fehrest page

back page

انواع دفاع

بعضی‏ها اينجا نظرشان محدود است ميگويند يعنی دفاع از شخص خود ، جنگ‏ آنوقت مشروع است كه انسان چه بعنوان يك فرد و چه بعنوان يك قوم و ملت بخواهد از خودش و از حيات خودش دفاع كند . پس اگر يك قومی يا يك ملتی حياتش از ناحيه ديگری در معرض خطر قرار گرفت اينجا دفاع از حيات امريست مشروع همچنين اگر ثروتش و مالكيتش مورد تهاجم قرار گرفت‏ باز اين از نظر حقوق انسانی حق دارد كه از حق خود دفاع كند بنابر اين يك‏ فرد آنوقتيكه مال و ثروتش مورد تهاجم قرار ميگيرد حق دارد كه از ثروت‏ خودش دفاع كند يا يك ملت اگر يك قوم ديگری بخواهند ثروت او را تصاحب كنند و بنحوی ببرند حق دارد كه از ثروت خودش دفاع كند و لو با جنگ
اسلام ميگويد : « المقتول دون اهله و عياله شهيد » . يعنی كسيكه در مقام‏ دفاع از مالش و از ناموسش كشته بشود از نظر اسلام شهيد است . پس دفاع‏ از ناموس هم مانند دفاع از جان و مال است ، بلكه بالاتر است ، دفاع از شرافت است ، دفاع از استقلال برای يك ملت قطعا امری مشروع است پس در صورتيكه يك قوم بخواهند استقلال قوم ديگريرا بگيرند و آنها را تحت‏ قيموميت خودشان قرار بدهند و اين ملت بخواهند از استقلال خودش دفاع كند و دست باسلحه ببرد ، كاری مشروع و بلكه ممدوح و قابل تحسين انجام داده‏ است . پس دفاع از حيات ، دفاع از مال و ثروت و سرزمين ، دفاع از استقلال ، دفاع از ناموس ، همه اينها دفاعهائيست مشروع . كسی ترديد نميكند كه در اين موارد دفاع جايز است و لهذا گفتيم كه آن نظريكه بعضی مسيحيان ميگويند دين بايد طرفدار صلح باشد نه طرفدار جنگ ، و جنگ مطلقا بد است و صلح مطلقا خوب است ، حرف بی‏ موردی است . جنگی كه بعنوان دفاع باشد نه تنها بد نيست بسيار هم خوب‏ است و جزء ضرورتهای حيات بشر است كه قرآن كريم هم باين مطلب تصريح‏ ميكند كه : « لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض »( بقره - 251 ) يا جای ديگر ميفرمايد : « لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت‏ صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله »( حج - 39 ) . تا اينجا را همه تقريبا قبول دارند

حقوق انسانيت

يك مطلب در اينجا وجود دارد و آن اين است : آيا آنچيزيكه دفاع از آن‏ مشروع است منحصر است باينكه حقوق خودی يك فرد يا حقوق خودی يك ملت‏ از ميان برود ، منحصر بهمين است يا در ميان اموريكه دفاع از آنها واجب‏ و لازم است بعضی از امور است كه اينها جزء حقوق فرد يا حقوق ملت خاص‏ نيست ، بلكه جزء حقوق انسانيت است ، پس اگر حق انسانيت در يك موردی‏ مورد تهاجم قرار بگيرد جنگيدن به عنوان دفاع از حقوق انسانيت چه حكمی‏ دارد ؟ آيا مشروع است يا غير مشروع ؟ ممكن است كسی بگويد دفاع از حقوق انسانيت يعنی چه ؟ ! من فقط از حقوق‏ فردی خودم بايد دفاع كنم يا حداكثر از حقوق مليم بايد دفاع كنم ، من را بحقوق انسانيت چه كار ! ولی اين حرف درستی نيست
گرفته نيست ، افراد ديگر و ملتهای ديگر نيز ميتوانند بلكه بايد بكمك‏ آزادی بشتابند و بجنگ سلب آزادی و اختناق بروند . در اينجا چی جواب‏ ميدهيد ؟ گمان نمی كنم كسی ترديد بكند كه مقدسترين اقسام جهادها و مقدسترين اقسام جنگها جنگی است كه بعنوان دفاع از حقوق انسانيت صورت‏ گرفته باشد
در مدتيكه الجزايريها با استعمار فرانسه می‏جنگيدند يكعده افراد حتی از اروپائيها در اين جنگ شركت ميكردند ، يا بصورت سرباز يا بصورت غيرسرباز ، آيا از نظر شما فقط الجزايريها جنگيدنشان‏ مشروع بود چون حقوق خودشان مورد تجاوز قرار گرفته بود ، پس بنابر اين‏ فردی كه از اقصی بلاد اروپا آمده بنفع اين ملت وارد پيكار شده او ظالم و متجاوز است و بايد باو گفت فضولی موقوف ، بتو چه مربوط است ، كسيكه‏ بحقوق تو تجاوز نكرده تو چرا اينجا شركت ميكنی ، يا او بايد بگويد من از حق انسانيت دفاع ميكنم ، و حتی جهاد چنين شخصی از جهاد آن الجزايری‏ مقدستر است چون او جنبه دفاع از خود دارد و عمل اين اخلاقی‏تر است از عمل‏ او و مقدستر است از عمل او ؟ مسلما شق دوم صحيح است
آزاديخواهانيكه يا حقيقتا آزاديخواه هستند يا تظاهر ميكنند بازاديخواهی‏ و احترامی كسب كرده‏اند در ميان عموم ، احترام خودشانرا در ميان توده‏ مردم مديون همين حالت هستند كه خودشانرا مدافع حقوق انسانيت ميشمارند نه مدافع حقوق فرد خودشان يا ملت خودشان يا قاره خودشان . و احيانا آنها اگر از حدود زبان و قلم و نطق و خطابه و روشن كردن افكار بگذارند و بروند وارد ميدان جنگ بشوند مثلا طرفدار حقوق فلسطينيها يا ويتكنگ‏ها بشوند دنيا خيلی بيشتر آنها را تقديس ميكند نه اينكه دنيا آنها را مورد حمله و هجوم قرار ميدهد كه بتو چه اين فضوليها ، اينها بتو چه مربوط است ؟ ! كسيكه بتو كار ندارد !

