![]() |
عوارض اشياء و به تعبير بهتر اعراض ( 1 ) اشياء ، يعنی اموری كه خارج از
پاورقی :
1 - بمنظور اجتناب از اشتباه و خلط معانی لفظ عرض با كلمات مشابه ،
در اينجا اصطلاحات مختلف اين لفظ را بيان میكنيم . در يك اصطلاح در
مبحث كليات خمس ، كليات را تقسيم میكنند به پنج قسم كه عبارتند از :
جنس و نوع و فصل و عرض خاص و عرض عام . سه تای اول را " ذاتی " و
دو تای آخر را " عرضی " میگويند . و غالبا هم میگويند عرض خاص و عرض
عام و بندرت عرضی خاص و عرضی عام گفته میشود در حاليكه بصورت اخير
تلفظ شود بهتر است و كمتر موجب اشتباه میگردد . در اين اصطلاح " عرضی
" و يا عرض در مقابل " ذاتی " قرار دارد :
در اصطلاح ديگری در باب مقولات ، كه ماهيات را دسته بندی میكنند ، "
عرض " در مقابل " جوهر " بكار میرود . و اين دو اصطلاح ربطی بهم
ندارند ممكن است يك چيز " ذاتی " باشد و در عين حال " عرض " در
مقابل جوهر ، باشد ، زيرا در باب كليات خمس " ذاتی " و " عرضی "
امری نسبی و مقايسه ای است . " ذاتی " يعنی شیء خارج از ذات نباشد و
اين روشن است كه هر عرضی [ در مقابل جوهر ] ماهيتی دارد و جنس و فصل و
نوعی دارد و جنس و فصل خودش ذاتی خودش است . و در عين حال عرض [ در
مقابل جوهر ] دارای اموری و " عرضی " [ در مقابل ذاتی ] نيز هست
از طرف ديگر " عرضی " باب كليات خمس ضرورتی ندارد كه " عرض "
[ از باب مقولات عشر ] باشد و ممكن است " جوهر " باشد . مثلا جنس و
فصل جواهر جوهرند اما جنس عرضی فصل و فصل عرضی جنس میباشد و هر دو ذاتی
نوع میباشند . پس جنس در عين حالی كه نسبت به فصل " عرضی " است ولی
" عرض " نيست بلكه جوهر است
يك اصطلاح ديگری در مورد " ذاتی " در باب برهان در منطق بكار رفته
است كه بمعنای جزء لاينفك است ، يعنی محال است منفك شود . ذاتی باب
برهان اعم است از ذاتی باب ايساغوجی و عرضی های لازم همين باب ، زيرا
عرضی های لازم نيز لاينفك هستند
عوارض يك اصطلاح و مفهوم اعم است . يعنی آن چيز كه ذاتی باب
ايساغوجی نباشد
فخر رازی كه گفته است آن چه عارض جسم میشود ، اينكه گفتيم بهتر است
به عرض تعبير كنيم ، به اين دليل است كه فخر رازی چنين پنداشته كه جسم
بدون صورت نوعيه میتواند موجود شود ، بهمين دليل هر چه برای جسم فرض
كرده آن را بمنزله يك عرض برای يك موضوع و جوهر فرض كرده است . در
حاليكه آن چه كه بر جسم عارض میشود ممكن است از نوع صورت نوعيه باشد
كه صورت نوعيه عرض نيست
لوازمی چون وضع خاص و عدم كون و فساد و خرق و التيام و امثال اينها ، از لوازم صورت فلك است نه از لوازم جسميت فلك يا از لوازم عوارض جسم فلك . به عقيده قدما فلك دارای نفس و صورت است و اين خصوصيات از لوازم صورت و نفس فلك است و نفس و صورت فلك نيز از لوازم جسميت فلك نيست ، برعكس جسميت تابع صورت است ، جسميت فلك برای صورت آن حكم ماده را دارد
پس اين سئوال بی اساس است كه عوارض موجود در فلك يا بجهت جسميت فلك است يا بجهت لوازم جسميت آن . نه بواسطه جسميت است و نه بواسطه عوارض جسميت ، بواسطه چيزی است كه خود جسميت هم در اصل وجودش به آن نيازمند است و آن چيز " صورت فلك " و " نفس فلك " است
اين خلاصه جوابی بود كه مرحوم آخوند به اشكال فخر رازی در مورد اشتراك جسميت در اجسام مختلف ، میدهد
اشكال فخر رازی به وحدت ماده در اجسام مختلف :
بعد از نقض و ايراد فوق درباره " صورت جسميه " فخررازی میپردازد به خرده گيری در يكسان بودن " ماده جسميه " و " هيولی " در اجسام مختلف و میگويد به چه دليل " هيولی " يا " ماده اوليه " در همه اجسام يكی است . شايد ماده اجسام در اجسام ، متعدد باشد . به چه دليل ماده هوا و ماده آب يكی است و صورتها هستند كه مختلف و گوناگونند ؟ در حالی كه اگر بپذيريم ماده مختلف است ، براحتی می توانيم مسئله اختلاف اجسام را در لوازم ، توجيه كنيم و مثلا بگوئيم اينكه فلان جسم فلان حركت را دارد و آن جسم ديگر فاقد اين حركت است به دليل مغايرت مواد آن دو است . و همچنين بالا رفتن دود و پائين افتادن سنگ را میتوان با اختلاف در مادهها توجيه كردجواب مرحوم آخوند :
مرحوم آخوند اشتباه فخررازی را عدم ادراك صحيح تعريف و حقيقت ماده بيان می كند و میگويد : آن چه كه در اينجا ماده ناميده ای فقط اسمش ماده است و معنای آن غير از منظور فلاسفه است . اساسا بايد ديد چرا در اجسام به وجود ماده قائل شدهايم و بايد ديد آن دليلی كه ما را به وجود ماده رهنمود میگردد چه چيزی را بعنوان ماده ارائه میدهد . برهان و دليل چيزی را در عالم و در اجسام اثبات میكند كه آن چيز قوه محض و قابليت محض استيك موقع كسی اساسا به وجود ماده قائل نمی شود ، او ديگر نه به واحد معتقد است و نه به كثير . ولی اگر كسی به ماده معتقد گشت كافی نيست كه لفظ ماده را بگيرد و معنای آن را رها كند . برهان آن چه را كه به نام ماده اثبات میكند ، هيچ هويتی ندارد ، جز قابليت محضه و جز استعداد محض هيچ فعليتی ندارد
تمام فعليتش اين است كه قوه ساير اشياء است ، امكان ساير اشياء است
حال اگر برای او حيثيتی قائل شويم او ديگر ماده نيست ، او مجموعی از ماده و صورت است . ماده چيزی است كه شیء بواسطه آن میتواند بپذيرد
غير از اينكه مناط پذيرش است مناط هيچ چيز ديگری نيست . چنين چيزی را چطور میتوان منشاء حركات مختلف دانست و گفت منشاء حركات مختلف ماده های مختلف است . ماده اگر منشاء حركت شود ، حيثيتی غير از حيثيت پذيرش پيدا كرده است
اين خلاصه پاسخ مرحوم آخوند به اشكال فخر رازی بود و غير از اين ايراد ، ايراد پنجمی نيز فخر رازی مطرح كرده است كه مرحوم آخوند میگويند اين ايراد هم برميگردد به عدم درك صحيح قوه و قابليت كه در مباحث قبل بيان كرديم
فخر رازی در ضمن مطالب خود مطلبی را طرح میكند كه در حقيقت مغاير است با برهان پنجم حكما در اثبات نيازمندی شیء متحرك به محركی غير خود در برهان پنجم ، فلاسفه گفته اند قابل و فاعل نمی تواند يك چيز باشد
فخررازی همين مطلب را نقض می كند
اشكال فخر رازی بر مغايرت فاعل و قابل :
به نظر فخررازی در لوازم ماهيات قابل و فاعل يكی است . يعنی ماهيت برای لوازم خودش هم فاعل است و هم قابل ، مثل زوجيت برای اربعه آيا اربعه فاعل زوجيت است يا قابل زوجيت ؟ جواب اين است كه اربعه به اعتباری فاعل زوجيت و به اعتباری ديگر قابل زوجيت است . اربعه قابل زوجيت است زيرا غير از اربعه چيز ديگری نيست كه بگوئيم زوجيت عارض آن شده و به تبع آن چيز عارض اربعه شده است ، بلكه عارض خود اربعه است . در عين حال فاعلی هم در كار نيست كه بگوئيم از خارج آمده است و اربعه را زوج كرده است . اربعه زوجيت را خودش به خودش داده و خودش نيز از خودش پذيرفته است پس هم فاعل است و هم قابلجواب مرحوم آخوند :
اساسا در باب ماهيت فعل و قبولی نيست و مجازا گفته میشود فعل و قبول ، ماهيت امری است اعتباری و لوازم آن نيز از اعتبارات ذهن است . ذهن ماهيتی را اعتبار میكند و وضع میكند و همان ذهن هم برای آن لوازمی را تصور میكند . ماهيت چيزی نيست كه قابل چيزی يا فاعل چيزی باشد ، بحث ما درباره واقعيات عينی و خارجی است ، قبول عينی يعنی يك امری در خارج وجود دارد و يك امر عينی ديگر را در خارج میپذيرد . حركت برای جسم مثل زوجيت برای اربعه نيست ، حركت امری عينی است و همچنين جسم نيز واقعيتی خارجی است نه ذهنی و اعتباریفصل ( 13 ) فی [ ذكر الحجج و ] دفع شكوك اوردت علی قاعدش كون كل
متحرك له محرك [ غيره ]
ان الموروث من الحكماء فی اثبات هذا المرام حجج متكثرش : الاولی : لوكان الشیء متحركا لذاته امتنع سكونه ، لان ما بالذات يبقی بيقاء الذات ، و فساد الثانی يستلزم فساد المقدم . الثانية : لو تحرك لذاته كان اجزاء الحركة مجتمعة ثابتة ، لان معلوم ( 1 ) الثابت ثابت [ و معلول المتغير متغير ] ، ولو كان ثابتا لم يكن حركةالثالثة : لوكان متحركا لذاته فلا يخلو اما أن يكون له مكان أو حالة ملائمة أو [ لا ] يكون ، فعلی الشق الاول لم يكن طالبا لذلك المكان أو مايجری مجراه فلا يكون متحركا ، ولا أيضا حركته الی جانب أولی من حركته الی جانب آخر ( 2 ) ، فاما أن يتحرك الی كل الجوانب و ذلك محال ، أولا يتحرك أصلا . هذا خلف ، و ان كان له ما يلائمه فاذا وصل اليه سكن فلا يكون متحركا لذاته
الرابعة : لوتحرك الجسم لانه جسم لكان كل جسم كذلك لاشتراك الكل
پاورقی :
1 - " معلول " صحيح است
2 - اين در حقيقت برهانی است بر اينكه هر حركتی بايد غايت داشته
باشد
الخامسة : مامر ذكره فی الفصل المقدم من اختلاف جهتی القوش والفعل ، فالمحرك اذا حرك لم يخل اما بأن يحرك لا أن يتحرك ( 3 ) ، أو بأن يتحرك . فعلی الاول يكون هو غير المتحرك ، وعلی الثانی فمعنی انه يتحرك انه وجدت فيه الحركة التی هی بالقوش ، فيكون الحركة فيه بالقوش و بالفعل معا ، هذا محال
السادسة : ان نسبة المتحرك القابل الی الحركة بالامكان ، و نسبته من حيث هو فاعل بالوجوب ، والوجوب والامكان متنافيان ، فالمحرك غير المتحرك
[ اعتراض صاحب " المباحث المشرقية " ورده ]
قال صاحب كتاب " المباحث المشرقية " معترضا علی الثلاث الاول : " أليست الطبيعة متحركة لذاتها مع أنها لاتحرك ( 4 ) أبدا ( 5 ) ، ولايبقی الاجزاء المفروضة فی الحركة ( 6 ) وهی طالبة لمكان معين ( 7 ) ؟ فلم لايجوز أن يكون الجسم محركا لذاته ؟ ولم يلزم شیء مما قلتموه . فلئن قلتم : ان الطبيعة انما تقتضی الحركة بشرط حالة منافية أو زوال حالة ملائمة فيتجدد أجزاءالحركة لاجل تجددالقرب والبعد ( 8 ) من تلك الحالة الملائمة ، والسكون انما يحصل عندالوصول الی الملائم ، والعلة
پاورقی :
2 - جسم مخصوص يعنی جسم دارای طبيعت نوعيه خاص
3 - " لا أن يتحرك " غلط ، و " لابأن يتحرك " صحيح است
4 - " لاتحرك " غلط و " لاتتحرك " صحيح است
5 - تا " ابدا " اشاره به برهان اول است
6 - اين اشاره به برهان دوم است
7 - اين نيز اشاره به برهان سوم است
8 - منظور اين است كه متحرك در طی مسافت خود هر مسافتی را كه طی
میكند در حقيقت شرائط طی كردن مسافت بعد پديد میآيد و تا يك مرحله را
طی نكند علت طی مرحله بعدی ايجاد نشده است
ان كانت فی ايجابها معلولها متوقفة علی شرط ، لم يستمر ذلك الايجاب
لفوات ذلك الشرط .
فنقول : ان كل جسم فله مقدار وله صورش وله هيولی . أما مقداره فهو الابعاد الثلاثة ، ولاشك انها طبيعة ( 10 ) مشتركة بين الاجسام كلها . و أما الصورش الجسمية فلا بد من اقامة البرهان علی أنها أمر واحد فی الاجسام كلها ، و ذلك لان الصورش الجسمية لايمكن أن تكون عبارش عن نفس القابلية لهذه الابعاد لانها أمر أضافی والجسمية من مقولة الجوهر ، فكيف يكون نفس هذه القابلية ؟ بل تلك الصورش عبارش عن ماهية جوهرية يلزمها هذه القابلية
واذا ثبت أن الجسمية أمر يلزمه هذه الابعاد فمن الجائز أن يكون ذلك الامر مختلفا فی الاجسام و ان كانت مشتركة فی هذا الحكم و هو قابلية هذه الابعاد ، و الامور المختلفة يجوز اشتراكها فی لازم واحد " . ثم قال : " و ان سلمنا أن الاجسام مشتركة فی الصورش الجسمية ولكنها غير مشتركة فی مادش الجسم ، فهب ان الجسمية ليست علة للحركة فلم لايجوز أن يكون علتها هی مادتهاالمخصوصة " ؟ أقول : كون الاجسام مشتركة فی الجوهر القابل للابعاد أمر بديهی لاحاجة الی اقامة البرهان عليه ، و ذلك يكفينا لاثبات المبادی الطبيعة ( 11 ) والمحركات الخاصة
پاورقی :
9 - تا اينجا فخر رازی سه برهان اول را مورد ايراد قرار داده و میگويد
: بدون برهان چهارم اين سه برهان براهين مستقلی نيستند . و میپردازد به
نقد برهان چهارم
10 - طبيعة أی أمر أو صفة
11 - " طبيعية " صحيح است
پاورقی :
12 - در اصطلاح حكما " وضع " دو معنی دارد : يكی به چيزی كه قابل
اشاره حسی باشد " ذی وضع " میگويند ، و ديگر به نسبت اجزاء يك شیء به
اجزاء ديگر ، و نسبت اين اجزاء به شیء ديگر را " وضع شیء " گويند
13 - اين " طرق " همان شش راهی است كه در اثبات قاعده " كل
متحرك له محرك غيره " به عنوان براهين موروث از حكما در اول همين فصل
ذكر كرده اند
14 - منظور از " بعضها " دو برهان پنجم و ششم موروث از حكما است كه
ثابت كرده اند نسبت قابل نسبت به اين شیء [ حركت ] نسبت امكان و قوه
است ، نه نسبت وجوب و فعليت ، و چون محال است يك شیء از حيث واحد
هم وجوب داشته باشد و هم امكان ، پس اين دو منشأ دارد ، و همچنين چون
محال است يك شیء در آن واحد هم واحد يك فعليت باشد و هم فاقد آن
فعليت ، پس دو مبدأ دارد
15 - در اينجا مرحوم آخوند میگويد : در مورد لوازم ماهيت مانعی نيست
كه فاعل و قابل يكی باشد ، آنچنانكه در باب لوازم وجود نيز مانعی نيست
كه فاعل و قابل يكی باشد . اين مطلب موهم اين اشكال است كه : برهانی كه
اقامه كرديد بر امتناع يكی بودن فاعل و قابل ، مگر در آن برهان فرقی است
ميان لازم ماهيت و لازم وجود و غير لازمها يعنی آنچه كه ممكن است برای
ماهيت و وجود ؟
جواب اين است كه مرحوم آخوند در اينجا در تعبير مسامحه كرده اند ، و
البته بهتر بود اين تعبير را نمی كردند . و خود ايشان در جاهای ديگر
گفتهاند كه تعبير فاعل و قابل در باب لوازم ماهيت تعبيری مجازی است
و الا در آنجا قابل و فاعلی نيست .
