fehrest page

back page

معيارها

برای به دست آوردن " ديدگاه " يك مكتب درباره " هويت " تاريخ‏ از يك سلسله " معيارها " می‏توان استفاده كرد و با توجه به آن معيارها می‏توان دقيقا درك كرد كه آن مكتب با چه ديدی به جنبشهای تاريخی و ماهيت رويدادهای تاريخی می‏نگرد
معيارهايی كه برای اين منظور به نظرمان رسيده عرضه می‏داريم . البته‏ ممكن است معيارهای ديگری هم وجود داشته باشد كه از نظر ما پنهان مانده‏ است
پيش از آنكه معيارها را به دست دهيم و بخواهيم نظر اسلام را با محك‏ آن معيارها به دست آوريم ، لازم به تذكر است كه از نظر ما در قرآن به‏ برخی اصول اشاره شده كه صريحا " اولويت " بنياد معنوی جامعه را نسبت‏ به بنيادهای مادی می‏رساند . قرآن صريحا به صورت يك اصل می‏فرمايد : « ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بأنفسهم »( 1 )
خدا وضع و حال مردمی را دگرگون نمی‏سازد تا آنها با دست خود و اراده و تصميم خود آنچه را كه به رفتار و كردار خودشان مربوط است دگرگون سازند
به عبارت ديگر ، سرنوشت مردم عوض نمی‏شود تا وقتی كه آنچه به نفوس و روحيه مردم مربوط است وسيله خودشان عوض نشود . اين آيه جبر اقتصادی‏ تاريخ را صريحا نفی می‏كند
در عين حال ما معيارهايی كه تشخيص داده‏ايم بيان می‏كنيم و منطق اسلام را با محك اين معيارها نيز می‏سنجيم

1 استراتژی دعوت

هر مكتب كه پيامی برای جامعه دارد و مردم را به پذيرش آن می‏خواند ، ناچار از روش و متد ويژه‏ای بهره می‏جويد كه از طرفی با هدفهای اصلی مكتب‏ مربوط می‏شود و از طرف ديگر با نوع بينش آن مكتب درباره ماهيت حركتها و جنبشهای تاريخ . دعوت يك مكتب يعنی نوعی آگاهی دادن به مردم و فشار آوردن بر روی اهرمهای خاصی برای به حركت درآوردن آنها . مثلا مكتب‏ انسانيت اگوست كنت كه مدعی نوعی " مذهب علمی " است و جوهر تكامل‏ انسان را در ناحيه ذهنيت او می‏داند و معتقد است انسان در ذهنيت خود دو مرحله را كه مرحله اساطيری و فلسفی است

پاورقی : . 1 رعد / . 11

طی كرده و به مرحله علمی رسيده‏ است ، ناچار آگاهيهايی كه لازم می‏شمارد همه به اصطلاح علمی است و اهرمهايی كه می‏خواهد وسيله حركت قرار دهد اهرمهای علمی است . يا ماركسيسم كه تئوری انقلابی طبقه كارگر است ، آگاهيهايی كه می‏بخشد از نوع‏ وارد كردن تضادهای طبقاتی در خودآگاهی كارگران است و اهرمی كه بر روی آن‏ فشار می‏آورد اهرم عقده‏ها و احساس محروميتها و مغبونيتها است
علاوه بر اينكه مكتبها بر حسب اينكه ديدشان از جامعه و تاريخ چه باشد ، نوع آگاهی بخشيهايشان و نوع اهرمهايی كه روی آنها فشار می‏آورند فرق می‏كند ، مكتبها بر حسب اينكه ديدشان از تاريخ و تكامل تاريخ و از انسان چه‏ باشد ، درباره شعاع تاثير دعوت و درباره رابطه دعوت با زور ، و اخلاقی و غير اخلاقی بودن زور نظريات مختلفی خواهند داشت
بعضی مكتبها ، مانند مسيحيت ، تنها چيزی را كه در مواجهه با انسانها اخلاقی می‏شمارند ، دعوتهای مسالمت‏آميز است ، زور را به هر شكل و به هر صورت و در هر شرايطی غير اخلاقی می‏شمارند . لهذا در اين مذهب دستور مقدس اين است كه اگر به گونه راستت سيلی زدند گونه چپت را پيش آر ، نمی‏شمارند . از نظر ماركسيسم زوری كه استثمارگر عليه استثمار شده به كار می‏برد غيراخلاقی است ، چون در جهت حفظ وضع موجود و عامل توقف است ، و اما زوری كه استثمار شده به كار می‏برد اخلاقی است ، چون در جهت دگرگون‏ شدن جامعه و تحول به مرحله عالی‏تر است ، به عبارت ديگر ، در نبرد دائمی‏ حاكم بر جامعه كه دو گروه با يكديگر در نبردند ، يكی نقش " تز " را ايفا می‏كند و يكی نقش " آنتی‏تز " را . زوری كه نقش تز را ايفا می‏كند به دليل اينكه ارتجاعی است ، غيراخلاقی است ، و زوری كه نقش " آنتی تز " را ايفا می‏كند بدليل اينكه انقلابی و تكاملی است ، اخلاقی است . و البته همين نيرو كه اكنون اخلاقی است ، در مرحله بعد با نيروی ديگری كه‏ نقش نفی كننده اين را ايفا می‏كند مواجه می‏گردد و در آن وقت نقش او ارتجاعی و نقش رقيب تازه نفس اخلاقی خواهد بود و لهذا اخلاق نسبی است ، آنچه در يك مرحله اخلاق است در مرحله بالاتر و كامل‏تر ضد اخلاق است
پس ، از نظر مسيحيت رابطه مكتب با گروه مخالف كه از نظر مكتب ضد تكاملی است ، تنها يك رابطه است و آن رابطه دعوت مقرون به نرمی و ملايمت است و تنها اين رابطه است كه اخلاقی است . از نظر نيچه تنها رابطه اخلاقی رابطه قدرتمند با ضعيف است ، هيچ چيزی اخلاقی‏تر از قدرت‏ نيست و هيچ چيزی غيراخلاقی تر از ضعف نيست يا جرمی و گناهی بالاتر از ضعف وجود ندارد . از نظر ماركسيسم رابطه دو گروه مخالف از نظر پايگاه‏ اقتصادی جز رابطه زور و اعمال قدرت نمی‏تواند باشد . در اين رابطه اعمال‏ قدرت طبقه استثمارگر به دليل ضد تكاملی بودن ، غير اخلاقی است و اعمال‏ قدرت استثمار شده ، اخلاقی است . ديگر بحثی نيست كه رابطه نيروی تازه‏ نفس با نيروی كهن همواره ، هم ستيزه باشد و هم اخلاقی
از نظر اسلام تمام نظريات بالا محكوم است . اخلاقی بودن ، آنچنانكه‏ مسيحيت می‏پندارد در روابط مسالمت‏آميز و دعوت ملايم و صلح و صفا و صميميت و محبت خلاصه نمی‏شود ، احيانا زور و قدرت نيز اخلاقی می‏شود ، لهذا اسلام مبارزه عليه زور و ظلم را مقدس و مسؤوليت می‏شمارد و جهاد را كه همان قيام مسلحانه است در شرايط خاصی تجويز می‏كند
بديهی است كه نظريه نيچه يك نظريه پوچ و ضدانسانی و ضد تكاملی است
نظريه ماركسيسم مبتنی بر همان مكانيسمی است كه برای تكامل تاريخ قائل‏ است . از نظر اسلام رابطه مواجهه با زور با گروه ضد تكاملی ، برخلاف‏ نظريه ماركسيسم ، رابطه دوم است نه رابطه اول . رابطه حكمت و موعظه‏ حسنه است ( « ادع الی سبيل ربك بالحكمة و الموعظه الحسنة ») ( 1 )
رابطه اعمال زور با جبهه ضد تكاملی آنگاه اخلاقی است كه مرحله اقناع فكری‏ ( حكمت = برهان ) و مرحله اقناع روحی ( موعظه = تذكر ) طی شده باشد و بلانتيجه مانده باشد
اين است كه تمام پيامبرانی كه جنگيده‏اند ، مرحله اول دعوت خود را با حكمت و موعظه حسنه و احيانا مجادله كلامی گذرانده‏اند و پس از آنكه از آن‏ راه به نتيجه نرسيده‏اند و يا به نتيجه كلی نرسيده‏اند ( غالبا به نتيجه نسبی رسيده‏اند ) ،

