اينجا ما به يك حرف جديدی رسيديم و آن اين كه شیء در حال حركت هم بدون ماهيت است . تاكنون اين را تنها در مورد خدا میگفتيم حالا میگوييم شیء در حال حركت هم هيچ ماهيت بالفعل ندارد . ماهيت بالقوه دارد ، بلكه غير متناهی دارد و ماهيت بالفعل كه بتوانيم انگشت بگذاريم و بگوييم الان دارای اين ماهيت است ندارد ، مثل سايه كه در اثر حركت زمين در هيچ لحظه ای خط و قد معينی نمی توانيم برای آن ثابت كنيم . بله شیء متحرك اگر از حركت باز ايستاد در همانجا دارای ماهيت بالفعل میشود ، ولی در حال حركت ماهيات و انواع برای آن قابل انتزاع است ، قابل انتزاع است يعنی ذهن ما اين شیء را در حدی متوقف فرض میكند بعد ماهيت برای آن انتزاع میكند
اين مطلب ( ماهيت بالفعل نداشتن شیء در حال حركت ) را مرحوم آخوند سابقا در جواب فخر رازی ذكر كرد و بهتر از آن در مباحث جواهر و اعراض ( آنجا كه سؤال ابوريحان بيرونی از بوعلی را ذكر میكند ) بيان میكند ، و اين يك مطلب بسيار نفيس و ارزنده ای است و معنايش اين میشود كه در طبيعت كه ما شیء ثابت نداريم ، شيئی هم كه دارای ماهيت ثابت باشد نداريم . البته ايشان در مورد طبيعت به اين تعبير نگفته ولی لازمه حرفشان اين است . ايشان فقط در مورد انسان اين حرف را زده است و تصريح میكند كه انسان نوع واحد نيست ، هر فردی از انسان يك نوع است بلكه هر فرد در هر آنی داخل در يك نوع است ، و اگر ما انسان را نوع اين افراد میدانيم اين در واقع جنس است برای اين انواع ، نه نوع . اين سومين مطلبی است كه مرحوم آخوند ذكر كرده ولی نه در اينجا بلكه در جای ديگر
مطلب سومی كه اينجا ذكر میكند اين است كه : آيا شیء در حال حركت باقی است يا باقی نيست ؟ واحد است يا كثير ؟ بالقوه است يا بالفعل ؟ میگويد چون قبلا گفتيم كه حركت دو اعتبار دارد ، اعتبار قطع و اعتبار توسط ، به اعتبار قطع يك امر ممتد متصرم متجددالوجودی است كه آنا فانا موجود و زايل میشود ، به اعتبار توسط يك امر بسيط آنی الحدوث و مستمرالبقاء است و چون مقوله با حركت يكی است در مقوله ای هم كه حركت واقع میشود هر دو اعتبار میآيد ، اعتبار قطع و توسط ، ولی گفتيم حركت قطعی و توسطی دو امر جدا نيستند بلكه دو اعتبار از يك شیء واحد هستند
پس لازمه حرف ايشان اين است كه اگر شیء مثلا حركت میكند در " كيف " اگر از ما بپرسند آيا آن ، يك شیء واحدی است از اول تا به آخر ؟ میتوانيم بگوييم آری و هم بگوييم نه ! امر واحدی كه از اول تا به آخر مستمر باشد نيست ، بلكه امر واحد ممتدی است كه دائما مراتبش موجود و فانی میشوند ، اگر بگوييم يك امر باقی مستمری در طبيعت داريم درست گفتيم و اگر هم بگوييم هيچ امر باقی و ثابتی نداريم درست گفتيم ، چون قبلا گفتيم كه آن امر باقی همان كلی طبيعی است كه از مراتب اين امر متجدد انتزاع میشود و ما خودمان گفتيم كه مرحوم آخوند در نهايت امر اين را يك امر مجازی میداند
مرحوم آخوند میگويد : ما اعجب امرالحركة فی الوجود . گوئی امور متناقص در مورد حركت صادق است ، اگر بگوييم موجود است راست گفتيم و اگر بگوييم معدوم است راست گفتيم ، بگوييم باقی است راست است بگوييم زايل است راست گفتيم ، بگوييم واحد است راست است بگوييم كثير است راست گفتيم . چون همه اين ها متناقض نيست ، بلكه نوعی واحد است كه با نوعی كثرت مغايرت ندارد ، كثيری است در عين وحدت ، مستمری است در عين سيلان و زوال بالقوه ای است در عين فعليت ، موجودی است در عين معدوميت ، پس چقدر عجيب و شگفت است
بعد میگويد عجيب تر اينكه ما خودمان مصداق اين امر عجيب و شگفت هستيم ، باقی و زايل هستيم ، واحد و كثير ، بالقوه و بالفعل موجود و معدوم هستيم
مرحوم آخوند كه از اين سه امر فارغ میشود میگويد حالا بحث را دنبال میكنيم در حركت در جوهر ، ظاهر عبارت اين است كه میخواهد وارد براهين حركت در جوهر بشود ولی اينطور نيست . براهين حركت در جوهر يكی همان ربط متغير به ثابت بود كه گفتيم و بقيه اش را هم بعدا ذكر میكنند
مقصودش اين است كه اشكالات حركت جوهريه را رفع میكنيم ، آنچه كه تا بحال در اين فصل بيان شد مقدمه ای بود برای رفع اشكالات از حركت جوهريه
میگويد : بنابر آنچه كه مطلب را در اشتدادهای عرضی ذكر كرديم و گفتيم در آنجا انواع بلانهاية بالقوه است و امر بالفعلی وجود دارد كه وجود است و گفتيم در اشتدادهای عرضی دائما انقلاب ذات صورت میگيرد ، پس تحليل دقيق و صحيح ما از حركات اشتدادی جاده حركت جوهريه را كوبيد چون در حركات جوهريه ما به دو چيز نياز داريم : يكی محال نبودن انواع غير متناهی و ديگری محال نبودن انقلاب ذاتی ، و با بررسی های سابق اين سنگها را از سر راه حركت جوهری برداشتيم ، و اثبات كرديم كه در آنجا هم انواع غيرمتناهی بالقوه است نه بالفعل و منشأ انتزاعشان هم وجود است نه موضوع كه شيخ و اينها خيال كردند و ديگر اينكه گفتيم در حركات اشتدادی عرضی دائما انقلاب ذات هست بعد نقل میكند عبارت شيخ را در مورد محال بودن حركت در جوهر
برهان شيخ بر امتناع حركت جوهر
شيخ گفته است : اگر بخواهد حركت در جوهر صورت بگيرد ، سؤال میكنيم اين جسم كه در جوهر حركت میكند اكنون دارای نوعی هست يا نه ؟ میگوييم هست . میگويد اگر حركت در جوهر پيدا بكند آيا آن نوع باقی است يا باقی نيست ؟ اگر بگوييد باقی است آيا آنچه كه بعد پيدا میشود نوع ديگری است يا تنها يك سلسله عوارض برای او پيدا شده است ؟ اگر نوع ديگری است ، پس نوع اول زايل شد و باقی نيست و اگر نوع اول باقی است و معنای اشتداد اين است كه تنها يك سلسله امور ديگر غير از آنچه به ذات شیء مربوط میشود به آن اضافه میشود ، پس اشتداد پيدا نكرده اشتداد به اين است كه مابه الامتياز عين مابه الاشتراك باشد ، اگر بنا شود نوع باقی باشد و آنچه كه اضافه شده خارج از حقيقت نوع باشد ، پس اشتداد پيدا نشده و اگر بگوييد نوع از اول زايل شد ، می گويد پس باز هم اشتداد نيست ، چيزی معدوم شده و چيز ديگری پيدا شدهسپس خود شيخ به خودش اشكال كرده و دفع اشكال مقدر كرده است و آن اينكه : چه فرق است ميان حركت در جوهر و ساير حركات اشتداديه ؟ شما چطور اين حرف را در حركت در كيف نمی گوييد كه اگر حركت اشتدادی در كيف واقع شد لازم میآيد اين حركت در كيف نباشد بلكه حدوث های متوالی متعاقب انواع كيف باشد كه در كنار يكديگر قرار گرفته اند
جواب میدهد : فرق در اين جهت است كه در حركت های اشتداديه ديگر ، مانند حركت در كيف ، يك موضوع دارند كه آن موضوع جوهر است ، و چون چنين موضوعی دارند لازم نيست كه اين انواع بالفعل باشند تا اين اشكالات به وجود بيايد ، اين اشكال از آنجا پيش آمد كه در حركت در جوهر ، لازم بود كه انواع بالفعل باشند نه بالقوه ، و وقتی انواع بالفعل باشند ، هر دو اشكال لازم میآيد : يكی تنالی انواع و ديگری محصور شدن غيرمتناهی در بين حاصرين ( البته شيخ بصورت دو اشكال نگفته ما بصورت دو اشكال میگوييم ) ولی در حركات در اعراض لازم نيست انواع بالفعل باشند ، بلكه در اينجا انواع بالقوه است لذا هيچ كدام از دو اشكال پيش نمی آيد
سؤال : چرا در جوهر لازم میآيد انواع بالفعل باشند و در عرض ها لازم نيست انواع بالفعل باشند بلكه بالقوه اند
پاسخ : البته اين بيان شيخ نيست بلكه ما به كمك حواشی مانند مرحوم جلوه مطلب را بيان میكنيم ، ملاك فرق اين است كه هر حركتی نيازمند است به موضوعی كه بالفعل و ثابت باشد ( 1 )
میگويد : اين از آن جهت است كه ما ثابت كرديم هر حركتی نيازمند به موضوع ثابت و بالفعل است . در حركات عرضيه موضوع غير از مافيه الحركه است ، موضوع جسم است . مافيه الحركه مقوله است ، يعنی جسم كه جوهر است در مقوله " أين " يا " كيف " حركت میكند ، آنجا مانعی ندارد موضوع امر بالفعل باشد ، مافيه الحركه امر بالقوه باشد . ولی در حركت در جوهر ديگر موضوعی نداريم و در اينجا مابه الحركه و مافيه الحركه ، يعنی موضوع و مقوله هر دو يك چيز است ، لذا آن مقوله كه حركت در آن واقع میشود از آن نظر كه موضوع حركت است و موضوع بايد بالفعل باشد ، آنهم بايد بالفعل باشد ، اين است كه در حركت در جوهر لازم میآيد كه مافيه الحركه كه همان جوهر است ، از نظر اينكه موضوع هم هست بالفعل باشد ، و لازمه آن اين است كه انواع بالفعل باشند و بالفعل بودن انواع يعنی تتالی انواع كه باطل است
اضافه بر اين لازمه اش اين است كه غيرمتناهی محصور بين حاصرين باشد ، ولی در حركات عرضيه چنين چيزی لازم نمی آيد ، چون آنجا موضوع غير از مافيه الحركه است
اين است اشكال شيخ در اينجا ، البته بيانش با آنچه گفته شد فرق دارد ولی اگر مطلب را درست بشكافيم سر از اينجا درمیآورد
ايراد مرحوم آخوند به برهان شيخ
مرحوم آخوند به شيخ جواب میدهد كه : شما در اين بيانتان ميان دو چيز خلط كرديد ، ميان وجود و ماهيت از يكطرف ، و مابالفعل و مابالقوه از طرف
پاورقی :
1 - اگر يادتان باشد در فصل 18 اين موضوع را بحث كرديم و در فصل 19
مرحوم آخوند حرف خودش را كه مخالف با حرف قوم در فصل 18 بود بيان كرد
و اما اگر مقصود شما ماهيت و ذات باشد ، میگوييم : ما ثابت كرديم كه در هر حركت اشتدادی انقلاب ذات صورت میگيرد ، يعنی در عين اينكه وجود واحد است در هر آنی دارای ماهيتی است . پس لايبقی نوع
بنابراين ، سؤال شما كه آيا در وسط اشتداد نوع باقی است يا نه ، جوابش اين است كه از نظر وجود همان است و از نظر ماهيت نه آنست
