next page

fehrest page

back page

[ بيان طرفداران نظريه ماديت تاريخ از نظر اسلام ]

. 1 قرآن مفاهيم اجتماعی بسياری طرح كرده است . در بحثهای جامعه ، حدود پنجاه لغت از لغات اجتماعی قرآن را برشمرديم . با مطالعه آيات‏ اجتماعی قرآن كه اين لغات در آنها به كار گرفته شده نوعی حالت دو قطبی‏ از نظر قرآن در جامعه‏ها مشاهده می‏شود . قرآن از طرفی نوعی حالت دو قطبی‏ در جامعه براساس مادی ، يعنی براساس برخورداريها و محروميتهای مادی ، طرح می‏كند كه يك قطب را با عناوين " ملا " ( چشمگيرها و با جلال و دستگاهها ) ، " مستكبرين " ، " مسرفين " و " مترفين " و قطب ديگر را با عناوين " مستضعفين " ( ضعيف و ذليل قرار داده شده‏ها ) ، " ناس‏ " ( توده‏ها ) ، " ذريه " ( كوچكها و به چشم نياها ، نقطه مقابل ملا ) ، " اراذل " ، " ارذلون " ( اوباشها ، بی‏سروپاها ) ( 1 ) ياد می‏كند و اين دو قطب را در مقابل هم قرار می‏دهد ، و از طرف ديگر نوعی حالت‏ دوقطبی در جامعه براساس مفاهيم معنوی طرح می‏كند كه يك قطب آن كافران ، مشركان ، منافقان ، فاسقان ، مفسدان می‏باشند و قطب ديگر مؤمنان ، موحدان‏ ، متقيان ، صالحان ، مصلحان ، مجاهدان ، شهيدان‏اند
اگر در محتوای آيات قرآنی كه دو قطب مادی و دو قطب معنوی را طرح‏ كرده دقت كنيم ، نوعی تطابق ميان قطب اول مادی و قطب اول معنوی و همچنين نوعی تطابق ميان قطب دوم مادی و قطب دوم معنوی وجود دارد ، يعنی‏ كافران ، مشركان ، منافقان و فاسقان همان ملا و مستكبران و مسرفان و مترفان و طاغوتها هستند نه گروهی ديگر و نه گروهی مركب از اينها و از افراد ديگر ، مؤمنان ، موحدان ، صالحان و مجاهدان همان مستضعفان ، فقرا ، مساكين ، بردگان ، مظلومان و محرومان‏اند ، نه گروهی ديگر و يا گروهی‏ مركب از اينها و از افراد ديگر . پس مجموعا جامعه دو قطب بيشتر ندارد : قطب برخوردار و ستمگر و استثمارگر كه جمع كافران را تشكيل می‏دهند ، و گروه مستضعفان كه جمع مؤمنان را تشكيل می‏دهند . و اين به روشنی می‏رساند كه تقسيم جامعه به استضعافگر و استضعاف شده است كه دو گروه كافر و مؤمن را به وجود آورده است ،

پاورقی : . 1 اين تعبير را قرآن از زبان خودش نمی‏گويد ، از زبان مخالفان نقل‏ می‏كند

استضعافگری خاستگاه شرك و كفر و نفاق و فسق و فساد است و استضعاف شدگی خاستگاه ايمان ، توحيد ، صلاح ، اصلاح و تقواست
برای اينكه اين تطابق روشن شود كافی است آيات سوره اعراف را از آيه‏ پنجاه و نهم كه با جمله " « لقد أرسلنا نوحا الی قومه »" آغاز می‏شود تا آيه يكصدو سی‏وهفتم كه با جمله " « و دمرنا ما كان يصنع فرعون و قومه‏ و ما كانوا يعرشون »" پايان می‏يابد و مجموعا چهل آيه است مورد مطالعه‏ قرار دهيم . در اين چهل آيه داستانهای ، نوح ، هود ، صالح ، لوط ، شعيب‏ و موسی به طور مختصر طرح شده و در همه اين داستانها ( به استثنای داستان‏ لوط ) مشاهده می‏شود كه طبقه‏ای كه به پيامبران گرويده‏اند ، مستضعفان‏اند و طبقه‏ای كه به مخالفت برخاسته و كفر ورزيده‏اند ، ملا و مستكبران‏اند ( 1 ) . اين تطابق هيچ دليل و توجيهی ندارد جز وجدان طبقاتی كه لازمه ماديت‏ تاريخی است و هم مستلزم آن است . پس در حقيقت از نظر قرآن جبهه‏گيری‏ ايمان و كفر در برابر يكديگر ، انعكاسی از جبهه‏گيری استضعاف‏شدگی و استضعافگری در برابر يكديگر است
قرآن تصريح می‏كند كه " داشتن " ، يعنی دارايی و مالكيت كه قرآن از آن به " غنا " تعبير می‏كند ، مايه طغيان و سركشی است ،

پاورقی : . 1 ايضا رجوع شود به كهف / 28 راجع به گروندگان به رسول اكرم و هود أ 27 و شعرا / 111 راجع به گروندگان به نوح ، يونس / 83 راجع به گروندگان‏ به موسی و اعراف / 88 - 90 راجع به گروندگان به شعيب و اعراف / 75 و 76 راجع به گروندگان به صالح . برای پرهيز از اطاله سخن فقط به همين‏ اشاره به آيات قناعت می‏كنيم

يعنی مايه ضد تواضع و فروتنی و سلم است كه پيامبران بدان می‏خوانند : « ان الانسان ليطغی ان راه استغنی »( 1 )
انسان هنگامی كه خود را بی‏نياز و ثروتمند احساس می‏كند طاغی می‏گردد
و باز می‏بينيم قرآن برای اينكه اثر سوء " مالكيت " و " داشتن " را روشن كند داستان قارون را مطرح می‏كند . قارون سبطی بود نه قطبی ، يعنی از قوم موسی بود و از همان مستضعفان بود كه فرعون آنها را به استضعاف گرفته‏ بود . در عين حال همين فرد استضعاف شده هنگامی كه به دلايلی ثروتمندی‏ بزرگ می‏شود ، بر قوم خودش كه همان مستضعفان بودند برمی‏شورد و طغيان‏ می‏كند
قرآن می‏گويد : « ان قارون كان من قوم موسی فبغی عليهم »( 2 ) . همانا قارون فردی از افراد قوم موسی بود و بر قوم خود ( كه مستضعفان‏ بنی‏اسرائيل بودند ) برشوريد
آيا اين خود روشن نمی‏كند كه جبهه‏گيری پيامبران عليه طغيان ، در حقيقت‏ جبهه‏گيری عليه " داشتن‏ها " و عليه داراييها و عليه دارهاست ؟ قرآن در برخی آيات خود تصريح می‏كند كه سردمداران مخالفان پيامبران ، طبقه " مترفين " يعنی غرقه شدگان در تنعم و به اصطلاح " تنعم زدگان " تاريخ‏ بوده‏اند .

پاورقی : . 1 علق / 6 - . 7 . 2 قصص / . 76

در سوره سبا آيه 34 اين مطلب به صورت اصل و قانون كلی مطرح شده است : « و ما ارسلنا فی قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به‏ كافرون »
ما هيچ هشدار دهنده‏ای در ميان هيچ گروهی نفرستاديم مگر آنكه مترفين‏ « هو الذی بعث فی الاميين رسولا ». . . ( 1 ) اوست كسی كه در ميان مردم منتسب به " امت " ، پيامبری فرستاد .

امت جز توده محروم كسی نيست . و همچنين درباره شهيدان راه حق می‏گويد : « و نزعنا من كل امة شهيدا فقلنا هاتوا برهانكم »( 2 )
از ميان هر امت ( كه همان توده محروم‏اند ! ) شهيدی برمی‏انگيزانيم و به‏ آنها می‏گوييم برهانتان ( يعنی شهيدتان ! ) را بياوريد
اينكه رهبران جنبشها و انقلابها لزوما از ميان توده محروم برمی‏خيزند به‏ معنی ضرورت تطابق پايگاه اعتقادی و اجتماعی با پايگاه اقتصادی و طبقاتی‏ است و اين ضرورت جز براساس ماديت و هويت تاريخ و زيربنا بودن اقتصاد قابل توجيه نيست
. 4 ماهيت جنبش پيامبران در قرآن و جهت‏گيری اجتماعی آنها زيربنايی‏ است نه روبنايی . از قرآن استنباط می‏شود كه هدف بعثت و رسالت‏ پيامبران ، اقامه عدل و قسط و برقراری برابری و مساوات اجتماعی و درهم‏ فرو ريختن ديوارها و فاصله‏های طبقاتی است . پيامبران همواره از زيربنا كه هدف بعثتشان بوده است به روبنا رسيده‏اند نه از روبنا به زيربنا
روبناها يعنی عقيده‏ها ، ايمانها ، اصلاح اخلاقها و رفتارها هدف دوم‏ پيامبران بوده كه آنها را پس از اصلاح زيربنا جستجو می‏كرده‏اند

پاورقی : . 1 جمعه / . 2 . 2 قصص / . 75

پيغمبر اكرم فرمود : « من لا معاش له لا معاد له »
آنكه معاش و زندگی مادی ندارد ، معاد كه محصول زندگی معنوی است ندارد
اين جمله تقدم معاش بر معاد و تقدم زندگی مادی بر زندگی معنوی و وابستگی زندگی معنوی را به عنوان روبنا به زندگی مادی به عنوان زيربنا می‏رساند . همچنين پيغمبر فرمود : « اللهم بارك لنا فی الخبز ، لولا الخبز ما تصدقنا و لا صلينا »
خدايا به ما در امر نان بركت ده ، كه اگر نان نبود نه زكات بود و نه‏ نماز
اين جمله نيز وابستگی و روبنايی معنويت را نسبت به ماديت می‏رساند
اينكه اكنون اكثريت مردم می‏پندارند كه پيامبران تنها فعاليت روبنايی‏ داشته‏اند و درصدد مؤمن ساختن مردم و اصلاح عقيده و اخلاق و رفتار آنها بوده‏ و كاری به زيربنا نداشته‏اند ، و يا كارهای زيربنايی برای آنها در درجه‏ دوم اهميت قرار داشته است ، و يا می‏خواسته‏اند كه مردم مؤمن و معتقد شوند و فكر می‏كرده‏اند و قتی كه مردم مؤمن و معتقد شدند خود به خود همه‏ كارها روبه راه می‏شود ، عدالت و مساوات برقرار می‏گردد و استثمارگران به‏ پای خود می‏آيند و با دست خود حقوق محرومان و مستضعفان را به آنها می‏دهند ، و خلاصه اينكه پيامبران با سلاح عقيده و ايمان همه هدفهای خود را پيش‏ برده‏اند و پيروان آنها نيز بايد از همين راه بروند ، نيرنگ و فريبی است‏ كه طبقه استثمارگر و روحانيت وابسته به آن برای بی‏اثر كردن پيروان آنها در برابر هم قرار می‏دهد . قرآن به وضوح نشان می‏دهد كه منطق‏ مخالفان همواره منطق محافظه‏كاری ، سنت گرايی و گذشته نگری بوده و برعكس‏ ، منطق پيامبران و پيروان آنها منطق تجددگرايی و سنت شكنی و آينده‏نگری‏ بوده است . قرآن روشن می‏كند كه گروه اول همان منطقی را به كار می‏برده كه‏ از لحاظ جامعه‏شناسی در جامعه‏های تجزيه شده به استثمارگر و استثمار شده ، طبقه استثمارگر منتفع از وضع موجود ، آن را به كار می‏برد و پيامبران و پيروان آنها همان منطق را به كار می‏گيرند كه از نظر جامعه‏شناسی زيانديدگان و محرومان تاريخ به كار می‏گيرند
در قرآن گويی عنايتی هست كه منطق خاص مخالفان و منطق ويژه موافقان را در گذشته بازگو كند و نشان دهد كه دو گروه چه منطقی‏ داشته‏اند .

