next page

fehrest page

back page

افتاد و آنها را دو چيز پنداشت . نسبت ماده به امكان استعدادی نسبت‏ جسم طبيعی به جسم تعليمی است كه در واقع دو چيز نيستند بلكه دو اعتبار است كه در خارج عارض و معروضی نيست . امكان استعدادی يا استعداد عين‏ هيولای اولی است كه بتبع صورتها ، استعداد خاصی پيدا می‏كند ، يعنی‏ استعداد صورتهای ديگر از بين می‏رود و تعين خاص پيدا می‏كند و آن تعين‏ خاص را امكان استعدادی می‏ناميم . پس امكان استعدادی چيزی غير ماده‏ نيست كه وجود مستقل داشته باشد تا دچار اشكال شويم كه امكان حادث است‏ يا مبدع ؟ و بعد بگوئيم كه مبدع نيست چون شدت و ضعف دارد و تغيير در آن پيدا می‏شود و اگر حادث هم باشد نقل كلام به آن كنيم . با اين بيان ، آقای طباطبائی از اين اشكال آسوده هستند ، چون امكان استعدادی را تعين‏ ماده می‏دانند و نه چيز ديگر ، عين وجود ماده است ، مثل جسم تعليمی و جسم‏ طبيعی كه در خارج عينيت دارند

4 - رابطه ميان موجود و معدوم ! ؟

يكی ديگر از متفرعات اين فصل [ فصل 16 ] اين است كه اگر ماهيت امكان‏ استعدادی از نوع اضافه است ، اين اضافه بين چه چيز است ؟ بين شی‏ء موجود و شی‏ء معدوم ؟ ماده موجود و صورت معدوم ؟ توضيح اينكه امكان استعدادی يك رابطه است ، ولی از عجيب ترين‏ رابطه‏ها ، رابطه بين حال و آينده . مگر می‏شود بين موجود و معدوم رابطه‏ وجود داشته باشد . اضافه نسبت است و نسبت احتياج به دو طرف دارد ، چطور می‏شود امكان استعدادی اضافه بين ماده و صورت باشد ؟ مرحوم آخوند می‏گويند اين اشكال اشكال مقوله اضافه است . در مقوله‏ اضافه اثبات شده است كه اضافه به طرفين نيازمند است و اين نياز در ظرف ذهن است نه در خارج ، متضايفين اموری هستند كه ان عقلا عقلا معا
يك وقت ماهيتی داريم كه اگر در خارج وجود پيدا كند چنين است ولی يك‏ وقت ماهيتی داريم كه اگر در ذهن وجود پيدا كند چنين است و لازمه اين‏ دومی اين نيست كه در خارج هم همان خصوصيت را داشته باشد ، همچنين در مورد ماهيت اولی‏ اينطور نيست كه در ذهن آن خصوصيت را داشته باشد . ماهيت اضافه ماهيتی‏ است كه خاصيت وجود ذهنی اش اين است كه : ان عقلا عقلا معا
در اينجا آقای طباطبايی اشكال می‏كنند كه اشكال ما نحن فيه اشكال مقوله‏ اضافه نيست بلكه صحبت درباره عينيت است ، وجود رابط يعنی وجود رابط در خارج ، شما می‏گوئيد امكان استعدادی به عنوان نسبت و رابط در خارج‏ وجود دارد و اشكال نيز اين است كه رابطه چطور می‏تواند بين موجود و معدوم‏ در خارج وجود داشته باشد . بعد از اين اشكال آقای طباطبائی راه حلی نشان‏ می‏دهند كه منتهی به " حركت جوهريه " می‏شود كه بعدا خواهد آمد

" يادآوری و تلخيص فصل شانزدهم " ( 1 )

هدف اصلی فصل شانزدهم اثبات اين مطلب است كه هر حادث زمانی از يك‏ امر ديگر متولد می‏شود و به وجود می‏آيد و به تعبير ديگر علت مادی دارد كه‏ آن علت مادی به وجهی قبل از خودش وجود دارد . و نيز می‏توانيم چنين‏ تعبير كنيم كه برای حادث زمانی علت فاعلی كافی نيست و نياز به يك‏ علت مادی نيز هست . برای اثبات اين مطلب برهانی ذكر كردند كه گفتيم‏ در آن برهان نوعی مغالطه به كار رفته است و برهان ديگری بايد اقامه كرد . اين برهان را مرحوم آخوند در جاهای ديگر [ در غير اين مبحث ] ذكر كرده‏ است و خلاصه آن چنين است : شی‏ء يا واجب است يا ممكن يا ممتنع . ممكن يا نفس امكان ذاتيش برای‏ موجود شدنش كافی است يا نه . اگر كافی باشد ، اين همان حادث و معلولی‏ است كه از علت مادی بی نياز است . قدر مسلم اين است كه درباره چنين‏ شی ای از

پاورقی : [ 1 - استاد در ضمن تدريس فصل 16 مكررا متذكر می‏شوند كه اين فصل هم از نظر ترتيب مطالب و هم از نظر عبارت بسيار مشوش و مبهم است . به همين‏ دليل بعد از چند جلسه تدريس اين فصل كه از تكرار مطالب گريزی نبوده ، در عين حال اين جلسه را به مروری مجدد و اجمالی در اين فصل اختصاص داده‏ اند . در همين درس نيز مطالب به تبع متن كتاب ارتباط منسجم و منطقی‏ لازم را ندارد و ليكن كليه مطالب آن را بيان كرده و از بيان هيچ نكته ای‏ غفلت نفرموده اند ]
علل چهارگانه ارسطوئی ( علت مادی ، غائی ، صوری و فاعلی ) علت مادی صدق‏ نمی كند .

و چنين چيزی حادث زمانی نيز نخواهد بود ، چون مفروض اين است‏ كه نفس امكان ذاتيش برای موجود شدنش كافی است و اگر فاعل تام‏ الفاعليه والعليه است قهرا هيچ حالت منتظره ای در كار نيست و با وجود علت موجود خواهد شد . چنين چيزی را " مبدع " می‏ناميم و اگر هم به آن‏ حادث بگوئيم ، منظور حادث ذاتی است نه زمانی . ولی اگر شق ديگر را در نظر بگيريم يعنی امكان ذاتی شی‏ء برای موجود شدن كافی نباشد و نيازمند شرايطی باشد ، قهرا اين شرائط برمی گردد به نحوه وجود آن شی‏ء يعنی نحوه‏ وجودش نحوه تعلقی است و نحوه وجودش تعلق و وابستگی به شی‏ء ديگر است ، قهرا چنين چيزی بدون وجود آن شی‏ء وابسته به آن ، وجود پيدا نمی كند هر چند كه علت تام العليه باشد . مثل عرض كه بدون محل وجود پيدا نمی كند و در ذات خود امتناع دارد از وجود در غير موضوع و اين يك مطلب كلی است‏ كه در بعضی از جاهای اسفار به آن اشاره شده است كه هر ممكن الوجودی‏ امكان وجود خاص خودش را دارد و به نحوه وجودهای ديگر ممتنع است . مثلا ممكن نحوه وجود امكانی را دارد و نسبت به وجود واجبی ممتنع است و همچنين واجب و يا جوهر و عرض كه هر يك امكان وجود نحوه وجودی خود را دارد و نسبت به نحوه های ديگر امتناع دارد
بنابراين ما يك سلسله اموری داريم كه نحوه وجودی آنها وجود در شی‏ء ديگر و يا با شی‏ء ديگر است و اين شی‏ء ديگر و يا با شی‏ء ديگر بودن نحوه‏ وجود آنهاست . مثال عرض به خوبی روشن كننده مطلب است ( 1 ) . حال كه‏ نحوه های