در عين حالی كه در مطلب دوم گفتيم تبدل ذات صورت میگيرد ، در مطلب سوم گفتيم يك شیء واحد است كه من اوله الی آخره باقی است ، هم تبدل ذات شده است ، هم شیء واحدی است كه باقی است ، يعنی وجود واحد متصل ممتد است و وحدتش محفوظ است ، و در ماهيت هيچ وحدتی محفوظ نيست ، از اينجا معلوم میشود سه مطلبی كه مرحوم آخوند ذكر كرد ، و سه نتيجه ای كه از حركات اشتدادی گرفت ، ( اصالت وجود ، انقلاب ذات ، و جامعيت اضداد ) ، دو تای اخيرش از اصل اولی استنباط میشود ، يعنی اصالت وجود است كه به ما اين امكان را میدهد كه انقلاب و تبدل ذات را در حركات اشتدادی بپذيريم و جامعيت اضداد را هم درباب حركت بتوانيم تعقل بكنيم
داريم و آن ماده است
در فصل 18 ثابت كرديم كه موضوع حركت بايد امری باشد نه بالفعل محض و نه بالقوه محض ، بلكه مركب از مما بالقوه و مما بالفعل ، يعنی جسم [ و نه چيز ديگر ] در باب حركات در اعراض اين اصل يعنی موضوع بودن جسم بلااشكال است ولی درباب حركت در جوهر نمی توانيم بگوييم موضوع جسم است چون مفروض اين است كه حركت در خود جسم است
در اينجا مرحوم آخوند میفرمايند موضوع حركت ماده است ، آيا اين مخالف با حرف آنجا [ فصل 18 ] نيست ؟ چون در آنجا گفتيم موضوع حركت نمی تواند امر بالفعل محض باشد و اينجا اگر بگوييم موضوع حركت ماده يعنی هيولای اولی است ، هيولای اولی بالقوه محض است ، و همانجا گفتيم كه هيولای اولی حكمی ندارد ؟ در اينجا مقصود مرحوم آخوند از ماده ، هيولای محض نيست ، بلكه هيولای مع صورش ما است ، يعنی مافيه الحركه صور جوهريه است ، يعنی صور جوهريه باعتباری مافيه الحركه هستند و باعتباری با هيولی موضوع هستند . به اين معنی كه هيولی آنا فانا صورتهايش تغيير میكند ، چون يك صورت واحد متصل است كه اين صورت واحد متصل تحليل میشود به صورتهای غيرمتناهی ، پس " هيولی فی كل آن مع صورش " . پس ما يك امر ثابت باقی داريم و آن " هيولی مع صورش ما " است ، يعنی من اول الحركه الی آخر ، هيولی مع صورش ما ثابت و باقی است
در واقع اين صورش مائی كه مرحوم آخوند در اينجا میگويد منطبق است بر حركت توسطيه ای كه قبلا گفته بود . قبلا گفتيم حركت در هر مقوله ای كه صورت بگيرد ، فرق حركت با آن مقوله فرق اعتباری است ، حركت در خارج عين آن مقوله است ، اگر ما بگوييم حركت قطعی وجود دارد و حركت قطعی يك امر ممتد متصل است ، برای آن مقوله هم بايد وجود ممتد متصل قائل باشيم ، ولی در بعضی از كلمات مرحوم آخوند آمده است كه : ( 1 ) آنچه كه باقی است خود ماهيت است ، و اين خيلی عجيب است . چون مرحوم آخوند قائل به تبدل ذات است ، مگر اينكه مقصودش از ماهيت ، ماهيت جنسی باشد نه ماهيت نوعی ،
پاورقی :
1 - در " شواهدالربوبية " اين حرف را زده است و مرحوم حاجی هم در
حاشيه نقل كرده است
در بعضی كلمات ديگر مرحوم آخوند آمده است كه حافظ وحدت مراتب در حركت جوهری ، امر مفارق و مجرد است ، اين هم يك حرف سوم
يك حرف ديگری هم مرحوم آخوند در اين مورد دارد و آن اينكه : اساسا ما نياز به موضوعی غير از خود جوهر نداريم . در حركات عرضيه اگر نياز به موضوع داشتيم برای اين جهت بود كه آنها خودشان عرضند و نياز به موضوع دارند به خلاف جوهر . به عبارت ديگر : نياز به موضوع برای اين است كه حافظ وحدت مراتب حركت باشد ، نفسصور جوهريه خودشان وحدت دارند و همان مافيهالحركه كه وحدت دارد من اوله اولی آخره خودش حافظ وحدت خودش است و نيازی به موضوع نداريم
آقای طباطبائی در حاشيه همين را اساس اشكال بر مرحوم آخوند قرار داده اند كه چرا شما اصرار داريد برای اثبات موضوع در حركت جوهريه ، قدما كه موضوع را برای حركت لازم میدانستند برای اين بود كه آنها فقط به حركت در اعراض قائل بودند و لذا میگفتند موضوع لازم است اما حركت در جوهر كه نيازی به موضوع ندارد ، و دليلی نداريم كه حركت از آن جهت كه حركت است نيازمند به موضوع باشد . لذا تلاش برای اثبات موضوع در حركت جوهری تلاش بيجائی است . پس اين اشكال [ عدم موضوع ] در حركت جوهری من رأسه وارد نيست
در اينجا چند بحث هست : يكی اينكه آيا كلمات مرحوم آخوند در مورد موضوع حركات جوهری واقعا متخالفند يا قابل جمع هستند و همه بيانات در طول يكديگر قرار میگيرند نه در عرض يكديگر . مرحوم آقا علی مدرس در " بدايعالحكم " مدعی میشود كه ميان بيانات مرحوم آخوند تخالف نيست يعنی همه آن چيزهائی را كه گفته است با هم قابل جمعند و در طول يكديگرند نه در عرض يكديگر . چون اين مسأله مجددا مطرح میشود ، بيان ايشان را با بيانی كه خودمان داريم بعدا ذكر میكنيم ، فقط يك نكته را اينجا ذكر میكنيم و آن اينكه :
جهت نياز حركت جوهری به موضوع حدوث آن است
بيان آقای طباطبائی شايد در اينجا تمام نباشد برای اينكه : اگر يادتان باشد ما در فصل 18 راجع به اينكه چرا حركت نيازمند به موضوع است بحث كرديم و گفتيم اين " چرا " را خيلی بطور واضح بيان نكردند ، ولی سه وجه برای آن میشود ذكر كرد : يك وجه كه وجه ضعيفی است اين است كه حركت خودش عرض است و لذا نيازمند به موضوع است ، اين وجه از نظر محققين مردود استدوم اينكه حركت چون در مقولاتی صورت میگيرد كه آن مقولات عرض هستند و نياز به موضوع دارند ، پس حركت هم نياز به موضوع دارد چون حركت و مقوله ( مافيه الحركه ) متحد هستند . طبق اين بيان اگر حركت در جوهر باشد ديگر نياز به موضوع ندارد و بيان آقای طباطبائی ناظر به اين وجه است
ولی در آنجا گفتيم ممكن است وجه ديگری در كار باشد و آن اينكه : حركت از آن جهت كه " كمال اول " است خودش قابل میخواهد چون حركت كمال اول است ، فعليتی است كه اين فعليت يك امر قابلی میخواهد كه حركت را قبول بكند . به تعبيری كه آنجا گفتيم حركت خودش حادث است بلكه عين حدوث است ، و گفتيم كل حادث مسبوق بقوش و مادش تحملها ، پس نياز به موضوع از اين جهت نيست كه عرض است و نياز به موضوع دارد يا در مقوله های عرضی است ، بلكه به جهت اين است كه خود حركت حادث است و هر حادثی مسبوق به قوه و ماده حامل قوه است . اين موضوع غير از موضوعی است كه در باب اعراض میگوييم . مقصود از آنچه درباب عرض و جوهر میگوييم ، محل مستغنی است ولی مقصود از موضوع كه در اينجا میگوييم قابل است كه مركب از ممابالفعل و مما بالقوه باشد
پس حركت در جوهر هم نيازمند به موضوع است چون مفروض اين است كه آنجا هم حادث بلكه عين حدوث است . لذا تلاش مرحوم آخوند در اينجا بی وجه نيست ، چون می خواهد برای حركت در جوهر كه حادث است ماده درست بكند
اكنون بايد بپردازيم به اين بحث كه : بيانی كه در اينجا دارد و میگويد موضوع حركت هيولی مع صورش ما است با بيانی كه در فصل ( 19 ) داشت و گفت : در حركت جوهريه فاعل و قابل يكی است ، تخالف دارد يا ندارد
اگر توانستيم تخالف بين اين دو بيان را از ميان برداريم تخالف ميان اينها و بين اينكه گفته موضوع ماهيت است و بين آنچه كه گفته حافظ وحدت موجود مفارق است ، به سهولت رفع میشد
فصل ( 24 ) بررسی وقوع حركت در پنج مقوله أين ، وضع ، كم ، كيف و
جوهر ( 5 )
پاسخ به اشكالات وقوع حركت در جوهريه
بحث درباره اشكالاتی است كه شيخ و ديگران بر حركت در جوهر وارد كرده اند ، گفتيم يكی از اشكالات ، اشكال بقاء موضوع است ، كه در جوهر ، بحسب ظاهر ، موضوعی برای حركت باقی نيست . گفتيم مرحوم آخوند در اينجا بنای سخنشان بر قبول نياز هر حركت به موضوع باقی است و میگويد موضوع در اينجا برخلاف زعم شما باقی است ، و موضوع ماده است ، چون در حركت جوهريه حركت در صور جوهريه واقع میشود و وقتی میگوييم " مافيه الحركه " جوهر است ، مقصود صور جوهريه است ، و اما ماده كه قوه محض هست كه اساسا خودش مستقلا حكمی ندارد ، و در احكام مختلف تابع صور است ، موضوع حركت در جوهر استاگر اشكال شود ماده به اين معنی كه هيچ حكمی ندارد ، چگونه میتواند موضوع واقع شود ، جوابش اين است كه مقصود ماده صرف نيست بلكه ماده مع صورش ما موضوع است . در اينجا اين سؤال پيش میآيد كه حركت طبق فرض در صور انجام میگيرد و چنانچه موضوع حركت ماده مع صورش ما باشد آيا معنايش اين است كه كل موضوع حركت است و جزء مافيه الحركه ؟ جواب اين است كه ماده مع صورش ما موضوع است و صور خاصه مافيه الحركه ، صورش ما ، يعنی صورت مبهم و كلی ، صورتی كه درش خصوصيات صور نيست ، مافيه الحركه صور خاصه است ، پس ماده مع صورش ما ، حركت میكند در صور خاصه
اين صورش ما ، همان است كه آنرا در حركت توسطيه معنی كرديم ، در باب حركت توسطيه مطلب را اينجور بيان كرديم كه فرق ميان حركت توسطيه و حركت قطعيه در چيست ؟ حركت قطعی كه يك امر واحد ممتد متصل است ، چون از مقوله حركت است و از ممتدات است ، دارای اين خصلت است كه همچنانكه كلشان مصداق يك ماهيت است ، هر جزئشان هم مصداق همان ماهيت است ، برخلاف كل های ديگر كه كل اگر مصداق ماهيتی باشد جزء لازم نيست مصداق همان ماهيت باشد ، مثل انسان و دست او . در مثل حركت ، با پيدايش حركت حركة ما وجود پيدا كرده ، در اينجا گواينكه مراتب حركت حادث و فانی میشوند ولی اين كل حركت ، از همان آن اول در ضمن همين افراد متدرج كه علی الاتصال حادث وفانی میشوند وجود دارد . البته افراد بالقوه هستند ولی يك وجود واحد متصل بالفعل است كه همان حركت قطعی باشد ، حركت با مقوله ای كه درش واقع میشود يكی است نه دو تا . پس همانطور كه يك حركة ما من اول الامر الی آخر الامر داريم كه نامش حركت توسطی است ، يك صورش ما هم من اول الامر الی آخر الامر داريم ، در حركت جوهريه ، ماده و صورش ما ( كه در هر آنی با مرتبه ای از صورت متحد است ) موضوع حركت در صور خاصه است
جواب نقضی مرحوم آخوند درباب موضوع حركت جوهريه
