next page

fehrest page

مقدمه

" جامعه و تاريخ " جلد پنجم از مجموعه " مقدمه‏ای بر جهان بينی اسلامی‏ " به قلم متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری می‏باشد و می‏توان آن را آخرين اثر نگارشی استاد دانست . در زمان شهادت آن بزرگوار ، اين كتاب آماده‏ حروفچينی بود و كار چاپ و نشر اولين چاپ آن پس از شهادت استاد انجام‏ گرفت . چاپ قبلی اين كتاب از كيفيت خوبی برخوردار نبود و برخی از اغلاط چاپی نيز در آن مشاهده می‏گرديد . چاپ حاضر با حروفچينی جديد و اعراب‏گذاری عبارات عربی و اعمال دقتهای لازم از نظر مطابقت با متن اصلی‏ و غيره و با فهرستهای مختلف عرضه می‏گردد و بديهی است كه فهرست مشروح‏ مطالب كه در ابتدای كتاب آمده است توسط " شورای نظارت " استخراج‏ شده است
می‏توان گفت كتاب حاضر در موضوع خود خصوصا از نظر اثبات بی‏پايگی‏ ماترياليسم تاريخی و نشان دادن لغزشهای روشنفكران مسلمان در تحليل حركت‏ تاريخ و عوامل محرك تاريخ ، كم نظير و شايد بی‏نظير است . متأسفانه هنوز هم از سوی برخی افراد و گروههای مسلمان ، تحليل مادی تاريخ و يگانه عامل محرك تاريخ را اقتصاد و جنگ محرومين و برخورداران دانستن و ناديده گرفتن ايمانها و عقيده‏ها مشاهده می‏شود . مطالعه اين كتاب را خصوصا به چنين افرادی توصيه می‏نماييم‏ . از خدای متعال توفيق بيشتر مسألت می‏نماييم
12 ارديبهشت 69 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری

جامعه

پيشگفتار

نوع شناخت يك مكتب از جامعه و از تاريخ و طرز برداشت آن از ايندو نقش تعيين كننده در ايدئولوژی آن مكتب دارد ، از اين رو ضرورت دارد در متن جهان بينی اسلامی ، طرز نگرش اسلام به جامعه و به تاريخ روشن گردد
بديهی است كه اسلام نه مكتب جامعه‏شناسی است و نه فلسفه تاريخ . در كتاب آسمانی اسلام هيچ مطلب اجتماعی يا تاريخی با زبان معمول جامعه‏شناسی‏ يا فلسفه تاريخ طرح نشده است ، همچنانكه هيچ مطلب ديگر - اخلاقی ، فقهی‏ ، فلسفی و غيره - با زبان معمول و در لفافه اصطلاحات رايج و تقسيم‏بنديهای‏ مرسوم بيان نشده است . در عين حال ، مسائل زيادی از آن علوم كاملا قابل‏ استنباط و استخراج است
تفكر اسلامی درباره جامعه و تاريخ - كه ما از آن جهت كه به يكديگر مربوط اند و بعلاوه می‏خواهيم به اختصار درباره آن بحث كنيم آنها را در يك فصل قرار می‏دهيم - از اهميت ويژه‏ای برخوردار است كه شايسته مطالعه‏ و تحقيق است و مانند بسياری از تعليمات ديگر اسلامی نشانه عمق و ژرفايی‏ اين تعليمات است . البته ما از مسائل مربوط به جامعه و تاريخ آن اندازه‏ طرح می‏كنيم كه فكر می‏كنيم در شناخت ايدئولوژی اسلام ضرورت دارد
از جامعه آغاز می‏كنيم و سپس به تاريخ می‏پردازيم . مسائل جامعه‏ اينهاست : . 1 جامعه چيست ؟ . 2 آيا انسان بالطبع اجتماعی است ؟ . 3 آيا فرد اصيل است و جامعه انتزاعی ، يا برعكس جامعه اصيل است و فرد انتز اعی ، يا شق سوم در كار است ؟ . 4 جامعه و سنت
