![]() |
يگانگی يا چند گانگی جامعهها از نظر ماهيت
طرح اين مسأله نيز - چنانكه قبلا اشاره شد - برای هر مكتب ضروری است ، زيرا با طرح اين مسأله است كه روشن میگردد آيا همه جامعههای انسانی میتوانند تابع و پيرو يك ايدئولوژی باشند ، يا به تعدد و تنوع جامعهها بايد ايدئولوژيها متنوع و متعدد باشد ، هر قومی و هر ملتی و هر تمدن و فرهنگی بايد ايدئولوژی خاص خود را داشته باشد ، زيرا ايدئولوژی عبارت است از مجموع طرحها و راههايی كه جامعه را به سوی كمال و سعادتش رهبری میكند ، و از طرفی میدانيم كه هر نوعی خواص و آثار و استعدادهای ويژهای دارد و كمال و سعادتی خاص خود او در انتظار اوست . هرگز كمال و سعادت اسب عين كمال و سعادت گوسفند يا انسان نيستپس اگر جامعهها - كه فرض بر اصالت و عينيت آنهاست - همه دارای يك ذات و يك طبيعت و يك ماهيت باشند ، امكان اينكه ايدئولوژی واحد داشته باشند هست و اختلافاتشان در حدود اختلافات فردی يك نوع است ، و هر ايدئولوژی زنده میتواند در حدود اختلافات فردی انعطاف و قابليت انطباق داشته باشد ، اما اگر جامعهها دارای طبيعتها و ماهيتها و ذاتهای مختلفی باشند ، طبعا طرحها و برنامهها و ايدهها و كمالها و سعادتهای متنوعی خواهند داشت و يك ايدئولوژی نمیتواند همه را دربر گيرد
شبيه اين مسأله عينا در مورد تحولات و تطورات جامعهها در توالی زمانی وجود دارد . آيا جامعهها در مسير تحولات و تطورات خود ، نوعيت و ماهيت خود را تغيير میدهند و اصل تبدل انواع - اما در سطح جامعهها - صورت میگيرد ، يا تحولات و تطورات اجتماعی از قبيل تحولات و تطورات يك فرد از يك نوع است كه نوعيتش و ماهيتش در خلال همه تحولات و تطورات همچنان محفوظ است ؟ مسأله اول به جامعه مربوط است و مسأله دوم به تاريخ . ما فعلا مسأله اول را طرح میكنيم و طرح مسأله دوم را به بحث تاريخ موكول مینماييم
مطالعات جامعهشناسی میتواند درباره اين مسأله نظر بدهد كه آيا ميان جامعهها يك سلسله خواص مشترك ذاتی وجود دارد يا ندارد ؟ آيا اختلافات جامعهها با يكديگر در اموری است كه سطحی تلقی میشود و معلول بيرون از ذات و طبيعت جامعه است و آنچه به ذات و طبيعت جامعه مربوط میشود همه يكسان است ، يا اساسا جامعهها در ذات و طبيعت خود مختلفاند ، فرضا از نظر شرايط خارجی هم يكسان باشند دوگونه عمل میكنند ؟ اين راه خود يك راهی است كه فلسفه برای تشخيص وحدت و كثرت نوعی اشياء كه دچار ابهام میگردد پيشنهاد میكند
در اينجا راه نزديكتری هم هست و آن خود انسان است . يك امر مسلم در مورد انسان اين است كه انسان نوع واحد است . از نظر زيستشناسی ، انسان البته همان طور كه يك فرد گاه از مسير فطرت منحرف میشود و احيانا مسخ میگردد ، جامعه نيز همين طور است . تنوع جامعهها از قبيل تنوع اخلاقی افراد است كه به هر حال از كادر نوعيت انسان بيرون نيست . پس جامعهها و تمدنها و فرهنگها و بالاخره روحهای جمعی حاكم بر جامعهها با همه اختلاف شكلها و رنگها بالاخره رنگ نوعيت انسانی دارند و ماهيتی غيرانسانی ندارند
آری ، اگر نظريه چهارم را در تركيب جامعه بپذيريم و افراد را جز مادههايی پذيرا و ظرفهايی خالی و بیمحتوا ندانيم و بالاخره منكر اصل فطرت بشويم ، میتوانيم فرضيه اختلاف نوعی و ماهوی جامعهها را طرح كنيم ، ولی اين نظريه به شكل دوركهايمی به هيچ وجه قابل قبول نيست ، زيرا اولين پرسشی كه بدون پاسخ میماند اين است كه اگر مايههای اولی روح جمعی از فرديت و جنبه طبيعی و زيستی انسانها سرچشمه نمیگيرد ، پس از كجا پديد آمده است ؟ آيا روح جمعی از عدم محض پديد آمده است ؟ آيا اينكه بگوييم تا انسان بوده ، جامعه بوده است كافی است برای توجيه روح جمعی ؟ بعلاوه خود دوركهايم معتقد است كه امور اجتماعی ، يعنی اموری كه به جامعه تعلق دارد و روح جمعی آنها را آفريده است از قبيل مذهب و اخلاق و هنر و غيره ، در همه جامعهها بوده و هست و خواهد بود و به تعبير خود او " دوام زمانی " و " انتشار مكانی " دارند و اين خود دليل است كه دوركهايم نيز برای روح جمعی ماهيت واحد و نوع واحد قائل است
تعليمات اسلامی كه برای دين مطلقا نوعيت واحد قائل است و اختلاف شرايع را از نوع اختلافات فرعی میداند نه اختلافات ماهوی ، و از طرف ديگر میدانيم كه دين جز برنامه تكاملی فردی و اجتماعی نيست ، میرساند كه اساس اين تعليمات بر وحدت نوعی جامعههاست و اگر جامعهها انواع متعدد بودند ، مقصد كمالی و راه وصول به آن مقصد ، متعدد و متكثر بود و قهرا ماهيت اديان ، مختلف و متعدد بود . قرآن كريم با اصرار و ابرام اين مطلب را تأكيد میكند كه دين در همه منطقهها و جامعهها و در همه دورهها و زمانها يكی بيش نيست . از نظر قرآن ، اديان ( به صورت جمع ) وجود نداشته ، دين ( به صورت مفرد ) وجود داشته است . همه پيامبران به يك دين و يك راه و يك مقصد اصلی دعوت میكردهاند : « شرع لكم من الذين ما وصی به نوحا و الذی أوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسی و عيسی أن أقيموا الذين و لا تتفرقوا فيه ». . ( 1 ) .
