![]() |
[ بيان طرفداران نظريه ماديت تاريخ از نظر اسلام ]
. 1 قرآن مفاهيم اجتماعی بسياری طرح كرده است . در بحثهای جامعه ، حدود پنجاه لغت از لغات اجتماعی قرآن را برشمرديم . با مطالعه آيات اجتماعی قرآن كه اين لغات در آنها به كار گرفته شده نوعی حالت دو قطبی از نظر قرآن در جامعهها مشاهده میشود . قرآن از طرفی نوعی حالت دو قطبی در جامعه براساس مادی ، يعنی براساس برخورداريها و محروميتهای مادی ، طرح میكند كه يك قطب را با عناوين " ملا " ( چشمگيرها و با جلال و دستگاهها ) ، " مستكبرين " ، " مسرفين " و " مترفين " و قطب ديگر را با عناوين " مستضعفين " ( ضعيف و ذليل قرار داده شدهها ) ، " ناس " ( تودهها ) ، " ذريه " ( كوچكها و به چشم نياها ، نقطه مقابل ملا ) ، " اراذل " ، " ارذلون " ( اوباشها ، بیسروپاها ) ( 1 ) ياد میكند و اين دو قطب را در مقابل هم قرار میدهد ، و از طرف ديگر نوعی حالت دوقطبی در جامعه براساس مفاهيم معنوی طرح میكند كه يك قطب آن كافران ، مشركان ، منافقان ، فاسقان ، مفسدان میباشند و قطب ديگر مؤمنان ، موحدان ، متقيان ، صالحان ، مصلحان ، مجاهدان ، شهيدانانداگر در محتوای آيات قرآنی كه دو قطب مادی و دو قطب معنوی را طرح كرده دقت كنيم ، نوعی تطابق ميان قطب اول مادی و قطب اول معنوی و همچنين نوعی تطابق ميان قطب دوم مادی و قطب دوم معنوی وجود دارد ، يعنی كافران ، مشركان ، منافقان و فاسقان همان ملا و مستكبران و مسرفان و مترفان و طاغوتها هستند نه گروهی ديگر و نه گروهی مركب از اينها و از افراد ديگر ، مؤمنان ، موحدان ، صالحان و مجاهدان همان مستضعفان ، فقرا ، مساكين ، بردگان ، مظلومان و محروماناند ، نه گروهی ديگر و يا گروهی مركب از اينها و از افراد ديگر . پس مجموعا جامعه دو قطب بيشتر ندارد : قطب برخوردار و ستمگر و استثمارگر كه جمع كافران را تشكيل میدهند ، و گروه مستضعفان كه جمع مؤمنان را تشكيل میدهند . و اين به روشنی میرساند كه تقسيم جامعه به استضعافگر و استضعاف شده است كه دو گروه كافر و مؤمن را به وجود آورده است ،
پاورقی :
. 1 اين تعبير را قرآن از زبان خودش نمیگويد ، از زبان مخالفان نقل
میكند
برای اينكه اين تطابق روشن شود كافی است آيات سوره اعراف را از آيه پنجاه و نهم كه با جمله " « لقد أرسلنا نوحا الی قومه »" آغاز میشود تا آيه يكصدو سیوهفتم كه با جمله " « و دمرنا ما كان يصنع فرعون و قومه و ما كانوا يعرشون »" پايان میيابد و مجموعا چهل آيه است مورد مطالعه قرار دهيم . در اين چهل آيه داستانهای ، نوح ، هود ، صالح ، لوط ، شعيب و موسی به طور مختصر طرح شده و در همه اين داستانها ( به استثنای داستان لوط ) مشاهده میشود كه طبقهای كه به پيامبران گرويدهاند ، مستضعفاناند و طبقهای كه به مخالفت برخاسته و كفر ورزيدهاند ، ملا و مستكبراناند ( 1 ) . اين تطابق هيچ دليل و توجيهی ندارد جز وجدان طبقاتی كه لازمه ماديت تاريخی است و هم مستلزم آن است . پس در حقيقت از نظر قرآن جبههگيری ايمان و كفر در برابر يكديگر ، انعكاسی از جبههگيری استضعافشدگی و استضعافگری در برابر يكديگر است
قرآن تصريح میكند كه " داشتن " ، يعنی دارايی و مالكيت كه قرآن از آن به " غنا " تعبير میكند ، مايه طغيان و سركشی است ،
پاورقی :
. 1 ايضا رجوع شود به كهف / 28 راجع به گروندگان به رسول اكرم و هود أ
27 و شعرا / 111 راجع به گروندگان به نوح ، يونس / 83 راجع به گروندگان
به موسی و اعراف / 88 - 90 راجع به گروندگان به شعيب و اعراف / 75 و
76 راجع به گروندگان به صالح . برای پرهيز از اطاله سخن فقط به همين
اشاره به آيات قناعت میكنيم
انسان هنگامی كه خود را بینياز و ثروتمند احساس میكند طاغی میگردد
و باز میبينيم قرآن برای اينكه اثر سوء " مالكيت " و " داشتن " را روشن كند داستان قارون را مطرح میكند . قارون سبطی بود نه قطبی ، يعنی از قوم موسی بود و از همان مستضعفان بود كه فرعون آنها را به استضعاف گرفته بود . در عين حال همين فرد استضعاف شده هنگامی كه به دلايلی ثروتمندی بزرگ میشود ، بر قوم خودش كه همان مستضعفان بودند برمیشورد و طغيان میكند
قرآن میگويد : « ان قارون كان من قوم موسی فبغی عليهم »( 2 ) . همانا قارون فردی از افراد قوم موسی بود و بر قوم خود ( كه مستضعفان بنیاسرائيل بودند ) برشوريد
آيا اين خود روشن نمیكند كه جبههگيری پيامبران عليه طغيان ، در حقيقت جبههگيری عليه " داشتنها " و عليه داراييها و عليه دارهاست ؟ قرآن در برخی آيات خود تصريح میكند كه سردمداران مخالفان پيامبران ، طبقه " مترفين " يعنی غرقه شدگان در تنعم و به اصطلاح " تنعم زدگان " تاريخ بودهاند .
پاورقی : . 1 علق / 6 - . 7 . 2 قصص / . 76
در سوره سبا آيه 34 اين مطلب به صورت اصل و قانون كلی مطرح شده است : « و ما ارسلنا فی قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون »ما هيچ هشدار دهندهای در ميان هيچ گروهی نفرستاديم مگر آنكه مترفين « هو الذی بعث فی الاميين رسولا ». . . ( 1 ) اوست كسی كه در ميان مردم منتسب به " امت " ، پيامبری فرستاد .
امت جز توده محروم كسی نيست . و همچنين درباره شهيدان راه حق میگويد : « و نزعنا من كل امة شهيدا فقلنا هاتوا برهانكم »( 2 )
از ميان هر امت ( كه همان توده محروماند ! ) شهيدی برمیانگيزانيم و به آنها میگوييم برهانتان ( يعنی شهيدتان ! ) را بياوريد
اينكه رهبران جنبشها و انقلابها لزوما از ميان توده محروم برمیخيزند به معنی ضرورت تطابق پايگاه اعتقادی و اجتماعی با پايگاه اقتصادی و طبقاتی است و اين ضرورت جز براساس ماديت و هويت تاريخ و زيربنا بودن اقتصاد قابل توجيه نيست
. 4 ماهيت جنبش پيامبران در قرآن و جهتگيری اجتماعی آنها زيربنايی است نه روبنايی . از قرآن استنباط میشود كه هدف بعثت و رسالت پيامبران ، اقامه عدل و قسط و برقراری برابری و مساوات اجتماعی و درهم فرو ريختن ديوارها و فاصلههای طبقاتی است . پيامبران همواره از زيربنا كه هدف بعثتشان بوده است به روبنا رسيدهاند نه از روبنا به زيربنا
روبناها يعنی عقيدهها ، ايمانها ، اصلاح اخلاقها و رفتارها هدف دوم پيامبران بوده كه آنها را پس از اصلاح زيربنا جستجو میكردهاند
پاورقی : . 1 جمعه / . 2 . 2 قصص / . 75
پيغمبر اكرم فرمود : « من لا معاش له لا معاد له »آنكه معاش و زندگی مادی ندارد ، معاد كه محصول زندگی معنوی است ندارد
اين جمله تقدم معاش بر معاد و تقدم زندگی مادی بر زندگی معنوی و وابستگی زندگی معنوی را به عنوان روبنا به زندگی مادی به عنوان زيربنا میرساند . همچنين پيغمبر فرمود : « اللهم بارك لنا فی الخبز ، لولا الخبز ما تصدقنا و لا صلينا »
خدايا به ما در امر نان بركت ده ، كه اگر نان نبود نه زكات بود و نه نماز
اين جمله نيز وابستگی و روبنايی معنويت را نسبت به ماديت میرساند
اينكه اكنون اكثريت مردم میپندارند كه پيامبران تنها فعاليت روبنايی داشتهاند و درصدد مؤمن ساختن مردم و اصلاح عقيده و اخلاق و رفتار آنها بوده و كاری به زيربنا نداشتهاند ، و يا كارهای زيربنايی برای آنها در درجه دوم اهميت قرار داشته است ، و يا میخواستهاند كه مردم مؤمن و معتقد شوند و فكر میكردهاند و قتی كه مردم مؤمن و معتقد شدند خود به خود همه كارها روبه راه میشود ، عدالت و مساوات برقرار میگردد و استثمارگران به پای خود میآيند و با دست خود حقوق محرومان و مستضعفان را به آنها میدهند ، و خلاصه اينكه پيامبران با سلاح عقيده و ايمان همه هدفهای خود را پيش بردهاند و پيروان آنها نيز بايد از همين راه بروند ، نيرنگ و فريبی است كه طبقه استثمارگر و روحانيت وابسته به آن برای بیاثر كردن پيروان آنها در برابر هم قرار میدهد . قرآن به وضوح نشان میدهد كه منطق مخالفان همواره منطق محافظهكاری ، سنت گرايی و گذشته نگری بوده و برعكس ، منطق پيامبران و پيروان آنها منطق تجددگرايی و سنت شكنی و آيندهنگری بوده است . قرآن روشن میكند كه گروه اول همان منطقی را به كار میبرده كه از لحاظ جامعهشناسی در جامعههای تجزيه شده به استثمارگر و استثمار شده ، طبقه استثمارگر منتفع از وضع موجود ، آن را به كار میبرد و پيامبران و پيروان آنها همان منطق را به كار میگيرند كه از نظر جامعهشناسی زيانديدگان و محرومان تاريخ به كار میگيرند
در قرآن گويی عنايتی هست كه منطق خاص مخالفان و منطق ويژه موافقان را در گذشته بازگو كند و نشان دهد كه دو گروه چه منطقی داشتهاند .