مرحوم آخوند با مخالفين حركت جوهريه جدل میكند و از اقوال خودشان شاهد می آورد و میگويد : شما نبايد از " صورش ما " كه ما در اينجا میگوييم وحشت داشته باشيد ، چون خودتان همين را بلكه بالاترش را در كون و فساد گفته ايد ، و بلكه آنچه میگوييد به درجاتی مشكل تر است از آنچه كه ما درباب حركت جوهريه میگوييمامثال شيخ كه منكر حركت در جوهر هستند قائل به كون و فسادند ، يعنی میگويند يك صورت فاسد میشود و صورت ديگر كائن میشود نه اينكه اين صورتها به يكديگر وصلند ، يعنی يك واحد را تشكيل میدهند تا بشود حركت ، بلكه صورتی معدوم میشود و صورت ديگر حادث میگردد . اينجا يك سؤال از قديم برای فلاسفه مطرح بوده است ، كه آيا ماده واحد است يا كثير ؟ گفتند ماده در ذات خودش نه واحد است و نه كثير ، در وحدت و كثرت تابع صورت خودش است . مثلا آب كه طبق نظر قدما تبديل به هوا و يا هوا تبديل به آب میشود ، اين آب مركب است از صورت مائيه و ماده ای ، اين صورت زائل میشود و صورت جديدی میآيد كه صورت هوائيه باشد ، مادهای در اينجا هست كه قبلا صورت مائيه داشت و فعلا صورت هوائيه . اين ماده در ذات خودش نه واحد است و نه كثير ، بلكه تابع وحدت و كثرت صورت است
در اينجا اين سؤال پيش میآيد كه اين ماده كه متعاقبا دو صورت را پذيرفته است ، يك ماده است يا دو تا ؟ میگويند يكی ، میگوييم وحدتش را از كدام صورت دارد ؟ میگويند از يك واحد بالعموم . اين بايد با يك صورتی باشد چه اين و چه آن ، وحدت ماده مستحفظ است به دو چيز ، يكی واحد بالعدد كه مقصودشان مفارق و عقل مجرد است كه ماده را ايجاد كرده است و يك واحد بالعموم كه مقصودشان صوری است كه متبادل میشود بر ماده . پس شما در آنجا خودتان قائل هستيد به اينكه حافظ وحدت ماده ، صورت است . میگوييم كدام صورت ؟ میگويند واحد لاعلی التعيين ، البته به اين تعبير نمی گويند ، میگويند واحد بالعموم ، مثال خيمه و عمود را ذكر می كنند كه عمود لاعلی التعيين برای برپا بودن آن كافی است و خصوصيت عمودها دخالت ندارد ، ماده هم اينجور است ، نياز به صورش ما دارد بدون اينكه خصوصيات صور مورد نياز باشد
منتهی شما صورش ماها را متبادل میدانيد ، درست مثل عمودهای خيمه كه متبادل بودند و يكی پس از ديگری میآمدند ، ولی ما كه قائل به حركت در جوهر هستيم ، حتی زوال به معنای اينكه بين صورتها حدی باشد قائل نيستيم و معتقديم كه بين صورتها اتصال و وحدت برقرار است و تعددشان بالاعتبار است . پس تشخص ماده به صورش مائی است كه اين صورش ما در ضمن يك صورت واحد متصل به يك اعتبار ، و در ضمن صور متعدده ای كه تعددشان بالقوه است میباشد ، اگر اين باشد اسهل است و اقرب به قبول عقل است از آنچه خودتان میگوييد كه ماده در ضمن صورش مائی موجود است كه اين صورش ما عبارت است از صورتی از ميان صورتهائی كه يكی بايد برود و ديگری جايش را بگيرد . شما در آنجا میگوييد العقل لاينقبض كه هيولی وحدتش و تشخيص به صورش مای متبادله محفوظ باشد ، بطريق اولی العقل لاينقبض از اينكه هيولی وحدتش و تشخصش به تبع صورش مائی باشد كه اين صورش ما هم در بين صور متصله ای است كه تعددشان هم بالقوه است . پس ايشان در اينجا قبول كرد كه در حركت جوهريه نيز موضوع هست و موضوع ماده مع صورش ما است . بحث ما در اين جهت بود كه حكمای بعد از مرحوم آخوند متوجه اين جهت شدند كه حرف مرحوم آخوند درباب بقاء موضوع درباب حركت جوهريه متخالف است
در يك جا میگويد اصلا در حركت جوهری موضوع لازم نيست [ برای نمونه عبارت اسفار ص 62 سطر 6 " فما ذكر فی الفصل السابق " تا مقداری از ص 62 را خواندند ] در اينجا مرحوم آخوند تصريح میكند كه آنچه در فصل سابق گفتيم كه حركت نيازمند بموضوع ثابت است ، و آن موضوع ثابت هم بايد مركب مما بالقوه و مما بالفعل باشد ، اين در غير حركت جوهريه صادق است ، در حركت جوهريه نه بموضوع ثابت نيازمند هستيم ، و نه به مما بالقوه و مما بالفعل ، بلكه طبيعت ثباتش عين تجددش است و در ثباتش و وحدتش نيازی به چيزی ندارد . پس در اين فصل ايشان اينجور میگويد
در بعضی جاهای ديگر میگويد ، موضوع در حركتهای جوهری ماهيت است ، و در بعضی جاهای ديگر میگويد چيزی كه كار موضوع را در حافظ وحدت بودن بكند ، داريم كه مفارق و مجرد است . البته نمی خواهد بگويد آن موضوع است ، بلكه كار موضوع را انجام میدهد و حفظ میكند وحدت مراتب حركت را
پس بيان مرحوم آخوند در باب موضوع حركت جوهريه متخالف است . حكما كوشش كردند برای اينكه ببينند حرفهای ايشان واقعا متخالف است يا همه به يك چيز برمیگردد
جمع اقوال مختلف درباب موضوع حركت جوهريه
مقداری از بحثی را كه قبلا كرديم باز تكرار میكنيم . چون يك قسمت از آن احتياج به تكميل دارد و آن اينكه نياز به موضوع برای چيست ؟ يك وجه اينكه حركت حادث است و نياز به استعداد قبلی و ماده حامل استعداد دارد ، و فرق نمی كند چه حركت در جوهر باشد يا غير جوهر ، ما چاره ای نداريم غير از اينكه ماده ای ، يك ماده قابل وجود داشته باشد ، و چون به تنهائی نمی تواند وجود داشته باشد ، ناچار بايد ماده و صورتی در كار باشد كه اين ماده و صورت حركت را قبول بكند ، ولو حركت حركت جوهريه باشد ، و گفتيم در مسأله نياز حركت به موضوع نظر مرحوم آخوند بيشتر به اين مطلب استوجه ديگر در مسأله موضوع حركت ، مسأله حافظ وحدت است ، يعنی حركت از آن جهت نياز به موضوع دارد كه بدون آن وحدتش حفظ نمی شود ، ولی مسأله " حافظ وحدت " بنابر اصالت الوجود يكسره حل شده است ، قدما واقعا اينجور میگفتند كه اگر حركت در مقوله ای صورت بگيرد ، مخصوصا اگر حركت اشتدادی باشد ، آن مقوله دارای انواع بالقوه است ، اين انواع بالقوه نيازمند به يك حافظ وحدتی هستند . اين موضوع است كه دائما از نوعی به نوع ديگر خارج میشود ، و همان موضوع ملاك وحدت اين انواع بالقوه است
مرحوم آخوند روی فلسفه خودش ثابت كرد كه وجود خود آن مقوله ملاك وحدتش است نه موضوع . پس اگر ما ملاك نياز به موضوع را مسأله حافظ وحدت بدانيم ، طبق نظر مرحوم آخوند در حركت جوهريه نيازمند موضوع نيستيم همچنانكه با اين ملاك در حركتهای عرضی هم نيازمند بموضوع نيستيم
مرحوم آخوند كه در اينجا اصرار دارد ماده مع صورش ما را موضوع باقی بداند ، قطعا روی همان جهتی است كه ذكر شد [ يعنی حدوث حركت و نياز به قابل ]
به اين بيان هر مرتبه ای از مراتب حركت قابل است برای مراتب ديگر ، حركت تركيبی است از فعليت و قوه ، تركيبی است از قابليت و مقبوليت ، درباب حركت عرضيه قابل جسم بود و مقبول عرض ، ولی در باب حركت جوهريه ، هر مرتبه ای قابل است و هر مرتبه ديگر مقبول ، يعنی هر مرتبه ای ماده است مع صورش ما ، و مرتبه ديگر مقبول اينست و هكذا ولی چون مراتب از هم منفصل نيستند لذا حركت سراسر قابليت است و سراسر مقبوليت ، سراسر موضوع است و سراسر مافيه الحركه ، پس موضوع ومافيه الحركه يكی شد در عين حال واقعا موضوع داريم ، يعنی اين چنين نيست كه ما درباب حركت در جوهر قابل و ماده قابله نداريم . منتهی مرحوم آخوند يك نوع اصراری دارد روی مسأله حركت توسطيه كه فرض بكند ما يك امر باقی من اول الامر الی آخرالامر داريم ، اينرا گفتيم خود ايشان در يك فصل آينده در ربط حادث به قديم ، نظر دقيقتر خودش را بيان كرده و انكار كرده حركت توسطی را گفته آنچه كه شما میخواهيد اثبات بكنيد كه هر جا كه حركت قطعی هست حركت توسطی هم هست و آن حركت توسطی عبارت است از كليی كه آن كلی در ضمن همه مراتب استمرار دارد ، اين يك امر انتزاعی است . حرف مرحوم آخوند اين حرف است ولی در اينجا هنوز درگير حركت توسطی است و در اينجا میخواهد بگويد در حركت جوهريه همه مراتب هم موضوع است و هم مافيه الحركه و به تعبير خودش فعل و قبول اينجا يكی است ، يعنی فرقشان تحليلی است . بخلاف حركت در عرض كه اختلاف قابل و مقبول واقعی است . پس بنابراين حرف مرحوم آخوند كه میگويد حركت جوهريه موضوع میخواهد درست [ است ] . و اگر میگويد موضوع ماده است مع صورش ما ، به اعتبار آن حرفی [ است ] كه در حركت توسطيه گفته است و بالاخره خالی از نوعی مجاز نيست . موضوع با مافيه الحركه فرقشان تحليلی است ، نه فرق واقعی و عينی ، يعنی مراتب حركت را اگر در نظر بگيريم ، تمام مراتب موضوع است برای خودش ، اما باين معنی كه هر مرتبه قبل موضوع است برای مرتبه بعد ، تازه فرق اين مرتبه و آن مرتبه هم به تحليل عقل است . حرف مرحوم آخوند اين است و بنابراين تضادی و تناقضی هم بين حرفهايشان نيست
و اما قضيه ماهيت چيست كه ايشان گاهی میگويد موضوع حركت ماهيت است ؟ مقصود ايشان اين است كه اگر چه ما قائل هستيم كه در باب حركات اشتداديه تبدل ذات صورت میگيرد ، و انواع عوض میشوند ، ولی اجناس خصوصا جنس عالی عوض نمی شوند . يعنی تبدل انواع يك حد محدودی دارد ، و تبدل انواع معنايش اين نيست كه اين نوع تبديل میشود به نوع ديگری كه حتی در جنس الاجناس هم با هم شريك نيستند ، مثلا " كيف " متبدل به " كم " بشود يا جوهريت به كيف و نظاير آن ، نه ! يك اصل محفوظ كه همان ماهيت جنسی و لااقل ماهيت مقوله باشد در اينجا محفوظ است . اينهم حرف درستی است
میرويم سراغ اينكه ايشان موجود مفارق و عقل مجرد را در اينجا دخالت داده است ، اين معنايش چيست ؟ موضوع مفارق در واقع در طول اين مطلب است نه در عرض آن . ايشان مدعی است كه وحدت حركت به وجودش است چه حركت عرضی چه حركت جوهری . ولی همين طور كه وجود عرض قائم به وجود جوهر است ، وحدت عرض هم قهرا قائم به وحدت جوهر است ، چون وحدتش عين وجودش است ، باز همين جور كه وجود جوهر مادی قائم به عقل مجرد است قهرا وحدت جوهر مادی هم تابع وحدت عقل مفارق است ، پس اين حرف در طول حرفهای گذشته است نه در عرض آن ، از اين بگذريم
