![]() |
در كتاب تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو مینويسد : " در نزد ماركس و انگلس دو الگوی مختلف از تقسيم جامعه به طبقات و پيكار آنها میيابيم : يكی دو قطبی و ديگری چندقطبی . تعريف طبقه از اين دو الگو متفاوت است . در الگوی اول طبقه مجازی است ( 1 ) . و در دومی واقعی است . ضوابط پيدايش طبقه هم متفاوت است . انگلس در مقدمه جنگ كشاورزان آلمان میكوشد اين دو الگو را با هم آشتی دهد و يك الگوی متجانس از آنها بسازد . او در جامعه طبقات متعدد و در درون هر يك از طبقات دستههای گوناگونی را تشخيص میدهد ، لكن به عقيده وی فقط دو طبقه میتوانند يك رسالت تاريخی قطعی را انجام دهند : بورژوازی و پرولتاريا
زيرا آنها قطبهای حقيقتا متضاد جامعه را تشكيل میدهند " ( 2 )
پاورقی :
. 1 مقصود از طبقه واقعی گروهی است كه زندگی اقتصادی مشترك و درد
مشترك دارند ، اما طبقه مجازی يعنی گروههايی با زندگيهای ناهمسان ، كه
در عين حال از يك ايدئولوژی پيروی میكنند
. 2 تجديد نظرطلبی از ماركس تا مائو ، ص . 345
از نظر فلسفه ماركسيسم همان طور كه محال است
وجدان اجتماعی نيز به نوبه خود تجزيه میشود به دو بخش : وجدان استثمارگر و وجدان استثمار شده . دو جهان بينی ، دو ايدئولوژی ، دو سيستم اخلاقی ، دو نوع فلسفه در جامعه پديد میآيد . موضع اجتماعی و اقتصادی هر طبقه الهام بخش نوعی فكر و انديشه و بينش و ذوق و طرز تفكر و جهتگيری و موضعگيری اجتماعی میگردد . هيچ طبقهای نمیتواند از نظر وجدان و ذوق و طرز تفكر بر موضع اقتصادی خود پيشی گيرد . تنها چيزی كه دو قطبی نمیشود و از مختصات طبقه استثمارگر است " دين " و ديگر " دولت " است . دين و دولت از اختراعات خاص طبقه استثمارگر برای تسليم كردن طبقه استثمار شده و به اسارت رفته است . ولی طبقه استثمارگر به حكم اينكه مالك مواهب مادی اجتماع است فرهنگ خود را ، و از آن جمله مذهب را ، به طبقه استثمار شده تحميل میكند ، از اين رو همواره فرهنگ حاكم يعنی جهانبينی حاكم ، ايدئولوژی حاكم ، اخلاق حاكم ، ذوق و احساس حاكم و به طريق اولی مذهب حاكم ، همان فرهنگ طبقه استثمارگر است . فرهنگ طبقه استثمار شده مانند خودش همواره محكوم است و جلوی رشدش گرفته میشود
ماركس در ايدئولوژی آلمانی گفته است : " افكار طبقه حاكم در هر عصر افكار حاكم آن عصر است ، يعنی طبقهای كه نيروی مادی حاكم در جامعه است در عين حال نيروی معنوی حاكم آن نيز میباشد ، طبقهای كه وسايل توليد مادی را در اختيار دارد . . . افكار حاكم چيزی نيست جز بيان انديشوار روابط مادی حاكم ، يعنی روابط مادی به زبان افكار ، يعنی همان روابطی كه اين طبقه را حاكم ساخته است ، افكار حاكميت او . افرادی كه طبقه حاكم را تشكيل میدهند علاوه بر چيزهای ديگر آگاهی نيز دارند و از اين رو فكر نيز میكنند . تا آنجا كه به مثابه طبقه حاكميت دارند و عصر تاريخی را تعيين میكنند ، خود روشن است كه آن را در همه سطوح انجام میدهند ، يعنی علاوه بر چيزهای ديگر چون انديشندگان و مولدان افكار ، حكومت میكنند و توزيع افكار را تنظيم میكنند ، افكارشان افكار حاكم دوران است " ( 1 )
قطب حاكم و استثمارگر با لذات ارتجاعی ، محافظهكار ، سنتگرا و گذشتهنگر است و فرهنگش كه همان فرهنگ حاكم و تحميلی است ، فرهنگ ارتجاعی و سنتگرايی و گذشته نگری است . و اما قطب استثمار شده و به اسارت رفته با لذات انقلابی و قالب شكن و پيشرو و آيندهنگر است و فرهنگش كه همان فرهنگ محكوم است فرهنگ انقلابی و سنت شكنی و آينده نگری است . استثمار شدگی شرط لازم انقلابی شدن است ، يعنی تنها اين طبقه است كه استعداد انقلابی شدن دارد
در كتاب تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو پس از عبارتی كه در بالا از انگلس در مقدمه جنگ كشاورزان آلمان نقل كرديم میگويد : " يك سال پس از انتشار اين مقدمه ( مقدمه كتاب جنگ كشاورزان آلمان ) كنگره سوسياليستهای آلمانی در " گوئا " در برنامه خود نوشت كه در برابر طبقه كارگر تمام طبقات ، تودهای ارتجاعی را تشكيل میدهند . ماركس اين جمله را به شدت مورد انتقاد قرار داد
پاورقی : . 1 ايدئولوژی آلمانی ( ترجمه فارسی ) ، ص . 61
اما اگر بخواهيم منطقی باشيم بايد اعتراف كرد كه اين سوسياليستهای بينوا پس از آنچه ماركس در بيانيه نوشته بود ، چون نمیتوانستند ميان الگوی دوقطبی و چندقطبی وی تميز دهند ، جز آنچه گفتهاند داوری ديگری نمیتوانستند كرد . ماركس در بيانيه ( مانيفست حزب كمونيست ) پيكار كنونی طبقات را همچون پيكار ميان پرولتاريا و بورژوازی معرفی كرده و نوشته بود كه ميان تمام طبقاتی كه مخالف بورژوازیاند تنها طبقه پرولتاريا طبقهای حقيقتا انقلابی است " ( 1 )ماركس در بعضی سخنان خود گفته است كه تنها طبقه پرولتارياست كه تمام ويژگيها و شرايط انقلابی شدن را داراست . آن شرايط عبارت است از : 1 ) استثمارشدگی كه برای آن ، توليد كننده هم بايد باشند
2 ) مالكيت نداشتن ( اين ويژگی و ويژگی اول را كشاورزان هم دارند )
3 ) سازمان يافتگی كه لازمهاش تمركز و تجمع است ( اين ويژگی به طبقه پرولتر كه در يك كارخانه به معاضدت يكديگر كار میكنند اختصاص دارد ، اما در كشاورزان كه در بخشهای مختلف زمين پراكندهاند وجود ندارد )
پاورقی : . 1 تجديدنظر طلبی . . . ، ص . 347
ماركس در مورد ويژگی دوم گفته است : " كارگر به دو معنی آزاد است : آزاد برای فروش نيروی كار خود ، و آزاد از هرگونه مالكيت "و برای ويژگی سوم در بيانيه گفته است : " رشد صنعت تنها تعداد پرولتاريا را افزون نمیسازد ، علاوه بر آن ، آنها را به صورت تودهای چشمگير متمركز میكند . نيروی پرولترها افزايش میيابد و خودشان به نيروی خويش آگاه میگردند " ( 1 )
اصل فوقالذكر را میتوان به نام " اصل تطابق ميان پايگاه ايدئولوژی و پايگاه طبقاتی و اجتماعی " ناميد . بنابراين اصل هر طبقه نوعی فكر ، انديشه ، اخلاق ، فلسفه ، هنر ، شعر ، ادب و غيره را توليد میكند كه وضع زندگی و معاش و منافع او ايجاب میكند . همچنانكه میتوان اين اصل را " اصل تطابق ميان خاستگاه هر فكر و انديشه و جهت آن فكر و انديشه " نام نهاد . يعنی هر فكر و هر انديشه و هر سيستم اخلاقی يا مذهبی از ميان هر طبقهای كه برخاسته باشد در جهت منافع همان طبقه است ، محال است كه يك سيستم فكری از ميان يك طبقهای در جهت خير و صلاح و سود طبقهای ديگر برخيزد و يا از ميان طبقهای در جهت خير و صلاح انسانيت برخيزد و هيچ جهتگيری خاص طبقاتی نداشته باشد . فكر و انديشه آنگاه جنبه اومانيستی و انسانی و ماورای طبقاتی پيدا میكند كه تكامل ابزار توليد ايجاب كند نفی همه طبقات را ، يعنی با نفی تضاد پايگاه طبقاتی ، تضاد پايگاه ايدئولوژيكی هم نفی میشود
پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 357
