معيارها
برای به دست آوردن " ديدگاه " يك مكتب درباره " هويت " تاريخ از يك سلسله " معيارها " میتوان استفاده كرد و با توجه به آن معيارها میتوان دقيقا درك كرد كه آن مكتب با چه ديدی به جنبشهای تاريخی و ماهيت رويدادهای تاريخی مینگردمعيارهايی كه برای اين منظور به نظرمان رسيده عرضه میداريم . البته ممكن است معيارهای ديگری هم وجود داشته باشد كه از نظر ما پنهان مانده است
پيش از آنكه معيارها را به دست دهيم و بخواهيم نظر اسلام را با محك آن معيارها به دست آوريم ، لازم به تذكر است كه از نظر ما در قرآن به برخی اصول اشاره شده كه صريحا " اولويت " بنياد معنوی جامعه را نسبت به بنيادهای مادی میرساند . قرآن صريحا به صورت يك اصل میفرمايد : « ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بأنفسهم »( 1 )
خدا وضع و حال مردمی را دگرگون نمیسازد تا آنها با دست خود و اراده و تصميم خود آنچه را كه به رفتار و كردار خودشان مربوط است دگرگون سازند
به عبارت ديگر ، سرنوشت مردم عوض نمیشود تا وقتی كه آنچه به نفوس و روحيه مردم مربوط است وسيله خودشان عوض نشود . اين آيه جبر اقتصادی تاريخ را صريحا نفی میكند
در عين حال ما معيارهايی كه تشخيص دادهايم بيان میكنيم و منطق اسلام را با محك اين معيارها نيز میسنجيم
1 استراتژی دعوت
هر مكتب كه پيامی برای جامعه دارد و مردم را به پذيرش آن میخواند ، ناچار از روش و متد ويژهای بهره میجويد كه از طرفی با هدفهای اصلی مكتب مربوط میشود و از طرف ديگر با نوع بينش آن مكتب درباره ماهيت حركتها و جنبشهای تاريخ . دعوت يك مكتب يعنی نوعی آگاهی دادن به مردم و فشار آوردن بر روی اهرمهای خاصی برای به حركت درآوردن آنها . مثلا مكتب انسانيت اگوست كنت كه مدعی نوعی " مذهب علمی " است و جوهر تكامل انسان را در ناحيه ذهنيت او میداند و معتقد است انسان در ذهنيت خود دو مرحله را كه مرحله اساطيری و فلسفی استپاورقی : . 1 رعد / . 11
طی كرده و به مرحله علمی رسيده است ، ناچار آگاهيهايی كه لازم میشمارد همه به اصطلاح علمی است و اهرمهايی كه میخواهد وسيله حركت قرار دهد اهرمهای علمی است . يا ماركسيسم كه تئوری انقلابی طبقه كارگر است ، آگاهيهايی كه میبخشد از نوع وارد كردن تضادهای طبقاتی در خودآگاهی كارگران است و اهرمی كه بر روی آن فشار میآورد اهرم عقدهها و احساس محروميتها و مغبونيتها استعلاوه بر اينكه مكتبها بر حسب اينكه ديدشان از جامعه و تاريخ چه باشد ، نوع آگاهی بخشيهايشان و نوع اهرمهايی كه روی آنها فشار میآورند فرق میكند ، مكتبها بر حسب اينكه ديدشان از تاريخ و تكامل تاريخ و از انسان چه باشد ، درباره شعاع تاثير دعوت و درباره رابطه دعوت با زور ، و اخلاقی و غير اخلاقی بودن زور نظريات مختلفی خواهند داشت
بعضی مكتبها ، مانند مسيحيت ، تنها چيزی را كه در مواجهه با انسانها اخلاقی میشمارند ، دعوتهای مسالمتآميز است ، زور را به هر شكل و به هر صورت و در هر شرايطی غير اخلاقی میشمارند . لهذا در اين مذهب دستور مقدس اين است كه اگر به گونه راستت سيلی زدند گونه چپت را پيش آر ، نمیشمارند . از نظر ماركسيسم زوری كه استثمارگر عليه استثمار شده به كار میبرد غيراخلاقی است ، چون در جهت حفظ وضع موجود و عامل توقف است ، و اما زوری كه استثمار شده به كار میبرد اخلاقی است ، چون در جهت دگرگون شدن جامعه و تحول به مرحله عالیتر است ، به عبارت ديگر ، در نبرد دائمی حاكم بر جامعه كه دو گروه با يكديگر در نبردند ، يكی نقش " تز " را ايفا میكند و يكی نقش " آنتیتز " را . زوری كه نقش تز را ايفا میكند به دليل اينكه ارتجاعی است ، غيراخلاقی است ، و زوری كه نقش " آنتی تز " را ايفا میكند بدليل اينكه انقلابی و تكاملی است ، اخلاقی است . و البته همين نيرو كه اكنون اخلاقی است ، در مرحله بعد با نيروی ديگری كه نقش نفی كننده اين را ايفا میكند مواجه میگردد و در آن وقت نقش او ارتجاعی و نقش رقيب تازه نفس اخلاقی خواهد بود و لهذا اخلاق نسبی است ، آنچه در يك مرحله اخلاق است در مرحله بالاتر و كاملتر ضد اخلاق است
پس ، از نظر مسيحيت رابطه مكتب با گروه مخالف كه از نظر مكتب ضد تكاملی است ، تنها يك رابطه است و آن رابطه دعوت مقرون به نرمی و ملايمت است و تنها اين رابطه است كه اخلاقی است . از نظر نيچه تنها رابطه اخلاقی رابطه قدرتمند با ضعيف است ، هيچ چيزی اخلاقیتر از قدرت نيست و هيچ چيزی غيراخلاقی تر از ضعف نيست يا جرمی و گناهی بالاتر از ضعف وجود ندارد . از نظر ماركسيسم رابطه دو گروه مخالف از نظر پايگاه اقتصادی جز رابطه زور و اعمال قدرت نمیتواند باشد . در اين رابطه اعمال قدرت طبقه استثمارگر به دليل ضد تكاملی بودن ، غير اخلاقی است و اعمال قدرت استثمار شده ، اخلاقی است . ديگر بحثی نيست كه رابطه نيروی تازه نفس با نيروی كهن همواره ، هم ستيزه باشد و هم اخلاقی
از نظر اسلام تمام نظريات بالا محكوم است . اخلاقی بودن ، آنچنانكه مسيحيت میپندارد در روابط مسالمتآميز و دعوت ملايم و صلح و صفا و صميميت و محبت خلاصه نمیشود ، احيانا زور و قدرت نيز اخلاقی میشود ، لهذا اسلام مبارزه عليه زور و ظلم را مقدس و مسؤوليت میشمارد و جهاد را كه همان قيام مسلحانه است در شرايط خاصی تجويز میكند
بديهی است كه نظريه نيچه يك نظريه پوچ و ضدانسانی و ضد تكاملی است
نظريه ماركسيسم مبتنی بر همان مكانيسمی است كه برای تكامل تاريخ قائل است . از نظر اسلام رابطه مواجهه با زور با گروه ضد تكاملی ، برخلاف نظريه ماركسيسم ، رابطه دوم است نه رابطه اول . رابطه حكمت و موعظه حسنه است ( « ادع الی سبيل ربك بالحكمة و الموعظه الحسنة ») ( 1 )