پاورقی :
> میگوئيم : زوجيت از لوازم ماهيت اربعه است و فاعل زوجيت و قابل
آن همان اربعه است ، در اينجا واقعا فاعليت و قابليتی نيست ، چون اصلا
زوجيت در خارج وجودی غير از وجود اربعه ندارد ، مفهوم انتزاعی ذهن است
. اگر در خارج زوجيت عروضی میداشت و وجودی میداشت و ما بازائی میداشت
و واقعا در خارج ماهيت اربعه آن را پذيرفته بود ، محال بود كه فاعل و
قابل يكی باشد ، هم فاعل میخواست و هم قابل
اين جور نيست كه اربعه زوجيت را به خود اعطاء كرده باشد ، زوجيت كه
اعطاء كردنی نيست ، مفهومی است انتزاعی . اربعه متصف به زوجيت است ،
و در باب اتصاف لزومی ندارد كه صفت ، وجودی داشته باشد . اين مثل اين
است كه بگوئيم : زيد كور است ، آيا كوری كه امری عدمی است ، عدم البصر
است كه در خارج عارض زيد شده است ؟ عدم كه چيزی نيست كه عارض چيزی
شود ، از اين جهت كه میگويند : " ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت مثبت له
لاالثابت " يعنی صرف اينكه شيئی برای شيئی ثابت میشود ، مثبت له بايد
وجود داشته باشد ولی دليلی ندارد كه آن شیء ثابت هم میبايست موجود باشد
، بسا هست كه ثبوت آن همان نحوه اتصاف است . يعنی وجود ناعت است ،
لازم نيست وجود محمولی داشته باشد . اين در باب لوازم ماهيت
در باب لوازم وجود كه مرحوم آخوند به آن اشاره میكند ، نظير صفات
واجب تعالی است ، شئون وجود مطلقا اين جور است . واجب تعالی متصف
میشود به علم و قدرت و . . . در اين جا نيز موصوف و صفت داريم ولی
مجازا تعبير میكنند كه فاعل و قابل يكی است
پس توهم نشود كه مرحوم آخوند استثنائی برای قاعده ذكر كرده است و
تخصيصی در قاعده وارد میشود . تخصيص نيست ، تخصص است . اينها اصلا در
قاعده نيستند و مجازا چنين تعبير كرده اند كه اين را هم كه ما در اينجا
میگوئيم خود مرحوم آخوند در جاهای ديگر گفته است .
16 - منظور همان برهان چهارم موروث از حكما است . همانطور كه گفتيم
مرحوم آخوند به سه برهان اول هيچ اشاره ای نمی كند
واما قوله : " يجوز أن يكون الامور المختلفة مشتركة فی لازم واحد "
فنقول : ان ذلك انما جاز بشرط أن يكون منشأ اللزوم جهة الاشتراك لاجهة الاختلاف كما بين فی مقامه ، و نحن نعلم يقينا أن قابلية الابعاد و ان كان أمرا نسبيا فانما يقتضيه الجسم بما هو جسم لابما هو مختلف فيه ( 18 ) ، و ذلك معنی مشترك بين الاجسام ضرورش و اتفاقا و ان كانت الاجسام متخالفة الماهيات . و بعض تلك الطرق ( 19 ) يدفع كون الهيوليات المتخالفة فی الاجسام مبادی للحركات و الاثار المتفننه المختصة كل قسم منها بنوع من الجسم لانها محض القوش والاستعداد ، و ليست هی أيضا مختلفة الا من جهة اختلاف الطبائع و الصور ، و بهذا يدفع قوله " لم لايجوز أن يكون علةالحركة هی المادش المخصوصة " ؟ ولم يعلم أن لامعنی لتخصيص المادش الا بصورش سابقة عليها ، وستعلم أن الفعل أقدم من القوش بحسب أصناف التقدم
ثم قال : " ان الفلك غير قابل للكون والفساد فيكون ماله من الشكل والوضع والمقدار واجب الحصول له ، فذلك الوجوب ان كان لجسمية مع انه لم يلزم أن يكون كل جسم كذلك فلتكن الحركة أيضا لجسمية و ان لم يكن كل جسم متحركا ، و ان كان لامر موجود فی الجسمية ( 20 ) فذلك الامر ان لم يكن ملازما
پاورقی :
17 - منظور مبحث جواهر و اعراض اسفار است كه در آنجا اثبات شده
است جسميت امر مشتركی است ميان انواع اجسام
18 - " بماهو مختلف فيه " يعنی امور نوعيه
19 - اين نيز منطبق است با چهارمين و پنجمين برهان موروث از حكما . و
در اينجا هم مرحوم آخوند به سه برهان اول و دوم و سوم كه ما به آن ايراد
گرفتيم ، اشاره ای نمی كند ، و اين تا حدودی اين را میرساند كه مرحوم
آخوند هم به اين سه برهان چندان اعتمادی ندارد
20 - منظور فخر رازی از " لامر موجود فی الجسمية " عرض يا عارض است
أقول : اما الذی ذكره فی الفلك فمبناه علی الغفلة عن أحوال الماهية و كيفية ارتباط الجنس بالفصل المحصل اياه فی النوع المحصل فی الذهن ، و عن كيفية الملازمة بين مادتها و صورتها فی النوع المركب فی الخارج ( 24 ) ، و عن معرفة
پاورقی :
> صورت است ، و يك وقت از قبيل تحقق عرض در موضوع است كه تابع
وجود موضوع است . در حالی كه شما [ فخررازی ] فرض كردهايد كه اگر چيزی
در جسم موجود است ، آن چيز از قبيل عرض بايد باشد
21 - " عادالتقسيم " يعنی نقل كلام در آنجا میكنيم كه منشأ آن لازم
چيست ؟ خود جسم است يا امر موجود در جسميت ، ولاينقطع
22 - يعنی اگر آن امر در عين اينكه لازمه جسميت است مشترك در تمام
اجسام نباشد ، يعنی قاعده نقض گردد ، پس در حركت نيز میتوان چنين حرفی
را زد
23 - اين " قيل " نيز حرف فخر رازی است
24 - جواب مرحوم آخوند به فخر رازی اين است كه : شما از كيفيت
ارتباط جنس به فصل از نظر ذهن و ملازمت ميان ماده و صورت از نظر خارج
غفلت كردهايد . فخررازی خيال كرده است كه رابطه جنس و فصل اين است كه
جنس ، از خود تحصل و تحققی دارد ولو در ذهن ، و فصل عارض آن میشود ، در
حالی كه اين طور نيست . حاجی در اين مورد در " منظومه " شعری دارد كه
: " والجنس مغمور بكل اوعية " ، جنس ماهيتی است >
ثم قال ( 27 ) : " فالحاصل ان الحجة المذكورش لاتدل علی اثبات القوی والطبائع ( 28 ) الا اذا بينا ان المادش مشتركة ، و متی تعذر ذلك لم تكن الحجة منتجة
فان قيل ( 29 ) : ان المادش لاتصلح أن تكون مبدأ الحركة لانها من حيث هی هی
پاورقی :
> نه میتوانند اثبات كنند و نه میتوانند نفی كنند ، چون لابراتوار با
اشيائی كه به صورت متصور هستند سرو كار دارد ، تجزيه میكند يا تركيب
میكند . ماده فلسفی اگر باشد با برهان بايد اثبات شود ، و اگر نباشد
بايد با برهان نفی شود
25 - " محصلة لجسميتها " نه اينكه " عارض لجسميتها "
26 - يعنی فخر رازی خيال كرده است كه جسميت اقتضای فلكيت و ناريت و
مائيت را دارد ، يعنی خيال كرده است كه جسميت اقتضای يكی از صور نوعيه
را دارد ، و حال آنكه صورت نوعيه است كه اقتضای اين ماده را دارد
27 - قائل فخر رازی است
28 - منظور از قوا و طبايع در اينجا همان است كه میگوئيم " محرك "
، چون در فصل های بعد خواهيم گفت كه محرك در اجسام قوا و طبايعی است
كه در درون خودشان است يعنی بيرون از اجسام نيست . لذا بجای كلمه محرك
، قوا و طبايع گفته است
29 - اين " قيل " نيز گفته فخررازی است كه به خودش گفته است ، در
اينجا حرفی طرح كرده است كه به برهان پنجم برمی گردد . اين حرف كه
گفتيم ماده قابل محض است و چيزی >
پاورقی :
> كه قابل محض است نمی تواند فاعل باشد ، كه همان برهان قوه و فعل
بود كه در فصل پيش درباره آن مفصل بحث كرديم ، در اينجا فخر رازی آن
حرف را عنوان كرده و جواب نقضی داده است كه : يعنی چه كه شیء نمی
تواند در آن واحد هم فاعل باشد و هم قابل ؟ لوازم ماهيات در آن واحد هم
فاعلند و هم قابل . يعنی ماهيت برای لازم خودش هم فاعل است و هم قابل ،
مثل اربعه برای زوجيت . اربعه به اعتباری فاعل زوجيت و به اعتباری قابل
زوجيت است . قابل است زيرا كه چيز ديگری در اينجا نيست كه بگوئيم به
واسطه آن اربعه زوج شده است ، و فاعل است زيرا علتی اربعه را زوج نكرده
است ، يعنی اين طور نيست كه اربعه زوج نبود و بعد علتی آن را زوج كرده
است
مثال ديگر كه در اينجا ذكر شده در باب صفات باری تعالی است. میگويند
: ذات باری تعالی كه قادر و عالم و . . . است خودش هم فاعل اين صفات
است و هم قابل اين صفات
مرحوم آخوند جواب میدهد كه : در باب ماهيات اصلا فعل و قبولی نيست ،
ماهيت امری است اعتباری و لوازمش نيز اعتبارات ذهن است . يعنی ذهن
در عالم خودش يك لوازمی را اعتبار میكند و وضع میكند ، و همان ذهن است
كه برای آن لوازمی تصور میكند . ماهيت چيزی نيست كه فاعل چيزی باشد و
يا قابل چيزی باشد ، بحث ما در فعل و قبول عينی است يعنی شيئی در خارج
وجود دارد و يك امر وجودی را در خارج میپذيرد
برای توضيح مطلب مثلی از اعتباريات میزنيم اگر چه اعتباريات اجتماعی
با اعتباريات فلسفی فرق دارد ولی در اين مورد مشابه هم هستند : آيا
شركت میتواند مالك بشود يا نه ؟ آيا يك حيثيت مثلا حيثيت اهل علم يا
حيثيت سادات میتواند مالك بشود يا نه ؟ بعضی میگويند مالك ، امری
عرضی و عارض است و يك موضوعی میخواهد و آن موضوع بايد عينيتی داشته
باشد . يك كسی میگويد چون موضوع وجود ندارد پس حيثيت مالك نيست ، و
يك كسی میگويد چون مالكيت يك امر عينی است و میدانيم كه امر عينی
موضوع عينی میخواهد پس حيثيت وجود عينی دارد . هيچكدام از اين دو قول
درست نيست
در امر اعتباری مانعی ندارد كه يك امر اعتباری كه همان حيثيت است ،
آن را اعتبار بكنيم و برای آن نيز يك عارضی كه نامش مالكيت است
اعتبار بكنيم .
اقول : قد علمت بيان اختلاف جهتی أن يفعل و أن ينفعل ، و اختلاف جهتی القوش والفعل أعنی الامكان الوقوعی ( 30 ) والايجاب بلامرية ، و أما النقض بلوازم الماهياتفغير وارد ، اذمبنی الايراد علی المغالطة الناشئة من اشتراك لفظ القابل ، و وقوعه تارش بمعنی الانفعال التغيری و تارش بمعنی الاتصاف اللزومی
پاورقی :
>
اينهائی كه فخر رازی فرض كرده امور اعتباریاند ، بحث در مقبول و فعلی
است كه حقيقت عينی داشته باشد . در اينجا كه قابل و فاعل وجود عينی
دارد ، و در اينجاست كه بايد ديد آيا قابل و فاعل میتوانند يك وجود
عينی داشته باشند و يا دو وجود عينی دارند
30 - منظور از امكان وقوعی در اينجا ، يعنی امكان استعدادی
فصل 14 " تقسيم قوه محركه و اثبات محرك عقلی " ( 1 )
دو مطلب در عنوان اين فصل ذكر شده است ، يكی تقسيم قوه محركه كه بر پنج ( 1 ) قسم است ، ديگر اثبات محرك عقلی . محرك عقلی آن محركی است كه بنحوی از انحاء لايتحرك و تغيير ناپذير باشد . در مباحث بعدی خواهد آمد كه مبداء حركت ممكن است سه چيز باشد : الف : طبيعت ، يعنی قوه ای كه در جسم وجود دارد . ب : نفس . ج : عقل . اگر مبدأ حركت طبيعت يا نفس باشد ، لازمه اين دو تغير است و در صورتی كه محرك هيچ نحو تغييری را نداشته باشد ، اصطلاحا به آن محرك عقلی میگويند و منظور از اثبات محرك عقلی اثبات چنين محركی است ( 2 )
پاورقی :
1 - [ استاد در ضمن بيان مطلب فقط به چهار قسم اشاره میكنند ]
2 - عنوان فصل دوازدهم كه " فی اثبات المحرك الاول " بود با قسمت
دوم عنوان اين فصل يكی است . يعنی فرق نمی كند كه بگوئيم " فی اثبات
المحرك اول " و يا بگوئيم " فی اثبات المحرك عقلی " ، چون محرك
اولی كه میخواهند اثبات كنند ، محرك لايتحرك است ، يعنی محركی كه مجرد
تام است . محرك مجرد تام يعنی عقل ، عقل در اصطلاح فلاسفه . بنابراين
ممكن است تصور شود كه قسمت دوم عنوان اين فصل تكرار فصل دوازدهم است
>
توضيح مطلب اينكه همانطور كه در اصول هم بحث میشود ، اتصاف يك شیء به يك صفت دو جور ممكن است . در يك حالت " الف " به صفتی چون " ج " متصف میشود و از آن جهت اين اتصاف صورت میگيرد كه الف واقعا و بدون واسطه چيز ديگری صلاحيت اين صفت را دارد . يعنی متصف واقعی بدون مجاز خود الف است مثل زوجيت اربعه . درحالت ديگری ، الف نوعی اتحاد و جودی دارد با چيزی كه آن چيز " ب " باشد ، و " ج " صفت " ب " است ولی از آن جهت كه الف و ب با يكديگر متحدند ، حكم احدالمتحدين را به ديگری ميدهيم و الف را هم به جيم متصف میكنيم .