برای شما از دين همان را تشريع كرد كه قبلا به نوح توصيه شده بود بعلاوه قسمتی كه به تو - ای پيغمبر ! - وحی كرديم و آنچه به ابراهيم و موسی و عيسی توصيه شد كه دين را بپا داريد و در آن پراكنده نشويد
آياتی از قرآن كه دلالت میكند دين در همه زمانها و در همه منطقهها و در زبان همه پيامبران راستين الهی يك چيز است و اختلاف شرايع از نوع تفاوت نقص و كمال است ، فراوان است . اين منطق كه دين ماهيتا يكی بيش نيست ، براساس اين جهانبينی از انسان و جامعه انسان است كه انسان نوع واحد است نه انواع ، - كه رنگ اصلی است و رنگ انسانيت است - درخواهند آمد ؟
پاورقی : . 1 شوری / . 13
اين مسأله نيز وابسته است به مسأله ماهيت جامعه و نوع وابستگی روح جمعی و روح فردی به يكديگر . بديهی است بنابر نظريه اصالت فطرت و اينكه وجود اجتماعی انسان و زندگی اجتماعی او و بالاخره روح جمعی جامعه وسيلهای است كه فطرت نوعی انسان برای وصول به كمال نهايی خود انتخاب كرده است ، بايد گفت جامعهها و تمدنها و فرهنگها به سوی يگانه شدن ، متحدالشكل شدن و در نهايت امر در يكديگر ادغام شدن سير میكنند و آينده جوامع انسانی ، جامعه جهانی واحد تكامل يافته است كه در آن همه ارزشهای امكانی انسانيت به فعليت میرسد و انسان به كمال حقيقی و سعادت واقعی خود ، و بالاخره به انسانيت اصيل خود خواهد رسيداز نظر قرآن اين مطلب مسلم است كه حكومت نهايی حكومت حق و نابود شدن يكسره باطل است و عاقبت از آن تقوا و متقيان است
در تفسير الميزان میگويد : " كاوش عميق در احوال كائنات نشان میدهد كه انسان نيز به عنوان جزيی از كائنات در آينده به غايت و كمال خود خواهد رسيد . آنچه در قرآن آمده است كه استقرار اسلام در جهان امری شدنی و " لابدمنه " است ، تعبير ديگری است از اين مطلب كه انسان به كمال تام خود خواهد رسيد . قرآن آنجا كه میگويد : " « من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتی الله بقوم يحبهم و يحبونه »" ( 1 ) . ( فرضا شما از اين دين برگرديد ، خدای متعال قوم ديگر را به جای شما برای ابلاغ اين دين به بشريت و مستقر ساختن اين دين خواهد آورد ) ، در حقيقت میخواهد ضرورت خلقت و پايان كار انسان را بيان نمايد ، و همچنين آيه كريمه كه میفرمايد : " « وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أمنا يعبدوننی لا يشركون بی شيئا »" ( 2 ) ( خدا وعده داده است به آنان از شما كه ايمان آورده و شايسته عمل كردهاند كه البته آنان را خليفههای زمين خواهد گردانيد و تحقيقا دينی را كه برای آنها پسنديده است
پاورقی : . 1 مائده / . 54 . 2 نور / . 55
مستقر خواهد ساخت و مسلما به آنها پس از يك دوره بيم و ناامنی امنيت خواهد بخشيد - دشمنان را نابود خواهد ساخت - كه ديگر تنها مرا پرستش كنند و چيزی را شريك من - طاعت اجباری - قرار ندهند ) ( 1 ) ، و همچنين آنجا كه میفرمايد : " « ان الارض يرثها عبادی الصالحون » " ( 2 ) ( همانا بندگان صالح و شايسته من وارث زمين خواهند شد " ( 3 )هم در آن كتاب تحت عنوان " مرز كشور اسلامی عقيده است نه حدود جغرافيايی يا قراردادی " ، میگويد : " اسلام اصل انشعابات قومی را از اينكه در تكوين " مجتمع " نقش مؤثر داشته باشد ملغی ساخت . عامل اصلی اين انشعابات دو چيز است : يكی زندگی ابتدايی قبيلهای كه براساس رابطه نسلی است و ديگر اختلاف منطقه جغرافيايی . اينها عاملهای اصلی انشعاب نوع انسانی به مليتها و قبيلهها و منشأ اختلاف زبانها و رنگهاست . همين دو عامل در مرحله بعد سبب شدهاند كه هر قومی سرزمينی را به خود اختصاص دهند و نام ميهن روی آن نهند و به دفاع از آن برخيزند
اين جهت اگر چه چيزی است كه طبيعت ، انسان را به سوی آن سوق داده است ، اما در آن چيزی وجود دارد كه بر ضد مقتضای فطرت انسانی است كه ايجاب میكند نوع انسان به صورت يك " كل " و يك " واحد " زيست نمايند .
پاورقی :
. 1 در مباحث توحيد درباره اين آيه بحث شد
. 2 انبياء / . 105
. 3 ج / 4 ص . 106
پاورقی : . 1 ج / 4 ص 132 و . 133
همواره حاكم اصلی برانسان همان حكم فطرت است و بس ، انحرافات و اشتباهات از نوع خطای در تطبيق است . آن غايت و كمالی كه انسان به حكم فطرت بیقرار كمالجوی خود آن را جستجو میكند ، روزی دير يا زود به آن خواهد رسيد . آيات سوره روم از آيه 30 كه با جمله : " « فأقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها " آغاز میشود و با جمله " « لعلهم يرجعون »" پايان میيابد ، همين معنی را میرساند كه حكم فطرت در نهايت امر تخلف ناپذير است و انسان پس از يك سلسله چپ و راست رفتنها و تجربهها راه خويش را میيابد و آن را رها نمیكند . به سخن آن عده نبايد گوش فرا داد كه اسلام را همانند يك مرحله از فرهنگ بشری كه رسالت خود را انجام داده و به تاريخ تعلق دارد ، می نگرند . اسلام ، به آن معنی كه ما میشناسيم و بحث میكنيم ، عبارت است از انسان در كمال نهايی خودش كه به ضرورت ناموس خلقت روزی به آن خواهد رسيد " ( 1 )برخی برعكس ، مدعی هستند كه اسلام به هيچ وجه طرفدار يگانگی و يگانه شدن فرهنگ انسانی و جامعههای انسانی نيست ، طرفدار تعدد و تنوع فرهنگها و جامعههاست و آنها را در همان تنوع و تعددشان به رسميت میشناسد و تثبيت میكند . میگويند : شخصيت و هويت و " خود " يك ملت عبارت است از فرهنگ آن ملت كه روح جمعی آن ملت است و اين روح جمعی را تاريخ خاص آن ملت كه ويژه خود اوست و ملتهای ديگر با او شركت ندارند ، میسازد
پاورقی : . 1 ج / 4 ص . 14
طبيعت ، نوعيت انسان را میسازد و تاريخ فرهنگ او را ، و در حقيقت ، شخصيت و منش و " خود " واقعی او را . هر ملتی فرهنگی خاص با ماهيتی خاص و رنگ و طعم و بو و خاصيتهای مخصوص به خود دارد كه مقوم شخصيت آن ملت است و دفاع از آن فرهنگ دفاع از هويت آن ملت است ، و همانطور كه هويت و شخصيت يك فرد به شخص خود او تعلق دارد و رها كردن آن و پذيرفتن هويت و شخصيت ديگری به معنی سلب خود از خود است و به معنی مسخ شدن و بيگانه شدن با خود است ، هر فرهنگ ديگر جز فرهنگی كه در طول تاريخ ، اين ملت با آن قوام يافته ، برای اين ملت يك امر بيگانه است ، اينكه هر ملتی يك نوع احساس ، بينش ، ذوق ، پسند ، ادبيات ، موسيقی ، حساسيت ، آداب و رسوم دارد و يك نوع امور را میپسندد كه قوم ديگر خلاف آن را میپسندد ، از آن است كه اين ملت در طول تاريخ به علل مختلف از موفقيتها ، ناكاميها ، برخورداريها ، محروميتها ، آب و هواها ، مهاجرتها ، ارتباط ها ، داشتن شخصيتها و نابغهها دارای فرهنگی ويژه شده است و اين فرهنگ ويژه روح ملی و جمعی او را به شكل خاص و با ابعاد خاص ساخته است . فلسفه ، علم ، ادبيات ، هنر ، مذهب ، اخلاق مجموعه عناصری هستند كه در توالی تاريخ مشترك يك گروه انسانی به گونهای " شكل " میگيرند و " تركيب " میيابند كه ماهيت وجودی اين گروه را در برابر گروه های ديگر انسانی تشخص میبخشد و از اين تركيب ، " روحی " آفريده میشود كه افراد يك جمع را به صورت اعضای " يك پيكر " ارتباط ارگانيك و حياتی میدهد و همين " روح " است كه به اين پيكر نه تنها وجودی مستقل و مشخص بلكه نوعی " زندگی " میبخشد كه در طول تاريخ و در قبال ديگر پيكرهای فرهنگی و معنوی بدان شناخته میشود ، چه اين " روح " در رفتار جمعی ، روال انديشه ، عادات جمعی ، عكسالعملها ، و تأثرات انسانی در برابر طبيعت و حيات و رويدادها ، احساسات و تمايلات و آرمانها و عقايد و حتی در كليه آفرينشهای علمی و فنی و هنری وی و به طور كلی در تمام جلوههای مادی و روحی زندگی انسانی او محسوس و ممتاز استمیگويند : مذهب نوعی ايدئولوژی است ، عقيده است و عواطف و اعمال خاص كه اين عقيده ايجاب میكند ، اما مليت " شخصيت " است و خصايص ممتازی كه روح مشترك افرادی از انسانهای همسرنوشت را ايجاد مینمايد ، بنابراين رابطه ميان مليت و مذهب رابطه ميان شخصيت و عقيده است
