next page

fehrest page

back page

فصل 24 فی تحقيق وقوع الحركة فی كل واحدش من هذه المقولات الخمس

فصل ( 24 ) تحقيق در وقوع حركت در پنج مقوله : اين ، وضع ، كيف ، كم

، و جوهر ( 1 )

اين فصل هم مثل فصل قبل راجع به حركت در مقولات است ، با اين فرق كه‏ در فصل پيش راجع به مقولاتی كه حركت در آنها واقع نمی شود ، و اينكه چرا حركت در آنها واقع نمی شود بحث شد . در اين فصل مقولاتی كه حركت در آنها واقع می‏شود مورد بحث قرار می‏گيرد و كيفيت وقوع حركت در آنها بررسی می‏شود ، اين مقولات عبارت هستند از چهار مقوله معروف أين ، كم ، كيف ، وضع و مقوله جوهر كه محل خلاف مرحوم آخوند با ديگران می‏باشد
می‏فرمايند : اما " أين " كه وقوع حركت در آن خيلی روشن و واضح است‏ ، همين حركتهائی كه آنها را حركتهای مكانی يا نقله و يا به اصطلاح امروز حركتهای انتقالی می‏ناميم ، كه جسم به تمام وجودش مكانی را رها می‏كند و مكان ديگری را می‏گيرد ، همه اينها حركت " أينی " است
اينكه در " أين " حركت واقع می‏شود خيلی محسوس و ظاهر است و محل‏ خلاف هم نيست

برهان بر اينكه حركت وضعی غير از حركت انتقالی است

اما حركتی كه آن را حركت وضعی می‏نامند قابل تأمل است . حركت وضعی‏ يعنی حركتی كه در آن نسبت اجزاء شی‏ء با اجزاء مكانش تغيير بكند يعنی‏ شی‏ء ذی اجزاء است و مكانش هم ذی اجزاء و اين اجزاء با هم نسبتشان تغيير كند ، در حركت وضعی ضرورتی ندارد كه مجموع مكان اشياء تغيير بكند بلكه‏ ممكن است مجموع مكان ثابت باشد و البته ثابت بودنش هم ضرورتی ندارد ، می‏تواند ثابت باشد يا متغير ، ولی در هر صورت مناط حركت وضعی تغيير نسبت اجزاء است ، مثل كره ای كه بر گرد محور خودش حركت می‏كند و جای‏ مجموعش ثابت است ولی دائما نسبت اجزاء اين كره با اجزاء مكان تغيير می‏كند
قبلا گفتيم كه قبل از بوعلی نامی از حركت وضعی نبوده است و گذشتگان‏ قبل از بوعلی اينگونه حركات را حركت أينی می‏شمردند ، بوعلی گفت اين‏ حركات در واقع حركت در " أين " نيست ، حركت در وضع است . بعد از او اين نظر قبول شد و امروزه هم مورد قبول است و حركت انتقالی را غير از حركت وضعی می‏دانند
ممكن است كسی در وجود حركت وضعی اشكال كند و بگويد اين حركاتی كه شما وضعی می‏دانيد در حقيقت حركت مكانی است . حكما در مقام اثبات رد اين‏ قول و اثبات حركت وضعی به حركت فلك اشاره می‏كنند كه مكان ندارد و در عين حال دارای حركت است و حركت نمی تواند حركت أينی باشد
توضيح اينكه قدما معتقد بودند كه ابعاد متناهی است و جسمی وجود دارد كه محددالجهات است يعنی جسمی كه جهات را تحديد می‏كند و جهات به آن‏ محدود می‏شود و آن جسم بر همه عالم احاطه دارد . قدما درباب افلاك تنها چيزی را كه بر وجود آن برهان اقامه می‏كنند همان محددالجهات است
بنابراين بر فلك اعلی چيزی محيط نيست و جسمی فوق آن نيست
از طرف ديگر اعتقاد ديگری است كه قدما در باب مكان دارند . حقيقت‏مكان چيست ؟ مقصود از اينكه می‏گوئيم اين جسم در اين مكان قرار دارد ، چيست ؟ و مكان جسم چيست ؟ درباب مكان در ميان قدما اختلاف نظر بوده است . شيخ اشراق مدعی است‏ كه مكان حقيقتی است مستقل از اجسام يعنی اجسام مادی كه در عالم وجود دارد در فضائی قرار دارند كه آن فضا غير از آن اجسام است و اجسام در آن‏ فضا جا گرفته اند ، آن فضا خودش ثابت است وقتی كه جسم حركت می‏كند قسمتی از فضا را رها می‏كند و قسمت ديگری را می‏گيرد . اين فضا را بعد مجرد می‏نامند و اشراقيون قائلند كه غيرمتناهی است . اين يك نظريه‏ درباب مكان ( 1 )
نظريه ديگر درباب مكان متعلق به بوعلی و فلاسفه مشاء است . مطابق اين‏ نظريه مكان از همين اجسام به وجود می‏آيد ، اگر اين اجسام نباشند مكانی هم‏ نيست . مطابق نظريه شيخ اشراق اگر تمام اجسام عالم معدوم شود ، باز چيزی‏ وجود دارد كه همان فضای خالی از اجسام است ولی مطابق نظريه بوعلی اگر تمام اجسام معدوم شود فضائی هم وجود نخواهد داشت و معدوم شدن آنها با معدوم شدن تمام ابعاد مساوی است و فضا ساخته ذهن انسان است كه آن را از اجسام انتزاع می‏كند و در حقيقت از اجسام پديد آمده است و هر جسمی به‏ اندازه خودش قسمتی از فضا را تشكيل داده است . ما به اندازه بدنمان‏ فضاء ايجاد كرده ايم و اگر نبوديم ناچار بايد جسم ديگر آن فضا را پر می‏كرد . فلاسفه مشاء بر همين اساس قائل به امتناع خلاء بودند و می‏گفتند معنای خلاء اين است كه فضا باشد و جسم به وجود آورنده آن نباشد و اين‏ محال است
بنابراين نظريه كه اساسا فضا را همين اجسام به وجود می‏آورند ، مكان‏ يعنی نسبت اشياء به يكديگر . هر جسمی محاط است به اجسامی مثلا ما محاط هستيم به زمين و لباس و هوا و نظاير آن ، مكان عبارت است از سطح مقعر جسم

پاورقی : 1 - مرحوم آخوند به اين نظريه تمايل دارد و لذا در اينجا راجع به حرف‏ مشائين می‏گويد : عندهم

محيط برای جسم محاط تغيير مكان دادن يعنی چه ؟ يعنی محيط را عوض كردن و مكان جز همان سطح احاطه كننده از اجسام ديگر نيست لذا تغيير محاط عبارش اخرای تغيير مكان است ! قدما براساس اين دو مقدمه استدلال می‏كردند كه حركت محددالجهات يا فلك الافلاك حركت مكانی نيست بلكه حركت وضعی است . زيرا محددالجهات‏ يعنی جسمی كه فوق آن جسمی نيست و بنابراينكه مكان عبارت است از سطح‏ مقعر جسم محيط بر جسم محاط پس جسم محددالجهات جسم است ولی در عين حال‏ مكان ندارد . پس لازمه جسم مكان داشتن نيست ، جسمی كه محاط نسبت به جسم‏ ديگر است مكان دارد اما روی حسابی كه ما مكان را عبارت از فضا بدانيم ، محددالجهات در عين اينكه محاط نيست باز فضائی را اشغال كرده و مكان‏ دارد
قدما روی همين بيان معتقدند كه ارسطو هم چنين نظری داشته است و نبايد حركت محددالجهات يا فلك الافلاك را حركت مكانی بداند زيرا مكان ندارد كه حركتش مكانی و أينی باشد ولی در عين حال كه مكان ندارد حركتش حركت‏ وضعی است زيرا مكان از خود آن شروع می‏شود و نسبت اجزاء آن با اشياء خارج بلكه با خود اجزاء تغيير می‏كند . نتيجه اينكه حركت محددالجهات‏ وضعی است نه أينی . از بحث درباره محددالجهات می‏گذريم و اكنون‏ بپردازيم به بحث درباره اجسامی كه مكان دارند

حركت وضعی در اجسام دارای مكان

در بحث درباره حركت وضعی اجسام ذی مكان ، مرحوم آخوند عبارتی دارند كه نسبتا مبهم است می‏گويد : يك وقت هست كه جسم بتمامه تمام مكان را رها می‏كند و يك وقت هست كه بجزئه جزء مكان را رها می‏كند و توضيح نمی‏ دهد كه اگر بكله كل مكان را رها كند آيا می‏تواند حركت وضعی وجود داشته‏ باشد يا نه ، عبارت مبهم است . ولی توضيح می‏دهد كه اگر جزء شی‏ء جزءمكان را رها بكند ، مثل كره كه بر محور ثابتی حركت می‏كند ، حركت حركت‏ وضعی است . در آنجا كه كل شی‏ء كل مكان را رها كند در اينكه حركت مكانی‏ است شكی نيست ولی آيا می‏تواند در آن واحد هم حركت مكانی باشد و هم‏ وضعی ؟ مثل حركت زمين به دور خورشيد كه در عين حال به دور خودش هم‏ می‏چرخد ، يا مثل الكرشالمدحرجه
در اين جور موارد چه بايد بگوييم ؟ در جلسات پيش گفتيم كه ممكن است‏ حركت وضعی را كسی منحصر بداند به مواردی كه محور ثابت باشد ، يعنی‏ حركت مكانی نباشد . اما در مواردی كه حركت مكانی هم بكند حركت ديگر حركت وضعی نيست ، چون اينجور نيست كه نسبت جزء شی‏ء با جزء مكان تغيير بكند بلكه در اينجا كل شی‏ء كل مكان را رها می‏كند ، و سابقا گفتيم در مثل‏ چرخ اتومبيل يا كره مدحرجه درست است كه به نظر می‏آيد دو حركت می‏كند وضعی و انتقالی ، ولی ممكن است كسی شبهه كند كه در اين موارد يك حركت‏ بيشتر ندارد مثل ايجاد نقطه روی تاير ماشين كه قبلا ذكر شد ، كه آن ، حركت روی خط منحنی است و حركت روی خط منحنی حركت وضعی نيست . ولی‏ اين آقايان مدعی هستند كه اين حركتها مثل " كره مدحرجه " دو حركت است‏ ولی نه از اين جهت كه روی منحنی مسدود حركت می‏كند بلكه می‏گويند از جنبه‏ ديگری مطلب را بايد تحليل كرد ( 1 )
آنوقتی كه تاير ماشين يا كره زمين حركت می‏كند ، هر حركتی هم فاعل‏ می‏خواهد و هم قابل ، قبلا گفتيم مبدأ می‏خواهد و منتهی می‏خواهد ، اگر يك‏ حركت باشد بايد با يك نيرو حركت بكند و اگر دو حركت باشد بايد با دو نيرو حركت بكند
شی‏ء كه يك حركت وضعی می‏كند و يك حركت انتقالی ، اگر در اينجا دو نيرو باشد كه يكی به آن حركت وضعی و ديگری حركت انتقالی دهد ، اگر