پاورقی : . 1 ايدئولوژی آلمانی

و اين جز برای اين نيست كه اين دو منطق ، مانند خود دو گروه‏ ، در طول تاريخ در برابر يكديگر قرار داشته و دارند و قرآن می‏خواهد با شناساندن منطق مخالفان و موافقان در طول تاريخ ، معياری برای امروز به‏ دست بدهد
در قرآن صحنه‏های متعددی هست كه در آنها اين دو منطق در برابر يكديگر قرار گرفته‏اند . جويندگان می‏توانند به آيات 40 تا 50 سوره زخرف و آيات‏ 23 تا 44 سوره مؤمن و آيات 49 تا 71 سوره طه و آيات 16 تا 49 سوره شعرا و آيات 36 تا 39 سوره قصص مراجعه نمايند . ما برای نمونه آيات 20 تا 24 سوره زخرف را می‏آوريم و مختصر توضيحی درباره آنها می‏دهيم : « و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدناهم ما لهم بذلك من علم ان هم الا يخرصون 0 أم اتيناهم كتابا من قبله فهم به مستمسكون 0 بل قالوا انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی آثارهم مهتدون 0 و كذلك ما أرسلنا من قبلك فی‏ قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا ابائنا علی امة و انا علی اثارهم‏ مقتدون 0 قال / ولو جئتكم بأهدی مما وجدتم عليه آبائكم ، قالوا انا بما ارسلتم به كافرون »
و گفتند : اگر خدا می‏خواست كه ما فرشتگان را عبادت نكنيم ، عبادت‏ نمی‏كرديم ( پس اكنون كه عبادت می‏كنيم معلوم می‏شود خدا اينچنين می‏خواسته‏ است ، يعنی جبرگرايی مطلق ) آنها اين سخن را ( سخن جبرگرايی را ) از روی‏ درك و دانايی و با استناد به منطق و دليل علمی نمی‏گويند . جز اين نيست‏ كه فرض و تخمينی به كار می‏برند . آيا قبلا كتابی آسمانی به آنها داديم و در آن كتاب چنين مفهوم جبرگرايی وجود داشت كه با تمسك به آن بگويند ؟ ( اينها هيچ كدام نيست ، نه يك اعتقاد جبری جدی در كار است و نه كتابی آسمانی كه بشود به آن استناد كرد ) بلكه سخن حقيقی‏شان اين است كه پدران خود را بر راهی يافته‏ايم و ما هم‏ به دنبال آنها راهياب خواهيم بود . پيامبر به آنها گفت : آيا اگر من‏ طريقه و روشی راهنماتر از آنچه پدران خود را بر آن يافته‏ايد بياورم ( و شما با اينكه می‏دانيد منطقا راه صحيح‏تر اين است كه من آورده‏ام ) باز هم‏ دنباله‏رو پدران خود خواهيد بود ؟ جواب دادند : ما به هر حال منكر و مخالف رسالت و پيام شما هستيم
می‏بينيم كه مخالفان پيامبران گاهی منطق جبر و قضا و قدر جبری را كه " ما از خود اختيار نداريم " به كار می‏برند ( اين منطق چنانكه جامعه‏شناسی‏ نشان می‏دهد ، هميشه منطق منتفعان از وضع موجود است كه نمی‏خواهند تغييری‏ در وضع حاصل شود و قضا و قدر را بهانه قرار می‏دهند ) و گاهی پيروی از سنت پدران را طرح می‏كنند و گذشته را مقدس و شايسته پيروی معرفی می‏كنند و تعلق داشتن چيزی را به گذشته برای هدايت بودن و درست بودن كافی‏ می‏شمارند و اين همان منطق رايج محافظه‏كاران و منتفعان از وضع موجود است‏
متقابلا پيامبران به جای سنت‏گرايی و جبرگرايی ، دم از منطقی‏تر بودن ، علمی‏تر بو دن ، نجات بخش‏تر بودن می‏زنند كه منطق انقلابيون و رنج كشيدگان‏ از وضع موجود است . مخالفان همينكه در مقابل پيامبران از نظر حجت و دليل درمی‏مانند ، حرف آخر را می‏گويند و آن اينكه به هر حال چه جبر باشد و چه نباشد ، چه به سنتها احترام بگزاريم و چه نگزاريم ، با پيام شما و رسالت شما و ايدئولوژی شما مخالفيم . چرا ؟ چون پيام شما بر ضد موجوديت‏ اجتماعی و طبقاتی ماست
. 6 از همه روشنتر جهت‏گيری قرآن در مبارزه ميان مستضعفان و مستكبران‏ است كه پيروزی نهايی را در نبرد اين دو گروه - همان طور كه ماترياليسم‏ تاريخی براساس منطق ديالكتيك نويد می‏دهد - از آن مستضعفان می‏داند
قرآن در اين جهت‏گيری ، در حقيقت ، جهت سير ضروری و جبری تاريخ را ارائه می‏دهد كه طبقه‏ای كه بالذات خصلت انقلابی دارد ، در مبارزه پيگير خود با طبقه‏ای كه با لذات و به حكم موضع طبقاتی خود خصلت‏ارتجاعی و كهنه‏ گرايی دارد پيروز می‏شود و وارث زمين می‏گردد : « و نريد أن نمن علی الذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمة و نجعلهم‏ الوارثين »( 1 )
اراده ما بر اين است كه بر مستضعفان تاريخ منت نهيم و آنان را پيشوا و وارثان زمين قرار دهيم
همچنين است آيه 137 از سوره اعراف : « و أورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها التی‏ باركنا فيها و تمت كلمة ربك الحسنی علی بنی‏اسرائيل بما صبروا و دمرنا ما كان يصنع فرعون و قومه و ماكانوا يعرشون »
كران تا كران سرزمين پربركت موعود را به وراثت به مردمی كه استضعاف‏ می‏شدند داديم . وعده خدا درباره بنی‏اسرائيل به موجب اينكه شكيبايی نشان‏ دادند تمام و كمال تحقق يافت و آنچه را فرعون و مردمش كرده بودند و آنچه را ساخته و پرداخته بودند نيست و نابود كرديم

پاورقی : . 1 قصص / . 5

اين برداشت قرآنی - كه تاريخ در جهت پيروزی محرومان و به اسارت رفتگان و استثمار شدگان سير می‏كند - كاملا منطبق است با اصلی‏ كه قبلا از ماديت تاريخی استنتاج كرديم كه خصلت ذاتی استثمارگری ، ارتجاع و كهنه گرايی است و اين خصلت چون بر ضد سنت تكاملی آفرينش‏ است ، لاجرم محكوم به فناست ، و خصلت ذاتی استثمارشدگی ، روشنفكری و جنبش و انقلاب است و چون اين خصلت هماهنگ با سنت تكاملی آفرينش‏ است ، لاجرم پيروز است
اينجا بد نيست بخشی از يك مقاله كه وسيله گروهی از روشنفكران مسلمان‏ - كه از روشنفكری گذشته به " ماركس زدگی " رسيده‏اند - تنظيم شده و در جزوه‏ای اخيرا منتشر شده است ، با نتيجه‏گيريهايش نقل كنيم . در آن مقاله‏ آيه بالا عنوان شده و در ذيل آيه چنين آمده است : " . . . آنچه بيشتر جلب توجه می‏كند موضع‏گيری خداوند و همه نمودهای‏ هستی در برابر مستضعفين زمين می‏باشد . ترديدی نيست كه مستضعفين زمين بر مبنای تفكر قرآنی همان توده‏های محروم و به اسارت رفته‏ای هستند كه در تعيين سرنوشت خود به طور جبری و قهری نقشی ندارند . . . با توجه به اين‏ معنی و با در نظر گرفتن موضع گيری خداوند و همه مظاهر وجود در قبال آنها ، يعنی جريان اراده مطلق حاكم بر هستی در جهت منت‏گذاری بر آنها ، اين‏ سؤال پيش می‏آيد كه آيا چه كسانی بدين اراده خداوندی لباس تحقق‏ می‏پوشانند ؟ پاسخ بدين پرسش روشن است . چرا كه وقتی سازمان اداری جوامع‏ را به گونه دو قطب متضاد استضعافگر و مستضعف ارزيابی كنيم و از طرفی‏ بدانيم كه تحقق اراده خداوند از يك سو به امامت و وراثت مستضعفين‏ در زمين می‏انجامد و از سوی ديگر به نابودی نظامات استضعافگر و نفی آنها منتهی می شود ، درمی‏يابيم كه اين خود مستضعفين و پيام آوران آنان و روشنفكران متعهدی كه از ميان آنها برخاسته‏اند هستند كه به اراده خداوند نمود عينی می‏دهند
به بيان ديگر اين رسولان برگزيده ( 1 ) و شهيدان برگرفته شده از ميان‏ مستضعفين ( 2 ) هستند كه گامهای ابتدايی مبارزه با نظامات طاغوتی و غارتگر را برمی‏دارند ، گامهايی كه راه را برای به امامت و وراثت رساندن‏ مستضعفين هموار می‏سازد . اين معنی در واقع بازتاب شناخت قرآنی ما از انقلابات توحيدی و تحولات تاريخی است ( 3 ) . بدين معنی كه همان‏طور كه‏ انقلابات توحيدی از نظر اجتماعی بر محور امامت مستضعفين و وراثت آنها در زمين دور می‏زند ، همچنين رهبران اين نهضت و قشر پيشتازان آن هم‏ ضرورتا بايد از ميان مستضعفين برخاسته باشند و پايگاه ايدئولوژيكی و موضع‏ اجتماعی آنها هم همان پايگاه فكری و جهت‏گيری خاص اجتماعی مستضعفين باشد " .

