صدق و اخلاص
خداشناسی خود به خود بر روی تمام شخصيت و روحيه و اخلاق و اعمال بشر اثر میگذارد . اندازه اين تاثير به درجه ايمان بستگی دارد . هر اندازه ايمان انسان قویتر و شديدتر باشد ، نفوذ خداشناسی در وجود انسان بيشتر میگردد و شخصيت آدمی را بيشتر تحت سيطره خود قرار میدهدتاثير و نفوذ خداشناسی در انسان مراتب و درجات دارد و تفاوت انسانها از نظر كمال انسانی و قرب به خداوند به اين درجات بستگی دارد و همه اينها " صدق " و " اخلاص " ناميده میشود ، يعنی همه اين درجات ، درجات صدق و اخلاص است
توضيح اينكه : قبلا گفتيم آنگاه كه به خدا رومیآوريم و او را عبادت میكنيم ، چنين ابراز میداريم كه تنها مستحق اطاعت ، ذات احديت است و من در مقابل او تسليم محض هستم . اين گونه ايستادن و ابراز داشتن ، عبادت است و جز برای خدا جايز نيست ، ولی اين اظهار و ابراز ما تا چه اندازه دارای " صدق " است ؟ يعنی ما در عمل تا چه اندازه قيد تسليم در برابر غير خدا را رها كردهايم و در مقابل ذات او تسليم محض هستيم ؟ اين جهت به درجه ايمان ما بستگی دارد
مسلما همه افراد از نظر صدق و اخلاص در يك درجه نيستند . برخی تا اين حد پيش میروند كه عملا جز امر خدا بر وجود آنها حاكم نيست ، از درون و برون فرماندهی جز خدا ندارند ، نه هوای نفس و تمايلات نفسانی میتواند آنها را از اين سو به آن سو بكشاند و نه يك انسان ديگر میتواند آنان را مسخر فرمان خويش سازد ، به تمايلات نفسانی آن اندازه اجازه فعاليت میدهند كه موافق رضای خدا باشد - و البته رضای خدا همان راهی است كه انسان را به كمال واقعی خود میرساند - و فرمان انسانهای ديگر را از قبيل پدر و مادر و معلم و غيره برای رضای خدا و در حدود اجازه خدا انجام میدهند . برخی از اين پيشتر میروند و مطلوب و محبوبی جز خدا ندارند ، خداوند محبوب و معشوق اصلی آنها قرار میگيرد و خلق خدا را به حكم اينكه " هر كس چيزی را دوست بدارد آثار آن چيز و نشانهها و يادگارهای آن چيز را نيز دوست میدارد " از آن جهت دوست میدارند كه آثار و مخلوقات الهی و آيات و نشانهها و يادگارها و يادآورهای خدا میباشند . برخی پا را از اين هم فراتر میگذارند و جز او و جلوههای او چيزی نمیبينند ، يعنی او را در همه چيز میبينند ، همه چيز در حكم آيينه و همه جهان يك آيينه خانه میشود كه به هر سو بنگرند او را و جلوه او را میبينند ، زبان حالشان اين میشود كه :
| به صحرا بنگرم صحرا تو بينم |
| به دريا بنگرم دريا تو بينم |
| به هر جا بنگرم كوه و در و دشت |
| نشان از روی زيبای تو بينم |
يك نفر عبادتگر آنچه را در حال عبادت با خدای خويش در ميان میگذارد ، در متن زندگی آن را پياده میكند و به مرحله " صدق " درمیآورد
عبادت برای يك عبادتگر واقعی " پيمان " است و صحنه زندگی وفای پيمان است . اين پيمان مشتمل بر دو شرط اصلی است : يكی رهايی و آزادی از حكومت و اطاعت غير خدا - اعم از هوای نفس و مطامع نفسانی و از موجودات و اشياء و اشخاص - و ديگر تسليم محض در مقابل آنچه خدا به آن امر میكند و به آن راضی است و آن را دوست میدارد
عبادت واقعی برای عبادتگر عامل بزرگ و اساسی تربيت و پرورش روحی اوست . عبادت ، برای عبادتگر درس است ، درس وارستگی ، آزادمنشی ، فداكاری ، محبت خدا ، محبت خلق خدا ، محبت امر خدا ، همبستگی و دوستی اهل حق ، احسان و خدمت به خلق ، و . .