. 5 آيا فرد در برابر جامعه و محيط اجتماعی مجبور است يا مختار ؟ . 6 جامعه در تقسيمات اوليه خود به چه نهادها و چه قطبها و چه‏ گروه‏هايی تقسيم می‏شود ؟ . 7 آيا جامعه‏های انسانی مطلقا دارای يك ماهيت و يك نوعيت‏اند و اختلافات آنها از قبيل اختلافات افراد يك نوع است و يا برحسب اختلاف‏ منطقه‏ها و شرايط زمانی و مكانی و درجه فرهنگها و تمدنها انواع متعدد و ماهيتهای مختلف می‏گردند و طبعا جامعه‏شناسيهای متعدد می‏يابند و هر نوع از يك ايدئولوژی خاص می‏تواند برخوردار باشد مغاير با ايدئولوژی نوع ديگر ؟ به عبارت ديگر ، آيا همان‏طور كه انسانها با همه اختلافات منطقه‏ای و نژادی و تاريخی ، از نظر جسمی نوعيت واحد دارند و قوانين پزشكی و فيزيولوژيكی واحد بر آنها حكمفرماست ، از نظر اجتماعی نيز نوعيت واحد دارند و سيستم اخلاقی و اجتماعی واحدی می‏تواند آنها را اداره كند و ايدئولوژی واحد می‏تواند بر بشريت حاكم باشد ، يا هر جامعه‏ای برحسب شرايط منطقه‏ای و فرهنگی و تاريخی ، جامعه‏شناسی ويژه دارد و ايدئولوژی خاص را ايجاب می‏نمايد ؟ . 8 آيا جامعه‏های انسانی كه از فجر تاريخ تا عصر حاضر به صورت پراكنده‏ و مستقل از يكديگر بوده و نوعی كثرت و اختلاف بر آنها حكمفرما بوده است‏ ( لااقل اختلاف فردی نه نوعی ) ، به سوی وحدت و يگانگی سير می‏كنند و آينده بشريت ، جامعه يگانه و تمدن يگانه و فرهنگ يگانه و بالاخره يك‏ رنگ و يك شكل شدن بشريت است و دوگانگيها ، چه رسد به تضادها و تزاحمها ، از ميان برخواهد خاست ، و يا بشريت محكوم است به ادامه چند رنگی و چند شكلی و چند گانگی از ناحيه فرهنگ و ايدئولوژی و آنچه مقوم‏ وجود اجتماعی اوست
اينها يك سلسله مسائل است كه از نظر ما شايسته و بايسته است ديدگاه‏ اسلام درباره اينها روشن شود . در اينجا به ترتيب و به اختصار درباره‏ اينها بحث می‏كنيم

جامعه چيست ؟

مجموعه‏ای از افراد انسانی كه با نظامات و سنن و آداب و قوانين خاص‏ به يكديگر پيوند خورده و زندگی دسته جمعی دارند ، جامعه را تشكيل می‏دهند . زندگی دسته جمعی اين نيست كه گروهی از انسانها در كنار يكديگر و در يك منطقه زيست كنند و از يك آب و هوا و يك نوع مواد غذايی استفاده‏ نمايند . درختان يك باغ نيز در كنار يكديگر زيست می‏كنند و از يك آب و هوا و يك نوع مواد غذايی استفاده می‏نمايند ، همچنانكه آهوان يك گله نيز با هم می‏چرند و با هم می‏خرامند و با هم نقل مكان می‏كنند . اما نه درختان‏ و نه آهوان هيچ كدام زندگی اجتماعی ندارند و جامعه تشكيل نمی‏دهند
زندگی انسان كه اجتماعی است به معنی اين است كه ( ماهيت اجتماعی ) دارد : از طرفی نيازها ، بهره‏ها و برخورداريها ، كارها و فعاليتها ماهيت اجتماعی دارد و جز با تقسيم كارها و تقسيم بهره‏ها و تقسيم رفع نيازمنديها در داخل يك سلسله سنن و نظامات ميسر نيست ، از طرف ديگر نوعی انديشه‏ها ، ايده‏ها ، خلق و خويها بر عموم حكومت می‏كند كه‏ به آنها وحدت و يگانگی می‏بخشد ، و به تعبير ديگر ، جامعه عبارت است از مجموعه‏ای از انسانها كه در جبر يك سلسله نيازها و تحت نفوذ يك سلسله‏ عقيده‏ها و ايده‏ها و آرمانها در يكديگر ادغام شده و در يك زندگی مشترك‏ غوطه‏ورند
