![]() |
جهان بينی
يك مسلك و يك فلسفه زندگی خواه ناخواه بر نوعی اعتقاد و بينش و ارزيابی درباره هستی و بر يك نوع تفسير و تحليل از جهان مبتنی است نوع بردشت و طرز تفكری كه يك مكتب درباره جهان و هستی عرضه میدارد ، زير ساز و تكيه گاه فكری آن مكتب به شمار میرود اين زيرساز و تكيه گاه اصطلاحا " جهان بينی " ناميده میشود همه دينها و آيينها و همه مكتبها و فلسفه های اجتماعی متكی بر نوعی جهان بينی بوده است هدفهايی كه يك مكتب عرضه میدارد و به تعقيب آنها دعوت میكند و راه و روشهايی كه تعيين میكند و بايد و نبايدهايی كه انشاء میكند و مسؤوليتهايی كه به وجود میآورد ، همه به منزله نتايج لازم و ضروری جهان بينیای است كه عرضه داشته استحكما حكمت را تقسيم میكنند به حكمت عملی و حكمت نظری " حكمت نظری " دريافت هستی است آنچنانكه هست ، و " حكمت عملی " دريافت خط مشی زندگی است آنچنانكه بايد اينچنين " بايد " ها نتيجه منطقی آنچنان " هست " هاست ، بالاخص آنچنان " هست " هايی كه فلسفه اولی و حكمت ما بعد الطبيعی عهده دار بيان آنهاست
جهان احساسی و جهان شناسی
بديهی است كه از كلمه " جهان بينی " كه ماده ديدن در آن به كار رفته است نبايد به اشتباه بيفتيم و جهان بينی را به معنی جهان احساسی تلقی كنيم . جهان بينی به معنی جهان شناسی است و به مساله معروف " شناخت " مربوط میشود . شناخت از مختصات انسان است ، برخلاف احساس كه از مشتركات انسان و ساير جانداران است ، لهذا جهان شناسی نيز از مختصات انسان است و به نيروی تفكر و تعقل او بستگی دارد . بسياری از حيوانات از نظر جهان احساسی از انسان پيشرفتهترند ، يا از نظر اينكه مجهز به بعضی حواس اند كه انسان فاقد آن حس است آنچنانكه گفته میشود برخی پرندگان از نوعی حس رادار برخوردارند ، و يا در حواس مشترك با انسان از انسان بسی حساسترند آنچنانكه در باصره عقاب ، شامه سگ يا مورچه و سامعه موش گفته میشود برتری انسان از ساير جانداران ، در شناخت جهان ، يعنی نوعی بينش عميق درباره جهان است حيوان فقط جهان را احساس میكند ، اما انسان علاوه بر آن ، جهان را تفسير میكندشناخت چيست ؟ چه رابطه ای است ميان احساس و شناخت ؟ چه عناصری غير از عناصر احساسی در شناخت وارد میشوند ؟ آن عناصر از كجا و چگونه وارد ذهن میشوند ؟ مكانيسم عمل شناخت چيست ؟ معيار شناخت صحيح از شناخت غلط چيست ؟ اينها يك سلسله مسائلی است كه رساله ای مستقل را تشكيل میدهد ( 1 ) و ما فعلا نمیتوانيم وارد بحث آنها بشويم آنچه مسلم است اين است كه احساس يك چيز غير از شناخت آن است يك صحنه را ، يك نمايش را همه كسان میبينند و يكسان میبينند ، اما فقط افراد معدودی آن را تفسير میكنند و احيانا مختلف تفسير میكنند
انواع جهان بينی
جهان بينی يا جهان شناسی ، به عبارت ديگر تعبير و تفسير انسان از جهان ، به طور كلی سه گونه است ، يعنی از سه منبع ممكن است الهام شود : علم ، فلسفه ، دين . پس جهان بينی سه گونه است : علمی ، فلسفی ، مذهبی
پاورقی :
. 1 اولين رساله درسهايی از معارف قرآن در حوزه علميه قم درباره "
شناخت در قرآن " كه مسائل شناخت در آن مطرح است . ان شاء الله بزودی
منتشر میشود
جهان بينی علمی
اكنون ببينيم علم چگونه و در چه حدودی به ما بينايی و بينش میدهدعلم مبتنی بر دو چيز است : فرضيه و آزمون . در ذهن يك عالم برای كشف و تفسير يك پديده ، اول فرضيه ای نقش میبندد و سپس آن را در عمل ، در لابراتوار مورد آزمايش قرار میدهد . اگر آزمايش آن را تاييد كرد به صورت يك اصل علمی مورد قبول واقع میشود و تا فرضيه ای ديگر جامعتر كه آزمونها بهتر آن را تاييد كند پديد نيامده است آن اصل علمی به اعتبار خود باقی است ، و به محض وارد شدن فرضيه ای جامعتر ميدان را برای او خالی میكند
علم به اين طريق به كشف علتها و كشف آثار و معلولها میپردازد ، با آزمايش عملی ، علت چيزی و يا اثر و معلول چيزی را كشف میكند و باز به سراغ علت آن علت و معلول آن معلول میرود و تا حد ممكن به كشف خود ادامه میدهد
كار علم از آن جهت كه بر آزمون عملی مبتنی است ، مزايايی دارد و نارساييهايی . بزرگترين مزيت كشفيات علمی اين است كه دقيق و جزئی و مشخص است . علم قادر است كه درباره يك موجود جزئی هزاران اطلاع به انسان بدهد ، از يك برگ درخت دفتری از معرفت بسازد ، ديگر اينكه چون قوانين خاص هر موجود را به بشر میشناساند ، راه تصرف و تسلط بشر بر آن موجود را به او مینماياند و از اين راه ، صنعت و تكنيك را به وجود میآورد
اما علم به موازات اينكه دقيق و مشخص و جزئی است و درباره هر امر جزئی قادر است هزاران مساله بياموزاند ، دايرهاش محدود است محدود است به چه ؟ به آزمون . تا آن حد پيش میرود كه عملا بتواند آن را تحت آزمايش درآورد . اما مگر میتوان همه هستی را و همه جنبه های هستی را در بند آزمون درآورد ؟ ! علم مثلا در تعقيب علتها و سببها و يا در تعقيب معلولها و اثرها عملا تا حد معينی پيش میرود و بعد به " نمیدانم " میرسد . علم مانند نورافكن قوی در يك ظلمت يلدايی است كه محدوده ای معين را روشن میكند بدون اينكه از ماورای مرز روشنايی خبری بدهد . آيا اينكه جهان آغازی و فرجامی دارد يا از هر دو طرف بینهايت است قابل آزمايش است ، يا عالم وقتی كه به اين نقطه میرسد ، آگاهانه يا ناآگاهانه ، بر شهپر فلسفه مینشيند و اظهار نظر میكند ؟ از نظر علم ، جهان كهنه كتابی است كه اول و آخر آن افتاده است ، نه اولش معلوم است نه آخرش . اين است كه جهان بينی علمی ، جزء شناسی است نه كل شناسی شناسی . علم ، ما را به وضع برخی اجزای جهان آشنا میكند نه به شكل و قيافه و شخصيت كل جهان . جهان بينی علمی علما مانند فيل شناسی مردمی است كه در تاريكی ، فيل را لمس میكردند ، آن كه گوش فيل را لمس كرده بود فيل را به شكل بادبزن و آن كه پای فيل را لمس كرده بود آن را به شكل ستون و آن كه پشتش را لمس كرده بود آن را به شكل تخت میپنداشت