پاورقی :
>
مثلا اگر شخصی هم
ملكة طبابت را داشته باشد قبلا نيز گفتيم در اسفار بی انضباطيهائی مشاهده میشود ، ولی اين بی
انضباطی تنها در عنوان فصل دوازدهم است . در فصل دوازدهم اگر چه عنوان
" فی اثبات المحرك الاول " بود ، ولی مطلب اساسی آن فصل اثبات اين
بود كه : " ان كل متحرك له محرك غيره " : اختلاف ميان عنوان و معنون
در فصل دوازدهم به اين دليل است كه همانطور كه گفتيم مسأله اثبات محرك
كه همان نظريه معروف محرك اول ارسطوئی است ، مبتنی بر چهار اصل است
كه يكی از آن اصول اين است كه " ان كل متحرك له محرك غيره " ، بهمين
دليل عنوان فصل را " فی اثبات محرك الاول " گذاشتند ولی مطلب درباره
يكی از اصول برهان آن است ، ولی عنوان اين فصل با معنون خود بيشتر تطبيق
میكند تا فصل دوازدهم
حركت نيز بعنوان صفت ، به دو صورت فوق به اشياء نسبت داده میشود
يك وقت يك شیء به حركت متصف میشود و يك شیء ديگر باعتبار ملابستی كه با آن دارد ، حركت را به آن هم نسبت میدهيم . مثل حركت كشتی كه حركت را به اعتبار نوعی ملابست ميان كشتی و افراد داخل آن ، به آن افراد نيز نسبت داده میشود ، ( 1 ) همچنين محرك كه سفينه را به حركت درآورده ، بالذات محرك سفينه است و بالعرض محرك افراد داخل كشتی است
2 - دومين تقسيم ، تقسيم محرك است به محرك بلاواسطه و محرك مع الواسطه . يعنی قوه محركه يك وقت بدون وساطت ابزار ، ايجاد كننده حركت است و يك وقت با ابزار اين عمل را انجام میدهد . مثلا قوه موجود در عضلات بدن ، عصب را بلاواسطه حركت میدهد ولی دست را بواسطه عصب و پی حركت میدهد
3 - تقسيم سوم ، تقسيم محرك است به " محرك علی سبيل المباشره " و " محرك لاعلی سبيل المباشره " . ( 2 ) منظور از حركت علی سبيل المباشره اين است كه محرك حركت را بر جسم عارض میكند ، مثل تمام حركات عرضيه . و اما در حركت لاعلی سبيل المباشره ، محرك موجد ذاتی است كه حركت جزء آن ذات است . توضيح اين مطلب در ضمن مباحث آينده خواهد آمد و در اينجا اطاله كلام نمی كنيم
4 - منظور از اين تقسيمات ، ذكر تقسيم چهارمی است كه در اين تقسيم
پاورقی :
1 - اين مثال مبتنی بر نظريه خاصی در باب مكان است
2 - اين تعبير مختص به مرحوم آخوند است و شايد تنها از فلسفه ايشان
بدست می آيد
محرك غير متحرك به شكل ديگری قابل تصور است و آن همان است كه در باب حركت جوهری خواهيم گفت . در باب حركت جوهری گفته میشود كه حركت سراسر طبيعت را فرا گرفته و اصلا در آن ثبات نيست ، طبيعت به عنوان يك جوهر و يا عده ای از جواهر در حركت است و آنچه كه به طبيعت ارتباط دارد ، عين حركت است ولی طبيعت خودش وابسته به ماورای خودش است و اين وابستگی به اين معناست كه ماوراء طبيعت موجد طبيعت است ، يعنی موجد نحوه وجودی است كه وجودش عين سيلان است ، نه اينكه علی نحوالمباشره موجد حركت طبيعت باشد
فلاسفه غربی تصور نادرستی از تحريك طبيعت توسط ماوراء طبيعت دارند
تصورشان اين است كه در ماوراء طبيعت قوه ای وجود دارد و اين قوه با انگشتی اين چرخ را به حركت درمیآورد . مثل همان چرخ پيرزن و دست پيرزن كه در مثلهای عاميانه رايج است ( 1 ) . لازمه اين تصور نادرست اين است كه طبيعت در
پاورقی : 1 - اشكال : اگر اين نظر فرنگی ها باطل است و تحريك محرك اول مثل تحريك پيرزن چرخ را نيست ، حديث " عليكم بدين العجائز " را چگونه بايد جواب داد ؟ استاد : همانطور كه در مقدمه جلد پنجم اصول فلسفه نوشته ايم ، اولا اين جمله >
ذات خودش ثابت است و يك نيروی خارجی ، آن را به حركت درمی آورد و حتی اين تصور را به ارسطو نيز نسبت میدهند و محرك اول ارسطو را چنين قوه ای میپندارند . ولی تصور فيلسوفانه يك فيلسوف واقعی هيچ گاه نمی تواند اين طور باشد . حتی بوعلی هم كه به حركت جوهريه قائل نبود ، اينجور فكر نمی كرد . حكما حركت را از ذات طبيعت خارج نمی دانندطبيعت را ذاتی نمی دانند كه حركت بر آن عارض شده باشد ، بلكه ذاتی است كه همان ذات حركت است ، و معنای محرك بودن ماوراء طبيعت طبيعت را ، عين خالق بودن آن است طبيعت را ، طبيعتی كه حركت عين ذاتش است
اين دو تعبيری بود كه حكما از محرك لايتحرك دارند . و تقسيمات ديگربر پنج اصل زيرمبتنی است
اصول مقدماتی اثبات محرك اول يا محرك عقلی
اصل اول : اصل اول اين است كه هر متحركی محركی غير از خود دارد ، " كل متحرك له محرك غيره " . اين اصل در فصل دوازدهم توضيح داده شداصل دوم : منشأ هر حركت عارضی در طبيعت ، قوه ای است كه در خود طبيعت است . يا به تعبيری كه در اين فصل آمده حركت بالمباشره كه يك شیای باشد كه حركت عارض آن بشود ، مبدأ اين حركت عارضی قوه ای است كه در خود طبيعت وجود دارد . اين مطلب همان است كه گفتيم ماوراء طبيعت ، طبيعت را به حركت درنمی آورد بلكه آنرا خلق و ايجاد میكند و اين خود طبيعت است كه قوه حركت خود را در ذات خود دارد . اين اصل در فصل پانزدهم اجمالا و در فصلهای بعد مفصلا توضيح داده شده است
اصل سوم : هر محركی در صورت مادی بودن ، هم حركت میكند و هم متحرك است . يعنی محال است كه محركی طبيعی و از طبيعت باشد و در عين حال ساكن باشد
اصل چهارم : معلول با علت ايجادی خود معيت دارد . اين اصل بزودی در درسهای آينده توضيح داده خواهد شد
اصل پنجم : سلسله محركهائی كه متحرك باشند در نهايت به محركی كه غير متحرك است ختم میگردند ، زيرا تسلسل باطل است
اصل سوم و اصل پنجم در همين فصل [ فصل چهاردهم ] بيان خواهد شد
ماقبل از اينكه به ابطال تسلسل بپردازيم لازم است مطلبی را تذكر دهيم كه مرحوم آخوند در اينجا ذكر نكرده است و به نظرم میرسد كه در جای ديگر هم ذكر نكرده باشند . آن مطلب اين است كه قبلا در مورد اصل سوم گفتيم كه از نظر ارسطو هر محرك طبيعی متحرك هم هست ، حال اين سؤال پيش میآيد كه با توجه به اينكه محرك طبيعی يعنی قوای طبيعت يعنی جوهر طبيعی ، و با توجه پاورقی : 1 - ارسطو خدا را تنها به عنوان محرك اول میشناسد و از براهين اثبات واجب تنها به برهان محرك اول رسيده است . از آنجائيكه برای حكمای اسلامی مسلم بوده است كه محركيت محرك اول به معنی ايجاد طبيعت است و نه اينكه يك حركت عرضی ايجاد > برگرديم به اصل مطلب ، رسيديم به اينكه سلسله محركهای متحرك در نهايت به محركی غير متحرك ختم میشود . آيا بر اين مطلب میتوان برهان اقامه كرد ؟ در اينجا برای اثبات اين مطلب به دو راه متوسل میشوند
يكی از راه تناهی ابعاد . به اين بيان كه هر محرك طبيعی بايد در جسم باشد و محرك اين محرك طبيعی نيز بايد در جسم ديگری باشد و محرك اين محرك اخير نيز بايد جسمانی باشد و در جسمی باشد الی مالانهايه ، در اين صورت لازم میآيد بعد غيرمتناهی باشد . مثلا اگر فرض كنيم كه اين جسم كه حركت میكند بعلت وجود يك قوه جسمانی است كه در خود جسم است ، بعد خود آن قوه جسمانی اگر متحرك باشد لابد در جسم ديگری است ، فرض میكنيم آن هوا است و همچنين فرض اين است كه هوا نيز متحركی است كه
پاورقی :
> كند ، ارسطو را موحد میدانند و لازمه اعتقاد او به محرك اول را
اعتقاد او به خالق و موجد طبيعت بودن آن میدانند .
فرنگی ها اين دو مسأله را غير يكديگر و بی ارتباط بهم میدانند و مانند
آن پيرزن كه چرخ را حركت میدهد ولی چرخ را درست نكرده است ، خدا نيز
عالم را نيافريده و فقط آن را حركت میدهد . و از اين جهت كه ارسطو ماده
عالم را قديم میداند وی را ثنوی میدانند نه موحد ، يعنی قائل است به
مبدأ قابلی كه اين صور و حركتها را میپذيرد ، ولی خود ماده مثل خدا مخلوق
هيچ قوه ای نيست . تصور اكثر فلاسفه غربی همين اعتقاد ارسطو به ثنويت
است كه ريشهاش همان محرك اول دانستن خدا است
بهرحال امر دائر است بين اين دو مطلب : يا اينكه ارسطو ثنوی بوده و
نرسيده به اين مطلب كه محركيت محرك اول عين ايجاد است و فلاسفه اسلامی
حرف او را به محمل صحيحی توجيه كرده اند و يا اينكه ارسطو اين معنا را
درك كرده ولی فرنگيها حرف او را نمی فهمند
شايد بطور جزم نشود قضاوت كرد ولی بعضی قرائن نظر فلاسفه اسلامی را
درباره ارسطو تأييد میكند . مثلا اگر حرف فرنگیها درست باشد و او ماده
عالم را قديم و غير مخلوق بداند ، بايد اين ماده يك امر بالفعل باشد ،
از قبيل ماده فيزيكی و طبيعی و حال آنكه مادهای كه ارسطو و بوعلی برای
عالم قائل هستند ، نمی تواند مبدأ عالم باشد ، چون آنها ماده را قوه محض
میدانند . ماده ارسطوئی در حد نيستی است و وجودش تابع فعليت است و
چنين چيزی نمی تواند مخلوق نباشد در عين حالی كه متبوع آن مخلوق است
اين برهان برهان محكمی نيست . چون اولا مسأله تناهی ابعاد به سادگی قابل اثبات نيست . ثانيا از جهات ديگری نيز قابل خدشه است كه از ذكر آن فعلا خودداری میكنيم و میپردازيم به برهان دوم كه برهان اصلی است و به برهان طرف و وسط مشهور است
برهان وسط و طرف به خصوص اجسام مربوط نمی شود ، مربوط میشود به علل و معلولات ، خواه جسمانی باشند يا غيرجسمانی . يعنی اثبات میكند كه سلسله علل و معلولات در نهايت امر بايد متناهی باشد . اين برهان ، برهانی است كه قبل از بوعلی ، فارابی و قبل از فارابی ارسطو اقامه كرده است ( اگر چه از كلام آقای طباطبائی بدست میآيد كه برای اولين بار بوعلی اقامه كرده است ) . از براهين بطلان تسلسل علل تنها برهانی كه از ارسطو رسيده همين برهان است . مرحوم آخوند هم به اين برهان خيلی اعتنا دارد و در مباحث امتناع تسلسل در باب علت و معلول میگويد : " هذا اسدالبراهين فی هذا الباب " . شرح اين برهان را به جلسه آينده موكول میكنيم
فصل چهاردهم تقسيم قوه محركه و اثبات محرك اول ( 2 )
تصوير امور غير متناهيه باطل :
رسيديم به بيان برهان اثبات محرك عقلی و به تعبيری محرك اول و به تعبير ديگر اثبات ماوراءالطبيعه از طريق حركت . برای اثبات محرك غير متحرك به مقدماتی نيازمنديم كه يكی از آنها امتناع تسلسل علل غير متناهيه است . اين بحث امور غيرمتناهی از بحثهائی است كه خيلی مورد اشتباه و مناقشه واقع میشودآيا در فلسفه وجود امور غيرمتناهی محال است و اشياء بايد متناهی باشند ؟ جواب اين است كه خير . صرف وجود ، اقتضای تناهی ندارد و هيچ دليلی بر امتناع وجود اشياء غيرمتناهی وجود ندارد و بلكه برعكس بر امكان و وقوع آن دليل و برهان می توان اقامه كرد
آيا اگر امور غيرمتناهی ، مترتب باشد چطور ؟ يعنی هم غيرمتناهی باشند و هم دارای ترتيب و تقدم و تأخر باشند و مانند نفوس غيرمتناهيه كه هيچ ترتيب و تقدم و تأخری ميان آنها نيست ، نباشند . در صورتی كه غيرمتناهی مترتب باشد ، خواه ترتيب حسی و خواه ترتيب عقلی مثل دانه های زنجير كه يكی قبل و ديگری بعد است و يا مثل علت و معلول ها كه يكی بر ديگری تقدم دارد و يا مانند اجسام كه خواه ناخواه ميان آنها ترتيبی است ، در اين صورت آيا امور غيرمتناهی محال است ؟ در اينجا نيز جواب منفی است
حكما معتقدند صرف ترتب نيز موجب امتناع غيرمتناهی نمی شود و هيچ دليلی بر امتناع امور غيرمتناهی مترتب وجود ندارد
آيا اگر اين امور علاوه بر غيرمتناهی بودن و علاوه بر مترتب بودن ، اجتماع در وجود داشته باشند يعنی همزمان باشند ، چطور ؟ جواب اين است كه چنين امری محال است . يعنی آن غيرمتناهی محال ، وجود امور غيرمتناهيه مترتبه همزمان میباشد . اگر همزمان نباشد مثل تخم مرغ و مرغ و تخم مرغ و مرغ الی غيرالنهايه ، چون در يك زمان اجتماع ندارند ، محال نيست ، اگر چه ميان امور رابطه عليت هم نباشد . به همين دليل است كه فلاسفه ابعاد عالم را متناهی میدانند چون میگويند لازمه نامتناهی بودن ابعاد عالم ، وجود امور مترتبه غيرمتناهيه مجتمعه در زمان واحد است ( 1 )
حاصل كلام اينكه وجود امور مترتبه غيرمتناهيه مجتمعه در زمان واحد محال است . يكی از اقسام اين امور مترتبه ، علل و معلولها هستند كه اجتماع آنها بطور غيرمتناهی در زمان واحد محال است
قيد " مجتمعه در زمان واحد " قيد بسيار لازم و نكته مهمی است . زيرا دو نوع علت و معلول داريم . يك نوع كه به تسامح علت و معلول ناميده میشوند و فلاسفه به آنها معدات و گاهی هم علل معده میگويند ، همه علل طبيعی از اين قبيل است به آنها علل اعدادی میگويند نه علل ايجابی . مثل گندم كه از گندم به وجود میآيد و يا تخم مرغی كه از مرغ به وجود میآيد و همچنين پدران و مادران علت اعدادی برای فرزندان خود هستند . در علل اعدادی همزمانی علت با معلول ضرورت ندارد ، ممكن است زمانهايشان متصل باشد ولی ضرورت ندارد مجتمع
پاورقی :
1 - مسأله تناهی يا عدم تناهی ابعاد عالم از بسيار قديم مطرح بوده است
و هنوز هم از نظر كلی برای علم و فلسفه مجهول است . مسئله اين است كه
آيا عالم از تمام اطراف غيرمتناهی است يا از بعضی اطراف غيرمتناهی
است و يا اساسا از تمام اطراف متناهی و محدود است . فلاسفه قديم به
تناهی ابعاد عالم قائل هستند ، مانند ارسطو و بوعلی و ملاصدرا در ميان
فلاسفه قديم فلاسفه ای مانند ذيمقراطيس به غيرمتناهی بودن ابعاد عالم
معتقد بودند . امروزه نيز وحدت نظری وجود ندارد ، انيشتاين از كسانی
است كه به تناهی ابعاد عالم قائل است
باشند علل و معلولات معده مترتبه میتوانند غيرمتناهی باشند زيرا اجتماع
در زمان واحد ندارند .
