next page

fehrest page

back page

اختصاصی به وجود آمد و جامعه منقسم شد به دو طبقه استثمارگر و استثمار شده ، و اين دو طبقه دو قطب اصلی جامعه را از بدو تاريخ تاكنون تشكيل‏ داده و می‏دهند و همواره ميان اين دو قطب تضاد و كشمكش وجود داشته است‏ . البته معنی دو قطبی شدن جامعه اين نيست كه همه گروه‏ها منحصرا يا استثمارگرند يا استثمار شده ، احيانا ممكن است گروههايی باشند نه‏ استثمارگر و نه استثمار شده . مقصود اين است كه گروه‏های مؤثر در سرنوشت‏ جامعه اين دو گروه‏اند كه دو قطب اصلی را تشكيل می‏دهند . ساير گروهها از يكی از اين دو گروه اصلی پيروی می‏كنند
در كتاب تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو می‏نويسد : " در نزد ماركس و انگلس دو الگوی مختلف از تقسيم جامعه به طبقات و پيكار آنها می‏يابيم : يكی دو قطبی و ديگری چندقطبی . تعريف طبقه از اين‏ دو الگو متفاوت است . در الگوی اول طبقه مجازی است ( 1 ) . و در دومی‏ واقعی است . ضوابط پيدايش طبقه هم متفاوت است . انگلس در مقدمه جنگ‏ كشاورزان آلمان می‏كوشد اين دو الگو را با هم آشتی دهد و يك الگوی‏ متجانس از آنها بسازد . او در جامعه طبقات متعدد و در درون هر يك از طبقات دسته‏های گوناگونی را تشخيص می‏دهد ، لكن به عقيده وی فقط دو طبقه‏ می‏توانند يك رسالت تاريخی قطعی را انجام دهند : بورژوازی و پرولتاريا
زيرا آنها قطبهای حقيقتا متضاد جامعه را تشكيل می‏دهند " ( 2 )

پاورقی : . 1 مقصود از طبقه واقعی گروهی است كه زندگی اقتصادی مشترك و درد مشترك دارند ، اما طبقه مجازی يعنی گروه‏هايی با زندگيهای ناهمسان ، كه‏ در عين حال از يك ايدئولوژی پيروی می‏كنند
. 2 تجديد نظرطلبی از ماركس تا مائو ، ص . 345 از نظر فلسفه ماركسيسم همان طور كه محال است

جامعه از نظر روبنايی بر زيربنای خود پيشی گيرد ، همچنين محال است آنجا كه جامعه از نظر زيربنا ( روابط اجتماعی و اقتصادی ، روابط مالكيت ) به دو قطب استثمارگر و استثمار شده تجزيه می‏شود ، از نظر روبنايی به صورت يكپارچه باقی بماند
وجدان اجتماعی نيز به نوبه خود تجزيه می‏شود به دو بخش : وجدان استثمارگر و وجدان استثمار شده . دو جهان بينی ، دو ايدئولوژی ، دو سيستم اخلاقی ، دو نوع فلسفه در جامعه پديد می‏آيد . موضع اجتماعی و اقتصادی هر طبقه‏ الهام بخش نوعی فكر و انديشه و بينش و ذوق و طرز تفكر و جهت‏گيری و موضع‏گيری اجتماعی می‏گردد . هيچ طبقه‏ای نمی‏تواند از نظر وجدان و ذوق و طرز تفكر بر موضع اقتصادی خود پيشی گيرد . تنها چيزی كه دو قطبی نمی‏شود و از مختصات طبقه استثمارگر است " دين " و ديگر " دولت " است . دين و دولت از اختراعات خاص طبقه استثمارگر برای تسليم كردن طبقه استثمار شده و به اسارت رفته است . ولی طبقه استثمارگر به حكم اينكه مالك‏ مواهب مادی اجتماع است فرهنگ خود را ، و از آن جمله مذهب را ، به‏ طبقه استثمار شده تحميل می‏كند ، از اين رو همواره فرهنگ حاكم يعنی‏ جهان‏بينی حاكم ، ايدئولوژی حاكم ، اخلاق حاكم ، ذوق و احساس حاكم و به‏ طريق اولی مذهب حاكم ، همان فرهنگ طبقه استثمارگر است . فرهنگ طبقه‏ استثمار شده مانند خودش همواره محكوم است و جلوی رشدش گرفته می‏شود
ماركس در ايدئولوژی آلمانی گفته است : " افكار طبقه حاكم در هر عصر افكار حاكم آن عصر است ، يعنی طبقه‏ای كه‏ نيروی مادی حاكم در جامعه است در عين حال نيروی معنوی حاكم آن نيز می‏باشد ، طبقه‏ای كه وسايل توليد مادی را در اختيار دارد . . . افكار حاكم چيزی نيست جز بيان انديشوار روابط مادی‏ حاكم ، يعنی روابط مادی به زبان افكار ، يعنی همان روابطی كه اين طبقه را حاكم ساخته است ، افكار حاكميت او . افرادی كه طبقه حاكم را تشكيل‏ می‏دهند علاوه بر چيزهای ديگر آگاهی نيز دارند و از اين رو فكر نيز می‏كنند . تا آنجا كه به مثابه طبقه حاكميت دارند و عصر تاريخی را تعيين می‏كنند ، خود روشن است كه آن را در همه سطوح انجام می‏دهند ، يعنی علاوه بر چيزهای ديگر چون انديشندگان و مولدان افكار ، حكومت می‏كنند و توزيع‏ افكار را تنظيم می‏كنند ، افكارشان افكار حاكم دوران است " ( 1 )
قطب حاكم و استثمارگر با لذات ارتجاعی ، محافظه‏كار ، سنت‏گرا و گذشته‏نگر است و فرهنگش كه همان فرهنگ حاكم و تحميلی است ، فرهنگ‏ ارتجاعی و سنت‏گرايی و گذشته نگری است . و اما قطب استثمار شده و به‏ اسارت رفته با لذات انقلابی و قالب شكن و پيشرو و آينده‏نگر است و فرهنگش كه همان فرهنگ محكوم است فرهنگ انقلابی و سنت شكنی و آينده‏ نگری است . استثمار شدگی شرط لازم انقلابی شدن است ، يعنی تنها اين طبقه‏ است كه استعداد انقلابی شدن دارد
در كتاب تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو پس از عبارتی كه در بالا از انگلس در مقدمه جنگ كشاورزان آلمان نقل كرديم می‏گويد : " يك سال پس از انتشار اين مقدمه ( مقدمه كتاب جنگ كشاورزان آلمان‏ ) كنگره سوسياليستهای آلمانی در " گوئا " در برنامه خود نوشت كه در برابر طبقه كارگر تمام طبقات ، توده‏ای ارتجاعی‏ را تشكيل می‏دهند . ماركس اين جمله را به شدت مورد انتقاد قرار داد

پاورقی : . 1 ايدئولوژی آلمانی ( ترجمه فارسی ) ، ص . 61

اما اگر بخواهيم منطقی باشيم بايد اعتراف كرد كه اين سوسياليستهای بينوا پس از آنچه ماركس در بيانيه نوشته بود ، چون نمی‏توانستند ميان الگوی‏ دوقطبی و چندقطبی وی تميز دهند ، جز آنچه گفته‏اند داوری ديگری نمی‏توانستند كرد . ماركس در بيانيه ( مانيفست حزب كمونيست ) پيكار كنونی طبقات را همچون پيكار ميان پرولتاريا و بورژوازی معرفی كرده و نوشته بود كه ميان تمام طبقاتی كه مخالف بورژوازی‏اند تنها طبقه‏ پرولتاريا طبقه‏ای حقيقتا انقلابی است " ( 1 )
ماركس در بعضی سخنان خود گفته است كه تنها طبقه پرولتارياست كه تمام‏ ويژگيها و شرايط انقلابی شدن را داراست . آن شرايط عبارت است از : 1 ) استثمارشدگی كه برای آن ، توليد كننده هم بايد باشند
2 ) مالكيت نداشتن ( اين ويژگی و ويژگی اول را كشاورزان هم دارند )
3 ) سازمان يافتگی كه لازمه‏اش تمركز و تجمع است ( اين ويژگی به طبقه‏ پرولتر كه در يك كارخانه به معاضدت يكديگر كار می‏كنند اختصاص دارد ، اما در كشاورزان كه در بخشهای مختلف زمين پراكنده‏اند وجود ندارد )

پاورقی : . 1 تجديدنظر طلبی . . . ، ص . 347

ماركس در مورد ويژگی دوم گفته است : " كارگر به دو معنی آزاد است : آزاد برای فروش نيروی كار خود ، و آزاد از هرگونه مالكيت "
و برای ويژگی سوم در بيانيه گفته است : " رشد صنعت تنها تعداد پرولتاريا را افزون نمی‏سازد ، علاوه بر آن ، آنها را به صورت توده‏ای چشمگير متمركز می‏كند . نيروی پرولترها افزايش‏ می‏يابد و خودشان به نيروی خويش آگاه می‏گردند " ( 1 )
اصل فوق‏الذكر را می‏توان به نام " اصل تطابق ميان پايگاه ايدئولوژی و پايگاه طبقاتی و اجتماعی " ناميد . بنابراين اصل هر طبقه نوعی فكر ، انديشه ، اخلاق ، فلسفه ، هنر ، شعر ، ادب و غيره را توليد می‏كند كه وضع‏ زندگی و معاش و منافع او ايجاب می‏كند . همچنانكه می‏توان اين اصل را " اصل تطابق ميان خاستگاه هر فكر و انديشه و جهت آن فكر و انديشه " نام‏ نهاد . يعنی هر فكر و هر انديشه و هر سيستم اخلاقی يا مذهبی از ميان هر طبقه‏ای كه برخاسته باشد در جهت منافع همان طبقه است ، محال است كه يك‏ سيستم فكری از ميان يك طبقه‏ای در جهت خير و صلاح و سود طبقه‏ای ديگر برخيزد و يا از ميان طبقه‏ای در جهت خير و صلاح انسانيت برخيزد و هيچ‏ جهت‏گيری خاص طبقاتی نداشته باشد . فكر و انديشه آنگاه جنبه اومانيستی و انسانی و ماورای طبقاتی پيدا می‏كند كه تكامل ابزار توليد ايجاب كند نفی‏ همه طبقات را ، يعنی با نفی تضاد پايگاه طبقاتی ، تضاد پايگاه ايدئولوژيكی هم نفی می‏شود

پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 357

و با نفی تضاد خاستگاههای‏ فكری ، تضاد جهتگيريهای فكری هم نفی می‏شود
ماركس در برخی آثار دوره جوانی‏اش ( مقدمه بر انتقاد فلسفه حقوق هگل ) كه به جنبه سياسی طبقات ( فرمانروايی و فرمانبرداری ) بيشتر تكيه كرده‏ تا جنبه اقتصادی ( بهره كشی و بهره‏دهی ) ، قهرا ماهيت پيكارهای طبقاتی‏ را پيكار برای آزادی و رهايی از بند دانسته است ، برای اين پيكار دو مرحله تشخيص داده است : مرحله جزئی و سياسی ، و ديگر مرحله كلی و انسانی . او چنين ابراز داشته است كه انقلاب پرولتاريا كه آخرين مرحله‏ انقلاب " به اسارت رفتگان تاريخ " است انقلاب بنيادی است ، يعنی‏ انقلاب برای رهايی كلی انسان و از ميان برداشتن تام و تمام فرمانروايی و بندگی در همه شكلهای آن است . ماركس توجيه اين مطلب را كه چگونه يك‏ طبقه در جهت گيری اجتماعی خود از موضع طبقاتی خويش پيش می‏افتد و هدفش‏ كلی و انسانی می‏گردد - كه با ماترياليسم تاريخی هم درست درآيد - اينچنين‏ بيان كرده كه چون بندگی اين طبقه بنيادی است ، انقلاب او هم بنيادی است‏ . اين طبقه مورد بی‏عدالتی خاص قرار نگرفته بلكه نفس بی‏عدالتی بر او تحميل شده ، از اين رو او هم نفس عدالت را خواهان است و خواستار رهايی‏ انسان است
اين بيان اولا " شعر " است نه بيان علمی . نفس بی‏عدالتی بر او تحميل‏ شده يعنی چه ؟ آيا طبقه استثمارگر قبلا از طبقه خود به نحوی ديگر پيش‏ افتاده و ظلم را به خاطر ظلم نه به خاطر منافع ، و بی‏عدالتی را به خاطر بی‏عدالتی نه به خاطر استثمار خواهان شده است تا نتيجه‏اش و عكس‏العملش‏ در طبقه پرولتاريا خواستاری نفس عدالت باشد ؟ ! تازه اين فرض كه طبقه استثمارگر در دوره سرمايه‏داری به‏ چنين حالتی می‏رسد ، بر ضد مفهوم ماترياليسم تاريخی است و نوعی به اصطلاح‏ بينش ايده‏آليستی می‏باشد
اصل " تطابق ميان پايگاه ايدئولوژيكی و پايگاه طبقاتی " همچنانكه‏ ايجاب می‏كند كه ميان خاستگاه يك فكر و جهتگيری آن تطابق باشد ، ايجاب‏ می‏كند ميان گرايشهای يك فرد به يك مكتب با خاستگاه طبقاتی خود آن فرد تطابق وجود داشته باشد ، يعنی گرايش طبيعی هر فرد به همان انديشه مكتبی‏ است كه از طبقه خودش برخاسته و جهت گيری آن مكتب به سود طبقه خودش‏ است
از نظر منطق ماركسيستی اين اصل در شناخت اجتماعی ، يعنی در شناخت‏ ماهيت ايدئولوژيها و در شناخت طبقات اجتماعی از نظر گرايشها ، فوق‏العاده ثمربخش و راهنماست
. 5 پنجمين نتيجه نقش محدود ايدئولوژی ، راهنمايی ، دعوت ، تبليغ ، اندرز و امثال اينها از امور روبنايی در جهت دادن به جامعه يا طبقات‏ اجتماعی است . معمولا چنين تصور می‏شود كه مكتب ، دعوت ، استدلال ، برهان‏ ، آموزش و پرورش ، تبليغ ، موعظه و اندرز قادر است وجدان بشر را به‏ طور دلخواه بسازد و دگرگون نمايد . با توجه به اينكه وجدان هر فرد و هر گروه و هر طبقه ساخته موضع اجتماعی و طبقاتی است و در حقيقت انعكاس‏ قهری موضع طبقاتی اوست و نمی‏تواند بر آن پيشی گيرد و يا پس بيفتد ، تصور اينكه مسائل روبنايی از قبيل امور نامبرده بتواند مبدأ تحول اجتماعی‏ بشود ، يك تصور ايده‏آليستی از جامعه و تاريخ است و به اين معنی است كه‏ گفته می‏شود " روشنفكری " ، " اصلاح طلبی " ، " انقلابی شدن " جنبه " خود انگيختگی " دارد ، يعنی محروميت طبقاتی است كه خود به خود الهام‏ بخش روشنفكری و اصلاح طلبی و انقلابی شدن است نه عوامل بيرونی تعليم و تربيتی و غيره ، و لااقل زمينه اصلی اين امور را موضع طبقاتی به طور خود به خود می‏سازد ، حداكثر نقش ايدئولوژی و راهنمايی و ساير عمليات‏ روشنفكرانه اين است كه تضاد طبقاتی و در حقيقت موضع طبقاتی طبقه محروم‏ را وارد خودآگاهی او نمايد و بس ، و به تعبير خود حضرات " طبقه فی‏نفسه‏ " را يعنی طبقه‏ای كه در ذات خود طبقه خاص است تبديل به " طبقه لنفسه‏ " يعنی طبقه‏ای كه علاوه بر آن ، آگاهی طبقاتی هم دارد بنمايد . عليهذا تنها اهرم فكری كه می‏تواند در جامعه طبقاتی طبقه‏ای را به جنبش درآورد نمی‏توان دلبخواهانه به طور پيشرس به دوره قبل از آن دوره اعطا كرد ( آنچنانكه سوسياليستهای خيالباف می‏خواستند ) ، در يك دوره خاص تاريخی‏ نيز كه جامعه به دو طبقه تقسيم شده است ، آگاهی خاص طبقه‏ای را به‏ طبقه‏ای ديگر نمی‏توان تحميل كرد . آگاهی مشترك انسانی وجود ندارد
لهذا در جامعه طبقاتی ، نه ايدئولوژی عام و كلی كه جهت گيری طبقاتی‏ نداشته باشد می‏تواند پديد آيد - هر ايدئولوژی كه در جامعه طبقاتی ظهور كند خواه ناخواه رنگ طبقه‏ای خاص دارد - و نه به فرض محال اگر وجود پيدا كند می‏تواند عملا نقشی ايفا كند ، از اين رو دعوتهای اديان و مذاهب‏ و لااقل آنچه به نام اديان و مذاهب به صورت هدايت و تبليغ و پند و اندرز و از موضعی عدالتخواهانه و انصاف جويانه و مساوات مابانه خطاب‏ به نوع بشر ادا می‏شود اگر نگوييم فريبكارانه است لااقل بايد بگوييم‏ خيالبافانه است
. 6 نتيجه ديگری كه به ترتيب بايد بگيريم اين است كه خاستگاه رهبران‏ انقلابی و پيشرو و مجاهد ، جبرا و لزوما طبقه استثمار شده است
پس از آنكه ثابت شد كه تنها طبقه استثمار شده آمادگی روشنفكری ، اصطلاح طلبی و انقلابی شدن را دارد و اين زمينه تنها وسيله استثمارشدگی و محروميت به وجود می‏آيد و حداكثر نيازمندی به عوامل روبنايی در وارد شدن‏ تضاد طبقاتی در خودآگاهی ا ست ، به طريق اولی افراد برجسته‏ای كه اين‏ روشنفكری را وارد خودآگاهی طبقه استثمار شده می‏كنند بايد خود همدرد و همزنجير آن طبقه باشند تا به چنين خودآگاهی رسيده باشند . همان‏طوری كه محال است وضع‏ روبنايی يك جامعه از لحاظ دوره تاريخی بر زيربنای خود پيشی گيرد و همان‏طور كه محال است يك طبقه از نظر وجدان اجتماعی بر موضع اجتماعی خود پيشی گيرد ، محال است كه يك فرد به عنوان " رهبر " بر طبقه خود پيشی‏ گيرد و خواسته‏هايی بيش از خواسته‏های طبقه خود را منعكس سازد ، از اين‏ رو محال است كه از ميان طبقات استثمارگر جامعه ، فردی ولو استثنايی‏ عليه طبقه خود و به سود طبقه استثمار شده قيام نمايد
در كتاب تجديد نظرطلبی از ماركس تا مائو می‏گويد : " نوآوری ديگر ( كتاب ) ايدئولوژی آلمانی تحليل آگاهی طبقاتی است
ماركس در اينجا برخلاف آثار پيشين خود ( 1 ) آگاهی طبقاتی را محصول خود طبقه می‏داند نه اينكه از بيرون به آن وارد شده باشد . آگاهی حقيقی جز يك‏ ايدئولوژی نيست ، زيرا بايد به منافع طبقه يك شكل عمومی بدهد ، لكن اين‏ امر مانع آن نيست كه اين آگاهی بر بنياد آگاهی خودانگيخته طبقه از منافع‏ آن استوار باشد . به هر حال ، طبقه جز با فراهم ساختن آگاهی طبقاتی ويژه‏ خود به پختگی دست نخواهد يافت
اين امر به نظر ماركس تقسيمی را ميان كار فكری ( كار ايدئولوژيكی ، رهبری ) و كار مادی در درون طبقه ايجاب می‏كند . بعضی افراد ، انديشه‏مندان اين طبقه می‏شوند در حالی