از آنچه توضيح داديم روشن شد كه توحيد اسلامی ، هيچ انگيزهای غير خدا را نمیپذيرد . واقعيت تكاملی انسان و واقعيت تكاملی جهان ، واقعيت " به سوی اويی " است ، هر چه رو به آن سو ندارد باطل و بر ضد مسير تكاملی خلقت است . از نظر اسلام همچنانكه كار خود را بايد برای خدا كرد ، كار خلق را نيز بايد برای خدا كرد . اينكه گفته میشود كار برای خدا يعنی كار برای خلق ، راه خدا و خلق يكی است و برای خدا يعنی برای خلق ، وگرنه كار برای خدا منهای خلق ، آخوندبازی و صوفيگری است ، سخن نادرستی است . از نظر اسلام راه ، راه خداست و بس ، و مقصد خداست نه چيز ديگر ، اما راه خدا از ميان خلق میگذرد . كار برای خود كردن نفس پرستی است ، كار برای خلق كردن بت پرستی است ، كار برای خدا و برای خلق كردن شرك و دوگانه پرستی است ، كار خود و كار خلق برای خدا كردن توحيد و خداپرستی است
در روش توحيدی اسلامی كارها بايد به نام خدا آغاز شود . آغاز كردن كار بنام خلق بت پرستی است و به نام خدا و خلق شرك و بت پرستی است و تنها به نام خدا توحيد و يگانه پرستی است
از قرآن مجيد در مورد " اخلاص " نكته جالبی استفاده میشود و آن اينكه مخلص بودن ( به كسر لام ) غير از مخلص بودن ( به فتح لام ) است . مخلص بودن ( به كسر لام ) يعنی در عمل اخلاص ورزيدن ، عمل را پاك و خالص برای خدا انجام دادن . اما مخلص بودن ( به فتح لام ) يعنی پاك و خالص شده برای خدا . بديهی است كه پاك و خالص كردن عمل ، چيزی است و پاك و خالص بودن به تمام وجود ، چيز ديگر است
وحدت و يگانگی جهان
آيا جهان ( طبيعت = مخلوقات مكانی و زمانی خدا ) در مجموع خود يك " واحد " حقيقی است ؟ آيا لازمه توحيد ، يعنی يگانگی خدا در ذات و صفات و فاعليت ، اين است كه خلقت در مجموع خود از نوعی يگانگی برخوردار باشد ؟ اگر همه جهان در حكم يك واحد مرتبط است ، اين ارتباط به چه شكل است ؟ آيا از نوع ارتباط اجزای يك ماشين است كه صرفا يك پيوند عرضی و مصنوعی است و يا از نوع ارتباط اعضای يك اندام است با اندام ؟ به عبارت ديگر ، آيا ارتباط اجزای جهان با جهان ارتباط مكانيكی است يا ارگانيكی ؟ ما در جلد پنجم اصول فلسفه درباره اين مطلب كه وحدت جهان چه نوع وحدتی است بحث كردهايم ، همچنانكه در كتاب عدل الهی نيز درباره اينكه طبيعت يك " كل تجزيه ناپذير " است و نبودن يك جزء از طبيعت مساوی است با نبودن كل ، و برداشتن آنچه به اصطلاح " شرور " ناميده میشود از طبيعت ، مساوی است با نيستی تمام طبيعت ، سخن گفتهايم . فلاسفه جديد بالاخص فيلسوف بزرگ آلمانی " هگل " اصل " اندام وارگی " را - يعنی اينكه رابطه اجزای طبيعت با كل ، رابطه عضو با اندام است - تاييد كردهاند . هگل روی اصولی به اثبات اين مطلب میپردازد كه قبول آنها متوقف است بر قبول همه اصول فلسفه . او پيروان مادی هگل ، يعنی طرفداران ماترياليسم ديالكتيك ، نيز اين اصل را از هگل گرفته و تحت عنوان اصل تاثير متقابل يا اصل ارتباط همگانی اشياء يا اصل همبستگی تضادها ، به شدت از آن دفاع میكنند و مدعی هستند كه رابطه جزء با كل در طبيعت ، رابطه ارگانيكی است نه مكانيكی ، ولی آنجا كه در مقام اثبات برمیآيند جز رابطه مكانيكی را نمیتوانند اثبات كنند . حقيقت اين است كه روی اصول فلسفه مادی ، اثبات اينكه جهان در كل خود به منزله يك اندام است و رابطه اجزاء با كل رابطه عضو با اندام است غير قابل اثبات است . فلاسفه الهی كه از قديم الايام ادعا كردهاند جهان " انسان كبير " است و انسان " عالم صغير " ، به چنين رابطهای نظر داشتهاند . در ميان فلاسفه اسلامی ، " اخوان الصفا " بيش از ساير فلاسفه بر اين موضوع اصرار داشتهاند . عرفا نيز به نوبه خود بيش از حكما و فلاسفه به جهان و هستی به چشم وحدت مینگرند . از نظر عرفا تمام خلقت و كائنات " جلوه واحد " شاهد ازلی است| عكس روی تو چو در آينه جام افتاد |
| عارف از پرتو میدر طمع خام افتاد |