پاورقی :

. 1 در پاورقی به آيه دوم سوره جمعه كه می‏فرمايد : " هو الذی بعث‏

فی الاميين رسولا »" و آيه 129 از سوره بقره ارجاع شده است كه می‏رسانند پيامبران از " امت " ها هستند و امتها يعنی توده‏های محروم . ما بعدا اين استدلال را مورد بررسی قرار خواهيم داد

. 2 در پاورقی به آيه 75 سوره قصص اشاره شده كه : " و نزعنا من كل‏

امة شهيدا »" و چنين فرض شده كه اين آيه می‏گويد شهيدان و كشته شدگان‏ در راه خدا همواره از ميان " امت " ها و توده‏ها برمی‏خيزند . درباره‏ اين آيه نيز سخن خواهيم گفت
. 3 اين آقايان بدون آنكه به روی خود بياورند كه ماترياليسم تاريخی‏ ماركس را داريم قالب می‏زنيم ، يافته‏های خود را از زير سرپوش " بازتاب شناخت قرآنی " عرضه می‏دارند

اين بيان شامل چند مطلب است : الف . از نظر قرآن ، جامعه دوقطبی است و همواره به دوقطب استضعافگر و استضعاف شده تقسيم می‏شود
ب . اراده خداوند ( و به تعبير آن مقاله " موضعگيری خداوند و همه‏ نمودهای هستی " بر امامت و وراثت مستضعفان و به اسارت رفتگان تاريخ‏ به طور كلی است بدون هيچ قيد و شرطی از اينكه موحد باشند يا مشرك و بت‏پرست ، مؤمن باشند يا غير مؤمن ، يعنی " الذين " در آيه برای‏ استغراق است و مفيد عموم ، و سنت الهی بر پيروزی مستضعف بماهو مستضعف‏ بر استضعافگر است . به عبارت ديگر ، ماهيت اصلی مبارزه‏ای كه در طول‏ تاريخ وجود داشته و دارد مبارزه محرومان و ستمگران است و ناموس تكاملی‏ جهان اين است كه محرومان بر ستمگران پيروز شوند
ج . اراده خداوند وسيله خود مستضعفان جامه تحقق می‏پوشد و رهبران و پيشتازان و پيامبران و شهيدان لزوما از قطب مستضعف برمی‏خيزند نه از قطبی ديگر
د . همواره ميان پايگاه فكری و پايگاه اجتماعی و موضع طبقاتی ، تطابق و هماهنگی است
پس می‏بينيم كه چگونه از اين آيه كريمه چند اصل ماركسيستی درباره تاريخ‏ استنباط می‏شود و چگونه قرآن پيشاپيش ، يعنی هزار و دويست سال پيش از آنكه ماركس به دنيا بيايد ، انديشه او و فلسفه او را بازگو كرده است ! خوب ، حالا كه چنين بينش به اصطلاح قرآنی از تاريخ پيدا شده ، چه‏ نتيجه‏ای از اين بينش در تحليل تاريخ معاصر خود می‏توانيم بگيريم ؟ آقايان به طور نمونه به صورت يك امر فوری و فوتی با اتكاء به‏ اين اصل به اصطلاح قرآنی به نتيجه‏گيری پرداخته و نهضت موجود روحانيت را به عنوان آزمايش مورد استفاده قرار داده‏اند . می‏گويند قرآن به ما تعليم‏ داده كه پيشتازان و رهبران انقلابها لزوما بايد از طبقه مستضعف باشند و از طرفی امروز می‏بينيم روحانيت كه يكی از " ابعاد سه گانه سيستم غارتگر تاريخ " بوده امروز تغيير پايگاه اجتماعی داده و انقلابی شده است . پس‏ چگونه قضايا را حل كنيم ؟ ساده است ، بايد جزما و بدون ترديد حكم كنيم‏ كه زير كاسه نيم كاسه‏ای است ، جناح حاكم چون موجوديت خود را در خطر ديده ، به روحانيت وابسته خود دستور داده كه نقش انقلابی بودن را بازی‏ كند تا بدين وسيله خود را نجات دهد
اين هم نتيجه‏گيری از اين بينش ماركسيستی ( ببخشيد بينش قرآنی ! )
معلوم است كه فايده اين نتيجه‏گيری ، امروز به جيب چه كسانی می‏رود

انتقاد

آنچه در توجيه ماديت تاريخ از نظر قرآن گفته شد ، يا از اساس غلط است و يا صحيح است ولی استنتاجی كه شده غلط است . استدلالهای گذشته را يك يك بررسی می‏كنيم
اولا : اينكه گفته شد قرآن جامعه را به دو قطب مادی و دو قطب معنوی‏ تقسيم كرده و اين دو قطب با يكديگر متطابق‏اند ، يعنی از نظر قرآن كافران ، مشركان ، منافقان ، فاسقان ، مفسدان همان ملا و مستكبران و جباران‏اند و برعكس مؤمنان ، موحدان ، صالحان ، شهيدان همان‏ طبقه مستضعفان و محرومان‏اند و جبهه‏گيری كافران و مؤمنان انعكاسی از جبهه‏گيری زيربنايی استضعافگران و مستضعفان است ، دروغ محض است . هرگز چنين تطابقی از قرآن استفاده نمی‏شود ، بلكه عدم تطابق استفاده می‏شود
قرآن در درسهای تاريخی خود ، مؤمنانی را ارائه می‏دهد كه از متن طبقه ملا مستكبر برخاسته و عليه آن طبقه و ارزشهای آن طبقه شوريده‏اند . مؤمن آل‏ فرعون كه داستانش در سوره‏ای از قرآن به همين نام ، يعنی نام " مؤمن " ، آمده است از اين نمونه است . زن فرعون كه شريك زندگی فرعون بودو فرعون از تنعمی بهره‏مند نبود كه او بهره‏مند نباشد همين‏طور . به داستان او نيز در قرآن اشاره شده است ( 1 )
قرآن از سحره فرعون در چند مورد به نحو شورانگيزی ياد كرده است و نشان‏ می‏دهد كه وجدان فطری حق جويی و حقيقت خواهی بشر چگونه در مواجهه با حق و حقيقت عليه دروغ و زورگويی و اشتباهكاری برمی‏شورد و به همه منافع خود پشت پا می‏زند و از تهديد فرعون - كه همه‏تان را عن قريب به دار خواهيم‏ زد در حالی كه يك دست از يك طرف بدن و يك پا از طرف ديگر را بريده‏ باشيم - نمی‏هراسند
اساسا قيام شخص موسی ( ع ) طبق آنچه قرآن نقل كرده است قيامی است كه‏ ماديت تاريخ را نقض می‏كند .

پاورقی : . 1 تحريم / . 11

درست است كه موسی سبطی است نه قبطی ، نژادا از بنی‏اسرائيل است نه از آل فرعون ، اما موسی از شيرخوارگی در خانه فرعون بزرگ شد و مانند يك شاهزاده پرورش‏ يافت و در عين حال همين موسی عليه نظامات فرعونی كه در متن آن می‏زيست‏ و از آن منتفع بود طغيان كرد و آن را ترك گفت و چوپانی پير مدين را بر شاهزادگی ترجيح داد تا عاقبت مبعوث به رسالت شد و رسما با فرعون‏ درافتاد
رسول اكرم ( ص ) در كودكی يتيم و تا آغاز جوانی فقير بود ، پس از ازدواج با خديجه ثروتمند به رفاه رسيد . قرآن به همين نكته اشاره می‏كند آنجا كه می‏گويد : " « ألم يجدك يتيما فاوی . . . و وجدك عائلا فأغنی " ( 1 ) . . . در دوره رفاه بود كه به عبادت و خلوت پرداخت . بنابر اصول ماديت تاريخی ، رسول اكرم در اين دوره بايد تبديل شده باشد به فردی‏ محافظه كار و توجيه كننده وضع موجود ، اما در همين دوره بود كه رسالت‏ انقلابی‏اش آغاز شد و عليه سرمايه‏داران و رباخواران و برده‏داران مكه و عليه نظام بت‏پرستی كه سمبل آن زندگی بود ، برشوريد
همچنانكه مؤمنان و موحدان و انقلابگران توحيد همه از طبقه مستضعفين‏ نبودند و پيامبران فطرتهای ناآلوده و يا كم آلوده را از طبقات استضعافگر شكار می‏كردند و آنها را عليه خودشان ( توبه ) و يا عليه طبقه‏شان ( انقلاب‏ ) برمی‏شوراندند ، طبقه مستضعفين نيز همه در زمره مؤمنان و انقلابگران‏ توحيد نبوده‏اند . قرآن صحنه‏های مختلفی می‏آورد كه در آن صحنه‏ها گروه‏هايی‏ از مستضعفين را محكوم و داخل در تيپ كافران و مشمول عذاب الهی معرفی می‏كند ( 1 )

پاورقی : . 1 ضحی / 6 و . 8

پس نه همه مؤمنان از طبقه مستضعفين‏اند و نه همه مستضعفين از طبقه‏ مؤمنان ، و اين تطابق ادعايی ، پوچ محض است . البته و بدون شك هميشه‏ اكثريت طبقه گروندگان به پيامبران را طبقه مستضعف و لااقل طبقه‏ای كه‏ دستش به استضعافگری آلوده نيست تشكيل داده‏اند و اكثريت مخالفان‏ پيامبران را استضعافگران تشكيل داده‏اند . زيرا هر چند فطرت انسانی كه‏ زمينه پذيرش پيام الهی را به وجود می‏آورد مشترك است و در همه وجود دارد ، ولی طبقه استضعافگر و مسرف و مترف دچار مانع بزرگی است و آن‏ آلودگی و عادت به وضع موجود است . او بايد از زير خروارها بار آلودگی ، خود را آزاد سازد ، و افراد كمی اين موفقيت نصيبشان می‏شود . اما طبقه‏ مستضعف چنين مانعی در جلو ندارد ، بلكه او علاوه بر اينكه به ندای فطرت‏ خود پاسخ می‏گويد ، به حقوق از دست رفته خود نيز نائل می‏گردد . برای او پيوستن به گروه اهل ايمان ، هم فال است وهم تماشا . اين است كه اكثر گروندگان به پيامبران از مستضعفان‏اند و اقليت از غير اينها . اما مسأله‏ تطابق ، به شكلی كه بيان شد ، پوچ محض است
مبانی قرآن درباره هويت تاريخ با مبانی ماترياليسم تاريخی متفاوت‏ است . از نظر قرآن روح اصالت دارد و ماده هيچ‏گونه تقدمی بر روح ندارد ، نيازهای معنوی و كششهای معنوی در وجود انسان اصالت دارد و وابسته به‏ نيازهای مادی نيست ، انديشه در برابر كار نيز اصيل است ،

پاورقی : . 1 نساء / 97 ، ابراهيم / 21 ، سبأ / 31 - 37 و غافر / 47 - 50

شخصيت فطری روانی انسان بر شخصيت اجتماعی او تقدم دارد
قرآن به حكم اينكه به اصالت فطرت قائل است و در درون هر انسانی ، حتی انسانهای مسخ شده‏ای مانند فرعون ، يك انسان بالفطره كه دربند كشيده‏ شده سراغ دارد ، برای مسخ شده‏ترين انسانها امكان جنبش در جهت حق و حقيقت ، ولو امكانی ضعيف ، قائل است ، از اين رو پيامبران خدا مأمورند كه در درجه اول به پند و اندرز ستمگران بپردازند كه شايد انسان فطری‏ دربند كشيده شده در درون خود آنها را آزاد سازند و شخصيت فطری آنها را عليه شخصيت پليد اجتماعی آنها برانگيزند ، و می‏دانيم كه در موارد فراوانی اين موفقيت دست داده شده است كه نامش " توبه " است
موسی در اولين مرحله رسالتش مأموريت می‏يابد كه به سراغ فرعون برود و به تذكر و بيداری فطرت او بپردازد و اگر مفيد واقع نشد با او بستيزد
از نظر موسی ، فرعون انسانی را در درون خود اسير كرده و به بند كشيده و انسانهايی را در بيرون . موسی در درجه اول می‏رود اسير درونی فرعون را عليه فرعون بشوراند و در حقيقت می‏رود فرعون فطری را كه يك انسان ، ولااقل نيمه باقيمانده يك انسان است ، عليه فرعون اجتماعی - يعنی فرعون‏ ساخته شده در اجتماع - برانگيزاند - ( « اذهب الی فرعون انه طغی 0 فقل‏ هل لك الی أن تزكی 0 و أهديك الی ربك فتخشی ») ( 1 )
قرآن برای هدايت ، ارشاد ، تذكر ، موعظه ، برهان ، استدلال منطقی ( به تعبير خود قرآن " حكمت " ارزش و نيرو قائل است .