پاورقی : 1 - اين تحليل در كتاب " شرح هدايه " و شرح آخوند بر شفای بوعلی‏ آمده است

چنين باشد ، اين دو حركت است ، اما اگر يك نيرو باشد ، ولی يك نيروئی‏ كه از دو نيروی متضاد به وجود آمده باشد ، نيروئی كه می‏خواهد به يك سو براند و نيروی ديگری كه می‏خواهد مقاومت كند و در نتيجه شی‏ء در حال‏ چرخيدن به يك سو می‏رود ، اين نوع حركت در واقع حركت وضعی نيست ، و در اينجا يك حركت بيشتر نداريم . مرحوم آخوند عبارتشان در اينجا مبهم است‏ و شايد متمايل به اين باشند كه اينجا دو حركت هست هم وضعی و هم انتقالی‏ كه اكثرا هم همين طور می‏گويند و فعلا هم همين طور شايع است

رابطه حركت و تكامل

بعد مرحوم آخوند وارد مطلب ديگری می‏شود ، تا اينجا بحث اين بود كه در ميان مقولاتی كه حركت در آنها واقع می‏شود دو مقوله هست كه حركت در آنها ظاهر است مثل اين و وضع ، بعد وارد مطلبی می‏شود كه مقدمه ای است برای‏ بحثی كه در آينده راجع به حركت جوهريه دارند ، و آن اينكه : مقولاتی كه حركت در آنها واقع می‏شود بعضی از آنها قبول اشتداد می‏كنند و اشتداد در آنها ظاهر است ، يعنی حركت در آنها اشتدادی است ، مثل حركت‏ در كيف ، به حساب قدما درباره حرارت ، ( به حساب امروزی ها كار نداريم ) يك شی‏ء وقتی حركت می‏كند در اين كيفيت ، اين حركت از مرتبه‏ ای به مرتبه ديگر است كه هر مرتبه ای اشد از مرتبه قبلی است ، يعنی‏ تدريجا درجه حرارت بالا می‏رود
درباره رنگها هم كه رنگها را هم از كيفيات می‏دانند ، معتقدند كه هميشه‏ جسم از رنگ خفيف تر به رنگ شديدتر می‏رود حالا ملاك شدت در جواهر و اعراض به چيست خودشان بيان كرده اند اينها معتقدند كه حركت الوان هرگز از اشد به اضعف نيست ، بلكه هميشه از اضعف به اشد است ، مثلا قرمزی‏ مراتبی دارد ، و هميشه طبيعت از قرمزی كم به قرمزی شديد می‏رود ، و هيچگاه از شديد به ضعيف نمی رود . ( موارد نقضی اگر به نظرتان بيايد بعدا بحث می‏شود ) در مورد " كم " هم اشتداد خيلی واضح است همين كه‏ شی‏ء نمو می‏كند و رشد می‏كند ، همين قبول اشديت است ولی در مقوله " أين " و در مقوله " وضع " مطلب ظاهر نيست
پس آيا ما دو جور حركت در طبيعت داريم : حركت تكاملی و حركت غير تكاملی ، اشتدادی و غير اشتدادی يا هر حركتی مساوی است با اشتداد و تكامل . اگر هر حركتی مساوی است با اشتداد و تكامل ، در حركت وضعی و أينی كه اشتداد و تكامل نيست ؟ يك جسم كه از اينجا حركت می‏كند و می‏رود آنجا ، آيا در مكان اشتداد و تكامل پيدا كرده ؟ اشتداد كه نيست ، پس حقيقت مطلب چيست ؟ مرحوم آخوند در اينجا همين قدر می‏گويد كه : حق اين است كه مقوله " أين " و " وضع " هم قبول اشتداد می‏كنند ولی به تزيد و تنقص تعبير می‏كنند ، و هيچ توضيحی در اطراف اين قضيه نمی دهند و بعد می‏فرمايند مما يقبل التزيد والتنقص ، يعنی گاهی قبول تزيد و تنقص می‏كند و اين بدان‏ معنی است كه گاهی قبول نمی كند ، و باز نتيجه اين می‏شود كه بعضی حركات‏ اشتدادی است و بعضی اشتدادی نيست ( 1 )
اكنون بپردازيم به تزيد و تنقصی كه مرحوم آخوند گفته است و هيچ توضيحی‏ در اين باره نداده اند نه ايشان و نه محشين . ظاهرا مقصودش از تزيد سرعت حركت باشد ، يعنی يك شی‏ء در حركت " أينی " و يا " وضعی " اش قبول سرعت می‏كند . اگر مقصود اين باشد موضوع سرعت يا بطء به اشتداد مقوله ربطی ندارد ، بحث در اشتداد مقوله است ، لذا به نظر ما بيان‏ مرحوم آخوند بيان كافی ای نيست ، و ظاهرا قابل توجيه هم نمی باشد
اصل مطلب باقی می‏ماند كه آيا اصل حركت مساوی است با اشتداد و تكامل‏ يا نيست ؟ در اينجا يك حاشيه ای است كه امضاء حاجی را دارد ولی سبك‏

پاورقی : 1 - در عبارت " اسفار " ( چاپ جديد ) عبارت بصورت " مما يقبل‏ التزيد والتنقص " نيست و بصورت " فان كلا منهما يقبل التزيد والتنقص‏ " می‏باشد ، و استاد ضمن تقرير مطلب از خارج ، عبارت كتاب يادشان‏ نبوده است

قلم با قلم آقای طباطبائی موافق است و احتمالا غلط چاپی باشد . ايشان‏ می‏فرمايند : اصلا حركت مساوی است با اشتداد ، ما حركت غير اشتدادی‏ نداريم . برهان اقامه می‏كنند بر مطلب و می‏گويند : برای اينكه اصلا حركت‏ يعنی خروج شی‏ء از قوه به فعليت ، از نقص به كمال ، چون نسبت قوه به‏ فعليت نسبت نقص به كمال است ، شدت به ضعف است . پس هر حركتی‏ حركت اشتدادی است ، در هر مقوله كه حركت بكند ، و اگر در مواردی ما می‏بينيم قضيه برعكس است و به جای تزيد و اشتداد تنقص پيدا می‏شود و يا اصلا نه تزيد و نه تنقص بلكه حركت از مساوی به مساوی واقع می‏شود ، اينها را اگر چه حس اين طور می‏بيند ولی در واقع اينجور نيست ، مثلا در واقع‏ عرضی تبديل می‏شود به عرض ديگر و انسان خيال می‏كند حركت تنقصی پيدا می‏شود
مثلا درباب حرارت و برودت كه حركت از طرف كمال به نقص باشد ، مثلا شی‏ء داغ سرد شود ، حتما در اينجور موارد ، نه اينكه درجه حرارت واقعا می‏آيد پائين ، يعنی شيئی كه فعليت پيدا كرده رو به قوه می‏رود بلكه در واقع نوعی تبدل صورت می‏گيرد ، يعنی حرارت تبديل می‏شود به چيز ديگر كه‏ در آن واحد بيش از يك مكان را اشغال بكند ، لذا لازمه حركت مكانی اين‏ است كه شی‏ء مكان قبلی را مقارن با اخذ مكان بعدی رها كند ، يعنی به هر اندازه كه مكان اشغال می‏كند به همان اندازه مكان رها می‏كند ، و به همين‏ علت است كه تكامل رخ نمی دهد . مثل حوضی كه به همان اندازه كه آب به‏ آن وارد می‏شود ، به همان اندازه آب از آن خارج شود ، در اين صورت بر مقدار آب افزوده نمی شود و مثلا تكامل صورت نمی گيرد چون همزمان با ورود آب ، خروج آب صورت می‏گيرد ، حركات " اينی " نيز چنين است
ولی در حركات " اينی " هم تكامل به اين صورت هست كه جسم در رسيدنش به مكان بعدی كه برايش امری بالقوه بود ، به فعليت می‏رسد و بالفعل مكان دوم و سوم را دارا می‏شود ولی برابر با اين فعليتی كه می‏گيرد فعليتی را رها می‏كند ، و در نتيجه اگر يك شی‏ء تا ابد هم حركت أينی بكند نتيجه اش تكامل در مكان نخواهد بود . در عين حال چنين وضعی تنقص هم‏ نيست ، تنقص اين است كه شی‏ء بالفعل تبديل به بالقوه خودش بشود ، مثلا شيئی كه مكانی را بالفعل دارا شده باز نسبت به دارا بودن آن مكان ، بالقوه شود ، اين محال است ، برگشت به قوه محال است
ولی اينكه يك شی‏ء در حركت اشتداديش دور بزند ، و حتی در دور خودش‏ برگردد به قوه ای مثل قوه قبلی محال نيست ، مثل حركت دوری ، كه شی‏ء حركت می‏كند و برمی‏گردد و به نقطه اول كه قوه ای است مشابه قوه سابق نه‏ عين آن . آنی كه محال است اين است كه فعليتی برگردد به عين قوه اول كه‏ از آن خارج شده و به فعليت رسيده است . مراتب حركت با زمان خودشان‏ موجودند يعنی هر مرتبه ای از حركت با زمان خودش موجود است و لازم نيست‏ در زمان بعد هم موجود باشد

" فصل 24 " تحقيق در وقوع حركت در پنج مقوله : أين ، وضع ، كيف ،

كم ، جوهر ( 2 )

