fehrest page

back page

وجود غيرمتناهی است كه دارای هيچ ماهيتی نيست ، غير حق تعالی از عقل‏ اول گرفته تا هيولای اولی همه دارای ماهيتی هستند ، " كل ممكن زوج تركيبی‏ له ماهيت و وجود " يعنی تركيبی است از امر اعتباری و امر حقيقی
اينجا ما به يك حرف جديدی رسيديم و آن اين كه شی‏ء در حال حركت هم‏ بدون ماهيت است . تاكنون اين را تنها در مورد خدا می‏گفتيم حالا می‏گوييم‏ شی‏ء در حال حركت هم هيچ ماهيت بالفعل ندارد . ماهيت بالقوه دارد ، بلكه غير متناهی دارد و ماهيت بالفعل كه بتوانيم انگشت بگذاريم و بگوييم الان دارای اين ماهيت است ندارد ، مثل سايه كه در اثر حركت زمين‏ در هيچ لحظه ای خط و قد معينی نمی توانيم برای آن ثابت كنيم . بله شی‏ء متحرك اگر از حركت باز ايستاد در همانجا دارای ماهيت بالفعل می‏شود ، ولی در حال حركت ماهيات و انواع برای آن قابل انتزاع است ، قابل‏ انتزاع است يعنی ذهن ما اين شی‏ء را در حدی متوقف فرض می‏كند بعد ماهيت‏ برای آن انتزاع می‏كند
اين مطلب ( ماهيت بالفعل نداشتن شی‏ء در حال حركت ) را مرحوم آخوند سابقا در جواب فخر رازی ذكر كرد و بهتر از آن در مباحث جواهر و اعراض‏ ( آنجا كه سؤال ابوريحان بيرونی از بوعلی را ذكر می‏كند ) بيان می‏كند ، و اين يك مطلب بسيار نفيس و ارزنده ای است و معنايش اين می‏شود كه در طبيعت كه ما شی‏ء ثابت نداريم ، شيئی هم كه دارای ماهيت ثابت باشد نداريم . البته ايشان در مورد طبيعت به اين تعبير نگفته ولی لازمه حرفشان‏ اين است . ايشان فقط در مورد انسان اين حرف را زده است و تصريح می‏كند كه انسان نوع واحد نيست ، هر فردی از انسان يك نوع است بلكه هر فرد در هر آنی داخل در يك نوع است ، و اگر ما انسان را نوع اين افراد می‏دانيم‏ اين در واقع جنس است برای اين انواع ، نه نوع . اين سومين مطلبی است‏ كه مرحوم آخوند ذكر كرده ولی نه در اينجا بلكه در جای ديگر
مطلب سومی كه اينجا ذكر می‏كند اين است كه : آيا شی‏ء در حال حركت‏ باقی است يا باقی نيست ؟ واحد است يا كثير ؟ بالقوه است يا بالفعل ؟ می‏گويد چون قبلا گفتيم كه حركت دو اعتبار دارد ، اعتبار قطع و اعتبار توسط ، به اعتبار قطع يك امر ممتد متصرم متجددالوجودی است كه آنا فانا موجود و زايل می‏شود ، به اعتبار توسط يك امر بسيط آنی الحدوث و مستمرالبقاء است و چون مقوله با حركت يكی است در مقوله ای هم كه حركت‏ واقع می‏شود هر دو اعتبار می‏آيد ، اعتبار قطع و توسط ، ولی گفتيم حركت‏ قطعی و توسطی دو امر جدا نيستند بلكه دو اعتبار از يك شی‏ء واحد هستند
پس لازمه حرف ايشان اين است كه اگر شی‏ء مثلا حركت می‏كند در " كيف‏ " اگر از ما بپرسند آيا آن ، يك شی‏ء واحدی است از اول تا به آخر ؟ می‏توانيم بگوييم آری و هم بگوييم نه ! امر واحدی كه از اول تا به آخر مستمر باشد نيست ، بلكه امر واحد ممتدی است كه دائما مراتبش موجود و فانی می‏شوند ، اگر بگوييم يك امر باقی مستمری در طبيعت داريم درست‏ گفتيم و اگر هم بگوييم هيچ امر باقی و ثابتی نداريم درست گفتيم ، چون‏ قبلا گفتيم كه آن امر باقی همان كلی طبيعی است كه از مراتب اين امر متجدد انتزاع می‏شود و ما خودمان گفتيم كه مرحوم آخوند در نهايت امر اين‏ را يك امر مجازی می‏داند
مرحوم آخوند می‏گويد : ما اعجب امرالحركة فی الوجود . گوئی امور متناقص در مورد حركت صادق است ، اگر بگوييم موجود است راست گفتيم و اگر بگوييم معدوم است راست گفتيم ، بگوييم باقی است راست است بگوييم‏ زايل است راست گفتيم ، بگوييم واحد است راست است بگوييم كثير است‏ راست گفتيم . چون همه اين ها متناقض نيست ، بلكه نوعی واحد است كه با نوعی كثرت مغايرت ندارد ، كثيری است در عين وحدت ، مستمری است در عين سيلان و زوال بالقوه ای است در عين فعليت ، موجودی است در عين‏ معدوميت ، پس چقدر عجيب و شگفت است
بعد می‏گويد عجيب تر اينكه ما خودمان مصداق اين امر عجيب و شگفت‏ هستيم ، باقی و زايل هستيم ، واحد و كثير ، بالقوه و بالفعل موجود و معدوم هستيم
مرحوم آخوند كه از اين سه امر فارغ می‏شود می‏گويد حالا بحث را دنبال‏ می‏كنيم در حركت در جوهر ، ظاهر عبارت اين است كه می‏خواهد وارد براهين‏ حركت در جوهر بشود ولی اينطور نيست . براهين حركت در جوهر يكی همان‏ ربط متغير به ثابت بود كه گفتيم و بقيه اش را هم بعدا ذكر می‏كنند
مقصودش اين است كه اشكالات حركت جوهريه را رفع می‏كنيم ، آنچه كه تا بحال در اين فصل بيان شد مقدمه ای بود برای رفع اشكالات از حركت جوهريه‏
می‏گويد : بنابر آنچه كه مطلب را در اشتدادهای عرضی ذكر كرديم و گفتيم‏ در آنجا انواع بلانهاية بالقوه است و امر بالفعلی وجود دارد كه وجود است‏ و گفتيم در اشتدادهای عرضی دائما انقلاب ذات صورت می‏گيرد ، پس تحليل‏ دقيق و صحيح ما از حركات اشتدادی جاده حركت جوهريه را كوبيد چون در حركات جوهريه ما به دو چيز نياز داريم : يكی محال نبودن انواع غير متناهی و ديگری محال نبودن انقلاب ذاتی ، و با بررسی های سابق اين سنگها را از سر راه حركت جوهری برداشتيم ، و اثبات كرديم كه در آنجا هم انواع‏ غيرمتناهی بالقوه است نه بالفعل و منشأ انتزاعشان هم وجود است نه موضوع‏ كه شيخ و اينها خيال كردند و ديگر اينكه گفتيم در حركات اشتدادی عرضی‏ دائما انقلاب ذات هست بعد نقل می‏كند عبارت شيخ را در مورد محال بودن‏ حركت در جوهر

برهان شيخ بر امتناع حركت جوهر

شيخ گفته است : اگر بخواهد حركت در جوهر صورت بگيرد ، سؤال می‏كنيم‏ اين جسم كه در جوهر حركت می‏كند اكنون دارای نوعی هست يا نه ؟ می‏گوييم‏ هست . می‏گويد اگر حركت در جوهر پيدا بكند آيا آن نوع باقی است يا باقی‏ نيست ؟ اگر بگوييد باقی است آيا آنچه كه بعد پيدا می‏شود نوع ديگری است‏ يا تنها يك سلسله عوارض برای او پيدا شده است ؟ اگر نوع ديگری‏ است ، پس نوع اول زايل شد و باقی نيست و اگر نوع اول باقی است و معنای اشتداد اين است كه تنها يك سلسله امور ديگر غير از آنچه به ذات‏ شی‏ء مربوط می‏شود به آن اضافه می‏شود ، پس اشتداد پيدا نكرده اشتداد به‏ اين است كه مابه الامتياز عين مابه الاشتراك باشد ، اگر بنا شود نوع باقی‏ باشد و آنچه كه اضافه شده خارج از حقيقت نوع باشد ، پس اشتداد پيدا نشده و اگر بگوييد نوع از اول زايل شد ، می گويد پس باز هم اشتداد نيست‏ ، چيزی معدوم شده و چيز ديگری پيدا شده
سپس خود شيخ به خودش اشكال كرده و دفع اشكال مقدر كرده است و آن‏ اينكه : چه فرق است ميان حركت در جوهر و ساير حركات اشتداديه ؟ شما چطور اين حرف را در حركت در كيف نمی گوييد كه اگر حركت اشتدادی در كيف واقع شد لازم می‏آيد اين حركت در كيف نباشد بلكه حدوث های متوالی‏ متعاقب انواع كيف باشد كه در كنار يكديگر قرار گرفته اند
جواب می‏دهد : فرق در اين جهت است كه در حركت های اشتداديه ديگر ، مانند حركت در كيف ، يك موضوع دارند كه آن موضوع جوهر است ، و چون‏ چنين موضوعی دارند لازم نيست كه اين انواع بالفعل باشند تا اين اشكالات‏ به وجود بيايد ، اين اشكال از آنجا پيش آمد كه در حركت در جوهر ، لازم‏ بود كه انواع بالفعل باشند نه بالقوه ، و وقتی انواع بالفعل باشند ، هر دو اشكال لازم می‏آيد : يكی تنالی انواع و ديگری محصور شدن غيرمتناهی در بين حاصرين ( البته شيخ بصورت دو اشكال نگفته ما بصورت دو اشكال‏ می‏گوييم ) ولی در حركات در اعراض لازم نيست انواع بالفعل باشند ، بلكه‏ در اينجا انواع بالقوه است لذا هيچ كدام از دو اشكال پيش نمی آيد
سؤال : چرا در جوهر لازم می‏آيد انواع بالفعل باشند و در عرض ها لازم‏ نيست انواع بالفعل باشند بلكه بالقوه اند
پاسخ : البته اين بيان شيخ نيست بلكه ما به كمك حواشی مانند مرحوم‏ جلوه مطلب را بيان می‏كنيم ، ملاك فرق اين است كه هر حركتی نيازمند است‏ به موضوعی كه بالفعل و ثابت باشد ( 1 )
می‏گويد : اين از آن جهت است كه ما ثابت كرديم هر حركتی نيازمند به‏ موضوع ثابت و بالفعل است . در حركات عرضيه موضوع غير از مافيه الحركه‏ است ، موضوع جسم است . مافيه الحركه مقوله است ، يعنی جسم كه جوهر است در مقوله " أين " يا " كيف " حركت می‏كند ، آنجا مانعی ندارد موضوع امر بالفعل باشد ، مافيه الحركه امر بالقوه باشد . ولی در حركت در جوهر ديگر موضوعی نداريم و در اينجا مابه الحركه و مافيه الحركه ، يعنی‏ موضوع و مقوله هر دو يك چيز است ، لذا آن مقوله كه حركت در آن واقع‏ می‏شود از آن نظر كه موضوع حركت است و موضوع بايد بالفعل باشد ، آنهم‏ بايد بالفعل باشد ، اين است كه در حركت در جوهر لازم می‏آيد كه مافيه‏ الحركه كه همان جوهر است ، از نظر اينكه موضوع هم هست بالفعل باشد ، و لازمه آن اين است كه انواع بالفعل باشند و بالفعل بودن انواع يعنی تتالی‏ انواع كه باطل است
اضافه بر اين لازمه اش اين است كه غيرمتناهی محصور بين حاصرين باشد ، ولی در حركات عرضيه چنين چيزی لازم نمی آيد ، چون آنجا موضوع غير از مافيه الحركه است
اين است اشكال شيخ در اينجا ، البته بيانش با آنچه گفته شد فرق دارد ولی اگر مطلب را درست بشكافيم سر از اينجا درمی‏آورد

ايراد مرحوم آخوند به برهان شيخ

مرحوم آخوند به شيخ جواب می‏دهد كه : شما در اين بيانتان ميان دو چيز خلط كرديد ، ميان وجود و ماهيت از يكطرف ، و مابالفعل و مابالقوه از طرف

پاورقی : 1 - اگر يادتان باشد در فصل 18 اين موضوع را بحث كرديم و در فصل 19 مرحوم آخوند حرف خودش را كه مخالف با حرف قوم در فصل 18 بود بيان كرد