عجز شيخ از تشخيص موضوع در حركت كميه
بحثی دارند درباره حركت در " كم " ، درباب حركت در " كم " حكما دچار يك مشكل علمی هستند . بعضی از مسائل از نظر حسی واضح است ولی پای تحليل فلسفی كه بميان میآيد به اشكال برخورد میكند ، يكی از حركات محسوس ، حركت كمی است ، يعنی اينكه يك شیء ابعادش تغيير كند لااقل از نظر قدما خيلی واضح بود ، هر چند از نظر امروزيها قدری مشكل شده است و رشد كند مثل گياه و حيوان ، يا آنچه كه قدما آنرا تخلخل و تكاثف میناميدند مثلا هوا در اثر تخلخل بر ابعادش افزوده شود يا بر اثر تكاثف حجمش كم شود ، اين هم حركت كمی استحكما در تصوير حركت كمی دچار اشكال هستند ، بعضی ها حركت كمی را انكار كردند . مثل شيخ اشراق و گفتند هر چه كه حركت كمی بنظر میآيد در واقع حركت كمی نيست هم چنانكه به حسابهای امروز هم بعضی از حركات كمی قدما را حركت كمی نمی دانند ، مثلا قدما جنين را متصل واحد میدانستند و میگفتند بر حجمش افزوده میشود ، ولی امروز كه مسأله سلولها پيدا شده و معلوم شده ازدياد حجم عبارت است از ازدياد سلولها ، در واقع اين حركت كمی نيست بلكه اضافه شدن شیء از خارج است ، نه اضافه شدن بر ابعاد شیء از درون خودش
شيخ الرئيس سخت دچار اشكال شده است و گفته ما حركات كمی نباتات و حيوانات را چگونه توجيه بكنيم ، و در جواب بعضی از شاگردهايش [ بهمنيار ] اظهار عجز كرده است و گفته من در كتاب " اصول المشرقيه " خوض عظيمی در اين مسأله كردهام ( 1 )
مرحوم آخوند میگويد : شيخ در اينجا اظهار عجز كرده است ، و عجزش هم برای اين است كه موضوع در حركت كمی را نمی توانسته بيان بكند كه چيست ، و آن اشكالی كه در حركت كمی گرفتار بوده است عين اشكال در حركت جوهريه است ، در تصور موضوع حركت جوهريه دچار اشكال بوده است قهرا در حركت كميه هم بايد گرفتار اشكال باشد ، و اما چرا ؟ حركت در " كم " با اينكه در عرض است ، و موضوع حركت در اعراض جوهر است و مافيهالحركه عرض ، علی القاعده نمی بايست در اين حركت اشكال باشد و مثلا بگويند : موضوع حركت در اينجا خود جسم است و مافيهالحركه كه كميت جسم . ولی در اينجا يك رازی هست كه آن راز شيخ را دچار اشكال كرده است و آن اينكه حركت كميه خيلی شبيه حركت جوهريه است بلكه بعدا خواهيم گفت كه اصلا نوعی از حركت جوهريه است
مطلب اين است كه فلاسفه اگر چه كميت را عرضی برای جسم میدانند ولی پس از تحليل دقيق رسيدهاند به اينجا كه كميت عرضی تحليلی است نه عرض عينی و خارجی . عرض عينی يعنی عرضی كه مستقل از معروضش در خارج وجودی دارد و وجودشان دو تا است ولی حال در جوهر است ، كيف ، أين ، وضع ، همه اينجورند ، ولی كميت وجودی مستقل از وجود جسم ندارد ، كه در خارج عارض بر جسم باشد بلكه كميت در خارج ، عين وجود جسم است . فرق بين جسم كه جوهر است و كم كه عرض است فرق ذهنی و تحليلی است . مثل فرق مطلق و مقيد كه در خارج دو چيز نيستند و مطلق بدون هيچگونه تقيد در خارج وجود ندارد " تقيد جزء و قيد خارج " . اين است كه میگوييم عرض " كم " عرض تحليلی است و
پاورقی :
1 - اين كتاب اكنون در دست نيست جز مقدمه و قسمتی از منطق ، میگويند
اگر اين كتاب باقی میماند از همه كتابهای شيخ بهتر بود ، چون در مقدمه
اش میگويد در اين كتاب قصد دارم از ديگران پيروی نكنم و آزادانه آراء
خودم را بگويم ، از بعضی كلمات مرحوم آخوند هم معلوم میشود كه قسمتهائی
از اين كتاب در دستش بوده است
پس در خارج لافرق بين الجسم والكم ، لافرق بين الجوهر و هذا العرض ، پس حركت در اين عرض حركت در خود جسم است و میشود حركت در جوهر
پس اينجا موضوع خود جسم است و مافيه الحركه نيز خود جسم ، اين است كه حكما در تصور حركت كميه و اينكه موضوعش چيست گير كردند ، همان اشكال حركت جوهريه در اينجا هم میآيد
مرحوم آخوند میگويد ولی با فرضی كه ما در حركت در جوهر كرديم گفتيم ماده با صورش ما موضوع است و صور خاصه مافيه الحركه هستند در اينجا به همان بيان اشكال حل میشود و برای حركت كميه میشود موضوع تصوير كرد
فصل ( 24 ) بررسی وقوع حركت در پنج مقوله اين ، وضع ، كم ، كيف و
جوهر ( 6 )
بحث جلسه گذشته در اين باره بود كه در حركت در جوهر حركت در ماده است يا در صورت ؟ يا ماده وصورت ؟ متحرك چيست ؟ [ گفتند ] متحرك ماده است و مافيه الحركه صورت . ولی ماده كه از نظر فلسفی حكم مستقل ندارد و در احكام تابع صورت است . اينجاست كه مرحوم آخوند میگويد : متحرك ماده مع صورش ما و مافيه الحركه صورت است ، يا بهتر بگوييم صور بخصوصيتها ، و اين هر دو جوهر هستند . بعد ايشان گفتند اين مطلب اختصاص به حركت جوهريه ندارد ، در حركات عرضيه هم همينطور است مثلا وقتی جسم در " أين " حركت میكند موضوع " جسم مع اين ما " و مافيه الحركه خصوصيات " ايون " است . آيا جسم كه حركت میكند بلا " أين " حركت میكند يا كه جسم در مراتب " أين " حركت میكند ؟ هميشه متعلق به " أين ما " هست . پس " جسم مع أين ما " موضوع است و همچنين " كيف " و " وضع " ، پس در حركات عرضيه هم موضوع جسم مطلق نيستاين راه حلی است كه مرحوم آخوند ذكر میكند و البته خيلی دنباله دارد و مطلب از طرف خود ايشان و حكمای بعد از ايشان دنبال شده است كه بعدا ذكر خواهد شد
مرحوم آخوند بعد از راه حلی كه برای موضوع حركت جوهريه ذكر میكند مخصوصا اينكه اختصاص به حركت جوهريه ندارد و حركات عرضيه هم موضوعشان مثلا " جسم و أين ما " است ، میگويد : از اينجا ضمنا راه حلی كه متاخرين در مورد حركت كميه گرفتارش هستند پيدا می شود . مقصودش از متأخرين ، حكمای اسلامی است ، چون قبلا اين مسأله اصلا مطرح نبوده است . شيخ الرئيس درباب حركت در كم دچار مشكل شده است كه در آنجا موضوع چيست ؟ حكما دو نوع يا دو فرد حركت و كميت قائل هستند يك نوع كه تخلخل و تكاثف مینامند ، يعنی يك نوع حركت كميهای كه در جمادات هم وجود دارد و اختصاصی به نباتات و حيوانات ندارد ، و مقصودشان از تخلخل و تكاثف اين است كه اجسام در طبيعتشان قابليت انقباض و انبساط هست هر چند كه مصمد باشند نه اينكه خلاهای درونشان تبديل به ملا شود ، و يا ملا آن تبديل به خلا گردد
نوع ديگر از حركت كميه همان نمو است كه در نباتات و حيوانات هست ، و نمو به وسيله تغذيه پيدا میشود ، يعنی ماده از خارج وارد میشود ، البته نه اينكه ضميمه شود و ضم مقداری بمقداری باشد مثل اينكه انبار گندمی داريم و در آن باز گندم بريزيم ، اينكه امر جدائی است . مقصود اين است كه موجود زنده مانند نباتات و حيوانات كه قوه غاذيه دارند ، كار اين قوه اين است كه يك ماده خارجی را میگيرد بعد تبديل میكند به ماده آماده هضم در خود ، و هضم در خود اينست كه واقعا ضميمه آن شود نه اينكه مواد تازه در كنار مواد قبلی قرار گيرد بلكه تبديل میشود به همان شیء متغذی ، به اين معنی كه اين ماده صورتش تغيير میكند و صورت آن را بخودش میپذيرد ، پس به صورت ضميمه شدن نيست . بلكه با آن شیء متصل واحد میشود ، اين معنای تغذيه است
حكما هم در توجيه حركت نموی و هم تخلخل و تكاثف ، دچار اشكال شود ؟ بگوييم صورت ثابت است و مواد متحرك و متكثر ، يعنی اين صورت نباتی اول حال در يك مقداری از ماده است بعد به وسيله تغذيه كه يك مقدار ديگر ماده افزوده شد باز هم كه ماده افزوده شده است باز اين صورت نباتی صورت يك مقدار ماده ديگر هم هست
اين نيز امر معقولی نيست ، هر صورتی حال در ماده خاص خودش است و هر مادهای اختصاص دارد به صورتش ، امكان ندارد كه يك صورتی متعين در يك ماده ای باشد بعد مثل اينكه بال خودش را گسترش دهد روی مقدار ديگری از ماده
بعد شيخ چند وجه ديگر بصورت احتمال نقل میكند كه از متن میخوانيم ولی مطلب طبق بيان مرحوم آخوند حل شده است ، ما گفتيم در هر حركتی شیء با فردی از مافيه الحركه موضوع است ، در اينجا هم همين حرف را میزنيم ، میگوييم آنچه كه موضوع است و در باب حركت كميه باقی است ، ماده است مع صورش ما كه البته فرق صورت و مقدار در اينجا فرق اعتباری است ، و اين شقی است كه شيخ ذكر نكرده است ، بعد مرحوم آخوند يك مطلب ديگری ذكر میكند كه در اينجا مختصر گفته است ولی در فصل بعد به تفصيل ذكر میكند آن مطلب مطلبی است كه در باب هيولای اولی بيان نموده است : يك مسأله مشكلی در فلسفه مطرح است كه يك وقتی كه من تحقيق میكردم ، ميان حرفهای مرحوم آخوند از جمله موارد معدودی كه به نظرم آمد نوعی تضاد و تناقض وجود دارد ، همين جا است
اثبات هيولا از طريق برهان فصل و وصل
فلاسفه در باب اثبات هيولای اولی براهينی اقامه میكنند كه يكی از آن براهين برهان فصل و وصل است و آن برهان اين است كه : هر جسمی متصل واحد است و معتقدند كه وحدت اتصالی مساوی است با وحدت شخصی ، و معتقدند كه اگر متصل واحدی را كه شخص واحد است به دو قسم منقسم بكنيم و فصل در آن ايجاد بكنيم حس چنين میبيند كه اين دو قسم عين همان واحدی است كه قبلا به هم چسبيده بودند والان از هم جدا هستند و هويت آنها تغيير نكرده است . فلاسفه مدعی هستند كه اينجور نيست و واقعا هويت آن دو تغيير كرده ، يعنی اين دوتای منفصل ، آن شیء قبلی نيستند كه هر يك نيمی از آنرا تشكيل میداده است ، بلكه اينها متشابه آن شیء قبلی هستند ، و آن صورت قبلی معدوم شده و دو صورت ديگر از نو به وجود آمده است . حالا اين برهان درست يا نادرست است فعلا مطرح نيست بلكه نتيجهگيری خاصی منظور است كه ذكر میشوديك ايراد خيلی مهم بر اين برهان میتوان وارد نمود و آن اين است كه : حكما می گويند وقتی فصل و وصل انجام گرفت آن جسم اولی مجموعی بود از ماده ای و صورتی ، با فصل صورتش معدوم شد ولی ماده اش معدوم نشد ، يعنی میگوييم همان آب است كه به صورت دو آب درآمده است ، همان يك جسم است كه به صورت دو جسم درآمده است ، البته نه اينكه همان صورت جسميه باشد كه به صورت دو صورت جسميه درآمده باشد ، بلكه آن ماده ای كه قبلا دارای صورت جسميه ای بود ، همان ماده است كه صورت جسميه اش معدوم شده است و الان دارای دو صورت جسميه است ، پس " اوئيت " و " هويت " آن به ماده اش است نه به صورتش يعنی آنی كه ميان دو حالت باقی است ، ماده است نه صورت ، صورت اول از بين رفت صورت ديگری به جای آن آمد ولی ماده همان ماده است ، اين عقيده حكما در باب برهان فصل و وصل
