next page

fehrest page

back page

مبانی نظريه ماديت تاريخ . 1 تقدم ماده بر روح :

انسان هم جسم دارد و هم روح . جسم انسان موضوع مطالعات زيستی ، پزشكی‏ ، وظايف الاعضايی و غيره است ، اما روح و امور روحی موضوع مطالعات‏ فلسفی و روانشناسی است . انديشه‏ها ، ايمانها ، احساسها ، گرايشها ، نظريه‏ها و ايدئولوژيها جزء امور روانی‏اند . اصل تقدم ماده بر روح يعنی‏ امور روانی اصالتی ندارند ، صرفا يك سلسله انعكاسات مادی از ماده عينی‏ بر اعصاب و مغز می‏باشند
ارزش اين امور تنها در اين حد است كه ميان قوای مادی درونی و جهان‏ بيرون رابطه برقرار سازند ، ولی هرگز خود اين امور ، نيرويی در مقابل‏ نيروهای مادی حاكم بر وجود انسان به شمار نمی‏روند . در مقام مثال ، امور روانی را به چراغ اتومبيل بايد تشبيه كرد . اتومبيل در شب بدون چراغ‏ نمی‏تواند حركت كند ، در پرتو چراغ ، اتومبيل راه خود را ادامه می‏دهد ، اما آنچه اتومبيل را به حركت درمی آورد نور چراغ نيست ، موتور است
امور روانی يعنی انديشه‏ها ، ايمانها ، نظريه‏ها ، ايدئولوژيها اگر در مسير جريان نيروهای مادی تاريخ قرار گيرند به حركت تاريخ كمك‏ می‏كنند ، ولی هرگز خود آنها نمی‏توانند حركتی بوجود آورند و هرگز نيرويی‏ در برابر نيروهای مادی به شمار نمی‏روند . امور روانی اساسا نيرو نيستند ، نه اينكه نيرو هستند ولی واقعيت مادی دارند . نيروهای واقعی وجود انسان‏ همانهاست كه به عنوان نيروی مادی شناخته می‏شوند و با مقياسهای مادی قابل‏ اندازه‏گيری می‏باشند . از اين رو امور روانی قادر نيستند كه حركت‏زا و جهت‏بخش بشوند و هرگز " اهرمی " برای حركت جامعه به شمار نمی‏روند
ارزشهای روانی مطلقا اگر متكی و توجيه كننده ارزشهای مادی نباشند ، امكان‏ ندارد كه منشأ يا غايت يك حركت اجتماعی واقع گردند
بنابراين در تفسير تاريخ بايد دقيق بود و فريب ظاهر را نخورد . اگر احيانا در يك مقطع تاريخی به ظاهر ديده شد كه انديشه‏ای ، عقيده‏ای ، ايمانی جامعه‏ای را به حركت درآورده و به يك مرحله تكاملی سوق داده ، اگر درست تاريخ را كالبد شكافی كنيم خواهيم ديد كه اين عقيده‏ها اصالت‏ ندارند ، انعكاس نيروهای مادی جامعه‏اند و آن نيروهای مادی است كه در شكل ايمانها جامعه را به حركت درآورده است . نيروی مادی پيش برنده‏ تاريخ از نظر فنی ، نظام توليدی جامعه است و از نظر انسانی ، طبقه محروم‏ و استثمار شده جامعه می‏باشد
" فويرباخ " فيلسوف مادی معروف كه ماركس بسياری از نظريات مادی‏ خود را از او گرفته است می‏گويد : " نظريه چيست ؟ پراكسيس چيست ؟ تفاوت ايندو در چيست ؟ " به اين پرسش چنين پاسخ می‏دهد : " هر چيزی كه محدود به ذهن من باشد نظری است . آنچه در بسياری اذهان‏ می‏جنبد عملی است . آنچه بسياری از اذهان را با هم متحد می‏سازد ، تشكيل‏ توده می‏دهد و بدين ترتيب برای خودجايی در جهان می‏يابد " ( 1 )
و ماركس ، شاگرد وفادار وی می‏نويسد : " واضح است كه سلاح انتقاد نمی‏تواند جايگزين انتقاد سلاحها شود . نيروی‏ مادی را فقط با نيروی مادی می‏توان سركوب كرد "
ماركس برای اينكه اصالتی برای نيروهای غيرمادی قائل نشده باشد و ارزش‏ روشنگری آنها را ، و نه بيشتر ، روشن كرده باشد به سخن خود اينچنين ادامه‏ می‏دهد : " اما نظريه نيز به محض اينكه در توده‏ها رسوخ كرد ، به نيروی مادی‏ مبدل می‏شود " ( 2 )
اصل تقدم ماده بر روح و تقدم جسم بر روان و اصالت نداشتن نيروهای‏ روانی و ارزشهای روحی و معنوی ، از اصول اساسی ماترياليسم فلسفی است
نقطه مقابل اين اصل ، اصل فلسفی ديگری است مبنی بر اصالت روح و اينكه‏ همه ابعاد اصيل وجود انسان را نمی‏توان با ماده و شؤون آن توجيه و تفسير كرد . روح واقعيتی است اصيل در حوزه وجود انسان و انرژی روحی ، مستقل از انرژيهای مادی است ، از اين رو نيروهای روانی يعنی نيروهای فكری ، اعتقادی ، ايمانی و عاطفی

پاورقی : 1 و . 2 آندره پی‏تر : ماركس و ماركسيسم ، ترجمه شجاع‏الدين ضيائيان ، ص . 39

عامل مستقلی برای پاره‏ای حركتها - چه در سطح وجود فرد و چه در سطح جامعه‏ - به شمار می‏روند و از اين اهرمها برای حركت تاريخ می‏توان استفاده كرد
بسياری از حركات تاريخ مستقلا از اين اهرمها ناشی شده و می‏شوند . مخصوصا حركات متعالی فردی و اجتماعی انسان مستقيما از اين نيروها سرچشمه می‏گيرد و تعالی خود را از همين جهت كسب كرده است
نيروهای روانی احيانا نيروهای مادی بدنی را نه تنها در سطح فعاليتهای‏ اختياری حتی در سطح فعاليتهای مكانيكی و شيميايی و زيستی تحت تأثير شديد خود قرار می‏دهد و آنها را در جهت خاص خود استخدام می‏نمايد . تأثير تلقينات روانی در بهبود بيماريهای جسمی و تأثير خارق‏العاده عمليات‏ هيپنوتيزمی از اين قبيل و غيرقابل انكار است ( 1 )
علم و ايمان ، خصوصا ايمان ، بالاخص آنجا كه اين دو نيروی روانی‏ هماهنگ گردند ، نيرويی عظيم و كارآمد است و می‏تواند نقش زيرو رو كننده‏ و پيش برنده خارق‏العا ده‏ای در حركات تاريخی داشته باشد
اصالت روح و نيروهای روحی ، يكی از اركان " رئاليسم فلسفی " است ( 2 )

پاورقی : . 1 برای اطلاع درباره اين گونه مسائل مطالعه كتاب تداوی روحی تأليف‏ كاظم‏زاده ايرانشهر را توصيه می‏كنيم
. 2 رجوع شود به جلد اول و دوم اصول فلسفه و روش رئاليسم

. 2 اولويت و تقدم نيازهای مادی بر نيازهای معنوی :

انسان لااقل در وجود اجتماعی خويش ، دو گونه نياز دارد : نيازهای مادی‏ از قبيل نياز به نان و آب و مسكن و جامعه و دوا و امثال اينها ، نيازهای‏ معنوی از قبيل نياز به تحصيل و دانش و ادبيات و هنر و تفكرات فلسفی و ايمان و ايدئولوژی و نيايش و اخلاق و اموری از اين قبيل . هر دو نوع از نياز ، به هر حال و به هر علتی ، در انسان وجود دارد . سخن در اولويت و تقدم اين نيازهاست كه كداميك بر ديگری تقدم دارد : نيازهای مادی يا نيازهای معنوی و يا هيچكدام ؟ نظريه تقدم نيازهای مادی بر آن است كه‏ نيازهای مادی اولويت و تقدم دارند و اين اولويت و تقدم تنها در اين‏ جهت نيست كه انسان در درجه اول در پی تأمين نيازهای مادی است و آنگاه‏ كه اين نيازها تأمين شد به تأمين نيازهای معنوی می‏پردازد ، بلكه خاستگاه‏ نيازهای معنوی نيازهای مادی است و نيازهای مادی سرچشمه نيازهای معنوی‏ است . چنين نيست كه انسان در متن آفرينش خود با دو گونه نياز و دو گونه غريزه آفريده شده باشد : نيازها و غرايز مادی ، و نيازها و غرايز معنوی . بلكه انسان با يك گونه نياز و يك گونه غرايز آفريده شده و نيازهای معنوی نيازهای ثانوی است و در حقيقت وسيله‏ای است برای رفع‏ بهتر نيازهای مادی
به همين جهت ، نيازهای معنوی از نظر شكل و كيفيت و ماهيت نيز تابع‏ نيازهای مادی است . انسان در هر دوره‏ای به تناسب رشد ابزار توليد نيازهای مادی‏اش ، شكل و رنگ و كيفيت ويژه‏ای دارد . نيازهای معنوی وی‏ نيز كه برخاسته از نيازهای مادی اوست ، از نظر شكل و كيفيت و ويژگيها متناسب با نيازهای مادی است . پس در حقيقت ، ميان نيازهای مادی و نيازهای معنوی دو نوع اولويت برقرار است‏ : اولويت وجودی يعنی نياز معنوی مولود نياز مادی است ، و ديگر اولويت‏ ماهوی يعنی شكل و خصوصيت و چگونگی نياز معنوی تابع شكل و خصوصيت و چگونگی نياز مادی است . در كتاب ماترياليسم تاريخی تأليف " پ
رويان " از كتاب تفكرات فلسفی " هايمن لوی " صفحه 92 چنين نقل می‏كند : " راه مادی زندگی بشر وی را بر آن داشت كه تئوريهايی بر طبق وسايل‏ رفع احتياجات مادی زمان ، راجع به دنيا ( جهان بينی ) و اجتماع و هنر و اخلاق و ساير معنويات كه از همين راه مادی و توليد ناشی شده بودند ، بيان‏ نمايد " ( 1 )
از اين رو طرز داوری علمی ، تفكر فلسفی ، ذوق و احساس زيبايی و هنر ، ارزيابی اخلاقی ، گرايش مذهبی هر فرد تابع طرز معاش اوست . اينجاست كه‏ وقتی كه اين اصل در مورد فرد پياده می‏شود به اين صورت ادا می‏شود : بگو چه می‏خورد تا بگويم چه فكر می‏كند . و اگر در سطح جامعه پياده شود گفته‏ می‏شود : بگو درجه رشد ابزار توليد چيست و بگو چه روابط اقتصادی ميان‏ افراد جامعه حكمفرماست تا بگويم چه ايدئولوژی و چه فلسفه و چه اخلاق و چه‏ مذهبی در آن جامعه وجود دارد
نقطه مقابل اين نظريه ، نظريه اصالت نيازهای معنوی است .