مرحوم آخوند در اينجا وارد مطلبی می‏شود كه ظاهرا طرح آن مقدمه ای است‏ برای دفع اشكالاتی كه مثل شيخ بر حركت جوهريه كرده اند . مطلبی است كه‏ در دو فصل پيش هم به مناسبتی آنرا ذكر كرده بودند و به نحوی تكرار آن‏ بحث بشمار می‏آيد ، و آن مطلب اينست : می‏گويند : حركت نفس خروج از قوه به فعل است ، نه چيزی كه شی‏ء به‏ سبب آن از قوه به فعل خارج می‏شود . يك وقت هست ما حركت را اينجور تعبير می‏كنيم كه حركت سبب خروج شی‏ء از قوه به فعليت می‏شود ، مثلا در حركت مكانی می‏گوييم وقتی شی‏ء حركت می‏كند اين حركت سبب می‏شود كه اين‏ جسم " أين " های بالقوه اش تبديل به " أين " های بالفعل بشود ، حركت سبب خروج جسم است از " أين " بالقوه به " أين " بالفعل يا حركت سبب خروج مقوله مثلا " أين " است از مرحله قوه به مرحله فعليت‏ ، اين حرف غلط است . زيرا ما دو چيز نداريم يكی حركت يكی خروج تدريجی‏ جسم از قوه به فعليت كه حركت را سبب خروج بدانيم و خروج را مسبب ، بلكه حركت نفس خروج به اين مناسبت كه مسأله اشتداد را ذكر می‏كند و می‏گويند آيا ( وضع و أين ) قبول اشتداد می‏كنند يا نه ، وارد اين مطلب می‏شود كه معنای اشتداد سواد چيست ؟ آيا معنايش اينست كه سواد قبول اشتداد كرده ، يا اينكه‏ موضوع ، در سواديتش اشتداد پيدا كرده است ؟ می‏گويد احتمال اول مردود است و دليلی كه می‏آورد عين دليلی است كه در دو فصل پيش‏تر گفتيم با اين‏ فرق كه در آنجا مفصل تر و مشروح‏تر بود
آن دليل اينست كه : شما اگر بگوييد معنای تسود اينست كه سواد قبول كرده است اشتداد را ، از شما سؤال می‏كنيم آيا در وقتی كه شی‏ء دارد حركت اشتدادی می‏كند ، يك سواد اصلی هست كه در همه اين مراحل باقی است‏ يا اينكه سواد اصل باقی و ذات محفوظی در اينجا نداريم ، اگر هر كدام از اين دو را بخواهيم بگوييم دچار اشكال می‏شويم
اگر بگوييم اصل سواد باقی است و يك سواد اصل باقی داريم ، قهرا همانطور كه قبلا گفتيم سؤال می‏شود كه آنچه كه پيدا شده است چيست ؟ آيا سواد اضافه می‏شود ، می گوييم اينكه اجتماع مثلين است و معنايش اينست‏ كه يك شی‏ء در عين اينكه سياه هست ، سياه بشود و در آن واحد دو رنگ‏ داشته باشد از نوع واحد ، و اگر آنی كه اضافه می‏شود از نوع سواد نباشد و چيز ديگر باشد ، پس معنايش اينست كه غير سواد مخلوط شده است با سواد ، پس اشتدادی در كار نيست ، اين در صورتی است كه بگوييد سواد اصلی‏ باقی است و اگر بگوييد : نه ، در حين تسود يك سواد اصل باقی نداريم ، می‏گويند پس سواد اشتداد غلط است ، چون معنای سواد اشتد اينست كه‏ موضوعی داريم كه قبول كرده است اشتداد را ، پس موضوع بايد باقی باشد و اگر موضوع باقی نباشد ، سيلان غلط است ، چون هميشه در سيلان يك موضوع‏ باقی كه در همه مراحل محفوظ باشد لازم است ، اگر بنا شد آنی كه قبول‏ می‏كند اشتداد را سواد باشد ولی آنی كه قبول می‏كند وجود نداشته باشد ، سيلانی وجود نخواهد داشت ، چون درباب موضوع می‏گوييم كه در تمام مراحل‏ حركت بايد موضوعی كه حافظ وحدت مراتب حركت است ، بايد وجود داشته‏ باشد والا اگر يك چيز نداشته باشيم كه آن يك چيز متحرك است . آنوقت‏ نمی توانيم حركت واحد داشته باشيم
بنابراين اگر درباب حركت اشتدادی سواد ، بگوييم موضوع باقی است يك‏ اشكال بوجود می‏آيد و اگر بگوييم باقی نيست اشكال ديگر ، پس چه بايد گفت ؟ بايد گفت معنای تسود اين نيست كه سواد قبول می‏كند اشتداد را بلكه معنايش اينستكه موضوع سواد يعنی جسم قبول می‏كند اشتداد را و در اسوديت خودش اشتداد پيدا می‏كند
اين همان حرفی بود كه در دو فصل پيش نقد كرديم و گفتيم حرف درستی‏ نيست ، و اگر يادتان باشد همانجا گفتيم كه خود مرحوم آخوند هم در آخر فصل حرفی زده است كه با اين حرف منافات دارد و معلوم می‏شود اين حرف‏ را بر مبنای قوم زده است و گفتيم در دو فصل ديگر حرفی دارد كه اين حرف‏ را رد می‏كند ، و آن حرف همين است كه اينجا می‏خواهم بيان كنم
قبل از اينكه حرف مرحوم آخوند را ذكر كنيم ، مطلبی به مناسبت موضوع‏ اشتداد كه ديشب بحث شد بايد ذكر كنم ، كه مكمل بحث های ديشب و امروز می‏باشد و آن اينكه :

نسبت حركت بااشتداد و تكامل

اينكه هر حركتی ملازم با اشتداد هست آيا واقعا درست است يا نه و اگر درست است به چه معنی است ؟ به يك معنی اين مطلب درست ، و آن اينكه‏ اصلا معنای حركت خروج از قوه به فعل است ، با توجه به يك اصل كه بعدا بيشتر توضيح خواهيم داد . و آن اينكه قوه و فعل يك شی‏ء از هم منفصل‏ نيستند ، مراتب وجود يك شی‏ءاند . قوه مرتبه ای از فعليت است و هر فعليتی در عين فعليت مقرون به قوه است . هر قوه قبلی خودش فعليتی است‏ نسبت به فعليت بعدی ، يعنی يك فعليت ضعيف نسبت به فعليت قوی
پس حركت كه خروج از قوه به فعليت است ، قهرا خروج از نقص به كمال‏ است ، پس به اين معنی هر حركتی توأم با تكامل است
ولی اصطلاح تكامل در عصر امروز به معنای ديگری گفته می‏شود ، فعليتها را وقتی با هم مقايسه می‏كنند اگر فعليت بعدی نسبت به فعليت قبلی نوعی‏ افزايش داشته باشد ، به اين می‏گويند تكامل ، يعنی صرف نسبت بين قوه و فعليت را در نظر نمی گيرند . مثلا يك موجود زنده مثلا جنين را در رحم‏ می گويند : اين موجود متكامل است ، يعنی در مراحل اولی به صورت يك‏ سلول واحد است و بعد مرتب تكثير می‏شود و بعد هر قسمتی از اين سلولها تبديل به عضوی می شوند ، تا به جائی می‏رسد كه قابليت اين را پيدا می‏كنند كه دارای نفس بالقوه ناطقه شود . پس تكامل در اينجور موارد يعنی در زمان بعدی هر چه را كه در زمان قبل داشت دارد با اضافه و فعليت جداگانه‏ ، يا مثل حركت در كيف كه مثلا شی‏ء دارای يك درجه از حرارت است و بعد اين درجه بالا می‏رود
آيا معنای تكامل در باب حركت همين است كه هر حركتی در مراتب بعدی‏ فعليت های مراتب قبل را داشته باشد با اضافه ؟ نه ، اگر هم چنين چيزی‏ باشد با اين برهان نمی توان آنرا اثبات نمود ، چون تنقص به يك معنی‏ يعنی شی‏ء فعليتش تبديل شود به قوه قبلی ، درست مثل اينكه زمان به عقب‏ برگردد ، اين محال است . ولی گفتيم تنقص به معنای ديگر امكان پذير است‏ به معنای اينكه يك فعليتی امدش محدود باشد ، بلكه لازمه حركت و زمانی‏ بودن اينست كه فعليت های زمانی امدشان محدود باشد و تكامل به معنايی كه‏ آقايان می‏گويند رخ ندهد چون هر چه كه در زمان رخ می‏دهد به زمان خودش‏ بسته است ، هر حادثه ای به زمان خودش بسته است ، يعنی اگر زمانش‏ بگذرد ديگر آن حادثه نمی تواند وجود داشته باشد و هر گاه زمانی منقضی شد آنهم بايد منقضی بشود ، پس تكامل هائی كه در عالم هست چگونه بايد توجيه‏ شود ؟ توجيه اينها اينست : يك نوع تكامل داريم كه تكامل واقعی در طبيعت‏ است و آن اينكه طبيعت به ماورای طبيعت برسد ، يعنی ماده مجرد شود ، و همين كه ماده به تجرد رسيد از زمان خارج می‏شود و همين كه از زمان خارج شد معنايش اينست كه حادث می‏شود در زمان ولی فانی نمی شود به فنای زمان ، اينست مسأله ای كه صدرالمتألهين دارد و می‏گويد : نفس جسمانی الحدوث و روحانی البقاء است : يعنی هر امر جسمانی اگر جسمانی الحدوث و البقاء باشد يعنی نحوه وجودش از نظر بقاء هم جسمانی باشد محكوم به فنا است‏ زيرا معنايش اينست كه با زمان هست و با زمان هم فانی می‏شود و اين فناء هم فنا واقعی نيست‏ بلكه منظور اينست كه زمان بعد ظرف وجودش نيست ، پس يك نوع تكامل كه‏ تكامل عمودی و تكامل به سوی بالا است ، صحيح است . پس انسان اگر احساس می‏كند از بدو زندگی تا آخر يك " من " مستمر و باقی است برای اين است كه اين من از افق زمان خودش را خارج كرده است‏ يعنی چيزی را مافوق زمان و حركت درك می‏كند والا هر چه كه در عالم حركت‏ باشد لازمه اش غيبت هر مرتبه ای از مرتبه ديگر می‏باشد