پاورقی : 1 - صورت هم از همين قبيل است ، نسبت و رابطه صورت با ماده يك‏ رابطه تشريفاتی نيست كه قابل تبدل باشد ، مثل نسبت راننده به اتومبيل‏ كه قابل انفكاك است و زائد بر ذات و وجود آن . رابطه صورت با ماده
نحوه وجود است و همچنين نفس كه يك نحو تعلقی با ماده دارد كه ذاتی‏ است و در عين حال اين تعلق ذاتی قابل تجرد هم هست . فرق نفس با عقل‏ همين است كه عقل مجرد است و هيچگونه تعلقی به ماده ندارد به خلاف نفس‏ كه به ماده تعلق دارد كه نفس بودنش به اين تعلق است ( و اينكه اين‏ تعلق چگونه >وجود مختلف شد ، پس هر ممكن الوجودی به صرف امكان وجود نمی تواند موجود شود .

اين مطلبی است كه خود مرحوم آخوند به ديگران تعليم كرده‏ است و حق بود كه برای اثبات امكان استعدادی استفاده كند ولی بوعلی كه‏ فرق امكان استعدادی و امكان ذاتی و نيز اصالت وجود و اصالت ماهيت‏ برايش روشن نبوده تا حدی معذور است
نتيجه اينكه اين برهان را می‏توان به دو تقرير خلاصه كرد ، تقرير اول‏ اينكه : ممكن‏الوجود يا صرف امكانش برای موجود شدنش كافی است و يا موجود شدنش وابسته به شرائطی است . در صورت اول مبدع و غير زمانی است‏ و در صورت دوم احتياج به ماده ای دارد كه شرط تحقق آن را فراهم سازد
تقرير دوم اينكه : ممكن الوجود به قول مطلق وجود ندارد بلكه هر شی ای‏ ممكن الوجود است به نحوه خاص خودش و اگر نحوه وجودش وجود تعلقی باشد معنی ندارد كه به غير اين نحوه موجود شود
اكنون كه وجودهای تعلقی اثبات شد سؤال می‏كنيم : آيا اين وجودهای تعلقی‏ به هر شی ای تعلق می‏گيرد ، هر چه كه باشد ؟ يا نه ، امكان تعلق به شی‏ء خاصی را دارد و آن شی‏ء بايد استعداد پذيرش آن را داشته باشد ، چيزی بايد در آن وجود داشته باشد كه به موجب آن چيز بتواند به آن تعلق پيدا كند
بدون ترديد احتمال دوم صحيح است و اين همان امكان استعدادی است
مرحوم آخوند بعد از آنكه اثبات كرد كه هر حادثی مسبوق به امكان است و حامل آن امكان كه ماده و هيولی نام دارد ، در حقيقت ثابت كرده است كه‏ در اين جهان صورتها و عرضها و نفوس حادثند به حدوث زمانی . بعد از آن‏ دو سئوال مطرح شد يكی اينكه خود ماده چطور ؟ آيا ماده حادث زمانی است‏ يا حادث نيست ؟ و سؤال دوم درباره امكان است كه آن امكانی كه ماده‏ حامل آن است آيا حادث

پاورقی : > تعلقی است و با اين تعلق ذاتی ، انفكاك چگونه ممكن است ، بعدا به‏ طور مشروح ذكر خواهد شد ) پس از نظر فلسفی نسبت نفس را با بدن نسبت‏ كبوتر به آشيانه دانستن درست نيست مگر در عالم شعر و مجاز

است يا قديم ؟

ماده اولی نيز حادث زمانی است

مرحوم آخوند ابتداء درباره ماده اولی همان نظر بوعلی را ابراز می‏كند
امثال بوعلی معتقدند كه ماده اولی مثل عقول مبدع است ، با اينكه اضعف‏ موجودات است ، حادث زمانی نيست زيرا اگر حادث زمانی باشد به حكم‏ برهان بايد مسبوق به امكان استعدادی باشد و امكان استعدادی حاملی می‏خواهد كه نامش ماده است و به اين ترتيب ماده اولی دارای ماده ای خواهد بود ، نقل كلام به آن ماده می‏كنيم و در نهايت امر می‏رسيم به ماده ای كه حادث‏ زمانی نباشد يعنی ابداعی باشد ، و يا تسلسل لازم می‏آيد . اين استدلال‏ حكمائی چون بوعلی است كه ماده اولی و هيولی اولی را مبدع می‏دانند . در اين جهان بينی همه عالم مخلوق و حادث است لكن ماده اولی مثل عقول و ساير مجردات حادث غير زمانی است و صور و نفوس و اعراض حادث زمانی‏ هستند
مرحوم آخوند ابتداء همين حرف بوعلی را ابراز می‏كند ولی بعد اضافه‏ می‏كند : " الا علی بعض الوجوه " كه اشاره به نظر خودش می‏كند . او درباره حدوث زمانی عالم اثبات می‏كند كه در عين اينكه سلسله حادثها منقطع نيست يعنی هر چه به عقب برگرديم قبل از هر حادثی حادثی است و قبل از آن نيز حادثی ديگر و به جائی منتهی نمی شود ، ولی در عين حال هيچ‏ امر مبدع هم در عالم طبيعت نداريم . اين به واسطه تحليلی است كه در حقيقت هيولای اولی می‏كند و می‏گويد هيولای اولی حقيقتی است كه از خود حكم‏ ندارد ، تابع صورت است ، اگر صورت حادث باشد آن هم حادث است و اگر صورت قديم باشد هيولی نيز قديم خواهد بود و حال كه تمام صورتها حادثند پس هيولی نيز حادث است . در اينجا فقط اشاره ای به اين مطلب می‏كند و تفصيل مطلب را به آينده ارجاع می‏كند

امكان استعدادی حادث است

مرحوم آخوند در مورد امكان تصريح می‏كند كه امكان حادث است زيرا كه‏ فانی می شود ، چون امكان هر چيزی با فعليت آن چيز تمام می‏شود و ديگر امكانی باقی نمی ماند . مثلا وقتی می‏گوئيم در نطفه امكان انسانيت وجود دارد ، اين تا وقتی است كه انسانيت به فعليت نرسيده است ، همين كه به‏ فعليت رسيد ديگر امكان انسانيتی در كار نيست . پس ناچار امكان حادث‏ است و قبل از آن امكان ديگری است الی ما لانهاية . در مورد اينكه آيا هيولی حادث است يا مبدع ( آنجا كه نظريات ديگران‏ را ذكر می كرد ) گفت كه هيولی مبدع است . چرا مبدع است ؟ جواب داد برای اينكه اگر حادث باشد لازم می‏آيد كه ان يسبق للامكان امكان ، و هو محال . يعنی اگر حادث باشد بايد مسبوق به امكان و يك هيولای ديگر حامل‏ امكان باشد و همچنين الی غيرالنهايه . ولی عبارت مرحوم آخوند نارساست
اولا لازمه حادث بودن هيولی تسلسل در هيولی هاست نه تسلسل در امكانها و ثانيا همين حرف را كه درمورد حادث بودن هيولی ها قبول نمی كند در مورد حدوث امكان پذيرفته است و تسلسل امكانها را الی مالا نهايه باطل نمی‏ داند . اين عبارت مرحوم آخوند قابل توجيه نيست ، اشكال دوم را به شكلی‏ می‏توان توجيه كرد ولی اولی قابل توجيه نيست