پاورقی : . 1 ماترياليسم تاريخی ، ص . 37

طبق اين‏ نظريه هر چند در فرد انسان نيازهای مادی از نظر زمانی زودتر جوانه می‏زند و خود را نشان می‏دهد - چنانكه از حال كودك پيداست كه‏ از آغاز تولد در جستجوی شير و پستان مادر است - ولی به تدريج نيازهای‏ معنوی كه در سرشت انسان نهفته است ، می‏شكفند بطوريكه در سنين رشد و كمال ، انسان نيازهای مادی خويش را فدای نيازهای معنوی می‏كند . به تعبير ديگر ، لذتهای معنوی در انسان ، هم اصيل است و هم نيرومندتر از لذتها و جاذبه‏های مادی ( 1 ) . انسان به هر اندازه آموزش و پرورش انسانی بيابد ، نيازهای معنوی و لذتهای معنوی و بالاخره حيات معنوی‏اش ، نيازها و لذتها و حيات مادی‏اش را تحت تأثير قرار می‏دهد . جامعه نيز چنين است ، يعنی در جامعه‏های بدوی نيازهای مادی بيش از نيازهای معنوی حكومت دارد
ولی به هر اندازه جامعه متكامل‏تر گردد ، نيازهای معنوی ارزش و تقدم‏ می‏يابند و به صورت هدف انسانی درمی‏آيند و نيازهای مادی را تحت‏الشعاع‏ قرار داده و در حد وسيله تنزل می‏دهند ( 2 )

. 3 اصل تقدم كار بر انديشه :

انسان موجودی است كه می‏انديشد و می‏شناسد و كار می‏كند . آيا كار مقدم‏ است يا انديشه ؟ آيا جوهر انسان كار است يا انديشه ؟ آيا شرافت انسان‏ به كار است يا انديشه ؟ آيا انسان مولود كار است يا انديشه ؟ ماديت تاريخ براساس اصالت كار و تقدم آن بر انديشه است ،

پاورقی : . 1 بوعلی در نمط هشتم اشارات در اين موضوع به طرزی عالی بحث كرده‏ است
. 2 رجوع شود به رساله قيام و انقلاب مهدی از ديدگاه فلسفه تاريخ

كار را اصل و انديشه را فرع می‏شمارد . منطق و فلسفه قديم ، انديشه‏ را كليد انديشه می‏دانست . در آن منطق انديشه تقسيم می‏شد به تصور و تصديق‏ ، و هر كدام تقسيم می‏شد به بديهی و نظری . آنگاه انديشه‏های بديهی كليد انديشه‏های نظری شناخته می‏شد . در آن منطق و در آن فلسفه جوهر انسان ( = من ) يك انديشه محض شناخته می‏شد ، كمال و شرافت انسان در دانش معرفی‏ می‏گشت ، انسان كامل مساوی بود با انسان انديشمند ( 1 )
ولی ماديت تاريخی بر اين اصل استوار است كه كار كليد انديشه و كار معيار انديشه است ، جوهر انسان كار توليدی اوست ، كار هم منشأ شناخت‏ انسان است و هم سازنده او . ماركس گفته است : " سراسر تاريخ جهانی ، جز خلقت انسان به وسيله كار بشری نيست " ( 2 ) . انگلس گفته : " خود انسان را نيز كار آفريده است " ( 3 ) . زيرا انسان از ابتدا به جای‏ تفكر عليه ناملايمات طبيعی با كار پر زحمت خود بر محيط خارجی خويش غلبه‏ كرده و از همين راه ( عمل انقلابی ) در برابر زورمندان متجاوز ، جامعه‏ دلخواه خود را پيش می‏برد و می‏سازد
در كتاب ماركس و ماركسيسم می‏نويسد : " در حالی كه در فلسفه هستی ( فلسفه‏ای كه جهان را براساس " بودن " تفسير می‏كند ،

پاورقی : . 1 در تعريف فلسفه از جنبه هدف و غايت گفته می‏شد : " صيروره‏ الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينی " يعنی فلسفه عبارت است از اينكه انسان جهانی از انديشه گردد ، شبيه جهان عينی
2 و . 3 ماركس و ماركسيسم ، ص 40 و . 41

در مقابل فلسفه " شدن " كه جهان را براساس حركت توجيه می‏نمايد و ماركسيسم از گروه فلسفه " شدن " است ) معمول بود كه ابتدا انديشه و اصول مطرح شود تا سپس نتايجی عملی از آن‏ حاصل آيد . پراكسيس ( فلسفه عملی ) عمل را به عنوان اصل انديشه قرار می‏دهد . اين فلسفه ، قدرت را جايگزين ايمان به پندار می‏سازد و همراه با هگل بيانگر اين اعتقاد می‏شود كه " هستی حقيقی انسان در وهله نخست عمل‏ اوست " و در اين عقيده به با صفاترين انديشمند آلمانی نيز می‏پيوندد كه‏ با واژگون كردن اين سخن مشهور : " در آغاز فعل بود " يعنی روح بود و كلام كه نمايانگر آن است ، چنين اعلام داشته است : در آغاز عمل بود " ( 1 )
اين اصل يك اصل فلسفی ماترياليستی ماركسيستی است . اين اصل همان است‏ كه در ماركسيسم به " پراكسيس " معروف است و ماركس آن را از پيشكسوت مادی خود فويرباخ و از پيشوای ديگر خود هگل فرا گرفته است
نقطه مقابل اين اصل ، اصل فلسفی رئاليستی است كه به تأثير متقابل كار و انديشه و تقدم انديشه بر كار قائل است . در اين فلسفه جوهر انسان ، انديشه است ( علم حضوری جوهری نفس به ذات خود ) . انسان وسيله كار - ممارست با جهان خارج - مواد اطلاعات خود را از جهان بيرون به دست‏ می‏آورد و تا ذهن از اين مواد اولی ، غنی نشود مجال هيچ گونه فعاليت‏ شناختی پيدا نمی‏كند . پس از گردآوری اين مواد ، ذهن متقابلا بر روی‏ فرآورده‏های كار به صورتهای مختلف " تعميم " و " انتزاع " و " استدلال " عمل می‏كند

پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 39

و زمينه شناخت صحيح را فراهم می‏سازد ، شناخت صرفا انعكاس ساده ماده عينی‏ در ذهن نيست . پس از انعكاس ماده عينی در ذهن ، وسيله يك سلسله اعمال‏ ذهنی كه ناشی از جوهر غير مادی روح است ، شناخت ميسر می‏گردد . پس كار منشأ انديشه و در همان حال انديشه منشأ كار است ، كار معيار انديشه و در همان حال انديشه معيار كار است ، و اين دور ، دور محال نيست . شرافت‏ انسان به دانش و ايمان و عزت و كرامت نفس اوست و كار از آن جهت‏ مايه شرافت است كه وسيله تأمين اين كرامتها و شرافتهاست . انسان ، هم‏ سازنده كار است و هم ساخته شده او ، و اين امتياز ، خاص انسان است - كه هيچ موجودی ديگر با او در اين جهت شريك نيست - و از نوع خاص‏ آفرينش الهی او سرچشمه می‏گيرد ( 1 ) . ولی سازندگی انسان نسبت به كار ، سازندگی ايجادی و ايجابی است ، اما سازندگی كار نسبت به انسان سازندگی‏ " اعدادی " است ، يعنی انسان واقعا كار خويش را خلق می‏كند ، اما كار واقعا انسان را خلق نمی‏كند ، بلكه كار و ممارست و تكرار عمل زمينه خلق‏ شدن انسان را از درون فراهم می‏كند . و همواره آنجا كه رابطه متقابل دو شی‏ء ، از يك طرف " ايجابی " و " ايجادی " است و از طرف ديگر " اعدادی " و " امكانی " ، تقدم با طرف ايجابی و ايجادی است
پس انسان كه جوهر ذاتش از نوع آگاهی است ( علم حضوری نفس به ذات‏ خود ) با كار در عين اينكه رابطه متقابل دارد و انسان سازنده و پديدآورنده كار است