رابطه اعمال زور با جبهه ضد تكاملی آنگاه اخلاقی است كه مرحله اقناع فكری ( حكمت = برهان ) و مرحله اقناع روحی ( موعظه = تذكر ) طی شده باشد و بلانتيجه مانده باشد
اين است كه تمام پيامبرانی كه جنگيدهاند ، مرحله اول دعوت خود را با حكمت و موعظه حسنه و احيانا مجادله كلامی گذراندهاند و پس از آنكه از آن راه به نتيجه نرسيدهاند و يا به نتيجه كلی نرسيدهاند ( غالبا به نتيجه نسبی رسيدهاند ) ،
پاورقی : . 1 نحل / . 125
مبارزه و جهاد و اعمال قدرت و زور را اخلاقی شمردهاند . ريشه اساسی اين است كه اسلام ، نظر به اينكه روحی میانديشد نه مادی ، برای برهان و استدلال و موعظه و اندرز نيروی شگرف قائل است و همانطور كه ( به تعبير ماركس ) برای انتقاد سلاحها نيرو قائل است برای سلاح انتقاد هم نيرو قائل است و از آن بهره میجويد و البته آن را تنها نيرويی كه همه جا بايد از آن بهره جست نمیداند . راز اين مطلب كه اسلام مبارزه با جبهه ضد تكاملی را رابطه دوم میداند نه رابطه اول ، و برای برهان و موعظه و جدال به احسن نيرو قائل است ، ديد خاص روحی اسلام درباره انسان و بالتبع درباره جامعه و تاريخ استپس معلوم شد اينكه رابطه يك مكتب با جبهه مخالف بر دعوت محض باشد يا بر مبارزه محض و يا رابطه اولش دعوت باشد و رابطه دومش مبارزه و درگيری ، ديد مكتب را درباره تأثير نيروی منطق و تذكر و حدود تأثير آنها و همچنين ديد مكتب را در جريان تاريخ و نقش مبارزه را در آن روشن میكند
اكنون وارد قسمت ديگر بحث میشويم ، ببينيم نوع آگاهيهای اسلامی و اهرمی كه [ اسلام ] در دعوتهای خودروی آنها فشار میآورد چيست ؟ آگاهيهای اسلامی در درجه اول از نوع تذكر به مبدأ و معاد است . اين متدی است كه هم در قرآن به كار میبرد و هم از پيامبران پيشين نقل میكند . پيامبران هشداری كه میدهند درباره اين امر است كه از كجا و در كجا و به كجا آمدهای و هستی و میروی ؟ جهان از كجا پديد آمده و چه مرحلهای را طی میكند و به چه سويی میرود ؟ اولين دغدغه مسؤوليت كه پيامبران به وجود میآورند دغدغه مسؤوليت در برابر كل آفرينش و هستی است . دغدغه مسؤوليت اجتماعی جزئی است از دغدغه مسؤوليت در برابر هستی و آفرينش . قبلا اشاره كرديم كه سورههای مكيه كه در سيزده سال اول بعثت رسول اكرم نازل شده است ، كمتر مطلبی جز تذكر مبدأ و معاد در آنها هست ( 1 )
رسول اكرم دعوت خود را با " « قولوا لا اله الا الله ، تفلحوا » " يعنی با يك جنبش اعتقادی ، با يك پاكسازی فكری آغاز كرد . درست است كه توحيد ابعاد گستردهای دارد و همه تعليمات اسلامی اگر تحليل شود به توحيد برمیگردد و اگر توحيد تركيب شود به آن تعليمات منتهی میشود ( 2 ) . ولی میدانيم كه در آغاز كار نه مقصود از آن جمله بيش از يك گرايش فكری و عملی از اعتقادات شرك آميز و عبادتهای شرك آميز به توحيد فكری و توحيد در عبادت بود ، و نه فرضا چنين مقصود گستردهای در كار بود مردم متوجه میشدند
پاورقی :
. 1 برخی مسلمانان به اصطلاح روشنفكر معاصر در تفاسير زيادی كه بر اكثر
سورههای قرآن نوشتهاند ، يكسره منكر شدهاند كه قرآن درباره معاد حتی يك
آيه هم نازل كرده باشد . در هر جا در قرآن نام " دنيا " آمده است
گفتهاند يعنی " نظام پستتر زندگی " يعنی نظام تبعيض و استثمار ، و هر
جا نام " آخرت " آمده گفتهاند يعنی " نظام برتر " ، نظامی كه در آن
اثری از تبعيضها و نابرابريها و استثمارها نباشد و مالكيت اختصاصی
ريشهكن شده باشد . اگر معنی آخرت اين است پس معلوم میشود قرآن هزار
سال پيش از مكاتب ماترياليستی فاتحه مذهب را خوانده است
. 2 الميزان ، ذيل آخرين آيه آل عمران
در درجه دوم ، در تعليمات اسلامی آگاهيهای انسانی ديده میشود ، يعنی توجه دادن انسان به كرامت ذات و شرافت ذات خودش ، توجه دادن به عزت و بزرگواری ذاتی خودش . انسان در اين مكتب نه آن حيوانی است كه دليل وجودش اين است كه در طول صدها ميليون سال كه در آغاز همدوش و همپايه ساير جانوران بوده ، در صحنه تنازع بقا آنقدر خيانت كرده تا امروز به اين پايه رسيده ، بلكه موجودی است كه در آن پرتوی از روح الهی است ، فرشتگان به او سجده بردهاند ، او را از كنگره عرش صفير میزنند ، در پيكر اين موجود ، علی رغم تمايلات حيوانی به شهوت و شر و فساد ، جوهر پاكی است كه با لذات با بدی ، خونريزی ، دروغ ، فساد ، زبونی ، پستی ، حقارت و تحمل زور و ظلم ناسازگار است ، مظهر عزت كبريائی است : " « و لله العزه و لرسوله و للمومنين »" ( 1 )
آنجا كه پيغمبر اكرم میفرمايد : " « شرف المرء قيامه بالليل ، و عزه استغناؤه عن الناس » " ( 2 ) . يا علی ( ع ) به يارانش در صفين میفرمايد : " « الحيوه فی موتكم قاهرين و الموت فی حيوتكم مقهورين » " ( 3 ) . يا حسين بن علی ( ع ) میفرمايد : " « لا أری الموت الا سعاده ، و الحيوه مع الظالمين الا برما » " ( 4 ) . يا میفرمايد : " « هيهات منا الذلة » " ( 5 ) . تكيه بر اهرم حس كرامت و شرافت ذاتی انسان است كه در هر انسانی بالفطره وجود دارد
در درجه سوم ، آگاهی به حقوق و مسؤوليتهای اجتماعی است . در قرآن به مواردی برمیخوريم كه با تكيه بر حقوق از دست رفته ديگران و يا حقوق از دست رفته خود ، میخواهد حركت بيافريند : « و ما لكم لا تقاتلون فی سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان الذين يقولون ربنا أخرجنا من هذه القرية الظالم أهلها و اجعل لنا من لدنك وليا و اجعل لنا من لدنك نصيرا »( 6 ) .