ما در اينجا به هيچ يك از بياناتی كه فلاسفه يا عرفا كردهاند نمیپردازيم ، مطلب را از آن جهت كه به مباحث گذشته ما ارتباط دارد تعقيب میكنيم . در گذشته گفتيم كه جهان واقعيت " از اويی " و " به سوی اويی " دارد . از طرفی در محل خود ثابت است كه جهان يك واقعيت متحرك و سيال نيست ، بلكه عين حركت و سيلان است ( 1 ) ، از طرف ديگر در مباحث حركت اين نكته به ثبوت رسيده است كه وحدت مبدا و وحدت منتهی و وحدت مسير ، به حركتها نوعی وحدت و يگانگی میبخشد . پس نظر به اينكه كل جهان از يك مبدا و به سوی يك مقصد و در يك مسير تكاملی روان است ، خواه ناخواه جهان از نوعی وحدت و يگانگی برخوردار است
غيب و شهادت
جهان بينی توحيدی اسلامی ، جهان را مجموعی از غيب و شهادت میداند ، يعنی جهان را تقسيم میكند به دو بخش : جهان غيب و جهان شهادت . در خود قرآن كريم مكرر از غيب و شهادت ، خصوصا از غيب ، ياد شده است . ايمان به " غيب " ركن ايمان اسلامی است : « الذين يومنون بالغيب »( 2 )آنان كه به غيب ايمان میآورند
« و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو »( 3 )
خزائن غيب نزد اوست و جز او كسی به آنها آگاه نيست
پاورقی :
. 1 اينكه جهان طبيعت عين حركت و سيلان است ، حقيقتی است كه تنها در
فلسفه اسلامی اثبات شده است . برخی سيستمهای غربی نيز چنين ادعايی دارند
ولی قادر به اثبات آن نيستند . تحقيق بيشتر را از مقاله " تضاد و حركت
در فلسفه اسلامی " از مجموعه مقالات فلسفی اثر مؤلف جستجو كنيد
. 2 بقره / . 3
. 3 انعام / . 59
در قرآن كريم در مواردی كلمه غيب به همين مفهوم نسبی آمده است ، مثل آنجا كه میفرمايد : « تلك من انباء الغيب نوحيها اليك »( 1 )
اينها از جمله خبرهای غيب است كه بر تو وحی میكنيم
بديهی است كه قصص گذشتگان برای مردم اين زمان غيب است ، اما برای خود آنها شهادت است
ولی در مواردی ديگر قرآن كريم كلمه غيب را به حقايقی اطلاق میكند كه " ناديدنی " است . فرق است ميان واقعيتی كه قابل حس و لمس باشد ولی به علت دوری يا مانع ديده نشود - آنچنانكه اصفهان از كسانی كه در تهران هستند نهان است - و ميان واقعيتهايی كه به علت نامحدودی و غير مادی بودن ، قابل احساس به حواس ظاهره نيست و به اين اعتبار نهان است
پاورقی : . 1 هود / . 49
بديهی است آنجا كه قرآن مؤمنان را توصيف میكند كه به " غيب " ايمان دارند ، مقصود غيب نسبی نيست ، به غيب نسبی همه مردم - اعم از كافر و مؤمن - ايمان و اعتراف دارند . همچنين آنجا كه میفرمايد : " « و عنده مفاتح » ²الغيب لا يعلمها الا هو غ" كه اطلاع بر غيب را منحصر به ذات حق میكند ، مقصود غيب مطلق است و با غيب نسبی سازگار نيست . آنجا كه غيب و شهادت با يكديگر ذكر میشوند ، مثلا میفرمايد : " « عالم الغيب و الشهادش هو الرحمن الرحيم » " ( 1 ) او دانای نهان و پيداست ، او بخشنده و مهربان است يعنی دانای محسوس و نامحسوس است ، باز ناظر به غيب ناديدنی است نه غيب نسبیرابطه اين دو جهان ( جهان غيب و جهان شهادت ) چگونه است ؟ آيا جهان محسوس مرزی دارد و ورای اين مرز جهان غيب است ؟ مثلا از اينجا تا پشت بام آسمان ، جهان شهادت است و از آن به بعد جهان غيب است ؟ بديهی است كه اين گونه تصورات ، عاميانه است . با اين فرض كه مرزی جسمانی دو جهان را از هم جدا كند ، هر دو جا شهادت و هر دو جهان جسمانی و مادی خواهد بود . رابطه غيب و شهادت را با تعبيری مادی و جسمانی نمیتوان توضيح داد . حداكثر تعبيری كه مطلب را به ذهن نزديك كند اين است كه بگوييم شبيه رابطه اصل و فرع يا شخص و سايه است ، يعنی اين جهان به منزله انعكاسی از آن جهان است . از قرآن چنين استنباط میشود كه هر چه در اين جهان است " وجود تنزل يافته " موجودات جهان ديگر است . آنچه در آيه سابق الذكر ، " مفاتح " ناميده شده در آيه ديگر " خزائن " ناميده شده است : « و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم »( 2 )
هيچ چيزی نيست مگر آنكه خزانهها و اصلهای آن نزد ماست و از آن فرود نمیآوريم مگر به اندازه معين
پاورقی : . 1 حشر / . 22 . 2 حجر / . 21
به اين حساب است كه قرآن همه چيز ، حتی اشيايی نظير سنگ و آهن را " نازل شده " تلقی میكند : « و انزلنا الحديد »( 1 )ما آهن را فرود آورديم