پاورقی : . 1 رجوع شود به صفحات 308 و 309 آن كتاب . در آنجا از ماركس و انگلس درباره مذهب ، خلاف اين نظريه را نقل كرده است

از آنچه گذشت معلوم شد كه ماركس و انگلس به گروه روشنفكر مافوق طبقه‏ و مستقل قائل نيستند و نمی‏توانند قائل باشند ،

پاورقی : . 1 تجديد نظر طلبی . . . ، ص . 314 . 2 همان مأخذ ، ص 319 و . 320

يعنی اصول ماركسيسم جز اين اجازه نمی‏دهد و اگر احيانا ماركس در برخی‏ آثار خود بر خلاف اين گفته است ، از مواردی است كه ماركس نخواسته‏ ماركسيست باشد و بعدا خواهيم گفت اين موارد كم نيست . اكنون اين پرسش‏ پيش می‏آيد كه ماركس و انگلس موضع روشنفكرانه خود را با توجه به اصول‏ ماركسيسم چگونه توجيه خواهند كرد ؟ ماركس و انگلس هيچ كدام از طبقه‏ پرولتاريا نيستند ، دو نفر فيلسوف‏اند و نه كارگر و معذلك بزرگترين‏ تئوری كارگری را به وجود آورده‏اند
پاسخ ماركس به اين پرسش شنيدنی است . در كتاب تجديد نظرطلبی . .
چنين می‏گويد : " ماركس بسيار كم از روشنفكران سخن می‏گويد . ظاهرا آنها را قشر خاصی‏ نمی‏شمار د ، بلكه بخشی از طبقات ديگر بويژه بورژوازی می‏پندارد . در ( كتاب ) 18 برومر اعضای آكادمی ، روزنامه‏نگاران ، دانشگاهيان و دادرسان‏ را نيز مانند كشيشان و افسران ارتش‏جزو بورژواها می‏شمارد . در بيانيه‏ هنگامی كه می‏خواهد از تئوری دانان طبقه كارگر كه منشأ پرولتری ندارند - مانند انگلس و خودش - نام ببرد ، آنها را همچون روشنفكران معرفی نمی‏كند ، بلكه همچون " دسته‏هايی از طبقه فرمانروا . . . كه در پرولتاريا فرو افتاده‏اند " و " عناصر فراوانی جهت آموزش و پرورش او آورده‏اند " می‏خواند " ( 1 )
ماركس هيچ گونه توضيح نمی‏دهد كه چگونه او و انگلس از آسمان طبقه‏ فرمانروا لغزيده و به زمين طبقه فرمانبردار " هبوط " كرده‏اند

پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 340

و ارمغانهايی گرانبها جهت آموزش و پرورش اين طبقه به خاك‏ افتاده ، و به تعبير قرآن " « ذا متربة »" ( 1 ) با خود آورده‏اند
حقا آنچه كه نصيب ماركس و انگلس و به وسيله آنها نصيب طبقه زيرين به‏ خاك افتاده پرولتر شده است ، نصيب آدم ابوالبشر كه طبق روايات مذهب‏ از آسمان به زمين هبوط كرد ، نشده است ، " آدم " با خود چنين ارمغانی‏ نياورد
ماركس توضيح نمی‏دهد كه چگونه است كه ايدئولوژی رهائی بخش طبقه‏ پرولتر در متن طبقه فرمانروا شكل می‏گيرد و بعلاوه توضيح نمی‏دهد كه اين " هبوط " و فرو افتادن استثنائا برای اين دو فرد امكان پذير شده است يا برای ديگران هم امكان پذير است ، و نيز روشن نمی‏كند اكنون كه معلوم شد گاهی - ولو به صورت استثنايی - در آسمان و زمين به روی يكديگر گشوده‏ می‏شود ، آيا منحصرا به صورت [ ( هبوط " صورت می‏گيرد و افرادی از طبقه‏ عرشی و آسمانی به طبقه فرشی و زمينی فرود می‏آيند ، يا به صورت " معراج‏ " هم ممكن است احيانا صورت گيرد و افرادی از طبقه خاك نشين به آسمان‏ طبقه آسمانی ، " عروج " كنند ، و البته اگر عروج كنند ، آنها ارمغانی‏ كه شايسته آسمانيها باشد نخواهند داشت كه با خود ببرند
اساسا ارمغان از زمين به آسمان بردن بی‏معنی است ، بلكه اگر توفيق‏ معراجی دست دهد و يكسره در طبقه آسمانی جذب نشوند و بار ديگر از آسمان‏ به زمين باز گردند ، البته آنها هم مانند جناب ماركس و انگلس پس از فروافتادن ، ارمغانهايی از آسمان به زمين خواهند آورد

پاورقی : . 1 بلد / . 17

انتقادها

اكنون كه " مبانی " و " نتايج " نظريه ماديت تاريخ را توضيح داديم‏ نوبت آن است كه به نقد و بررسی آن بپردازيم
مقدمتا يك نكته را توضيح دهيم كه ما در اينجا نه درصدد نقد نظريات‏ ماركس در مجموع آثارش هستيم و نه در پی نقد ماركسيسم به طور كلی . ما در اينجا در پی نقد " ماديت تاريخ " و به اصطلاح در پی نقد " ماترياليسم تاريخی " هستيم كه يكی از اركان ماركسيسم است ، و اساسا نقد نظريات ماركس ، با نقد ماركسيسم به طور مطلق و يا نقد يكی از اصول‏ ماركسيسم - مثلا " ماديت تاريخی " - دوتاست
نقد نظريات ماركس يعنی بررسی مجموع نظريات وی در كتابها و نوشته‏های‏ گوناگون دوره‏های مختلف زندگی وی كه مشتمل بر تناقضات بسياری است ، و اين كار در غرب وسيله افراد مختلف انجام گرفته است ، و در ايران تا آنجا كه من اطلاع دارم ، كتاب‏ تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو كه ما فراوان از آن در اين فصل استفاده‏ و نقل كرده‏ايم ، بهترين اثر در اين موضوع است ( 1 )
و اما نقد ماركسيسم يا نقد يك اصل از اصول ماركسيسم ، يعنی نقد يك يا چند اصل كه پايه مكتب ماركسيسم شمرده می‏شود و از نظر شخص ماركس نيز غيرقابل خدشه است و يا نقد يك يا چند اصل كه هر چند از نظر خود او چندان قطعی تلقی نشده و احيانا خود او در برخی آثار خلاف آن را نيز گفته‏ است ولی لازمه قطعی اصول ماركسيسم است ، و خلافگويی ماركس نوعی جدايی‏ ماركس از ماركسيسم است ، كاری است كه ما در اين كتاب درباره ماديت‏ تاريخی ماركس پيش گرفته‏ايم
ما در اينجا با توجه به اصول قطعی و مسلمی كه ماركس دارد و يا نتايج‏ قطعی كه از آن اصول مسلم بايد گرفته شود ، به نقد و بررسی پرداخته‏ايم و در پی آن نيستيم كه ببينيم حتما ماركس در آثار و نوشته‏های پرتناقض خود خلاف آن را گفته يا نگفته است ، زيرا هدف اصلی ما نقد ماديت تاريخی‏ است نه نقد نظريات ماركس
از شگفتيهای تاريخ اين است كه ماركس كه در كتب فلسفی و اجتماعی و اقتصادی خود كم و بيش دم از ماترياليسم تاريخی زده است ، آنجا كه برخی‏ حوادث عينی تاريخی زمان خود را تحليل و تعليل می‏كند ،

پاورقی : . 1 مؤلف كتاب به زبان فرانسه و هم مترجم آن به زبان فارسی آقای دكتر انور خامه‏ای است . مشاراليه علاوه بر آنكه تتبع قابل تحسينی به عمل آورده‏ و در تجزيه و تحليل مسائل از خود شايستگی نشان داده است ، خود سالها معتقد به اين مكتب و مبلغ آن بوده است