پاورقی : . 1 نحل / . 125

مبارزه و جهاد و اعمال‏ قدرت و زور را اخلاقی شمرده‏اند . ريشه اساسی اين است كه اسلام ، نظر به‏ اينكه روحی می‏انديشد نه مادی ، برای برهان و استدلال و موعظه و اندرز نيروی شگرف قائل است و همان‏طور كه ( به تعبير ماركس ) برای انتقاد سلاحها نيرو قائل است برای سلاح انتقاد هم نيرو قائل است و از آن بهره‏ می‏جويد و البته آن را تنها نيرويی كه همه جا بايد از آن بهره جست‏ نمی‏داند . راز اين مطلب كه اسلام مبارزه با جبهه ضد تكاملی را رابطه دوم‏ می‏داند نه رابطه اول ، و برای برهان و موعظه و جدال به احسن نيرو قائل‏ است ، ديد خاص روحی اسلام درباره انسان و بالتبع درباره جامعه و تاريخ‏ است
پس معلوم شد اينكه رابطه يك مكتب با جبهه مخالف بر دعوت محض باشد يا بر مبارزه محض و يا رابطه اولش دعوت باشد و رابطه دومش مبارزه و درگيری ، ديد مكتب را درباره تأثير نيروی منطق و تذكر و حدود تأثير آنها و همچنين ديد مكتب را در جريان تاريخ و نقش مبارزه را در آن روشن می‏كند
اكنون وارد قسمت ديگر بحث می‏شويم ، ببينيم نوع آگاهيهای اسلامی و اهرمی كه [ اسلام ] در دعوتهای خودروی آنها فشار می‏آورد چيست ؟ آگاهيهای اسلامی در درجه اول از نوع تذكر به مبدأ و معاد است . اين‏ متدی است كه هم در قرآن به كار می‏برد و هم از پيامبران پيشين نقل می‏كند . پيامبران هشداری كه می‏دهند درباره اين امر است كه از كجا و در كجا و به كجا آمده‏ای و هستی و می‏روی ؟ جهان از كجا پديد آمده و چه مرحله‏ای را طی می‏كند و به چه سويی می‏رود ؟ اولين دغدغه مسؤوليت كه پيامبران به وجود می‏آورند دغدغه مسؤوليت در برابر كل آفرينش و هستی است . دغدغه مسؤوليت اجتماعی جزئی است از دغدغه مسؤوليت در برابر هستی و آفرينش . قبلا اشاره كرديم كه سوره‏های‏ مكيه كه در سيزده سال اول بعثت رسول اكرم نازل شده است ، كمتر مطلبی جز تذكر مبدأ و معاد در آنها هست ( 1 )
رسول اكرم دعوت خود را با " « قولوا لا اله الا الله ، تفلحوا » " يعنی با يك جنبش اعتقادی ، با يك پاكسازی فكری آغاز كرد . درست است‏ كه توحيد ابعاد گسترده‏ای دارد و همه تعليمات اسلامی اگر تحليل شود به‏ توحيد برمی‏گردد و اگر توحيد تركيب شود به آن تعليمات منتهی می‏شود ( 2 ) . ولی می‏دانيم كه در آغاز كار نه مقصود از آن جمله بيش از يك گرايش‏ فكری و عملی از اعتقادات شرك آميز و عبادتهای شرك آميز به توحيد فكری‏ و توحيد در عبادت بود ، و نه فرضا چنين مقصود گسترده‏ای در كار بود مردم‏ متوجه می‏شدند

پاورقی : . 1 برخی مسلمانان به اصطلاح روشنفكر معاصر در تفاسير زيادی كه بر اكثر سوره‏های قرآن نوشته‏اند ، يكسره منكر شده‏اند كه قرآن درباره معاد حتی يك‏ آيه هم نازل كرده باشد . در هر جا در قرآن نام " دنيا " آمده است‏ گفته‏اند يعنی " نظام پست‏تر زندگی " يعنی نظام تبعيض و استثمار ، و هر جا نام " آخرت " آمده گفته‏اند يعنی " نظام برتر " ، نظامی كه در آن‏ اثری از تبعيضها و نابرابريها و استثمارها نباشد و مالكيت اختصاصی‏ ريشه‏كن شده باشد . اگر معنی آخرت اين است پس معلوم می‏شود قرآن هزار سال پيش از مكاتب ماترياليستی فاتحه مذهب را خوانده است
. 2 الميزان ، ذيل آخرين آيه آل عمران

اين آگاهی ريشه‏دار كه پنجه در اعماق فطرت انسانها می‏اندازد ، در آنها نوعی غيرت و تعصب دفاع از عقيده و نشاط كوشش در بسط و گسترش آن به‏ وجود آورد كه در راه آن از بذل جان و مال و مقام و فرزند كوتاهی نمی‏كردند . پيامبران از آنچه كه در عصر ما روبنا می‏نامند آغاز می‏كردند و به زيربنا می‏رسيدند . در مكتب پيامبران ، انسان بيش از آنكه وابسته به منافع باشد وابسته به عقيده و مسلك و ايمان است . در حقيقت ، در اين مكتب فكر و عقيده زيربناست و كار يعنی رابطه با طبيعت و مواهب طبيعت و يا جامعه‏ روبناست . هر دعوت دينی و مذهبی بايد پيامبرانه باشد ، يعنی بايد با تذكر دائم به مبدأ و معاد توأم باشد . پيامبران با بيدار كردن اين احساس‏ و شكوفانيدن اين شعور و پس زدن غبارها از روی اين وجدان و دادن اين‏ آگاهی ، با تكيه به " رضای حق " ، فرمان حق ، پاداش و كيفر حق ، جامعه‏ را به حركت می‏آورند . در قرآن در سيزده مورد از " رضوان " خدا نام‏ برده شده است ، يعنی با دست گذاشتن روی اين اهرم معنوی جامعه اهل ايمان‏ را به حركت آورده است . نام اين آگاهی را می‏توان آگاهی خدايی يا آگاهی‏ جهانی نهاد
در درجه دوم ، در تعليمات اسلامی آگاهيهای انسانی ديده می‏شود ، يعنی‏ توجه دادن انسان به كرامت ذات و شرافت ذات خودش ، توجه دادن به عزت‏ و بزرگواری ذاتی خودش . انسان در اين مكتب نه آن حيوانی است كه دليل‏ وجودش اين است كه در طول صدها ميليون سال كه در آغاز همدوش و همپايه‏ ساير جانوران بوده ، در صحنه تنازع بقا آنقدر خيانت كرده تا امروز به‏ اين پايه رسيده ، بلكه موجودی است كه در آن پرتوی از روح الهی است ، فرشتگان به او سجده برده‏اند ، او را از كنگره عرش صفير می‏زنند ، در پيكر اين موجود ، علی رغم تمايلات حيوانی به شهوت و شر و فساد ، جوهر پاكی است كه با لذات با بدی ، خونريزی ، دروغ ، فساد ، زبونی ، پستی ، حقارت و تحمل‏ زور و ظلم ناسازگار است ، مظهر عزت كبريائی است : " « و لله العزه و لرسوله و للمومنين »" ( 1 )
آنجا كه پيغمبر اكرم می‏فرمايد : " « شرف المرء قيامه بالليل ، و عزه‏ استغناؤه عن الناس » " ( 2 ) . يا علی ( ع ) به يارانش در صفين‏ می‏فرمايد : " « الحيوه فی موتكم قاهرين و الموت فی حيوتكم مقهورين » " ( 3 ) . يا حسين بن علی ( ع ) می‏فرمايد : " « لا أری الموت الا سعاده ، و الحيوه مع الظالمين الا برما » " ( 4 ) . يا می‏فرمايد : " « هيهات منا الذلة » " ( 5 ) . تكيه بر اهرم حس كرامت و شرافت ذاتی انسان است كه‏ در هر انسانی بالفطره وجود دارد
در درجه سوم ، آگاهی به حقوق و مسؤوليتهای اجتماعی است . در قرآن به‏ مواردی برمی‏خوريم كه با تكيه بر حقوق از دست رفته ديگران و يا حقوق از دست رفته خود ، می‏خواهد حركت بيافريند : « و ما لكم لا تقاتلون فی سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان الذين يقولون ربنا أخرجنا من هذه القرية الظالم أهلها و اجعل لنا من لدنك وليا و اجعل لنا من لدنك نصيرا »( 6 ) .