پاورقی :
. 1 ايدئولوژی آلمانی
در قرآن صحنههای متعددی هست كه در آنها اين دو منطق در برابر يكديگر قرار گرفتهاند . جويندگان میتوانند به آيات 40 تا 50 سوره زخرف و آيات 23 تا 44 سوره مؤمن و آيات 49 تا 71 سوره طه و آيات 16 تا 49 سوره شعرا و آيات 36 تا 39 سوره قصص مراجعه نمايند . ما برای نمونه آيات 20 تا 24 سوره زخرف را میآوريم و مختصر توضيحی درباره آنها میدهيم : « و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدناهم ما لهم بذلك من علم ان هم الا يخرصون 0 أم اتيناهم كتابا من قبله فهم به مستمسكون 0 بل قالوا انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی آثارهم مهتدون 0 و كذلك ما أرسلنا من قبلك فی قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا ابائنا علی امة و انا علی اثارهم مقتدون 0 قال / ولو جئتكم بأهدی مما وجدتم عليه آبائكم ، قالوا انا بما ارسلتم به كافرون »
و گفتند : اگر خدا میخواست كه ما فرشتگان را عبادت نكنيم ، عبادت نمیكرديم ( پس اكنون كه عبادت میكنيم معلوم میشود خدا اينچنين میخواسته است ، يعنی جبرگرايی مطلق ) آنها اين سخن را ( سخن جبرگرايی را ) از روی درك و دانايی و با استناد به منطق و دليل علمی نمیگويند . جز اين نيست كه فرض و تخمينی به كار میبرند . آيا قبلا كتابی آسمانی به آنها داديم و در آن كتاب چنين مفهوم جبرگرايی وجود داشت كه با تمسك به آن بگويند ؟ ( اينها هيچ كدام نيست ، نه يك اعتقاد جبری جدی در كار است و نه كتابی آسمانی كه بشود به آن استناد كرد ) بلكه سخن حقيقیشان اين است كه پدران خود را بر راهی يافتهايم و ما هم به دنبال آنها راهياب خواهيم بود . پيامبر به آنها گفت : آيا اگر من طريقه و روشی راهنماتر از آنچه پدران خود را بر آن يافتهايد بياورم ( و شما با اينكه میدانيد منطقا راه صحيحتر اين است كه من آوردهام ) باز هم دنبالهرو پدران خود خواهيد بود ؟ جواب دادند : ما به هر حال منكر و مخالف رسالت و پيام شما هستيم
میبينيم كه مخالفان پيامبران گاهی منطق جبر و قضا و قدر جبری را كه " ما از خود اختيار نداريم " به كار میبرند ( اين منطق چنانكه جامعهشناسی نشان میدهد ، هميشه منطق منتفعان از وضع موجود است كه نمیخواهند تغييری در وضع حاصل شود و قضا و قدر را بهانه قرار میدهند ) و گاهی پيروی از سنت پدران را طرح میكنند و گذشته را مقدس و شايسته پيروی معرفی میكنند و تعلق داشتن چيزی را به گذشته برای هدايت بودن و درست بودن كافی میشمارند و اين همان منطق رايج محافظهكاران و منتفعان از وضع موجود است
متقابلا پيامبران به جای سنتگرايی و جبرگرايی ، دم از منطقیتر بودن ، علمیتر بو دن ، نجات بخشتر بودن میزنند كه منطق انقلابيون و رنج كشيدگان از وضع موجود است . مخالفان همينكه در مقابل پيامبران از نظر حجت و دليل درمیمانند ، حرف آخر را میگويند و آن اينكه به هر حال چه جبر باشد و چه نباشد ، چه به سنتها احترام بگزاريم و چه نگزاريم ، با پيام شما و رسالت شما و ايدئولوژی شما مخالفيم . چرا ؟ چون پيام شما بر ضد موجوديت اجتماعی و طبقاتی ماست
. 6 از همه روشنتر جهتگيری قرآن در مبارزه ميان مستضعفان و مستكبران است كه پيروزی نهايی را در نبرد اين دو گروه - همان طور كه ماترياليسم تاريخی براساس منطق ديالكتيك نويد میدهد - از آن مستضعفان میداند
قرآن در اين جهتگيری ، در حقيقت ، جهت سير ضروری و جبری تاريخ را ارائه میدهد كه طبقهای كه بالذات خصلت انقلابی دارد ، در مبارزه پيگير خود با طبقهای كه با لذات و به حكم موضع طبقاتی خود خصلتارتجاعی و كهنه گرايی دارد پيروز میشود و وارث زمين میگردد : « و نريد أن نمن علی الذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثين »( 1 )
اراده ما بر اين است كه بر مستضعفان تاريخ منت نهيم و آنان را پيشوا و وارثان زمين قرار دهيم
همچنين است آيه 137 از سوره اعراف : « و أورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها التی باركنا فيها و تمت كلمة ربك الحسنی علی بنیاسرائيل بما صبروا و دمرنا ما كان يصنع فرعون و قومه و ماكانوا يعرشون »
كران تا كران سرزمين پربركت موعود را به وراثت به مردمی كه استضعاف میشدند داديم . وعده خدا درباره بنیاسرائيل به موجب اينكه شكيبايی نشان دادند تمام و كمال تحقق يافت و آنچه را فرعون و مردمش كرده بودند و آنچه را ساخته و پرداخته بودند نيست و نابود كرديم
پاورقی : . 1 قصص / . 5
اين برداشت قرآنی - كه تاريخ در جهت پيروزی محرومان و به اسارت رفتگان و استثمار شدگان سير میكند - كاملا منطبق است با اصلی كه قبلا از ماديت تاريخی استنتاج كرديم كه خصلت ذاتی استثمارگری ، ارتجاع و كهنه گرايی است و اين خصلت چون بر ضد سنت تكاملی آفرينش است ، لاجرم محكوم به فناست ، و خصلت ذاتی استثمارشدگی ، روشنفكری و جنبش و انقلاب است و چون اين خصلت هماهنگ با سنت تكاملی آفرينش است ، لاجرم پيروز استاينجا بد نيست بخشی از يك مقاله كه وسيله گروهی از روشنفكران مسلمان - كه از روشنفكری گذشته به " ماركس زدگی " رسيدهاند - تنظيم شده و در جزوهای اخيرا منتشر شده است ، با نتيجهگيريهايش نقل كنيم . در آن مقاله آيه بالا عنوان شده و در ذيل آيه چنين آمده است : " . . . آنچه بيشتر جلب توجه میكند موضعگيری خداوند و همه نمودهای هستی در برابر مستضعفين زمين میباشد . ترديدی نيست كه مستضعفين زمين بر مبنای تفكر قرآنی همان تودههای محروم و به اسارت رفتهای هستند كه در تعيين سرنوشت خود به طور جبری و قهری نقشی ندارند . . . با توجه به اين معنی و با در نظر گرفتن موضع گيری خداوند و همه مظاهر وجود در قبال آنها ، يعنی جريان اراده مطلق حاكم بر هستی در جهت منتگذاری بر آنها ، اين سؤال پيش میآيد كه آيا چه كسانی بدين اراده خداوندی لباس تحقق میپوشانند ؟ پاسخ بدين پرسش روشن است . چرا كه وقتی سازمان اداری جوامع را به گونه دو قطب متضاد استضعافگر و مستضعف ارزيابی كنيم و از طرفی بدانيم كه تحقق اراده خداوند از يك سو به امامت و وراثت مستضعفين در زمين میانجامد و از سوی ديگر به نابودی نظامات استضعافگر و نفی آنها منتهی می شود ، درمیيابيم كه اين خود مستضعفين و پيام آوران آنان و روشنفكران متعهدی كه از ميان آنها برخاستهاند هستند كه به اراده خداوند نمود عينی میدهند
به بيان ديگر اين رسولان برگزيده ( 1 ) و شهيدان برگرفته شده از ميان مستضعفين ( 2 ) هستند كه گامهای ابتدايی مبارزه با نظامات طاغوتی و غارتگر را برمیدارند ، گامهايی كه راه را برای به امامت و وراثت رساندن مستضعفين هموار میسازد . اين معنی در واقع بازتاب شناخت قرآنی ما از انقلابات توحيدی و تحولات تاريخی است ( 3 ) . بدين معنی كه همانطور كه انقلابات توحيدی از نظر اجتماعی بر محور امامت مستضعفين و وراثت آنها در زمين دور میزند ، همچنين رهبران اين نهضت و قشر پيشتازان آن هم ضرورتا بايد از ميان مستضعفين برخاسته باشند و پايگاه ايدئولوژيكی و موضع اجتماعی آنها هم همان پايگاه فكری و جهتگيری خاص اجتماعی مستضعفين باشد " .