بديهی است كه منظور اين نيست كه همه اشياء و از آن جمله آهن را از مكانی به مكانی ديگر انتقال دادهايم . آری ، آنچه در اين جهان است " حقيقت " و " اصل " و " كنه " آن در جهانی ديگر است كه جهان غيب است و آنچه در آن جهان است " رقيقه " اش ، " ظل " و " سايه " اش ، مرتبه تنزل يافتهاش در اين جهان است ( 2 )
چرخ با اين اختران نغز خوش و زيباستی صورتی در زير دارد آنچه در بالاستی
| صورت زيرين اگر با نردبان معرفت |
| بر رود بالا همی با اصل خود يكتاستی |
| اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهری |
| گر ابونصرستی و گر بوعلی سيناستی |
پاورقی :
. 1 حديد / . 25
. 2 رجوع شود به تفسير الميزان [ متن عربی ] : ج / 7 ذيل آيه 59 سوره
انعام
. 3 بقره / . 285
« و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا »( 1 )
آن كس كه به خدا و فرشتگانش و كتابهايش و پيامبرانش و روز باز پسين كفر بورزد گمراه شده ، گمراه شدن دوری
در اين دو آيه ، ايمان به كتابهای خدا مستقلا ذكر شده است . اگر مقصود از اين كتابها ، كتابهای آسمانی بود كه بر پيامبران نازل شده است ، همان ايمان به رسل كافی بود . اين قرينه است كه مقصود از اين كتابها حقايقی از نوعی ديگر است كه از نوع دفتر و ورقه نيست . در خود قرآن مكرر از حقايقی نهانی و غيبی با نام " كتاب مبين " ، " لوح محفوظ " ، " ام الكتاب " ، " كتاب مرقوم " و " كتاب مكنون " ياد شده است ( 2 ) . ايمان به اين نوع كتب ماورايی ، جزئی از ايمان اسلامی است
اساسا پيامبران آمدهاند كه به بشر آن گونه بينش و جهان بينی بدهند كه بشر تا آنجا كه برايش مقدور است تصوری ، هر چند مجمل ، از مجموع نظام آفرينش داشته باشد . خلقت آفرينش محدود به امور حس كردنی و لمس كردنی كه در حوزه علوم حسی و تجربی است ، نمیباشد . پيامبران میخواهند بينش انسان را از محسوس تا معقول و از آشكار تا نهان و از محدود تا نامحدود بالا ببرند
پاورقی :
. 1 نساء / . 136
. 2 رجوع شود به تفسير الميزان ، ذيل آياتی كه اين كلمات آمده است
دنيا و آخرت
يكی ديگر از اركان جهان بينی اسلامی ، تقسيم جهان است به دنيا و آخرت . آنچه قبلا تحت عنوان غيب و شهادت گفتيم مربوط بود به جهانی مقدم بر اين جهان ، جهانی كه سازنده اين جهان و تدبير كننده اين جهان است . اگر چه از يك نظر جهان آخرت غيب است و جهان دنيا شهادت ، ولی نظر به اينكه جهان آخرت متاخر از جهان دنياست ، جهانی است كه انسان به سوی آن بازگشت میكند ، تحت عنوان مستقل قابل توضيح است . جهان غيب جهانی است كه از آنجا آمدهايم و جهان آخرت جهانی است كه به آنجا میرويماين است معنی سخن علی ( عليه السلام ) : « رحم الله امرء علم من اين و فی اين و الی اين ؟ » رحمت حق شامل حال كسی كه بداند از كجا ؟ در كجا ؟ به كجا ؟ علی نفرمود خدا رحمت كند كسی را كه بداند از چه ؟ و در چه ؟ و از چه ؟ اگر چنين میگفت ، میگفتيم مقصود اين است كه از چه آفريده شدهايم ؟ از خاك . در چه خواهيم رفت ؟ در خاك . باز از چه برمیخيزيم ؟ از خاك
اگر چنين گفته بود ، اشارهای بود به اين آيه قرآن كه : « منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارش اخری »( 1 )
شما را از زمين آفريدهايم و به زمين باز میگردانيم و از زمين بار ديگر بيرون میآوريم
اما سخن علی در اينجا ناظر به آيات ديگری از قرآن است و مفهوم بالاتری دارد و آن اينكه از چه جهانی آمدهايم ؟ در چه جهانی هستيم ؟ به سوی چه جهانی میرويم ؟ دنيا و آخرت نيز مانند غيب و شهادت ، از نظر جهان بينی اسلامی دو مفهوم مطلقاند نه نسبی ، و به تعبير قرآن هر كدام نشئهای جداگانه هستند
آنچه نسبی است كار دنيايی و كار آخرتی است ، يعنی يك كار اگر به منظور نفس پرستی باشد كار دنيايی است و احيانا همان كار اگر برای خدا و در راه رضای خدا باشد كار آخرتی است . بعدا تحت عنوان " زندگی جاويد يا حيات اخروی " درباره دنيا و آخرت ، مفصل بحث خواهيم كرد
پاورقی : . 1 طه / . 55
حكمت بالغه و عدل الهی