پاورقی :
. 1 عزت خاص خدا و پيامبرش و مؤمنان است ( منافقون / 8 )
. 2 شرافت مرد ، شب زندهداری او و عزتش بینيازی از مردم است
. 3 زندگی در اين است كه بميريد اما پيروز ، مرگ در اين است كه
بمانيد و زيردست
. 4 من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمكاران را جز رنج نمیبينم
. 5 ذلت از ساحت ما به دور است
. 6 نساء / . 75
در اين آيه كريمه برای تحريك به جهاد بر دو ارزش روحی تكيه شده است : يكی اينكه راه ، راه خداست ، ديگر اينكه انسانهای بيچاره و بیپناهی در چنگال ستمگران گرفتار ماندهاند . در سوره حج میفرمايد : « اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدير 0 الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا و لينصرن الله من ينصره ان الله لقوی عزيز 0 الذين ان مكناهم فی الارض اقاموا الصلوه و آتوا الزكوه و أمروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور »( 1 )
به مؤمنان به موجب آنكه مظلوم واقع شدهاند اجازه داده شد كه با دشمن جنگجو بجنگند . خداوند بر ياری مؤمنان تواناست ، همانها كه از خانههای خود به ناحق بيرون رانده شدهاند و جرمی نداشته جز آنكه گفتهاند پروردگار ما خداست . و اگر نبود كه خداوند شر بعضی از مردم را وسيله بعضی ديگر دفع میكند ، صومعهها ، ديرها ، كنشتها و مساجد كه در آنجا فراوان ياد خدا میشود منهدم میگرديد . خداوند كسانی كه او را ياد میكنند ياری میكند ، همانا خداوند نيرومندی فرادست است ، آنان را كه اگر در زمين مستقر سازيم نماز را به پا میدارند ، زكات را میپردازند ،
پاورقی : . 1 حج / 39 - . 41
به معروف فرمان میدهند و از منكر باز میدارند . پايان كارها از آن خداستدر اين آيه میبينيم اجازه جهاد و دفاع را با اشاره به حقوق از دست رفته مجاهدين آغاز میكند ، اما در عين حال ، فلسفه اصلی دفاع را امری بالاتر و ارزشی اصولیتر از حقوق از دست رفته عدهای ذكر میكند ، و آن اينكه اگر دفاع و جهاد در كار نباشد و اگر اهل ايمان دست روی دست بگذارند ، معابد و مساجد كه قلب پرطپش حيات معنوی جامعه است آسيب میبيند و از كار میايستد . در سوره نساء میفرمايد : « لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم »( 1 )
خداوند فرياد به بدگويی را دوست نمیدارد مگر از كسی كه مظلوم واقع شده است
بديهی است كه اين نوعی تشويق به قيام مظلوم است . در سوره شعرا پس از نكوهش شعرا و روحيههای خيالبافانه آنها میگويد : « الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا »( 2 )
مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كنند و خدا را فراوان ياد كنند و پس از آنكه مظلوم واقع شدند ( با شعر ) انتقام خويش از ستمگر بگيرند
ولی در قرآن و سنت در عين اينكه زير بار ظلم رفتن از بدترين گناهان است و احقاق حقوق يك وظيفه است ،
پاورقی : . 1 نساء / . 148 . 2 شعرا / . 227
باز همه اينها به عنوان يك سلسله " ارزشها " مطرح است كه جنبه انسانی اين مسائل است . قرآن هرگز بر عقدههای روانی و بر تحريك حسادتها و يا تحريك شهوتها و اشتهاها تكيه نمیكند ، هرگز مثلا نمیگويد : فلان گروه چنين خوردند و بردند و كيف كردند ، چرا تو به جای آنها نباشی ؟ اگر مال كسی را به زور بخواهند از او بگيرند ، اسلام اجازه نمیدهد كه به بهانه اينكه ماديات ارزشی ندارد صاحب مال سكوت كند ، همچنانكه اجازه نمیدهد . اگر كسی ناموسش مورد تجاوز قرار گيرد به عذر اينكه اينها از مقوله شهوت است سكوت نمايد ، بلكه دفاع را وظيفه میداند و " « المقتول دون أهله و ماله » " را كه در مقام دفاع از ناموس يا مال خود كشته میشود شهيد میشمارد . اما منطق اسلام آنجا كه تشويق میكند از مال خود دفاع كن ، به صورت تحريك حرص و آز نيست ، بلكه به صورت دفاع از " حق " است كه يك ارزش است . همچنين آنجا كه دفاع از ناموس را واجب میشمارد ، نه به حساب بزرگ شمردن شهوت است ، بلكه به حساب دفاع از يكی از بزرگترين نواميس اجتماع يعنی عفاف است كه مرد ، پاسدار آن قرار داده شده است2 عنوان مكتب
هر مكتب پيروان خود را با يك عنوان خاص مشخص میكند . آن تئوری كه فیالمثل تئوری نژادی است عنوانی كه پيروان آن مكتب را مشخص میكند و به اعتبار آن عنوان آنها " ما " ی خاص میگردند فیالمثل " سفيد پوستی " است ، هنگامی كه پيروان آن مكتب میگويند " ما " يعنی گروه سفيد پوستان . يا تئوری ماركسيستی كه تئوری كارگری است پيروان خويش را با عنوان " كارگری " مشخص میكند و هويت آنها و مشخص آنها " كارگری " است ، " ما " ی آنها " ما " ی " كارگری " است : ما كارگران و زحمتكشان . مذهب مسيح هويت پيروان خود را در پيروی از يك فرد مشخص میكند ، گويی پيروان كاری به راه و يا به مقصد ندارند ، تمام هويت جمعی آنها اين است كه مسيح كجاست كه آنجا باشنداز جمله خصوصيات اسلام اين است كه هيچ عنوانی از قبيل عناوين نژادی ، طبقاتی ، شغلی ، محلی ، منطقهای و فردی برای معرفی مكتب خود و پيروان اين مكتب نپذيرفته است . پيروان اين مكتب با عناوين اعراب ، ساميها ، فقرا ، اغنيا ، مستضعفان ، سفيد پوستان ، سياه پوستان ، آسياييها ، شرقيها ، غربيها ، محمديها ، قرآنيها ، اهل قبله و غيره مشخص نمیشوند
هيچ كدام از عناوين مزبور ملاك " ما " وملاك وحدت و هويت واقعی پيروان اين مكتب به شمار نمیرود . آنجا كه پای هويت مكتب و هويت پيروان او به ميان میآيد همه آن عناوين محو و نابود میشود فقط يك چيز باقی میماند . چه چيزی ؟ يك " رابطه " ، رابطه ميان انسان و خدا ، يعنی اسلام ، تسليم خدا بودن . امت مسلمان چه امتی است ؟ امتی است كه تسليم خداست ، تسليم حقيقت است ، تسليم وحی و الهامی است كه از افق حقيقت برای راهنمايی بشر در قلب شايستهترين افراد طلوع كرده است . پس " ما " ی مسلمانان و هويت واقعی آنها چيست ؟ اين دين میخواهد چه وحدتی به آنها ببخشد و چه ماركی روی آنها بزند و زير چه پرچمی آنها را گرد آورد ؟ پاسخ اين است : اسلام ، تسليم حقيقت بودن