تبيين تكامل در پديده های طبيعی

و اما تكامل هايی كه در طبيعت هست مثل رنگ كه افزايش پيدا می‏كند يا جنين كه بزرگتر می‏شود ، در اينجا يك حرف دقيق ديگری هست ، معنای اين‏ حرف اينست كه : شی‏ء طبيعی در هر مرتبه ای كه حادث می‏شود ، حدوثش‏ مساوی است با زوالش ولی گاهی استعدادها شدت پيدا می‏كند ، هر استعدادی‏ دارای استعداد يك فعليت است كه آن فعليت كه پيدا شد استعداد يك‏ فعليت در مرتبه عالی تری را پيدا می‏كند ، نه اينكه آنی كه در مرتبه قبل‏ باقی می‏ماند و روی هم اضافه می‏شود ، همچنان كه در نظر بدوی چنين بنظر می‏رسد ، نه ! طبيعت هر چه را كه بدست می‏آورد در آن بعد ، از جنبه طبيعی‏ " او " نيست ، ولی هر قدمی را كه طی می‏كند در قدم بعد استعداد مرتبه‏ كاملتر قرار دارد ، مثلا جنين دررحم از نظر چشم دقيق فلسفی ( نه چشم ظاهری‏ ) هر چه را كه بدست می‏آورد آنا فانی می‏شود ولی فنای آن مساوی است با استعداد بدست آوردن مرتبه كاملتر ، يعنی بدن آن بعد در آن قبل هيچی نبود ولی در آن بعد بطور كاملتر بوجود آمد ( چون استعداد كاملتر شده است )
در مقام تشبيه مثل اينست كه بدن در هر آن فانی شود و در آن بعد بدن‏ كاملتری به آن بدهند ، ولی در حقيقت اينجور نيست چون در باب حركت‏ مراتب از هم مجزا و منفصل نيستند
پس لازمه حركت جوهری و ذاتی عالم اينست كه هيچ چيز و هيچ مرتبه ای از طبيعت در " آن " وجود ندارد ، طبيعت حدوث دائم و فناء دائم است ، بتمامه حادث می‏شود و بتمامه فانی می‏شود ولی حدوث و دوامی است كه بهم‏ متصل اند چون از قبيل حركت است ، نه اينكه واقعا فانی شود و از نو حادث شود ، بلكه يك حدوث متصل و يك فناء متصل ، حتی امروزی ها هم اين‏ حرفی را كه می‏گويند بدون اينست كه به عمق مطلب پی برده باشند
طبيعت يك جريان دائم است ، پس هيچ مرتبه ای در مرتبه بعد نيست كما اينكه در مرتبه قبل نيست ، در عين حال تكامل هم هست ، چون معنای تكامل‏ انباشته شدن تحصيل شده نيست ، بلكه معنايش اينست كه طبيعت در هر مرتبه استعداد يك مرتبه از كمال را دارد كه در مرتبه بعد استعداد كمال‏ بيشتر را دارد ، حتی در مثل رنگها و مانند آن هم مطلب همين طور است
اينجور نيست كه سيب كه دارد قرمز می‏شود يك مقدار قرمزی را پيدا می‏كند ، اين را نگه می‏دارد و يك مقدار ديگر به آن می افزايد ، آنرا باز نگه‏ می‏دارد و باز بر آن می‏افزايد و هكذا ، نه ، اينجور نيست ، هر درجه ای از قرمزی كه برای سيب پيدا می‏شود پيدا شدنش ملازم است با از بين رفتن ولی‏ هر مرتبه ای كه از بين می‏رود سيب مستعد می‏شود كه در مرتبه بعد ، درجه‏ كاملتر را پيدا كند

تكامل در حركت أينی و وضعی

با اين حساب مسأله اشتداد و مسأله حركت أينی همه حل می‏شود . منتهی‏ فرق حركت أينی در اين جهت است كه در حركت أينی هر مرتبه استعداد مرتبه ديگر است كه اين را اگر از نظر قوه و فعل نگاه كنيد تكامل است ، ولی از نظر فعليت قبلی با فعليت بعدی تكامل نيست ، يعنی شی‏ء در حركت‏ أينی و حركت وضعی ، استعداد اينكه در مرتبه بعدی كامل تر باشد را ندارد . اين به طبيعت " أين " بستگی دارد ، يعنی در حركت أينی نيز از نظر حركت از قوه به فعل تكامل استولی در حركتهای غير أينی فعليتی را رها می‏كند و ماده مستعد می‏شود كه‏ فعليت كامل تری را بپذيرد ، الا در " أين و وضع " كه مستعد فعليت كامل‏ تر نيست . پس نتيجه اين می‏شود و مثالی كه جلسه قبل گفتيم بايد باين نحو تتميم شود كه نه تنها در حركتهای أينی اين چنين است كه يك چيزی افزايش‏ پيدا می‏كند و به همان مقدار كاهش پيدا می‏شود ( مثل آب حوض ) بلكه در تمام حركتهای طبيعت همين جور است كه يك مقدار وارد می‏شود و يك مقدار می‏رود ، ولی در حركتهای غير أينی و وضعی كمتر از مقداری كه وارد می‏شود ، كم می‏شود ولی در حركت أينی و وضعی برابر با مقداری كه وارد می‏شود كم‏ می‏شود

وحدت مقوله در حركت اشتدادی

حالا می‏آييم سراغ مطلبی كه آقايان می‏گويند كه : درباب حركت اشتدادی آن‏ مقوله نيست كه اشتداد پيدا می‏كند بلكه موضوع مقوله است كه از نوعی به‏ نوع ديگر خارج می‏شود . اين تا يك مقدار حرف درستی است و با حرفی هم كه‏ الان گفتيم تطبيق می‏كند ، يعنی مثلا جسم كه دائما دارد سياه تر می‏شود ، يعنی در هر مرتبه ای يك نوع از سواد را دارد و در مرتبه ديگر نوع ديگر كه از نوع قبلی كامل تر است ، تا اينجا حرفشان اشكالی ندارد . منتهی‏ اينها يك سواد اصل مستمر را انكار كردند ، و اگر بگوييم حافظ وحدت اين‏ مراتب از سوادها چيست ؟ می‏گويند : جسم ، كه از اين سواد خارج می‏شود به‏ سواد ديگر و . . . ولی در خود سواد اصل مستمر نيست
مرحوم آخوند اينجا است كه يك ايرادی به آنها می‏گيرد ، ايشان اين حرف‏ را قبول دارد كه در اينجا يك موضوعی هست كه به يك اعتبار حافظ وحدت‏ است و نياز به اين موضوع داريم ، قبول هم دارد كه در حال اشتداد انواع‏ عوض می‏شوند ولی می گويند در عين حال ما نمی توانيم منكر اين بشويم كه در اينجا يك سواد مستمری هم موجود است ، اين سواد مستمر به بحث حركت‏ قطعيه و حركت توسطيه مربوط می‏شود
ايشان اول مطلب را با يك تمثيل روشن می‏كنند و می‏گويند شما اگر يك‏ رأس مداد يعنی نقطه ای را در نظر بگيريد ، اگر اين را همين جور عبور بدهيد آيا اين نقطه از نقطه ها عبور می‏كند يا نه ؟ حتما عبور می‏كند اگر بگوييم اين نقطه عبور كننده در دو آن با يك نقطه تماس دارد درست نيست‏ بلكه اين نقاط را استمرارا عبور می‏كند . ايشان می‏گويند در باب حركت‏ مطلب همين طور است و ما نمی‏توانيم بگوييم شی‏ء مستمر فقط موضوع است و سواد مستمر نداريم ، در اينجا يك سواد مستمر مانند نقطه مستمر داريم ، به اين معنی كه اين مراتب سوادها يك وحدت بينشان هست و اين جور نيست‏ كه از يكديگر جدا باشند ، نوعی از سواد پيدا شود و معدوم گردد و باز نوع‏ ديگری و همچنين . نه ، اين طور نيست . ضمن اينكه مراتب سوادات داريم‏ كه همه مراتب شی‏ء واحد هستند ، به يك اعتبار يك سواد باقی در اينجا داريم . عين مسأله حركت قطعی و حركت توسطی ( 1 )
در همين جا به يك اعتبار می‏شود گفت يك شی‏ء مستمری هست كه از اول تا به آخر زمان حركت وجود دارد كه به آن اعتبار می‏گوييم يك امری حادث شد به نام حركت و آن استمرار دارد تا آخر حركت ، يعنی امر بسيط مستمری هم‏ داريم [ حركت توسطيه ]
پس بنابراينكه حركت توسطيه را كسی قبول داشته باشد يك امر مستمر در اينجا داريم ولی اگر حركت توسطيه را كسی قبول نداشته باشد امر مستمر نداريم ولی امر ممتد واحد داريم كه هر جزئی غير از جزء ديگر است ، ايشان‏ چون خودشان حركت توسطيه را قبول دارند دائما متوسل می‏شوند به حركت‏ توسطيه

پاورقی : 1 - يادتان هست كه ايشان قائلند كه هم حركت قطعی داريم و هم حركت‏ توسطی ، يعنی اگر جسمی حركت بكند از جائی به جای ديگر ، به يك اعتبار اين حركت يك امر ممتدی است كه هر جزئش با جزئی از مسافت منطبق است‏ و همچنين با جزئی از زمان ، و هيچ جزئی در جزء ديگر از مسافت و زمان‏ وجود ندارد

پس ما در اينجا دو مطلب داريم يكی اينكه : شما كه می‏گوئيد در اينجا يك سواد مستمر نيست ، مطلب را از ناحيه كثرتش در نظر گرفته ايد و جنبه وحدتش را در نظر نگرفته ايد ، يعنی به حرف شما آن واحدی كه در تمام مراحل موجود است موضوع است ولی از نظر مقوله ، كثرت محض‏ حكمفرماست ، و حال آنكه از نظر مقوله هم وحدت حكمفرما است خواه بصورت‏ حركت قطعی يعنی سواد واحد ممتد ذواجزاء و يا به معنای حركت توسطی يعنی‏ يك وجود غير ممتد بسيط و مرحوم آخوند به هر دو قائل است
خلاصه مطلب اين شد كه : اينكه می‏گويند در مثل اشتداد سواد وحدت تنها متعلق به موضوع است و غير از آن هر چه هست كثرت است ، درست نيست ، و در اينجا وحدت ديگری هم در خود مقوله هست ، حالا يا بنحو حركت قطعی و يا هم قطعی و هم توسطی

فصل 24 بررسی وقوع حركت در پنج مقوله : اين ، وضع ، كم ، كيف و جوهر

( 3 )