مقدسترين دفاعها

دنيا ميگويد جنگيدن هر وقت كه بعنوان دفاع باشد مقدس است ، اگر دفاع‏ از خود باشد مقدس است و اگر دفاع از ملت باشد مقدستر است ، چون جنبه‏ شخصی تبديل ميشود به جنبه ملی و گسترش پيدا ميكند و انسان تنها از خودش‏ دفاع نميكند ، از ديگران هم كه همان افراد ملت خودش باشد دفاع ميكند ، اگر از حدود ملی‏ به حدود انسانی برسد از آنهم يكدرجه مقدستر است

نزاع صغروی است نه كبروی

اين است معنای جمله‏ای كه عرض كردم كه نزاع در باب جهاد ، باصطلاح‏ طلاب نزاع كبروی نيست نزاع صغروی است ، يعنی نزاع در اين نيست كه آيا جهاد بعنوان دفاع مشروع است يا اگر دفاع هم نبود مشروع است در اين‏ كبرای كلی هيچكس ترديد ندارد كه جهاد فقط و فقط بعنوان دفاع مشروع است‏ ولی بحث سر مصداق دفاع است ، بحث در صغرای اين مطلب است كه مصداق‏ دفاع آيا فقط دفاع از شخص خود ، حداكثر از ملت خود است ؟ يا دفاع از انسانيت هم دفاع است

امر بمعروف مصداق دفاع از حقوق انسانی است

عده‏ای ميگويند و درست هم ميگويند كه دفاع از انسانيت هم دفاع است و لهذا كسانيكه قيام ميكنند بعنوان امر بمعروف و نهی از منكر اينها قيامشان مقدس است ، ممكن است كسی از نظر شخص خودش مورد تجاوز قرار نگيرد خيلی هم محترم و معنون باشد و همه وسائل هم برايش فراهم باشد از نظر ملت هم يعنی حقوق مادی ملت مورد تجاوز قرار نگرفته باشد ولی از نظر ايده‏های انسانی حقی مورد تجاوز قرار گرفته باشد . يعنی در جامعه‏ايكه‏ زندگی ميكند حقوق مادی آن مردم و حقوق شخصی مادی خودش مورد تجاوز نيست‏ ، اما يك امری كه تعلق دارد ببشريت ، يعنی بمصلحت بشريت ، يعنی آنجا كه خوبيها و بديها دو دسته ميشوند و دسته خوبيها بايد در اجتماع برقرار بشود و دسته بديها بايد از اجتماع برود ، حالا در اين شرايط اينچنين شخصی اگر ديد كه معروفها بجای‏ منكرها نشسته‏اند و منكرها بجای معروفها نشسته‏اند و بعنوان امر بمعروف و نهی از منكر قيام كرد ، از چی دارد دفاع ميكند ؟ از حق شخص خودش ؟ نه ، از حق اجتماع هم بمعنای حق مادی ملت خودش ؟ باز هم نه ، بحق مادی مربوط نيست ، ولی از يك حق معنوی كه به هيچ قوم و ملتی اختصاص ندارد دفاع‏ ميكند ، آن حق معنوی تعلق دارد بانسان‏ها ، آيا ما اين جهاد را بايد محكوم‏ بكنيم يا بايد مقدسش بشماريم ؟ البته بايد مقدسش بشماريم چون دفاع از حقوق انسانهاست

دفاع از آزادی امروز هم مقدس است

در مسئله آزادی شما می‏بينيد امروز همانهائی هم كه با آزادی مبارزه‏ ميكنند برای اينكه عمل خودشانرا موجه جلوه بدهند ميگويند ما از آزادی‏ دفاع ميكنيم ، چون ميدانند كه دفاع از آزادی مفهوم مقدسيست . اگر جنگيدن‏ واقعا برای دفاع از آزادی باشد بحق است لهذا ميايند نام تجاوز خودشانرا دفاع از آزادی ميگذارند . اين اذعان باين مطلب است كه حقوق انسانيت هم‏ قابل دفاع است ، جنگ برای حقوق انسانيت مشروع و مفيد است

آيا توحيد حق شخصی است يا حق عمومی

يك مسئله در اينجا بايد مورد توجه قرار گيرد و آن اين كه آيا توحيد ، اصل « لا اله الا الله »، جزء حقوق انسانيت است يا جزء حقوق انسانيت‏ نيست ؟ ممكن است كسی اينجور نظر بدهد و بگويد توحيد جزء حقوق انسانيت‏ نيست ، جزء مسائل شخصی افراد و يا حداكثر جزء مسائل قومی ملتهاست
يعنی بنده ممكن است موحد باشم ، اختيار دارم ميخواهم موحد باشم ، ميخواهم مشرك ، و وقتی موحد شدم‏ كسی حق ندارد مزاحم من بشود چون حق شخصی من است ، ولی اگر آن ديگری‏ مشرك شد باز هم حق شخصی خودش است . يك واحد ملی در قوانين خودشان سه‏ حالت دارند يك وقت ميايند توحيد را انتخاب ميكنند بعنوان يك امر رسمی و غير موحد را نمی‏پذيرند ، يك وقت شرك را مذهب رسمی قرار ميدهند و يك وقت هم آزادی ميدهند هر كسی هر جور بود ميل خودش . اگر توحيد جزء قوانين ملی يك ملت قرار گرفت جزء حقوق آن ملت است ، اگر نبود نه
اين يكجور نظر است . ولی يكنظر ديگر اينجا اين است كه توحيد هم مثل‏ آزادی جزء حقوق انسانی است . ما در مورد آزادی عقيده گفتيم كه معنی حق‏ آزادی اين نيست كه آزادی يك فرد از طرف ديگری مورد تهديد قرار نگيرد بلكه ممكن است از طرف خودش مورد تهديد قرار گيرد . پس اگر مردمی برای‏ توحيد و برای مبارزه با شرك بجنگند جنگشان جنبه دفاعی دارد نه جنبه‏ استخدامی و استعماری و استثماری و تجاوز . حالا درست توجه كرديد كه نزاع‏ كه ميگوئيم صغروی است چه معنا دارد . اينجا حتی در ميان علمای اسلام هم‏ دو نظر است ، بعضيها طوری نظر داده‏اند كه معنی نظرشان اين است توحيد جزء حقوق عمومی انسانها است پس جنگيدن بخاطر توحيد مشروع است ، چون‏ دفاع از حق انسانيت است ، مثل جنگيدن برای آزادی ملتی ديگر است . ولی‏ عده ديگر طوری نظر ميدهند كه معنی حرفشان اين است كه توحيد جزء حقوق‏ فردی و يا حقوق ملی ملتهاست و بحقوق انسانی مربوط نيست پس بنابر اين‏ كسی حق ندارد مزاحم فرد ديگر بشود بخاطر توحيد . كداميك از اينها درست‏ است ؟

اموری كه طبعا اجباربردار نيست

ما حالا نظر خودمانرا عرض ميكنيم ولی قبل از اينكه نظر خودمانرا عرض‏ بكنيم يك مطلب ديگر را بايد بگوئيم كه شايد اين دو نظر بحسب نتيجه يكی‏ بشود و آن اين است كه بعضی از مسائل اكراه بردار و اجباربردار است ولی‏ بعضی از مسائل ديگر خودش فی حد ذاته اجبار بردار نيست طبيعتش اين است‏ كه بايد اختياری باشد
مثلا فرض كنيد بيماری خطرناكی پيدا شده ميخواهند واكسنی تزريق بكنند اينجا افراد را ميشود مجبور كرد كه بيايند واكسن بزنند حتی اگر كسی حاضر نشد بيايند بزور دست و پايش را ببندند و هر چقدر بخواهد دست و پا بزند و لو در حال بيهوشی آمپول را باو تزريق كنند . اين كار اجباربردار است‏ ولی بعضی از چيزها است كه اجباربردار نيست و جز از طريق اختيار و انتخاب امكان ندارد ، مثلا تزكيه نفس ، تربيت عالی اينچنين است اگر بخواهيم مردمی را بنحو عالی تربيت كنيم يعنی بنحوی تربيت كنيم كه اين‏ مردم فضيلت‏ها را بعنوان اينكه فضيلت است بپذيرند و انتخاب بكنند و بديها را بعنوان اينكه بد است و نقص در انسانيت است اجتناب كنند يعنی از دروغ تنفر داشته باشند و برای راستی احترام و اهميت قائل باشند اين كار بزور شلاق نميشود