كمتر به اصول ماديت تاريخی توجه می‏كند . چرا ؟ به اين پرسش پاسخهای مختلف و گوناگونی داده‏اند . اختصاص به اين مساله‏ ندارد ، در بسياری از مسائل ماركسيستی روش ماركس يك روش متناقض است‏ ، يعنی نظرا يا عملا نوعی عدول از ماركسيسم از طرف خود ماركس ديده می‏شود . پس يك پاسخ كلی‏تر بايد دريافت
برخی اين جهت را به حساب خامی و نپختگی او در دوره‏های مختلف زندگی‏ می‏گذارند ، ولی اين توجيه لااقل از نظر ماركسيسم قابل دفاع نيست ، زيرا بسياری از آنچه امروز از اصول ماركسيسم شناخته می‏شود مربوط به دوره‏های‏ جوانی يا ميانه ماركس است و بسياری از آنچه عدول تلقی می‏شود - از آن‏ جمله تحليل علمی برخی حوادث زمان خودش - مربوط به دوره آخر عمر اوست
برخی ديگر اين اختلاف را به حساب شخصيت دوگانه او می‏گذارند ، مدعی‏ هستند او از طرفی يك فيلسوف و ايدئولوگ و صاحب مكتب بود و طبيعتا ايجاب می‏كرد كه فردی جزمی باشد و اصولی را قطعی و خدشه ناپذير تلقی كند و احيانا با هر ضرب و زور هست واقعيات را با پيش انديشيده‏های خود تطبيق دهد ، و از طرف ديگر شخصيت علمی و روح علمی داشت و روح علمی‏ ايجاب می‏كرد كه همواره تسليم واقعيات باشد و به هيچ اصلی جزمی پای‏بند نباشد
برخی ديگر ميان ماركس و ماركسيسم تفكيك می‏كنند ، مدعی هستند ماركس و انديشه ماركس يك مرحله از ماركسيسم است ، ماركسيسم در جوهر خودمكتبی‏ است در حال تكامل ، پس مانعی نيست كه ماركسيسم ماركس را پشت‏سر گذاشته باشد . به عبارت ديگر ، اينكه ماركسيسم ماركس كه مرحله كودكی ماركسيسم است خدشه‏پذير باشد ، دليل بر خدشه‏دار بودن ماركسيسم نيست . ولی اين گروه توضيح نمی‏دهند كه از نظر آنها جوهر اصلی ماركسيسم چيست ؟ شرط تكامل يك مكتب اين است كه‏ اصول اولی و ثابت داشته باشد و خدشه‏ها متوجه فروع باشد نه اصول ، والا فرقی ميان نسخ يك نظريه با تكامل آن باقی نمی‏ماند . اگر بناست اصول‏ ثابت و باقی‏ای را شرط تكامل ندانيم ، پس چرا از ماقبل ماركس مثلا از هگل يا سن سيمون يا پرودون يا شخصيتی ديگر از اين قبيل آغاز نكنيم و هگليسم را يا سن سيمونيسم را يا پرودونيسم را يك مكتب در حال تكامل‏ ندانيم و ماركسيسم را يك مرحله از مراحل آن مكتبها نشماريم ؟ به نظر ما علت تناقضات ماركس اين است كه ماركس كمتر از غالب‏ ماركسيستها ماركسيست است و می‏گويند در يك مجمع از ماركسيستها كه از نظريه‏ای برخلاف نظريه اول خود دفاع می‏كرد و شنوندگانش تاب شنيدن آن را نداشتند ، گفت : " من به اندازه شما ماركسيست نيستم " . و هم می‏گويند در آخر عمر خود گفت : " من اصلا ماركسيست نيستم "
جدا شدن ماركس از ماركسيسم در برخی نظريات خود بدان جهت بود كه‏ ماركس با هوش‏تر و زيرك‏تر از آن بود كه بتواند صد درصد ماركسيست باشد . ماركسيست تمام عيار بودن ، بيش از " كمی بلاهت " می‏خواهد
ماترياليسم تاريخی كه بخشی از ماركسيسم است و مورد بحث ماست - همان‏طور كه توضيح داديم - " مبانی‏ای " دارد و " نتايجی " . نه تنها ماركس " عالم " نمی‏توانست به آنها پايبند بماند ، ماركس " فيلسوف " و متفكر نيز نمی‏توانست برای هميشه به آن مبانی و نتايج پايبند بماند . اكنون به‏ انتقادها می‏پردازيم :

1 بی‏دليلی

اولين انتقاد اين است كه اين نظريه از حد يك " تئوری " بدون دليل‏ تجاوز نمی‏كند . يك نظريه فلسفی تاريخی يا بايد بر تجربه تاريخی‏ واقعيتهای عينی زمان خودش مبتنی باشد و به دوره‏های ديگر تعميم داده شود و يا بايد براساس شواهد تاريخی از واقعيات گذشته بنا شده باشد و به‏ زمان حال و آينده تعميم داده شود و يا بايد به شيوه قياسی و استدلال منطقی‏ براساس يك سلسله اصول علمی ، منطقی ، فلسفی ثابت و از پيش پذيرفته‏ شده به اثبات رسيده باشد
تئوری ماترياليسم تاريخی بر هيچ يك از اين روشهای نامبرده مبتنی نيست‏ . نه واقعيات زمان ماركس و انگلس از اين راه قابل توضيح بوده است - تا آنجا كه انگلس تصريح می‏كند كه من و ماركس اشتباهی كه در برخی كتب‏ در زمينه اهميت اقتصاد مرتكب شديم آنجا كه به تحليل واقعيتهای زمان خود پرداخته‏ايم نظر به اينكه با خود واقعيت مواجه بوده‏ايم از آن اشتباهات‏ مبرا هستيم - و نه واقعيتهای تاريخی در طول چند هزار سال تاريخ بشر آن را تأييد می‏كند تا آنجا كه انسان وقتی كه كتابهای " حكيم فرموده " را - كه‏ اجبارا می‏خواهند تاريخ گذشته را با ماديت تاريخ توجيه كنند - می‏خواند ، از توجيه و تأويلهای حضرات سخت دچار شگفتی می‏شود . مثلا در كتاب تاريخ‏ جهان . . . ( 1 )

2 تجديد نظر پايه‏گذاران

چنانكه مكرر گفته‏ايم ماركس بنياد اقتصادی جامعه را " زيربنا " و ساير بنيادها را " روبنا " می‏خواند . نفس اين تعبير كافی است كه‏ تبعيت و وابستگی يكطرفه ساير بنيادها را بر بنياد اقتصادی روشن نمايد
بعلاوه ماركس در بسياری از بيانات‏خود كه در گذشته نقل كرديم تصريح می‏كند كه تأثير و وابستگی يك طرفه است ، يعنی عوامل اقتصادی عوامل تأثير كننده هستند و ساير شؤون اجتماعی متأثر شونده ، عوامل اقتصادی بالاستقلال‏ عمل می‏كنند و عوامل ديگر وابسته هستند
حقيقت اين است كه خواه آنكه ماركس چنين تصريحی كرده بود يا نكرده‏ بود ، نظريات خاص ماركس در مورد تقدم ماده بر روح ، تقدم نيازهای مادی‏ بر نيازهای معنوی ، تقدم جامعه‏شناسی انسان بر روان‏شناسی او ، تقدم كار بر انديشه همين نظر را ايجاب می‏كرد

پاورقی : . 1 [ در اينجا در نسخه دستنويس ، استاد شهيد هفت سطر جای خالی باقی‏ گذاشته‏اند برای نقل قول از كتابی كه به احتمال قوی تاريخ جهان باستان‏ می‏باشد ]

ولی ماركس در بسياری از نوشته‏های خود مسأله ديگری براساس منطق‏ ديالكتيك طرح كرده است كه بايد نوعی تجديد نظر و تا حدی عدول از ماديت‏ مطلق تاريخ تلقی شود و آن مسأله تاثير متقابل است . بنا براصل تأثير متقابل ، رابطه عليت را نبايد يكطرفه تلقی كرد . همان‏طور كه " الف " علت و مؤثر در " ب " است ، " ب " نيز به نوبه خود مؤثر و علت " الف " است ، بلكه بنا بر اين اصل ، نوعی همبستگی و تأثير متقابل ميان‏ همه اجزای طبيعت و ميان همه اجزای جامعه وجود دارد
من فعلا بحثی ندارم درباره اينكه اين اصل ديالكتيكی به اين صورت كه طرح‏ می‏شود درست است يا نادرست ، اما می‏گويم بنا بر اين اصل اساسا طرح‏ اولويت در رابطه ميان دو چيز ، خواه ماده و روح يا كار و انديشه و يا بنياد اقتصادی و ساير بنيادهای اجتماعی ، بی‏معنی است ، زيرا اگر دو چيز هر دو به يكديگر وابسته باشند و نياز وجودی داشته باشند و شرط وجود يكديگر باشند ، اولويت و تقدم و زيربنا بودن معنی ندارد
ماركس در برخی بيانات خود تمام نقش را ، چه اصلی و چه غير اصلی ، به‏ بنياد اقتصادی داده و نامی از تأثير روبنا بر زيربنا نبرده است - كه قبلا نقل كرديم - و در برخی بيانات خود به تأثير متقابل ميان زيربنا و روبنا قائل شده ولی نقش اصلی و نهايی را به زيربنا داده است . و در كتاب‏ تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، ضمن مقايسه ميان دو كتاب ماركس‏ سرمايه و انتقاد بر علم اقتصاد و اينكه در كتاب سرمايه مانند كتاب‏ انتقاد بر علم اقتصاد به طور يكطرفه بر تعيين كنندگی اقتصاد تكيه شده است ، می‏گويد : " با وجود اين ، ماركس آگاهانه يا غيرآگاهانه بر اين تعريف افزوده‏ است و آن اينكه روبناها با وجود اولويت زيربنا نسبت به آنها می‏توانند " نقش اصلی " را در جامعه بازی كنند " ( 1 )
مؤلف می‏افزايد كه چه تفاوتی ميان نقش حكمروا و نقش تعيين كننده كه‏ زيربنای اقتصادی هميشه ايفا می‏كند و اين " نقش اصلی " كه روبناها بازی‏ می‏كنند وجود دارد ؟ يعنی اگر روبنا نقش اصلی را احيانا بازی می‏كند ، در آن حالت ، حكمروا و تعيين كننده هم هست ، بلكه ديگر آنچه را كه روبنا می‏ناميم روبنا نيست و زيربناست و آنچه را زيربنا می‏ناميم روبناست
انگلس در نامه‏ای كه در اواخر عمر خود به شخصی به نام " ژوزف بلوك‏ " نوشته است چنين يادآور شده است : " مطابق بينش ماترياليستی تاريخ ، عامل تعيين كننده در تاريخ در آخرين برآورد ، توليد و تجديد زندگی واقعی است ( 2 ) . نه ماركس و نه‏ من هيچ گاه بيش از اين چيزی اعلام نداشته‏ايم ، اگر پس از ماركس اين‏ پيشنهاد را چنان مسخ كنند كه از آن اين معنی برآيد كه عامل اقتصادی تنها عامل تعيين كننده است ،