و با نفی تضاد خاستگاههای فكری ، تضاد جهتگيريهای فكری هم نفی میشودماركس در برخی آثار دوره جوانیاش ( مقدمه بر انتقاد فلسفه حقوق هگل ) كه به جنبه سياسی طبقات ( فرمانروايی و فرمانبرداری ) بيشتر تكيه كرده تا جنبه اقتصادی ( بهره كشی و بهرهدهی ) ، قهرا ماهيت پيكارهای طبقاتی را پيكار برای آزادی و رهايی از بند دانسته است ، برای اين پيكار دو مرحله تشخيص داده است : مرحله جزئی و سياسی ، و ديگر مرحله كلی و انسانی . او چنين ابراز داشته است كه انقلاب پرولتاريا كه آخرين مرحله انقلاب " به اسارت رفتگان تاريخ " است انقلاب بنيادی است ، يعنی انقلاب برای رهايی كلی انسان و از ميان برداشتن تام و تمام فرمانروايی و بندگی در همه شكلهای آن است . ماركس توجيه اين مطلب را كه چگونه يك طبقه در جهت گيری اجتماعی خود از موضع طبقاتی خويش پيش میافتد و هدفش كلی و انسانی میگردد - كه با ماترياليسم تاريخی هم درست درآيد - اينچنين بيان كرده كه چون بندگی اين طبقه بنيادی است ، انقلاب او هم بنيادی است . اين طبقه مورد بیعدالتی خاص قرار نگرفته بلكه نفس بیعدالتی بر او تحميل شده ، از اين رو او هم نفس عدالت را خواهان است و خواستار رهايی انسان است
اين بيان اولا " شعر " است نه بيان علمی . نفس بیعدالتی بر او تحميل شده يعنی چه ؟ آيا طبقه استثمارگر قبلا از طبقه خود به نحوی ديگر پيش افتاده و ظلم را به خاطر ظلم نه به خاطر منافع ، و بیعدالتی را به خاطر بیعدالتی نه به خاطر استثمار خواهان شده است تا نتيجهاش و عكسالعملش در طبقه پرولتاريا خواستاری نفس عدالت باشد ؟ ! تازه اين فرض كه طبقه استثمارگر در دوره سرمايهداری به چنين حالتی میرسد ، بر ضد مفهوم ماترياليسم تاريخی است و نوعی به اصطلاح بينش ايدهآليستی میباشد
اصل " تطابق ميان پايگاه ايدئولوژيكی و پايگاه طبقاتی " همچنانكه ايجاب میكند كه ميان خاستگاه يك فكر و جهتگيری آن تطابق باشد ، ايجاب میكند ميان گرايشهای يك فرد به يك مكتب با خاستگاه طبقاتی خود آن فرد تطابق وجود داشته باشد ، يعنی گرايش طبيعی هر فرد به همان انديشه مكتبی است كه از طبقه خودش برخاسته و جهت گيری آن مكتب به سود طبقه خودش است
از نظر منطق ماركسيستی اين اصل در شناخت اجتماعی ، يعنی در شناخت ماهيت ايدئولوژيها و در شناخت طبقات اجتماعی از نظر گرايشها ، فوقالعاده ثمربخش و راهنماست
. 5 پنجمين نتيجه نقش محدود ايدئولوژی ، راهنمايی ، دعوت ، تبليغ ، اندرز و امثال اينها از امور روبنايی در جهت دادن به جامعه يا طبقات اجتماعی است . معمولا چنين تصور میشود كه مكتب ، دعوت ، استدلال ، برهان ، آموزش و پرورش ، تبليغ ، موعظه و اندرز قادر است وجدان بشر را به طور دلخواه بسازد و دگرگون نمايد . با توجه به اينكه وجدان هر فرد و هر گروه و هر طبقه ساخته موضع اجتماعی و طبقاتی است و در حقيقت انعكاس قهری موضع طبقاتی اوست و نمیتواند بر آن پيشی گيرد و يا پس بيفتد ، تصور اينكه مسائل روبنايی از قبيل امور نامبرده بتواند مبدأ تحول اجتماعی بشود ، يك تصور ايدهآليستی از جامعه و تاريخ است و به اين معنی است كه گفته میشود " روشنفكری " ، " اصلاح طلبی " ، " انقلابی شدن " جنبه " خود انگيختگی " دارد ، يعنی محروميت طبقاتی است كه خود به خود الهام بخش روشنفكری و اصلاح طلبی و انقلابی شدن است نه عوامل بيرونی تعليم و تربيتی و غيره ، و لااقل زمينه اصلی اين امور را موضع طبقاتی به طور خود به خود میسازد ، حداكثر نقش ايدئولوژی و راهنمايی و ساير عمليات روشنفكرانه اين است كه تضاد طبقاتی و در حقيقت موضع طبقاتی طبقه محروم را وارد خودآگاهی او نمايد و بس ، و به تعبير خود حضرات " طبقه فینفسه " را يعنی طبقهای كه در ذات خود طبقه خاص است تبديل به " طبقه لنفسه " يعنی طبقهای كه علاوه بر آن ، آگاهی طبقاتی هم دارد بنمايد . عليهذا تنها اهرم فكری كه میتواند در جامعه طبقاتی طبقهای را به جنبش درآورد نمیتوان دلبخواهانه به طور پيشرس به دوره قبل از آن دوره اعطا كرد ( آنچنانكه سوسياليستهای خيالباف میخواستند ) ، در يك دوره خاص تاريخی نيز كه جامعه به دو طبقه تقسيم شده است ، آگاهی خاص طبقهای را به طبقهای ديگر نمیتوان تحميل كرد . آگاهی مشترك انسانی وجود ندارد
لهذا در جامعه طبقاتی ، نه ايدئولوژی عام و كلی كه جهت گيری طبقاتی نداشته باشد میتواند پديد آيد - هر ايدئولوژی كه در جامعه طبقاتی ظهور كند خواه ناخواه رنگ طبقهای خاص دارد - و نه به فرض محال اگر وجود پيدا كند میتواند عملا نقشی ايفا كند ، از اين رو دعوتهای اديان و مذاهب و لااقل آنچه به نام اديان و مذاهب به صورت هدايت و تبليغ و پند و اندرز و از موضعی عدالتخواهانه و انصاف جويانه و مساوات مابانه خطاب به نوع بشر ادا میشود اگر نگوييم فريبكارانه است لااقل بايد بگوييم خيالبافانه است
. 6 نتيجه ديگری كه به ترتيب بايد بگيريم اين است كه خاستگاه رهبران انقلابی و پيشرو و مجاهد ، جبرا و لزوما طبقه استثمار شده است
پس از آنكه ثابت شد كه تنها طبقه استثمار شده آمادگی روشنفكری ، اصطلاح طلبی و انقلابی شدن را دارد و اين زمينه تنها وسيله استثمارشدگی و محروميت به وجود میآيد و حداكثر نيازمندی به عوامل روبنايی در وارد شدن تضاد طبقاتی در خودآگاهی ا ست ، به طريق اولی افراد برجستهای كه اين روشنفكری را وارد خودآگاهی طبقه استثمار شده میكنند بايد خود همدرد و همزنجير آن طبقه باشند تا به چنين خودآگاهی رسيده باشند . همانطوری كه محال است وضع روبنايی يك جامعه از لحاظ دوره تاريخی بر زيربنای خود پيشی گيرد و همانطور كه محال است يك طبقه از نظر وجدان اجتماعی بر موضع اجتماعی خود پيشی گيرد ، محال است كه يك فرد به عنوان " رهبر " بر طبقه خود پيشی گيرد و خواستههايی بيش از خواستههای طبقه خود را منعكس سازد ، از اين رو محال است كه از ميان طبقات استثمارگر جامعه ، فردی ولو استثنايی عليه طبقه خود و به سود طبقه استثمار شده قيام نمايد
در كتاب تجديد نظرطلبی از ماركس تا مائو میگويد : " نوآوری ديگر ( كتاب ) ايدئولوژی آلمانی تحليل آگاهی طبقاتی است
ماركس در اينجا برخلاف آثار پيشين خود ( 1 ) آگاهی طبقاتی را محصول خود طبقه میداند نه اينكه از بيرون به آن وارد شده باشد . آگاهی حقيقی جز يك ايدئولوژی نيست ، زيرا بايد به منافع طبقه يك شكل عمومی بدهد ، لكن اين امر مانع آن نيست كه اين آگاهی بر بنياد آگاهی خودانگيخته طبقه از منافع آن استوار باشد . به هر حال ، طبقه جز با فراهم ساختن آگاهی طبقاتی ويژه خود به پختگی دست نخواهد يافت
اين امر به نظر ماركس تقسيمی را ميان كار فكری ( كار ايدئولوژيكی ، رهبری ) و كار مادی در درون طبقه ايجاب میكند . بعضی افراد ، انديشهمندان اين طبقه میشوند در حالی
پاورقی :
. 1 رجوع شود به صفحات 308 و 309 آن كتاب . در آنجا از ماركس و
انگلس درباره مذهب ، خلاف اين نظريه را نقل كرده است
پاورقی : . 1 تجديد نظر طلبی . . . ، ص . 314 . 2 همان مأخذ ، ص 319 و . 320
يعنی اصول ماركسيسم جز اين اجازه نمیدهد و اگر احيانا ماركس در برخی آثار خود بر خلاف اين گفته است ، از مواردی است كه ماركس نخواسته ماركسيست باشد و بعدا خواهيم گفت اين موارد كم نيست . اكنون اين پرسش پيش میآيد كه ماركس و انگلس موضع روشنفكرانه خود را با توجه به اصول ماركسيسم چگونه توجيه خواهند كرد ؟ ماركس و انگلس هيچ كدام از طبقه پرولتاريا نيستند ، دو نفر فيلسوفاند و نه كارگر و معذلك بزرگترين تئوری كارگری را به وجود آوردهاندپاسخ ماركس به اين پرسش شنيدنی است . در كتاب تجديد نظرطلبی . .