نيازهای مشترك اجتماعی و روابط ويژه زندگی انسانی ، انسانها را آنچنان‏ به يكديگر پيوند می‏زند و زندگی را آنچنان وحدت می‏بخشد كه افراد را در حكم مسافرانی قرار می‏دهد كه در يك اتومبيل و يا يك هواپيما يا يك كشتی‏ سوارند و به سوی مقصدی در حركت‏اند و همه با هم به منزل می‏رسند و يا همه‏ با هم از رفتن می‏مانند و همه با هم دچار خطر می‏گردند و سرنوشت يگانه‏ای‏ پيدا می‏كنند
چه زيبا مثلی آورد رسول اكرم ( ص ) آنجا كه فلسفه امر به معروف و نهی‏ از منكر را بيان می‏كرد : " گروهی از مردم در يك كشتی سوار شدند و كشتی سينه دريا را می‏شكافت‏ و می‏رفت . هر يك از مسافران در جايگاه مخصوص خود نشسته بود . يكی از مسافران به عذر اينكه اينجا كه نشسته‏ام جايگاه خودم است و تنها به خودم‏ تعلق دارد ، با وسيله‏ای كه در اختيار داشت به سوراخ كردن همان نقطه‏ پرداخت . اگر ساير مسافران همانجا دست او را گرفته و مانع می‏شدند ، غرق‏ نمی‏شدند و مانع غرق شدن آن بيچاره نيز می‏شدند "

آيا انسان بالطبع اجتماعی است ؟

اين مسأله از قديم‏الايام مطرح است كه زندگی اجتماعی انسان تحت تأثير چه عواملی به وجود آمده است ؟ آيا انسان اجتماعی آفريده شده است ، يعنی‏ طبيعتا به صورت جزئی از كل آفريده شده است و در نهاد انسان گرايش‏ پيوستن به " كل " خود هست ، و يا اجتماعی آفريده نشده بلكه اضطرار و جبر بيرونی ، انسان را مجبور كرده است كه زندگی اجتماعی بر او تحميل شود ، يعنی انسان به حسب طبع اولی خود مايل است كه آزاد باشد و هيچ قيد و بند و تحميلی را كه لازمه زندگی جمعی است نپذيرد ، اما به حكم تجربه‏ دريافته است كه به تنهايی قادر نيست به زندگی خود ادامه دهد ، بالاجبار به محدوديت زندگی اجتماعی تن داده است ، و يا انسان ، اجتماعی آفريده‏ نشده اماعاملی كه او را به زندگی اجتماعی وادار كرده اضطرار نبوده است ، ولااقل اضطرار عامل منحصر نبوده است ، انسان به حكم عقل فطری و قدرت‏ حسابگری خود به اين نتيجه رسيده كه با مشاركت و همكاری و زندگی اجتماعی‏ ، بهتر از مواهب خلقت بهره می‏گيرد ، از اين رو اين [ ( شركت " را [ ( انتخاب " كرده است . پس مسأله به اين سه صورت قابل طرح است كه‏ زندگی اجتماعی انسان طبيعی است ؟ يا اضطراری ؟ يا انتخابی ؟ مطابق نظريه اول زندگی اجتماعی انسانها از قبيل زندگی خانوادگی زن و مرد است ، كه هر يك از زوجين به صورت يك " جزء " از يك " كل " در متن خلقت آفريده شده و در نهاد هر كدام گرايش به پيوستن به " كل " خود وجود دارد . و مطابق نظريه دوم ، زندگی‏ اجتماعی از قبيل همكاری و همپيمانی دو كشور است كه خود را به تنهايی در مقابل دشمنی مشترك زبون می‏بينند و ناچار نوعی همكاری و همگامی و ارتباط ميان خود برقرار می‏نمايند . و مطابق نظريه سوم زندگی اجتماعی از قبيل‏ شركت دو سرمايه‏دار ا ست كه برای تحصيل سود بيشتر ، يك واحد تجاری يا كشاورزی يا صنعتی به وجود می‏آورند
