next page

fehrest page

جهان بينی

يك مسلك و يك فلسفه زندگی خواه ناخواه بر نوعی اعتقاد و بينش و ارزيابی درباره هستی و بر يك نوع تفسير و تحليل از جهان مبتنی است‏ نوع بردشت و طرز تفكری كه يك مكتب درباره جهان و هستی عرضه می‏دارد ، زير ساز و تكيه گاه فكری آن مكتب به شمار می‏رود اين زيرساز و تكيه گاه‏ اصطلاحا " جهان بينی " ناميده می‏شود همه دينها و آيينها و همه مكتبها و فلسفه های اجتماعی متكی بر نوعی‏ جهان بينی بوده است هدفهايی كه يك مكتب عرضه می‏دارد و به تعقيب آنها دعوت می‏كند و راه و روشهايی كه تعيين می‏كند و بايد و نبايدهايی كه انشاء می‏كند و مسؤوليتهايی كه به وجود می‏آورد ، همه به منزله نتايج لازم و ضروری‏ جهان بينی‏ای است كه عرضه داشته است
حكما حكمت را تقسيم می‏كنند به حكمت عملی و حكمت نظری " حكمت نظری‏ " دريافت هستی است آنچنانكه هست ، و " حكمت عملی " دريافت خط مشی‏ زندگی است آنچنانكه بايد اينچنين " بايد " ها نتيجه منطقی آنچنان " هست " هاست ، بالاخص آنچنان " هست " هايی كه فلسفه اولی و حكمت ما بعد الطبيعی عهده دار بيان آنهاست

جهان احساسی و جهان شناسی

بديهی است كه از كلمه " جهان بينی " كه ماده ديدن در آن به كار رفته‏ است نبايد به اشتباه بيفتيم و جهان بينی را به معنی جهان احساسی تلقی‏ كنيم . جهان بينی به معنی جهان شناسی است و به مساله معروف " شناخت‏ " مربوط می‏شود . شناخت از مختصات انسان است ، برخلاف احساس كه از مشتركات انسان و ساير جانداران است ، لهذا جهان شناسی نيز از مختصات‏ انسان است و به نيروی تفكر و تعقل او بستگی دارد . بسياری از حيوانات از نظر جهان احساسی از انسان پيشرفته‏ترند ، يا از نظر اينكه مجهز به بعضی حواس اند كه انسان فاقد آن حس است آنچنانكه‏ گفته می‏شود برخی پرندگان از نوعی حس رادار برخوردارند ، و يا در حواس‏ مشترك با انسان از انسان بسی حساسترند آنچنانكه در باصره عقاب ، شامه‏ سگ يا مورچه و سامعه موش گفته می‏شود برتری انسان از ساير جانداران ، در شناخت جهان ، يعنی نوعی بينش عميق درباره جهان است حيوان فقط جهان را احساس می‏كند ، اما انسان علاوه بر آن ، جهان را تفسير می‏كند
شناخت چيست ؟ چه رابطه ای است ميان احساس و شناخت ؟ چه عناصری غير از عناصر احساسی در شناخت وارد می‏شوند ؟ آن عناصر از كجا و چگونه وارد ذهن می‏شوند ؟ مكانيسم عمل شناخت چيست ؟ معيار شناخت صحيح از شناخت‏ غلط چيست ؟ اينها يك سلسله مسائلی است كه رساله ای مستقل را تشكيل می‏دهد ( 1 ) و ما فعلا نمی‏توانيم وارد بحث آنها بشويم آنچه مسلم است اين است كه‏ احساس يك چيز غير از شناخت آن است يك صحنه را ، يك نمايش را همه‏ كسان می‏بينند و يكسان می‏بينند ، اما فقط افراد معدودی آن را تفسير می‏كنند و احيانا مختلف تفسير می‏كنند

انواع جهان بينی

جهان بينی يا جهان شناسی ، به عبارت ديگر تعبير و تفسير انسان از جهان‏ ، به طور كلی سه گونه است ، يعنی از سه منبع ممكن است الهام شود : علم‏ ، فلسفه ، دين . پس جهان بينی سه گونه است : علمی ، فلسفی ، مذهبی‏

پاورقی : . 1 اولين رساله درسهايی از معارف قرآن در حوزه علميه قم درباره " شناخت در قرآن " كه مسائل شناخت در آن مطرح است . ان شاء الله بزودی‏ منتشر می‏شود