در جهان بينی الهی پارهای مسائل مطرح است كه به رابطه جهان با خداوند مربوط میشود ، از قبيل مسائل حدوث و قدم جهان و مسائل مربوط به نظام و ترتيب صدور موجودات و ديگر مسائل كه در الهيات به تفصيل مطرح استآنچه مناسب است در اينجا به آن اشاره شود مساله حكمت بالغه الهی و مساله عدل الهی است كه قرابت بسياری با يكديگر دارند
مساله حكمت بالغه الهی به اين صورت مطرح میشود كه نظام هستی ، نظامی حكيمانه است ، يعنی نه تنها علم و شعور و اراده و مشيت در كار جهان دخيل است ، بلكه نظام موجود ، نظام احسن و اصلح است و وضعی ديگر و نظامی ديگر احسن و اصلح از اين نظام ، ممتنع و ناممكن است ، جهان موجود كاملترين جهان ممكن است
اينجاست كه پرسشها و ايرادها مطرح میشود مبنی براينكه حوادث و پديدههايی در جهان مشاهده میشود كه از مقوله نقص يا شر يا زشتی يا عبث و پوچی است . حكمت الهی اقتضا میكند كه كمال به جای نقص ، خير به جای شر ، زيبايی به جای زشتی ، و مفيد بودن به جای عبث و پوچی بوده باشد . ناقص الخلقهها ، بلادها و مصيبتها ، قباحت منظرها ، اعضا و اجزای زائد در بدن انسان و حيوان خلاف حكمت را ثابت میكند . عادلانه بودن نظام به اين است كه ظلم و تبعيضی در آن وجود نداشته باشد ، آفات و بلايا وجود نداشته باشد ، بلكه فنا و نيستی در آن وجود نداشته باشد ، زيرا آوردن موجودی به هستی و لذت هستی را به او چشانيدن و سپس فرستادن او به ديار نيستی ظلم است . عادلانه بودن نظام به اين است كه در موجودات آن نظام نقصهايی از قبيل جهل ، عجز ، ضعف و فقر وجود نداشته باشد ، زيرا همينكه به اندام موجودی جامه هستی پوشانيده شد دريغ داشتن شرايط و كمالات هستی از او ظلم است . اگر نظام موجود نظام عادلانه است پس اين همه تبعيضها چرا ؟ چرا يكی سفيد است و يكی سياه ؟ يكی زشت است و ديگری زيبا ؟ يكی سالم است و ديگری عليل ؟ چرا يك موجود ، انسان آفريده شده و ديگری گوسفند يا عقرب يا كرم خاكی ؟ يكی شيطان آفريده شده و ديگری فرشته ؟ چرا همه يكسان آفريده نشدند و يا چرا كار برعكس نشد ؟ مثلا چرا آن كه سفيد يا زيبا يا سالم است ، سياه يا زشت يا عليل نشد ؟ و همين طور . .
اينها و امثال اينها يك سلسله پرسشهاست كه درباره جهان مطرح است و جهان بينی توحيدی كه جهان را فعل خدای حكيم عادل علیالاطلاق میداند ، بايد به اين پرسشها پاسخ دهد
نظر به اينكه پاسخ تفصيلی به اين پرسشها كتاب مستقل پر حجمی خواهد شد ، بعلاوه ما خود كتابی به نام عدل الهی در همين موضوعات نگاشتهايم و مكرر چاپ شده و در دست است و راه حل اين اشكالات را در آن كتاب ارائه دادهايم ، از ورود تفصيلی خودداری میكنيم و جويندگان را به آن كتاب ارجاع میدهيم . در اينجا فقط به ذكر اصولی چند كه آشنايی با آنها زمينه حل اشكالات را به دست میدهد ، اكتفا میكنيم و نتيجه گيری را بر عهده خود خواننده محترم میگذاريم : الف . اصل غنا و كمال ذات حق : خدای متعال به حكم اينكه واجب الوجود علی الاطلاق است و فاقد هيچ كمالی و فعليتی نيست ، هيچ كاری را برای رسيدن خودش به هدفی و كمالی و برای جبران كمبودی در خودش نمیكند ، كار او به معنی حركت از نقص به كمال نيست . از اين رو مفهوم حكمت درباره او اين نيست كه او در كارهای خود بهترين هدفها را برای خود و بهترين وسيلهها را برای رسيدن به هدفهای خود انتخاب میكند . حكمت با اين مفهوم درباره انسان صادق است نه درباره خدا . حكمت الهی به معنی اين است كه كار او رسانيدن موجودات است به كمالات و غايات وجودشان . كار او ايجاد است كه خود به كمال وجود ( از عدم ) رساندن است و يا تدبير و تكميل و سوق دادن اشياء به سوی كمالات و خيرات آنهاست كه نوعی ديگر از افاضه و تكميل است . يك قسمت از پرسشها و ايرادها و اشكالها از قياس خدا به انسان پديد آمده . غالبا هنگامی كه سؤال میشود " فايده و حكمت فلان مخلوق چيست ؟ " پرسش كننده خدا را مانند مخلوقی كه در كارهايش از مخلوقات و موجودات حاضر برای هدف خودش میخواهد بهره بگيرد ، در نظر میگيرد و اگر از اول توجه داشته باشد كه معنی حكمت الهی اين است كه فعلش غايت دارد نه خودش ، و حكمت هر مخلوقی غايتی است نهفته در نهاد خود آن مخلوق و خداوند او را به سوی غايت ذاتی خودش میراند ، بسياری از پرسشهايش پيشاپيش پاسخ خود را دريافت میكند
