![]() |
مبانی نظريه ماديت تاريخ . 1 تقدم ماده بر روح :
انسان هم جسم دارد و هم روح . جسم انسان موضوع مطالعات زيستی ، پزشكی ، وظايف الاعضايی و غيره است ، اما روح و امور روحی موضوع مطالعات فلسفی و روانشناسی است . انديشهها ، ايمانها ، احساسها ، گرايشها ، نظريهها و ايدئولوژيها جزء امور روانیاند . اصل تقدم ماده بر روح يعنی امور روانی اصالتی ندارند ، صرفا يك سلسله انعكاسات مادی از ماده عينی بر اعصاب و مغز میباشندارزش اين امور تنها در اين حد است كه ميان قوای مادی درونی و جهان بيرون رابطه برقرار سازند ، ولی هرگز خود اين امور ، نيرويی در مقابل نيروهای مادی حاكم بر وجود انسان به شمار نمیروند . در مقام مثال ، امور روانی را به چراغ اتومبيل بايد تشبيه كرد . اتومبيل در شب بدون چراغ نمیتواند حركت كند ، در پرتو چراغ ، اتومبيل راه خود را ادامه میدهد ، اما آنچه اتومبيل را به حركت درمی آورد نور چراغ نيست ، موتور است
امور روانی يعنی انديشهها ، ايمانها ، نظريهها ، ايدئولوژيها اگر در مسير جريان نيروهای مادی تاريخ قرار گيرند به حركت تاريخ كمك میكنند ، ولی هرگز خود آنها نمیتوانند حركتی بوجود آورند و هرگز نيرويی در برابر نيروهای مادی به شمار نمیروند . امور روانی اساسا نيرو نيستند ، نه اينكه نيرو هستند ولی واقعيت مادی دارند . نيروهای واقعی وجود انسان همانهاست كه به عنوان نيروی مادی شناخته میشوند و با مقياسهای مادی قابل اندازهگيری میباشند . از اين رو امور روانی قادر نيستند كه حركتزا و جهتبخش بشوند و هرگز " اهرمی " برای حركت جامعه به شمار نمیروند
ارزشهای روانی مطلقا اگر متكی و توجيه كننده ارزشهای مادی نباشند ، امكان ندارد كه منشأ يا غايت يك حركت اجتماعی واقع گردند
بنابراين در تفسير تاريخ بايد دقيق بود و فريب ظاهر را نخورد . اگر احيانا در يك مقطع تاريخی به ظاهر ديده شد كه انديشهای ، عقيدهای ، ايمانی جامعهای را به حركت درآورده و به يك مرحله تكاملی سوق داده ، اگر درست تاريخ را كالبد شكافی كنيم خواهيم ديد كه اين عقيدهها اصالت ندارند ، انعكاس نيروهای مادی جامعهاند و آن نيروهای مادی است كه در شكل ايمانها جامعه را به حركت درآورده است . نيروی مادی پيش برنده تاريخ از نظر فنی ، نظام توليدی جامعه است و از نظر انسانی ، طبقه محروم و استثمار شده جامعه میباشد
" فويرباخ " فيلسوف مادی معروف كه ماركس بسياری از نظريات مادی خود را از او گرفته است میگويد : " نظريه چيست ؟ پراكسيس چيست ؟ تفاوت ايندو در چيست ؟ " به اين پرسش چنين پاسخ میدهد : " هر چيزی كه محدود به ذهن من باشد نظری است . آنچه در بسياری اذهان میجنبد عملی است . آنچه بسياری از اذهان را با هم متحد میسازد ، تشكيل توده میدهد و بدين ترتيب برای خودجايی در جهان میيابد " ( 1 )
و ماركس ، شاگرد وفادار وی مینويسد : " واضح است كه سلاح انتقاد نمیتواند جايگزين انتقاد سلاحها شود . نيروی مادی را فقط با نيروی مادی میتوان سركوب كرد "
ماركس برای اينكه اصالتی برای نيروهای غيرمادی قائل نشده باشد و ارزش روشنگری آنها را ، و نه بيشتر ، روشن كرده باشد به سخن خود اينچنين ادامه میدهد : " اما نظريه نيز به محض اينكه در تودهها رسوخ كرد ، به نيروی مادی مبدل میشود " ( 2 )
اصل تقدم ماده بر روح و تقدم جسم بر روان و اصالت نداشتن نيروهای روانی و ارزشهای روحی و معنوی ، از اصول اساسی ماترياليسم فلسفی است
نقطه مقابل اين اصل ، اصل فلسفی ديگری است مبنی بر اصالت روح و اينكه همه ابعاد اصيل وجود انسان را نمیتوان با ماده و شؤون آن توجيه و تفسير كرد . روح واقعيتی است اصيل در حوزه وجود انسان و انرژی روحی ، مستقل از انرژيهای مادی است ، از اين رو نيروهای روانی يعنی نيروهای فكری ، اعتقادی ، ايمانی و عاطفی
پاورقی : 1 و . 2 آندره پیتر : ماركس و ماركسيسم ، ترجمه شجاعالدين ضيائيان ، ص . 39
عامل مستقلی برای پارهای حركتها - چه در سطح وجود فرد و چه در سطح جامعه - به شمار میروند و از اين اهرمها برای حركت تاريخ میتوان استفاده كردبسياری از حركات تاريخ مستقلا از اين اهرمها ناشی شده و میشوند . مخصوصا حركات متعالی فردی و اجتماعی انسان مستقيما از اين نيروها سرچشمه میگيرد و تعالی خود را از همين جهت كسب كرده است
نيروهای روانی احيانا نيروهای مادی بدنی را نه تنها در سطح فعاليتهای اختياری حتی در سطح فعاليتهای مكانيكی و شيميايی و زيستی تحت تأثير شديد خود قرار میدهد و آنها را در جهت خاص خود استخدام مینمايد . تأثير تلقينات روانی در بهبود بيماريهای جسمی و تأثير خارقالعاده عمليات هيپنوتيزمی از اين قبيل و غيرقابل انكار است ( 1 )
علم و ايمان ، خصوصا ايمان ، بالاخص آنجا كه اين دو نيروی روانی هماهنگ گردند ، نيرويی عظيم و كارآمد است و میتواند نقش زيرو رو كننده و پيش برنده خارقالعا دهای در حركات تاريخی داشته باشد
اصالت روح و نيروهای روحی ، يكی از اركان " رئاليسم فلسفی " است ( 2 )
پاورقی :
. 1 برای اطلاع درباره اين گونه مسائل مطالعه كتاب تداوی روحی تأليف
كاظمزاده ايرانشهر را توصيه میكنيم
. 2 رجوع شود به جلد اول و دوم اصول فلسفه و روش رئاليسم
. 2 اولويت و تقدم نيازهای مادی بر نيازهای معنوی :
انسان لااقل در وجود اجتماعی خويش ، دو گونه نياز دارد : نيازهای مادی از قبيل نياز به نان و آب و مسكن و جامعه و دوا و امثال اينها ، نيازهای معنوی از قبيل نياز به تحصيل و دانش و ادبيات و هنر و تفكرات فلسفی و ايمان و ايدئولوژی و نيايش و اخلاق و اموری از اين قبيل . هر دو نوع از نياز ، به هر حال و به هر علتی ، در انسان وجود دارد . سخن در اولويت و تقدم اين نيازهاست كه كداميك بر ديگری تقدم دارد : نيازهای مادی يا نيازهای معنوی و يا هيچكدام ؟ نظريه تقدم نيازهای مادی بر آن است كه نيازهای مادی اولويت و تقدم دارند و اين اولويت و تقدم تنها در اين جهت نيست كه انسان در درجه اول در پی تأمين نيازهای مادی است و آنگاه كه اين نيازها تأمين شد به تأمين نيازهای معنوی میپردازد ، بلكه خاستگاه نيازهای معنوی نيازهای مادی است و نيازهای مادی سرچشمه نيازهای معنوی است . چنين نيست كه انسان در متن آفرينش خود با دو گونه نياز و دو گونه غريزه آفريده شده باشد : نيازها و غرايز مادی ، و نيازها و غرايز معنوی . بلكه انسان با يك گونه نياز و يك گونه غرايز آفريده شده و نيازهای معنوی نيازهای ثانوی است و در حقيقت وسيلهای است برای رفع بهتر نيازهای مادیبه همين جهت ، نيازهای معنوی از نظر شكل و كيفيت و ماهيت نيز تابع نيازهای مادی است . انسان در هر دورهای به تناسب رشد ابزار توليد نيازهای مادیاش ، شكل و رنگ و كيفيت ويژهای دارد . نيازهای معنوی وی نيز كه برخاسته از نيازهای مادی اوست ، از نظر شكل و كيفيت و ويژگيها متناسب با نيازهای مادی است . پس در حقيقت ، ميان نيازهای مادی و نيازهای معنوی دو نوع اولويت برقرار است : اولويت وجودی يعنی نياز معنوی مولود نياز مادی است ، و ديگر اولويت ماهوی يعنی شكل و خصوصيت و چگونگی نياز معنوی تابع شكل و خصوصيت و چگونگی نياز مادی است . در كتاب ماترياليسم تاريخی تأليف " پ