ملاك وحدتی كه هر مكتب برای پيروان خود قائل است راه بسيار خوبی است هم برای شناخت هدفهای آن مكتب و هم برای به دست آوردن ديدگاه آن مكتب درباره انسان و جامعه و تاريخ
3 شرايط و موانع پذيرش
قبلا گفتيم مكانيسم حركت تاريخ از نظر مكتبهای گوناگون ، مختلف است : يكی مكانيسم طبيعی حركت را فشار يك طبقه بر طبقه ديگر و ارتجاعی بالذات بودن طبقهای و انقلابی با لذات بودن طبقه ديگر میداند ، و ديگری مكانيسم اصلی را در فطرت پاك كمال جويانه و ترقی خواهانه بشر سراغ دارد ، و يك مكتب ديگر چيز ديگر . بديهی است كه هر مكتب متناسب با اينكه مكانيسم حركت را چه مكانيسمی بداند در تعليمات خود شرايط و موجبات يا موانع و بازدارندهها را توضيح میدهد . مكتبی كه مكانيسم حركت را فشار طبقهای بر طبقه ديگر میداند ، برای اينكه جامعه را به جنبش و حركت آورد ، احيانا اگر به قدر كافی تضييق و فشار وجود نداشته باشد آن را میآفريند برای اينكه جامعه را از ركود و سكون خارج نمايد . ماركس در بعضی آثار خود يادآور شده است : " برای اينكه طبقهای از آزادگان وجود داشته باشد ، وجود طبقهای از بردگان ضروری است "در پايان همين بررسی نوشته است : " پس امكان آزادی ملت آلمان در كجاست ؟ پاسخ ما چنين است : بايستی طبقهای كه به طور قاطعی در زنجير باشد تشكيل داد " ( 1 )
اينچنين مكتبی " اصلاحات " را مانع تلقی میكند ، چون اصلاحات فشار را كاهش میدهد و كاهش فشار ، مانع انقلاب و انفجار میگردد و حداقل آن را به تأخير میاندازد ، برخلاف مكتبی كه به حركت فطری و ذاتی جامعه قائل است ، اينچنين مكتبی هرگز به ضرورت خلق زنجير برای طبقهای فتوا نمیدهد ، زيرا فشار را شرط لازم تكامل نمیداند همچنانكه اصلاحات تدريجی را مانع پيشرفت تلقی نمینمايد
پاورقی :
. 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 35 ( متن و پاورقی ) . از اينجا معلوم
میشود كه نظريه ماركسيسم كه میگويد تنها اعمال زور طبقه استثمار شده
اخلاقی است زيرا در مسير تكامل است و نقش مؤثر در پيشرفت دارد اما
اعمال زور و قدرت طبقه استثمارگر ضد اخلاقی است چون عامل توقف است ،
قابل خدشه است . يعنی از نظر اين مكتب عامل فشار طبقه استثمارگر همان
قدر در تكامل نقش دارد كه عكسالعمل انقلابی طبقه استثمار شده ، پس عمل
استثمارگر همان اندازه اخلاقی است كه عمل استثمار شده . تفاوت آنها در
جهت قرار گرفتن اين دو نيرو است كه يكی رو به گذشته دارد و ديگری رو به
آينده ، نه در نقش داشتن در تكامل . بديهی است كه رو به گذشته يا آينده
داشتن نمیتواند ملاك اخلاقی و غير اخلاقی بودن باشد ، زيرا در حقيقت "
نيت " را و ذهن را ملاك قرار دادهايم و اين از نظر ماركسيسم نوعی
ايدهآليسم است
و گاهی زنده بودن و زنده ماندن فطرت را به عنوان شرط ذكر میكند " « لينذر من كان حيا »" ( 3 )
اسلام شرط پذيرش دعوت خود را پاك بودن ، دغدغه و نگرانی و احساس مسؤوليت در برابر آفرينش داشتن و زنده به حيات فطری بودن میداند
متقابلا در موانع ، از فساد روحی و اخلاقی ، اثم قلب ( 4 ) ، رين ( زنگار ) قلب ( 5 ) ، مختوم شدن دلها ( 6 ) ، نابينا شدن چشم بصيرت ( 7 ) ، ناشنوا شدن گوش دل ( 8 ) ، تحريف شدن كتاب نفس ( 9 ) ، پيروی از عادات پدران ، ( 10 ) پيروی از كبرا و شخصيتها ( 11 ) ، پيروی از ظن و گمان ( 1 ) و امثال اين امور ياد میكند .
پاورقی :
. 1 بقره / . 2
. 2 رجوع شود به طه / 3 و انبيا / 49 و فاطر / 18 و يس / 11
. 3 يس / . 70
. 4 بقره / . 283
. 5 مطففين / . 14
. 6 بقره / . 7
. 7 حج / . 46
. 8 حم سجده / . 44
. 9 شمس / . 10
. 10 زخرف / . 23
. 11 احزاب / . 67
از نظر تعليمات اسلامی ، جوانان از كهنسالان و درويشان از ثروتمندان آمادگی بيشتری برای پذيرش دارند ، زيرا گروه اول به علت كمی سن و سال هنوز بر فطرت از آلودگيهای روانی دور ماندهاند و گروه دوم به علت دور بودن از ثروت و رفاه
ارائه شرايط و موانع به اين گونه و به اين شكل ، مؤيد آن است كه قرآن مكانيسم تحولات اجتماعی و تاريخی را بيشتر روحی میداند تا اقتصادی و مادی
4 تعالی و انحطاط جوامع
هر مكتب اجتماعی ، علیالقاعده درباره علل تعالی و ترقی اجتماعها و علل انحطاط و انهدام آنها نظر میدهد . طرز اظهار نظر يك مكتب درباره اين مطلب كه چه چيزهايی را عامل اساسی ترقی و يا عامل اساسی انحطاط میداند ، بيانگر اين جهت است كه با چه ديدی به جامعه و تاريخ و جنبشهای تكاملی و سيرهای نزولی مینگردپاورقی : . 1 انعام / . 116
در قرآن كريم ، بويژه ضمن بيان قصص و حكايات ، به اين مطلب توجه شده است . اكنون ببينيم قرآن به اصطلاح زيربنايی نظر میدهد يا روبنايی ؟ به تعبير صحيحتر : قرآن چه چيزهايی را اساس و زيربنا میداند و چه چيزهايی را روبنا ؟ آيا توجهش به عنوان عامل اساسی به مسائل مادی و اقتصادی است و يا به مسائل اعتقادی و اخلاقی و يا به همه با هم بدون آنكه اولويتی قائل گردد ؟ در قرآن مجموعا به چهار عامل مؤثر در اعتلاها و انحطاط ها برمیخوريمبه اختصار اشاره میكنيم و میگذريم : الف . عدالت و بیعدالتی : قرآن اين مطلب را در آيات بسياری منعكس كرده است ، از آن جمله است چهارمين آيه از سوره قصص كه به مناسبت " آيه استضعاف " در پيش نقل و ترجمه شد : « ان فرعون علا فی الارض و جعل أهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح أبنائهم و يستحيی نسائهم انه كان من المفسدين »