پاورقی : . 1 عزت خاص خدا و پيامبرش و مؤمنان است ( منافقون / 8 )
. 2 شرافت مرد ، شب زنده‏داری او و عزتش بی‏نيازی از مردم است
. 3 زندگی در اين است كه بميريد اما پيروز ، مرگ در اين است كه‏ بمانيد و زيردست
. 4 من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمكاران را جز رنج نمی‏بينم
. 5 ذلت از ساحت ما به دور است
. 6 نساء / . 75

چه می‏شود شما را ؟ چرا نمی‏جنگيد در راه خدا و در راه خوار شمردگان از مردان و زنان و كودكانی كه می‏گويند : پروردگارا ! ما را از اين شهر ستمگران بيرون برو به لطف و عنايت خودت برای ما سرپرست و ياور بفرست‏
در اين آيه كريمه برای تحريك به جهاد بر دو ارزش روحی تكيه شده است‏ : يكی اينكه راه ، راه خداست ، ديگر اينكه انسانهای بيچاره و بی‏پناهی در چنگال ستمگران گرفتار مانده‏اند . در سوره حج می‏فرمايد : « اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدير 0 الذين‏ اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله و لولا دفع الله الناس‏ بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله‏ كثيرا و لينصرن الله من ينصره ان الله لقوی عزيز 0 الذين ان مكناهم فی‏ الارض اقاموا الصلوه و آتوا الزكوه و أمروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور »( 1 )
به مؤمنان به موجب آنكه مظلوم واقع شده‏اند اجازه داده شد كه با دشمن‏ جنگجو بجنگند . خداوند بر ياری مؤمنان تواناست ، همانها كه از خانه‏های‏ خود به ناحق بيرون رانده شده‏اند و جرمی نداشته جز آنكه گفته‏اند پروردگار ما خداست . و اگر نبود كه خداوند شر بعضی از مردم را وسيله بعضی ديگر دفع می‏كند ، صومعه‏ها ، ديرها ، كنشتها و مساجد كه در آنجا فراوان ياد خدا می‏شود منهدم می‏گرديد . خداوند كسانی كه او را ياد می‏كنند ياری می‏كند ، همانا خداوند نيرومندی فرادست است ، آنان را كه اگر در زمين مستقر سازيم نماز را به پا می‏دارند ، زكات را می‏پردازند ،

پاورقی : . 1 حج / 39 - . 41

به معروف فرمان می‏دهند و از منكر باز می‏دارند . پايان كارها از آن‏ خداست
در اين آيه می‏بينيم اجازه جهاد و دفاع را با اشاره به حقوق از دست‏ رفته مجاهدين آغاز می‏كند ، اما در عين حال ، فلسفه اصلی دفاع را امری‏ بالاتر و ارزشی اصولی‏تر از حقوق از دست رفته عده‏ای ذكر می‏كند ، و آن‏ اينكه اگر دفاع و جهاد در كار نباشد و اگر اهل ايمان دست روی دست‏ بگذارند ، معابد و مساجد كه قلب پرطپش حيات معنوی جامعه است آسيب‏ می‏بيند و از كار می‏ايستد . در سوره نساء می‏فرمايد : « لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم »( 1 )
خداوند فرياد به بدگويی را دوست نمی‏دارد مگر از كسی كه مظلوم واقع شده‏ است
بديهی است كه اين نوعی تشويق به قيام مظلوم است . در سوره شعرا پس‏ از نكوهش شعرا و روحيه‏های خيالبافانه آنها می‏گويد : « الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من‏ بعد ما ظلموا »( 2 )
مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كنند و خدا را فراوان ياد كنند و پس از آنكه مظلوم واقع شدند ( با شعر ) انتقام خويش از ستمگر بگيرند
ولی در قرآن و سنت در عين اينكه زير بار ظلم رفتن از بدترين گناهان‏ است و احقاق حقوق يك وظيفه است ،

پاورقی : . 1 نساء / . 148 . 2 شعرا / . 227

باز همه اينها به عنوان يك سلسله " ارزشها " مطرح است كه جنبه انسانی اين مسائل‏ است . قرآن هرگز بر عقده‏های روانی و بر تحريك حسادتها و يا تحريك‏ شهوتها و اشتهاها تكيه نمی‏كند ، هرگز مثلا نمی‏گويد : فلان گروه چنين خوردند و بردند و كيف كردند ، چرا تو به جای آنها نباشی ؟ اگر مال كسی را به زور بخواهند از او بگيرند ، اسلام اجازه نمی‏دهد كه به‏ بهانه اينكه ماديات ارزشی ندارد صاحب مال سكوت كند ، همچنانكه اجازه‏ نمی‏دهد . اگر كسی ناموسش مورد تجاوز قرار گيرد به عذر اينكه اينها از مقوله شهوت است سكوت نمايد ، بلكه دفاع را وظيفه می‏داند و " « المقتول دون أهله و ماله » " را كه در مقام دفاع از ناموس يا مال خود كشته می‏شود شهيد می‏شمارد . اما منطق اسلام آنجا كه تشويق می‏كند از مال خود دفاع كن ، به صورت تحريك حرص و آز نيست ، بلكه به صورت دفاع از " حق " است كه يك ارزش است . همچنين آنجا كه دفاع از ناموس را واجب‏ می‏شمارد ، نه به حساب بزرگ شمردن شهوت است ، بلكه به حساب دفاع از يكی از بزرگترين نواميس اجتماع يعنی عفاف است كه مرد ، پاسدار آن قرار داده شده است

2 عنوان مكتب

هر مكتب پيروان خود را با يك عنوان خاص مشخص می‏كند . آن تئوری كه‏ فی‏المثل تئوری نژادی است عنوانی كه پيروان آن مكتب را مشخص می‏كند و به اعتبار آن عنوان آنها " ما " ی خاص‏ می‏گردند فی‏المثل " سفيد پوستی " است ، هنگامی كه پيروان آن مكتب‏ می‏گويند " ما " يعنی گروه سفيد پوستان . يا تئوری ماركسيستی كه تئوری‏ كارگری است پيروان خويش را با عنوان " كارگری " مشخص می‏كند و هويت‏ آنها و مشخص آنها " كارگری " است ، " ما " ی آنها " ما " ی " كارگری " است : ما كارگران و زحمتكشان . مذهب مسيح هويت پيروان خود را در پيروی از يك فرد مشخص می‏كند ، گويی پيروان كاری به راه و يا به‏ مقصد ندارند ، تمام هويت جمعی آنها اين است كه مسيح كجاست كه آنجا باشند
از جمله خصوصيات اسلام اين است كه هيچ عنوانی از قبيل عناوين نژادی ، طبقاتی ، شغلی ، محلی ، منطقه‏ای و فردی برای معرفی مكتب خود و پيروان‏ اين مكتب نپذيرفته است . پيروان اين مكتب با عناوين اعراب ، ساميها ، فقرا ، اغنيا ، مستضعفان ، سفيد پوستان ، سياه پوستان ، آسياييها ، شرقيها ، غربيها ، محمديها ، قرآنيها ، اهل قبله و غيره مشخص نمی‏شوند
هيچ كدام از عناوين مزبور ملاك " ما " وملاك وحدت و هويت واقعی‏ پيروان اين مكتب به شمار نمی‏رود . آنجا كه پای هويت مكتب و هويت‏ پيروان او به ميان می‏آيد همه آن عناوين محو و نابود می‏شود فقط يك چيز باقی می‏ماند . چه چيزی ؟ يك " رابطه " ، رابطه ميان انسان و خدا ، يعنی اسلام ، تسليم خدا بودن . امت مسلمان چه امتی است ؟ امتی است كه‏ تسليم خداست ، تسليم حقيقت است ، تسليم وحی و الهامی است كه از افق‏ حقيقت برای راهنمايی بشر در قلب شايسته‏ترين افراد طلوع كرده است . پس‏ " ما " ی مسلمانان و هويت واقعی آنها چيست ؟ اين دين می‏خواهد چه وحدتی به آنها ببخشد و چه ماركی روی آنها بزند و زير چه پرچمی آنها را گرد آورد ؟ پاسخ اين است : اسلام ، تسليم‏ حقيقت بودن
ملاك وحدتی كه هر مكتب برای پيروان خود قائل است راه بسيار خوبی است‏ هم برای شناخت هدفهای آن مكتب و هم برای به دست آوردن ديدگاه آن مكتب‏ درباره انسان و جامعه و تاريخ