پاورقی : . 1 تجديد نظر طلبی . . . ، ص . 222 . 2 همان طور كه مؤلف متذكر شده است انگلس با به كار بردن كلمه " توليد و تجديد زندگی واقعی " به جای توليد مادی و اقتصادی - كه همان‏طور كه انگلس در كتاب منشأ خانواده ، دولت ، مالكيت خصوصی توضيح داده‏ است منحصر به توليد وسايل معيشت نيست ، شامل توليد انسانها نيز می‏شود - تلويحا تنها اقتصاد را عامل تعيين كننده ندانسته است ، برای عامل جنسی‏ و خانوادگی هم نقش قائل شده است ، و اين خود نوعی ديگر عدول از ماترياليسم تاريخی است

او آن را به يك عبارت ميان تهی مجرد و گزافه مبدل ساخته است ( 1 ) . وضع اقتصادی‏ پايه است ، اما عنصرهای ديگر روبنا . شكل سياسی پيكار طبقاتی و نتايج آن‏ ( تشكيلاتی كه پس از غلبه پيروزمند برقرار می‏شود ) ، شكلهای حقوقی و حتی‏ بازتاب اين پيكارهای واقعی در مغز شركت كنندگان در آن ، نظريه‏های سياسی‏ ، حقوقی ، فلسفی ، فرايافتهای مذهبی و تحول بعدی آنها به دستگاههای جزمی‏ به همين سان روی جريان پيكارهای تاريخی تأثير و در بسياری از حالات به‏ طور جدی شكل آن را تعيين می‏كنند . تمام اين عاملها با هم در كنش و واكنش‏اند و ميان آنها جنبش اقتصادی در ميان توده‏ای بی‏پايان از تضادها راه خود را به سان يك ضرورت می‏گشايد " ( 2 )
عجبا ! اگر نظريه " عامل اقتصادی تنها عامل تعيين كننده است " يك‏ عبارت ميان تهی مجرد و گزافه است ، اين عبارت را غير از ماركس كسی‏ نگفته است . بعلاوه اگر عوامل باصطلاح روبنايی " در بسياری از حالات به‏ طور جدی شكل پيكارهای تاريخی را تعيين می‏كنند " ، پس تعيين كنندگی در انحصار عوامل اقتصادی نيست . پس ديگر چه جايی برای اين می‏ماند كه‏ بگوييم " جنبش اقتصادی در ميان توده بی پايان تضادها راه خود را به سان‏ يك ضرورت می‏گشايد " ؟ عجب‏تر اين است كه جناب انگلس در همين نامه قسمتی از مسؤوليت اين‏ اشتباه ( و به قول خود او " مسخ " را بر عهده خودش و ماركس می‏گذارد ، می‏گويد :

پاورقی : . 1 مؤلف كتاب در اينجا يك پرانتز اضافه می‏كند كه : ( يك تجديد نظر صاف و ساده ! )
. 2 تجديدنظر طلبی . . . ، ص 281 و . 282

" ماركس و خود من ( بايد ) قسمتی از مسؤوليت اين امر را كه گاهی‏ جوانان بيش از آنچه بايد ، به عامل اقتصادی اهميت می‏دهند ، به عهده‏ بگيريم . ما ناچار بوديم در مقابل حريفان خود بر اين اصل اساسی مورد انكار آنان تأكيد ورزيم ، و لذا نه وقت نه موقعيت و نه فرصت آن را داشتيم كه حق ساير عواملی را كه در عمل متقابلا سهيم بودند به جای آوريم‏ " ( 1 )
ولی بعضی ديگر اين تأكيد افراطی ماركس و انگلس را بر روی عوامل‏ اقتصادی به گونه‏ای ديگر در جهت عكس آنچه انگلس اظهار داشته است توضيح‏ می‏دهند . آنها می‏گو يند اين تأكيد مفرط نه در مقابل حريفان منكر بوده‏ بلكه در مقابل رقيبان طرفدار اين نظريه و به خاطر درآوردن سلاح از چنگ آن‏ رقيبان بوده است
در كتاب تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو در بيان علت نگارش كتاب‏ انتقاد بر علم اقتصاد كه در اين كتاب بيش از هر نوشته ديگر تكيه يكطرفه‏ بر روی عوامل اقتصادی شده است - و ما عبارت معروف مقدمه اين كتاب را قبلا نقل كرديم - چنين می‏گويد : " علت ديگر نگارش انتقاد بر علم اقتصاد ، انتشار كتابی از پرودون به‏ عنوان راهنمای سفته باز در بورس و كتاب ديگری از داريمون پير و پرودون‏ بود . . . ماركس هنگامی كه می‏بيند رقيبان او ، يعنی هواداران پرودون از يك سو و طرفداران لاسال از سوی ديگر ، بر روی عوامل اقتصادی اما به‏ شيوه‏ای اصلاح طلبانه ( نه غير عمده آن تضاد را تشكيل می‏دهد .

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 245 عذر بدتر از گناه ، در حقيقت نوعی‏ لجبازی و حداقل حقيقت را فدای مصلحت كردن

در مرحله ديگر و يا در بخش ديگر از پروسه ، جای اين دو جهت با يكديگر - بنابر شدت افزايش يا كاهش نيروی‏ هر جهت تضاد در مبارزه عليه جهت ديگر طی جريان تكامل شی‏ء و يا پديده - عوض می‏شود " ( 2 )
پس از آن می‏گويد :

پاورقی : . 1 تجديد نظرطلبی . . . ص 218 و . 219 . 2 چهاررساله فلسفی ، ص 54 و . 55

" . . . بعضيها تصور می‏كنند كه اين تز ( جابجا شدن جهت عمده ) در مورد پاره‏ای از تضادها صادق نيست . مثلا می‏گويند نيروهای مولد ( در تضاد بين نيروهای مولد و مناسبات توليدی ) ، پراتيك ( در تضاد بين تئوری و پراتيك ) و زيربنای اقتصادی ( در تضاد بين زيربنای اقتصادی و روبنا ) جهت عمده تضاد را تشكيل می‏دهند . . . گويا ديگر دو جهت تضاد جابجا نمی‏شوند . اين برداشتی است مختص ماترياليسم مكانيكی كه با ماترياليسم‏ ديالكتيك هيچ گونه قراينی ندارد . بديهی است كه نيروهای مولده ، پراتيك و زيربنای اقتصادی به طور كلی دارای نقش عمده و تعيين كننده‏ هستند و كسی كه منكر اين حقيقت شود ماترياليست نيست . معهذا بايد همچنين پذيرفت كه تحت شرايط معين مناسبات توليدی ، تئوری و روبنا به‏ نوبه خود می‏توانند " نقش عمده و تعيين كننده " پيدا كنند . چنانچه‏ نيروهای مولده بدون تغيير مناسبات توليدی نتوانند رشد و تكامل يابند ، آن وقت تغيير مناسبات توليدی ( 1 ) نقش عمده و تعيين كننده خواهد يافت
هنگامی كه اين سخن لنين : " بدون تئوری انقلابی هيچ جنبش انقلابی‏ نمی‏تواند وجود داشته باشد " در دستور روز قرار گيرد ، آفرينش و پخش‏ تئوری انقلابی نقش عمده و تعيين كننده كسب می‏كند . . . چنانچه روبنا ( سياست ، فرهنگ و غيره ) مانع رشد و تكامل زيربنای اقتصادی شود ، آنگاه‏ تحولات سياسی و فرهنگی نقش عمده و تعيين كننده پيدا می‏كنند . آيا ما با چنين تزی ماترياليسم را نقض می‏كنيم ؟ به هيچ وجه . زيرا ما قبول داريم‏ كه در جريان عمومی رشد تاريخ ، ماده تعيين كننده

پاورقی : . 1 وسيله عوامل روبنايی نظامی - سياسی ، فرهنگی . . .