پاورقی : . 1 نازعات / 17 - 19 ، ايضا طه / 44 و . 45

از نظر قرآن اين امور می‏توانند انسان را دگرگون سازند و مسير زندگی او را تغيير دهند ، شخصيتش را عوض كنند و انقلاب معنوی در او ايجاد نمايند . قرآن‏ نقش ايدئولوژی و انديشه را محدود نمی‏داند ، برخلاف ماركسيسم و ماترياليسم كه نقش راهنمايی و هدايت را محدود به تبديل طبقه فی‏نفسه به‏ طبقه لنفسه می‏داند ، يعنی به وارد كردن تضادهای طبقاتی در خودآگاهی ، همين و بس
ثانيا : اينكه گفته شد كه مخاطب قرآن " ناس " است و " ناس " مساوی است با توده محروم ، پس مخاطب اسلام طبقه محروم است و ايدئولوژی‏ اسلامی ايدئولوژی طبقه محروم است و اسلام پيروان خود را و سربازان خود را منحصرا از توده محروم می‏گيرد نيز غلط است . البته مخاطب اسلام " ناس‏ " است ولی " ناس " يعنی انسانها ، يعنی عموم مردم . هيچ كتاب لغتی‏ و هيچ عرف عرب زبانی " ناس " را به معنی توده محروم نگرفته و مفهوم‏ طبقه در آن نگنجانيده است . قرآن می‏گويد : " « لله علی الناس حج‏ البيت من استطاع اليه سبيلا » " ( 1 ) يعنی برای خدا بر مردم مستطيع‏ است كه حج كنند . آيا معنی دارد كه مقصود توده محروم باشد ؟ و همچنين‏ خطابات " « ياايهاالناس »" كه در قرآن فراوان آمده و در هيچ كدام‏ مقصود توده محروم نيست و عموم مردم است . عموميت خطابات قرآن نيز از نظريه فطرت كه در قرآن مطرح است سرچشمه می‏گيرد

پاورقی : . 1 آل عمران / . 97

ثالثا : اينكه گفته شد قرآن مدعی است كه رهبران ، پيامبران ، پيشتازان‏ و شهيدان منحصرا از ميان مستضعفان برمی‏خيزند اشتباه ديگری است در مورد قرآن . قرآن هرگز چنين سخنی نگفته است
استدلال به آيه " « هو الذی بعث فی الاميين ». . . " كه ادعا شده‏ پيامبر از ميان " امت " برخاسته و امت مساوی است با توده مردم ، مضحك است . " اميين " جمع " امی " است كه به معنی درس ناخوانده‏ است و " امی " منسوب به " ام " است نه " امت " ، و تازه " امت " يعنی جامعه كه مركب است از گروهها و احيانا از طبقات مختلف و به هيچ وجه به معنی توده مردم نيست . از آن مضحك‏تر استدلال به آيه 75 از سوره قصص درباره شهيدان است . آيه اين است : " « و نزعنا من كل امة شهيدا فقلنا هاتوا برهانكم »" . اين آيه را چنين تفسير ( و در حقيقت‏ مسخ ) كرده‏اند : ما از هر امت ( توده مردم ) شهيدی ( كشته شده‏ای در راه‏ خدا ) برمی‏انگيزيم ، يعنی از او فردی انقلابی می‏سازيم ، و آنگاه به امتها می‏گوييم هر كدامتان برهان خود را كه همان شهيد و شخصيت انقلابی كشته شده‏ در راه خداست ، بياوريد
اولا اين آيه دنباله آيه ديگری است و هر دو مربوط به قيامت است . آيه‏ قبل اين است : " « و يوم يناديهم فيقول أين شركائی الذين كنتم تزعمون » "
روزی كه خداوند مشركان را ندا می‏كند كه شريكانی كه برای من گمان‏ می‏برديد كجايند
ثانيا معنی " نزعنا " اين است كه جدا می‏كنيم ، نه اينكه او را می‏شورانيم و برمی‏انگيزانيم
ثالثا " شهيد " در اين آيه به معنی كشته شده در راه خدا نيست ، به‏ معنی گواه بر اعمال است كه قرآن هر پيامبری را گواه بر اعمال امت‏ می‏خواند . در قرآن حتی يك مورد هم نمی‏توان يافت كه كلمه " شهيد " به‏ معنی رايج امروز يعنی " كشته شده در راه خدا " آمده باشد . البته شهيد به معنی رايج امروز در زبان رسول خدا و ائمه اطهار آمده اما در قرآن‏ نيامده است . پس می‏بينيم كه چگونه آيات قرآن برای اينكه يك انديشه‏ نامربوط ماركسيستی توجيه شود ، مسخ می‏گردد
رابعا : در مورد هدف پيامبران كه چيست ، آيا هدف اولی و اصلی اقامه‏ عدل و قسط است ، يا هدف اولی برقراری پيوند ايمان و معرفت ميان بنده و خدا ، و يا هر دو يعنی پيغمبران از نظر هدف " ثنوی " هستند و يا شق‏ ديگری در كار است ، در گذشته در بحث " نبوت " سخن گفته‏ايم و تكرار نمی‏كنيم ( 1 ) . در اينجا مطلب را از نظر " روش " و " متد " كار پيامبران مورد كاوش قرار می‏دهيم . همچنانكه در بحثهای توحيد عملی نيز گفتيم ( 2 ) پيامبران نه آنچنانكه برخی متصوفه می‏پندارند تمام همت خود را برای اصلاح انسان در اين جهت مصروف می‏كنند كه او را از درون آزاد سازند ، يعنی پيوند او را با اشياء قطع كنند ، و نه مانند برخی مكتبهای‏ مادی تعديل و اصلاح روابط بيرونی را برای تعديل و اصلاح روابط درونی كافی‏ می‏دانند . قرآن كريم در آن واحد و در يك جمله می‏گويد :

پاورقی : . 1 " وحی و نبوت " سومين رساله همين مجموعه ، ص 31 - 37
. 2 " جهان بينی توحيدی " رساله دوم همين مجموعه ، ص 51 - 53

« تعالوا الی كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد الا الله و لا نشرك به‏ شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله »( 1 )
اما سخن در اين است كه آيا پيغمبران كار خود را از درون آغاز می‏كنند يا از بيرون ؟ آيا اول دست به انقلاب درونی از راه توليد عقيده و ايمان‏ و شور معنوی می‏زنند و مردمی را كه انقلاب توحيدی فكری احساسی عاطفی‏ يافته‏اند برای توحيد اجتماعی و اصلاح اجتماعی و برقراری عدل و اقامه قسط می‏شورانند ، يا اول با فشار آوردن روی اهرمهای مادی يعنی توجه دادن به‏ محروميتها و مغبونيتها و استضعاف شدگيها مردم را به حركت می‏آورند و شرك اجتماعی و تبعيض اجتماعی را از ميان می‏برند آنگاه در جستجوی ايمان‏ و عقيده و اخلاق برمی‏آيند ؟ اندك مطالعه و توجهی به روش پيامبران و اوليای خدا نشان می‏دهد كه‏ پيامبران برخلاف مصلحان و يا مدعيان اصلاح بشری از فكر و عقيده و ايمان و شور معنوی و عشق الهی و تذكر به مبدأ و معاد آغاز می‏كنند . ترتيب سوره‏ها و آيه‏های نازل شده قرآن كه از چه مسائلی شروع شده و همچنين مطالعه سيره‏ رسول اكرم كه در سيزده سال مكه به چه مسائلی پرداخت و در ده سال مدينه‏ به چه مسائلی پرداخت ، كاملا روشنگر مطلب است
خامسا : اينكه مخالفان پيامبران منطق محافظه‏كارانه داشته‏اند امری طبيعی‏ است .