پاورقی :
. 1 در پاورقی به آيه دوم سوره جمعه كه میفرمايد : " هو الذی بعث
فی الاميين رسولا »" و آيه 129 از سوره بقره ارجاع شده است كه میرسانند
پيامبران از " امت " ها هستند و امتها يعنی تودههای محروم . ما بعدا
اين استدلال را مورد بررسی قرار خواهيم داد
امة شهيدا »" و چنين فرض شده كه اين آيه میگويد شهيدان و كشته شدگان
در راه خدا همواره از ميان " امت " ها و تودهها برمیخيزند . درباره
اين آيه نيز سخن خواهيم گفت
. 3 اين آقايان بدون آنكه به روی خود بياورند كه ماترياليسم تاريخی
ماركس را داريم قالب میزنيم ، يافتههای خود را از زير سرپوش "
بازتاب شناخت قرآنی " عرضه میدارند
ب . اراده خداوند ( و به تعبير آن مقاله " موضعگيری خداوند و همه نمودهای هستی " بر امامت و وراثت مستضعفان و به اسارت رفتگان تاريخ به طور كلی است بدون هيچ قيد و شرطی از اينكه موحد باشند يا مشرك و بتپرست ، مؤمن باشند يا غير مؤمن ، يعنی " الذين " در آيه برای استغراق است و مفيد عموم ، و سنت الهی بر پيروزی مستضعف بماهو مستضعف بر استضعافگر است . به عبارت ديگر ، ماهيت اصلی مبارزهای كه در طول تاريخ وجود داشته و دارد مبارزه محرومان و ستمگران است و ناموس تكاملی جهان اين است كه محرومان بر ستمگران پيروز شوند
ج . اراده خداوند وسيله خود مستضعفان جامه تحقق میپوشد و رهبران و پيشتازان و پيامبران و شهيدان لزوما از قطب مستضعف برمیخيزند نه از قطبی ديگر
د . همواره ميان پايگاه فكری و پايگاه اجتماعی و موضع طبقاتی ، تطابق و هماهنگی است
پس میبينيم كه چگونه از اين آيه كريمه چند اصل ماركسيستی درباره تاريخ استنباط میشود و چگونه قرآن پيشاپيش ، يعنی هزار و دويست سال پيش از آنكه ماركس به دنيا بيايد ، انديشه او و فلسفه او را بازگو كرده است ! خوب ، حالا كه چنين بينش به اصطلاح قرآنی از تاريخ پيدا شده ، چه نتيجهای از اين بينش در تحليل تاريخ معاصر خود میتوانيم بگيريم ؟ آقايان به طور نمونه به صورت يك امر فوری و فوتی با اتكاء به اين اصل به اصطلاح قرآنی به نتيجهگيری پرداخته و نهضت موجود روحانيت را به عنوان آزمايش مورد استفاده قرار دادهاند . میگويند قرآن به ما تعليم داده كه پيشتازان و رهبران انقلابها لزوما بايد از طبقه مستضعف باشند و از طرفی امروز میبينيم روحانيت كه يكی از " ابعاد سه گانه سيستم غارتگر تاريخ " بوده امروز تغيير پايگاه اجتماعی داده و انقلابی شده است . پس چگونه قضايا را حل كنيم ؟ ساده است ، بايد جزما و بدون ترديد حكم كنيم كه زير كاسه نيم كاسهای است ، جناح حاكم چون موجوديت خود را در خطر ديده ، به روحانيت وابسته خود دستور داده كه نقش انقلابی بودن را بازی كند تا بدين وسيله خود را نجات دهد
اين هم نتيجهگيری از اين بينش ماركسيستی ( ببخشيد بينش قرآنی ! )
معلوم است كه فايده اين نتيجهگيری ، امروز به جيب چه كسانی میرود
انتقاد
آنچه در توجيه ماديت تاريخ از نظر قرآن گفته شد ، يا از اساس غلط است و يا صحيح است ولی استنتاجی كه شده غلط است . استدلالهای گذشته را يك يك بررسی میكنيماولا : اينكه گفته شد قرآن جامعه را به دو قطب مادی و دو قطب معنوی تقسيم كرده و اين دو قطب با يكديگر متطابقاند ، يعنی از نظر قرآن كافران ، مشركان ، منافقان ، فاسقان ، مفسدان همان ملا و مستكبران و جباراناند و برعكس مؤمنان ، موحدان ، صالحان ، شهيدان همان طبقه مستضعفان و محروماناند و جبههگيری كافران و مؤمنان انعكاسی از جبههگيری زيربنايی استضعافگران و مستضعفان است ، دروغ محض است . هرگز چنين تطابقی از قرآن استفاده نمیشود ، بلكه عدم تطابق استفاده میشود
قرآن در درسهای تاريخی خود ، مؤمنانی را ارائه میدهد كه از متن طبقه ملا مستكبر برخاسته و عليه آن طبقه و ارزشهای آن طبقه شوريدهاند . مؤمن آل فرعون كه داستانش در سورهای از قرآن به همين نام ، يعنی نام " مؤمن " ، آمده است از اين نمونه است . زن فرعون كه شريك زندگی فرعون بودو فرعون از تنعمی بهرهمند نبود كه او بهرهمند نباشد همينطور . به داستان او نيز در قرآن اشاره شده است ( 1 )
قرآن از سحره فرعون در چند مورد به نحو شورانگيزی ياد كرده است و نشان میدهد كه وجدان فطری حق جويی و حقيقت خواهی بشر چگونه در مواجهه با حق و حقيقت عليه دروغ و زورگويی و اشتباهكاری برمیشورد و به همه منافع خود پشت پا میزند و از تهديد فرعون - كه همهتان را عن قريب به دار خواهيم زد در حالی كه يك دست از يك طرف بدن و يك پا از طرف ديگر را بريده باشيم - نمیهراسند
اساسا قيام شخص موسی ( ع ) طبق آنچه قرآن نقل كرده است قيامی است كه ماديت تاريخ را نقض میكند .
پاورقی : . 1 تحريم / . 11
درست است كه موسی سبطی است نه قبطی ، نژادا از بنیاسرائيل است نه از آل فرعون ، اما موسی از شيرخوارگی در خانه فرعون بزرگ شد و مانند يك شاهزاده پرورش يافت و در عين حال همين موسی عليه نظامات فرعونی كه در متن آن میزيست و از آن منتفع بود طغيان كرد و آن را ترك گفت و چوپانی پير مدين را بر شاهزادگی ترجيح داد تا عاقبت مبعوث به رسالت شد و رسما با فرعون درافتادرسول اكرم ( ص ) در كودكی يتيم و تا آغاز جوانی فقير بود ، پس از ازدواج با خديجه ثروتمند به رفاه رسيد . قرآن به همين نكته اشاره میكند آنجا كه میگويد : " « ألم يجدك يتيما فاوی . . . و وجدك عائلا فأغنی " ( 1 ) . . . در دوره رفاه بود كه به عبادت و خلوت پرداخت . بنابر اصول ماديت تاريخی ، رسول اكرم در اين دوره بايد تبديل شده باشد به فردی محافظه كار و توجيه كننده وضع موجود ، اما در همين دوره بود كه رسالت انقلابیاش آغاز شد و عليه سرمايهداران و رباخواران و بردهداران مكه و عليه نظام بتپرستی كه سمبل آن زندگی بود ، برشوريد
همچنانكه مؤمنان و موحدان و انقلابگران توحيد همه از طبقه مستضعفين نبودند و پيامبران فطرتهای ناآلوده و يا كم آلوده را از طبقات استضعافگر شكار میكردند و آنها را عليه خودشان ( توبه ) و يا عليه طبقهشان ( انقلاب ) برمیشوراندند ، طبقه مستضعفين نيز همه در زمره مؤمنان و انقلابگران توحيد نبودهاند . قرآن صحنههای مختلفی میآورد كه در آن صحنهها گروههايی از مستضعفين را محكوم و داخل در تيپ كافران و مشمول عذاب الهی معرفی میكند ( 1 )
پاورقی : . 1 ضحی / 6 و . 8
پس نه همه مؤمنان از طبقه مستضعفيناند و نه همه مستضعفين از طبقه مؤمنان ، و اين تطابق ادعايی ، پوچ محض است . البته و بدون شك هميشه اكثريت طبقه گروندگان به پيامبران را طبقه مستضعف و لااقل طبقهای كه دستش به استضعافگری آلوده نيست تشكيل دادهاند و اكثريت مخالفان پيامبران را استضعافگران تشكيل دادهاند . زيرا هر چند فطرت انسانی كه زمينه پذيرش پيام الهی را به وجود میآورد مشترك است و در همه وجود دارد ، ولی طبقه استضعافگر و مسرف و مترف دچار مانع بزرگی است و آن آلودگی و عادت به وضع موجود است . او بايد از زير خروارها بار آلودگی ، خود را آزاد سازد ، و افراد كمی اين موفقيت نصيبشان میشود . اما طبقه مستضعف چنين مانعی در جلو ندارد ، بلكه او علاوه بر اينكه به ندای فطرت خود پاسخ میگويد ، به حقوق از دست رفته خود نيز نائل میگردد . برای او پيوستن به گروه اهل ايمان ، هم فال است وهم تماشا . اين است كه اكثر گروندگان به پيامبران از مستضعفاناند و اقليت از غير اينها . اما مسأله تطابق ، به شكلی كه بيان شد ، پوچ محض استمبانی قرآن درباره هويت تاريخ با مبانی ماترياليسم تاريخی متفاوت است . از نظر قرآن روح اصالت دارد و ماده هيچگونه تقدمی بر روح ندارد ، نيازهای معنوی و كششهای معنوی در وجود انسان اصالت دارد و وابسته به نيازهای مادی نيست ، انديشه در برابر كار نيز اصيل است ،
پاورقی :
. 1 نساء / 97 ، ابراهيم / 21 ، سبأ / 31 - 37 و غافر / 47 - 50
قرآن به حكم اينكه به اصالت فطرت قائل است و در درون هر انسانی ، حتی انسانهای مسخ شدهای مانند فرعون ، يك انسان بالفطره كه دربند كشيده شده سراغ دارد ، برای مسخ شدهترين انسانها امكان جنبش در جهت حق و حقيقت ، ولو امكانی ضعيف ، قائل است ، از اين رو پيامبران خدا مأمورند كه در درجه اول به پند و اندرز ستمگران بپردازند كه شايد انسان فطری دربند كشيده شده در درون خود آنها را آزاد سازند و شخصيت فطری آنها را عليه شخصيت پليد اجتماعی آنها برانگيزند ، و میدانيم كه در موارد فراوانی اين موفقيت دست داده شده است كه نامش " توبه " است
موسی در اولين مرحله رسالتش مأموريت میيابد كه به سراغ فرعون برود و به تذكر و بيداری فطرت او بپردازد و اگر مفيد واقع نشد با او بستيزد
از نظر موسی ، فرعون انسانی را در درون خود اسير كرده و به بند كشيده و انسانهايی را در بيرون . موسی در درجه اول میرود اسير درونی فرعون را عليه فرعون بشوراند و در حقيقت میرود فرعون فطری را كه يك انسان ، ولااقل نيمه باقيمانده يك انسان است ، عليه فرعون اجتماعی - يعنی فرعون ساخته شده در اجتماع - برانگيزاند - ( « اذهب الی فرعون انه طغی 0 فقل هل لك الی أن تزكی 0 و أهديك الی ربك فتخشی ») ( 1 )
قرآن برای هدايت ، ارشاد ، تذكر ، موعظه ، برهان ، استدلال منطقی ( به تعبير خود قرآن " حكمت " ارزش و نيرو قائل است .