میگويند : مخالفت اسلام را با تبعيضات نژادی و برتری جوييهای قومی به معنی مخالفت اسلام با وجود مليتهای گوناگون در جامعه بشری نبايد گرفت
اعلام اصل تسويه در اسلام به معنی نفی مليتها نيست ، برعكس ، به اين معنی است كه اسلام به اصل وجود مليتها به عنوان واقعيتهای مسلم و انكار ناپذير طبيعی معترف است . آيه " « يا أيهاالناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان أكرمكم عند الله أتقيكم »" ( 1 ) كه به آن بر انكار و نفی و الغای مليتها از نظر اسلام استدلال میشود ، درست برعكس ، اثبات كننده و تأييد كننده مليتهاست ، زيرا آيه اول تقسيمبندی بشريت را از نظر جنسيت ( ذكوريت و انوثيت ) كه يك تقسيمبندی طبيعی است ،
پاورقی : . 1 حجرات / . 13
طرح میكند و سپس بیدرنگ گروهبندی بشری را از نظر شعوب و قبايل طرح میكند و اين میرساند كه گروه بندی مردم به شعوب و قبايل امری طبيعی و الهی است مانند تقسيم شدن آنها به مرد و زن . اين جهت میرساند كه اسلام همچنانكه طرفدار رابطهای ويژه ميان زن و مرد است نه محو جنسيت و آثار آن ، طرفدار رابطه ميان ملتها براساس تساوی آنهاست نه طرفدار محو مليتهااينكه قرآن وضع مليتها را همچون خلق جنسيتها به خدا نسبت می دهد . يعنی كه وجود مليتهای مشخص يك واقعيت طبيعی در خلقت است . اينكه قرآن غايت و فلسفه وجودی اختلاف مليتها را " تعارف " ( بازشناسی ملتها يكديگر را ) ذكر كرده است ، اشاره به اين است كه يك ملت تنها در برابر ملت ديگر به شناخت خود نائل میگردد و خود را كشف مینمايد ، مليت در برابر مليتهای ديگر شخصيت خود را متبلور میسازد و جان میگيرد
عليهذا برخلاف آنچه مشهور است ، اسلام طرفدار ناسيوناليسم به مفهوم فرهنگی آن است نه مخالف آن . آنچه اسلام با آن مخالف است ناسيوناليسم به مفهوم نژادی يعنی راسيسم و نژادپرستی است
اين نظريه از چند جهت مخدوش است : اولا ، مبتنی است بر نوعی نظريه درباره انسان و نوعی نظريه درباره مواد و اصول فرهنگ انسان يعنی فلسفه ، علم ، هنر ، اخلاق و غيره كه هر دو مخدوش است
درباره انسان اينچنين فرض شده كه در ذات خود از نظر فكری و اينكه جهان را چگونه ببيند و چگونه درك كند و از نظر عاطفی و پويندگی و اينكه چه بخواهد و چه مسيری را طی كند و به سوی چه مقصدی حركت كند ، از هر محتوا و شكلی ولو بالقوه خالی است ، نسبتش به همه انديشهها و عاطفهها و راهها و مقصدها علیالسويه است . ظرفی است خالی ، بیشكل ، بیرنگ ، در همه چيز تابع مظروف خود ، " خودی " خود را و شخصيت خود را و راه و مقصد خود را از مظروف خود میگيرد . مظروف او هر شكل و هر شخصيت و هر راه و هر مقصدی به او بدهد ، میگيرد . مظروف او - و در حقيقت اولين مظروف او - هر شكل و هر رنگ و هر كيفيت و هر راه و هر مقصد و هر شخصيت كه به او بدهد ، شكل واقعی و رنگ واقعی و شخصيت واقعی و راه و مقصد واقعی همان است ، زيرا " خود " او با اين مظروف قوام يافته است و هر چه بعدا به او داده شود كه بخواهد آن شخصيت و آن رنگ و شكل را از او بگيرد ، عاريتی است و بيگانه با او ، زيرا بر ضد اولين شخصيت ساخته شده او به دست تصادفی تاريخ است . به عبارت ديگر ، اين نظريه ملهم از نظريه چهارم درباره اصالتفرد و جامعه ، يعنی اصالةالاجتماعی محض است كه قبلا انتقاد كرديم
درباره انسان - چه از نظر فلسفی و چه از نظر اسلامی - نمیتوان اينچنين داوری نمود . انسان به حكم نوعيت خاص خود ، ولو بالقوه ، شخصيت معين و راه و مقصد معين دارد كه قائم به فطرت خدايی اوست و " خود " واقعی او را آن فطرت تعيين میكند . مسخ شدن و نشدن انسان را با ملاكهای فطری و نوعی انسان میتوان سنجيد نه با ملاكهای تاريخی . هر تعليم و هر فرهنگ كه با فطرت انسانی انسان سازگار باشد و پرورش دهنده آن باشد ، آن فرهنگ اصيل است هر چند اولين فرهنگی نباشد كه شرايط تاريخ به او تحميل كرده است ، و هر فرهنگ كه با فطرت انسانی انسان ناسازگار باشد ، بيگانه با او است و نوعی مسخ و تغيير هويت واقعی او و تبديل " خود " به " ناخود " است هر چند زاده تاريخ ملی او باشد . مثلا انديشه ثنويت و تقديس آتش ، مسخ انسانيت ايرانی است هر چند زاده تاريخ او شمرده شود ، اما توحيد و يگانه پرستی و طرد پرستش هر چه غير خداست ، بازگشت او به هويت واقعی انسانی اوست ولو زاده مرز و بوم خود او نباشد
درباره مواد فرهنگ انسانی نيز به غلط فرض شده كه اينها مانند مادههای بیرنگ هستند كه شكل و تعين خاص ندارند ، شكل و كيفيت اينها را تاريخ میسازد ، يعنی فلسفه به هر حال فلسفه است و علم علم است و مذهب مذهب است و اخلاق اخلاق است و هنر هنر ، به هر شكل و به هر رنگ كه باشند ، اما اينكه چه رنگ و چه كيفيتو چه شكلی داشته باشند ، امری نسبی و وابسته به تاريخ است و تاريخ و فرهنگ هر قوم فلسفهای ، علمی ، مذهبی ، اخلاقی ، هنری ايجاب میكند كه مخصوص خود اوست . و به عبارت ديگر ، همچنانكه انسان در ذات خود بیهويت و بیشكل است و فرهنگ او به او هويت و شكل میدهد ، اصول و مواد اصلی فرهنگ انسانی نيز در ذات خود بیشكل و رنگ و بیچهرهاند و تاريخ به آنها هويت و شكل و رنگ و چهره میدهد و نقش خاص خود را بر آنها میزند . برخی در اين نظريه تا آنجا پيش رفتهاند كه مدعی شدهاند كه حتی " طرز تفكر رياضی تحت تأثير سبك خاص هر فرهنگ قراردارد " ( 1 )
اين نظريه همان نظريه نسبی بودن فرهنگ انسانی است . ما در اصول فلسفه درباره اطلاق و نسبيت اصول انديشه بحث كردهايم و ثابت كردهايم آنچه نسبی است علوم و ادراكات اعتباری و عملی است . اين ادراكات است كه در فرهنگهای مختلف برحسب شرايط مختلف زمانی و مكانی ، مختلف است و اين ادراكات است كه واقعيتی ماورای خود كه از آنها حكايت كند و معيار حق و باطل و صحيح و غلط بودن آنها باشد ، ندارند . اما علوم و ادراكات و انديشههای نظری كه فلسفه و علوم نظری انسان را میسازند ، همچون اصول جهان بينی مذهب و اصول اوليه اخلاق ، اصولی ثابت و مطلق و غير نسبی میباشند
در اينجا متأسفانه بيش از اين نمیتوانيم سخن را دنبال نماييم
ثانيا ، اينكه گفته میشود مذهب عقيده است و مليت شخصيت و رابطه اين دو رابطه عقيده و شخصيت است و اسلام شخصيتهای ملی را همان گونه كه هستند تثبيت میكند و به رسميت میشناسد ، به معنی نفی بزرگترين رسالت مذهب است . مذهب - آن هم مذهبی مانند اسلام - بزرگترين رسالتش دادن يك جهان بينی براساس شناخت صحيح از نظام كلی وجود بر محور توحيد و ساختن شخصيت روحی و اخلاقی انسانها براساس همان جهان بينی و
پاورقی :
. 1 اشپنگلر ، جامعه شناس و صاحب نظريه معروف در فلسفه تاريخ ، به
نقل ريمون آرون در مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص 107
رسالت اسلام بر تخليه انسانهاست از فرهنگهايی كه دارند و نبايد داشته باشند و تحليه آنها به آنچه ندارند و بايد داشته باشند و تثبيت آنها در آنچه دارند و بايد هم داشته باشند . مذهبی كه كاری به فرهنگهای گوناگون ملتها نداشته باشد و با همه فرهنگهای گوناگون سازگار باشد ، مذهبی است كه فقط به درد هفتهای يك نوبت در كليسا میخورد و بس