ماهيت امكان استعدادی

در اينكه تعريف امكان استعدادی و فرق آن با امكان ذاتی چيست در كلمات مرحوم آخوند يك اختلاف هائی ديده می‏شود كه مرحوم حاجی می‏خواهد جمع كند و توجيه كند ولی نمی تواند . در مورد ماهيت امكان استعدادی گاهی‏ از كلمات ايشان استفاده می‏شود كه از مقوله كيف است . مثلا در مباحث‏ جواهر و اعراض ايشان مانند ديگران كيفيات استعداديه را يك نوع كيفيت‏ گرفته ، در حالیكه در اينجا تصريح می‏كند كه از مقوله اضافه است . مرحوم حاجی در مقام‏ توجيه و جمع اين دو نظر می‏گويد استعداد يك چيز است و امكان استعدادی‏ يك چيز ديگر . يعنی دو چيز وجود دارد يكی قائم به محل است و آن از مقوله كيف است ، ولی لازمه اين كيفيت اضافه است . پس وقتی می‏گوئيم‏ امكان استعدادی مقصودمان اضافه ای است كه لازمه كيفيت است
ولی اين مطلب از جهات ديگر اشكال دارد و آن اينكه ما اگر امكان‏ استعدادی را يك امر عينی بدانيم و نه امر انتزاعی و اضافی ، همان اشكالی‏ كه در هيولی گفتيم اينجا هم می‏آيد . يعنی خود استعداد حادث است پس‏ مسبوق به استعدادی است و آن استعداد هم به استعداد ديگری الی مالانهايه
يعنی در كنار استعداد صورتها بايد يك سلسله استعداد استعدادها داشته‏ باشيم ، در صورتی كه چنين نيست ، ولی اگر اضافه باشد ، اضافه حقيقت‏ مؤونه است
آقای طباطبايی در اين زمينه بيانی دارند كه از بيان حاجی خيلی بهتر است و در حاشيه آورده اند ، ايشان می‏فرمايند : نسبت امكان استعدادی به‏ هيولی نسبت جسم تعليمی به جسم طبيعی است ، يعنی امكان استعدادی و هيولی‏ دو چيز نيستند بلكه يك چيز هستند . ايشان اشاره می‏كنند به مطلبی كه‏ مرحوم آخوند و ديگران قبول دارند كه نسبت جسم تعليمی به جسم طبيعی نسبت‏ لامتعين به متعين است يعنی جسم تعليمی در خارج عارض جسم طبيعی نيست ، عروض فقط عروض عقلی است . هر جسم هم جسم تعليمی است و هم جسم طبيعی‏ است منتهی به دو اعتبار ، به اعتباری كه تقدر آن را در نظر نگيريم جسم‏ طبيعی است و به اعتبار لحاظ تقدر و اندازه خاص جسم تعليمی است . اگر همين حرف را در امكان استعدادی بزنيم اشكال حل می‏شود و در نتيجه در صورت مبدع بودن هيولی ، امكان استعدادی نيز مبدع خواهد بود و در صورت‏ حادث بودن هيولی ، امكان استعدادی نيز حادث خواهد بود

آيا هيولی استعداد همه چيز را دارد ؟

يك حرف ديگری در اينجا نيز مطرح شده كه ذكر آن مفيد است و آن اينكه‏ آيا اين امكان استعدادی كه مثلا در مورد نطفه گفته می‏شود كه استعداد انسان‏ شدن را دارد و استعداد چيز ديگر شدن را فاقد است ، در مورد هيولی اولی‏ چگونه است ؟ آيا هيولی اولی امكان همه چيز شدن را دارد ؟ و مگر در همين‏ نطفه ، هيولی اولی و مادشالمواد موجود نيست ؟ پس چرا نطفه فقط استعداد انسان شدن را دارد
در اينجا نظريه‏ای وجود دارد كه مرحوم آخوند آنرا پذيرفته است . آن‏ نظريه اين است كه هيولی استعداد همه چيز را دارد ولی هر صورتی كه عارض‏ هيولی می‏شود مانع هر فعليتی هست غير از فعليت خاص خودش . مثلا در ماده‏ در نطفه انسان ، استعداد همه چيز هست چون ماده اولی است ولی اين ماده‏ الان متلبس به صورتی است كه همه راهها را به همه صورتها بسته است غير از صورت انسانيت . پس اين تعين كه برای ماده پيدا می‏شود به تبع صورت‏ قبلی پيدا می‏شود و اشكالات به اين نحو حل می‏شود

معنای اضافه بودن امكان استعدادی :

