![]() |
4 توحيد در عبادت
مراتب سه گانهای كه در بالا گفته شد توحيد نظری و از نوع شناختن است ، اما توحيد در عبادت ، توحيد عملی و از نوع " بودن " و " شدن " است . آن مراتب توحيد ، تفكر و انديشه راستين است و اين مرحله از توحيد " بودن " و " شدن " راستين . توحيد نظری بينش كمال است و توحيد عملی جنبش در جهت رسيدن به كمال . توحيد نظری پیبردن به " يگانگی " خداست و توحيد عملی " يگانه شدن " انسان است . توحيد نظری " ديدن " است و توحيد عملی " رفتن "پيش از آنكه توحيد عملی را شرح دهيم لازم است نكتهای را درباره توحيد نظری تذكر دهيم . آيا توحيد نظری يعنی شناختن خدا به يگانگی ذات و يگانگی ذات و صفات و يگانگی در فاعليت ، ممكن است يا غير ممكن ؟ و به فرض امكان ، آيا اين شناختنها در سعادت بشر تاثيری دارد ، يا هيچ ضرورت و لزومی ندارد و در ميان مراتب توحيد آنچه مفيد است توحيد عملی است و بس ؟ ممكن بودن يا ناممكن بودن اين شناختها را ما در كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم مورد بحث قرار دادهايم ، اما اينكه آيا سعادت بخش است يا بيهوده ، بستگی دارد به نوع شناخت ما از انسان و از سعادت . او موج افكار مادی درباره انسان و هستی سبب شده كه حتی معتقدان به خدا مسائل معارف الهی را بیفايده و بيهوده تلقی كنند و نوعی ذهن گرايی و گريز از عينيت گرايی بشمارند ، ولی يك نفر مسلمان كه بينشش درباره انسان اين است كه واقعيت انسان تنها واقعيت بدنی نيست ، واقعيت اصيل انسانی واقعيت روح اوست - روحی كه جوهرش جوهر علم و قدس و پاكی است - به خوبی میفهمد كه توحيد به اصطلاح نظری علاوه بر اينكه پايه و زيربنای توحيد عملی است خود بذاته كمال نفسانی است ، بلكه بالاترين كمال نفسانی است ، انسان را به حقيقت به سوی خدا بالا میبرد و به او كمال میبخشد . ( « اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ») ( 1 )
انسانيت انسان در گرو شناخت خداوند است ، زيرا كه شناخت انسان ، از انسان جدا نيست بلكه اصلیترين و گرامیترين بخش وجود اوست . انسان به هر اندازه به هستی و نظام هستی و مبدا و اصل هستی شناخت پيدا كند ، انسانيت - كه نيمی از جوهرش علم و معرفت و شناختن است - در او تحقق يافته است
از نظر اسلام ، خصوصا از نظر معارف مذهب شيعه ، جای كوچكترين شك و ترديدی نيست كه درك معارف الهی قطع نظر از آثار عملی و اجتماعی مترتب بر آن معارف ، خود هدف و غايت انسانيت است
اكنون به توحيد عملی بپردازيم : توحيد عملی يا توحيد در عبادت يعنی يگانه پرستی ، به عبارت ديگر ، در جهت پرستش حق يگانه شدن . بعدا خواهيم گفت كه عبادت از نظر اسلام ، مراتب و درجات دارد . روشنترين مراتب عبادت ، انجام مراسم تقديس و تنزيه است كه اگر برای غير خدا واقع شود مستلزم خروج كلی از جرگه اهل توحيد و از حوزه اسلام است
پاورقی : . 1 فاطر / . 10
ولی از نظر اسلام پرستش منحصر به اين مرتبه نيست ، هر نوع جهت اتخاذ كردن ، ايدهآل گرفتن و قبله معنوی قرار دادن ، پرستش است . آن كسی كه هواهای نفسانی خود را جهت حركت و ايده آن و قبله معنوی خود قرار بدهد آنها را پرستش كرده است : « ارايت من اتخذ الهه هواه »( 1 ) آيا ديدی آن كس را كه هوای نفس خود را خدا و معبود خويش قرار داده است ؟ آن كس كه امر و فرمان شخص ديگر را كه خدا به اطاعت او فرمان نداده ، اطاعت كند و در برابر آن تسليم محض باشد او را عبادت كرده است : « اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله »( 2 )همانا عالمان دينی خود و زاهدان خود را به جای خدا ، خدای خويش ساختهاند . .
« و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله »( 3 )
همانا بعضی از ما انسانها بعضی ديگر را خدای خويش و مطاع و حاكم بر خويش قرار ندهيم
پاورقی : . 1 فرقان / . 43 . 2 توبه / . 31 . 3 آل عمران / . 64
بنابراين ، توحيد عملی يا توحيد در عبادت يعنی تنها خدا را مطاع و قبله روح و جهت حركت و ايدهآل قرار دادن و طرد هر مطاع و جهت و قبله و ايدهآل ديگر ، يعنی برای خدا خم شدن و راست شدن ، برای خدا قيام كردن ، برای خدا خدمت كردن ، برای خدا زيستن ، برای خدا مردن ، آنچنانكه ابراهيم گفت : « وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين ( 1 ) . .« ان صلواتی و نسكی و محيای و مماتی لله رب العالمين لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين »( 2 ) روی دل و چهره قلب خود را حقگرايانه به سوی حقيقتی كردم كه ابداع كننده همه جهان علوی و سفلی است ، هرگز جزء مشركان نيستم . . . همانا نمازم ، عبادتم ، زيستنم و مردنم برای خداوند ، پروردگار جهانهاست او را شريكی نيست به اين فرمان داده شده ام و من اولين تسليم شدگان به حق هستم
اين توحيد ابراهيمی ، توحيد عملی اوست . كلمه طيبه "« لا اله الا الله " بيش از هر چيزی ناظر بر توحيد عملی است . يعنی جز خدا شايسته پرستش نيست
انسان و رسيدن به يگانگی
مساله به يگانگی رسيدن واقعيت وجودی انسان در يك نظام روانی و در يك جهت انسانی و تكاملی و همچنين رسيدن جامعه انسان به يگانگی و يكپارچگی در يك نظام اجتماعی هماهنگ تكاملی ، و متقابلا مساله تجزيه شخصيت فردی انسان به قطبهای مختلف و قطعه قطعه شدن واقعيت وجودی او به بخشهای ناهماهنگ و تجزيه جامعه انسان به " من " ها و به گروهها و طبقات متضاد و متناقض و ناهماهنگ ، مسائلی هستند كه همواره انديشهها را به خود معطوف داشتهاند . چه بايد كرد كه شخصيت انسان از جنبه روانی و از نظر اجتماعی در يك جهت انسانی و تكاملی به يگانگی و وحدت ( توحيد ) برسد ؟ در اينجا سه گونه نظريه است : ماترياليستی ، ايدهآليستی ، رئاليستیپاورقی : . 1 انعام / . 79 . 2 انعام / 162و . 163
الف نظريه ماترياليستی