نارسايی ديگر جهان بينی علمی از نظر تكيه گاه بودن برای يك ايدئولوژی اين است كه علم از جنبه نظری ، يعنی از جنبه ارائه واقعيت آنچنانكه هست و از نظر جلب ايمان به چگونگی واقعيت هستی ، متزلزل و ناپايدار است . چهره جهان از يك ديدگاه علمی روز به روز تغيير میكند ، زيرا علم بر فرضيه و آزمون مبتنی است نه بر اصول بديهی اولی عقلی فرضيه و آزمون ارزش موقت دارد ، به همين جهت جهان بينی علمی يك جهان بينی متزلزل و بیثبات است و نمیتواند پايگاه ايمان واقع شود . ايمان پايگاه و تكيه گاهی محكم تر و تزلزل ناپذيرتر ، بلكه تكيه گاهی كه رنگ جاودانگی داشته باشد میطلبد
جهان بينی علمی ، به حكم محدوديتی كه ابزار علم ( فرضيه و آزمون ) برای علم جبرا به وجود آورده است ، از پاسخگويی به يك سلسله مسائل اساسی جهان شناسی كه خواه ناخواه برای ايدئولوژی پاسخگويی قطعی به آنها لازم است ، قاصر است ، از قبيل : جهان از كجا آمده است ؟ به كجا میرود ؟ ما در چه نقطه و موضع از مجموع هستی هستيم ؟ آيا جهان از نظر زمانی ، اول و آخر دارد يا ندارد ؟ از نظر مكانی چطور ؟ آيا هستی در مجموع خود صحيح است يا غلط ؟ حق است يا پوچ ؟ زشت است يا زيبا ؟ آيا بر جهان سنتهای ضروری و لايتغير حاكم است يا هيچ سنت غير قابل تغييری وجود ندارد ؟ آيا هستی در مجموع خود يك واحد زنده و با شعور است يا مرده و بیشعور ، و وجود انسان يك استثناء و تصادف است ؟ آيا موجود ، معدوم میشود ؟ آيا معدوم ، موجود میشود ؟ آيا اعاده معدوم ممكن است يا محال ؟ آيا جهان و تاريخ عينا مو به مو - هر چند پس از ميلياردها سال - قابل تكرار است ( نظريه دور و كور ) ؟ آيا به راستی وحدت حاكم است يا كثرت ؟ آيا جهان تقسيم میشود به مادی و غير مادی ، و جهان مادی بخشی كوچك از مجموع جهان است ؟ آيا جهان ، هدايت شده و بيناست يا كور و نابينا ؟ آيا جهان با انسان در حال داد و ستد است ؟ آيا جهان در برابر نيكی و بدی انسان عكس العملی نيك و بد دارد ؟ آيا پس از اين حيات فانی يك حيات باقی وجود دارد ؟ و امثال اين پرسشها
علم در پاسخ همه اين پرسشها به " نمیدانم " میرسد ، زيرا نمیتوان اينها را آزمود . علم به مسائل محدود و جزئی پاسخ میدهد ، اما از تصوير كلی جهان ناتوان است . با يك تمثيل مطالب راتوضيح میدهيم : ممكن است فردی درباره تهران اطلاعات منطقهای و محلی داشته باشد ، مثلا جنوب تهران يا قسمتی از آن را دقيقا و مشخص بشناسد به طوريكه بتواند از حافظه خود خيابانها و كوچه ها و حتی خانههای آن منطقه را رسم كند ، ديگری منطقه ديگر را ، سومی و چهارمی و پنجمی مناطق ديگر را به همين ترتيب بشناسند بطوريكه اگر اطلاعات همه آنها را جمع آوری نماييم نسبت به جزء جزء تهران اطلاع كافی به دست میآوريم . ولی آيا اگر تهران را اين گونه شناختيم ، تهران را از هر جهت شناخته ايم ؟ آيا میتوانيم به اين وسيله يك تصوير كلی از تهران به دست آوريم كه مثلا آيا تهران در مجموع خود چه شكلی دارد ؟ آيا به شكل دايره است ، مربع است ، به شكل برگ درخت است ؟ برگ كدام درخت ؟ منطقهها با يكديگر چه روابطی دارند ؟ خطوط اتوبوسرانی كه چند منطقه را به يكديگر متصل میكند چه خطوطی است ؟ آيا تهران در مجموع خود شهری زشت است يا زيبا ؟ البته خير . اگر بخواهيم اطلاعاتی در اين زمينه پيدا كنيم ، اگر مثلا بخواهيم بفهميم شكل تهران چه شكلی است ، آيا زشت است يا زيبا ، سوار هواپيما میشويم و از بالا با يك ديد كلی همه شهر را میبينيم
اين است كه علم از پاسخ به اساسیترين مسائلی كه برای جهان بينی لازم است ، يعنی برداشتهای كلی درباره مجموع و اندام جهان ، ناتوان است
از همه اينها گذشته ، ارزش جهان بينی علمی ، ارزش عملی و فنی است نه نظری آنچه میتواند . تكيه گاه يك ايدئولوژی قرار گيرد ارزش نظری است نه عملی . ارزش نظری علم در اين است كه واقعيت جهان همان گونه باشد كه علم در آيينه خود ارائه میدهد . ارزش عملی و فنی آن اين است كه علم خواه آنكه واقعيت نما باشد و يا نباشد ، در عمل به انسان توانايی ببخشد و مثمر ثمر بوده باشد . صنعت و تكنيك امروز نمايشگر ارزش عملی و فنی علم است
از شگفتيهای علم در جهان امروز اين است كه به موازات اينكه بر ارزش فنی و عملیاش افزوده شده ، از ارزش نظری آن كاسته شده است . آنان كه دستی از دور بر آتش دارند گمان میبرند كه پيشرفت علم از جهت روشنگری ضمير بشر و ايجاد ايمان و اطمينان نسبت به - واقعيت كه همان گونه است - كه علم ارائه میدهد به موازات پيشرفتهای عملیای است كه انكار ناپذير است ، در صورتی كه امر كاملا برعكس است ( 1 )
از آنچه گفتيم روشن شد كه ايدئولوژی نيازمند به نوعی جهان بينی است كه اولا به مسائل اساسی جهان شناسی - كه به كل جهان مربوط میشود نه به جزء خاص - پاسخ دهد ، ثانيا يك شناسايی پايدار و قابل اعتماد و جاودانه بدهد نه يك شناسايی موقت و زودگذر ، ثالثا آنچه ارائه میدهد ارزش نظری و واقعيت نمايانه داشته باشد نه صرفا عملی و فنی ، و روشن شد كه جهان بينی علمی با همه مزايايی كه از جهاتی ديگر دارد فاقد نيازهای سه گانه بالاست
پاورقی :
. 1 طالبان را به كتاب " جهان بينی علمی " اثر " برتراند راسل "
فصل مربوط به " محدوديتهای روش علمی " كه عنوان محترمانه ای است برای
نفی ارزش نظری علم ، ارجاع میدهيم
جهان بينی فلسفی