از جمله علل وجود دهنده علل محركه است وليكن فلاسفه غربی نظرشان از محرك چيزی است كه جزء علل اعدادی به حساب میآيد و اساسا وقتی از علت سخن میگويند فقط معدات را در نظر میگيرند به همين دليل فكر كرده اند برهان امتناع تسلسل در علل معده نيز صادق است لذا دچار اشكال شده اند
در باب علت محركه هم چون كارشان را با طبيعت شروع كرده اند ، محرك را آن چيزی میپندارند كه از خارج به شیء حركت میدهد ، مثل ضربه ای كه دست انسان به توپ وارد میكند و حركت را از خارج بر آن عارض میكند . در حاليكه فلاسفه اسلامی معتقدند كه قوه محرك هميشه در درون شیء محرك است ( مگر در حركات قسری و جبری مثل حركت اتومبيل كه آنجا حكم ديگری دارد )
مثلا در مورد ضربه به توپ معتقدند در حقيقت ، ضربه ، نيروی محرك نيست بلكه نيروی محركه در درون خود توپ است و ضربه دست كارش اين است كه قوه محركه درون توپ را وادار كند تا توپ را به حركت درآورد ، نظير دستوری كه به كسی می دهيم و او را وادار به حركت میكنيم . در اينجا نقش ما اين نيست كه بدن او را به حركت آورده باشيم بلكه نيروی بدن خودش ، او را حركت میدهد ، نقش ما بكار انداختن نيروی محركه درون اوست . اين را در همه حركات ذاتی ( غير عرضی و مجازی ) جاری و ساری میدانند و میگويند هر متحرك طبيعی نيازمند به محركی است كه همراه آن باشد و از آن جدا نشود
بنابراين همانطور كه در فصل دوازدهم گفته شد هر حركتی نيازمند به محركی غير از خودش است و از طرفی اين محرك بايد همراه متحرك خودش باشد و بلكه به دليلی كه در فصل بعد گفته خواهد شد محرك خارج از وجود خود متحرك نيست و از طرف ديگر به دليل " علة المتغير متغير " ، هر محرك طبيعیخودش نيز متحرك است و نيازمند محركی است غير از خودش . اكنون با توجه به اين نكات اگر متحركی كه داريم علت و محرك غير طبيعی داشته باشد در اين صورت مطلوب حاصل است و محرك عقلی يا محرك غير متحرك اثبات شده است و به هدف اين فصل كه " فی اثبات محرك عقلی " است نايل آمده ايم . اما اگر علت و محرك متحرك مورد نظر ، طبيعی باشد بالضروره خود آن محرك ، متحرك است و اگر محرك اين محرك نيز طبيعی باشد محرك اخير نيز متحرك و همچنين است الی مالا نهايةله . در اين فرض تسلسل علل لازم میآيد و همانطور كه در باب علت و معلول " اسفار " آمده تسلسل علل به دوازده دليل باطل و محال است . يكی از آن براهين برهان وسط و طرف است كه در آنجا به تفصيل بيان شده و در اين فصل به نحو اشاره آمده است . اين برهان از ارسطو به ارث رسيده ولی با بيان بوعلی جامع و كامل شده است
برهان وسط و طرف در ابطال تسلسل
برای تفهيم مطلب ابتدا سلسله ای متناهی را در نظر میگيريم و بعد مطلب را در مورد سلسله نامتناهی بيان میكنيممتحركی را فرض كنيم كه دارای محركی است كه خود اين محرك نيز متحرك هم هست . حال اگر محركی داشته باشيم كه متحرك نباشد در اين حالت در يك طرف متحركی داريم كه محرك نيست و در طرف ديگر محركی داريم كه متحرك نيست و در وسط محركی كه متحرك نيز هست قرار دارد . پس دو طرف و يك وسط داريم . حال اگر محرك متحرك دو تا باشد ، وسط نيز دو تا است و در صورت سه يا چهار و يا بيشتر بودن محرك متحرك وسط نيز دو يا سه يا چهار و يا بيشتر خواهد بود . خلاصه هر تعدادی كه سلسله مشتمل برآن باشد به استثناء دو طرف ، بقيه وسط هستند كه محرك متحرك هستند و كثرت وسطها حكم آنها را تغيير نمی دهد ، و يك وسط يا بيشتر هيچگونه تفاوتی ندارد ، محركيت وسط بر محركيت قبلی اش توقف دارد و محركيت آن متأخر از متحركيتش غيرمتحرك باشد منتهی نگردد كه نامش محرك عقلی يا محرك اول است ( 1 )
پاورقی :
1 - سؤال : در نهايت ميخواهيد بگوئيد كه غير طبيعت محرك طبيعت است
، اولا اين كه طبيعت حركت را در طبيعت ايجاد كند معقول است ولی چگونه
متصور است كه ماوراءالطبيعه و مجرد حركت را در طبيعت ايجاد كند ثانيا
. بين علت و معلول بايد سنخيت وجود داشته باشد در حالی كه بين طبيعت و
ماوراء طبيعت سنخيتی نيست
پاسخ : قسمت اول اشكال شما همان است كه در جلسه گذشته توضيح دادم كه
غير طبيعت يك وقت حكم غايت را دارد برای طبيعت و يك وقت در آن
واحد موجد حركت و متحرك است با هم ، كه همان مسأله حركت جوهريه است
و در مباحث آينده توضيح بيشتری خواهيم داد
و اما در قسمت دوم ، تصور شما از سنخيت چيست ؟ آيا معنای سنخيت اين
است كه تحت يك نوع و يا يك جنس بايد باشند ؟ خير اينطور نيست
سنخيتها همه بوجود برمیگردد . يعنی علت درجه كاملتری از وجود است و
معلول درجه نازلتر وجود . بنابر اصالت وجود و تشكيك وجود مسأله سنخيت
حل شده است . اين بی سنخيتهائی كه ما میبينيم از ماهيتها و جنس و فصل
ها ناشی میشود والا مراتب وجود همه در وجود شريك هستند . مادی و مجرد با
هم سنخيت دارند . به اين معنی كه مادی در مرحله كمالش نزديك میشود به
افق مجرد ، به اولين مراتب مجرد
مثل اينكه میگويند زردی با سبزی در نظر اول سنخيت ندارند و هر دو نوع
رنگ هستند ولی همين زردی وقتی رو به ضعف و كم رنگی برود كم كم به اولين
مراتبسبزی نزديك میشود تا به حدی كه مرز ميان آنها از بين ميرود ،
در باب قوه و فعل اينكه گفتيم ميان قوه و فعل مرز نيست و اينكه گفتيم
ميان ماده و صورت مرز نيست ، مسأله سنخيت را حل میكند
فصل ( 14 ) فی تقسيم القوش المحركة ، و فی اثبات محرك عقلی
ان من المحرك ما يحرك بالذات ، و منه ما يحرك بالواسطة ( 1 ) كالنجار بواسطة القدوم ، و منه ما يحرك علی سبيل المباشرش و أن يفيد صفةالحركة ، و منه ما يحرك لاعلی سبيل المباشرش ( 2 ) بل بأن يفيد الذات المتحركة لاحركتها فقط ، كما ستعلم . و أيضا ( 3 ) منه ما يحرك بأن يتحرك ، و منه ما يحرك لابأن يتحرك كالمعشوق اذا حركالعاشق ، والمعلم اذا حرك المتعلم . ولا ستحالة ( 4 ) وجود أجسام بلانهاية
پاورقی :
1 - " ما يحرك بالواسطة " قسيم ما يحرك بالذات نيست به طوری كه
از ظاهر عبارت برمی آيد ، بلكه دو تقسيم است و اختصار در عبارت كرده
است . اصل آن اين جور است : " من المحرك مايحرك بالذات و منه ما
يحرك بالعرض ، و ايضا منه ما يحرك بالواسطة و منه ما يحرك بغير واسطة
" . ولی در " علی سبيل المباشرش ولا علی سبيل المباشرش " چون با فلسفه
حركت جوهريه خودش درست میشده ، هر دو طرف تقسيم را ذكر كرده است
2 - از عبارت " لاعلی سبيل المباشرش " به بعد همان حركت جوهريه است
كه بعدا تفسير آن ذكر میشود
3 - سه تقسيم قبلی مقدمه ای بود برای ذكر اين تقسيم چهارم كه میگويد :
" منه ما يحرك بأن يتحرك ، و منه ما يحرك لابأن يتحرك "
4 - از اينجا شروع میكنند به استدلال برای اثبات محرك عقلی ، و هدف
اصلی اين فصل هم همين قسمت است ، و تقسيمات محرك مقدمه ای است برای
اثبات محرك عقلی
پاورقی :
5 - گفتيم كه از دو راه استدلال كرده اند : يكی از راه تناهی اجسام ، و
ديگر كه همين ثانيا باشد از راه امتناع تسلسل علل و لزوم تناهی آنها كه
برهان ابطال تسلسل در مورد علل يعنی در اينجا میآيد ، در قسم اول و اجسام
در عين اينكه متناهی اند ولی برهان تسلسل علل در آنجا به كار نمی رود
6 - " فمحال ان يتحرك " يعنی محال است كه آن آخری حركت بكند
7 - گفتيم كه محرك لايتحرك يا از راه غايت بودن ايجاد حركت میكند و
يا از راه ايجاد و خلق شیء متحرك ، كه در اين صورت تحريك و خلق يك
چيز است نه اينكه خلق انجام گيرد و بعد حركت بر مخلوق عارض گردد
و نيز گفتيم ارسطو خدا را تنها به عنوان محرك اول میشناسد و براهين
اثبات واجب تنها به برهان محرك اول رسيده است چون برای علمای ما مسلم
بوده است كه محركيت محرك اول به اين نحوه نيست كه در يك شیء موجود
ايجاد يك حركت عرضی بكند بلكه محركيتش عين ايجاد طبيعت است ، از اين
جهت علمای ما معتقدند ارسطو موحد بوده و نه تنها خدا را محرك عالم
میداند بلكه خالق و موجد عالم نيز می داند چون محركيت خدا عين خلق و
ايجاد است . ولی فرنگيها برايشان اين دو مسأله تفكيك نشده است ، يعنی
آنها فكر میكنند محرك اول هم كه عالم را به حركت درمی آورد ، به همان
شكل حركت دادن پيرزن است چرخ ريسندگی را ، لذا فكر كرده اند كه ارسطو
خدا را موجودی میداند كه >
پاورقی :
> اين دستگاه " موجود " عالم را به گردش درمی آورد ، خصوصا كه ارسطو
ماده عالم را هم قديم میدانسته است ، لذا معتقدند كه ارسطو " ثنوی "
بوده است نه موحد ، يعنی قائل به دو مبدأ بوده است : يك مبدأ فاعلی كه
ايجاد صورت و حركت میكند برای عالم ، و يك مبدأ مادی كه اين صورتها و
حركتها را میپذيرد . ولی خود ماده مثل خود خدا مخلوق هيچ قوه ای نيست ،
تصور اكثر فلاسفه اروپا درباره ارسطو همين ثنويت است كه ريشه اش همان
محرك اول دانستن خدا است
پس امر دائر بين اين دو مطلب است : يا اينكه ارسطو واقعا ثنوی بوده
است همچنانكه اينها میگويند ، و نرسيده بوده به اين حقيقت كه محرك اول
محركيتش عين ايجاد است و فلاسفه اسلامی حرف او را به محمل صحيحی توجيه
كرده اند ، و يا اينكه نه ، او اين حقيقت را درك كرده بوده ولی فرنگيها
حرف او را نفهميدهاند
شايد به طور جزم نشود قضاوت كرد ، ولی بعضی قرائن هست كه نظر فلاسفه
اسلامی را درباره ارسطو تأييد میكند ، مثلا اگر حرف فرنگيها درست باشد و
او ماده عالم را قديم و غير مخلوق بداند ، بايد اين ماده يك امر بالفعل
باشد ، از قبيل ماده فيزيكی و طبيعی و حال آنكه ماده ای كه ارسطو ( ويا
بوعلی ) برای عالم قائل هستند ، نمی تواند مبدأ عالم باشد ، چون او اين
ماده را قوه محض میداند و مساوی و در حد نيستی است ، امری است كه
وجودش تابع فعليت است ، و چنين چيزی نمی تواند مخلوق نباشد در عين
اينكه متبوعش مخلوق است
ديشب بعد از تمام شدن جلسه يكی از آقايان سؤال كرد كه اگر محرك اول
كيفيت تحريكش به ايجاد و خلق متحرك است ، و نظر فرنگيها كه خيال
میكنند مانند تحريك پيرزن است چرخ را ، غلط است ، پس با حديث "
عليكم بدين العجائز " چه كار بايد كرد ؟
جواب اين است كه : اين جمله حديث بودنش مشكوك است ( چنانكه در
مقدمه جلد پنج " اصول فلسفه " نوشته ايم ) و در صورتی كه حديث باشد
معنايش چيست ؟ آيا معنايش اينست كه در معتقدات مانند پيرزنها باشيد
؟ قطعا چنين چيزی مقصود نيست و محال است ، چون پيرزنها كه معمولا مجسمه
هستند و خدا را يك قلمبه نور در آسمانها میدانند ، آيا معقول است مردم
به پيروی از آنها دعوت شوند ؟ و اگر چنين باشد خود اميرالمؤمنين و ساير
معصومين ( ع ) اولين كسانی هستند كه عملا به اين حديث عمل نكردند ، و
درباره خداوند آن مطالب عميق و دقيق را بيان فرموده اند . بنابراين در
صورت حديث بودن اين جمله ، >
فاذن ان كان مفارق مشاركا له فی التحريك فانه يحرك علی أحد الوجهين المذكورين لاغير كالحال فی الحركات الفلكية
پاورقی :
> ممكن است مقصود اين باشد كه در " كيفيت احتواء " و نه در "
محتوی " مانند آنها باشيد ، يعنی همچنان كه يك پيرزن محتويات عقيده
اش را با جزم و قاطعيت و بدون هيچگونه ترديد دارد ، شما هم به معتقدات
خويش به اين نحوه از جزم و قطع ايمان داشته باشيد . مثل قصه ميرزای قمی
و مريد فدوی كه حاضر بود همه كار برای ميرزای قمی انجام دهد و آرزو داشت
ميرزا يك لحظه به خانه او برود ، و حتی می گفت حاضر است اگر ميرزا امر
بفرمايد املاكش را به ديگران ببخشد ، و حتی زن و بچه خود را رها كند ،
ولی وقتی ميرزا برای امتحان ارادت او از او خواست از ايمان به خدا
بگذرد ، در جواب به ميرزا گفت : اگر بعد از اين ، از اين فضوليها بكنی
سرت را با بيل خرد میكنم . اين قصه ، كيفيت عقيده جازم عوام را میرساند
8 - همين بود كه گفتيم قابل خدشه است [ و حركت بالعرض برهان را تمام
نمی كند و تنها با حركت ذاتی جوهری است كه اين برهان كامل میشود ]
9 - به جای " وقد علمت " بايد بگويد : " ستعلم " ، زيرا اين بحث
در فصل بعد خواهد آمد
10 - قبلا هم اشاره شد كه هر جسمی كه يك كاری را انجام میدهد ، منشأ آن
قوهای است كه در خود جسم وجود دارد ، و ممكن است اين طبيعت باشد ( در
غير شاعرها ) و يا اراده نفسانيه باشد ( در شاعرها و ذی اراده ها )
11 - میخواهد چيزی را بگويد كه مقدمه است برای بحث آينده كه : آن قوه
كه به جسم حركت عرضی میدهد نمی تواند يك امر مجرد باشد ، حركتهای عارضی
را طبيعت انجام میدهد ، مفارق و موجود عقلی خود طبيعت را ايجاد میكند
فصل 15 فی أن المبدء القريب لهذه الافاعيل والحركات المخصوصة ليس
أمرا مفارقا عن المادش
فصل 15 مبدء قريب فاعلها و حركات طبيعی امر مفارق از ماده نيست
آنچه در اين فصل مورد بحث قرار میگيرد اينست كه مبدء قريب و علت مباشر اين عالم يك امر مفارق و مجرد از ماده نيست ، بلكه علت نزديك و علت مباشر حركاتی كه در اين عالم وجود دارد ، اعم از حركات أينی و وضعی و كمی و كيفی ، يك حقيقت يا حقايقی است كه به نحوی مادی اندبنابراين عنوان و مطلب مورد بحث اين فصل امری سلبی است و عدم تجرد و مفارقت علت قريب اين حركات عرضی ، مورد بحث است . البته به تبع همين مطلب گفته خواهد شد كه پس علت مباشر چيست ؟ ولی در اينجا در مقامی نيستيم كه بخواهيم آن علت قريب را اثبات كنيم ، بلكه در مقام نفی اين هستيم كه علت مباشر ، مفارق باشد
قبل از توضيح بحث و مطالب اين فصل مسائلی را مقدمتا عرض میكنم
مقدمه اول : ملازمت حركت با قوه
اولين مطلب اينكه قبلا اشاره كرديم كه متحرك و آن كه حركت را میپذيرد بايد جسمانی باشد و ثابت كرديم كه حركت همواره ملازم است با قوه ، قوه به معنی استعداد در مقابل فعليت ، و نيز قوه هميشه مستلزم صورت جسميه است . آنچه را كه حكما ماده يا هيولی يا ماده ثانيه مینامند چيزی است كه همواره به صورت يك جزء از جسم وجود دارد . ماده مجرد از جسم نداريم ( 1 ) .