جهان بينی علمی

اكنون ببينيم علم چگونه و در چه حدودی به ما بينايی و بينش می‏دهد
علم مبتنی بر دو چيز است : فرضيه و آزمون . در ذهن يك عالم برای كشف و تفسير يك پديده ، اول فرضيه ای نقش می‏بندد و سپس آن را در عمل ، در لابراتوار مورد آزمايش قرار می‏دهد . اگر آزمايش آن را تاييد كرد به‏ صورت يك اصل علمی مورد قبول واقع می‏شود و تا فرضيه ای ديگر جامع‏تر كه‏ آزمونها بهتر آن را تاييد كند پديد نيامده است آن اصل علمی به اعتبار خود باقی است ، و به محض وارد شدن فرضيه ای جامع‏تر ميدان را برای او خالی می‏كند
علم به اين طريق به كشف علتها و كشف آثار و معلولها می‏پردازد ، با آزمايش عملی ، علت چيزی و يا اثر و معلول چيزی را كشف می‏كند و باز به‏ سراغ علت آن علت و معلول آن معلول می‏رود و تا حد ممكن به كشف خود ادامه می‏دهد
كار علم از آن جهت كه بر آزمون عملی مبتنی است ، مزايايی دارد و نارساييهايی . بزرگترين مزيت كشفيات علمی اين است كه دقيق و جزئی و مشخص است . علم قادر است كه درباره يك موجود جزئی هزاران اطلاع به‏ انسان بدهد ، از يك برگ درخت دفتری از معرفت بسازد ، ديگر اينكه چون‏ قوانين خاص هر موجود را به بشر می‏شناساند ، راه تصرف و تسلط بشر بر آن‏ موجود را به او می‏نماياند و از اين راه ، صنعت و تكنيك را به وجود می‏آورد
اما علم به موازات اينكه دقيق و مشخص و جزئی است و درباره هر امر جزئی قادر است هزاران مساله بياموزاند ، دايره‏اش محدود است محدود است به چه ؟ به آزمون . تا آن حد پيش می‏رود كه عملا بتواند آن را تحت آزمايش درآورد . اما مگر می‏توان همه هستی را و همه‏ جنبه های هستی را در بند آزمون درآورد ؟ ! علم مثلا در تعقيب علتها و سببها و يا در تعقيب معلولها و اثرها عملا تا حد معينی پيش می‏رود و بعد به " نمی‏دانم " می‏رسد . علم مانند نورافكن قوی در يك ظلمت يلدايی‏ است كه محدوده ای معين را روشن می‏كند بدون اينكه از ماورای مرز روشنايی‏ خبری بدهد . آيا اينكه جهان آغازی و فرجامی دارد يا از هر دو طرف‏ بی‏نهايت است قابل آزمايش است ، يا عالم وقتی كه به اين نقطه می‏رسد ، آگاهانه يا ناآگاهانه ، بر شهپر فلسفه می‏نشيند و اظهار نظر می‏كند ؟ از نظر علم ، جهان كهنه كتابی است كه اول و آخر آن افتاده است ، نه‏ اولش معلوم است نه آخرش . اين است كه جهان بينی علمی ، جزء شناسی‏ است نه كل شناسی شناسی . علم ، ما را به وضع برخی اجزای جهان آشنا می‏كند نه به شكل و قيافه و شخصيت كل جهان . جهان بينی علمی علما مانند فيل‏ شناسی مردمی است كه در تاريكی ، فيل را لمس می‏كردند ، آن كه گوش فيل‏ را لمس كرده بود فيل را به شكل بادبزن و آن كه پای فيل را لمس كرده بود آن را به شكل ستون و آن كه پشتش را لمس كرده بود آن را به شكل تخت‏ می‏پنداشت
نارسايی ديگر جهان بينی علمی از نظر تكيه گاه بودن برای يك ايدئولوژی‏ اين است كه علم از جنبه نظری ، يعنی از جنبه ارائه واقعيت آنچنانكه‏ هست و از نظر جلب ايمان به چگونگی واقعيت هستی ، متزلزل و ناپايدار است . چهره جهان از يك ديدگاه علمی روز به روز تغيير می‏كند ، زيرا علم‏ بر فرضيه و آزمون مبتنی است نه بر اصول بديهی اولی عقلی فرضيه و آزمون ارزش موقت دارد ، به همين جهت‏ جهان بينی علمی يك جهان بينی متزلزل و بی‏ثبات است و نمی‏تواند پايگاه‏ ايمان واقع شود . ايمان پايگاه و تكيه گاهی محكم تر و تزلزل ناپذيرتر ، بلكه تكيه گاهی كه رنگ جاودانگی داشته باشد می‏طلبد
جهان بينی علمی ، به حكم محدوديتی كه ابزار علم ( فرضيه و آزمون ) برای‏ علم جبرا به وجود آورده است ، از پاسخگويی به يك سلسله مسائل اساسی‏ جهان شناسی كه خواه ناخواه برای ايدئولوژی پاسخگويی قطعی به آنها لازم‏ است ، قاصر است ، از قبيل : جهان از كجا آمده است ؟ به كجا می‏رود ؟ ما در چه نقطه و موضع از مجموع هستی هستيم ؟ آيا جهان از نظر زمانی ، اول و آخر دارد يا ندارد ؟ از نظر مكانی چطور ؟ آيا هستی در مجموع خود صحيح‏ است يا غلط ؟ حق است يا پوچ ؟ زشت است يا زيبا ؟ آيا بر جهان سنتهای‏ ضروری و لايتغير حاكم است يا هيچ سنت غير قابل تغييری وجود ندارد ؟ آيا هستی در مجموع خود يك واحد زنده و با شعور است يا مرده و بی‏شعور ، و وجود انسان يك استثناء و تصادف است ؟ آيا موجود ، معدوم می‏شود ؟ آيا معدوم ، موجود می‏شود ؟ آيا اعاده معدوم ممكن است يا محال ؟ آيا جهان و تاريخ عينا مو به مو - هر چند پس از ميلياردها سال - قابل تكرار است ( نظريه دور و كور ) ؟ آيا به راستی وحدت حاكم است يا كثرت ؟ آيا جهان‏ تقسيم می‏شود به مادی و غير مادی ، و جهان مادی بخشی كوچك از مجموع جهان‏ است ؟ آيا جهان ، هدايت شده و بيناست يا كور و نابينا ؟ آيا جهان با انسان در حال داد و ستد است ؟ آيا جهان در برابر نيكی و بدی انسان عكس‏ العملی نيك و بد دارد ؟ آيا پس از اين حيات فانی يك حيات باقی وجود دارد ؟ و امثال اين پرسشها
علم در پاسخ همه اين پرسشها به " نمی‏دانم " می‏رسد ، زيرا نمی‏توان‏ اينها را آزمود . علم به مسائل محدود و جزئی پاسخ می‏دهد ، اما از تصوير كلی جهان ناتوان است . با يك تمثيل مطالب راتوضيح می‏دهيم : ممكن است فردی درباره تهران اطلاعات منطقه‏ای و محلی داشته باشد ، مثلا جنوب تهران يا قسمتی از آن را دقيقا و مشخص بشناسد به طوريكه بتواند از حافظه خود خيابانها و كوچه ها و حتی خانه‏های آن منطقه را رسم كند ، ديگری‏ منطقه ديگر را ، سومی و چهارمی و پنجمی مناطق ديگر را به همين ترتيب‏ بشناسند بطوريكه اگر اطلاعات همه آنها را جمع آوری نماييم نسبت به جزء جزء تهران اطلاع كافی به دست می‏آوريم . ولی آيا اگر تهران را اين گونه‏ شناختيم ، تهران را از هر جهت شناخته ايم ؟ آيا می‏توانيم به اين وسيله‏ يك تصوير كلی از تهران به دست آوريم كه مثلا آيا تهران در مجموع خود چه‏ شكلی دارد ؟ آيا به شكل دايره است ، مربع است ، به شكل برگ درخت است‏ ؟ برگ كدام درخت ؟ منطقه‏ها با يكديگر چه روابطی دارند ؟ خطوط اتوبوسرانی كه چند منطقه را به يكديگر متصل می‏كند چه خطوطی است ؟ آيا تهران در مجموع خود شهری زشت است يا زيبا ؟ البته خير . اگر بخواهيم‏ اطلاعاتی در اين زمينه پيدا كنيم ، اگر مثلا بخواهيم بفهميم شكل تهران چه‏ شكلی است ، آيا زشت است يا زيبا ، سوار هواپيما می‏شويم و از بالا با يك ديد كلی همه شهر را می‏بينيم
اين است كه علم از پاسخ به اساسی‏ترين مسائلی كه برای جهان بينی لازم‏ است ، يعنی برداشتهای كلی درباره مجموع و اندام جهان ، ناتوان است
از همه اينها گذشته ، ارزش جهان بينی علمی ، ارزش عملی و فنی است نه‏ نظری آنچه می‏تواند . تكيه گاه يك ايدئولوژی قرار گيرد ارزش نظری است‏ نه عملی . ارزش نظری علم در اين است كه واقعيت جهان همان گونه باشد كه‏ علم در آيينه خود ارائه می‏دهد . ارزش عملی و فنی آن اين است كه علم‏ خواه آنكه واقعيت نما باشد و يا نباشد ، در عمل به انسان توانايی ببخشد و مثمر ثمر بوده باشد . صنعت و تكنيك امروز نمايشگر ارزش عملی و فنی‏ علم است
از شگفتيهای علم در جهان امروز اين است كه به موازات اينكه بر ارزش‏ فنی و عملی‏اش افزوده شده ، از ارزش نظری آن كاسته شده است . آنان كه‏ دستی از دور بر آتش دارند گمان می‏برند كه پيشرفت علم از جهت روشنگری‏ ضمير بشر و ايجاد ايمان و اطمينان نسبت به - واقعيت كه همان گونه است‏ - كه علم ارائه می‏دهد به موازات پيشرفتهای عملی‏ای است كه انكار ناپذير است ، در صورتی كه امر كاملا برعكس است ( 1 )
از آنچه گفتيم روشن شد كه ايدئولوژی نيازمند به نوعی جهان بينی است كه‏ اولا به مسائل اساسی جهان شناسی - كه به كل جهان مربوط می‏شود نه به جزء خاص - پاسخ دهد ، ثانيا يك شناسايی پايدار و قابل اعتماد و جاودانه‏ بدهد نه يك شناسايی موقت و زودگذر ، ثالثا آنچه ارائه می‏دهد ارزش نظری‏ و واقعيت نمايانه داشته باشد نه صرفا عملی و فنی ، و روشن شد كه جهان‏ بينی علمی با همه مزايايی كه از جهاتی ديگر دارد فاقد نيازهای سه گانه بالاست

پاورقی : . 1 طالبان را به كتاب " جهان بينی علمی " اثر " برتراند راسل " فصل مربوط به " محدوديتهای روش علمی " كه عنوان محترمانه ای است برای‏ نفی ارزش نظری علم ، ارجاع می‏دهيم