هر چند جهان بينی فلسفی دقت و مشخص بودن جهان بينی علمی را ندارد ، در عوض از آن نظر كه متكی به يك سلسله " اصول " است و آن اصول اولا بديهی و برای ذهن غيرقابل انكارند و با روش برهان و استدلال پيش میروند ، و ثانيا عام و دربرگيرندهاند ( در اصطلاح فلسفی از احكام موجود بما هو موجودند ) طبعا از نوعی جزم برخوردار است و آن تزلزل و بیثباتی كه در جهان بينی علمی ديده میشود ، در جهان بينی فلسفی نيست ، و هم محدوديت جهان بينی علمی را نداردجهان بينی فلسفی پاسخگو به همان مسائلی است كه تكيه گاههای ايدئولوژيها هستند . تفكر فلسفی ، چهره و قيافه جهان را در كل خود مشخص میكند
جهان بينی علمی و جهان بينی فلسفی ، هر دو مقدمه عملاند ، ولی به دو صورت مختلف . جهان بينی علمی به اين صورت مقدمه عمل است كه به انسان قدرت و توانايی " تغيير " و " تصرف " در طبيعت میدهد و او را بر طبيعت تسلط میبخشد كه طبيعت را در جهت ميل و آرزوی خود استخدام نمايد ، اما جهان بينی فلسفی به اين صورت مقدمه عمل و مؤثر در عمل است كه جهت عمل و راه انتخاب زندگی انسان را مشخص میكند . جهان بينی فلسفی در طرز برخورد و عكس العمل انسان در برابر جهان مؤثر است ، موضع انسان را درباره جهان معين میكند ، نگرش او را به هستی و جهان شكل خاص میدهد ، به انسان ايده میدهد يا ايده او را از او میگيرد ، به حيات او معنی میدهد يا او را به پوچی و هيچی میكشاند . اين است كه میگوييم علم قادر نيست به انسان نوعی جهان بينی بدهد كه پايه و مبنای يك ايدئولوژی قرار گيرد ، ولی فلسفه میتواند
جهان بينی مذهبی
اگر هر گونه اظهار نظر كلی درباره هستی و جهان را جهان بينی فلسفی بدانيم - قطع نظر از اينكه مبدا آن جهان بينی چيست ، قياس و برهان و استدلال است يا تلقی وحی - از جهان غيب بايد جهان بينی مذهبی را يك نوع از جهان بينی فلسفی بدانيم . جهان بينی مذهبی و جهان بينی فلسفی وحدت قلمرو دارند ، برخلاف جهان بينی علمیولی اگر نظر به مبدا معرفت و شناسايی داشته باشيم ، مسلما جهان شناسی مذهبی با جهان شناسی فلسفی دو نوع است
در برخی مذاهب مانند اسلام جهان شناسی مذهبی در متن مذهب ، رنگ فلسفی يعنی رنگ استدلالی به خود گرفته است ، بر مسائلی كه عرضه شده است با تكيه بر عقل ، استدلال و اقامه برهان شده است ، از اين رو جهان بينی اسلامی در عين حال يك جهان بينی عقلانی و فلسفی است
از مزايای جهان بينی مذهبی - علاوه بر دو مزيت جهان بينی فلسفی : ثبات و جاودانگی ، و ديگر عموم و شمول - كه جهان بينی علمی و جهان بينی فلسفی محض فاقد آن است ، قداست بخشيدن به اصول جهان بينی است
و با توجه به اينكه يك ايدئولوژی ، ايمان میطلبد و جذب شدن ايمان به يك مكتب ، علاوه بر اعتقاد به جاودانگی و تغيير ناپذيری اصول - كه مخصوصا جهان بينی علمی فاقد آن است - مستلزم حرمتی است كه در حد قداست ، روشن میشود كه يك جهان بينی آنگاه تكيه گاه يك ايدئولوژی و پايه ايمان قرار میگيرد كه رنگ و صبغه مذهبی داشته باشد
از مجموع بيانات گذشته نتيجه میشود كه يك جهان بينی آنگاه میتواند تكيه گاه يك ايدوئولوژی قرار گيرد كه استحكام و وسعت تفكر فلسفی و قدس و حرمت اصول مذهبی را داشته باشد
معيار خوبی جهان بينی
جهان بينی خوب و عالی آن است كه : اولا قابل اثبات و استدلال باشد ، به عبارت ديگر ، از ناحيه عقل و منطق حمايت شود . ثانيا به حيات و زندگی معنی بدهد ، انديشه لغو و بيهوده بودن زندگی را و اينكه همه راهها به پوچی و هيچی منتهی میشود ، از ذهنها خارج سازدثالثا آرمان ساز و شوق انگيز و آرزوخيز باشد
رابعا قدرت تقدس بخشيدن به هدفهای انسانی و اجتماعی داشته باشد
خامسا تعهدآور و مسؤوليت ساز باشد
منطقی بودن يك جهان بينی زمينه پذيرش عقلی آن را فراهم میسازد و آن را در انديشهها قابل قبول میكند ، ابهامها و تاريكيهايی را كه در عمل مانع بزرگی است برطرف میسازد
آرمان ساز بودن جهان بينی يك مكتب ، جاذبه و قدرت كشش به آن میدهد و به آن حرارت و نيرو میبخشد
تقدس بخشيدن يك جهان بينی به هدفهای مكتب ، سبب میگردد كه افراد به سهولت در راه هدفهای مكتب فداكاری و از خود گذشتگی به خرج دهند . تا يك مكتب نتواند به هدفهای خود تقدس بخشد و در افراد حس پرستش و فداكاری و گذشت نسبت به هدفهای مكتب به وجود نياورد ، آن مكتب ضمانت اجرايی ندارد
تعهدآوری و مسؤوليت سازی يك جهان بينی ، فرد را در عمق وجدان و ضمير متعهد میكند و مسؤول خويش و جامعه قرار میدهد
جهان بينی توحيدی
همه آن خصايص و خصلتها كه لازمه يك جهان بينی خوب است ، در جهان بينی توحيدی جمع است . تنها جهان بينی توحيدی است كه میتواند همه آن خصايص را داشته باشدجهان بينی توحيدی يعنی درك اينكه جهان از يك مشيت حكيمانه پديد آمده است و نظام هستی بر اساس خير و جود و رحمت و رسانيدن موجودات به كمالات شايسته آنها استوار است . جهان بينی توحيدی ، يعنی جهان " يك قطبی " و " تك محوری " است . جهان بينی توحيدی يعنی جهان ماهيت " از اويی " ( « انا لله ») و " به سوی اويی " ( « انا اليه راجعون ») ( 1 ) دارد ، موجودات جهان با نظامی هماهنگ به يك " سو " و به طرف يك مركز ، تكامل میيابند ، آفرينش هيچ موجودی عبث و بيهوده و بدون هدف نيست ، جهان با يك سلسله نظامات قطعی كه " سنن الهيه " ناميده میشود اداره میشود ، انسان در ميان موجودات از شرافت و كرامت مخصوص برخوردار است و وظيفه و رسالتی خاص دارد ، مسؤول تكميل و تربيت خود و اصلاح جامعه خويش است ، جهان مدرسه انسان است و خداوند به هر انسانی بر طبق نيت و كوشش صحيح و درستش پاداش میدهد
پاورقی : . 1 بقره / 156
جهان بينی توحيدی با نيروی منطق و علم و استدلال حمايت میشود . در هر ذره از ذرات جهان دلايلی بر وجود خدای حكيم عليم هست و هر برگ درختی دفتری در معرفت پروردگار استجهان بينی توحيدی به حيات و زندگی معنی و روح و هدف میدهد ، زيرا انسان را در مسيری از كمال قرار میدهد كه در هيچ حد معينی متوقف نمیشود و هميشه رو به پيش است