پاورقی : . 1 در رساله شناخت به تفصيل درباره اين مطالب بحث كرده‏ايم

و كار پديدآورنده انسان ، نظر به اينكه انسان علت ايجابی و ايجادی كار است و كار علت اعدادی و امكانی انسان ، پس انسان بر كار مقدم است نه كار بر انسان

. 4 تقدم وجود اجتماعی انسان بر وجود فردی او ، و به عبارت ديگر ، اصل

تقدم جامعه شناسی انسان بر روان‏شناسی او :

انسان از نظر زيستی كامل‏ترين حيوانات است ، استعداد نوعی تكامل دارد كه تكامل انسانی ناميده می‏شود . انسان از شخصيت خاصی برخوردار می‏شود كه‏ ابعاد انسانی وجود او را تشكيل می‏دهد ، در اثريك سلسله تجارب و آموزشها بعد فكری و فلسفی و علمی پيدا می‏كند ، و تحت تأثير يك سلسله عوامل ديگر بعدی ديگر می‏يابد كه از آن به " بعد اخلاقی " تعبير می‏كنيم . در اين بعد است كه ارزش می‏آفريند ، " بايد " و " نبايد " اخلاقی خلق می‏كند ، و همچنين است بعد هنری و بعد مذهبی . انسان در بعد فكری و فلسفی خود يك‏ سلسله اصول و مبادی فكری پيدا می‏كند كه پايه و اساس انديشه او به شمار می‏رود ، همچنانكه در ارزيابيهای اخلاقی و اجتماعی خود به يك سلسله‏ ارزشهای مطلق ونيمه مطلق می‏رسد . همه اينها ابعاد انسانی وجود انسان را تشكيل می‏دهد
ابعاد انسانی يكسره معلول عوامل اجتماعی است . انسان در آغاز تولد فاقد همه اين ابعاد است ، تنها يك ماده خام است كه آماده هر شكل فكری‏ يا عاطفی است ، بستگی دارد كه تحت تأثير چه عواملی قرار گيرد ، مانند يك ظرف تهی است كه از خارج آن را پر كنند ، يك نوار ضبط صوت خالی‏ است كه آوازهايی در او ضبط می‏شود و عينا هر چه در آن ضبط شود پس می‏دهد . خلاصه سازنده شخصيت انسان و آنچه او را از صورت " شی‏ء " خارج می‏كند و " شخص " می‏سازد ، عوامل اجتماعی بيرونی است كه از آن به كار اجتماعی تعبير می‏شود . انسان در ذات خود " شی‏ء " محض است و در پرتو عوامل اجتماعی " شخص " می‏گردد
در كتاب ماترياليسم تاريخی تأليف " پ . رويان " از كتاب مسائل‏ اصولی ماركسيسم تأليف " پلخانف " صفحه 42 نقل می‏كند : " صفات محيط اجتماعی ، توسط سطح قوای توليدی هر زمان تعيين می‏شوند ، يعنی وقتی سطح قوای توليدی تعيين گرديد ، صفات محيط اجتماعی و پسيكولوژی‏ وابسته به آن و روابط متقابل بين محيط از يك طرف و افكار و رفتار از طرف ديگر نيز تعيين می‏شود "
همچنين همان كتاب می‏گويد : " وقتی پسيكولوژی توسط قوای توليدی تعيين شد ، ايدئولوژی مربوطه نيز كه ريشه نزديكش در پسيكولوژی می‏باشد بالمال تعيين می‏گردد ، ولی برای‏ اينكه يك ايدئولوژی كه در يك مرحله تاريخی از مناسبات اجتماعی ناشی‏ شده است باقی بماند و منافع طبقه حاكم زمان را همواره حفظ كند ، لازم‏ است كه با تأسيسات اجتماعی تقويت و تكميل شود . پس در حقيقت‏ تأسيسات اجتماعی در جوامع طبقاتی با آنكه برای حفظ طبقه حاكمه و تقويت‏ و بسط ايدئولوژی به وجود می‏آيد ، ولی اصولا از نتايج مناسبات اجتماعی‏ بوده و در آخرين تحليل ، ناشی از چگونگی و خصلت توليد می‏باشد . مثلا كليساها و مساجد برای نشر عقايد مذهبی كه اصل آن در همه مذاهب ايمان به‏ معاد است ، می‏باشد . عقيده به معاد ناشی از يك مناسبات مخصوص اجتماعی مبنی بر تقسيم طبقاتی ناشی از يك مرحله تكاملی‏ وسايل توليد می‏باشد ، يعنی در آخرين تحليل ، عقيده به معاد نتيجه خصلت‏ قوای توليدی است "
نقطه مقابل اين اصل ، اصل انسان شناسی ديگری است مبنی بر اينكه پايه و اساس شخصيت انسانی كه مبنای تفكرات او و گرايشهای متعالی او است ، در متن خلقت او با دست عوامل آفرينش نهاده شده است . درست است كه‏ انسان ، برخلاف نظريه معروف افلاطون ، با شخصيتی ساخته و پرداخته به دنيا نمی‏آيد ، اما اركان و پايه‏های اصلی شخصيت خود را از آفرينش دارد نه از اجتماع . اگر بخواهيم با اصطلاح فلسفی سخن بگوييم اينچنين بايد گفت كه‏ مايه اصلی ابعاد انسانی انسان - اعم از اخلاقی ، مذهبی ، فلسفی ، هنری ، فنی ، عشقی - صورت نوعيه انسانيه و مبدأ فصل او و نفس ناطقه اوست كه‏ با عوامل خلقت تكون می‏يابد . جامعه انسان را از نظر استعدادهای ذاتی يا پرورش می‏دهد و يا مسخ می‏نمايد . نفس ناطقه نخست بالقوه است و تدريجا به فعليت می‏رسد . عليهذا انسان از نظر اصول اوليه فكر و انديشه و از نظر اصول گرايشها و جاذبه‏های معنوی و مادی مانند هر موجود زنده ديگر است كه‏ نخست همه اصول به صورت بالقوه در او وجود دارد ، و سپس به دنبال يك‏ سلسله حركات جوهری ، اين خصلتها در او جوانه می‏زند و رشد می‏كند . انسان‏ تحت تأثير عوامل بيرونی ، شخصيت فطری خود را پرورش می‏دهد و به كمال‏ می‏رساند و يا احيانا آن را مسخ و منحرف می‏نمايد . اين اصل همان است كه‏ در معارف اسلامی از آن به اصل " فطرت " ياد می‏شود . اصل فطرت اصلی‏ است كه در معارف اسلامی ، اصل مادر شمرده می‏شود
بنابر اصل فطرت ، روان شناسی انسان بر جامعه‏شناسی او تقدم دارد ، جامعه‏شناسی ا نسان از روان‏شناسی او مايه می‏گيرد . بنابر اصل فطرت ، انسان در آغاز كه متولد می‏شود در عين اينكه بالفعل نه دركی دارد و نه‏ تصوری و نه تصديقی و نه گرايشی انسانی ، در عين حال ، با ابعاد وجودی‏ای‏ علاوه بر ابعاد حيوانی به دنيا می‏آيد . همان ابعاد است كه تدريجا يك‏ سلسله تصورات و تصديقات انتزاعی ( و به تعبير منطقی و فلسفی " معقولات‏ ثانيه " كه پايه اصلی تفكر انسانی است و بدون آنها هرگونه تفكر منطقی‏ محال است ، و يك سلسله گرايشهای علوی در انسان به وجود می‏آورد و همين‏ ابعاد است كه پايه اصلی شخصيت انسانی انسان به شمار می‏رود
مطابق نظريه مبنی بر تقدم جامعه شناسی انسان بر روان شناسی او ، انسان‏ صرفا يك موجود " پذيرنده " است نه " پوينده " ، يك ماده خام است‏ كه هر شكلی به او بدهند از نظرات او بی‏تفاوت است ، يك نوار خالی است‏ كه هر آوازی در آن ضبط شود از نظر خود نوار عينا مانند آواز ديگری است‏ كه در او ضبط شود . در درون اين ماده خام حركت به سوی شكل معين نيست كه‏ اگر آن شكل به او داده شود ، " شكل خودش " به او داده شده و اگر شكل‏ ديگری به او داده شود ، او را از آنچه " بايد بشود " مسخ كرده باشند
در درون آن نوار تقاضای يك آواز معين نيست كه اگر آواز ديگری در او ضبط شود " بيگانگی " با حقيقت و ذات او داشته باشد . نسبت آن ماده با همه شكلها و نسبت آن نوار با همه آوازها و نسبت آن ظرف با همه محتواها يكسان است
جوانه می‏زند و آن گرايشها خود را نشان می‏دهد
مطابق نظريه اول اينكه انسان هم اكنون در شرايط حاضر مثلا حكم می‏كند كه‏ 4 = 2 x 2 و آن را يك حكم مطلق می‏پندارد كه شامل همه زمانها و همه‏ مكانهاست ، در واقع مولود شرايط خاص محيط اوست ، يعنی اين محيط و اين‏ شرايط خاص است كه اين حكم را به او داده و اين حكم عكس‏العمل انسان در اين شرايط خاص است و در حقيقت آوازی است كه در اين محيط اينچنين ضبط شده و ممكن است در محيط ديگر و شرايط ديگر ، حكم و قضاوت به گونه‏ای‏ ديگر باشد ، مثلا 26 = 2 x 2 باشد
ولی مطابق نظريه دوم آنچه محيط به انسان می‏دهد تصور 2 ، 4 ، 8 ، 10 و امثال اينهاست . اما حكم به اينكه 4 = 2 x 2 و يا 25 = 5 x 5 لازمه‏ ساختمان روح انسان است و محال است كه شكل ديگر پيدا كند ، همچنانكه‏ گرايشهای كمال جويانه انسان نيز لازمه خلقت روح اوست ( 1 )