3 شرايط و موانع پذيرش

قبلا گفتيم مكانيسم حركت تاريخ از نظر مكتبهای گوناگون ، مختلف است : يكی مكانيسم طبيعی حركت را فشار يك طبقه بر طبقه ديگر و ارتجاعی‏ بالذات بودن طبقه‏ای و انقلابی با لذات بودن طبقه ديگر می‏داند ، و ديگری‏ مكانيسم اصلی را در فطرت پاك كمال جويانه و ترقی خواهانه بشر سراغ دارد ، و يك مكتب ديگر چيز ديگر . بديهی است كه هر مكتب متناسب با اينكه‏ مكانيسم حركت را چه مكانيسمی بداند در تعليمات خود شرايط و موجبات يا موانع و بازدارنده‏ها را توضيح می‏دهد . مكتبی كه مكانيسم حركت را فشار طبقه‏ای بر طبقه ديگر می‏داند ، برای اينكه جامعه را به جنبش و حركت آورد ، احيانا اگر به قدر كافی تضييق و فشار وجود نداشته باشد آن را می‏آفريند برای اينكه جامعه را از ركود و سكون خارج نمايد . ماركس در بعضی آثار خود يادآور شده است : " برای اينكه طبقه‏ای از آزادگان وجود داشته باشد ، وجود طبقه‏ای از بردگان ضروری است "
در پايان همين بررسی نوشته است : " پس امكان آزادی ملت آلمان در كجاست ؟ پاسخ ما چنين است : بايستی‏ طبقه‏ای كه به طور قاطعی در زنجير باشد تشكيل داد " ( 1 )
اينچنين مكتبی " اصلاحات " را مانع تلقی می‏كند ، چون اصلاحات فشار را كاهش می‏دهد و كاهش فشار ، مانع انقلاب و انفجار می‏گردد و حداقل آن را به تأخير می‏اندازد ، برخلاف مكتبی كه به حركت فطری و ذاتی جامعه قائل‏ است ، اينچنين مكتبی هرگز به ضرورت خلق زنجير برای طبقه‏ای فتوا نمی‏دهد ، زيرا فشار را شرط لازم تكامل نمی‏داند همچنانكه اصلاحات تدريجی را مانع‏ پيشرفت تلقی نمی‏نمايد

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 35 ( متن و پاورقی ) . از اينجا معلوم‏ می‏شود كه نظريه ماركسيسم كه می‏گويد تنها اعمال زور طبقه استثمار شده‏ اخلاقی است زيرا در مسير تكامل است و نقش مؤثر در پيشرفت دارد اما اعمال زور و قدرت طبقه استثمارگر ضد اخلاقی است چون عامل توقف است ، قابل خدشه است . يعنی از نظر اين مكتب عامل فشار طبقه استثمارگر همان‏ قدر در تكامل نقش دارد كه عكس‏العمل انقلابی طبقه استثمار شده ، پس عمل‏ استثمارگر همان اندازه اخلاقی است كه عمل استثمار شده . تفاوت آنها در جهت قرار گرفتن اين دو نيرو است كه يكی رو به گذشته دارد و ديگری رو به‏ آينده ، نه در نقش داشتن در تكامل . بديهی است كه رو به گذشته يا آينده‏ داشتن نمی‏تواند ملاك اخلاقی و غير اخلاقی بودن باشد ، زيرا در حقيقت " نيت " را و ذهن را ملاك قرار داده‏ايم و اين از نظر ماركسيسم نوعی‏ ايده‏آليسم است

برپاكی اولی و اصلی را به عنوان شرط ذكر می‏كند ( « هدی للمتقين ») ( 1 ) و گاهی نگرانی و دغدغه ناشی از تصور مسؤوليت و تكليف در برابر نظام‏ هستی را به عنوان شرط ذكر می‏كند كه تحت عنوان " « يخشون ربهم بالغيب " يا " « خشی الرحمن بالغيب »" و امثال اينها بيان شده است ( 2 )
و گاهی زنده بودن و زنده ماندن فطرت را به عنوان شرط ذكر می‏كند " « لينذر من كان حيا »" ( 3 )
اسلام شرط پذيرش دعوت خود را پاك بودن ، دغدغه و نگرانی و احساس‏ مسؤوليت در برابر آفرينش داشتن و زنده به حيات فطری بودن می‏داند
متقابلا در موانع ، از فساد روحی و اخلاقی ، اثم قلب ( 4 ) ، رين ( زنگار ) قلب ( 5 ) ، مختوم شدن دلها ( 6 ) ، نابينا شدن چشم بصيرت ( 7 ) ، ناشنوا شدن گوش دل ( 8 ) ، تحريف شدن كتاب نفس ( 9 ) ، پيروی از عادات پدران ، ( 10 ) پيروی از كبرا و شخصيتها ( 11 ) ، پيروی از ظن‏ و گمان ( 1 ) و امثال اين امور ياد می‏كند .

پاورقی : . 1 بقره / . 2 . 2 رجوع شود به طه / 3 و انبيا / 49 و فاطر / 18 و يس / 11
. 3 يس / . 70 . 4 بقره / . 283 . 5 مطففين / . 14 . 6 بقره / . 7 . 7 حج / . 46 . 8 حم سجده / . 44 . 9 شمس / . 10 . 10 زخرف / . 23 . 11 احزاب / . 67

اسراف و ترف و تنعم زدگی را نيز از آن جهت مانع تلقی می‏كند كه خويهای حيوانی را تقويت و آدمی را تبديل به يك بهيمه و يا يك درنده می‏نمايد . اين امور از نظر قرآن مانع‏ حركت و جنبش در جهت خير و صلاح و تكامل جامعه است
از نظر تعليمات اسلامی ، جوانان از كهنسالان و درويشان از ثروتمندان‏ آمادگی بيشتری برای پذيرش دارند ، زيرا گروه اول به علت كمی سن و سال‏ هنوز بر فطرت از آلودگيهای روانی دور مانده‏اند و گروه دوم به علت دور بودن از ثروت و رفاه
ارائه شرايط و موانع به اين گونه و به اين شكل ، مؤيد آن است كه قرآن‏ مكانيسم تحولات اجتماعی و تاريخی را بيشتر روحی می‏داند تا اقتصادی و مادی‏

4 تعالی و انحطاط جوامع

هر مكتب اجتماعی ، علی‏القاعده درباره علل تعالی و ترقی اجتماعها و علل‏ انحطاط و انهدام آنها نظر می‏دهد . طرز اظهار نظر يك مكتب درباره اين‏ مطلب كه چه چيزهايی را عامل اساسی ترقی و يا عامل اساسی انحطاط می‏داند ، بيانگر اين جهت است كه با چه ديدی به جامعه و تاريخ و جنبشهای تكاملی و سيرهای نزولی می‏نگرد