روح ، و وجود اجتماعی تعيين كننده شعور اجتماعی است ، ولی در عين حال‏ می‏پذيريم - و هم بايد بپذيريم - كه روح بر ماده ، شعور اجتماعی بر وجود اجتماعی ، و روبنا بر زيربنای اقتصادی تأثير متقابل می‏گذارد . بدين سان‏ ما نه فقط ماترياليسم را نقض نمی‏كنيم بلكه ماترياليسم مكانيكی را رد می‏نمائيم و از ماترياليسم ديالكتيك دفاع می‏كنيم " ( 1 )
آنچه آقای مائو می‏گويد ، ماترياليسم تاريخی را كاملا نقض می‏كند . اينكه‏ آقای مائو می‏گويد : " چنانچه مناسبات توليدی مانع رشد و تكامل نيروی‏ مولده بشوند " و يا می‏گويد : " هنگامی كه جنبش انقلابی نيازمند به‏ تئوری انقلابی بشود " و يا می‏گويد : " چنانچه روبنا مانع رشد و تكامل‏ زيربنا بشود " ، چيزی را می‏گويد كه هميشه می‏شود و بايد هم بشود ، ولی‏ طبق ماترياليسم تاريخی جبرا تكامل نيروی مولده مناسبات توليدی را تغيير می‏دهد ، جبرا تئوری انقلابی به صورت خود انگيخته پديد می‏آيد و جبرا روبنا به دنبال زيربنا دگرگون می‏گردد
مگر ماركس در كمال صراحت در مقدمه بر كتاب انتقاد بر علم اقتصاد نگفت : " نيروهای مولد جامعه در مرحله معينی از تكامل و توسعه با روابط توليدی موجود يا روابط مالكيت كه اصطلاح حقوقی روابط توليدی است و ( نيروهای مولد ) تا به حال در داخل آن روابط عمل می‏كردند . درگيری پيدا می‏كنند . اين روابط كه در گذشته صور توسعه نيروهای مولد را تشكيل می‏دادند تبديل به موانعی در اين راه می‏شوند .

پاورقی : . 1 چهار رساله فلسفی ، ص 58 و . 59

آنگاه عصر انقلاب اجتماعی آغاز می‏شود و تغيير اساس و پايه‏ اقتصاد ، تمام روبنای عظيم را با سرعتی كم و بيش ويران می‏سازد " ؟ ( 1 ) تغيير مناسبات توليدی مقدم بر رشد نيروی مولده برای باز كردن راه رشد نيروهای مولد ، و تدوين تئوری انقلابی مقدم بر شورش خودانگيخته انديشه‏ انقلابی ، و تغيير روبنا تا زيربنا بتواند تغيير كند ، به معنی تقدم‏ انديشه بر كار ، تقدم روح بر ماده ، اصالت و استقلال نهادهای سياسی و فكری در برابر نهاد اقتصادی است و ماترياليسم تاريخی را نقض می‏كند
اينكه آقای مائو می‏گويد " اگر تأثير را يكطرفه بدانيم ماترياليسم‏ ديالكتيك را نقض كرده‏ايم " صحيح است . اما چه بايد كرد كه اساس‏ سوسياليسم به اصطلاح علمی بر همين تأثير يكطرفه و بر ضد منطق ديالكتيك‏ يعنی بر ضد اصل همبستگی متقابل از اصول ديالكتيك است . ناچار يا بايد سوسياليسم به اصطلاح علمی را گردن نهاد و منطق ديالكتيك را نقض كرد و يا بايد منطق ديالكتيك را پذيرفت و عذر سوسياليسم علمی و ماترياليسم‏ تاريخی كه مبنای آن است را خواست
بعلاوه اينكه آقای مائو می‏گويد : " ما قبول داريم كه در جريان عمومی‏ رشد تاريخ ، ماده تعيين كننده روح ، و وجود اجتماعی تعيين كننده شعور اجتماعی است " يعنی چه ؟ با قبول اينكه جهت عمده تضادها جابجا می‏شوند ، گاهی نيروی مولده مناسبات توليدی را تعيين می‏كند

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 243

و گاهی به عكس ، گاهی جنبش انقلابی تئوری انقلابی‏ می‏آفريند و گاهی به عكس ، گاهی سياست ، فرهنگ ، زور ، مذهب و امثال‏ اينها بنياد اقتصادی جامعه را دگرگون می‏كند و گاهی به عكس ، پس گاهی‏ ماده تعيين كننده روح است و گاهی به عكس ، گاهی وجود اجتماعی شعور اجتماعی را تعيين می‏كند و گاهی به عكس
حقيقت اين است كه آنچه آقای مائو تحت عنوان " جابجا شدن جهت عمده‏ تضادها " می‏گويد توجيه مائوئيسم است كه عملا بر ضد ماترياليسم تاريخی‏ ماركسيستی از آب درآمد نه توجيه ماترياليسم تاريخی ماركسيستی ، هر چند به ظاهر اينچنين وانمود می‏كند . مائو عملا نشان داد كه او نيز مانند خود ماركس هوشمندتر از آن است كه هميشه ماركسيست باشد
انقلاب چين كه وسيله مائو رهبری شد عملا سوسياليسم علمی و ماترياليسم‏ تاريخی و بالنتيجه ماركسيسم را نقض كرد . چين به رهبری مائو با يك‏ انقلاب كشاورزی رژيم فئوداليسم كهن چين را واژگون كرد و رژيم سوسياليسم‏ را به جای آن برقرار كرد ، و حال آنكه براساس سوسياليسم علمی و ماترياليسم تاريخی ، كشوری كه مرحله فئوداليسم را طی كند بايد به مرحله‏ صنعتی و كاپيتاليسم تغيير مرحله دهد و از مرحله صنعتی ، آنگاه كه به اوج‏ خود رسيد ، به سوی سوسياليسم گام بردارد . بنابر ماترياليسم تاريخی‏ همان‏طوری كه جنين در رحم نمی‏تواند دو منزل يكی كند ، جامعه نيز نمی‏تواند بدون عبور از مراحل منظم متوالی به مرحله نهايی برسد . اما آقای مائو عملا نشان داد كه از آن ماماهايی است كه می‏تواند جنين چهارماهه را سالم و كامل و بی‏عيب به دنيا آورد ، نشان داد كه برخلاف‏ ادعای ماركس ، رهبری ، آموزشهای حزبی ، تشكيلات سياسی ، تئوری انقلابی ، آگاهيهای اجتماعی يعنی همان چيزهايی كه ماركس آنها را از نوع شعور می‏خواند نه از نوع وجود ، از نوع روبنا می‏خواند نه زيربنا و اصالتی برای‏ آنها قائل نيست ، می‏تواند مناسبات توليدی را واژگون سازد و كشور را صنعتی كند و به اين وسيله عملا سوسياليسم به اصطلاح علمی را ناديده بگيرد
مائو به نوعی ديگر نيز تئوری ماركسيستی تاريخ را نقض كرد . از نظر تئوری ماركسيستی ، ولااقل از نظر شخص ماركس ، طبقه كشاورز هر چند شرط اول و دوم انقلابی شدن را يعنی استثمار شدگی و عدم مالكيت را دارند ، شرط سوم را كه تمركز و همكاری و تفاهم و آگاهی به نيروی خويشتن باشد ندارند
لهذا طبقه كشاورز هيچ گاه ابتكار يك انقلاب را نمی‏تواند بر عهده بگيرد ، حداكثر اين است كه احيانا در جامعه‏ای نيمه كشاورزی و نيمه صنعتی ، طبقه‏ كشاورز دنباله‏رو طبقه انقلابی پرولتاريا بشود ، بلكه از نظر ماركس طبقه‏ كشاورز " فرومايگانی با لذات ارتجاعی‏اند " و " مطلقا از هرگونه‏ ابتكار انقلابی بی‏بهره‏اند " ( 1 ) . ماركس در نامه‏ای به انگلس درباره‏ انقلاب لهستان ، نسبت به روستاييان چنين اظهار نظر كرده است : " روستاييان اين فرومايگان ذاتا ارتجاعی را . . . نبايد به پيكار خواند " ، ( 2 ) ، اما مائو از همين طبقه با لذات ارتجاعی و از همين فرومايگانی كه نبايد آنها را به پيكار خواند ،

پاورقی : . 1 تجديد نظر طلبی . . . ، ص 368 نقل از آثار برگزيده ، ص 234
. 2 تجديد نظرطلبی . . . ، ص . 348

طبقه‏ای انقلابی ساخت و رژيم كهن را سرنگون ساخت . از نظر ماركس كشاورزان نه تنها قادر نيستند كه كشوری را به سوسياليسم رهبری كنند ، بلكه در انتقال از فئوداليسم به‏ كاپيتاليسم نيز سهمی ندارند ، آن طبقه‏ای كه جامعه را از فئوداليسم به‏ كاپيتاليسم منتقل می‏سازد و در آن لحظه تاريخی خصلت انقلابی دارد بورژو است نه كشاورز . اما مائو با همين طبقه فرومايه با لذات ارتجاعی‏ دو منزل يكی كرد و از فئوداليسم به سوسياليسم جهيد . پس مائو حق دارد با اين همه جدا شدن از ماركسيسم ، برای توجيه مائوئيسم مسأله جابجا شدن جهت‏ عمده تضادها را طرح كند و بدون آنكه به روی خود بياورد چنين بنماياند كه‏ ماركسيسم و ماترياليسم تاريخی و سوسياليسم علمی را دارد تفسير عالمانه‏ می‏كند
مائو اين درس را كه " يك ماركسيست عنداللزوم بايد عملا از ماركسيسم‏ جدا شود " از سلف معتبر خود لنين آموخت . لنين پيش از مائو در كشور روسيه كه در آن وقت هنوز كشوری نيمه صنعتی و نيمه كشاورزی بود انقلاب‏ كرد و برای اولين بار كشوری سوسياليستی تاسيس كرد
لنين ديد عمر او كفاف نمی‏دهد صبر كند روسيه تزاری به صورت يك كشور تمام صنعتی درآيد و كاپيتاليسم و استثمار كارگر به مرحله نهايی خود برسد تا به طور خود به خود با حركتی ديناميكی و شعوری خودانگيخته انقلاب بشود و دگرگونی كلی صورت گيرد ، ديد اگر بخواهد به انتظار بنشيند كه دوره‏ حاملگی اين زن باردار به نهايت برسد و درد زاييدن عارضش بشود و آنگاه‏ او متصدی كار مامايی بشود خيلی دير می‏شود . او هم از روبنا شروع كرد ، از حزب ، سياست ، تئوری انقلابی ، جنگ و زور استفاده كرد و كشور نيمه صنعتی روسيه‏ آن روز را تبديل به كشور شوروی سوسياليستی امروز كرد
لنين عملا مثل معروف را تحقق بخشيد كه : " يك گره شاخ از يك ذرع دم‏ بهتر است " . به انتظار دم يك ذرعی آقای ماركس و آمادگی ديناميكی خود به خودی بنياد اقتصادی جامعه روسيه و شورش خودانگيخته ننشست و از شاخ‏ يك گرهی زور و سياست و آموزش حزبی و آگاهی سياسی خودش بهره جست