جهان بينی توحيدی كشش و جاذبه دارد ، به انسان نشاط و دلگرمی میبخشد ، هدفهايی متعالی و مقدس عرضه میدارد و افرادی فداكار میسازد
جهان بينی توحيدی تنها جهان بينیای است كه در آن تعهد و مسؤوليت افراد در برابر يكديگر مفهوم و معنی پيدا میكند ، همچنانكه تنها جهان بينیای است كه آدمی را از سقوط در دره هولناك پوچیگرايی و هيچی ستايی نجات میدهد
جهان بينی اسلامی
جهان بينی اسلامی ، جهان بينی توحيدی است . توحيد در اسلام به خالص ترين شكل و پاك ترين طرز بيان شده است . از نظر اسلام خداوند مثل و مانند ندارد : " « ليس كمثله شیء »" ( 1 ) . خدا شبيه چيزی نيست و هيچ چيزی را نتوان به خداوند تشبيه كرد خداوند بینياز مطلق است ، همه به او نيازمندند و او از همه بینياز است : " « انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحميد »" ( 2 ) . خدا به همه چيز آگاه است و بر همه چيز تواناست : " « انه بكل شیء عليم " ( 3 )" « انه علی كل شیء قدير »" ( 4 ) . او در همه جا هست و هيچ جا از او خالی نيست . بالای آسمان و قعر زمين با او يك نسبت دارد . به هر طرف كه بايستيم رو به او ايستاده ايم : " « اينما تولوا فثم وجه الله " ( 5 ) . او از مكنونات قلب و از خاطرات ذهن و نيتها و قصدهای همه آگاه است : " « و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه »" ( 6 ) . از رگ گردن انسان به انسان نزديكتر است : " « نحن اقرب اليه من حبل الوريد »" ( 7 ) . او مجمع كمالات است و از هر نقصی منزه و مبراست : " « و لله الاسماء الحسنی »" ( 8 ) . او جسم نيست و به چشم ديده نمیشود : " « لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار » " ( 9 )
پاورقی : . 1 شوری / 11 . 2 فاطر / 15 . 3 شوری / 12 . 4 حج / 6 و . 5 بقره / 115 6و. 7 ق / 16 . 8 اعراف / 180 . 9 انعام / 103
از نظر جهان بينی توحيدی اسلامی ، جهان يك آفريده است و با عنايت و مشيت الهی نگهداری میشود . اگر لحظه ای عنايت الهی از جهان گرفته بشود نيست و نابود میگردد . جهان به باطل و بازی و عبث آفريده نشده است ، هدفهای حكيمانه در خلقت جهان و انسان در كار است ، هيچ چيزی نابجا و خالی از حكمت و فايده آفريده نشده است . نظام موجود ، نظام احسن و اكمل است . جهان به عدل و به حق برپاست . نظام عالم براساس اسباب و مسببات برقرار شده است و هر نتيجه ای را از مقدمه و سبب مخصوص خودش بايد جستجو كرد . از هر نتيجه و سبب ، تنها نتيجه و مسبب مخصوص خود آن را بايد انتظار داشت . قضا و قدر الهی ، وجود هر موجودی را تنها از مجرای علت خاص خودش به وجود میآورد . قضا و تقدير الهی يك شیء ، عين قضا و تقدير سلسله علل اوست ( 1 )اراده و مشيت الهی به صورت " سنت " ، يعنی به صورت قانون و اصل كلی ، در جهان جريان دارد . سنتهای الهی تغيير نمیكند و آنچه تغيير میكند براساس سنتهای الهی است . خوبی و بدی دنيا برای انسان بستگی دارد به نوع رفتار انسان در جهان و طرز برخورد و عمل . او نيكی و بدی كارها گذشته از آنكه در جهان ديگر به صورت پاداش يا كيفر به انسان باز میگردد ، در همين جهان نيز خالی از عكس العمل نيست . تدريج و تكامل ، قانون الهی و سنت الهی است . جهان گاهواره تكامل انسان است
پاورقی :
. 1 رجوع شود به كتاب انسان و سرنوشت از همين نويسنده
جهان بينی واقعگرا
اسلام دين حقيقت گرا و واقع گرا است . لغت " اسلام " به معنی تسليم است و نشان دهنده اين حقيقت است كه اولين شرط مسلمان بودن ، تسليم واقعيتها و حقيقتها بودن است . هر نوع عناد ، لجاج ، تعصب ، تقليدهای كوركورانه ، جانبداريها ، خودخواهيها از آن نظر كه برخلاف روح حقيقت خواهی و واقع گرايی است ، از نظر اسلام محكوم و مطرود است . از نظر اسلام اگر انسانی حقيقت جو ، بینظر و كوشا در راه وصول به حق باشد ، فرضا به حقيقت نرسد ، معذور است ، و اگر كسی در روح خود عناد و لجاج داشته باشد ، فرضا حقيقت را به دليل تقليد و يا وراثت و امثال اينها پذيرفته باشد ، ارزشی ندارد . مسلمان واقعی ، چه مرد و چه زن ، به حكم روح حقيقت جويی خود حكمت و حقيقت را هر كجا و نزد هر كس يافت اقتباس میكند و فرا میگيرد ، در راه كشف و تحصيل علم ، تعصب به خرج نمیدهد ، فرضا در دورترين نقاط جهان آن را بيابد به سويش میشتابد . مسلمان واقعی حقيقت جويی را نه به زمان معينی از عمر خويشتن محدود میكند و نه به منطقه ای خاص منحصر میكند و نه آن را در انحصار اشخاص معين میداند ، زيرا پيشوای بزرگ اسلام فرموده است جويای دانش بودن فريضه هر مسلمانی است ( اعم از مرد يا زن ) ، و هم فرموده : " حكمت را هر كجا و در دست هر كس ديديد ، فراگيريد و لو در دست يك مشرك " ( 1 ) . و هم فرموده است : " دانش را بجوئيد ، و لو لازم باشد تا چين سفر كنيد " ( 2 ) . و نيز منسوب به او است : " از گهواره تا گور دانش بجوييد " ( 3 )پندارهای سطحی و يكجانبه در مسائل و همچنين تقليدهای كوركورانه از پدران و مادران و تسليم سنتهای موروثی شدن ، از همين نظر كه بر ضد روح تسليم و حقيقت خواهی اسلامی است و موجب خطا و انحراف و دوری از حقيقت میشود ، محكوم است
خدا واقعيت مطلق و مبدا هستی
انسان موجودی واقعيت گراست . نوزاد انسان از ساعت اول زندگی كه در جستجوی پستان مادر است ، پستان مادر را به عنوان يك واقعيت جستجو میكند . تدريجا كه جسم و ذهن كودك رشد میكند به آنجا میرسد كه ميان خود و اشياء تفكيك میكند ، اشياء را به عنوان اموری بيرون از خود و جدا از خود مینگرد .