اشكال بر برهان فصل و وصل :
اشكال اين است كه : ماده كه از خودش تعينی ندارد تعينش به تعين صورتها است ، وقتی صورت اول معدوم شد و صورت بعدی موجود شد ولو در يك آن آيا ماده بلاصورت باقی میماند ؟ ماده كه بلاصورت نمی تواند باشد ، ماده هميشه بايد صورت داشته باشد ، بين الصورتين دارای چه صورتی است ؟ اين مثل خيمه و عمود و آن مثل عاميانه است ، در عمود ما مانعی ندارد كه در يك لحظه هر دو با هم باشند بعد يكی از آن دو برداشته بشود و ديگری باقی بماند ، اين خيمه حداقل به يك عمود احتياج دارد ، دو عمود كه برايش مانعی ندارد ، ماده كه چنين نيست و نمی تواند در يك آن دو صورت داشته باشد . پس ماده كه هميشه بايد با يك صورت باشد با كدام صورت ؟ صورت اول كه معدوم شده و صورت فعلی كه حادث شده ؟ در اينجا شيخ گفته ماده مع صورش ما محفوظ است و كوچكترين جزء زمان هم فاصله بين دو صورت نمی شود ، يعنی تخلل زمان بين دو صورت نشده استاز همين جا مرحوم آخوند برهانی اقامه كرده است كه چنين چيزی محال است كه بگوييم صورتی رفت و صورت ديگری آمد و در يك آن صورت گرفت ، اين محال است و تا وحدت اتصاليه بين صورتها نباشد توجيه مطلب ممكن نيست ، و حتما بايد بين صورتها وحدتی باشد . آقای طباطبائی نيز در باب حركت تمام تكيهاشان روی همين مطلب است . يعنی در ميان تمام براهين حركت جوهريه برهانی كه بيش از همه نظر ايشان را گرفته است همين است كه محال است صورتها متبادل بشوند ، بايد بين صورتها وحدت اتصالی باشد . اين يك اشكال بر برهان فصل و وصل
يك اشكال ديگر اين است كه در مثل آب و امثال آن اشكال زيادی نيست ، در مثل موجودات زنده اشكال بيشتر است . اين مثال را خود مرحوم آخوند درباب ماهيت ، در مورد جنس و فصل ، ماده و صورت ذكر كرده است و آن اينكه اگر ما يك درختی را قطع بكنيم ، چه پيدا میشود و چه معدوم میگردد ؟ صورت نوعيه كه معدوم میشود صورت جسميه چطور ؟ آيا معدوم میشود يا نمی شود ؟ اينجاست كه يك نوع اضطرابی در كلمات مرحوم آخوند ديده میشود
در بعضی كلماتش میگويد هر دو صورت معدوم میشود كه قبول آن خيلی مشكل است ، يعنی اگر درختی را ما میبريم خيال میكنيم اين جسم قطع شده همان جسم درخت قبلی است ، چون همه چيزش مثل قبل است میگويد نه : حس اينجور خيال میكند در واقع آن صورت جسميه از ماده سلب شد و يك صورت صد درصد مشابه به آن افاضه شده ، گاهی اين را میگويد و گاهی هم میگويد اين حرفها يعنی چه ؟ اين حرفها ياوه گوئی است ! ؟ كه انسان بگويد در موقع قطع درخت آن جسم قبلی بكلی از بين میرود و جسم تازه ای به وجود میآيد . مرحوم آخوند در بعضی كلماتش حرفی دارد كه ممكن است اين حرف توجيه كننده همه اينها باشد ، و اين حرفی است كه در فصل آينده میگويد و فعلا درصدد بيان مشروح آن نيست ولی بصورت مختصر میگويد : ايشان مدعی میشود كه در اينگونه حركات ، صورت نوعيه باقی است ولی ماده عوض میشود ، چطور ؟ حرف حرف دقيقی است . میگويد مثلا اگر جسمی حركت بكند در مراحل و مراتبی مثلا جسم نامی ، حيوان ، انسان ، آنی كه ملاك وحدت است و باقی است صورت نوعيه است كه باقی است ولی ماده شیء تغيير میكند و شيئيت شیء بصورته لابمادته . مثلا قوه نمو در جسم نامی باقی است ولی جسمش كه اين قوه در آن حلول كرده است دائما متبدل میشود ، اين جسم تغيير میكند ولی نمو باقی است ، نامی باقی است ( 1 ) . اينجا به آن مسأله معروف
پاورقی :
1 - در ميان فلاسفه اين بحث وجود دارد كه آيا تخلل واقعی ، يعنی زياد
شدن جسم بدون اضافه شدن چيزی از خارج بر آن ممكن است يا نه ؟ و همچنين
تكاثف ، يعنی كم شدن جسم بدون كاسته شدن از آن ممكن است يا نه ؟ بر
فرض وقوع تخلل و تكاثف نوعی از حركت كميه برای جسم واقع خواهد شد كه
اين حركت با حركت كميه ای كه در نمو و ذبول واقع میشود ، فرق دارد
زيرا در نمو و ذبول مثلا در نمو چيزی از خارج به شیء [ نامی ] اضافه میشود
، البته نه بنحو تركيب انضمامی و جزئيت اعتباری مثلا مثل انبار گندم كه
بر آن اضافه میشود بلكه به نحو جزئيت حقيقی ، يعنی شیء خارجی حقيقتا جزء
شیء نامی میشود [ و در مورد ذبول ] واقعا از ذابل خارج میشود
ايشان میگويند در همه حركات كميه موضوع يك چيز است ، در تخلل و
تكاثف همان جسم بما هو جسم است كه تغيير كمی میكند ، پس موضوع در
اينجا هيولای اولی است . در نمو و ذبول جسم بماهو نامی تغيير میكند و
موضوع در اينجا هيولای مجسم است يعنی هيولای ثانيه >
فصل ( 24 ) فی تحقيق وقوع الحركة فی كل واحدش من هذه المقولات الخمس
أما الاين فوجود الحركة فيه ظاهر ، وكذا الوضع فان فيه حركة كحركة الجسم المستدير علی نفسه ، أما الجسم الذی لايحيط به مكان كالجرم الاقصی الذی لايحف به خلاء ولا ملاء اذا استدار علی نفسه يكون حركته لامحالة فی الوضع اذ لامكان له عندهم ( 1 ) ، و أما الذی فی مكان فاما أن يباين كليته كلية مكانه ، أويلزم كليته كلية المكان و يباين أجزاؤه أجزاء المكان ، فقد اختلف نسبة أجزائه الی اجزاء مكانه ، و كل ماكان كذلك فقد تبدل وضعه فی مكانه ( 2 ) ، فهذا الجسم تبدل وضعه بحركته المستديرش ، لكن المقولة التی فيهاالحركة
پاورقی :
1 - اين " عندهم " نوعی تعريض است ، و به قول مرحوم حاجی میخواهد
بگويد : چون ما مكان را همان فضای مجرد میدانيم اين حرف را قبول نداريم
2 - در اين چند سطر مطلب ابهام دارد كه آيا ايشان میخواهند حركت وضعی
را به مواردی اختصاص بدهند كه " يلزم كليته كلية المكان " ؟ يعنی
حركاتی مثل حركت زمين و كره مدحرجه كه در عين گردش به دور خود از نقطه
ای به نقطه ديگر منتقل میشود ، و آيا اين حركات را وضعی نمی دانند يا
اينكه اين حركات را هم حركات وضعی و انتقالی هر دو میدانند ؟ به قرينه
كتابهای ديگر مرحوم آخوند احتمال دوم ترجيح دارد اگر چه مستلزم قدری
مسامحه و بی نظمی در عبارت است . >
واعلم أن الحركة كما ذكرناه مرارا هی نفس خروج الشیء من القوش الی الفعل لامابه يخرج منها اليه ، ولذلك قالوا ان التسود ليس سوادا اشتد بل اشتداد الموضوع فی سواديته ، قالوا : فليس فی الموضوع سوادان سواد أصل مستمر و سواد زائد عليه ، لامتناع اجتماع المثلين فی موضوع واحد ، بل يكون له فی كل حد مبلغ
پاورقی :
>
اشكال : وقتی هم كه مثلا يك جسم يك متری 5 سانت از جايش حركت بكند
، به كليتش كليه مكان را ترك كرده است
پاسخ : نه ، اين جور نيست ، شما اجزاء مكان را در نظر میگيريد . اگر
جسمی مكانی را اشغال كرده باشد ، آيا ما اينجا يك مكان و يك ذی مكان
داريم يا به عدد اجزاء اين شیء مكان و ذی مكان داريم ؟ جواب اينست كه
آن شیء اگر واحد حقيقی باشد يك مكان و يك ذی مكان وجود دارد و هر جزء
يك مكان جداگانه ندارد ، ولی در جائی كه شیء دارای اجزاء حقيقی است و
متكثر است وحدت واقعی در مكان و ذی مكان وجود ندارد
حكمای ما در مثل فلك كه آن را جسم واحد میدانند ، مكانش را هم واحد
میدانند و میگويند : اگر شما میگوئيد اين مكان مال اين جزء است نه مال
آن جزء : نه ، اينطور نيست ، اين تجزيه مال ذهن است و آن جسم و مكان
واقعا هيچكدام جزء ندارند . لذا اگر حركتش انتقالی نباشد اصلا مكانش
تغيير نمی كند و اگر هم حركت انتقالی بكند تا تمام مكان را رها نكند
بكليته از كليه مكان جدا نشده است . و خلاصه اينكه : اشكال شما مبتنی
است بر اينكه واحد اعتباری را با واحد واقعی اشتباه میگيريد و چنين
خيالی میكنيد والا وحدت اتصالی مساوی است با وحدت شخصی ، و اجزائی در
كار نيست
3 - با توضيحی كه داديم بيان آقای طباطبائی در حاشيه را بايد تكميل كرد
و گفت : دو نوع اشتداد داريم ، يك نوع اشتداد كه لازمه طبيعت حركت
است كه توجه ايشان هم فقط به اين است ، و يك اشتداد ديگر كه بيشتر
مورد توجه قوم است و آن اينست كه فعليت زمان بعد از فعليت زمان قبل
كاملتر باشد و اين لازمه اينست كه طبيعت در مرتبه بعد استعداد كمال
بيشتری داشته باشد ، و اين لازمه طبيعت حركت نيست
أقول : اذا فرضنا نقطة كرأس مخروط يمرعلی سطح فهاهنا نقطة واحدش موجودش فی زمان الحركة هی مثال الحركة بمعنی التوسط ، ونقط اخری يتحد تلك النقطة الواحدش بواحدش واحدش منها بحيث يجامع تعينها المطلق تعينات تلك النقط المفروضة فی الحدود ، فهكذا فی كل حركة شیء كالنقطة السيالة مستمرش و أشياء كنقط مفروضة من وقوع المتحرك فی كل واحد من الحدود ، ففی اشتداد السواد يصح أن يقال من السواد شیء كالاصل مستمر وله وحدش ضعيفة و أشياء كل منها يشتمل علی السواد الاصل وعلی زيادش ولكن بحسب التحليل فی العقل لابحسب الخارج ، و من هذا يظهر أن السواد من أول اشتداده الی منتهاه له هوية شخصية واحدش يستكمل فی كل حين . وقولهم : " ان الاشتداد يخرجه من نوعه الی نوع آخر منه ، و أن له فی كل حد نوعا آخر " لاينافی ما ذكرناه ، اذ وجود هذه الانواع و امتياز بعضها عن بعض هو بالقوش و بحسب العقل لابحسب الخارج ، اذ بحسب الخارج لايمكن تحقق نوعين متبائنين بالفصل ( 5 ) موجودين بوجود واحد بالفعل .