تربيت اجباربردار نيست

بزور شلاق می‏شود نگذاشت كسی دزدی بكند ولی با زور شلاق نميشود روح كسی‏ را امين كرد و الا اگر اينجور ميبود اگر كسی مثلا احتياج داشت باينكه‏ تهذيب نفس بشود و شخصيت اخلاقيش خيلی عالی بشود خوب ميبردندش يكصد شلاق باو ميزدند بعد می‏آوردند تربيتش عالی ميشد ، يعنی در مسئله پرورش بجای همه‏ چيز فقط شلاق ميزدند و ميگفتند برای اينكه اين آقا در عمرش هرگز دروغ‏ نگويد و از دروغ گفتن بدش بيايد يكصد ضربه شلاق باو بزنيد كه بعد از شلاق‏ خوردن از دروغ گفتن تنفر داشته باشد
همچنين است دوست داشتن ، آيا ميشود كسی را با ضرب شلاق وادار كرد كسی‏ ديگری را دوست داشته باشد ؟ مهر با زور قابل تحميل نيست . اين‏ها را ميگويند اموريكه زورپذير نيست اگر تمام نيروهای عالم را جمع بكنند و بخواهند محبتی را بزور در دل كسی قرار بدهند يا محبتی را بزور از دل كسی‏ بيرون بكشند ممكن نيست

ايمان زوربردار نيست

حالا كه اين مطلب را دانستيد عرض ميكنم مسئله ايمان قطع نظر از اينكه‏ آيا از حقوق انسانی است يا نه ، خودش بطبع خودش زوربردار نيست . فرضا ما بخواهيم بازور ، ايمان بوجود بياوريم خود ايمان با زور درست شدنی‏ نيست ، ايمان يعنی اعتقاد و گرايش ، ايمان يعنی مجذوب شدن بيك فكر و پذيرفتن يك فكر . مجذوب شدن به يك فكر دو ركن دارد يك ركنش جنبه‏ علمی مطلب است ، كه فكر و عقل انسان بپذيرد ، يك ركن ديگر جنبه‏ احساساتی آن است كه دل انسان گرايش داشته باشد و هيچ كدامش در قلمرو زور نيست ، نه جنبه فكريش ، زيرا فكر تابع منطق است اگر به يك بچه‏ای‏ يك مسئله رياضی را بخواهند ياد بدهند بايد از راه منطق ياد بدهند تا اعتقاد پيدا كند . با شلاق نميشود او را ياد داد ، يعنی شلاق كه بزنند او فكرش قبول نميكند ، جنبه گرايشی و احساساتی و محبتی هم همين جور است

آزادی را ميشود بزور داد ولی ايمان و آزادگی و آزاديخواهی را ، نه

بنابر اين ، اين تفاوت ميان توحيد - و لو توحيد را از حقوق انسانها بدانيم - با غير توحيد ، مثلا آزادی ، وجود دارد . آزادی را بزور ميشود داد بمردم زيرا جلوی متجاوز را بزور ميتوان گرفت ، طبعا اينها آزادند ، پس ملتی را ميشود بازور آزاد كرد چون بازور جلوی متجاوز گرفته ميشود ، ولی آزادگی و روح آزاديخواهی را نميشود به زور تحميل كرد . نميتوانيم با زور معتقد بكنيم بچيزی و ايمان به چيزی را در دل او بازور بوجود آورد بياوريم . اين است معنی « لا اكراه فی الدين قد تبين الرشد من الغی »
در دين اكراه و اجبار نيست . اينكه قرآن ميگويد در دين اجبار نيست‏ نميخواهد بگوئيد دينرا ميشود با اجبار تحميل كرد ولی با اينكه ميشود با اجبار تحميل كرد شما تحميل نكنيد بگذاريد مردم بدون اجبار ديندار باشند ، بلكه از اين باب است كه دين را با اجبار نميشود تحميل كرد . آنكه با اجبار تحميل بشود دين نيست
قرآن در جواب آن عده اعراب بدوی كه تازه اسلام اختيار كرده بودند بدون‏ اينكه ماهيت اسلام را درك كنند و بدون اينكه اسلام در دلشان نفوذی پيدا كرده باشد و آمده بودند دعوی ايمان ميكردند ميگويد : « قالت الاعراب‏ آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فی قلوبكم » ( حجرات - 14 ) . اعراب در اصطلاح قرآن يعنی باديه نشينها ، باديه نشينان‏ آمده‏اند اظهار ميدارند كه ما ايمان آورده‏ايم ، بانها بگو كه شما ايمان‏ نياورده‏ايد ، شما بگوئيد " اسلمنا " اسلام آورده‏ايم يعنی بگوئيد اقرار لفظی به اسلام كرده‏ايم ما كاری كرديم كه حكم ظاهری يك مسلمان را داريم يعنی شهادتين را بر زبان جاری كرديم پس در جمع مسلمين هستيم و حقوقمان با حقوق مسلمين‏ ديگر مساويست ، اما آنكه نامش ايمان است در شما پيدا نشده . « و لما يدخل الايمان فی قلوبكم ». هنوز ايمان در دل شما نفوذ نكرده . ميخواهد بگويد ايمان مربوط بدل است
مؤيد ديگر برای مدعای ما اينست كه اسلام در اصول دين تقليد را جايز نميداند و ضرورتا تحقيق را لازم ميشمارد . اصول دين مربوط است به عقيده و ايمان پس معلوم ميشود نظر اسلام اينست كه ايمان از روی فكر آزاد تحصيل‏ ميشود از فكر غيرآزاد اعم از اينكه در اسارت تقليد باشد و يا تحت زور و جبر باشد ايمان و عقيده‏ای كه اسلام طالب آن است حاصل نميشود
حالا كه اين مطلب را دانستيم می‏بينيم دو نظری كه محققين اسلامی دارند در اينجا بهم نزديك ميشود يكعده نظرشان اين بود كه توحيد جزء حقوق انسانيت‏ است و از حقوق انسانيت مطلقا ميشود دفاع كرد پس از توحيد ميشود دفاع‏ كرد پس ميشود با قومی بخاطر توحيد جنگيد عده ديگر جوری نظر دارند كه‏ معنای حرفشان اين است كه نه صرفا بخاطر توحيد نميتوانيم بجنگيم اگر يك‏ ملتی مشركند نميتوانيم با آنها بجنگيم