موضوع حركت و وحدت و استمرار آن

از جمله مسائلی كه درباب حركت مطرح است ، اين است كه : 1 - نه تنها هر حركت نيازمند به متحرك است كه بحث موضوع بود و گذشت ، گذشته از اين هر حركت واحدی نيازمند به متحرك واحد است يعنی‏ وحدت حركت وحدت متحرك را و كثرت متحرك كثرت حركت را اقتضا می‏كند ، يعنی امكان ندارد دو متحرك باشد كه يك حركت شخصی داشته باشند ، ولو به صورت اينكه يكی ادامه دهنده حركت ديگری باشد . البته در عرف و مجاز اين تعبيرات می‏شود و مثلا می گوييم فلان حركت را فلان شخص شروع كرد و شخص ديگر ادامه داد . درباب فاعلها ، اين حرف مجازا گفته می‏شود ، ولی‏ درباب قابل ها اين كار امكان پذير نيست كه قابل و متحرك دو تا باشد و حركت يكی باشد ، مثلا جسمی از اينجا حركت بكند و بخواهد يك حركت واحدی‏ صورت بگيرد ، ولی متحركش عوض بشود و آن دومی حركت را ادامه بدهد ، در اين صورت حركت دوم ادامه حركت اول نيست بلكه دو حركت است
2 - آيا علاوه بر اينكه حركت نيازمند به متحرك و موضوع است و علاوه بر اينكهمتحرك بايد واحد باشد ، آيا علاوه بر اينها اين متحرك بايد استمرار وجود داشته باشد . به عبارت ديگر آيا لازم است متحرك ثبات وجود داشته باشد ، يا نه ، مانعی ندارد بلكه احيانا حتمی است كه متحرك ثبات نداشته‏ باشد و بلكه همين طور كه خود حركت يك تغيير است متحرك هم بايد متغير باشد . در اين هم شكی نيست كه ضرورتی ندارد كه متحرك ثابت باشد ، بلكه‏ ممكن است متحرك هم به موازات حركت متغير باشد كه همان بحث حركت‏ جوهری است
3 - يك بحث هم درباب خود حركت است ، و آن اينكه آيا شرط واحد بودن‏ حركت اين است كه مراتب حركت اتصال داشته باشند و متصل واحد باشند ؟ شك نيست كه لازم است متصل باشد والا اگر بنا شود حركت به صورت مجموعی‏ از سكونات و يا مجموعی از حركات منفصل باشد ، حركت حركت واحد نيست ، يعنی حركت واحد آن وقت حركت واحد است كه به صورت يك امر متصل‏ تدريجی ادامه داشته باشد ، يعنی اولش با آخرش وحدت داشته باشد ، وحدت‏ اتصالی
4 - آيا در حركت كه يك امر متصل ممتد داريم . امر مستمر هم داريم يا نداريم ، معنای امر مستمر اين است كه يك امر آنی الوجودی حادث شود و بعد بقاء و استمرار پيدا كند ، يعنی در آن حادث شود و در زمان باقی باشد ، اين همان بحث حركت توسطيه است . به خلاف حركت قطعيه كه تنها به‏ معنای امر كشش‏دار است كه چون منطبق با زمان است دائما حادث و فانی‏ می‏شود ، هر مرتبه اش كه حادث می‏شود مرتبه ديگر فانی می‏شود ، يك حدوث‏ و فناء متصلی است

آيا حركت توسطی از لوازم حركت قطعی است ؟

مرحوم آخوند معتقد است آنچه وجود دارد حركت به صورت امر متصل و ممتد است ( حركت قطعی ) ولی لازمه اين وجود ، حركت توسطی است . چرا ؟ ايشان‏ اين مسأله را برده به باب كلی و جزئيات ، در باب كلی و جزئيات دو مطلب داريم كه لابد آنرا در اصول شنيده ايد . يكی اين كه افراد بعضی از كليات كلش مصداق كلی هست ولی جزئش مصداق كلی نيست ، مثلا انسان ، كلش مصداق كلی‏ انسان هست ، ولی جزئش مثلا دستش مصداق كلی انسان نيست ، ولی بعضی از كليات همچنانكه كل افرادش مصداق كلی هستند ، جزء و بعض آنها هم مصداق‏ كلی است ، مثل " آب " كه هم كل يك ظرف آب و هم اجزاء هر ظرف و هر كل و مجموعی از آب ، مصداق كلی آب است
زمان از اين قبيل است ، حركت نيز چنين است . حالا كه ما قائل به‏ حركت قطعی شديم و گفتيم حركت به صورت يك امر متصل وجود دارد و دارای‏ دو بعد است يكی ممتد به امتداد زمان و ديگری ممتد به امتداد مسافت ، اين حقيقت متصل كه كشيده شده است بر روی مسافت و بر روی زمان تمامش‏ مصداق حركت است ، و هر جزئش را هم كه در نظر بگيريم مصداق حركت است‏ . اين يك بحث درباب كلی
بحث ديگری كه درباب كلی هست اينكه آيا كلی طبيعی در خارج وجود دارد يا وجود ندارد و وجودش عين وجود افراد است ؟ اين را هم می‏دانيد كه‏ فلاسفه ثابت كرده اند كه كلی طبيعی كلی نيست همچنانكه جزئی هم نيست ، كلی طبيعی عبارت از طبيعت لابشرط از كليت و جزئيت و گفتند آن طبيعت‏ لابشرط در خارج موجود است به عين وجود افراد
درباب كلی طبيعی اگر افرادش از هم منفصل باشند مثل مثلا چند تا انسان‏ كه از هم منفصلند ، در اينجا بقاء كلی تابع بقاء هر فرد است بطور جداگانه ، يعنی اگر هر فرد از بين برود انسان از بين رفته است و انسانهايی هستند ، فرد ديگر هم از بين برود باز همين طور . اما در كلياتی‏ كه هم كل آن فرد مصداق است و هم جزء آن مثل آب و زمان ، آيا زمان كه به‏ صورت اتصال دارد می‏گذرد ، كلی طبيعی در اينجا چه صورت دارد ، اگر فرد را در نظر بگيريم در اينجا مرتبه ای از آن به وجود می‏آيد و مرتبه ای زائل‏ می‏شود و مجموع مراتب هم يك واحد را به وجود آورده ، درباره خود كلی‏ طبيعی در اينجا چه می‏توانيم بگوييم ؟ آيا بگوييم مصداق كلی طبيعی در اينجا همين كل است ، اجزاء مصداق نيستند ؟ در اين صورت چون‏ كلی طبيعی مستقلا حكمی ندارد و حكم حكم مصداق است و مصداق در اينجا ممتد متصل است ، خود كلی طبيعی هم امر متصل ممتد است ، ولی ممكن است بگوييم‏ همچنانكه در اينجا كل مصداق است ، اجزائش نيز مصداق هستند ، لذا به يك‏ لحاظ كل مصداق كلی طبيعی است و به يك لحاظ اجزاء هم مصداقهای غير متناهی هستند . به اعتبار اجزاء اين كل ، می توانيم بگوييم با جزء اول‏ حادث شد و چون اين اجزاء علی الاتصال موجود و معدوم می شوند بدون اينكه‏ فصلی ميان آنها باشد ، می‏توانيم بگوييم كلی طبيعی آنا حادث شد و استمرارا بقاء دارد ، اين می‏شود حركت توسطی ! پس بنا به فرمايش مرحوم آخوند ما در باب حركت دو حرف می‏توانيم‏ بزنيم . يكی اينكه وجودی دارد ممتد به امتداد زمان و قابل انقسام ، و اين‏ وجود ممتد دائما در حال به وجود آمدن و فانی شدن است ( حركت قطعيه ) و می‏توانيم بگوييم به اعتبار ديگر امری است آنی الحدوث و مستمرالبقاء
به اعتبار اينكه اين امر متصل هر مرتبه اش مصداق كلی است ، می‏توانيم‏ بگوييم اين كلی با پيدايش مرتبه اول حادث شد و همين طور مستمرالبقاء است تا آخر ( حركت توسطيه )
ولی مرحوم آخوند در يكجای ديگر نظر دقيق تری دارد و آن اينكه : حقيقت اين است كه حركت توسطی را اگر به همين معنی كه ذكر شد بگيريم‏ ، وجود ندارد مگر مجازا ، چرا ؟ برای اينكه كل را اگر مصداق كلی طبيعی‏ بدانيم وجود حقيقی دارد ولی اين را می‏دانيم كه هر كل كه يك فرد واقعی‏ باشد مثل زمان ، اجزائش مادامی كه تجزيه عينی نشده اند اجزاء بالفرض‏ اند نه اجزاء واقعی يعنی وجود اجزاء وجود فرضی است . بله اگر اجزائی را در عالم عين تجزيه كنيم مصداق حقيقی كلی می‏شوند ولی مادامی كه تجزيه تنها كار ذهن است و در خارج انجام نگرفته مصداق واقعی همان كل است و اجزاء فرضی مصداق مجازی هستند . فعلا از اين حرف صرف نظر می‏كنيم و بنا را بر قبول حركت توسطيه می‏گذاريم
نتيجه اين می‏شود كه درباب حركت ، هم می‏توانيم بگوييم هرگاه كه حركتی‏ پيدا می شود امر ثابت و باقی نداريم ، دائما حدوث و فنا است ، و هم‏ می‏توانيم بگوييم وقتی حركت حادث می‏شود يك امر حادث می‏شود و استمرار و بقاء دارد . هر دو اعتبار درست است