جهان بينی فلسفی

هر چند جهان بينی فلسفی دقت و مشخص بودن جهان بينی علمی را ندارد ، در عوض از آن نظر كه متكی به يك سلسله " اصول " است و آن اصول اولا بديهی و برای ذهن غيرقابل انكارند و با روش برهان و استدلال پيش می‏روند ، و ثانيا عام و دربرگيرنده‏اند ( در اصطلاح فلسفی از احكام موجود بما هو موجودند ) طبعا از نوعی جزم برخوردار است و آن تزلزل و بی‏ثباتی كه در جهان بينی علمی ديده می‏شود ، در جهان بينی فلسفی نيست ، و هم محدوديت‏ جهان بينی علمی را ندارد
جهان بينی فلسفی پاسخگو به همان مسائلی است كه تكيه گاههای ايدئولوژيها هستند . تفكر فلسفی ، چهره و قيافه جهان را در كل خود مشخص‏ می‏كند
جهان بينی علمی و جهان بينی فلسفی ، هر دو مقدمه عمل‏اند ، ولی به دو صورت مختلف . جهان بينی علمی به اين صورت مقدمه عمل است كه به انسان‏ قدرت و توانايی " تغيير " و " تصرف " در طبيعت می‏دهد و او را بر طبيعت تسلط می‏بخشد كه طبيعت را در جهت ميل و آرزوی خود استخدام نمايد ، اما جهان بينی فلسفی به اين صورت مقدمه عمل و مؤثر در عمل است كه‏ جهت عمل و راه انتخاب زندگی انسان را مشخص می‏كند . جهان بينی فلسفی در طرز برخورد و عكس العمل انسان در برابر جهان مؤثر است ، موضع انسان را درباره جهان معين می‏كند ، نگرش او را به هستی و جهان شكل خاص می‏دهد ، به انسان ايده می‏دهد يا ايده او را از او می‏گيرد ، به حيات او معنی‏ می‏دهد يا او را به پوچی و هيچی می‏كشاند . اين است كه می‏گوييم علم قادر نيست به انسان نوعی جهان بينی بدهد كه پايه و مبنای يك ايدئولوژی قرار گيرد ، ولی فلسفه می‏تواند

جهان بينی مذهبی

اگر هر گونه اظهار نظر كلی درباره هستی و جهان را جهان بينی فلسفی‏ بدانيم - قطع نظر از اينكه مبدا آن جهان بينی چيست ، قياس و برهان و استدلال است يا تلقی وحی - از جهان غيب بايد جهان بينی مذهبی را يك نوع‏ از جهان بينی فلسفی بدانيم . جهان بينی مذهبی و جهان بينی فلسفی وحدت‏ قلمرو دارند ، برخلاف جهان بينی علمی
ولی اگر نظر به مبدا معرفت و شناسايی داشته باشيم ، مسلما جهان شناسی‏ مذهبی با جهان شناسی فلسفی دو نوع است
در برخی مذاهب مانند اسلام جهان شناسی مذهبی در متن مذهب ، رنگ فلسفی‏ يعنی رنگ استدلالی به خود گرفته است ، بر مسائلی كه عرضه شده است با تكيه بر عقل ، استدلال و اقامه برهان شده است ، از اين رو جهان بينی‏ اسلامی در عين حال يك جهان بينی عقلانی و فلسفی است
از مزايای جهان بينی مذهبی - علاوه بر دو مزيت جهان بينی فلسفی : ثبات‏ و جاودانگی ، و ديگر عموم و شمول - كه جهان بينی علمی و جهان بينی فلسفی‏ محض فاقد آن است ، قداست بخشيدن به اصول جهان بينی است
و با توجه به اينكه يك ايدئولوژی ، ايمان می‏طلبد و جذب شدن ايمان به‏ يك مكتب ، علاوه بر اعتقاد به جاودانگی و تغيير ناپذيری اصول - كه‏ مخصوصا جهان بينی علمی فاقد آن است - مستلزم حرمتی است كه در حد قداست‏ ، روشن می‏شود كه يك جهان بينی آنگاه تكيه گاه يك ايدئولوژی و پايه‏ ايمان قرار می‏گيرد كه رنگ و صبغه مذهبی داشته باشد
از مجموع بيانات گذشته نتيجه می‏شود كه يك جهان بينی آنگاه می‏تواند تكيه گاه يك ايدوئولوژی قرار گيرد كه استحكام و وسعت تفكر فلسفی و قدس‏ و حرمت اصول مذهبی را داشته باشد

معيار خوبی جهان بينی

جهان بينی خوب و عالی آن است كه : اولا قابل اثبات و استدلال باشد ، به عبارت ديگر ، از ناحيه عقل و منطق حمايت شود . ثانيا به حيات و زندگی معنی بدهد ، انديشه لغو و بيهوده بودن زندگی را و اينكه همه راهها به پوچی و هيچی منتهی می‏شود ، از ذهنها خارج سازد
ثالثا آرمان ساز و شوق انگيز و آرزوخيز باشد
رابعا قدرت تقدس بخشيدن به هدفهای انسانی و اجتماعی داشته باشد
خامسا تعهدآور و مسؤوليت ساز باشد
منطقی بودن يك جهان بينی زمينه پذيرش عقلی آن را فراهم می‏سازد و آن‏ را در انديشه‏ها قابل قبول می‏كند ، ابهامها و تاريكيهايی را كه در عمل مانع بزرگی است برطرف می‏سازد
آرمان ساز بودن جهان بينی يك مكتب ، جاذبه و قدرت كشش به آن می‏دهد و به آن حرارت و نيرو می‏بخشد
تقدس بخشيدن يك جهان بينی به هدفهای مكتب ، سبب می‏گردد كه افراد به‏ سهولت در راه هدفهای مكتب فداكاری و از خود گذشتگی به خرج دهند . تا يك مكتب نتواند به هدفهای خود تقدس بخشد و در افراد حس پرستش و فداكاری و گذشت نسبت به هدفهای مكتب به وجود نياورد ، آن مكتب ضمانت‏ اجرايی ندارد
تعهدآوری و مسؤوليت سازی يك جهان بينی ، فرد را در عمق وجدان و ضمير متعهد می‏كند و مسؤول خويش و جامعه قرار می‏دهد

جهان بينی توحيدی

همه آن خصايص و خصلتها كه لازمه يك جهان بينی خوب است ، در جهان‏ بينی توحيدی جمع است . تنها جهان بينی توحيدی است كه می‏تواند همه آن‏ خصايص را داشته باشد
جهان بينی توحيدی يعنی درك اينكه جهان از يك مشيت حكيمانه پديد آمده‏ است و نظام هستی بر اساس خير و جود و رحمت و رسانيدن موجودات به‏ كمالات شايسته آنها استوار است . جهان بينی توحيدی ، يعنی جهان " يك‏ قطبی " و " تك محوری " است . جهان بينی توحيدی يعنی جهان ماهيت " از اويی " ( « انا لله ») و " به سوی اويی " ( « انا اليه راجعون ») ( 1 ) دارد ، موجودات جهان با نظامی هماهنگ به يك " سو " و به طرف‏ يك مركز ، تكامل می‏يابند ، آفرينش هيچ موجودی عبث و بيهوده و بدون‏ هدف نيست ، جهان با يك سلسله نظامات قطعی كه " سنن الهيه " ناميده می‏شود اداره می‏شود ، انسان در ميان موجودات از شرافت و كرامت مخصوص برخوردار است و وظيفه‏ و رسالتی خاص دارد ، مسؤول تكميل و تربيت خود و اصلاح جامعه خويش است‏ ، جهان مدرسه انسان است و خداوند به هر انسانی بر طبق نيت و كوشش صحيح‏ و درستش پاداش می‏دهد

پاورقی : . 1 بقره / 156

جهان بينی توحيدی با نيروی منطق و علم و استدلال حمايت می‏شود . در هر ذره از ذرات جهان دلايلی بر وجود خدای حكيم عليم هست و هر برگ درختی‏ دفتری در معرفت پروردگار است
جهان بينی توحيدی به حيات و زندگی معنی و روح و هدف می‏دهد ، زيرا انسان را در مسيری از كمال قرار می‏دهد كه در هيچ حد معينی متوقف نمی‏شود و هميشه رو به پيش است
جهان بينی توحيدی كشش و جاذبه دارد ، به انسان نشاط و دلگرمی می‏بخشد ، هدفهايی متعالی و مقدس عرضه می‏دارد و افرادی فداكار می‏سازد
جهان بينی توحيدی تنها جهان بينی‏ای است كه در آن تعهد و مسؤوليت‏ افراد در برابر يكديگر مفهوم و معنی پيدا می‏كند ، همچنانكه تنها جهان‏ بينی‏ای است كه آدمی را از سقوط در دره هولناك پوچی‏گرايی و هيچی ستايی‏ نجات می‏دهد