جنگ برای رفع مانع از ايمان و توحيد

با اين بيانی كه عرض كردم اين دو بيان بهم نزديك ميشود چون ما حتی‏ اگر توحيد را از حقوق انسانی بدانيم باز نميتوانيم با ملت ديگر بجنگيم‏ برای تحميل عقيده توحيد ، چون خودش فی حد ذاته تحميل پذير نيست بله يك‏ چيز ديگر هست و آن اين است اگر ما توحيد را جزء حقوق انسانها دانستيم ممكن است اگر مصلحت انسانيت‏ ايجاب بكند و اگر مصلحت توحيد ايجاب بكند ما با قومی مشرك ميتوانيم‏ بجنگيم نه بخاطر اين كه توحيد را بانها تحميل بكنيم و ايمان را بانها تحميل بكنيم چون توحيد و ايمان تحميل شدنی نيست
با مشركين ميتوانيم بجنگيم بخاطر اينكه ريشه فساد را اساسا بكنيم ريشه‏ كن كردن مبدأ عقيده شرك با زور يك مطلب است و تحميل عقيده توحيد مطلب ديگر
بنابر نظر كسانيكه توحيد را جزء حقوق شخصی و حداكثر حقوق ملی ميدانند ميگويند اين كار جايز نيست ، اغلب طرز تفكر اروپائيها كه در ميان ما هم‏ سرايت كرده همين است
اروپائيان به اينجور مسائل بعنوان يك سلسله مسائل شخصی و مسائل غيرجدی‏ در زندگی نگاه ميكنند مثل تقريبا رسوم كه هر ملتی حق دارد هر رسمی برای‏ خودش ميخواهد انتخاب بكند پس و لو بعنوان قطع ريشه فساد - حق نداريم‏ با شرك مبارزه كنيم . زيرا شرك فساد نيست ، توحيد يك مسئله شخصی است‏
ولی اگر توحيد را يك مسئله عمومی و جزء حقوق انسانی و از شرايط سعادت‏ عموم بشر دانستيم جنگ ابتدائی با مشرك بعنوان حريم توحيد و دفاع از توحيد و بعنوان قطع ريشه فساد جايز است ، گو اينكه بعنوان تحميل عقيده‏ توحيدی جايز نيست

جنگ برای آزادی دعوت و رفع مانع از تبليغ

حالا از اينجا ما وارد يك مطلب ديگر ميشويم و آن مطلب اين است ، آيا جنگيدن برای آزادی دعوت جايز است و يا جايز نيست ؟ جنگيدن برای آزادی‏ دعوت يعنی چه ؟ يعنی ما ميگوئيم كه ما بايد آزاد باشيم كه عقيده و فكر خاصی را در ميان هر ملتی تبليغ‏ كنيم ، تبليغ نه بمعنای امروزی كه پروپا كاند كردن است بلكه باين معنی‏ كه بيان كنيم . چه بعنوان اينكه ما آزاديرا يك حق عمومی و انسانی بدانيم‏ و چه بعنوان اينكه توحيد را يك حق عمومی انسانی بدانيم و يا بعنوان‏ اينكه هر دو را يك حق عمومی انسانی بدانيم اين امر جايز است . حالا اگر مانعی برای دعوت ما پيدا شود ، ببينيم يك قدرتی آمده مانع ميشود و ميگويد من بشما اجازه نمی‏دهم ، شما ميرويد افكار اين مردمرا خراب ميكنيد ، ميدانيد كه غالب حكومتها فكر خراب را آن فكری ميدانند كه اگر پيدا بشود مردم مطيع اين حكومتها ديگر نيستند ، آيا با حكومت‏ها كه مانع نشر دعوت در ميان ملتها هستند جايز است جنگيدن تا حديكه اينها سقوط بكنند و مانع نشر دعوت از ميان برود يا نه ؟ بله اين هم جايز است اين هم باز جنبه دفاع دارد اينهم جزء آن‏ جهادهائيست كه ماهيت آن جهادها در واقع دفاع است

مقياس حقوق شخصی و حقوق عمومی

ما تا اينجا ماهيت جهاد را تشريح كرديم . فقط يك مسئله باقی ماند كه‏ از نظر ما آيا توحيد جزء حقوق عمومی انسانها است يا جزء حقوق فردی و يا حداكثر حقوق ملی ؟ بايد ببينيم مقياس حقوق عمومی انسانی و مقياس حقوق‏ فردی و شخصی چيست . انسانها در بعضی مسائل با همديگر مشتركند همه‏ انسانهای روی زمين در خيلی چيزها مثل همديگر هستند در خيلی چيزها هم با همديگر اختلاف دارند . اختلافها بقدری زياد است كه حتی دو فرد نميشود پيدا كرد كه از همه جهت مثل يكديگر باشند همين جوريكه دو فرد نميشود كه‏ از نظر اندام و شكل صددرصد مثل هم باشند
شما دو فرد نميتوانيد پيدا كنيد كه از نظر خصائص روحی صددرصد مثل هم‏ باشند . مصالحی كه مربوط است به جهات مشترك انسانها اينها حقوق عمومی‏ است . آزادی يعنی اينكه مانع برای بروز استعدادهای كلی افراد بشر وجود نداشته باشد و اين مربوط به همه انسانها است . آزادی برای من همان قدر ارزش دارد كه برای شما ارزش دارد ، برای شما همانقدر ارزش دارد كه‏ برای ديگری ارزش دارد . اما من و شما با همديگر در خيلی چيزها فرق داريم‏ آنها را اسمش را ميگذاريم " سليقه " چون اختلافات شخصی است همينجوريكه رنگ و شكل ما با همديگر فرق دارد ، سليقه‏ها هم فرق ميكند ، من در رنگ لباسها يك رنگی را می‏پسندم و شما رنگ ديگر را ، من در دوخت‏ لباس يكدوخت را بپسندم شما دوخت ديگر را ، من يك شهر را برای زندگی‏ بهتر می‏پسندم شما شهر ديگريرا ، من يك محلی را بهتر می‏پسندم شما محل‏ ديگر را ، من يك نوع زينت در اطاقم ترتيب ميدهم شما نوع ديگری را ، من‏ يكرشته‏ايرا برای تحصيل انتخاب ميكنم شما يك رشته ديگررا ، اينها مسائل‏ شخصی است ، در مسائل شخصی هيچكس نبايد مزاحم فرد ديگر بشود و لهذا هيچ‏ كس حق ندارد در انتخاب همسر فرد ديگريرا مجبور بكند چون جزء مسائل شخصی‏ است هر كسی كه از نظر سليقه در انتخاب همسر يك سليقه مخصوص بخود دارد اسلام هم ميگويد هيچ كس را نبايد مجبور كرد در انتخاب همسر چون جزء مسائل شخصی است . فرنگيها كه ميگويند از نظر توحيد و ايمان نبايد مزاحم‏ كسی شد از اينجهت است كه فكر ميكنند اينها جزء امور خصوصی و سليقه‏ای و ذوقی و فردی و شخصی است . انسان در زندگی به يك چيزی بايد سرگرم باشد كه اسمش ايمان است مثل امور هنريست يك كسی از حافظ خوشش می‏آيد يك‏ كسی از سعدی خوشش ميايد يك كسی از مولوی خوشش ميايد يكی از خيام خوشش ميايد يكی‏ از فردوسی خوشش ميايد ديگر نبايد مزاحم كسی شد كه سعديرا دوست دارد كه‏ تو چرا سعديرا دوست داری ، من حافظ را دوست دارم ، تو هم حتما بايستی‏ حافظ را دوست داشته باشی . ميگويند دين هم همين جور است يك كسی اسلام‏ را دوست دارد ، يك كسی مسيحيت را دوست دارد ، يك كسی زردشتيگری را دوست دارد يك كسی هم هيچيك از اين‏ها را دوست ندارد ، نبايد مزاحم كسی‏ شد . اينها از نظر فرنگيها به اصل زندگی مربوط نيست ، بخط مشی انسان‏ مربوط نيست ، آنها اصلا طرز تصورشان و طرز تفكرشان در دين با طرز تصور ما فرق ميكند . دينی كه مثل دينهای آنها باشد همين جور هم بايد بود ولی از نظر ما ، دين يعنی صراط مستقيم ، يعنی راه راست بشری ، بی‏تفاوت در مسئله دين بودن ، يعنی در راه راست بشريت بی تفاوت بودن . ما ميگوئيم‏ توحيد با سعادت بشری بستگی دارد ، مربوط به سليقه شخصی نيست مربوط باين‏ قوم و آن قوم نيست پس حق با همان كسانيست كه توحيد را جزء حقوق بشريت‏ می‏شمارند . اگر هم ما ميگوئيم جنگ برای تحميل توحيد جايز نيست نه بخاطر اين است كه اين از اموريست كه نبايد از آن دفاع كرد ، نه بخاطر اين‏ است كه از حقوق انسانيت نيست ، بخاطر اين است كه خودش فی حد ذاته‏ قابل اجبار نيست كه قرآن هم گفته : « لا اكراه فی الدين ». و الا واقعا جزء حقوق انسانيت است