پاورقی : . 1 نازعات / 17 - 19 ، ايضا طه / 44 و . 45
از نظر قرآن اين امور میتوانند انسان را دگرگون سازند و مسير زندگی او را تغيير دهند ، شخصيتش را عوض كنند و انقلاب معنوی در او ايجاد نمايند . قرآن نقش ايدئولوژی و انديشه را محدود نمیداند ، برخلاف ماركسيسم و ماترياليسم كه نقش راهنمايی و هدايت را محدود به تبديل طبقه فینفسه به طبقه لنفسه میداند ، يعنی به وارد كردن تضادهای طبقاتی در خودآگاهی ، همين و بسثانيا : اينكه گفته شد كه مخاطب قرآن " ناس " است و " ناس " مساوی است با توده محروم ، پس مخاطب اسلام طبقه محروم است و ايدئولوژی اسلامی ايدئولوژی طبقه محروم است و اسلام پيروان خود را و سربازان خود را منحصرا از توده محروم میگيرد نيز غلط است . البته مخاطب اسلام " ناس " است ولی " ناس " يعنی انسانها ، يعنی عموم مردم . هيچ كتاب لغتی و هيچ عرف عرب زبانی " ناس " را به معنی توده محروم نگرفته و مفهوم طبقه در آن نگنجانيده است . قرآن میگويد : " « لله علی الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا » " ( 1 ) يعنی برای خدا بر مردم مستطيع است كه حج كنند . آيا معنی دارد كه مقصود توده محروم باشد ؟ و همچنين خطابات " « ياايهاالناس »" كه در قرآن فراوان آمده و در هيچ كدام مقصود توده محروم نيست و عموم مردم است . عموميت خطابات قرآن نيز از نظريه فطرت كه در قرآن مطرح است سرچشمه میگيرد
پاورقی : . 1 آل عمران / . 97
ثالثا : اينكه گفته شد قرآن مدعی است كه رهبران ، پيامبران ، پيشتازان و شهيدان منحصرا از ميان مستضعفان برمیخيزند اشتباه ديگری است در مورد قرآن . قرآن هرگز چنين سخنی نگفته استاستدلال به آيه " « هو الذی بعث فی الاميين ». . . " كه ادعا شده پيامبر از ميان " امت " برخاسته و امت مساوی است با توده مردم ، مضحك است . " اميين " جمع " امی " است كه به معنی درس ناخوانده است و " امی " منسوب به " ام " است نه " امت " ، و تازه " امت " يعنی جامعه كه مركب است از گروهها و احيانا از طبقات مختلف و به هيچ وجه به معنی توده مردم نيست . از آن مضحكتر استدلال به آيه 75 از سوره قصص درباره شهيدان است . آيه اين است : " « و نزعنا من كل امة شهيدا فقلنا هاتوا برهانكم »" . اين آيه را چنين تفسير ( و در حقيقت مسخ ) كردهاند : ما از هر امت ( توده مردم ) شهيدی ( كشته شدهای در راه خدا ) برمیانگيزيم ، يعنی از او فردی انقلابی میسازيم ، و آنگاه به امتها میگوييم هر كدامتان برهان خود را كه همان شهيد و شخصيت انقلابی كشته شده در راه خداست ، بياوريد
اولا اين آيه دنباله آيه ديگری است و هر دو مربوط به قيامت است . آيه قبل اين است : " « و يوم يناديهم فيقول أين شركائی الذين كنتم تزعمون » "
روزی كه خداوند مشركان را ندا میكند كه شريكانی كه برای من گمان میبرديد كجايند
ثانيا معنی " نزعنا " اين است كه جدا میكنيم ، نه اينكه او را میشورانيم و برمیانگيزانيم
ثالثا " شهيد " در اين آيه به معنی كشته شده در راه خدا نيست ، به معنی گواه بر اعمال است كه قرآن هر پيامبری را گواه بر اعمال امت میخواند . در قرآن حتی يك مورد هم نمیتوان يافت كه كلمه " شهيد " به معنی رايج امروز يعنی " كشته شده در راه خدا " آمده باشد . البته شهيد به معنی رايج امروز در زبان رسول خدا و ائمه اطهار آمده اما در قرآن نيامده است . پس میبينيم كه چگونه آيات قرآن برای اينكه يك انديشه نامربوط ماركسيستی توجيه شود ، مسخ میگردد
رابعا : در مورد هدف پيامبران كه چيست ، آيا هدف اولی و اصلی اقامه عدل و قسط است ، يا هدف اولی برقراری پيوند ايمان و معرفت ميان بنده و خدا ، و يا هر دو يعنی پيغمبران از نظر هدف " ثنوی " هستند و يا شق ديگری در كار است ، در گذشته در بحث " نبوت " سخن گفتهايم و تكرار نمیكنيم ( 1 ) . در اينجا مطلب را از نظر " روش " و " متد " كار پيامبران مورد كاوش قرار میدهيم . همچنانكه در بحثهای توحيد عملی نيز گفتيم ( 2 ) پيامبران نه آنچنانكه برخی متصوفه میپندارند تمام همت خود را برای اصلاح انسان در اين جهت مصروف میكنند كه او را از درون آزاد سازند ، يعنی پيوند او را با اشياء قطع كنند ، و نه مانند برخی مكتبهای مادی تعديل و اصلاح روابط بيرونی را برای تعديل و اصلاح روابط درونی كافی میدانند . قرآن كريم در آن واحد و در يك جمله میگويد :
پاورقی :
. 1 " وحی و نبوت " سومين رساله همين مجموعه ، ص 31 - 37
. 2 " جهان بينی توحيدی " رساله دوم همين مجموعه ، ص 51 - 53
اما سخن در اين است كه آيا پيغمبران كار خود را از درون آغاز میكنند يا از بيرون ؟ آيا اول دست به انقلاب درونی از راه توليد عقيده و ايمان و شور معنوی میزنند و مردمی را كه انقلاب توحيدی فكری احساسی عاطفی يافتهاند برای توحيد اجتماعی و اصلاح اجتماعی و برقراری عدل و اقامه قسط میشورانند ، يا اول با فشار آوردن روی اهرمهای مادی يعنی توجه دادن به محروميتها و مغبونيتها و استضعاف شدگيها مردم را به حركت میآورند و شرك اجتماعی و تبعيض اجتماعی را از ميان میبرند آنگاه در جستجوی ايمان و عقيده و اخلاق برمیآيند ؟ اندك مطالعه و توجهی به روش پيامبران و اوليای خدا نشان میدهد كه پيامبران برخلاف مصلحان و يا مدعيان اصلاح بشری از فكر و عقيده و ايمان و شور معنوی و عشق الهی و تذكر به مبدأ و معاد آغاز میكنند . ترتيب سورهها و آيههای نازل شده قرآن كه از چه مسائلی شروع شده و همچنين مطالعه سيره رسول اكرم كه در سيزده سال مكه به چه مسائلی پرداخت و در ده سال مدينه به چه مسائلی پرداخت ، كاملا روشنگر مطلب است
خامسا : اينكه مخالفان پيامبران منطق محافظهكارانه داشتهاند امری طبيعی است .
پاورقی : . 1 آل عمران / . 64
البته اگر از قرآن استنباط میشد كه مخالفان پيامبران بلا استثناء چنين منطقی داشتهاند ، معلوم میشد كه مخالفان پيامبران همه از طبقه برخوردار و مرفه و استثمارگر بودهاند ، ولی آنچه از قرآن استنباط میشود اين است كه اين منطق ، منطق سردمداران مخالفان بوده است كه همان ملا و مستكبرين بودهاند و آنها كه به قول ماركس مالك كالاهای مادی جامعه بودهاند ، اين كالای فكری را برای ديگر مردم صادر میكردهاند . و اينكه منطق پيامبران منطق تحرك و تعقل و بیاعتنايی به سنن و تقاليد باشد ، باز هم طبيعی است و بايد اينچنين باشد ، اما نه بدان جهت كه محروميتها و مغبونيتهای طبقاتی و استضعاف شدگيها وجدان آنها را به اين شكل میساخته است و اين منطق انعكاسی قهری و طبيعی از محروميتهای آنهاست ، بلكه بدان جهت كه در انسانيت ، يعنی در منطق و تعقل و عواطف و احساسات انسانی ، به رشد و كمال رسيدهاند . و بعدا خواهيم گفت كه بشر به هر اندازه در انسانيت به رشد و كمال برسد از وابستگیاش به محيط طبيعی و محيط اجتماعی و شرايط مادی كاسته میشود و به وارستگی و استقلال میرسد . منطق مستقل پيامبران ايجاب میكرده كه پایبند سنن و عادات و تقليد نباشند و مردم را نيز از پيروی كوركورانه از آن سنن و تقاليد رهايی بخشندسادسا : آنچه در مورد استضعاف گفته شد نيز قابل قبول نيست . چرا ؟ برای اينكه اولا قرآن در آيات ديگر خود با صراحت تمام سرانجام و سرنوشت تاريخ را - كه ضمنا بستر تكامل تاريخ را نيز توضيح میدهد - به صورت و شكل ديگر بيان كرده است و آن آيات مفاد اين آيه را - بر فرض اينكه مفادش آن باشد كه گفته شد - توضيح میدهد و تفسير میكند و مشروط مینمايد ، و ثانيا برخلاف آنچه رايج و معمول است اساسا آيه استضعاف هيچ اصل كلی بيان نكرده تا در مقام مقايسه با آياتی كه در اين زمينه آمده نيازی به تفسير و توضيح و احيانا مشروط شدن داشته باشد . اين آيه مرتبط است به آيه پيش و آيه بعد از خودش . با توجه به آن دو آيه روشن میشود كه اين آيه در مقام بيان اصل كلی به گونهای كه به آن استدلال شده نيست . پس بحث ما درباره اين آيه در دو قسمت است : در قسمت اول فرض بر اين است كه اين آيه را از دو آيه قبل و بعدش جدا كرده و از آن يك اصل كلی تاريخی استفاده كردهايم و آن را با آيات ديگری كه اصلی تاريخی برخلاف اصل مستفاد از اين آيه بيان میكنند مقايسه میكنيم تا ببينيم از مجموع چه به دست میآيد ، و در قسمت دوم بحث در اين است كه اين آيه اساسا در مقام بيان اصل كلی تاريخی به گونهای كه به آن استدلال شده نيست
اما قسمت اول : در آياتی چند از قرآن سرانجام و سرنوشت تاريخ و ضمنا مسير و بستر تكامل تاريخ به صورت پيروزی ايمان بر بیايمانی ، پيروزی تقوا بر بیبندوباری ، پيروزی صلاح بر فساد ، پيروزی عمل صالح و خداپسند بر عمل ناشايسته بيان شده است . در سوره نور آيه 55 چنين میخوانيم : « وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أمنا يعبدوننی لا يشركون بی شيئا »