چنين میگويد : " ماركس بسيار كم از روشنفكران سخن میگويد . ظاهرا آنها را قشر خاصی نمیشمار د ، بلكه بخشی از طبقات ديگر بويژه بورژوازی میپندارد . در ( كتاب ) 18 برومر اعضای آكادمی ، روزنامهنگاران ، دانشگاهيان و دادرسان را نيز مانند كشيشان و افسران ارتشجزو بورژواها میشمارد . در بيانيه هنگامی كه میخواهد از تئوری دانان طبقه كارگر كه منشأ پرولتری ندارند - مانند انگلس و خودش - نام ببرد ، آنها را همچون روشنفكران معرفی نمیكند ، بلكه همچون " دستههايی از طبقه فرمانروا . . . كه در پرولتاريا فرو افتادهاند " و " عناصر فراوانی جهت آموزش و پرورش او آوردهاند " میخواند " ( 1 )
ماركس هيچ گونه توضيح نمیدهد كه چگونه او و انگلس از آسمان طبقه فرمانروا لغزيده و به زمين طبقه فرمانبردار " هبوط " كردهاند
پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 340
و ارمغانهايی گرانبها جهت آموزش و پرورش اين طبقه به خاك افتاده ، و به تعبير قرآن " « ذا متربة »" ( 1 ) با خود آوردهاندحقا آنچه كه نصيب ماركس و انگلس و به وسيله آنها نصيب طبقه زيرين به خاك افتاده پرولتر شده است ، نصيب آدم ابوالبشر كه طبق روايات مذهب از آسمان به زمين هبوط كرد ، نشده است ، " آدم " با خود چنين ارمغانی نياورد
ماركس توضيح نمیدهد كه چگونه است كه ايدئولوژی رهائی بخش طبقه پرولتر در متن طبقه فرمانروا شكل میگيرد و بعلاوه توضيح نمیدهد كه اين " هبوط " و فرو افتادن استثنائا برای اين دو فرد امكان پذير شده است يا برای ديگران هم امكان پذير است ، و نيز روشن نمیكند اكنون كه معلوم شد گاهی - ولو به صورت استثنايی - در آسمان و زمين به روی يكديگر گشوده میشود ، آيا منحصرا به صورت [ ( هبوط " صورت میگيرد و افرادی از طبقه عرشی و آسمانی به طبقه فرشی و زمينی فرود میآيند ، يا به صورت " معراج " هم ممكن است احيانا صورت گيرد و افرادی از طبقه خاك نشين به آسمان طبقه آسمانی ، " عروج " كنند ، و البته اگر عروج كنند ، آنها ارمغانی كه شايسته آسمانيها باشد نخواهند داشت كه با خود ببرند
اساسا ارمغان از زمين به آسمان بردن بیمعنی است ، بلكه اگر توفيق معراجی دست دهد و يكسره در طبقه آسمانی جذب نشوند و بار ديگر از آسمان به زمين باز گردند ، البته آنها هم مانند جناب ماركس و انگلس پس از فروافتادن ، ارمغانهايی از آسمان به زمين خواهند آورد
پاورقی : . 1 بلد / . 17
انتقادها
اكنون كه " مبانی " و " نتايج " نظريه ماديت تاريخ را توضيح داديم نوبت آن است كه به نقد و بررسی آن بپردازيممقدمتا يك نكته را توضيح دهيم كه ما در اينجا نه درصدد نقد نظريات ماركس در مجموع آثارش هستيم و نه در پی نقد ماركسيسم به طور كلی . ما در اينجا در پی نقد " ماديت تاريخ " و به اصطلاح در پی نقد " ماترياليسم تاريخی " هستيم كه يكی از اركان ماركسيسم است ، و اساسا نقد نظريات ماركس ، با نقد ماركسيسم به طور مطلق و يا نقد يكی از اصول ماركسيسم - مثلا " ماديت تاريخی " - دوتاست
نقد نظريات ماركس يعنی بررسی مجموع نظريات وی در كتابها و نوشتههای گوناگون دورههای مختلف زندگی وی كه مشتمل بر تناقضات بسياری است ، و اين كار در غرب وسيله افراد مختلف انجام گرفته است ، و در ايران تا آنجا كه من اطلاع دارم ، كتاب تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو كه ما فراوان از آن در اين فصل استفاده و نقل كردهايم ، بهترين اثر در اين موضوع است ( 1 )
و اما نقد ماركسيسم يا نقد يك اصل از اصول ماركسيسم ، يعنی نقد يك يا چند اصل كه پايه مكتب ماركسيسم شمرده میشود و از نظر شخص ماركس نيز غيرقابل خدشه است و يا نقد يك يا چند اصل كه هر چند از نظر خود او چندان قطعی تلقی نشده و احيانا خود او در برخی آثار خلاف آن را نيز گفته است ولی لازمه قطعی اصول ماركسيسم است ، و خلافگويی ماركس نوعی جدايی ماركس از ماركسيسم است ، كاری است كه ما در اين كتاب درباره ماديت تاريخی ماركس پيش گرفتهايم
ما در اينجا با توجه به اصول قطعی و مسلمی كه ماركس دارد و يا نتايج قطعی كه از آن اصول مسلم بايد گرفته شود ، به نقد و بررسی پرداختهايم و در پی آن نيستيم كه ببينيم حتما ماركس در آثار و نوشتههای پرتناقض خود خلاف آن را گفته يا نگفته است ، زيرا هدف اصلی ما نقد ماديت تاريخی است نه نقد نظريات ماركس
از شگفتيهای تاريخ اين است كه ماركس كه در كتب فلسفی و اجتماعی و اقتصادی خود كم و بيش دم از ماترياليسم تاريخی زده است ، آنجا كه برخی حوادث عينی تاريخی زمان خود را تحليل و تعليل میكند ،
پاورقی :
. 1 مؤلف كتاب به زبان فرانسه و هم مترجم آن به زبان فارسی آقای دكتر
انور خامهای است . مشاراليه علاوه بر آنكه تتبع قابل تحسينی به عمل آورده
و در تجزيه و تحليل مسائل از خود شايستگی نشان داده است ، خود سالها
معتقد به اين مكتب و مبلغ آن بوده است
برخی اين جهت را به حساب خامی و نپختگی او در دورههای مختلف زندگی میگذارند ، ولی اين توجيه لااقل از نظر ماركسيسم قابل دفاع نيست ، زيرا بسياری از آنچه امروز از اصول ماركسيسم شناخته میشود مربوط به دورههای جوانی يا ميانه ماركس است و بسياری از آنچه عدول تلقی میشود - از آن جمله تحليل علمی برخی حوادث زمان خودش - مربوط به دوره آخر عمر اوست
برخی ديگر اين اختلاف را به حساب شخصيت دوگانه او میگذارند ، مدعی هستند او از طرفی يك فيلسوف و ايدئولوگ و صاحب مكتب بود و طبيعتا ايجاب میكرد كه فردی جزمی باشد و اصولی را قطعی و خدشه ناپذير تلقی كند و احيانا با هر ضرب و زور هست واقعيات را با پيش انديشيدههای خود تطبيق دهد ، و از طرف ديگر شخصيت علمی و روح علمی داشت و روح علمی ايجاب میكرد كه همواره تسليم واقعيات باشد و به هيچ اصلی جزمی پایبند نباشد