بنابر نظريه اول عامل اصلی ، طبيعت درونی انسان است ، و بنابر نظريه‏ دوم امری بيرونی و خارج از وجود انسان است ، و بنابر نظريه سوم عامل‏ اصلی ، نيروی عقلانی و فكری و حسابگرانه انسانی است . بنابر نظريه اول ، اجتماعی بودن يك غايت كلی و عمومی است كه طبيعت انسان بالفطره به سوی‏ او روان است ، و بنابر نظريه دوم از قبيل امور اتفاقی و عرضی است و به‏ اصطلاح فلاسفه غايت ثانوی است نه غايت اولی ، و بنابر نظريه سوم از نوع‏ غايات فكری است نه غايات طبيعی
از آيات كريمه قرآن استفاده می‏شود كه اجتماعی بودن انسان در متن خلقت‏ و آفرينش او پی‏ريزی شده است . در سوره مباركه حجرات می‏فرمايد : " « ياايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل‏ لتعارفوا ان اكرمكم عند الله أتقيكم »"
ای مردم ! شما را از مردی و زنی آفريديم و شما را ملتها و قبيله‏ها قرار داديم تا به اين وسيله يكديگر را باز شناسيد ( نه اينكه به اين وسيله بر يكديگر تفاخر كنيد ) . همانا گرامی‏ترين شما نزد خداوند متقی ترين شماست‏
در اين آيه كريمه ضمن يك دستور اخلاقی ، به فلسفه اجتماعی آفرينش خاص‏ انسان اشاره می‏كند به اين بيان كه انسان به گونه‏ای آفريده شده كه به‏ صورت گروههای مختلف ملی و قبيله‏ای درآمده است ، با انتساب به مليتها و قبيله‏ها بازشناسی يكديگر كه شرط لاينفك زندگی اجتماعی است صورت‏ می‏گيرد ، يعنی اگر اين انتسابها كه از جهتی وجه اشتراك افراد و از جهتی‏ وجه افتراق افراد است نبود ، بازشناسی ناممكن بود و در نتيجه زندگی‏ اجتماعی كه براساس روابط انسانها با يكديگر است امكان‏پذير نبود . اين‏ امور و امثال اين امور از قبيل اختلاف در شكل و رنگ و اندازه است كه به‏ هر فردی زمينه شناسنامه‏ای ويژه خود او اعطا می‏كند . اگر فرضا همه افراد يك شكل و يك رنگ و يك قالب بودند و اگر رابطه‏ها و انتسابهای مختلف‏ ميان آنها حكمفرما نبود ، افراد در برابر يكديگر نظير كالاهای متحدالشكل‏ يك كارخانه بودند كه تميز آنها از يكديگر و درنتيجه بازشناسی آنها از يكديگر و در نتيجه نهايی زندگی اجتماعی آنها براساس روابط و مبادله‏ انديشه و كار و كالا غيرممكن بود . پس انتساب به شعبها و قبيله‏ها حكمت‏ و غايتی طبيعی دارد و آن تفاوت و بازشناسی افراد از يكديگر است كه شرط لاينفك زندگی اجتماعی است نه تفاخر و مايه برتری شمردنها ، كه همانا مايه كرامت و شرافت تقواست
در سوره فرقان آيه 54 می‏فرمايد : « و هو الذی خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا »
اوست كه از آب ، بشری آفريد و آن بشر را به صورت نسبها ( رابطه‏های‏ نسبی ) و خويشاوندی دامادی ( رابطه‏های سببی ) قرارداد
اين آيه كريمه نيز روابط نسبی و سببی را كه مايه پيوند افراد با يكديگر و پايه بازشناسی آنها از يكديگر است ، به عنوان طرحی كه در متن خلقت‏ برای حكمت و غايتی كلی قرار داده شده عنوان نموده است
در سوره مباركه زخرف آيه 32 می‏فرمايد : « أهم يقسمون رحمة ربك ؟ نحن قسمنا بينهم معيشتهم فی الحيوه الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون »
آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم می‏كنند ؟ ( آيا كار خلقت به آنها واگذار شده كه هرچه را به هر كه بخواهند بدهند و از هر كه نخواهند باز گيرند ؟ ) ما مايه‏های معيشت و وسايل زندگی ( امكانات و استعدادها ) را ميان آنها در زندگی دنيا تقسيم كرديم و برخی را بر برخی ديگر از نظر امكانات و استعدادها به درجاتی برتری داديم تا به اين وسيله ، و به‏ صورت متقابل ، برخی برخی ديگر را مسخر خود قرار دهند ( و در نتيجه همه‏ به طور طبيعی مسخر همه واقع شوند ) ، و همانا رحمت پروردگارت ( موهبت‏ نبوت ) از آنچه اينها گرد می‏آورند بهتر است
ما در مباحث توحيد ( بخش " جهان بينی توحيدی " درباره مفاد اين آيه‏ كريمه بحث كرده‏ايم و تكرار نمی‏كنيم . به طور خلاصه می‏گوييم مفاد آيه‏ كريمه اين است كه انسانها از نظر امكانات و استعدادها ، يكسان و همانند آفريده نشده‏اند ، كه اگر چنين آفريده شده بودند ، هر كس همان را داشت‏ كه ديگری دارد و همان را فاقد بود كه ديگری فاقد است و طبعا نياز متقابلی و پيوندی و خدمت متبادلی در كار نبود . خداوند انسانها را از نظر استعدادها و امكانات جسمی و روحی و عقلی و عاطفی ، مختلف و متفاوت‏ آفريده است ، بعضی را در بعضی از مواهب بر بعضی ديگر به درجاتی برتری داده است و احيانا آن بعض ديگر را بر اين بعض ، در بعضی ديگر از مواهب برتری داده‏ است و به اين وسيله همه را بالطبع نيازمند به هم و مايل به پيوستن به هم‏ قرار داده و به اين وسيله زمينه زندگی به هم پيوسته اجتماعی را فراهم‏ نموده است . اين آيه كريمه نيز دلالت دارد بر اينكه زندگی اجتماعی انسان‏ امری طبيعی است نه صرفا قراردادی و انتخابی و نه اضطراری و تحميلی

آيا جامعه وجود اصيل و عينی دارد ؟

جامعه تركيبی از افراد است ، اگر افراد نباشند جامعه وجود ندارد
اكنون ببينيم اين تركيب چگونه تركيبی است و رابطه فرد با جامعه چه‏ رابطه‏ای است ؟ در اينجا چند گونه نظريه می‏توان ابراز كرد : الف . تركيب جامعه از افراد تركيب اعتباری است ، يعنی واقعا تركيبی‏ صورت نگرفته است . تركيب واقعی آنگاه صورت می‏گيرد كه يك سلسله امور در يكديگر تأثير نمايند و از يكديگر متأثر گردند و در اثر آن تأثير و تأثرها و فعل و انفعالها و پيدايش زمينه ، يك پديده جديد با خواص‏ مخصوص خود پديد آيد آن گونه كه در تركيبهای شيميايی می‏بينيم ، مثلا از تأثير و تأثر و فعل و انفعال دو گاز به نام اكسيژن و هيدرژن در يكديگر و از يكديگر ، پديده جديدی با ماهيت جديد و خواص و آثار ويژه‏ای به نام " آب " پديد می‏آيد . لازمه تركيب حقيقی اين است كه اجزای تشكيل دهنده‏ پس از تركيب و ادغام در يكديگر ، ماهيت ، خواص و آثار خود را از دست می‏دهند و در وجود " مركب " حل می‏شوند
انسانها در زندگی اجتماعی هرگز به اين گونه در يكديگر ادغام نمی‏شوند و در جامعه به عنوان " انسان الكل " حل نمی‏گردند . پس جامعه وجود اصيل و عينی و حقيقی ندارد ، وجود اعتباری و انتزاعی دارد ، آنچه وجود اصيل و عينی و حقيقی دارد فرد است و بس . پس در عين اينكه زندگی انسانی در جامعه شكل و ماهيت اجتماعی دارد ، افراد اجتماع به صورت يك مركب‏ حقيقی به نام جامعه درنمی‏آيند