در اين آيه كريمه پس از آنكه از برتری جويی فرعون كه ادعای ربوبيت اعلی داشت و ديگران را به منزله بندگان خود میدانست ، و از تفرقهافكنی ميان مردم كه به عناوين گوناگون ميان آنها تبعيض قائل میشد و آنها را در برابر يكديگر قرار میداد ، و از ذليل ساختن گروه خاصی از مردم كشور خود و كشتن پسران آنها و نگهداشتن زنانشان ( به منظور خدمت فرعون و فرعونيان ) ياد میكند ، او را به عنوان يكی از تباهگران نام میبرد . بديهی است كه جمله " « انه كان من المفسدين »" اشاره است به اينكه اين گونه مظالم اجتماعی ، جامعه را از بيخ و بن برمیكند
ب . اتحاد و تفرق : در سوره آل عمران آيه 103 دستور صريح میدهد كه بر مبنای ايمان و گرايش به ريسمان الهی متحد و متفق باشيد و از تفرق و تشتت بپرهيزيد . و پس از يك آيه میفرمايد مانند پيشينيان كه تفرق و اختلاف كردند مباشيد . و نزديك به اين آيه است آيه 153 از سوره انعام
در سوره انعام آيه 65 میفرمايد : « قل هو القادر علی أن يبعث عليكم عذابا من فوقكم أو من تحت أرجلكم أو يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض »
بگو خداوند قادر است از بالا سر يا از زير پای شما عذاب برانگيزد يا به شما جامه تفرق و گروه گروه شدن بپوشاند و خشونت بعضی از شما را بر بعضی ديگر بچشاند
در سوره انفال آيه 46 میفرمايد : « و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم »
با يكديگر نزاع نكنيد كه نزاع داخلی سستی میآورد و سستی شما را زايل میكند
ج . اجرا يا ترك امر به معروف و نهی از منكر : قرآن درباره ضرورت امر به معروف و نهی از منكر بسيار سخن گفته است . از يكی از آيات صريحا استنباط میشود كه ترك اين فريضه بزرگ در هلاكت و انهدام يك قوم مؤثر است و آن آيه 79 از سوره مائده است كه يكی از علل دور افتادن كافران بنیاسرائيل از رحمت خدا را باز نداشتن يكديگر از منكرات يعنی ترك نهی از منكر ذكر كرده است
« كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون »
يكديگر را از ارتكاب منكرات نهی نمیكردند و چه بد میكردند
در روايات معتبر اسلامی راجع به نقش مثبت و منفی امر به معروف و نهی از منكر بسيار سخن رفته است و مجالی برای نقل آنها نيست
د . فسق و فجور و فساد اخلاق : در اين زمينه نيز آيات بسياری هست
يك سلسله آيات همانهاست كه " ترف " و " مترف " بودن را علت هلاكت میشمارد ( 1 ) . و ديگر اكثر آياتی كه در آنها كلمه " ظلم " به ميان آمده است . در اصطلاح قرآن ، ظلم اختصاص ندارد به تجاوز فرد يا گروهی به حقوق فرد يا گروه ديگر ، شامل ظلم فرد به نفس خود و شامل ظلم يك قوم به نفس خود نيز میشود . هر فسق و فجور و هر خروج از مسير درست انسانيت ، ظلم است . ظلم در قرآن در حقيقت مفهوم اعمی دارد كه هم شامل ظلم به غير میگردد و هم شامل فسق و فجور و كارهای ضد اخلاقی . غالبا مورد استعمال اين كلمه مصداق دوم است . آياتی از قرآن كه ظلم به معنی اعم را علت هلاك يك قوم شمرده بسيار زياد است و از حوصله بحث مختصر ما خارج است
از مجموع اين معيارها میتوان نظر قرآن را درباره بنياد جامعه و بنياد تاريخ به دست آورد . قرآن برای بسياری از امور كه برخی آنها را به اصطلاح روبنا میخوانند ، نقش قاطع و تعيين كننده قائل است
پاورقی :
. 1 رجوع شود به هود / 116 و انبياء / 13 و مؤمنون / 33 و 64
تحول و تطور تاريخ
آنچه تاكنون گفته شد درباره يكی از دو مسأله مهم تاريخ يعنی ماهيت تاريخ بود كه آيا مادی است يا غيرمادی ؟ مسأله مهم ديگر تحول و تطور تاريخ انسانی استمیدانيم كه انسان موجود اجتماعی منحصر به فرد نيست ، پارهای جاندارهای ديگر نيز بيش و كم زندگی اجتماعی و موجوديت اجتماعی دارند ، زندگیشان با تعاون و همكاری و تقسيم وظايف و مسؤوليتها تحت يك سلسله قواعد و قوانين منظم صورت میگيرد . همه میدانيم كه زنبور عسل اينچنين جانداری است
اما يك تفاوت اساسی ميان موجوديت اجتماعی انسان و موجوديت اجتماعی آن جانداران وجود دارد و آن اين است كه زندگی اجتماعی آن جانداران ثابت و يكنواخت است ، تحول و تطوری در نظام زندگی آنها ، و به تعبير موريس مترلينگ ، در تمدن آنها - اگر اين تعبير صحيح باشد - رخ نمیدهد ، برخلاف زندگی اجتماعی انسان كه متحول و متطور است ، بلكه دارای شتاب است ، يعنی تدريجا بر سرعت آن افزوده میشود ، لهذا تاريخ زندگی اجتماعی انسان دورهها دارد كه از نظر گاههای مختلف اين دورهها با يكديگر متفاوتاند
مثلا از نظر لوازم معيشت : دوره صيد و شكار ، دوره كشاورزی ، دوره صنعتی . از نظر نظام اقتصادی : دوره اشتراكی ، دوره بردهداری ، دوره فئوداليسم ، دوره سرمايهداری ، دوره سوسياليزم . از نظر نظام سياسی : دوره ملوكالطوايفی ، دوره استبدادی ، دوره آريستو كراسی ، دوره دموكراسی . از نظر جنسی : دوره زن سالاری ، دوره مردسالاری . و همچنين از جنبههای ديگر
چرا اين تطور در زندگی ساير جانداران اجتماعی ديده نمیشود ؟ راز اين تطور و عامل اساسی كه موجب میشود انسان از يك دوره اجتماعی به دوره اجتماعی ديگر منتقل شود ، چيست ؟ به عبارت ديگر ، آنچه در انسان هست كه زندگی را به جلو میبرد و در حيوان نيست ، چيست و اين انتقال و اين جلو بردن چگونه و تحت چه قوانينی و به اصطلاح با چه مكانيسمی صورت میگيرد ؟ البته اينجا معمولا يك پرسش از طرف فيلسوفان تاريخ مطرح میشود و آن اين است كه آيا پيشرفت و تكامل واقعيت دارد ؟ يعنی واقعا تغييراتی كه در طول تاريخ در زندگی اجتماعی بشر رخ داده در جهت پيشرفت و تكامل بوده است ؟ ملاك و معيار تكامل چيست ؟ برخی در اينكه اين تغييرات پيشرفت و تكامل شمرده میشود ترديد دارند و در كتب مربوطه مطرح است ( 1 ) و بعضی حركت تاريخ را دوری میدانند ، مدعی شدهاند كه تاريخ از يك نقطه حركت میكند و پس از طی مراحلی بار ديگر به نقطه اول میرسد و شعار تاريخ اين است : از سر
مثلا يك نظام قبايلی خشن وسيله مردمی بيابانگرد كه شجاعت و اراده دارند تأسيس میشود . اين حكومت به طبيعت خود منجر به اشرافيت و اريستو كراسی میگردد . انحصارطلبی در حكومت اشرافيت به انقلاب عامه و حكومت دموكراسی منتهی میشود . هرج و مرج و بیسرپرستی و افراط در آزادی در نظام دموكراسی بار ديگر سبب روی كار آمدن استبداد خشن وسيله يك روحيه قبايلی میگردد