برخی ديگر ميان ماركس و ماركسيسم تفكيك میكنند ، مدعی هستند ماركس و انديشه ماركس يك مرحله از ماركسيسم است ، ماركسيسم در جوهر خودمكتبی است در حال تكامل ، پس مانعی نيست كه ماركسيسم ماركس را پشتسر گذاشته باشد . به عبارت ديگر ، اينكه ماركسيسم ماركس كه مرحله كودكی ماركسيسم است خدشهپذير باشد ، دليل بر خدشهدار بودن ماركسيسم نيست . ولی اين گروه توضيح نمیدهند كه از نظر آنها جوهر اصلی ماركسيسم چيست ؟ شرط تكامل يك مكتب اين است كه اصول اولی و ثابت داشته باشد و خدشهها متوجه فروع باشد نه اصول ، والا فرقی ميان نسخ يك نظريه با تكامل آن باقی نمیماند . اگر بناست اصول ثابت و باقیای را شرط تكامل ندانيم ، پس چرا از ماقبل ماركس مثلا از هگل يا سن سيمون يا پرودون يا شخصيتی ديگر از اين قبيل آغاز نكنيم و هگليسم را يا سن سيمونيسم را يا پرودونيسم را يك مكتب در حال تكامل ندانيم و ماركسيسم را يك مرحله از مراحل آن مكتبها نشماريم ؟ به نظر ما علت تناقضات ماركس اين است كه ماركس كمتر از غالب ماركسيستها ماركسيست است و میگويند در يك مجمع از ماركسيستها كه از نظريهای برخلاف نظريه اول خود دفاع میكرد و شنوندگانش تاب شنيدن آن را نداشتند ، گفت : " من به اندازه شما ماركسيست نيستم " . و هم میگويند در آخر عمر خود گفت : " من اصلا ماركسيست نيستم "
جدا شدن ماركس از ماركسيسم در برخی نظريات خود بدان جهت بود كه ماركس با هوشتر و زيركتر از آن بود كه بتواند صد درصد ماركسيست باشد . ماركسيست تمام عيار بودن ، بيش از " كمی بلاهت " میخواهد
ماترياليسم تاريخی كه بخشی از ماركسيسم است و مورد بحث ماست - همانطور كه توضيح داديم - " مبانیای " دارد و " نتايجی " . نه تنها ماركس " عالم " نمیتوانست به آنها پايبند بماند ، ماركس " فيلسوف " و متفكر نيز نمیتوانست برای هميشه به آن مبانی و نتايج پايبند بماند . اكنون به انتقادها میپردازيم :
1 بیدليلی
اولين انتقاد اين است كه اين نظريه از حد يك " تئوری " بدون دليل تجاوز نمیكند . يك نظريه فلسفی تاريخی يا بايد بر تجربه تاريخی واقعيتهای عينی زمان خودش مبتنی باشد و به دورههای ديگر تعميم داده شود و يا بايد براساس شواهد تاريخی از واقعيات گذشته بنا شده باشد و به زمان حال و آينده تعميم داده شود و يا بايد به شيوه قياسی و استدلال منطقی براساس يك سلسله اصول علمی ، منطقی ، فلسفی ثابت و از پيش پذيرفته شده به اثبات رسيده باشدتئوری ماترياليسم تاريخی بر هيچ يك از اين روشهای نامبرده مبتنی نيست . نه واقعيات زمان ماركس و انگلس از اين راه قابل توضيح بوده است - تا آنجا كه انگلس تصريح میكند كه من و ماركس اشتباهی كه در برخی كتب در زمينه اهميت اقتصاد مرتكب شديم آنجا كه به تحليل واقعيتهای زمان خود پرداختهايم نظر به اينكه با خود واقعيت مواجه بودهايم از آن اشتباهات مبرا هستيم - و نه واقعيتهای تاريخی در طول چند هزار سال تاريخ بشر آن را تأييد میكند تا آنجا كه انسان وقتی كه كتابهای " حكيم فرموده " را - كه اجبارا میخواهند تاريخ گذشته را با ماديت تاريخ توجيه كنند - میخواند ، از توجيه و تأويلهای حضرات سخت دچار شگفتی میشود . مثلا در كتاب تاريخ جهان . . . ( 1 )
2 تجديد نظر پايهگذاران
چنانكه مكرر گفتهايم ماركس بنياد اقتصادی جامعه را " زيربنا " و ساير بنيادها را " روبنا " میخواند . نفس اين تعبير كافی است كه تبعيت و وابستگی يكطرفه ساير بنيادها را بر بنياد اقتصادی روشن نمايدبعلاوه ماركس در بسياری از بياناتخود كه در گذشته نقل كرديم تصريح میكند كه تأثير و وابستگی يك طرفه است ، يعنی عوامل اقتصادی عوامل تأثير كننده هستند و ساير شؤون اجتماعی متأثر شونده ، عوامل اقتصادی بالاستقلال عمل میكنند و عوامل ديگر وابسته هستند
حقيقت اين است كه خواه آنكه ماركس چنين تصريحی كرده بود يا نكرده بود ، نظريات خاص ماركس در مورد تقدم ماده بر روح ، تقدم نيازهای مادی بر نيازهای معنوی ، تقدم جامعهشناسی انسان بر روانشناسی او ، تقدم كار بر انديشه همين نظر را ايجاب میكرد
پاورقی :
. 1 [ در اينجا در نسخه دستنويس ، استاد شهيد هفت سطر جای خالی باقی
گذاشتهاند برای نقل قول از كتابی كه به احتمال قوی تاريخ جهان باستان
میباشد ]
من فعلا بحثی ندارم درباره اينكه اين اصل ديالكتيكی به اين صورت كه طرح میشود درست است يا نادرست ، اما میگويم بنا بر اين اصل اساسا طرح اولويت در رابطه ميان دو چيز ، خواه ماده و روح يا كار و انديشه و يا بنياد اقتصادی و ساير بنيادهای اجتماعی ، بیمعنی است ، زيرا اگر دو چيز هر دو به يكديگر وابسته باشند و نياز وجودی داشته باشند و شرط وجود يكديگر باشند ، اولويت و تقدم و زيربنا بودن معنی ندارد
ماركس در برخی بيانات خود تمام نقش را ، چه اصلی و چه غير اصلی ، به بنياد اقتصادی داده و نامی از تأثير روبنا بر زيربنا نبرده است - كه قبلا نقل كرديم - و در برخی بيانات خود به تأثير متقابل ميان زيربنا و روبنا قائل شده ولی نقش اصلی و نهايی را به زيربنا داده است . و در كتاب تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، ضمن مقايسه ميان دو كتاب ماركس سرمايه و انتقاد بر علم اقتصاد و اينكه در كتاب سرمايه مانند كتاب انتقاد بر علم اقتصاد به طور يكطرفه بر تعيين كنندگی اقتصاد تكيه شده است ، میگويد : " با وجود اين ، ماركس آگاهانه يا غيرآگاهانه بر اين تعريف افزوده است و آن اينكه روبناها با وجود اولويت زيربنا نسبت به آنها میتوانند " نقش اصلی " را در جامعه بازی كنند " ( 1 )
مؤلف میافزايد كه چه تفاوتی ميان نقش حكمروا و نقش تعيين كننده كه زيربنای اقتصادی هميشه ايفا میكند و اين " نقش اصلی " كه روبناها بازی میكنند وجود دارد ؟ يعنی اگر روبنا نقش اصلی را احيانا بازی میكند ، در آن حالت ، حكمروا و تعيين كننده هم هست ، بلكه ديگر آنچه را كه روبنا میناميم روبنا نيست و زيربناست و آنچه را زيربنا میناميم روبناست