پاورقی :
. 1 " خذو الحكمة و لو من المشرك » . . . " و " الحكمة ضالة
المؤمن فليطلبها و لو فی يد اهل الشرك » " ( تحف العقول : ص 198 ،
اميرالمؤمنين )
. 2 اطلبوا العلم و لو بالصين »
. 3 اطلبوا العلم من المهد الی اللحد »
واقعيتهای كه انسان از راه حواس خود درك میكند كه مجموع آنها را جهان میناميم ، اموری هستند كه خصوصيات ذيل از آنها جداناشدنی است
1 محدويت :
موجودات محسوس و مشهود ما ، از كوچكترين " ذره " تا بزرگترين " ستاره " ، محدودند ، يعنی به يك قطعه مكان خاص و به يك فاصله زمان خاص ، اختصاص دارند ، در خارج آن قطعه از مكان يا آن امتداد از زمان ، وجود ندارندبعضی از موجودات ، مكان بزرگتر و يا زمان طولانیتری را اشغال میكنند و بعضی مكان كوچكتر و زمان كوتاهتری را ، اما بالاخره همه محدودند به بخشی از مكان و به قدری از زمان
2 تغيير :
موجودات جهان همه متغير و متحول و ناپايدارند . هيچ موجودی در جهان محسوس به يك حال باقی نمیماند ، يا در حال رشد و تكامل است و يا در حال فرسودگی و انحطاط . يك موجود مادی محسوس ، در تمام دوره هستی خود يك دوره مبادله مستمر را در متن واقعيت خود طی میكند ، يا میگيرد و يا میدهد ، و يا همه میگيرد و هم میدهد ، يعنی يا چيزی از واقعيت اشياء ديگر را میگيرد و جزء واقعيت خود میسازد و يا چيزی از واقعيت خود را تحويل بيرون میدهد و يا هر دو كار را انجام میدهد ، و به هر حال هيچ موجود مادی ثابت و يكنواخت باقی نمیماند . اين خاصيت نيز شامل عموم موجودات اين جهان میباشد3 وابستگی :
از جمله ويژگيهای اين موجودات وابستگی است . به هر موجودی كه مینگريم آن را ( ( وابسته " و " مشروط " میيابيم ، يعنی وجودش وابسته و مشروط به وجود يك يا چند چيز ديگر است ، بطوريكه اگر آن موجودات ديگر نباشند ، اين موجود هم نخواهد بود . هرگاه در متن واقعيت اين موجودات دقت كنيم ، آنها را توام با " اگر " و يا " اگرها " ی زيادی میبينيم . در ميان محسوسات ، موجودی نمیيابيم كه بلاشرط و به طور مطلق ( رها از قيد موجودات ديگر كه بود و نبود ساير موجودات برايش يكسان باشد ) بتواند موجود باشد . همه وجودهايی " مشروط " میباشند ، يعنی هر كدام بر تقدير وجود يك شیء ديگر موجود میباشند و آن ديگری نيز به نوبه خود بر تقدير وجود يك موجود ديگر و همين طور . .4 نيازمندی :
موجودات محسوس و مشهود ما به دليل وابستگی و مشروط بودن نيازمندندنيازمند به چه ؟ به همه شرايط بيشماری كه به آن شرايط وابسته هستند و همچنين هر يك از آن شرايط نيز به نوبه خود نيازمند به يك سلسله شرايط ديگر میباشد . در همه موجودات محسوس موجودی نتوان يافت كه " به خود " باشد ، يعنی از غير خود بینياز باشد و با فرض نيست شدن غير خود ، بتواند موجود بماند . اين است كه فقر ، احتياج و نيازمندی سراسر اين موجودات را فرا گرفته است
5 نسبيت :
موجودات محسوس و مشهود ، چه از نظر اصل هستی و چه از نظر كمالات هستی ، موجوداتی نسبی میباشند ، يعنی اگر فیالمثل آنها را به بزرگی و عظمت يا به توانايی و قدرت و يا به جمال و زيبايی و يا به سابقه و قدمت و حتی به هستی و " بود " توصيف كنيم ، از جنبه مقايسه با اشياء ديگر استمثلا اگر میگوييم خورشيد بزرگ است ، يعنی نسبت به ما و زمين ما و ستارگانی كه جزء منظومه خورشيدی ما هستند ، بزرگ است . اما همين خورشيد نسبت به برخی ستارگان كوچك است و اگر میگوييم قدرت فلان كشتی يا فلان حيوان زياد است ، يعنی با مقايسه با قدرت انسان يا ضعيفتر از انسان . همچنين جمال و زيبايی و علم و دانايی ، حتی هستی و بود يك چيز ، نسبت به هستی و بود ديگر ، " نمود " است . هر هستی و هر كمال و هر دانايی و هر جمال و هر قدرت و عظمت و هر جلالی را كه در نظر بگيريم نسبت به پايين تر از خود است ، اما بالاتر از آن هم میتوان فرض كرد و نسبت به آن بالاتر ، همه اين صفات تبديل به ضد خود میشود ، يعنی نسبت به بالاتر بود ، نمود و كمال ، نقص و دانايی ، جهل و جمال ، زشتی و عظمت و جلال ، حقارت میشود
نيروی عقل و انديشه انسان كه برخلاف حواس ، تنها به ظواهر قناعت نمیكند و شعاع خويش را تا درون سراپره هستی نفوذ میدهد ، حكم میكند كه هستی نمیتواند منحصر و محدود به اين امور محدود و متغير و نسبی و مشروط و نيازمند بوده باشد
اين سراپرده هستی كه در مقابل خويش میبينيم در مجموع به خود ايستاده است و تكيه به خويشتن دارد . ناچار حقيقت نامحدود و پايدار و مطلق و غير مشروط و بینياز كه تكيه گاه همه هستيها میباشد و در همه ظروف و همه زمانها حضور دارد ، موجود است وگرنه سراپرده هستی نمیتوانست روی پای خود بايستد ، يعنی اساسا سراپرده هستی در كار نبود ، عدم و نيستی محض در كار بود
قرآن كريم خداوند را با صفاتی از قبيل " قيوم " ، " غنی " ، " صمد " ياد میكند و به اين وسيله يادآوری میكند كه سراپرده هستی نيازمند به حقيقتی است كه " قائم " به آن حقيقت باشد . آن حقيقت ، تكيه گاه و نگهدارنده همه چيزهای محدود نسبی و مشروط است . او بینياز است ، زيرا همه چيز ديگر نيازمند است . او " پر " و كامل ( صمد ) است ، زيرا همه چيز ديگر غير از او از درون خالی است و نيازمند به حقيقتی است كه درون او را از هستی " پر " كند
قرآن كريم موجودات محسوس و مشهود را " آيات " ( نشانه ها ) مینامد ، يعنی هر موجودی به نوبه خود نشانهای از هستی نامحدود و از علم ، قدرت ، حيات و مشيت الهی میباشد . از نظر قرآن مجيد سراسر طبيعت مانند كتابی است كه از طرف مؤلفی دانا و حكيم تاليف شده است و هر سطر بلكه هر كلمه اش نشانهای از دانايی و حكمت بیمنتهای مؤلف خود دارد . از نظر قرآن هر اندازه بشر با نيروی علم ، به شناخت اشياء نائل گردد ، بيش از پيش به آثار قدرت و حكمت و عنايت و رحمت الهی واقف میگردد
هر علمی از علوم طبيعت در عين اينكه از يك نظر طبيعت شناسی است ، از ديده ای ديگر و با نظری عميق تر ، خداشناسی است