ديگر ، سؤالتان اين بود كه آيا نوع جوهر در وسط اشتداد باقی است يا نه ؟ ما جواب می دهيم مقصودتان از باقی است ، چيست ؟ مقصود اين است كه‏ ماهيتش باقی است يا مقصود اين است كه وجودش باقی است ؟ اگر مقصود اين است كه اين وجود عينا وجود اول است ، می‏گوييم آری وجود باقی است ، باقی است به معنای اينكه وحدتش وحدت حقيقی‏اش محفوظ است‏ ، چرا ؟ چون وجود يك وجود واحد مستمر است ، ( بنابر حركت توسطی يك‏ وجود واحد مستمر است و بنا بر حركت قطعی وجود متصل ممتد است ، و وجود متصل ممتد به يك اعتبار باقی است ، يعنی همانی كه شروع شده است همان‏ است كه ادامه دارد و اتصال دارد ) . پس اگر مقصود اين است كه اين وجود مشتد همان وجودی است كه شروع شده وحدت وجود است يا كثرت وجود ؟ می‏گوييم وجود واحد است
و اما اگر مقصود شما ماهيت و ذات باشد ، می‏گوييم : ما ثابت كرديم كه‏ در هر حركت اشتدادی انقلاب ذات صورت می‏گيرد ، يعنی در عين اينكه وجود واحد است در هر آنی دارای ماهيتی است . پس لايبقی نوع
بنابراين ، سؤال شما كه آيا در وسط اشتداد نوع باقی است يا نه ، جوابش اين است كه از نظر وجود همان است و از نظر ماهيت نه آنست
در عين حالی كه در مطلب دوم گفتيم تبدل ذات صورت می‏گيرد ، در مطلب‏ سوم گفتيم يك شی‏ء واحد است كه من اوله الی آخره باقی است ، هم تبدل‏ ذات شده است ، هم شی‏ء واحدی است كه باقی است ، يعنی وجود واحد متصل‏ ممتد است و وحدتش محفوظ است ، و در ماهيت هيچ وحدتی محفوظ نيست ، از اينجا معلوم می‏شود سه مطلبی كه مرحوم آخوند ذكر كرد ، و سه نتيجه ای كه‏ از حركات اشتدادی گرفت ، ( اصالت وجود ، انقلاب ذات ، و جامعيت‏ اضداد ) ، دو تای اخيرش از اصل اولی استنباط می‏شود ، يعنی اصالت وجود است كه به ما اين امكان را می‏دهد كه انقلاب و تبدل ذات را در حركات‏ اشتدادی بپذيريم و جامعيت اضداد را هم درباب حركت بتوانيم تعقل بكنيم
داريم و آن ماده است
در فصل 18 ثابت كرديم كه موضوع حركت بايد امری باشد نه بالفعل محض و نه بالقوه محض ، بلكه مركب از مما بالقوه و مما بالفعل ، يعنی جسم [ و نه چيز ديگر ] در باب حركات در اعراض اين اصل يعنی موضوع بودن جسم‏ بلااشكال است ولی درباب حركت در جوهر نمی توانيم بگوييم موضوع جسم است‏ چون مفروض اين است كه حركت در خود جسم است
در اينجا مرحوم آخوند می‏فرمايند موضوع حركت ماده است ، آيا اين‏ مخالف با حرف آنجا [ فصل 18 ] نيست ؟ چون در آنجا گفتيم موضوع حركت‏ نمی تواند امر بالفعل محض باشد و اينجا اگر بگوييم موضوع حركت ماده‏ يعنی هيولای اولی است ، هيولای اولی بالقوه محض است ، و همانجا گفتيم كه‏ هيولای اولی حكمی ندارد ؟ در اينجا مقصود مرحوم آخوند از ماده ، هيولای محض نيست ، بلكه هيولای‏ مع صورش ما است ، يعنی مافيه الحركه صور جوهريه است ، يعنی صور جوهريه‏ باعتباری مافيه الحركه هستند و باعتباری با هيولی موضوع هستند . به اين‏ معنی كه هيولی آنا فانا صورتهايش تغيير می‏كند ، چون يك صورت واحد متصل‏ است كه اين صورت واحد متصل تحليل می‏شود به صورتهای غيرمتناهی ، پس " هيولی فی كل آن مع صورش " . پس ما يك امر ثابت باقی داريم و آن " هيولی مع صورش ما " است ، يعنی من اول الحركه الی آخر ، هيولی مع صورش ما ثابت و باقی است
در واقع اين صورش مائی كه مرحوم آخوند در اينجا می‏گويد منطبق است بر حركت توسطيه ای كه قبلا گفته بود . قبلا گفتيم حركت در هر مقوله ای كه‏ صورت بگيرد ، فرق حركت با آن مقوله فرق اعتباری است ، حركت در خارج‏ عين آن مقوله است ، اگر ما بگوييم حركت قطعی وجود دارد و حركت قطعی‏ يك امر ممتد متصل است ، برای آن مقوله هم بايد وجود ممتد متصل قائل‏ باشيم ، ولی در بعضی از كلمات مرحوم آخوند آمده است كه : ( 1 ) آنچه كه باقی‏ است خود ماهيت است ، و اين خيلی عجيب است . چون مرحوم آخوند قائل به‏ تبدل ذات است ، مگر اينكه مقصودش از ماهيت ، ماهيت جنسی باشد نه‏ ماهيت نوعی ،

پاورقی : 1 - در " شواهدالربوبية " اين حرف را زده است و مرحوم حاجی هم در حاشيه نقل كرده است

يعنی همان جنس الاجناس ، يعنی خود مقوله را در نظر بگيرد . و بعد هم‏ گيرم كه ما بگوييم ماهيت باقی است ، ماهيت كه امر اعتباری است و از آن كاری برنمی آيد كه بتواند حافظ وحدت باشد
در بعضی كلمات ديگر مرحوم آخوند آمده است كه حافظ وحدت مراتب در حركت جوهری ، امر مفارق و مجرد است ، اين هم يك حرف سوم
يك حرف ديگری هم مرحوم آخوند در اين مورد دارد و آن اينكه : اساسا ما نياز به موضوعی غير از خود جوهر نداريم . در حركات عرضيه اگر نياز به‏ موضوع داشتيم برای اين جهت بود كه آنها خودشان عرضند و نياز به موضوع‏ دارند به خلاف جوهر . به عبارت ديگر : نياز به موضوع برای اين است كه‏ حافظ وحدت مراتب حركت باشد ، نفس‏صور جوهريه خودشان وحدت دارند و همان مافيه‏الحركه كه وحدت دارد من اوله اولی آخره خودش حافظ وحدت‏ خودش است و نيازی به موضوع نداريم
آقای طباطبائی در حاشيه همين را اساس اشكال بر مرحوم آخوند قرار داده‏ اند كه چرا شما اصرار داريد برای اثبات موضوع در حركت جوهريه ، قدما كه‏ موضوع را برای حركت لازم می‏دانستند برای اين بود كه آنها فقط به حركت در اعراض قائل بودند و لذا می‏گفتند موضوع لازم است اما حركت در جوهر كه‏ نيازی به موضوع ندارد ، و دليلی نداريم كه حركت از آن جهت كه حركت‏ است نيازمند به موضوع باشد . لذا تلاش برای اثبات موضوع در حركت جوهری‏ تلاش بيجائی است . پس اين اشكال [ عدم موضوع ] در حركت جوهری من رأسه‏ وارد نيست
در اينجا چند بحث هست : يكی اينكه آيا كلمات مرحوم آخوند در مورد موضوع حركات جوهری واقعا متخالفند يا قابل جمع هستند و همه بيانات در طول يكديگر قرار می‏گيرند نه‏ در عرض يكديگر . مرحوم آقا علی مدرس در " بدايع‏الحكم " مدعی می‏شود كه‏ ميان بيانات مرحوم آخوند تخالف نيست يعنی همه آن چيزهائی را كه گفته‏ است با هم قابل جمعند و در طول يكديگرند نه در عرض يكديگر . چون اين‏ مسأله مجددا مطرح می‏شود ، بيان ايشان را با بيانی كه خودمان داريم بعدا ذكر می‏كنيم ، فقط يك نكته را اينجا ذكر می‏كنيم و آن اينكه :

جهت نياز حركت جوهری به موضوع حدوث آن است

بيان آقای طباطبائی شايد در اينجا تمام نباشد برای اينكه : اگر يادتان‏ باشد ما در فصل 18 راجع به اينكه چرا حركت نيازمند به موضوع است بحث‏ كرديم و گفتيم اين " چرا " را خيلی بطور واضح بيان نكردند ، ولی سه وجه‏ برای آن می‏شود ذكر كرد : يك وجه كه وجه ضعيفی است اين است كه حركت خودش عرض است و لذا نيازمند به موضوع است ، اين وجه از نظر محققين مردود است
دوم اينكه حركت چون در مقولاتی صورت می‏گيرد كه آن مقولات عرض هستند و نياز به موضوع دارند ، پس حركت هم نياز به موضوع دارد چون حركت و مقوله ( مافيه الحركه ) متحد هستند . طبق اين بيان اگر حركت در جوهر باشد ديگر نياز به موضوع ندارد و بيان آقای طباطبائی ناظر به اين وجه‏ است
ولی در آنجا گفتيم ممكن است وجه ديگری در كار باشد و آن اينكه : حركت‏ از آن جهت كه " كمال اول " است خودش قابل می‏خواهد چون حركت كمال‏ اول است ، فعليتی است كه اين فعليت يك امر قابلی می‏خواهد كه حركت را قبول بكند . به تعبيری كه آنجا گفتيم حركت خودش حادث است بلكه عين‏ حدوث است ، و گفتيم كل حادث مسبوق بقوش و مادش تحملها ، پس نياز به‏ موضوع از اين جهت نيست كه عرض است و نياز به موضوع دارد يا در مقوله‏ های عرضی است ، بلكه به جهت اين است كه خود حركت حادث است و هر حادثی مسبوق به قوه و ماده حامل قوه است . اين موضوع غير از موضوعی است‏ كه در باب اعراض می‏گوييم . مقصود از آنچه درباب عرض و جوهر می‏گوييم ، محل مستغنی‏ است ولی مقصود از موضوع كه در اينجا می‏گوييم قابل است كه مركب از ممابالفعل و مما بالقوه باشد
پس حركت در جوهر هم نيازمند به موضوع است چون مفروض اين است كه‏ آنجا هم حادث بلكه عين حدوث است . لذا تلاش مرحوم آخوند در اينجا بی‏ وجه نيست ، چون می خواهد برای حركت در جوهر كه حادث است ماده درست‏ بكند
اكنون بايد بپردازيم به اين بحث كه : بيانی كه در اينجا دارد و می‏گويد موضوع حركت هيولی مع صورش ما است با بيانی كه در فصل ( 19 ) داشت و گفت : در حركت جوهريه فاعل و قابل يكی است ، تخالف دارد يا ندارد
اگر توانستيم تخالف بين اين دو بيان را از ميان برداريم تخالف ميان‏ اينها و بين اينكه گفته موضوع ماهيت است و بين آنچه كه گفته حافظ وحدت‏ موجود مفارق است ، به سهولت رفع می‏شد

فصل ( 24 ) بررسی وقوع حركت در پنج مقوله أين ، وضع ، كم ، كيف و

جوهر ( 5 )

پاسخ به اشكالات وقوع حركت در جوهريه

بحث درباره اشكالاتی است كه شيخ و ديگران بر حركت در جوهر وارد كرده‏ اند ، گفتيم يكی از اشكالات ، اشكال بقاء موضوع است ، كه در جوهر ، بحسب ظاهر ، موضوعی برای حركت باقی نيست . گفتيم مرحوم آخوند در اينجا بنای سخنشان بر قبول نياز هر حركت به موضوع باقی است و می‏گويد موضوع در اينجا برخلاف زعم شما باقی است ، و موضوع ماده است ، چون در حركت‏ جوهريه حركت در صور جوهريه واقع می‏شود و وقتی می‏گوييم " مافيه الحركه‏ " جوهر است ، مقصود صور جوهريه است ، و اما ماده كه قوه محض هست كه‏ اساسا خودش مستقلا حكمی ندارد ، و در احكام مختلف تابع صور است ، موضوع‏ حركت در جوهر است
اگر اشكال شود ماده به اين معنی كه هيچ حكمی ندارد ، چگونه می‏تواند موضوع واقع شود ، جوابش اين است كه مقصود ماده صرف نيست بلكه ماده مع‏ صورش ما موضوع است . در اينجا اين سؤال پيش می‏آيد كه حركت طبق فرض در صور انجام می‏گيرد و چنانچه موضوع حركت ماده مع صورش ما باشد آيا معنايش اين است كه كل موضوع حركت است و جزء مافيه الحركه ؟ جواب اين‏ است كه ماده مع صورش ما موضوع است و صور خاصه مافيه الحركه ، صورش ما ، يعنی صورت مبهم و كلی ، صورتی كه درش خصوصيات صور نيست ، مافيه‏ الحركه صور خاصه است ، پس ماده مع صورش ما ، حركت می‏كند در صور خاصه
اين صورش ما ، همان است كه آنرا در حركت توسطيه معنی كرديم ، در باب‏ حركت توسطيه مطلب را اينجور بيان كرديم كه فرق ميان حركت توسطيه و حركت قطعيه در چيست ؟ حركت قطعی كه يك امر واحد ممتد متصل است ، چون‏ از مقوله حركت است و از ممتدات است ، دارای اين خصلت است كه‏ همچنانكه كلشان مصداق يك ماهيت است ، هر جزئشان هم مصداق همان ماهيت‏ است ، برخلاف كل های ديگر كه كل اگر مصداق ماهيتی باشد جزء لازم نيست‏ مصداق همان ماهيت باشد ، مثل انسان و دست او . در مثل حركت ، با پيدايش حركت حركة ما وجود پيدا كرده ، در اينجا گواينكه مراتب حركت‏ حادث و فانی می‏شوند ولی اين كل حركت ، از همان آن اول در ضمن همين‏ افراد متدرج كه علی الاتصال حادث وفانی می‏شوند وجود دارد . البته افراد بالقوه هستند ولی يك وجود واحد متصل بالفعل است كه همان حركت قطعی‏ باشد ، حركت با مقوله ای كه درش واقع می‏شود يكی است نه دو تا . پس‏ همانطور كه يك حركة ما من اول الامر الی آخر الامر داريم كه نامش حركت‏ توسطی است ، يك صورش ما هم من اول الامر الی آخر الامر داريم ، در حركت‏ جوهريه ، ماده و صورش ما ( كه در هر آنی با مرتبه ای از صورت متحد است‏ ) موضوع حركت در صور خاصه است