پاورقی : . 1 [ برای توضيح بيشتر درباره بحث " فطرت " رجوع شود به اصول‏ فلسفه و روش رئاليسم ، >

. 5 تقدم جنبه مادی جامعه بر جنبه‏های معنوی آن :

جامعه از بخشها و سازمانها و نهادها تشكيل می‏شود : سازمان اقتصادی ، سازمان فرهنگی ، سازمان اداری ، سازمان سياسی ، سازمان مذهبی ، سازمان‏ قضايی و غيره . از اين نظر ، جامعه مانند يك ساختمان كامل است كه يك‏ خانواده در آن زندگی می‏كنند كه مشتمل است بر اطاق پذيرايی ، اطاق خواب‏ ، آشپزخانه ، دستشويی و غيره
در ميان سازمانهای اجتماعی يك سازمان است كه در حكم زيربنا يعنی‏ شالوده اصلی ساختمان است كه تمام بنا بر روی آن و بر مبنای آن ساخته‏ می‏شود كه اگر آن متزلزل شود و يا فرو ريزد ، جبرا همه بنا فرو می‏ريزد ، و آن ساخت اقتصادی جامعه است . ساخت اقتصادی جامعه يعنی آنچه به توليد مادی اجتماع مربوط می‏شود از ابزار توليد ، منابع توليد ، روابط و مناسبات توليدی
ابزار توليد كه اساسی‏ترين قسمت ساخت جامعه است در ذات خود متغير و متكامل است . هر درجه تكاملی ابزار توليد ، مستلزم نوعی خاص روابط و مناسبات توليدی است مغاير با آنچه قبلا بوده است . روابط توليدی يعنی‏ اصول و مقررات مربوط به مالكيتها كه به چه شكل باشد ، و در حقيقت ، مقررات مربوط به رابطه قراردادی

پاورقی : > خصوصا مقاله پنجم ( پيدايش كثرت در ادراكات ) و تفسير الميزان ( ترجمه فارسی ) جلد 16 ، صفحه 190 بحث درباره " اخذ ميثاق " ، و جلد 31 ، صفحه 303 گفتار در معنای فطری بودن دين . و نيز مباحث اجمالی ديگری كه‏ به طور پراكنده در بسياری از جاهای ديگر اين تفسير شريف آمده است
همچنين رجوع شود به كتاب فطرت اثر استاد شهيد ] .

انسانها با محصول كار جامعه . با تغيير قهری و جبری روابط توليدی جبرا تمام اصول حقوقی و فكری و اخلاقی و مذهبی و فلسفی و علمی بشر تغيير می‏كند . در يك جمله : [ ( زيربنا اقتصاد است "
در كتاب ماركس و ماركسيسم از رساله نقد اقتصاد سياسی كارل ماركس نقل‏ می‏كند كه : " انسانها در توليد زندگی‏شان وارد روابط ضروری و معينی می‏شوند كه‏ مستقل از اراده آنهاست . آن روابط توليدی با درجه معينی از تكامل و توسعه نيروهای مادی مطابقت دارد . مجموع اين روابط روبنای اقتصادی‏ اجتماع را تشكيل می‏دهد ، يعنی پايه واقعی كه بر روی آن يك روبنای حقوقی‏ و سياسی كه با شكلهای معينی از شعور اجتماعی مطابقت دارد ساخته می‏شود
در زندگی مادی ، شيوه توليد تعيين كننده پويه زندگی اجتماعی ، سياسی و روشنفكری می‏باشد ، اين شعور بشر نيست كه تعيين كننده وجود اوست ، بلكه‏ برعكس ، وجود اجتماعی اوست كه تعيين كننده شعورش می‏باشد " ( 1 )
و هم در آن كتاب از نامه ماركس به آننكوف نقل می‏كند : " وضعی از توسعه قوای توليدی انسانها را در نظر بگيريد . در برابر آن‏ ، شكلی از بازرگانی و مصرف وجود خواهد داشت . درجه‏ای از توسعه توليد بازرگانی و مصرف را در نظر بگيريد ، و شكلی از تركيب اجتماعی ، سازمان‏ خانواده ، صنفها يا طبقات و به طور خلاصه از جامعه مدنی وجود خواهد داشت‏ " ( 2 )

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 246 ( ضميمه سوم ) . ايضا رجوع شود به‏ مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص 163 ، و به تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو . ص . 153 . 2 ماركس و ماركسيسم ، ص 247 ( ضميمه سوم )

پی‏يتر نظر ماركس را اينچنين توضيح می‏دهد : " و بدين ترتيب ، ماركس جامعه را به بنايی تشبيه می‏كند كه زير بنا و شالوده آن را قوای اقتصادی و روبنای آن را ( يعنی خود بنا را ) افكار و آداب و رسوم و نهادهای قضايی ، سياسی ، مذهبی و غيره تشكيل می‏دهد
همان‏طور كه وضع يك ساختمان به وضع پی و اساس آن بستگی دارد ، اوضاع‏ اقتصادی ( روابط توليدی ) نيز به اوضاع فنی وابسته است . همچنين چگونگی‏ افكار و رسوم و نظام سياسی نيز هر يك تابع وضع اقتصادی است " ( 1 )
و نيز همان كتاب به نقل از لنين ( در كتاب ماركس و انگلس ) از سرمايه جلد سوم نقل می‏كند : " شيوه توليد نمودار فعاليت انسان در قبال طبيعت و فرآيند فوری‏ توليد زندگانی وی و به دنبال آن نمودار شرايط اجتماعی و مفاهيم فكری ناشی‏ از آن است " ( 2 )
ايضا در پيشگفتار نقد اقتصاد سياسی می‏گويد : " پژوهشهايم اين انديشه را در من پديد آورد كه روابط قضايی و شكلهای‏ گوناگون دولت نه می‏تواند به خودی خود پديد آمده باشد و نه ناشی از به‏ اصطلاح تحول عمومی فكر بشر باشد ، بلكه اين روابط و اين صور گوناگون از شرايط مادی موجود ريشه می‏گيرد . . . كالبدشناسی جامعه را بايد در اقتصاد سياسی جستجو كرد " ( 3 )

پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 33 . 2 همان مأخذ ، ص . 248 ( ضميمه سوم )
. 3 همان مأخذ ، ص 32 و . 33

ماركس در كتاب " فقر فلسفه " نوشته است : " مناسبات اجتماعی به طور كامل با نيروهای مولد پيوند دارد . انسانها با اكتساب نيروهای مولد تازه‏ای ، وجه توليد خويش را عوض می‏كنند و با تغيير وجه توليد و طرز امرار معاش خود ، كليه مناسبات اجتماعی را تغيير می‏دهند . آسياب دستی نمودار جامعه ملوك الطوايفی و آسياب بخار نمودار جامعه سرمايه‏داری صنعتی است " ( 1 )
نظريه تقدم نهاد مادی جامعه ، بر ساير نهادهای اجتماعی متناظر است با نظريه تقدم كار بر انديشه . نظريه تقدم كار برانديشه در سطح فرد مطرح‏ می‏شودو نظريه تقدم نهاد مادی بر ساير نهادهای اجتماعی ، در حقيقت همان‏ تقدم كار بر انديشه است اما در سطح اجتماعی و با توجه به اينكه طرفداران‏ اين نظريه طرفدار تقدم جامعه شناسی انسان بر روان شناسی او نيز هستند پس‏ تقدم كار فردی بر انديشه فردی مظهر و نتيجه تقدم نهاد مادی بر ساير نهادهای اجتماعی است ، برخلاف اينكه اگر روان شناسی انسان را بر جامعه‏ شناسی او مقدم بدانيم ، تقدم نهاد مادی جامعه بر نهادهای ديگر معلول و نتيجه تقدم كار فردی بر انديشه فردی محسوب می‏شد
نهاد مادی جامعه كه از آن به ساخت اقتصادی و بنياد اقتصادی نيز تعبير می‏شود شامل دو بخش است : يكی ابزار توليد كه محصول رابطه انسان با طبيعت است ، و ديگر روابط اقتصادی افراد جامعه در زمينه توزيع ثروت كه‏ از آن به روابط توليدی احيانا تعبير می‏شود ( 1 ) .

پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص 32 و . 33

و غالبا از مجموع ابزار توليد و روابط توليدی به " وجه‏ توليد " يا " شيوه توليد " تعبير می‏شود ( 1 ) و ضمنا بايد دانست كه‏ اين اصطلاحات در زبان پيشوايان ماترياليسم تاريخی خالی از ابهام نيست و كاملا صيقل نخورده و مشخص نشده است ( 2 ) . آنجا كه می‏گويند اقتصاد زيربناست و نهاد مادی جامعه بر ساير نهادها تقدم دارد ، مقصود مجموع‏ دستگاه توليدی است اعم از ابزار توليد و روابط توليدی
نكته‏ای كه حتما بايد توجه داشت و از لابلای سخنان پيشروان ماترياليسم‏ تاريخی كاملا هويداست اينكه خود زيربنا به صورت دو اشكوبه است و بخشی‏ از آن زيربنای بخشی ديگر است و ديگری بر روی آن استوار است . اساس و پايه اصلی و سنگ زيرين بنا ابزار توليد يعنی كار تجسم يافته است ، كار تجسم يافته است كه روابط اقتصادی خاصی را از نظر توزيع ثروت ايجاب‏ می‏كند . اين روابط كه انعكاس درجه رشد ابزار توليد است ، در آغاز پيدايش نه تنها هماهنگ با ابزار توليد است بلكه محرك و مشوق آن شمرده‏ می‏شود ، يعنی بهترين وسيله بهره‏برداری از آن ابزارهاست و مانند جامعه‏ای‏ است متناسب با اندام ابزار توليد . ولی ابزار توليد در ذات خود رشد يابنده است . رشد ابزار توليد هماهنگی ميان دو بخش دستگاه توليدی را بر هم می‏زند . روابط توليدی و اقتصادی ، يعنی همان قوانين كه متناسب با ابزار توليدی پيشين به وجود آمده بود ، به صورت جامه‏ای تنگ و دست و پاگير بر اندام رشد يافته ابزار توليد درمی‏آيد

پاورقی : . 1 رجوع شود به پ . نيكيتين : مبانی علم اقتصاد ، ترجمه ناصر زرافشان‏ ، ص " ج " و پ . رويان : ماترياليسم تاريخی ، بحث توليد
. 2 رجوع شود به تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص 235

و مانع و سدی برای‏ آن شمرده می‏شود و تضاد ميان دو بخش برقرار می‏گردد . در نهايت امر ، ناچار روابط توليدی جديدی متناسب با ابزار توليدی جديد برقرار می‏گردد و زيربنای جامعه يكسره دگرگون می‏گردد و به دنبال اين دگرگونی است كه همه‏ روبناهای حقوقی ، فلسفی ، اخلاقی ، مذهبی و غيره واژگون می‏گردد
با توجه به اولويت كار اجتماعی ، يعنی كار تجسم يافته كه از آن به‏ ابزار توليد تعبير می‏شود ، و با توجه به اينكه ماركس از جامعه‏شناسانی‏ است كه جامعه‏شنا سی انسان را بر روان‏شناسی او مقدم می‏شمارد و انسان‏ بماهو انسان را يك موجود اجتماعی و به تعبير خود او " ژنريك " می‏داند ، نقش فلسفی كار از نظر ماركسيسم كه جوهر فلسفه ماركسيسم است و كمتر به‏ آن توجه شده است روشن می‏شود
ماركس درباره موجوديت انسانی كار و موجوديت كاری انسان آنچنان‏ می‏انديشد كه دكارت درباره موجوديت عقلانی انسان ، و برگسون درباره‏ موجوديت استمراری انسان ، و ژان پل سارتر درباره موجوديت عصيانی انسان‏ می‏انديشيده و می‏انديشند
دكارت می‏گويد : " من می‏انديشم پس هستم " ، برگسون می‏گويد : " من‏ استمرار دارم پس هستم " ، سارتر می‏گويد : " من عصيان می‏كنم پس هستم‏ " ، ماركس می‏خواهد بگويد : " من كار می‏كنم پس هستم "
اين دانشمندان هيچ كدام نمی‏خواهند صرفا از اين راههای گوناگون ، موجوديت " من " انسانی در ورای اين امور ( انديشه يا استمرار يا عصيان و غيره ) را اثبات كنند ، بلكه برخی به موجوديتی برای‏ انسان غير از اينها قائل نيستند ، بلكه هر كدام ضمنا می‏خواهند جوهر انسانيت و واقعيت وجودی انسان را تعريف كنند . مثلا دكارت ضمنا می‏خواهد بگويد موجوديت من مساوی است با موجوديت انديشه ، اگر انديشه‏ نباشد " من " نيستم . برگسون می‏خواهد بگويد موجوديت انسان همان‏ موجوديت استمرار و زمان است . سارتر هم می‏خواهد بگويد جوهر انسانيت و موجوديت واقعی انسان ، عصيان و تمرد است ، اگر عصيان را از انسان‏ بگيريد ، ديگر او انسان نيست . ماركس هم به نوبه خود می‏خواهد بگويد تمام موجوديت انسان و هستی واقعی‏اش " كار " است . كار جوهر انسانيت‏ است . من كار می‏كنم پس هستم ، نه به اين معنی كه كار " دليل " موجوديت " من " است ، بلكه به اين معنی كه " كار " عين موجوديت " من " است . كار هستی واقعی من است
اگر ماركس می‏گويد : " برای انسان سوسياليست سراسر به اصطلاح تاريخ‏ جهانی چيزی جز خلقت انسان به وسيله كار بشری نيست " ( 1 ) . يا آنكه‏ ميان آگاهی انسان و وجود واقعی او فرق می‏گذارد و می‏گويد : " آگاهی‏ انسانها وجود آنها را معين نمی‏كند ، بلكه بر عكس ، وجود اجتماعی آنها آگاهی‏شان را معين می‏سازد " ( 2 ) . يا آنكه می‏گويد : " مقدماتی كه از آنها عزيمت می‏كنيم پايه‏های خود خواسته و جزمی نيست ، بلكه افراد واقعی‏ ، كنش آنها و شرايط هستی مادی آنهاست " ،

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 40 نقد اقتصاد سياسی ماركسيسم
. 2 تجديدنظر طلبی . . . ، ص . 153

آنگاه افراد واقعی را اينچنين توضيح می‏دهد : " اما اين‏ افراد نه آن‏سان كه می‏توانند در تصور خود آنها پديدار شوند . . . بلكه‏ آن‏سان كه به طور مادی توليد می‏كنند و می‏سازند ، يعنی آن‏سان كه براساس‏ شرايط و حدود مادی معين و مستقل از اراده خودشان عمل می‏كنند " ( 1 ) و يا انگلس می‏گويد : " اقتصاددانان می‏گويند كار منبع تمامی ثروت است
اما كار ، بی‏نهايت بيش از اين است . كار شرط اساسی اوليه تمامی‏ زندگانی بشر است آنچنانكه از يك نظر بايد گفت خود انسان را نيز كار آفريده است " ( 2 ) ، ناظر بر چنين اصلی است
البته ماركس و انگلس اين نظريه را در مورد نقش كار در موجوديت‏ انسان از هگل گرفته‏اند . هگل اولين بار گفته است : " هستی حقيقی انسان‏ در وهله نخست عمل اوست " ( 3 )
پس از نظر ماركسيسم موجوديت انسانی انسان ، اولا اجتماعی است و نه‏ فردی ، ثانيا موجوديت انسان اجتماعی ، كار اجتماعی يعنی كار تجسم يافته‏ است و هر امر فردی مانند احساس فردی خود و احساسات خود ، و يا هر امر اجتماعی ديگر از قبيل ، فلسفه ، اخلاق ، هنر ، مذهب ، و . . . مظاهر و تجليات موجوديت واقعی انسان است نه عين موجوديت واقعی انسان
بنابراين تكامل واقعی انسان عينا همان تكامل كار اجتماعی است ، اما تكامل فكری ، عاطفی ، احساسی و يا تكامل نظام اجتماعی ، مظاهر و تجليات‏ تكامل واقعی می‏باشند نه عين تكامل .

پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 167 . 2 ماركس و ماركسيسم ، ص 41 نقل از نقش كار در انسان كردن ميمون‏ فردريك انگلس
. 3 ماركس و ماركسيسم ، ص . 39