برای آنكه با منطق قرآن درباره طبيعت شناسی به منظور خداشناسی آشنا شويم ، به عنوان نمونه يك آيه از آيات بسيار قرآن را در اين زمينه ذكر میكنيم : « ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التی تجری فی البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لايات لقوم يعقلون »( 1 )
همانا در آفرينش آسمانها و زمين ، آمد و شد ( گردش ) شب و روز ، كشتيهايی كه به سود بشر دريا را طی میكنند ، آبی كه خدا از بالا فرود میآورد و بدين وسيله زمين مرده را از نو جان میدهد و انواع جاندارها را در روی زمين میپراكند ، چرخش بادها و ابر كه ميان زمين و آسمان به كار گماشته شده است ، نشانه هايی بر وجود خداوند برای مردمی كه تعقل و تفكر میكنند وجود دارد
پاورقی : . 1 بقره / . 164
در اين آيه كريمه به جهان شناسی به طور عموم ، به صنعت كشتيرانی ، به جهانگردی و منافع اقتصادی آن ، به علم كائنات جو ، به منشا و ريشه باد و باران و حركت ابرها و به زيست شناسی و شناخت جانداران دعوت میكند و تدبر در فلسفههای اين علوم را موجب خداشناسی میداندصفات خدا
قرآن كريم میگويد خداوند به همه صفات كمال متصف است : " « له الاسماء الحسنی »" ( 1 ) نيكوترين نامها و بالاترين اوصاف از آن اوست ، " « و له المثل الا علی فی السموات و الارض »" ( 2 ) صفات والا در سراسر هستی خاص اوست ، از اين رو خداوند حی است ، قادر است ، عليم است ، مريد است ، رحيم است ، هادی است ، خالق است ، حكيم است ، غفور است ، عادل است و بالاخره هيچ صفت كمالی نيست كه در او نباشد از طرف ديگر جسم نيست ، مركب نيست ، ميرنده نيست ، عاجز نيست ، مجبور نيست ، ظالم نيستپاورقی : . 1 حشر / 24 و . 2 روم / 27
دسته اول كه صفات كمالی است و خداوند به آنها متصف است " صفات ثبوتيه " ناميده میشود و دسته دوم كه از نقص و كاستی ناشی میشود و خداوند از اتصاف به آنها منزه است " صفات سلبيه " ناميده میشودما خدا را ، هم " ثنا " میگوييم و هم " تسبيح " میكنيم . آنگاه كه او را ثنا میگوييم ، اسماء حسنی و صفات كماليه او را ياد میكنيم و آنگاه كه او را تسبيح میگوييم ، او را از آنچه لايق او نيست منزه و مبرا میشماريم و در هر دو صورت ، معرفت او را برای خودمان تثبيت میكنيم و به اين وسيله خود را بالا میبريم
يگانگی خدا
خداوند متعال مثل و مانند و شريك ندارد . اساسا محال است كه خداوند مثل و مانند داشته باشد و در نتيجه به جای يك خدا ، دو خدا يا بيشتر داشته باشيم ، زيرا دو تا و سه تا و يا بيشتر بودن ، از خواص مخصوص موجودات محدود نسبی است ، درباره موجود نامحدود و مطلق ، تعدد و كثرت معنی ندارد . مثلا ما میتوانيم يك فرزند داشته باشيم و هم میتوانيم دو فرزند يا بيشتر داشته باشيم ، میتوانيم يك دوست داشته باشيم و هم میتوانيم دو دوست و يا بيشتر داشته باشيم . زيرا فرزند و يا دوست ، هر كدام يك موجود محدود است و موجود محدود میتواند در مرتبه خود مثل و مانندی داشته باشد و در نتيجه تعدد و كثرت بپذيرد ، اما موجود نامحدود ، تعددپذير نيست . مثال ذيل هر چند از يك نظر كافی نيست ولی برای توضيح مطلب مفيد استدرباره ابعاد جهان مادی و محسوس ، يعنی جهان اجسام كه مشهود و ملموس ماست ، دانشمندان دو گونه نظر دادهاند : برخی مدعی هستند كه ابعاد جهان محدود است ، يعنی اين جهان محسوس به جايی میرسد كه در آنجا ديگر تمام میشود ، ولی برخی ديگر مدعی هستند كه ابعاد جهان مادی ، نامحدود است و از هيچ طرف پايان نمیپذيرد ، جهان ماده ، اول و آخر و وسط ندارد . اگر ما جهان ماده و جسم را محدود بدانيم يك پرسش برای ما مطرح میشود و آن اينكه : آيا جهان مادی جسمانی يك است يا بيشتر ؟ ولی اگر جهان نامحدود باشد ، ديگر فرض جهان جسمانی ديگر غير اين جهان نامعقول است ، هر چه را كه جهان ديگر فرض كنيم عين اين جهان يا جزئی از اين جهان است
اين مثال مربوط است به جهان اجسام و وجودهای جسمانی كه محدود و مشروط و مخلوق آفريده شدهاند و هيچ كدام واقعيتشان ، واقعيت مطلق و مستقل و قائم بالذات نيست . جهان مادی در عين اينكه از نظر ابعاد نامحدود است ، از نظر واقعيت محدود است و چون بنا به فرض از نظر ابعاد نامحدود است ، دوم برايش فرض نمیشود
خداوند متعال وجود نامحدود و واقعيت مطلق است و بر همه اشياء احاطه دارد و هيچ مكان و زمانی از او خالی نيست و از رگ گردن ما به ما نزديكتر است ، پس محال است كه مثل و مانندی داشته باشد ، بلكه مثل و مانند برايش فرض هم نمیشود
بعلاوه ما آثار عنايت و تدبير و حكمت او را در همه موجودات میبينيم و در سراسر جهان ، يك اراده واحد و مشيت واحد و نظم واحد مشاهده میكنيم و اين خود نشان میدهد كه جهان ما يك كانونی است نه دو كانونی و چند كانونی
گذشته از اينها اگر دو خدا و يا بيشتر میبود ، الزاما دو اراده و دو مشيت و يا بيشتر دخالت داشت و همه آن مشيتها به نسبت واحد در كارها مؤثر میبود و هر موجودی كه میبايست موجود شود ، بايد در آن واحد دو موجود باشد تا بتواند به دو كانون منتسب باشد و باز هر يك از آن دو موجود نيز به نوبه خود دو موجود باشند و در نتيجه هيچ موجودی پديد نيايد و جهان نيست و نابود باشد . اين است كه قرآن كريم میگويد : « لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا »( 1 )
اگر خدايان متعدد غير از ذات احديت وجود میداشت آسمان و زمين تباه شده بودند
عبادت و پرستش
شناخت خدای يگانه به عنوان كاملترين ذات با كاملترين صفات ، منزه از هرگونه نقص و كاستی ، و شناخت رابطه او با جهان كه آفرينندگی و نگهداری و فياضيت ، عطوفت و رحمانيت است ، عكس العملی در ما ايجاد میكند كه از آن به " پرستش " تعبير میشودپرستش نوعی رابطه خاضعانه و ستايشگرانه و سپاسگزارانه است كه انسان با خدای خود برقرار میكند . اين نوع رابطه را انسان تنها با خدای خود میتواند برقرار كند و تنها در مورد خداوند صادق است ، در مورد غير خدا نه صادق است نه جايز .