پاورقی : . 1 آل عمران / . 64

البته اگر از قرآن استنباط می‏شد كه مخالفان پيامبران بلا استثناء چنين منطقی داشته‏اند ، معلوم می‏شد كه‏ مخالفان پيامبران همه از طبقه برخوردار و مرفه و استثمارگر بوده‏اند ، ولی‏ آنچه از قرآن استنباط می‏شود اين است كه اين منطق ، منطق سردمداران‏ مخالفان بوده است كه همان ملا و مستكبرين بوده‏اند و آنها كه به قول‏ ماركس مالك كالاهای مادی جامعه بوده‏اند ، اين كالای فكری را برای ديگر مردم صادر می‏كرده‏اند . و اينكه منطق پيامبران منطق تحرك و تعقل و بی‏اعتنايی به سنن و تقاليد باشد ، باز هم طبيعی است و بايد اينچنين باشد ، اما نه بدان جهت كه محروميتها و مغبونيتهای طبقاتی و استضعاف شدگيها وجدان آنها را به اين شكل می‏ساخته است و اين منطق انعكاسی قهری و طبيعی‏ از محروميتهای آنهاست ، بلكه بدان جهت كه در انسانيت ، يعنی در منطق و تعقل و عواطف و احساسات انسانی ، به رشد و كمال رسيده‏اند . و بعدا خواهيم گفت كه بشر به هر اندازه در انسانيت به رشد و كمال برسد از وابستگی‏اش به محيط طبيعی و محيط اجتماعی و شرايط مادی كاسته می‏شود و به‏ وارستگی و استقلال می‏رسد . منطق مستقل پيامبران ايجاب می‏كرده كه پای‏بند سنن و عادات و تقليد نباشند و مردم را نيز از پيروی كوركورانه از آن سنن‏ و تقاليد رهايی بخشند
سادسا : آنچه در مورد استضعاف گفته شد نيز قابل قبول نيست . چرا ؟ برای اينكه اولا قرآن در آيات ديگر خود با صراحت تمام سرانجام و سرنوشت‏ تاريخ را - كه ضمنا بستر تكامل تاريخ را نيز توضيح می‏دهد - به صورت و شكل ديگر بيان كرده است و آن آيات مفاد اين آيه را - بر فرض اينكه‏ مفادش آن باشد كه گفته شد - توضيح می‏دهد و تفسير می‏كند و مشروط می‏نمايد ، و ثانيا برخلاف آنچه رايج و معمول است اساسا آيه استضعاف هيچ اصل كلی بيان نكرده تا در مقام مقايسه با آياتی كه در اين زمينه آمده نيازی به تفسير و توضيح و احيانا مشروط شدن داشته باشد . اين آيه مرتبط است به آيه پيش و آيه بعد از خودش . با توجه به آن دو آيه روشن می‏شود كه اين آيه در مقام بيان اصل‏ كلی به گونه‏ای كه به آن استدلال شده نيست . پس بحث ما درباره اين آيه‏ در دو قسمت است : در قسمت اول فرض بر اين است كه اين آيه را از دو آيه قبل و بعدش جدا كرده و از آن يك اصل كلی تاريخی استفاده كرده‏ايم و آن را با آيات ديگری كه اصلی تاريخی برخلاف اصل مستفاد از اين آيه بيان‏ می‏كنند مقايسه می‏كنيم تا ببينيم از مجموع چه به دست می‏آيد ، و در قسمت‏ دوم بحث در اين است كه اين آيه اساسا در مقام بيان اصل كلی تاريخی به‏ گونه‏ای كه به آن استدلال شده نيست
اما قسمت اول : در آياتی چند از قرآن سرانجام و سرنوشت تاريخ و ضمنا مسير و بستر تكامل تاريخ به صورت پيروزی ايمان بر بی‏ايمانی ، پيروزی‏ تقوا بر بی‏بندوباری ، پيروزی صلاح بر فساد ، پيروزی عمل صالح و خداپسند بر عمل ناشايسته بيان شده است . در سوره نور آيه 55 چنين می‏خوانيم : « وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض‏ كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أمنا يعبدوننی لا يشركون بی شيئا »
در اين آيه كسانی كه به آنها وعده و نويد پيروزی نهايی و خلافت و وراثت زمين داده شده مؤمنان شايسته كارند . در اين آيه برخلاف‏ آيه استضعاف كه بر استضعاف شدگی و محروميت و مظلوميت تكيه شده است
بر خصلتی ايدئولوژيكی و ديگر اخلاقی و رفتاری تكيه شده است ، و در حقيقت‏ ، پيروزی و سلطه نهايی نوعی عقيده و نوعی ايمان و نوعی رفتار را اعلام‏ می‏دارد . به عبارت ديگر ، در اين آيه پيروزی انسان به ايمان رسيده و حقيقت دريافته و راست كردار اعلام شده است و آنچه در اين پيروزی نويد داده شده يكی استخلاف است ، يعنی تصاحب قدرت و كوتاه كردن دست‏ قدرتهای پيشين ، و ديگر استقرار دين يعنی تحقق يافتن همه ارزشهای اخلاقی و اجتماعی اسلام از عدل ، عفاف ، تقوا ، شجاعت ، ايثار ، محبت ، عبادت ، اخلاص ، تزكيه نفس ، و غيره ، سوم نفی هرگونه شرك در عبادت يا طاعت
در سوره اعراف آيه 128 نيز چنين آمده است : « قال موسی لقومه استعينوا بالله و اصبروا ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين »
موسی به مردم خود گفت : از خداوند استعانت بجوييد و شكيبا باشيد ، همانا زمين ملك خداست ، به هر كس از بندگان خود بخواهد وراثت آن را واگذار می‏كند و ( اما ) عاقبت و پايان از آن متقيان است
يعنی سنت الهی اين است كه در نهايت امر ، متقيان وارث زمين خواهند بود
در سوره انبياء آيه 105 می‏فرمايد : « و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر أن الارض يرثها عبادی الصالحون
در زبور ، پس از آنكه يك بار ديگر ( در كتابی ديگر ) يادآوری كرده‏ بوديم نوشتيم كه وراثت زمين به بندگان شايسته كار من خواهد رسيد
در اين زمينه آيات ديگر نيز هست
اكنون چه بكنيم ؟ مفاد آيه استضعاف را بگيريم و يا مفاد آيه استخلاف و چند آيه ديگر را ؟ آيا می‏توانيم بگوييم اين دو تيپ آيات گرچه بر حسب‏ ظاهر دو مفاد دارند ولی يك حقيقت را می‏گويند به اين بيان كه مستضعفان‏ همان مؤمنان و صالحان و متقيان‏اند و برعكس ، استضعاف عنوان اجتماعی و طبقاتی آنهاست و ايمان و عمل و صلاح و تقوا عنوان ايدئولوژيكی آنهاست ؟ البته نه ، زيرا : اولا در پيش ثابت كرديم كه نظريه تطابق عناوين به اصطلاح روبنايی ايمان‏ و صلاح و تقوا با عناوين به اصطلاح زيربنايی استضعاف شدگی و محروميت و غارت شدگی ، از نظر قرآن صحيح نيست . از نظر قرآن ممكن است گروه‏هايی‏ مؤمن باشند و مستضعف نباشند و ممكن است مستضعف باشند و مؤمن نباشند و قرآن هر دو گروه را معرفی كرده است . البته همان‏طور كه سابقا هم اشاره‏ كرديم در يك جامعه طبقاتی ، آنگاه كه يك ايدئولوژی توحيدی مبنی بر ارزشهای خدايی عدل و ايثار و احسان عرضه می‏شود ، بديهی است كه اكثريت‏ پيروان آن را مستضعفان تشكيل می‏دهند ، زيرا موانعی كه در راه فطرت طبقه‏ مخالف هست در آنها نيست ، ولی هيچ گاه طبقه مؤمن منحصر به طبقه‏ مستضعف نيست
ثانيا هر كدام از اين دو آيه دو مكانيسم مختلف از تاريخ ارائه می‏دهند . آيه استضعاف بستر و مسير تاريخ را جنگ طبقاتی معرفی می‏كند و مكانيسم‏ حركت را فشار وارده از ناحيه استضعافگران و روحيه با لذات ارتجاعی آن طبقه و روحيه انقلابی استثمار شدگان به دليل‏ استثمار شدگی بيان می‏كند كه البته نتيجه نهايی‏اش پيروزی طبقه استضعاف‏ شده است ، خواه از ايمان و عمل صالح به مفهوم قرآنی بهره‏مند باشد يا نباشد وفی‏المثل شامل مردم استثمار شده ويتنام و كامبوج و غيره هم هست ، و اگر از وجهه الهی بخواهيم مفاد آيه را توضيح دهيم بايد بگوئيم اين آيه‏ می‏خواهد اصل حمايت حق از مظلوم كه در قرآن آمده است ( « و لا تحسبن الله‏ غافلا عما يعمل الظالمون ») ( 1 ) يعنی عدل الهی را توضيح دهد و آنچه به‏ مفاد آيه استضعاف از وراثت و امامت ظاهر شده و خواهد شد مظهر " عدل‏ الهی " است
اما آيه استخلاف و آيات مشابه آن از نظر جريان طبيعی ، مكانيسم ديگری‏ از تاريخ ارائه می‏دهد و از وجهه الهی ، اصلی شامل‏تر و جامع‏تر از اصل عدل‏ الهی كه شامل عدل الهی نيز می‏شود بيان می‏كند
آن مكانيسمی كه اين آيه و آيات مشابه ارائه می‏دهد اين است كه در ميان‏ انواع مبارزاتی كه در جهان وجود و ماهيت مادی و منفعتی داشته است‏ مبارزه‏ای " لله وفی الله " و ارزشخواهانه و مقدس و مبرا از منفعت‏ جوييها و انگيزه‏های مادی كه پيامبران و به دنبال آنها مؤمنان آن را رهبری‏ می‏كرده‏اند بوده است و بشريت را در ناحيه تمدن انسانی اين مبارزات پيش‏ برده است . تنها اين مبارزات است كه شايسته است نام " جنگ حق با باطل " به آنها داده شود و اين مبارزات بوده است كه تاريخ را از نظر انسانيت و معنويتهای انسانی به پيش رانده است .

پاورقی : . 1 ابراهيم / . 42

نيروی محرك اصلی اين مبارزه فشار طبقه ديگر نبوده‏ است ، بلكه همان عامل غريزی و فطری گرايش به حقيقت و شناخت نظام وجود چنانكه هست و گرايش به عدالت يعنی ساختن جامعه چنانكه بايد ، بوده‏ است . احساس محروميتها و مغبونيتها نبوده كه بشر را به پيش رانده است‏ ، بلكه احساس فطری كمال جويی بوده كه بشر را به پيش رانده است
استعدادهای حيوانی انسان در انجام تاريخ همان است كه در آغاز بوده‏ است ، رشد و نمو علاوه‏ای در طول تاريخ نصيبش نشده و نمی‏شود ، ولی‏ استعدادهای انسانی انسان تدريجا شكوفاتر می‏شود تا آنجا كه در آينده بيش‏ از آنچه هست خود را از قيود مادی و اقتصادی می‏رهاند و به عقيده و ايمان‏ می‏گرايد . آن بستری كه تاريخ در آن بستر رشد كرده و تكامل يافته ، مبارزات مادی و منفعتی و طبقاتی نيست ، بلكه مبارزات ايدئولوژيكی ، خدايی و ايمانی است . اين است مكانيسم طبيعی تكامل انسان و پيروزی‏ نهايی پاكان و صالحان و مجاهدان راه حق
و اما وجهه الهی اين پيروزی . از نظر وجهه الهی آنچه در طول تاريخ‏ جريان پيدا می‏كند و تكامل می‏يابد و در سرانجام تاريخ به نهايت خود می‏رسد ، ظهور و تجلی [ ( ربوبيت " و " رحمت " الهی است كه اقتضا می‏كند تكامل موجودات را ، نه صرفا عدل الهی كه اقتضا می‏كند " جبران " را
به عبارت ديگر ، آنچه نويد داده شده بروز و ظهور ربوبيت ، رحيميت و اكرميت خداوند است نه صرفا بروز جباريت و منتقميت الهی
پس می‏بينيم كه آيه استضعاف و آيه استخلاف ( و آيات مشابه ) هر كدام منطق خاصی دارد ، چه ، از نظر طبقه‏ای كه پيروز می‏گردد و از نظر بستری كه تاريخ طی می‏كند تا به آن پيروزی می‏رسد و از نظر مكانيسم‏ يعنی عامل طبيعی حركت تاريخ و از نظر وجهه الهی يعنی مظهريت اسماء الهی‏ ، هر كدام منطق ويژه‏ای دارد ، و ضمنا روشن شد كه آيه استخلاف از نظر نتايجی كه ارائه می‏دهد جامع‏تر است . آنچه بشر طبق آيه استضعاف به دست‏ می‏آورد جزئی بلكه جزء كوچكی است از آنچه طبق آيه استخلاف به دست می‏آورد . ارزشی كه آيه استضعاف ارائه می‏دهد . يعنی دفع ظلم از مظلوم و به‏ عبارت ديگر ، حمايت خداوند از مظلومان ، جزئی است از ارزشهايی كه آيه‏ استخلاف ارائه می‏دهد
و اما قسمت دوم بحث درباره آيه استضعاف : حقيقت اين است كه آيه‏ استضعاف به هيچ وجه درصدد بيان اصل كلی نيست و در نتيجه نه بستر تاريخ‏ را توضيح می‏دهد و نه درباره مكانيسم تاريخی اشاره‏ای دارد و نه پيروزی‏ نهايی تاريخ را از آن مستضعفان از آن جهت كه مستضعف‏اند می‏داند . اين‏ اشتباه كه فرض شده اين آيه يك اصل كلی را بيان می‏كند از آنجا پيدا شده‏ كه اين آيه را كه مرتبط و پيوسته به آيه قبل و آيه بعد است از آنها جدا كرده و " الذين " را ( الذين استضعفوا ) مفيد عموم و استغراق گرفته‏اند و آنگاه از آن اصلی استنباط كرده‏اند كه با اصل مستفاد از آيه استخلاف‏ معارض درمی‏آيد . اينك مجموع سه آيه : « ان فرعون علا فی الارض و جعل أهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح‏ أبنائهم و يستحيی نسائهم انه كان من المفسدين 0 و نريد أن نمن علی الذين‏ استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمة » ²و نجعلهم الوارثين 0 و نمكن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون »( 1 )
اين سه آيه به يكديگر مرتبط اند و مجموعا يك مطلب را بيان می‏كنند
معنی مرتبط سه آيه اينست : فرعون در زمين برتری جويی كرد و مردم زمين را فرقه فرقه كرد ، گروهی از آنان را ذليل و ضعيف می‏ساخت ، پسران آنها را سر می‏بريد و ( تنها ) دخترانشان را باقی می‏گذاشت . او از مفسدان بود . و حال آنكه ما اراده‏ می‏كرديم كه بر همان استضعاف شدگان از ناحيه فرعون منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان قرار دهيم و آنان را در زمين مستقر سازيم و به دست‏ آنان به فرعون و ( وزيرش ) هامان آن را نشان دهيم كه از آن حذر می‏كردند
می‏بينيم كه جمله " « و نمكن لهم فی الارض » " و جمله " « و نری‏ فرعون و هامان ». . . " از آيه سوم ، عطف است به جمله " « أن نمن " از آيه دوم و متمم مفاد آن است و بنابراين اين دو آيه را نمی‏توان از يكديگر مجزا ساخت . از طرف ديگر می‏بينيم محتوای جمله دوم از آيه سوم‏ يعنی جمله " « و نری فرعون وهامان ». . . " مربوط است به محتوای آيه‏ اول ، و سرنوشت فرعون را كه در آيه اول جباريتهايش مطرح شده است مطرح‏ كرده است ، پس آيه سوم را از آيه اول نمی‏توان ج دا كرد و چون آيه سوم‏ عطف به آيه دوم و متمم آن است ، آيه دوم را نيز از آيه اول نمی‏توان جدا كرد
اگر آيه سوم نبود يا در آيه سوم سرنوشت فرعون و هامان مطرح نشده بود ، ممكن بود آيه دوم را از آيه اول جدا كنيم و مستقل بگيريم و از آن يك اصل كلی استفاده كنيم ،