تكامل مادی جامعه معيار تكامل معنوی آن است ، يعنی همان‏طور كه عمل معيار انديشه است ، صحت و سقم انديشه را با عمل بايد سنجيد نه با معيارهای فكری و منطقی ، معيار تكامل معنوی نيز تكامل مادی است . پس اگر پرسيده شود كدام مكتب فلسفی‏ يا اخلاقی يا مذهبی يا هنری مترقی‏تر است ، معيارهای فكری و منطقی‏ نمی‏تواند پاسخگوی اين پرسش باشد . يگانه معيار اين است كه سنجيده شود آن مكتب مولود و مظهر چه شرايط و چه درجه‏ای از تكامل كار اجتماعی يعنی‏ ابزار توليد است
اين طرز تفكر البته برای ما كه هستی واقعی انسان را " من " او می‏دانيم و اين " من " را جوهری غيرمادی تلقی می‏كنيم و آن را محصول‏ حركات جوهری طبيعت می‏شماريم نه محصول اجتماع ، شگفت می‏نمايد ، ولی كسی‏ مانند ماركس كه مادی می‏انديشد و به جوهر غيرمادی باور ندارد ، بايد جوهر انسان و واقعيت او را از نظر زيستی توجيه كند و بگويد جوهر انسان همان‏ ساختمان مادی اندام اوست ، آنچنانكه ماديين قديم از قبيل ماديين قرن‏ هيجدهم می‏گفتند . اما ماركس اين نظر را رد می‏كند و مدعی است جوهر انسانيت در اجتماع شكل می‏گيرد نه در طبيعت ، آنچه در طبيعت شكل می‏گيرد انسان بالقوه است نه بالفعل . از اينكه بگذريم ، ماركس بايد يا فكر و انديشه را جوهر انسانيت بشمارد و كار و فعاليت را مظهر و تجلی انديشه‏ بداند و يا برعكس ، كار را جوهر انسانيت بداند و فكر و انديشه را مظهر و تجلی كار تلقی كند . ماركس كه مادی فكر می‏كند و نه تنها در فرد اصالت‏ ماده را می‏پذيرد و منكر جوهر ماورای ماده در فرد است ، در باب جامعه و تاريخ نيز قائل به اصالت ماده است و ناچار شق دوم را انتخاب می‏كند
از اينجا تفاوت نظريه ماركس با ساير ماديين درباره هويت تاريخ روشن‏ می‏شود . هر متفكر مادی خواه‏ناخواه به حكم اينكه انسان را و تجليات وجودی‏ انسان را مادی می‏داند ، هويت تاريخ را مادی می‏شمارد ، اما آنچه ماركس‏ می‏گويد بيش از اين است . ماركس می‏خواهد بگويد هويت تاريخ ، اقتصادی‏ است و در اقتصاد نظر به اينكه روابط توليدی اقتصادی ، يعنی روابط مالكيت انسان و محصول كار را امری قهری و ضروری و به صورت انعكاسی از مرحله رشد " ابزار توليد " يعنی كار تجسم يافته تلقی می‏كند ، در حقيقت‏ می‏خواهد بگويد هويت تاريخ ، ابزاری است . پس تنها اينكه بگوييم هويت‏ تاريخ مادی است و حتی اگر بگوييم هويت تاريخ اقتصادی است ، كاملا بيانگر نظريه ماركس نيست . بايد توجه داشته باشيم كه روح و هويت تاريخ‏ از نظر ماركس " ابزاری " است . اين است كه ما در برخی نوشته‏های خود ( 1 ) ماترياليسم تاريخی ماركس را " نظريه ابزاری " اصطلاح كرده‏ايم در مقابل نظريه خودمان كه " نظريه انسانی " تاريخ است و برای تاريخ‏ ماهيت انسانی قائل شده‏ايم
حقيقت اين است كه ماركس آنچنان غرق در " فلسفه كار " است و آنچنان برداشتی از كار اجتماعی دارد كه دقيقا بايد طبق اين فلسفه چنان‏ انديشيد كه انسانها آنها نيستند كه در كوچه‏ها و خيابانها راه می‏روند و می‏انديشند و تصميم می‏گيرند ، انسانهای واقعی آن ابزارها و ماشينها هستند كه كارخانه‏ها را فی‏المثل می چرخانند

پاورقی : . 1 قيام و انقلاب مهدی از ديدگاه فلسفه تاريخ

انسانهايی كه سخن می‏گويند و راه می‏روند و می‏انديشند " مثال " انسان‏اند نه " خود " انسان . برداشت ماركس از كار اجتماعی و ابزار توليد به‏ مانند برداشت از يك موجود جاندار است كه خود به خود و كوركورانه و خارج از تصميم و اراده " مثالها " ، يعنی مظاهر انسان نه خود انسان ، جبرا و ضرورتا رشد می‏كنند و تكامل می‏يابند و اراده و انديشه " انسانهای‏ نمودی " را - يعنی همان " مثالها " كه انديشه و اراده دارند - تحت‏ نفوذ جبری و قهری خود قرار می‏دهند و به دنبال خود می‏كشانند
از يك نظر می‏توان گفت كه ماركس در مورد كار اجتماعی و سيطره و تسلطش بر شعور و آگاهی و اراده انسان همان چيزی را می‏گويد كه برخی از حكمای الهی در مورد فعاليتهای ناآگاهانه بدنی انسان از قبيل فعاليتهای‏ جهاز هاضمه ، قلب و كبد و غيره تحت نفوذ اراده پنهان " واحدی التعلق‏ " نفس می‏گفتند . از نظر اين حكما ميلها ، خواستها و بايدها و نبايدها و بالاخره همه اموری كه به جنبه عملی نفس ، يعنی به جنبه سفلی و تدبيری ، و تعلقی و به بدن مربوط است كه در سطح شعور آگاه برای ذهن مطرح می‏شود ، انعكاسی است از يك سلسله نيازهای طبيعی كه شعور آگاه بدون آنكه بداند ريشه اين امور كجاست قهرا و جبرا تحت تدبير پنهان نفس قرار می‏گيرد و هم شبيه آن چيزی است كه " فرويد " در مورد آن چيزی كه خود آن را " شعور باطن " يا " شعور ناآگاه " اصطلاح كرده است و بر شعور آگاه تسلط مقتدرانه دارد ، می‏گويد با اين تفاوت كه آنچه حكمای پيشين می‏گفتند يا آنچه فرويد می‏گفت اولا اختصاص داشت به بخشی از شعور ظاهر و ثانيا حكومت يك شعور مخفی ، بعلاوه آنچه تشكيل عضوهای گياه‏ها و جانوران به مثابه وسايل توليد برای زندگی آنها ، جلب كرده است . آيا تاريخ پيدايش عضوهای مولد انسان اجتماعی ، يعنی‏ پايه مادی هرگونه سازمان اجتماعی ، شايسته چنين برداشتی نيست ؟ . . . فن‏ شناسی شيوه عمل انسان را در برابر طبيعت عريان می‏سازد . فراگرد توليد ، زندگی مادی او ، و در نتيجه منشأ روابط اجتماعی و انديشه‏ها و فرايافتهای‏ فكری را كه از آن ناشی می‏شوند آشكار می‏سازد " ( 1 )
از مجموع آنچه تاكنون گفتيم روشن شد كه نظريه ماترياليسم تاريخی مبنی‏ بر چند نظريه ديگر است كه برخی

پاورقی : . 1 تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص 223 نقل از كتاب ماركس و انگلس ، آثار برگزيده

روان‏شناسانه و برخی جامعه شناسانه و برخی فلسفی و انسان شناسانه است

نتايج

نظريه ماترياليسم تاريخی به نوبه خود يك سلسله نتايج دارد كه در استراتژی و مقصد عملی اجتماعی مؤثر است . ماترياليسم تاريخی يك مسأله‏ فكری و نظری محض كه تأثيری در رفتار و انتخاب اجتماعی نداشته باشد ، نيست . اكنون ببينيم چه نتايجی می‏توانيم بگيريم
. 1 اولين نتيجه به مسأله " شناخت " جامعه و تاريخ مربوط می‏شود
بنابر ماديت تاريخ ، بهترين و مطمئن‏ترين راه برای تحليل و شناخت حوادث‏ تاريخی و اجتماعی اين است كه بنيادهای اقتصادی آنها را مورد بررسی قرار دهيم . بدون بنياد اقتصادی حوادث تاريخی ، شناخت دقيق و صحيح آنها ناميسر است ، زيرا فرض بر اين است كه همه تحولات اجتماعی ماهيتا اقتصادی است هر چند صورتا می‏نمايد كه ماهيت مستقل فرهنگی يا مذهبی يا اخلاقی دارد ، يعنی همه اين تحولات انعكاسی است از وضع اقتصادی و مادی‏ جامعه . اينها همه معلول‏اند و آن علت . حكمای پيشين نيز مدعی بودند كه‏ شناخت اشياء از راه علل ايجاد آنها شريف‏ترين و كامل‏ترين نوع شناخت‏ است . پس با فرض اينكه ريشه اصلی همه تحولات اجتماعی از ساخت اقتصادی‏ جامعه است ، بهترين راه شناخت تاريخ ، تحليل اجتماعی - اقتصادی است
به عبارت ديگر ، همان‏طور كه علت در مرحله واقعيت و ثبوت ، بر معلول تقدم و اولويت دارد ، در مرحله شناخت و اثبات نيز تقدم و اولويت دارد . پس اولويت بنياد اقتصادی تنها اولويت عينی و وجودی نيست ، ذهنی و شناختی و اثباتی نيز هست
كتاب تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو در توضيح اين مطلب می‏گويد : " در تحليل انقلابهای اجتماعی نبايد درباره كشمكشهای اجتماعی از روی‏ شكل سياسی ، حقوقی و ايدئولوژيكی آنها داوری كرد ، بلكه برعكس ، بايد آنها را به وسيله تناقض ميان نيروهای مولد و روابط توليدی توضيح داد
ماركس جدا ما را از چنين داوريهايی برحذر می‏دارد ، زيرا اولا واقع بينانه‏ نيست ، و معلول يعنی شكلهای سياسی ، حقوقی و ايدئولوژيكی را به جای علت‏ كه تناقضها و دگرگونيهای اقتصادی است می‏گذارد ، ثانيا سطحی است ، چون‏ به جای نفوذ در اعماق جامعه و جستجوی علل حقيقی ، در سطح آن می‏ماند و به‏ آنچه بلافاصله عرضه می‏گردد اكتفا می‏كند ، ثالثا وهمی است ، چون روبناها كه بطور كلی ايدئولوژيكی‏اند جز توهم يعنی تصوير نادرست واقعيت نيستند ، لكن به جای موضوع واقعی تحليلی ، تصوير نادرست آن را گرفتن مسلما ما را به اشتباه می‏كشاند " ( 1 )
آنگاه از كتاب آثار برگزيده ماركس و انگلس چنين نقل می‏كند : " همانگونه كه درباره يك فرد از روی انديشه‏ای كه نسبت به خود دارد داوری نمی‏كنند ،

پاورقی : . 1 تجديد نظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص . 155