پاورقی :
4 - اين عبارت " فيكون هذه الزيادش المتصلة هی الحركة لاالسواد " به
حسب ظاهر عبارت درستی نيست و در نسخه سنگی به نظرم اينطور تصحيح شده
است كه : " . . . هی الحركة الی السواد " به جای " لاالسواد " ، "
الی السواد " است و اين بهتر است
5 - در نسخه ما كلمه " بالفصل " را به " بالفعل " تبديل كرده چون
" بالفصل " اصلا معنی >
[ وحدشالنفس مع كونه متغيرا ]
قال بعضهم : و بهذا يعلم أن النفس ليست بمزاج فان المزاج أمر سيال متجدد له فيما بين كل طرفين أنواع غيرمتناهية بالقوش ، و معنی بالقوش ان كل نوع فانه غير متميز عما يليه بالفعل كما ان النقط والا جزاء فی المسافة غير متميزش بالفعل ، و كل انسان يشعر من ذاته أمرا واحدا بالشخص غير متغير و ان كان بمعنی الاتصال واحدا الی انقضاءالعمراقول : هذا القائل كأنه وصل اليه شیء من رائحة تجددالذات فی الانسان حيث قال : " وان كان بمعنی الاتصال واحدا الی انقضاء العمر " ، اذا الاتصال الزمانی لاينفك عن التبدل فی نفس ذلك المتصل ، و ستعلم هذا فی مستأنف الكلام . ثم ان مغايرشالنفس للمزاج لايحتاج الی ماذكر فان لها من قواطع البراهين ماوقع به الاستغناء عن ذلك
[ تنبيه و توضيح ]
اعلم أن السواد مثلا كما أو مأنا اليه من أول اشتداده الی النهاية له هوية واحدش اتصالية ( 6 ) ، وله فی كل آن مفروض معنی نوعی آخر غير ماله قبل و ماله بعد ( 7 ) ، اذ مراتب الاشتداد كمراتب السوادات والحرارات أنواع متخالفة عند
پاورقی :
> ندارد چون نوعين هميشه متبائنين بالفصل هستند . من احتمال میدهم در
اصل " بالفصل " نبوده و " بالفعل " بعدی هم اضافه است
6 - اين همان هويت قطعيه اش هست ، چون گفتيم كه حركت قطعيه است كه
يك هويت اتصالی دارد و قهرا مافيه الحركة كه وجودا عين حركت است ، آن
هم هويت اتصالی دارد
7 - يعنی اين نوعی تكامل انواع است ولی نه به معنائی كه امروزه
میگويند كه در >
[ برهان علی أصالةالوجود ]
الاول : لما كان عندالاشتداد حصول أنواع بلانهاية موجودش بوجود واحد اتصالی اذ المتصل الواحد له وجود واحد عندهم ، فقد ثبت و تحقق ان الوجود أمر متحقق فی الخارج غيرالماهية بمعنی ان الاصل فی المتحققية هوالوجود ، والماهية معنی كلی معقول من كل وجود منتزعة عنه محمولة عليه متحدش معه ضربا من الاتحاد ، ولوكانت الماهية موجودش والوجود امرا معقولا انتزاعيا كما ذهب اليه المتأخرون لزم فی صورشالاشتداد وجود انواع بلانهاية بالفعل متمايزش بعضها عن بعض محصورش بين حاصرين ، ويلزم منه مفاسد تشافع الاجزاء التی لاتتجزی كما يظهر بالتأمل[ وقوع الانقلاب الذاتی فی الحركات العرضية ]
والثانی : ان السواد لماثبت ان له فی حالة اشتداده أو تضعفه هوية واحدش شخصية ( 9 ) ظهر أنها مع وحدتها و شخصيتها تندرج تحت انواع كثيرش و تتبدل عليه معانی ذاتية و فصول منطقية حسب تبدل الوجود فی كماليته أونقصه ، و هذا ضرب من الانقلاب ، وهو جائز لان الوجود هوالاصل ، والماهية تبع له كاتباع الظل للضوء فليجز مثله فی الجوهر ( 10 )
پاورقی :
> هر صد هزار سال مثلا نوعی به نوع ديگر تبديل میشود ، بلكه در هر آن
يك نوع عوض میشود ، و اين انواع لغزان هستند
8 - چون اشراقيون به تشكيك در ماهيت قائل هستند
9 - ملاك شخصيت اين هويت واحده همان وجود است
10 - يعنی پس معلوم شد كه در حركات عرضيه هم دائما انقلاب ذات وجود
دارد و >
[ اجتماع الاضداد والمتناقضين فی الحركة ]
والثالث : ان هذا الوجود الاشتدادی مع وحدته و استمراره فهو وجود متجدد منقسم ( 11 ) فی الوهم الی سابق ولاحق ، وله أفراد بعضها زائل و بعضها حادث و بعضها آت ، ولكل من أبعاضه المتصلة حدوث فی وقت معين و عدم فی غيره ، و ليس اشتماله علی أبعاضه كاشتمال المقادير علی غير المنقسمات عند القائلين بها ، لاستحالته بل ذلك الوجود المستمر هو بعينه الوجود المتصل الغير القار وهو بعينه أيضا كل من تلك الابعاض والافراد الانية ( 12 ) ، فله وحدش سارية فی الاعداد لانها
پاورقی :
> با تحليلی كه ما از حركات اشتداديه عرضيه كرديم سنگ بزرگی را از سر
راه حركت جوهريه برداشتيم و ثابت كرديم كه انقلاب ذات مانعی ندارد و
بلكه واقع است
11 - يعنی وجودی است جامع متناقضات ، ولی در عين حال در واقع تناقض
نيست . اين مطلب را ما در مقاله " اصل تضاد در فلسفه اسلامی " شرح
دادهايم كه درباب حركت يك نوع شبه تناقض و شبه تضادی وجود دارد ،
يعنی انسان خيال میكند درباب حركت ، شیء هم موجود است و هم معدوم ، هم
واحد است و هم كثير ، هم مستمر البقاء است هم زايل ، اين ظاهرش تناقض
است ولی تناقضی كه منطق آن را محال میداند نيست . در فلسفه های جديد به
همين شبه تناقضها كه برخورد كرده اند نتوانستند آن را درست درك كنند كه
اينها شبه تناقض است و تناقض واقعی نيست لذا سروصدا راه انداختهاند
كه بنابر آنچه ما در باب حركت كشف كرديم اصلا اجتماع نقيضين محال نيست
و منطق ارسطو از اساس غلط است
اين مطلب میرساند كه مرحوم آخوند به حرف آنها رسيده ولی برداشت غلط
از آن ندارد ، و بعدا خواهيم گفت كه در حركت اتحاد قوه و فعل هست ،
اتحاد وجود و عدم هست ، اتحاد وحدت و كثرت هست ، اتحاد استمرار و
زوال هست ، و همه اينها به ظاهر جمع ميان اضداد و متناقضات است ولی در
عين حال اين نوعی از جمع است كه با اجتماع نقيضين كه منطق محال میداند
فرق دارد
12 - يعنی همان متصل عينا همان وجود مستمر است ، پس وجود حركت قطعی
عينا همان حركت توسطی است يعنی دو جور نيست ، دو اعتبار است از يك
وجود
جامعة لها بالقوش القريبة من الفعل .
[ اثبات الحركة الجوهرية ]
فنقول : لما علمت أن الوجود الواحد قد يكون له شؤون و أطوار ذاتية و له كمالية و تنقص ، والقائلون بالاشتداد الكيفی والازياد الكمی و مقابليهما قائلون بأن الحركة الواحدش أمر شخصی فی مسافة شخصية لموضوع شخصی ، و استدلوا علية بأن الكون فی الوسط الواقع من فاعل شخصی و قابل شخصی بين مبدأ و منتهی معينين ليس كونا مبهما نوعيا بل حالة شخصية يتعين بفاعلها و قابلها و ساير مايكتفنها ، وكذا المرسوم منه ( 14 ) يكون واحدا متصلا لاجزءله بوصف الجزئية و انما له أجزاء وحدود بالقوشفنقول : اذا جاز [ ذلك ] فی الكم والكيف و أنواعهما كون أنواع بلانهايه بين طرفيها بالقوش مع كون الوجود المتجدد أمرا شخصيا من باب الكم أو الكيف فليجز مثل ذلك فی الجوهر الصوری ، فيمكن اشتداده و استكماله فی ذاته بحيث يكون
پاورقی :
13 - میخواهد بگويد تنها فكر بلند و عميق كافی نيست والا بوعلی هم فكر
بلند داشت و آنهم از همه بلندتر . گفتيم كه فلسفه مرحوم آخوند ميان فكر
و ذوق جمع شده است
14 - " وكذا المرسوم منه " يعنی آن امر ذهنی ، زيرا اينها حركت
قطعيه را امر ذهنی میدانستند
[ استدلال الشيخ فی نفی الاشتداد الجوهری ]
و أما الذی ذكره الشيخ و غيره فی نفی الاشتداد الجوهری من قولهم : " لو وقعت حركة فی الجوهر و اشتداد و تضعف وازدياد و تنقص فاما أن يبقی نوعه فی وسط الاشتداد مثلا أو لايبقی ، فان كان يبقی نوعه فما تغيرت الصورش الجوهرية فی ذاتها بل انما تغيرت فی عارض ، فيكون استحالة لاتكونا ، و ان كان الجوهر لايبقی مع الاشتداد مثلا فكان الاشتداد قدا أحدث جوهرا آخر ، و كذا فی كل آن يفرض للاشتداد يحدث جوهرا آخر ، فيكون بين جوهر و جوهر آخر امكان أنواع جواهر غير متناهية بالفعل ، و هذا محال فی الجوهر ، و انما جاز فی السواد والحرارش حيث كان أمر موجود بالفعل أعنی الجسم ، و أما فی الجوهر الجسمانی فلا يصح هذا اذ لايكون هناك أمر بالفعل حتی فرض فی الجوهر حركة " ، انتهی[ رد استدلال الشيخ علی نفی الحركة الجوهرية ]
فأقول : فيه تحكم و مغالطة نشأت من الخلط بين الماهية والوجود ، والاشتباه فی أخذ ما بالقوش مكان ما بالفعل ، فان قولهم : اما أن يبقی نوعه فی وسط الاشتداد ، ان اريد ببقائه وجوده بالشخص فنختار أنه باق علی الوجه الذی مر ، لان الوجود المتصل التدريجی الواحد أمر واحد زمانی ، والاشتداد كمالية فی ذلك الوجود ، والتضعف بخلافها ، و ان اريد به ان المعنی النوعی الذی قدكان منتزعا من وجوده أولا قد بقی وجوده الخاص به عندماكان بالفعل بالصفة المذكورش التی له فی ذاته فنختار أنه غير باق بتلك الصفة ، ولايلزم منه حدوث جوهر آخر أی وجوده بل حدوث صفة اخری ذاتية له بالقوش القريبة من الفعل ، و ذلك لاجل كماليته أو تنقصه الوجوديين ، فلامحالة يتبدل عليه صفات ذاتية جوهرية ، ولم يلزم منه وجود أنواع بلانهاية بالفعل بل هناك وجود واحد شخصی متصل له حدود غير متناهية بالقوش بحسب آنات مفروضة فی زمانه ، ففيه وجود أنواع بلانهاية بالقوش والمعنی لابالفعل والوجود[ عدم الفرق بين حركة الكم والكيف وحركة الجوهر ]
ولافرق بين حصول الاشتداد الكيفی المسمی بالاستحالة والكمی المسمی بالنمو و بين حصول الاشتداد الجوهری المسمی بالتكون ( 15 ) فی كون كل منهما استكمالا تدريجيا ، و حركة كمالية فی نحو وجودالشیء سواء كان ما فيه الحركة كما أو كيفا أو جوهرا ، ودعوی الفرق بأن الاولين ممكنان والاخر مستحيل تحكم محض بلاحجة ، فان الاصل فی كل شیء هو وجوده والماهية تبع له كما مر مرارا ، و موضوع كل حركة و ان وجب أن يكون باقيا بوجوده و تشخصه الا أنه يكفی ( 16 ) فی تشخص الموضوع الجسمانی أن يكون هناك مادش تشخص بوجود صورش ما و كيفية ما و كميةما ، فيجوزله التبدل فی خصوصيات كل منها ( 17 ) ،
پاورقی :
15 - " المسمی بالتكون " درست نيست ، اين راتكون نمی گويند چون
تكون در كون و فساد گفته میشود
16 - قبلا گفتيم كه اگر مرحوم آخوند در اينجا اين جور تعبير كرده بود كه
: " وان وجب أن يكون لكل حركة موضوع الا أنه يكفی " در اينجا كه حركت
تحليل میشود به قابل و مقبول ، حرفش در ستتر بود يعنی با آخرين حرفش
منطبق بود ، ولی مرحوم آخوند در اينجا هنوز هم درگير حركت توسطيه است و
معتقد است كه حركت توسطی يك واقعيتی است و باقی است و لذا اصرار
دارد كه يك امر باقی فرض كند
17 - در اينجا يك نتيجهگيری را ذكر كنيم ، تفاوت اين بيانی كه ما