جواب نقضی مرحوم آخوند درباب موضوع حركت جوهريه

مرحوم آخوند با مخالفين حركت جوهريه جدل می‏كند و از اقوال خودشان شاهد می آورد و می‏گويد : شما نبايد از " صورش ما " كه ما در اينجا می‏گوييم‏ وحشت داشته باشيد ، چون خودتان همين را بلكه بالاترش را در كون و فساد گفته ايد ، و بلكه آنچه می‏گوييد به درجاتی مشكل تر است از آنچه كه ما درباب حركت جوهريه می‏گوييم
امثال شيخ كه منكر حركت در جوهر هستند قائل به كون و فسادند ، يعنی‏ می‏گويند يك صورت فاسد می‏شود و صورت ديگر كائن می‏شود نه اينكه اين‏ صورتها به يكديگر وصلند ، يعنی يك واحد را تشكيل می‏دهند تا بشود حركت ، بلكه صورتی معدوم می‏شود و صورت ديگر حادث می‏گردد . اينجا يك سؤال از قديم برای فلاسفه مطرح بوده است ، كه آيا ماده واحد است يا كثير ؟ گفتند ماده در ذات خودش نه واحد است و نه كثير ، در وحدت و كثرت تابع‏ صورت خودش است . مثلا آب كه طبق نظر قدما تبديل به هوا و يا هوا تبديل‏ به آب می‏شود ، اين آب مركب است از صورت مائيه و ماده ای ، اين صورت‏ زائل می‏شود و صورت جديدی می‏آيد كه صورت هوائيه باشد ، ماده‏ای در اينجا هست كه قبلا صورت مائيه داشت و فعلا صورت هوائيه . اين ماده در ذات‏ خودش نه واحد است و نه كثير ، بلكه تابع وحدت و كثرت صورت است
در اينجا اين سؤال پيش می‏آيد كه اين ماده كه متعاقبا دو صورت را پذيرفته است ، يك ماده است يا دو تا ؟ می‏گويند يكی ، می‏گوييم وحدتش‏ را از كدام صورت دارد ؟ می‏گويند از يك واحد بالعموم . اين بايد با يك‏ صورتی باشد چه اين و چه آن ، وحدت ماده مستحفظ است به دو چيز ، يكی‏ واحد بالعدد كه مقصودشان مفارق و عقل مجرد است كه ماده را ايجاد كرده‏ است و يك واحد بالعموم كه مقصودشان صوری است كه متبادل می‏شود بر ماده‏ . پس شما در آنجا خودتان قائل هستيد به اينكه حافظ وحدت ماده ، صورت‏ است . می‏گوييم كدام صورت ؟ می‏گويند واحد لاعلی التعيين ، البته به اين‏ تعبير نمی گويند ، می‏گويند واحد بالعموم ، مثال خيمه و عمود را ذكر می‏ كنند كه عمود لاعلی التعيين برای برپا بودن آن كافی است و خصوصيت عمودها دخالت ندارد ، ماده هم اينجور است ، نياز به صورش ما دارد بدون اينكه خصوصيات صور مورد نياز باشد
منتهی شما صورش ماها را متبادل می‏دانيد ، درست مثل عمودهای خيمه كه‏ متبادل بودند و يكی پس از ديگری می‏آمدند ، ولی ما كه قائل به حركت در جوهر هستيم ، حتی زوال به معنای اينكه بين صورتها حدی باشد قائل نيستيم و معتقديم كه بين صورتها اتصال و وحدت برقرار است و تعددشان بالاعتبار است . پس تشخص ماده به صورش مائی است كه اين صورش ما در ضمن يك‏ صورت واحد متصل به يك اعتبار ، و در ضمن صور متعدده ای كه تعددشان‏ بالقوه است می‏باشد ، اگر اين باشد اسهل است و اقرب به قبول عقل است‏ از آنچه خودتان می‏گوييد كه ماده در ضمن صورش مائی موجود است كه اين صورش ما عبارت است از صورتی از ميان صورتهائی كه يكی بايد برود و ديگری‏ جايش را بگيرد . شما در آنجا می‏گوييد العقل لاينقبض كه هيولی وحدتش و تشخيص به صورش مای متبادله محفوظ باشد ، بطريق اولی العقل لاينقبض از اينكه هيولی وحدتش و تشخصش به تبع صورش مائی باشد كه اين صورش ما هم در بين صور متصله ای است كه تعددشان هم بالقوه است . پس ايشان در اينجا قبول كرد كه در حركت جوهريه نيز موضوع هست و موضوع ماده مع صورش ما است . بحث ما در اين جهت بود كه حكمای بعد از مرحوم آخوند متوجه اين جهت شدند كه حرف مرحوم آخوند درباب بقاء موضوع‏ درباب حركت جوهريه متخالف است
در يك جا می‏گويد اصلا در حركت جوهری موضوع لازم نيست [ برای نمونه‏ عبارت اسفار ص 62 سطر 6 " فما ذكر فی الفصل السابق " تا مقداری از ص‏ 62 را خواندند ] در اينجا مرحوم آخوند تصريح می‏كند كه آنچه در فصل سابق‏ گفتيم كه حركت نيازمند بموضوع ثابت است ، و آن موضوع ثابت هم بايد مركب مما بالقوه و مما بالفعل باشد ، اين در غير حركت جوهريه صادق است‏ ، در حركت جوهريه نه بموضوع ثابت نيازمند هستيم ، و نه به مما بالقوه و مما بالفعل ، بلكه طبيعت ثباتش عين تجددش است و در ثباتش و وحدتش‏ نيازی به چيزی ندارد . پس در اين فصل ايشان اينجور می‏گويد
در بعضی جاهای ديگر می‏گويد ، موضوع در حركتهای جوهری ماهيت است ، و در بعضی جاهای ديگر می‏گويد چيزی كه كار موضوع را در حافظ وحدت بودن بكند ، داريم كه مفارق و مجرد است . البته نمی خواهد بگويد آن موضوع است ، بلكه كار موضوع را انجام می‏دهد و حفظ می‏كند وحدت مراتب حركت را
پس بيان مرحوم آخوند در باب موضوع حركت جوهريه متخالف است . حكما كوشش كردند برای اينكه ببينند حرفهای ايشان واقعا متخالف است يا همه‏ به يك چيز برمی‏گردد

جمع اقوال مختلف درباب موضوع حركت جوهريه

مقداری از بحثی را كه قبلا كرديم باز تكرار می‏كنيم . چون يك قسمت از آن احتياج به تكميل دارد و آن اينكه نياز به موضوع برای چيست ؟ يك وجه‏ اينكه حركت حادث است و نياز به استعداد قبلی و ماده حامل استعداد دارد ، و فرق نمی كند چه حركت در جوهر باشد يا غير جوهر ، ما چاره ای نداريم‏ غير از اينكه ماده ای ، يك ماده قابل وجود داشته باشد ، و چون به تنهائی‏ نمی تواند وجود داشته باشد ، ناچار بايد ماده و صورتی در كار باشد كه اين‏ ماده و صورت حركت را قبول بكند ، ولو حركت حركت جوهريه باشد ، و گفتيم در مسأله نياز حركت به موضوع نظر مرحوم آخوند بيشتر به اين مطلب‏ است
وجه ديگر در مسأله موضوع حركت ، مسأله حافظ وحدت است ، يعنی حركت‏ از آن جهت نياز به موضوع دارد كه بدون آن وحدتش حفظ نمی شود ، ولی‏ مسأله " حافظ وحدت " بنابر اصالت الوجود يكسره حل شده است ، قدما واقعا اينجور می‏گفتند كه اگر حركت در مقوله ای صورت بگيرد ، مخصوصا اگر حركت اشتدادی باشد ، آن مقوله دارای انواع بالقوه است ، اين انواع‏ بالقوه نيازمند به يك حافظ وحدتی هستند . اين موضوع است كه دائما از نوعی به نوع ديگر خارج می‏شود ، و همان موضوع ملاك وحدت اين انواع بالقوه است
مرحوم آخوند روی فلسفه خودش ثابت كرد كه وجود خود آن مقوله ملاك‏ وحدتش است نه موضوع . پس اگر ما ملاك نياز به موضوع را مسأله حافظ وحدت بدانيم ، طبق نظر مرحوم آخوند در حركت جوهريه نيازمند موضوع‏ نيستيم همچنانكه با اين ملاك در حركتهای عرضی هم نيازمند بموضوع نيستيم
مرحوم آخوند كه در اينجا اصرار دارد ماده مع صورش ما را موضوع باقی‏ بداند ، قطعا روی همان جهتی است كه ذكر شد [ يعنی حدوث حركت و نياز به‏ قابل ]
به اين بيان هر مرتبه ای از مراتب حركت قابل است برای مراتب ديگر ، حركت تركيبی است از فعليت و قوه ، تركيبی است از قابليت و مقبوليت‏ ، درباب حركت عرضيه قابل جسم بود و مقبول عرض ، ولی در باب حركت‏ جوهريه ، هر مرتبه ای قابل است و هر مرتبه ديگر مقبول ، يعنی هر مرتبه‏ ای ماده است مع صورش ما ، و مرتبه ديگر مقبول اينست و هكذا ولی چون‏ مراتب از هم منفصل نيستند لذا حركت سراسر قابليت است و سراسر مقبوليت ، سراسر موضوع است و سراسر مافيه الحركه ، پس موضوع ومافيه‏ الحركه يكی شد در عين حال واقعا موضوع داريم ، يعنی اين چنين نيست كه ما درباب حركت در جوهر قابل و ماده قابله نداريم . منتهی مرحوم آخوند يك‏ نوع اصراری دارد روی مسأله حركت توسطيه كه فرض بكند ما يك امر باقی من‏ اول الامر الی آخرالامر داريم ، اينرا گفتيم خود ايشان در يك فصل آينده در ربط حادث به قديم ، نظر دقيق‏تر خودش را بيان كرده و انكار كرده حركت‏ توسطی را گفته آنچه كه شما می‏خواهيد اثبات بكنيد كه هر جا كه حركت قطعی‏ هست حركت توسطی هم هست و آن حركت توسطی عبارت است از كليی كه آن‏ كلی در ضمن همه مراتب استمرار دارد ، اين يك امر انتزاعی است . حرف‏ مرحوم آخوند اين حرف است ولی در اينجا هنوز درگير حركت توسطی است و در اينجا می‏خواهد بگويد در حركت جوهريه همه مراتب هم موضوع است و هم مافيه الحركه و به تعبير خودش فعل و قبول اينجا يكی است ، يعنی فرقشان تحليلی است . بخلاف‏ حركت در عرض كه اختلاف قابل و مقبول واقعی است . پس بنابراين حرف مرحوم آخوند كه می‏گويد حركت جوهريه موضوع می‏خواهد درست [ است ] . و اگر می‏گويد موضوع ماده است مع صورش ما ، به اعتبار آن حرفی [ است ] كه در حركت توسطيه گفته است و بالاخره خالی از نوعی‏ مجاز نيست . موضوع با مافيه الحركه فرقشان تحليلی است ، نه فرق واقعی و عينی ، يعنی مراتب حركت را اگر در نظر بگيريم ، تمام مراتب موضوع است‏ برای خودش ، اما باين معنی كه هر مرتبه قبل موضوع است برای مرتبه بعد ، تازه فرق اين مرتبه و آن مرتبه هم به تحليل عقل است . حرف مرحوم آخوند اين است و بنابراين تضادی و تناقضی هم بين حرفهايشان نيست
و اما قضيه ماهيت چيست كه ايشان گاهی می‏گويد موضوع حركت ماهيت است‏ ؟ مقصود ايشان اين است كه اگر چه ما قائل هستيم كه در باب حركات‏ اشتداديه تبدل ذات صورت می‏گيرد ، و انواع عوض می‏شوند ، ولی اجناس‏ خصوصا جنس عالی عوض نمی شوند . يعنی تبدل انواع يك حد محدودی دارد ، و تبدل انواع معنايش اين نيست كه اين نوع تبديل می‏شود به نوع ديگری كه‏ حتی در جنس الاجناس هم با هم شريك نيستند ، مثلا " كيف " متبدل به " كم " بشود يا جوهريت به كيف و نظاير آن ، نه ! يك اصل محفوظ كه همان‏ ماهيت جنسی و لااقل ماهيت مقوله باشد در اينجا محفوظ است . اينهم حرف‏ درستی است
می‏رويم سراغ اينكه ايشان موجود مفارق و عقل مجرد را در اينجا دخالت‏ داده است ، اين معنايش چيست ؟ موضوع مفارق در واقع در طول اين مطلب‏ است نه در عرض آن . ايشان مدعی است كه وحدت حركت به وجودش است چه‏ حركت عرضی چه حركت جوهری . ولی همين طور كه وجود عرض قائم به وجود جوهر است ، وحدت عرض هم قهرا قائم به وحدت جوهر است ، چون وحدتش‏ عين وجودش است ، باز همين جور كه وجود جوهر مادی قائم به عقل مجرد است قهرا وحدت‏ جوهر مادی هم تابع وحدت عقل مفارق است ، پس اين حرف در طول حرفهای‏ گذشته است نه در عرض آن ، از اين بگذريم