ثالثا ، مفاد آيه كريمه كه میفرمايد : " « انا خلقناكم من ذكر و انثی " اين نيست كه " ما شما را از دو جنس آفريديم " تا گفته شود در اين آيه اول تقسيمبندی بشری از نظر جنسيت مطرح شده و بیدرنگ تقسيم بندی از نظر مليت ، و آنگاه نتيجه گرفته شود كه آيه میخواهد بفهماند همان طور كه اختلاف جنسيت امری طبيعی است و براساس آن بايد ايدئولوژيها مطرح شود نه بر نفی آن ، اختلاف در مليت نيز چنين است ! مفاد آيه اين است كه " ما شما را از مردی و زنی آفريديم " ، خواه مقصود اين باشد كه رابطه نسلی همه انسانها به يك مرد و يك زن منتهی میشود ( آدم وحوا ) و خواه مقصود اين باشد كه همه انسانها در اين جهت علی السويهاند كه يك پدر دارند و يك مادر و از اين جهت امتيازی در كار نيست
رابعا ، جمله " « لتعارفوا » " در آيه كريمه كه به عنوان غايت ذكر شده ، نه به معنی اين است كه ملتها از آن جهت مختلف قرار داده شدهاند كه " يكديگر را باز شناسند " تا نتيجه گرفته شود كه لزوما ملتها بايد به صورت شخصيتهای مستقل باقی بمانند تا بتوانند به شناخت متقابل خود نائل گردند . اگر چنين میبود بايد به جای " « لتعارفوا »" ( خود را باز شناسيد ) " ليتعارفوا " ( خود را باز شناسند ) گفته میشد ، زيرا مخاطب افراد مردماند و به افراد مردم میگويد كه انشعاباتی كه از اين جهت پيدا شده بر اساس حكمتی در متن خلقت است و آن اينكه شما افراد يكديگر را با انتساب به مليتها و قبيلهها بازشناسی كنيد . و میدانيم كه اين حكمت موقوف براين نيست كه لزوما مليتها و قوميتها به صورت شخصيتهای مستقل از يكديگر باقی بمانند
خامسا ، آنچه در گذشته پيرامون نظريه اسلام درباره يگانگی و چندگانگی ماهيت جامعهها و درباره اينكه سير طبيعی و تكوينی جامعهها به سوی جامعه يگانه و فرهنگ يگانه است و برنامه اساسی اسلام استقرار نهايی چنين فرهنگ و چنين جامعهای است بيان كرديم ، كافی است كه نظريه فوق را مردود سازد . فلسفه " مهدويت " در اسلام براساس چنين ديدی درباره آينده اسلام و انسان و جهان است . بحث جامعه را به همين جا پايان میدهيم و به بحث تاريخ میپردازيم
تاريخ
تاريخ چيست ؟
تاريخ را سه گونه میتوان تعريف كرد . در حقيقت سه علم مربوط به تاريخ میتوانيم داشته باشيم كه با يكديگر رابطه نزديك دارند : . 1 علم به وقايع و حوادث و اوضاع و احوال انسانها در گذشته ، در مقابل اوضاع و احوالی كه در زمان حال وجود دارد . هر وضع و حالتی و هر واقعه و حادثهای تا به زمان حال ، يعنی زمانی كه دربارهاش قضاوت میشود تعلق دارد ، " حادثه روز " و " جريان روز " است و ثبت چنين وقايعی از قبيل " روزنامه " است . اما همينكه زمانش منقضی شد و به گذشته تعلق يافت جزء تاريخ میگردد و به تاريخ تعلق دارد . پس علم تاريخ در اين معنی ، يعنی علم به وقايع و حوادث سپری شده و اوضاع و احوال گذشتگانزندگينامهها ، فتحنامهها ، سيرهها كه در ميان همه ملل تأليف شده و میشود از اين مقوله است
علم تاريخ در اين معنی ، اولا جزئی يعنی علم به يك سلسله امور شخصی و فردی است نه علم به كليات و يك سلسله قواعد و ضوابطو روابط ، ثانيا يك علم " نقلی " است نه عقلی ، ثالثا علم به " بودن " ها است نه علم به " شدن " ها ، رابعا به گذشته تعلق دارد نه به حاضر . ما اين نوع تاريخ را " تاريخ نقلی " اصطلاح میكنيم
. 2 علم به قواعد و سنن حاكم بر زندگيهای گذشته كه از مطالعه و بررسی و تحليل حوادث و وقايع گذشته به دست میآيد . آنچه محتوا و مسائل تاريخ نقلی را تشكيل میدهد ، يعنی حوادث و وقايع گذشته ، به منزله " مبادی " و مقدمات اين علم به شمار میروند . و در حقيقت آن حوادث و وقايع برای تاريخ به معنی دوم ، در حكم موادی است كه دانشمند علوم طبيعی در لابراتوار خود گرد میآورد و آنها را مورد تجزيه و تركيب و بررسی قرار میدهد كه خاصيت و طبيعت آنها را كشف نمايد و به روابط علی و معلولی آنها پی ببرد و قوانين كلی استنباط نمايد . مورخ به معنی دوم در پی كشف طبيعت حوادث تاريخی و روابط علی و معلولی آنهاست تا به يك سلسله قواعد و ضوابط عمومی و قابل تعميم به همه موارد مشابه حال و گذشته دست يابد . ما تاريخ به اين معنی را " تاريخ علمی " اصطلاح میكنيم
هر چند موضوع و مورد بررسی تاريخ علمی ، حوادث و وقايعی است كه به گذشته تعلق دارد ، اما مسائل و قواعدی كه استنباط میكند اختصاص به گذشته ندارد ، قابل تعميم به حال و آينده است
اين جهت ، تاريخ را بسيار سودمند میگرداند و آن را به صورت يكی از منابع " معرفت " ( شناخت ) انسانی درمیآورد و او را برآيندهاش مسلط مینمايد
فرقی كه ميان كار محقق تاريخ علمی با كار عالم طبيعی هست اين است كه مواد بررسی عالم طبيعی ، يك سلسله مواد موجود حاضر عينی است و قهرا بررسيها و تجزيه و تحليلهايش همه عينی و تجربی است ، اما مواد مورد بررسی مورخ در گذشته وجود داشته و اكنون وجود ندارد ، تنها اطلاعاتی از آنها و پروندهای از آنها در اختيار مورخ است . مورخ در قضاوت خود مانند قاضی دادگستری است كه براساس قرائن و شواهد موجود در پرونده قضاوت میكند نه براساس شهود عينی ، از اين رو تحليل مورخ تحليل منطقی و عقلانی و ذهنی است نه تحليل خارجی و عينی . مورخ تحليلهای خود را در لابراتوار عقل با ابزار استدلال و قياس انجام میدهد نه در لابراتوار خارجی و با ابزاری از قبيل قرع و انبيق ، لذا كار مورخ از اين جهت به كار فيلسوف شبيهتر است تا كار عالم طبيعی
تاريخ علمی مانند تاريخ نقلی به گذشته تعلق دارد نه به حال ، و علم به " بودنها " است نه علم به " شدنها " ، اما برخلاف تاريخ نقلی ، كلی است نه جزئی ، و عقلی است نه نقلی محض
تاريخ علمی در حقيقت بخشی از جامعهشناسی است ، يعنی جامعهشناسی جامعههای گذشته است . موضوع مطالعه جامعه شناسی اعم است از جامعههای معاصر و جامعههای گذشته . اگر جامعه شناسی را اختصاص بدهيم به شناخت جامعههای معاصر ، تاريخ علمی و جامعهشناسی دو علم خواهند بود ، اما دو علم خويشاوند و نزديك و نيازمند به يكديگر
. 3 فلسفه تاريخ ، يعنی علم به تحولات و تطورات جامعهها از مرحلهای به مرحله ديگر و قوانين حاكم بر اين تطورات و تحولات ، به عبارت ديگر ، علم به " شدن " جامعهها نه " بودن " آنها
ممكن است برای ذهن خواننده محترم اين پرسش پيش آيد كه آيا ممكن است جامعهها ، هم " بودن " داشته باشند و هم " شدن " و " بودن " آنها موضوع يك علم باشد به نام تاريخ علمی و شدن آنها موضوع علمی ديگر باشد به نام فلسفه تاريخ ؟ ! در صورتی كه جمع ميان اين دو ناممكن است ، زيرا " بودن " سكون است و " شدن " حركت . از اين دو يكی را بايد انتخاب كرد . تصوير ما از جامعههای گذشته يا بايد به صورت تصويری از بودنها باشد و يا به صورت تصويری از شدنها