انگلس در نامهای كه در اواخر عمر خود به شخصی به نام " ژوزف بلوك " نوشته است چنين يادآور شده است : " مطابق بينش ماترياليستی تاريخ ، عامل تعيين كننده در تاريخ در آخرين برآورد ، توليد و تجديد زندگی واقعی است ( 2 ) . نه ماركس و نه من هيچ گاه بيش از اين چيزی اعلام نداشتهايم ، اگر پس از ماركس اين پيشنهاد را چنان مسخ كنند كه از آن اين معنی برآيد كه عامل اقتصادی تنها عامل تعيين كننده است ،
پاورقی :
. 1 تجديد نظر طلبی . . . ، ص . 222
. 2 همان طور كه مؤلف متذكر شده است انگلس با به كار بردن كلمه "
توليد و تجديد زندگی واقعی " به جای توليد مادی و اقتصادی - كه همانطور
كه انگلس در كتاب منشأ خانواده ، دولت ، مالكيت خصوصی توضيح داده
است منحصر به توليد وسايل معيشت نيست ، شامل توليد انسانها نيز میشود
- تلويحا تنها اقتصاد را عامل تعيين كننده ندانسته است ، برای عامل جنسی
و خانوادگی هم نقش قائل شده است ، و اين خود نوعی ديگر عدول از
ماترياليسم تاريخی است
عجبا ! اگر نظريه " عامل اقتصادی تنها عامل تعيين كننده است " يك عبارت ميان تهی مجرد و گزافه است ، اين عبارت را غير از ماركس كسی نگفته است . بعلاوه اگر عوامل باصطلاح روبنايی " در بسياری از حالات به طور جدی شكل پيكارهای تاريخی را تعيين میكنند " ، پس تعيين كنندگی در انحصار عوامل اقتصادی نيست . پس ديگر چه جايی برای اين میماند كه بگوييم " جنبش اقتصادی در ميان توده بی پايان تضادها راه خود را به سان يك ضرورت میگشايد " ؟ عجبتر اين است كه جناب انگلس در همين نامه قسمتی از مسؤوليت اين اشتباه ( و به قول خود او " مسخ " را بر عهده خودش و ماركس میگذارد ، میگويد :
پاورقی :
. 1 مؤلف كتاب در اينجا يك پرانتز اضافه میكند كه : ( يك تجديد نظر
صاف و ساده ! )
. 2 تجديدنظر طلبی . . . ، ص 281 و . 282
ولی بعضی ديگر اين تأكيد افراطی ماركس و انگلس را بر روی عوامل اقتصادی به گونهای ديگر در جهت عكس آنچه انگلس اظهار داشته است توضيح میدهند . آنها میگو يند اين تأكيد مفرط نه در مقابل حريفان منكر بوده بلكه در مقابل رقيبان طرفدار اين نظريه و به خاطر درآوردن سلاح از چنگ آن رقيبان بوده است
در كتاب تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو در بيان علت نگارش كتاب انتقاد بر علم اقتصاد كه در اين كتاب بيش از هر نوشته ديگر تكيه يكطرفه بر روی عوامل اقتصادی شده است - و ما عبارت معروف مقدمه اين كتاب را قبلا نقل كرديم - چنين میگويد : " علت ديگر نگارش انتقاد بر علم اقتصاد ، انتشار كتابی از پرودون به عنوان راهنمای سفته باز در بورس و كتاب ديگری از داريمون پير و پرودون بود . . . ماركس هنگامی كه میبيند رقيبان او ، يعنی هواداران پرودون از يك سو و طرفداران لاسال از سوی ديگر ، بر روی عوامل اقتصادی اما به شيوهای اصلاح طلبانه ( نه غير عمده آن تضاد را تشكيل میدهد .
پاورقی :
. 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 245 عذر بدتر از گناه ، در حقيقت نوعی
لجبازی و حداقل حقيقت را فدای مصلحت كردن
پس از آن میگويد :
پاورقی : . 1 تجديد نظرطلبی . . . ص 218 و . 219 . 2 چهاررساله فلسفی ، ص 54 و . 55
" . . . بعضيها تصور میكنند كه اين تز ( جابجا شدن جهت عمده ) در مورد پارهای از تضادها صادق نيست . مثلا میگويند نيروهای مولد ( در تضاد بين نيروهای مولد و مناسبات توليدی ) ، پراتيك ( در تضاد بين تئوری و پراتيك ) و زيربنای اقتصادی ( در تضاد بين زيربنای اقتصادی و روبنا ) جهت عمده تضاد را تشكيل میدهند . . . گويا ديگر دو جهت تضاد جابجا نمیشوند . اين برداشتی است مختص ماترياليسم مكانيكی كه با ماترياليسم ديالكتيك هيچ گونه قراينی ندارد . بديهی است كه نيروهای مولده ، پراتيك و زيربنای اقتصادی به طور كلی دارای نقش عمده و تعيين كننده هستند و كسی كه منكر اين حقيقت شود ماترياليست نيست . معهذا بايد همچنين پذيرفت كه تحت شرايط معين مناسبات توليدی ، تئوری و روبنا به نوبه خود میتوانند " نقش عمده و تعيين كننده " پيدا كنند . چنانچه نيروهای مولده بدون تغيير مناسبات توليدی نتوانند رشد و تكامل يابند ، آن وقت تغيير مناسبات توليدی ( 1 ) نقش عمده و تعيين كننده خواهد يافتهنگامی كه اين سخن لنين : " بدون تئوری انقلابی هيچ جنبش انقلابی نمیتواند وجود داشته باشد " در دستور روز قرار گيرد ، آفرينش و پخش تئوری انقلابی نقش عمده و تعيين كننده كسب میكند . . . چنانچه روبنا ( سياست ، فرهنگ و غيره ) مانع رشد و تكامل زيربنای اقتصادی شود ، آنگاه تحولات سياسی و فرهنگی نقش عمده و تعيين كننده پيدا میكنند . آيا ما با چنين تزی ماترياليسم را نقض میكنيم ؟ به هيچ وجه . زيرا ما قبول داريم كه در جريان عمومی رشد تاريخ ، ماده تعيين كننده
پاورقی :
. 1 وسيله عوامل روبنايی نظامی - سياسی ، فرهنگی . . .
آنچه آقای مائو میگويد ، ماترياليسم تاريخی را كاملا نقض میكند . اينكه آقای مائو میگويد : " چنانچه مناسبات توليدی مانع رشد و تكامل نيروی مولده بشوند " و يا میگويد : " هنگامی كه جنبش انقلابی نيازمند به تئوری انقلابی بشود " و يا میگويد : " چنانچه روبنا مانع رشد و تكامل زيربنا بشود " ، چيزی را میگويد كه هميشه میشود و بايد هم بشود ، ولی طبق ماترياليسم تاريخی جبرا تكامل نيروی مولده مناسبات توليدی را تغيير میدهد ، جبرا تئوری انقلابی به صورت خود انگيخته پديد میآيد و جبرا روبنا به دنبال زيربنا دگرگون میگردد
مگر ماركس در كمال صراحت در مقدمه بر كتاب انتقاد بر علم اقتصاد نگفت : " نيروهای مولد جامعه در مرحله معينی از تكامل و توسعه با روابط توليدی موجود يا روابط مالكيت كه اصطلاح حقوقی روابط توليدی است و ( نيروهای مولد ) تا به حال در داخل آن روابط عمل میكردند . درگيری پيدا میكنند . اين روابط كه در گذشته صور توسعه نيروهای مولد را تشكيل میدادند تبديل به موانعی در اين راه میشوند .