اين نظريه كه تنها به ماده میانديشد و برای روان هيچ گونه اصالتی قائل نيست ، مدعی است آنچه فرد انسان را از جنبه روانی و جامعه انسان را از نظر اجتماعی تجزيه و متلاشی میكند و به صورت قطبهای ناهماهنگ درمیآورد ، تعلق اختصاصی اشياء به انسان ( مالكيت ) است . اين ، اشياء هستند كه با تعلق اختصاصی خود به انسان ، انسان را از نظر فردی و روانی و از نظر اجتماعی قطعه قطعه میكنند . انسان موجودی " ژنريك " ( بالطبع اجتماعی ) است . در فجر تاريخ ، انسان به صورت اجتماعی و به صورت " ما " میزيست ، " من " وجود نداشت ، يعنی " من " را حس نمیكرد ، " ما " را حس میكرد ، وجود فردی خود را نمیشناخت ، وجود جمعی خويش را میشناخت ، دردش درد جمع بود و احساسش احساس جمع ، برای جمع میزيست نه برای خود ، وجدانش وجدان جمعی بود نه وجدان فردی . انسان در آغاز تاريخ ، زندگی اشتراكی داشت و به همين جهت با روح جمعی و احساس جمعی میزيست . زندگیاش با شكار میگذشت ، هر كس همان اندازه میتوانست از دريا و جنگل تحصيل روزی كند كه رفع مايحتاج زندگی خودش میشد ، توليد اضافی وجود نداشت ، تا بشر زراعت را كشف كرد و امكان توليد اضافی و در نتيجه امكان كار كردن گروهی و خوردن و كار نكردن گروهی ديگر پيدا شد و همين امر منجر به اصل مالكيت گشت . اصل مالكيت اختصاصی و به تعبير ديگر تعلق اختصاصی مال و ثروت - يعنی منابع توليد از قبيل آب و زمين و ابزار توليد از قبيل گاوآهن - به گروه خاص ، روح جمعی را متلاشی كرد و جامعه را كه به صورت " واحد " میزيست به دو نيم كرد : نيم برخوردار و بهرهكش و نيم محروم و بهرهده و زحمتكش . جامعه كه به صورت " ما " میزيست ، به صورت " من " ها درآمد و انسان به واسطه پيدايش مالكيت از درون خود با خود واقعیاش كه خود اجتماعی بود و خود را عين انسانهای ديگر احساس میكرد ، بيگانه شد و به جای اينكه خود را " انسان " احساس كند ، " مالك " احساس كرد و با خود بيگانه شد و كاستی گرفتتنها با بريدن اين قيد و اين تعلق است كه انسان بار ديگر به يگانگی اخلاقی و سلامت روانی و هم به يگانگی اجتماعی و سلامت اجتماعی باز میگردد . حركت جبری تاريخ به سوی اين يگانگيهاست
مالكيتها كه وحدت انسانی را تبديل به كثرت و جمع او را تبديل به تفرقه كرده است ، مانند همان كنگرههايی است كه مولوی در مثل زيبای خويش آورده كه نور واحد و منبسط آفتاب را تقسيم و قسمت قسمت میكند و منشا پيدايش سايهها میگردد . البته سخن مولوی ناظر است به يك حقيقت عرفانی ، يعنی ظهور كثرت از وحدت و بازگشت كثرت به وحدت ، ولی با يك تحريف و تاويل ، تمثيلی برای اين نظريه ماركسيسم شمرده میشود
| منبسط بوديم و يك گوهر همه |
| بیسر و بیپا بديم آن سر همه |
| يك گهر بوديم همچون آفتاب |
| بیگره بوديم و صافی همچو آب |
| چون به صورت آمد آن نور سره |
| شد عدد چون سايههای كنگره |
| كنگره ويران كنيد از منجنيق |
| تا رود فرق از ميان اين فريق |
ب نظريه ايدهآليستی
اين نظريه تنها به روان و درون انسان و رابطه انسان با نفس خودش میانديشد و آن را اصل و اساس میشمارد . اين نظريه میگويد درست است كه تعلق و اضافه مانع وحدت و موجب كثرت است ، عامل تفرقه و متلاشی شدن جمع است ، فرد را به تفرقه روانی و جامعه را به تجزيه گروهی میكشاند ، اما همواره " مضافاليه " سبب تفرقه و تجزيه " مضاف " است نه " مضاف " سبب تفرقه و تجزيه " مضاف اليه " . " مضاف " به دست " مضافاليه " قطعه قطعه میشود نه " مضاف اليه " . به دست " مضاف " اضافه و تعلق - اشياء مال ، زن ، پست و مقام و غيره - به انسان سبب قطعه قطعه شدن روان و تجزيه جامعه انسان نيست ، بلكه اضافه و تعلق درون و قلبی انسان به اشياء سبب تفرقهها و تجزيهها و بيگانگيهای انسان است" مالكيت " انسان او را از خودش و جامعهاش جدا نكرده ، بلكه " مملوكيت " انسان او را از خودش و جامعهاش جدا ساخته است . آنچه " من " را از نظر اخلاقی و از نظر اجتماعی تجزيه میكند ، " مال من " " زن من " ، " پست و مقام من " نيست ، بلكه " من مال " و " من زن " و " من پست و من مقام " است . برای اينكه " من " تبديل به " به ما " بشود ، قطع تعلق اشياء به انسان ضرورت ندارد ، تعلق انسان به اشياء بايد بريده شود . انسان را از قيد اشياء رها سازيد تا به واقعيت انسانیاش باز گردد نه اشياء را از قيد انسان . به انسان آزادی معنوی بدهيد ، از آزاد كردن و رها ساختن اشياء چه اثری ساخته است ؟ به شخص رهايی و آزادی و اشتراكيت و وحدت بدهيد نه به " شیء " . عامل توحيد اخلاقی و اجتماعی انسان از نوع عوامل آموزشی و پرورشی مخصوصا آموزش و پرورش معنوی است نه از نوع عوامل اقتصادی . تكامل درونی انسان عامل توحيد اوست نه كاستی برونی . برای يگانگی انسان بايد به او " معنی " داد و نه اينكه از او " ماده " را گرفت . انسان ، اول حيوان است دوم انسان ، حيوان بالطبع است و انسان بالاكتساب . انسان در پرتو ايمان و تحت تاثير عوامل صحيح آموزشی و پرورشی ، انسانيت خويش را كه بالقوه و بالفطره دارد ، باز میيابد . مادام كه انسان تحت عوامل مؤثر معنوی ، معنويت خويش را باز نيافته و به صورت انسان در نيامده ، همان حيوان بالطبع است ، امكان يگانگی روحها و جانها در كار نيست
| جان حيوانی ندارد اتحاد |
| تو مجو اين اتحاد از روح باد |
| گر خورد اين نان ، نگردد سير آن |
| ور كشد بار اين ، نگردد آن گران |
| بلكه اين شادی كند از مرگ آن |
| از حسد ميرد چون بيند برگ آن |
| جان گرگان و سگان از هم جداست |
| متحد جانهای شيران خداست |
| مؤمنان معدود ليك ايمان يكی |
| جسمشان معدود ليكن جان يكی |
| غير فهم و جان كه در گاو و خر است |
| آدمی را عقل و جانی ديگر است |
| ده چراغ از حاضر آری در مكان |
| هر يكی باشد به صورت غير آن |
| فرق نتوان كرد نور هر يكی |
| چون به نورش روی آری بیشكی |
| اطلب المعنی من القرآن قل |
| لا نفرق بين آحاد الرسل |
| گر تو صد سيب و صد آبی ( 1 ) بشمری |
| صد نمايد يك شود چون بفشری |
| در معانی قسمت و اعداد نيست |
| در معانی تجزيه و افراد نيست |
بعلاوه قطع تعلق اختصاصی اشياء به انسان امری ناممكن است فرضا . در مورد مال و ثروت اجرا شود ، در مورد زن و فرزند و خانواده چه میتوان كرد ؟ آيا میتوان در آن زمينه اشتراكيت را مطرح كرد و به كمونيسم جنسی قائل شد ؟ اگر ممكن است ، چرا كشورهايی كه سالهاست ماليكت شخصی را در مورد ثروت الغاء كردهاند ، به نظام اختصاصی خانواده چسبيدهاند ؟ فرضا نظام اختصاصی فطری خانوادگی نيز اشتراكی شود ، پستها ، مقامها ، شهرتها ، افتخارها را چه میتوان كرد ؟ آيا میتوان اينها را نيز به طور يكسان تقسيم كرد ؟ استعدادهای جسمانی و بدنی خاص افراد همچنين استعدادهای روانی و هوشی آنان را چه میتوان كرد ؟ اين تعلقات جزء لاينفك وجود هر فرد است و جداشدنی و برابر كردنی نيست
پاورقی :
. 1 آبی يعنی گلابی
ج نظريه رئاليستی
اين نظريه معتقد است كه آنچه انسان را از نظر فردی و اجتماعی تقسيم و تجزيه میكند و عامل اصلی تفرقه و تكثير انسان است ، تعلق انسان به اشياء است نه تعلق اشياء به انسان . اسارت انسان ناشی از " مملوكيت " اوست و نه " مالكيتش " . از اين رو برای عامل تعليم و تربيت ، انقلاب انديشه ، ايمان ، ايدئولوژی و آزادی معنوی نقش اول را قائل است ولی معتقد است كه انسان همچنانكه ماده محض نيست ، روح محض هم نيستمعاش و معاد ، توام با يكديگرند . جسم و روان در يكديگر تاثير متقابل دارند . در همان حال كه بايد با عوامل روحی و روانی تفرقه در پرتو توحيد در عبادت و حق پرستی مبارزه كرد ، بايد با عوامل تبعيض ، بیعدالتيها ، محروميتها ، ظلمها ، اختناقها ، طاغوتها ، غير خدا را " رب گرفتن " ها به شدت جنگيد