3 نقض تطابق جبری زيربنا و روبنا

بنابر نظريه ماترياليسم تاريخی ، در جامعه‏ها همواره بايد نوعی تطابق‏ ميان زيربنا و روبنا وجود داشته باشد تا آنجا كه با شناخت روبنا می‏توان‏ زيربنا را شناخت ( به نحو برهان به اصطلاح " انی " كه شناخت نيمه كامل‏ است ) و با شناخت زيربنا روبنا را می‏توان شناخت ( به نحو برهان به‏ اصطلاح " لمی " كه شناخت كامل است ) و هر گاه زيربنا دگرگون شود و تطابق زيربنا و روبنا به هم بخورد ، جبرا تعادل اجتماعی به هم می‏خورد و بحران آغاز می‏گردد و روبنا خواه ناخواه با سرعتی كم و بيش ويران می‏گردد و تا زيربنا به حال اول باقی است ، روبنا نيز جبرا ثابت و باقی است
رويدادهای تاريخی معاصر عملا خلاف اين را ثابت كرده است . ماركس و انگلس به دنبال يك سلسله بحرانهای اقتصادی از سال 1827 تا 1847 كه يك سلسله انقلابهای سياسی و اجتماعی همراه داشت ، بر آن شدند كه انقلابهای اجتماعی نتايج ضروری و لاينفك بحرانهای اقتصادی است . ولی‏ به قول نويسنده تجديدنظر طلبی . . . : " شوخی تاريخ را بنگريد كه از 1848 تاكنون در كشورهای صنعتی هيچ بحران اقتصادی را نمی‏يابيم كه با انقلاب همراه باشد . همان در زمان ماركس و پيش از مرگ او چهار با نيروی مولده عليه روابط توليدی طغيان می‏كند بی‏آنكه هيچ انقلابی از آن حاصل‏ شود . . . بعدها بعضی اقتصاد دانان مانند " ج . شومپتر " تا بدانجا رفتند كه اين بحرانها را " ويرانی آفريننده " ناميدند و آنها را دريچه‏ اطمينانی برای بازگرداندن تعادل و رشد اقتصادی شمردند "
كشورهايی نظير انگلستان ، آلمان ، فرانسه و امريكا به پيشرفتهای عظيم‏ صنعتی نائل شده‏اند و سرمايه‏داری را به اوج خود رساندند و برخلاف پيش‏ بينی ماركس كه اين كشورها را نخستين كشورهايی می‏دانست كه در آنها انقلاب كارگری به پا خواهد شد و به كشورهای سوسياليستی تبديل می‏شوند ، از نظر نظام سياسی ، حقوقی ، مذهبی و آنچه روبنايی ناميده می‏شود ، تغييری‏ نكرده‏اند . كودكی كه ماركس انتظار تولدش را داشت نه ماه را تمام كرد ، از نه سال هم گذشت و به نود سال رسيد و متولد نشد و ديگر اميدی هم به‏ تولدش نيست
البته اين رژيمها دير يا زود سرنگون خواهد شد ، ولی انقلابی كه در اين‏ كشورها انتظار می‏رود قطعا انقلاب كارگری نخواهد بود و تئوری ماركسيستی‏ تاريخ تحقق نخواهد يافت ، همچنانكه كشورهای به اصطلاح سوسياليست امروز و رژيمهای حاكم بر آنها نيز واژگون خواهد شد و به اين حال باقی نخواهد ماند ، اما رژيم آينده قطعا رژيم سرمايه‏داری نخواهد بود
متقابلا كشورهايی در اروپای شرقی ، آسيا و امريكای جنوبی به سوسياليسم‏ رسيدند كه هنوز موقع زادن آنها نرسيده است . امروز كشورهايی را می‏بينيم‏ كه از نظر زيربنا همسان و مشابه يكديگرند ، اما از نظر روبنا با يكديگر مختلف‏اند . دو ابرقدرت ، يعنی امريكا و شوروی ، بهترين مثال است
امريكا و ژاپن نيز دارای رژيم اقتصادی يكسان‏اند ( رژيم سرمايه‏داری ) اما با رژيمهای سياسی ، مذهب ، اخلاق ، آداب و هنر متفاوت . متقابلا كشورهايی هستند با روبناهايی متشابه و يكسان از نظر رژيم سياسی ، مذهب و غيره با وضع اقتصادی كاملا متفاوت . همه اينها نشانه اين است كه " تطابق ضروری زيربنا و روبنا " آنچنانكه ماترياليسم تاريخی ايجاب می‏كند توهم محض است

4 عدم تطابق پايگاه طبقاتی و پايگاه ايدئولوژيكی

همان‏طور كه قبلا بيان كرديم بنابر ماترياليسم تاريخی در هر دوره تاريخی‏ روبنا بر زيربنا به هيچ وجه نمی‏تواند پيشی گيرد ، بنابراين آگاهيهای هر دوره و عصر و زمانی جبرا وابسته به همان عصر و زمان است و با گذشت آن‏ عصر و دوره ، كهنه و منسوخ می‏گردد و به بايگانی تاريخ سپرده می‏شود
آگاهيها ، فلسفه‏ها ، طرحها ، پيش‏بينيها ، مذاهب همه زاده قهری مقتضيات خاص همان عصری هستند كه پديد آمده‏اند و نمی‏توانند با مقتضيات عصر ديگر تطابق داشته باشند
ولی عملا خلاف آن ثابت شده . بسياری فلسفه‏ها ، شخصيتها ، انديشه‏ها ، آگاهيها - چه رسد به اديان و مذاهب - پيدا می‏شوند كه بر عصر و زمان خود يا بر طبقه خود پيشی گرفته‏اند . چه بسيار انديشه‏ها كه مقتضيات مادی عصری‏ كه [ در آن ] پديد آمده اند يكسره از ميان رفته است و اما خود آن‏ انديشه‏ها همچنان برفراز تاريخ بشريت می‏درخشند
عجيب اين است كه ماركس در اينجا نيز در بعضی سخنان خود از ماركسيسم‏ جدا شده است . وی در كتاب معروف ايدئولوژی آلمانی گفته است : " آگاهی گهگاه به نظر می‏رسد كه بر روابط تجربی همعصر پيشی گرفته است‏ به قسمی كه در پيكارهای يك دوران بعدی می‏توان به گفتار تئوری دانان‏ پيشين همچون حجتی استناد و اتكا جست " ( 1 )

5 استقلال رشد فرهنگی

بنابر ماترياليسم تاريخی نهاد فرهنگی و علمی جامعه مانند همه نهادهای‏ ديگر از قبيل سياست ، قضاوت و مذهب وابسته به نهاد اقتصادی است