آزادی فكر يا آزادی عقيده

يك مسئله ديگر هم اينجا است و آن اينكه در مورد آزادی عقيده فرق است‏ ميان " آزادی فكر " و ميان " آزادی عقيده " . فكر منطق است ، انسان يك قوه‏ای دارد بنام قوه تفكر كه در مسائل ميتواند حساب بكند و انتخاب بكند بر اساس تفكر و منطق و استدلال ولی عقيده‏ بمعنی بستگی و گره خوردگی است . ای بسا عقيده‏هائيكه هيچ مبنای فكری‏ ندارد صرفا مبنايش تقليد است ، تبعيت است ، عادت است ، حتی مزاحم‏ آزادی بشر است آنچه كه از نظر آزادی بحث ميكنيم كه بايد بشر در آن آزاد باشد فكر كردن است اما اعتقادهائيكه كوچكترين ريشه فكری ندارد فقط يك‏ انعقاد و يك انجماد روحی است كه نسل بنسل آمده است آنها عين اسارت‏ است و جنگيدن برای از بين بردن اين عقيده‏ها جنگ در راه آزادی بشر است‏ نه جنگ عليه آزادی بشر ، آن كسی كه آمده در مقابل يك بت كه خودش‏ ساخته بدست خودش از او حاجت ميخواهد اين به تعبير قرآن از يك حيوان‏ خيلی پست‏تر است . يعنی عمل اين آدم كوچكترين مبنای فكری ندارد يك ذره‏ اگر فكرش تكان بخورد اين كار را نميكند ، اين فقط يك انعقاد و انجماد است كه در دلش و در روحش پيدا شده و ريشه‏اش تقليدهای كور كورانه است‏ . اين را بايد بزور از اين زنجير درونی آزاد كرد تا بتواند فكر بكند
بنابر اين كسانيكه آزادی تقليد و آزادی زنجيرهای روحی را بعنوان آزادی‏ عقيده تجويز می‏كنند اشتباه ميكنند آن كه ما طرفداريم بحكم آيه « " لا اكراه فی الدين " »آزادی فكر است نه آزادی عقيده . باز هم در اين باره‏ بحث ميكنيم

4

بسم الله الرحمن الرحيم « قاتلوا الذين لا يؤمنون بالله و اليوم الاخر » بحث ما درباره جهاد اسلامی بود . سه مطلبی هست كه امشب بايد برايتان‏ عرض بكنم كه يكی جنبه تفسيری و باصطلاح قرآنی دارد و يكی ديگر از بحثهای‏ عقلی است ، بحث سوم هم داريم كه هم جنبه قرآنی دارد و هم جنبه تاريخی
اما آن بحثيكه قرآنی است مربوط بايات جهاد است كه قبلا عرض كرديم كه‏ در آيات جهاد بعضی از آيات است كه باصطلاح علمای اصول ، مطلقند و بعضی‏ ديگر آيات مقيد . مقصود از آيات مطلق يعنی آياتی كه بدون هيچ قيد و شرطی فرمان جهاد با مشركين و يا اهل كتاب را صادر كرده آيات مقيد يعنی‏ آياتيكه با شرايط بالخصوصی فرمان داده است مثلا گفته است كه اگر آنها با شما ميجنگند و يا در حال جنگيدن و يا شما بيم آنرا داريد و قرائتی در دست داريد كه آنها تصميم بجنگيدن با شما را دارند با آنها بجنگيد . حالا چه بايد كرد آن آيات مطلق را بايد بگيريم يا آيات مقيد را ؟ عرض كرديم‏ كه از نظر علمای فن شناختن محاورات كه قسمتی از آن در علم اصول بحث‏ ميشود ميان مطلق و مقيد تعارضی وجود ندارد تا بگوئيم آيا اين آيات را بايد بگيريم يا آن آيات را ، بلكه اگر ما باشيم و يك مطلق و يك مقيد بايستی آن مقيد را قرينه توضيحی برای آن‏ مطلق بگيريم پس بنابر اين طبق اين بيان ما بايد مفهوم جهاد را همان‏ بدانيم كه آيات مقيد بيان كرده است ، يعنی آيات قرآن جهاد را بدون قيد و شرط واجب نميداند ، در يك شرائط خاصی واجب ميداند اين مقدار را بيك‏ بيان ديگر قبلا عرض كرده بوديم