اسلام چنين منطقی دارد . اسلام كه ظهور كرد ، در آن واحد به دو دگرگونی و انقلاب و دو حركت دست زد . اسلام نگفت تبعيضها ، بیعدالتيها يا مالكيتها را از بين ببريد خود به خود همه چيز درست میشود ، و نگفت درون را اصلاح كنيد و به برون كار نداشته باشيد ، اخلاق را بسازيد اجتماع خود به خود ساخته میشود ، اسلام در آن واحد كه ندای توحيد روانی و درونی در پرتو ايمان به خداوند متعال و يگانه پرستی ذات يگانه او را داد ، فرياد توحيد اجتماعی در پرتو جهاد و مبارزه با ناهمواريهای اجتماعی را بلند كرد . اين آيه كريمه قرآن كه مانند ستاره در آسمان توحيد انسانی میدرخشد و همان آيهای است كه رسول اكرم در دعوتنامه هايش به سران كشورها میگنجانيد ، رئاليسم و واقع بينی و همه جانبه نگری اسلام را ارائه میدهد : « قل يا اهل الكتاب تعالوا الی كلمة سواء بيننا و بينكم ان لانعبد الا الله و لا نشرك به شيئا »
بياييد به سوی يك سخن ، يك تز ، يك حقيقت كه برای همه ما و شما يكسان است و با همه نسبت متساوی دارد ، نه امتياز خاصی است برای ما و نه امتياز خاصی برای شما ، و آن اينكه خدای يگانه را بپرستيم و جز او هيچ چيز را نپرستيم
تا اينجا آيه كريمه به يگانگی بخشيدن به انسانها از راه ايمان واحد و جهت و قبله واحد و ايدهآل واحد و به آزادی معنوی رسيدن میپردازد ، آنگاه میفرمايد : « و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله »( 1 )
بعضی از ما انسانها بعضی ديگر را " رب " خود - و حال آنكه رب همه خداست - قرار ندهيم و به ارباب و بنده تجزيه نشويم . بياييد آن گونه رابطههای اجتماعی غلط را كه منجر به اين گونه تبعيضها میشود قطع كنيم
پاورقی : . 1 آل عمران / . 64
پس از آشفتگی خلافت اسلامی در زمان عثمان و برقراری نظام طبقاتی جاهلی و شورش مردم و كشته شدن عثمان ، مردم برای بيعت به علی ( عليه السلام ) هجوم آوردند . علی ناگزير پذيرفت . اگر چه شخصا از قبول خلافت كراهت داشت ، اما مسؤوليت شرعی او را وادار به پذيرش كرد . علی ( عليه السلام ) كراهت شخصی و مسؤوليت شرعی خود را اين طور بيان میكند : « لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لايقاروا علی كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علی غاربها و لسقيت اخرها بكاس اولها »اگر گرد آمدن مردم نبود ، و اگر نبود كه با اعلام نصرت مردم ، بر من اتمام حجت شد ، و اگر نبود كه خداوند از دانايان پيمان گرفته كه آنجا كه مردم به دو گروه تقسيم میشوند : گروهی پرخور كه از بس خوردهاند " ترش " كردهاند و گروهی گرسنه و محروم ، اگر اينها نبود من افسار مركب خلافت را روی شانهاش میانداختم و رهايش میكردم و كاری به كارش نداشتم
همه میدانيم كه علی پس از عهده دار شدن مسؤوليت دو كار را وجهه همت و در راس برنامه خود قرار داد : يكی پند و اندرز و اصلاح روحيه و اخلاق مردم و بيان معارف الهی كه نمونهاش نهج البلاغه است ، و ديگر مبارزه با تبعيضات اجتماعی . علی تنها به اصلاح درون و آزادسازی معنوی قناعت نكرد ، همچنانكه تنها اصلاحات اجتماعی را كافی ندانست ، در دو جبهه دست به اصلاح زد . آری اين است برنامه اسلام
اين بود كه اسلام در دستی منطق دعوت و برنامه تعليم و تربيت در راه يگانگی فردی و اجتماعی انسانها در جهت خداپرستی داشت و در دستی ديگر تيغ برای قطع روابط نامتعادل انسانی و درهم ريختن طبقات اجتماعی و درهم شكستن طاغوتها
پاورقی :
. 1 نهج البلاغه ، خطبه شقشقيه ( خطبه 4 )
تساوی منفی از قبيل تساویای است كه در داستانها آوردهاند كه جباری در كوهستانی زندگی میكرد و از عابرانی كه از آنجا میگذشتند به عنوان مهمان پذيرايی مینمود . هنگام خواب ، مهمان بايد روی تختخواب معينی بخوابد
غلامان ميزبان ، مهمان را روی تختخواب میخوابانيدند . اگر اتفاقا اندام مهمان از تخت نه كوتاه تر بود و نه بلند تر ، اجازه داده میشد كه بخوابد ، اما وای به حال مهمان نگونبخت اگر اندامش با تخت مساوی نبود . اگر اندامش بلندتر بود ، از طرف پا يا سر با اره مساوی میكردند و اگر كوتاه تر بود ، آنقدر از دو طرف میكشيدند تا برابر شود و به هر حال پايان كارش معلوم بود
اما تساوی مثبت از نوع بینظری يك معلم مهربان دلسوز است كه به همه شاگردان با يك چشم نگاه میكند ، در صورت تساوی جوابها نمره مساوی میدهد و در صورت اختلاف در جوابها به هر كس همان نمره را میدهد كه استحقاق دارد
جامعه اسلامی جامعه طبيعی است نه جامعه تبعيضی و نه جامعه تساوی منفی
تز اسلام " كار به قدر استعداد و استحقاق به قدر كار " است
جامعه تبعيضی جامعهای است كه رابطه انسانها براساس استعباد و استثمار است ، يعنی بهره كشی جبری و زندگی افرادی به حساب كار و زحمت افراد ديگر . ولی جامعه طبيعی جامعهای است كه هرگونه بهره كشی و زندگی يك فرد به حساب فرد ديگر محكوم است ، رابطه انسانها رابطه " تسخير متقابل " است ، همه آزادانه و در حدود امكانات و استعدادات خود میكوشند و همه مسخر و رام يكديگرند ، يعنی استخدام طرفينی حكمفرماست . بديهی است به حكم اينكه تفاوت طبيعی و اختلاف طبيعی ميان افراد حكمفرماست ، آن كه نيرو و استعداد بيشتری دارد ، بيشتر نيروها را به سوی خود جذب میكند
مثلا فردی كه استعداد علمی بيشتری دارد ، جويندگان علم را بيشتر به سوی خود جذب میكند و بيشتر مسخر خود میسازد و آن كه استعداد فنی بيشتری دارد ، ديگران اجبارا در زيردست او و در جهت فكر و ابتكار او حركت میكنند و بيشتر مسخر و رام او میشوند . اين است كه قرآن مجيد در عين اينكه " رب و مربوبی " را در جامعه نفی میكند ، به واقعيت تفاوت طبيعی و درجات مختلف استعدادها از نظر تكوينی اعتراف دارد و " رابطه تسخير طرفينی " را تاييد میكند
در سوره زخرف آيه 32 میفرمايد : « اهم يقسمون رحمة ربك ، نحن قسمنا بينهم معيشتهم فی الحيوش الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا » « سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون »
آيا آنها رحمت پروردگار را ( نبوت را ) تقسيم میكنند ؟ ( آيا با آنهاست كه به هر كس بخواهند ، خلعت نبوت بخشند و به هر كس نخواهند ، نه ؟ ) روزی مادی و معيشت را نيز ما ميانشان قسمت كردهايم ، به اين ترتيب كه بعضی را بر بعضی از نظر استعدادها مزيت بخشيدهايم تا بعضی ، بعضی ديگر را مسخر خويش قرار دهند . و رحمت پروردگارت ( نبوت ) از آنچه اينها گرد میآورند بهتر است
يك نكته از اين آيه كريمه استنباط میشود اين است كه اختلاف مزايا آيه ديگر از قرآن اين كلمه با كسر سين ( سخريا ) آمده است : يكی در آيه [ 109 و ] 110 از سوره مؤمنون كه خطاب به اهل جهنم است و رفتار ناروای آنها با اهل ايمان سر كوبشان میشود كه : " « انه كان فريق من عبادی .