پاورقی : . 1 تجديد نظرطلبی . . . ، ص . 173

و نمی‏تواند رشد مستقلی از رشد بنياد اقتصادی داشته باشد
به دنبال رشد ابزار توليد و رشد بنياد اقتصادی جامعه است كه علم رشد می‏كند
اولا می‏دانيم كه ابزار توليد منهای انسان ، به صورت خود به خود هرگز رشد نمی‏كند . ابزار توليد در رابطه انسان و طبيعت و در زمينه تجسسات‏ كاوشگرانه انسان است كه رشد می‏كند . رشد و تكامل ابزار توليد با رشد و تكامل فنی و علمی انسان توأم است . سخن در اين است كه كداميك تقدم‏ دارند ؟ آيا انسان نخست به كشفی نائل می‏شود و سپس آن را در عمل پياده‏ می‏كند و صنعت را به وجود می‏آورد و يا نخست صنعت به وجود می‏آيد و سپس‏ انسان به كشف نائل می‏شود ؟ ترديدی نيست كه شق [ اول ] صحيح است
بديهی است كه كشف قوانين علمی و اصول فنی در رابطه تجسسی و آزمايشی‏ انسان پديد می‏آيد و اگر انسان در رابطه با طبيعت قرار نگيرد و تجسس‏ نكند و به تجربه نپردازد ، به كشف هيچ قانون علمی از قوانين طبيعت و به‏ درك هيچ اصل فنی نائل نمی‏گردد . سخن در اين نيست ، سخن در اين است كه‏ پس از تجسس و آزمايش ، آيا نخست انسان در درون خود رشد علمی می‏كند و سپس در بيرون وجود خود ابزار فنی را می‏آفريند يا قضيه برعكس است ؟ بدون ترديد شق اول صحيح است
بعلاوه تعبير به " رشد " و يا " تكامل " در مورد انسان تعبير " حقيقی " است و در مورد ابزارهای فنی و توليدی " مجازی " است . رشد و تكامل حقيقی آنجاست كه يك واقعيت عينی از مرحله دانی‏تر به مرحله‏ عالی‏تر برسد . و اما رشد مجازی به معنی اين است كه يك واقعيت عينی تغيير مرحله نمی‏دهد ، بلكه آن واقعيت معدوم يا منسوخ و واقعيتی ديگر مغاير با آن جانشين آن می‏شود . مثلا كودك كه بزرگ‏ می‏شود واقعا يك رشد و تكامل حقيقی صورت گرفته است ، اما اگر معلمی در كلاسی تدريس كند و بعد به جای او معلمی ديگر از او باسوادتر و كارآراتر بيايد تدريس كند ، در اينجا وضع معلمی كلاس تكامل پيدا كرده اما اين‏ تكامل ، تكامل مجازی است . تكامل انسان در جريان ابزارسازی تكامل حقيقی‏ است ، واقعا انسان از نظر روحی رشد و نمو می‏كند و تكامل می‏يابد ، اما تكامل صنعت - از قبيل تكامل اتومبيل كه هر سال مدل جديدتر و كاملتر و مجهزتر به بازار می‏آيد - تكامل مجازی است ، يعنی واقعا يك واقعيت عينی‏ از مرحله دانی به مرحله عالی پا نگذاشته است ، اتومبيل سال گذشته امسال‏ مجهزتر نشده است ، بلكه معدوم و منسوخ و از صحنه خارج شده و جای آن‏ اتومبيلهای ديگری آمده است . به عبارت ديگر ، فرد " ناقص " از بين‏ رفته و فردی ديگر " كامل " به جای آن نشسته ، نه اينكه يك فرد در دو زمان از مرحله نقص به مرحله كمال انتقال يافته است . آنجا كه يك تكامل‏ حقيقی و يك تكامل مجازی دوش به دوش يكديگر قرار دارند ، بديهی است كه‏ تكامل حقيقی اصل است و تكامل مجازی فرع
تازه اين در مورد علوم فنی است . در علوم ديگر از قبيل پزشكی ، روانشناسی ، جامعه‏شناسی ، منطق ، فلسفه ، رياضيات ، به هيچوجه نمی‏توان‏ اين نوع وابستگی يعنی وابستگی يكطرفه را تأييد كرد . رشد علوم به همان‏ اندازه و يا كمتر به وضع مادی و اقتصادی وابسته است كه وضع مادی و اقتصادی به رشد علوم . همان‏طور كه " ك . شمولر " عليه ماركسيسم اعلام داشته است : " مسلما وضع مادی و اقتصادی شرط لازم تظاهرات بسيار عالی فرهنگ است‏ ، لكن به همان اندازه نيز مسلم است كه زندگی معنوی و اخلاقی دارای رشد مستقلی است . " ( 1 ) اگر يك نقص كه در بيان اگوست كنت فرانسوی هست كه بشر و انسانيت‏ را در " ذهن " كه بخشی از استعدادهای انسانی انسان است و نيمی از معنويت بشر است - خلاصه می‏كند رفع كنيم ، نظريه اگوست كنت در مورد تكامل اجتماعی از نظريه ماركس بسی ارزشمندتر است . اگوست كنت مدعی‏ است : " نمودهای اجتماعی تابع جبر علمی دقيقی هستند كه به صورت تحول‏ اجتناب ناپذير جوامع بشری تحت فرمان ترقيات ذهن بشر نمودار می‏گردد " ( 2 )

6 ماترياليسم تاريخی خود را نقض می‏كند

بنابر ماترياليسم تاريخی هر فكر ، هر انديشه ، هر نظريه فلسفی و يا علمی ، هر سيستم اخلاقی به حكم اينكه تجلی شرايط مادی و اقتصادی خاصی است‏ و وابسته به شرايط عينی خاص خويش است ، نمی‏تواند اعتبار و ارزش مطلق‏ داشته باشد ، بلكه تعلق دارد به زمان خاص خودش و با گذشت آن زمان و تغيير شرايط مادی و اقتصادی كه قهری و جبری و اجتناب ناپذير است ،

پاورقی : . 1 تجديد نظرطلبی . . . ، ص . 239 . 2 مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص . 102

آن فكر ، آن انديشه ، آن نظريه فلسفی و يا علمی و آن سيستم اخلاقی نيز صحت و اعتبار خود را از دست می‏دهد و ناچار فكر و انديشه و نظريه ديگر بايد جايگزين آن گردد
بنابراين ماترياليسم تاريخی نيز كه از طرف برخی فيلسوفان و جامعه‏شناسان طرح شده مشمول اين قانون كلی هست ، زيرا اگر مشمول اين‏ قانون كلی نباشد پس استثنايی در كار است و قانون يا قوانينی علمی و فلسفی وجود دارد كه اصالت دارد و تابع هيچ زيربنای اقتصادی نيست ، و اگر خود مشمول اين قانون هست پس ماترياليسم تاريخی از نظر ارزش و صحت‏ و اعتبار فقط در يك زمان محدود و يك دوره خاص صادق است كه همان‏ دوره‏ای است كه پديد آمده است و نه قبل و يا بعد از آن دوره . پس به هر حال ماترياليسم تاريخی نقض شده است . يعنی ماترياليسم تاريخی به عنوان‏ يك تئوری ، يك نظريه فلسفی ، يك امر روبنايی يا شامل غير خودش است و شامل خودش نيست ، پس خودش نقض كننده خودش است ، و يا شامل خودش و غير خودش هست اما در يك دوره محدود ، در دوره‏های ديگر نه شامل خودش‏ است و نه شامل غير خودش . عين اين ايراد بر ماترياليسم ديالكتيك كه‏ اصل حركت و اصل پيوستگی متقابل را شامل همه چيز حتی اصول علمی و فلسفی‏ می‏داند نيز وارد است و ما در اصول فلسفه و روش رئاليسم ( جلد اول و دوم‏ ) درباره آنها سخن گفته‏ايم . از اينجا روشن می‏شود اينكه می‏گويند جهان‏ نمايشگاه ماترياليسم ديالكتيك و جامعه نمايشگاه ماترياليسم تاريخی است‏ ، چه اندازه بی‏پايه است
بر ماترياليسم تاريخی ايرادهای ديگر نيز وارد است ، ما فعلا از آنها صرف‏نظر می كنيم . اين بنده حقيقتا نمی‏توانم از ابراز شگفتی خودداری كنم‏ كه نظريه‏ای تا اين اندازه بی‏پايه و اساس و غيرعلمی باشد و در عين حال‏ شهره به علمی بودن شود . هنر تبليغ ، تماشايی است

اسلام و ماديت تاريخی

آيا اسلام ماديت تاريخی را پذيرفته است ؟ آيا منطق كه قرآن در تحليل و توجيه قضايای تاريخی آورده است ، مبنی بر ماديت تاريخی است ؟ گروهی‏ چنين می‏پندارند و مدعی هستند كه اين انديشه لااقل هزار سال قبل از ماركس‏ در قرآن محمدی مبنای توجيه و تحليل تاريخ قرار گرفته است . " دكتر علی‏ الوردی " از اساتيد شيعه عراق كه چند كتاب جنجالی از آن جمله كتاب‏ مهزلة العقل البشری را نوشت ، از آن جمله است . شايد او اولين فردی‏ است كه اين مساله را طرح كرد . امروز ميان قشری از نويسندگان مسلمان اين‏ گونه تحليل تاريخی از زبان اسلام ، نوعی روشنفكری تلقی می‏شود و " مد روز " شده است
ولی از نظر ما كسانی كه اين گونه می‏انديشند يا اسلام را درست نمی‏شناسند و يا ماترياليسم تاريخی را و يا هيچ كدام را . توجه به " مبانی پنجگانه " و " نتايج ششگانه " ماترياليسم تاريخی كه شرح‏ داده شد كافی است برای افراد آشنا با منطق اسلام كه بدانند منطق اسلام و ماترياليسم تاريخی در دو قطب مخالف يكديگر قرار دارند
نظر به اينكه اين طرز تفكر درباره جامعه و تاريخ ، بويژه اگر رنگ‏ دروغين اسلامی هم به آن زده شود و مهر اعتبار اسلامی هم به آن بخورد ، خطر بسيار عظيمی است برای فرهنگ و معارف و انديشه اسلامی ، لازم می‏دانيم‏ مسائلی كه اين توهم را پديد آورده و يا ممكن است منشأ اين توهم بشود كه‏ اسلام زيربنای جامعه را اقتصاد می‏داند و - هويت تاريخ را مادی می‏شمارد ، طرح و بررسی كنيم
اين نكته را هم يادآور می‏شويم كه آنچه ما در اينجا از اين گونه مسائل‏ طرح می‏كنيم بسی گسترده‏تر است از آنچه خود آنها طرح كرده‏اند . آنان دو سه آيه و دو سه جمله از احاديث را مستمسك قرار داده‏اند ولی ما مسائلی‏ را هم كه آنها طرح نكرده‏اند و ممكن است آن مسائل مورد استشهاد قرار گيرد طرح می‏كنيم تا بحث جامع و كاملی در اين زمينه به عمل آورده باشيم
next page

fehrest page

back page