پاورقی : . 1 انعام / . 116

در قرآن كريم ، بويژه ضمن بيان قصص و حكايات ، به اين مطلب توجه شده‏ است . اكنون ببينيم قرآن به اصطلاح زيربنايی نظر می‏دهد يا روبنايی ؟ به‏ تعبير صحيح‏تر : قرآن چه چيزهايی را اساس و زيربنا می‏داند و چه چيزهايی‏ را روبنا ؟ آيا توجهش به عنوان عامل اساسی به مسائل مادی و اقتصادی است‏ و يا به مسائل اعتقادی و اخلاقی و يا به همه با هم بدون آنكه اولويتی قائل‏ گردد ؟ در قرآن مجموعا به چهار عامل مؤثر در اعتلاها و انحطاط ها برمی‏خوريم
به اختصار اشاره می‏كنيم و می‏گذريم : الف . عدالت و بی‏عدالتی : قرآن اين مطلب را در آيات بسياری منعكس‏ كرده است ، از آن جمله است چهارمين آيه از سوره قصص كه به مناسبت " آيه استضعاف " در پيش نقل و ترجمه شد : « ان فرعون علا فی الارض و جعل أهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح‏ أبنائهم و يستحيی نسائهم انه كان من المفسدين »
در اين آيه كريمه پس از آنكه از برتری جويی فرعون كه ادعای ربوبيت‏ اعلی داشت و ديگران را به منزله بندگان خود می‏دانست ، و از تفرقه‏افكنی‏ ميان مردم كه به عناوين گوناگون ميان آنها تبعيض قائل می‏شد و آنها را در برابر يكديگر قرار می‏داد ، و از ذليل ساختن گروه خاصی از مردم كشور خود و كشتن پسران آنها و نگهداشتن زنانشان ( به منظور خدمت فرعون و فرعونيان ) ياد می‏كند ، او را به عنوان يكی از تباهگران نام می‏برد . بديهی است كه‏ جمله " « انه كان من المفسدين »" اشاره است به اينكه اين گونه مظالم‏ اجتماعی ، جامعه را از بيخ و بن برمی‏كند
ب . اتحاد و تفرق : در سوره آل عمران آيه 103 دستور صريح می‏دهد كه بر مبنای ايمان و گرايش به ريسمان الهی متحد و متفق باشيد و از تفرق و تشتت بپرهيزيد . و پس از يك آيه می‏فرمايد مانند پيشينيان كه تفرق و اختلاف كردند مباشيد . و نزديك به اين آيه است آيه 153 از سوره انعام
در سوره انعام آيه 65 می‏فرمايد : « قل هو القادر علی أن يبعث عليكم عذابا من فوقكم أو من تحت أرجلكم‏ أو يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض »
بگو خداوند قادر است از بالا سر يا از زير پای شما عذاب برانگيزد يا به شما جامه تفرق و گروه گروه شدن بپوشاند و خشونت بعضی از شما را بر بعضی ديگر بچشاند
در سوره انفال آيه 46 می‏فرمايد : « و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم »
با يكديگر نزاع نكنيد كه نزاع داخلی سستی می‏آورد و سستی شما را زايل‏ می‏كند
ج . اجرا يا ترك امر به معروف و نهی از منكر : قرآن درباره ضرورت‏ امر به معروف و نهی از منكر بسيار سخن گفته است . از يكی از آيات‏ صريحا استنباط می‏شود كه ترك اين فريضه بزرگ در هلاكت و انهدام يك قوم‏ مؤثر است و آن آيه 79 از سوره مائده است كه يكی از علل دور افتادن‏ كافران بنی‏اسرائيل از رحمت خدا را باز نداشتن يكديگر از منكرات يعنی‏ ترك نهی از منكر ذكر كرده است
« كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون »
يكديگر را از ارتكاب منكرات نهی نمی‏كردند و چه بد می‏كردند
در روايات معتبر اسلامی راجع به نقش مثبت و منفی امر به معروف و نهی‏ از منكر بسيار سخن رفته است و مجالی برای نقل آنها نيست
د . فسق و فجور و فساد اخلاق : در اين زمينه نيز آيات بسياری هست
يك سلسله آيات همانهاست كه " ترف " و " مترف " بودن را علت‏ هلاكت می‏شمارد ( 1 ) . و ديگر اكثر آياتی كه در آنها كلمه " ظلم " به‏ ميان آمده است . در اصطلاح قرآن ، ظلم اختصاص ندارد به تجاوز فرد يا گروهی به حقوق فرد يا گروه ديگر ، شامل ظلم فرد به نفس خود و شامل ظلم‏ يك قوم به نفس خود نيز می‏شود . هر فسق و فجور و هر خروج از مسير درست‏ انسانيت ، ظلم است . ظلم در قرآن در حقيقت مفهوم اعمی دارد كه هم شامل‏ ظلم به غير می‏گردد و هم شامل فسق و فجور و كارهای ضد اخلاقی . غالبا مورد استعمال اين كلمه مصداق دوم است . آياتی از قرآن كه ظلم به معنی اعم را علت هلاك يك قوم شمرده بسيار زياد است و از حوصله بحث مختصر ما خارج‏ است
از مجموع اين معيارها می‏توان نظر قرآن را درباره بنياد جامعه و بنياد تاريخ به دست آورد . قرآن برای بسياری از امور كه برخی آنها را به اصطلاح‏ روبنا می‏خوانند ، نقش قاطع و تعيين كننده قائل است

پاورقی : . 1 رجوع شود به هود / 116 و انبياء / 13 و مؤمنون / 33 و 64

تحول و تطور تاريخ

آنچه تاكنون گفته شد درباره يكی از دو مسأله مهم تاريخ يعنی ماهيت‏ تاريخ بود كه آيا مادی است يا غيرمادی ؟ مسأله مهم ديگر تحول و تطور تاريخ انسانی است
می‏دانيم كه انسان موجود اجتماعی منحصر به فرد نيست ، پاره‏ای جاندارهای‏ ديگر نيز بيش و كم زندگی اجتماعی و موجوديت اجتماعی دارند ، زندگی‏شان‏ با تعاون و همكاری و تقسيم وظايف و مسؤوليتها تحت يك سلسله قواعد و قوانين منظم صورت می‏گيرد . همه می‏دانيم كه زنبور عسل اينچنين جانداری‏ است
اما يك تفاوت اساسی ميان موجوديت اجتماعی انسان و موجوديت اجتماعی‏ آن جانداران وجود دارد و آن اين است كه زندگی اجتماعی آن جانداران ثابت‏ و يكنواخت است ، تحول و تطوری در نظام زندگی آنها ، و به تعبير موريس‏ مترلينگ ، در تمدن آنها - اگر اين تعبير صحيح باشد - رخ نمی‏دهد ، برخلاف زندگی اجتماعی‏ انسان كه متحول و متطور است ، بلكه دارای شتاب است ، يعنی تدريجا بر سرعت آن افزوده می‏شود ، لهذا تاريخ زندگی اجتماعی انسان دوره‏ها دارد كه‏ از نظر گاههای مختلف اين دوره‏ها با يكديگر متفاوت‏اند
مثلا از نظر لوازم معيشت : دوره صيد و شكار ، دوره كشاورزی ، دوره‏ صنعتی . از نظر نظام اقتصادی : دوره اشتراكی ، دوره برده‏داری ، دوره‏ فئوداليسم ، دوره سرمايه‏داری ، دوره سوسياليزم . از نظر نظام سياسی : دوره ملوك‏الطوايفی ، دوره استبدادی ، دوره آريستو كراسی ، دوره دموكراسی‏ . از نظر جنسی : دوره زن سالاری ، دوره مردسالاری . و همچنين از جنبه‏های‏ ديگر
چرا اين تطور در زندگی ساير جانداران اجتماعی ديده نمی‏شود ؟ راز اين‏ تطور و عامل اساسی كه موجب می‏شود انسان از يك دوره اجتماعی به دوره‏ اجتماعی ديگر منتقل شود ، چيست ؟ به عبارت ديگر ، آنچه در انسان هست‏ كه زندگی را به جلو می‏برد و در حيوان نيست ، چيست و اين انتقال و اين‏ جلو بردن چگونه و تحت چه قوانينی و به اصطلاح با چه مكانيسمی صورت‏ می‏گيرد ؟ البته اينجا معمولا يك پرسش از طرف فيلسوفان تاريخ مطرح می‏شود و آن‏ اين است كه آيا پيشرفت و تكامل واقعيت دارد ؟ يعنی واقعا تغييراتی كه‏ در طول تاريخ در زندگی اجتماعی بشر رخ داده در جهت پيشرفت و تكامل بوده‏ است ؟ ملاك و معيار تكامل چيست ؟ برخی در اينكه اين تغييرات پيشرفت و تكامل شمرده می‏شود ترديد دارند و در كتب مربوطه مطرح است ( 1 ) و بعضی حركت تاريخ را دوری می‏دانند ، مدعی شده‏اند كه تاريخ از يك نقطه حركت می‏كند و پس از طی مراحلی بار ديگر به نقطه اول می‏رسد و شعار تاريخ اين است : از سر
مثلا يك نظام قبايلی خشن وسيله مردمی بيابانگرد كه شجاعت و اراده‏ دارند تأسيس می‏شود . اين حكومت به طبيعت خود منجر به اشرافيت و اريستو كراسی می‏گردد . انحصارطلبی در حكومت اشرافيت به انقلاب عامه و حكومت دموكراسی منتهی می‏شود . هرج و مرج و بی‏سرپرستی و افراط در آزادی‏ در نظام دموكراسی بار ديگر سبب روی كار آمدن استبداد خشن وسيله يك‏ روحيه قبايلی می‏گردد
ما فعلا وارد اين بحث نمی‏شويم و به وقت ديگر موكول می‏كنيم . به صورت‏ " اصل موضوع " بنابراين می‏گذاريم كه حركت و سير تاريخ در مجموع ، در جهت پيشرفت است
البته لازم به يادآوری است كه همه كسانی كه تاريخ را در جهت پيشرفت‏ می‏بينند ، اعتراف دارند كه چنين نيست كه همه جامعه‏ها در همه شرايط ، آينده‏شان از گذشته‏شان بهتر است و جامعه‏ها همواره و بدون وقفه در جهت‏ اعتلا سير می‏كنند و انحطاطی در كار نيست . بدون شك جامعه‏ها توقف دارند ، انحطاط و قهقرا دارند ، تمايل به راست يا چپ دارند ، و بالاخره سقوط و زوال دارند