مقدمه دوم : اعتقاد حكما به " صورت نوعيه "
صور نوعيه يعنی صورتهای نوع دهنده ، يعنی صورتهای منوع . بسياری از مسائل منطق و فلسفه قديم مبتنی بر قبول صورت نوعيه است ( 2) . مثلا در باب كليات خمس منطق كه اجسام را تنويع میكنيم و از جنس و فصل و نوع سخن میگوئيم و انسان را يك نوع و گوسفند را نوع ديگر و اين دو را در يك جزء از ماهيت شريك و در جزء ديگر مغاير میدانيم ، همه اين ها براساس قيول صور نوعيه است . يعنی در صورت انكار صور نوعيه كليات خمس نيز منتفی است
يكی از نظرياتی كه امروزه وجود دارد اين است كه همه انواع مثل سنگ و انسان و گوسفند و همه آنچه كه در طبيعت وجود دارد افراد نوع واحدند ، يعنی دارای ماهيات مغاير يكديگر نيستند . اينكه در علوم و زيست شناسی اينها را انواع ناميده اند صرفا بكار بردن يك اصطلاح است و ارزش فلسفی ندارد و معتقد نيستند كه هر كدام دارای ماهيتی مغاير آن ديگری است
هنوز افرادی هستند كه معتقدند هر چيزی انبوهی از ماده است كه اختلاف
پاورقی :
1 - اينكه ماده و هيولی بدون صورت جسميه وجود دارد يا نه در اسفار
بحث نشده است و ليكن بوعلی در الهيات " شفا " اين بحث را طرح كرده
است و ثابت میكند كه ماده و قوه محض بدون صورت جسميه امكان وجود
ندارد
2 - استاد مطالبی را كه مبتنی است بر مسأله صور نوعيه در پاورقی های
خود بر جلد چهارم " اصول فلسفه " مشروحا بيان كرده اند . [ ناشر ]
مطابق نظر حكما اختلاف انسان با فلان حيوان در تاروپود مادی نيست ، اختلاف ظاهری نيست بلكه به علت وجود دو قوه مغاير در اين دو است
همچنين اثبات میكنند كه اين قوه ها عرض نيستند بلكه جوهرند و نيز اثبات میكنند كه نسبت اين قوه ها نسبت به اين ماده ها ، نسبت فعليت است به قوه
[ بعد از ذكر اين دو مقدمه كه برای توضيح مطالب اين فصل لازم بود ، به شرح مطالب اين فصل میپردازيم ]
اصل مدعا :
حكما معتقدند كه منشأ حركاتی كه در عالم طبيعت پيدا میشود ، همان صورت نوعيه ها و طبيعت هاست ، منشأ اين حركات عمومی كه در عالم طبيعت وجود دارد يك امر مفارق نيست . مثلا حركت آب به يك سمت به علت يك امر مفارق صورت نمی گيرد و به اين نحو نيست كه آب در طبيعت خود لخت باشد و آن امر مفارق آن را به جهتی ببرد بلكه قوه ای در خود آب هست كه اين حركت را به وجود آورده است ( 1 ) و ( 2 )ما در اينجا در مقام اثبات صور نوعيه نيستيم ، همين قدر میخواهيم اثبات
پاورقی : 1 - به همين دليل حكما اموری را كه در احاديث به ملائكه تعبير شده و گفته اند : ملائكه همراه همه اشياء هستند و هيچ دانه بارانی نيست مگر اينكه ملكی همراه آن باشد ، به صور نوعيه تعبير میكنند و به همين قوائی تعبير میكنند كه سوار ماده هستند . البته اين به اين معنی نيست كه همه ملائكه از سنخ قوا هستند ، ملائكهای هستند كه از مفارقات >
كنيم هر حركتی كه در طبيعت صورت میگيرد و مثلا آتش رو به بالا میرود و سنگ رو به پائين حركت میكند ، به واسطه وجود يك امر مفارق و مجردی كه
پاورقی :
> و مجرداتند و اكرم و اجل از اين حدود هستند . يعنی عكس آن صادق
نيست كه هر ملكی را قوه و صورت نوعيه بنامند . و همچنين زير فرمان بودن
دسته ای از ملائكه ملك ديگر را به مراتب هستی تعبير كرده اند
2 - حكما به دو نوع حركت قائلند حركت نفسانی و حركت طبيعی . طبيعی
بودن حركت به اين شكل است كه طبيعت از حال طبيعی خودش خارج شده است
و برای بازگشتن به آن حالت طبيعی چنين حركتی ايجاد میشود . حركات
موجودات زنده را حركات نفسانی مینامند مثل حركات حيوانات و گياهان و
همچنين حركات افلاك . ولی حركات جمادات بر دو قسم است يا حركت أينی
است يا غير أينی
در باب حركات أينی بخصوص نظرشان اين است كه طبيعت موقعی حركت
میكند كه از آن چه ملايم ذات اوست خارج شده باشد و برای بازگشت به آن
حالت ملايم و اوليه حركت به وجود میآيد . يعنی سنگ از آن جهت به زمين
سقوط میكند كه از اصل خودش دور شده است
[ در پايان اين فصل ، خروج اجسام از حالت طبيعی تشبيه شده است به
انحراف مزاج و استيلای مرض در موجود زنده ]
معنای مريض شدن بدن اين است كه بعضی از عناصر بر مزاج غالب شده و آن
را منحرف میكند
توضيح اينكه : قدما به اخلاط و طبايع و عناصر چهارگانه معتقد بودند
اگر طبايع تعادل داشته باشند انسان سالم است . مزاج آن حالت تركيبی
است كه عناصر با يكديگر پيدا میكنند ، زيرا هر عنصری يك طبيعتی دارد كه
در تركيب آنها يك حالت متوسط به وجود میآيد كه " مزاج " نام دارد
مزاج امری دارای عرض عريض است يعنی نوسان بينالحدين دارد ، و اگر از
اين حدود و عرض خود خارج شود بيماری عارض میشود . اگر به علت خاصی يكی
از طبايع مثلا حرارت بر مزاج عارض شود ، آن علت خاص يك امر خارجی
است و " قاسر " ناميده میشود و همين كه از بين رفت طبيعت بدن شروع
میكند به فعاليت كردن و دفع كردن اين حرارت و برگرداندن بدن به حالت
تعادل
در اينجا يك مسئله بسيار مهم مطرح میشود ، [ كه به خوبی فرق ميان
موجود زنده و موجود غير زنده معلوم میشود ] يك مركب غيرزنده ، مثلا سركه
را در نظر بگيريم ، اگر >
پاورقی :
> يك عامل خارجی وارد سركه بشود و تعادل آن را بهم بزند ، خود سركه در
اين حالت نمی تواند فعاليت كند و اين عامل خارجی را دفع كند و تعادل
خود را باز گرداند . اين به اين علت نيست كه در سركه قوه نيست در سركه
نيز قوه وجود دارد ولی طبيعتها با هم كسر و انكسار كرده اند و مزاجی به
وجود آورده اند و عامل خارجی آمده و آن مزاج را از بين برده است
ولی در موجود زنده در عين حال كه عامل خارجی آمده است و مزاج را از
بين برده است ، در درون آن موجود زنده يك موجود ديگری است كه فعاليت
میكند و دو مرتبه مزاج را به حال عادی باز میگرداند
اين خود دليلی است بر وجود قوه ديگری غير از طبيعت بی جان در موجود
زنده ، كه آن قوه معيد مزاج است ، اين قوه حاكم بر طبيعت است و
میتواند از درون فعاليت كند . اين قوه را حكما " نفس " نام نهاده اند
. اعم از نفس نباتی يا حيوانی و يا نفس انسان . و از همين طريق است كه
پی میبرند نفس غير از مزاج است . زيرا مزاج معدوم شده نمی تواند
بازگردد ولی نفس قوهای است كه مزاج معدوم را باز میگرداند
اين برهان امروزه در ميان بعضی از دانشمندان جائی پيدا كرده است و در
جواب كسانيكه نفس را جز خاصيت ائتلاف اجزاء و جز تاروپودی خاص از
ماده چيزی نمی دانند ، به همين خاصيت در موجود زنده استدلال میكنند . اين
خصلت معيد بودن حالت اوليه يكی از مواردی است كه اثبات میكند موجود
زنده صرفا حاصل تركيب و ائتلاف اجزاء نيست
و بالاتر از اين ( اگر چه شبيه همين است ) اينكه در طبيعت موجود زنده
چيزی موجود است كه نه تنها با حالتهای انحرافی مبارزه میكند و حالت
موجود زنده را به حالت تعادل باز میگرداند ، علاوه بر اين اگر در محيطی
قرار گرفت كه شرايط تغيير كرده است ، ديگر آن تعادل سابق بدرد نمی خورد
و يك تعادل جديد بايد به وجود بيايد و عجيب اين است كه چنين تعادل
جديدی بوجود میآيد
مثلا تركيب بدن بصورتی است كه به درصدی از اكسيژن و درصد ديگری از
ئيدروژن و درصد ديگر از ازت و . . . احتياج دارد و با داشتن اين مقادير
در حالت تعادل است . در اين شرايط اگر اين تعادل بهم بخورد نفس كوشش
میكند حالت تعادل را >
اثبات مدعا :
برهان اين مطلب چيست ؟ چه مانعی دارد كه يك موجود مفارق و مجرد مستقيما تمام حركات اين عالم را اداره كندجواب اين است كه اولا يك موقع شما تصورتان از امر مفارق يك امر مادی است ، در اين صورت بحث ما بحث الفاظ است . بحث اصلی درباره يك حقيقت مجرد از ماده است ، از خواص مجرد اين است كه زمانی و مكانی نيست يعنی نسبتش با همه زمانها و مكانها علی السويه است . نسبت او با اشياء علیالسويه است ولی نسبت اشياء با او متفاوت است . برای يك ملك [ امر مفارق و مجرد ] تمام عالم طبيعت يكسان است . اينست معنی اينكه گفته میشود عزرائيل بر عالم آن چنان تسلط دارد كه يك انسان بر كف دستش ، عزرائيل در يك نقطه معين نيست كه از آنجا بخواهد به اينجا بيايد ، انسانی كه با جبرائيل اتصال برقرار میكند با انسانهای ديگر فرق دارد ، يعنی نسبت از ناحيه انسان متفاوت است كه يك انسان وحی را میگيرد و ديگری وحی را نمی گيرد
حال كه دانسته شد كه نسبت مجرد با همه يكسان است ، نمی توان آن را
پاورقی :
> بازگرداند . بهمين دليل است كه صحت را طبيعت باز میگرداند و طبيب
به طبيعت كمك میكند و طبيب نمی تواند صحت را اعاده كند . هرگاه بدن
در مقابل دشمن قوی قرار گرفت طبيب میآيد و دشمن بدن را ضعيف میكند و
از بين میبرد و ليكن طبيعت است كه صحت را باز میگرداند
و بالاتر اينكه در حالتی كه شرايط تغيير میكند مثلا موجود زنده وارد
محيطی می شود كه به درصد بيشتر از اكسيژن و درصد كمتری از ازت نياز دارد
، طبيعت فعاليت میكند و آنچه بيشتر مورد نيازش است ، آنرا جذب و آن
ديگری را دفع میكند اين بهترين دليل است كه در موجود زنده قوه ای كه
حاكم بر عناصر مادی است وجود دارد ( البته فقط حاكم نيست هم حاكم است
و هم محكوم است . چون نفس و بدن در يكديگر تأثير و تأثر دارند ولی بيش
از مقداری كه متأثر باشد مؤثر است )
ممكن است كه گفته شود ، اين حركت نه از جهت ذات مفارق است [ نفی فرض اول ] و نه به جهت قوه ای كه در اجسام وجود دارد [ نفی فرض دوم ] بلكه به جهت وجود قوه ای است كه در خود امر مفارق موجود است ، يعنی موجود مفارق به اين علت كه صاحب اراده است ممكن است آن اراده اين تخصيص را بياورد و يك حركت را به شیا ی بدهد و حركت ديگر را به شیای ديگر
جواب اين است كه [ اگر امر مفارق به جهت خاصی كه در اشياء وجود دارد اراده های مختلف میكند ، اين همان فرض دوم است و باز میگردد به اختلاف در طبيعت اشياء و ] اگر اراده امر مفارق بدون حساب و جزافی است اولا امر جزافی محال است و ثانيا اين فرض با نظام عالم جور درنمی آيد جريان عالم تابع يك نظام كلی است و طبيعت غايات كلی و مستمری را جستجو میكند . اينطور نيست كه يكبار اين اراده را كند و بار ديگر اراده ديگری را و همه تابع هوس و دلبخواه و اتفاقی باشد ( 1 ) و ( 2 )
پاورقی :
1 - اساسا ثابت شده است كه هر اتفاقی به يك ضرورت باز میگردد
2 - اشكال : در فرض سوم فرموديد كه اراده مفارق منشأ اختلاف شده است
و بعد دو شق گرديد كه يا اراده جزافی است و يا به علت وجود خاصيتی در
جسم است . و بعد هر دو شق را رد كرديد در حاليكه . .
استاد : نه ، نه ، اين شق دوم را رد نكرديم . اگر منشأ اختصاص اين جسم
به اين حركت اراده مفارق باشد و منشأ اراده مفارق خاصيتی در جسم باشد
اين را ما رد نكرديم اين مطلبی نيست كه ما رد كرده باشيم
ادامه اشكال : در اينجا میتوان منشأ را خاصيت جسم نيز فرض نكرد و
اراده جزافی نيز پيش نمیآيد . منشأ را خود اراده بدانيم و بگوئيم خود
اراده مفارق منشأ اختلاف است به اين صورت كه اگر منشأ را به وجود آوردن
يك نظام متقن در نظر بگيريم ، در اين حالت اراده خود آن موجود مفارق
منشأ شده بدون اينكه جزافی در كار باشد و در عين حال روی خاصيت جسم نيز
حساب نكرده ايم
استاد : اراده به نظام متقن حرف درستی است . ولی اراده به نظام متقن
به معنای اين نيست كه اراده های متعدد روی اشياء متعدد باشد ، اگر به
معنی اراده واحد روی همه اشياء در نظر بگيريم همانطور كه گفته شده "
ما امرنا الا واحده » " ، اين حرف حرف درستی است ، اما اگر اراده
مفارق بر نظام متقن را به معنای اراده های متعدد به عدد حركاتی كه در
عالم هست فرض كنيد و به تجزی اراده قائل شويد ، اين محال است
اراده های متعدد و متنوع برای يك موجود ذی نفس يعنی يك موجود صاحب
اراده كه در عين حال تعلقی به ماده و ماديات دارد و از قوه به فعل خارج
میشود ، صحيح است . ولی اگر موجود مفارق و مجرد را به اين معنی كه در
اينجا لحاظ كرده اند ، به معنی مجرد تام و تمام بگيريم ، برای اين مجرد
تعدد اراده محال است
اما مجرد به معنی نفس مجرد میتواند اراده جزئی نيز داشته باشد . مثل
آنچه كه درباره نفوس فلكيه میگويند ، چنانكه قدما برای فلك قائل به
نفس بودند . حتی میتوان برای كل عالم نفس قائل شد و يا برای قسمتهای
مختلف عالم نفوس قائل شد . حساب نفوس حساب جداگانه ای است ، برای
نفوس اراده های متعدد قائل شدن مانعی ندارد
اگر تصورتان از موجود مفارق تصور يك نفس كلی باشد مثل ملائكه ای كه در
قرآن المدبرات امرا و المقسمات امرا ناميده شده اند ، كه میبايست آنها
را از قبيل نفوس دانست ، اين ملائكه اراده های جزئی نيز میتوانند داشته
باشند و ما در اين زمينه شواهد و قرائن >
پاورقی :
> زيادی داريم . يعنی هيچ مانعی ندارد كه آن موجوداتی كه دارای نفوس
هستند مثلا نسبت به من يك اراده خاصی پيدا كنند . مثل دعاهائی كه
مستجاب میشود و آنها را الواح مینامند و چنانكه در صحيفه میخوانيم كه
حضرت زينالعابدين سلام الله عليه میفرمايند : خدايا من از تو میخواهم كه
آسمان و زمين تو مأمور شوند تا خواست مرا انجام دهند . اراده جزئی در
مورد نفوس مانعی ندارد
اما صحبت ما و منظور ما از مجرد ، نفس نيست كه امری نيمه مجرد و
نيمه مادی است . بحث درباره مفارق تام و تمام است يعنی آن مجرد تام از
ماده كه برای آن اساسا تكثر اراده فرض نمی شود
فصل ( 15 ) فی ان المبدأ القريب لهذه الافاعيل و الحركات المخصوصة
ليس أمرا مفارقا عن المادش
فنقول : اختصاص هذا الجسم بقبول هذا التأثير عن مفارق لايخلو اما لانه جسم أو لقوش فيه أو لقوش فی المفارق ( 1 ) . اما الاول فيلزم ان يشاركه فيه كل جسم كمال عرفت وليس الامر كذا . و أما الثانی و هو أن يكون بقوش ( 2 ) فيه ( 3 ) فهو المطلوب . و أما الثالث فتلك القوش فی المفارق ( 4 ) اما أن يكون نفسها يوجب هذا التأثير فيكون
پاورقی :
1 - حاجی در حاشيه اينجا میگويد : " كالقوی الثلاث العقليه للعقل
النظری بل كالعقل المستفاد له كالقوی الجزئية للنفس الحيوانية و . .