ب . جامعه مركب حقيقی همانند مركبات طبيعی نيست ، اما مركب صناعی‏ هست ، و مركب صناعی خود نوعی مركب حقيقی است هر چند مركب طبيعی‏ نيست ، مركب صناعی مانند يك ماشين كه يك دستگاه مرتبط الاجزاء است
در مركب طبيعی اجزاء ، هم هويت خود را از دست می‏دهند و در " كل " حل‏ می‏گردند و هم‏بالتبع و بالجبر استقلال اثر خود را ، اما در مركب صناعی ، اجزاء هويت خود را از دست نمی‏دهند ، ولی استقلال اثر خود را از دست‏ می‏دهند . اجزاء به گونه‏ای خاص با يكديگر مربوط می‏شوند و آثارشان نيز با يكديگر پيوستگی پيدا می‏كنند و در نتيجه آثاری بروز می‏كند كه عين مجموع‏ اثر اجزاء در حال استقلال نيست . مثلا يك اتومبيل اشياء و يا اشخاص را با سرعت معين از محلی به محل ديگر منتقل می‏كند ، در حالی كه اين اثر نه‏ به جزئی خاص تعلق دارد و نه مجموعه آثار اجزاء در حال استقلال و عدم‏ ارتباط است . در تركيب ماشين همكاری و ارتباط و پيوستگی جبری ميان اجزا هست ، ولی محو هويت اجزاء در هويت كل در كار نيست بلكه كل ، وجودی مستقل از اجزاء ندارد ، كل عبارت‏ است از مجموع اجزاء بعلاوه ارتباط مخصوص ميان آنها
جامعه نيز چنين است . جامعه از نهادها و تأسيسات اصلی و فرعی تشكيل‏ شده است . اين نهادها و افرادی كه اين نهادها به آنها وابسته است همه‏ به يكديگر وابسته و پيوسته‏اند . تغيير در هر نهادی ، اعم از نهاد فرهنگی‏ ، مذهبی ، اقتصادی ، سياسی ، قضايی ، تربيتی موجب تغييراتی در نهادهای‏ ديگر است و زندگی اجتماعی به عنوان يك اثر قائم به كل ماشين اجتماع‏ پديد می‏آيد بدون آنكه افراد در كل جامعه ويا نهادها در شكل كلی جامعه‏ هويت خود را از دست بدهند
ج . جامعه مركب حقيقی است از نوع مركبات طبيعی ولی تركيب روحها و انديشه‏ها و عاطفه‏ها و خواستها و اراده‏ها و بالاخره تركيب فرهنگی نه‏ تركيب تن‏ها و اندامها . همچنانكه عناصر مادی در اثر تأثير و تأثر با يكديگر زمينه پيدايش يك پديده جديد را فراهم می‏نمايند و به اصطلاح فلاسفه‏ اجزاء ماده پس از فعل و انفعال و كسر و انكسار در يكديگر و از يكديگر استعداد صورت جديدی می‏يابند و به اين ترتيب مركب جديد حادث می‏شود و اجزاء با هويت تازه به هستی خود ادامه می‏دهند ، افراد انسان كه هر كدام‏ با سرمايه‏ای فطری و سرمايه‏ای اكتسابی از طبيعت وارد زندگی اجتماعی‏ می‏شوند ، روحا در يكديگر ادغام می‏شوند و هويت روحی جديدی كه از آن به " روح جمعی " تعبير می‏شود می‏يابند . اين تركيب ، خود يك نوع تركيب‏ طبيعی مخصوص به خود است كه برای آن شبيه و نظيری نمی‏توان يافت . اين‏ تركيب از آن جهت كه اجزاء در يكديگر تأثير و تأثر عينی دارند و موجب تغيير عينی يكديگر می‏گردند و اجزاء هويت جديدی‏ می‏يابند ، تركيب طبيعی و عينی است ، اما از آن جهت كه " كل " و مركب به عنوان يك " واحد واقعی " وجود ندارد ، با ساير مركبات طبيعی‏ فرق دارد ، يعنی در ساير مركبات طبيعی ، تركيب ، تركيب حقيقی است ، زيرا اجزاء در يكديگر تأثير و تأثر واقعی دارند و هويت افراد هويتی ديگر می‏گردد و مركب هم يك " واحد " واقعی است ، يعنی صرفا هويتی يگانه‏ وجود دارد و كثرت اجزاء تبديل به وحدت كل شده است