. فاتخذتموهم سخريا . . . و كنتم منهم تضحكون »" و ديگر آيه [ 62 و ] 63 از سوره مباركه " ص " كه از زبان خود اهل جهنم است كه : " « ما لنا لا نری رجالا كنا نعدهم من الاشرار اتخذناهم سخريا ام زاغت عنهم الابصار غ "
هم قرائن نشان میدهد و هم تا آنجا كه من تفاسير را ديدهام ( مجمع البيان ، كشاف ، تفسير امام ، بيضاوی ، روح البيان ، صافی ، الميزان ) اتفاق مفسرين است كه " سخريا " كه در آن دو آيه به كسر سين آمده است به معنی " مورد استهزاء " است . تنها مجمع البيان به عنوان يك قول غير قابل اعتنا نقل كرده كه بعضی گفتهاند مقصود " به بندگی گرفته شده " است . بعضی به طور مطلق گفتهاند كه هميشه " سخريا " با كسر سين به معنی " مورد استهزاء " و با ضم سين به معنی " مسخر " است
اكنون ببينيم كلمه " تسخير " و " مسخر " چه معنی و مفهومی دارد ؟ اين دو كلمه در قرآن كريم مكرر آمده است و مفهوم " رام كردن " و " رام شده " را دارد . در قرآن از مسخر كردن ماه ، خورشيد ، شب ، روز ، دريا ، نهرها ، كوهها ( برای داود پيغمبر ) ، باد ( برای سليمان ) ، هر چه در آسمان و هر چه در زمين است ( برای انسان ) ياد شده است . بديهی است كه در همه اين موارد مقصود اين است كه اين امور طوری آفريده شدهاند كه رام انسان و مورد استفاده و بهره برداری انسان هستند . در اين آيات ، همه سخن از رام بودن اشياء برای انسان است نه از رام بودن انسان برای اشياء . ولی در آيه مورد نظر ، سخن از رام بودن و مسخر بودن انسان برای انسان به صورت طرفينی است
در مفهوم كلمه " تسخير " معنی اكراه و اجبار نيامده است ، مثلا عاشق مسخر معشوق ، مريد مسخر مراد ، متعلم مسخر معلم و مردم عادی غالبا مسخر قهرماناناند ، ولی مجبور نيستند . لهذا حكمای اسلامی هوشمندانه اصطلاح " فاعليت بالتسخير " را از " فاعليت بالجبر " تفكيك كردهاند . البته در هر اجباری رام كردن هست ، ولی هر رام كردنی اجبار نيست
در اينكه اصطلاح قرآن در مفهوم اين كلمه اين است شكی نيست ، ولی من اكنون نمیدانم كه اين اصطلاح ، اصطلاح خاص قرآن است و قرآن برای تفهيم يك حقيقت فوق العاده بديع در جريان خلقت - كه فعاليت قوای طبيعی از نوع فاعليت تسخيری است نه جبری و نه به خود واگذاشته - به مفهوم اصلی كلمه تبلور بخشيده است و يا قبل از قرآن هم اين اصطلاح رايج بوده است
از اينجا معلوم میشود كه تعبير برخی كتب لغت مانند المنجد كه تسخير را به معنی تكليف غير بدون اجرت گرفتهاند ، چقدر نارساست ! اين لغويين اولا اين لغت را تنها در مورد رابطه اجتماعی و اختياری انسانها به كار بردهاند و ثانيا اجبار و اكراه را در مفهوم آن الزاما وارد كردهاند ، و حال آنكه قرآن در مورد رابطه تكوينی به كار برده بدون آنكه الزاما اجبار و اكراه را در مفهوم آن وارد كرده باشد
آيه مورد نظر ، رابطه تكوينی انسانها را در زندگی اجتماعی بيان میكند كه " رابطه تسخيری عموم برای عموم " است و میتوان گفت از نظر بيان فلسفه اجتماعی اسلام ، مهمترين آيات است
" بيضاوی " در تفسير معروفش و به پيروی او " علامه فيض " ميدان مسابقه نيست ، امكان بالا رفتن و پايين رفتن وجود ندارد . انسان در همان حال كه اجتماعی است ، از نوعی حريت و آزادی برخوردار است
اجتماع انسان ميدان مسابقهای است برای پيشروی و تكامل . قيد و بندهايی كه آزادی فردی را در مسير تكامل محدود میكند ، مانع شكفتن استعدادهای انسانی است
انسان مدل نظريه ماترياليستی چون از درون به آزادی نرسيده و تنها تعلقات بيرونیاش بريده شده ، مرغ بیبال و پری است كه قيد و بند از او برداشته شده ولی در اثر بیبال و پر بودن قادر به پرواز نيست . و اما انسان مدل نظريه ايده آليستی از درون آزاد است و از بيرون بسته ، مرغ با بال و پری است كه پايش به جسم سنگينی بسته شده است . ولی انسان مدل نظريه رئاليستی مرغ با بال و پری است كه هم وسيله پرواز دارد و هم قيدوبندهای سنگين از پاهايش برگرفته شده است
از مجموع آنچه گفتيم روشن شد كه توحيد عملی - اعم از توحيد عملی فردی و توحيد عملی اجتماعی - عبارت است از يگانه شدن فرد در جهت يگانه پرستی خدا و نفی هرگونه پرستش قلبی از قبيل هواپرستی ، پول پرستی ، جاه پرستی و غيره ، و يگانه شدن جامعه در جهت يگانه پرستی حق از طريق نفی طاغوتها و تبعيضها و بیعدالتيها . فرد و جامعه تا به يگانگی نرسد به سعادت نائل نمیگردد و جز در پرتو حق پرستی به يگانگی نمیرسد . قرآن كريم در سوره مباركه زمر آيه 29 تفرق و تشتت شخصيت انسان و سرگردانی او و بیجهتی او را در نظام شرك و متقابلا يگانگی و به وحدت رسيدن و يك جهت شدن و در مسير تكامل واقع شدن او را در نظام توحيدی چنين بيان میكند : « ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكسون و رجلا سلما لرجل هل يستويان مثلا »
خدا مثلی میآرود ، مثل مردی كه بنده چند فرد بدخوی ناسازگار است ( كه هر كدام با خشونت و بدخويی او را به سويی فرمان میدهند ) و مردی ديگر كه تسليم يك فرد است . آيا اين دو مانند يكديگرند ؟ انسان در نظام شرك هر لحظه به سويی و به جانب قطبی كشيده میشود ، خسی است بر دريا ، موجها هر لحظه او را در جهتی با خود میبرند ، اما در نظام توحيدی مانند يك كشتی مجهز به دستگاههای راهنمايی است ، در يك حركت منظم و هماهنگ تحت فرمان مقامی خيرخواه
مراتب و درجات شرك
همچنانكه توحيد مراتب و درجات دارد شرك نيز به نوبه خود مراتبی دارد كه از مقايسه مراتب توحيد با مراتب شرك به حكم " تعرف الاشياء باضدادها " ، هم توحيد را بهتر میتوان شناخت و هم شرك راتاريخ نشان میدهد كه در برابر توحيدی كه پيامبران الهی از فجر تاريخ به آن دعوت میكردهاند ، انواع شركها نيز وجود داشته است
الف شرك ذاتی
بعضی از ملل به دو ( ثنويت ) يا سه ( تثليث ) يا چند اصل قديم ازلی مستقل از يكديگر قائل بودهاند ، جهان را چند پايه های و چند قطبی و چند كانونی میدانستهاند . ريشه اين گونه انديشهها چه بوده است ؟ آيا هر يك از اين انديشهها انعكاس و نمايشگر وضع اجتماعی آن مردم بوده است ؟ مثلا آنگاه كه مردمی به دو اصل قديم و ازلی و دو محور اصلی برای جهان قائل بودهاند ، از آن رو بوده كه جامعه شان به دو قطب مختلف تقسيم میشده است و آنگاه كه به سه اصل و سه خدا معتقد بودهاند ، نظام اجتماعیشان نظام تثليثی بوده است ؟ يعنی همواره نظام اجتماعی به صورت يك اصل اعتقادی در مغز مردم انعكاس میيافته است و قهرا آنگاه كه اعتقاد توحيدی و يك اصلی جهان به وسيله پيامبران توحيدی مطرح شده است ، هنگامی بوده كه نظام اجتماعی به يك قطبی گراييده است ؟ اين نظريه از نظريهای فلسفی منشعب میشود كه ما در گذشته درباره آن بحث كردهايم و آن اينكه جنبههای روحی و فكری انسان و نهادهای معنوی جامعه از قبيل علم و قانون و فلسفه و مذهب و هنر تابعی از نظامات اجتماعی - بالاخص اقتصادی - اوست و از خود اصالتی ندارند . در گذشته به اين نظريه پاسخ دادهايم و چون برای فكر و انديشه ، برای ايدئولوژی و بالاخره برای انسانيت اصالت و استقلال قائل هستيم ، اينچنين نظريات جامعه شناسانهای رابرای شكر و توحيد ، بیاساس میدانيمالبته اينجا مساله ديگر هست كه با اين مساله نبايد اشتباه شود و آن اينكه گاهی يك نظام اعتقادی و مذهبی وسيله سوء استفاده در يك نظام اجتماعی واقع میشود ، همچنانكه نظام خاص بت پرستی مشركان قريش وسيلهای برای حفظ منافع رباخواران عرب بود ، ولی گروه رباخوارن از قبل ابوسفيانها و ابوجهلها و وليد بن مغيرهها كوچكترين اعتقادی به آن بتها نداشتند و فقط برای حفظ نظام اجتماعی موجود از آنها دفاع میكردند . اين دفاعها عملا آنگاه صورت جدی به خود گرفت كه نظام توحيدی ضد استثماری و ضد رباخواری اسلام طلوع كرد . بت پرستان كه بيشتر نابودی خود را میديدند ، حرمت و قداست معتقدات عامه را بهانه كردند . در آيات قرآن به اين مساله و اين نكته فراوان اشاره شده است ، مخصوصا در داستان فرعون و موسی ، ولی چنانكه میدانيم اين مساله غير از آن مساله است كه به طور كلی نظم اقتصادی زير بنای نظام فكری و اعتقادی است و هر نظام فكری واعتقادی عكسالعمل جبری نظام اقتصادی و اجتماعی است
آنچه مكتب انبياء به شدت آن را نفی میكند اين است كه هر مكتب فكری الزاما تبلور يافته خواستهای اجتماعی است كه خود آن خواستها به نوبه خود زاييده شرايط اقتصادی میباشند . بنابراين نظريه كه صددرصد نظريهای ماترياليستی است ، مكتب توحيدی انبياء نيز به نوبه خود تبلور يافته خواستهای اجتماعی و مولود نيازهای اقتصادی زمان خودشان بوده است ، يعنی رشد ابزار توليد منشا يك سلسله خواستهای اجتماعی شده است كه میبايست به صورت يك انديشه توحيدی توجيه شوند . انبياء پيشقراولان و در واقع مبعوثان اين نياز اجتماعی و اقتصادی میباشند و اين است معنی زير بنای اقتصادی داشتن يك فكر و عقيده و انديشه و از آن جمله انديشه توحيد
قرآن به حكم اينكه برای انسان قائل به فطرت است و فطرت را يك بعد وجودی اساسی انسان میشمارد كه به نوبه خود منشا يك سلسله انديشهها و خواستهاست ، دعوت توحيدی انبياء را پاسخوگويی به اين نياز فطری میداند و برای توحيد ، زير بنايی جز فطرت توحيدی عمومی بشر قائل نيست . قرآن به حكم اينكه برای انسان فطرت قائل است ، شرايط طبقاتی را عامل جبری يك فكر و يك عقيده نمیشمارد . و اگر شرايط طبقاتی جنبه زيربنايی داشته باشند و فطرتی در كار نباشد ، هر كسی جبرا شاهين انديشهاش و عقربه تمايلاتش به آن سو متمايل میشود كه پايگاه طبقاتی او اقتضا دارد . در اين صورت ، اختيار و انتخابی در كار نيست ، نه فرعونها مستحق ملامتاند و نه ضد فرعونها شايسته تحسين و ستايش ، زيرا انسان آنگاه مستحق ملامت و يا سزاوار تحسين است كه بتواند غير آنچه هست باشد - اما اگر نتواند جز آنكه هست باشد مثل سياهی سياهپوست و سفيدی سفيدپوست - نه مستحق ملامت است و نه شايسته ستايش . ولی میدانيم كه انسان محكوم به انديشه طبقاتی نيست ، میتواند بر ضد منافع طبقاتی خود شورش كند ، همچنانكه موسای بزرگ شده در تنعم فرعونی چنين شورشیای بود
اين خود دليل بر اين است كه مساله زيربنا و روبنا علاوه براينكه انسانيت انسان را از او سلب میكند ، خرافهای بيش نيست
البته اين به اين معنی نيست كه وضع مادی و وضع فكری در يكديگر تاثير ندارند ، از يكديگر بيگانه و در يكديگر غير مؤثرند ، بلكه به معنی نفی زيربنا بودن يكی و روبنا بودن ديگری است ، وگرنه اين خود قرآن است كه میگويد : « ان الانسان ليطغی ان راه استغنی »( 1 )
انسان وقتی كه خود را بینياز و متمكن میبيند طاغی میگردد
پاورقی : . 1 علق / 6و . 7
قرآن نقش خاص ملا و مترفين را در مبارزه با پيامبران و نقش خاص مستضعفين را در حمايت آنها تاييد میكند ولی به اين وجه كه فطرت انسانی را - كه شايستگی دعوت و تذكر به انسان میدهد - در همه قائل است . تفاوت دو گروه در اين است كه در عين اينكه " مقتضای " پذيرش دعوت ، به حكم فطرت در هر دو گروه هست ، يك گروه از نظر روحی از يك مانع بزرگ يعنی منافع مادی موجود و امتيازات ظالمانه تحصيل شده بايد بگذرد ( گروه ملا و مترف ) ، اما گروه ديگر چنين مانعی جلوی راه ندارد - و به قول سلمان : " نجی المخفون " ( سبكباران نجات يافتند ) - بلكه علاوه بر آنكه مانعی جلو راه پاسخگويی مثبت به فطرتشان نيست ، مقتضی علاوهای دارند آن اينكه از وضع زندگانی سختی به وضع بهتری میرسنداين است كه اكثريت پيروان پيامبران مستضعفاناند ولی همواره پيامبران از ميان گروه ديگر حاميانی به دست آورده و آنها را عليه طبقه و پايگاه طبقاتیشان شورانيدهاند ، همچنانكه گروهی از مستضعفان به صف دشمنان انبياء در اثر حكومت يك سلسله عادات و تلقينات و گرايشهای خونی و غيره پيوستهاند . قرآن دفاع فرعونها و ابوسفيانها را از نظام شرك آلود زمان خودشان - كه احساسات مذهبی مردم را عليه موسی و خاتم النبياء تحريك میكردند - به اين معنی تلقی نكرده است كه اينها چون وضع طبقاتیشان آن بود جز آن نمیتوانستند بينديشند و خواستهای اجتماعیشان در آن عقايد متبلور شده بود ، بلكه تلقی قرآن اين است كه اينها دغلبازی میكردند و در عين اينكه حقيقت را به حكم فطرت خدادادی میشناختند و درك میكردند ، در مقام انكار برمیآمدند ( « و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ) ( 1 ) . قرن كفر آنها را " كفر جحودی " میداند ، يعنی انكار زبان در عين اقرار قلب ، و به عبارت ديگر ، اين انكارها را نوعی قيام عليه حكم وجدان تلقی میكند
پاورقی : . 1 نمل / . 14
يكی از اشتباهات بزرگ اين است كه برخی پنداشتهاند قرآن انديشه ماركسيستی " ماترياليسم تاريخی " را میپذيرد . ما در بخش ديگری از بحثهای جهان بينی اسلامی كه درباره " جامعه و تاريخ " از نظر اسلام به بررسی میپردازيم ، به تفصيل درباره اين موضوع بحث خواهيم كرد . اين نظريه نه با واقعيتهای عينی تاريخ منطبق است و نه از نظر علمی ، قابل دفاعبه هر حال ، اعتقاد به چند مبدئی ، شرك در ذات است و نقطه مقابل توحيد ذاتی است . قرآن آنجا كه اقامه برهان میكند ( برهان تمانع ) و میگويد : " « لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا »" ( 1 ) در برابر اين گروه اقامه برهان میكند . اين گونه اعتقاد سبب خروج از جرگه اهل توحيد و از حوزه اسلام است . اسلام شرك ذاتی را در هر شكل و هر صورت بكلی طرد میكند
ب شرك در خالقيت
برخی از ملل خدا را ذات بیمثل و مانند میدانستند و او را به عنوان يگانه اصل جهان میشناختند اما برخی مخلوقات او را با او در خالقيت شريك میشمردند .