آيا آيات جهاد ناسخ و منسوخند

بعضی از مفسرين آمده‏اند مسئله ناسخ و منسوخ را در اينجا طرح كرده‏اند يعنی گفته‏اند كه در بسياری از آيات قرآن همانطور كه شما ميگوئيد جنگيدن‏ با كافران را مشروط كرده است ولی در بعضی از آيات ديگر آمده همه آن‏ دستورات را يكجا نسخ كرده بنابر اين در اينجا صحبت از ناسخ و منسوخ‏ است آيات اول برائت كه فرمان جهاد را بطور كلی ميدهد و تبری ميجويد از مشركين و يك مهلت برای مشركين مقرر ميكند و بعد از آن مهلت ميگويد ديگر اينها حق ندارند باقی بمانند ، بكشيد اينها را ، در حصارشان قرار بدهيد ، و در كمينشان بنشينيد اين آيات كه سال نهم هجری هم آمده است‏ تمام دستورهای گذشته را يكجا نسخ كرده است . آيا اين حرف درستی است ؟ اين حرف حرف نادرستی است . به چه دليل ؟ به دو دليل ، يك دليل اين‏ است كه ما در يكجائی می‏توانيم يك آيه‏ای را ناسخ آيه‏ای ديگر بدانيم كه‏ درست بر ضد او باشد مثلا اگر فرض كنيد كه يك آيه بيايد بگويد كه اصلا با مشركين نجنگيد ، آنگاه يك آيه ديگری بيايد اجازه بدهد كه بعد از اين‏ بجنگيد خوب اين معنايش اين است كه آن دستوريكه ما قبلا داده‏ايم آن‏ دستور را لغو كرديم و يك دستور ثانوی بجای آن آورديم . معنی ناسخ و منسوخ اين است كه دستور اول لغو بشود و يك دستور ثانوی بجای آن بيايد پس دستور دوم بايد جوری باشد كه صد درصد بر ضد دستور اول باشد كه بشود اين دومی را لغو آن تلقی كرد اما اگر دومی و اولی مجموعشان با يك ديگر قابل جمع‏ باشند يعنی يكيشان توضيح دهنده ديگری باشد اينجا كه ناسخ و منسوخ ندارد كه بگوئيم يكی برای لغو ديگری آمده است
آيات سوره برائت جوری نيست كه بگوئيم لغو آياتيست كه قبلا آمده و جهاد را مشروط كرده است ، چرا ؟ چون همين سوره برائت هم وقتيكه ما تمام‏ آن آيات را با يكديگر ميخوانيم می‏بينيم كه در مجموع ميگويد ، باين دليل‏ با اين مشركان بجنگيد كه اينها بهيچ اصل انسانی ، به وفای به عهد ، كه‏ يك امری فطری و وجدانی است و حتی اگر يك قومی قانون هم نداشته باشند بحكم فطرتشان درك ميكنند كه به پيمان بايد وفادار بود ، پايبند نيستند با آنها اگر پيمان هم ببنديد و فرصت ببينند نقض ميكنند اينها هر لحظه‏ فرصت پيدا كنند كه شما را محو و نابود كنند محو و نابود ميكنند . حالا اينجا عقل چه ميگويد ؟ ميگويد اگر شما درباره قومی قرائنی بدست آورديد كه اينها درصدد هستند كه در اولين فرصت شما را از بين ببرند آيا ميگويد صبر كن كه او اول تو را از بين ببرد بعد تو او را از بين ببر ! اگر ما صبر كنيم او ما را از بين ميبرد . امروز هم در دنيا حمله‏ای را كه مبتنی‏ بر قرائن قطعی ميباشد كه حمله كننده تشخيص داشته باشد كه آن طرف تصميم‏ دارد حمله بكند اگر اين پيشدستی بكند و باو حمله بكند همه ميگويند جايز است ، كار صحيحی كرده نميگويند درست است كه تو ميدانستی و خبرهای قطعی‏ بتو رسيده بود كه مثلا در فلان روز دشمن حمله ميكند ولی تو حق نداشتی امروز حمله بكنی تو بايد صبر ميكردی و دستها را روی همديگر ميگذاشتی تا حمله‏اش را بكند بعد تو حمله بكن ! قرآن در همين آيات سوره برائت كه شديدترين آيات قرآن است در موضوع‏ جهاد ميگويد : « كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا و لا ذمه‏ يرضونكم بافواههم و تابی قلوبهم »( توبه - 8 )
ميگويد اينها اگر فرصت پيدا كنند ، بهيچ پيمانی و بهيچ تعهدی وفادار نيستند هر چه كه ميگويند بزبان ميگويند و دلشان برخلاف است بنابر اين ، اين آيات چنان هم مطلق نيست كه شما گمان كرديد در واقع ميگويد در اين‏ زمينه كه شما احساس خطر از ناحيه دشمن ميكنيد ديگر در اينجا دست روی‏ دست گذاشتن و تأخير انداختن كار غلط است پس بنابر اين اين آيات بر ضد آن آيات نيست تا ما اين را ناسخ بدانيم . اين يك مطلب و يك دليل بر اينكه اين آيات ناسخ نيست