نحوه وجود " مقوله " در حركت

امر سومی داريم كه راجع به آن بايد بحث كنيم و آن ما فيه الحركه است‏ ، يعنی مقوله ای كه حركت در آن واقع می‏شود ، مثلا جسم حركت می‏كند در " أين " يا " كيف " . يك بحث در خود جسم كه موضوع است بود كه آيا بايد واحد باشد يا نه ، بايد مستمر باشد يا نه . گفتيم بعضی ها گفته اند آری و بعضی ها گفته اند نه . قائلين به حركت جوهری می‏گويند استمرارش‏ لازم نيست
بحث دوم درباره حركت بود ، درباره حركت هم گفتيم كه يك امر مستمر ممتد داريم ، و يك امر آنی الحدوث بسيط مستمر البقاء
بعد می‏رويم سراغ خود " كيف " مثلا سواد ، كه اين چه وضعی دارد ، بعدا خواهيم گفت كه حركت در يك مقوله با خود مقوله و زمان آن ، اينها سه‏ چيز منفك از يكديگر نيستند و ثابت می‏كنيم كه حركت و زمان و مقوله در خارج اتحاد و جودی دارند ، يعنی يك وجود است كه هم می‏توانيم آن را حركت بناميم و هم زمان و هم مقوله . پس وقتی مقوله با خود حركت يك‏ چيز است ، ما درباب سواد هم هر دو حرف را می‏توانيم بزنيم يعنی وقتی‏ شی‏ء در سواد حركت می‏كند ، اينجا سواد يك وجود ممتد متصل تدريجی دارد كه‏ منطبق بر حركت قطعيه است ، و هم می‏توانيم بگوييم يك وجود بسيط مستمر دارد كه آنا حادث شده و بقاء دارد و اين منطبق بر حركت توسطيه است
چون حركت با مقوله كه دو چيز نيست ، و اگر دو جور حركت داشته باشيم دو جور مقوله هم خواهيم داشت
اين مطلب را هم اينجا اضافه بكنيم كه قدمای قبل از مرحوم آخوند از سه‏ مطلبی كه گفتيم ( 1 وحدت و استمرار موضوع 2 وحدت و استمرار حركت 3 وحدت و استمرار مقوله ) در مورد وحدت و استمرار موضوع اتفاق نظر دارند ، درباب وحدت حركت هم نظرشان متفق است ولی درباب مقوله كه می‏رسيدند می‏گفتند وحدت موضوع كافی است برای وحدت مقوله . يعنی اگر جسمی حركت‏ می‏كند در " أين " مثلا ، اينجا جسم واحد است لذا حركت هم واحد است‏ ولی " أينی " كه در اينجا طی می‏شود آيا واحد است يا واحد نيست ، يعنی‏ آيا وجود واحد باقی دارد يا نه ؟ می‏گفتند بله آن هم واحد است ولی ملاك‏ وحدتش وحدت موضوع است ، يعنی وحدت موضوع كافی است برای وحدت مقوله‏ . در خود مقوله فرض وحدت [ مستقل ] نمی كردند و می‏گفتند همانجور كه‏ وحدت موضوع سبب وحدت حركت می‏باشد ، وحدت موضوع ملاك وحدت مقوله هم‏ هست ، نه اينكه خودش ملاك مستقلی برای وحدت داشته باشد . همچنانكه‏ ملاك وحدت دانه های تسبيح رشته آنست و وحدتشان به چيز ديگری غير از وجودشان است ، اين موضوع است كه ملاك وحدت مراتب " أين " است
معنای حركت در مقوله اين است كه موضوع در هر آنی فردی از مقوله را دارد ( به ودی وارد اين بحث می‏شويم كه موضوع در هر آن فردی از مقوله را دارد يا نوعی از آنرا )
حرف مرحوم آخوند اين شد كه : درست است كه موضوع واحد است و درست‏ است كه حركت واحد است ولی لازمه وحدت و استمرار حركت اين است كه خود مقوله هم در مرتبه ذات خود وحدتی داشته باشد نه اينكه وحدت موضوع كافی‏ باشد برای وحدت آن
حالا معلوم شد كه منظور مرحوم آخوند از مثال " راس مخروط " اين است‏ كه همانطور كه در خود حركت يك امر متصل متجدد و يك امر بسيط آنی‏ الحدوث و مستمر البقاء داريم ، چون حركت وجودا عين مافيه الحركة است‏ پس مافيه الحركه مثلا سواد ، يك وجود اصل دارد كه همان كلی طبيعی منطبق‏ با مراتب است ، نظير كلی طبيعی حركت كه بر تمام مراتب حركت منطبق است و در عين حال يك فرد سواد هم داريم كه همان كل سواد باشد كه منطبق بر اول‏ زمان تا آخر زمان می باشد ، " فللسواد وجودان ، كما ان للحركة وجودان ، ای اعتباران من الوجود . اعتبار امر بسيط آنی الحدوث مستمرالبقاء و اعتبار وجود متصل ممتد متجدد " . اگر حرف آينده مرحوم آخوند را كه حرف‏ دقيق‏تری است قبول كنيم حركت توسطی امری است مجازی و وجود واقعی ندارد ، قهرا درباب مقوله هم اين سواد اصل مستمر را بايد انكار كرد ! پس عالم كه به جوهره و اعراضه حركت می‏كند معنايش اين است كه دائما عالم با يك وجود ممتد متصل ممتد به امتداد زمان در حال به وجود آمدن و فانی شدن است و دو جزء هيچ مرتبه ای از مراتب وجود اين اشياء ( چون‏ وجود اين اشياء عين وجود حركت است ) در يك آن باقی نيست هميشه بين‏ گذشته و آينده است ، عالم هم از جنبه طبيعی خودش بين حاشيه ای در گذشته‏ و حاشيه ای از آينده است ، درست ميان دو عدم قرار گرفته است . چون‏ لازمه يك وجود ممتد متصل كه دائما در حال به وجود آمدن است اين است كه‏ هيچ چيز آن دو آن باقی نيست و اينكه ما الان عالم را باقی می بينيم‏ خاصيت ذهن ما است ، اگر ذهن ما همچنانكه ماديون می‏گويند خصلت طبيعت‏ را می‏داشت همين جور كه يك جزء عالم در دو آن وجود ندارد ، اگر دستگاه‏ ادراكی ما منحصر به مغز ما می‏بود كه قهرا مغز ما هم دائما در حال سيلان‏ است ، محال بود ما چيزی را درك بكنيم ، چون ما الان عالم را به صورت‏ جمع و حاضر می‏بينيم حتی گذشته و حاضر را با هم می‏بينيم برای اينكه ما يك‏ وجود مافوق ماده و طبيعت داريم كه آن وجود مافوق ماده چنين خصلتی را دارد كه می‏تواند گذشته و حال و آينده را با هم حاضر و جمع بكند و در نتيجه علم و آگاهی پيدا بشود والا اگر ذهن ما مثل عالم طبيعت بود محال‏ بود ما عالم باشيم ، اين است كه می‏گوييم طبيعت مساوی با جهل است و علم‏ مساوی با تجرد است

نفس غير از مزاج است

اكنون كه اين مطلب معلوم شد مرحوم آخوند يك حرفی با عنوان قال نقل‏ می‏كند : " وقال بعضهم بهذا يعلم ان النفس ليست بمزاج " ، اشاره به‏ همان اختلاف بين روحيين و ماديين است كه آيا نفس انسان جز كيفيتی كه‏ حاصل از تركيب اجزاء مادی است ، چيز ديگری نيست ، نفس يعنی حيات و حيات هم حاصل تركيب اجزاء مادی است ؟ يكی از مسائلی كه در مسائل نفس خواهند گفت اين است كه ، مزاج به حكم‏ اينكه مادی است دائما در سيلان است ، مزاج كيفيت مادی است و چون ماده‏ دائما در سيلان است و يك جزئش در دو آن باقی نيست ، مزاج هم كه كيفيت‏ آن است همين طور است و يك امر سيال است
ما در خودمان احساس می‏كنيم يك امر ثابت و مستمر را ، " من " كه به‏ علم حضوری و شهودی درك می‏شود و احساس می‏كنيم كه همان حقيقتی هستيم كه‏ در 30 20 سال پيش بوديم در حاليكه مزاج محال است استمرار داشته باشد ، امر مستمر باقی نمی تواند عين شی‏ء سيال باشد اگر نفس عين سيال بود يعنی‏ مزاج بود ما نمی توانستيم خودمان را به شكل يك امر مستمر و ثابت احساس‏ كنيم ( 1 )
پس ما يك وجود باقی هستيم ( طبق گفته وقال بعضهم ) در عين اينكه در حال تغييريم ، يعنی " من " ( نفس را می‏گويد كه جوهر است ) يك امر باقی است اگر چه در حال تغيير است . پس معلوم می‏شود بوی حركت جوهری‏ به مشامش رسيده است ، چون نفس جوهر است . و اما چطور می‏شود كه نفس‏ در عين اينكه در حال تغيير است باقی و ثابت باشد ، برای اينست كه نفس‏ يك امر نيمه مادی و نيمه مجرد است ، و نفس با عقل اين فرق را دارد كه‏ نفس يك حقيقتی است كه پائی در ماده

پاورقی : 1 - اشكال : ممكن است بگويند اينهم مثل خطای باصره است
جواب : نه ، در " اصول فلسفه " گفتيم كه خطای باصره در انطباق با خارج است والا در ذات خودش محال است خطا كند

دارد و سری بيرون از ماده ، از آن جهت كه در ماده است متغير است و از آن جهت كه بيرون از ماده است ثابت است
بعد مرحوم آخوند تعليقا براين حرف می‏گويد اين مسأله كه نفس مزاج‏ نيست آنقدر برهان دارد كه احتياج به اين حرف نيست

تنبية و توضيح

در اين تنبيه و توضيح سه مطلب را بيان كرده است كه هر سه مطلب جزء سخنان اختصاصی و نفايس فرمايشات ايشان است
يكی اينكه از فرصت استفاده می‏كند و برهان بر اصالت وجود اقامه می‏كند چون يكی از براهين اصالت وجود از راه حركت اقامه می‏شود ( كون المراتب‏ فی الاشتداد انواعا استنار للمراد ) . می‏گويند به بيان گذشته ثابت می‏شود كه وجود بايد اصيل باشد و با اصالت الماهية حركت اشتدادی قابل توضيح و توجيه نيست
توضيح مطلب اينكه می‏گويند : خود آقايان ( منكرين اصالت وجود ) قبول‏ كرده اند كه معنای اينكه جسم حركت اشتدادی می‏كند اينست كه موضوع از نوعی خارج می‏شود به نوعی ديگر و از نوعی به نوع ديگر . . . چون هر مرتبه‏ شی‏ء آنا فانا در حال اشتداد است ، پس هر مرتبه ای با مرتبه ديگر فرق‏ دارد پس مرتبه قبلی اگر داخل در يك نوع باشد مرتبه بعدی نمی تواند داخل‏ در همان نوع باشد . مثلا در الوان اگر مرتبه اضعف داخل در يك نوع باشد مرتبه اقوی نمی تواند داخل در همان نوع باشد ، چون اگر داخل در همان نوع‏ باشد بايد اختلافشان فردی باشد و اگر اختلاف فردی باشد ، يعنی در آنچه كه‏ ما به‏الاشتراك است يكی باشند و اختلافشان در مابه الامتياز باشد ، پس‏ بايد آنی كه اضافه شده است از سنخ اولی نباشد زيرا اگر از سنخ اولی باشد ، پس مابه الاشتراك عين مابه الامتياز است . معنای اشتداد اينست كه‏ مرتبه بعدی با مرتبه قبلی اشتراك دارد و امتياز دارد . امتياز دارد از مرتبه قبلی به همانچه كه اشتراك دارد نه به يك امرغير مابه الاشتراك ، پس امر دائر است بين اينكه قائل به تشكيك در ماهيت بشويم كه ماهيت طبق اعتراف خودشان قابل تشكيك نيست ، و اگر قائل به تشكيك در ماهيت نشويم ناچار بايد بگوئيم هر مرتبه از مراتب‏ شی‏ء در اشتداد يك ماهيت دارد غير از ماهيت مرتبه ديگر ( كون المراتب‏ انواعا )
سؤال مرحوم آخوند اينست كه آنچه اينجا حقيقت و واقعيت است ماهيت‏ است يا وجود ؟ از اين دو تا يكی بايد واقعيت باشد و ديگری انتزاع ذهن ، اگر آنچه واقعی است وجود است ، يعنی يك حقيقت واحدی است از وجود كه‏ اشتداد پيدا كرده است معنايش اينست كه يك امر واحدی داريم از ابتدا تا انتها كه هر مرتبه اش قابليت انتزاع يك ماهيت را دارد ، يعنی‏ واقعا در اينجا ماهيات متعدد نيست ولی ذهن هر چه بخواهد در اينجا می‏تواند ماهيت انتزاع بكند ، اين معنای ماهيت انتزاعی است ، پس‏ اشكالی در كار نيست . ولی اگر وجودی در كار نباشد يعنی حقيقتی نباشد و امر انتزاعی باشد لازمه اش اينست كه آنچه در خارج تحقق دارد و عينيت‏ دارد ماهيت است و معنايش اينست كه شی‏ء وقتی حركت می‏كند و دائما از نوعی به نوعی می‏رود اين انواع واقعيت دارند ، و ميان اين انواع وحدتی‏ وجود ندارد ، و غير متناهی نوع بالفعل وجود داشته باشد ، يعنی غير متناهی‏ محصور بين حاصرين شود ، كه امری است محال
پس امر دائر است بين اينكه در حركت اشتدادی آنچه واقعيت است يك‏ وجود باشد و ماهيات به عنوان امور انتزاعی قابل اعتبار باشند و يا اينكه‏ ماهيات غيرمتناهی حقيقت داشته باشد و برای هر كدامشان هم وجودی انتزاع‏ شود ، دومی اگر باشد لازمه اش اينست كه غيرمتناهی محصور بين حاصرين باشد كه محال است ، اينست معنای اين برهان : " كون المراتب فی الاشتداد انواعا "
پس خلاصه حرف مرحوم آخوند در اينجا اين می‏شود كه اگر اصالت با وجود نباشد ، اشتداد و تكامل در دنيا محال است ، ولی اشتداد و تكامل وجود دارد پس اصالت باوجود است