پاورقی :
. 1 انبياء / . 22 قبلا درباره مفاد اين آيه كريمه بحث كرديم . برای
تقرير و توضيح برهان كه برهان " تمانع " ناميده میشود رجوع شود به
پاورقيهای جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم
ج شرك صفاتی
شرك در صفات ، به علت دقيق بودن مساله ، در ميان عامه مردم هرگز مطرح نمیشود . شرك در صفات مخصوص برخی انديشمندان است كه در اين گونه مسائل میانديشند ، اما صلاحيت و تعمق كافی ندارند . اشاعره از متكلمين اسلامی دچار اين نوع شرك شدهاند . اين نوع شرك نيز شرك خفی است و موجب خروج از حوزه اسلام نيستد شرك در پرستش
برخی از ملل در مرحله پرستش ، چوب يا سنگ يا فلز يا حيوان يا ستاره يا خورشيد يا درخت يا دريا را میپرستيدهاند . اين نوع از شرك فراوان بوده و هنوز هم در گوشه و كنار جهان يافت میشود
پاورقی :
. 1 بدبختيها ، كژيها ، عيبها و نقصها و خلاصه همه حوادث و وقايع
نامطلوب را در اصطلاح " شرور " میگويند . در نحوه انتساب شرور به
خداوند بحثهای مفصل در كتاب ديگر مولف به نام " عدل الهی " شده است
ساير مراتب شرك كه در بالا گفته شد شرك نظری و از نوع شناخت دروغين است ، اما اين نوع شرك ، شرك عملی و از نوع " بودن " و " شدن " درغين است
البته شرك عملی نيز به نوبه خود مراتب دارد . بالاترين مراتبش كه سبب خروج از حوزه اسلام است ، همان است كه گفته شد و شرك جلی خوانده میشود . اما انواع شرك خفی وجود دارد كه اسلام در برنامه توحيد عملی با آنها سخت مبارزه میكند . بعضی از شركها آن اندازه ريز و پنهان است كه با ذرهبينهای بسيار قوی نيز به زحمت قابل ديدن است . در حديث است از رسول اكرم ( صلی الله عليه و آله ) : « الشرك اخفی من دبيب الذر علی الصفا فی الليلة الظلماء ، و ادناه يحب علی شیء من الجور و يبغض علی شیء من العدل و هل الدين الا الحب و البغض فی الله . قال الله ان كنتم تحبون الله فاتبعونی يحببكم الله » ( 1 )
شرك ( راه يافتن شرك ) مخفیتر است از رفتن مورچه بر سنگ صاف در شب تاريك . كمترين شرك اين است كه انسان كمی از ظلم را دوست بدارد و از آن راضی باشد و يا كمی از عدل را دشمن بدارد . آيا دين چيزی جز دوست داشتن و دشمن داشتن برای خداست ؟ خداوند میفرمايد بگو اگر خدا را دوست میداريد مرا ( دستورات مرا كه از جانب خداست ) پيروی كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد
پاورقی :
. 1 تفسيرالميزان [ متن عربی ] ، ذيل آيه " قل ان كنتم تحبون الله
فاتبعونی »"
يعنی تو بنی اسرائيل را بنده خود ساختهای و آنگاه بر من منت میگذاری كه هنگامی كه در خانه تو بودم چنين و چنان شد ؟ بديهی است كه بنی اسرائيل نه فرعون را پرستش میكردند و نه بردگان فرعون بودند ، بلكه صرفا تحت سيطره طاغوتی و ظالمانه فرعون قرار داشتند كه در جای ديگر از زبان فرعون اين غلبه و سيطره ظالمانه را نقل میكند كه : "« انا فوقهم قاهرون " ( 2 ) آنان زيردست ما و ما فوق آنها هستيم و قاهر بر آنها . و هم در جای ديگر از زبان فرعون نقل میكند : " « و قومهما لنا عابدون » يعنی خويشاوندان موسی و هارون ( بنیاسرائيل ) بندگان ما هستند . در اين آيه كريمه كلمه " لنا " ( از برای ما ) بهترين قرينه است بر اينكه مقصود پرستش نيست ، زيرا فرضا بنی اسرائيل مجبور به پرستش بودند ، فرعون را پرستش میكردند نه همه فرعونيان . را آن چيزی كه از ناحيه فرعون و همه فرعونيان ( به اصطلاح قرآن " ملا " فرعون ) بر بنی اسرائيل تحميل شده بود اطاعت اجباری بود
پاورقی : . 1 شعراء / . 22 . 2 اعراف / . 127 . 3 مؤمنون / . 47
علی ( عليه السلام ) در خطبه " قاصعه " آنگاه كه محكوميت بنی اسرائيل در چنگال فرعون و تسلط ظالمانه فرعون را شرح میدهد با تعبير " بنده گرفتن " ذكر میكند ، میفرمايد : « اتخذتهم الفراعنة عبيدا » فراعنه آنان را عبد خود قرار داده بودندآنگاه اين بندگی را به اين صورت توضيح میدهد : « فساموهم العذاب و جرعوهم المرار فلم تبرح الحال بهم من ذل الهلكة و قهر الغلبة لا يجدون حيلة فی امتناع و لا سبيلا الی دفاع » فراعنه آنها را تحت شكنجه قرار دادند ، جرعههای تلخ به آنها نوشانيدند ، در ذلت هلاكت كننده و در مقهوريت ناشی از سلطه ظالمانه دشمن بسر میبردند و راهی برای خودداری يا دفاع نداشتند
از همه صريحتر و روشنتر مفاد آيه كريمه وعده خلافت الهی به اهل ايمان است كه میفرمايد : « و عدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننی لا يشركون بی شيئا » ( 1 )
خداوند نويد داده به آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كردهاند كه آنها را خلافت زمين دهد آنچنانكه پيش از آنها به كسانی ديگر خلافت زمين داد ، دينی را كه خداوند برای آنها پسنديده است منتشر سازد و ترس آنها را تبديل به امنيت نمايد . مرا عبادت كنند و چيزی را شريك من قرار ندهند
پاورقی : . 1 نور / . 55
جمله آخر اين آيه كه ناظر به اين است كه آنگاه كه حكومت حق و خلافت الهی برقرار میشود اهل ايمان از قيد اطاعت هر جباری آزادند ، به اين صورت بيان شده كه تنها مرا عبادت میكنند و شريكی برای من نمیسازند . از اين معلوم میشود كه از نظر قرآن هر اطاعت امری عبادت است ، اگر برای خدا باشد اطاعت خداست و اگر برای غير خدا باشد شرك به خداستاين جمله عجيب است كه فرمانبرداريهای اجباری كه از نظر اخلاقی به هيچ وجه عبادت شمرده نمیشود از نظر اجتماعی عبادت شمرده میشود . رسول اكرم ( ص ) فرمود : « اذا بلغ بنو العاص ثلثين اتخذوا مال الله دولا و عباد الله خولا و دين الله دخلا » ( 1 )
هرگاه اولاد عاص بن اميه ( جد مروان حكم و اكثريت خلافای اموی ) به سی تن رسد ، مال خدا را ميان خود دست به دست میكنند ، بندگان خدا را بنده خود قرار میدهند و دين خدا را مغشوش میسازند
اشاره است به ظلم و استبداد امويان . بديهی است كه امويان نه مردم را به پرستش خود میخواندند و نه آنها را مملوك و برده خود ساخته بودند ، بلكه استبداد و جباريت خود را بر مردم تحميل كرده بودند . رسول خدا ( ص ) با آيندهنگری الهی خود ، اين وضع را نوعی شرك و رابطه " رب و مربوبی " خواند
پاورقی : . 1 شرح ابن ابی الحديد بر نهج البلاغه ، شرح خطبه . 128
مرز توحيد و شرك