اصل ما من عام الا و قد خص

دليل دوم مطلبی است كه آن را علمای اصول گفته‏اند كه اگر بتوانم‏ برايتان توضيح بدهم ميتوانم مطلب خود را درباره اين آيه گفته باشم
ميگويند : ما من عام الا و قد خص . يعنی هيچ قانونی نيست مگر اينكه‏ يك نوع استثنا برميدارد ، راست هم هست ، بما ميگويند روزه بگيريد و ميگويند مسافر شدی روزه نگير ، مريض شدی روزه نگير ، در نماز همينجور ، در غير نماز همين جور ، ميگويند هيچ عامی نيست مگر اينكه استثنا دارد ، به خود همين قاعده هم ، كه هيچ عامی نيست مگر اينكه استثنا خورده ، استثنا خورده ، يعنی بعضی از عامها است كه واقعا استثنا نخورده و استثنا نميپذيرد
مقصود اين است كه بعضی از امور است كه ابا دارد از تخصيص يعنی ابا دارد از استثنا ، آهنگ اين عموم آهنگی است كه نميتواند استثنا بپذيرد ، مثلا در قرآن آمده است : « و ان تشكروا يرضه لكم »( زمر - 7 ) . اگر شاكر الهی باشيد خدا می‏پسندد . اين كلی استثنا نميپذيرد ، يعنی ممكن نيست يك وقت انسانی واقعا شاكر باشد ولی خدا نپسندد نه اين‏ ديگر چيزی نيست كه در يك مورد بالخصوص طور ديگر باشد مگر اينكه شكر نباشد
حالا در باب ناسخ و منسوخ هم همين جور است ، بعضی از آهنگهاست كه‏ اساسا نسخ پذير نيست چون نسخ معنايش اين است كه منسوخ يك امر موقت‏ است يعنی آهنگ آهنگی است كه موقت بودن را نميپذيرد ، اين اگر باشد بايد هميشگی باشد ، چطور ؟ حالا برايتان مثالی ميزنم
مثلا اگر در قرآن وارد شده كه : « لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين »( بقره - 190 ) . يعنی متجاوز نباشيد كه خدا تجاوزكاران را دوست نميدارد
اينجا يك عمومی دارد از نظر افراد و يك استمراری دارد از نظر زمان
آيا اين عام را ما ميتوانيم استثنا برايش قائل شويم بگوئيم خدا ظالم را دوست نميدارد مگر بعضی از ظالمان را ؟ ! يعنی قدوسيت الوهيت از يك‏ طرف و پليدی ظلم از طرف ديگر چيزی نيست كه قابل جوش خوردن باشد كه‏ بگوئيم خدا تجاوزكنندگان را دوست نميدارد مگر آقای فلانكس و آقای فلانكس‏ را . اين عام " مگر " نميپذيرد اين مثل روزه گرفتن نيست كه ميگويند آقا روزه بگير " مگر " اينكه اين چنين باشی . خوب ممكن است در يك‏ شرايطی انسان روزه نگيرد اما ظلم چيزی نيست كه بگوئيم در يك شرائطی ظلم‏ بكن در يك شرايطی ظلم نكن هر جا كه ظلم باشد نبايد كرد از هر كه ميخواهد باشد از پيغمبر خدا ظلم ناستوده است ، مثل معصيت و نافرمانی است خدا هيچ معصيتكاری را دوست نميدارد ، نميشود گفت مگر پيغمبرانش ، نه پيغمبرانش هم نميشود ، اگر پيغمبران هم العياذ بالله معصيت بكنند خدا آنها را هم دوست نميدارد
فرق پيغمبر و غير پيغمبر در اين است كه او معصيت نميكند و ديگری معصيت‏ می‏كند نه آنكه او معصيت می‏كند و خدا در عين اينكه او معصيت ميكند باز هم دوستش دارد . اين را ميگوئيم عامی كه تخصيص و استثنا نمی‏پذيرد . از نظر زمان هم همين جور است . آيا ميشود گفت كه اين يك قانونی است كه‏ مخصوص يك زمان است در يك زمان معين خدا متجاوزان را دوست ندارد ولی‏ ده سالی كه بگذرد خدا اين حكم را لغو ميكند ميگويد ما از اين ببعد متجاوزان را دوست ميداريم ؟ اين آهنگ آهنگی نيست كه نسخ بپذيرد
ما در آيات جهاد می‏بينيم قرآن با چنين آهنگی وارد شده است : « و قاتلوا فی سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا ان الله لايحب المعتدين‏ ( بقره - 190 ) . با آنانكه با شما می‏جنگند ، با آنانكه بنوعی تجاوز دست زده‏اند بجنگيد ، ولی شما متجاوز نباشيد ، با متجاوز جنگيدن تجاوز نيست ، ولی با غير متجاوز جنگيدن تجاوز است و جايز نيست ، با متجاوز بجنگيد تا تجاوز بوجود نيايد اما اگر با غير متجاوز بجنگيد خودتان‏ متجاوزيد . اين ديگر امری نيست كه نسخ پذير باشد . مثلا ميشود در يك‏ تنها در مورد يك تجاوزی كه وقوع پيدا كرده باشد اجازه می‏دهد . ولی در هفته پيش گفتيم نميتوان جهاد برای بسط ارزشهای انسانی را ولو در خطر نيفتاده باشد محكوم كرد . و نيز گفتيم مسئله تجاوز مفهوم عامی است يعنی‏ تجاوز لازم نيست تجاوز بجان انسان باشد ، لازم نيست تجاوز بمال باشد ، لازم نيست تجاوز بناموس باشد ، لازم نيست تجاوز به سرزمين باشد ، حتی‏ لازم نيست تجاوز باستقلال باشد ، لازم نيست تجاوز بازادی باشد . اگر يك‏ قوم بارزشهائيكه آن ارزشها ارزش انسانی بشمار ميرود تجاوز بكند باز تجاوز است
ميخواهم برايتان يك مثال ساده‏ای عرض بكنم : در زمان ما مساعی زيادی‏ بكار برده ميشود برای اينكه ريشه بعضی از بيماريها كنده بشود . هنوز علل‏ اساسی بعضی از بيماريها كشف نشده است مثل سرطان ، و قهرا راه علاج و چاره هنوز بدست نيامده ، ولی فعلا يك سلسله داروهائی هست كه از اين‏ داروها مردم برای مدت موقت برای تأخير اثر اين بيماريها هم كه شده‏ استفاده ميكنند اگر ما فرض كنيم كه مؤسسه‏ای علاج يك بيماری را كشف كرد ، آن مؤسساتی كه از وجود اين بيماری استفاده ميكنند و آن كارخانه‏هائيكه‏ داروهائی ميسازند كه فقط برای اين بيماری بدرد ميخورد ، اگر اين بيماری‏ نباشد آنها چه بسا ميليونها يا ميلياردها دلار صدمه ميخورند اينها برای‏ اينكه بازارشان از ميان نرود ، بازارشان خراب نشود بخواهند اين كشفيكه‏ برای انسانها اين قدر عزيز است از بين ببرند ، افرادش را از بين ببرند ، فرمولهای كشف شده را از بين ببرند كه كسی نفهمد چنين چيزی هست ، حالا آيا بايد از يك چنين ارزش انسانی دفاع كرد يا نه ؟ آيا ما ميتوانيم بگوئيم : بجان ما و بمال‏ ما كه كسی حمله نكرده ، بناموس ما و باستقلال ما و بسرزمين ما كه كسی‏ كاری نداشته يك بابائی در يك گوشه دنيا يك كشفی كرده ، يك بابائی‏ ديگر هم دارد آنها را از بين می‏برد بمن چه ؟ نه ، اينجا جای بمن چه نيست‏ اينجا يك ارزش انسانی است كه در معرض خطر قرار گرفته است ، تجاوز بيكی از ارزشهای انسانی صورت گرفته است ، بنابر اين ما اگر اين جا در مقام معارضه و جنگ برآئيم اينجا ما متجاوزيم ؟ نه نيستيم بلكه بر ضد تجاوز قيام كرده و با متجاوز جنگيده‏ايم
پس اينكه عرض ميكنيم كه موضوع جهاد دفاع است ، مقصودمان دفاع بمعنی‏ محدود نيست كه آقا اگر بتو كسی با شمشير و توپ و تفنگ حمله كرد دفاع‏ كن ، نه بتو يا بيكی از ارزشهای مادی زندگی تو ، و يا يكی از ارزشهای‏ معنوی زندگی تو و خلاصه اگر به چيزی كه برای بشريت عزيز و محترم است و از شرايط سعادت بشريت بشمار ميرود ، تجاوز شود دفاع كن
بحث قبلی ما اينجا زنده ميشود كه آيا مسئله توحيد جزء مسائل شخصی و فردی و سليقه‏ای افراد است يا جزء ارزشهای انسانی است اگر ارزش‏ انسانيت است كه بايد از آن دفاع شود پس اگر در يك قانون آمده باشد كه‏ از توحيد بايد بعنوان يك ارزش انسانی دفاع كرد معنايش اين نيست كه‏ تهاجم جايز است ، معنايش اين است كه توحيد يك ارزش معنوی است و دائره دفاع هم آنقدر وسيع است كه شامل اينجور ارزشهای معنوی ميشود
بله در عين حال مطلبی كه گفتيم دو مرتبه تكرار ميكنيم اسلام نميگويد برای اينكه توحيد را تحميل كنيد بجنگيد چون تحميل شدنی نيست ، چون‏ ايمانست ، ايمانرا بايد تشخيص داد و آزادی يعنی رفع مانع از فعاليت يك قوه فعال و پيشرو ، ولی عقيده به اين‏ معنی نوعی ركود و جمود است . آزادی در ركود مساوی است با مفهوم آزادی‏ زندانی در بقاء در زندان و آزادی آدم به زنجير بسته در بسته بودن ، و تفاوت در اينست كه زندانی و زنجيری جسم حالت خود را حس ميكند اما زندانی و زنجيری روح حس نميكند . اينستكه ما ميگوئيم‏ آزادی عقيده‏ای كه ناشی از تقليد و تبعيت محيط است نه از تفكر آزادی‏ معنی ندارد

جزيه

مسئله ديگری كه در پايان بحث بايد طرح كنيم مسئله " جزيه " است
در متن آيه كريمه آمده است كه با اهل كتاب ( مطلقا يا آنانكه ايمانشان‏ حقيقی و واقعی نيست ) بجنگيد تا آنگاه كه جزيه بدهند . جزيه چيست ؟ آيا جزيه يعنی باج دادن و باج گرفتن ؟ آيا مسلمانان كه در گذشته جزيه‏ ميگرفتند در واقع و نفس الامر باج ميگرفتند ؟ باج بهر شكل باشد زور است‏ و ظلم است و خود قرآن ظلم را به هر شكل و بهر صورتی نفی ميكند . جزيه از ماده جزا است ، جزا در لغت عرب هم در مورد پاداش بكار برده ميشود
هم در مورد كيفر ، اگر اينجا جزيه جزای كيفری باشد ميشود كسی ادعا بكند كه اين مفهومش همان باج گرفتن است ولی اگر مفهومش پاداش باشد - كه‏ هست - موضوع عوض ميشود
قبلا گفتيم كه بعضيها ادعا كرده‏اند كه اساسا جزيه لغت معرب است ، نه‏ عربی ، و فارسی هم هست ، معرب كلمه " گزيه " است و گزيه لغتی فارسی‏ است و اين همان ماليات سرانه‏ای بوده است كه برای اولين بار انوشيروان‏ در ايران وضع كرد ، وقتيكه اين لغت آمد در ميان اعراب طبق قاعده معمول‏ گاف تبديل به جيم شد و عربها بجای گزيه گفتند جزيه پس جزيه مفهومش‏ ماليات است و بديهی است كه ماليات دادن غير از باج گرفتن است . خود مسلمين نيز بايد انواعی ماليات بدهند . چيزيكه هست شكل ماليات اهل كتاب با مالياتی كه مسلمين می‏پردازند فرق ميكند ولی اين نظر نظريست كه متكی بر يك دليل نيست بعد هم ما بلغت كار نداريم ريشه‏ لغويش هر چه ميخواهد باشد ما بايد از روی احكامی كه اسلام در مورد جزيه‏ وضع كرده است ببينيم ماهيت آن چيست ؟