پاورقی : . 1 چهار رساله فلسفی ، ص 58 و . 59
آنگاه عصر انقلاب اجتماعی آغاز میشود و تغيير اساس و پايه اقتصاد ، تمام روبنای عظيم را با سرعتی كم و بيش ويران میسازد " ؟ ( 1 ) تغيير مناسبات توليدی مقدم بر رشد نيروی مولده برای باز كردن راه رشد نيروهای مولد ، و تدوين تئوری انقلابی مقدم بر شورش خودانگيخته انديشه انقلابی ، و تغيير روبنا تا زيربنا بتواند تغيير كند ، به معنی تقدم انديشه بر كار ، تقدم روح بر ماده ، اصالت و استقلال نهادهای سياسی و فكری در برابر نهاد اقتصادی است و ماترياليسم تاريخی را نقض میكنداينكه آقای مائو میگويد " اگر تأثير را يكطرفه بدانيم ماترياليسم ديالكتيك را نقض كردهايم " صحيح است . اما چه بايد كرد كه اساس سوسياليسم به اصطلاح علمی بر همين تأثير يكطرفه و بر ضد منطق ديالكتيك يعنی بر ضد اصل همبستگی متقابل از اصول ديالكتيك است . ناچار يا بايد سوسياليسم به اصطلاح علمی را گردن نهاد و منطق ديالكتيك را نقض كرد و يا بايد منطق ديالكتيك را پذيرفت و عذر سوسياليسم علمی و ماترياليسم تاريخی كه مبنای آن است را خواست
بعلاوه اينكه آقای مائو میگويد : " ما قبول داريم كه در جريان عمومی رشد تاريخ ، ماده تعيين كننده روح ، و وجود اجتماعی تعيين كننده شعور اجتماعی است " يعنی چه ؟ با قبول اينكه جهت عمده تضادها جابجا میشوند ، گاهی نيروی مولده مناسبات توليدی را تعيين میكند
پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 243
و گاهی به عكس ، گاهی جنبش انقلابی تئوری انقلابی میآفريند و گاهی به عكس ، گاهی سياست ، فرهنگ ، زور ، مذهب و امثال اينها بنياد اقتصادی جامعه را دگرگون میكند و گاهی به عكس ، پس گاهی ماده تعيين كننده روح است و گاهی به عكس ، گاهی وجود اجتماعی شعور اجتماعی را تعيين میكند و گاهی به عكسحقيقت اين است كه آنچه آقای مائو تحت عنوان " جابجا شدن جهت عمده تضادها " میگويد توجيه مائوئيسم است كه عملا بر ضد ماترياليسم تاريخی ماركسيستی از آب درآمد نه توجيه ماترياليسم تاريخی ماركسيستی ، هر چند به ظاهر اينچنين وانمود میكند . مائو عملا نشان داد كه او نيز مانند خود ماركس هوشمندتر از آن است كه هميشه ماركسيست باشد
انقلاب چين كه وسيله مائو رهبری شد عملا سوسياليسم علمی و ماترياليسم تاريخی و بالنتيجه ماركسيسم را نقض كرد . چين به رهبری مائو با يك انقلاب كشاورزی رژيم فئوداليسم كهن چين را واژگون كرد و رژيم سوسياليسم را به جای آن برقرار كرد ، و حال آنكه براساس سوسياليسم علمی و ماترياليسم تاريخی ، كشوری كه مرحله فئوداليسم را طی كند بايد به مرحله صنعتی و كاپيتاليسم تغيير مرحله دهد و از مرحله صنعتی ، آنگاه كه به اوج خود رسيد ، به سوی سوسياليسم گام بردارد . بنابر ماترياليسم تاريخی همانطوری كه جنين در رحم نمیتواند دو منزل يكی كند ، جامعه نيز نمیتواند بدون عبور از مراحل منظم متوالی به مرحله نهايی برسد . اما آقای مائو عملا نشان داد كه از آن ماماهايی است كه میتواند جنين چهارماهه را سالم و كامل و بیعيب به دنيا آورد ، نشان داد كه برخلاف ادعای ماركس ، رهبری ، آموزشهای حزبی ، تشكيلات سياسی ، تئوری انقلابی ، آگاهيهای اجتماعی يعنی همان چيزهايی كه ماركس آنها را از نوع شعور میخواند نه از نوع وجود ، از نوع روبنا میخواند نه زيربنا و اصالتی برای آنها قائل نيست ، میتواند مناسبات توليدی را واژگون سازد و كشور را صنعتی كند و به اين وسيله عملا سوسياليسم به اصطلاح علمی را ناديده بگيرد
مائو به نوعی ديگر نيز تئوری ماركسيستی تاريخ را نقض كرد . از نظر تئوری ماركسيستی ، ولااقل از نظر شخص ماركس ، طبقه كشاورز هر چند شرط اول و دوم انقلابی شدن را يعنی استثمار شدگی و عدم مالكيت را دارند ، شرط سوم را كه تمركز و همكاری و تفاهم و آگاهی به نيروی خويشتن باشد ندارند
لهذا طبقه كشاورز هيچ گاه ابتكار يك انقلاب را نمیتواند بر عهده بگيرد ، حداكثر اين است كه احيانا در جامعهای نيمه كشاورزی و نيمه صنعتی ، طبقه كشاورز دنبالهرو طبقه انقلابی پرولتاريا بشود ، بلكه از نظر ماركس طبقه كشاورز " فرومايگانی با لذات ارتجاعیاند " و " مطلقا از هرگونه ابتكار انقلابی بیبهرهاند " ( 1 ) . ماركس در نامهای به انگلس درباره انقلاب لهستان ، نسبت به روستاييان چنين اظهار نظر كرده است : " روستاييان اين فرومايگان ذاتا ارتجاعی را . . . نبايد به پيكار خواند " ، ( 2 ) ، اما مائو از همين طبقه با لذات ارتجاعی و از همين فرومايگانی كه نبايد آنها را به پيكار خواند ،
پاورقی :
. 1 تجديد نظر طلبی . . . ، ص 368 نقل از آثار برگزيده ، ص 234
. 2 تجديد نظرطلبی . . . ، ص . 348
مائو اين درس را كه " يك ماركسيست عنداللزوم بايد عملا از ماركسيسم جدا شود " از سلف معتبر خود لنين آموخت . لنين پيش از مائو در كشور روسيه كه در آن وقت هنوز كشوری نيمه صنعتی و نيمه كشاورزی بود انقلاب كرد و برای اولين بار كشوری سوسياليستی تاسيس كرد
لنين ديد عمر او كفاف نمیدهد صبر كند روسيه تزاری به صورت يك كشور تمام صنعتی درآيد و كاپيتاليسم و استثمار كارگر به مرحله نهايی خود برسد تا به طور خود به خود با حركتی ديناميكی و شعوری خودانگيخته انقلاب بشود و دگرگونی كلی صورت گيرد ، ديد اگر بخواهد به انتظار بنشيند كه دوره حاملگی اين زن باردار به نهايت برسد و درد زاييدن عارضش بشود و آنگاه او متصدی كار مامايی بشود خيلی دير میشود . او هم از روبنا شروع كرد ، از حزب ، سياست ، تئوری انقلابی ، جنگ و زور استفاده كرد و كشور نيمه صنعتی روسيه آن روز را تبديل به كشور شوروی سوسياليستی امروز كرد
لنين عملا مثل معروف را تحقق بخشيد كه : " يك گره شاخ از يك ذرع دم بهتر است " . به انتظار دم يك ذرعی آقای ماركس و آمادگی ديناميكی خود به خودی بنياد اقتصادی جامعه روسيه و شورش خودانگيخته ننشست و از شاخ يك گرهی زور و سياست و آموزش حزبی و آگاهی سياسی خودش بهره جست
3 نقض تطابق جبری زيربنا و روبنا