ما فعلا وارد اين بحث نمیشويم و به وقت ديگر موكول میكنيم . به صورت " اصل موضوع " بنابراين میگذاريم كه حركت و سير تاريخ در مجموع ، در جهت پيشرفت است
البته لازم به يادآوری است كه همه كسانی كه تاريخ را در جهت پيشرفت میبينند ، اعتراف دارند كه چنين نيست كه همه جامعهها در همه شرايط ، آيندهشان از گذشتهشان بهتر است و جامعهها همواره و بدون وقفه در جهت اعتلا سير میكنند و انحطاطی در كار نيست . بدون شك جامعهها توقف دارند ، انحطاط و قهقرا دارند ، تمايل به راست يا چپ دارند ، و بالاخره سقوط و زوال دارند
پاورقی :
. 1 رجوع شود به تاريخ چيست ؟ تأليف ای . اچ . كار . ترجمه حسن
كامشاد ، و درسهای تاريخ و لذات فلسفه تأليف ويل دورانت ص 291 - 312
در كتب فلسفه تاريخ اين مساله كه محرك تاريخ چيست و عامل تطور اجتماعی و جلو برنده تاريخ كدام است ، معمولا به گونهای طرح میشود كه پس از دقت ، نادرستی آن طرح روشن میشود . معمولا درباره اين مساله نظرياتی به اين شكل طرح میشود : . 1 نظريه نژادی : طبق اين نظريه ، عامل اساسی پيش برنده تاريخ برخی نژادها هستند . بعضی نژادها استعداد تمدنآفرينی و فرهنگ آفرينی دارند و بعضی ديگر ندارند ، بعضی میتوانند علم و فلسفه و صنعت و اخلاق و هنر و غيره توليد كنند ، برخی ديگر صرفا مصرف كننده هستند نه توليد كننده
از اينجا نتيجه گرفته میشود كه نوعی تقسيم كار ميان نژادها بايد صورت گيرد : نژادهايی كه استعداد سياست و تعليم و تربيت و توليد فرهنگ و فن و هنر و صنعت دارند مسؤول چنين كارهای انسانی و ظريف و عالی باشند و اما نژادهايی كه چنين استعدادی ندارند از اين گونه كارها معاف باشند و در عوض كارهای زمخت بدنی و شبه حيوانی كه ظرافت فكر و ذوق و انديشه نمیخواهد به آنها سپرده شود . ارسطو كه در باب اختلاف نژادها چنين نظريهای داشت ، به همين دليل ، برخی نژادها را مستحق برده داشتن و برخی ديگر را مستحق برده شدن میدانست
عقيده بعضی اين است كه عامل جلو بردن تاريخ ، نژادهای خاصی است . مثلا نژاد شمالی بر نژاد جنوبی برتری دارد ، آن نژاد بوده كه تمدنها را پيش برده است . " كنت گوبينو " فيلسوف معروف فرانسوی كه در حدود صد سال پيش سه سال به عنوان وزير مختار فرانسه در ايران بوده است طرفدار اين نظريه است
. 2 نظريه جغرافيايی : طبق اين نظريه ، عامل سازنده تمدن و به وجود آورنده فرهنگ و توليد كننده صنعت ، محيط طبيعی است . در مناطق معتدل ، مزاجهای معتدل و مغزهای نيرومند به وجود میآيد . بوعلی در اوايل كتاب قانون شرحی مبسوط در تاثير محيط طبيعی روی شخصيت فكری ، ذوقی و احساسی انسانها بحث میكند
بنابراين نظريه ، آنچه انسانها را آماده جلو بردن تاريخ میكند نژاد و خون يعنی عامل وراثت نيست ، كه يك نژاد معين در هر محيط و منطقهای كه باشد سازنده و پيشبرنده تاريخ است و نژاد ديگر در هر محيطی كه زيست كند فاقد چنان استعدادی است ، بلكه اختلاف نژادها معلول اختلاف محيط هاست ، با جابجا شدن نژادها تدريجا استعدادها هم جابجا میشوند . پس در حقيقت ، اين اقليمهای خاص و منطقههای خاص میباشند كه پيش برنده و نوآفرين میباشند . منتسكيو دانشمند جامعهشناس فرانسوی قرن هفدهم در كتاب معروف روحالقوانين طرفدار اين نظريه است
. 3 نظريه قهرمانان : طبق اين نظريه ، تاريخ را - يعنی تحولات و تطورات تاريخ را - چه از نظر علمی و چه از نظر سياسی يا اقتصادی يا فنی يا اخلاقی ، نوابغ به وجود میآورند . تفاوت انسانها با ساير جانداران در اين است كه ساير جاندارها از نظر زيستشناسی يعنی از نظر استعدادهای طبيعی در يك درجهاند ، تفاوتی - لااقل تفاوت قابل ملاحظهای - در ميان افراد از اين نظر ديده نمیشود ، برخلاف افراد انسان كه احيانا از نظر استعدادها تفاوتهايی از زمين تا آسمان دارند
نوابغ افراد استثنايی هر جامعهاند . افراد استثنايی كه از قدرت خارقالعادهای از نظر عقل يا ذوق يا اراده و ابتكار برخوردارند ، هرگاه در جامعهای پديد آيند آن جامعه را از نظر علمی و فنی يا از نظر اخلاقی يا از نظر سياسی يا از نظر نظامی جلو میبرند
طبق اين نظريه اكثريت افراد بشر فاقد ابتكارند ، دنباله روند ، مصرف كننده انديشه و صنعت ديگراناند ، اما همواره كم و بيش در هر جامعهای يك اقليت مبتكر ، ابداعگر ، پيشرو و پيشتاز ، توليد كننده انديشه و آفريننده صنعت وجود دارد و آنان هستند كه تاريخ را به جلو میرانند و وارد مرحله جديدی میكنند . " كارلايل " فيلسوف معروف انگليسی كه كتاب معروف قهرمانان ( الابطال ) را نوشت و از رسول اكرم آغاز كرد ، چنين نظريهای دارد . از نظر كارلايل در هر قومی يك يا چند شخصيت تاريخی جلوهگاه تمام تاريخ آن قوم است ، و به عبارت صحيحتر ، تاريخ هر قوم جلوهگاه شخصيت و نبوغ يك يا چند قهرمان است . مثلا تاريخ اسلام جلوهگاه شخصيت رسول اكرم است و تاريخ جديد فرانسه جلوهگاه شخصيت ناپلئون و چند نفر ديگر و تاريخ شصت ساله اخير شوروی جلوهگاه شخصيت لنين
. 4 نظريه اقتصادی : طبق اين نظريه ، محرك تاريخ ، اقتصاد است . تمام شؤون اجتماعی و تاريخی هر قوم و ملت - اعم از شؤون فرهنگی و مذهبی و سياسی و نظامی و اجتماعی - جلوهگاه شيوه توليدی و روابط توليدی آن جامعه است . تغيير و تحول در بنياد اقتصادی جامعه است كه جامعه را از بيخ و بن زيرورو میكند و جلو میبرد . نوابغ كه در نظريه پيش سخنشان به ميان آمد جز مظاهر نيازهای اقتصادی ، سياسی و اجتماعی جامعه نيستند و آن نيازها به نوبه خود معلول دگرگونی ابزار توليد است . كارل ماركس ، و به طور كلی ماركسيستها و احيانا عدهای از غير ماركسيستها ، طرفدار اين نظريهاند . شايد رايجترين نظريهها در عصر ما همين نظريه باشد