جهان بينی اسلامی

جهان بينی اسلامی ، جهان بينی توحيدی است . توحيد در اسلام به خالص‏ ترين شكل و پاك ترين طرز بيان شده است . از نظر اسلام خداوند مثل و مانند ندارد : " « ليس كمثله شی‏ء »" ( 1 ) . خدا شبيه چيزی نيست و هيچ چيزی را نتوان به خداوند تشبيه كرد خداوند بی‏نياز مطلق است ، همه به او نيازمندند و او از همه بی‏نياز است : " « انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحميد »" ( 2 ) . خدا به همه چيز آگاه است و بر همه چيز تواناست : " « انه بكل شی‏ء عليم " ( 3 )
" « انه علی كل شی‏ء قدير »" ( 4 ) . او در همه جا هست و هيچ جا از او خالی نيست . بالای آسمان و قعر زمين با او يك نسبت دارد . به هر طرف كه بايستيم رو به او ايستاده ايم : " « اينما تولوا فثم وجه الله " ( 5 ) . او از مكنونات قلب و از خاطرات ذهن و نيتها و قصدهای همه‏ آگاه است : " « و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه »" ( 6 ) . از رگ گردن انسان به انسان نزديكتر است : " « نحن اقرب اليه من‏ حبل الوريد »" ( 7 ) . او مجمع كمالات است و از هر نقصی منزه و مبراست : " « و لله الاسماء الحسنی »" ( 8 ) . او جسم نيست و به چشم‏ ديده نمی‏شود : " « لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار » " ( 9 )

پاورقی : . 1 شوری / 11 . 2 فاطر / 15 . 3 شوری / 12 . 4 حج / 6 و . 5 بقره / 115 6و. 7 ق / 16 . 8 اعراف / 180 . 9 انعام / 103

از نظر جهان بينی توحيدی اسلامی ، جهان يك آفريده است و با عنايت و مشيت الهی نگهداری می‏شود . اگر لحظه ای عنايت الهی از جهان گرفته بشود نيست و نابود می‏گردد . جهان به باطل و بازی و عبث آفريده نشده است ، هدفهای حكيمانه در خلقت جهان و انسان در كار است ، هيچ چيزی نابجا و خالی از حكمت و فايده آفريده نشده است . نظام‏ موجود ، نظام احسن و اكمل است . جهان به عدل و به حق برپاست . نظام‏ عالم براساس اسباب و مسببات برقرار شده است و هر نتيجه ای را از مقدمه و سبب مخصوص خودش بايد جستجو كرد . از هر نتيجه و سبب ، تنها نتيجه و مسبب مخصوص خود آن را بايد انتظار داشت . قضا و قدر الهی ، وجود هر موجودی را تنها از مجرای علت خاص خودش به وجود می‏آورد . قضا و تقدير الهی يك شی‏ء ، عين قضا و تقدير سلسله علل اوست ( 1 )
اراده و مشيت الهی به صورت " سنت " ، يعنی به صورت قانون و اصل‏ كلی ، در جهان جريان دارد . سنتهای الهی تغيير نمی‏كند و آنچه تغيير می‏كند براساس سنتهای الهی است . خوبی و بدی دنيا برای انسان بستگی دارد به‏ نوع رفتار انسان در جهان و طرز برخورد و عمل . او نيكی و بدی كارها گذشته‏ از آنكه در جهان ديگر به صورت پاداش يا كيفر به انسان باز می‏گردد ، در همين جهان نيز خالی از عكس العمل نيست . تدريج و تكامل ، قانون الهی و سنت الهی است . جهان گاهواره تكامل انسان است

پاورقی : . 1 رجوع شود به كتاب انسان و سرنوشت از همين نويسنده

قضا و قدر الهی بر همه جهان حاكم است و انسان به حكم قضا و قدر ، آزاد و مختار و مسؤول و حاكم بر سرنوشت خويش است . انسان دارای شرافت و كرامت ذاتی و شايسته خلافت الهی است . دنيا و آخرت به يكديگر پيوسته‏ است . رابطه ايندو نظير رابطه مرحله كشت و مرحله برداشت محصول است كه هر كس عاقبت كار آن می‏درود كه كشته‏ است ، نظير رابطه دوره كودكی و دوره پيری است كه دوره پيری ساخته دوره‏ كودكی و جوانی است

جهان بينی واقعگرا

اسلام دين حقيقت گرا و واقع گرا است . لغت " اسلام " به معنی تسليم‏ است و نشان دهنده اين حقيقت است كه اولين شرط مسلمان بودن ، تسليم‏ واقعيتها و حقيقتها بودن است . هر نوع عناد ، لجاج ، تعصب ، تقليدهای‏ كوركورانه ، جانبداريها ، خودخواهيها از آن نظر كه برخلاف روح حقيقت‏ خواهی و واقع گرايی است ، از نظر اسلام محكوم و مطرود است . از نظر اسلام‏ اگر انسانی حقيقت جو ، بی‏نظر و كوشا در راه وصول به حق باشد ، فرضا به‏ حقيقت نرسد ، معذور است ، و اگر كسی در روح خود عناد و لجاج داشته باشد ، فرضا حقيقت را به دليل تقليد و يا وراثت و امثال اينها پذيرفته باشد ، ارزشی ندارد . مسلمان واقعی ، چه مرد و چه زن ، به حكم روح حقيقت جويی‏ خود حكمت و حقيقت را هر كجا و نزد هر كس يافت اقتباس می‏كند و فرا می‏گيرد ، در راه كشف و تحصيل علم ، تعصب به خرج نمی‏دهد ، فرضا در دورترين نقاط جهان آن را بيابد به سويش می‏شتابد . مسلمان واقعی حقيقت جويی را نه به زمان معينی از عمر خويشتن‏ محدود می‏كند و نه به منطقه ای خاص منحصر می‏كند و نه آن را در انحصار اشخاص معين می‏داند ، زيرا پيشوای بزرگ اسلام فرموده است جويای دانش‏ بودن فريضه هر مسلمانی است ( اعم از مرد يا زن ) ، و هم فرموده : " حكمت را هر كجا و در دست هر كس ديديد ، فراگيريد و لو در دست يك‏ مشرك " ( 1 ) . و هم فرموده است : " دانش را بجوئيد ، و لو لازم باشد تا چين سفر كنيد " ( 2 ) . و نيز منسوب به او است : " از گهواره تا گور دانش بجوييد " ( 3 )
پندارهای سطحی و يكجانبه در مسائل و همچنين تقليدهای كوركورانه از پدران و مادران و تسليم سنتهای موروثی شدن ، از همين نظر كه بر ضد روح‏ تسليم و حقيقت خواهی اسلامی است و موجب خطا و انحراف و دوری از حقيقت‏ می‏شود ، محكوم است

خدا واقعيت مطلق و مبدا هستی

انسان موجودی واقعيت گراست . نوزاد انسان از ساعت اول زندگی كه در جستجوی پستان مادر است ، پستان مادر را به عنوان يك واقعيت جستجو می‏كند . تدريجا كه جسم و ذهن كودك رشد می‏كند به آنجا می‏رسد كه ميان خود و اشياء تفكيك می‏كند ، اشياء را به عنوان اموری بيرون از خود و جدا از خود می‏نگرد .