پاورقی : . 1 قصص / 4 - . 6

اما پيوند جداناشدنی اين سه آيه به‏ يكديگر مانع استفاده يك اصل كلی است . آنچه استفاده می‏شود اين است كه‏ فرعون برتری جويی و تفرقه‏اندازی و استضعافگری و فرزندكشی می‏كرد ، در حالی‏ كه در همان وقت اراده ما بر آن قرار داشت كه بر همان مردم تحقير شده و مظلوم و محروم منت نهيم و آنها را پيشوايان و وارثان قرار دهيم ، پس " الذين " در آيه اشاره به " معهود " است نه عام استغراقی
بعلاوه نكته ديگری در آيه هست و آن اينكه جمله " « و نجعلهم أئمة »
. . " . عطف شده بر جمله " « أن نمن ». . . " كه مفادش اين است : بر آنها منت نهيم و آنها را چنين و چنان قرار دهيم ، نفرموده است " بأن نجعلهم . . . " . كه مفادش اين بود : منتی كه بر آنها نهاديم عينا همان اعطای امامت و وراثت بود چنانكه معمولا اين گونه تفسير می‏شود
مفاد اين است كه اراده ما اين بود كه بر آن مستضعفان از راه فرستادن‏ پيامبر و كتاب آسمانی ( موسی و تورات ) و تعليم و تربيت دينی و توليد اعتقاد توحيدی منت نهيم و آنها را اهل ايمان و صلاح قرار دهيم و در نتيجه‏ آنها را امامان و وارثان زمين ( زمين خودشان ) قرار دهيم . پس آيه‏ می‏خواهد بگويد : " و نريد أن نمن علی الذين استضعفوا ( بموسی و الكتاب‏ الذی ننزله علی موسی ) و نجعلهم أئمة . . . "
عليهذا مفاد آيه استضعاف هر چند خاص است عينا مفاد آيه استخلاف است‏ ، يعنی مصداقی از مصاديق آن آيه را بيان می‏كند . قطع نظر از اينكه عطف‏ جمله " « و نجعلهم أئمة ». . . " . بر جمله " « أن نمن »" چنين حكم‏ می‏كند ، اساسا نمی‏توان احتمال داد كه آيه می‏خواهد بگويد بنی‏اسرائيل به‏ دليل اينكه مستضعف بودند به امامت و وراثت می‏رسيدند ، خواه موسی به عنوان پيامبر ظهور می‏كرد و خواه نمی‏كرد ، خواه‏ تعاليم آسمانی موسی آمده بود و خواه نيامده بود ، خواه آنها به آن تعاليم‏ آسمانی گرويده بودند و خواه نگرويده بودند
ممكن است طرفداران نظريه ماديت تاريخ از نظر اسلام ، مطلب ديگری مطرح‏ كنند و آن اينكه فرهنگ اسلامی از نظر روح و معنی ، يا فرهنگ طبقه‏ مستضعف است و يا فرهنگ طبقه استضعافگر و يا فرهنگ جامع . اگر فرهنگ‏ اسلامی فرهنگ طبقه مستضعف است پس ناچار بايد رنگ طبقه خودش را داشته‏ باشد ، مخاطبش ، رسالتش ، جهت‏گيری‏اش همه بر محور مستضعف دور بزند
و اگر فرهنگ اسلامی فرهنگ طبقه استضعافگر باشد آنچنانكه ضداسلامها مدعی‏ هستند ، علاوه بر آنكه رنگ طبقاتی خواهد داشت و بر محور يك طبقه خواهد گشت فرهنگی ارتجاعی و ضد بشری خواهد بود و بالضروره خدايی نخواهد بود
هيچ مسلمانی چنين نظريه‏ای را نمی‏پذيرد و بعلاوه سراپای اين فرهنگ برخلاف‏ آن شهادت می‏دهد . باقی می‏ماند كه بگوييم فرهنگ اسلامی فرهنگ جامع است‏ . فرهنگ جامع يعنی فرهنگ بی‏طرف ، فرهنگ بی‏تفاوت ، فرهنگ بی‏مسؤوليت‏ ، فرهنگ نامتعهد ، فرهنگ اعتزالی كه می‏خواهد كار خدا را به خدا و كار قيصر را به قيصر واگذارد ، فرهنگی كه می‏خواهد ميان آب و آتش ، ميان‏ مظلوم و ظالم ، ميان استثمارگر و استثمار شده آشتی دهد و همه را زير يك‏ سقف گرد آورد ، فرهنگی كه شعارش اين است كه نه سيخ بسوزد و نه كباب
چنين فرهنگی نيز عملا يك فرهنگ محافظه كارانه و به سود طبقه استضعافگر و استيثارگر و استثمارگر است . همان طور كه اگر يك گروه راه بی‏طرفی و بی‏تفاوتی و بی‏مسؤوليتی و عزلت را پيش گيرند و در درگيريهای اجتماعی كه ميان غارتگر و غارت شده جريان دارد شركت‏ نجويند عملا از طبقه غارتگر حمايت كرده و دست او را باز گذاشته‏اند ، يك‏ فرهنگ نيز اگر روحش روح بی‏طرفی و بی‏تفاوتی باشد ، بايد آنرا عملا فرهنگ‏ طبقه استضعافگر دانست . پس نظر به اينكه فرهنگ اسلامی فرهنگ بی‏تفاوت‏ و بی‏طرف و يا طرفدار طبقه استضعافگر نيست ، بايد آن را فرهنگ طبقه‏ مستضعف بشماريم و خاستگاه ، پيام ، جهت‏گيری و مخاطبش را همه در حوزه و بر محور اين طبقه بدانيم
اين بيان سخت اشتباه است . فكر می‏كنم ريشه اصلی گرايش پاره‏ای‏ روشنفكران مسلمان به ماديت تاريخی دو چيز است : يكی همين كه پنداشته‏اند اگر بخواهند فرهنگ اسلامی را فرهنگ انقلابی‏ بدانند و يا اگر بخواهند برای اسلام فرهنگی انقلابی دست و پا كنند گزيری‏ از گرايش به ماديت تاريخی نيست . باقی سخنان كه مدعی می‏شوند شناخت‏ قرآنی ما به ما چنين الهام می‏كند ، بازتاب شناخت ما از قرآن چنان است‏ ، از آيه استضعاف اين گونه استنباط كرده‏ايم ، همه بهانه و توجيهی است‏ برای اين پيش انديشه . و همين جاست كه سخت از منطق اسلام دور می‏افتند و منطق پاك و انسانی و فطری و خدايی اسلام را تا حد يك منطق ماترياليستی‏ تنزل می‏دهند
اين روشنفكران می‏پندارند يگانه راه انقلابی بودن يك فرهنگ اين است كه‏ تنها به طبقه محروم و غارت شده تعلق داشته باشد ، از اين طبقه برخاسته‏ باشد ، به سوی اين طبقه و به سود اين طبقه جهت‏گيری كرده باشد ، مخاطبش منحصرا اين طبقه باشد ، رهبران و راهنمايان‏ و پيشتازانش پايگاه اجتماعی و طبقاتی‏شان همان پايگاه اين طبقه باشد و رابطه آن فرهنگ با ساير گروه‏ها و طبقات منحصرا رابطه ستيز و دشمنی و جنگ باشد و نه هيچ چيز ديگر
اين روشنفكران می‏پندارند كه راه فرهنگ انقلابی الزاما بايد به " شكم‏ " منتهی شود و همه انقلابهای بزرگ تاريخ ، حتی انقلابهايی كه وسيله‏ پيامبران خدا رهبری شده ، انقلاب شكم و برای شكم بوده است . لهذا از ابوذر بزرگ ، ابوذر حكيم امت ، ابوذر خداپرست ، ابوذر مخلص ، ابوذر آمر به معروف و ناهی از منكر ، ابوذر مجاهد فی سبيل‏الله ، يك " ابوذر شكم " و " ابوذر عقده‏ای " ساخته‏اند كه گرسنگی را خوب احساس می‏كرده و به خاطر گرسنگی خودش ، شمشير كشيدن و افتادن به جان همه مردم را روا و بلكه لازم و واجب می‏شمرده است ، بالاترين ارزش وجودی‏اش اين بوده كه چون‏ درد گرسنگی را شخصا چشيده بوده می‏فهميده كه بر گرسنگان هم طبقه خود چه‏ می‏گذرد ، درد گرسنگی خلق را احساس می‏كرده و نسبت به مردمی كه موجبات‏ اين گرسنگيها را فراهم كرده بودند " عقده " پيدا كرده و مبارزه پيگيری‏ را با آن گروه تعقيب می‏كرده و ديگر هيچ ، تمام شخصيت اين لقمان امت و اين موحد عارف پروردگار و اين مؤمن مجاهد پاكباخته اسلامی و اين دومين‏ مؤمن كامل اسلام در همين جا پايان يافته است
اين روشنفكران پنداشته‏اند كه همان‏طور كه ماركس نظر داده است : " انقلاب فقط می‏تواند از يك جنبش قهرآميز و يك جنبش توده‏ای ناشی شود " ( 1 ) . اينان نمی‏توانند تصور كنند كه اگر يك‏ فرهنگ ، يك مكتب ، يك ايدئولوژی خاستگاه الهی داشته باشد و مخاطبش‏ انسان ، و در حقيقت فطرت انسانی انسان باشد و پيامش جامع و كلی باشد و جهت‏گيری‏اش به سوی عدالت و مساوات و برابری و پاكی و معنويت و محبت‏ و احسان و مبارزه با ظلم باشد ، بتواند جنبشی عظيم به وجود آورد و انقلابی‏ عميق بر پا نمايد اما انقلابی الهی و انسانی كه در آن شور الهی ، نشاط معنوی ، جذبه خدايی و ارزشهای انسانی موج زند ، آنچنانكه نمونه‏اش را مكرر در تاريخ مشاهده كرده‏ايم و انقلاب اسلامی نمونه روشن آن است
اين روشنفكران نمی‏توانند تصور كنند كه برای متعهد و مسؤول بودن و بی‏طرف و بی‏تفاوت نبودن يك فرهنگ ، ضرورتی نيست كه خاستگاه آن فرهنگ‏ طبقه محروم و غارت شده باشد ، پنداشته‏اند كه يك فرهنگ جامع لزوما بی‏طرف و بی‏تفاوت هم هست ، نتوانسته‏اند تصور كنند كه يك مكتب جامع و فرهنگ جامع اگر خاستگاه خدايی داشته باشد و مخاطبش انسان ، يعنی فطرت‏ انسانی انسان باشد ، محال است كه بی‏طرف و بی‏تفاوت و غير متعهد و غير مسؤول باشد . آنچه تعهد و مسؤوليت می‏آفريند ، وابستگی به طبقه محروم‏ نيست ، وابستگی به خدا و وجدان انسانيت است
اين يك ريشه اصلی اشتباه اين آقايان كه در رابطه اسلام با انقلاب دچار آن شده‏اند
ريشه اصلی ديگر اين اشتباه را در رابطه اسلام با جهتگيری اجتماعی‏اش بايد جستجو كرد .