بنابر نظريه ماترياليسم تاريخی ، در جامعهها همواره بايد نوعی تطابق ميان زيربنا و روبنا وجود داشته باشد تا آنجا كه با شناخت روبنا میتوان زيربنا را شناخت ( به نحو برهان به اصطلاح " انی " كه شناخت نيمه كامل است ) و با شناخت زيربنا روبنا را میتوان شناخت ( به نحو برهان به اصطلاح " لمی " كه شناخت كامل است ) و هر گاه زيربنا دگرگون شود و تطابق زيربنا و روبنا به هم بخورد ، جبرا تعادل اجتماعی به هم میخورد و بحران آغاز میگردد و روبنا خواه ناخواه با سرعتی كم و بيش ويران میگردد و تا زيربنا به حال اول باقی است ، روبنا نيز جبرا ثابت و باقی استرويدادهای تاريخی معاصر عملا خلاف اين را ثابت كرده است . ماركس و انگلس به دنبال يك سلسله بحرانهای اقتصادی از سال 1827 تا 1847 كه يك سلسله انقلابهای سياسی و اجتماعی همراه داشت ، بر آن شدند كه انقلابهای اجتماعی نتايج ضروری و لاينفك بحرانهای اقتصادی است . ولی به قول نويسنده تجديدنظر طلبی . . . : " شوخی تاريخ را بنگريد كه از 1848 تاكنون در كشورهای صنعتی هيچ بحران اقتصادی را نمیيابيم كه با انقلاب همراه باشد . همان در زمان ماركس و پيش از مرگ او چهار با نيروی مولده عليه روابط توليدی طغيان میكند بیآنكه هيچ انقلابی از آن حاصل شود . . . بعدها بعضی اقتصاد دانان مانند " ج . شومپتر " تا بدانجا رفتند كه اين بحرانها را " ويرانی آفريننده " ناميدند و آنها را دريچه اطمينانی برای بازگرداندن تعادل و رشد اقتصادی شمردند "
كشورهايی نظير انگلستان ، آلمان ، فرانسه و امريكا به پيشرفتهای عظيم صنعتی نائل شدهاند و سرمايهداری را به اوج خود رساندند و برخلاف پيش بينی ماركس كه اين كشورها را نخستين كشورهايی میدانست كه در آنها انقلاب كارگری به پا خواهد شد و به كشورهای سوسياليستی تبديل میشوند ، از نظر نظام سياسی ، حقوقی ، مذهبی و آنچه روبنايی ناميده میشود ، تغييری نكردهاند . كودكی كه ماركس انتظار تولدش را داشت نه ماه را تمام كرد ، از نه سال هم گذشت و به نود سال رسيد و متولد نشد و ديگر اميدی هم به تولدش نيست
البته اين رژيمها دير يا زود سرنگون خواهد شد ، ولی انقلابی كه در اين كشورها انتظار میرود قطعا انقلاب كارگری نخواهد بود و تئوری ماركسيستی تاريخ تحقق نخواهد يافت ، همچنانكه كشورهای به اصطلاح سوسياليست امروز و رژيمهای حاكم بر آنها نيز واژگون خواهد شد و به اين حال باقی نخواهد ماند ، اما رژيم آينده قطعا رژيم سرمايهداری نخواهد بود
متقابلا كشورهايی در اروپای شرقی ، آسيا و امريكای جنوبی به سوسياليسم رسيدند كه هنوز موقع زادن آنها نرسيده است . امروز كشورهايی را میبينيم كه از نظر زيربنا همسان و مشابه يكديگرند ، اما از نظر روبنا با يكديگر مختلفاند . دو ابرقدرت ، يعنی امريكا و شوروی ، بهترين مثال است
امريكا و ژاپن نيز دارای رژيم اقتصادی يكساناند ( رژيم سرمايهداری ) اما با رژيمهای سياسی ، مذهب ، اخلاق ، آداب و هنر متفاوت . متقابلا كشورهايی هستند با روبناهايی متشابه و يكسان از نظر رژيم سياسی ، مذهب و غيره با وضع اقتصادی كاملا متفاوت . همه اينها نشانه اين است كه " تطابق ضروری زيربنا و روبنا " آنچنانكه ماترياليسم تاريخی ايجاب میكند توهم محض است
4 عدم تطابق پايگاه طبقاتی و پايگاه ايدئولوژيكی
همانطور كه قبلا بيان كرديم بنابر ماترياليسم تاريخی در هر دوره تاريخی روبنا بر زيربنا به هيچ وجه نمیتواند پيشی گيرد ، بنابراين آگاهيهای هر دوره و عصر و زمانی جبرا وابسته به همان عصر و زمان است و با گذشت آن عصر و دوره ، كهنه و منسوخ میگردد و به بايگانی تاريخ سپرده میشودآگاهيها ، فلسفهها ، طرحها ، پيشبينيها ، مذاهب همه زاده قهری مقتضيات خاص همان عصری هستند كه پديد آمدهاند و نمیتوانند با مقتضيات عصر ديگر تطابق داشته باشند
ولی عملا خلاف آن ثابت شده . بسياری فلسفهها ، شخصيتها ، انديشهها ، آگاهيها - چه رسد به اديان و مذاهب - پيدا میشوند كه بر عصر و زمان خود يا بر طبقه خود پيشی گرفتهاند . چه بسيار انديشهها كه مقتضيات مادی عصری كه [ در آن ] پديد آمده اند يكسره از ميان رفته است و اما خود آن انديشهها همچنان برفراز تاريخ بشريت میدرخشند
عجيب اين است كه ماركس در اينجا نيز در بعضی سخنان خود از ماركسيسم جدا شده است . وی در كتاب معروف ايدئولوژی آلمانی گفته است : " آگاهی گهگاه به نظر میرسد كه بر روابط تجربی همعصر پيشی گرفته است به قسمی كه در پيكارهای يك دوران بعدی میتوان به گفتار تئوری دانان پيشين همچون حجتی استناد و اتكا جست " ( 1 )
5 استقلال رشد فرهنگی
بنابر ماترياليسم تاريخی نهاد فرهنگی و علمی جامعه مانند همه نهادهای ديگر از قبيل سياست ، قضاوت و مذهب وابسته به نهاد اقتصادی استپاورقی : . 1 تجديد نظرطلبی . . . ، ص . 173
و نمیتواند رشد مستقلی از رشد بنياد اقتصادی داشته باشدبه دنبال رشد ابزار توليد و رشد بنياد اقتصادی جامعه است كه علم رشد میكند
اولا میدانيم كه ابزار توليد منهای انسان ، به صورت خود به خود هرگز رشد نمیكند . ابزار توليد در رابطه انسان و طبيعت و در زمينه تجسسات كاوشگرانه انسان است كه رشد میكند . رشد و تكامل ابزار توليد با رشد و تكامل فنی و علمی انسان توأم است . سخن در اين است كه كداميك تقدم دارند ؟ آيا انسان نخست به كشفی نائل میشود و سپس آن را در عمل پياده میكند و صنعت را به وجود میآورد و يا نخست صنعت به وجود میآيد و سپس انسان به كشف نائل میشود ؟ ترديدی نيست كه شق [ اول ] صحيح است
بديهی است كه كشف قوانين علمی و اصول فنی در رابطه تجسسی و آزمايشی انسان پديد میآيد و اگر انسان در رابطه با طبيعت قرار نگيرد و تجسس نكند و به تجربه نپردازد ، به كشف هيچ قانون علمی از قوانين طبيعت و به درك هيچ اصل فنی نائل نمیگردد . سخن در اين نيست ، سخن در اين است كه پس از تجسس و آزمايش ، آيا نخست انسان در درون خود رشد علمی میكند و سپس در بيرون وجود خود ابزار فنی را میآفريند يا قضيه برعكس است ؟ بدون ترديد شق اول صحيح است