نبايد درباره يك چنين دوران آشفتگی از روی‏ آگاهی كه از خويش دارد داوری كرد " ( 1 )
ماركس می‏كوشد نقش آگاهی ، انديشه ، تمايل به " نوآوری " را كه‏ معمولا عامل اساسی تكامل می‏شمارند ، منتفی سازد . مثلا " سن سيمون " كه‏ در بسياری از انديشه‏ها ماركس از او بهره گرفته است درباره نقش غريزه‏ " نوآوری " در تكامل می‏گويد : " جامعه‏ها تابع دو نيروی اخلاقی است كه دارای شدت برابر هستند و به‏ تناوب اثر می‏بخشند : يكی نيروی عادت ، و ديگری ميل به نوآوری . پس از چند گاهی عادتها لزوما زشت می‏گردند . . . و در آن هنگام است كه نياز به‏ چيزهای تازه احساس می‏شود و اين نياز حالت انقلابی حقيقی را تشكيل می‏دهد " ( 2 )
و يا " پرودون " استاد ديگر ماركس درباره نقش عقايد و انديشه‏ها در تكامل جامعه‏ها می‏گويد : " شكلهای سياسی ملتها مظهر عقايد آنها بوده است . تحرك اين شكلها ، دگرگونی و نابودی آنها ، آزمايشهای شكوهمندی است كه ارزش اين انديشه‏ها را برای ما آشكار می‏سازد و به تدريج . . . حقيقت مطلق ابدی و تغييرناپذير از آنها پديدار می‏شود ، لكن می‏بينيم كه تمام نهادهای سياسی‏ الزاما و به خاطر اينكه خود را از مرگ نجات بخشند به سوی همطراز ساختن‏ شرايط اجتماعی می‏گرايند " ( 3 )

پاورقی : . 1 تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص . 155 . 2 همان مأخذ ، ص . 181 . 3 همان مأخذ ، ص . 198

علی‏رغم همه اينها ماركس مدعی است كه " هر انقلاب اجتماعی بيش از هر چيز يك ضرورت اجتماعی - اقتصادی است كه ناشی از قطبی شدن ماهيت و شكل‏ جامعه مدنی نيروهای مولد و روابط اجتماعی می‏باشد " ( 1 )
ماركس می‏خواهد بگويد اين غريزه نوآوری و يا عقايد و ايمانهای شورانگيز نيست كه تحولات اجتماعی را به وجود می‏آورد ، بلكه ضرورت اجتماعی - اقتصادی است كه ميل به نوآوری و يا عقايد و ايمانهای شورانگيز را می‏آفريند
پس با اين نتيجه گيری از ماديت تاريخ ، اگر بخواهيم مثلا جنگهای ايران‏ و يونان يا جنگهای صليبی يا فتوحات اسلامی يا رنسانس غرب يا انقلاب‏ مشروطيت ايران را تحليل كنيم ، اشتباه است كه رويدادهای ظاهری و شكلهای‏ صوری آنها را كه احيانا سياسی ، مذهبی ، فرهنگی است مورد مطالعه و قضاوت قرار دهيم و يا حتی احساسی كه خود آن انقلابيون داشته‏اند كه حركت‏ خود را سياسی يا مذهبی يا فرهنگی می‏پنداشتند ملاك قرار دهيم ، بايد ماهيت و هويت واقعی آن حركتها را كه اقتصادی و مادی است مورد توجه‏ قرار دهيم تا كليد اصلی را به دست آوريم
امروز هم می‏بينيم كه جوجه ماركسيستهای معاصر به توجيه هر حركت تاريخی‏ كه می‏خوا هند دست بزنند ، ژستی می‏گيرند و چند جمله‏ای هم كه شده ، ولو آنكه هيچ اطلاعی هم نداشته باشند ، از اوضاع اقتصادی مقارن آن حركت بحث‏ می‏فرمايند !

پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 183 مقصود از قطبی شدن ماهيت و شكل جامعه يا قطبی شدن نيروهای مولد و روابط اجتماعی ، در دو وضع متضاد و ناسازگار قرار گرفتن آنهاست

. 2 قانون حاكم بر تاريخ ، قانونی جبری ولايتخلف و بيرون از اراده‏ انسانهاست . ما در فصلهای پيش درباره اينكه آيا بر تاريخ يك سلسله‏ قوانين علی و معلولی - كه لازمه‏اش نوعی ضرورت علی و معلولی است - حاكم‏ است يا نه ، سخن گفتيم و توضيح داديم كه برخی تحت عنوان تصادف و برخی‏ به عنوان اينكه انسان موجودی مختار و آزاد است ، حكومت قانون عليت ، و در نتيجه وجود ضرورت و سنتهای لايتخلف را در جامعه و تاريخ نفی كرده‏اند . ولی ما ثابت كرديم كه اين نظريه بی اساس است ، قانون عليت و بالنتيجه ضرورت علی و معلولی بر جامعه و تاريخ همان گونه حاكم است كه‏ بر ساير امور . و از طرف ديگر ، ثابت كرديم كه جامعه و تاريخ به حكم‏ اينكه از وحدت و وجود حقيقی برخوردار است و طبيعت خاص دارد ، قوانين‏ حاكم بر آنها ضروری و كلی است . پس مطابق بيان گذشته ، بر جامعه و تاريخ يك سلسله قوانين " ضروری " و " كلی " حاكم است . ما اين نوع‏ ضرورت را ضرورت فلسفی اصطلاح می‏كنيم و اين ضرورت حكم می‏كند كه جريان‏ تاريخ بر طبق يك سلسله قوانين قطعی و ضروری صورت می‏گيرد
اما جبر تاريخ ماركسيستی كه از آن به جبر اقتصادی تعبير می‏شود تعبير خاصی است از ضرورت فلسفی . اين نظريه تركيبی است از دو نظريه ديگر : يكی همان ضرورت فلسفی كه حكم می‏كند هيچ حادثه‏ای بدون ضرورت وجود پيدا نمی‏كند ، وجود هر پديده‏ای در زمينه پيدايش علل خاص خودش حتمی و اجتناب ناپذير است و در زمينه نبودن آن علل ، محال و ممتنع است ، و ديگر نظريه تقدم بنياد مادی جامعه بر ساير بنيادها كه قبلا توضيح داديم . لازمه اين دو نظريه ، جبر مادی تاريخ است ، يعنی تبعيت روبنا از زيربنا حتمی و اجتناب‏ ناپذير است ، با تغيير و دگرگونی زيربنا تغيير و دگرگونی روبنا قطعی‏ ولايتخلف است و بدون تغيير زيربنا تغيير روبنا ناممكن است
آنچه كه به ادعای ماركسيسم ، سوسياليزم ماركسيستی را " علمی " می‏كند و به صورت يك قانون طبيعی درمی‏آورد ، مانند ساير قوانين طبيعی جهان ، همين اصل است ، زيرا طبق اين اصل ، ابزار توليد كه اساسی‏ترين قسمت‏ ساخت اقتصادی جامعه است طبق يك سلسله قوانين طبيعی به رشد خود ادامه‏ می‏دهد . همچنانكه انواع گياهان و حيوانات در طول تاريخ چند صدميليون‏ سالی خود به رشد تدريجی خود ادامه داده و در مراحل خاصی وارد نوعيت‏ جديدی شده‏اند و همچنانكه رشد و تكامل و تبدل نوعی گياهان و جانوران خارج‏ از اراده و هوس و آرزوی كسی بوده است ، رشد و تكامل ابزار توليد نيز چنين است
ابزار توليد در جريان رشد تدريجی خود مراحلی را طی می‏كند . به هر مرحله‏ كه رسيد جبرا به دنبال خود ساير شؤون جامعه را دگرگون می‏سازد و قابل‏ جلوگيری نيست و پيش‏از آنكه به مرحله خاص رشد خود برسد ، امكان پيش‏ افتادن تحولات روبنايی اجتماعی وجود ندارد . سوسياليستها و به طور كلی‏ عدالتخواهانی كه بدون توجه به امكاناتی كه از ناحيه رشد ابزار توليد بايد به دست آيد صرفا به حكم عاطفه و آرزوی عدالتخواهی و سوسياليسم و اجتماعی‏ شدن جامعه در تلاش هستند ، جز بيهوده كاری ، چيزی انجام نمی‏دهند . كارل ماركس در مقدمه كتاب سرمايه گفته است : " كشوری كه از لحاظ صنعتی بيش از همه توسعه يافته ، خود نمونه‏ای است‏ از تصور آينده كشورهايی كه در جدول صنعتی پس از وی قراردارد ( 1 ) . .
. حتی اگر جامعه‏ای به مرحله‏ای برسد كه مسير قانون طبيعی حاكم بر حركت‏ خويش را كشف كند ، نه قادر به جهيدن از مراحل توسعه طبيعی خود خواهد بود نه قادر به از بين بردن آنها با صدور فرامين ، اما می‏تواند دوره‏ بارداری را كوتاه‏تر و رنجهای وضع حمل را خفيف‏تر كند "
ماركس در قسمت اخير بيان خود نكته‏ای را بيان می‏كند كه به آن توجه‏ نشده و يا كمتر توجه شده است و در حقيقت می‏خواهد به يك پرسش يا ايراد " مقدر " پاسخ دهد . ممكن است كسی بگويد توسعه مرحله به مرحله جامعه‏ به دنبال توسعه منظم و مرحله به مرحله طبيعت تا وقتی جبری و تخلف‏ ناپذير است كه انسان آن را نشناسد و مسير قانون طبيعی را كشف نكند ، اما همينكه انسان آن را شناخت ، تحت سلطه انسان درمی‏آيد و انسان بر آن‏ حاكم می‏گردد . لذا می‏گويند : طبيعت مادام كه شناخته نباشد ارباب انسان‏ است و به هر نسبت كه فهميده شود به صورت خدمتگزار انسان درمی‏آيد . مثلا يك بيماری از قبيل وبا و غيره تا ناشناخته است و معلوم نيست از چه‏ پديد می‏آيد