پاورقی : . 1 انبياء / 22
شناخت خداوند به عنوان يگانه مبدا هستی و يگانه صاحب و خداوندگار همه چيز ، ايجاب میكند كه هيچ مخلوقی را در مقام پرستش شريك او نسازيم . قرآن كريم تاكيد و اصرار زياد دارد بر اينكه عبادت و پرستش بايد مخصوص خدا باشد ، هيچ گناهی مانند شرك به خدا نيستاكنون ببينيم پرستش يا عبادت كه مخصوص خداست و انسان نبايد اين رابطه را جز با خداوند با هيچ موجود ديگر برقرار كند ، چيست و چگونه رابطهای است
تعريف پرستش
برای اينكه مفهوم و معنی پرستش روشن شود و تعريف صحيحی بتوانيم از آن به دست دهيم لازم است دو مقدمه ذكر كنيم : . 1 پرستش يا قولی است يا عملی . پرستش قولی عبارت است از يك سلسله جملهها و اذكار كه به زبان میگوييم ، مانند قرائت حمد و سوره و اذكاری كه در ركوع و سجود و تشهد نماز میگوييم و ذكر لبيك كه در حج میگوييم . پرستش عملی مانند قيام و ركوع و سجود در نماز يا وقوف عرفات و مشعر و طواف در حج . غالبا عبادتها ، هم مشتمل است بر جزء قولی و هم بر جزء عملی ، مانند نماز و حج ، كه هم بر جزء قولی مشتمل اند و هم بر جزء عملی. 2 اعمال انسان بر دو نوع است : بعضی از اعمال خالی از منظور خاص است و به عنوان علامت يك چيز ديگر صورت نمیگيرد ، بلكه صرفا به خاطر اثر طبيعی و تكوينی خودش صورت میگيرد . مثلا يك كشاورز از آن جهت يك سلسله كارهای مربوط به كشاورزی را انجام میدهد كه اثر طبيعی آن كارها را بگيرد . كشاورز كارهای كشاورزی را به عنوان سمبل و علامت و به عنوان ابراز يك سلسله مقصودها و احساسها انجام نمیدهد
همچنين يك خياط در كارهای خياطی . ما كه از منزل به طرف مدرسه حركت میكنيم از حركت خود جز رسيدن به مدرسه نظری نداريم . نمیخواهيم با اين كار خود يك منظور ديگر ابراز كرده باشيم
ولی برخی از كارها را به عنوان علامت يك سلسله مقصودها و ابراز نوعی احساسات انجام میدهيم ، مانند اينكه به علامت تصديق سر خود را رو به پايين میآوريم و به علامت فروتنی ، دم در مینشينيم و به علامت تعظيم و تكريم شخص ديگر خم میشويم
بيشترين كارهای انسان از نوع اول است و كمترين آن از نوع دوم ، ولی به هر حال قسمتی از كارهای انسان از اين نوع است كه كاری برای ابراز مقصودی و نشان دادن احساسی صورت میگيرد . اين نوع كار در حكم كلمات و الفاظ و لغات مستعمل و رايج است كه برای افاده يك منظور و ابراز يك نيت به كار میرود
اكنون كه اين دو مقدمه دانسته شد میگوييم پرستش ، چه قولی و چه عملی ، يك كار " معنیدار " است . انسان با اقوال عابدانه خويش حقيقت بلكه حقايقی را ابراز میدارد و با اعمال عابدانه خود ، از قبيل ركوع و سجود و وقوف و طواف و امساك ، همان را میخواهد بگويد كه با اذكار قولی خود میگويد
روح عبادت و پرستش
آنچه انسان در عبادت قولی و عملی خود ابراز میدارد چند چيز است : . 1 ثنا و ستايش خدا به صفات و اوصافی كه مخصوص خداست ، يعنی اوصافی كه مفهومش كمال مطلق است ، مثلا علم مطلق ، قدرت مطلقه ، اراده مطلقه . معنی كمال مطلق و علم مطلق و قدرت و اراده مطلقه اين است كه محدود و مشروط به چيزی نيست و مستلزم بینيازی خداوند است. 2 تسبيح و تنزيه خدا از هرگونه نقص و كاستی از قبيل فنا ، محدوديت ، نادانی ، ناتوانی ، بخل ، ستم و امثال اينها
. 3 سپاس و شكر خدا به عنوان منشا اصلی خيرها و نعمتها و اينكه نعمتهای ما همه و همه از اوست و غير او وسيله هايی است كه او قرار داده است
. 4 ابراز تسليم محض و اطاعت محض در برابر او و اقرار به اينكه او بلاشرط مطاع است و استحقاق اطاعت و تسليم دارد . او از آن جهت كه خداست شايسته فرمان دادن است و ما از آن جهت كه بنده هستيم شايسته اطاعت و تسليم در برابر او
. 5 او در هيچ يك از مسائل بالا شريك ندارد . جز او كامل مطلق نيست ، جز او هيچ ذاتی منزه از نقص نيست ، جز او كسی منعم اصلی و منشا اصلی نعمتها كه همه سپاسها به او برگردد نيست ، جز او هيچ موجودی استحقاق مطاع محض بودن و تسليم محض در برابر او شدن را ندارد . هر اطاعتی مانند اطاعت پيامبر و امام و حاكم شرعی اسلامی و پدر و مادر يا معلم بايد به اطاعت از او و رضای او منتهی شود و گرنه جايز نيست
اين است عكس العملی كه شايسته يك بنده در مقابل خدای بزرگ است و جز در مورد خدای يگانه در مورد هيچ موجودی ديگر نه صادق است نه جايز
مراتب و درجات توحيد
توحيد درجات و مراتب دارد ، همچنانكه شرك نيز كه مقابل توحيد است مراتب و درجات دارد . تا انسان همه مراحل توحيد را طی نكند ، موحد واقعی نيست1 توحيد ذاتی
توحيد ذاتی يعنی شناختن ذات حق به وحدت و يگانگی . اولين شناختی كه هر كس از ذات حق دارد ، غنا و بینيازی اوست ، يعنی ذاتی است كه در هيچ جهتی به هيچ موجودی نيازمند نيست و به تعبير قرآن " غنی " است ، همه چيز به او نيازمند است و از او مدد میگيرد و او از همه غنی است ( « يا ايها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی ») ( 1 ) و به تعبير حكما واجب الوجود استپاورقی : . 1 فاطر / . 15