عجز شيخ از تشخيص موضوع در حركت كميه

بحثی دارند درباره حركت در " كم " ، درباب حركت در " كم " حكما دچار يك مشكل علمی هستند . بعضی از مسائل از نظر حسی واضح است ولی پای‏ تحليل فلسفی كه بميان می‏آيد به اشكال برخورد می‏كند ، يكی از حركات‏ محسوس ، حركت كمی است ، يعنی اينكه يك شی‏ء ابعادش تغيير كند لااقل از نظر قدما خيلی واضح بود ، هر چند از نظر امروزيها قدری مشكل شده است و رشد كند مثل گياه و حيوان ، يا آنچه كه قدما آنرا تخلخل و تكاثف‏ می‏ناميدند مثلا هوا در اثر تخلخل بر ابعادش افزوده شود يا بر اثر تكاثف‏ حجمش كم شود ، اين هم حركت كمی است
حكما در تصوير حركت كمی دچار اشكال هستند ، بعضی ها حركت كمی را انكار كردند . مثل شيخ اشراق و گفتند هر چه كه حركت كمی بنظر می‏آيد در واقع حركت كمی نيست هم چنانكه به حساب‏های امروز هم بعضی از حركات كمی‏ قدما را حركت كمی نمی دانند ، مثلا قدما جنين را متصل واحد می‏دانستند و می‏گفتند بر حجمش افزوده می‏شود ، ولی امروز كه مسأله سلولها پيدا شده و معلوم شده ازدياد حجم عبارت است از ازدياد سلول‏ها ، در واقع اين حركت‏ كمی نيست بلكه اضافه شدن شی‏ء از خارج است ، نه اضافه شدن بر ابعاد شی‏ء از درون خودش
شيخ الرئيس سخت دچار اشكال شده است و گفته ما حركات كمی نباتات و حيوانات را چگونه توجيه بكنيم ، و در جواب بعضی از شاگردهايش [ بهمنيار ] اظهار عجز كرده است و گفته من در كتاب " اصول المشرقيه " خوض عظيمی در اين مسأله كرده‏ام ( 1 )
مرحوم آخوند می‏گويد : شيخ در اينجا اظهار عجز كرده است ، و عجزش هم‏ برای اين است كه موضوع در حركت كمی را نمی توانسته بيان بكند كه چيست‏ ، و آن اشكالی كه در حركت كمی گرفتار بوده است عين اشكال در حركت‏ جوهريه است ، در تصور موضوع حركت جوهريه دچار اشكال بوده است قهرا در حركت كميه هم بايد گرفتار اشكال باشد ، و اما چرا ؟ حركت در " كم " با اينكه در عرض است ، و موضوع حركت در اعراض‏ جوهر است و مافيه‏الحركه عرض ، علی القاعده نمی بايست در اين حركت‏ اشكال باشد و مثلا بگويند : موضوع حركت در اينجا خود جسم است و مافيه‏الحركه كه كميت جسم . ولی در اينجا يك رازی هست كه آن راز شيخ را دچار اشكال كرده است و آن اينكه حركت كميه خيلی شبيه حركت جوهريه است‏ بلكه بعدا خواهيم گفت كه اصلا نوعی از حركت جوهريه است
مطلب اين است كه فلاسفه اگر چه كميت را عرضی برای جسم می‏دانند ولی‏ پس از تحليل دقيق رسيده‏اند به اينجا كه كميت عرضی تحليلی است نه عرض‏ عينی و خارجی . عرض عينی يعنی عرضی كه مستقل از معروضش در خارج وجودی‏ دارد و وجودشان دو تا است ولی حال در جوهر است ، كيف ، أين ، وضع ، همه اينجورند ، ولی كميت وجودی مستقل از وجود جسم ندارد ، كه در خارج‏ عارض بر جسم باشد بلكه كميت در خارج ، عين وجود جسم است . فرق بين جسم‏ كه جوهر است و كم كه عرض است فرق ذهنی و تحليلی است . مثل فرق مطلق و مقيد كه در خارج دو چيز نيستند و مطلق بدون هيچگونه تقيد در خارج وجود ندارد " تقيد جزء و قيد خارج " . اين است كه می‏گوييم عرض " كم " عرض تحليلی است و

پاورقی : 1 - اين كتاب اكنون در دست نيست جز مقدمه و قسمتی از منطق ، می‏گويند اگر اين كتاب باقی می‏ماند از همه كتابهای شيخ بهتر بود ، چون در مقدمه‏ اش می‏گويد در اين كتاب قصد دارم از ديگران پيروی نكنم و آزادانه آراء خودم را بگويم ، از بعضی كلمات مرحوم آخوند هم معلوم می‏شود كه قسمتهائی‏ از اين كتاب در دستش بوده است

عقلی است
پس در خارج لافرق بين الجسم والكم ، لافرق بين الجوهر و هذا العرض ، پس حركت در اين عرض حركت در خود جسم است و می‏شود حركت در جوهر
پس اينجا موضوع خود جسم است و مافيه الحركه نيز خود جسم ، اين است كه‏ حكما در تصور حركت كميه و اينكه موضوعش چيست گير كردند ، همان اشكال‏ حركت جوهريه در اينجا هم می‏آيد
مرحوم آخوند می‏گويد ولی با فرضی كه ما در حركت در جوهر كرديم گفتيم‏ ماده با صورش ما موضوع است و صور خاصه مافيه الحركه هستند در اينجا به‏ همان بيان اشكال حل می‏شود و برای حركت كميه می‏شود موضوع تصوير كرد

فصل ( 24 ) بررسی وقوع حركت در پنج مقوله اين ، وضع ، كم ، كيف و

جوهر ( 6 )

بحث جلسه گذشته در اين باره بود كه در حركت در جوهر حركت در ماده‏ است يا در صورت ؟ يا ماده وصورت ؟ متحرك چيست ؟ [ گفتند ] متحرك‏ ماده است و مافيه الحركه صورت . ولی ماده كه از نظر فلسفی حكم مستقل‏ ندارد و در احكام تابع صورت است . اينجاست كه مرحوم آخوند می‏گويد : متحرك ماده مع صورش ما و مافيه الحركه صورت است ، يا بهتر بگوييم صور بخصوصيتها ، و اين هر دو جوهر هستند . بعد ايشان گفتند اين مطلب اختصاص‏ به حركت جوهريه ندارد ، در حركات عرضيه هم همينطور است مثلا وقتی جسم‏ در " أين " حركت می‏كند موضوع " جسم مع اين ما " و مافيه الحركه‏ خصوصيات " ايون " است . آيا جسم كه حركت می‏كند بلا " أين " حركت‏ می‏كند يا كه جسم در مراتب " أين " حركت می‏كند ؟ هميشه متعلق به " أين ما " هست . پس " جسم مع أين ما " موضوع است و همچنين " كيف‏ " و " وضع " ، پس در حركات عرضيه هم موضوع جسم مطلق نيست
اين راه حلی است كه مرحوم آخوند ذكر می‏كند و البته خيلی دنباله دارد و مطلب از طرف خود ايشان و حكمای بعد از ايشان دنبال شده است كه بعدا ذكر خواهد شد
مرحوم آخوند بعد از راه حلی كه برای موضوع حركت جوهريه ذكر می‏كند مخصوصا اينكه اختصاص به حركت جوهريه ندارد و حركات عرضيه هم موضوعشان‏ مثلا " جسم و أين ما " است ، می‏گويد : از اينجا ضمنا راه حلی كه متاخرين در مورد حركت كميه گرفتارش هستند پيدا می شود . مقصودش از متأخرين ، حكمای اسلامی است ، چون قبلا اين‏ مسأله اصلا مطرح نبوده است . شيخ الرئيس درباب حركت در كم دچار مشكل‏ شده است كه در آنجا موضوع چيست ؟ حكما دو نوع يا دو فرد حركت و كميت قائل هستند يك نوع كه تخلخل و تكاثف می‏نامند ، يعنی يك نوع حركت كميه‏ای كه در جمادات هم وجود دارد و اختصاصی به نباتات و حيوانات ندارد ، و مقصودشان از تخلخل و تكاثف‏ اين است كه اجسام در طبيعتشان قابليت انقباض و انبساط هست هر چند كه‏ مصمد باشند نه اينكه خلاهای درونشان تبديل به ملا شود ، و يا ملا آن تبديل‏ به خلا گردد
نوع ديگر از حركت كميه همان نمو است كه در نباتات و حيوانات هست ، و نمو به وسيله تغذيه پيدا می‏شود ، يعنی ماده از خارج وارد می‏شود ، البته‏ نه اينكه ضميمه شود و ضم مقداری بمقداری باشد مثل اينكه انبار گندمی‏ داريم و در آن باز گندم بريزيم ، اينكه امر جدائی است . مقصود اين است‏ كه موجود زنده مانند نباتات و حيوانات كه قوه غاذيه دارند ، كار اين‏ قوه اين است كه يك ماده خارجی را می‏گيرد بعد تبديل می‏كند به ماده آماده‏ هضم در خود ، و هضم در خود اينست كه واقعا ضميمه آن شود نه اينكه مواد تازه در كنار مواد قبلی قرار گيرد بلكه تبديل می‏شود به همان شی‏ء متغذی ، به اين معنی كه اين ماده صورتش تغيير می‏كند و صورت آن را بخودش‏ می‏پذيرد ، پس به صورت ضميمه شدن نيست . بلكه با آن شی‏ء متصل واحد می‏شود ، اين معنای تغذيه است
حكما هم در توجيه حركت نموی و هم تخلخل و تكاثف ، دچار اشكال‏ شود ؟ بگوييم صورت ثابت است و مواد متحرك و متكثر ، يعنی اين صورت‏ نباتی اول حال در يك مقداری از ماده است بعد به وسيله تغذيه كه يك‏ مقدار ديگر ماده افزوده شد باز هم كه ماده افزوده شده است باز اين صورت‏ نباتی صورت يك مقدار ماده ديگر هم هست
اين نيز امر معقولی نيست ، هر صورتی حال در ماده خاص خودش است و هر ماده‏ای اختصاص دارد به صورتش ، امكان ندارد كه يك صورتی متعين در يك‏ ماده ای باشد بعد مثل اينكه بال خودش را گسترش دهد روی مقدار ديگری از ماده
بعد شيخ چند وجه ديگر بصورت احتمال نقل می‏كند كه از متن می‏خوانيم ولی‏ مطلب طبق بيان مرحوم آخوند حل شده است ، ما گفتيم در هر حركتی شی‏ء با فردی از مافيه الحركه موضوع است ، در اينجا هم همين حرف را می‏زنيم ، می‏گوييم آنچه كه موضوع است و در باب حركت كميه باقی است ، ماده است‏ مع صورش ما كه البته فرق صورت و مقدار در اينجا فرق اعتباری است ، و اين شقی است كه شيخ ذكر نكرده است ، بعد مرحوم آخوند يك مطلب ديگری‏ ذكر می‏كند كه در اينجا مختصر گفته است ولی در فصل بعد به تفصيل ذكر می‏كند آن مطلب مطلبی است كه در باب هيولای اولی بيان نموده است : يك‏ مسأله مشكلی در فلسفه مطرح است كه يك وقتی كه من تحقيق می‏كردم ، ميان‏ حرفهای مرحوم آخوند از جمله موارد معدودی كه به نظرم آمد نوعی تضاد و تناقض وجود دارد ، همين جا است

اثبات هيولا از طريق برهان فصل و وصل

فلاسفه در باب اثبات هيولای اولی براهينی اقامه می‏كنند كه يكی از آن‏ براهين برهان فصل و وصل است و آن برهان اين است كه : هر جسمی متصل واحد است و معتقدند كه وحدت اتصالی مساوی است با وحدت شخصی ، و معتقدند كه‏ اگر متصل واحدی را كه شخص واحد است به دو قسم منقسم بكنيم و فصل در آن‏ ايجاد بكنيم حس چنين می‏بيند كه اين دو قسم عين همان واحدی است كه قبلا به هم چسبيده بودند والان از هم جدا هستند و هويت آنها تغيير نكرده است‏ . فلاسفه مدعی هستند كه اينجور نيست و واقعا هويت آن دو تغيير كرده ، يعنی اين دوتای منفصل ، آن شی‏ء قبلی نيستند كه هر يك نيمی از آنرا تشكيل‏ می‏داده است ، بلكه اينها متشابه آن شی‏ء قبلی هستند ، و آن صورت قبلی‏ معدوم شده و دو صورت ديگر از نو به وجود آمده است . حالا اين برهان‏ درست يا نادرست است فعلا مطرح نيست بلكه نتيجه‏گيری خاصی منظور است كه‏ ذكر می‏شود
يك ايراد خيلی مهم بر اين برهان می‏توان وارد نمود و آن اين است كه : حكما می گويند وقتی فصل و وصل انجام گرفت آن جسم اولی مجموعی بود از ماده ای و صورتی ، با فصل صورتش معدوم شد ولی ماده اش معدوم نشد ، يعنی‏ می‏گوييم همان آب است كه به صورت دو آب درآمده است ، همان يك جسم‏ است كه به صورت دو جسم درآمده است ، البته نه اينكه همان صورت جسميه‏ باشد كه به صورت دو صورت جسميه درآمده باشد ، بلكه آن ماده ای كه قبلا دارای صورت جسميه ای بود ، همان ماده است كه صورت جسميه اش معدوم شده‏ است و الان دارای دو صورت جسميه است ، پس " اوئيت " و " هويت " آن به ماده اش است نه به صورتش يعنی آنی كه ميان دو حالت باقی است ، ماده است نه صورت ، صورت اول از بين رفت صورت ديگری به جای آن آمد ولی ماده همان ماده است ، اين عقيده حكما در باب برهان فصل و وصل

اشكال بر برهان فصل و وصل :