ب . اصل ترتيب : فيض الهی يعنی فيض هستی - كه سراسر جهان را در بر گرفته - نظام خاص دارد . نوعی تقدم و تاخر و عليت و معلوليت و سببيت و مسببيت ميان موجودات و مخلوقات حكمفرماست كه غير قابل تخلف است ، يعنی هيچ موجودی نمیتواند از مرتبه خاص خود تجاوز و تجافی كند و مرتبه موجودی ديگر را اشغال نمايد . لازمه درجات و مقامات داشتن مراتب هستی اين است كه ميان آنها نوعی اختلاف از نظر نقص و كمال و شدت و ضعف حكمفرما باشد . اختلاف و تفاوت به اين معنی كه لازمه مراتب هستی است ، تبعيض نيست كه ضد حكمت و ضد عدل شمرده شود ، آنگاه تبعيض است كه دو موجود قابليت يك درجه معين از كمال را داشته باشند و به يكی داده شود و از ديگری دريغ گردد . اما آنجا كه اختلافها و تفاوتها به قصورهای ذاتی برمیگردد ، تبعيض نيست
ج . اصل كليت : اشتباه ديگر انسان كه از مقايسه خدا با خودش پيدا میشود اين است كه انسان تصميم میگيرد در زمان معين و مكان معين و - البته تحت شرايط حاكم معين خانهای - بسازد و میسازد يك مقدار آجر و گل و سيمان و آهن را كه هيچ رابطه ذاتی با يكديگر ندارند با يك سلسله پيوندهای مصنوعی به يكديگر مربوط میسازد و نتيجه آنها ساختمان معينی است به نام خانه مسكونی
خداوند چطور ؟ آيا كار خداوند از اين قبيل است ؟ آيا صنع متقن الهی از نوع پيوند مصنوعی و عاريتی ايجاد كردن ميان چند امر بيگانه است ؟ ايجاد اين گونه پيوندهای مصنوعی و عاريتی كار مخلوقی از قبيل انسان است كه جزئی از اين نظام است و در محدودهای معين ، از قوا و نيروها و خاصيتهای موجود و مخلوق اشياء بهرهگيری میكند ، كار مخلوقی است كه فاعليتش و خالقيتش در حد فاعليت حركت است نه در حد فاعليت ايجادی ، يعنی در اين حد است كه حركتی - آن هم قسری نه طبعی - در يك شیء موجود به وجود میآورد . اما خداوند فاعل ايجادی است او ايجاد كننده اشياء با همه قوا و نيروها و خاصيتها و خصلتهای آنهاست
مثلا انسان از آتش موجود و برق موجود بهرهگيری میكند و ترتيب اين كار جزئی خود را طوری میدهد كه در يك لحظه و يك مورد كه برايش مفيد است از آن استفاده كند و در لحظه ديگر و شرايط ديگر كه مضر به حال اوست اثر آتش يا برق ظاهر نشود . ولی خداوند ، خالق و به وجود آورنده برق و آتش است با همه خاصيتهای آنها لازمه وجود برق و آتش اين است كه گرم كنند يا حركت ايجاد كنند يا بسوزانند . خدا برق يا آتش را برای شخص خاص و مورد خاص نيافريده كه مثلا كلبه فقير را گرم كند اما جامه او را اگر در آتش افتاد نسوزاند . خدا آتش را خلق كرده كه خاصيتش احتراق است ، پس آتش را در كليتش در نظام عالم بايد در نظر گرفت كه وجودش لازم و مفيد و موافق حكمت است نه در جزئيتش ، كه در فلان مورد جزئی برای فلان غرض فردی و شخصی آيا مفيد و خير و حكمت است يا نه ؟ به عبارت ديگر ، علاوه بر اينكه در حكمت الهی غايت را بايد غايت فعل گرفت نه غايت فاعل ، و حكيم بودن خدا به معنی ايجاد بهترين نظام برای رسانيدن موجودات به غايات آنهاست نه به معنی فراهم كردن بهترين وسيله برای خروج خودش از نقص به كمال و از قوه به فعل و برای وصول به اهداف كماليه خود - آری ، علاوه بر اين - بايد بدانيم كه غايات افعال الهی غايات كليه است نه غايات جزئيه ، غايت خلق آتش ، احتراق است به طور كلی ، نه فلان احتراق جزئی كه احيانا به حال يك فرد مفيد است و يا احتراق جزئی ديگر كه احيانا به حال فرد ديگر زيانبار است
د . برای وجود يافتن يك حقيقت و واقعيت ، تنها فياضيت و تام الفاعليه بودن فاعل كافی نيست ، قابليت قابل هم شرط است ، عدم قابليت قابل در موارد زيادی منشا محروميت برخی موجودات از برخی خيرات و كمالات میگردد . راز پيدايش برخی نقصها از قبيل جهلها و عجزها از نظر نظام كلی و جنبه ارتباط با واجب الوجود همين است