مسئله ديگری كه در اين فصل آمده اينست كه امكان استعدادی يك نوع‏ اضافه است و از طرفی اضافه دو طرف می‏خواهد . اينكه می‏گوئيد در طبيعت‏ ميان آنچه هست و آنچه می‏خواهد بشود يك نسبتی هست مثلا ميان دانه گندم و بوته و خوشه آن نسبتی است و ميان جو و دانه آن هم همچنين و اين نسبتها غير از يكديگرند و اينكه می‏گوئيد اين دانه گندم حامل امكان استعدادی است‏ ، می‏پرسيم امكان استعدادی چيست ؟ اين اضافه كه می‏گوئيد ماهيت امكان‏ استعدادی است ميان چه چيز و چه چيز برقرار است ؟ ميان دانه گندم موجود و بوته معدوم ؟ مگر اضافه ميان موجود و معدوم ممكن است ؟ اضافه بدون‏ طرفين كه مثل قضيه ای است كه محمول دارد ولی موضوع ندارد
در جواب اين اشكال مرحوم آخوند می‏گويد دو طرف داشتن اضافه مربوط است‏ به عالم ذهن و در تعريف مقوله مضاف گفته شده اضافه متكررشالطرفين بحيث‏ ان عقلا عقلا معا ، به طور تكافی چون المتضايفان متكافئان قوش و فعلا يعنی‏ تقدم و تأخری بين آنها نيست ، قوش و فعلا و همچنين زمانا متكافی هستند پس محال است تعقل آنها بدون يكديگر در ظرف ذهن نه اينكه در خارج‏ وجودشان بدون ديگری ممكن نيست
در اينجا آقای طباطبائی ايراد خوبی می‏گيرند و می‏گويند : فرق است ميان‏ مقوله مضاف و اضافه به معنای مطلق نسبت . يك وقت می‏گوئيم اضافه و مقصودمان اضافه مقولی است يعنی آنچه كه حكما در باب مقولات عشر آنرا مقوله ناميده اند ، اين اضافه اضافه متكررالطرفين است و حرف مرحوم‏ آخوند در اينجا درست است كه تكررالطرفين در اين نوع اضافه مربوط به‏ عالم ذهن است . ولی اضافه معنی ديگری دارد كه همان نسبت است . مثلا وقتی می‏گوئيم زيد قائم ، نسبتی را كه ميان زيد و قائم است كسی از مقوله‏ اضافه نمی داند . نسبت به هر حال رابط است و رابط احتياج به دو طرف‏ دارد ، بله نسبت اگر در ذهن باشد دو طرف هم بايد در ذهن باشد ولی اگر نسبت در خارج بود ، طرفين هم بايد در خارج باشند . بنابراين وقتی يك‏ چيز به عنوان يك نسبت در خارج بود طرفين آن هم بايد در خارج باشد
بنابراين وقتی ما يك چيز را به عنوان يك نسبت و اضافه شناختيم و يك‏ طرف آن در خارج است و بگوئيم يك شی‏ء موجود در خارج با يك شی‏ء معدوم‏ نسبت دارد ، اشكال می‏شود كه اين حرف چه معنی می‏تواند داشته باشد ؟ و اين جواب كه طرفين در ذهن موجودند جواب صحيحی نيست . البته اصل مدعا را مرحوم آخوند قبول دارند ولی به حرفشان در اينجا اشكال وارد است
[ علامه طباطبائی ] بعد می‏گويند كه : لازمه اثبات امكان استعدادی اين‏ است كه ما گسستگی ميان حال و آينده را از بين ببريم ، امكان استعدادی‏ يك رابطه ميان گذشته و حال و آينده به شمار می‏رود و رابطی است كه آنها را بهم پيوسته و قهرا نوعی اتحاد ميان آنها برقرار است . پس اشكال باقی است كه چطور می‏توان ميان موجود و معدوم رابطه برقرار كرد و آنها را پيوند داد و متحد كرد . و برای اين اشكال [ غير از جوابی كه مرحوم آخوند داده است ] بايد فكر ديگری كرد ، كه اين فكر ديگر را خود ايشان [ آقای طباطبائی ] بيان‏ می‏كنند كه اگر مقتضی شد بعدا توضيح خواهيم داد و اگر نشد در جاهای ديگر می‏آيد

ادامه فصل 16

تنبيه

در اينجا تنبيه تذييلی است بر مباحث همين فصل [ فصل 16 ] . در اين‏ فصل در ضمن مثالها گفته شد كه : آن چيزهائی كه حادثند ، از قبيل نفس و صورت و عرض هستند . در اين تنبيه می‏خواهد اجمالا اشاره ای به فرق ميان‏ نفس و صورت [ وعرض ] بكند . تفصيل اين مطلب در جای ديگری بيان خواهد شد .

فرق ميان صورت و نفس و عرض چيست ؟

وجه اشتراك ميان صورت و عرض اين است كه هر دو حال در ماده هستند ، يعنی نحوه وجودشان نحوه وجودی است كه نيازمند به موضوع هستند ولی در عين‏ حال با هم فرق دارند . موضوع عرض از خود عرض بی نياز است ولی موضوع‏ صورت به صورت نيازمند است . بلكه نياز موضوع صورت به صورت از نياز صورت به موضوعش بيشتر است
و اما فرق ميان صورت و نفس چيست ؟ نفس در عين اينكه به اعتباری‏ صورت است ولی با صورت فرق دارد ، آن فرق را با اين تعبير بيان می‏كنند كه صورت فعليتی است كه برای موضوع و برای ماده پيدا می‏شود و در ماده‏ است ، يعنی حلول دارد در ماده ، حلول سريانی . يعنی ساری است در ماده‏ به سريان خود ماده ، به تبع خود ماده . ولی نفس در عين اينكه به ماده‏ تعلق دارد ، فی الماده نيست
اين بحث كه صورت ساری است در ماده و چگونگی اين سريان ، به تفصيل‏در مبحث جواهر و اعراض اسفار مطرح شده است . در اينجا همين قدر گفته‏ است كه در نحوه تعلق نفس به بدن " فيئيت " صدق نمی كند ، بلكه " معيت " صدق می‏كند

مناط احتياج به ماده

بحث ديگری كه در تنبيه مطرح شده اين است كه آنچه كه به ماده احتياج‏ دارد از دو جهت ممكن است احتياج داشته باشد
يكی اينكه احتياج به ماده به علت احتياج به مرجح وجود است ، يعنی شرط تحقق آن است . چون علت تامه تام الفاعليه است و اگر تحقق شی‏ء نيازمند شرطی باشد كه مرجح وجود آن بر عدم گردد ، در صورت تحقق آن شرط ، از ناحيه واجب الوجود افاضه وجود می‏شود . پس چيزهائی كه به ماده احتياج‏ دارند . اعم از عرض و صورت و نفس ، يك جهت احتياجشان از نظر " مرجحيت " است
و علاوه بر اين نياز ، صورت و عرض ( البته در متن اسفار از عرض اسم‏ برده نشده است ) نياز دارد به ماده از جنبه ديگری و آن جنبه تشخص است‏ ( 1 ) . يعنی در عوارض خاصی كه برای صورت پيدا می‏شود ، در اين عوارض‏ تابع ماده است ، همچنانكه ماده در تقوم احتياج به صورت دارد ( 2 )
بنابراين ، اين امور در مرجحيت ، احتياجشان به ماده مانند يكديگر است‏ ولی صورت اضافه بر اين جهت از جهت تشخص هم احتياج به ماده دارد
مرحوم آخوند نحوه احتياج نفس به بدن و اينكه چگونه تعلقی است تعلق نفس‏ به بدن و چگونه ماده به نفس متعلق است را به مباحث نفس " اسفار " ارجاع می‏دهند
در آخر همين تنبيه تذكر می‏دهند كه امكانی كه در ماديات وجود دارد و

پاورقی : 1 - در اينجا مقصود از تشخص ، تشخص به معنای مصطلح نيست ، بلكه‏ منظور عوارض مشخصه است
2 - بحث در جهت احتياج ماده به صورت و صورت به ماده در اوائل‏ طبيعيات " منظومه " آمده است

امكان‏ در اينها همان امكان ذاتی است كه صرفا يك مفهوم عقلی محض است و عينيت خارجی ندارد
اينكه مرحوم آخوند گفتند كه نفس و صورت از نظر مرجحيت وجود به ماده‏ احتياج دارند ، بهتر اين است كه كلمه مرجح را به كار نمی بردند ، چون‏ مرجح در جائی گفته می‏شود كه نسبت يك شی‏ء فی حد ذاته با دو شی‏ء ( مثلا وجود وعدم ) مساوی باشد و در اين صورت اگر چيزی پيدا شد كه آن نسبت را به طرف يكی از آن دو چيز ترجيح داد ، به آن " مرجح " می‏گوئيم . مرجح‏ به خوبی بر مقتضی وجود شی‏ء ، در اجزاء علل ، صادق است . چون مقتضی ، وجود مقتضا را افاضه می‏كند . [ ولی ] در مورد شرائط ، مخصوصا شرائطی كه‏ به قابليت قابل برمی گردد مثل امكان استعدادی ، بايد گفت اين شرائط ، تازه شی‏ء را به سر حد امكان می‏رسانند . ممكن الوجودها ، اگر نحوه وجودشان‏ تعلقی باشد ، در صورت نبودن ماده‏ای كه امكان استعدادی آنرا دارد ، اصلا امكان وجود ندارند و بلكه ممتنع‏الوجودند . و بعد از اينكه همه اين شرائط پيدا می‏شود تازه می رسند به امكان . بنابراين اگر بگوئيم ماده شرطی است‏ كه با آن شرط امكان وجود پيدا می‏كند بهتر است از اينكه بگوئيم ماده مرجح‏ وجود صورت و نفس است . مرجح بايد در ناحيه علل فاعلی به كار رود