اشكال اين است كه : ماده كه از خودش تعينی ندارد تعينش به تعين‏ صورتها است ، وقتی صورت اول معدوم شد و صورت بعدی موجود شد ولو در يك‏ آن آيا ماده بلاصورت باقی می‏ماند ؟ ماده كه بلاصورت نمی تواند باشد ، ماده هميشه بايد صورت داشته باشد ، بين الصورتين دارای چه صورتی است ؟ اين مثل خيمه و عمود و آن مثل عاميانه است ، در عمود ما مانعی ندارد كه در يك لحظه هر دو با هم باشند بعد يكی از آن دو برداشته بشود و ديگری باقی بماند ، اين‏ خيمه حداقل به يك عمود احتياج دارد ، دو عمود كه برايش مانعی ندارد ، ماده كه چنين نيست و نمی تواند در يك آن دو صورت داشته باشد . پس‏ ماده كه هميشه بايد با يك صورت باشد با كدام صورت ؟ صورت اول كه‏ معدوم شده و صورت فعلی كه حادث شده ؟ در اينجا شيخ گفته ماده مع صورش ما محفوظ است و كوچكترين جزء زمان هم‏ فاصله بين دو صورت نمی شود ، يعنی تخلل زمان بين دو صورت نشده است
از همين جا مرحوم آخوند برهانی اقامه كرده است كه چنين چيزی محال است‏ كه بگوييم صورتی رفت و صورت ديگری آمد و در يك آن صورت گرفت ، اين‏ محال است و تا وحدت اتصاليه بين صورتها نباشد توجيه مطلب ممكن نيست ، و حتما بايد بين صورتها وحدتی باشد . آقای طباطبائی نيز در باب حركت‏ تمام تكيه‏اشان روی همين مطلب است . يعنی در ميان تمام براهين حركت‏ جوهريه برهانی كه بيش از همه نظر ايشان را گرفته است همين است كه محال‏ است صورتها متبادل بشوند ، بايد بين صورتها وحدت اتصالی باشد . اين يك‏ اشكال بر برهان فصل و وصل
يك اشكال ديگر اين است كه در مثل آب و امثال آن اشكال زيادی نيست ، در مثل موجودات زنده اشكال بيشتر است . اين مثال را خود مرحوم آخوند درباب ماهيت ، در مورد جنس و فصل ، ماده و صورت ذكر كرده است و آن‏ اينكه اگر ما يك درختی را قطع بكنيم ، چه پيدا می‏شود و چه معدوم می‏گردد ؟ صورت نوعيه كه معدوم می‏شود صورت جسميه چطور ؟ آيا معدوم می‏شود يا نمی‏ شود ؟ اينجاست كه يك نوع اضطرابی در كلمات مرحوم آخوند ديده می‏شود
در بعضی كلماتش می‏گويد هر دو صورت معدوم می‏شود كه قبول آن خيلی مشكل‏ است ، يعنی اگر درختی را ما می‏بريم خيال می‏كنيم اين جسم قطع شده همان‏ جسم درخت قبلی است ، چون همه چيزش مثل قبل است می‏گويد نه : حس اينجور خيال می‏كند در واقع آن صورت جسميه از ماده سلب شد و يك صورت صد درصد مشابه به آن‏ افاضه شده ، گاهی اين را می‏گويد و گاهی هم می‏گويد اين حرفها يعنی چه ؟ اين حرفها ياوه گوئی است ! ؟ كه انسان بگويد در موقع قطع درخت آن جسم‏ قبلی بكلی از بين می‏رود و جسم تازه ای به وجود می‏آيد . مرحوم آخوند در بعضی كلماتش حرفی دارد كه ممكن است اين حرف توجيه كننده همه اينها باشد ، و اين حرفی است كه در فصل آينده می‏گويد و فعلا درصدد بيان مشروح‏ آن نيست ولی بصورت مختصر می‏گويد : ايشان مدعی می‏شود كه در اينگونه حركات ، صورت نوعيه باقی است ولی‏ ماده عوض می‏شود ، چطور ؟ حرف حرف دقيقی است . می‏گويد مثلا اگر جسمی‏ حركت بكند در مراحل و مراتبی مثلا جسم نامی ، حيوان ، انسان ، آنی كه‏ ملاك وحدت است و باقی است صورت نوعيه است كه باقی است ولی ماده شی‏ء تغيير می‏كند و شيئيت شی‏ء بصورته لابمادته . مثلا قوه نمو در جسم نامی باقی‏ است ولی جسمش كه اين قوه در آن حلول كرده است دائما متبدل می‏شود ، اين‏ جسم تغيير می‏كند ولی نمو باقی است ، نامی باقی است ( 1 ) . اينجا به آن‏ مسأله معروف

پاورقی : 1 - در ميان فلاسفه اين بحث وجود دارد كه آيا تخلل واقعی ، يعنی زياد شدن جسم بدون اضافه شدن چيزی از خارج بر آن ممكن است يا نه ؟ و همچنين‏ تكاثف ، يعنی كم شدن جسم بدون كاسته شدن از آن ممكن است يا نه ؟ بر فرض وقوع تخلل و تكاثف نوعی از حركت كميه برای جسم واقع خواهد شد كه‏ اين حركت با حركت كميه ای كه در نمو و ذبول واقع می‏شود ، فرق دارد
زيرا در نمو و ذبول مثلا در نمو چيزی از خارج به شی‏ء [ نامی ] اضافه می‏شود ، البته نه بنحو تركيب انضمامی و جزئيت اعتباری مثلا مثل انبار گندم كه‏ بر آن اضافه می‏شود بلكه به نحو جزئيت حقيقی ، يعنی شی‏ء خارجی حقيقتا جزء شی‏ء نامی می‏شود [ و در مورد ذبول ] واقعا از ذابل خارج می‏شود
ايشان می‏گويند در همه حركات كميه موضوع يك چيز است ، در تخلل و تكاثف همان جسم بما هو جسم است كه تغيير كمی می‏كند ، پس موضوع در اينجا هيولای اولی است . در نمو و ذبول جسم بماهو نامی تغيير می‏كند و موضوع در اينجا هيولای مجسم است يعنی هيولای ثانيه >

مربوط می‏شود كه می‏گويند جسم كه تغيير می‏كند ، ماده اش تغيير می‏كند يا به‏

فصل ( 24 ) فی تحقيق وقوع الحركة فی كل واحدش من هذه المقولات الخمس

أما الاين فوجود الحركة فيه ظاهر ، وكذا الوضع فان فيه حركة كحركة الجسم‏ المستدير علی نفسه ، أما الجسم الذی لايحيط به مكان كالجرم الاقصی الذی‏ لايحف به خلاء ولا ملاء اذا استدار علی نفسه يكون حركته لامحالة فی الوضع اذ لامكان له عندهم ( 1 ) ، و أما الذی فی مكان فاما أن يباين كليته كلية مكانه ، أويلزم كليته كلية المكان و يباين أجزاؤه أجزاء المكان ، فقد اختلف نسبة أجزائه الی اجزاء مكانه ، و كل ماكان كذلك فقد تبدل وضعه فی‏ مكانه ( 2 ) ، فهذا الجسم تبدل وضعه بحركته المستديرش ، لكن المقولة التی‏ فيهاالحركة

پاورقی : 1 - اين " عندهم " نوعی تعريض است ، و به قول مرحوم حاجی می‏خواهد بگويد : چون ما مكان را همان فضای مجرد می‏دانيم اين حرف را قبول نداريم‏
2 - در اين چند سطر مطلب ابهام دارد كه آيا ايشان می‏خواهند حركت وضعی‏ را به مواردی اختصاص بدهند كه " يلزم كليته كلية المكان " ؟ يعنی‏ حركاتی مثل حركت زمين و كره مدحرجه كه در عين گردش به دور خود از نقطه‏ ای به نقطه ديگر منتقل می‏شود ، و آيا اين حركات را وضعی نمی دانند يا اينكه اين حركات را هم حركات وضعی و انتقالی هر دو می‏دانند ؟ به قرينه‏ كتابهای ديگر مرحوم آخوند احتمال دوم ترجيح دارد اگر چه مستلزم قدری‏ مسامحه و بی نظمی در عبارت است . >

لابد أن يقبل الاشتداد والاستكمال ، و هذا فی الاين والوضع غيرظاهر عندالناس‏ و ذلك متحقق فيهما ، فان كلا منهما يقبل التزيد والتنقص ( 3 ) ، و أما الحركة فی الكيف فهو اشتداده أو تضعفة
واعلم أن الحركة كما ذكرناه مرارا هی نفس خروج الشی‏ء من القوش الی‏ الفعل لامابه يخرج منها اليه ، ولذلك قالوا ان التسود ليس سوادا اشتد بل‏ اشتداد الموضوع فی سواديته ، قالوا : فليس فی الموضوع سوادان سواد أصل‏ مستمر و سواد زائد عليه ، لامتناع اجتماع المثلين فی موضوع واحد ، بل يكون‏ له فی كل حد مبلغ

پاورقی : > اشكال : وقتی هم كه مثلا يك جسم يك متری 5 سانت از جايش حركت بكند ، به كليتش كليه مكان را ترك كرده است
پاسخ : نه ، اين جور نيست ، شما اجزاء مكان را در نظر می‏گيريد . اگر جسمی مكانی را اشغال كرده باشد ، آيا ما اينجا يك مكان و يك ذی مكان‏ داريم يا به عدد اجزاء اين شی‏ء مكان و ذی مكان داريم ؟ جواب اينست كه‏ آن شی‏ء اگر واحد حقيقی باشد يك مكان و يك ذی مكان وجود دارد و هر جزء يك مكان جداگانه ندارد ، ولی در جائی كه شی‏ء دارای اجزاء حقيقی است و متكثر است وحدت واقعی در مكان و ذی مكان وجود ندارد
حكمای ما در مثل فلك كه آن را جسم واحد می‏دانند ، مكانش را هم واحد می‏دانند و می‏گويند : اگر شما می‏گوئيد اين مكان مال اين جزء است نه مال‏ آن جزء : نه ، اينطور نيست ، اين تجزيه مال ذهن است و آن جسم و مكان‏ واقعا هيچكدام جزء ندارند . لذا اگر حركتش انتقالی نباشد اصلا مكانش‏ تغيير نمی كند و اگر هم حركت انتقالی بكند تا تمام مكان را رها نكند بكليته از كليه مكان جدا نشده است . و خلاصه اينكه : اشكال شما مبتنی‏ است بر اينكه واحد اعتباری را با واحد واقعی اشتباه می‏گيريد و چنين‏ خيالی می‏كنيد والا وحدت اتصالی مساوی است با وحدت شخصی ، و اجزائی در كار نيست
3 - با توضيحی كه داديم بيان آقای طباطبائی در حاشيه را بايد تكميل كرد و گفت : دو نوع اشتداد داريم ، يك نوع اشتداد كه لازمه طبيعت حركت‏ است كه توجه ايشان هم فقط به اين است ، و يك اشتداد ديگر كه بيشتر مورد توجه قوم است و آن اينست كه فعليت زمان بعد از فعليت زمان قبل‏ كاملتر باشد و اين لازمه اينست كه طبيعت در مرتبه بعد استعداد كمال‏ بيشتری داشته باشد ، و اين لازمه طبيعت حركت نيست

الذات فليس بسيال كما ظن من أنها كيفية واحدش سيالة ، فظهر من هذا أن‏ لها فی كل آن مبلغا آخر فيلزم أن اشتداد السواد يخرجه من نوعه الاول ، اذيستحيل أن يشير الی موجود منه و زيادش عليه مضافة اليه بل كل ما يتعلقه‏ من الحدود فكيفية واحدش بسيطة
أقول : اذا فرضنا نقطة كرأس مخروط يمرعلی سطح فهاهنا نقطة واحدش موجودش فی زمان الحركة هی مثال الحركة بمعنی التوسط ، ونقط اخری يتحد تلك النقطة الواحدش بواحدش واحدش منها بحيث يجامع تعينها المطلق‏ تعينات تلك النقط المفروضة فی الحدود ، فهكذا فی كل حركة شی‏ء كالنقطة السيالة مستمرش و أشياء كنقط مفروضة من وقوع المتحرك فی كل واحد من‏ الحدود ، ففی اشتداد السواد يصح أن يقال من السواد شی‏ء كالاصل مستمر وله‏ وحدش ضعيفة و أشياء كل منها يشتمل علی السواد الاصل وعلی زيادش ولكن بحسب‏ التحليل فی العقل لابحسب الخارج ، و من هذا يظهر أن السواد من أول‏ اشتداده الی منتهاه له هوية شخصية واحدش يستكمل فی كل حين . وقولهم : " ان الاشتداد يخرجه من نوعه الی نوع آخر منه ، و أن له فی كل حد نوعا آخر " لاينافی ما ذكرناه ، اذ وجود هذه الانواع و امتياز بعضها عن بعض هو بالقوش و بحسب العقل لابحسب الخارج ، اذ بحسب الخارج لايمكن تحقق نوعين‏ متبائنين بالفصل ( 5 ) موجودين بوجود واحد بالفعل .

پاورقی : 4 - اين عبارت " فيكون هذه الزيادش المتصلة هی الحركة لاالسواد " به‏ حسب ظاهر عبارت درستی نيست و در نسخه سنگی به نظرم اينطور تصحيح شده‏ است كه : " . . . هی الحركة الی السواد " به جای " لاالسواد " ، " الی السواد " است و اين بهتر است
5 - در نسخه ما كلمه " بالفصل " را به " بالفعل " تبديل كرده چون‏ " بالفصل " اصلا معنی >

[ وحدشالنفس مع كونه متغيرا ]

قال بعضهم : و بهذا يعلم أن النفس ليست بمزاج فان المزاج أمر سيال‏ متجدد له فيما بين كل طرفين أنواع غيرمتناهية بالقوش ، و معنی بالقوش ان‏ كل نوع فانه غير متميز عما يليه بالفعل كما ان النقط والا جزاء فی المسافة غير متميزش بالفعل ، و كل انسان يشعر من ذاته أمرا واحدا بالشخص غير متغير و ان كان بمعنی الاتصال واحدا الی انقضاءالعمر
اقول : هذا القائل كأنه وصل اليه شی‏ء من رائحة تجددالذات فی الانسان‏ حيث قال : " وان كان بمعنی الاتصال واحدا الی انقضاء العمر " ، اذا الاتصال الزمانی لاينفك عن التبدل فی نفس ذلك المتصل ، و ستعلم هذا فی‏ مستأنف الكلام . ثم ان مغايرشالنفس للمزاج لايحتاج الی ماذكر فان لها من‏ قواطع البراهين ماوقع به الاستغناء عن ذلك

[ تنبيه و توضيح ]

اعلم أن السواد مثلا كما أو مأنا اليه من أول اشتداده الی النهاية له‏ هوية واحدش اتصالية ( 6 ) ، وله فی كل آن مفروض معنی نوعی آخر غير ماله‏ قبل و ماله بعد ( 7 ) ، اذ مراتب الاشتداد كمراتب السوادات والحرارات‏ أنواع متخالفة عند

پاورقی : > ندارد چون نوعين هميشه متبائنين بالفصل هستند . من احتمال می‏دهم در اصل " بالفصل " نبوده و " بالفعل " بعدی هم اضافه است
6 - اين همان هويت قطعيه اش هست ، چون گفتيم كه حركت قطعيه است كه‏ يك هويت اتصالی دارد و قهرا مافيه الحركة كه وجودا عين حركت است ، آن‏ هم هويت اتصالی دارد
7 - يعنی اين نوعی تكامل انواع است ولی نه به معنائی كه امروزه‏ می‏گويند كه در >

المشائين ( 8 ) ، فعلی اعتراف القوم يلزم ويثبت ههنا أحكام ثلاثة :

[ برهان علی أصالةالوجود ]