اشتداد و تكامل به دو معنی

درباب اشتداد گفتيم دو مطلب است يكی همان كه آقای طباطبائی در حاشيه‏ متعرض شدند ، و آن اينكه هر حركتی از نظر اينكه خروج از قوه به فعل است‏ حركت اشتدادی است يعنی مرتبه قوه هر حركتی با مرتبه فعليت آن ، رابطه‏ نقص و كمال است ، يعنی اين قوه ناقص آن فعليت است ، و اين فعليت‏ كامل آن قوه و اين حرفی است درست و لازمه‏اش اينست كه تنقص محال باشد چون مقابل اشتداد به اين معنی ، خروج از فعل به قوه می‏شود و اين محال‏ است ، اين يك معنی از اشتداد
معنای ديگر اشتداد اين است كه ما رابطه قوه با فعليت را در نظر نمی‏ گيريم بلكه رابطه فعليت‏ها را با هم در نظر می‏گيريم . يعنی می‏گوييم‏ فعليت اين " آن " و فعليت " آن " ديگر ، آيا فعليت اين آن نسبت‏ به فعليت آن ديگر اشد است يا اشد نيست ؟ اين اشتداد هم وجود دارد ، اشتداد به اين معنی بالحس وجود دارد و تكاملی كه می‏گويند معنايش همين‏ است كه مراتب فعليت ها كه پشت سر يكديگر قرار گرفته اند مراتب بعدی‏ شديدتر و كاملتر است ، اين هم درست است
بعد ، بحث ما اين بود كه اين اشديت و اكمليت مرتبه بعدی نسبت به‏ مرتبه قبلی چگونه حاصل می‏شود ، گفتيم ممكن است كسی خيال بكند كه علت‏ اين تكامل ها انباشته شدن فعليتها است ( كه امروزيها معمولا اينجور فكر می‏كنند ) ، كه طبيعت فعليتی را بدست می‏آورد و آنرا رها نمی كند باز همان اندازه به دست می‏آورد و . . . قهرا در آخر همه را با هم به طور متراكم دارد و لذا فعليت بعدی كاملتر است
ولی گفتيم اين حرف با اصل حركت قطعيه جور درنمی آيد ، لازمه اصل حركت‏ و اينكه عالم ما عالم حركت است ( بطوريكه از هر اكليت هم نقل می‏كنند اگر درست معنای حرفش را فهميده باشند ) اين است كه هيچ چيزی در دو آن‏ باقی نيست ، و معنی ندارد فعليت ها از هم جدا بشود پس چرا اشتداد پيدا می‏شود ؟ گفتيم فعليت ها معدوم می‏شود ولی هر فعليتی استعداد درجه‏ای را دارد كه از درجه‏ قبلی كاملتر است ، يعنی فعليت بعدی از اول به وجود آمدنش كاملتر از قبلی است نه اينكه در اثر انضمام با فعليت قبلی اكمليت پيدا می‏كند و اشتداد به اين معنای دوم ، تنقص را هم قابل تصور می‏كند چون فعليت دوم‏ ممكن است حاصل استعداد اكمل يا مساوی و يا انقص باشد
ولی اشتدادی كه آقای طباطبائی ذكر كردند ( خروج از قوه به فعل ) ديگر با تنقص جور درنمی آيد و حرفشان بنابر مبنای خودشان در اشتداد ، درست‏ است ، ولی ما علاوه بر اشتداد بمعنای رابطه بين قوه و فعليت ، اشتدادی‏ به معنای رابطه بين فعليت‏ها نيز داريم و اشتدادهائی كه معمولا می‏گويند مثل اشتداد كيفيت ها اشتداد به معنای دوم است ولی مثلا حركت " أينی " اشتداد به معنای اول را دارد ولی اشتداد به معنای دوم را ندارد
باقی می‏ماند دو مطلب ديگر كه مرحوم آخوند از حركت استفاده كرده ، مسأله اصالت وجود كه ذكر شد دو مطلب ديگر می‏ماند برای درس بعد

فصل 24 بررسی وقوع حركت در پنج مقوله : أين ، وضع ، كم ، كيف و جوهر

( 4 )

لازمه حركت اشتدادی اصالت وجود است :

در اينجا می‏گويند اشتداد يا به تعبيری تكامل جز با اصالت الوجود قابل‏ توجيه نيست و بنابر اصالت ماهيت اشتداد و تكامل معنی ندارد . می‏گويند بنابر اصالت ماهيت حركت به طور كلی توجيه پذير نيست ، ممكن است كسی‏ حركت غير اشتدادی را بتواند بنابراين قول توجيه كند ، ولی آنچه مسلم‏ است حركت اشتدادی قابل توجيه نيست . لذا فعلا حركت اشتدادی را مطرح‏ می‏كنند نه مطلق حركت را ، و می‏گويند از آنجا كه بدون شك اشتداد وجود دارد پس اصالت ماهيت و اعتباريت وجود نبايد درست باشد ، بلكه اصالت‏ وجود حق است
به اين بيان : وقتی تغييری پيدا می‏شود ، اگر اين تغيير به صورت اشتداد باشد ، معنايش اين است كه مرتبه بعدی غير مرتبه قبلی است چون مرتبه‏ قبلی معدوم می‏شود و مرتبه بعدی حادث می‏شود ولی تفاوت آندو چگونه است ؟ دو جور فرض می‏شود يكی اينكه از قبيل تفاوت دو فرد باشد از يك نوع ، يعنی يك ماهيت و نوع واحد داريم دارای دو فرد مختلف . مثل زيد و عمر و نسبت به نوع‏ انسان كه هر دو در نوعيت مساوی هستند و اختلافشان در عوارض فرديه است
آيا مرتبه اشد نسبت به اضعف ، در نوعيت اشتراك دارند و اختلاف در عوارض است پس مابه الاشتراكشان يك چيز است و مابه الامتيازشان چيز ديگر ( چون در باب افراد يك طبيعت اينجور است ) و مرتبه اشد چيزی و خصوصيتی را دارد كه مرتبه اضعف ندارد ؟ اگر اينجور باشد كه اشتداد نيست‏ ، تكامل به معنای واقعی نيست ، چون در اين صورت آن چيزی را كه مرتبه‏ اشد دارد غير از آن مابه الاشتراك است و چيز ديگری است و در اين صورت‏ اشتداد نيست . چون اشتداد در جائی صدق می‏كند كه فرد اشد آنچه را كه فرد اضعف دارد ، دارد ولی در همانچه كه با فرد ديگر اشتراك دارد ، بر او اضافه دارد ، يعنی مابه الامتياز عين مابه الاشتراك است ، و اگر فرد شديد و فرد ضعيف را دارای يك ماهيت بگيريم يعنی هر دو را دارای يك ماهيت‏ بدانيم ، معنايش اين است كه يك ماهيت هم در شديد وجود دارد و هم در ضعيف ، و اختلاف شديد با ضعيف در نفس همان ماهيت است ، پس معنايش‏ اين است كه ماهيت در ذات خودش قابل شدت و ضعف است كه اين همان‏ حرف اشراقيون است كه گفته‏اند : " بالنقص والكمال فی المهية ايضا يجوز عندالاشراقيه "
ولی مشائين به دلائلی اثبات كرده اند كه ماهيت قابل شدت و ضعف نيست‏ ، و مرحوم آخوند هم اينرا قبول دارد ، اينجا دليلش را ذكر نمی كند ولی‏ به صورت اصل موضوع ذكر می‏كند . مشائين چون اين مطلب ( محال بودن تشكيك‏ در ماهيت ) را قبول دارند در حركت اشتدادی گفته اند : دائما موضوع از نوعی از مقوله خارج می‏شود و وارد نوع ديگر می‏شود ، اگر تشكيك در ماهيت‏ را قبول داشتند دليلی نداشت بگويند از نوعی به نوعی خارج می‏شود ؟ و اختلاف مراتب را مساوی با اختلاف انواع بدانند ، بلكه می گفتند نوع يكی‏ است ولی مراتب مشكك است . اصرار شيخ بر وجود انواع در حركت اشتدادی‏ برای اين است كه تشكيك در ماهيت را قبول ندارد . همين جا مرحوم آخوند دليلی بر عليه آنها در مورد قولشان به اصالت ماهيت اقامه می‏كند و می‏گويد : اين كه می‏گوئيد در حركت اشتدادی مقوله از چند نوع می‏گذرد و اينكه‏ حركت قابل انقسام الی غيرالنهايه است ، ناچار بايد بگوييد انواع‏ غيرمتناهی وجود دارد . آن وقت سؤال می‏كنيم كه اين انواع غيرمتناهی‏ بالفعلند يا بالقوه ؟ اگر بالفعل باشند كه محال لازم می‏آيد چون در يك شی‏ء مثلا يك سيب كه در زمان معينی حركت اشتدادی پيدا می‏شود بايد بگوييد غيرمتناهی نوع بالفعل وجود داشته است ، يعنی در اين زمان معين انواع‏ بالفعل ، جدا از هم ، متحقق شده اند بطور غيرمتناهی . لازمه اين ، وجود زمان غير متناهی است چون هر يك از اين انواع احتياج به زمان دارند ، اگر بگوييد در " آن " قرار می‏گيرند نه در زمان ، اين نيز محال است چون‏ تشافع آنات ولو متناهی هم باشند محال است چه رسد به آنات غيرمتناهی ، ( اين بحث در مباحث زمان می‏آيد )
پس روی اين حساب انواع نمی توانند بالفعل متحقق باشند و بايد گفت كه‏ اين انواع بالقوه هستند ، يعنی ذهن برای اين شی‏ء می‏تواند انواع غيرمتناهی‏ و متعدد انتزاع بكند ، مثل تقسيم يك خط به اجزاء متعدد غيرمتناهی كه‏ طبعا چون بالفعل نيستند غيرمتناهی بودنشان محال نيست
اكنون كه به اينجا رسيديم اگر ماهيت اصيل باشد معنايش اين است كه‏ وجود اعتباری است ، وجود كه اعتباری بود ، لازمه اش اين است كه در يك‏ حركت اشتدادی ماهيات غيرمتناهی بالفعل وجود داشته باشند كه محال است ، ولی اگر اصالت با وجود باشد ماهيت يك امر انتزاعی و اعتباری می‏شود يعنی يك وجود واحد است كه غيرمتناهی ماهيت از آن قابل اعتبار می‏باشد
پس اصالت با وجود است به دليل اين مقدماتی كه شما خودتان قبول داريد : يكی اين كه تشكيك در ماهيت محال است
دوم اين كه در حركت اشتدادی موضوع دائما از نوعی به نوعی وارد می‏شود
سوم اين كه اين انواع يا بالفعلند يا بالقوه ، اگر بالفعل باشند محال‏ است ، يعنی محال است كه اين انواع در كنار يكديگر صف بكشند ، پس بايد بالقوه باشند
چهارم اگر ما قائل به اصالت ماهيت بشويم چاره ای نداريم غير از اين‏ كه اين انواع را بالفعل بدانيم ، و لازمه اش اينست كه انواع غيرمتناهی‏ بالفعل محصور بين حاصرين باشند ، ولی اگر اصالت را با وجود بدانيم در واقع يك وجود واحد متصل مشتد است كه از آن غيرمتناهی ماهيت قابل‏ اعتبار است
پس معلوم شد كه مسأله اشتداد تنها با اصالت وجود قابل توجيه است و با اصالت ماهيت قابل توجيه نيست . يا بايد بگوييم اصالت با ماهيت‏ است و اشتداد نيست و يا بايد بگوييم اشتداد هست و اصالت با ماهيت‏ نيست و چون اشتداد هست و همه وجودش را قبول دارند پس اصالت با ماهيت نيست و با وجود است