مرز دقيق توحيد و شرك - چه توحيد و شرك نظری و چه عملی - چيست ؟ چه نوع انديشهای انديشه توحيدی است و چه نوع انديشهای انديشه شركی ؟ چه نوع عملی عمل توحيدی است و چه نوع عملی عمل شركی ؟ آيا اعتقاد به موجودی غير خدا شرك است ( شرك ذاتی ) و لازمه توحيد ذاتی اين است كه به موجويت هيچ چيز غير از خدا - و لو به عنوان آفريده او - اعتقاد نداشته باشيم ( نوعی وحدت وجود ) ؟ بديهی است كه مخلوق خدا فعل خداست ، فعل خدا خود شانی از شؤون اوست ، و ثانی او و در قبال او نيست . مخلوقات خداوند تجليات فياضيت او هستند . اعتقاد به وجود مخلوق از آن جهت كه مخلوق است ، متمم و مكمل اعتقاد به توحيد است نه ضد توحيد . پس مرز توحيد و شرك ، وجود داشتن و وجود نداشتن شیء ديگر ، هر چند مخلوق خود او ، نيستآيا اعتقاد به نقش مخلوقات در تاثير و تاثر و سببيت و مسببيت ، شرك است ( شرك در خالقيت و فاعليت ) ؟ و آيا لازمه توحيد افعالی اين است كه نظام سببی و مسببی جهان را انكار كنيم و هر اثری را مستقيما و بلاواسطه از خدا بدانيم و برای اسباب هيچ نقشی قائل نباشيم ؟ مثلا معتقد باشيم كه آتش نقشی در سوزانيدن و آب در سيراب كردن و باران در رويانيدن دوا در بهبود بخشيدن ندارد . خداست كه مستقيما میسوازند و مستقيما سيراب میسازد و مستقيما میروياند و مستقيما بهبود میبخشد ، بود و نبود اين عوامل ، يكسان است . چيزی كه هست عادت خدا بر اين است كه كارهای خود را در حضور اين امور انجام دهد . مثلا اگر انسانی عادتش بر اين باشد كه هميشه در حالی كه كلاه بر سر دارد نامه بنويسد ، بود و نبود كلاه در نوشتن نامه تاثيری ندارد ، ولی نويسنده نامه نمیخواهد با نبود كلاه نامهای بنويسد
مطابق اين نظريه ، بود و نبود اموری كه عوامل و اسباب ناميده میشوند از اين قبيل است و اگر غير از اين قائل بشويم ، برای خدا شريك بلكه شريكها در فاعليت قائل شدهايم ( نظريه اشاعره و جبريون )
اين نظريه نيز صحيح نيست . همچنانكه اعتقاد به وجود مخلوق ، مساوی با شرك ذاتی و اعتقاد به خدای دوم و وجود قطبی در مقابل خدا نيست بلكه مكمل و متمم اعتقاد به وجود خدای يگانه است ، اعتقاد به تاثير و سببيت و نقش داشتن مخلوقات در نظام جهان نيز - با توجه به اينكه همان طور كه موجودات استقلال در ذات ندارند استقلال در تاثير هم ندارند ، موجودند به وجود او و مؤثرند به تاثير او شرك در خالقيت نيست بلكه متمم و مكمل اعتقاد به خالقيت خداوند است . آری ، اگر برای مخلوقات از نظر تاثير ، استقلال و تفويض قائل بشويم و چنين بينديشيم كه نسبت خداوند به جهان ، نسبت صنعتگر است به صنعت ( مثلا سازنده اتومبيل و اتومبيل ) كه صنعت در پيدايش خود نيازمند به صنعتگر است ولی پس از آنكه ساخته شد كار خود را طبق مكانيسم خود ادامه میدهد ، صنعتگر در ساختن صنعت نقش دارد نه در كاركرد مصنوع پس از ساخته شدن ، اگر سازنده اتومبيل هم بميرد اتومبيل به كار خود ادامه میدهد ، اگر چنين بينديشيم كه عوامل جهان - آب ، باران ، برق ، حرارت ، خاك ، گياه ، حيوان ، انسان و غيره - نسبتشان با خداوند چنين نسبتی است ( چنانكه معتزله احيانا چنين نظری داده اند ) قطعا شرك است. مخلوق در حدوث و بقا نيازمند به خالق است ، در بقا و در تاثير همان اندازه نيازمند است كه در حدوث . جهان عين فيض ، عين تعلق ، عين ارتباط ، عين وابستگی ، و عين " از اويی " است ، از اين رو تاثير و سببيت اشياء عين تاثير و سببيت خداوند است ، خلاقيت قوهها و نيروهای جهان - اعم از انسان و غير انسان - عين خلاقيت خداوند و بسط فاعليت اوست ، بلكه اعتقاد به اينكه نقش داشتن اشياء در كار عالم شرك است ، شرك است ، زيرا اين اعتقاد ناشی از اين نظر است كه ناآگاهانه برای ذات موجودات ، استقلالی در مقابل ذات حق قائل شدهايم ، و از اين رو اگر موجودات نقشی در تاثير داشته باشند تاثيرات به قطبهای ديگر نسبت داده شده است . پس مرز توحيد و شرك اين نيست كه برای غير خداوند نقشی در تاثيرات و سببيتها قائل بشويم يا نشويم
آيا مرز توحيد و شرك اعتقاد به قدرت و تاثير مافوق الطبيعی است ؟ يعنی اعتقاد به قدرت مافوق قوانين عادی طبيعت برای يك موجود ، اعم از فرشته يا انسان ( مثلا پيغمبر يا امام ) ، شرك است اما اعتقاد به قدرت و تاثير در حد معمولی و متعارف شرك نيست . و همچنين اعتقاد به قدرت و تاثير انسان از دنيا رفته نيز شرك است ، زيرا انسان مرده جماد است و از نظر قوانين طبيعی ، جماد نه شعور دارد نه قدرت و نه اراده ، پس اعتقاد به درك داشتن مرده و سلام كردن به او و تعظيم كردن و احترام كردن او و خواندن و ندا كردن او و چيز خواستن از او شرك است ، زيرا مستلزم اعتقاد به نيروی ماوراءالطبيعی برای غير خداست . و همچنين اعتقاد به تاثيرات مرموز و نشناخته برای اشياء ، مساله اعتقاد به تاثير داشتن يك خاك بخصوص در شفای بيماری و يا تاثير داشتن مكان مخصوص برای استجابت دعا شرك است ، زيرا مستلزم اعتقاد به نيروی ماوراءالطبيعی در يك شیء است ، چه هر چه كه طبيعی است ، شناختنی و آزمودنی و حس كردنی و لمس كردنی است . عليهذا اعتقاد به مطلق تاثيرات برای اشياء شرك نيست ( آنچنانكه اشاعره پنداشتهاند ) بلكه اعتقاد به تاثيرات مافوق الطبيعی برای اشياء شرك است . پس هستی تقسيم میشود به دو بخش : طبيعت و ماورای طبيعت
ماوراءالطبيعه قلمرو اختصاصی خداوند است و طبيعت قلمرو اختصاصی مخلوق او و يا قلمرو مشترك خدا و مخلوقات است . يك سلسله كارها جنبه ماوراءالطبيعی دارد از قبيل احياء ( زنده كردن ) و اماته ( ميراندن ) ، روزی دادن و امثال اينها و باقی كارهای عادی و معمولی است . كارهای فوق معمولی قلمرو اختصاصی خداست و باقی ، قلمرو مخلوقات او . اين از جنبه توحيد نظری
اما از جنبه توحيد عملی هر نوع توجه معنوی به غير خداوند يعنی توجهی كه از طريق چهره و زبان توجه كننده و چهره و گوش ظاهری شخص مورد توجه ، نباشد بلكه توجه كننده بخواهد نوعی رابطه قلبی و معنوی ميان خود و طرف مقابل برقرار كند و او را بخواند و متوجه خود سازد و به او توسل جويد و از او اجابت بخواهد همه اينها شرك و پرستش غير خداست ، چون عبادت جز اينها چيزی نيست و عبادت غير خدا به حكم عقل و ضرورت شرع جايز نيست و مستلزم خروج از اسلام است . بعلاوه انجام اين گونه مراسم ، گذشته از اينكه انجام مراسم عملی عبادت است برای غير خدا و عين اعمالی است كه مشركان برای بتها انجام میدادند ، مستلزم اعتقاد به نيروی ماوراءالطبيعی برای شخصيت مورد توجه ( پيغمبر يا امام ) است
( نظريه وهابيان و وهابی مابان عصر ما )
اين نظريه در زمان ما تا حدی شيوع يافته و در ميان يك قشر بالخصوص علامت روشنفكری شمرده میشود . ولی با توجه به موازين توحيدی ، اين نظريه از لحاظ توحيد ذاتی در حد نظريه اشاعره شرك آلود است و از نظر توحيد در خالقيت و فاعليت ، يكی از شرك آميزترين نظريه هاست