آيا جزيه پاداش است يا كيفر ؟

بعبارت ديگر ما بايد ببينيم اسلام كه جزيه ميگيرد بشكل پاداش ميگيرد يا بشكل باج اگر در مقابل جزيه تعهدی ميسپارد و خدمتی بانها ميكند پس‏ پاداش است اما اگر بدون هيچ پاداش پول ميگيرد باج است . يكوقت است‏ اسلام ميگويد از اهل كتاب جزيه بگيريد ولی در مقابلش هم هيچ تعهدی ندهيد فقط پول از آنها بگيريد پول بگيريد برای اينكه با آنها نمی‏جنگيد اين همان‏ باج است . باج گرفتن يعنی حق زور گرفتن ، يعنی اينكه يك زورمند به كم‏ زورتر از خود ميگويد فلان مبلغ را بده تا مزاحم تو نشوم ، از سر راهت‏ برخيزم ، امنيتت را سلب نكنم . يكوقت ميگويد تعهدی در مقابل شما ميكنم‏ و در مقابل اين تعهد جزيه ميگيرم ، مفهوم جزيه در اينصورت پاداش است ، ميخواهد لغت عربی باشد يا فارسی باشد . ما بخود ماده قانون بايد توجه‏ كنيم
ما وقتيكه وارد ماهيت قانون ميشويم می‏بينيم كه جزيه برای آن عده از اهل كتاب است كه در ظل دولت اسلامی زندگی ميكنند ، رعيت دولت اسلامی‏ هستند ، دولت اسلامی وظائفی بر عهده ملت خودش دارد و يك تعهداتی در برابر آنها ، وظائف اين است كه اولا بايد مالياتهائی بدهند كه بودجه‏ دولت اسلامی اداره بشود ، آن مالياتها اعم است از آنچه كه بعنوان زكوه‏ گرفته ميشود و از آن چيزهائيكه بعناوين ديگری گرفته ميشود ، بعنوان مثال خراج يا مقاسمه يا مالياتيكه دولت اسلامی بر طبق مصالح اسلامی وضع ميكند بايد مردم بدهند و اگر ندهند قهرا دولت اسلامی مختل می‏ماند هيچ دولتی نيست كه بودجه نداشته‏ باشد و قسمتی يا تمام بودجه خود را به شكلی از مردم نگيرد . دولت بودجه‏ ميخواهد بودجه هم بايد از همين مالياتهای مستقيم يا غير مستقيم وصول شود . و ثانيا مردم بايد تعهداتی از نظر سربازی و فداكاری در برابر دولت‏ داشته باشند . ممكن است خطری پيش بيايد افراد همين مردم بايد بدفاع‏ بپردازند . اهل كتاب اگر در ظل دولت اسلامی بسر ببرند نه موظفند كه آن‏ مالياتهای اسلامی را بپردازند و نه موظفند كه در جهادها شركت كنند با اينكه منفعت جهاد عايد حال آنها ميشود ، بنابر اين وقتيكه دولت اسلامی‏ امنيت مردمی را تأمين ميكند و آنها را تحت حمايت خودش قرار ميدهد چه‏ مردم خودش باشد چه غير خودش يك چيزی هم از مردم ميخواهد مالی يا غير مالی ، از اهل كتاب بجای زكوه و غير زكوه از خراج و مقاسمات ، جزيه‏ ميخواهد و حتی بجای سربازی هم جزيه ميخواهد و لهذا در صدر اسلام اين چنين‏ بوده است هر وقت اهل كتاب داوطلب ميشدند كه بيايند در صفهای مسلمين‏ بنفع مسلمين بجنگند مسلمين جزيه را برميداشتند و ميگفتند ما اين جزيه را از شما ميگيريم بدليل اينكه شما سرباز نميدهيد حالا كه شما سرباز ميدهيد ما حق نداريم از شما جزيه بگيريم . در تفسير المنار شواهد تاريخی بسياری‏ از كتب مختلف تاريخ آمده است كه مسلمين صدر اسلام جزيه را بجای سربازی‏ ميگرفتند ، باهل كتاب ميگفتند شما كه حالا در ظل دولت ما زندگی ميكنيد و ما از شما حمايت ميكنيم ولی شما بما سرباز نميدهيد ( مسلمين هم از آنها سرباز قبول نميكردند ) بجای سرباز جزيه بدهيد . و اگر مسلمين احيانا در مواردی اعتمادی پيدا ميكردند و از آنها سرباز می‏پذيرفتند ديگر جزيه نمی‏گرفتند
بنابر اين مفهوم جزيه از نظر لغوی ميخواهد عربی و از ماده جزاء باشد و ميخواهد معرب گزيه باشد اينقدرش مسلم استكه از نظر مفهوم قانونی يك‏ پاداشی است بدولت اسلامی از طرف رعيت غير مسلمان اهل كتاب خودش در مقابل خدمتيكه برای آنها انجام ميدهد و در مقابل اينكه از آنها سرباز نميگيرد و از آنها ماليات نميگيرد
از همينجا معلوم شد كه آن ايراد اولی كه گفتند چطور ميشود كه اسلام‏ بخاطر جزيه دست از جهاد بر ميدارد ؟ جوابش اين است كه جهاد را اسلام‏ برای چی ميخواهد ؟ جهاد را برای تحميل عقيده نميخواهد ، جهاد را برای‏ مانع از ميان برداشتن ميخواهد ، وقتی طرف ميگويد با تو جنگ ندارم پس‏ بنابر اين ديگر مانعی برای تحميل عقيده ايجاد نميكند ، وقتيكه مانعی برای‏ تحميل عقيده ايجاد نمی كند او هم بايد كه بحكم : « و ان جنحوا للسلم‏ فاجنح لها »( انفال - 61 ) . اگر خضوع كردند و اگر بال سلم و صلح را جلو آوردند تو ديگر سرسختی نكن ، نگويد نخير من صلح نميكنم و ميجنگم ، حالا كه‏ آنها آماده‏اند كه هم زيستی مسالمت آميز داشته باشند تو هم بايد اعلام‏ اينرا بكنی ، منتها حالا كه آنها ميخواهند با شما و در ظل شما زندگی بكنند و حال اينكه آنها ماليات اسلامی قهرا نميدهند و سرباز هم قهرا نمی‏فرستند و شما هم اعتماد نداريد به سربازهای آنها ، در مقابل يك ماليات سرانه‏ از آنها بگيريد بنام جزيه ، اتفاقا مورخين اروپائی و مسيحی از قبيل‏ گوستاولوبون دوجی زيدان در اين جهت خيلی بحث كرده‏اند . ويل دورانت در جلد يازدهم تاريخ تمدنش راجع بمسئله جزيه اسلامی بحث كرده و ميگويد كه اين جزيه اسلامی مقدارش آنقدر كم بوده است كه از مالياتهائيكه‏ از خود مسلمين ميگرفتند كمتر بوده بنابر اين هيچ جنبه اجحاف در ميان‏ نبوده است

fehrest page

back page