پاورقی : . 1 " خذو الحكمة و لو من المشرك » . . . " و " الحكمة ضالة المؤمن فليطلبها و لو فی يد اهل الشرك » " ( تحف العقول : ص 198 ، اميرالمؤمنين ) . 2 اطلبوا العلم و لو بالصين »
. 3 اطلبوا العلم من المهد الی اللحد »

با اينكه رابط او و اشياء يك سلسله انديشه است او از انديشه به عنوان يك وسيله ، يك‏ رابطه عمل ، استفاده می‏كند و می‏داند واقعيت اشياء غير از انديشه‏هايی‏ است كه او در ذهن خويش دارد
واقعيتهای كه انسان از راه حواس خود درك می‏كند كه مجموع آنها را جهان‏ می‏ناميم ، اموری هستند كه خصوصيات ذيل از آنها جداناشدنی است

1 محدويت :

موجودات محسوس و مشهود ما ، از كوچكترين " ذره " تا بزرگترين " ستاره " ، محدودند ، يعنی به يك قطعه مكان خاص و به يك فاصله زمان‏ خاص ، اختصاص دارند ، در خارج آن قطعه از مكان يا آن امتداد از زمان ، وجود ندارند
بعضی از موجودات ، مكان بزرگتر و يا زمان طولانی‏تری را اشغال می‏كنند و بعضی مكان كوچكتر و زمان كوتاه‏تری را ، اما بالاخره همه محدودند به بخشی‏ از مكان و به قدری از زمان

2 تغيير :

موجودات جهان همه متغير و متحول و ناپايدارند . هيچ موجودی در جهان‏ محسوس به يك حال باقی نمی‏ماند ، يا در حال رشد و تكامل است و يا در حال فرسودگی و انحطاط . يك موجود مادی محسوس ، در تمام دوره هستی خود يك دوره مبادله مستمر را در متن واقعيت خود طی می‏كند ، يا می‏گيرد و يا می‏دهد ، و يا همه می‏گيرد و هم می‏دهد ، يعنی يا چيزی از واقعيت اشياء ديگر را می‏گيرد و جزء واقعيت‏ خود می‏سازد و يا چيزی از واقعيت خود را تحويل بيرون می‏دهد و يا هر دو كار را انجام می‏دهد ، و به هر حال هيچ موجود مادی ثابت و يكنواخت باقی‏ نمی‏ماند . اين خاصيت نيز شامل عموم موجودات اين جهان می‏باشد

3 وابستگی :

از جمله ويژگيهای اين موجودات وابستگی است . به هر موجودی كه می‏نگريم‏ آن را ( ( وابسته " و " مشروط " می‏يابيم ، يعنی وجودش وابسته و مشروط به وجود يك يا چند چيز ديگر است ، بطوريكه اگر آن موجودات ديگر نباشند ، اين موجود هم نخواهد بود . هرگاه در متن واقعيت اين موجودات دقت‏ كنيم ، آنها را توام با " اگر " و يا " اگرها " ی زيادی می‏بينيم . در ميان محسوسات ، موجودی نمی‏يابيم كه بلاشرط و به طور مطلق ( رها از قيد موجودات ديگر كه بود و نبود ساير موجودات برايش يكسان باشد ) بتواند موجود باشد . همه وجودهايی " مشروط " می‏باشند ، يعنی هر كدام بر تقدير وجود يك شی‏ء ديگر موجود می‏باشند و آن ديگری نيز به نوبه خود بر تقدير وجود يك موجود ديگر و همين طور . .

4 نيازمندی :

موجودات محسوس و مشهود ما به دليل وابستگی و مشروط بودن نيازمندند
نيازمند به چه ؟ به همه شرايط بيشماری كه به آن شرايط وابسته هستند و همچنين هر يك از آن شرايط نيز به نوبه خود نيازمند به يك سلسله شرايط ديگر می‏باشد . در همه موجودات محسوس موجودی نتوان يافت كه " به خود " باشد ، يعنی از غير خود بی‏نياز باشد و با فرض نيست شدن غير خود ، بتواند موجود بماند . اين است كه فقر ، احتياج و نيازمندی سراسر اين‏ موجودات را فرا گرفته است

5 نسبيت :

موجودات محسوس و مشهود ، چه از نظر اصل هستی و چه از نظر كمالات هستی‏ ، موجوداتی نسبی می‏باشند ، يعنی اگر فی‏المثل آنها را به بزرگی و عظمت يا به توانايی و قدرت و يا به جمال و زيبايی و يا به سابقه و قدمت و حتی‏ به هستی و " بود " توصيف كنيم ، از جنبه مقايسه با اشياء ديگر است
مثلا اگر می‏گوييم خورشيد بزرگ است ، يعنی نسبت به ما و زمين ما و ستارگانی كه جزء منظومه خورشيدی ما هستند ، بزرگ است . اما همين خورشيد نسبت به برخی ستارگان كوچك است و اگر می‏گوييم قدرت فلان كشتی يا فلان‏ حيوان زياد است ، يعنی با مقايسه با قدرت انسان يا ضعيف‏تر از انسان . همچنين جمال و زيبايی و علم و دانايی ، حتی هستی و بود يك چيز ، نسبت به هستی و بود ديگر ، " نمود " است . هر هستی و هر كمال و هر دانايی و هر جمال و هر قدرت و عظمت و هر جلالی را كه در نظر بگيريم‏ نسبت به پايين تر از خود است ، اما بالاتر از آن هم می‏توان فرض كرد و نسبت به آن بالاتر ، همه اين صفات تبديل به ضد خود می‏شود ، يعنی نسبت‏ به بالاتر بود ، نمود و كمال ، نقص و دانايی ، جهل و جمال ، زشتی و عظمت‏ و جلال ، حقارت می‏شود
نيروی عقل و انديشه انسان كه برخلاف حواس ، تنها به ظواهر قناعت‏ نمی‏كند و شعاع خويش را تا درون سراپره هستی نفوذ می‏دهد ، حكم می‏كند كه‏ هستی نمی‏تواند منحصر و محدود به اين امور محدود و متغير و نسبی و مشروط و نيازمند بوده باشد
اين سراپرده هستی كه در مقابل خويش می‏بينيم در مجموع به خود ايستاده‏ است و تكيه به خويشتن دارد . ناچار حقيقت نامحدود و پايدار و مطلق و غير مشروط و بی‏نياز كه تكيه گاه همه هستيها می‏باشد و در همه ظروف و همه‏ زمانها حضور دارد ، موجود است وگرنه سراپرده هستی نمی‏توانست روی پای‏ خود بايستد ، يعنی اساسا سراپرده هستی در كار نبود ، عدم و نيستی محض در كار بود
قرآن كريم خداوند را با صفاتی از قبيل " قيوم " ، " غنی " ، " صمد " ياد می‏كند و به اين وسيله يادآوری می‏كند كه سراپرده هستی نيازمند به‏ حقيقتی است كه " قائم " به آن حقيقت باشد . آن حقيقت ، تكيه گاه و نگهدارنده همه چيزهای محدود نسبی و مشروط است . او بی‏نياز است ، زيرا همه چيز ديگر نيازمند است . او " پر " و كامل ( صمد ) است ، زيرا همه‏ چيز ديگر غير از او از درون خالی است و نيازمند به حقيقتی است كه درون‏ او را از هستی " پر " كند
قرآن كريم موجودات محسوس و مشهود را " آيات " ( نشانه ها ) می‏نامد ، يعنی هر موجودی به نوبه خود نشانه‏ای از هستی نامحدود و از علم ، قدرت‏ ، حيات و مشيت الهی می‏باشد . از نظر قرآن مجيد سراسر طبيعت مانند كتابی است كه از طرف مؤلفی دانا و حكيم تاليف شده است و هر سطر بلكه‏ هر كلمه اش نشانه‏ای از دانايی و حكمت بی‏منتهای مؤلف خود دارد . از نظر قرآن هر اندازه بشر با نيروی علم ، به شناخت اشياء نائل گردد ، بيش از پيش به آثار قدرت و حكمت و عنايت و رحمت الهی واقف می‏گردد
هر علمی از علوم طبيعت در عين اينكه از يك نظر طبيعت شناسی است ، از ديده ای ديگر و با نظری عميق تر ، خداشناسی است
برای آنكه با منطق قرآن درباره طبيعت شناسی به منظور خداشناسی آشنا شويم ، به عنوان نمونه يك آيه از آيات بسيار قرآن را در اين زمينه ذكر می‏كنيم : « ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التی‏ تجری فی البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به‏ الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لايات لقوم يعقلون »( 1 )
همانا در آفرينش آسمانها و زمين ، آمد و شد ( گردش ) شب و روز ، كشتيهايی كه به سود بشر دريا را طی می‏كنند ، آبی كه خدا از بالا فرود می‏آورد و بدين وسيله زمين مرده را از نو جان می‏دهد و انواع جاندارها را در روی زمين می‏پراكند ، چرخش بادها و ابر كه ميان زمين و آسمان به‏ كار گماشته شده است ، نشانه هايی بر وجود خداوند برای مردمی كه تعقل و تفكر می‏كنند وجود دارد