ه . خداوند متعال همان طور كه واجب بالذات است ، واجب من جميع الجهات است ، از اين رو محال است كه موجودی قابليت وجود پيدا كند و از ناحيه او افاضه وجود نشود و امساك گردد
و . شرور و بديها يا خود از سنخ نيستیاند ، مانند جهلها ، عجزها ، فقرها ، و يا از سنخ هستیاند اما شريت آنها از آن نظر است كه منشا نيستيها میگردند مانند زلزله ها ، ميكربها ، سيلها ، تگرگها و امثال اينها . هستيهايی كه منشا نيستيها میگردند ، شريتشان از نظر وجود اضافی و نسبی آنها به اشياء ديگر است نه از نظر وجود فی نفسه آنها ، يعنی هر چيزی كه شر است برای خود شر نيست ، برای چيز ديگر شر است . وجود حقيقی هر شیء ، وجود فی نفسه اوست ، وجود اضافی و نسبی او امری اعتباری و انتزاعی است و لازمه لاينفك وجود حقيقی اوست
ز . خيرات و شرور دو صف جداگانه و مستقل از يكديگر را تشكيل نمیدهند ، بلكه شرور لوازم و اوصاف لاينفك خيرات میباشند . ريشه شروری كه خود از سنخ نيستی میباشند عدم قابليت قابلهاست و به محض قابليت قابل ، افاضه وجود از ناحيه ذات واجب الوجود ، حتمی و لايتخلف است ، اما ريشه شروری كه از سنخ نيستی نيستند ، لاينفك بودن و جدايی ناپذيری آنها از خيرات است
ح . هيچ شری ، شر محض نيست ، عدمها و نيستيها به نوبه خود مقدمه هستيها و خيرات و كمالاتاند ، شرور به نوبه خود مقدمه و پله تكاملاند
اين است كه گفته میشود در هر شری خيری نهفته و در هر نيستی ، هستیای پنهان است
ط . قانون و سنت : جهان هستی به حكم اينكه بر طبق نظام علی و معلولی جريان دارد و آن نظام - چنانكه گفته شد - كلی است ، براساس قوانين و سنن جريان میيابد . قرآن كريم به صراحت اين مطلب را تاييد میكند
ی . جهان همچنانكه از يك نظام كلی لايتخلف برخوردار است ، در ذات خود يك واحد تجزيه ناپذير است ، يعنی مجموع خلقت ، يك واحد انداموار را تشكيل میدهد . پس نه تنها شرور و اعدام از خيرات و هستيها تفكيك ناپذيرند ، مجموعه اجزای جهان نيز به حكم اينكه يك واحد است و يك " جلوه " است ، از يكديگر جدايی ناپذيرند
بنابر اصول دهگانه فوق آنچه امكان وجود دارد ، نظام معين كلی لايتغير است ، پس امر جهان داير است ميان اينكه موجود باشد با نظام معين و يا اصلا موجود نباشد . اينكه موجود باشد و نظام نداشته باشد و يا نظام به شكلی ديگر باشد ، مثلا علتها به جای معلولها و معلولها به جای علتها باشد ، محال است . پس آنچه از نظر حكمت بالغه مطرح اين است كه جهان با نظام معين وجود داشته باشد و يا هيچ چيزی وجود نداشته باشد . بديهی است كه حكمت اقتضا میكند افضل را ، يعنی هستی را نه نيستی را
ايضا آنكه امكان وجود دارد ، وجود اشياء است با همه لوازم و اوصاف لاينفك آنها . و اما اينكه خيرات و هستيها و از شرور و نيستيها جدا شوند ، خيال محض و توهم محال است . پس از اين نظر نيز آنچه از جنبه حكمت بالغه مطرح است ، بود و نبود خيرات و شرور است تواما ، نه بودن خيرات و نبودن شرور
ايضا آنچه امكان وجود دارد ، كل جهان است به صورت يك واحد به هم بسته نه وجود يك جزء و عدم جزء ديگر پس از نظر حكمت بالغه آنچه قابل مطرح شدن است ، بود و نبود كل است نه بودن يك جزء و نبودن جزئی ديگر
اصول فوق اگر درست هضم گردد ، كافی است كه همه شبهات و اشكالات حكمت بالغه و عدل كامل الهی را نقش بر آب نمايد . بار ديگر خواننده محترم را به كتاب عدل الهی ارجاع میدهم و از اينكه به حكم ضرورت اين مسائل را كه از سطح اين كتاب بالاتر است طرح كردم پوزش میطلبم
در پايان ، نظر به اينكه بحث " عدل " تاريخچه مخصوصی در ميان مسلمين دارد بطوريكه جزء اصول مذهب شيعه قرار گرفته - يعنی از نظر شيعه عدل يكی از اصول اسلام است - بی فايده نيست اشارهای به اين تاريخچه بشود
تاريچه اصل عدل در فرهنگ اسلامی