پاورقی : . 1 يعنی صنعت و تكنيك و بالتبع روبنای اجتماعی كشورهای صنعتی در يك‏ خط سير معين و غيرقابل تخلف پيشرفت می‏كند . مسير حركت جامعه‏ها " تك‏ خطی " است . كشورهای پيشرفته كنونی از هر جهت نمونه كشورهايی هستند كه‏ هنوز به اين مرحله نرسيده‏اند . امكان اينكه اين كشورها بدون اينكه از مرحله كنونی كشورهای صنعتی بگذرند ، و از راه ديگر ، به سوی تكامل گام‏ بردارند وجود ندارد

و با چه چيز می‏توان آن را نابود كرد ، حاكم علی‏الاطلاق بر زندگی بشر است ، اما همينكه شناخته شد - آنچنانكه امروز شناخته شده است - مهار می‏شود و مانع تلفات می‏گردد . همچنين است سيل ، طوفان و غيره
ماركس ضمن بيان خود می‏خواهد بگويد حركت منظم و مرحله به مرحله جامعه‏ از نوع حركات و تغييرات ديناميكی است ، يعنی از نوع حركات خود به‏ خودی و درونی اشياء است ، مانند حركات منظم رشد گياهان و جانوران ، نه‏ از قبيل حركات و تغييرات مكانيكی يعنی تغييراتی كه در اشياء وسيله‏ عوامل بيرون از وجود آنها صورت می‏گيرد ، مانند همه تغييرات فنی و صنعتی‏ در طبيعت ، و از اين قبيل است از بين بردن حشرات وسيله مواد حشره‏كش‏ يا از بين بردن ميكرب بيماری وسيله دوا . آنجا كه كشف قانون طبيعت‏ سبب می‏شود كه طبيعت مهار شود و در اختيار انسان قرار گيرد ، قوانين و روابط مكانيكی است ، و اما در مورد تغييرات ديناميكی و حركات ذاتی و درونی اشياء ، حداكثر نقش علم و آگاهی انسان اين است كه انسان خود را با مسير اين قوانين تطبيق دهد و از اين راه بهره‏برداری نمايد . انسان با كشف قوانين حاكم بر رشد گياهان و تكامل جانوران و از آن جمله قوانين رشد جنين در رحم ، به يك سلسله قوانين جبری ولايتخلف دست می‏يابد كه ناچار است به آنها گردن نهد و تسليم شود
ماركس می‏خواهد بگويد رشد اجتماعی انسان كه تابعی از رشد و تكامل ابزار توليد است ، يك نوع رشد ديناميكی و درونی و ذاتی و خودبه خودی است كه‏ علم و آگاهی نمی‏تواند آن را عوض كند و شكل دلبخواه به آن بدهد . انسان جبرا بايد به مراحل خاص تكامل اجتماعی‏ كه يك خط سير معين است ، نظير خط سيری كه جنين در رحم طی می‏كند ، گردن‏ نهد و انديشه عوض شدن آن را ، مثلا انديشه اينكه جامعه برخی مراحل وسط را طی نكرده به مرحله نهايی برسد و يا انديشه اينكه از راه ديگر غير از راه‏های مشخصی كه تاريخ نشان داده به مرحله نهايی برسد ، از سر بيرون كند
ماركسيسم از اين نظر كه سير تكاملی اجتماعی را سير خود به خودی و ناآگاهانه و طبيعی و جبری می‏داند ، مطلبی را مطرح كرده شبيه به مطلبی كه‏ سقراط در مورد ذهن بشر و زايندگی فطری او مطرح كرده بود . سقراط در تعليمات خود از روش استفهامی استفاده می‏كرد و معتقد بود كه اگر پرسشها مرحله به مرحله و منظم و با شناخت دقيق از عملكرد ذهن صورت گيرد ، ذهن‏ با حركت قهری و فطری خود پيشاپيش پاسخ آن پرسش را می‏دهد و نيازمند به‏ تعليم از خارج نيست . سقراط " مامازاده " بود و می‏گفت من با اذهان‏ همان عملی را انجام می‏دهم كه مادرم در مورد زائوها انجام می‏داد . ماما بچه را نمی‏زاياند ، طبيعت مادر است كه به موقع خود بچه را می‏زاياند ، در عين حال به وجود ماما نياز هست ، ماما مراقبت می‏كند كه يك جريان‏ غيرطبيعی پيش نيايد و سبب ناراحتی مادر يا كودك نشود
از نظر ماركسيسم با اينكه كشف قوانين جامعه شناسی و فلسفه تاريخ‏ تأثيری در تغيير جامعه ندارد ، در عين حال به علم جامعه‏شناسی و فلسفه‏ تاريخ بايد ارج نهاد . سوسياليسم علمی جز كشف همين قوانين نيست
كمترين اثرش دور ريختن سوسياليسم تخيلی و عدالتخواهيهای آرزويی است ، زيرا قوانين ديناميكی علی‏رغم اينكه‏ از دسترس‏تغيير و تبديل خارج است ، از يك مزيت برخوردار است و آن‏ مزيت پيش بينی است . در پرتو جامعه‏شناسی علمی و سوسياليسم علمی می‏توان‏ وضع هر جامعه را بررسی كرد كه در چه مرحله‏ای است و آينده آن جامعه را پيش بينی كرد و در نتيجه می‏توان فهميد كه كودك سوسياليسم در رحم هر جامعه‏ای در چه مرحله است و در هر مرحله‏ای همان را انتظار داشت كه بايد ، و انتظارهای بيجا را كنار گذاشت . از يك جامعه‏ای كه هنوز در مرحله‏ فئوداليسم است انتظار انتقال به سوسياليسم را نبايد داشت ، همچنانكه در انتظار تولد فوری يك جنين چهارماهه نبايد نشست
ماركسيسم كوشش دارد مراحل طبيعی ديناميكی جامعه‏ها را بشناسد و معرفی‏ كند و قوانين جبری تحول جامعه‏ها را از هر دوره‏ای به دوره ديگر كشف نمايد
از نظر ماركسيسم جامعه‏ها چهار مرحله كلی را طی كرده تا به سوسياليسم‏ رسيده يا خواهند رسيد : دوره اشتراك اوليه ، دوره بردگی ، دوره‏ سرمايه‏داری ، دوره سوسياليسم . احيانا به جای چهار دوره ، پنج دوره يا شش دوره و يا هفت دوره ذكر می‏شود ، يعنی هر يك از دوره‏های بردگی ، سرمايه‏داری ، سوسياليسم به دو دوره قابل تقسيم است
. 3 هر دوره تاريخی با دوره ديگر از نظر ماهيت و نوعيت مختلف است
همان طور كه از نظر زيستی ، جانوران از نوعی به نوعی ديگر متبدل می‏شوند و تغيير ماهيت می‏دهند ، دورانهای تاريخی نيز همين طور است . از اين رو هر دوران تاريخی قوانين ويژه‏ای دارد ، هرگز قوانين دوران قبل از يك دوران يا قوانين دورانی بعد از آن دوران را نمی‏توان به آن دوران تعميم داد . همان طور كه آب تا وقتی كه آب است‏ تابع قوانين خاص مايعات است اما همينكه تبديل به بخار شد ديگر تابع آن‏ قوانين نيست بلكه تابع قوانين مخصوص گازهاست ، جامعه نيز تا وقتی كه‏ مثلا در مرحله فئوداليسم است با يك سلسله قوانين اداره می‏شود و همينكه‏ از آن مرحله گذشت و به مرحله كاپيتاليسم رسيد ، كوشش برای ابقای قوانين‏ دوره فئوداليسم بيهوده است . از اين رو جامعه نمی‏تواند قوانين جاودانه و ابدی داشته باشد . بنابر ماترياليسم تاريخی و " زيربنا " بودن اقتصاد ، هرگونه قانون مدعی جاودانگی محكوم است . يكی از ناسازگاريهای ماديت‏ تاريخی با مذهب - خصوصا اسلام كه به يك سلسله قوانين جاودانه قائل است‏ - در همين جاست
در كتاب تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، از ملحقات چاپ دوم‏ سرمايه چنين نقل می‏كند : " هر دوران تاريخی ، قانونهای ويژه‏ای دارد . . . همينكه زندگی از يك‏ مرحله به مرحله ديگر عبور می‏كند ، با قانونهای ديگری اداره خواهد شد
زندگی اقتصادی در نمو تاريخی خويش همان پديده‏ای را ارائه می‏دهد كه ما در شاخه‏های ديگر زيست‏شناسی با آن روبرو هستيم . . . ارگانيسمهای اجتماعی به‏ همان اندازه از هم متمايزند كه ارگانيسمهای جانوری و گياهی از هم متمايز می‏باشند " ( 1 )
. 4 رشد ابزار توليد سبب شد كه در فجر تاريخ مالكيت

پاورقی : . 1 تجديدنظر طلبی از ماركس تا مائو ، ص . 225

next page

fehrest page

back page