. 5 نظريه الهی : طبق اين نظريه آنچه در زمين پديد میآيد ، امر آسمانی است كه طبق حكمت بالغه به زمين فرود آمده است . تحولات و تطورات تاريخ ، جلوهگاه مشيت حكيمانه و حكمت بالغه الهی است . پس آنچه تاريخ را جلو میبرد و دگرگون میسازد اراده خداوند است . تاريخ پهنه بازی اراده مقدس الهی است . " بوسوئه " مورخ و اسقف معروف كه ضمنا معلم و مربی لويی پانزدهم بوده است طرفدار اين نظريه است . اينهاست نظرياتی كه معمولا در كتب فلسفه تاريخ به عنوان علل محركه تاريخ طرح میشود
از نظر ما اين گونه طرح به هيچ وجه صحيح نيست و نوعی " خلط مبحث " صورت گرفته است . غالبا اين نظريات به علت محركه تاريخ كه در پی كشف آن هستيم مربوط نمیشود . مثلا نظريه نژاد يك نظريه جامعهشناسانه است و از اين جهت قابل طرح است كه آيا نژادهای بشری از نظر عوامل موروثی يك گونه استعداد دارند و هم سطحاند يا نه ؟ اگر هم سطح باشند همه نژادها به يك نسبت در حركت تاريخ شريكاند و لااقل میتوانند شريك باشند ، و اگر همسطح نباشند فقط برخی نژادها در جلو راندن تاريخ سهم داشته و میتوانستهاند داشته باشند . از اين نظر طرح اين مسأله صحيح است ، اما راز فلسفه تاريخ همچنان مجهول میماند . فرضا معتقد شويم كه تنها يك نژاد است كه تحول و تطور تاريخ به دست او صورت میگيرد ، از نظر حل مشكل با اينكه معتقد شويم همه انسانها در تحول و تطور تاريخ دخيلاند فرقی نمیكند و مشكلی حل نمیشود ، زيرا معلوم نيست بالاخره چرا زندگی انسان يا نژادی از انسان متحول و متطور است و زندگی حيوان اينچنين نيست . اين راز در كجا نهفته است ؟ اينكه عامل يك نژاد باشد يا همه نژادها راز تحرك تاريخ را نمیگشايد
همچنين نظريه جغرافيايی ، اين نظريه نيز به نوبه خود مربوط به يك مسأله جامعه شناسی مفيدی است كه محيط ها در رشد عقلی و فكری و ذوقی و جسمی انسانها مؤثرند . بعضی محيط ها انسانها را در حد حيوان و يا نزديك به حيوان نگه میدارد ، ولی بعضی محيطهای ديگر فاصله و تمايز انسان را از حيوانات بيشتر میكند . طبق اين نظريه ، تاريخ تنها در ميان انسانهای برخی اقليمها و منطقهها تحرك دارد ، در محيطها و منطقههای ديگر ، ثابت و يكنواخت و شبيه سرگذشت حيوان است . اما پرسش اصلی سرجای خود باقی است كه مثلا زنبور عسل يا ساير جانداران اجتماعی در همان اقليمها و منطقهها نيز فاقد تحرك تاريخاند . پس عامل اصلی كه سبب اختلاف اين دو نوع جاندار میشود كه يكی ثابت میماند و ديگری دائما از مرحلهای به مرحله ديگر انتقال پيدا میكند ، چيست ؟ از اينها بیربط تر نظريه الهی است . مگر تنها تاريخ است
كه جلوهگاه مشيت الهی است ؟ همه عالم ، از آغاز تا انجام با همه اسباب و علل و موجبات و موانع ، جلوهگاه مشيت الهی است . نسبت مشيت الهی با همه اسباب و علل جهان علی السويه است . همچنانكه زندگی متحول و متطور انسان جلوهگاه مشيت الهی است ، زندگی ثابت و يكنواخت زنبور عسل هم جلوهگاه مشيت الهی است . پس سخن در اين است كه مشيت الهی زندگی انسان را با چه نظامی آفريده و چه رازی در آن نهاده است كه متحول و متطور شده ، در صورتی كه زندگی جانداران ديگر فاقد آن راز است ؟ نظريه اقتصادی تاريخ نيز فاقد جنبه فنی و اصولی است ، يعنی به صورت اصولی طرح نشده است . نظريه اقتصادی تاريخ به اين صورت كه طرح شده فقط ماهيت و هويت تاريخ را روشن میكند كه مادی و اقتصادی است و همه شؤون ديگر به منزله اعراض اين جوهر تاريخی است . روشن میكند كه اگر در بنياد اقتصادی جامعه دگرگونی رخ دهد ، جبرا در همه شؤون جامعه دگرگونی رخ میدهد . اما اينها همه " اگر " است . پرسش اصلی سرجای خود باقی است و آن اينكه فرض میكنيم اقتصاد زيربنای جامعه است و " اگر " زيربنا تغيير كند همه جامعه تغيير میكند . اما چرا و تحت نفوذ چه عامل يا عواملی زيربنا تغيير میكند و به دنبال آن همه روبناها ؟ به عبارت ديگر ، زيربنا بودن اقتصاد برای تحرك داشتن و محرك بودن آن كافی نيست . آری ، اگر طرفداران اين نظريه به جای اينكه اقتصاد را كه زيربنای جامعه است ( به عقيده آنها ) محرك تاريخ معرفی كنند و ماديت تاريخ را برای حركت تاريخ كافی بشمارند ، مسأله تضاد درونی جامعه ، يعنی زيربنا و روبنا را طرح كنند و بگويند عامل محرك تاريخ تضاد زيربنا و روبنا يا تضاد دو وجهه زيربنا ( ابزار توليد و روابط توليدی ) است ، مسأله به صورت صحيح طرح میشود . شك نيست كه مقصود اصلی طرح كننده مسأله فوق به صورت فوق ( اقتصاد محرك تاريخ است ) همين است كه علت اصلی همه حركتها تضادهای درونی است و تضاد درونی ميان ابزار توليد و روابط توليد محرك تاريخ است . اما سخن ما در خوب و صحيح طرح كردن است نه در اينكه مقصود و مافیالضمير طرح كنندگان چه بوده است
نظريه قهرمانان ، اعم از اينكه درست باشد يا نادرست ، مستقيما به فلسفه تاريخ يعنی به عامل محرك تاريخ مربوط میشود
عليهذا تا اينجا درباره نيروی محرك تاريخ ، دو نظريه به دست آورديم : يكی نظريه قهرمانان كه تاريخ را مخلوق افراد میداند ، و در حقيقت ، اين نظريه مدعی است كه اكثريت قريب به اتفاق افراد جامعه فاقد ابتكار و قدرت پيشروی و پيشتازیاند . چنانچه افراد جامعه همه از اين دست باشند هرگز كوچكترين تحولی در جامعه پديد نمیآيد . ولی يك اقليت با نبوغی خدادادی كه در جامعه پديد میآيند ابتكار میكنند و طرح میريزند و تصميم میگيرند و سخت مقاومت میكنند و مردم عادی را در پی خود میكشانند و به اين وسيله دگرگونی به وجود میآورند . شخصيت اين قهرمانان صرفا معلول جريانهای طبيعی و موروثی استثنايی است ، شرايط اجتماعی و نيازهای مادی جامعه نقشی در آفرينش اين شخصيتها ندارد
دوم نظريه تضاد ميان زيربنا و روبنای جامعه كه تعبير صحيح نظريه محركيت اقتصاد است و به آن اشاره كرديم