اما در تركيب جامعه و فرد تركيب ، تركيب واقعی است ، زيرا تأثير و تأثر و فعل و انفعال واقعی رخ می‏دهد و اجزای مركب كه همان افراد اجتماع‏اند ، هويت‏و ص ورت جديد می‏يابند ، اما به هيچ وجه كثرت تبديل به‏ وحدت نمی‏شود و " انسان الكل " به عنوان يك واحد واقعی كه كثرتها در او حل شده باشد وجود ندارد ، انسان الكل همان مجموع افراد است و وجود اعتباری و انتزاعی دارد
د . جامعه مركب حقيقی است بالاتر از مركبات طبيعی . در مركبات طبيعی‏ ، اجزاء قبل از تركيب از خود هويتی و آثاری دارند ، در اثر تأثير و تأثر در يكديگر و از يكديگر زمينه يك پديده جديد پيدا می‏شود . اما افراد انسان در مرحله قبل از وجود اجتماعی هيچ هويت انسانی ندارند ، ظرف خالی‏ می‏باشند كه فقط استعداد پذيرش روح جمعی را دارند . انسانها قطع نظر از وجود اجتماعی ، حيوان محض می‏باشند كه تنها استعداد انسانيت دارند و انسانيت انسان ، يعنی احساس " من " انسانی ، تفكر و انديشه انسانی ، عواطف انسانی ، و بالاخره آنچه از احساسها ، تمايلات ، گرايشها ، انديشه‏ها ، عواطف كه به انسانيت مربوط می‏شود ، در پرتو روح جمعی پيدا می‏شود و اين روح‏ جمعی است كه اين ظرف خالی را پر می‏كند و اين شخص را به صورت شخصيت‏ درمی‏آورد . روح جمعی همواره با انسان بوده و با آثار و تجليات خود از اخلاق ، مذهب ، علم ، فلسفه و هنر هميشه خواهد بود . تأثير و تأثرها و فعل و انفعالهای روحی و فرهنگی افراد در يكديگر به واسطه روح جمعی و در پرتو روح جمعی پيدا می‏شود نه مقدم بر آن و در مرحله پيش از آن ، و در حقيقت جامعه‏شناسی انسان مقدم بر روان‏شناسی اوست . برخلاف نظريه قبل كه‏ برای انسان در مرحله قبل از وجود اجتماعی ، روان‏شناسی قائل است و جامعه‏شناسی او را در مرحله و مرتبه بعد از روان‏شناسی او می‏داند ، مطابق‏ اين نظريه اگر انسان وجود اجتماعی نمی‏داشت و اگر جامعه‏شناسی نمی‏داشت ، روان انسانی فردی و روان‏شناسی فردی نداشت
نظريه اول يك نظريه اصالةالفردی محض است ، زيرا مطابق اين نظريه‏ جامعه نه وجود حقيقی دارد و نه قانون و سنت و نه سرنوشت و نه شناخت ، تنها افرادند كه وجود عينی دارند و موضوع شناخت قرار می‏گيرند ، سرنوشت‏ هر فرد مستقل از سرنوشت افراد ديگر است
نظريه دوم نيز اصالةالفردی است ، برای جامعه به عنوان يك كل و برای‏ تركيب افراد به عنوان يك تركيب واقعی ، اصالت و عينيت قائل نيست ، ولی اين نظريه رابطه افراد را نوعی رابطه اصيل و عينی شبيه رابطه فيزيكی‏ می‏داند . مطابق اين نظريه جامعه در عين اينكه وجود مستقل از افراد ندارد و تنها افرادند كه وجود عينی و حقيقی دارند ، ولی نظر به اينكه افراد و اجزای جامعه مانند اجزای يك كارخانه و يك ماشين وابسته به يكديگرند و در يك رابطه علی و معلولی‏ مكانيكی آثار و حركاتشان به يكديگر گره خورده است ، افراد سرنوشت‏ مشترك دارند و جامعه ، يعنی اين مجموعه مرتبط الاجزاء ، از نظر رابطه‏ خاص علی و معلولی مكانيكی كه ميان اجزايش برقرار است شناختی مستقل از شناخت هر يك از اجزاء دارد