الاول : لما كان عندالاشتداد حصول أنواع بلانهاية موجودش بوجود واحد اتصالی اذ المتصل الواحد له وجود واحد عندهم ، فقد ثبت و تحقق ان الوجود أمر متحقق فی الخارج غيرالماهية بمعنی ان الاصل فی المتحققية هوالوجود ، والماهية معنی كلی معقول من كل وجود منتزعة عنه محمولة عليه متحدش معه‏ ضربا من الاتحاد ، ولوكانت الماهية موجودش والوجود امرا معقولا انتزاعيا كما ذهب اليه المتأخرون لزم فی صورشالاشتداد وجود انواع بلانهاية بالفعل‏ متمايزش بعضها عن بعض محصورش بين حاصرين ، ويلزم منه مفاسد تشافع الاجزاء التی لاتتجزی كما يظهر بالتأمل

[ وقوع الانقلاب الذاتی فی الحركات العرضية ]

والثانی : ان السواد لماثبت ان له فی حالة اشتداده أو تضعفه هوية واحدش شخصية ( 9 ) ظهر أنها مع وحدتها و شخصيتها تندرج تحت انواع كثيرش و تتبدل عليه معانی ذاتية و فصول منطقية حسب تبدل الوجود فی كماليته‏ أونقصه ، و هذا ضرب من الانقلاب ، وهو جائز لان الوجود هوالاصل ، والماهية تبع له كاتباع الظل للضوء فليجز مثله فی الجوهر ( 10 )

پاورقی : > هر صد هزار سال مثلا نوعی به نوع ديگر تبديل می‏شود ، بلكه در هر آن‏ يك نوع عوض می‏شود ، و اين انواع لغزان هستند
8 - چون اشراقيون به تشكيك در ماهيت قائل هستند
9 - ملاك شخصيت اين هويت واحده همان وجود است
10 - يعنی پس معلوم شد كه در حركات عرضيه هم دائما انقلاب ذات وجود دارد و >

[ اجتماع الاضداد والمتناقضين فی الحركة ]

والثالث : ان هذا الوجود الاشتدادی مع وحدته و استمراره فهو وجود متجدد منقسم ( 11 ) فی الوهم الی سابق ولاحق ، وله أفراد بعضها زائل و بعضها حادث و بعضها آت ، ولكل من أبعاضه المتصلة حدوث فی وقت معين و عدم فی‏ غيره ، و ليس اشتماله علی أبعاضه كاشتمال المقادير علی غير المنقسمات‏ عند القائلين بها ، لاستحالته بل ذلك الوجود المستمر هو بعينه الوجود المتصل الغير القار وهو بعينه أيضا كل من تلك الابعاض والافراد الانية ( 12 ) ، فله وحدش سارية فی الاعداد لانها

پاورقی : > با تحليلی كه ما از حركات اشتداديه عرضيه كرديم سنگ بزرگی را از سر راه حركت جوهريه برداشتيم و ثابت كرديم كه انقلاب ذات مانعی ندارد و بلكه واقع است
11 - يعنی وجودی است جامع متناقضات ، ولی در عين حال در واقع تناقض‏ نيست . اين مطلب را ما در مقاله " اصل تضاد در فلسفه اسلامی " شرح‏ داده‏ايم كه درباب حركت يك نوع شبه تناقض و شبه تضادی وجود دارد ، يعنی انسان خيال می‏كند درباب حركت ، شی‏ء هم موجود است و هم معدوم ، هم‏ واحد است و هم كثير ، هم مستمر البقاء است هم زايل ، اين ظاهرش تناقض‏ است ولی تناقضی كه منطق آن را محال می‏داند نيست . در فلسفه های جديد به‏ همين شبه تناقضها كه برخورد كرده اند نتوانستند آن را درست درك كنند كه‏ اينها شبه تناقض است و تناقض واقعی نيست لذا سروصدا راه انداخته‏اند كه بنابر آنچه ما در باب حركت كشف كرديم اصلا اجتماع نقيضين محال نيست‏ و منطق ارسطو از اساس غلط است
اين مطلب می‏رساند كه مرحوم آخوند به حرف آنها رسيده ولی برداشت غلط از آن ندارد ، و بعدا خواهيم گفت كه در حركت اتحاد قوه و فعل هست ، اتحاد وجود و عدم هست ، اتحاد وحدت و كثرت هست ، اتحاد استمرار و زوال هست ، و همه اينها به ظاهر جمع ميان اضداد و متناقضات است ولی در عين حال اين نوعی از جمع است كه با اجتماع نقيضين كه منطق محال می‏داند فرق دارد
12 - يعنی همان متصل عينا همان وجود مستمر است ، پس وجود حركت قطعی‏ عينا همان حركت توسطی است يعنی دو جور نيست ، دو اعتبار است از يك‏ وجود
جامعة لها بالقوش القريبة من الفعل .

فان قلنا انه واحد صدقنا ، و أن‏ قلنا انه متعدد صدقنا ، و ان قلنا انه باق من أول الاستحالة الی غايتها صدقنا ، و ان قلنا انه حادث فی كل حين صدقنا ، فما أعجب حال مثل هذا الوجود و تجدده فی كل آن ، والناس فی ذهول عن هذا مع أن حالهم بحسب‏ الهوية مثل هذه الحال و هم متجددون فی كل حين لان ادراكه يحتاج الی لطف‏ قريحة و نور بصيرش ( 13 ) يری كون ما هو الباقی و ما هو الزائل المتجدد واحدا بعينه ، و لنصرف العنان الی اثبات الحركة فی الجوهر تتميما لما سبق ذكره فيه

[ اثبات الحركة الجوهرية ]

فنقول : لما علمت أن الوجود الواحد قد يكون له شؤون و أطوار ذاتية و له كمالية و تنقص ، والقائلون بالاشتداد الكيفی والازياد الكمی و مقابليهما قائلون بأن الحركة الواحدش أمر شخصی فی مسافة شخصية لموضوع‏ شخصی ، و استدلوا علية بأن الكون فی الوسط الواقع من فاعل شخصی و قابل‏ شخصی بين مبدأ و منتهی معينين ليس كونا مبهما نوعيا بل حالة شخصية يتعين‏ بفاعلها و قابلها و ساير مايكتفنها ، وكذا المرسوم منه ( 14 ) يكون واحدا متصلا لاجزءله بوصف الجزئية و انما له أجزاء وحدود بالقوش
فنقول : اذا جاز [ ذلك ] فی الكم والكيف و أنواعهما كون أنواع‏ بلانهايه بين طرفيها بالقوش مع كون الوجود المتجدد أمرا شخصيا من باب‏ الكم أو الكيف فليجز مثل ذلك فی الجوهر الصوری ، فيمكن اشتداده و استكماله فی ذاته بحيث يكون

پاورقی : 13 - می‏خواهد بگويد تنها فكر بلند و عميق كافی نيست والا بوعلی هم فكر بلند داشت و آنهم از همه بلندتر . گفتيم كه فلسفه مرحوم آخوند ميان فكر و ذوق جمع شده است
14 - " وكذا المرسوم منه " يعنی آن امر ذهنی ، زيرا اينها حركت‏ قطعيه را امر ذهنی می‏دانستند

وجود واحد شخصی مستمر متفاوت الحصول فی شخصيته و وحدته الجوهرية بحيث‏ ينتزع منه معنی نوع آخر بالقوش فی كل آن يفرض

[ استدلال الشيخ فی نفی الاشتداد الجوهری ]

و أما الذی ذكره الشيخ و غيره فی نفی الاشتداد الجوهری من قولهم : " لو وقعت حركة فی الجوهر و اشتداد و تضعف وازدياد و تنقص فاما أن‏ يبقی نوعه فی وسط الاشتداد مثلا أو لايبقی ، فان كان يبقی نوعه فما تغيرت‏ الصورش الجوهرية فی ذاتها بل انما تغيرت فی عارض ، فيكون استحالة لاتكونا ، و ان كان الجوهر لايبقی مع الاشتداد مثلا فكان الاشتداد قدا أحدث‏ جوهرا آخر ، و كذا فی كل آن يفرض للاشتداد يحدث جوهرا آخر ، فيكون بين‏ جوهر و جوهر آخر امكان أنواع جواهر غير متناهية بالفعل ، و هذا محال فی‏ الجوهر ، و انما جاز فی السواد والحرارش حيث كان أمر موجود بالفعل أعنی‏ الجسم ، و أما فی الجوهر الجسمانی فلا يصح هذا اذ لايكون هناك أمر بالفعل‏ حتی فرض فی الجوهر حركة " ، انتهی

[ رد استدلال الشيخ علی نفی الحركة الجوهرية ]

فأقول : فيه تحكم و مغالطة نشأت من الخلط بين الماهية والوجود ، والاشتباه فی أخذ ما بالقوش مكان ما بالفعل ، فان قولهم : اما أن يبقی‏ نوعه فی وسط الاشتداد ، ان اريد ببقائه وجوده بالشخص فنختار أنه باق علی‏ الوجه الذی مر ، لان الوجود المتصل التدريجی الواحد أمر واحد زمانی ، والاشتداد كمالية فی ذلك الوجود ، والتضعف بخلافها ، و ان اريد به ان‏ المعنی النوعی الذی قدكان منتزعا من وجوده أولا قد بقی وجوده الخاص به‏ عندماكان بالفعل بالصفة المذكورش التی له فی ذاته فنختار أنه غير باق‏ بتلك الصفة ، ولايلزم منه حدوث جوهر آخر أی وجوده بل حدوث صفة اخری‏ ذاتية له بالقوش القريبة من الفعل ، و ذلك لاجل كماليته أو تنقصه‏ الوجوديين ، فلامحالة يتبدل عليه صفات ذاتية جوهرية ، ولم يلزم منه‏ وجود أنواع بلانهاية بالفعل بل هناك وجود واحد شخصی متصل له حدود غير متناهية بالقوش بحسب آنات مفروضة فی زمانه ، ففيه وجود أنواع بلانهاية بالقوش والمعنی لابالفعل والوجود

[ عدم الفرق بين حركة الكم والكيف وحركة الجوهر ]

ولافرق بين حصول الاشتداد الكيفی المسمی بالاستحالة والكمی المسمی بالنمو و بين حصول الاشتداد الجوهری المسمی بالتكون ( 15 ) فی كون كل منهما استكمالا تدريجيا ، و حركة كمالية فی نحو وجودالشی‏ء سواء كان ما فيه‏ الحركة كما أو كيفا أو جوهرا ، ودعوی الفرق بأن الاولين ممكنان والاخر مستحيل تحكم محض بلاحجة ، فان الاصل فی كل شی‏ء هو وجوده والماهية تبع له‏ كما مر مرارا ، و موضوع كل حركة و ان وجب أن يكون باقيا بوجوده و تشخصه‏ الا أنه يكفی ( 16 ) فی تشخص الموضوع الجسمانی أن يكون هناك مادش تشخص‏ بوجود صورش ما و كيفية ما و كميةما ، فيجوزله التبدل فی خصوصيات كل منها ( 17 ) ،

پاورقی : 15 - " المسمی بالتكون " درست نيست ، اين راتكون نمی گويند چون‏ تكون در كون و فساد گفته می‏شود
16 - قبلا گفتيم كه اگر مرحوم آخوند در اينجا اين جور تعبير كرده بود كه‏ : " وان وجب أن يكون لكل حركة موضوع الا أنه يكفی " در اينجا كه حركت‏ تحليل می‏شود به قابل و مقبول ، حرفش در ستتر بود يعنی با آخرين حرفش‏ منطبق بود ، ولی مرحوم آخوند در اينجا هنوز هم درگير حركت توسطيه است و معتقد است كه حركت توسطی يك واقعيتی است و باقی است و لذا اصرار دارد كه يك امر باقی فرض كند
17 - در اينجا يك نتيجه‏گيری را ذكر كنيم ، تفاوت اين بيانی كه ما كرديم كه به آخرين حرف مرحوم آخوند متكی است با بيانی كه آقای طباطبائی‏ فرمودند اين شد كه : ايشان [ آقای طباطبائی ] درباب موضوع تكيه‏شان بر اينست كه نياز به موضوع از اين جهت است كه " مافيه الحركة " عرض‏ است و در حركت جوهريه كه ما فيه الحركة عرض نيست اصلا نيازی به موضوع‏ نيست . من عرض كردم كه مرحوم آخوند نياز به موضوع را از اين جهت قائل‏ است كه در هر حركتی بايد ماده قابل فرض شود ، و ما گفتيم كه اگر آخرين‏ >

أولاتری أن تبدل الصورش علی مادش واحدش يكون وحدتها مستفادش من واحد بالعموم ( 18 ) وهی صورش ما ، و واحد بالعدد وهو جوهر مفارق عقلی مما جوزه الشيخ و غيره من الحكماء ( 19 ) ، وصر حوا بأن العقل غير منقبض عن‏ استناد وجود المادش المستبقاش فی كل آن ( 20 ) الی صورش اخری بدل الاولی‏ مع انحفاظ تشخصها المستمر بصورش ما لابعينها و استناد كل صورش شخصية بعينها الی تلك المادش ، فاذا جاز ذلك فی أصل الجسمية وهی نوع ای الجسم‏ بالمعنی الذی ( 21 ) هو مادش غير محمولة وان لم يكن كذلك بالمعنی الذی‏ يحمل علی الاجسام المتخالفة ، اذ الجسمية بهذا الاعتبار جنس فليجز مثل‏ ذلك فی النوعيات الصورية التی مادتها القريبة نفس الجسمية الطبيعية