پاورقی : . 1 رجوع شود به تاريخ چيست ؟ تأليف ای . اچ . كار . ترجمه حسن‏ كامشاد ، و درسهای تاريخ و لذات فلسفه تأليف ويل دورانت ص 291 - 312

مقصود اين است كه جوامع بشری در مجموع خود يك سير متعالی را طی می‏كند
در كتب فلسفه تاريخ اين مساله كه محرك تاريخ چيست و عامل تطور اجتماعی و جلو برنده تاريخ كدام است ، معمولا به گونه‏ای طرح می‏شود كه پس‏ از دقت ، نادرستی آن طرح روشن می‏شود . معمولا درباره اين مساله نظرياتی‏ به اين شكل طرح می‏شود : . 1 نظريه نژادی : طبق اين نظريه ، عامل اساسی پيش برنده تاريخ برخی‏ نژادها هستند . بعضی نژادها استعداد تمدن‏آفرينی و فرهنگ آفرينی دارند و بعضی ديگر ندارند ، بعضی می‏توانند علم و فلسفه و صنعت و اخلاق و هنر و غيره توليد كنند ، برخی ديگر صرفا مصرف كننده هستند نه توليد كننده
از اينجا نتيجه گرفته می‏شود كه نوعی تقسيم كار ميان نژادها بايد صورت‏ گيرد : نژادهايی كه استعداد سياست و تعليم و تربيت و توليد فرهنگ و فن‏ و هنر و صنعت دارند مسؤول چنين كارهای انسانی و ظريف و عالی باشند و اما نژادهايی كه چنين استعدادی ندارند از اين گونه كارها معاف باشند و در عوض كارهای زمخت بدنی و شبه حيوانی كه ظرافت فكر و ذوق و انديشه‏ نمی‏خواهد به آنها سپرده شود . ارسطو كه در باب اختلاف نژادها چنين‏ نظريه‏ای داشت ، به همين دليل ، برخی نژادها را مستحق برده داشتن و برخی‏ ديگر را مستحق برده شدن می‏دانست
عقيده بعضی اين است كه عامل جلو بردن تاريخ ، نژادهای خاصی است . مثلا نژاد شمالی بر نژاد جنوبی برتری دارد ، آن نژاد بوده كه تمدنها را پيش برده است . " كنت گوبينو " فيلسوف معروف‏ فرانسوی كه در حدود صد سال پيش سه سال به عنوان وزير مختار فرانسه در ايران بوده است طرفدار اين نظريه است
. 2 نظريه جغرافيايی : طبق اين نظريه ، عامل سازنده تمدن و به وجود آورنده فرهنگ و توليد كننده صنعت ، محيط طبيعی است . در مناطق معتدل ، مزاجهای معتدل و مغزهای نيرومند به وجود می‏آيد . بوعلی در اوايل كتاب‏ قانون شرحی مبسوط در تاثير محيط طبيعی روی شخصيت فكری ، ذوقی و احساسی‏ انسانها بحث می‏كند
بنابراين نظريه ، آنچه انسانها را آماده جلو بردن تاريخ می‏كند نژاد و خون يعنی عامل وراثت نيست ، كه يك نژاد معين در هر محيط و منطقه‏ای كه‏ باشد سازنده و پيش‏برنده تاريخ است و نژاد ديگر در هر محيطی كه زيست‏ كند فاقد چنان استعدادی است ، بلكه اختلاف نژادها معلول اختلاف محيط هاست ، با جابجا شدن نژادها تدريجا استعدادها هم جابجا می‏شوند . پس در حقيقت ، اين اقليمهای خاص و منطقه‏های خاص می‏باشند كه پيش برنده و نوآفرين می‏باشند . منتسكيو دانشمند جامعه‏شناس فرانسوی قرن هفدهم در كتاب معروف روح‏القوانين طرفدار اين نظريه است
. 3 نظريه قهرمانان : طبق اين نظريه ، تاريخ را - يعنی تحولات و تطورات تاريخ را - چه از نظر علمی و چه از نظر سياسی يا اقتصادی يا فنی‏ يا اخلاقی ، نوابغ به وجود می‏آورند . تفاوت انسانها با ساير جانداران در اين است كه ساير جاندارها از نظر زيست‏شناسی يعنی از نظر استعدادهای طبيعی در يك درجه‏اند ، تفاوتی - لااقل تفاوت‏ قابل ملاحظه‏ای - در ميان افراد از اين نظر ديده نمی‏شود ، برخلاف افراد انسان كه احيانا از نظر استعدادها تفاوتهايی از زمين تا آسمان دارند
نوابغ افراد استثنايی هر جامعه‏اند . افراد استثنايی كه از قدرت‏ خارق‏العاده‏ای از نظر عقل يا ذوق يا اراده و ابتكار برخوردارند ، هرگاه در جامعه‏ای پديد آيند آن جامعه را از نظر علمی و فنی يا از نظر اخلاقی يا از نظر سياسی يا از نظر نظامی جلو می‏برند
طبق اين نظريه اكثريت افراد بشر فاقد ابتكارند ، دنباله روند ، مصرف‏ كننده انديشه و صنعت ديگران‏اند ، اما همواره كم و بيش در هر جامعه‏ای‏ يك اقليت مبتكر ، ابداعگر ، پيشرو و پيشتاز ، توليد كننده انديشه و آفريننده صنعت وجود دارد و آنان هستند كه تاريخ را به جلو می‏رانند و وارد مرحله جديدی می‏كنند . " كارلايل " فيلسوف معروف انگليسی كه كتاب‏ معروف قهرمانان ( الابطال ) را نوشت و از رسول اكرم آغاز كرد ، چنين‏ نظريه‏ای دارد . از نظر كارلايل در هر قومی يك يا چند شخصيت تاريخی‏ جلوه‏گاه تمام تاريخ آن قوم است ، و به عبارت صحيح‏تر ، تاريخ هر قوم‏ جلوه‏گاه شخصيت و نبوغ يك يا چند قهرمان است . مثلا تاريخ اسلام جلوه‏گاه‏ شخصيت رسول اكرم است و تاريخ جديد فرانسه جلوه‏گاه شخصيت ناپلئون و چند نفر ديگر و تاريخ شصت ساله اخير شوروی جلوه‏گاه شخصيت لنين
. 4 نظريه اقتصادی : طبق اين نظريه ، محرك تاريخ ، اقتصاد است . تمام‏ شؤون اجتماعی و تاريخی هر قوم و ملت - اعم از شؤون فرهنگی و مذهبی و سياسی و نظامی و اجتماعی - جلوه‏گاه شيوه توليدی و روابط توليدی آن جامعه است . تغيير و تحول در بنياد اقتصادی جامعه است كه‏ جامعه را از بيخ و بن زيرورو می‏كند و جلو می‏برد . نوابغ كه در نظريه پيش‏ سخنشان به ميان آمد جز مظاهر نيازهای اقتصادی ، سياسی و اجتماعی جامعه‏ نيستند و آن نيازها به نوبه خود معلول دگرگونی ابزار توليد است . كارل‏ ماركس ، و به طور كلی ماركسيستها و احيانا عده‏ای از غير ماركسيستها ، طرفدار اين نظريه‏اند . شايد رايج‏ترين نظريه‏ها در عصر ما همين نظريه باشد
. 5 نظريه الهی : طبق اين نظريه آنچه در زمين پديد می‏آيد ، امر آسمانی‏ است كه طبق حكمت بالغه به زمين فرود آمده است . تحولات و تطورات‏ تاريخ ، جلوه‏گاه مشيت حكيمانه و حكمت بالغه الهی است . پس آنچه تاريخ‏ را جلو می‏برد و دگرگون می‏سازد اراده خداوند است . تاريخ پهنه بازی اراده‏ مقدس الهی است . " بوسوئه " مورخ و اسقف معروف كه ضمنا معلم و مربی‏ لويی پانزدهم بوده است طرفدار اين نظريه است . اينهاست نظرياتی كه‏ معمولا در كتب فلسفه تاريخ به عنوان علل محركه تاريخ طرح می‏شود