در شيعه اصل عدل يكی از اصول دين است . در مقدمه كتاب عدل الهی گفتهايم كه اصل عدل در فرهنگ اسلامی تقسيم میشود به عدل الهی و عدل انسانی . عدل الهی تقسيم میشود به عدل تكوينی و عدل تشريعی . عدل انسانی نيز به نوبه خود تقسيم میشود به عدل فردی و عدل اجتماعی . عدلی كه از اختصاصات مذهب شيعه شمرده شده است و به همين دليل و همين معنی جزء اصول دين در مذهب شيعه قرار گرفته است ، عدل الهی است و اين نوع از عدل است كه در متن جهان بينی اسلامی واقع میشودعدل الهی يعنی اعتقاد به اينكه خداوند ، چه در نظام تكوين و چه در نظام تشريع ، به حق و عدل رفتار میكند و ظلم نمینمايد . علت اينكه اصل عدل يكی از اصول در مذهب شيعه قرار گرفت ، اين است كه گروهی در ميان مسلمين پيدا شدند كه آزادی و اختيار انسان را انكار كردند . آنها درباره قضا و قدر الهی نوعی اعتقاد پيدا كردند كه با آزادی انسان بكلی منافی بود . آنها اصل علت و معلول و سبب و مسبب را در نظام كلی جهان و در نظام رفتار انسان انكار كردند و معتقد شدند كه قضای الهی مستقيما و بلاواسطه عمل میكند ، بنابراين آتش نمیسوازند بلكه خدا میسوزاند ، مغناطيس به هيچ وجه تاثيری در جذب آهن ندارد بلكه خدا مستقيما آهن را به طرف مغناطيس جذب میكند ، انسان كار خوب يا بد نمیكند بلكه خدا مستقيما كارهای خوب و بد را در پيكر انسان انجام میدهد
اينجا بود كه مساله مهمی طرح شد و آن اينكه اگر نظام علت و معلول بیحقيقيت است و اگر انسان خودش نقش واقعی در انتخاب كارهايش ندارد ، پس تكليف پاداش و كيفر فردی چه میشود ؟ چرا خداوند به برخی مردم پاداش میدهد و آنها را به بهشت میبرد و برخی ديگر را كيفر میدهد و به جهنم میبرد ، در صورتی كه هم كار خوب را خودش انجام داده است و هم كار بد را ؟ كيفر دادن افراد انسان در حالی كه كوچكترين اختيار و آزادی از خود نداشتهاند ظلم است و برخلاف اصل قطعی عدل خداوندی است
عموم شيعه و گروهی از اهل تسنن كه " معتزله " ناميده میشوند ، با استناد به دلايل قطعی عقلی و نقلی ، مساله مجبور بودن انسان را و اينكه قضا و قدر الهی در جهان به طور مستقيم عمل میكند ، نفی كردند و آن را منافی اصل عدل شمردند و از اين رو به " عدليه " معروف شدند
از اينجا معلوم میشود كه اصل عدل هر چند يك اصل الهی است ، يعنی مربوط است به يكی از صفات خدا ، اما يك اصل انسانی نيز هست ، زيرا مربوط است به آزادی و اختيار انسان . پس اعتقاد به اصل عدل در ميان شيعه و معتزله يعنی اعتقاد به اصل آزادی انسان و مسؤوليت انسان و سازندگی انسان
پرسشی كه در مورد عدل الهی - غالبا خصوصا در عصر ما - اذهان را به خود متوجه میسازد در مورد برخی نابرابريهای اجتماعی است . میگويند چگونه است كه برخی از افراد ، زشت و برخی زيبا ، برخی سالم و برخی بيمار ، برخی افراد مرفه و متمكن و برخی تهيدست و نيازمندند ؟ آيا اين نابرابريها برخلاف اصل عدل الهی نيست ؟ آيا لازمه عدل الهی اين نيست كه همه افراد از نظر ثروت ، عمر ، فرزندان ، مقامات اجتماعی ، شهرت و محبوبيت متساوی باشند و هيچ گونه تفاوت و اختلافی در كار نباشد ؟ آيا مسؤول اين نابرابريها جز قضا و قدر الهی چيز ديگری میتواند باشد ؟ ريشه اين سؤال و اين ابهام دو چيز است : يكی عدم توجه به كيفيت جريان قضا و قدر الهی . سؤال كننده خيال كرده است قضا و قدر الهی مستقيما عمل میكند ( 1 ) ، مثلا ثروتها مستقيما بدون وساطت هيچ سبب و عاملی از خزانه غيب الهی حمل میشود و به در خانه مردم تقسيم میشود و همچنين سلامتها ، زيبائيها ، قدرتها ، مقامها ، محبوبيتها ، فرزندان و ساير موهبتها . به اين نكته توجه نشده است كه هيچ نوع روزیای - چه مادی ، چه معنوی - مستقيما از خزانه غيب تقسيم نمیشود ، بلكه قضای الهی ، يك نظام به وجود آورده است و منشا يك سلسله سنتها و قانونها شده است ، هر كسی هر چه بخواهد بايد از مجرای همان نظام و همان سنتها و قانونها بخواهد
پاورقی :
. 1 رجوع شود به كتاب انسان و سرنوشت ، نوشته مؤلف . در آن كتاب
مسائل مربوط به قضا و قدر مستوفی بيان شده است
اگر در جامعه های برخی نابرابريهاست ، اگر برخی منعماند و كشتی كشتی نعمت را در اختيار دارند و برخی مفلس و با دريا دريا محنت دست به گريباناند ، اين قضای الهی نيست كه مسؤول آن است ، بلكه اين انسان آزاد مختار و مسؤول است كه مسؤول اين نابرابريهاست