كرديم كه به آخرين حرف مرحوم آخوند متكی است با بيانی كه آقای طباطبائی
فرمودند اين شد كه : ايشان [ آقای طباطبائی ] درباب موضوع تكيهشان بر
اينست كه نياز به موضوع از اين جهت است كه " مافيه الحركة " عرض
است و در حركت جوهريه كه ما فيه الحركة عرض نيست اصلا نيازی به موضوع
نيست . من عرض كردم كه مرحوم آخوند نياز به موضوع را از اين جهت قائل
است كه در هر حركتی بايد ماده قابل فرض شود ، و ما گفتيم كه اگر آخرين
>
پاورقی :
> حرف مرحوم آخوند را در نظر بگيريم اين را بايد بگوئيم : ما نياز به
موضوع داريم ولی چه لزومی دارد كه آن موضوع من اول الامر الی آخرالامر باقی
باشد ، هر مرتبهای موضوع است برای مرتبه ديگر ، و در هر حركتی در سراسر
حركت جميع مراتبش هم موضوع است و هم مافيه الحركة ، پس نياز به موضوع
داريم ولی نياز به موضوع باقی و ثابت نداريم ، و آن برهانی كه میگفت
حركت نيازمند به ماده قابل است همين قدر میگفت نيازمند است به ماده
قابل و نمی گفت نيازمند است به ماده قابل باقی
اين مطلب مطابق آخرين حرف مرحوم آخوند است ولی در اينجا چون هنوز
مرحوم آخوند درگير حركت توسطيه است میگويد اگر ما به موضوع باقی من اول
الامر الی آخر الامرهم بخواهيم قائل شويم باز محذوری در كار نيست چون به
اعتبار حركت توسطيه يك " هيولی مع صورش ما من اول الامر الی آخرالامر "
باقی است
18 - " واحد بالعموم " همان صورش مائی است كه در كون و فساد حكما
قائل شدهاند
19 - حكما گفته اند كه اگر آب تبديل به هوا بشود وحدت هيولی محفوظ
است به صورش ما ، همان مثال خيمه و عمود در اينجا میآيد
20 - " فی كل آن " متعلق است به " استناد " نه " المستبقاش "
21 - در اينجا مرحوم آخوند اين حرف را كه مكررا در كتب حكما ذكر شده
ذكر می كنند كه : جسم دو اعتبار دارد به يك اعتبار نوع است و به اعتبار
ديگر جنس ، و میگويد بحث ما در اينجا به اعتبار نوعيت آنست
[ كلام الشيخ فی اشكال الحركة فی الكم ]
و الشيخ الرئيس ايضا استصعب ذلك و اعترف بالعجز عن اثبات موضوع ثابت فی النبات بل فی الحيوان لهذه الحركة حيث قال فی بعض رسائله المكتوبةالی بعض تلاميذه وقدسأله عن هذه المسألة بهذه العبارش : " أما الشیء الثابت فی الحيوانات فلعله أقرب الی البيان ( 23 ) ، ولی فی الاصول المشرقية خوض عظيم فی التشكيك ثم فی الكشف ، و أما فی النبات فالبيان أصعب و اذا لم يكن ثابت ( 24 ) كان تميزه ليس بالنوع فيكون بالعدد ، ثم كيف يكون بالعدد اذا كان استمراره فی مقابل الثبات غيرمتناهی القسمة بالقوش و ليس قطع أولی من قطع ( 25 ) ، فكيف يكون عدد غيرمتناه متجددا فی زمان محصور لعل العنصر هوالثابت ، ثم كيف يكون ثابتا و ليس الكم يتجدد علی عنصر بل يرد عنصر علی عنصر بالتغذية ، فلعل الصورش الواحدش يكون لها ان يكتسيها مادش وأكثر منها ، و كيف يصح هذا والصورش الواحدش معينة لمادش
پاورقی :
22 - شيخ اشراق مدعی است كه وقتی شیء نامی نمو میكند هر چه مقدار جديد
بيايد مقدار قبلی معدوم میشود ، پس اصلا حركت نيست ، دائما مقدار جديد
میآيد و مقدار قبلی معدوم میشود نه اينكه يك شیء است با يك مقدار و
دائما افزايش مقداری پيدا میكند ، و اين حرف غير از حرف امروزيها است
23 - چون شيخ در بعضی كلماتش نفس حيوان را ثابت میداند ، بنابراين
فرض امر باقی در حيوان اخف المؤونة است
24 - يعنی بگوئيم اصلا موضوع ثابتی در كار نيست .
25 - يعنی هيچ مرتبه ای بر مرتبه ديگر ترجيح ندارد
پاورقی :
26 - احتمال ديگر كه [ شيخ در توجيه حركت نبات داده است و ] ما از
خارج نگفتيم اينست كه : شايد همان صورت كه نفس نباتی باشد قائم است
بر يك مقداری از ماده كه از اول وجود داشته است ، باقی مواد كه اضافه
میشوند زوائدی هستند كه مورد تعلق اين صورت و اين نفس نيستند ، يا مثلا
در مورد نطفه انسان كه هر انسانی يك بذر اولی دارد كه آن بذر كم كم رشد
و نمو میكند بگوئيم يك صورتی كه از اول محفوظ است به مقداری از ماده
تعلق دارد بعد اگر چه موادی در اثر تغذيه اضافه میشود ولی آن مواد بيگانه
هستند و ماده اين صورت همان ماده اولی است و بس . بعد میگو يد اين
احتمال هم صحيح نيست زيرا اين ماده با مواد بعدی فرقی ندارد ، اين مواد
كه اضافه میشوند ، بر ابعاد اين گياه يا اين حيوان میافزايند و فرقی
نيست ميان ماده اول و مواد بعدی
27 - منظور از " القوش سارية " صورت نوعيه است كه قوه ای است كه
ساری است
28 - يعنی ممكن است كسی بگويد كه قوه سابق اصل محفوظ باشد ، لكن
جوابش اينست كه نسبت آن قوه با ماده سابق ، و نسبت قوه جديد با ماده
لاحق نسبت مساوی است
29 - اين حرف حرف امروزيهاست كه اصلا اشتباه میكنيد كه اين نبات را
يك متصل واحد و شیء واحد میدانيد ، در واقع اشياء متعدد و متكثری است
كه در كنار يكديگر ، مثلا مجموعی از سلولهاست . اين هم كه با مبانی قدما
كه هر جسمی از نبات و حيوان و جماد را يك امر متصل واحد میدانستند ،
مخالف است
30 - شايد بتوان گفت ماده و صورت اول اصل است و از اين ماده و صورت
اول صورت دوم افاضه میشود ، صورت دوم بسته به صورت اول است ولی صورت
اول به صورت دوم >
فعلم من ذلك أنه متحير فی هذه المسألة ، ثم كتب اليه ذلك التلميذ أوغيره : " ان أنعم الشيخ أدام الله علوه باتمام الكلام فی اثبات شیء ثابت فی سائر الحيوانات سوی الانسان و فی النبات كانت المنة أعظم " ، فكتب فی جوابه : " ان قدرت " انتهی
پاورقی :
> بسته نيست ، اگر اول باطل شود دوم باطل میشود ولاعكس ، مثلا جوهر
نفس در ابتدا پيدا میشود ولی صورتهای بعدی به منزله قوای نفس هستند ،
اگر جوهر باطل شود قوا باطل میشوند ولاعكس
31 - يعنی به اجزاء تقسيم نمی شوند بلكه هر كدام از اينها میتوانند
استقلال پيدا كنند . شيخ نمی گويد كه همه به شكل غير مستقلند بلكه همه
میتوانند به صورت مستقل وجود داشته باشند ، همه آنها به صورت اجزاء
اصلی هستند
اشكال : در نبات همه اجزاء اصلی هستند
پاسخ : شيخ اين طور میگويد مثل اينكه مثلا میشود از همه قلمه زد
32 - اين حرفی كه اشراقيون قائلند كه اعتقاد به مثل دارند و میگويند هر
نوعی يك رب النوعی دارد كه حافظ وحدت آن است ، میگويد اين را هم در
جاهای ديگر باطل دانستيم و نمی توانيم به چنين چيزی قائل باشيم
[ حل اشكال الحركة فی الكم ]
فعلم أن ذلك أمر تحقيقة غير مقدور عليه للشيخ قدس سره و وجهالانحلال ان موضوع هذه الحركة هوالجسم المتشخص لاالمقدار المتشخص ، و تشخص الجسم يلزمه مقدار ما فی جملة مايقع من حد الی حد كما قالته الاطباء فی عرض المزاج الشخصی ، والحركة واقعة فی خصوصيات المقادير و مراتبها فما هوالباقی من اول الحركة الی آخرها غير ماهو المتبدل ، والفصل والوصل لايعدمان الاالمقدار المتصل المأخوذ بلامادش طبيعية بحسب الوهم أو الجسمية المجردش عن الزوائد الصورية لان وجودها الشخصی بماهی جسمية فقط يقتضی مقدارا معينا ، و أما الجسم الطبيعی النوعی المتقوم من الجسمية وصورش اخری ينحفظ نوعه بالصورش المعينة المنوعةالتی هی مبدأ الفصل الاخير له مع جسمية ما التی بازاء جنسه القريب ، والجنس يعتبر مبهما والفصل محصلا ، فتبدل آحادالجنس والمادش لايقدح فی بقاء الموضوع مادامت الصورش باقيةوقولهم : " انضمام شیء مقداری الی شیء مقداری يوجب ابطاله " ، انما يصح فيما لكل واحد وجود بالفعل فاضيف أحدهما الی الاخر ، وغير صحيح اذا كانا بالقوش اضافة تدريجية
" مؤخره "
مطالبی كه تحت عنوان " مؤخره " از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت بحثی است كه استاد معظم بعد از اتمام مباحث حركت ( صفحه 243 جلد سوم اسفار ) بيان كرده اند و از آنجا كه در اين بحث ، فهرست و ترتيبی را ارائه كرده اند كه دانستن و در نظر داشتن آن در ضمن مطالعه اين مجموعه ، كمك مفيدی به مطالعه اين كتاب و جلدهای بعدی آن خواهد كرد ، لذا چاپ آن را كه احتمالا در جلد چهارم اين مجموعه بايد صورت میگرفت به اين جلد منتقل كرديم ، به اين اميد كه خواننده محترم از ابتداء تصور صحيحی از نظم و ترتيب و ارتباط مباحث حركت داشته باشدناشر
بحثی در نظم و ترتيب مباحث اسفار
در اينجا بحث های كتاب اسفار درباب حركت تمام شد ولی نكته ای باقی میماند كه بايد متذكر شويم . و آن اينكه راجع به مسائل حركت پنجاه و پنج فصل داشتيم كه بيش از دويست صفحه از " اسفار " است و میشود گفت در اين كتاب در بيان مطالب نهايت بی نظمی وجود داشت و مثل خيلی از كتابهای ديگر ، بايد اعتراف كنيم كه از نظر بيان مطالب نظم معقولی در اينجا وجود نداشتهمانطور كه ملاحظه كرديد ترتيبی كه در كتاب اسفار وجود دارد چندان مفيد نيست و بلكه اسباب سردرگمی است و بين مطالب نظم منطقی وجود ندارد كه دليل آن را بزودی بيان خواهيم كرد . مثلا گاهی از فصلی خارج میشوند و به فصل ديگر میپردازند بدون اينكه رابطه ای ميان اين دو فصل وجود داشته باشد . در اينجا نظم مورد نظر خود را بيان میكنم كه آقايان بتوانند بين مطالب ارتباط برقرار كنند و نيز در پايان دليل بی نظمی موجود در مباحث اسفار را ذكر خواهيم كرد : 1 - اولا بايد ببينيم كه اين مباحث بهتر است تحت عنوان " قوه و فعل " بحث شود ، همانطور كه در اينجا اينطور مطرح شده است يا از اول بهتر اين بود كه تحت عنوان " حركت " بحث شود . با آن بيانی كه خود مرحوم آخوند داشتند كه حركت از عوارض موجود بماهو موجود است ، يعنی نه تنها قوه و فعل از عوارض موجود بما هو موجود است بلكه حركت بنابر مسلك ايشان كه قائل به حركت جوهری هم هستند از عوارض موجود بماهو موجود است ، بهتر اين بود كه از اول ، بحث تحت عنوان " حركت وسكون " شروع میشد و آنچه كه مربوط به قوه و فعل است مثل تعريف قوه و يا اقسام قوه انفعالی و امثال اين ، جزء مبادی بحث قرار میگرفت . و اما به چه دليل بحث حركت و سكون از عوارض موجود بماهو موجود است در محل خودش بحث كرديم