رويان " از كتاب تفكرات فلسفی " هايمن لوی " صفحه 92 چنين نقل میكند : " راه مادی زندگی بشر وی را بر آن داشت كه تئوريهايی بر طبق وسايل رفع احتياجات مادی زمان ، راجع به دنيا ( جهان بينی ) و اجتماع و هنر و اخلاق و ساير معنويات كه از همين راه مادی و توليد ناشی شده بودند ، بيان نمايد " ( 1 )
از اين رو طرز داوری علمی ، تفكر فلسفی ، ذوق و احساس زيبايی و هنر ، ارزيابی اخلاقی ، گرايش مذهبی هر فرد تابع طرز معاش اوست . اينجاست كه وقتی كه اين اصل در مورد فرد پياده میشود به اين صورت ادا میشود : بگو چه میخورد تا بگويم چه فكر میكند . و اگر در سطح جامعه پياده شود گفته میشود : بگو درجه رشد ابزار توليد چيست و بگو چه روابط اقتصادی ميان افراد جامعه حكمفرماست تا بگويم چه ايدئولوژی و چه فلسفه و چه اخلاق و چه مذهبی در آن جامعه وجود دارد
نقطه مقابل اين نظريه ، نظريه اصالت نيازهای معنوی است .
پاورقی : . 1 ماترياليسم تاريخی ، ص . 37
طبق اين نظريه هر چند در فرد انسان نيازهای مادی از نظر زمانی زودتر جوانه میزند و خود را نشان میدهد - چنانكه از حال كودك پيداست كه از آغاز تولد در جستجوی شير و پستان مادر است - ولی به تدريج نيازهای معنوی كه در سرشت انسان نهفته است ، میشكفند بطوريكه در سنين رشد و كمال ، انسان نيازهای مادی خويش را فدای نيازهای معنوی میكند . به تعبير ديگر ، لذتهای معنوی در انسان ، هم اصيل است و هم نيرومندتر از لذتها و جاذبههای مادی ( 1 ) . انسان به هر اندازه آموزش و پرورش انسانی بيابد ، نيازهای معنوی و لذتهای معنوی و بالاخره حيات معنویاش ، نيازها و لذتها و حيات مادیاش را تحت تأثير قرار میدهد . جامعه نيز چنين است ، يعنی در جامعههای بدوی نيازهای مادی بيش از نيازهای معنوی حكومت داردولی به هر اندازه جامعه متكاملتر گردد ، نيازهای معنوی ارزش و تقدم میيابند و به صورت هدف انسانی درمیآيند و نيازهای مادی را تحتالشعاع قرار داده و در حد وسيله تنزل میدهند ( 2 )
. 3 اصل تقدم كار بر انديشه :
انسان موجودی است كه میانديشد و میشناسد و كار میكند . آيا كار مقدم است يا انديشه ؟ آيا جوهر انسان كار است يا انديشه ؟ آيا شرافت انسان به كار است يا انديشه ؟ آيا انسان مولود كار است يا انديشه ؟ ماديت تاريخ براساس اصالت كار و تقدم آن بر انديشه است ،
پاورقی :
. 1 بوعلی در نمط هشتم اشارات در اين موضوع به طرزی عالی بحث كرده
است
. 2 رجوع شود به رساله قيام و انقلاب مهدی از ديدگاه فلسفه تاريخ
ولی ماديت تاريخی بر اين اصل استوار است كه كار كليد انديشه و كار معيار انديشه است ، جوهر انسان كار توليدی اوست ، كار هم منشأ شناخت انسان است و هم سازنده او . ماركس گفته است : " سراسر تاريخ جهانی ، جز خلقت انسان به وسيله كار بشری نيست " ( 2 ) . انگلس گفته : " خود انسان را نيز كار آفريده است " ( 3 ) . زيرا انسان از ابتدا به جای تفكر عليه ناملايمات طبيعی با كار پر زحمت خود بر محيط خارجی خويش غلبه كرده و از همين راه ( عمل انقلابی ) در برابر زورمندان متجاوز ، جامعه دلخواه خود را پيش میبرد و میسازد
در كتاب ماركس و ماركسيسم مینويسد : " در حالی كه در فلسفه هستی ( فلسفهای كه جهان را براساس " بودن " تفسير میكند ،
پاورقی :
. 1 در تعريف فلسفه از جنبه هدف و غايت گفته میشد : " صيروره
الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينی " يعنی فلسفه عبارت است از
اينكه انسان جهانی از انديشه گردد ، شبيه جهان عينی
2 و . 3 ماركس و ماركسيسم ، ص 40 و . 41
اين اصل يك اصل فلسفی ماترياليستی ماركسيستی است . اين اصل همان است كه در ماركسيسم به " پراكسيس " معروف است و ماركس آن را از پيشكسوت مادی خود فويرباخ و از پيشوای ديگر خود هگل فرا گرفته است
نقطه مقابل اين اصل ، اصل فلسفی رئاليستی است كه به تأثير متقابل كار و انديشه و تقدم انديشه بر كار قائل است . در اين فلسفه جوهر انسان ، انديشه است ( علم حضوری جوهری نفس به ذات خود ) . انسان وسيله كار - ممارست با جهان خارج - مواد اطلاعات خود را از جهان بيرون به دست میآورد و تا ذهن از اين مواد اولی ، غنی نشود مجال هيچ گونه فعاليت شناختی پيدا نمیكند . پس از گردآوری اين مواد ، ذهن متقابلا بر روی فرآوردههای كار به صورتهای مختلف " تعميم " و " انتزاع " و " استدلال " عمل میكند
پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 39
و زمينه شناخت صحيح را فراهم میسازد ، شناخت صرفا انعكاس ساده ماده عينی در ذهن نيست . پس از انعكاس ماده عينی در ذهن ، وسيله يك سلسله اعمال ذهنی كه ناشی از جوهر غير مادی روح است ، شناخت ميسر میگردد . پس كار منشأ انديشه و در همان حال انديشه منشأ كار است ، كار معيار انديشه و در همان حال انديشه معيار كار است ، و اين دور ، دور محال نيست . شرافت انسان به دانش و ايمان و عزت و كرامت نفس اوست و كار از آن جهت مايه شرافت است كه وسيله تأمين اين كرامتها و شرافتهاست . انسان ، هم سازنده كار است و هم ساخته شده او ، و اين امتياز ، خاص انسان است - كه هيچ موجودی ديگر با او در اين جهت شريك نيست - و از نوع خاص آفرينش الهی او سرچشمه میگيرد ( 1 ) . ولی سازندگی انسان نسبت به كار ، سازندگی ايجادی و ايجابی است ، اما سازندگی كار نسبت به انسان سازندگی " اعدادی " است ، يعنی انسان واقعا كار خويش را خلق میكند ، اما كار واقعا انسان را خلق نمیكند ، بلكه كار و ممارست و تكرار عمل زمينه خلق شدن انسان را از درون فراهم میكند . و همواره آنجا كه رابطه متقابل دو شیء ، از يك طرف " ايجابی " و " ايجادی " است و از طرف ديگر " اعدادی " و " امكانی " ، تقدم با طرف ايجابی و ايجادی استپس انسان كه جوهر ذاتش از نوع آگاهی است ( علم حضوری نفس به ذات خود ) با كار در عين اينكه رابطه متقابل دارد و انسان سازنده و پديدآورنده كار است