از نظر ما اين گونه طرح به هيچ وجه صحيح نيست و نوعی " خلط مبحث " صورت گرفته است . غالبا اين نظريات به علت محركه تاريخ كه در پی كشف‏ آن هستيم مربوط نمی‏شود . مثلا نظريه نژاد يك نظريه جامعه‏شناسانه است و از اين جهت قابل طرح است كه آيا نژادهای بشری از نظر عوامل موروثی يك‏ گونه استعداد دارند و هم سطح‏اند يا نه ؟ اگر هم سطح باشند همه نژادها به‏ يك نسبت در حركت تاريخ شريك‏اند و لااقل می‏توانند شريك باشند ، و اگر همسطح نباشند فقط برخی نژادها در جلو راندن تاريخ سهم داشته و می‏توانسته‏اند داشته‏ باشند . از اين نظر طرح اين مسأله صحيح است ، اما راز فلسفه تاريخ‏ همچنان مجهول می‏ماند . فرضا معتقد شويم كه تنها يك نژاد است كه تحول و تطور تاريخ به دست او صورت می‏گيرد ، از نظر حل مشكل با اينكه معتقد شويم همه انسانها در تحول و تطور تاريخ دخيل‏اند فرقی نمی‏كند و مشكلی حل‏ نمی‏شود ، زيرا معلوم نيست بالاخره چرا زندگی انسان يا نژادی از انسان‏ متحول و متطور است و زندگی حيوان اينچنين نيست . اين راز در كجا نهفته‏ است ؟ اينكه عامل يك نژاد باشد يا همه نژادها راز تحرك تاريخ را نمی‏گشايد
همچنين نظريه جغرافيايی ، اين نظريه نيز به نوبه خود مربوط به يك‏ مسأله جامعه شناسی مفيدی است كه محيط ها در رشد عقلی و فكری و ذوقی و جسمی انسانها مؤثرند . بعضی محيط ها انسانها را در حد حيوان و يا نزديك‏ به حيوان نگه می‏دارد ، ولی بعضی محيطهای ديگر فاصله و تمايز انسان را از حيوانات بيشتر می‏كند . طبق اين نظريه ، تاريخ تنها در ميان انسانهای‏ برخی اقليمها و منطقه‏ها تحرك دارد ، در محيطها و منطقه‏های ديگر ، ثابت‏ و يكنواخت و شبيه سرگذشت حيوان است . اما پرسش اصلی سرجای خود باقی‏ است كه مثلا زنبور عسل يا ساير جانداران اجتماعی در همان اقليمها و منطقه‏ها نيز فاقد تحرك تاريخ‏اند . پس عامل اصلی كه سبب اختلاف اين دو نوع جاندار می‏شود كه يكی ثابت می‏ماند و ديگری دائما از مرحله‏ای به مرحله‏ ديگر انتقال پيدا می‏كند ، چيست ؟ از اينها بی‏ربط تر نظريه الهی است . مگر تنها تاريخ است
كه جلوه‏گاه مشيت الهی است ؟ همه عالم ، از آغاز تا انجام با همه اسباب‏ و علل و موجبات و موانع ، جلوه‏گاه مشيت الهی است . نسبت مشيت الهی‏ با همه اسباب و علل جهان علی السويه است . همچنانكه زندگی متحول و متطور انسان جلوه‏گاه مشيت الهی است ، زندگی ثابت و يكنواخت زنبور عسل‏ هم جلوه‏گاه مشيت الهی است . پس سخن در اين است كه مشيت الهی زندگی‏ انسان را با چه نظامی آفريده و چه رازی در آن نهاده است كه متحول و متطور شده ، در صورتی كه زندگی جانداران ديگر فاقد آن راز است ؟ نظريه اقتصادی تاريخ نيز فاقد جنبه فنی و اصولی است ، يعنی به صورت‏ اصولی طرح نشده است . نظريه اقتصادی تاريخ به اين صورت كه طرح شده فقط ماهيت و هويت تاريخ را روشن می‏كند كه مادی و اقتصادی است و همه شؤون‏ ديگر به منزله اعراض اين جوهر تاريخی است . روشن می‏كند كه اگر در بنياد اقتصادی جامعه دگرگونی رخ دهد ، جبرا در همه شؤون جامعه دگرگونی رخ می‏دهد . اما اينها همه " اگر " است . پرسش اصلی سرجای خود باقی است و آن‏ اينكه فرض می‏كنيم اقتصاد زيربنای جامعه است و " اگر " زيربنا تغيير كند همه جامعه تغيير می‏كند . اما چرا و تحت نفوذ چه عامل يا عواملی‏ زيربنا تغيير می‏كند و به دنبال آن همه روبناها ؟ به عبارت ديگر ، زيربنا بودن اقتصاد برای تحرك داشتن و محرك بودن آن كافی نيست . آری ، اگر طرفداران اين نظريه به جای اينكه اقتصاد را كه زيربنای جامعه است ( به‏ عقيده آنها ) محرك تاريخ معرفی كنند و ماديت تاريخ را برای حركت تاريخ‏ كافی بشمارند ، مسأله تضاد درونی جامعه ، يعنی زيربنا و روبنا را طرح‏ كنند و بگويند عامل محرك تاريخ تضاد زيربنا و روبنا يا تضاد دو وجهه زيربنا ( ابزار توليد و روابط توليدی ) است ، مسأله به صورت صحيح طرح می‏شود . شك نيست كه‏ مقصود اصلی طرح كننده مسأله فوق به صورت فوق ( اقتصاد محرك تاريخ است‏ ) همين است كه علت اصلی همه حركتها تضادهای درونی است و تضاد درونی‏ ميان ابزار توليد و روابط توليد محرك تاريخ است . اما سخن ما در خوب و صحيح طرح كردن است نه در اينكه مقصود و مافی‏الضمير طرح كنندگان چه بوده‏ است
نظريه قهرمانان ، اعم از اينكه درست باشد يا نادرست ، مستقيما به‏ فلسفه تاريخ يعنی به عامل محرك تاريخ مربوط می‏شود
عليهذا تا اينجا درباره نيروی محرك تاريخ ، دو نظريه به دست آورديم : يكی نظريه قهرمانان كه تاريخ را مخلوق افراد می‏داند ، و در حقيقت ، اين نظريه مدعی است كه اكثريت قريب به اتفاق افراد جامعه فاقد ابتكار و قدرت پيشروی و پيشتازی‏اند . چنانچه افراد جامعه همه از اين دست باشند هرگز كوچكترين تحولی در جامعه پديد نمی‏آيد . ولی يك اقليت با نبوغی‏ خدادادی كه در جامعه پديد می‏آيند ابتكار می‏كنند و طرح می‏ريزند و تصميم‏ می‏گيرند و سخت مقاومت می‏كنند و مردم عادی را در پی خود می‏كشانند و به‏ اين وسيله دگرگونی به وجود می‏آورند . شخصيت اين قهرمانان صرفا معلول‏ جريانهای طبيعی و موروثی استثنايی است ، شرايط اجتماعی و نيازهای مادی‏ جامعه نقشی در آفرينش اين شخصيتها ندارد
دوم نظريه تضاد ميان زيربنا و روبنای جامعه كه تعبير صحيح نظريه محركيت اقتصاد است و به آن اشاره كرديم
سوم نظريه فطرت . انسان خصايصی دارد كه به موجب آن خصايص زندگی‏ اجتماعی‏اش متكامل است . يكی از آن خصايص و استعدادها حفظ و جمع تجارب‏ است ، آنچه را كه وسيله تجربه و اكتساب به دست می‏آورد آن را نگهداری‏ می‏كند و پايه تجارب بعدی قرار می‏دهد
يكی ديگر استعداد يادگيری از راه بيان و قلم است . تجارب و مكتسبات‏ ديگران را نيز از راه زبان و در مرحله عالی‏تر از راه خط به خود منتقل‏ می‏كند . تجارب يك نسل از طريق مكالمه و از طريق نوشتن برای نسلهای بعد باقی می‏ماند و روی هم انباشته می‏شود . بدين جهت است كه قرآن نعمت بيان‏ و نعمت قلم و نوشتن را با اهميت ويژه‏ای ياد می‏كند : « الرحمن 0 علم القرآن 0 خلق الانسان 0 علمه البيان »( 1 )
خدای بسيار مهربان قرآن را تعليم داد ، انسان را آفريد و به انسان بيان‏ ( و بهره‏برداری از مافی‏الضمير برای ديگران ) را آموخت
« اقرأ باسم ربك الذی خلق 0 خلق الانسان من علق 0 اقرأ و ربك الاكرم 0 الذی علم بالقلم »( 2 )
بخوان به نام پروردگارت كه آفريده است ، انسان را از خون بسته آفريده‏ است . بخوان و پروردگار كريم ترت آن است كه تعليم قلم داد
ويژگی سوم مجهز بودن انسان به نيروی عقل و ابتكار است . انسان به‏ واسطه اين نيروی مرموز ، قدرت آفرينندگی و ابداع دارد ، مظهر خلاقيت و ابداع الهی است