فصل ( 16 ) فی ان كل حادث يسبقه قوشالوجود و مادش تحملها

كل مالم يكن يسبقة قوش الوجود فيستحيل حدوثه ، و كل كائن بعد ما لم يكن‏ بعدية لايجامع القبلية فانه يسبقه مادش ، و ذلك لانه قبل وجوده يكون ممكن‏ الوجود لذاته ، اذ لوكان ممتنعالم يكن يوجد أصلا ، ولو كان واجبا لم يكن‏ معدوما ، فامكان وجوده غير قدرشالفاعل عليه لان كون الشی‏ء ممكن الوجود حالة له بالقياس الی وجوده لاالی أمر خارج عنه ، فاذن لامكان وجوده حقيقة يسبق وجودها وجود ذلك الممكن ، و هذا الامكان عرض فی الخارج ليس من‏ الامور العقلية المحضة والاعتبارية الصرفة لانه اضافة ما منسوبة الی ما هو امكان وجوده ، فيكون الاضافة مقومة له ، وليس امكان الوجود المطلق ( 1 ) جوهرا ولا عرضا غير نفس الاضافة ، ولو كان الامكان جوهرا لكان له وجود خاص‏ مع قطع النظر عن الاضافة ، ولو كان كذلك لكان قائم الوجود بذاته لامنشأ لامكانه ( 2 ) ، و كذا لوكان عرضا قارا ( 3 ) فقد

پاورقی : 1 - در اينجا حاجی وجود مطلق را به وجودی كه محمول است در هليات‏ بسيطه توجيه كرده است ، در مقابل وجود مقيد كه محمول در هليات مركبه‏ است ، ولی اين حرف حاجی معنای مناسبی نيست چون در اينجا صحبت از هليات مركبه و بسيطه نيست و لذا مناسبتر اين است كه " الوجود مطلقا " باشد
2 - در اينجا ضمير منشأ درستی ندارد .

اگر می‏گفت " لامنشأ للامكان " يا " لامنشأ لامكان > علم أنه ليس لامكان الوجود مطلقا ( 4 ) وجود فی الخارج ثم يعرض له‏ الاضافة من خارج ( 5 ) بل الموجود من امكان الوجود هو الامكانات المخصوصة حتی يكون مضافا مشهوريا ( 6 ) لاحقيقيا فهی أعراض لموضوعات ، والاضافة مقومة لامكان وجود

پاورقی : > شی‏ء " درست بود ولی به اين صورت كه گفته است معنای درستی ندارد چون ظاهر عبارت اين است كه راجع به امكان شی‏ء خاصی است در صورتی كه در اينجا شی‏ء خاصی طرح نشده است
3 - در اينجا منظور از عرض قار ، عرض غير اضافه است . در اينجا نيز يك اشكال لفظی وارد است كه چرا عرض قار را به غير معنای مصطلح خودش‏ به كار برده است زيرا اصطلاح مسلم اين است كه عرض قار را در مقابل عرض‏ غير قار به كار می‏برند . عرض را به قار و غير قار تقسيم می‏كنند ، مثلا مقوله " ان يفعل " و " ان ينفعل " و " متی " را غير قار الذات‏ می‏شمارند و بقيه را قار می‏شمارند مثل " كم " و " كيف " ، اما اينكه‏ قار را در مقابل اضافه به كار ببريم ، كاری است كه هيچ فيلسوفی و حتی‏ خود مرحوم آخوند در جائی به آن تفوه نكرده است
4 - چنانكه ملاحظه می‏شود در اينجا برخلاف چند سطر بالاتر لفظ " الوجود مطلقا " را به كار برده و ديگر نگفته " الوجودالمطلق " و اين مؤيد بيان قبلی ما است كه معنای مرحوم حاجی را نادرست دانستيم
5 - يعنی از قبيل مضاف مشهوری نيست كه ذاتی باشد كه له الاضافة مثل‏ أب ، بلكه خود اضافه است مثل ابوت
اشكال : باز هم اشكال شما باقی است كه اگر برای امكان ، وجودی فرض‏ كنيم ، آن نيز امكانی می‏خواهد
پاسخ : اين اشكال در مورد وجود مستقل برای امكان است ، اما اضافه هر چند كه وجود دارد ولی وجود مستقل ندارد . در مثل اضافه و امثال آن اشكالی‏ نيست چون همانطور كه گفتيم اضافه خفيف المؤونه است و وجودش به تبع‏ منشأ انتزاعش است ، و لهذا در بعضی از كتابها اضافه را از معقولات‏ ثانيه می‏شمارند ، ولی در باب كيفيت نمی شود اين حرف را زد كه يك شی‏ء را از مقوله كيف بدانيم و در عين حال امر انتزاعی بدانيم
6 - جای اين جمله : " حتی يكون مضافا مشهوريا " بعد از جمله : " له‏ الاضافة من >

كذا ، والجوهر لايقومه العرض فهو عرض ( 7 ) فيجب أن يكون موجودا فی‏ موضوع ، فلنسم هذا الامكان قوشالوجود ، و حامله موضوعا و مادش و هيولی‏ باعتبارات ( 8 ) ، فهذا الامكان أمر وجودی و ان صحبه العدم ( 9 ) ، و هو عام عموم التشكيك ( 10 ) مثل

پاورقی : > خارج " است كه در سطر بالا آمده است نه اينجا ، و اصل عبارت بايد اين طور باشد : " ليس لامكان . . . له الاضافة من خارج حتی يكون مضافا مشهوريا لاحقيقيا "
7 - تا اينجا ثابت شد كه امكان وجود دارد ، و نيز عرض است ، و چون‏ عرض موضوع می‏خواهد ، امكان موضوع می‏خواهد ، و موضوع همان است كه به‏ حامل تعبير كرديم كه همان ماده باشد
8 - در اينجا اگر گفته بود موضوعا و مادش و بدنا بر عرض و صورت و نفس تطبيق می‏شد ولی اين طور نگفت ، بلكه گفت : " موضوعا و مادش و هيولی باعتبارات "
در باب علت و معلول بحثی است تحت عنوان : " فی الالقاب العلة العنصرية " كه مقصود همان علت مادی باشد ، علت مادی نامهای متعدد دارد كه به اعتبارات مختلف برای يك چيز وضع شده است . گاهی به آن می‏گويند : عنصر ، و گاهی اسطقس و گاه هيولی و گاه موضوع ، هر كدام به اعتباری‏ است . بنابراين در اينجا كه مرحوم آخوند گفته است : " موضوعا و مادش و هيولی " نظر به تقسيم ندارد ، يعنی " موضوعا " در عرض ، " مادش " برای صورت ، " هيولی " برای نفس ، نه چنين نيست بلكه می‏خواهد بگويد به همه اينها ، همه اين نامها را اطلاق می‏كنند و به اعتبارات مختلف ، مثلا مال نفس را ماده می‏گويند ، هيولا می‏گويند و موضوع می‏گويند و همچنين‏ بقيه
9 - چون عدم ملكه است ، چون می‏گوئيم قوه و استعداد چيزی كه فعليت‏ ندارد ، پس نداشتن فعليت جزء مفهومش است
10 - اينجا يك مطلبی هست كه آيا نسبت مفهوم امكان با امكانات‏ مخصوصی كه وجود دارد ، نسبت نوع است به افراد يا نسبت جنس است به‏ افراد و يا حتی نسبت عرض عام است نسبت به افراد ؟ قدر مسلم اين است‏ كه نسبت آن نسبت نوع به افراد نيست . يا بايد نسبت جنس به افراد باشد كه در اين صورت انواعی از امكانات وجود دارد كه برای ما معلوم‏ نيست و مجهولة الاسامی است يعنی قابل شناخت نيست ، يا از قبيل عرضی‏ عام بگيريم كه بگوئيم اگر اين را اضافه بدانيم در هر جا ممكن است مقوله‏ ای باشد ، كه البته اين هم درست نيست