در اين آيه كسانی كه به آنها وعده و نويد پيروزی نهايی و خلافت و وراثت زمين داده شده مؤمنان شايسته كارند . در اين آيه برخلاف آيه استضعاف كه بر استضعاف شدگی و محروميت و مظلوميت تكيه شده است
بر خصلتی ايدئولوژيكی و ديگر اخلاقی و رفتاری تكيه شده است ، و در حقيقت ، پيروزی و سلطه نهايی نوعی عقيده و نوعی ايمان و نوعی رفتار را اعلام میدارد . به عبارت ديگر ، در اين آيه پيروزی انسان به ايمان رسيده و حقيقت دريافته و راست كردار اعلام شده است و آنچه در اين پيروزی نويد داده شده يكی استخلاف است ، يعنی تصاحب قدرت و كوتاه كردن دست قدرتهای پيشين ، و ديگر استقرار دين يعنی تحقق يافتن همه ارزشهای اخلاقی و اجتماعی اسلام از عدل ، عفاف ، تقوا ، شجاعت ، ايثار ، محبت ، عبادت ، اخلاص ، تزكيه نفس ، و غيره ، سوم نفی هرگونه شرك در عبادت يا طاعت
در سوره اعراف آيه 128 نيز چنين آمده است : « قال موسی لقومه استعينوا بالله و اصبروا ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين »
موسی به مردم خود گفت : از خداوند استعانت بجوييد و شكيبا باشيد ، همانا زمين ملك خداست ، به هر كس از بندگان خود بخواهد وراثت آن را واگذار میكند و ( اما ) عاقبت و پايان از آن متقيان است
يعنی سنت الهی اين است كه در نهايت امر ، متقيان وارث زمين خواهند بود
در سوره انبياء آيه 105 میفرمايد : « و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر أن الارض يرثها عبادی الصالحون
در زبور ، پس از آنكه يك بار ديگر ( در كتابی ديگر ) يادآوری كرده بوديم نوشتيم كه وراثت زمين به بندگان شايسته كار من خواهد رسيد
در اين زمينه آيات ديگر نيز هست
اكنون چه بكنيم ؟ مفاد آيه استضعاف را بگيريم و يا مفاد آيه استخلاف و چند آيه ديگر را ؟ آيا میتوانيم بگوييم اين دو تيپ آيات گرچه بر حسب ظاهر دو مفاد دارند ولی يك حقيقت را میگويند به اين بيان كه مستضعفان همان مؤمنان و صالحان و متقياناند و برعكس ، استضعاف عنوان اجتماعی و طبقاتی آنهاست و ايمان و عمل و صلاح و تقوا عنوان ايدئولوژيكی آنهاست ؟ البته نه ، زيرا : اولا در پيش ثابت كرديم كه نظريه تطابق عناوين به اصطلاح روبنايی ايمان و صلاح و تقوا با عناوين به اصطلاح زيربنايی استضعاف شدگی و محروميت و غارت شدگی ، از نظر قرآن صحيح نيست . از نظر قرآن ممكن است گروههايی مؤمن باشند و مستضعف نباشند و ممكن است مستضعف باشند و مؤمن نباشند و قرآن هر دو گروه را معرفی كرده است . البته همانطور كه سابقا هم اشاره كرديم در يك جامعه طبقاتی ، آنگاه كه يك ايدئولوژی توحيدی مبنی بر ارزشهای خدايی عدل و ايثار و احسان عرضه میشود ، بديهی است كه اكثريت پيروان آن را مستضعفان تشكيل میدهند ، زيرا موانعی كه در راه فطرت طبقه مخالف هست در آنها نيست ، ولی هيچ گاه طبقه مؤمن منحصر به طبقه مستضعف نيست
ثانيا هر كدام از اين دو آيه دو مكانيسم مختلف از تاريخ ارائه میدهند . آيه استضعاف بستر و مسير تاريخ را جنگ طبقاتی معرفی میكند و مكانيسم حركت را فشار وارده از ناحيه استضعافگران و روحيه با لذات ارتجاعی آن طبقه و روحيه انقلابی استثمار شدگان به دليل استثمار شدگی بيان میكند كه البته نتيجه نهايیاش پيروزی طبقه استضعاف شده است ، خواه از ايمان و عمل صالح به مفهوم قرآنی بهرهمند باشد يا نباشد وفیالمثل شامل مردم استثمار شده ويتنام و كامبوج و غيره هم هست ، و اگر از وجهه الهی بخواهيم مفاد آيه را توضيح دهيم بايد بگوئيم اين آيه میخواهد اصل حمايت حق از مظلوم كه در قرآن آمده است ( « و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون ») ( 1 ) يعنی عدل الهی را توضيح دهد و آنچه به مفاد آيه استضعاف از وراثت و امامت ظاهر شده و خواهد شد مظهر " عدل الهی " است
اما آيه استخلاف و آيات مشابه آن از نظر جريان طبيعی ، مكانيسم ديگری از تاريخ ارائه میدهد و از وجهه الهی ، اصلی شاملتر و جامعتر از اصل عدل الهی كه شامل عدل الهی نيز میشود بيان میكند
آن مكانيسمی كه اين آيه و آيات مشابه ارائه میدهد اين است كه در ميان انواع مبارزاتی كه در جهان وجود و ماهيت مادی و منفعتی داشته است مبارزهای " لله وفی الله " و ارزشخواهانه و مقدس و مبرا از منفعت جوييها و انگيزههای مادی كه پيامبران و به دنبال آنها مؤمنان آن را رهبری میكردهاند بوده است و بشريت را در ناحيه تمدن انسانی اين مبارزات پيش برده است . تنها اين مبارزات است كه شايسته است نام " جنگ حق با باطل " به آنها داده شود و اين مبارزات بوده است كه تاريخ را از نظر انسانيت و معنويتهای انسانی به پيش رانده است .
پاورقی : . 1 ابراهيم / . 42
نيروی محرك اصلی اين مبارزه فشار طبقه ديگر نبوده است ، بلكه همان عامل غريزی و فطری گرايش به حقيقت و شناخت نظام وجود چنانكه هست و گرايش به عدالت يعنی ساختن جامعه چنانكه بايد ، بوده است . احساس محروميتها و مغبونيتها نبوده كه بشر را به پيش رانده است ، بلكه احساس فطری كمال جويی بوده كه بشر را به پيش رانده استاستعدادهای حيوانی انسان در انجام تاريخ همان است كه در آغاز بوده است ، رشد و نمو علاوهای در طول تاريخ نصيبش نشده و نمیشود ، ولی استعدادهای انسانی انسان تدريجا شكوفاتر میشود تا آنجا كه در آينده بيش از آنچه هست خود را از قيود مادی و اقتصادی میرهاند و به عقيده و ايمان میگرايد . آن بستری كه تاريخ در آن بستر رشد كرده و تكامل يافته ، مبارزات مادی و منفعتی و طبقاتی نيست ، بلكه مبارزات ايدئولوژيكی ، خدايی و ايمانی است . اين است مكانيسم طبيعی تكامل انسان و پيروزی نهايی پاكان و صالحان و مجاهدان راه حق
و اما وجهه الهی اين پيروزی . از نظر وجهه الهی آنچه در طول تاريخ جريان پيدا میكند و تكامل میيابد و در سرانجام تاريخ به نهايت خود میرسد ، ظهور و تجلی [ ( ربوبيت " و " رحمت " الهی است كه اقتضا میكند تكامل موجودات را ، نه صرفا عدل الهی كه اقتضا میكند " جبران " را
به عبارت ديگر ، آنچه نويد داده شده بروز و ظهور ربوبيت ، رحيميت و اكرميت خداوند است نه صرفا بروز جباريت و منتقميت الهی
پس میبينيم كه آيه استضعاف و آيه استخلاف ( و آيات مشابه ) هر كدام منطق خاصی دارد ، چه ، از نظر طبقهای كه پيروز میگردد و از نظر بستری كه تاريخ طی میكند تا به آن پيروزی میرسد و از نظر مكانيسم يعنی عامل طبيعی حركت تاريخ و از نظر وجهه الهی يعنی مظهريت اسماء الهی ، هر كدام منطق ويژهای دارد ، و ضمنا روشن شد كه آيه استخلاف از نظر نتايجی كه ارائه میدهد جامعتر است . آنچه بشر طبق آيه استضعاف به دست میآورد جزئی بلكه جزء كوچكی است از آنچه طبق آيه استخلاف به دست میآورد . ارزشی كه آيه استضعاف ارائه میدهد . يعنی دفع ظلم از مظلوم و به عبارت ديگر ، حمايت خداوند از مظلومان ، جزئی است از ارزشهايی كه آيه استخلاف ارائه میدهد
و اما قسمت دوم بحث درباره آيه استضعاف : حقيقت اين است كه آيه استضعاف به هيچ وجه درصدد بيان اصل كلی نيست و در نتيجه نه بستر تاريخ را توضيح میدهد و نه درباره مكانيسم تاريخی اشارهای دارد و نه پيروزی نهايی تاريخ را از آن مستضعفان از آن جهت كه مستضعفاند میداند . اين اشتباه كه فرض شده اين آيه يك اصل كلی را بيان میكند از آنجا پيدا شده كه اين آيه را كه مرتبط و پيوسته به آيه قبل و آيه بعد است از آنها جدا كرده و " الذين " را ( الذين استضعفوا ) مفيد عموم و استغراق گرفتهاند و آنگاه از آن اصلی استنباط كردهاند كه با اصل مستفاد از آيه استخلاف معارض درمیآيد . اينك مجموع سه آيه : « ان فرعون علا فی الارض و جعل أهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح أبنائهم و يستحيی نسائهم انه كان من المفسدين 0 و نريد أن نمن علی الذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمة » ²و نجعلهم الوارثين 0 و نمكن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون »( 1 )
اين سه آيه به يكديگر مرتبط اند و مجموعا يك مطلب را بيان میكنند
معنی مرتبط سه آيه اينست : فرعون در زمين برتری جويی كرد و مردم زمين را فرقه فرقه كرد ، گروهی از آنان را ذليل و ضعيف میساخت ، پسران آنها را سر میبريد و ( تنها ) دخترانشان را باقی میگذاشت . او از مفسدان بود . و حال آنكه ما اراده میكرديم كه بر همان استضعاف شدگان از ناحيه فرعون منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان قرار دهيم و آنان را در زمين مستقر سازيم و به دست آنان به فرعون و ( وزيرش ) هامان آن را نشان دهيم كه از آن حذر میكردند