و ممكن است خواننده محترم اشكال را به صورت كلیتر و جامعتر طرح كند كه : به طور كلی شناخت ما و تصوير ما از جهان - و از جامعه به عنوان جزيی از جهان - يا تصويری از اموری ايستا و ساكن است و يا تصويری از اموری پويا و متحرك . اگر جهان يا جامعه ايستا و ساكن است پس " بودن " دارد و " شدن " ندارد ، و اگر پويا و متحرك است " شدن " دارد و " بودن " ندارد ، از اين رو میبينيم مهمترين تقسيمی كه در زمينه مكاتب فلسفی صورت میگيرد اين است كه میگويند سيستمهای فلسفی به دو گروه اصلی تقسيم میشوند : فلسفههای " بودن " و فلسفههای " شدن " . فلسفههای " بودن " فلسفههايی است كه بودن و نبودن را غير قابل جمع و تناقض را محال فرض میكردهاند . چنين فرض میكردهاند كه اگر بودن هست نبودن نيست ، و اگر نبودن هست بودن نيست . پس از اين دو يكی را بايد انتخاب كرد ، و چون بالضروره بودن هست و جهان و جامعه هيچ اندر هيچ نيست ، پس بر جهان " سكون " و ايستايی حاكم است . اما فلسفههای " شدن " فلسفههايی است كه بودن و نبودن را در آن واحد قابل جمع میدانستهاند كه همان حركت است . حركت جز اين نيست كه يك چيزی باشد و در عين اينكه هست نباشد . پس فلسفه " بودن " و فلسفه " شدن " ، دو نوع نگرش كاملا متخالف درباره هستی است و از اين دو فلسفه يكی را بايد انتخاب كرد . اگر ما به گروه اول ملحق گرديم بايد فرض كنيم كه جامعهها " بودن " داشتهاند و " شدن " نداشتهاند ، و برعكس ، اگر به گروه دوم ملحق گرديم بايد فرض كنيم كه جامعهها " شدن " داشتهاند و " بودن " نداشتهاند . پس ما يا تاريخ علمی به مفهومی كه گذشت داريم و فلسفه تاريخ نداريم ، و يا فلسفه تاريخ داريم و تاريخ علمی نداريم
پاسخ اين است : اين گونه تفكر درباره هستی و نيستی و درباره حركت و سكون و درباره اصل امتناع تناقض ، از مختصات تفكر غربی است و ناشی از ناآگاهی از مسائل فلسفی هستی ( مسائل وجود ) و بالاخص مسأله عميق " اصالت وجود " و يك سلسله مسائل ديگر است
اولا اينكه " بودن " مساوی با سكون است و به عبارت ديگر اينكه سكون " بودن " است و حركت جمع ميان بودن و نبودن ، يعنی جامع ميان دو نقيض است ، از اشتباهات فاحشی است كه دامنگير برخی نحلههای فلسفی غرب شده است
ثانيا آنچه در اينجا طرح شده ربطی به آن مسأله فلسفی ندارد . آنچه در اينجا طرح شده مبنی بر اين است كه جامعه مانند هر موجود زنده ديگر دو نوع قوانين دارد : يك نوع قوانينی كه در محدوده نوعيت هر نوع بر آن حكمفرماست و يك نوع قوانينی كه به تحول و تطور انواع و تبدلشان به يكديگر مربوط میشود . ما نوع اول را قوانين " بودن " و نوع دوم را قوانين " شدن " اصطلاح میكنيم
اتفاقا بعضی جامعهشناسان خوب به اين نكته توجه كردهاند . " اگوست كنت " از آن افراد است . " ريمون آرون " میگويد : " پويايی و ايستايی دو مقوله اصلی جامعهشناسی اگوست كنت است
ايستايی عبارت است از مطالعه موضوعی كه اگوست كنت آن را اجماع اجتماعی ( توافق اجتماعی ) مینامد . جامعه شبيه يك ارگانيسم زنده است
همچنانكه بررسی كاركرد يك اندام بدون قرار دادن آن در كل زندهای كه خود جزء آن است امكان پذير نيست ، بررسی سياست و دولت نيز بدون جايگزين كردن آنها در كل جامعه در لحظه معينی از تاريخ امكان ندارد . . . پويايی در آغاز عبارت است از توصيف ساده مراحل متوالی كه جوامع بشری طی كردهاند " ( 1 )
هر نوع از انواع موجودات زنده را در نظر بگيريم - از پستانداران ، خزندگان ، پرندگان و غيره - يك سلسله قوانين خاص دارند كه مربوط به نوعيت آنهاست ، مادامی كه در محدوده آن نوع هستند آن قوانين بر آنها حكمفرماست ، مثل قوانين مربوط به دوره جنينی يك حيوان ، يا سلامت و بيماریاش ، يا نحوه تغذيهاش ، يا چگونگی توليد و پرورش بچهاش ، يا غرايزش ، يا مهاجرتش يا جفتگيريهايش
پاورقی : 1 - مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص . 110
ولی بنابر نظريه تبدل و تكامل انواع ، علاوه بر قوانين ويژه هر نوع در دايره نوعيتش ، يك سلسله قوانين ديگر وجود دارد كه به تبدل و تكامل انواع و انتقال نوع پستتر به نوع عاليتر مربوط میشود . اين قوانين است كه شكل فلسفی پيدا میكند ، و احيانا فلسفه تكامل ناميده میشود نه علم زيستشناسیجامعه نيز به حكم اينكه يك موجود زنده است ، دو گونه قوانين دارد : قوانين زيستی و قوانين تكاملی ، آنچه به علل پيدايش تمدنها و علل انحطاط آنها و شرايط حيات اجتماعی و قوانين كلی حاكم بر همه جامعهها در همه اطوار و تحولات مربوط میشود ما آنها را قوانين " بودن " جامعهها اصطلاح میكنيم ، و آنچه به علل ارتقای جامعهها از دورهای به دورهای و از نظامی به نظامی مربوط میشود ما آنها را قوانين " شدن " جامعهها اصطلاح میكنيم . بعدا كه هر دو نوع مسائل را مطرح میكنيم ، تفاوت آنها بهتر روشن میگردد
پس علم تاريخ در معنی سوم ، علم تكامل جامعههاست از مرحلهای به مرحلهای نه علم زيست آنها در يك مرحله خاص و يا در همه مراحل . ما برای اينكه اين مسائل با مسائلی كه آنها را " تاريخ علمی " ناميديم اشتباه نشود ، اينها را " فلسفه تاريخ " اصطلاح میكنيم . غالبا ميان مسائل مربوط به تاريخ علمی كه به حركات غيرتكاملی جامعه مربوط میشود با مسائل مربوط به فلسفه تاريخ كه به حركات تكاملی جامعه مربوط میشود ، تفكيك نمیشود و همين جهت اشتباهاتی توليد میكند . فلسفه تاريخ ، مانند تاريخ علمی ، كلی است نه جزئی ، عقلی است نه نقلی ، اما برخلاف تاريخ علمی ، علم به " شدن " جامعههاست نه علم به " بودن " آنها . و نيز برخلاف تاريخ علمی ، مقوم تاريخی بودن مسائل فلسفه تاريخ اين نيست كه به زمان گذشته تعلق دارند ، بلكه اين است كه علم به يك جريان است كه از گذشته آغاز شده و ادامه دارد و تا آينده كشيده میشود . زمان برای اين گونه مسائل صرفا " ظرف " نيست ، بلكه يك بعد از ابعاد اين مسائل را تشكيل میدهد
علم تاريخ در هر سه معنی و مفهوم خود سودمند است . حتی تاريخ نقلی ، يعنی علم به احوال و سيره زندگی اشخاص ، میتواند سودمند و حركت آفرين و جهت بخش و مربی و سازنده باشد ، و البته بستگی دارد كه تاريخ زندگی چه اشخاصی باشد و چه نكاتی از زندگی آنها استخراج گردد . انسان همانطور كه به حكم قانون " محاكاه ) ] تحت تأثير رفتار و تصميمات و خلق و خوی و همنشينی مردم همزمان خود واقع میگردد ، و همان طور كه زندگی عينی مردم همزمانش برای وی درسآموز و عبرت آميز میگردد ، و بالاخره همانطور كه از مردم همزمان خود ادب و راه و رسم زندگی میآموزد و احيانا لقمان وار از بیادبان ادب میآموزد كه مانند آنها نباشد ، به حكم همين قانون از سرگذشت مردم گذشته نيز بهره میگيرد . تاريخ مانند فيلم زندهای است كه گذشته را تبديل به حال مینمايد ، از اين رو قرآن كريم نكات سودمندی از زندگی افرادی كه صلاحيت دارند " الگو " و " اسوه " باشند مطرح میكند و احيانا تصريح میكند كه آنها را " اسوه " قرار دهيد . درباره رسول اكرم میفرمايد : " « لقد كان لكم فی رسول الله اسوه حسنه »" ( 1 )
در شخصيت رسول خدا الگوی عالی برای شما وجود دارد . و درباره ابراهيم میفرمايد : " « قد كانت لكم اسوه حسنه فی ابراهيم و الذين معه »" ( 2 )
در ابراهيم و آنانكه با او بودند برای شما الگوی عالی وجود دارد
قرآن آنجا كه افرادی را به عنوان " اسوه " ذكر میكند ، توجهی به شخصيت دنيايی آنها ندارد ، شخصيت اخلاقی و انسانی را در نظر میگيرد ، آنچنانكه از غلام سياهی به نام لقمان كه نه در شمار پادشاهان است و نه در شمار فيلسوفان معمولی شهره به فيلسوفی و نه در شمار ثروتمندان بلكه بردهای است روشنبين ، به نام " حكيم " ياد مینمايد و او را به " حكمت " در جهان علم میكند . از اين قبيل است " مؤمن " آل فرعون و " مؤمن " آل ياسين
ما در اين كتاب كه بحث جامعه و تاريخ را از نظر جهان بينی اسلامی طرح كردهايم ، نظرمان تنها به " تاريخ علمی " و به " فلسفه تاريخ " است ، زيرا اينها هستند كه در حوزه كلی جهان بينی قرار میگيرند ، از اين رو سخن خود را درباره اين دو اندكی گسترش میدهيم و از تاريخ علمی آغاز میكنيم
پاورقی : . 1 احزاب / . 21 . 2 ممتحنه / . 4
تاريخ علمی