پاورقی :
. 1 در رساله شناخت به تفصيل درباره اين مطالب بحث كردهايم
. 4 تقدم وجود اجتماعی انسان بر وجود فردی او ، و به عبارت ديگر ، اصل
تقدم جامعه شناسی انسان بر روانشناسی او :
انسان از نظر زيستی كاملترين حيوانات است ، استعداد نوعی تكامل دارد كه تكامل انسانی ناميده میشود . انسان از شخصيت خاصی برخوردار میشود كه ابعاد انسانی وجود او را تشكيل میدهد ، در اثريك سلسله تجارب و آموزشها بعد فكری و فلسفی و علمی پيدا میكند ، و تحت تأثير يك سلسله عوامل ديگر بعدی ديگر میيابد كه از آن به " بعد اخلاقی " تعبير میكنيم . در اين بعد است كه ارزش میآفريند ، " بايد " و " نبايد " اخلاقی خلق میكند ، و همچنين است بعد هنری و بعد مذهبی . انسان در بعد فكری و فلسفی خود يك سلسله اصول و مبادی فكری پيدا میكند كه پايه و اساس انديشه او به شمار میرود ، همچنانكه در ارزيابيهای اخلاقی و اجتماعی خود به يك سلسله ارزشهای مطلق ونيمه مطلق میرسد . همه اينها ابعاد انسانی وجود انسان را تشكيل میدهدابعاد انسانی يكسره معلول عوامل اجتماعی است . انسان در آغاز تولد فاقد همه اين ابعاد است ، تنها يك ماده خام است كه آماده هر شكل فكری يا عاطفی است ، بستگی دارد كه تحت تأثير چه عواملی قرار گيرد ، مانند يك ظرف تهی است كه از خارج آن را پر كنند ، يك نوار ضبط صوت خالی است كه آوازهايی در او ضبط میشود و عينا هر چه در آن ضبط شود پس میدهد . خلاصه سازنده شخصيت انسان و آنچه او را از صورت " شیء " خارج میكند و " شخص " میسازد ، عوامل اجتماعی بيرونی است كه از آن به كار اجتماعی تعبير میشود . انسان در ذات خود " شیء " محض است و در پرتو عوامل اجتماعی " شخص " میگردد
در كتاب ماترياليسم تاريخی تأليف " پ . رويان " از كتاب مسائل اصولی ماركسيسم تأليف " پلخانف " صفحه 42 نقل میكند : " صفات محيط اجتماعی ، توسط سطح قوای توليدی هر زمان تعيين میشوند ، يعنی وقتی سطح قوای توليدی تعيين گرديد ، صفات محيط اجتماعی و پسيكولوژی وابسته به آن و روابط متقابل بين محيط از يك طرف و افكار و رفتار از طرف ديگر نيز تعيين میشود "
همچنين همان كتاب میگويد : " وقتی پسيكولوژی توسط قوای توليدی تعيين شد ، ايدئولوژی مربوطه نيز كه ريشه نزديكش در پسيكولوژی میباشد بالمال تعيين میگردد ، ولی برای اينكه يك ايدئولوژی كه در يك مرحله تاريخی از مناسبات اجتماعی ناشی شده است باقی بماند و منافع طبقه حاكم زمان را همواره حفظ كند ، لازم است كه با تأسيسات اجتماعی تقويت و تكميل شود . پس در حقيقت تأسيسات اجتماعی در جوامع طبقاتی با آنكه برای حفظ طبقه حاكمه و تقويت و بسط ايدئولوژی به وجود میآيد ، ولی اصولا از نتايج مناسبات اجتماعی بوده و در آخرين تحليل ، ناشی از چگونگی و خصلت توليد میباشد . مثلا كليساها و مساجد برای نشر عقايد مذهبی كه اصل آن در همه مذاهب ايمان به معاد است ، میباشد . عقيده به معاد ناشی از يك مناسبات مخصوص اجتماعی مبنی بر تقسيم طبقاتی ناشی از يك مرحله تكاملی وسايل توليد میباشد ، يعنی در آخرين تحليل ، عقيده به معاد نتيجه خصلت قوای توليدی است "
نقطه مقابل اين اصل ، اصل انسان شناسی ديگری است مبنی بر اينكه پايه و اساس شخصيت انسانی كه مبنای تفكرات او و گرايشهای متعالی او است ، در متن خلقت او با دست عوامل آفرينش نهاده شده است . درست است كه انسان ، برخلاف نظريه معروف افلاطون ، با شخصيتی ساخته و پرداخته به دنيا نمیآيد ، اما اركان و پايههای اصلی شخصيت خود را از آفرينش دارد نه از اجتماع . اگر بخواهيم با اصطلاح فلسفی سخن بگوييم اينچنين بايد گفت كه مايه اصلی ابعاد انسانی انسان - اعم از اخلاقی ، مذهبی ، فلسفی ، هنری ، فنی ، عشقی - صورت نوعيه انسانيه و مبدأ فصل او و نفس ناطقه اوست كه با عوامل خلقت تكون میيابد . جامعه انسان را از نظر استعدادهای ذاتی يا پرورش میدهد و يا مسخ مینمايد . نفس ناطقه نخست بالقوه است و تدريجا به فعليت میرسد . عليهذا انسان از نظر اصول اوليه فكر و انديشه و از نظر اصول گرايشها و جاذبههای معنوی و مادی مانند هر موجود زنده ديگر است كه نخست همه اصول به صورت بالقوه در او وجود دارد ، و سپس به دنبال يك سلسله حركات جوهری ، اين خصلتها در او جوانه میزند و رشد میكند . انسان تحت تأثير عوامل بيرونی ، شخصيت فطری خود را پرورش میدهد و به كمال میرساند و يا احيانا آن را مسخ و منحرف مینمايد . اين اصل همان است كه در معارف اسلامی از آن به اصل " فطرت " ياد میشود . اصل فطرت اصلی است كه در معارف اسلامی ، اصل مادر شمرده میشود
بنابر اصل فطرت ، روان شناسی انسان بر جامعهشناسی او تقدم دارد ، جامعهشناسی ا نسان از روانشناسی او مايه میگيرد . بنابر اصل فطرت ، انسان در آغاز كه متولد میشود در عين اينكه بالفعل نه دركی دارد و نه تصوری و نه تصديقی و نه گرايشی انسانی ، در عين حال ، با ابعاد وجودیای علاوه بر ابعاد حيوانی به دنيا میآيد . همان ابعاد است كه تدريجا يك سلسله تصورات و تصديقات انتزاعی ( و به تعبير منطقی و فلسفی " معقولات ثانيه " كه پايه اصلی تفكر انسانی است و بدون آنها هرگونه تفكر منطقی محال است ، و يك سلسله گرايشهای علوی در انسان به وجود میآورد و همين ابعاد است كه پايه اصلی شخصيت انسانی انسان به شمار میرود
مطابق نظريه مبنی بر تقدم جامعه شناسی انسان بر روان شناسی او ، انسان صرفا يك موجود " پذيرنده " است نه " پوينده " ، يك ماده خام است كه هر شكلی به او بدهند از نظرات او بیتفاوت است ، يك نوار خالی است كه هر آوازی در آن ضبط شود از نظر خود نوار عينا مانند آواز ديگری است كه در او ضبط شود . در درون اين ماده خام حركت به سوی شكل معين نيست كه اگر آن شكل به او داده شود ، " شكل خودش " به او داده شده و اگر شكل ديگری به او داده شود ، او را از آنچه " بايد بشود " مسخ كرده باشند