میبينيم كه جمله " « و نمكن لهم فی الارض » " و جمله " « و نری فرعون و هامان ». . . " از آيه سوم ، عطف است به جمله " « أن نمن " از آيه دوم و متمم مفاد آن است و بنابراين اين دو آيه را نمیتوان از يكديگر مجزا ساخت . از طرف ديگر میبينيم محتوای جمله دوم از آيه سوم يعنی جمله " « و نری فرعون وهامان ». . . " مربوط است به محتوای آيه اول ، و سرنوشت فرعون را كه در آيه اول جباريتهايش مطرح شده است مطرح كرده است ، پس آيه سوم را از آيه اول نمیتوان ج دا كرد و چون آيه سوم عطف به آيه دوم و متمم آن است ، آيه دوم را نيز از آيه اول نمیتوان جدا كرد
اگر آيه سوم نبود يا در آيه سوم سرنوشت فرعون و هامان مطرح نشده بود ، ممكن بود آيه دوم را از آيه اول جدا كنيم و مستقل بگيريم و از آن يك اصل كلی استفاده كنيم ،
پاورقی : . 1 قصص / 4 - . 6
اما پيوند جداناشدنی اين سه آيه به يكديگر مانع استفاده يك اصل كلی است . آنچه استفاده میشود اين است كه فرعون برتری جويی و تفرقهاندازی و استضعافگری و فرزندكشی میكرد ، در حالی كه در همان وقت اراده ما بر آن قرار داشت كه بر همان مردم تحقير شده و مظلوم و محروم منت نهيم و آنها را پيشوايان و وارثان قرار دهيم ، پس " الذين " در آيه اشاره به " معهود " است نه عام استغراقیبعلاوه نكته ديگری در آيه هست و آن اينكه جمله " « و نجعلهم أئمة »
. . " . عطف شده بر جمله " « أن نمن ». . . " كه مفادش اين است : بر آنها منت نهيم و آنها را چنين و چنان قرار دهيم ، نفرموده است " بأن نجعلهم . . . " . كه مفادش اين بود : منتی كه بر آنها نهاديم عينا همان اعطای امامت و وراثت بود چنانكه معمولا اين گونه تفسير میشود
مفاد اين است كه اراده ما اين بود كه بر آن مستضعفان از راه فرستادن پيامبر و كتاب آسمانی ( موسی و تورات ) و تعليم و تربيت دينی و توليد اعتقاد توحيدی منت نهيم و آنها را اهل ايمان و صلاح قرار دهيم و در نتيجه آنها را امامان و وارثان زمين ( زمين خودشان ) قرار دهيم . پس آيه میخواهد بگويد : " و نريد أن نمن علی الذين استضعفوا ( بموسی و الكتاب الذی ننزله علی موسی ) و نجعلهم أئمة . . . "
عليهذا مفاد آيه استضعاف هر چند خاص است عينا مفاد آيه استخلاف است ، يعنی مصداقی از مصاديق آن آيه را بيان میكند . قطع نظر از اينكه عطف جمله " « و نجعلهم أئمة ». . . " . بر جمله " « أن نمن »" چنين حكم میكند ، اساسا نمیتوان احتمال داد كه آيه میخواهد بگويد بنیاسرائيل به دليل اينكه مستضعف بودند به امامت و وراثت میرسيدند ، خواه موسی به عنوان پيامبر ظهور میكرد و خواه نمیكرد ، خواه تعاليم آسمانی موسی آمده بود و خواه نيامده بود ، خواه آنها به آن تعاليم آسمانی گرويده بودند و خواه نگرويده بودند
ممكن است طرفداران نظريه ماديت تاريخ از نظر اسلام ، مطلب ديگری مطرح كنند و آن اينكه فرهنگ اسلامی از نظر روح و معنی ، يا فرهنگ طبقه مستضعف است و يا فرهنگ طبقه استضعافگر و يا فرهنگ جامع . اگر فرهنگ اسلامی فرهنگ طبقه مستضعف است پس ناچار بايد رنگ طبقه خودش را داشته باشد ، مخاطبش ، رسالتش ، جهتگيریاش همه بر محور مستضعف دور بزند
و اگر فرهنگ اسلامی فرهنگ طبقه استضعافگر باشد آنچنانكه ضداسلامها مدعی هستند ، علاوه بر آنكه رنگ طبقاتی خواهد داشت و بر محور يك طبقه خواهد گشت فرهنگی ارتجاعی و ضد بشری خواهد بود و بالضروره خدايی نخواهد بود
هيچ مسلمانی چنين نظريهای را نمیپذيرد و بعلاوه سراپای اين فرهنگ برخلاف آن شهادت میدهد . باقی میماند كه بگوييم فرهنگ اسلامی فرهنگ جامع است . فرهنگ جامع يعنی فرهنگ بیطرف ، فرهنگ بیتفاوت ، فرهنگ بیمسؤوليت ، فرهنگ نامتعهد ، فرهنگ اعتزالی كه میخواهد كار خدا را به خدا و كار قيصر را به قيصر واگذارد ، فرهنگی كه میخواهد ميان آب و آتش ، ميان مظلوم و ظالم ، ميان استثمارگر و استثمار شده آشتی دهد و همه را زير يك سقف گرد آورد ، فرهنگی كه شعارش اين است كه نه سيخ بسوزد و نه كباب
چنين فرهنگی نيز عملا يك فرهنگ محافظه كارانه و به سود طبقه استضعافگر و استيثارگر و استثمارگر است . همان طور كه اگر يك گروه راه بیطرفی و بیتفاوتی و بیمسؤوليتی و عزلت را پيش گيرند و در درگيريهای اجتماعی كه ميان غارتگر و غارت شده جريان دارد شركت نجويند عملا از طبقه غارتگر حمايت كرده و دست او را باز گذاشتهاند ، يك فرهنگ نيز اگر روحش روح بیطرفی و بیتفاوتی باشد ، بايد آنرا عملا فرهنگ طبقه استضعافگر دانست . پس نظر به اينكه فرهنگ اسلامی فرهنگ بیتفاوت و بیطرف و يا طرفدار طبقه استضعافگر نيست ، بايد آن را فرهنگ طبقه مستضعف بشماريم و خاستگاه ، پيام ، جهتگيری و مخاطبش را همه در حوزه و بر محور اين طبقه بدانيم
اين بيان سخت اشتباه است . فكر میكنم ريشه اصلی گرايش پارهای روشنفكران مسلمان به ماديت تاريخی دو چيز است : يكی همين كه پنداشتهاند اگر بخواهند فرهنگ اسلامی را فرهنگ انقلابی بدانند و يا اگر بخواهند برای اسلام فرهنگی انقلابی دست و پا كنند گزيری از گرايش به ماديت تاريخی نيست . باقی سخنان كه مدعی میشوند شناخت قرآنی ما به ما چنين الهام میكند ، بازتاب شناخت ما از قرآن چنان است ، از آيه استضعاف اين گونه استنباط كردهايم ، همه بهانه و توجيهی است برای اين پيش انديشه . و همين جاست كه سخت از منطق اسلام دور میافتند و منطق پاك و انسانی و فطری و خدايی اسلام را تا حد يك منطق ماترياليستی تنزل میدهند
اين روشنفكران میپندارند يگانه راه انقلابی بودن يك فرهنگ اين است كه تنها به طبقه محروم و غارت شده تعلق داشته باشد ، از اين طبقه برخاسته باشد ، به سوی اين طبقه و به سود اين طبقه جهتگيری كرده باشد ، مخاطبش منحصرا اين طبقه باشد ، رهبران و راهنمايان و پيشتازانش پايگاه اجتماعی و طبقاتیشان همان پايگاه اين طبقه باشد و رابطه آن فرهنگ با ساير گروهها و طبقات منحصرا رابطه ستيز و دشمنی و جنگ باشد و نه هيچ چيز ديگر
اين روشنفكران میپندارند كه راه فرهنگ انقلابی الزاما بايد به " شكم " منتهی شود و همه انقلابهای بزرگ تاريخ ، حتی انقلابهايی كه وسيله پيامبران خدا رهبری شده ، انقلاب شكم و برای شكم بوده است . لهذا از ابوذر بزرگ ، ابوذر حكيم امت ، ابوذر خداپرست ، ابوذر مخلص ، ابوذر آمر به معروف و ناهی از منكر ، ابوذر مجاهد فی سبيلالله ، يك " ابوذر شكم " و " ابوذر عقدهای " ساختهاند كه گرسنگی را خوب احساس میكرده و به خاطر گرسنگی خودش ، شمشير كشيدن و افتادن به جان همه مردم را روا و بلكه لازم و واجب میشمرده است ، بالاترين ارزش وجودیاش اين بوده كه چون درد گرسنگی را شخصا چشيده بوده میفهميده كه بر گرسنگان هم طبقه خود چه میگذرد ، درد گرسنگی خلق را احساس میكرده و نسبت به مردمی كه موجبات اين گرسنگيها را فراهم كرده بودند " عقده " پيدا كرده و مبارزه پيگيری را با آن گروه تعقيب میكرده و ديگر هيچ ، تمام شخصيت اين لقمان امت و اين موحد عارف پروردگار و اين مؤمن مجاهد پاكباخته اسلامی و اين دومين مؤمن كامل اسلام در همين جا پايان يافته است
اين روشنفكران پنداشتهاند كه همانطور كه ماركس نظر داده است : " انقلاب فقط میتواند از يك جنبش قهرآميز و يك جنبش تودهای ناشی شود " ( 1 ) . اينان نمیتوانند تصور كنند كه اگر يك فرهنگ ، يك مكتب ، يك ايدئولوژی خاستگاه الهی داشته باشد و مخاطبش انسان ، و در حقيقت فطرت انسانی انسان باشد و پيامش جامع و كلی باشد و جهتگيریاش به سوی عدالت و مساوات و برابری و پاكی و معنويت و محبت و احسان و مبارزه با ظلم باشد ، بتواند جنبشی عظيم به وجود آورد و انقلابی عميق بر پا نمايد اما انقلابی الهی و انسانی كه در آن شور الهی ، نشاط معنوی ، جذبه خدايی و ارزشهای انسانی موج زند ، آنچنانكه نمونهاش را مكرر در تاريخ مشاهده كردهايم و انقلاب اسلامی نمونه روشن آن است
اين روشنفكران نمیتوانند تصور كنند كه برای متعهد و مسؤول بودن و بیطرف و بیتفاوت نبودن يك فرهنگ ، ضرورتی نيست كه خاستگاه آن فرهنگ طبقه محروم و غارت شده باشد ، پنداشتهاند كه يك فرهنگ جامع لزوما بیطرف و بیتفاوت هم هست ، نتوانستهاند تصور كنند كه يك مكتب جامع و فرهنگ جامع اگر خاستگاه خدايی داشته باشد و مخاطبش انسان ، يعنی فطرت انسانی انسان باشد ، محال است كه بیطرف و بیتفاوت و غير متعهد و غير مسؤول باشد . آنچه تعهد و مسؤوليت میآفريند ، وابستگی به طبقه محروم نيست ، وابستگی به خدا و وجدان انسانيت است
اين يك ريشه اصلی اشتباه اين آقايان كه در رابطه اسلام با انقلاب دچار آن شدهاند
ريشه اصلی ديگر اين اشتباه را در رابطه اسلام با جهتگيری اجتماعیاش بايد جستجو كرد .
پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 39
اين روشنفكران به وضوح مشاهده كردهاند كه در تفسير تاريخی قرآن از نهضتهای پيامبران ، يك جهتگيری نيرومند از ناحيه آنها به سود مستضعفين مشاهده میشود ، و از طرف ديگر ، اصل " تطابق ميان جهت گيری و خاستگاه " و به تعبير ديگر اصل " تطابق ميان پايگاه اجتماعی و پايگاه اعتقادی و عملی " كه اصلی ماركسيستی است ، از نظر اين روشنفكران خدشه ناپذير تلقی میشده و نمیتوانستهاند خلاف آن را تصور كنند ، در مجموع چنين به نتيجهگيری پرداختهاند كه چون قرآن جهتگيری نهضتهای مقدس و پيش برنده را به وضوح به سود مستضعفين و در جهت تأمين حقوق و آزاديهای آنها میداند ، پس از نظر قرآن خاستگاه همه نهضتهای مقدس و پيش برنده ، طبقه محروم و غارت شده و مستضعف بوده است ، پس از نظر قرآن ، تاريخ هويت مادی و اقتصادی دارد و اقتصاد " زيربنا " استاز آنچه تاكنون گفتهايم روشن شد كه نظر به اينكه قرآن به اصل فطرت قائل است و به منطقی حاكم بر زندگی انسان قائل است كه منطق فطرت ناميده میشود و نقطه مقا بل منطق منفعت است كه منطق انسان منحط حيوان صفت است ، لهذا اسلام اصل " تطابق خاستگاه و جهتگيری " و يا " تطابق پايگاه اجتماعی و پايگاه اعتقادی " را نمیپذيرد و آن را اصلی غير انسانی میشمارد ، يعنی اين تطابق در انسانهای به انسانيت نرسيده و تعليم و تربيت انسانی نيافته مصداق دارد كه منطقشان منطق منفعت است نه در انسانهای تعليم و تربيت يافته و به انسانيت رسيده كه منطقشان منطق فطرت است
گذشته از اينها اين تعبير كه میگوييم اسلام جهتگيریاش به سود مستضعفين است ، خالی از نوعی مجاز و مسامحه نيست . اسلام جهتگيریاش به سوی عدالت و مساوات و برابری است . بديهی است كسانی كه از اين جهتگيری سود میبرند و منتفع میگردند محرومان و مستضعفاناند و كسانی كه از اين جهتگيری زيان میبينند ، غارتگران و استيثارگران و استثمارگراناند . يعنی اسلام آنجا هم كه منافع و حقوق طبقهای را میخواهد تامين نمايد ، هدف اصلیاش تحقق يك ارزش و پايهگذاری يك اصل انسانی است . اينجاست كه بار ديگر به ارزش فوقالعاده [ ( اصل فطرت " كه در قرآن صريحا مطرح است و در فرهنگ و معارف اسلامی " امالمعارف " بايد شناخته شود روشن میگردد
درباره فطرت زياد سخن گفته میشود ، اما كمتر به عمق و ژرفای آن و ابعاد وسيعی كه دربرمیگيرد توجه میشود . غالبا میبينيم كه افرادی دم از فطرت میزنند ، ولی چون درست به ابعاد گسترده آن توجه ندارند نظرياتی كه در نهايت امر انتخاب میكنند بر ضد اين اصل است
نظير اين اشتباه ، و وحشتناكتر از آن ، درباره خاستگاه خود مذاهب پديد آمده است . آنچه تاكنون بحث كرديم درباره هويت و خاستگاه پديدههای تاريخی از نظر مذهب ( البته مذهب اسلام ) بود . اكنون بحث درباره خود مذهب به عنوان يك پديده اجتماعی تاريخی است كه به هر حال از فجر تاريخ تاكنون وجود داشته و دارد . خاستگاه و جهتگيری اين پديده اجتماعی بايد روشن شود
مكرر گفتهايم كه ماترياليسم تاريخی ماركسيستی ، اصلی را طرح میكند كه طبق آن اصل ميان خاستگاه هر واقعيت فرهنگی و جهتگيری آن تطابق قائل است . در حقيقت ، آن اصلی را كه عرفا و حكمای الهی در جريان كلی نظام هستی قائلاند كه میگويند : " النهايات هی الرجوع الی البدايات " ( پايانها بازگشت به آغازهاست ) ، به گفته مولوی :
| جزءها را رويها سوی كل است |
| بلبلان را عشق با روی گل است |
| آنچه از دريا به دريا میرود |
| از همانجا كامد آنجا میرود |
| از سر كه سيلهای تيزرو |
| و زتن ما جان عشق آميزرو |
ماركس شخصا دو استثناء برای اين دوسيستمی قائل است : مذهب و ديگر دولت . از نظر ماركس اين دو اختراع خاص طبقه غارتگر و متد ويژه بهرهكشی آن طبقه است و طبعا جهتگيری و جبههگيری اين دو پديده به سود همان طبقه است . طبقه استثمار شده برحسب موقعيت اجتماعی خود نه خاستگاه مذهب است و نه خاستگاه دولت ، مذهب و دولت از طرف طبقه مخالف به او تحميل میشود ، پس دو سيستم مذهب وجود ندارد ، همچنانكه دو سيستم دولت وجود ندارد
برخی روشنفكران مسلمان مدعی شدهاند كه برخلاف نظريه ماركس ، دوسيستمی بر مذهب نيز حاكم است . همانطور كه اخلاق و هنر و ادبيات و ساير امور فرهنگی در جامعههای طبقاتی دوسيستمی است و هر سيستم خاستگاه و جهتگيریاش خاص طبقه خودش است - يكی تعلق دارد به طبقه حاكم و ديگری به طبقه محكوم - مذهب نيز دو سيستمی است ، همواره در جامعه دو مذهب وجود دارد : مذهب حاكم كه مذهب طبقه حاكم است ، و مذهب محكوم كه مذهب طبقه محكوم است . مذهب حاكم مذهب شرك است و مذهب محكوم مذهب توحيد ، مذهب حاكم مذهب تبعيض است و مذهب محكوم مذهب مساوات و برابری ، مذهب حاكم مذهب توجيه وضع موجود است و مذهب محكوم مذهب انقلاب و محكوم كردن وضع موجود ، مذهب حاكم مذهب جمود و سكون و سكوت است و مذهب محكوم مذهب خيزش و حركت و فرياد ، مذهب حاكم ترياك جامعه است و مذهب محكوم انرژی جامعه
پس نظريه ماركس مبنی بر اينكه جهتگيری مذهب مطلقا به سود طبقه حاكم و عليه طبقه محكوم است و مذهب ترياك اجتماع است ، در مورد مذهبی كه خاستگاهش طبقه حاكم است صادق است و تنها همان مذهب بوده كه عملا وجود داشته و حكومت میكرده ، نه درباره مذهب محكوم يعنی مذهب پيامبران راستين كه هرگز نظامات حاكم مجال بروز و تجلی و عرض اندام به آن نداده است
اين روشنفكران به اين وسيله نظريه ماركس را كه مطلقا جهتگيری مذهب را به سوی منافع طبقه حاكم دانسته رد كردهاند و پنداشتهاند كه به اين وسيله ماركسيسم را رد كردهاند ، توجه نفرمودهاند كه آنچه خودشان گفتهاند نيز - هر چند برخلاف نظرشخص ماركس و انگلس و مائو و ساير پيشروان ماركسيسم است - اما عينا توجيهی ماركسيستی و ماترياليستی از مذهب است كه سخت وحشتناك است و قطعا به آن توجه نداشتهاند ، چون به هر حال برای مذهب محكوم نيز خاستگاهی طبقاتی فرض كرده و اصل تطابق خاستگاه و جهتگيری را در مورد پذيرش قرار دادهاند . به عبارت ديگر ، اصل ماديت ماهيت مذهب و ماهيت هر پديده فرهنگی را و اصل ضرورت تطابق ميان خاستگاه يك پديده فرهنگی و جهتگيری آن را ناآگاهانه پذيرفتهاند ، چيزی كه هست برخلاف نظر ماركس و ماركسيستها به مذهبی هم كه خاستگاهش و جهتگيریاش طبقه محروم و غارت شده باشد نيز قائل شدهاند ، و در حقيقت برای مذهب محكوم از نظر جهتگيری توجيه جالبی به دست آوردهاند ، اما از نظر ماهيت خاستگاه كه بالاخره مادی و طبقاتی است ، نه
نتيجهای كه گرفته میشود چيست ؟ اين است كه مذهب شرك و مذهب حاكم كه به طبقه حاكمه تعلق داشته و دارد ، تنها مذهب تاريخی عينی است كه در زندگی نقش داشته است ، زيرا جبر تاريخ پشت سر آنها بوده ، قدرت اقتصادی و سياسی در اختيار آنها بوده ، لاجرم مذهب آنها هم كه توجيه كننده وضع آنها بوده استوار میمانده و حكومت میكرده است . و اما مذهب توحيد خود به خود نتوانسته به شكل يك تحقق خارجی و عينی در جامعه وارد شود ، مذهب توحيد هيچ نقش تاريخی در جامعه ايفا نكرده و نمیتوانسته ايفا كند ، زيرا روبنا بر زيربنا نمیتواند پيشی گيرد . از اين رو نهضتهای پيامبران توحيدی نهضتهای محكوم و شكست خورده تاريخ است و نمیتوانسته است جز اين باشد