قبلا در رد نظريه اشاعره گفتيم كه اشاعره از اشياء نفی تاثير و سببيت كردهاند به حساب اينكه اعتقاد به تاثير و سببيت اشياء مستلزم اعتقاد به قطبها و منشاها در مقابل خداست ، و گفتيم اشياء آنگاه به صورت قطبها در مقابل خداوند درمیآيند كه در ذات ، استقلال داشته باشند . از اينجا معلوم میشود اشاعره ناآگاهانه نوعی استقلال ذاتی كه مستلزم شرك ذاتی است برای اشياء قائل بودهاند ، اما از آن غافل بودهاند و خواستهاند با نفی اثر از اشياء ، توحيد در خالقيت را تثبيت نمايند ، لهذا در همان حال كه شرك در خالقيت را نفی كردهاند ، ناآگاهانه نوعی شرك در ذات را تاييد كردهاند
عين اين ايراد بر نظريه وهابی مابان وارد است . اينها نيز ناآگاهانه به نوعی استقلال ذاتی در اشياء قائل شدهاند و از اين رو نقش مافوق حد عوامل معمولی داشتن را مستلزم اعتقاد به قطبی و قدرتی در مقابل خدا دانستهاند ، غافل از آنكه موجودی كه به تمام هويتش وابسته به اراده حق است و هيچ حيثيت مستقل از خود ندارند ، تاثير مافوق الطبيعی او مانند تاثير طبيعی او پيش از آنكه به خودش مستند باشد ، مستند به حق است و او جز مجرايی برای مرور فيض حق به اشياء نيست . آيا واسطه فيض وحی و علم بودن جبرئيل و واسطه رزق بودن ميكائيل و واسطه احياء بودن اسرافيل و واسطه قبض ارواح بودن ملك الموت شرك است ؟ از نظر توحيد در خالقيت اين نظريه بدترين انواع شرك است ، زيرا به نوعی تقسيم كار ميان خالق و مخلوق قائل شده است ، زيرا به نوعی تقسيم كار ميان خالق و مخلوق قائل شده است ، كارهای ماوراءالطبيعی را قلمرو اختصاصی خدا و كارهای طبيعی را قلمرو اختصاصی مخلوقات خدا يا قلمرو اشتراكی خدا و مخلوق قرار داده است . قلمرو اختصاصی برای مخلوق قائل شدن عين شرك در فاعليت است ، همچنانكه قلمرو اشتراكی قائل شدن نيز نوعی ديگر از شرك در فاعليت است
برخلاف تصور رايج ، وهابيگری تنها يك نظريه ضد امامت نيست ، بلكه پيش از آنكه ضد امامت باشد ، ضد توحيد و ضد انسان است . از آن جهت ضد توحيد است كه به تقسيم كار ميان خالق و مخلوق قائل است و بعلاوه به يك نوع شرك ذاتی خفی قائل است كه توضيح داده شد ، و از آن جهت ضد انسان است كه استعداد انسانی انسان را كه - او را از ملايك برتر ساخته و به نص قرآن مجيد " خليفة الله " است و ملائك مامور سجده به او - درك نمیكند و او را در حد يك حيوان طبيعی تنزل میدهد . بعلاوه تفكيك ميان مرده و زنده به اين شكل كه مردگان حتی در جهان ديگر زنده نيستند و تمام شخصيت انسان بدن اوست كه به صورت جماد در میآيد ، يك انديشه مادی و ضد الهی است و ما در آينده در بحث معاد درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد
تفكيك ميان اثر مجهول و مرموز ناشناخته و آثار معلوم و شناخته شده ، و اولی را برخلاف دومی ماوراءالطبيعی دانستن ، نوعی ديگر از شرك است
اينجاست كه به معنی سخن رسول اكرم ( ص ) پی میبريم كه فرمود : " راه يافتن شرك در انديشهها و عقايد آنچنان آهسته و بیسر و صدا و بیخبر است كه راه رفتن مورچه سياه در شب تاريك بر روی سنگ سخت " . حقيقت اين است كه مرز توحيد و شرك در رابطه خدا و انسان و جهان ، " از اويی " و " به سوی اويی " است . مرز توحيد و شرك در توحيد نظری " از اويی " است ( انا لله ) . هر حقيقتی و هر موجودی مادام كه او را در ذات و صفات و افعال ، با خصلت و هويت " از اويی " بشناسيم ، او را درست و مطابق با واقع و با ديد توحيدی شناختهايم ، خواه آن شیء دارای يك اثر باشد يا نباشد و خواه آنكه آن آثار جنبه مافوق الطبيعی داشته باشد يا نداشته باشد ، زيرا خدا تنها خدای ماوراءالطبيعه ، خدای آسمان ، خدای ملكوت و جبروت نيست ، خدای همه جهان است . او به طبيعت همان اندازه نزديك است و معيت و قيوميت دارد كه به ماوراءالطبيعه ، و جنبه ماوراءالطبيعهای داشتن يك موجود به او جنبه خدايی نمیدهد
قبلا گفتيم كه جهان از نظر جهان بينی اسلامی ماهيت " از اويی " دارد
قرآن كريم در آيات متعددی عمليات اعجازآميز از قبيل مرده زنده كردن و كور مادرزاد شفا دادن به برخی پيامبران نسبت میدهد ، اما همراه آن نسبتها كلمه " باذنه " را اضافه میكند . اين كلمه نمايشگر ماهيت " از اويی " اين كارهاست كه كسی نپندارد انبياء از خود استقلالی دارند . پس مرز توحيد نظری و شرك نظری " از اويی " است . اعتقاد به وجود موجودی كه موجوديتش " از او " نباشد ، شرك است . اعتقاد به تاثير موجودی كه موثريتش " از او " نباشد ، باز هم شرك است ، خواه اثر ، اثر مافوق الطبيعی باشد مثل خلقت همه آسمانها و زمينها و يا يك اثر كوچك بیاهميت باشد مثل زير و رو شدن يك برگ
مرز توحيد و شرك در توحيد عملی " به سوی اويی " است ( « انا اليه راجعون ») . توجه به هر موجود - اعم از توجه ظاهری و معنوی - هرگاه به صورت توجه به يك راه برای رفتن به سوی حق باشد و نه يك مقصد ، توجه به خداست . در هر حركت و مسير ، توجه به راه از آن جهت كه راه است و توجه به علامتها و فلشها و نشانههای راه برای گم نشدن و دور نيفتادن از مقصد از آن جهت كه اينها علامتها و نشانهها و فلشها هستند ، " به سوی مقصد " بودن و " به سوی مقصد رفتن " است
انبياء و اولياء راههای خدا هستند : " « انتم السبيل الاعظم و الصراط الاقوم » " ( 1 ) آنان علامتها و نشانههای سير الی الله هستند : " « و اعلاما لعباده و منارا فی بلاده و ادلاء علی صراطه » " ( 2 )
هاديان و راهنمايان به سوی حق میباشند : " « . . . الدعاش الی الله و الادلاء علی مرضاش الله » " ( 3 )
پس مساله اين نيست كه توسل و زيارت و خواندن اولياء و انتظار كاری مافوق الطبيعی از آنها شرك است ، مساله چيز ديگر است
اولا بايد بدانيم انبياء و اولياء چنين صعودی در مراتب قرب الهی كردهاند كه از ناحيه حق تا اين حد مورد موهبت واقع شده باشند يا نه ؟ از قرآن كريم استفاده میشود كه خداوند به پارهای از بندگان خود چنين مقامات و درجاتی عنايت كرده است ( 4 )
پاورقی :
. 1 و2و3 از فقرات زيارت جامعه كبيره
. 4 رجوع شود به رساله و لاء ها و ولايتها از مؤلف
مساله سوم اين است كه اقوال و افعالی كه حكايتگر تسبيح و تكبير و تحميد است و ستايش ذات كامل علیالاطلاق و غنی علیالاطلاق است ، در مورد غير خدا شرك است . سبوح مطلق و منزه مطلق از هر نقص و كاستی اوست ، بزرگ مطلق اوست ، آن كه همه ستايشها منحصرا به او برمیگردد اوست ، آن كه همه حولها و قوهها قائم به اوست ذات اوست . اين گونه توصيفها - چه به صورت قولی و چه به صورت عملی - برای غير خدا شرك است . ما قبلا درباره اينكه چه نوع كاری عبادت است بحث كردهايم