بعلاوه تعبير به " رشد " و يا " تكامل " در مورد انسان تعبير " حقيقی " است و در مورد ابزارهای فنی و توليدی " مجازی " است . رشد و تكامل حقيقی آنجاست كه يك واقعيت عينی از مرحله دانیتر به مرحله عالیتر برسد . و اما رشد مجازی به معنی اين است كه يك واقعيت عينی تغيير مرحله نمیدهد ، بلكه آن واقعيت معدوم يا منسوخ و واقعيتی ديگر مغاير با آن جانشين آن میشود . مثلا كودك كه بزرگ میشود واقعا يك رشد و تكامل حقيقی صورت گرفته است ، اما اگر معلمی در كلاسی تدريس كند و بعد به جای او معلمی ديگر از او باسوادتر و كارآراتر بيايد تدريس كند ، در اينجا وضع معلمی كلاس تكامل پيدا كرده اما اين تكامل ، تكامل مجازی است . تكامل انسان در جريان ابزارسازی تكامل حقيقی است ، واقعا انسان از نظر روحی رشد و نمو میكند و تكامل میيابد ، اما تكامل صنعت - از قبيل تكامل اتومبيل كه هر سال مدل جديدتر و كاملتر و مجهزتر به بازار میآيد - تكامل مجازی است ، يعنی واقعا يك واقعيت عينی از مرحله دانی به مرحله عالی پا نگذاشته است ، اتومبيل سال گذشته امسال مجهزتر نشده است ، بلكه معدوم و منسوخ و از صحنه خارج شده و جای آن اتومبيلهای ديگری آمده است . به عبارت ديگر ، فرد " ناقص " از بين رفته و فردی ديگر " كامل " به جای آن نشسته ، نه اينكه يك فرد در دو زمان از مرحله نقص به مرحله كمال انتقال يافته است . آنجا كه يك تكامل حقيقی و يك تكامل مجازی دوش به دوش يكديگر قرار دارند ، بديهی است كه تكامل حقيقی اصل است و تكامل مجازی فرع
تازه اين در مورد علوم فنی است . در علوم ديگر از قبيل پزشكی ، روانشناسی ، جامعهشناسی ، منطق ، فلسفه ، رياضيات ، به هيچوجه نمیتوان اين نوع وابستگی يعنی وابستگی يكطرفه را تأييد كرد . رشد علوم به همان اندازه و يا كمتر به وضع مادی و اقتصادی وابسته است كه وضع مادی و اقتصادی به رشد علوم . همانطور كه " ك . شمولر " عليه ماركسيسم اعلام داشته است : " مسلما وضع مادی و اقتصادی شرط لازم تظاهرات بسيار عالی فرهنگ است ، لكن به همان اندازه نيز مسلم است كه زندگی معنوی و اخلاقی دارای رشد مستقلی است . " ( 1 ) اگر يك نقص كه در بيان اگوست كنت فرانسوی هست كه بشر و انسانيت را در " ذهن " كه بخشی از استعدادهای انسانی انسان است و نيمی از معنويت بشر است - خلاصه میكند رفع كنيم ، نظريه اگوست كنت در مورد تكامل اجتماعی از نظريه ماركس بسی ارزشمندتر است . اگوست كنت مدعی است : " نمودهای اجتماعی تابع جبر علمی دقيقی هستند كه به صورت تحول اجتناب ناپذير جوامع بشری تحت فرمان ترقيات ذهن بشر نمودار میگردد " ( 2 )
6 ماترياليسم تاريخی خود را نقض میكند
بنابر ماترياليسم تاريخی هر فكر ، هر انديشه ، هر نظريه فلسفی و يا علمی ، هر سيستم اخلاقی به حكم اينكه تجلی شرايط مادی و اقتصادی خاصی است و وابسته به شرايط عينی خاص خويش است ، نمیتواند اعتبار و ارزش مطلق داشته باشد ، بلكه تعلق دارد به زمان خاص خودش و با گذشت آن زمان و تغيير شرايط مادی و اقتصادی كه قهری و جبری و اجتناب ناپذير است ،پاورقی : . 1 تجديد نظرطلبی . . . ، ص . 239 . 2 مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص . 102
آن فكر ، آن انديشه ، آن نظريه فلسفی و يا علمی و آن سيستم اخلاقی نيز صحت و اعتبار خود را از دست میدهد و ناچار فكر و انديشه و نظريه ديگر بايد جايگزين آن گرددبنابراين ماترياليسم تاريخی نيز كه از طرف برخی فيلسوفان و جامعهشناسان طرح شده مشمول اين قانون كلی هست ، زيرا اگر مشمول اين قانون كلی نباشد پس استثنايی در كار است و قانون يا قوانينی علمی و فلسفی وجود دارد كه اصالت دارد و تابع هيچ زيربنای اقتصادی نيست ، و اگر خود مشمول اين قانون هست پس ماترياليسم تاريخی از نظر ارزش و صحت و اعتبار فقط در يك زمان محدود و يك دوره خاص صادق است كه همان دورهای است كه پديد آمده است و نه قبل و يا بعد از آن دوره . پس به هر حال ماترياليسم تاريخی نقض شده است . يعنی ماترياليسم تاريخی به عنوان يك تئوری ، يك نظريه فلسفی ، يك امر روبنايی يا شامل غير خودش است و شامل خودش نيست ، پس خودش نقض كننده خودش است ، و يا شامل خودش و غير خودش هست اما در يك دوره محدود ، در دورههای ديگر نه شامل خودش است و نه شامل غير خودش . عين اين ايراد بر ماترياليسم ديالكتيك كه اصل حركت و اصل پيوستگی متقابل را شامل همه چيز حتی اصول علمی و فلسفی میداند نيز وارد است و ما در اصول فلسفه و روش رئاليسم ( جلد اول و دوم ) درباره آنها سخن گفتهايم . از اينجا روشن میشود اينكه میگويند جهان نمايشگاه ماترياليسم ديالكتيك و جامعه نمايشگاه ماترياليسم تاريخی است ، چه اندازه بیپايه است
بر ماترياليسم تاريخی ايرادهای ديگر نيز وارد است ، ما فعلا از آنها صرفنظر می كنيم . اين بنده حقيقتا نمیتوانم از ابراز شگفتی خودداری كنم كه نظريهای تا اين اندازه بیپايه و اساس و غيرعلمی باشد و در عين حال شهره به علمی بودن شود . هنر تبليغ ، تماشايی است
اسلام و ماديت تاريخی
آيا اسلام ماديت تاريخی را پذيرفته است ؟ آيا منطق كه قرآن در تحليل و توجيه قضايای تاريخی آورده است ، مبنی بر ماديت تاريخی است ؟ گروهی چنين میپندارند و مدعی هستند كه اين انديشه لااقل هزار سال قبل از ماركس در قرآن محمدی مبنای توجيه و تحليل تاريخ قرار گرفته است . " دكتر علی الوردی " از اساتيد شيعه عراق كه چند كتاب جنجالی از آن جمله كتاب مهزلة العقل البشری را نوشت ، از آن جمله است . شايد او اولين فردی است كه اين مساله را طرح كرد . امروز ميان قشری از نويسندگان مسلمان اين گونه تحليل تاريخی از زبان اسلام ، نوعی روشنفكری تلقی میشود و " مد روز " شده استولی از نظر ما كسانی كه اين گونه میانديشند يا اسلام را درست نمیشناسند و يا ماترياليسم تاريخی را و يا هيچ كدام را . توجه به " مبانی پنجگانه " و " نتايج ششگانه " ماترياليسم تاريخی كه شرح داده شد كافی است برای افراد آشنا با منطق اسلام كه بدانند منطق اسلام و ماترياليسم تاريخی در دو قطب مخالف يكديگر قرار دارند
نظر به اينكه اين طرز تفكر درباره جامعه و تاريخ ، بويژه اگر رنگ دروغين اسلامی هم به آن زده شود و مهر اعتبار اسلامی هم به آن بخورد ، خطر بسيار عظيمی است برای فرهنگ و معارف و انديشه اسلامی ، لازم میدانيم مسائلی كه اين توهم را پديد آورده و يا ممكن است منشأ اين توهم بشود كه اسلام زيربنای جامعه را اقتصاد میداند و - هويت تاريخ را مادی میشمارد ، طرح و بررسی كنيم
اين نكته را هم يادآور میشويم كه آنچه ما در اينجا از اين گونه مسائل طرح میكنيم بسی گستردهتر است از آنچه خود آنها طرح كردهاند . آنان دو سه آيه و دو سه جمله از احاديث را مستمسك قرار دادهاند ولی ما مسائلی را هم كه آنها طرح نكردهاند و ممكن است آن مسائل مورد استشهاد قرار گيرد طرح میكنيم تا بحث جامع و كاملی در اين زمينه به عمل آورده باشيم