پيامبران مذهب توحيد ، مذهب برابری آوردهاند ، اما طولی نكشيده كه مذهب شرك در زير نقاب توحيد و تعليمات پيامبران به حيات خود ادامه داده و با تحريف آن تعليمات از همان تعليمات تغذيه كرده و بيش از پيش نيرومند شده و بر آزار طبقه محروم تواناتر شده است
در حقيقت ، پيامبران راستين كوشش كردهاند قاتق نانی برای مردم آورند اما بلای جان مردم شده ، ابزاری شده در دست طبقه مخالف كه حلقه طناب را تنگتر و گلوی محرومان و غارتشدگان را بيشتر بفشارند . آنچه پيامبران از طريق تعليمات خود میخواستهاند . انجام يابد انجام نشده است و آنچه شده است آنها نمیخواستهاند . به تعبير فقها : " ما قصد لم يقع ، وما وقع لم يقصد "
اينكه ماديون و ضد مذهبها میگويند دين ترياك جامعه است ، تخدير است ، عامل ركود و توقف است ، توجيهگر مظالم و تبعيضات است ، نگهبان جهل است ، افيون توده هاست ، راست است اما درباره مذهب حاكم و مذهب شرك و مذهب تبعيض كه سوار بر تاريخ بوده است ، و دروغ است اما درباره مذهب راستين ، مذهب توحيد ، مذهب محكومان و مستضعفان كه همواره از صحنه زندگی و تاريخ بيرون رانده شده است . يگانه نقشی كه مذهب محكوم ايفا كرده اعتراض و انتقاد بوده است ، مانند اينكه حزبی اكثريت را در قوه مقننه ببرد و دولت را از اعضای خود تشكيل دهد و برنامههای خود را پياده و تصميمات خود را اجرا كند ، و جزئی ديگر هر چند مترقیتر و پيشروتر اما هميشه در اقليت بماند ، كه جز اعتراض و انتقاد از اكثريت كاری از او ساخته نيست . حزب اكثريت گوشش به اين انتقادها بدهكار نيست ، هر طور دلش میخواهد جامعه را میچرخاند و احيانا از انتقادها و اعتراضهای اقليت برای استحكام كار خود استفاده میكند . اگر اين انتقادها نبود ممكن بود خود به خود در اثر فشار روزافزون سقوط كند ، اما انتقادهای اقليت به او هشدار میدهد و به اين وسيله وضع خود را مستحكمتر مینمايد
بيان گذشته به هيچ وجه صحيح نيست ، نه از جهت تحليل ماهيت مذهب شرك و نه از جهت تحليل ماهيت مذهب توحيد و نه از جهت نقشی كه در تاريخ برای اين دو مذهب تصوير شده است . بدون شك هميشه مذهب در جهان بوده است ، اعم از مذهب توحيد و يا مذهب شرك و يا هر دو . در اينكه آيا مذهب شرك تقدم داشته بر مذهب توحيد و يا برعكس ، مذهب توحيد برمذهب شرك تقدم داشته است ، علمای جامعه شناسی نظرهای مختلف دادهاند ، غالبا گفتهاند اول مذهب شرك وجود داشته و مذهب تدريجا تكامل يافته و به توحيد رسيده است ، و برخی برعكس گفتهاند
روايات دينی ، بلكه برخی از اصول دينی ، نظر دوم را تأييد میكند . اما اينكه به هر حال چرا مذهب شرك پديد آمده است ، آيا واقعا مذهب شرك برای توجيه مظالم و تبعيضات وسيله ستمگران تاريخ اختراع شده است يا علت ديگر دارد ، محققان علل ديگری ذكر میكنند و به اين سادگی نمیتوان قبول كرد كه شرك مولود تبعيضات اجتماعی است
تحليل مذهب توحيد به عنوان اينكه توجيهی است برای خواستههای طبقات محروم ضد تبعيض و طرفدار برادری و برابری و يگانگی ، از اين هم غير عالمانهتر است و بعلاوه با مبانی اسلامی به هيچ وجه سازگار نيست
بيان گذشته ، پيامبران راستين خدا را به صورت " تبرئه شدگان ناكام " درمیآ ورد ، ناكام از آن جهت كه در برابر باطل شكست خورده و در طول تاريخ مغلوب بودهاند ، مذهبشان نتوانسته در متن جامعه نفوذ كند و سهم قابل توجهی لااقل در حد مذهب حاكم و باطل به خود اختصاص دهد ، نقشی جز اعتراض و انتقاد به مذهب حاكم نتوانسته ايفا كند . و اما " تبرئه شده " از آن جهت كه بر خلاف ادعای ماديون ، در قطب استثمارگران و چپاولگران قرار نداشته و عامل توقف و ركود نبودهاند ، جهتگيری آنها به سود آن طبقه نبوده ، برعكس ، در قطب مستضعفان و استثمارشدگان جای داشته ، درد آنها را چشيده و از ميان آنها برخاستهاند و به سود آنها و در جهت احقاق حقوق از دست رفته آنها كوشا بودهاند
پيامبران راستين همچنانكه از نظر روح دعوت و رسالتشان كه همان جهتگيری و جبهه گيری آنان است تبرئه میشوند ، از جنبه ناكامیشان نيز كاملا تبرئه میگردند ، يعنی آنها مسؤول ناكامی خود نيستند ، زيرا " جبر تاريخ " ناشی از مالكيت اختصاصی ، پشت سر حريف بوده است . پيدايش مالكيت اختصاصی جبرا و قهرا جامعه را به دو نيم كرد : نيم استثمارگر و نيم استثمار شده . نيم استثمارگر كه مالك توليدات مادی بود قهرا مالك توليدات معنوی هم بود . و با جبر تاريخ كه همان قضا و قدر است در تعبير مادیاش ، قضا و قدری كه خدايش نه در آسمان بلكه در زمين ، خدايش نه مجرد بلكه مادی ، يعنی همان قدرت حاكمی كه نامش زيربنای اقتصادی جامعه و شاهفنرش " ابزار توليد ) ] است ، نمیتوان پنجه در پنجه افكند . پس پيامبران مسؤول ناكامی خود نبودهاند
ولی ضمن اينكه با بيان گذشته ، پيامبران راستين تبرئه میشوند ، نظام راستين هستی كه گفته میشود نظام " خير " است ، نظام " حق " است ، خير بر شر غلبه دارد ، تخطئه میشود . الهيون كه با ديده خوشبين به نظام مینگرند ، ادعا میكنند كه نظام هستی نظام راستين است ، نظام حق است ، نظام خير است ، شر و باطل و ناراستی وجود عرضی و طفيلی و موقت و غير اصيل دارد ، آن كه محور و مدار نظام هستی يا نظام اجتماعی بشر است ، " حق " است : « فأما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض »(1)
و گفته میشود در مبارزه حق و باطل ، حق پيروز است : « بل نقذف بالحق علی الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق »( 2 )
و گفته میشود دست تأييد خداوند پشت سر پيامبران راستين است :
پاورقی : . 1 رعد / . 17 . 2 انبياء / . 18
« انا للنصر رسلنا و الذين آمنوا فی الحيوه الدنيا و يوم يقوم الاشهاد ( 1 ) . و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون 0 و ان جندنا لهم الغالبون ». . . ( 2 )ولی با بيان گذشته اين اصول مورد ترديد قرار میگيرد . با بيان گذشته هر چند پيامبران و رسولان و ساير مصلحان گذشته تاريخ تبرئه میشوند ، اما خدای پيامبران تخطئه میشود
راستی مشكلهای است . از طرفی قرآن نوعی ديد خوشبينانه به جريان كلی جهان میدهد . قرآن اصرار میورزد كه " حق " را محور هستی و محور زندگی اجتماعی انسان معرفی نمايد . حكمت الهی نيز روی اصول ويژه خود مدعی است كه همواره خير بر شر و حق بر باطل میچربد ، شر و باطل وجودهای عرضی و طفيلی و غير اصيلاند
از طرف ديگر ، مطالعه و مشاهده تاريخ گذشته و حال نوعی بدبينی به نظام جاری ايجاد میكند و اين تصور را به وجود میآورد كه نظريه كسانی كه مدعی هستند سراسر تاريخ " فجايع " و مظالم و حق كشی و بهرهكشی است ، بيجا نيست
چه بايد گفت ؟ آيا ما در فهم نظام هستی و نظام اجتماعی انسان اشتباه میكنيم ، يا در اين اشتباه نمیكنيم ، در فهم مقاصد قرآن اشتباه میكنيم كه فكر میكنيم نظر قرآن به هستی و به تاريخ خوشبينانه است ، يا در هيچكدام اشتباه نمیكنيم و اين تناقض ميان واقعيت و قرآن وجود دارد و غيرقابل حل است ؟
پاورقی : . 1 غافر / . 51 . 2 صافات / 171 - . 173
ما اين شبهه را تا آنجا كه به نظام هستی مربوط میشود در كتاب عدل الهی طرح كرده و به لطف خدا آن را حل كردهايم و آنچه به جريان تاريخ و زندگی اجتماعی بشر مربوط میشود در يكی از بحثهای آينده تحت عنوان " نبرد حق و باطل " طرح خواهيم كرد و با عنايت حق نظر خود را در حل اين شبهه بيان خواهيم كرد . خرسند خواهيم شد اگر صاحبنظران نظر خود را در اين مسأله مستدلا ابراز دارند