پاورقی : > حرف مرحوم آخوند را در نظر بگيريم اين را بايد بگوئيم : ما نياز به‏ موضوع داريم ولی چه لزومی دارد كه آن موضوع من اول الامر الی آخرالامر باقی‏ باشد ، هر مرتبه‏ای موضوع است برای مرتبه ديگر ، و در هر حركتی در سراسر حركت جميع مراتبش هم موضوع است و هم مافيه الحركة ، پس نياز به موضوع‏ داريم ولی نياز به موضوع باقی و ثابت نداريم ، و آن برهانی كه می‏گفت‏ حركت نيازمند به ماده قابل است همين قدر می‏گفت نيازمند است به ماده‏ قابل و نمی گفت نيازمند است به ماده قابل باقی
اين مطلب مطابق آخرين حرف مرحوم آخوند است ولی در اينجا چون هنوز مرحوم آخوند درگير حركت توسطيه است می‏گويد اگر ما به موضوع باقی من اول‏ الامر الی آخر الامرهم بخواهيم قائل شويم باز محذوری در كار نيست چون به‏ اعتبار حركت توسطيه يك " هيولی مع صورش ما من اول الامر الی آخرالامر " باقی است
18 - " واحد بالعموم " همان صورش مائی است كه در كون و فساد حكما قائل شده‏اند
19 - حكما گفته اند كه اگر آب تبديل به هوا بشود وحدت هيولی محفوظ است به صورش ما ، همان مثال خيمه و عمود در اينجا می‏آيد
20 - " فی كل آن " متعلق است به " استناد " نه " المستبقاش "
21 - در اينجا مرحوم آخوند اين حرف را كه مكررا در كتب حكما ذكر شده‏ ذكر می كنند كه : جسم دو اعتبار دارد به يك اعتبار نوع است و به اعتبار ديگر جنس ، و می‏گويد بحث ما در اينجا به اعتبار نوعيت آنست

و بذلك ينحل اشكال الحركة فی مقولة الكم الذی اضطرب المتأخرون فی حله‏ حتی أنكرها صاحب الاشراق و متابعوه حيث قالوا : اضافة مقدار الی مقدار آخر يوجب انعدامه ( 22 ) ، و كذا انفصال جزء مقداری عن المتصل يوجب‏ انعدامه ، فالموضوع لهذه الحركة غيرباق

[ كلام الشيخ فی اشكال الحركة فی الكم ]

و الشيخ الرئيس ايضا استصعب ذلك و اعترف بالعجز عن اثبات موضوع‏ ثابت فی النبات بل فی الحيوان لهذه الحركة حيث قال فی بعض رسائله‏ المكتوبةالی بعض تلاميذه وقدسأله عن هذه المسألة بهذه العبارش : " أما الشی‏ء الثابت فی الحيوانات فلعله أقرب الی البيان ( 23 ) ، ولی فی‏ الاصول المشرقية خوض عظيم فی التشكيك ثم فی الكشف ، و أما فی النبات‏ فالبيان أصعب و اذا لم يكن ثابت ( 24 ) كان تميزه ليس بالنوع فيكون‏ بالعدد ، ثم كيف يكون بالعدد اذا كان استمراره فی مقابل الثبات‏ غيرمتناهی القسمة بالقوش و ليس قطع أولی من قطع ( 25 ) ، فكيف يكون عدد غيرمتناه متجددا فی زمان محصور لعل العنصر هوالثابت ، ثم كيف يكون‏ ثابتا و ليس الكم يتجدد علی عنصر بل يرد عنصر علی عنصر بالتغذية ، فلعل‏ الصورش الواحدش يكون لها ان يكتسيها مادش وأكثر منها ، و كيف يصح هذا والصورش الواحدش معينة لمادش

پاورقی : 22 - شيخ اشراق مدعی است كه وقتی شی‏ء نامی نمو می‏كند هر چه مقدار جديد بيايد مقدار قبلی معدوم می‏شود ، پس اصلا حركت نيست ، دائما مقدار جديد می‏آيد و مقدار قبلی معدوم می‏شود نه اينكه يك شی‏ء است با يك مقدار و دائما افزايش مقداری پيدا می‏كند ، و اين حرف غير از حرف امروزيها است‏
23 - چون شيخ در بعضی كلماتش نفس حيوان را ثابت می‏داند ، بنابراين‏ فرض امر باقی در حيوان اخف المؤونة است
24 - يعنی بگوئيم اصلا موضوع ثابتی در كار نيست . 25 - يعنی هيچ مرتبه ای بر مرتبه ديگر ترجيح ندارد

واحدش ، ولعل الصورش الواحدش محفوظة فی مادش واحدش ( 26 ) اولی يثبت الی‏ آخر مدش بقاءالشخص ، و كيف يكون هذا و أجزاء النامی تتزايد علی السواء فيصير كل واحد من المتشابهة الاجزاء أكثر مما كان ، والقوش سارية ( 27 ) فی الجميع ليس قوش البعض أولی من أن يكون الصورش الاصلية دون قوش البعض‏ الاخر ، فلعل قوش السابق ( 28 ) وجودا هوالاصل المحفوظ لكن نسبتها الی‏ السابق كنسبة الاخری الی اللاحق ، فلعل النبات الواحد بالظن ليس واحدا بالعدد فی الحقيقة ( 29 ) بل كل جزء و رد دفعة هو آخر بالشخص متصل بالاول‏ ، أولعل الاول هوالاصل يفيض منه التالی شبيها به ، فاذا بطل الاصل بطل ذلك‏ من غير انعكاس ( 30 ) ، ولعل هذا يصح فی الحيوان

پاورقی : 26 - احتمال ديگر كه [ شيخ در توجيه حركت نبات داده است و ] ما از خارج نگفتيم اينست كه : شايد همان صورت كه نفس نباتی باشد قائم است‏ بر يك مقداری از ماده كه از اول وجود داشته است ، باقی مواد كه اضافه‏ می‏شوند زوائدی هستند كه مورد تعلق اين صورت و اين نفس نيستند ، يا مثلا در مورد نطفه انسان كه هر انسانی يك بذر اولی دارد كه آن بذر كم كم رشد و نمو می‏كند بگوئيم يك صورتی كه از اول محفوظ است به مقداری از ماده‏ تعلق دارد بعد اگر چه موادی در اثر تغذيه اضافه می‏شود ولی آن مواد بيگانه‏ هستند و ماده اين صورت همان ماده اولی است و بس . بعد می‏گو يد اين‏ احتمال هم صحيح نيست زيرا اين ماده با مواد بعدی فرقی ندارد ، اين مواد كه اضافه می‏شوند ، بر ابعاد اين گياه يا اين حيوان می‏افزايند و فرقی‏ نيست ميان ماده اول و مواد بعدی
27 - منظور از " القوش سارية " صورت نوعيه است كه قوه ای است كه‏ ساری است
28 - يعنی ممكن است كسی بگويد كه قوه سابق اصل محفوظ باشد ، لكن‏ جوابش اينست كه نسبت آن قوه با ماده سابق ، و نسبت قوه جديد با ماده‏ لاحق نسبت مساوی است
29 - اين حرف حرف امروزيهاست كه اصلا اشتباه می‏كنيد كه اين نبات را يك متصل واحد و شی‏ء واحد می‏دانيد ، در واقع اشياء متعدد و متكثری است‏ كه در كنار يكديگر ، مثلا مجموعی از سلولهاست . اين هم كه با مبانی قدما كه هر جسمی از نبات و حيوان و جماد را يك امر متصل واحد می‏دانستند ، مخالف است
30 - شايد بتوان گفت ماده و صورت اول اصل است و از اين ماده و صورت‏ اول صورت دوم افاضه می‏شود ، صورت دوم بسته به صورت اول است ولی صورت‏ اول به صورت دوم >

أو أكثر الحيوان ولايصح فی النبات لانها لاتنقسم الی أجزاء ، كل واحد منها قد يستقل فی نفسه ( 31 ) ، أو لعل للحيوان والنبات أصلا غير مخالط ( 32 ) لكن هذا مخالف للر أی الذی يظهرمنا ، أولعل المتشابه بحسب الحس‏ غيرمتشابه فی الحقيقة ، والجوهر الاول ينقسم فی الحوادث من بعد انقساما لايعدمه مع ذلك اتصالا و فيه المبدأ الاصلی ، أو لعل النبات لاواحد فيها بالشخص مطلقا الا زمان الوقوف الذی لابد منه ، فهذش أشراك و حبائل اذا حام حواليها العقل وفرع عليها و نظر فی أعطافها رجوت أن يجد من الله‏ مخلصا الی جانب الحق . و أما ما عليه الجمهور من أهل النظر فليجتهد كما عنينا فی أن يتعاون علی درك الحق فی هذا ولا ييأس من روح الله " ، انتهی كلامه
فعلم من ذلك أنه متحير فی هذه المسألة ، ثم كتب اليه ذلك التلميذ أوغيره : " ان أنعم الشيخ أدام الله علوه باتمام الكلام فی اثبات شی‏ء ثابت فی سائر الحيوانات سوی الانسان و فی النبات كانت المنة أعظم " ، فكتب فی جوابه : " ان قدرت " انتهی

پاورقی : > بسته نيست ، اگر اول باطل شود دوم باطل می‏شود ولاعكس ، مثلا جوهر نفس در ابتدا پيدا می‏شود ولی صورتهای بعدی به منزله قوای نفس هستند ، اگر جوهر باطل شود قوا باطل می‏شوند ولاعكس
31 - يعنی به اجزاء تقسيم نمی شوند بلكه هر كدام از اينها می‏توانند استقلال پيدا كنند . شيخ نمی گويد كه همه به شكل غير مستقلند بلكه همه‏ می‏توانند به صورت مستقل وجود داشته باشند ، همه آنها به صورت اجزاء اصلی هستند
اشكال : در نبات همه اجزاء اصلی هستند
پاسخ : شيخ اين طور می‏گويد مثل اينكه مثلا می‏شود از همه قلمه زد
32 - اين حرفی كه اشراقيون قائلند كه اعتقاد به مثل دارند و می‏گويند هر نوعی يك رب النوعی دارد كه حافظ وحدت آن است ، می‏گويد اين را هم در جاهای ديگر باطل دانستيم و نمی توانيم به چنين چيزی قائل باشيم

[ حل اشكال الحركة فی الكم ]

فعلم أن ذلك أمر تحقيقة غير مقدور عليه للشيخ قدس سره و وجه‏الانحلال ان‏ موضوع هذه الحركة هوالجسم المتشخص لاالمقدار المتشخص ، و تشخص الجسم‏ يلزمه مقدار ما فی جملة مايقع من حد الی حد كما قالته الاطباء فی عرض‏ المزاج الشخصی ، والحركة واقعة فی خصوصيات المقادير و مراتبها فما هوالباقی من اول الحركة الی آخرها غير ماهو المتبدل ، والفصل والوصل‏ لايعدمان الاالمقدار المتصل المأخوذ بلامادش طبيعية بحسب الوهم أو الجسمية المجردش عن الزوائد الصورية لان وجودها الشخصی بماهی جسمية فقط يقتضی‏ مقدارا معينا ، و أما الجسم الطبيعی النوعی المتقوم من الجسمية وصورش اخری ينحفظ نوعه بالصورش المعينة المنوعةالتی هی مبدأ الفصل الاخير له مع‏ جسمية ما التی بازاء جنسه القريب ، والجنس يعتبر مبهما والفصل محصلا ، فتبدل آحادالجنس والمادش لايقدح فی بقاء الموضوع مادامت الصورش باقية
وقولهم : " انضمام شی‏ء مقداری الی شی‏ء مقداری يوجب ابطاله " ، انما يصح فيما لكل واحد وجود بالفعل فاضيف أحدهما الی الاخر ، وغير صحيح اذا كانا بالقوش اضافة تدريجية

" مؤخره "

مطالبی كه تحت عنوان " مؤخره " از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت‏ بحثی است كه استاد معظم بعد از اتمام مباحث حركت ( صفحه 243 جلد سوم‏ اسفار ) بيان كرده اند و از آنجا كه در اين بحث ، فهرست و ترتيبی را ارائه كرده اند كه دانستن و در نظر داشتن آن در ضمن مطالعه اين مجموعه ، كمك مفيدی به مطالعه اين كتاب و جلدهای بعدی آن خواهد كرد ، لذا چاپ‏ آن را كه احتمالا در جلد چهارم اين مجموعه بايد صورت می‏گرفت به اين جلد منتقل كرديم ، به اين اميد كه خواننده محترم از ابتداء تصور صحيحی از نظم‏ و ترتيب و ارتباط مباحث حركت داشته باشد
ناشر