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 39

اين روشنفكران به وضوح مشاهده‏ كرده‏اند كه در تفسير تاريخی قرآن از نهضتهای پيامبران ، يك جهتگيری‏ نيرومند از ناحيه آنها به سود مستضعفين مشاهده می‏شود ، و از طرف ديگر ، اصل " تطابق ميان جهت گيری و خاستگاه " و به تعبير ديگر اصل " تطابق‏ ميان پايگاه اجتماعی و پايگاه اعتقادی و عملی " كه اصلی ماركسيستی است‏ ، از نظر اين روشنفكران خدشه ناپذير تلقی می‏شده و نمی‏توانسته‏اند خلاف آن‏ را تصور كنند ، در مجموع چنين به نتيجه‏گيری پرداخته‏اند كه چون قرآن‏ جهت‏گيری نهضتهای مقدس و پيش برنده را به وضوح به سود مستضعفين و در جهت تأمين حقوق و آزاديهای آنها می‏داند ، پس از نظر قرآن خاستگاه همه‏ نهضتهای مقدس و پيش برنده ، طبقه محروم و غارت شده و مستضعف بوده‏ است ، پس از نظر قرآن ، تاريخ هويت مادی و اقتصادی دارد و اقتصاد " زيربنا " است
از آنچه تاكنون گفته‏ايم روشن شد كه نظر به اينكه قرآن به اصل فطرت‏ قائل است و به منطقی حاكم بر زندگی انسان قائل است كه منطق فطرت‏ ناميده می‏شود و نقطه مقا بل منطق منفعت است كه منطق انسان منحط حيوان‏ صفت است ، لهذا اسلام اصل " تطابق خاستگاه و جهتگيری " و يا " تطابق‏ پايگاه اجتماعی و پايگاه اعتقادی " را نمی‏پذيرد و آن را اصلی غير انسانی‏ می‏شمارد ، يعنی اين تطابق در انسانهای به انسانيت نرسيده و تعليم و تربيت انسانی نيافته مصداق دارد كه منطقشان منطق منفعت است نه در انسانهای تعليم و تربيت يافته و به انسانيت رسيده كه منطقشان منطق‏ فطرت است
گذشته از اينها اين تعبير كه می‏گوييم اسلام جهت‏گيری‏اش به سود مستضعفين است ، خالی از نوعی مجاز و مسامحه نيست . اسلام جهت‏گيری‏اش به سوی عدالت و مساوات و برابری است . بديهی است كسانی‏ كه از اين جهت‏گيری سود می‏برند و منتفع می‏گردند محرومان و مستضعفان‏اند و كسانی كه از اين جهت‏گيری زيان می‏بينند ، غارتگران و استيثارگران و استثمارگران‏اند . يعنی اسلام آنجا هم كه منافع و حقوق طبقه‏ای را می‏خواهد تامين نمايد ، هدف اصلی‏اش تحقق يك ارزش و پايه‏گذاری يك اصل انسانی‏ است . اينجاست كه بار ديگر به ارزش فوق‏العاده [ ( اصل فطرت " كه در قرآن صريحا مطرح است و در فرهنگ و معارف اسلامی " ام‏المعارف " بايد شناخته شود روشن می‏گردد
درباره فطرت زياد سخن گفته می‏شود ، اما كمتر به عمق و ژرفای آن و ابعاد وسيعی كه دربرمی‏گيرد توجه می‏شود . غالبا می‏بينيم كه افرادی دم از فطرت می‏زنند ، ولی چون درست به ابعاد گسترده آن توجه ندارند نظرياتی كه‏ در نهايت امر انتخاب می‏كنند بر ضد اين اصل است
نظير اين اشتباه ، و وحشتناك‏تر از آن ، درباره خاستگاه خود مذاهب‏ پديد آمده است . آنچه تاكنون بحث كرديم درباره هويت و خاستگاه‏ پديده‏های تاريخی از نظر مذهب ( البته مذهب اسلام ) بود . اكنون بحث‏ درباره خود مذهب به عنوان يك پديده اجتماعی تاريخی است كه به هر حال‏ از فجر تاريخ تاكنون وجود داشته و دارد . خاستگاه و جهت‏گيری اين پديده‏ اجتماعی بايد روشن شود
مكرر گفته‏ايم كه ماترياليسم تاريخی ماركسيستی ، اصلی را طرح می‏كند كه‏ طبق آن اصل ميان خاستگاه هر واقعيت فرهنگی و جهت‏گيری آن تطابق قائل است . در حقيقت ، آن اصلی را كه عرفا و حكمای‏ الهی در جريان كلی نظام هستی قائل‏اند كه می‏گويند : " النهايات هی‏ الرجوع الی البدايات " ( پايانها بازگشت به آغازهاست ) ، به گفته‏ مولوی :
جزءها را رويها سوی كل است
بلبلان را عشق با روی گل است
آنچه از دريا به دريا می‏رود
از همانجا كامد آنجا می‏رود
از سر كه سيلهای تيزرو
و زتن ما جان عشق آميزرو
ماركسيسم شبيه آن را در مورد امور فكری ، ذوقی ، فلسفی ، مذهبی و بالاخره پديده‏های فرهنگی - اجتماعی می‏گويد . اين مكتب مدعی است كه جهت‏ هر انديشه همان سو است كه از آن سو برخاسته است ( النهايات هی‏الرجوع‏ الی البدايات ) انديشه ، فكر ، مذهب ، فرهنگ بی‏طرف و خالی از جهت و يا جهت‏دار و اما خواستار سازندگی موضعی اجتماعی غير از موضع اجتماعی كه‏ از آن برخاسته است وجود ندارد . از نظر اين مكتب هر طبقه از خود نوعی‏ خاص تجلی فكری و ذوقی دارد ، از اين رو در جامعه‏های طبقاتی و تجزيه شده از نظر حيات اقتصادی ، دوگونه دارد ، دو طرز تفكر فلسفی ، دو سيستم‏ اخلاقی ، دو سبك هنر ، دو جور شعر و ادبيات ، دو نوع ذوق و احساس و نگرش به هستی و احيانا دو تيپ علم وجود دارد . زيربنا و روابط مالكيت‏ كه دو شكل می‏شود همه اينها دو شكلی و دو سيستمی می‏گردند
ماركس شخصا دو استثناء برای اين دوسيستمی قائل است : مذهب و ديگر دولت . از نظر ماركس اين دو اختراع خاص طبقه غارتگر و متد ويژه‏ بهره‏كشی آن طبقه است و طبعا جهتگيری و جبهه‏گيری اين دو پديده به سود همان طبقه است . طبقه استثمار شده برحسب موقعيت‏ اجتماعی خود نه خاستگاه مذهب است و نه خاستگاه دولت ، مذهب و دولت‏ از طرف طبقه مخالف به او تحميل می‏شود ، پس دو سيستم مذهب وجود ندارد ، همچنانكه دو سيستم دولت وجود ندارد
برخی روشنفكران مسلمان مدعی شده‏اند كه برخلاف نظريه ماركس ، دوسيستمی‏ بر مذهب نيز حاكم است . همانطور كه اخلاق و هنر و ادبيات و ساير امور فرهنگی در جامعه‏های طبقاتی دوسيستمی است و هر سيستم خاستگاه و جهت‏گيری‏اش خاص طبقه خودش است - يكی تعلق دارد به طبقه حاكم و ديگری‏ به طبقه محكوم - مذهب نيز دو سيستمی است ، همواره در جامعه دو مذهب‏ وجود دارد : مذهب حاكم كه مذهب طبقه حاكم است ، و مذهب محكوم كه‏ مذهب طبقه محكوم است . مذهب حاكم مذهب شرك است و مذهب محكوم مذهب‏ توحيد ، مذهب حاكم مذهب تبعيض است و مذهب محكوم مذهب مساوات و برابری ، مذهب حاكم مذهب توجيه وضع موجود است و مذهب محكوم مذهب‏ انقلاب و محكوم كردن وضع موجود ، مذهب حاكم مذهب جمود و سكون و سكوت‏ است و مذهب محكوم مذهب خيزش و حركت و فرياد ، مذهب حاكم ترياك‏ جامعه است و مذهب محكوم انرژی جامعه
پس نظريه ماركس مبنی بر اينكه جهت‏گيری مذهب مطلقا به سود طبقه حاكم‏ و عليه طبقه محكوم است و مذهب ترياك اجتماع است ، در مورد مذهبی كه‏ خاستگاهش طبقه حاكم است صادق است و تنها همان مذهب بوده كه عملا وجود داشته و حكومت می‏كرده ، نه درباره مذهب محكوم يعنی مذهب پيامبران راستين كه هرگز نظامات حاكم مجال بروز و تجلی و عرض اندام به آن نداده است
اين روشنفكران به اين وسيله نظريه ماركس را كه مطلقا جهت‏گيری مذهب‏ را به سوی منافع طبقه حاكم دانسته رد كرده‏اند و پنداشته‏اند كه به اين‏ وسيله ماركسيسم را رد كرده‏اند ، توجه نفرموده‏اند كه آنچه خودشان گفته‏اند نيز - هر چند برخلاف نظرشخص ماركس و انگلس و مائو و ساير پيشروان‏ ماركسيسم است - اما عينا توجيهی ماركسيستی و ماترياليستی از مذهب است‏ كه سخت وحشتناك است و قطعا به آن توجه نداشته‏اند ، چون به هر حال برای‏ مذهب محكوم نيز خاستگاهی طبقاتی فرض كرده و اصل تطابق خاستگاه و جهت‏گيری را در مورد پذيرش قرار داده‏اند . به عبارت ديگر ، اصل ماديت‏ ماهيت مذهب و ماهيت هر پديده فرهنگی را و اصل ضرورت تطابق ميان‏ خاستگاه يك پديده فرهنگی و جهت‏گيری آن را ناآگاهانه پذيرفته‏اند ، چيزی‏ كه هست برخلاف نظر ماركس و ماركسيستها به مذهبی هم كه خاستگاهش و جهتگيری‏اش طبقه محروم و غارت شده باشد نيز قائل شده‏اند ، و در حقيقت‏ برای مذهب محكوم از نظر جهت‏گيری توجيه جالبی به دست آورده‏اند ، اما از نظر ماهيت خاستگاه كه بالاخره مادی و طبقاتی است ، نه
نتيجه‏ای كه گرفته می‏شود چيست ؟ اين است كه مذهب شرك و مذهب حاكم‏ كه به طبقه حاكمه تعلق داشته و دارد ، تنها مذهب تاريخی عينی است كه در زندگی نقش داشته است ، زيرا جبر تاريخ پشت سر آنها بوده ، قدرت‏ اقتصادی و سياسی در اختيار آنها بوده ، لاجرم مذهب آنها هم كه توجيه كننده وضع آنها بوده استوار می‏مانده و حكومت می‏كرده است . و اما مذهب توحيد خود به خود نتوانسته‏ به شكل يك تحقق خارجی و عينی در جامعه وارد شود ، مذهب توحيد هيچ نقش‏ تاريخی در جامعه ايفا نكرده و نمی‏توانسته ايفا كند ، زيرا روبنا بر زيربنا نمی‏تواند پيشی گيرد . از اين رو نهضتهای پيامبران توحيدی نهضتهای‏ محكوم و شكست خورده تاريخ است و نمی‏توانسته است جز اين باشد
پيامبران مذهب توحيد ، مذهب برابری آورده‏اند ، اما طولی نكشيده كه‏ مذهب شرك در زير نقاب توحيد و تعليمات پيامبران به حيات خود ادامه‏ داده و با تحريف آن تعليمات از همان تعليمات تغذيه كرده و بيش از پيش نيرومند شده و بر آزار طبقه محروم تواناتر شده است
در حقيقت ، پيامبران راستين كوشش كرده‏اند قاتق نانی برای مردم آورند اما بلای جان مردم شده ، ابزاری شده در دست طبقه مخالف كه حلقه طناب را تنگ‏تر و گلوی محرومان و غارت‏شدگان را بيشتر بفشارند . آنچه پيامبران از طريق تعليمات خود می‏خواسته‏اند . انجام يابد انجام نشده است و آنچه شده‏ است آنها نمی‏خواسته‏اند . به تعبير فقها : " ما قصد لم يقع ، وما وقع لم‏ يقصد "
اينكه ماديون و ضد مذهبها می‏گويند دين ترياك جامعه است ، تخدير است‏ ، عامل ركود و توقف است ، توجيه‏گر مظالم و تبعيضات است ، نگهبان جهل‏ است ، افيون توده هاست ، راست است اما درباره مذهب حاكم و مذهب‏ شرك و مذهب تبعيض كه سوار بر تاريخ بوده است ، و دروغ است اما درباره مذهب راستين ، مذهب توحيد ، مذهب محكومان و مستضعفان كه همواره‏ از صحنه زندگی و تاريخ بيرون رانده شده است . يگانه نقشی كه مذهب محكوم ايفا كرده‏ اعتراض و انتقاد بوده است ، مانند اينكه حزبی اكثريت را در قوه مقننه‏ ببرد و دولت را از اعضای خود تشكيل دهد و برنامه‏های خود را پياده و تصميمات خود را اجرا كند ، و جزئی ديگر هر چند مترقی‏تر و پيشروتر اما هميشه در اقليت بماند ، كه جز اعتراض و انتقاد از اكثريت كاری از او ساخته نيست . حزب اكثريت گوشش به اين انتقادها بدهكار نيست ، هر طور دلش می‏خواهد جامعه را می‏چرخاند و احيانا از انتقادها و اعتراضهای اقليت‏ برای استحكام كار خود استفاده می‏كند . اگر اين انتقادها نبود ممكن بود خود به خود در اثر فشار روزافزون سقوط كند ، اما انتقادهای اقليت به او هشدار می‏دهد و به اين وسيله وضع خود را مستحكم‏تر می‏نمايد
بيان گذشته به هيچ وجه صحيح نيست ، نه از جهت تحليل ماهيت مذهب‏ شرك و نه از جهت تحليل ماهيت مذهب توحيد و نه از جهت نقشی كه در تاريخ برای اين دو مذهب تصوير شده است . بدون شك هميشه مذهب در جهان‏ بوده است ، اعم از مذهب توحيد و يا مذهب شرك و يا هر دو . در اينكه‏ آيا مذهب شرك تقدم داشته بر مذهب توحيد و يا برعكس ، مذهب توحيد برمذهب شرك تقدم داشته است ، علمای جامعه شناسی نظرهای مختلف داده‏اند ، غالبا گفته‏اند اول مذهب شرك وجود داشته و مذهب تدريجا تكامل يافته و به توحيد رسيده است ، و برخی برعكس گفته‏اند
روايات دينی ، بلكه برخی از اصول دينی ، نظر دوم را تأييد می‏كند . اما اينكه به هر حال چرا مذهب شرك پديد آمده است ، آيا واقعا مذهب شرك‏ برای توجيه مظالم و تبعيضات وسيله ستمگران تاريخ اختراع شده است يا علت ديگر دارد ، محققان علل ديگری ذكر می‏كنند و به اين سادگی نمی‏توان قبول كرد كه شرك مولود تبعيضات اجتماعی است
تحليل مذهب توحيد به عنوان اينكه توجيهی است برای خواسته‏های طبقات‏ محروم ضد تبعيض و طرفدار برادری و برابری و يگانگی ، از اين هم غير عالمانه‏تر است و بعلاوه با مبانی اسلامی به هيچ وجه سازگار نيست
بيان گذشته ، پيامبران راستين خدا را به صورت " تبرئه شدگان ناكام " درمی‏آ ورد ، ناكام از آن جهت كه در برابر باطل شكست خورده و در طول‏ تاريخ مغلوب بوده‏اند ، مذهبشان نتوانسته در متن جامعه نفوذ كند و سهم‏ قابل توجهی لااقل در حد مذهب حاكم و باطل به خود اختصاص دهد ، نقشی جز اعتراض و انتقاد به مذهب حاكم نتوانسته ايفا كند . و اما " تبرئه شده‏ " از آن جهت كه بر خلاف ادعای ماديون ، در قطب استثمارگران و چپاولگران قرار نداشته و عامل توقف و ركود نبوده‏اند ، جهت‏گيری آنها به‏ سود آن طبقه نبوده ، برعكس ، در قطب مستضعفان و استثمارشدگان جای داشته‏ ، درد آنها را چشيده و از ميان آنها برخاسته‏اند و به سود آنها و در جهت‏ احقاق حقوق از دست رفته آنها كوشا بوده‏اند
پيامبران راستين همچنانكه از نظر روح دعوت و رسالتشان كه همان‏ جهت‏گيری و جبهه گيری آنان است تبرئه می‏شوند ، از جنبه ناكامی‏شان نيز كاملا تبرئه می‏گردند ، يعنی آنها مسؤول ناكامی خود نيستند ، زيرا " جبر تاريخ " ناشی از مالكيت اختصاصی ، پشت سر حريف بوده است . پيدايش‏ مالكيت اختصاصی جبرا و قهرا جامعه را به دو نيم كرد : نيم استثمارگر و نيم استثمار شده . نيم استثمارگر كه مالك توليدات مادی بود قهرا مالك‏ توليدات معنوی هم بود . و با جبر تاريخ كه همان قضا و قدر است در تعبير مادی‏اش ، قضا و قدری كه خدايش نه در آسمان بلكه در زمين ، خدايش نه‏ مجرد بلكه مادی ، يعنی همان قدرت حاكمی كه نامش زيربنای اقتصادی جامعه‏ و شاه‏فنرش " ابزار توليد ) ] است ، نمی‏توان پنجه در پنجه افكند . پس‏ پيامبران مسؤول ناكامی خود نبوده‏اند
ولی ضمن اينكه با بيان گذشته ، پيامبران راستين تبرئه می‏شوند ، نظام‏ راستين هستی كه گفته می‏شود نظام " خير " است ، نظام " حق " است ، خير بر شر غلبه دارد ، تخطئه می‏شود . الهيون كه با ديده خوشبين به نظام‏ می‏نگرند ، ادعا می‏كنند كه نظام هستی نظام راستين است ، نظام حق است ، نظام خير است ، شر و باطل و ناراستی وجود عرضی و طفيلی و موقت و غير اصيل دارد ، آن كه محور و مدار نظام هستی يا نظام اجتماعی بشر است ، " حق " است : « فأما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض »(1)
و گفته می‏شود در مبارزه حق و باطل ، حق پيروز است : « بل نقذف بالحق علی الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق »( 2 )
و گفته می‏شود دست تأييد خداوند پشت سر پيامبران راستين است :