الوجود المطلق يدخل تحته معان هی امكانات مجهولة الاسامی يعبر عنها بامكان وجود كذا و كذا ، فاذن كل حادث قد سبقه‏المادش ، و المادش هی سبب‏ من أسباب الحدوث ( 11 ) ، و حيث يكون حدوث و كون و فساد يجب أن يكون‏ الهيولی للكائن والفاسد واحدش والا لكان يلزم حدوث الهيولی رأسا ، و هذا محال لانه يلزم أن يكون الهيولی الحادثة يسبقها امكان الوجود فيكون‏ لامكانها هيولی اخری فيتسلسل ، و هذا محال الا علی وجه ستقف عليه ( 12 ) من تجددها مع تجدد الصورش علی الاتصال

[ برهان مبدعية موضوع الامكان ]

وأعلم أن موضوع الامكان يجب أن يكون مبدعا ( 13 ) و الا يسبقه موضوع آخر ( 14 ) و كذلك الی ما لانهايةله ، لانه متی فرض كذلك يلزم أن يسبق‏ للامكان امكان ( 15 ) و مما يجب أيضا أن يعلم أن الامكان الذی يعدم مع‏ الفعل فله سبب و

پاورقی : 11 - پس معلوم شد كه هر جا كه حادث زمانی هست يك علت مادی احتياج‏ هست ، پس ماده از اسباب حدوث زمانی است . و از اينجا می‏خواهند وارد اين مطلب بشوند كه خود هيولی باقی است
12 - يعنی بنابر حركت جوهريه كه حتی هيولی هم تجدد پيدا می‏كند ، از باب اينكه هيولی آنقدر ضعيف الوجود است كه اصلا حكمی ندارد [ مگر به‏ تبع صورت ]
13 - اين همان مطلبی است كه الان گفت و اينجا به تعبير ديگری تكرار می‏شود . الان گفت كه هيولی نمی شود كه حادث باشد ، اگر حادث باشد تسلسل‏ لازم می‏آيد . در اينجا هم كه می‏گويد : " واعلم ان الهيولی يجب أن يكون‏ مبدعا " يعنی هيولی حادث نيست
14 - " موضوع آخر " يعنی " هيولی آخر " ، چون همانطور كه گفتيم‏ هيولی و موضوع يكی است
15 - علت اصلی همان است كه قبلا گفت ، نه از راه تسلسل امكانات بلكه‏ در واقع [ همانطور كه توضيح داديم ] مانع تسلسل خود هيولی است . لذا به‏ نظر ما در اينجا در تعبير اختلال هست ، و اگر می‏گفت : " يلزم أن يسبق‏ له ( يعنی موضوع ) امكان " ، درست بود

لامحالة يكون حادثا ، ويسبقه لامحالة امكان آخر ( 16 ) سبقا زمانيا الی‏ لانهاية ، ثم الهيولی ( 17 ) و كذا كل مادش بما هی مادش لها قوش أن يصير بالفعل شيئا لاعلی أن يوجد ، و امكان الصورش هو أن يوجد لاعلی أن يصير بالفعل شيئا فانها هی فعل

[ رفع شبهة اضافةالموجود الی المعدوم ]

فنقول : ( 18 ) ان امكان وجودالصورش صفة موجودش فی هيولاها اذا عقلت‏ تلك الصفة عقلت أنها امكان وجودالصورش ، مثال ذلك سعة الحوض ( 19 ) فانها صفة للحوض ، فاذا أحضره الذهن و أحضر قدر ما يسعه من الماء كانت‏ امكان وجود الماء ،

پاورقی : 16 - جمله : " ويسبقه لامحالة امكان " با جمله قبلی يعنی جمله : " يلزم أن يسبق للامكان امكان " متناقض به نظر می‏آيند و اگر جمله قبلی‏ نبود ، اين جمله [ و يسبقه لا محالة امكان ] فی حد نفسه درست بود
17 - مرحوم آخوند در اينجا به مطلبی اشاره می‏كند كه ما از خارج يادمان‏

و كذا صحن الدار صفة الدار ، فاذا عقل و عقل مايسعه من الرجال كان امكان‏ وجودهم . فبهذا ينحل شبهة من يقول : ان الموجود كيف يكون مضافا الی‏ المعدوم ؟ فان حدالمضاف كون الشی‏ء بحيث اذا عقل ، عقل معه اتصاف اليه‏ ، و أن قيل ( 20 ) ان سعة الحوض وصحن الدار كل منهما معنی وجودی ، والقوش معنی عدمی ، كان ( 21 ) كل منهما بالقياس الی مايسعه و هو الماء مثلا لاالی الوجود هو معنی عدميا ، والقوش التی هی بالاطلاق معنی عدمی ( 22 ) هی ما يكون بالقياس الی الوجود مطلقا

[ الفرق بين الصورش و النفس ]

تنبيه : ان بعض الحوادث يكون امكان وجوده بأن يكون موجودا فی المادش ، و بعض الاشياء يكون امكان وجوده بأن يكون مع المادش لافيها . فالاول‏ كالصور