" ، ولی منظور مرحوم آخوند از قوه مفارق اينهائی كه حاجی میگويد نيست
منظور جواب دادن به حرف كسانی است كه گفته اند : چه مانعی دارد كه
مفارق به حكم اينكه شاعر و مريد است اراده اش مانند يك قوه ای در او ،
همان اراده اختصاص دهنده باشد . و خود مرحوم آخوند هم در توضيحش همين
را میگويند . خلاصه از " قوه در مفارق " نظر به چيزی نظير اراده دارد
2 - " لقوش " صحيح است ، اگر چه در نسخه سنگی هم " بقوش " آمده
است
3 - منظور اين است كه قوه ای كه در جسم است منشأ باشد ، حال اينكه آن
را منشأ فاعلی بگيريم يا منشأ قابلی ، البته منشأ فاعلی است ، ولی از
يك نظر ديگر بعدها خواهيم گفت كه آن را منشأ قابلی هم میتوان شمرد
4 - گفتيم كه به " اراده " نظر دارد
پاورقی :
5 - " كماستعلم " بايد " كماعلمت " باشد ، اين بحث در مبحث علت
و معلول بوده و اين علت و معلول قبلا بحث شده است . و اين تأييد میكند
آن مطلبی را كه در جلسه اول گفتيم كه در " اسفار " اين قبيل بی نظميها
وجود دارد . يعنی چيزی را بحث كرده میگويد خواهيم گفت ، و آن را كه
بحث خواهد كرد میگويد بحث كرده ايم . اين دليل بر اين است كه خود
مرحوم آخوند موفق نشده است " اسفار " را تنظيم كند
6 - اساسا اتفاق و جزاف وجود ندارد و در جای خود گفته اند اتفاقها
امور نسبی است
7 - كمالات اوليه همان صور نوعيه است ، و كمالات ثانويه همان اعراضی
است كه به دست میآورد ، يعنی چيزهائی كه بعد از مرحله وجود به دست
میآورد . البته كمال اول و كمال ثانی دو اصطلاح دارد : يكی همان اصطلاحی كه
در باب حركت گفتيم ، و يك اصطلاح همين است كه الان عرض كردم . در اول
نفس " اسفار " توضيح میدهد كه كمال اول و ثانی دو اصطلاح است و نبايد
اشتباه شود
8 - میخواهد بگويد ما اين قوای طبيعيه را در باب صور جسمانيه يعنی
در باب صور نوعيه بيان خواهيم كرد
9 - منظور از " طبيعت " در اينجا يعنی آنچه غير نفس است و منظور
حركتی است كه طبيعی باشد ولی نفسانی نباشد ، در حركت نفسانی پای طبيعت
در كار است ولی طبيعت مسخر نفس است ، و اين از محل كلامشان خارج است
پاورقی :
10 - بنا به نظر قدما وقتی بدن مريض میشود به واسطه استيلای بعضی از
عناصر مريض میشود . مقصود از عناصر در اينجا طبايع است . قدما به طبايع
چهارگانه و اخلاط چهارگانه و عناصر چهارگانه قائل اند و سلامت انسان را در
گرو تعادل اين طبايع چهارگانه میدانستند . مزاج ، آن حالت تركيبی است
كه عناصر با يكديگر دارند ، زيرا برای هر عنصری طبيعتی قائل بودند كه اين
طبيعتها بر اثر تركيب ، يك نوع فعل و انفعال در يكديگر پيدا میكنند و
كسر و انكسار میيابند و بعد از آن يك حالت متوسط و متعادل به وجود
میآيد كه " مزاج " ناميده میشود . تا اين مزاج كه حالت متوسط و متعادل
اين كسر و انكارها است وجود دارد ، سلامت محفوظ است و همين كه از حد
تعادل ( كه خود اين حالت تعادل دارای عرض عريض است ) خارج شد ، آنگاه
بيماری و ناسلامتی پديد میآيد . مثلا اگر به علتی حرارت كه يك عامل خارجی
است بر مزاج غالب گردد يعنی يك عامل خارجی منشأ غلبه حرارت بر مزاج
شده باشد ، همين قدر كه آن عامل خارجی از بين برود ، طبيعت بدن يعنی
طبيعت حاكم بر بدن شروع میكند به فعاليت كردن يعنی دفع كردن اين
حرارتها و برگرداندن بدن به حالت تعادل
در اينجا مسئله ای طرح میكنند كه اگر يك مركب غير زنده مثلا سركه
داشته باشيم ، اگر به دليل خاصی يك عامل خارجی وارد اين سركه شود كه
تعادل سركه بودن از ميان برود ، در اين حالت سركه نمی تواند فعاليت كند
و اين عامل خارجی را دفع كرده و تعادل خود را برگرداند . البته اين به
اين معنی نيست كه در سركه قوه نيست ، در سركه هم قوه هست ، طبيعت
هست ، اما فرض اين است كه اين طبيعتها با يكديگر كسر و انكسار كرده و
مزاجی به وجود آورده اند و اكنون عامل خارجی آمده و آن مزاج را از بين
برده است . ولی در يك موجود زنده عامل خارجی میآيد ، مزاج را منحرف
میكند و از بين میبرد ، ولی بعد از درون آن موجود زنده يك نيروی ديگری
فعاليت میكند و دو مرتبه مزاج را به حالت عادی > > باز میگرداند .
پاورقی :
اين دليل بر اين است كه غير از طبيعت بی جان ، يك
عامل ديگری در موجود زنده وجود دارد و آن عامل يا قوه است كه معيد مزاج
است ، و آن قوه حاكم بر طبيعت است و از درون میتواند فعاليت كند كه
آنرا نفس میناميم ، اعم از نفس نباتی يا حيوانی و يا نفس انسان . به
اين شكل است كه قدما در موجود زنده علاوه بر مزاج ، به چيزی به نام نفس
قائلند
اين مطلب را میتوان در جواب كسانی كه امروزه به چيزی جز خاصيت
تركيب عناصر ، قائل نيستند ، بيان كرد ، كه يكی از دلائل رد حرف اين
گروه همين خصلت درونی معيد بودن حالت اوليه است . و بالاتر از اين ،
اينكه : در طبيعت موجود زنده چيزی نهاده شده است كه نه تنها با
حالتهای انحرافی پديد آمده در موجود زنده ، مبارزه میكند و حالت موجود
زنده را به حالت تعادل برمی گرداند ، علاوه بر اين موجود زنده اگر در
محيطی قرار گرفت كه در درون آن شرايط تغيير كرده باشد و تعادل قبلی در
اين محيط به درد نخورد و يك تعادل ديگری لازم باشد ، عجيب اين است كه
يك تعادل جديد به وجود میآيد ، يعنی در محيط جديد نيازهايش عوض میشود
فصل 16 هر حادث زمانی مسبوق است به قوه و مادهای كه حامل آن قوه است
اين فصل از فصلهای بسيار مهم اين باب است و عنوان آن بيان يك قاعده فلسفی است . معنای عنوان اين است كه امكان حدوث هر حادث زمانی ( يعنی امری كه وجود نداشته و سپس وجود پيدا میكند ) قبل از وجود آن حادث بايد وجود داشته باشد . يعنی محال است يك شیء حدوث زمانی پيدا كند بدون اينكه در زمان قبل از حدوثش امكانش وجود داشته باشد و بدون اينكه مادهای كه حامل آن امكان است ، در زمان قبل وجود داشته باشدقبل از بيان براهين حكما در اين زمينه ، مطلب را از جای ديگری شروع میكنيم ، از آن چه كه مشاهده میكنيم شروع میكنيم . ما در عالم احساس میكنيم و مشاهده مینمائيم كه اشياء حادث میشوند ، چيزهائی نبودند و بعد موجود میشوند مثلا اين گل كه در بهار امسال به وجود آمده در زمستان نبود و اين نوزاد سال گذشته به دنيا نيامده بود و همچنين حادثها و رويدادهای ديگر . در توجيه اين مسئله چند نظريه ابراز و اظهار شده است
سه نظريه در تبيين حدوث اشياء
1 - اين رويدادها امری ظاهری است . در واقع چيزی در عالم وجود پيدا نمی كند و حدوث پيدا نمی كند ، هر چه هست از ازل بوده است و تا ابد باقی خواهد ماند . آن چه كه میبينيم حادث میشود ، در واقع چيز تازه ای نيست بلكه فقط جابه جا شدن اشياء است . مثلا اگر ما كه در حال حاضر در اين جلسه با كيفيت خاصی در اينجا نشستهايم هر كدام جای خود را تغيير دهيم ، در واقع چيزی بر افراد موجود اضافه نمی شود بلكه تنها جای افراد و كيفيت نشستن و هيئت آن تغيير كرده است . طرفداران اين نظريه در اثبات مدعای خود چنين استدلال میكنند كه : لازمه به وجود آمدن اشياء و امور اين است كه عدم به وجود تبديل شود و چون عدم به وجود تبديل نمیشود پس چيز تازه ای به وجود نمی آيداين نظريه در ميان قدما مطرح بوده است و در دنيای جديد نيز كم و بيش طرفدارانی دارد . پارمنيدس [ از كسانی است كه چنين عقيدهای دارد ] وی از فلاسفه ايليائی است و حتی منكر وجود حركت است به اين دليل كه معتقد است هيچ چيزی حدوث پيدا نمی كند ، پس حركت هم يك امر ظاهری است و چيز تازه ای نيست
2 - مطابق نظريه دوم اشياء عالم بطور مداوم معدوم میشوند و بجای آنها اشياء تازهای به وجود میآيد
در ميان عرفا نظريه ای به نام " تجدد امثال " وجود دارد كه مطابق است با همين نظريه دوم . طبق اين نظريه عرفا معتقدند كه عالم بطور مداوم در حال موجود شدن و معدوم شدن است يا به تعبير آنها در حال قبض و بسط است . مثل نوری كه مرتب پخش بكنند و بگيرند . همچنين نظر مردم عادی نيز چنين است ، مردم عادی فكر میكنند كه اشياء از عدم به وجود میآيند ، اول نيستند و سپس به وجود میآيند
3 - نظريه سوم متعلق است به نظريه حكما كه در اين فصل در مقام بيان آن هستيم و در آينده نزديك توضيح خواهيم داد . همانطور كه گفتيم برای ما مشهود و محسوس است كه اشياء عالم طبق نظام خاصی به وجود میآيند و اينطور نيست كه دفعتا از كتم عدم و بدون هيچ مقدمه ای موجود شوند ، بلكه مشاهده میكنيم كه اشياء يك چيزی بوده اند و بعد تبديل به چيز تازه ای شده اند . مثلا نوزاد نطفه بود و برگ درخت موادی در خاك و آب . و همچنين مشاهده میكنيم كه اين تبديلها طبق يك نظام خاص و بطور دقيق ومعين است ، نه اينكه هر چيزی از هر چيزی به وجود آيد و بی حساب به چيز ديگر تبديل شود . برای ما محسوس است كه هر شیء در خود امكان وجود شیء مخصوصی را دارد و هر ماده ای صورت خاصی را قبول میكند و هر آينده ای با گذشته مخصوصی ارتباط دارد و همچنين هر گذشته ای با آينده خود
البته اين برهان نيست بلكه بيان يك امر محسوس و مشهود است . در اين امر محسوس به سه مطلب پی میبريم : اولاد : اين عالم ثابت و لايتغير نيست بلكه مرتب در حال تغير و حدوث مظاهر جديد است . ثانيا : اشياء حادث با گذشته خود ارتباط دارند و دفعتا از كتم عدم به وجود نمی آيند
پس هر حادثی يك ماده ای ( 1 ) دارد . ثالثا : هر حادثی از هر ماده ای به وجود نمی آيد . هر مادهای استعداد صورت و حادث خاصی را دارد ، هر مادهای شأنيت و امكان حدوث حادث معينی را دارد . به اين خصوصيت اخير به اعتباری میگويند " استعداد يا قوه " و به يك اعتبار ديگر میگويند " امكان " . خصوصيت شأنيت را اگر به ماده نسبت دهند میگويند استعداد يا قوه و از مقوله كيف میشمارند و اگر به حادث آينده نسبت دهند میگويند امكان استعدادی كه آنرا از مقوله اضافه میشمارند
پس اين مدعی روشن شد كه : " هر حادثی مسبوق به قوه يعنی استعدادی است و همچنين مسبوق است به مادهای كه اين قوه را حمل میكند " . چون ديديم كه هر ماده ای زمينه يك حادث معين است يعنی استعداد يك حادث معين است ، پس ماده حامل استعداد است . يعنی ماده به منزله معروض و موصوف است و استعداد به منزله عارض و صفت
گفتيم كه اين مدعا را حتی از آنچه كه میبينيم هم استنباط میكنيم ولی اين مشاهده دليل نمی شود كه به غير اين صورت ممكن نيست و محال است كه حادثی بدون قوه سابق و ماده حامل قوه به وجود بيايد ، زيرا نديدن از محال بودن
پاورقی :
1 - ماده يعنی آن چيزی كه حادث از آن سرچشمه میگيرد و از آن جا كشيده
میشود چون ماده از مد يمد است يعنی مايه ، مثل ماءله ماده
اعم است و ما بايد برهان بر امتناع غير اين حالت ، اقامه كنيم .
برهان بوعلی در اثبات وجود امكان و ماده :
مرحوم آخوند در اين مورد برهانی اقامه كرده اند كه شيخ در " اشارات " و " الهيات شفا " بيان كرده و غزالی اين برهان را سبب حمله و انتقاد شديد بر فلاسفه قرار داده است و انصافا اين برهان قابل خدشه است . قبل از بيان برهان لازم است مقدمه ای را ذكر كنيم : در " منظومه " در باب مواد ثلاث پنج جور امكان ذكر شده است ، بلكه چند معنی از امكان داريم به طور اشتراك لفظی . يك امكان در مقابل وجوب و امتناع است و معنای ديگر به معنای امكان استعدادی است كه با امكان ذاتی فقط در لفظ شريكند و معانی آن دو مغاير است . همچنين در " منظومه " وجوه زيادی از اختلاف ميان اين دو معنی از امكان ذكر میكند و میگويد : اولا : امكان ذاتی يك اعتبار عقلی و ذهنی است و وجود مستقل در خارج ندارد ولی امكان استعدادی يك امری است كه وجود خارجی دارد و خودش حدوث و فنا دارد . ثانيا : در امكان ذاتی شدت و ضعف معنی ندارد ولی امكان استعدادی قابل شدت و ضعف است . ثالثا : در امكان ذاتی بر خلاف امكان استعدادی قرب و بعد بين ذات ممكن و فعليت ممكن معنی ندارد[ بنابر آن چه منظومه میگويد ] امكان استعدادی غير از امكان ذاتی است و تا آنجا كه ما تتبع كرده ايم اين مطلبی است كه در ميان متأخرين فلاسفه اسلامی تحقيق شده است و در بيان بوعلی چنين تفكيكی وجود ندارد . در ميان متأخرين اولين بار شيخ اشراق آن را بيان كرده و از آن به بعد بين آنها فرق گذاشته اند
با توجه به مقدمه فوق میپردازيم به اصل برهان ، برهان برهانی است كه بوعلی آورده است ، بوعلی میگويد : هر حادثی قبل از وجودش ممكن است ، زيرا اگر ممكن نباشد بايد يا ممتنع باشد و يا واجب . و هردوی اينها با حدوث منافات دارد ( 1 ) . حال كه ثابت شد هر حادثی قبل از زمان حدوثش دارای امكان بوده است ، ببينيم اين امكان چيست ؟ يا جوهر است و يا عرض قار است و يا عرض اضافه است . ( عرض قار يعنی اعراض غير از اضافه )
قدر مسلم اين است كه جوهر نيست ، مثلا ما كه میگوئيم در گندم امكان بوته گندم وجود دارد به اين معنی نيست كه يك شیء خاصی به طور مستقل در گندم هست كه مثلا با آزمايش میتوانيم آنرا به دست آوريم ، اين امكان به صورت يك صفت برای اين جوهر وجود دارد . حالا بايد به بينيم آيا اين صفت در ماهيت خود غير از اضافه و نسبت است يا صفتی است كه ماهيت آن چيزی جز اضافه و نسبت نيست ؟ ( 2 ) و ( 3 ) [ سپس بوعلی ] میگويد اين چيزی كه ما آنرا امكان میناميم چيزی جز نسبت نيست و ماهيتش ماهيت نسبت است . مثلا امكان استعدادی نطفه برای انسان عبارتست از نسبتی ميان نطفه و انسان . حال كه اثبات شد امكان هر حادثی قبل از حدوثش وجود دارد و آن امكان عرض است ، از آنجا كه عرض نياز به محل دارد ، محل همان چيزی است كه در اينجا " ماده " میناميم . [ پس به اين طريق ماده نيز اثبات میگردد ]
چنانكه بيان شد در اينجا فيلسوفان از راه مشاهده و حس مطلب را اثبات
پاورقی :
1 - بوعلی [ بعد از اثبات امكان قبل از هر حادث ] توضيح میدهد كه اين
امكان با قدرت فاعل اشتباه نشود ، گاهی وقت ها افرادی امكان ممكن را با
قدرت فاعل اشتباه میكنند ، در عرف چنين است ، مثلا میگويند فلان چيز
برای من ممكن است
2 - درباب اعراض ثابت شده است كه بعضی از اعراض حقيقتشان جز نسبت
و اضافه چيز ديگری نيست . البته هيچ چيزی در دنيا وجود ندارد كه دارای
اضافه و نسبت نباشد ولی دارای اضافه بودن غير از اين است كه حقيقت شی
اضافه و نسبت باشد مثل ابوت و بنوت
3 - از نظر اين [ مدعای بوعلی در حقيقت و ماهيت امكان استعدادی ] فرق
نمی كند كه اين امكان اضافه باشد يا عرض ديگر ولی طرداللباب ذكر میكنند
اشكال وارد بر برهان بوعلی :
در اين برهان اشكالی وجود دارد كه البته بوعلی از اين نظر كه به تمايز ميان امكان ذاتی و امكان استعدادی نرسيده بود تا حدی معذور است ولی از صدرالمتألهين عجيب است كه چرا متعرض اين اشكال نشدندايراد اين برهان اين است كه امكانی كه برای حادث اثبات شده است امكان ذاتی است ، چون در مقابل وجوب و امتناع قرار گرفته است در حالی كه منظور اثبات امكان استعدادی حادث میباشد ، از اشتراك لفظی ميان اين دو سوءاستفاده شده و مغالطه ای ترتيب داده شده است . در استدلال آمده است كه چون حادث نمی تواند ممتنع يا واجب باشد ، ناچار بايد ممكن باشد و واضح است كه اين امكان ، امكان ذاتی است و بعد گفته شد كه اين امكان يا جوهر است و يا عرض . اين حرف حرف درستی نيست زيرا امكان ذاتی را خود حكما از اعتبارات عقليه و معقول ثانی دانسته اند و معقولات تانيه ظرف عروضشان ذهن و ظرف
پاورقی :
1 - از جمله مسائلی كه در كلمات صدرالمتألهين خيلی روشن نيست ، نظر
او درباره فرق ميان امكان ذاتی و امكان استعدادی است . گاهی صريحا
میگويد اين دو امكان با هم فرق دارند و اشتراكشان لفظی است و گاهی هم
بطور صريح میگويد امكان استعدادی يك نوع از امكان ذاتی است
2 - اشكال : اگر در سلسله حادث ها همين طور پيش برويم بالاخره به
حادثی میرسيم كه مسبوق به چيزی نباشد
استاد : نه . حكما در حادث های زمانی چنين چيزی را قبول ندارند و
میگويند تا ازل اين سلسله ادامه دارد و خداوند دائم الفضل است و هيچگاه
فيض مقطوع نبوده است . البته متكلمين چنين عقيده ای دارند كه خداوند در
ابتداء و در ازل بلا فصل بوده است و در ابد هم چنين خواهد بود و در اين
ميان به فكر خلق افتاده است . ولی فيلسوف اين را قبول ندارد و میگويد
خداوند همچنان كه ديگر صفاتش ازلی و ابدی است در فاعليتش هم چنين است
، از ازل در كار احداث بوده و تا ابد نيز در كار احداث خواهد بود
اتصافشان خارج است ( 1 ) .