پاورقی : . 1 بقره / . 164

در اين آيه كريمه به جهان شناسی به طور عموم ، به صنعت كشتيرانی ، به‏ جهانگردی و منافع اقتصادی آن ، به علم كائنات جو ، به منشا و ريشه باد و باران و حركت ابرها و به زيست شناسی و شناخت جانداران دعوت می‏كند و تدبر در فلسفه‏های اين علوم را موجب خداشناسی می‏داند

صفات خدا

قرآن كريم می‏گويد خداوند به همه صفات كمال متصف است : " « له‏ الاسماء الحسنی »" ( 1 ) نيكوترين نامها و بالاترين اوصاف از آن اوست ، " « و له المثل الا علی فی السموات و الارض »" ( 2 ) صفات والا در سراسر هستی خاص اوست ، از اين رو خداوند حی است ، قادر است ، عليم‏ است ، مريد است ، رحيم است ، هادی است ، خالق است ، حكيم است ، غفور است ، عادل است و بالاخره هيچ صفت كمالی نيست كه در او نباشد از طرف ديگر جسم نيست ، مركب نيست ، ميرنده نيست ، عاجز نيست ، مجبور نيست ، ظالم نيست

پاورقی : . 1 حشر / 24 و . 2 روم / 27

دسته اول كه صفات كمالی است و خداوند به آنها متصف است " صفات ثبوتيه " ناميده می‏شود و دسته دوم كه از نقص و كاستی‏ ناشی می‏شود و خداوند از اتصاف به آنها منزه است " صفات سلبيه " ناميده می‏شود
ما خدا را ، هم " ثنا " می‏گوييم و هم " تسبيح " می‏كنيم . آنگاه كه‏ او را ثنا می‏گوييم ، اسماء حسنی و صفات كماليه او را ياد می‏كنيم و آنگاه‏ كه او را تسبيح می‏گوييم ، او را از آنچه لايق او نيست منزه و مبرا می‏شماريم و در هر دو صورت ، معرفت او را برای خودمان تثبيت می‏كنيم و به اين وسيله خود را بالا می‏بريم

يگانگی خدا

خداوند متعال مثل و مانند و شريك ندارد . اساسا محال است كه خداوند مثل و مانند داشته باشد و در نتيجه به جای يك خدا ، دو خدا يا بيشتر داشته باشيم ، زيرا دو تا و سه تا و يا بيشتر بودن ، از خواص مخصوص‏ موجودات محدود نسبی است ، درباره موجود نامحدود و مطلق ، تعدد و كثرت‏ معنی ندارد . مثلا ما می‏توانيم يك فرزند داشته باشيم و هم می‏توانيم دو فرزند يا بيشتر داشته باشيم ، می‏توانيم يك دوست داشته باشيم و هم‏ می‏توانيم دو دوست و يا بيشتر داشته باشيم . زيرا فرزند و يا دوست ، هر كدام يك موجود محدود است و موجود محدود می‏تواند در مرتبه خود مثل و مانندی داشته باشد و در نتيجه تعدد و كثرت بپذيرد ، اما موجود نامحدود ، تعددپذير نيست . مثال ذيل هر چند از يك نظر كافی نيست ولی برای توضيح‏ مطلب مفيد است
درباره ابعاد جهان مادی و محسوس ، يعنی جهان اجسام كه مشهود و ملموس ماست ، دانشمندان دو گونه نظر داده‏اند : برخی مدعی هستند كه ابعاد جهان محدود است ، يعنی اين جهان محسوس به جايی می‏رسد كه در آنجا ديگر تمام می‏شود ، ولی برخی ديگر مدعی هستند كه ابعاد جهان مادی ، نامحدود است و از هيچ طرف پايان نمی‏پذيرد ، جهان ماده ، اول و آخر و وسط ندارد . اگر ما جهان ماده و جسم را محدود بدانيم يك پرسش برای ما مطرح می‏شود و آن اينكه : آيا جهان مادی جسمانی يك است يا بيشتر ؟ ولی‏ اگر جهان نامحدود باشد ، ديگر فرض جهان جسمانی ديگر غير اين جهان‏ نامعقول است ، هر چه را كه جهان ديگر فرض كنيم عين اين جهان يا جزئی از اين جهان است
اين مثال مربوط است به جهان اجسام و وجودهای جسمانی كه محدود و مشروط و مخلوق آفريده شده‏اند و هيچ كدام واقعيت‏شان ، واقعيت مطلق و مستقل و قائم بالذات نيست . جهان مادی در عين اينكه از نظر ابعاد نامحدود است‏ ، از نظر واقعيت محدود است و چون بنا به فرض از نظر ابعاد نامحدود است ، دوم برايش فرض نمی‏شود
خداوند متعال وجود نامحدود و واقعيت مطلق است و بر همه اشياء احاطه‏ دارد و هيچ مكان و زمانی از او خالی نيست و از رگ گردن ما به ما نزديكتر است ، پس محال است كه مثل و مانندی داشته باشد ، بلكه مثل و مانند برايش فرض هم نمی‏شود
بعلاوه ما آثار عنايت و تدبير و حكمت او را در همه موجودات می‏بينيم و در سراسر جهان ، يك اراده واحد و مشيت واحد و نظم واحد مشاهده می‏كنيم و اين خود نشان می‏دهد كه جهان ما يك كانونی است نه دو كانونی و چند كانونی
گذشته از اينها اگر دو خدا و يا بيشتر می‏بود ، الزاما دو اراده و دو مشيت و يا بيشتر دخالت داشت و همه آن مشيتها به نسبت واحد در كارها مؤثر می‏بود و هر موجودی كه می‏بايست موجود شود ، بايد در آن واحد دو موجود باشد تا بتواند به دو كانون منتسب باشد و باز هر يك از آن دو موجود نيز به نوبه خود دو موجود باشند و در نتيجه هيچ موجودی پديد نيايد و جهان نيست و نابود باشد . اين است كه قرآن كريم می‏گويد : « لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا »( 1 )
اگر خدايان متعدد غير از ذات احديت وجود می‏داشت آسمان و زمين تباه‏ شده بودند

عبادت و پرستش

شناخت خدای يگانه به عنوان كاملترين ذات با كاملترين صفات ، منزه از هرگونه نقص و كاستی ، و شناخت رابطه او با جهان كه آفرينندگی و نگهداری‏ و فياضيت ، عطوفت و رحمانيت است ، عكس العملی در ما ايجاد می‏كند كه‏ از آن به " پرستش " تعبير می‏شود
پرستش نوعی رابطه خاضعانه و ستايشگرانه و سپاسگزارانه است كه انسان‏ با خدای خود برقرار می‏كند . اين نوع رابطه را انسان تنها با خدای خود می‏تواند برقرار كند و تنها در مورد خداوند صادق است ، در مورد غير خدا نه صادق است نه جايز .