پاورقی : 20 - مطلب " ان قيل " اين است كه مقايسه سعه حوض با قوه ای كه در اشياء هست مع الفارق است ، سعه يك امر وجودی است و قوه يك امر عدمی‏ است . جواب می‏دهد كه : نه ، سعه هم به يك اعتبار وجودی است و به يك‏ اعتبار عدمی است ، قوه هم همين طور ، وقتی می‏گوئيم : در نطفه قوه‏ انسانيت هست ، اين قوه به اعتبار آن فعليت انسانيت يك امر عدمی است‏ ولی خودش فی نفسه وجودی است ، اضافه هم بالاخره يك وجودی است در خارج‏ ، سعه حوض هم از اين نظر كه در آن امكان صفت خاصی است وجودی است ، ولی اگر امكان آب را در نظر بگيريم كه فعلا وجود ندارد امر عدمی است
پس نه آن عدمی مطلق است و نه اين عدمی مطلق
21 - در اينجا عبارت خالی از نقص نيست . در بعضی نسخ اين طور است‏ كه : " كان الجواب أن كلامنهما بالقياس الی مايسعه و هوالماء مثلا لاالی‏ الوجود معنی عدمی " و در بعضی نسخ " كان الجواب " ندارد ولی " هو " هم ندارد ، " هو " زايد است . خلاصه عبارت خالی از تشويش نيست چون‏ جواب " ان قيل " را اگر بخواهيم با " كان " بدهيم از نظر عبارت‏ خوب نيست ، مثل اين است كه بگوئيم : " اگر چنين بگوئی ، چنان است " بلكه بايد گفت : " اگر چنين بگوئی ، جواب اين است كه چنان است "
22 - يعنی آن قوه ای كه شنيده ايد كه عدم مطلق است ، آن وقتی است كه‏ به وجود >

26 - اين درست نيست كه بگوئيم : " لان الواهب جواد يكفيه أقل . .
" بلكه بايد گفت : " الواهب جواد يكفيه عدم الامتناع ، يكفيه التساوی‏ " . 27 - در اين عبارت نيز تشويش وجود دارد . مطلب واضح است ولی عبارت‏ نادرست است . اگر اين طور بود درست بود كه : " ثم هذا الامر الممكن ، ان كان صورش فيحتاج اليها لمعنيين " ، چون مقصود همين است كه احتياج‏ صورت به ماده از دو نظر است ، به خلاف نفس كه تنها از يك جهت به‏ ماده احتياج دارد

يحتاج اليها للحدوث ، و زيادش التحقيق فی هذا المعنی و حل الشبهة فی‏ سببية المادش للنفس مما سنذكره فی باب بيان بقائها بعدالموت . واعلم‏ أن المفارق المحض لاامكان له بحسب الواقع ( 28 ) و الا لكان لوجوده حامل‏ ( 29 ) و انما امكانه اعتبار صرف يعتبره الذهن عند ملاحظة ماهية كلية له‏ فيجد نسبتها الی الموجود بالامكان كما مر

پاورقی : 28 - يعنی امكانی كه در خارج وجود داشته باشد ، يعنی امكان استعدادی ، نه اينكه امكان غير واقعی ، چون امكان ذاتی هم امكان است
29 - يعنی آن امكان ، ماده و حامل لازم خواهد داشت و بايد حادث زمانی‏ باشند . در صورتی كه امور مفارق ، حادث زمانی نيستند بلكه مجردات‏ مبدع‏اند

فصل 17 فی أن الفعل مقدم علی القوش

فصل 17 فعل بر قوه مقدم است

مطالب اين فصل دنباله همان بحث سابق است كه در اينجا تحت عنوان فصل‏ مستقلی بحث كرده اند . در بحث گذشته گفتيم : " كل حادث مسبوق بقوش و مادش تحملها " و گفتيم حدوث به معنای به فعليت رسيدن قوه است ، پس‏ فهميده شد كه هر فعليتی مسبوق به قوه است و به اين ترتيب ثابت كرديم‏ تقدم قوه را بر فعليت و در ضمن تقدم ماده را بر صورت . چون همان چيزی‏ را كه با قوه می‏سنجيم و فعليت می‏ناميم . اگر با ماده بسنجيم می‏گوئيم‏ صورت . نتيجه ای كه از اين بحث گرفتيم اينست كه قوه بر فعليت و ماده‏ بر صورت تقدم دارد . ولی آيا مطلب همين است
مرحوم آخوند می‏فرمايند از حرفهای گذشته نبايد بطور مطلق چنين استنتاجی‏ كرد كه قوه هميشه بر فعليت تقدم مطلق دارد ، بلكه فعليت تقدم دارد بر قوه به انحائی از تقدم و قوه تقدم دارد بر فعليت به نوع خاصی از تقدم
خلاصه حرف ايشان اين است كه قوه بر فعليت تقدم زمانی دارد ، يعنی قوه‏ هر چيزی اگر با فعليت همان چيز مقايسه شود ، اين قوه تقدم زمانی دارد ، چون معلوم است كه شی‏ء در زمان اول بالقوه است و در زمان بعد فعليت‏ پيدا می‏كند . پس در امور جزئی و خاص مثلا اين درخت ، در زمان اول‏ بالقوه هست و در زمان ثانی بالفعل . ولی اگر قوه و فعليت را از لحاظ های ديگر مقايسه بكنيم ، انحائی از تقدم برای فعليت ( و به تعبير ما برای صورت بر ماده ) خواهيم ديد :

تقدم زمانی

1 - يكی از آن تقدمها تقدم زمانی است . همانطور كه قوه بر فعليت تقدم‏ زمانی دارد فعليت هم بر قوه تقدم زمانی دارد . يعنی اين قوه بر فعليتی‏ تقدم زمانی دارد و آن فعليت بر قوه ای و آن قوه بر فعليتی و اين فعليت‏ بر قوه ای و . . . پس اين تقدم يك طرفه نيست دو طرفه است . مثلا الف‏ واجد قوه ب است ، بعد از فعليت ب واجد استعدادج می‏شود ، يعنی بعد از فعليت ، در آن يك قوه و استعداد جديد پيدا می‏شود . پس از نظر زمانی‏ يك طرفه نيست
اشكال : فعليتی كه با قوه همراه است كه تقدم زمانی ندارد
پاسخ : چرا ، بعد از فعليت پيدا می‏شود . چون قوه يك [ امر ] قابل‏ شدت و ضعف است ، اول فعليت ب پيدا می‏شود بعد قوه پيدا می‏شود [ و اين‏ قوه قوه قبل از فعليت ب نبود ]
مقصود اين است كه هر قوه ای بر فعليت خودش مقدم است ولی بر فعليت‏ شی‏ء ديگر تأخر دارد ، لذا می‏شود اشكال كرد كه قوه هر شی‏ء را با فعليت‏ خودش بايد سنجيد نه با فعليت چيز ديگر ، چون در اين صورت قوه بر فعليت خودش مقدم است ولی بر فعليت ديگر موخر . اين از جهت زمان و اما از جهات ديگر

تقدم بالعليه

2 - آيا فعليت علت قوه است يا قوه علت فعليت ؟ در اينجا لازم است‏ به اين نكته اشاره كنيم كه: بحثی در باب علت و معلول و هم در باب ماده‏ و صورت است كه چنين تعبير می‏شود كه صورت شريكة العله است برای ماده
يعنی هر صورتی به منزله جزء علت است برای ماده . بنابراين به وجهی‏ نسبت صورت و ماده نسبت علت و معلول است و صورت تقدم بالعليه بر ماده دارد . البته نه هر قوه ای بر فعليت خودش ، بلكه هر قوه ای هميشه‏ در كنار يك فعليت وجود دارد ، هيچ وقت قوه و امكان نباشد عدم در كار نيست ، يعنی عدم خاص كه منشأ انتزاع شر است‏
در اينجا نمی خواهيم بگوئيم كه قوه ها و امكانها شر محض می‏باشند
بلكه خيرات هم در اين عالم از همين امكان ها و قوه ها برمی خيزد . اين‏ استعدادها و ماده‏ها و هيولاها كه بار خيرات را در اين عالم حمل می‏كند ، قهرا ملازم با امكان شرور هم هست . پس فعليت از آن جهت كه فعليت است‏ خير محض است و اين امكان است كه باب شر را باز می‏كند ، همچنانكه باب‏ خير را باز می‏كند . بنابراين فعليت بر قوه و استعداد تقدم بالشرف دارد