مقدمتا بايد يادآوری كنيم كه تاريخ علمی مبتنی بر مطلبی است كه در گذشته بيان كردهايم و آن اينكه جامعه مستقل از افراد اصالت و شخصيت دارد . اگر جامعه مستقل از افراد اصالت نداشته باشد جز افراد و قوانين حاكم بر آنها چيزی وجود نخواهد داشت و در نتيجه تاريخ علمی ، كه علم به قواعد و سنن حاكم بر جامعههاست ، بلاموضوع است . قانون داشتن تاريخ فرع بر طبيعت داشتن تاريخ است و طبيعت داشتن تاريخ فرع بر طبيعت داشتن جامعه است . در مورد تاريخ علمی مسائل ذيل بايد بررسی شود : . 1 تاريخ علمی - چنانكه قبلا اشاره شد - متكی به تاريخ نقلی استتاريخ نقلی به منزله مواد است برای لابراتوار تاريخ علمی . پس اول بايد تحقيق شود كه آيا تاريخ نقلی ، معتبر و قابل اعتماد است يا نه ؟ اگر قابل اعتماد نباشد هرگونه تحقيق علمی درباره قوانين حاكم بر جامعهها در گذشته ، پوچ و بیمورد است
. 2 فرضا تاريخ نقلی قابل اعتماد باشد و فرضا برای جامعه طبيعت و شخصيت مستقل از افراد قائل بشويم ، استنباط قوانين و قواعد كلی از وقايع و حوادث تاريخی موقوف به اين است كه قانون " عليت " و " جبر علی و معلولی " در حوزه مسائل انسانی يعنی مسائل وابسته به اراده و اختيار انسان ، و از آن جمله حوادث تاريخی ، حكمفرما باشد والا قابل تعميم و كليت نيست و تحت قاعده و ضابطه درنمیآيد . آيا قانون عليت بر تاريخ حكمفرماست ، و اگر حكمفرماست تكليف آزادی و اختيار انسان چه میشود ؟ . 3 آيا تاريخ ، طبيعت مادی دارد و ماترياليست است ؟ آيا نيروی اصلی حاكم بر تاريخ نيروی مادی است و نيروهای معنوی همه فرع و تابع و طفيلی نيروی مادی تاريخ است يا برعكس ، طبيعت تاريخ يك طبيعت معنوی است و نيروی حاكم بر تاريخ نيروی معنوی است و نيروهای مادی فرع و تابع و طفيلی است يعنی تاريخ در ذات خود " ايده آليست " است ، و يا شق سومی در كار است و آن اينكه طبيعت تاريخ يك طبيعت مزدوج است و تاريخ دو نيرويی و چند نيرويی است ، نيروهای متعدد مادی و معنوی در نظامی كم و بيش هماهنگ و احيانا متضاد حاكم بر تاريخ است ؟
1 اعتبار و بیاعتباری تاريخ نقلی
گروهی به تاريخ نقلی به شدت بدبيناند ، تمام را مجعولات ناقلان میدانند كه براساس اغراض و اهداف شخصی يا تعصبات ملی و مذهبی و قومی و يا وابستگيهای اجتماعی ، در نقل حوادث كم و زياد و جعل و قلب و تحريف كردهاند و تاريخ را آنچنانكه خود خواستهاند شكل دادهاند . حتی افرادی كه اخلاقا از جعل و قلب عمدی امتناع داشتهاند در نقل حوادث " انتخاب " به عمل آوردهاند ، يعنی همواره چيزهايی را نقل كردهاند كه با اهداف و عقايد خودشان ناسازگار نبوده است و از نقل حوادثی كه برخلاف عقايد و احساساتشان بوده خودداری نمودهاند . اينها هر چند در نقل حوادث تاريخی چيزی از خود نيفزودهاند و ماده جعلی اضافه نكردهاند ، اما با انتخابهای دلخواهانه خود ، تاريخ را آنچنانكه خود خواستهاند " صورت " بخشيدهاند . يك حادثه يا يك شخصيت آنگاه دقيقا قابل بررسی و تحليل است كه تمام آنچه مربوط به اوست در اختيار محقق قرار گيرد و اگر بعضی به او ارائه شود و بعضی كتمان گردد ، چهره واقعی پنهان میماند و چهرهای ديگر نمايان میگردداين بدبينان در مورد تاريخ نقلی همان نظر را دارند كه برخی بدبينان فقها و مجتهدين به نقل احاديث و روايات دارند كه از آن به " انسداد باب علم " تعبير میشود . اينان نيز در تاريخ " انسدادی " میباشند
برخی به طنز درباره تاريخ گفتهاند : " تاريخ عبارت است از يك سلسله حوادث واقع نشده به قلم كسی كه حاضر نبوده " . از يك روزنامهنگا ر اين طنز نقل شده كه " واقعيات مقدساند اما عقيده آزاد است " . برخی ديگر در اين حد بدبين نيستند ، اما ترجيح دادهاند كه در تاريخ ، فلسفه شك را بپذيرند
كتاب تاريخ چيست از " پروفسور سرجرج كلارك " نقل میكند كه : " . . . معرفت گذشته پس از آنكه توسط يك يا چند مغز بشری تصفيه شده ، به ما رسيده است ، بنابراين حاوی ذرات بسيط و جامد تغييرناپذير نيست . پژوهش در اين رشته بیپايان مینمايد و به همين جهت پارهای محققان ناشكيبا به فلسفه شك پناه بردهاند يا دست كم به اين عقيده توسل جستهاند كه چون در تمام قضاوتهای تاريخی پای افراد و عقايد شخصی در ميان است ، اعتبار يكی به اندازه ديگری است و حقيقت تاريخی عينی وجود ندارد " ( 1 ) . حقيقت اين است كه هر چند نمیتوان به طور دربست حتی به نقلهای راويان موثق اعتماد كرد ، اما اولا تاريخ يك سلسله مسلميات دارد كه از نوع بديهيات در علوم ديگر به شمار میرود و همان مسلميات خود میتواند مورد تجزيه و تحليل محقق قرار گيرد ، ثانيا محقق با نوعی اجتهاد میتواند صحت و عدم صحت برخی نقلها را در محل نقد قرار دهد و نتيجهگيری كند . امروز میبينيم كه بسياری از مسائل كه در دورههايی شهرت زائدالوصفی پيدا كردهاند ،
پاورقی : . 1 تأليفای . اچ . كار ، ترجمه حسن كامشاد ، ص . 8
پس از گذشت چند قرن ، محققان بیاعتباری آنها را مانند آفتاب روشن میسازند ( داستان كتابسوزی اسكندريه كه از قرن هفتم - آری ، فقط از قرن هفتم هجری - بر سر زبانها افتاد آنچنان شايع شد كه تدريجا در اكثر كتابهای تاريخی راه يافت ، اما تحقيق محققان قرن اخير ثابت كرد كه بیاساس محض است و ساخته مسيحيان مغرض بوده است ) همچنانكه گاهی حقيقتی كتمان میشود اما پس از مدتی آشكار میشود . بنابراين به نقلهای تاريخی نمیتوان به طور كلی بدبين بود2 عليت در تاريخ
آيا اصل عليت بر تاريخ حكمفرماست ؟ اگر اصل عليت حكمفرماست ، لازمهاش اين است كه وقوع هر حادثهای در ظرف خودش حتمی و اجتناب ناپذير بوده است و يك نوع " جبر " بر تاريخ حكمفرماست . اگر جبر بر تاريخ حكمفرماست پس تكليف آزادی و اختيار انسانها چه میشود ؟ اگر واقعا وقوع حوادث تاريخی جبری است پس هيچ فردی مسؤوليت ندارد و هيچ فردی استحقاق تمجيد و ستايش و يا استحقاق ملامت و نكوهش ندارد . و اگر اصل عليت حكمفرما نيست ، پس كليت وجود ندارد ، و اگر كليت وجود ندارد پس تاريخ قانون و سنت ندارد ، زيرا قانون فرع بر كليت است و كليت فرع بر اصل عليتاين است مشكلی كه در مورد تاريخ علمی و فلسفه تاريخ وجود دارد . برخی به اصل عليت و به اصل كليت گراييده ، آزادی و اختيار را انكار كردهاند و آنچه به نام آزادی پذيرفتهاند در حقيقت آزادی نيست ، و برخی ديگر برعكس ، اصل آزادی را پذيرفته و قانونمندی تاريخ را نفی نمودهاند . اكثر جامعهشناسان اصل عليت و آزادی را غير قابل جمع دانسته و به عليت گراييده و آزادی را نفی كردهاند
هگل ، و به پيروی او ماركس ، طرفدار جبر تاريخ است . از نظر هگل و ماركس آزادی جز آگاهی به ضرورت تاريخی نيست . در كتاب ماركس و ماركسيسم از كتاب آنتی دورينگ تأليف انگلس نقل میكند كه : " هگل نخستين كسی بود كه رابطه آزادی و ضرورت را دقيقا نشان داد . از نظر او ، آزادی همانا درك ضرورت است . ضرورت به همان اندازه نابيناست كه درك نشود . آزادی در استقلال رؤيايی نسبت به قوانين طبيعت نيست ، بلكه در شناخت اين قوانين و در امكان به كار انداختن اصولی آنها در جهت مقاصد معينی است . اين مطلب چه در مورد قوانين طبيعت خارجی و چه در مورد قوانين حاكم بر وجود جسمی و روحی خود انسان صادق است " ( 1 ) . و نيز در آن كتاب پس از بحثی مختصر درباره اينكه انسان تحت شرايط خاص تاريخی و در جهتی كه آن شرايط تعيين كردهاند میتواند و میبايد اقدام كند ، میگويد : " در واقع شناخت اين دادهها عمل انسان را مؤثرتر خواهد ساخت . هر اقدام در جهت مخالف اين دادهها به منزله واكنش و مقابله با مسير تاريخ خواهد بود . . .
پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم . ص 249 ( ضميمه پنجم ) .
اقدام كردن در جهت سازگار با اين دادهها به معنای حركت در جهت تاريخ و قرار گرفتن در مسير تاريخ است ، اما اين سؤال مطرح خواهد شد كه آزادی چه میشود ؟ مكتب ماركس پاسخ میدهد كه آزادی عبارت خواهد بود از آگاهی يافتن فرد به ضرورت تاريخی و به مسير جمعی كه وی به سوی آن كشانيده میشود " ( 1 )بديهی است كه اين گفتهها مشكلی را حل نمیكند . سخن در رابطه انسان با شرايط تاريخی است كه آيا انسان حاكم بر شرايط تاريخی است و میتواند به آنها جهت بدهد و يا جهت آنها را تغيير دهد يا نه ؟ اگر انسان قادر نيست كه به تاريخ جهت بدهد و يا جهت تاريخ را تغيير دهد ، پس قهرا اگر خودش در جهت تاريخ قرار گيرد میتواند به بقای خود ادامه دهد و بلكه تكامل يابد ، و اگر در خلاف جهت تاريخ قرار گيرد قهرا نابود میشود
اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا انسان در قرار گرفتن و قرار نگرفتن در جهت تاريخ آزاد است يا مجبور ؟ و آيا بنابراصل تقدم جامعه بر فرد و اينكه وجدان و شعور و احساس فرد يكسره ساخته شرايط اجتماعی و تاريخ ، مخصوصا شرايط اقتصادی است جايی برای آزادی باقی میماند ؟ وانگهی " آزادی همان آگاهی به ضرورت است " يعنی چه ؟ آيا فردی كه در يك سيل بنيان كن قرار گرفته و آگاهی كامل دارد كه ساعتی بعد سيل او را تا اعماق دريا فرو خواهد برد و يا فردی كه از قلهای بلند پرت شده و آگاهی دارد كه به حكم ضرورت قانون ثقل لحظاتی بعد قطعه قطعه خواهد شد ،
پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص 37 و . 38
در فرو رفتن به دريا و يا سقوط به دره آزاد است ؟ بنابر نظريه ماديت جبری تاريخی ، شرايط اجتماعی مادی ، محدود كننده انسان و جهت دهنده به او و سازنده وجدان و شخصيت و اراده و انتخاب اوست و او در مقابل شرايط اجتماعی جز يك ظرف خالی و يك ماده خام محض نيست ، انسان ساخته شرايط است نه شرايط ساخته انسان ، شرايط پيشين مسير بعدی انسان را تعيين میكند نه انسان مسير آينده شرايط رابنابراين آزادی به هيچ وجه معنی و مفهوم پيدا نمیكند
حقيقت اين است كه آزادی انسانی جز با نظريه " فطرت " ، يعنی اينكه انسان در مسير حركت جوهری عمومی جهان با بعدی علاوه به جهان میآيد و پايه اولی شخصيت او را همان بعد میسازد و سپس تحت تأثير عوامل محيط تكميل میشود و پرورش میيابد ، قابل تصور نيست . اين بعد وجودی است كه به انسان شخصيت انسانی میدهد تا آنجا كه سوار و حاكم بر تاريخ میشود و مسير تاريخ را تعيين میكند . ما قبلا در بحث جامعه تحت عنوان " جبر يا اختيار " درباره اين مطلب بحث كردهايم و در آينده تحت عنوان " ابعاد تاريخ " ، آنجا كه درباره نقش قهرمانان سخن میگوييم ، به توضيح بيشتر خواهيم پرداخت
آزادی انسان به مفهومی كه اشاره كرديم نه با قانون عليت منافات دارد و نه با كليت مسائل تاريخی و قانونمندی تاريخ . اينكه انسان در عين اختيار و آزادی و به موجب انديشمندی و اراده ، مسيری معين و مشخص و غيرقابل تخلف در زندگی اجتماعی داشته باشد ، يعنی ضرورت بالاختيار ، جز اين است كه ضرورتی كور و حاكم بر انسان و اراده انسان حكمفرما باشد
در مسائل قانونمندی و كليت داشتن مسائل تاريخی اشكال ديگری هست و آن اينكه از مطالعه حوادث و وقايع تاريخی روشن میشود كه مسير تاريخ را احيانا يك سلسله حوادث جزئی تصادفی تغيير داده است . البته مقصود از حوادث تصادفی - برخلا ف تصور بعضی از افراد ناوارد - حوادث بدون عليت نيست ، بلكه مقصود حوادثی است كه از يك علت عام و كلی ناشی نشده است و از اين رو ضابطه كلی ندارد . اگر حوادثی كه ضابطه كلی ندارد ، نقش مؤثر در حركتهای تاريخی داشته باشند ، تاريخ خالی از هر نوع قاعده و قانون و سنت و جريان مشخص خواهد بوده ، ضربالمثل حوادث تاريخی تصادفی كه در مسير تاريخ مؤثر بوده ، " بينی كلئوپاترا ) ) ملكه معروف مصر است . در جهان حوادث جزئی و اتفاقی كه مسير جريانهای تاريخ را عوض كرده ، و به قول معروف " از نسيمی دفتر ايام بر هم خورده است " ، فراوان است
" ادوارد هالت كار " در كتاب تاريخ چيست ؟ میگويد : " منشأ ديگر حمله ( به جبر تاريخ ) معمای مشهور " بينی كلئوپاترا " است . اين همان نظريهای است كه تاريخ را با بيش و كم ، فصلی از اعراض ، يك سلسله حوادث ناشی از رويدادهای اتفاقی ، و منتسب به تصادفیترين علل میداند : نتيجه جنگ اكتيوم مربوط به عللی كه مورخان عموما مسلم میپندارند نبوده بلكه ناشی از شيفتگی آنتونی نسبت به كلئوپاترا بود ، زمانی كه بايزيد در اثر بيماری نقرس از پيشروی در اروپای مركزی باز ايستاد ، گيبون نوشت كه " غلبه خلطی قليل بر مزاج فردی از افراد بشر ممكن است بدبختی ملتهايی را مانع شود يا معلق كند " ، هنگامی كه الكساندر پادشاه يونان را در پاييز 1920 ميمون دستآموزی گاز گرفت و درگذشت ، اين تصادف سلسله حوادثی بهبار آورد كه سروينستن چرچيل را بر آن داشت تا اظهار دارد كه " دويست و پنجاه هزار تن از گزش ميمون مردند " ، يا تروتسكی در حين شكار اردك مبتلا به تب میشود و در لحظه مبارزهاش با زينويف ، كامنف و استالين در پاييز 1923 بستری میگردد و مینويسد : شخص میتواند انقلاب يا جنگی را پيش بينی كند ، اما پيش بينی عواقب شكار پاييزی اردكهای وحشی ناممكن است " ( 1 )
در جهان اسلام ، داستان شكست مروان بن محمد آخرين خليفه اموی شاهد خوبی است برای دخالت تصادف در سرنوشت تاريخ . مروان در آخرين جنگ با عباسيها در ميدان نبرد دچار فشار ادرار شد و به كناری رفت . تصادفا يكی از افراد دشمن كه از آنجا میگذشت او را ديد و كشت . شهرت كشته شدنش به ميان سپاهيانش پيچيد . چون قبلا چنين حادثهای پيش بينی نشده بود ولوله در ميان سپاهيان افتاد و فرار كردند و دولت بنیاميه منقرض شد