در درون آن نوار تقاضای يك آواز معين نيست كه اگر آواز ديگری در او ضبط شود " بيگانگی " با حقيقت و ذات او داشته باشد . نسبت آن ماده با همه شكلها و نسبت آن نوار با همه آوازها و نسبت آن ظرف با همه محتواها يكسان است
جوانه میزند و آن گرايشها خود را نشان میدهد
مطابق نظريه اول اينكه انسان هم اكنون در شرايط حاضر مثلا حكم میكند كه 4 = 2 x 2 و آن را يك حكم مطلق میپندارد كه شامل همه زمانها و همه مكانهاست ، در واقع مولود شرايط خاص محيط اوست ، يعنی اين محيط و اين شرايط خاص است كه اين حكم را به او داده و اين حكم عكسالعمل انسان در اين شرايط خاص است و در حقيقت آوازی است كه در اين محيط اينچنين ضبط شده و ممكن است در محيط ديگر و شرايط ديگر ، حكم و قضاوت به گونهای ديگر باشد ، مثلا 26 = 2 x 2 باشد
ولی مطابق نظريه دوم آنچه محيط به انسان میدهد تصور 2 ، 4 ، 8 ، 10 و امثال اينهاست . اما حكم به اينكه 4 = 2 x 2 و يا 25 = 5 x 5 لازمه ساختمان روح انسان است و محال است كه شكل ديگر پيدا كند ، همچنانكه گرايشهای كمال جويانه انسان نيز لازمه خلقت روح اوست ( 1 )
پاورقی : . 1 [ برای توضيح بيشتر درباره بحث " فطرت " رجوع شود به اصول فلسفه و روش رئاليسم ، >
. 5 تقدم جنبه مادی جامعه بر جنبههای معنوی آن :
جامعه از بخشها و سازمانها و نهادها تشكيل میشود : سازمان اقتصادی ، سازمان فرهنگی ، سازمان اداری ، سازمان سياسی ، سازمان مذهبی ، سازمان قضايی و غيره . از اين نظر ، جامعه مانند يك ساختمان كامل است كه يك خانواده در آن زندگی میكنند كه مشتمل است بر اطاق پذيرايی ، اطاق خواب ، آشپزخانه ، دستشويی و غيرهدر ميان سازمانهای اجتماعی يك سازمان است كه در حكم زيربنا يعنی شالوده اصلی ساختمان است كه تمام بنا بر روی آن و بر مبنای آن ساخته میشود كه اگر آن متزلزل شود و يا فرو ريزد ، جبرا همه بنا فرو میريزد ، و آن ساخت اقتصادی جامعه است . ساخت اقتصادی جامعه يعنی آنچه به توليد مادی اجتماع مربوط میشود از ابزار توليد ، منابع توليد ، روابط و مناسبات توليدی
ابزار توليد كه اساسیترين قسمت ساخت جامعه است در ذات خود متغير و متكامل است . هر درجه تكاملی ابزار توليد ، مستلزم نوعی خاص روابط و مناسبات توليدی است مغاير با آنچه قبلا بوده است . روابط توليدی يعنی اصول و مقررات مربوط به مالكيتها كه به چه شكل باشد ، و در حقيقت ، مقررات مربوط به رابطه قراردادی
پاورقی :
> خصوصا مقاله پنجم ( پيدايش كثرت در ادراكات ) و تفسير الميزان (
ترجمه فارسی ) جلد 16 ، صفحه 190 بحث درباره " اخذ ميثاق " ، و جلد 31
، صفحه 303 گفتار در معنای فطری بودن دين . و نيز مباحث اجمالی ديگری كه
به طور پراكنده در بسياری از جاهای ديگر اين تفسير شريف آمده است
همچنين رجوع شود به كتاب فطرت اثر استاد شهيد ] .
در كتاب ماركس و ماركسيسم از رساله نقد اقتصاد سياسی كارل ماركس نقل میكند كه : " انسانها در توليد زندگیشان وارد روابط ضروری و معينی میشوند كه مستقل از اراده آنهاست . آن روابط توليدی با درجه معينی از تكامل و توسعه نيروهای مادی مطابقت دارد . مجموع اين روابط روبنای اقتصادی اجتماع را تشكيل میدهد ، يعنی پايه واقعی كه بر روی آن يك روبنای حقوقی و سياسی كه با شكلهای معينی از شعور اجتماعی مطابقت دارد ساخته میشود
در زندگی مادی ، شيوه توليد تعيين كننده پويه زندگی اجتماعی ، سياسی و روشنفكری میباشد ، اين شعور بشر نيست كه تعيين كننده وجود اوست ، بلكه برعكس ، وجود اجتماعی اوست كه تعيين كننده شعورش میباشد " ( 1 )
و هم در آن كتاب از نامه ماركس به آننكوف نقل میكند : " وضعی از توسعه قوای توليدی انسانها را در نظر بگيريد . در برابر آن ، شكلی از بازرگانی و مصرف وجود خواهد داشت . درجهای از توسعه توليد بازرگانی و مصرف را در نظر بگيريد ، و شكلی از تركيب اجتماعی ، سازمان خانواده ، صنفها يا طبقات و به طور خلاصه از جامعه مدنی وجود خواهد داشت " ( 2 )
پاورقی :
. 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 246 ( ضميمه سوم ) . ايضا رجوع شود به
مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص 163 ، و به تجديدنظر طلبی از
ماركس تا مائو . ص . 153
. 2 ماركس و ماركسيسم ، ص 247 ( ضميمه سوم )
همانطور كه وضع يك ساختمان به وضع پی و اساس آن بستگی دارد ، اوضاع اقتصادی ( روابط توليدی ) نيز به اوضاع فنی وابسته است . همچنين چگونگی افكار و رسوم و نظام سياسی نيز هر يك تابع وضع اقتصادی است " ( 1 )
و نيز همان كتاب به نقل از لنين ( در كتاب ماركس و انگلس ) از سرمايه جلد سوم نقل میكند : " شيوه توليد نمودار فعاليت انسان در قبال طبيعت و فرآيند فوری توليد زندگانی وی و به دنبال آن نمودار شرايط اجتماعی و مفاهيم فكری ناشی از آن است " ( 2 )
ايضا در پيشگفتار نقد اقتصاد سياسی میگويد : " پژوهشهايم اين انديشه را در من پديد آورد كه روابط قضايی و شكلهای گوناگون دولت نه میتواند به خودی خود پديد آمده باشد و نه ناشی از به اصطلاح تحول عمومی فكر بشر باشد ، بلكه اين روابط و اين صور گوناگون از شرايط مادی موجود ريشه میگيرد . . . كالبدشناسی جامعه را بايد در اقتصاد سياسی جستجو كرد " ( 3 )
پاورقی :
. 1 همان مأخذ ، ص . 33
. 2 همان مأخذ ، ص . 248 ( ضميمه سوم )
. 3 همان مأخذ ، ص 32 و . 33
نظريه تقدم نهاد مادی جامعه ، بر ساير نهادهای اجتماعی متناظر است با نظريه تقدم كار بر انديشه . نظريه تقدم كار برانديشه در سطح فرد مطرح میشودو نظريه تقدم نهاد مادی بر ساير نهادهای اجتماعی ، در حقيقت همان تقدم كار بر انديشه است اما در سطح اجتماعی و با توجه به اينكه طرفداران اين نظريه طرفدار تقدم جامعه شناسی انسان بر روان شناسی او نيز هستند پس تقدم كار فردی بر انديشه فردی مظهر و نتيجه تقدم نهاد مادی بر ساير نهادهای اجتماعی است ، برخلاف اينكه اگر روان شناسی انسان را بر جامعه شناسی او مقدم بدانيم ، تقدم نهاد مادی جامعه بر نهادهای ديگر معلول و نتيجه تقدم كار فردی بر انديشه فردی محسوب میشد
نهاد مادی جامعه كه از آن به ساخت اقتصادی و بنياد اقتصادی نيز تعبير میشود شامل دو بخش است : يكی ابزار توليد كه محصول رابطه انسان با طبيعت است ، و ديگر روابط اقتصادی افراد جامعه در زمينه توزيع ثروت كه از آن به روابط توليدی احيانا تعبير میشود ( 1 ) .
پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص 32 و . 33
و غالبا از مجموع ابزار توليد و روابط توليدی به " وجه توليد " يا " شيوه توليد " تعبير میشود ( 1 ) و ضمنا بايد دانست كه اين اصطلاحات در زبان پيشوايان ماترياليسم تاريخی خالی از ابهام نيست و كاملا صيقل نخورده و مشخص نشده است ( 2 ) . آنجا كه میگويند اقتصاد زيربناست و نهاد مادی جامعه بر ساير نهادها تقدم دارد ، مقصود مجموع دستگاه توليدی است اعم از ابزار توليد و روابط توليدینكتهای كه حتما بايد توجه داشت و از لابلای سخنان پيشروان ماترياليسم تاريخی كاملا هويداست اينكه خود زيربنا به صورت دو اشكوبه است و بخشی از آن زيربنای بخشی ديگر است و ديگری بر روی آن استوار است . اساس و پايه اصلی و سنگ زيرين بنا ابزار توليد يعنی كار تجسم يافته است ، كار تجسم يافته است كه روابط اقتصادی خاصی را از نظر توزيع ثروت ايجاب میكند . اين روابط كه انعكاس درجه رشد ابزار توليد است ، در آغاز پيدايش نه تنها هماهنگ با ابزار توليد است بلكه محرك و مشوق آن شمرده میشود ، يعنی بهترين وسيله بهرهبرداری از آن ابزارهاست و مانند جامعهای است متناسب با اندام ابزار توليد . ولی ابزار توليد در ذات خود رشد يابنده است . رشد ابزار توليد هماهنگی ميان دو بخش دستگاه توليدی را بر هم میزند . روابط توليدی و اقتصادی ، يعنی همان قوانين كه متناسب با ابزار توليدی پيشين به وجود آمده بود ، به صورت جامهای تنگ و دست و پاگير بر اندام رشد يافته ابزار توليد درمیآيد
پاورقی :
. 1 رجوع شود به پ . نيكيتين : مبانی علم اقتصاد ، ترجمه ناصر زرافشان
، ص " ج " و پ . رويان : ماترياليسم تاريخی ، بحث توليد
. 2 رجوع شود به تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص 235
با توجه به اولويت كار اجتماعی ، يعنی كار تجسم يافته كه از آن به ابزار توليد تعبير میشود ، و با توجه به اينكه ماركس از جامعهشناسانی است كه جامعهشنا سی انسان را بر روانشناسی او مقدم میشمارد و انسان بماهو انسان را يك موجود اجتماعی و به تعبير خود او " ژنريك " میداند ، نقش فلسفی كار از نظر ماركسيسم كه جوهر فلسفه ماركسيسم است و كمتر به آن توجه شده است روشن میشود
ماركس درباره موجوديت انسانی كار و موجوديت كاری انسان آنچنان میانديشد كه دكارت درباره موجوديت عقلانی انسان ، و برگسون درباره موجوديت استمراری انسان ، و ژان پل سارتر درباره موجوديت عصيانی انسان میانديشيده و میانديشند
دكارت میگويد : " من میانديشم پس هستم " ، برگسون میگويد : " من استمرار دارم پس هستم " ، سارتر میگويد : " من عصيان میكنم پس هستم " ، ماركس میخواهد بگويد : " من كار میكنم پس هستم "
اين دانشمندان هيچ كدام نمیخواهند صرفا از اين راههای گوناگون ، موجوديت " من " انسانی در ورای اين امور ( انديشه يا استمرار يا عصيان و غيره ) را اثبات كنند ، بلكه برخی به موجوديتی برای انسان غير از اينها قائل نيستند ، بلكه هر كدام ضمنا میخواهند جوهر انسانيت و واقعيت وجودی انسان را تعريف كنند . مثلا دكارت ضمنا میخواهد بگويد موجوديت من مساوی است با موجوديت انديشه ، اگر انديشه نباشد " من " نيستم . برگسون میخواهد بگويد موجوديت انسان همان موجوديت استمرار و زمان است . سارتر هم میخواهد بگويد جوهر انسانيت و موجوديت واقعی انسان ، عصيان و تمرد است ، اگر عصيان را از انسان بگيريد ، ديگر او انسان نيست . ماركس هم به نوبه خود میخواهد بگويد تمام موجوديت انسان و هستی واقعیاش " كار " است . كار جوهر انسانيت است . من كار میكنم پس هستم ، نه به اين معنی كه كار " دليل " موجوديت " من " است ، بلكه به اين معنی كه " كار " عين موجوديت " من " است . كار هستی واقعی من است
اگر ماركس میگويد : " برای انسان سوسياليست سراسر به اصطلاح تاريخ جهانی چيزی جز خلقت انسان به وسيله كار بشری نيست " ( 1 ) . يا آنكه ميان آگاهی انسان و وجود واقعی او فرق میگذارد و میگويد : " آگاهی انسانها وجود آنها را معين نمیكند ، بلكه بر عكس ، وجود اجتماعی آنها آگاهیشان را معين میسازد " ( 2 ) . يا آنكه میگويد : " مقدماتی كه از آنها عزيمت میكنيم پايههای خود خواسته و جزمی نيست ، بلكه افراد واقعی ، كنش آنها و شرايط هستی مادی آنهاست " ،
پاورقی :
. 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 40 نقد اقتصاد سياسی ماركسيسم
. 2 تجديدنظر طلبی . . . ، ص . 153
اما كار ، بینهايت بيش از اين است . كار شرط اساسی اوليه تمامی زندگانی بشر است آنچنانكه از يك نظر بايد گفت خود انسان را نيز كار آفريده است " ( 2 ) ، ناظر بر چنين اصلی است
البته ماركس و انگلس اين نظريه را در مورد نقش كار در موجوديت انسان از هگل گرفتهاند . هگل اولين بار گفته است : " هستی حقيقی انسان در وهله نخست عمل اوست " ( 3 )
پس از نظر ماركسيسم موجوديت انسانی انسان ، اولا اجتماعی است و نه فردی ، ثانيا موجوديت انسان اجتماعی ، كار اجتماعی يعنی كار تجسم يافته است و هر امر فردی مانند احساس فردی خود و احساسات خود ، و يا هر امر اجتماعی ديگر از قبيل ، فلسفه ، اخلاق ، هنر ، مذهب ، و . . . مظاهر و تجليات موجوديت واقعی انسان است نه عين موجوديت واقعی انسان
بنابراين تكامل واقعی انسان عينا همان تكامل كار اجتماعی است ، اما تكامل فكری ، عاطفی ، احساسی و يا تكامل نظام اجتماعی ، مظاهر و تجليات تكامل واقعی میباشند نه عين تكامل .