پاورقی : . 1 رعد / . 17 . 2 انبياء / . 18

« انا للنصر رسلنا و الذين آمنوا فی الحيوه الدنيا و يوم يقوم الاشهاد ( 1 ) . و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون 0 و ان‏ جندنا لهم الغالبون ». . . ( 2 )
ولی با بيان گذشته اين اصول مورد ترديد قرار می‏گيرد . با بيان گذشته هر چند پيامبران و رسولان و ساير مصلحان گذشته تاريخ تبرئه می‏شوند ، اما خدای‏ پيامبران تخطئه می‏شود
راستی مشكله‏ای است . از طرفی قرآن نوعی ديد خوشبينانه به جريان كلی‏ جهان می‏دهد . قرآن اصرار می‏ورزد كه " حق " را محور هستی و محور زندگی‏ اجتماعی انسان معرفی نمايد . حكمت الهی نيز روی اصول ويژه خود مدعی است‏ كه همواره خير بر شر و حق بر باطل می‏چربد ، شر و باطل وجودهای عرضی و طفيلی و غير اصيل‏اند
از طرف ديگر ، مطالعه و مشاهده تاريخ گذشته و حال نوعی بدبينی به نظام‏ جاری ايجاد می‏كند و اين تصور را به وجود می‏آورد كه نظريه كسانی كه مدعی‏ هستند سراسر تاريخ " فجايع " و مظالم و حق كشی و بهره‏كشی است ، بيجا نيست
چه بايد گفت ؟ آيا ما در فهم نظام هستی و نظام اجتماعی انسان اشتباه‏ می‏كنيم ، يا در اين اشتباه نمی‏كنيم ، در فهم مقاصد قرآن اشتباه می‏كنيم كه‏ فكر می‏كنيم نظر قرآن به هستی و به تاريخ خوشبينانه است ، يا در هيچكدام‏ اشتباه نمی‏كنيم و اين تناقض ميان واقعيت و قرآن وجود دارد و غيرقابل حل است ؟

پاورقی : . 1 غافر / . 51 . 2 صافات / 171 - . 173

ما اين شبهه را تا آنجا كه به نظام هستی مربوط می‏شود در كتاب عدل الهی‏ طرح كرده و به لطف خدا آن را حل كرده‏ايم و آنچه به جريان تاريخ و زندگی‏ اجتماعی بشر مربوط می‏شود در يكی از بحثهای آينده تحت عنوان " نبرد حق و باطل " طرح خواهيم كرد و با عنايت حق نظر خود را در حل اين شبهه بيان‏ خواهيم كرد . خرسند خواهيم شد اگر صاحبنظران نظر خود را در اين مسأله‏ مستدلا ابراز دارند
next page

fehrest page

back page