آنجا بود كه گفته شد : " ذهبت الدولة ببولة "
ادوارد هالت كار پس از توضيحی درباره اينكه هر تصادف نتيجه يك رشته علی و معلولی است كه يك رشته علی و معلولی ديگر را قطع میكند نه آنكه حادثهای بدون علت رخ دهد ، میگويد : " چگونه میتوان توالی منطقی علت و معلول را در تاريخ كشف كرد و مبنايی برای تاريخ قائل شد در حالی كه توالی ما هر آن ممكن است توسط توالی ديگری كه از نظر ما نامربوط است قطع يا منحرف گردد ؟ " ( 1 )
پاورقی : . 1 تاريخ چيست ؟ ترجمه حسن كامشاد ، ص 144 و . 145
پاسخ اين اشكال بستگی دارد به اينكه جامعه و تاريخ ، طبيعت جهتداری داشته باشد يا نداشته باشد . اگر تاريخ از طبيعتی جهتدار برخوردار باشد ، نقش حوادث جزئی ناچيز خواهد بود ، يعنی حوادث جزئی هر چند مهرهها را عوض میكند ، در مسير كلی تاريخ تأثيری ندارد ، حداكثر اين است كه جريان را تند يا كند میكند . اما اگر تاريخ فاقد طبيعت و شخصيت و راه تعيين شده از ناحيه آن طبيعت و شخصيت باشد ، البته تاريخ مسير معين و مشخص نخواهد داشت و فاقد كليت خواهد بود و غير قابل پيش بينیاز نظر ما كه برای تاريخ ، طبيعت و شخصيت قائليم و اين شخصيت و طبيعت محصول تركيب شخصيتهای فردی انسانهاست كه بالفطره تكامل جو میباشند ، نقش حوادث تصادفی به كليت و ضرورت تاريخ زيان نمیرساند
منتسكيو سخنی زيبا درباره نقش تصادف دارد كه قسمتی از آن را قبلا نقل كرديم ، میگويد : " اگر تصادف يك نبرد ، يعنی علتی خاص ، دولتی را واژگون كرده باشد يقينا علتی كلی در كار بوده كه موجب گرديده است تا دولت مذكور به دنبال يك نبرد از پا درآيد " ( 2 )
و هم او میگويد : " نبرد بولتاوا نبود كه مايه سقوط شارل دوازدهم پادشاه سوئد شد .
پاورقی : . 1 همان مأخذ ، ص . 146 . 2 مراحل اساسی انديشه در جامعهشناسی ، ص . 27
او اگر در بولتاوا شكست نمیخورد در جای ديگر دچار شكست میگرديدپيشامدهای تصادفی به آسانی جبران میشوند ، اما در برابر آن پيشامدهايی كه دائما از طبيعت چيزها ناشی میشود نمیتوان مصون ماند " ( 1 )
3 آيا طبيعت تاريخ مادی است ؟
اينكه طبيعت تاريخ چه طبيعتی است ، آيا طبيعت اصلی تاريخ فرهنگی است يا سياسی است يا اقتصادی است يا مذهبی است يا اخلاقی است و بالاخره آيا طبيعت اصلی تاريخ مادی است يا معنوی و يا طبيعتی مزدوج است ، از مهمترين مسائل مربوط به تاريخ است . تا اين مسأله حل نگردد شناخت ما از تاريخ ، شناخت صحيح نخواهد بودبديهی است كه همه عوامل مادی و معنوی نامبرده دربافت تاريخ مؤثر بوده و هست . سخن در اوليت و تقدم و اصالت و تعيين كنندگی است . سخن در اين است كه كداميك از اين عوامل روح اصلی تاريخ و هويت واقعی او را تشكيل میدهد ؟ كداميك از اين عوامل میتواند ساير عوامل را توجيه و تفسير كند ؟ كداميك از اينها زيربناست و ساير عوامل روبنا ؟ معمولا صاحبنظران ، تاريخ را يك ماشين چند موتوره میدانند كه هر موتوری نسبت به موتور ديگر استقلال دارد ،
پاورقی :
. 1 همان مأخذ و همان صفحه
در عصر ما نظريهای پديد آمده كه طرفداران بسياری برای خود به دست آورده و به " ماترياليسم تاريخی " و يا ماترياليسم ديالكتيك تاريخی معروف است . ماترياليسم تاريخی يعنی برداشتی اقتصادی از تاريخ و برداشتی اقتصادی و تاريخی از انسان بدون برداشتی انسانی از اقتصاد و يا از تاريخ . به عبارت ديگر ، ماترياليسم تاريخی يعنی اينكه تاريخ ماهيتی مادی دارد و وجودی ديالكتيكی . ماهيت مادی دارد يعنی اساس همه حركات و جنبشها و نمودها و تجليات تاريخی هر جامعه سازمان اقتصادی آن جامعه است ، يعنی نيروهای توليد مادی آن جامعه و روابط توليدی آن جامعه و مجموعا وضع توليد و روابط توليدی است كه به همه نمودهای معنوی اجتماعی - اعم از اخلاق و علم و فلسفه و مذهب و قانون و فرهنگ - شكل میدهد و جهت میبخشد و با دگرگون شدن خود ، آنها را دگرگون میسازد
اما اينكه تاريخ وجود ديالكتيكی دارد به معنی اين است كه حركات تكاملی تاريخ ، حركات ديالكتيكی است ، يعنی معلول يك سلسله تضادهای ديالكتيكی توأم با همبستگی خاص آن تضادهاست . تضاد ديالكتيكی كه با تضادهای غير ديالكتيكی فرق دارد اين است كه هر پديدهای جبرا نفی و انكار خود را در درون خود میپرورد و پس از يك سلسله تغييرات در نتيجه اين تضاد درونی ، آن پديده ضمن يك تغيير شديد كيفی به مرحله عالیتری كه تركيبی از دو مرحله قبلی است تكامل میيابد
پس ماترياليسم تاريخی متضمن دو مسأله است : يكی مادی بودن هويت تاريخ ، ديگر ديالكتيكی بودن حركات آن . ما مسأله اول را اينجا بررسی میكنيم و مسأله دوم را به فصل بعد - كه درباره تطور و تكامل تاريخ تحقيق میكنيم - موكول مینماييم
نظريه " ماديت هويت تاريخ " از يك سلسله اصول ديگر ريشه میگيرد كه فلسفی و يا روان شناسانه و يا جامعه شناسانه است و به نوبه خود يك سلسله نظريات ديگر در مسائل ايدئولوژی نتيجه میدهد . ما برای اينكه اين مطلب با اهميت روشن شود - خصوصا با توجه به اينكه برخی نويسندگان روشنفكر مسلمان مدعی هستند كه اسلام هر چند ماديت فلسفی را نمیپذيرد ولی ماديت تاريخی را پذيرفته ، و نظريات تاريخی و اجتماعی خود را بر اين اصل بنا نهادهاند - لازم میدانيم درباره اين مطلب اندكی به تفصيل بحث كنيم ، از اين رو هم به ذكر " پايهها " و " مبانی " اين نظريه ، يعنی اصولی كه اين نظريه بر آن اصول استوار است ، میپردازيم و هم به ذكر " نتايج " آن . آنگاه اصل نظريه را ، چه از نظر علمی و چه از نظر اسلامی ، نقد و بررسی میكنيم