پاورقی :
[ 1 - اين مطلب را در تعريف معقول ثانی فلسفی ، استاد براساس نظر
رايج و منقول از حكما ذكر كرده اند و به مناط گرفتن عروض و اتصاف در
تقسيم بندی معقولات اعتراضاتی وارد كرده اند كه مشروحا در كتاب شرح
منظومه جلد اول صفحه 127 به بعد مذكور است . از جمله اينكه معقول ثانی
را اگر به عنوان محمول فرض كنيم اساسا عارض بر موضوع خود نمی باشد زيرا
معقول ثانی نه در خارج و نه در ذهن وجودی جدای از موضوع خود ندارد
بنابراين تعبير عروض در مورد معقولات ثانيه تعبير صحيحی نيست . - ناشر
- ]
فصل شانزدهم هر حادث زمانی مسبوق است به قوه ، و ماده ای كه حامل آن
قوه است ( 2 )
مسئله حدوث اشياء از مسائلی است كه از قديم ، از زمان ارسطو مطرح بوده است به اين صورت كه آيا چيزی در اين عالم موجود میشود ؟ و يا چيزی كه موجود بوده معدوم میشود يا نه هيچ چيزی موجود نمی شود و معدوم هم نمی شود . در مقابل اين نظريه ، نظريه ديگری است كه میگويد مرتب اشياء در حال موجود شدن و معدوم شدن هستند و هر چيزی كه موجود میشود من رأس از عدم به وجود میآيد و وقتی هم كه معدوم میشود يكسره نيست و نابود میشودفلاسفه ايليائی در يونان معتقد بودند كه هيچ چيز موجود نمی شود يعنی هر چه هست از اول بوده و همين طور هم خواهد بود ، البته اين فلاسفه حوادث عالم را بايدطوری توجيه بكنند كه با بن بست مواجه نشوند و بگويند در واقع چيز تازه ای به وجود نيامده . حتی نظريه ذيمقراطيس هم به همينجا بر میگردد ، چون او ذرات صغار صلبه را ماده اصلی اشياء عالم میداند و آنها هستند كه با ائتلاف ها و جمع و تفريق هايشان اشياء را به وجود میآورند ، مثل انسانهائی كه در جائی نشسته اند بعد وضع قرار گرفتنشان را تغيير دهند بدون آنكه چيزی بر آنها اضافه شود
بعد از اين نظريات ، ارسطو نظريه ديگری را عنوان كرد كه نظريات سابق را فسخ كرد . نظريه ارسطو همان نظريه قوه و فعل است . براساس اين نظريه چنين نيست كه چيزی در عالم حادث نشود ولی اين چنين نيز نيست كه هر چيزی كه به وجود میآيد از عدم مطلق حادث بشود . هر چه حادث میشود از چيزی به وجود میآيد ، به اين معنی كه ماده اش قبلا وجود داشته است و از آن ماده و در آن چيز تازه ای به وجود میآيد ، كه به اين ترتيب نظريه قوه و فعل با نظريه ماده و صورت توأم میشود . يعنی دائما صورت ها بر ماده ها عارض میشوند و قوه ها به فعليت میرسند و فعليت اشياء هم به صورت اشياء است نه به ماده آنها ، يعنی حقيقت آنها صورتست نه ماده . پس بنابر نظر ارسطو اشياء مرتب در حال حدوثند چون صورتها مرتب حادث میشوند ، ولی اين صورتها ابتداء به ساكن به وجود نمی آيند بلكه از ماده ای كه سابق بر آنها است به وجود میآيند ، ماده محض است كه اين صورت ها را متعاقبا میپذيرد
در دنيای اسلام ، متكلمين نظريه خاصی در مورد حدوث عالم دارند كه میشود گفت تصور اكثر مردم معمولی همين است و آن اينكه اساسا حادث زمانی هيچ سابقه ای ندارد و از عدم محض به وجود میآيد . خالقيت و مخلوقيت يعنی چه ؟ علت كه معلول را ايجاد میكند ، معلول يا موجود است يا معدوم . اگر موجود باشد كه تحصيل حاصل است . و اگر معدوم را ايجاد كند ، معنايش اين است كه معدوم متلبس به وجود شود ، و اين تناقض است و محال است
در دوره جديد نظريه ای كه اليائی ها اظهار داشتند و فخر رازی هم به صورت شبهه ذكر كرده است در پيشرفتهای ابتدائی علوم جديد زنده شد
لاوازيه پس از يك سلسله آزمايشها میگويد كه ماده عالم نه كم میشود و نه زياد ، موجود شدن در واقع يك نوع نقل و انتقال است و معدوم شدن نيز يك نوع تغيير شكل دادن است مثل نفت چراغ كه در اثر سوختن به چيزهای ديگری تبديل میشود ، نه اينكه از بين برود
بعد از نظريه لاوازيه نظر ديگری پيدا شده است كه همان نظريه متكلمين را تأييد میكند ، و آن اينكه عالم به سوی حالت تعادل پيش میرود و هر چه تغيير و تبديل در عالم پيدا میشود در اثر بهم خوردن تعادل است . دنيا تدريجا رو به تعادل و خاموشی و فنا است و به حكم اينكه هر چه كه آخر داشته باشد اول هم دارد و هر چه اول نداشته باشد آخر هم ندارد ، به جائی میرسيم كه در ابتداء هيچ چيز نبوده و عالم يكدفعه به وجود آمده است . طرفداران اين نظريه در مقابل اين سؤال ساكنند كه چگونه نيست مطلق بوده و بعد به وجود آمده است ( 1 )
برهان ديگر در اثبات امكان استعدادی :
برای اثبات نظر ارسطو كه نظر فلاسفه اسلامی است ، متأسفانه مرحوم آخوند يك راه را بيشتر ذكر نكرده كه اين راه هم از نظر ما مخدوش است ، اصل برهان و ايراد وارد بر آن را در جلسه پيش بيان كرديم . علاوه بر برهان مذكور ، راههای ديگری برای اثبات اين نظريه وجود دارد كه متقن تر استمرحوم آخوند در جای ديگری برهان ديگری اقامه كرده است و آن اين است كه : میتوانيم اشياء را به اين شكل تقسيم كنيم كه اشياء يا واجبند يا ممتنعند و يا ممكن به امكان ذاتی ، و ممكن به امكان ذاتی بر دو قسم است ، يا نفس امكان ذاتی كافی است برای وجود آن ، يعنی تماميت فاعليت فاعل كافی است برای موجود شدن آن ، در اين صورت اين شیء قطعا موجود ازلی و ابدی است اگر چه
پاورقی :
1 - برتراند راسل در كتاب " جهان بينی علمی " كه كتاب خوبی هم هست
فصلی از آن را به جهان بينی دينی اختصاص داده ، وی قائل شدن به خدا از
راه قانون عليت را غير قانع كننده میداند و مباحثی چون خدا به عنوان
رياضی دان عالم ، به عنوان نظم دهنده عالم و امثال آن را طرح میكند تا
میرسد به خدا به عنوان خالق عالم و در همين جا اين نظريه جديد علمی در
مورد پيدايش عالم را بيان میكند و میگويد از نظر علم ، ما به جائی
میرسيم كه زمانی آغاز میشود كه قبل از آن هيچ چيز نبوده است . سپس
میگويد امر دائر است بين اينكه معتقد شويم عالم خدائی دارد كه خالق عالم
است يا بگوئيم كه عالم خود به خود به وجود آمده است ، و اين هر دو
بسيار عجيب است ، اعتقاد به اينكه دنيا خود به خود به وجود آمده خيلی
عجيب است ولی مگر قرار است كه چيزهای عجيب اتفاق نيافتد شايد همين
امر عجيب صورت گرفته باشد !
شق ديگر اين است كه شیء به امكان ذاتی ممكن است وليكن امكان ذاتيش برای تحققش كافی نيست و شرط ديگری نيز بايد وجود داشته باشد تا آن شیء موجود شود . در اين حالت آن چه مسلم است اين شرط شرط فاعل نيست زيرا فرض اين است كه فاعل تام الفاعليه است و در اين مورد شرط معنی ندارد
بنابراين اين شرط مربوط به قابل است يعنی اگر چيزی امكان ذاتيش كافی نبود برای تحققش ، لازمه اش اين است كه قابليت وجودش مشروط به شرطی است يعنی نحوه وجودش نحوه وجود در شیء ديگر است و قابل لازم دارد ، يعنی سنخش سنخ صورت يا نفس و يا عرض است و نحوه وجودش نحوه وجود تعلقی است و چيزی بايد باشد كه آنرا بپذيرد . همين قدر كه ثابت شد نحوه وجودش تعلقی است ، ماده ثابت میشود
چنانكه ملاحظه میشود در اين برهان ابتداء " ماده " اثبات میگردد و سپس سؤال میشود : آيا هر ماده ای برای هر صورتی كافی است ؟ يعنی همين كه ماده اثبات شد كافی است كه هر صورتی را بپذيرد يا نه هر ماده ای دارای استعداد خاص و يك امكان خاص است . جواب اين است كه هر ماده ای بايد يك تعين خاص داشته باشد تا يك صورت خاص را بپذيرد و اين تعين خاص " امكان استعدادی " نام دارد و ماده ، حامل اين امكان استعدادی است
در برهان اخير ابتداء حامل [ ماده ] و سپس محمول [ امكان استعدادی ] اثبات میشود ، برخلاف برهان اول كه ابتداء امكان استعدادی به عنوان يك عرض و محمول و سپس ماده به عنوان موضوع و حامل آن اثبات میشود . در برهان دوم گفته میشود كه اگر امكان ذاتی شیء برای تحققش كافی نباشد نحوه وجودش وجود تعلقی است يعنی چيزی است كه حالت شیء ديگر است ، اين حالت شیء ديگر و وابستگی به شیء ديگر ذاتی اوست و اين معنای قابليت داشتن آن شیء است [ و از اين طريق ماده اثبات میگردد ] . سپس از همينجا كه هر مادهای برای هر صورتی قابل نيست و رابطه خاصی ميان ماده و صورت بعدی وجود دارد ، حالت خاص و اضافه خاصی اثبات میشود كه به امكان استعدادی نامگذاری میشود ( 1 )
مثلا صورت زيد ، نفس زيد ، كه حتما موجود ممكنالوجود است والا وجود پيدا نمی كرد ، صرف امكان ذاتيش كافی نيست برای موجود شدن زيرا اگر كافی بود از ازل موجود میبود . پس نحوه وجودش نحوه وجود تعلقی است كه به يك شیء خاص تعلق و اضافه دارد پس شیای قبلا وجود داشته كه آن شیء قبلی قابل اوست و در آن شیء قبلی امكان تبدل به اين شیء وجود داشته است . اين اضافه يك رابطه دارد با گذشته و يك رابطه دارد با آينده . از آن جهت كه با آينده رابطه دارد به آن امكان استعدادی میگويند . يعنی اين صورت ، امكان وجود در اين ماده را دارد و از آن جهت كه به ماده نسبت داده میشود میگويند " استعداد " و در واقع يكی هستند ( 2 )
پاورقی :
1 - امكان استعدادی كه از آن به اضافه تعبير میكنيم ، در حقيقت تعبير
اضافه تعبير جامعی است زيرا جنس الاجناس است ، جوهر و ماهيت خاصی را
مشخص نمی كند ، ولی ما بيش از اين راهی برای تعيين نداريم . لذا بايد
بگوئيم در اينجا اسم عامی است برای اضافات مجهولة الاسامی يعنی برای
انواعی از اضافهها كه نمی توانيم آنها را تعيين كنيم
2 - پرسش : بنابراين كلمه امكان استعدادی يك كلمه ساختگی است ؟
استاد : بله ساختگی است و معنای ساختگی بودنش همين است كه مرحوم
آخوند گاهی میگويد اين امكان همان امكان ذاتی است و گاهی میگويد امكان
فقط در لفظ امكان است وگرنه جز اضافه و نسبت چيز ديگری نيست . نسبتی
ميان اين شیء و آن شیء است كه اين نسبت را از آن جهت كه با آينده
نسبت دارد امكان استعدادی میناميم و هيچ وجه اشتراكی با امكان ذاتی
ندارد
برهان سوم حكما در اثبات امكان استعدادی
حكما علاوه بر دو برهان فوق ، برهان ديگری نيز دارند ، كه آن برهان مستقيما برای اثبات امكان استعدادی نيست ، بلكه برای لاانقطاع بودن حادثات است . میگويند قطع نظر از اينكه براهين اثبات میكنند حادثات ابتداء به ساكن نمی توانند وجود پيدا كنند ، يك برهان ديگری از راه لمی يعنی از طريق صفات حق تعالی داريم و آن اينكه : حق تعالی واجب الوجود بالذات است و واجب الوجود با لذات واجب من جميع الجهات است و از جمله جهات و حيثيات حق تعالی جواد بودن و فياض بودن و فعال بودن و فاعل بودن است ، امكان ندارد كه فيض حق تعالی متناهی باشد ، يعنی اشياء امكان ذاتی داشته باشند ولی از ناحيه حق تعالی افاضه وجود نشود ، چون خداوند واجب الفياضيه است پس دائم الفضل استالبته اين برهان مستقيما امكان استعدادی را اثبات نمی كند . براهينی كه برای اثبات مستقيم اين موضوع اقامه میشود يكی همان برهان مخدوش مرحوم آخوند است و ديگری هم برهان دومی بود كه ذكر كرديم
فصل شانزدهم هر حادث زمانی مسبوق است به قوه ، و ماده ای كه حامل آن
قوه است ( 3 )
بعد از اثبات اين قول حكما كه هر حادثی مسبوق به امكانی است و ماده ای كه حامل آن امكان است ، مطالب ديگری كه از فروع اين مطلب است لازم است كه توضيح داده شود :1 - حادثها چه چيزهائی هستند ؟
اولين مسئله ای كه در اينجا بايد توضيح داده شود اين است كه حادثهای زمانی چه هستند ؟ آيا همه صورتها ، صورت به معنای اعم ، حادث است يا فقط صورت به معنای اخص آن حادث است ؟ جواب اينست كه همه صورتها حادث هستند ، صورت به معنای اعم . اگر صورت اخص را بخواهيم در نظر بگيريم ، در مقابل آن دو چيز ديگر باقی میماند يكی عرض و ديگری نفسصورت به معنای اخص يعنی صورت جوهری نوعی كه حال در ماده است ، يعنی فعليتی جوهری كه در ماده حلول دارد ، در مقابل اين معنا دو چيز ديگر قرار دارد كه عرض و نفس میباشند . عرض هم عينا همين حالت را دارد يعنی تعلق دارد به ماده قبلی و بدون ماده ای كه به آن تعلق بگيرد تحقق نمی يابد . عرض به امكان قبلی و ماده حامل نيازمند است و در عين حال عرض صورت جوهری نيست و فرض بر اين است كه عرض است
نفس هم همين حالت را دارد . نفس اگر چه فعليت جوهری است ، ولی فعليتی است جوهری كه مع الماده است نه فی الماده ، و در عين حال نفس نيز نيازمند به امكان قبلی و ماده حامل امكان میباشد
همانطور كه در " تنبيه " آخر فصل حاضر خواهد آمد ، حكما ميان نفس و ساير فعليتهای جوهری اين فرق را میگذارند و میگويند نفس به دليل اينكه مجرد است و نه مادی ، فی الماده نيست بلكه مع الماده است . و اين يك بحث دامنه داری است كه يعنی چه مع الماده است ، اين بحث در مبحث نفس " اسفار " مفصلا بيان شده است
بنابراين نفس هم نيازمند ماده است . يعنی به يك تعبير ماده مرجح وجود آن میشود و به تعبير درس قبل ، ماده است كه حامل قابليت وجود نفس است . در نتيجه آنچه حادث زمانی است صورت به معنای اعم است كه شامل صورت نوعيه و عرض و نفس میشود ، اينها حادثند به حدوث زمانی يعنی مسبوقند به امكان قبلی و ماده ای كه حامل آن امكان است
2 - ماده حادث است يا نه ؟