پاورقی : . 1 الرحمن / 1 - . 4 . 2 علق / 1 - . 4

چهارمين ويژگی او ميل ذاتی و علاقه فطری به نوآوری است ، يعنی انسان‏ تنها استعداد ابداع و خلاقيت ندارد كه هرگاه ضرورت پيدا كند به خلق و ابداع بپردازد ، بلكه با لذات ميل به خلاقيت و ابداع در او نهاده شده‏ است
استعداد حفظ و نگهداری تجارب بعلاوه استعداد نقل و انتقال تجارب به‏ يكديگر بعلاوه استعداد ابداع و ميل ذاتی به خلاقيت و ابداع ، نيرويی است‏ كه انسان را همواره به جلو می‏راند . در حيوانات ديگر نه استعداد حفظ تجارب و نه استعداد نقل و انتقال مكتسبات ( 1 ) و نه استعداد خلق و ابتكار كه خاصيت قوه عاقله است و نه ميل شديد به نوآوری ، هيچ كدام‏ وجود ندارد . اين است كه حيوان درجا می‏زند و انسان پيش می‏رود . اكنون‏ به نقد اين نظريات بپردازيم

نقش شخصيت در تاريخ

بعضی ادعا كرده‏اند كه : " تاريخ جنگ ميان نبوغ و حد عادی است " ، يعنی همواره افراد عادی و متوسط طرفدار وضعی هستند كه به آن خو گرفته‏اند و نابغه خواهان تغيير و تبديل وضع

پاورقی : . 1 در برخی حيوانات ، در سطح حوادث روزمره نه تجارب علمی ، نقل و انتقال مكتسبات وجود دارد ، مانند آنچه در مورد مورچه گفته می‏شود كه در

قرآن كريم هم به آن اشاره شده است : " قالت نملة يا أيها النمل‏

ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون »" (نمل / 18)

موجود به وضع عالی‏تر است . كارلايل مدعی است كه تاريخ با نوابغ و قهرمانان آغاز می‏شود . اين نظريه در حقيقت مبتنی بر دو فرض است : اول اينكه جامعه فاقد طبيعت و شخصيت است . تركيب جامعه از افراد تركيب حقيقی نيست . افراد همه مستقل از يكديگرند . از تأثير و تأثر افراد از يكديگر يك روح جمعی و يك مركب واقعی كه از خود شخصيت و طبيعت و قوانين ويژه داشته باشد به وجود نمی‏آيد . پس افرادند و روان‏شناسيهای فردی و بس . رابطه افراد بشر در يك جامعه از نظر استقلال‏ از يكديگر نظير رابطه درختان يك جنگل است . حوادث اجتماعی چيزی جز مجموع حوادث جزئی و فردی نيست ، از اين رو بر جامعه بيشتر " اتفاقات‏ " و " تصادفات " كه نتيجه برخورد علل جزئی است حاكم است نه علل كلی‏ و عمومی
فرض دوم اين است كه افراد بشر بسيار مختلف و متفاوت آفريده شده‏اند . با اينكه افراد بشر عموما موجودات فرهنگی ، و به اصطلاح فلاسفه حيوان‏ ناطق‏اند ، در عين حال ، اكثريت قريب به اتفاق انسانها فاقد ابتكار و خلاقيت و آفرينندگی می‏باشند ، اكثريت مصرف كننده فرهنگ و تمدن‏اند نه‏ توليد كننده آنها . فرقشان با حيوانات اين است كه حيوانات حتی مصرف‏ كننده هم نمی‏توانند باشند . روح اين اكثريت روح تقليد و دنباله‏روی و قهرمان پرستی است ، اما اقليتی بسيار معدود از انسانها قهرمان‏اند ، نابغه‏اند ، فوق حد عادی و متوسط اند ، مستقل‏الفكر ، مبدع و مبتكر و دارای‏ اراده قويه‏اند ، از اكثريت متمايزند ، گويی " زآب و خاك دگر و شهر و ديار دگرند " . اگر نوابغ و قهرمانان علمی ، فلسفی ، ذوقی ، سياسی ، اجتماعی ، اخلاقی ، هنری و فنی ظهور نكرده بودند بشريت به همان حال باقی‏ می‏ماند كه روز اول بود ، يك قدم به جلو نمی‏آمد
از نظر ما هر دو فرض مخدوش است . اما فرض اول از آن جهت كه قبلا در بحث [ ( جامعه " ثابت كرديم كه جامعه از خود شخصيت و طبيعت و قانون‏ و سنت دارد و بر طبق آن سنن كلی جريان می‏يابد و آن سنتها در ذات خود پيشرونده و تكاملی می‏باشند . پس اين فرض را بايد به كناری نهيم و آنگاه‏ ببينيم با وجود اينكه جامعه دارای شخصيت و طبيعت و سنت است و بر وفق‏ همان سنن جريان می‏يابد ، شخصيت فرد می‏تواند نقش داشته باشد يا نه ؟ درباره اين مطلب بعدا سخن خواهيم راند . و اما فرض دوم از آن جهت كه‏ هر چند اين مطلب جای انكار نيست كه افراد بشر ، مختلف آفريده شده‏اند ولی اين نظر هم صحيح نيست كه تنها قهرمانان و نوابغ ، قدرت خلاقه دارند و اكثريت قريب به اتفاق مردم فقط مصرف كننده فرهنگ و تمدن‏اند . در تمام افراد بشر بيش و كم استعداد خلاقيت و ابتكار هست و بنابراين همه‏ افراد و لااقل اكثريت افراد می‏توانند در خلق و توليد و ابتكار سهيم باشند گواينكه سهمشان نسبت به سهم نابغه ناچيز است
نقطه مقابل اين نظريه كه مدعی است " تاريخ را شخصيتها به وجود می‏آورند " نظريه ديگری است كه درست عكس آن را می‏گويد ، مدعی است‏ تاريخ شخصيتها را به وجود می‏آورد نه شخصيتها تاريخ را ، يعنی نيازهای‏ عينی اجتماعی است كه شخصيت خلق می‏كند
از زبان منتسكيو گفته شده است : " اشخاص بزرگ و s حوادث مهم نشانه‏ها و نتايج جريانهای وسيع‏تر و طولانی‏تری هستند " و از زبان هگل : " مردان بزرگ آفريننده تاريخ نيستند ، قابله‏اند " . مردان‏ بزرگ " علامت " اند نه " عامل " . از نظر منطق افرادی كه مانند دوركهايم " اصالة الجمعی " می‏انديشند و معتقدند افراد انسان مطلقا در ذات خود فاقد شخصيت‏اند ، تمام شخصيت خود را از جامعه می‏گيرند ، افراد و شخصيتها جز تجليگاه روح جمعی و به قول محمود شبستری " مشبكهای مشكوه‏ " روح جمعی نيستند
و كسانی كه مانند ماركس علاوه‏بر آنكه جامعه شناسی انسان را كار اجتماعی‏ او می‏شمارند آن را مقدم بر شعور اجتماعی‏اش تلقی می‏كنند، يعنی شعور افراد را مظاهر و جلوه‏گاه‏های نيازهای مادی اجتماعی می‏دانند ، از نظر اين گروه ، شخصيتها مظاهر نيازهای مادی و اقتصادی جامعه‏اند ، نيازهای مادی ... (1)

fehrest page

back page