2 - يكی از مسائلی كه اينجا بايد مطرح شود و ايشان هم مطرح كردهاند بحث " تعريف حركت " است يعنی بحث تعاريف حركت ، و اينكه بهترين تعريف و جامع ترين تعريف برای حركت چه تعريفی است . صحيح اين بود كه از اول اين طور شروع میكرديم : " فی الحركة والسكون " . تحت اين عنوان حركت و بعد هم سكون را تعريف میكرديم نه به اين صورت كه در اين كتاب آمده يعنی حركت را تعريف كردند و بعد از سی و سه فصل عنوان " فی حقيقةالسكون " را بحث كرده اند وقتی حركت و سكون مورد بحث است بايد در همان جا كه تعريف حركت و ماهيت آن بيان شد در همان جا تعريف سكون را هم میآوريم
3 - و بعد از اين بحث میپرداختيم به " اركان حركت " و اينكه حركت به چه اموری متقوم است . در اينجاست كه حكما میگويند حركت به شش چيز نياز دارد : مامنه يا مبدأ ، مااليه يا منتهی ، مابه يا موضوع ، مافيه يا مسافت ، ماعليه يا زمان ، ماعنه يا فاعل . در اين مبحث ترتيب مباحث به اين صورت بايد باشد : الف : بحث فاعل حركت و اينكه حركت به فاعل نياز دارد يعنی " محرك يا فاعل حركت " ، فصل بعدی را تشكيل میدهد : خيلی از مباحثی كه در اين كتاب در فصول متفرق بحث شده است میبايست در تحت عنوان " محرك يا فاعل حركت " بحث شود ، مثل اين بحثها : بحث نياز حركت به فاعل قريب ، كل متحرك فله محرك ، فاعل مباشر هر حركت طبيعی بايد طبيعت باشد و فاعل مباشرش نمی تواند ماوراء الطبيعه باشد ، اين بحث كه ان كل جسم لابد ان يكون فيه مبدء و ميل مستقيم ، قوه محركه اگر جسمانی باشد بايد متناهی باشد ، بحث ربط متغير به ثابت و اينكه علةالمتغير متغير و علةالثابت ثابت و به دنبال آن اين بحث كه فما الرابط بين الثابت و القديم و نيز بحثهای متفرقه زيادی كه در لابلای كتاب مطرح شده است ، همه اينها به مبحث " فاعل حركت يا محرك " مربوط میشود
ب : فصل بعدی بايد " متحرك يا موضوع حركت " باشد و راجع به " متحرك يا موضوع حركت " يك بحث نسبتا مهمی وجود دارد كه بقدر كافی در اين كتاب بحث نشده است ، و آن اينكه حركت نيازمند به موضوع است ، به چه دليل نيازمند به موضوع است و اصلا تعريف موضوع چيست و چرا هر حركتی به موضوع نيازمند است . همين مسئله سبب شده است كه گروهی حركت جوهريه را منكر شوند و بعد مرحوم آخوند در مقام توجيه بر بيايند كه حتی در حركت جوهريه هم موضوع وجود دارد . اين مبحث خيلی مهم است . البته تعداد مسائل موضوع زياد نيست
ج : بعد از مسئله موضوع حركت يا محرك نوبت به " مبدء و منتهای حركت " می رسد . مقصود از اينكه حركت مبدأ و منتهی دارد چيست ؟ آيا حركت از نقطه ای شروع میشود يعنی نقطه شروع برايش فرض میشود و نقطه انتها برايش فرض میشود ؟ در اينجا آيا میخواهيم بگوئيم همه حركت ها متناهی است ، اين را كه نمی خواهيم بگوئيم بلكه حركتهای مستقيم را میخواهيم بگوئيم متناهی است . در غير حركت مستقيم مكانی مثل حركت وضعی و حركت انتقالی دوری ، كسی نمی گويد كه به آن معنی بايد حركت مبداء و منتهی داشته باشد ، پس معنی مبدأ و منتهی چيست ، در اين باب نيز به اندازه كافی بحث نشد
د : ركن ديگر حركت بحث " مافيه يا مسافت حركت " است . در اينجا نيز مسائل خيلی زيادی قابل طرح است . اولا اينكه حركت در چه مسافت هائی امكان دارد و در چه مسافت هائی امكان ندارد ؟ مقصود از مسافت مقوله ای است كه حركت در آن صورتمی گيرد و در همينجاست كه آن دو بحث مهم مطرح میشود ، يكی اينكه آيا حركت منحصر است به چهار مقوله معروف و در جوهر حركت نيست ؟ پس بحث مهم " حركت جوهريه " بايد در همينجا مطرح شود . بحث ديگر اينكه مقولاتی كه تدريج و به يك اعتبار حركت جزء ماهيت آن مقولات است ( مثل مقولات أن يفعل و أن ينفعل ) ، آيا در اين مقولات حركت هست يا نيست ؟ و نيز در همينجا بحث " حركت در حركت " پيش میآيد ، در حاليكه مرحوم آخوند بحث " حركت در حركت " را در نهايت بی نظمی در سه چهار فصل متفرق بحث كرده اند
ه : ركن ديگر از " اركان حركت " بحث " زمان يا ماعليه " است
در اينجاست كه بايد بحث دامنه دار و طولانی زمان مطرح شود ، آيا اصلا زمان در خارج وجود دارد يا نه ؟ حقيقت زمان چيست ؟ آيا زمان ، طرف يعنی نهايت دارد يا طبع زمان اقتضا میكند كه لااول له ولا آخر له باشد ؟ آيا يتقدم علی الزمان شی غيرالباری يا لايتقدم علی الزمان غيرالباری ؟ بعد به مناسبت " زمان " بحث " آن " مطرح میشود . و پس از آن به مناسبت زمان اقسام زمانی بودن مطرح میشود و آن وقت بحث " حركت توسطيه و حركت قطعيه " هم در همينجا بايد مطرح شود . البته اين بحث را در جای ديگری هم میشود قرار داد . از جمله بحثهائی كه درباب زمان بايد بشود بحث مهم " سرعت و بطوء " بود كه اين را هم مرحوم آخوند متفرق بحث كرده اند
4 - از بحث " تعريف حركت " و " اركان حركت " كه فارغ شديم بايد وارد بحث " اقسام حركت " شويم . اقسام حركت از قبيل اينكه حركت يا طبعی است يا قسری ؟ و وارد اين بحث بشويم كه حركت قسری چگونه است ؟ البته بحث حركت قسری را چون از نوع قوه فاعلی است درباب محرك هم میشود آورد . و همچنين در " اقسام حركت " میتوان بحث كرد كه حركت يا طبيعی است يا ارادی . و در اين باب نيز میشود بحث كرد كه حركت يا توسطيه است يا قطعيه . ( اگر چه ايندو از اقسام حركت نيستند بلكه دو اعتبار و دو معنی درباره حركت هستند )
5 - بعد از فراغ از بحث " اقسام حركت " به مبحث " احكام حركت " بايد بپردازيم . مثلا اين بحث كه چه حركت هائی با هم " متضادان " و چه حركت هائی " متخالفان " هستند ؟ و اينكه ملاك تضاد در حركات چيست ؟ و ملاك تماثل درباب حركات چيست ؟ كدام دو حركت را میتوانيم از قبيل دو فرد از يك نوع بدانيم و كدام دو حركت را از قبيل دو نوع از يك جنس میتوانيم بدانيم كدام دو حركت را متباين بالذات بدانيم مثل دو مقوله ای كه به كلی متباين هستند ؟ 6 - فصل هائی هم وجود دارد كه استطرادا در اينجا آمده يعنی جزء اين باب نيست جای اين فصلها ابواب ديگر است و احيانا همين مطالبی كه در اينجا آمده در ابواب ديگر هم آمده است ولی در اينجا هم تكرار كرده اند . در حاليكه حق اين بود كه بگويند كه اين را در گذشته ذكر كرده ايم و ديگر تكرار نمی كنيم و يا اينكه در آينده ذكر خواهيم كرد و محصل بعنوان اصل موضوع مطلب را قبول كند يا به محل خودش رجوع كند . مثلا بحثی بود راجع به اينكه آيا لازمه هر فعلی تقدم عدم بر او است يا نه ؟ اين همان مسئله است كه آيا لازمه حدوث سبق عدم زمانی است يا نه ؟ اين مسئله را ، هم طوری مطرح كرده اند كه به باب " علت و معلول " مربوط میشود و هم طوری مطرح كرده اند كه به باب " حدوث و قدم " مربوط میشود ، به هر حال به باب " حركت " مربوط نيست . و نيز بحثی راجع به " قدرت " داشتند آيا قدرت مع الفعل است يا قدرت قبل الفعل است ، اين تا اندازه ای به بحث " محرك " برمی گردد چون قدرت به مبدأ فاعلی مربوط است ولی اين اختصاص به حركت ندارد ، قدرت تنها مبدأ حركت نيست و مبدأ ايجاد موجودات هم بدون اينكه حركتی در كار باشد ، هست . در باب قدرت واجب تعالی هم قدرت هست بنابراين در جائی كه اعم از اينجاست بايد بحث شود
7 - اين پنجاه و پنج فصل اسفار در ضمن دو " مرحله " بيان شده است : چهل فصل ضمن " المرحلة السابعة " با عنوان " فی القوش والفعل " و پانزده فصل ضمن " المرحلةالثامنة " با عنوان " فی احوال الحركة واحكامها " . ولی صحيح اين است كه هر دو مرحله به يك مرحله باز گردد
اگر يادتان باشد مرحوم حاجی يك اشكالی میكرد و میگفت اين از نساخ است و شايد هم واقعااز نساخ باشد . مرحوم آخوند مرحله هفتم را تحت عنوان " قوه و فعل " مطرح كرده ، حركت و سكون را در ذيل قوه و فعل مطرح كرده ولی تتمه احوال حركت يك مرحله مستقلی شده است . مرحوم حاجی احتمال میداد كه اساسا اين از نساخ باشد ، ولی نساخ چرا چنين كرده اند ؟ نساخ از اول ديده اند كه در اينجا اگر يك مرحله مستقلی دست و پا نكنند جلد اول اسفار نه مرحله میشود و عدد نه يك عدد شكسته است و حتما بايد تعداد مرحلهها يك عشره كامله بشود والا با مرحله " فی العقل والمعقول " كه مرحله نهم میشود تمام میشد . اتفاقا آنها اشتباه كرده اند و مرحله ها ده تاست اما مرحله دهم همان جلد دوم اسفار ( چاپ قديم ) است يعنی بحث جواهر و اعراض كه بحث مقولات است ، اين همان مرحله دهم است و بعضی از نسخه های اسفار به اول مباحث جواهر و اعراض كه میرسد نوشته اند " المرحلة " ، و ننوشته اند مرحله چندم . اين همان مرحله عشره است . چون همانطور كه در " منظومه " آمده مباحث جواهر و اعراض در " منظومه " جزء امور عامه است و جلد اول و دوم اسفار به چاپ قديم و اول تا پنجم اسفار به چاپ جديد مباحث امور عامه است و ده مرحله هم هست يعنی ابتدای جلد چهارم بايد بنويسند " المرحلة العاشرش " كه شامل جلد چهارم و پنجم ( چاپ جديد ) میشود . ولی نساخ توجه نكرده اند كه مباحث جواهر و اعراض جزء امور عامه است و خود يك مرحله مستقلی است . گمان كرده اند كه امور عامه با بحث " فی العقل والمعقول " پايان میپذيرد پس بايد " فی العقل والمعقول " مرحله دهم باشد
8 - اينها همه دليل است كه اسفار از اول كه تهيه شده است به صورت يادداشت هائی تهيه شده و خود مؤلف نرسيده است كه برای مرتبه دوم پاكنويس كند و به آنها نظم دهد . تنها اينها نيست ، قرائن بسيار زيادی بر اين مدعا وجود دارد ، در اسفار مكرر در مكرر مطلبی را كه در گذشته بحث كرده اند میگويند " وسيجیء " و مطلبی را كه در آينده میخواهند بگويند میگويند " قدمضی " . شايد در آن ترتيبی كه خود ايشان در نظر داشته اند اول همين طور هم در نظر داشتهاند و اين مباحث را جدا جدا نوشته اند . مثلا باب (( قوه و فعل )) را جدا نوشته اند و باب (( حدوث و قدم )) را جدا نوشته اند و ..
و بعد شاگردها اين ترتيب را داده اند يا مثلا بعضی مسائل را وعده میدهند كه در آينده بحث میكنيم ، مثلا میگويند در بحث نبوات و يا در بحث فلكيات بحث خواهيم كرد در صورتی كه اسفار نه بحث نبوات دارد و نه فلكيات ، از اينجا معلوم میشود چيزهائی در نظر داشته بنويسد ولی موفق نشده و يا اگر نوشته از دست رفته است