در اينجا سؤال ديگر مطرح میشود كه آن امكان قبلی و آن ماده حامل امكان ، حادث است يا حادث نيست ؟ حكما درباره ماده و امكان چه میگويند ؟ بدون شك آنچه كه درباره صورت گفته اند ، درباره ماده و امكان نمی توانند بگويند . اگر درباره آنها نيز همين حرف را بزنند ، اين مسئله پيش میآيد كه پس آنها هم بايد مسبوق به امكان و مادهای كه حامل اين امكان است ، باشند . در اين صورت نقل كلام به آن امكان و ماده حامل آن میشود و همچنين الی مالانهايه . پس اگر درباره امكان و ماده آن بخواهند همان حرفی را كه درباره صورتهای حادثه گفته اند ، بگويند ، تسلسل لازم میآيد . به همين دليل درباره امكان ها و ماده ها چنين حرفی را نمی زنندنظر بوعلی درباره ماده : حكمائی چون بوعلی درباره ماده قائلند كه مادهمبدع است ( البته مقصودشان ماده اولی است ) . حكما موجودات را تقسيم میكنند به مبدع و كائن و صورتها را حادث ولی ماده را مبدع میدانند . مثل عقول مجرده كه وجودشان ابداعی است نه تكوينی يعنی از چيز قبلی به وجود نيامده اند
در جلسات پيش گفتيم كه اينها برای عالم قائل به حقيقتی هستند كه آنرا ماده اولی مینامند و نيز گفتيم كه حكما برای ماده اولی شخصيت و نوعيت و هويت قائل نيستند كه چيزی در عالم مستقلا وجود دارد كه مثلا حادث است يا قديم ، مبدع است يا غير مبدع ، ماده ای كه فلاسفه قائلند غير از ماده ای است كه علمای طبيعی قائل اند . ماده ای كه علمای طبيعی قائلند در واقع فعليتی كامل است و غير از آن آنچه هست ، مظاهر و شكلهای آن میباشد
مثل ذراتی كه ذيمقراطيس قائل است ، ذرات ذيمقراطيس يا چيزی كه امروزه ماده و انرژی ناميده میشود ، اينها در واقع حقيقتی مستقل هستند و آن چه غير از اوست تظاهرات آن است ، خود ماده يا ذرات از وجود عالی تری برخوردار است و اينها تجليات و تظاهرات و آثار آن است
ولی ماده فلسفی امری مبهم الوجود و ضعيف الوجود است ، در نهايت ضعف وجود است بطوريكه نمی تواند موجود باشد مگر به طفيل صورت . مثل آنچه كه در مورد جنس و فصل گفته میشود كه فصل نسبت به جنس اصالت دارد نه جنس نسبت به فصل . جنس يك معنای مبهمی است و فصل يك معنای معين و فرقشان اعتباری است ، لابشرطی و بشرط لائی است . حكما چنين معنائی را كه ماده اولی مینامند نمی توانند حادث بدانند ، آنطور كه صورتها را حادث میدانند ( منظور حادث زمانی است ) . وقتی آن را حادث زمانی نمی دانند بايد قديم زمانی بدانند ( 1 )
پاورقی :
1 - به نظر امروزی ها لازمه اعتقاد به قديم بودن زمانی ماده ، اعتقاد به
ثنويت است . به همين دليل ارسطو را كه منشأ اين فكر است قائل به
ثنويت میدانند يعنی به دو قديم و در واقع به دو واجب الوجود قائل بوده
است ، يكی آن كه فاعل موجودات است و ديگری آن كه قابل صور است . پس
از نظر فرنگی ها ، ارسطو نه الهی بوده و نه مادی بلكه ثنوی بوده است
حتی چنين حرفی را درباره بوعلی نيز زدهاند در بعضی از تاريخ فلسفه ها كه
>
پاورقی :
> متعلق است به ماركسيست ها ، نوشته اند بوعلی بين ماترياليسم و ايده
آليسم در نوسان بوده است ، منشأ اين پندار همين نظريه قدم ماده است كه
از نظر اينها به غير الهی بودن منتهی میشود ، و بالاتر از اين ، اينكه
درباره ملاصدرا كه يك عارف و فانی فی الحق بوده ، چنين حرفی را زده اند
، در كتابی كه اخيرا در شوروی چاپ شده است گفته اند كه ملاصدرا هم
ماترياليست بود ولی در زمانی زندگی می كرده كه اظهار اين اعتقاد ممكن
نبود . در حاليكه فرضا اگر مطلب برای ارسطو چنين بوده است وليكن برای
بوعلی و امثال وی مسئله بسيار واضح و روشن بوده است ، چون مسئله ملاك
نيازمندی معلول به علت كه منحصرا در فلسفه اسلامی طرح شده است و اين در
اثر مناقشات متكلمين بوده است خيلی روشن و مبرهن است . برای بوعلی
خيلی روشن بوده است كه ماده اولای عالم مخلوق و معلول است و در معلوليت
و مخلوقيت كوچك ترين فرقی ميان مبدع و غير مبدع نيست ، هر دو مخلوق و
معلولند ، بلكه [ بنا به توضيحی كه در متن داده خواهد شد ] مبدع از مكون
به معلوليت أولی است
اينكه حكما موجودات را به مبدع و كائن تقسيم میكنند ، در نسبت موجودات به يكديگر است اما نسبت به ذات حق همه مبدع هستند . همه عالم يكجا نسبت دارد به خداوند ، چون همه عالم نسبت به خداوند از عدم مطلق به وجود آمده است يعنی نسبت به خداوند چيزی از چيز ديگر به وجود نيامده است چون هر چيزی كه از ماده به وجود آمده باشد به دليل مبدع بودن ماده ، آن چيز نسبت به خداوند مبدع است اگر چه نسبت به ماده كائن است
بنابراين صورتها حادثند و خود ماده مبدع است ، مثل عقول مجرده كه وجودشان ابداع است نه تكوين ، يعنی از چيز قبلی به وجود نيامده است ( 2 ) .
پاورقی :
1 - درباره حديث شريف " الفقر فخری " بيان لطيفی وجود دارد كه
مناسب بحث است و آن اينكه بنده نسبت به موجودات ديگر هر چه داراتر
باشد نسبت به ذات حق فقيرتر است . چون فقر يعنی نياز و آن كسی كه چيزی
ندارد به خالق و علت هم نيازمند نيست . و آنكس كه دارد ، هر چه كه
بيشتر داشته باشد نسبت به علت و خالق نيازمندتر است به دليل اينكه
رابطه مخلوق با خالق و معلول با علت رابطه نياز است و جز نياز چيز
ديگری نيست . به ترتيب الاوجد فالاوجد ، الافقر فالافقر هم هستند . آن كه
نسبت به خالق افقر است نسبت به مخلوقات اغنی است ، چون داشتن در
مخلوق عين نياز و فقر به خالق است ، فخر حضرت رسول ( صلی الله عليه
وآله وسلم ) از جهت فقر نسبت به ذات حق است كه همين غنای نسبت به
ديگر مخلوقات است
2 - اشكال : [ امثال بوعلی به اين اشكال چه جوابی میدهند كه ] از طرفی
صورت را محل ماده میدانند و از طرف ديگر چطور میشود كه محصل حادث باشد
و متحصل قديم ؟
پاسخ : جواب اين است كه صورش ما محصل ماده است نه صورت خاص . يعنی
ماده احتياج دارد به صورش ما ، اعم از اينكه آن صورت محصل مانند ماده
ازلی باشد يا اينكه صورت ها دائما متبادل باشند . اگر چه مثال بعيدی
است ولی مثال میزنند به خيمهای >
پاورقی :
> كه احتياج به عمود دارد اما نه عمود خاص ، لذا هر عمودی را بگيرند و
عمود ديگری به جای آن بگذارند ، خيمه برجاست . بنابراين خود ماده ازلی
است ولی صورت ها حادث و متبادلند . چون آن ماده فقط به صورش ما احتياج
دارد و نه صورت خاص
اين مطلب مقدمه است برای رسيدن به يك مطلب خوب ديگری . و آن اينكه
آيا صورت ها متبادلند و نسبت صورت ها به ماده نسبت عمودهای متبادل
است يعنی يكی می رود و ديگری میآيد كه كون و فساد ناميده میشود ، يا اين
صورت ها كه از بين می روند و حادث میشوند ، بايد علی الاتصال باشد يعنی
صورتها بايد وحدت اتصالی داشته باشند ؟ . يعنی اين صورت ها كه
میپنداريم يكی ميرود و بعدی میآيد ، مراتب شیء واحدند ، اين نظر همان
نظريه حركت جوهری است . به هر حال در اينجا چه معتقد به حركت جوهريه
باشيم و چه معتقد به كون و فساد ، بايد به ماده ای قائل شويم كه هميشه با
صور متبادله يا صور متصله وجود دارد و آن ماده مبدع است
اشكال : به هر حال آن صورش ما كه محصل ماده است قديم است يا حادث ؟
پاسخ : صورش ما كه در خارج وجود ندارد ، در خارج هر چه هست معين است
اشكال : منظور همان امر لامعين است آيا آن حادث است يا قديم ؟
پاسخ : همان امر لامعين هم در خارج وجود ندارد . خارج مساوی است با
تعين . لامعينيت متعلق به ذهن است . آن چه در خارج است معين است
اشكال : صورش ما كه مبهم است نمی تواند محصل شیء باشد ، محصل بايد
معين باشد
پاسخ : ما كه نمیگوئيم صورش ما با قيد ابهام در خارج وجود دارد . حرف
ما نقض حرف شماست وقتی میگوئيم ماده احتياج دارد به صورش ما نه اينكه
احتياج دارد به صورش ما بماهی صورش ما كه شما بگوئيد صورش ما امری ذهنی
است . بلكه مقصود اين است كه احتياج دارد به صورتی كه در خارج وجود
دارد و معين است ولی خصوصيت آن صورت مورد احتياج نيست ، صورت ها اگر
متبادل هم شوند كافی است . مثل اينكه بگوئيم به يكی از اين آقايان حاضر
در جلسه ، احتياج دارم مثلا برای مقابله اين كتاب . اگر بپرسيد به كدام
يك ، جواب میدهم بواحد لاعلی التعيين . ديگر نمی توانيد بگوئيد كه
افرادی كه در اينجا هستند واحد معين هستند و واحد لاعلی التعيين در اين
جلسه وجود ندارد . زيرا مقصود اين است كه فرد ، مورد لزوم است ولی
مشخصات اين فرد دخالتی ندارد . اين مقصود را با واحد علی التعيين بيان
میكنند هر چند كه همه واحد معين هستند
اشكال : اگر ماده ازلی باشد اولين صورت محصل آن نيز بايد ازلی باشد
پاسخ : اولين صورت معنی ندارد . صورتی است و قبل از آن نيز صورتی و
در جائی توقف ندارد
حقيقت مطلب اين است كه اين محصل كه حادث است ماده هم در ضمن آن وجود دارد يعنی از آن انتزاع میشود ، مثل جنس و فصل است . در جنس و فصل نمی گوئيم كه آنها دو چيز هستند مثلا نمیگوئيم حيوان به ناطق ضميمه میشود و انسان را تشكيل میدهد بلكه میگوئيم حيوان در ضمن ناطق و هم در ضمن ناهق وجود دارد ، اگرناطقيت حادث باشد حيوانيت نيز حادث است
مثلا اگر بگوئيم عدد پنج نبود و حادث شد نبايد خيال كرد كه عدديت آن چيزی است كه از قبل وجود داشت و پنج بودنش حادث شد ، نه اينطور نيست ، اصل عدديت آن نيز با پنج حادث شده است ( 1 ) . به اين ترتيب مرحوم آخوند رسيده است به حدوث عالم
پاورقی :
1 - اشكال : وقتی ماده را تا اين حد از شخصيت انداختيد ، چنين ماده ای
چطور می تواند حامل امكان باشد ؟
پاسخ : همانطور كه در مورد جنس و فصل نمی توان گفت با رفتن فصل جنس
باقی می ماند در اينجا نيز نمی توان گفت با رفتن صورت ماده باقی میماند
، صورت كه برود ماده نيز با آن میرود و به همين دليل نظر ما اين است كه
برهان فصل و وصل درست نيست با اينكه مرحوم آخوند آنرا درست میداند
خود مرحوم آخوند در بعضی از گوشه های مطالبش به اين مسئله رسيده است كه
بنابراين نظريه تبادل صور بر ماده واحده >
نظر صحيح اين است كه همه عالم حادث است و حتی به قديم و حادث هم تقسيم نمی شود و عالم طبيعت به مبدع و مكون هم تقسيم نمی شود ، مبدعات همه ماوراء ماده هستند . اگر رابطه ماده و صورت به شكلی بود كه صورت ضميمه ماده میشد درست بود ولی صورت به ماده ضميمه نمی شود . پس اينكه مرحوم آخوند در اين فصل میگويد ماده مبدع است طبق مبنای خودش نيست و قيد " الا علی بعض الوجوه " نظر خودش است
بنابر نظر صدرالمتألهين انواع عالم با ماده و صورتشان حادثند چون ماده اساسا فعليت و شيئيتی جز شيئيت انتزاعی ندارد ، كه ما بتوانيم از باب قوه و فعل دو حيثيت از ماده و صورت درست كنيم يعنی دو حيثيت قائل شويم يكی حيثيت ماده و ديگری حيثيت صورت كه با هم متحد هستند ، تا فرض حركت نكنيم امكان اثبات اينكه جسم مركب از ماده و صورت است نيست . اين مطلب راجع به ماده
پاورقی :
> باطل است و با مثال سقف و ستونهای متبادل آن تطبيق نمی كند چون
سقف دارای وجود مستقل از ستونهاست ولی ماده كه وجود مستقل ندارد بلكه
منتزع از همان صور است . و اين برهانی است مستقل بر حركت جوهريه كه
اگر تبادل در صورتها باشد بايد به نحو اتصال باشد ولی مرحوم آخوند از اين
برهان برای حركت جوهريه استفاده نمی كند . آقای طباطبائی به حق از اين
مطلب استفاده درست كرده اند و به آن تمسك جسته اند كه اصلا مسئله تبادل
صور محال است ، كه در همين حاشيه بيان كرده اند و در اصول فلسفه به نحو
مفصل تر بيان كرده اند . و اگر اين را بگوئيم بسياری از مسائل ماده و
صورت حل میشود و مشكل هم نيز عوض میشود . اصلا اگر میبايست در عالم به
هيولی و صورت قائل شد جز از طريق حركت جوهريه نمی شود قائل شد و آن
حرف ارسطوئی و ابن سينائی كه ماده مبدع است و در آن زير زيرها وجود
دارد ، بايد كنار گذاشته شود
3 - امكان حادث است يا مبدع ؟
بعد از ماده نوبت میرسد به " امكان " . در مورد امكان استعدادی چه میتوان گفت ؟ در مورد امكان استعدادی معمولا میگويند كه امكان استعدادی و استعداد يك چيز است وقتی به ماده نسبت دهيم " استعداد " و وقتی به صورت نسبت دهيم " امكان " ناميده میشودچنين چيزی كه به اعتباری امكان و به اعتبار ديگر استعداد ناميده میشود ، ماهيتش چيست ؟ در بعضی جاها تصريح میكنند كه از مقوله كيفيت است ، كيفيت استعدادی و در بعضی جاها تصريح میكنند كه از مقوله اضافه است يعنی يك تناقضی در كلماتشان وجود دارد . حاجی بيانی دارد كه میخواهد بگويد هر دو درست است . حاجی میگويد : در اينجا دو چيز وجود دارد ، يكی استعداد كه در ماده است و از مقوله كيف است ولی همين استعداد ملزوم يك اضافه است كه آن امكان استعدادی است . ولی اين گفته حاجی درست نيست چون ما راهی برای اثبات دو چيز نداريم ، و راه اثباتی كه در اينجا هست همان برهانی است كه ذكر شد و اين برهان دو چيز را اثبات نمی كند ، و فرضا اگر به امكان استعدادی شيئيت بدهيم اشكال میشود كه خود آن چه وضعی دارد ؟ اگر حادث باشد آن نيز به ماده و امكان نياز دارد . به اين معنی كه وجود زيد كه حادث است مسبوق به امكان است و مسبوق است به ماده ای كه حامل امكان است و خود آن امكان هم شی ای است كه حادث است و بنابراين مسبوق است به امكان ديگر الی مالانهايه كه اين محال است
ولی اگر [ امكان را ] اضافه بدانيم اين اشكال پيش نمی آيد ، چون اضافه در حقيقت مقوله نيست بلكه انتزاعی است
در اين مورد بيان آقای طباطبائی بيان بهتری است ، ايشان میگويند در واقع امكان استعدادی و ماده يك شیء هستند و از تعبير حامل و محمول نبايد به اشتباه