پاورقی : . 1 انبياء / 22

شناخت خداوند به عنوان يگانه مبدا هستی و يگانه صاحب و خداوندگار همه چيز ، ايجاب می‏كند كه هيچ مخلوقی را در مقام پرستش شريك او نسازيم . قرآن كريم تاكيد و اصرار زياد دارد بر اينكه عبادت و پرستش بايد مخصوص خدا باشد ، هيچ‏ گناهی مانند شرك به خدا نيست
اكنون ببينيم پرستش يا عبادت كه مخصوص خداست و انسان نبايد اين‏ رابطه را جز با خداوند با هيچ موجود ديگر برقرار كند ، چيست و چگونه‏ رابطه‏ای است

تعريف پرستش

برای اينكه مفهوم و معنی پرستش روشن شود و تعريف صحيحی بتوانيم از آن‏ به دست دهيم لازم است دو مقدمه ذكر كنيم : . 1 پرستش يا قولی است يا عملی . پرستش قولی عبارت است از يك‏ سلسله جمله‏ها و اذكار كه به زبان می‏گوييم ، مانند قرائت حمد و سوره و اذكاری كه در ركوع و سجود و تشهد نماز می‏گوييم و ذكر لبيك كه در حج‏ می‏گوييم . پرستش عملی مانند قيام و ركوع و سجود در نماز يا وقوف عرفات‏ و مشعر و طواف در حج . غالبا عبادتها ، هم مشتمل است بر جزء قولی و هم‏ بر جزء عملی ، مانند نماز و حج ، كه هم بر جزء قولی مشتمل اند و هم بر جزء عملی
. 2 اعمال انسان بر دو نوع است : بعضی از اعمال خالی از منظور خاص است و به عنوان علامت يك چيز ديگر صورت نمی‏گيرد ، بلكه صرفا به خاطر اثر طبيعی و تكوينی خودش صورت‏ می‏گيرد . مثلا يك كشاورز از آن جهت يك سلسله كارهای مربوط به كشاورزی‏ را انجام می‏دهد كه اثر طبيعی آن كارها را بگيرد . كشاورز كارهای كشاورزی را به عنوان سمبل و علامت و به عنوان ابراز يك سلسله مقصودها و احساسها انجام نمی‏دهد
همچنين يك خياط در كارهای خياطی . ما كه از منزل به طرف مدرسه حركت‏ می‏كنيم از حركت خود جز رسيدن به مدرسه نظری نداريم . نمی‏خواهيم با اين‏ كار خود يك منظور ديگر ابراز كرده باشيم
ولی برخی از كارها را به عنوان علامت يك سلسله مقصودها و ابراز نوعی‏ احساسات انجام می‏دهيم ، مانند اينكه به علامت تصديق سر خود را رو به‏ پايين می‏آوريم و به علامت فروتنی ، دم در می‏نشينيم و به علامت تعظيم و تكريم شخص ديگر خم می‏شويم
بيشترين كارهای انسان از نوع اول است و كمترين آن از نوع دوم ، ولی به‏ هر حال قسمتی از كارهای انسان از اين نوع است كه كاری برای ابراز مقصودی‏ و نشان دادن احساسی صورت می‏گيرد . اين نوع كار در حكم كلمات و الفاظ و لغات مستعمل و رايج است كه برای افاده يك منظور و ابراز يك نيت به‏ كار می‏رود
اكنون كه اين دو مقدمه دانسته شد می‏گوييم پرستش ، چه قولی و چه عملی ، يك كار " معنی‏دار " است . انسان با اقوال عابدانه خويش حقيقت بلكه‏ حقايقی را ابراز می‏دارد و با اعمال عابدانه خود ، از قبيل ركوع و سجود و وقوف و طواف و امساك ، همان را می‏خواهد بگويد كه با اذكار قولی خود می‏گويد

روح عبادت و پرستش

آنچه انسان در عبادت قولی و عملی خود ابراز می‏دارد چند چيز است : . 1 ثنا و ستايش خدا به صفات و اوصافی كه مخصوص خداست ، يعنی‏ اوصافی كه مفهومش كمال مطلق است ، مثلا علم مطلق ، قدرت مطلقه ، اراده‏ مطلقه . معنی كمال مطلق و علم مطلق و قدرت و اراده مطلقه اين است كه‏ محدود و مشروط به چيزی نيست و مستلزم بی‏نيازی خداوند است
. 2 تسبيح و تنزيه خدا از هرگونه نقص و كاستی از قبيل فنا ، محدوديت‏ ، نادانی ، ناتوانی ، بخل ، ستم و امثال اينها
. 3 سپاس و شكر خدا به عنوان منشا اصلی خيرها و نعمتها و اينكه‏ نعمتهای ما همه و همه از اوست و غير او وسيله هايی است كه او قرار داده‏ است
. 4 ابراز تسليم محض و اطاعت محض در برابر او و اقرار به اينكه او بلاشرط مطاع است و استحقاق اطاعت و تسليم دارد . او از آن جهت كه‏ خداست شايسته فرمان دادن است و ما از آن جهت كه بنده هستيم شايسته‏ اطاعت و تسليم در برابر او
. 5 او در هيچ يك از مسائل بالا شريك ندارد . جز او كامل مطلق نيست ، جز او هيچ ذاتی منزه از نقص نيست ، جز او كسی منعم اصلی و منشا اصلی‏ نعمتها كه همه سپاسها به او برگردد نيست ، جز او هيچ موجودی استحقاق‏ مطاع محض بودن و تسليم محض در برابر او شدن را ندارد . هر اطاعتی مانند اطاعت پيامبر و امام و حاكم شرعی اسلامی و پدر و مادر يا معلم بايد به اطاعت از او و رضای او منتهی شود و گرنه جايز نيست
اين است عكس العملی كه شايسته يك بنده در مقابل خدای بزرگ است و جز در مورد خدای يگانه در مورد هيچ موجودی ديگر نه صادق است نه جايز

مراتب و درجات توحيد

توحيد درجات و مراتب دارد ، همچنانكه شرك نيز كه مقابل توحيد است‏ مراتب و درجات دارد . تا انسان همه مراحل توحيد را طی نكند ، موحد واقعی نيست

1 توحيد ذاتی

توحيد ذاتی يعنی شناختن ذات حق به وحدت و يگانگی . اولين شناختی كه‏ هر كس از ذات حق دارد ، غنا و بی‏نيازی اوست ، يعنی ذاتی است كه در هيچ جهتی به هيچ موجودی نيازمند نيست و به تعبير قرآن " غنی " است ، همه چيز به او نيازمند است و از او مدد می‏گيرد و او از همه غنی است ( « يا ايها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی ») ( 1 ) و به‏ تعبير حكما واجب الوجود است

پاورقی : . 1 فاطر / . 15

و ديگر " اوليت " يعنی مبدايت و منشايت و آفرينندگی اوست . او مبدا و خالق موجودات ديگر است ، موجودات همه " از او " هستند و او از چيزی نيست و به تعبير حكما " علت اولی " است
اين اولين شناخت و اولين تصوری است كه هر كس از خداوند دارد . يعنی‏ هر كس در مورد خداوند می‏انديشد و به اثبات يا نفی و تصديق يا انكار می‏پردازد ، چنين معنی و مفهومی در ذهن خود دارد كه آيا حقيقتی وجود دارد كه وابسته به حقيقتی ديگر نيست ، همه حقيقتها به او وابسته‏اند و از اراده او پديد آمده‏اند و او از اصل ديگری پديد نيامده است ؟ توحيد ذاتی يعنی اين حقيقت " دوئی " بردار و تعددپذير نيست ، مثل و مانند ندارد ( « ليس كمثله شی‏ء ») ( 1 ) ، در مرتبه وجود او موجودی‏ نيست ( « و لم يكن له كفوا احد ») ( 2 )
اينكه موجودی فرد يك نوع شمرده می‏شود ، مثلا حسن فردی از نوع انسان‏ است - و قهرا برای انسان ، افراد ديگر قابل فرض است - از مختصات‏ مخلوقات و ممكنات است ، ذات واجب الوجود از اين معانی منزه و مبراست . و چون ذات واجب الوجود يگانه است ، پس جهان از نظر مبدا و منشا و از نظر مرجع و منتهی يگانه است . جهان نه از اصلهای متعدد پديد آمده و نه به اصلهای متعدد باز می‏گردد ، از يك اصل و از يك حقيقت پديد آمده ( « قل الله خالق كل شی‏ء ») ( 3 ) و به همان اصل و همان حقيقت باز می‏گردد