پاورقی :
. 1 همان مأخذ ، ص . 167
. 2 ماركس و ماركسيسم ، ص 41 نقل از نقش كار در انسان كردن ميمون
فردريك انگلس
. 3 ماركس و ماركسيسم ، ص . 39
اين طرز تفكر البته برای ما كه هستی واقعی انسان را " من " او میدانيم و اين " من " را جوهری غيرمادی تلقی میكنيم و آن را محصول حركات جوهری طبيعت میشماريم نه محصول اجتماع ، شگفت مینمايد ، ولی كسی مانند ماركس كه مادی میانديشد و به جوهر غيرمادی باور ندارد ، بايد جوهر انسان و واقعيت او را از نظر زيستی توجيه كند و بگويد جوهر انسان همان ساختمان مادی اندام اوست ، آنچنانكه ماديين قديم از قبيل ماديين قرن هيجدهم میگفتند . اما ماركس اين نظر را رد میكند و مدعی است جوهر انسانيت در اجتماع شكل میگيرد نه در طبيعت ، آنچه در طبيعت شكل میگيرد انسان بالقوه است نه بالفعل . از اينكه بگذريم ، ماركس بايد يا فكر و انديشه را جوهر انسانيت بشمارد و كار و فعاليت را مظهر و تجلی انديشه بداند و يا برعكس ، كار را جوهر انسانيت بداند و فكر و انديشه را مظهر و تجلی كار تلقی كند . ماركس كه مادی فكر میكند و نه تنها در فرد اصالت ماده را میپذيرد و منكر جوهر ماورای ماده در فرد است ، در باب جامعه و تاريخ نيز قائل به اصالت ماده است و ناچار شق دوم را انتخاب میكند
از اينجا تفاوت نظريه ماركس با ساير ماديين درباره هويت تاريخ روشن میشود . هر متفكر مادی خواهناخواه به حكم اينكه انسان را و تجليات وجودی انسان را مادی میداند ، هويت تاريخ را مادی میشمارد ، اما آنچه ماركس میگويد بيش از اين است . ماركس میخواهد بگويد هويت تاريخ ، اقتصادی است و در اقتصاد نظر به اينكه روابط توليدی اقتصادی ، يعنی روابط مالكيت انسان و محصول كار را امری قهری و ضروری و به صورت انعكاسی از مرحله رشد " ابزار توليد " يعنی كار تجسم يافته تلقی میكند ، در حقيقت میخواهد بگويد هويت تاريخ ، ابزاری است . پس تنها اينكه بگوييم هويت تاريخ مادی است و حتی اگر بگوييم هويت تاريخ اقتصادی است ، كاملا بيانگر نظريه ماركس نيست . بايد توجه داشته باشيم كه روح و هويت تاريخ از نظر ماركس " ابزاری " است . اين است كه ما در برخی نوشتههای خود ( 1 ) ماترياليسم تاريخی ماركس را " نظريه ابزاری " اصطلاح كردهايم در مقابل نظريه خودمان كه " نظريه انسانی " تاريخ است و برای تاريخ ماهيت انسانی قائل شدهايم
حقيقت اين است كه ماركس آنچنان غرق در " فلسفه كار " است و آنچنان برداشتی از كار اجتماعی دارد كه دقيقا بايد طبق اين فلسفه چنان انديشيد كه انسانها آنها نيستند كه در كوچهها و خيابانها راه میروند و میانديشند و تصميم میگيرند ، انسانهای واقعی آن ابزارها و ماشينها هستند كه كارخانهها را فیالمثل می چرخانند
پاورقی :
. 1 قيام و انقلاب مهدی از ديدگاه فلسفه تاريخ
از يك نظر میتوان گفت كه ماركس در مورد كار اجتماعی و سيطره و تسلطش بر شعور و آگاهی و اراده انسان همان چيزی را میگويد كه برخی از حكمای الهی در مورد فعاليتهای ناآگاهانه بدنی انسان از قبيل فعاليتهای جهاز هاضمه ، قلب و كبد و غيره تحت نفوذ اراده پنهان " واحدی التعلق " نفس میگفتند . از نظر اين حكما ميلها ، خواستها و بايدها و نبايدها و بالاخره همه اموری كه به جنبه عملی نفس ، يعنی به جنبه سفلی و تدبيری ، و تعلقی و به بدن مربوط است كه در سطح شعور آگاه برای ذهن مطرح میشود ، انعكاسی است از يك سلسله نيازهای طبيعی كه شعور آگاه بدون آنكه بداند ريشه اين امور كجاست قهرا و جبرا تحت تدبير پنهان نفس قرار میگيرد و هم شبيه آن چيزی است كه " فرويد " در مورد آن چيزی كه خود آن را " شعور باطن " يا " شعور ناآگاه " اصطلاح كرده است و بر شعور آگاه تسلط مقتدرانه دارد ، میگويد با اين تفاوت كه آنچه حكمای پيشين میگفتند يا آنچه فرويد میگفت اولا اختصاص داشت به بخشی از شعور ظاهر و ثانيا حكومت يك شعور مخفی ، بعلاوه آنچه تشكيل عضوهای گياهها و جانوران به مثابه وسايل توليد برای زندگی آنها ، جلب كرده است . آيا تاريخ پيدايش عضوهای مولد انسان اجتماعی ، يعنی پايه مادی هرگونه سازمان اجتماعی ، شايسته چنين برداشتی نيست ؟ . . . فن شناسی شيوه عمل انسان را در برابر طبيعت عريان میسازد . فراگرد توليد ، زندگی مادی او ، و در نتيجه منشأ روابط اجتماعی و انديشهها و فرايافتهای فكری را كه از آن ناشی میشوند آشكار میسازد " ( 1 )
از مجموع آنچه تاكنون گفتيم روشن شد كه نظريه ماترياليسم تاريخی مبنی بر چند نظريه ديگر است كه برخی
پاورقی :
. 1 تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص 223 نقل از كتاب ماركس و
انگلس ، آثار برگزيده
نتايج
نظريه ماترياليسم تاريخی به نوبه خود يك سلسله نتايج دارد كه در استراتژی و مقصد عملی اجتماعی مؤثر است . ماترياليسم تاريخی يك مسأله فكری و نظری محض كه تأثيری در رفتار و انتخاب اجتماعی نداشته باشد ، نيست . اكنون ببينيم چه نتايجی میتوانيم بگيريم. 1 اولين نتيجه به مسأله " شناخت " جامعه و تاريخ مربوط میشود
بنابر ماديت تاريخ ، بهترين و مطمئنترين راه برای تحليل و شناخت حوادث تاريخی و اجتماعی اين است كه بنيادهای اقتصادی آنها را مورد بررسی قرار دهيم . بدون بنياد اقتصادی حوادث تاريخی ، شناخت دقيق و صحيح آنها ناميسر است ، زيرا فرض بر اين است كه همه تحولات اجتماعی ماهيتا اقتصادی است هر چند صورتا مینمايد كه ماهيت مستقل فرهنگی يا مذهبی يا اخلاقی دارد ، يعنی همه اين تحولات انعكاسی است از وضع اقتصادی و مادی جامعه . اينها همه معلولاند و آن علت . حكمای پيشين نيز مدعی بودند كه شناخت اشياء از راه علل ايجاد آنها شريفترين و كاملترين نوع شناخت است . پس با فرض اينكه ريشه اصلی همه تحولات اجتماعی از ساخت اقتصادی جامعه است ، بهترين راه شناخت تاريخ ، تحليل اجتماعی - اقتصادی است
به عبارت ديگر ، همانطور كه علت در مرحله واقعيت و ثبوت ، بر معلول تقدم و اولويت دارد ، در مرحله شناخت و اثبات نيز تقدم و اولويت دارد . پس اولويت بنياد اقتصادی تنها اولويت عينی و وجودی نيست ، ذهنی و شناختی و اثباتی نيز هست