سوم نظريه فطرت . انسان خصايصی دارد كه به موجب آن خصايص زندگی اجتماعیاش متكامل است . يكی از آن خصايص و استعدادها حفظ و جمع تجارب است ، آنچه را كه وسيله تجربه و اكتساب به دست میآورد آن را نگهداری میكند و پايه تجارب بعدی قرار میدهد
يكی ديگر استعداد يادگيری از راه بيان و قلم است . تجارب و مكتسبات ديگران را نيز از راه زبان و در مرحله عالیتر از راه خط به خود منتقل میكند . تجارب يك نسل از طريق مكالمه و از طريق نوشتن برای نسلهای بعد باقی میماند و روی هم انباشته میشود . بدين جهت است كه قرآن نعمت بيان و نعمت قلم و نوشتن را با اهميت ويژهای ياد میكند : « الرحمن 0 علم القرآن 0 خلق الانسان 0 علمه البيان »( 1 )
خدای بسيار مهربان قرآن را تعليم داد ، انسان را آفريد و به انسان بيان ( و بهرهبرداری از مافیالضمير برای ديگران ) را آموخت
« اقرأ باسم ربك الذی خلق 0 خلق الانسان من علق 0 اقرأ و ربك الاكرم 0 الذی علم بالقلم »( 2 )
بخوان به نام پروردگارت كه آفريده است ، انسان را از خون بسته آفريده است . بخوان و پروردگار كريم ترت آن است كه تعليم قلم داد
ويژگی سوم مجهز بودن انسان به نيروی عقل و ابتكار است . انسان به واسطه اين نيروی مرموز ، قدرت آفرينندگی و ابداع دارد ، مظهر خلاقيت و ابداع الهی است
پاورقی : . 1 الرحمن / 1 - . 4 . 2 علق / 1 - . 4
چهارمين ويژگی او ميل ذاتی و علاقه فطری به نوآوری است ، يعنی انسان تنها استعداد ابداع و خلاقيت ندارد كه هرگاه ضرورت پيدا كند به خلق و ابداع بپردازد ، بلكه با لذات ميل به خلاقيت و ابداع در او نهاده شده استاستعداد حفظ و نگهداری تجارب بعلاوه استعداد نقل و انتقال تجارب به يكديگر بعلاوه استعداد ابداع و ميل ذاتی به خلاقيت و ابداع ، نيرويی است كه انسان را همواره به جلو میراند . در حيوانات ديگر نه استعداد حفظ تجارب و نه استعداد نقل و انتقال مكتسبات ( 1 ) و نه استعداد خلق و ابتكار كه خاصيت قوه عاقله است و نه ميل شديد به نوآوری ، هيچ كدام وجود ندارد . اين است كه حيوان درجا میزند و انسان پيش میرود . اكنون به نقد اين نظريات بپردازيم
نقش شخصيت در تاريخ
بعضی ادعا كردهاند كه : " تاريخ جنگ ميان نبوغ و حد عادی است " ، يعنی همواره افراد عادی و متوسط طرفدار وضعی هستند كه به آن خو گرفتهاند و نابغه خواهان تغيير و تبديل وضعپاورقی : . 1 در برخی حيوانات ، در سطح حوادث روزمره نه تجارب علمی ، نقل و انتقال مكتسبات وجود دارد ، مانند آنچه در مورد مورچه گفته میشود كه در
قرآن كريم هم به آن اشاره شده است : " قالت نملة يا أيها النمل
ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون »" (نمل / 18)
فرض دوم اين است كه افراد بشر بسيار مختلف و متفاوت آفريده شدهاند . با اينكه افراد بشر عموما موجودات فرهنگی ، و به اصطلاح فلاسفه حيوان ناطقاند ، در عين حال ، اكثريت قريب به اتفاق انسانها فاقد ابتكار و خلاقيت و آفرينندگی میباشند ، اكثريت مصرف كننده فرهنگ و تمدناند نه توليد كننده آنها . فرقشان با حيوانات اين است كه حيوانات حتی مصرف كننده هم نمیتوانند باشند . روح اين اكثريت روح تقليد و دنبالهروی و قهرمان پرستی است ، اما اقليتی بسيار معدود از انسانها قهرماناند ، نابغهاند ، فوق حد عادی و متوسط اند ، مستقلالفكر ، مبدع و مبتكر و دارای اراده قويهاند ، از اكثريت متمايزند ، گويی " زآب و خاك دگر و شهر و ديار دگرند " . اگر نوابغ و قهرمانان علمی ، فلسفی ، ذوقی ، سياسی ، اجتماعی ، اخلاقی ، هنری و فنی ظهور نكرده بودند بشريت به همان حال باقی میماند كه روز اول بود ، يك قدم به جلو نمیآمد
از نظر ما هر دو فرض مخدوش است . اما فرض اول از آن جهت كه قبلا در بحث [ ( جامعه " ثابت كرديم كه جامعه از خود شخصيت و طبيعت و قانون و سنت دارد و بر طبق آن سنن كلی جريان میيابد و آن سنتها در ذات خود پيشرونده و تكاملی میباشند . پس اين فرض را بايد به كناری نهيم و آنگاه ببينيم با وجود اينكه جامعه دارای شخصيت و طبيعت و سنت است و بر وفق همان سنن جريان میيابد ، شخصيت فرد میتواند نقش داشته باشد يا نه ؟ درباره اين مطلب بعدا سخن خواهيم راند . و اما فرض دوم از آن جهت كه هر چند اين مطلب جای انكار نيست كه افراد بشر ، مختلف آفريده شدهاند ولی اين نظر هم صحيح نيست كه تنها قهرمانان و نوابغ ، قدرت خلاقه دارند و اكثريت قريب به اتفاق مردم فقط مصرف كننده فرهنگ و تمدناند . در تمام افراد بشر بيش و كم استعداد خلاقيت و ابتكار هست و بنابراين همه افراد و لااقل اكثريت افراد میتوانند در خلق و توليد و ابتكار سهيم باشند گواينكه سهمشان نسبت به سهم نابغه ناچيز است
نقطه مقابل اين نظريه كه مدعی است " تاريخ را شخصيتها به وجود میآورند " نظريه ديگری است كه درست عكس آن را میگويد ، مدعی است تاريخ شخصيتها را به وجود میآورد نه شخصيتها تاريخ را ، يعنی نيازهای عينی اجتماعی است كه شخصيت خلق میكند
از زبان منتسكيو گفته شده است : " اشخاص بزرگ و s حوادث مهم نشانهها و نتايج جريانهای وسيعتر و طولانیتری هستند " و از زبان هگل : " مردان بزرگ آفريننده تاريخ نيستند ، قابلهاند " . مردان بزرگ " علامت " اند نه " عامل " . از نظر منطق افرادی كه مانند دوركهايم " اصالة الجمعی " میانديشند و معتقدند افراد انسان مطلقا در ذات خود فاقد شخصيتاند ، تمام شخصيت خود را از جامعه میگيرند ، افراد و شخصيتها جز تجليگاه روح جمعی و به قول محمود شبستری " مشبكهای مشكوه " روح جمعی نيستند
و كسانی كه مانند ماركس علاوهبر آنكه جامعه شناسی انسان را كار اجتماعی او میشمارند آن را مقدم بر شعور اجتماعیاش تلقی میكنند، يعنی شعور افراد را مظاهر و جلوهگاههای نيازهای مادی اجتماعی میدانند ، از نظر اين گروه ، شخصيتها مظاهر نيازهای مادی و اقتصادی جامعهاند ، نيازهای مادی ... (1)