پاورقی : . 1 شوری / . 11 . 2 توحيد / . 4 . 3 رعد / . 16

( « الا الی الله » « تصير الامور ») ( 1 ) و به تعبير ديگر ، جهان هستی ، يك قطبی و يك‏ كانونی و تك محوری است
رابطه خدا و جهان ، رابطه خالق با مخلوق يعنی رابطه علت ( علت ايجادی‏ ) با معلول است ، نه رابطه روشنايی با چراغ يا رابطه شعور انسانی با انسان . درست است كه خدا از جهان جدا نيست ( 2 ) ، او با همه اشياء است و اشياء با او نيستند ( « هو معكم اينما كنتم ») ( 3 ) اما لازمه‏ جدا نبودن خدا از جهان ، اين نيست كه پس خدا برای جهان مانند روشنايی‏ برای چراغ و شعور برای اندام است . اگر اينچنين باشد خدا معلول جهان‏ می‏شود و نه جهان معلول خدا ، چون روشنايی معلول چراغ است نه چراغ معلول‏ روشنايی . و همچنين لازمه جدا نبودن خدا از جهان و انسان اين نيست كه خدا ، جهان و انسان همه يك جهت دارند و همه با يك اراده و يك روح حركت و حيات دارند . همه اينها صفات مخلوق و ممكن است . خداوند از صفات‏ مخلوقين منزه است . ( « سبحان ربك رب العزش عما يصفون » ) ( 4 )

2 توحيد صفاتی

پاورقی : . 1 شوری / . 53 . 2 " ليس عن الاشياء بخارج و لا فيها بوالج » " ( نهج البلاغه )
. 3 حديد / . 4 . 4 صافات / . 180

توحيد صفاتی يعنی درك و شناسايی ذات حق به يگانگی عينی با صفات و يگانگی صفات با يكديگر . توحيد ذاتی به معنی نفی ثانی داشتن و نفی مثل و مانند داشتن است و توحيد صفاتی به معنی نفی‏ هرگونه كثرت و تركيب از خود ذات است . ذات خداوند در عين اينكه به‏ اوصاف كماليه جمال و جلال متصف است ، دارای جنبه‏های مختلف عينی نيست‏ . اختلاف ذات با صفات و اختلاف صفات با يكديگر لازمه محدوديت وجود است . برای وجود لايتناهی همچنانكه دومی قابل تصور نيست ، كثرت و تركيب و اختلاف ذات و صفات نيز متصور نيست . توحيد صفاتی مانند توحيد ذاتی از اصول معارف اسلامی و از عالی‏ترين و پراوج‏ترين انديشه‏های بشری‏ است كه بخصوص در مكتب شيعی تبلور يافته است . در اينجا فقط به بخشی‏ از يك خطبه نهج‏البلاغه كه هم تاييدی بر مدعاست و هم توضيحی برای اين‏ بخش است ، اشاره می‏كنيم . در اولين خطبه نهج البلاغه چنين آمده است : « الحمدلله الذی لا يبلغ مدحته القائلون و لايحصی نعماءه العادون ، و لا يؤدی حقه المجتهدون ، الذی لا يدركه بعد الهمم ، و لا يناله غوص الفطن
الذی ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود » . .
سپاس ذات خدا را ، آن كه ستايش كنندگان نتوانند به ستايش او برسند و شماركنندگان نتوانند نعمتهای او را برشمارند و كوشندگان نتوانند حق‏ بندگی او را ادا نمايند ، آن كه همتها هر چه دور پروازی كنند ، كنه او را نيابند و زيركيها هر اندازه در قعر درياهای فطانت فرو روند به او نرسند ، آن كه صفت او را حد و نهايتی و تغير و تبدلی نيست . .
در اين جمله‏ها - چنانكه می‏بينيم - از صفات نامحدود خداوند ياد شده‏ است . بعد از چند جمله می‏فرمايد : « كمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهادش كل موصوف انه » ²غير الصفة و شهادش كل صفة انها غير الموصوف ( 1 ) فمن وصف الله سبحانه‏ فقد قرنه و من قرنه » . .
اخلاص كامل ، نفی صفات از پروردگار است ، زيرا موصوف گواهی می‏دهد كه‏ ذاتش غير از صفت است و صفت گواهی می‏دهد كه او چيزی است غير از موصوف ، و هر كس خداوند را به صفتی توصيف كند ، ذات او مقارن چيز ديگر قرار داده و هر كس خدا را مقارن چيزی قرار دهد . . . الی آخر
در اين جمله ها ، هم برای خداوند اثبات صفت شده است ( « الذی ليس‏ لصفته حد محدود » ) و هم از او نفی صفت شده است (« لشهادش كل صفة انها» ) . . . از خود اين جمله ها معلوم است كه صفتی كه خداوند موصوف به آن‏ صفت است صفت نامحدود به نامحدوديت ذات است كه عين ذات است ، و صفتی كه خداوند مبرا و منزه از اوست صفت محدود است كه غير ذات و غير از صفت ديگر است . پس توحيد صفاتی يعنی درك و شناختن يگانگی ذات و صفات حق

3 توحيد افعالی

توحيد افعالی يعنی درك و شناختن اينكه جهان ، با همه نظامات و سنن و علل و معلولات و اسباب و مسببات ، فعل او و كار او و ناشی از ارداه‏ اوست .

پاورقی : . 1 [ در نهج البلاغه ، دو جمله اخير با تقدم و تاخر ذكر شده است ]

موجودات عالم همچنانكه در ذات استقلال ندارند و همه قائم به او و وابسته به او هستند و او به تعبير قرآن‏ " قيوم " همه عالم است ، در مقام تاثير و عليت نيز استقلال ندارند ، و در نتيجه خداوند همچنانكه در ذات شريك ندارد در فاعليت نيز شريك‏ ندارد . هر فاعل و سببی ، حقيقت خود و وجود خود و تاثير و فاعليت خود را از او دارد و قائم به اوست . همه حولها و قوه ها " به او " است : ( « ما شاء الله و لا قوش الا به ، لا حول و لا قوش الا بالله » ) انسان كه يكی از موجودات است و مخلوق اوست ، مانند همه آنها علت و مؤثر در كار خود و بالاتر از آنها مؤثر در سرنوشت خويش است ، اما به‏ هيچ وجه موجودی " مفوض " و " به خود وانهاده " نيست ( « بحول الله‏ و قوته اقوم و اقعد » ) . اعتقاد به تفويض و وانهادگی يك موجود - اعم‏ از انسان و غير انسان - مستلزم اعتقاد به شريك بودن آن موجود با خدا در استقلال و در فاعليت است و استقلال در فاعليت ، مستلزم استقلال در ذات‏ است و با توحيد ذاتی منافی است ، چه رسد به توحيد افعالی
« الحمدلله الذی لم يتخذ صاحبة و لا ولدا و لم يكن له شريك فی الملك و لم يكن له ولی من الذل و كبره تكبيرا » ( 1 )
سپاس ذات خدا را ، آنكه همسر و فرزند نگرفت و برای او شريكی در مديريت جهان و همچنين كمكی از روی ناتوانی برای اداره عالم نيست . او را بزرگ و برتر بدان ، بزرگ و برتر دانستنی كه لايق ذات پاك او باشد

پاورقی : . 1 مفاتيح الجنان ، دعای افتتاح

next page

fehrest page