كتاب تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو در توضيح اين مطلب میگويد : " در تحليل انقلابهای اجتماعی نبايد درباره كشمكشهای اجتماعی از روی شكل سياسی ، حقوقی و ايدئولوژيكی آنها داوری كرد ، بلكه برعكس ، بايد آنها را به وسيله تناقض ميان نيروهای مولد و روابط توليدی توضيح داد
ماركس جدا ما را از چنين داوريهايی برحذر میدارد ، زيرا اولا واقع بينانه نيست ، و معلول يعنی شكلهای سياسی ، حقوقی و ايدئولوژيكی را به جای علت كه تناقضها و دگرگونيهای اقتصادی است میگذارد ، ثانيا سطحی است ، چون به جای نفوذ در اعماق جامعه و جستجوی علل حقيقی ، در سطح آن میماند و به آنچه بلافاصله عرضه میگردد اكتفا میكند ، ثالثا وهمی است ، چون روبناها كه بطور كلی ايدئولوژيكیاند جز توهم يعنی تصوير نادرست واقعيت نيستند ، لكن به جای موضوع واقعی تحليلی ، تصوير نادرست آن را گرفتن مسلما ما را به اشتباه میكشاند " ( 1 )
آنگاه از كتاب آثار برگزيده ماركس و انگلس چنين نقل میكند : " همانگونه كه درباره يك فرد از روی انديشهای كه نسبت به خود دارد داوری نمیكنند ،
پاورقی : . 1 تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص . 155
نبايد درباره يك چنين دوران آشفتگی از روی آگاهی كه از خويش دارد داوری كرد " ( 1 )ماركس میكوشد نقش آگاهی ، انديشه ، تمايل به " نوآوری " را كه معمولا عامل اساسی تكامل میشمارند ، منتفی سازد . مثلا " سن سيمون " كه در بسياری از انديشهها ماركس از او بهره گرفته است درباره نقش غريزه " نوآوری " در تكامل میگويد : " جامعهها تابع دو نيروی اخلاقی است كه دارای شدت برابر هستند و به تناوب اثر میبخشند : يكی نيروی عادت ، و ديگری ميل به نوآوری . پس از چند گاهی عادتها لزوما زشت میگردند . . . و در آن هنگام است كه نياز به چيزهای تازه احساس میشود و اين نياز حالت انقلابی حقيقی را تشكيل میدهد " ( 2 )
و يا " پرودون " استاد ديگر ماركس درباره نقش عقايد و انديشهها در تكامل جامعهها میگويد : " شكلهای سياسی ملتها مظهر عقايد آنها بوده است . تحرك اين شكلها ، دگرگونی و نابودی آنها ، آزمايشهای شكوهمندی است كه ارزش اين انديشهها را برای ما آشكار میسازد و به تدريج . . . حقيقت مطلق ابدی و تغييرناپذير از آنها پديدار میشود ، لكن میبينيم كه تمام نهادهای سياسی الزاما و به خاطر اينكه خود را از مرگ نجات بخشند به سوی همطراز ساختن شرايط اجتماعی میگرايند " ( 3 )
پاورقی : . 1 تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص . 155 . 2 همان مأخذ ، ص . 181 . 3 همان مأخذ ، ص . 198
علیرغم همه اينها ماركس مدعی است كه " هر انقلاب اجتماعی بيش از هر چيز يك ضرورت اجتماعی - اقتصادی است كه ناشی از قطبی شدن ماهيت و شكل جامعه مدنی نيروهای مولد و روابط اجتماعی میباشد " ( 1 )ماركس میخواهد بگويد اين غريزه نوآوری و يا عقايد و ايمانهای شورانگيز نيست كه تحولات اجتماعی را به وجود میآورد ، بلكه ضرورت اجتماعی - اقتصادی است كه ميل به نوآوری و يا عقايد و ايمانهای شورانگيز را میآفريند
پس با اين نتيجه گيری از ماديت تاريخ ، اگر بخواهيم مثلا جنگهای ايران و يونان يا جنگهای صليبی يا فتوحات اسلامی يا رنسانس غرب يا انقلاب مشروطيت ايران را تحليل كنيم ، اشتباه است كه رويدادهای ظاهری و شكلهای صوری آنها را كه احيانا سياسی ، مذهبی ، فرهنگی است مورد مطالعه و قضاوت قرار دهيم و يا حتی احساسی كه خود آن انقلابيون داشتهاند كه حركت خود را سياسی يا مذهبی يا فرهنگی میپنداشتند ملاك قرار دهيم ، بايد ماهيت و هويت واقعی آن حركتها را كه اقتصادی و مادی است مورد توجه قرار دهيم تا كليد اصلی را به دست آوريم
امروز هم میبينيم كه جوجه ماركسيستهای معاصر به توجيه هر حركت تاريخی كه میخوا هند دست بزنند ، ژستی میگيرند و چند جملهای هم كه شده ، ولو آنكه هيچ اطلاعی هم نداشته باشند ، از اوضاع اقتصادی مقارن آن حركت بحث میفرمايند !
پاورقی :
. 1 همان مأخذ ، ص . 183 مقصود از قطبی شدن ماهيت و شكل جامعه يا
قطبی شدن نيروهای مولد و روابط اجتماعی ، در دو وضع متضاد و ناسازگار
قرار گرفتن آنهاست
اما جبر تاريخ ماركسيستی كه از آن به جبر اقتصادی تعبير میشود تعبير خاصی است از ضرورت فلسفی . اين نظريه تركيبی است از دو نظريه ديگر : يكی همان ضرورت فلسفی كه حكم میكند هيچ حادثهای بدون ضرورت وجود پيدا نمیكند ، وجود هر پديدهای در زمينه پيدايش علل خاص خودش حتمی و اجتناب ناپذير است و در زمينه نبودن آن علل ، محال و ممتنع است ، و ديگر نظريه تقدم بنياد مادی جامعه بر ساير بنيادها كه قبلا توضيح داديم . لازمه اين دو نظريه ، جبر مادی تاريخ است ، يعنی تبعيت روبنا از زيربنا حتمی و اجتناب ناپذير است ، با تغيير و دگرگونی زيربنا تغيير و دگرگونی روبنا قطعی ولايتخلف است و بدون تغيير زيربنا تغيير روبنا ناممكن است
آنچه كه به ادعای ماركسيسم ، سوسياليزم ماركسيستی را " علمی " میكند و به صورت يك قانون طبيعی درمیآورد ، مانند ساير قوانين طبيعی جهان ، همين اصل است ، زيرا طبق اين اصل ، ابزار توليد كه اساسیترين قسمت ساخت اقتصادی جامعه است طبق يك سلسله قوانين طبيعی به رشد خود ادامه میدهد . همچنانكه انواع گياهان و حيوانات در طول تاريخ چند صدميليون سالی خود به رشد تدريجی خود ادامه داده و در مراحل خاصی وارد نوعيت جديدی شدهاند و همچنانكه رشد و تكامل و تبدل نوعی گياهان و جانوران خارج از اراده و هوس و آرزوی كسی بوده است ، رشد و تكامل ابزار توليد نيز چنين است
ابزار توليد در جريان رشد تدريجی خود مراحلی را طی میكند . به هر مرحله كه رسيد جبرا به دنبال خود ساير شؤون جامعه را دگرگون میسازد و قابل جلوگيری نيست و پيشاز آنكه به مرحله خاص رشد خود برسد ، امكان پيش افتادن تحولات روبنايی اجتماعی وجود ندارد . سوسياليستها و به طور كلی عدالتخواهانی كه بدون توجه به امكاناتی كه از ناحيه رشد ابزار توليد بايد به دست آيد صرفا به حكم عاطفه و آرزوی عدالتخواهی و سوسياليسم و اجتماعی شدن جامعه در تلاش هستند ، جز بيهوده كاری ، چيزی انجام نمیدهند . كارل ماركس در مقدمه كتاب سرمايه گفته است : " كشوری كه از لحاظ صنعتی بيش از همه توسعه يافته ، خود نمونهای است از تصور آينده كشورهايی كه در جدول صنعتی پس از وی قراردارد ( 1 ) . .