لازمه حركت اشتدادی انقلاب ذاتی است

مطلب دوم كه مرحوم آخوند از حركت اشتدادی استفاده می‏كند اين است كه‏ : لازمه حركت اشتدادی نوعی انقلاب ذاتی است . می‏دانيد كه اين بحث از قديم مطرح بوده است كه آيا انقلاب ذاتی يعنی انقلاب ماهيت ممكن است يا نه ؟ می‏شنويد كه اغلب می‏گويند انقلاب ذاتی محال است ، يعنی يك شی‏ء ذاتی داشته باشد بعد اين ذات تبديل بشود به ذات ديگر محال است . بله‏ شی‏ء ذاتی داشته باشد و اين شی‏ء معدوم بشود و بعد از نو ذات ديگری موجود بشود اين حرف ديگری است ، اما اين شی‏ء متبدل بشود يعنی همان اولی به‏ دومی تبديل شود ، می‏گفتند اين محال است
به همين دليل بود كه حتی يك بحث طبيعی را مطرح می‏كردند كه آن بحث‏ كيمياگری بود كه آيا امكان دارد يك جوهر تبديل بشود به طبيعت جوهر ديگری ، مثلا مس تبديل بشود به طلا . اگر مس و طلا را دارای دو ماهيت‏ مختلف بدانيم ، فكر می‏كردند كه اين كار محال است ، زيرا لازمه اش اين است كه‏ ذات اين تبديل شود به ذات آن . در صورتی كه دوشی‏ء وقتی تبديل می‏شوند به‏ يكديگر بايد يك اصل محفوظی در بين باشد تا " اين " تبديل به " آن " بشود اگر به تمام ذات متبدل بشوند اصل محفوظ نداريم ، و اين فرق نمی كند با اينكه بگوييم شی‏ء معدوم شد و بعد چيز ديگری موجود شد . يك وقت‏ می‏گوييم يك شی‏ء معدوم می‏شود و بعد چيز ديگری از نو به وجود می‏آيد كه هيچ‏ پيوندی با شی‏ء قبلی ندارد ، اين بحث ديگری است يك وقت می‏گوييم گذشته‏ تبديل به آينده می‏شود ، و تبديلش به اين صورت است كه انقلاب ذات‏ انجام می‏شود ، اين را می‏گويند محال است
مرحوم آخوند می‏گويند : اين مسأله كه انقلاب ذات محال است ، يعنی شی‏ء واحد در عين اينكه واحد است در دو آن دارای دو ذات باشد . بنابر اصالت‏ ماهيت است كه محال است و اين حرف حرف اصالت ماهيتی است ، بنابر اصالت وجود انقلاب ذات محال نيست ، كه يك شی‏ء در دو آن دو ماهيت ، دو ذات ، دو جنس و فصل داشته باشد ، يا لااقل فصولش تغيير بكند ، از آن‏ مقوله‏ای كه درش هست خارج نشود اما نوعيتش تغيير بكند ، يعنی نوعی‏ تبديل به نوعی ديگر و به عبارتی تبدل انواع صورت گيرد ، اين محال نيست‏ . ( البته تبدل انواع فلسفی نه طبيعی )
بنابر فكر اصالت ماهيت تبدل انواع در هر شكلی ، يعنی اين كه ذات‏ تبديل به ذات ديگر و يا نوع تبديل به نوع ديگر بشود محال است . مرحوم‏ آخوند می‏فرمايد بنابر اصالت وجود تبدل ذات به ذات ديگر و يا نوع به‏ نوع ديگر و در موارد اشتداد به نوع كاملتر ، نه تنها محال نيست بلكه‏ واقع هم هست ، يعنی در هر جا كه اشتداد صورت می‏گيرد دائما تبدل نوع‏ صورت می‏گيرد و همه حركات اشتدادی تبدل انواع است . چرا ؟ برای اين كه‏ آنها كه قائل به اصالت ماهيت بودند حق داشتند بگويند تبدل انواع محال‏ است ، تبدل ذات به ذات ديگر محال است چون ذات يعنی ماهيت ، از نظر آنها هر چه هست همان ذات و ماهيت‏ است ، واقعيت متعلق به ماهيت و وجود امر اعتباری است ، معنای تبدل‏ ذات اين می‏شود كه اين ذات معدوم شود و يك ذات ديگری از نو موجود شود . چون چيزی نيست كه ذاتش تبديل به ذات ديگر شده باشد ، چيزی در بين‏ نيست كه بگوييم ذاتی را رها كرده و ذات ديگری را گرفته ، هر چه بود خود همان ذات بود ، و اگر ذات متبدل شود به ذات ديگر در آن چيزی نيست كه‏ بگوييم " آن " دارای آن ذات بود و حالا همان دارای ذات ديگر است بلكه‏ معنايش اين است كه اين ذات بكلی معدوم شود ذات ديگری من رأس موجود باشد
ولی بنابر اصالت وجود اين ذاتها و اين نوعيت ها همه ماهيات هستند و منتزع از حقيقت وجود ، وجود در هر مرحله ای از مراحل اشتداد ، مصداق يك‏ ماهيت از ماهيات است ، در مرحله بعد ماهيت ديگری از آن انتزاع می‏شود ، يعنی در مرحله قبل تحت يك نوع و يك ذات بود و يك جنس و فصل داشت‏ در مرحله دوم يك جنس و فصل ديگر و يك ماهيت ديگری دارد
اگر بگوييد : آن چيست كه قبلا دارای يك ذات بود و حالا دارای يك ذات‏ ديگر ، می گوئيم بنابر اصالت ماهيت هيچ ولی بنابر اصالت وجود ، حقيقت‏ وجود است كه در مراحل اشتداد در هر مرحله ای دارای ذاتياتی است و در مرحله ديگر دارای ذاتيات ديگری است ، يعنی يك " او " در اينجا ثابت‏ است كه همان حقيقت وجود است كه قبلا دارای ذاتی بود و اكنون دارای ذات‏ ديگری است . دائما علی الاتصال بطور غيرمتناهی ( البته بالقوه ) برای آن‏ ، ذات ها اعتبار می‏شود . پس جناب شيخ الرئيس ، در همين حركات‏ اشتدادی كه شما خودتان قبول داريد ( يعنی در حركت كيفی ) چاره ای نداريد جز اينكه قائل به انقلاب ذاتی بشويد ، چون در اينجاها ذات منقلب می‏شود و انواع مرتب متبدل می‏گردند
پس جواب اشكال شيخ در باب حركت در جوهر كه می‏گويد : لازمه آن اين‏ است كه ماهيت شی‏ء تغيير بكند و ذاتش مرتب تبديل به ذات ديگر بشودو اين محال است ، اين است كه در همانجا كه حركات اشتدادی را قبول‏ كرديد ، در همانجا ذات متبدل می‏شود به ذات ديگر . اساسا اگر اصالت با ماهيت باشد حركت اشتدادی صورت نمی گيرد ، و از آنجا كه حركت اشتدادی‏ صورت می‏گيرد اصالت متعلق به وجود است
به عبارت ديگر ، در مطلب اول ما به شيخ اينجور گفتيم : شما كه قائل‏ به حركات اشتدادی هستيد هيچ فكر كرده ايد كه حركات اشتدادی جز با اصالت وجود سازگار نيست و با اصالت ماهيت اصلا جور درنمی آيد و حركت‏ اشتدادی كه خود به آن قائل هستيد دليل بر اصالت وجود است . در اين بند [ مطلب دوم ] شما منكر انقلاب ذات هستی و می‏گوئی تبدل نوع به نوع ديگر محال است و انقلاب ذات به ذات ديگر محال است و به همين دليل هم‏ می‏گوئی حركت در جوهر محال است ، همان حركات اشتدادی كه خودت قبول‏ داری ، دائما تبدل ذات به ذات ديگر است و انقلاب ذات به ذات ديگر است ، و اگر در آنجا انقلاب ذات جايز است چرا در حركت جوهری جايز نباشد
پس در اصل دوم ثابت شد كه در حركات اشتدادی كه امثال شيخ و ارسطو قبول دارند ، همان انقلاب ذات هست كه اين آقايان اين قدر از آن وحشت‏ دارند ، پس حال كه انقلاب ذات ثابت شد فليجز فی الجوهر . اين نيز يكی‏ از مطالب نفيس مرحوم آخوند است

اجتماع اضداد در حركت

يك مطلب ديگر كه مرحوم آخوند در چند صفحه پيش در دو فصل قبل گفت و خوب بود اينجا تكرار می‏كرد اين است كه : شی‏ء در حال حركت ، بالفعل‏ دارای هيچ ماهيتی نيست و بالقوه دارای ماهيات غير متناهی است ، اين‏ مطلب را همه قبول دارند كه هر موجودی دارای ماهيتی و وجودی است و می‏گويند تنها ذات باری تعالی است كه " لاماهيت له " و ماهيتش عين‏ وجودش است . فقط
next page

fehrest page

back page