و ديگر " اوليت " يعنی مبدايت و منشايت و آفرينندگی اوست . او مبدا و خالق موجودات ديگر است ، موجودات همه " از او " هستند و او از چيزی نيست و به تعبير حكما " علت اولی " استاين اولين شناخت و اولين تصوری است كه هر كس از خداوند دارد . يعنی هر كس در مورد خداوند میانديشد و به اثبات يا نفی و تصديق يا انكار میپردازد ، چنين معنی و مفهومی در ذهن خود دارد كه آيا حقيقتی وجود دارد كه وابسته به حقيقتی ديگر نيست ، همه حقيقتها به او وابستهاند و از اراده او پديد آمدهاند و او از اصل ديگری پديد نيامده است ؟ توحيد ذاتی يعنی اين حقيقت " دوئی " بردار و تعددپذير نيست ، مثل و مانند ندارد ( « ليس كمثله شیء ») ( 1 ) ، در مرتبه وجود او موجودی نيست ( « و لم يكن له كفوا احد ») ( 2 )
اينكه موجودی فرد يك نوع شمرده میشود ، مثلا حسن فردی از نوع انسان است - و قهرا برای انسان ، افراد ديگر قابل فرض است - از مختصات مخلوقات و ممكنات است ، ذات واجب الوجود از اين معانی منزه و مبراست . و چون ذات واجب الوجود يگانه است ، پس جهان از نظر مبدا و منشا و از نظر مرجع و منتهی يگانه است . جهان نه از اصلهای متعدد پديد آمده و نه به اصلهای متعدد باز میگردد ، از يك اصل و از يك حقيقت پديد آمده ( « قل الله خالق كل شیء ») ( 3 ) و به همان اصل و همان حقيقت باز میگردد
پاورقی : . 1 شوری / . 11 . 2 توحيد / . 4 . 3 رعد / . 16
( « الا الی الله » « تصير الامور ») ( 1 ) و به تعبير ديگر ، جهان هستی ، يك قطبی و يك كانونی و تك محوری استرابطه خدا و جهان ، رابطه خالق با مخلوق يعنی رابطه علت ( علت ايجادی ) با معلول است ، نه رابطه روشنايی با چراغ يا رابطه شعور انسانی با انسان . درست است كه خدا از جهان جدا نيست ( 2 ) ، او با همه اشياء است و اشياء با او نيستند ( « هو معكم اينما كنتم ») ( 3 ) اما لازمه جدا نبودن خدا از جهان ، اين نيست كه پس خدا برای جهان مانند روشنايی برای چراغ و شعور برای اندام است . اگر اينچنين باشد خدا معلول جهان میشود و نه جهان معلول خدا ، چون روشنايی معلول چراغ است نه چراغ معلول روشنايی . و همچنين لازمه جدا نبودن خدا از جهان و انسان اين نيست كه خدا ، جهان و انسان همه يك جهت دارند و همه با يك اراده و يك روح حركت و حيات دارند . همه اينها صفات مخلوق و ممكن است . خداوند از صفات مخلوقين منزه است . ( « سبحان ربك رب العزش عما يصفون » ) ( 4 )
2 توحيد صفاتی
پاورقی :
. 1 شوری / . 53
. 2 " ليس عن الاشياء بخارج و لا فيها بوالج » " ( نهج البلاغه )
. 3 حديد / . 4
. 4 صافات / . 180
الذی ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود » . .
سپاس ذات خدا را ، آن كه ستايش كنندگان نتوانند به ستايش او برسند و شماركنندگان نتوانند نعمتهای او را برشمارند و كوشندگان نتوانند حق بندگی او را ادا نمايند ، آن كه همتها هر چه دور پروازی كنند ، كنه او را نيابند و زيركيها هر اندازه در قعر درياهای فطانت فرو روند به او نرسند ، آن كه صفت او را حد و نهايتی و تغير و تبدلی نيست . .
در اين جملهها - چنانكه میبينيم - از صفات نامحدود خداوند ياد شده است . بعد از چند جمله میفرمايد : « كمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهادش كل موصوف انه » ²غير الصفة و شهادش كل صفة انها غير الموصوف ( 1 ) فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه » . .
اخلاص كامل ، نفی صفات از پروردگار است ، زيرا موصوف گواهی میدهد كه ذاتش غير از صفت است و صفت گواهی میدهد كه او چيزی است غير از موصوف ، و هر كس خداوند را به صفتی توصيف كند ، ذات او مقارن چيز ديگر قرار داده و هر كس خدا را مقارن چيزی قرار دهد . . . الی آخر
در اين جمله ها ، هم برای خداوند اثبات صفت شده است ( « الذی ليس لصفته حد محدود » ) و هم از او نفی صفت شده است (« لشهادش كل صفة انها» ) . . . از خود اين جمله ها معلوم است كه صفتی كه خداوند موصوف به آن صفت است صفت نامحدود به نامحدوديت ذات است كه عين ذات است ، و صفتی كه خداوند مبرا و منزه از اوست صفت محدود است كه غير ذات و غير از صفت ديگر است . پس توحيد صفاتی يعنی درك و شناختن يگانگی ذات و صفات حق
3 توحيد افعالی
توحيد افعالی يعنی درك و شناختن اينكه جهان ، با همه نظامات و سنن و علل و معلولات و اسباب و مسببات ، فعل او و كار او و ناشی از ارداه اوست .
پاورقی :
. 1 [ در نهج البلاغه ، دو جمله اخير با تقدم و تاخر ذكر شده است ]
« الحمدلله الذی لم يتخذ صاحبة و لا ولدا و لم يكن له شريك فی الملك و لم يكن له ولی من الذل و كبره تكبيرا » ( 1 )
سپاس ذات خدا را ، آنكه همسر و فرزند نگرفت و برای او شريكی در مديريت جهان و همچنين كمكی از روی ناتوانی برای اداره عالم نيست . او را بزرگ و برتر بدان ، بزرگ و برتر دانستنی كه لايق ذات پاك او باشد
پاورقی :
. 1 مفاتيح الجنان ، دعای افتتاح