. حتی اگر جامعهای به مرحلهای برسد كه مسير قانون طبيعی حاكم بر حركت خويش را كشف كند ، نه قادر به جهيدن از مراحل توسعه طبيعی خود خواهد بود نه قادر به از بين بردن آنها با صدور فرامين ، اما میتواند دوره بارداری را كوتاهتر و رنجهای وضع حمل را خفيفتر كند "
ماركس در قسمت اخير بيان خود نكتهای را بيان میكند كه به آن توجه نشده و يا كمتر توجه شده است و در حقيقت میخواهد به يك پرسش يا ايراد " مقدر " پاسخ دهد . ممكن است كسی بگويد توسعه مرحله به مرحله جامعه به دنبال توسعه منظم و مرحله به مرحله طبيعت تا وقتی جبری و تخلف ناپذير است كه انسان آن را نشناسد و مسير قانون طبيعی را كشف نكند ، اما همينكه انسان آن را شناخت ، تحت سلطه انسان درمیآيد و انسان بر آن حاكم میگردد . لذا میگويند : طبيعت مادام كه شناخته نباشد ارباب انسان است و به هر نسبت كه فهميده شود به صورت خدمتگزار انسان درمیآيد . مثلا يك بيماری از قبيل وبا و غيره تا ناشناخته است و معلوم نيست از چه پديد میآيد
پاورقی :
. 1 يعنی صنعت و تكنيك و بالتبع روبنای اجتماعی كشورهای صنعتی در يك
خط سير معين و غيرقابل تخلف پيشرفت میكند . مسير حركت جامعهها " تك
خطی " است . كشورهای پيشرفته كنونی از هر جهت نمونه كشورهايی هستند كه
هنوز به اين مرحله نرسيدهاند . امكان اينكه اين كشورها بدون اينكه از
مرحله كنونی كشورهای صنعتی بگذرند ، و از راه ديگر ، به سوی تكامل گام
بردارند وجود ندارد
ماركس ضمن بيان خود میخواهد بگويد حركت منظم و مرحله به مرحله جامعه از نوع حركات و تغييرات ديناميكی است ، يعنی از نوع حركات خود به خودی و درونی اشياء است ، مانند حركات منظم رشد گياهان و جانوران ، نه از قبيل حركات و تغييرات مكانيكی يعنی تغييراتی كه در اشياء وسيله عوامل بيرون از وجود آنها صورت میگيرد ، مانند همه تغييرات فنی و صنعتی در طبيعت ، و از اين قبيل است از بين بردن حشرات وسيله مواد حشرهكش يا از بين بردن ميكرب بيماری وسيله دوا . آنجا كه كشف قانون طبيعت سبب میشود كه طبيعت مهار شود و در اختيار انسان قرار گيرد ، قوانين و روابط مكانيكی است ، و اما در مورد تغييرات ديناميكی و حركات ذاتی و درونی اشياء ، حداكثر نقش علم و آگاهی انسان اين است كه انسان خود را با مسير اين قوانين تطبيق دهد و از اين راه بهرهبرداری نمايد . انسان با كشف قوانين حاكم بر رشد گياهان و تكامل جانوران و از آن جمله قوانين رشد جنين در رحم ، به يك سلسله قوانين جبری ولايتخلف دست میيابد كه ناچار است به آنها گردن نهد و تسليم شود
ماركس میخواهد بگويد رشد اجتماعی انسان كه تابعی از رشد و تكامل ابزار توليد است ، يك نوع رشد ديناميكی و درونی و ذاتی و خودبه خودی است كه علم و آگاهی نمیتواند آن را عوض كند و شكل دلبخواه به آن بدهد . انسان جبرا بايد به مراحل خاص تكامل اجتماعی كه يك خط سير معين است ، نظير خط سيری كه جنين در رحم طی میكند ، گردن نهد و انديشه عوض شدن آن را ، مثلا انديشه اينكه جامعه برخی مراحل وسط را طی نكرده به مرحله نهايی برسد و يا انديشه اينكه از راه ديگر غير از راههای مشخصی كه تاريخ نشان داده به مرحله نهايی برسد ، از سر بيرون كند
ماركسيسم از اين نظر كه سير تكاملی اجتماعی را سير خود به خودی و ناآگاهانه و طبيعی و جبری میداند ، مطلبی را مطرح كرده شبيه به مطلبی كه سقراط در مورد ذهن بشر و زايندگی فطری او مطرح كرده بود . سقراط در تعليمات خود از روش استفهامی استفاده میكرد و معتقد بود كه اگر پرسشها مرحله به مرحله و منظم و با شناخت دقيق از عملكرد ذهن صورت گيرد ، ذهن با حركت قهری و فطری خود پيشاپيش پاسخ آن پرسش را میدهد و نيازمند به تعليم از خارج نيست . سقراط " مامازاده " بود و میگفت من با اذهان همان عملی را انجام میدهم كه مادرم در مورد زائوها انجام میداد . ماما بچه را نمیزاياند ، طبيعت مادر است كه به موقع خود بچه را میزاياند ، در عين حال به وجود ماما نياز هست ، ماما مراقبت میكند كه يك جريان غيرطبيعی پيش نيايد و سبب ناراحتی مادر يا كودك نشود
از نظر ماركسيسم با اينكه كشف قوانين جامعه شناسی و فلسفه تاريخ تأثيری در تغيير جامعه ندارد ، در عين حال به علم جامعهشناسی و فلسفه تاريخ بايد ارج نهاد . سوسياليسم علمی جز كشف همين قوانين نيست
كمترين اثرش دور ريختن سوسياليسم تخيلی و عدالتخواهيهای آرزويی است ، زيرا قوانين ديناميكی علیرغم اينكه از دسترستغيير و تبديل خارج است ، از يك مزيت برخوردار است و آن مزيت پيش بينی است . در پرتو جامعهشناسی علمی و سوسياليسم علمی میتوان وضع هر جامعه را بررسی كرد كه در چه مرحلهای است و آينده آن جامعه را پيش بينی كرد و در نتيجه میتوان فهميد كه كودك سوسياليسم در رحم هر جامعهای در چه مرحله است و در هر مرحلهای همان را انتظار داشت كه بايد ، و انتظارهای بيجا را كنار گذاشت . از يك جامعهای كه هنوز در مرحله فئوداليسم است انتظار انتقال به سوسياليسم را نبايد داشت ، همچنانكه در انتظار تولد فوری يك جنين چهارماهه نبايد نشست
ماركسيسم كوشش دارد مراحل طبيعی ديناميكی جامعهها را بشناسد و معرفی كند و قوانين جبری تحول جامعهها را از هر دورهای به دوره ديگر كشف نمايد
از نظر ماركسيسم جامعهها چهار مرحله كلی را طی كرده تا به سوسياليسم رسيده يا خواهند رسيد : دوره اشتراك اوليه ، دوره بردگی ، دوره سرمايهداری ، دوره سوسياليسم . احيانا به جای چهار دوره ، پنج دوره يا شش دوره و يا هفت دوره ذكر میشود ، يعنی هر يك از دورههای بردگی ، سرمايهداری ، سوسياليسم به دو دوره قابل تقسيم است
. 3 هر دوره تاريخی با دوره ديگر از نظر ماهيت و نوعيت مختلف است
همان طور كه از نظر زيستی ، جانوران از نوعی به نوعی ديگر متبدل میشوند و تغيير ماهيت میدهند ، دورانهای تاريخی نيز همين طور است . از اين رو هر دوران تاريخی قوانين ويژهای دارد ، هرگز قوانين دوران قبل از يك دوران يا قوانين دورانی بعد از آن دوران را نمیتوان به آن دوران تعميم داد . همان طور كه آب تا وقتی كه آب است تابع قوانين خاص مايعات است اما همينكه تبديل به بخار شد ديگر تابع آن قوانين نيست بلكه تابع قوانين مخصوص گازهاست ، جامعه نيز تا وقتی كه مثلا در مرحله فئوداليسم است با يك سلسله قوانين اداره میشود و همينكه از آن مرحله گذشت و به مرحله كاپيتاليسم رسيد ، كوشش برای ابقای قوانين دوره فئوداليسم بيهوده است . از اين رو جامعه نمیتواند قوانين جاودانه و ابدی داشته باشد . بنابر ماترياليسم تاريخی و " زيربنا " بودن اقتصاد ، هرگونه قانون مدعی جاودانگی محكوم است . يكی از ناسازگاريهای ماديت تاريخی با مذهب - خصوصا اسلام كه به يك سلسله قوانين جاودانه قائل است - در همين جاست
در كتاب تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، از ملحقات چاپ دوم سرمايه چنين نقل میكند : " هر دوران تاريخی ، قانونهای ويژهای دارد . . . همينكه زندگی از يك مرحله به مرحله ديگر عبور میكند ، با قانونهای ديگری اداره خواهد شد
زندگی اقتصادی در نمو تاريخی خويش همان پديدهای را ارائه میدهد كه ما در شاخههای ديگر زيستشناسی با آن روبرو هستيم . . . ارگانيسمهای اجتماعی به همان اندازه از هم متمايزند كه ارگانيسمهای جانوری و گياهی از هم متمايز میباشند " ( 1 )
. 4 رشد ابزار توليد سبب شد كه در فجر تاريخ مالكيت
پاورقی : . 1 تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص . 225