بحثی در نظم و ترتيب مباحث اسفار

در اينجا بحث های كتاب اسفار درباب حركت تمام شد ولی نكته ای باقی‏ می‏ماند كه بايد متذكر شويم . و آن اينكه راجع به مسائل حركت پنجاه و پنج‏ فصل داشتيم كه بيش از دويست صفحه از " اسفار " است و می‏شود گفت در اين كتاب در بيان مطالب نهايت بی نظمی وجود داشت و مثل خيلی از كتابهای ديگر ، بايد اعتراف كنيم كه از نظر بيان مطالب نظم معقولی در اينجا وجود نداشت
همانطور كه ملاحظه كرديد ترتيبی كه در كتاب اسفار وجود دارد چندان مفيد نيست و بلكه اسباب سردرگمی است و بين مطالب نظم منطقی وجود ندارد كه‏ دليل آن را بزودی بيان خواهيم كرد . مثلا گاهی از فصلی خارج می‏شوند و به‏ فصل ديگر می‏پردازند بدون اينكه رابطه ای ميان اين دو فصل وجود داشته باشد . در اينجا نظم مورد نظر خود را بيان می‏كنم كه آقايان بتوانند بين مطالب‏ ارتباط برقرار كنند و نيز در پايان دليل بی نظمی موجود در مباحث اسفار را ذكر خواهيم كرد : 1 - اولا بايد ببينيم كه اين مباحث بهتر است تحت عنوان " قوه و فعل‏ " بحث شود ، همانطور كه در اينجا اينطور مطرح شده است يا از اول بهتر اين بود كه تحت عنوان " حركت " بحث شود . با آن بيانی كه خود مرحوم‏ آخوند داشتند كه حركت از عوارض موجود بماهو موجود است ، يعنی نه تنها قوه و فعل از عوارض موجود بما هو موجود است بلكه حركت بنابر مسلك ايشان كه قائل به حركت جوهری‏ هم هستند از عوارض موجود بماهو موجود است ، بهتر اين بود كه از اول ، بحث تحت عنوان " حركت وسكون " شروع می‏شد و آنچه كه مربوط به قوه و فعل است مثل تعريف قوه و يا اقسام قوه انفعالی و امثال اين ، جزء مبادی‏ بحث قرار می‏گرفت . و اما به چه دليل بحث حركت و سكون از عوارض موجود بماهو موجود است در محل خودش بحث كرديم
2 - يكی از مسائلی كه اينجا بايد مطرح شود و ايشان هم مطرح كرده‏اند بحث " تعريف حركت " است يعنی بحث تعاريف حركت ، و اينكه بهترين‏ تعريف و جامع ترين تعريف برای حركت چه تعريفی است . صحيح اين بود كه‏ از اول اين طور شروع می‏كرديم : " فی الحركة والسكون " . تحت اين عنوان‏ حركت و بعد هم سكون را تعريف می‏كرديم نه به اين صورت كه در اين كتاب‏ آمده يعنی حركت را تعريف كردند و بعد از سی و سه فصل عنوان " فی‏ حقيقةالسكون " را بحث كرده اند وقتی حركت و سكون مورد بحث است بايد در همان جا كه تعريف حركت و ماهيت آن بيان شد در همان جا تعريف سكون‏ را هم می‏آوريم
3 - و بعد از اين بحث می‏پرداختيم به " اركان حركت " و اينكه حركت‏ به چه اموری متقوم است . در اينجاست كه حكما می‏گويند حركت به شش چيز نياز دارد : مامنه يا مبدأ ، مااليه يا منتهی ، مابه يا موضوع ، مافيه يا مسافت ، ماعليه يا زمان ، ماعنه يا فاعل . در اين مبحث ترتيب مباحث‏ به اين صورت بايد باشد : الف : بحث فاعل حركت و اينكه حركت به فاعل نياز دارد يعنی " محرك‏ يا فاعل حركت " ، فصل بعدی را تشكيل می‏دهد : خيلی از مباحثی كه در اين‏ كتاب در فصول متفرق بحث شده است می‏بايست در تحت عنوان " محرك يا فاعل حركت " بحث شود ، مثل اين بحثها : بحث نياز حركت به فاعل قريب‏ ، كل متحرك فله محرك ، فاعل مباشر هر حركت طبيعی بايد طبيعت باشد و فاعل مباشرش نمی تواند ماوراء الطبيعه باشد ، اين بحث كه ان كل جسم لابد ان يكون فيه مبدء و ميل مستقيم ، قوه محركه اگر جسمانی باشد بايد متناهی باشد ، بحث ربط متغير به ثابت و اينكه علةالمتغير متغير و علةالثابت ثابت و به دنبال‏ آن اين بحث كه فما الرابط بين الثابت و القديم و نيز بحثهای متفرقه‏ زيادی كه در لابلای كتاب مطرح شده است ، همه اينها به مبحث " فاعل‏ حركت يا محرك " مربوط می‏شود
ب : فصل بعدی بايد " متحرك يا موضوع حركت " باشد و راجع به " متحرك يا موضوع حركت " يك بحث نسبتا مهمی وجود دارد كه بقدر كافی در اين كتاب بحث نشده است ، و آن اينكه حركت نيازمند به موضوع است ، به‏ چه دليل نيازمند به موضوع است و اصلا تعريف موضوع چيست و چرا هر حركتی‏ به موضوع نيازمند است . همين مسئله سبب شده است كه گروهی حركت جوهريه‏ را منكر شوند و بعد مرحوم آخوند در مقام توجيه بر بيايند كه حتی در حركت‏ جوهريه هم موضوع وجود دارد . اين مبحث خيلی مهم است . البته تعداد مسائل موضوع زياد نيست
ج : بعد از مسئله موضوع حركت يا محرك نوبت به " مبدء و منتهای‏ حركت " می رسد . مقصود از اينكه حركت مبدأ و منتهی دارد چيست ؟ آيا حركت از نقطه ای شروع می‏شود يعنی نقطه شروع برايش فرض می‏شود و نقطه‏ انتها برايش فرض می‏شود ؟ در اينجا آيا می‏خواهيم بگوئيم همه حركت ها متناهی است ، اين را كه نمی خواهيم بگوئيم بلكه حركت‏های مستقيم را می‏خواهيم بگوئيم متناهی است . در غير حركت مستقيم مكانی مثل حركت وضعی‏ و حركت انتقالی دوری ، كسی نمی گويد كه به آن معنی بايد حركت مبداء و منتهی داشته باشد ، پس معنی مبدأ و منتهی چيست ، در اين باب نيز به‏ اندازه كافی بحث نشد
د : ركن ديگر حركت بحث " مافيه يا مسافت حركت " است . در اينجا نيز مسائل خيلی زيادی قابل طرح است . اولا اينكه حركت در چه مسافت هائی‏ امكان دارد و در چه مسافت هائی امكان ندارد ؟ مقصود از مسافت مقوله ای‏ است كه حركت در آن صورت‏می گيرد و در همينجاست كه آن دو بحث مهم مطرح‏ می‏شود ، يكی اينكه آيا حركت منحصر است به چهار مقوله معروف و در جوهر حركت نيست ؟ پس بحث مهم " حركت جوهريه " بايد در همينجا مطرح شود . بحث ديگر اينكه مقولاتی كه تدريج و به يك اعتبار حركت جزء ماهيت آن مقولات است‏ ( مثل مقولات أن يفعل و أن ينفعل ) ، آيا در اين مقولات حركت هست يا نيست ؟ و نيز در همينجا بحث " حركت در حركت " پيش می‏آيد ، در حاليكه مرحوم آخوند بحث " حركت در حركت " را در نهايت بی نظمی در سه چهار فصل متفرق بحث كرده اند
ه : ركن ديگر از " اركان حركت " بحث " زمان يا ماعليه " است
در اينجاست كه بايد بحث دامنه دار و طولانی زمان مطرح شود ، آيا اصلا زمان در خارج وجود دارد يا نه ؟ حقيقت زمان چيست ؟ آيا زمان ، طرف‏ يعنی نهايت دارد يا طبع زمان اقتضا می‏كند كه لااول له ولا آخر له باشد ؟ آيا يتقدم علی الزمان شی غيرالباری يا لايتقدم علی الزمان غيرالباری ؟ بعد به مناسبت " زمان " بحث " آن " مطرح می‏شود . و پس از آن به‏ مناسبت زمان اقسام زمانی بودن مطرح می‏شود و آن وقت بحث " حركت‏ توسطيه و حركت قطعيه " هم در همينجا بايد مطرح شود . البته اين بحث را در جای ديگری هم می‏شود قرار داد . از جمله بحث‏هائی كه درباب زمان بايد بشود بحث مهم " سرعت و بطوء " بود كه اين را هم مرحوم آخوند متفرق‏ بحث كرده اند
4 - از بحث " تعريف حركت " و " اركان حركت " كه فارغ شديم بايد وارد بحث " اقسام حركت " شويم . اقسام حركت از قبيل اينكه حركت يا طبعی است يا قسری ؟ و وارد اين بحث بشويم كه حركت قسری چگونه است ؟ البته بحث حركت قسری را چون از نوع قوه فاعلی است درباب محرك هم‏ می‏شود آورد . و همچنين در " اقسام حركت " می‏توان بحث كرد كه حركت يا طبيعی است يا ارادی . و در اين باب نيز می‏شود بحث كرد كه حركت يا توسطيه است يا قطعيه . ( اگر چه ايندو از اقسام حركت نيستند بلكه دو اعتبار و دو معنی درباره حركت هستند )
5 - بعد از فراغ از بحث " اقسام حركت " به مبحث " احكام حركت " بايد بپردازيم . مثلا اين بحث كه چه حركت هائی با هم " متضادان " و چه‏ حركت هائی " متخالفان " هستند ؟ و اينكه ملاك تضاد در حركات چيست ؟ و ملاك‏ تماثل درباب حركات چيست ؟ كدام دو حركت را می‏توانيم از قبيل دو فرد از يك نوع بدانيم و كدام دو حركت را از قبيل دو نوع از يك جنس‏ می‏توانيم بدانيم كدام دو حركت را متباين بالذات بدانيم مثل دو مقوله ای‏ كه به كلی متباين هستند ؟ 6 - فصل هائی هم وجود دارد كه استطرادا در اينجا آمده يعنی جزء اين‏ باب نيست جای اين فصلها ابواب ديگر است و احيانا همين مطالبی كه در اينجا آمده در ابواب ديگر هم آمده است ولی در اينجا هم تكرار كرده اند . در حاليكه حق اين بود كه بگويند كه اين را در گذشته ذكر كرده ايم و ديگر تكرار نمی كنيم و يا اينكه در آينده ذكر خواهيم كرد و محصل بعنوان‏ اصل موضوع مطلب را قبول كند يا به محل خودش رجوع كند . مثلا بحثی بود راجع به اينكه آيا لازمه هر فعلی تقدم عدم بر او است يا نه ؟ اين همان‏ مسئله است كه آيا لازمه حدوث سبق عدم زمانی است يا نه ؟ اين مسئله را ، هم طوری مطرح كرده اند كه به باب " علت و معلول " مربوط می‏شود و هم‏ طوری مطرح كرده اند كه به باب " حدوث و قدم " مربوط می‏شود ، به هر حال به باب " حركت " مربوط نيست . و نيز بحثی راجع به " قدرت " داشتند آيا قدرت مع الفعل است يا قدرت قبل الفعل است ، اين تا اندازه‏ ای به بحث " محرك " برمی گردد چون قدرت به مبدأ فاعلی مربوط است‏ ولی اين اختصاص به حركت ندارد ، قدرت تنها مبدأ حركت نيست و مبدأ ايجاد موجودات هم بدون اينكه حركتی در كار باشد ، هست . در باب قدرت‏ واجب تعالی هم قدرت هست بنابراين در جائی كه اعم از اينجاست بايد بحث شود
7 - اين پنجاه و پنج فصل اسفار در ضمن دو " مرحله " بيان شده است : چهل فصل ضمن " المرحلة السابعة " با عنوان " فی القوش والفعل " و پانزده فصل ضمن " المرحلةالثامنة " با عنوان " فی احوال الحركة واحكامها " . ولی صحيح اين است كه هر دو مرحله به يك مرحله باز گردد
اگر يادتان باشد مرحوم حاجی يك اشكالی می‏كرد و می‏گفت اين از نساخ است‏ و شايد هم واقعااز نساخ باشد . مرحوم آخوند مرحله هفتم را تحت عنوان " قوه و فعل " مطرح كرده ، حركت و سكون را در ذيل قوه و فعل مطرح كرده ولی تتمه احوال‏ حركت يك مرحله مستقلی شده است . مرحوم حاجی احتمال می‏داد كه اساسا اين‏ از نساخ باشد ، ولی نساخ چرا چنين كرده اند ؟ نساخ از اول ديده اند كه در اينجا اگر يك مرحله مستقلی دست و پا نكنند جلد اول اسفار نه مرحله‏ می‏شود و عدد نه يك عدد شكسته است و حتما بايد تعداد مرحله‏ها يك عشره‏ كامله بشود والا با مرحله " فی العقل والمعقول " كه مرحله نهم می‏شود تمام می‏شد . اتفاقا آنها اشتباه كرده اند و مرحله ها ده تاست اما مرحله‏ دهم همان جلد دوم اسفار ( چاپ قديم ) است يعنی بحث جواهر و اعراض كه‏ بحث مقولات است ، اين همان مرحله دهم است و بعضی از نسخه های اسفار به‏ اول مباحث جواهر و اعراض كه می‏رسد نوشته اند " المرحلة " ، و ننوشته‏ اند مرحله چندم . اين همان مرحله عشره است . چون همانطور كه در " منظومه " آمده مباحث جواهر و اعراض در " منظومه " جزء امور عامه‏ است و جلد اول و دوم اسفار به چاپ قديم و اول تا پنجم اسفار به چاپ‏ جديد مباحث امور عامه است و ده مرحله هم هست يعنی ابتدای جلد چهارم‏ بايد بنويسند " المرحلة العاشرش " كه شامل جلد چهارم و پنجم ( چاپ‏ جديد ) می‏شود . ولی نساخ توجه نكرده اند كه مباحث جواهر و اعراض جزء امور عامه است و خود يك مرحله مستقلی است . گمان كرده اند كه امور عامه با بحث " فی العقل والمعقول " پايان می‏پذيرد پس بايد " فی‏ العقل والمعقول " مرحله دهم باشد
8 - اينها همه دليل است كه اسفار از اول كه تهيه شده است به صورت‏ يادداشت هائی تهيه شده و خود مؤلف نرسيده است كه برای مرتبه دوم‏ پاكنويس كند و به آنها نظم دهد . تنها اينها نيست ، قرائن بسيار زيادی‏ بر اين مدعا وجود دارد ، در اسفار مكرر در مكرر مطلبی را كه در گذشته‏ بحث كرده اند می‏گويند " وسيجی‏ء " و مطلبی را كه در آينده می‏خواهند بگويند می‏گويند " قدمضی " . شايد در آن ترتيبی كه خود ايشان در نظر داشته اند اول همين طور هم در نظر داشته‏اند و اين مباحث را جدا جدا نوشته اند . مثلا باب (( قوه و فعل )) را جدا نوشته اند و باب (( حدوث و قدم )) را جدا نوشته اند و ..
و بعد شاگردها اين ترتيب را داده اند يا مثلا بعضی مسائل را وعده می‏دهند كه در آينده بحث می‏كنيم ، مثلا می‏گويند در بحث نبوات و يا در بحث‏ فلكيات بحث خواهيم كرد در صورتی كه اسفار نه بحث نبوات دارد و نه‏ فلكيات ، از اينجا معلوم می‏شود چيزهائی در نظر داشته بنويسد ولی موفق‏ نشده و يا اگر نوشته از دست رفته است

fehrest page

back page