تقدم بالحقيقه و بالماهيه

4 - نوع ديگر از تقدم ، تقدم بالحقيقه و ماهيت است . اين اصطلاحی است‏ كه ظاهرا مرحوم آخوند آن را جعل كرده است و قبل از ايشان بوعلی و امثال‏ بوعلی كه انحاء تقدم را بيان كرده اند اسمی از تقدم بالحقيقه نبرده اند
معنای اين تقدم اينست كه يك شی‏ء در حقيقت بودن و تحقق بر شی‏ء ديگر تقدم دارد . مثلا ماهيت حقيقت دارد و وجود هم حقيقت دارد ولی ماهيت به‏ تبع وجود حقيقت دارد و نه مستقل از وجود . پس وجود بر ماهيت تقدم‏ بالحقيقه دارد . فصل و جنس هم همين طور هر دو حقيقت دارند ولی جنس‏ متقوم به فصل است و فصل در حقيقت بودن احق است نسبت به جنس و همچنين‏ است ماده و صورت و قوه و فعليت ، يعنی فعليت احق به تحقق است از قوه‏ ، بلكه قوه در اصل تحققش هزاران حرف است كه آيا اصلا تحقق دارد يا يك‏ امر عدمی محض است
پس فعليت بر ماده انحائی از تقدم را دارد و ماده فقط تقدم بالزمان‏ دارد بر فعليت . پس بطور مطلق نمی شود گفت قوه بر فعل مقدم است
البته مرحوم آخوند در اول فصل بطور اجمال اشاره كردند كه در ميان قدما كسانی بوده اند كه برای قوه نسبت به فعليت تقدم مطلق قائل هستند البته‏ بطور تفصيل وارد اين بحث نشده چون جايش اينجا نيست و طبعا برای ماده‏ هم تقدم مطلق بر صورت قائلند . سپس نظريات ماديين قديم را ذكر كردند كه عده ای گفته اند در اينجا اشكال و پاسخی است به اين صورت كه : ما قبول نداريم كه‏ هميشه هر فعليتی بر قوه اش شرف دارد ، بلكه گاهی بر عكس است و قوه بر فعليت فضيلت دارد . مثل شر ، كه ممكن است بالقوه باشد و يا بالفعل
آيا قوه شر افضل است و يا فعليت آن ؟ آيا در اينجا هم می‏شود گفت‏ فعليت شر اشرف از قوه آن است ، يا بايد گفت كه قوه شر از فعليت شر بهتر است ؟ پاسخ : مرحوم آخوند جواب می‏دهند كه در ابتداء قوه شر از فعليتش اشرف‏ به نظر می رسد ولی اگر آن را تحليل كنيم ، می‏بينيم در نهايت امر باز شريت به قوه برمی گردد و خيريت به وجود و فعليت . مثلا می‏گوئيم ظلم شر است ، شما می‏گوئيد قوه ظلم از فعليت آن بهتر است و فعليت ظلم نسبت‏ به قوه ظلم شر است . اين مطلب درست است كه قوه ظلم از فعليت آن بهتر است ولی ظلم كه فعليت

پاورقی : 1 - چنين فكری در ميان يونانيان قديم وجود داشته كه به معتقدين اين فكر نمی شود گفت مادی بودند يا الهی

است دو حيثيت دارد ، يكی اينكه فعليت است مثلا ظالم دارای قوه و نيرو است ، تيغش برنده است ، دارای اراده است و . . . اينها كه فعليت‏ هستند هيچكدام شر نيستند . شريت ظلم از قوه و استعداد مظلوم برای پذيرش‏ ظلم است كه در زمينه اين استعداد ، نيروی ظالم و اراده و تيغش ، منشأ نفی حيات و نفی كمال در مظلوم می شوند . پس ظلم ، شريتش را از منشائيت از عدم دارد . اين قوه شر كه شما می‏گوئيد از فعليت آن بهتر است ، در واقع عدم آن عدم است و عدم عدم ، وجود است . پس وقتی‏ می‏گوئيم فعليت شر ، منشأ عدم است و قوه شر بهتر است يعنی عدم عدم كه‏ معنايش وجود است . بنابراين در همين مثال هم شريت به عدم برمی گردد و خيريت به وجود ، و شريت به قوه بر می‏گردد و خيريت به فعليت ( 1 )

پاورقی : 1 - در جلسه قبل اشاره كرديم كه شرور چگونه به قوه ها و اعدام برمی‏ گردند و خيرات به وجودات ، به بيان ديگر منشأ همه شرور قوه است . ولی‏ واضح است كه قوه شرمحض نيست ، زيرا اگر قوه نبود خيرات هم نبود . پس‏ در قوه و هيولای اولی خيريت هم هست . مرحوم آخوند در اينجا بيان بهتری‏ از امثال حاجی دارد و موضوع را اينطور تحليل می‏كند كه وقتی در خيريت‏ هيولای اولی دقت كنيم می‏بينيم كه خيريتش برای اين است كه منشأ فعليتهاست . پس خير با لذات آن فعليتها هستند و هيولی خير بالعرض‏ است . خير با لذات همان فعليتهاست . شريت هيولی از عدم من شأن است‏ يعنی ذات هيولی عدم من شأن است . پس شريت هيولی و قوه به ذاتش برمی‏ گردد و ذاتی اش است ولی خيريت آن بالعرض است .

فصل ( 17 ) فی ان الفعل مقدم علی القوش

ان الفصول الماضية أوهمت أن القوش متقدمة علی الفعل مطلقا ( 1 ) ، و هذا مذهب أكثر الناس و جلهم ، حيث زعموا ان المادش قبل الصورش ، والجنس قبل الفصل ، ولا نظام العالم قبل نظامه ( 2 ) ، و ماهية الممكن‏ قبله ( قبل ) وجوده ( 3 ) ، و ليس الامر كذلك

[ الاقوال فی تقدم القوه علی الفعل ]

والشيخ حكی فی " الشفاء " مذاهب أقوام زعموا أن القوش قبل الفعل ، و هم تفرقوا فی هذا فرقا و تحزبوا أحزابا
فمنهم من جعل للهيولی وجودا قبل الصورش ، ثم ألبسها الفاعل كسوش الصورش

پاورقی : 1 - اشاره به اين است كه قبلا كه گفتيم . هر حادثی مسبوق به قوه است ، موجب اين توهم نشود كه قوه به طور مطلق بر فعل تقدم دارد . در اينجا روشن می‏كنيم كه نه اين طور نيست
2 - اشاره به اين عقيده است كه ماده قبلا بوده در حالی كه صورت نبوده‏ است
3 - اين مطلب را استطرادا ذكر كرده اند ، و معلوم نيست كه چنين عقيده‏ ای اساسا وجود داشته باشد كه قائل به ماهيت قبل از وجود باشد

next page

fehrest page

back page