اما نظريه سوم ، هم فرد را اصيل می‏دادند و هم جامعه را از آن نظر كه‏ وجود اجزای جامعه ( افراد ) را در وجود جامعه حل شده نمی‏داند و برای‏ جامعه وجودی يگانه مانند مركبات شيميايی قائل نيست ، اصالةالفردی است‏ ، اما از آن جهت كه نوع تركيب افراد را از نظر مسائل روحی و فكری و عاطفی از نوع تركيب شيميايی می‏داند كه افراد در جامعه هويت جديد می‏يابند كه همان هويت جامعه است هر چند جامعه هويت يگانه ندارد ، اصالةالاجتماعی است ، بنا بر اين نظريه در اثر تأثير و تأثر اجزاء ، واقعيت جديد و زنده‏ای پديد آمده است ، روح جديد و شعور و وجدان و اراده‏ و خواست جديد پديد آمده است علاوه بر شعور و وجدان و اراده و انديشه‏ فردی افراد ، و بر شعور و وجدان افراد غلبه دارد
و اما نظريه چهارم اصالةالاجتماعی محض است ، مطابق اين نظريه هر چه‏ هست روح جمعی و وجدان جمعی و شعور جمعی و اراده و خواست جمعی و " من‏ " جمعی است ، شعور و وجدان فردی مظهری از شعور و وجدان جمعی است و بس‏
آيات كريمه قرآن ، نظريه سوم را تأييد می‏كند . همچنانكه قبلا گفتيم‏ قرآن در شكل يك كتاب علمی يا فلسفی بشری مسائل را طرح نمی‏كند ، به شكل‏ ديگری طرح می‏كند . قرآن مسائل مربوط به جامعه و فرد را به گونه‏ای برداشت می‏كند كه نظريه سوم تأييد می‏شود . قرآن‏ برای " امت " ها ( جامعه‏ها ) سرنوشت مشترك ، نامه عمل مشترك ، فهم‏ و شعور ، عمل ، طاعت و عصيان قائل است ( 1 ) . بديهی است كه " امت‏ " اگر وجود عينی نداشته باشد ، سرنوشت و فهم و شعور و طاعت و عصيان‏ معنی ندارد ، اينها دليل است كه قرآن به نوعی حيات قائل است كه حيات‏ جمعی و اجتماعی است . حيات جمعی صرفا يك تشبيه و تمثيل نيست ، يك‏ حقيقت است ، همچنانكه مرگ جمعی نيز يك حقيقت است
در سوره اعراف آيه 34 می‏فرمايد : « و لكل امة أجل فاذا جاء أجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون »
هر امتی ( هر جامعه‏ای ) مدت و پايانی دارد ( مرگی دارد ) . پس آنگاه‏ كه پايان كارشان فرا رسد ، ساعتی عقب‏تر يا جلوتر نمی‏افتند
در اين آيه سخن از يك حيات و زندگی است كه لحظه پايان دارد و تخلف‏ ناپذير است ، نه پيش افتادنی است و نه پس افتادنی و اين حيات به " امت " تعلق دارد نه به افراد . بديهی است كه افراد امت نه با يكديگر و در يك لحظه بلكه به طور متناوب و متفرق حيات فردی خود را از دست‏ می‏دهند
در سوره مباركه جاثيه آيه 28 می‏فرمايد : « كل امة تدعی الی كتابها »

پاورقی : . 1 رجوع شود به الميزان‏ج . 102 / 4

هر امت و جامعه‏ای به سوی " كتاب " و نوشته خودش برای رسيدگی‏ خوانده می‏شود
پس معلوم می‏شود نه تنها افراد هر كدام كتاب و نوشته و دفتری مخصوص‏ به خود دارند ، جامعه‏ها نيز از آن جهت كه در شمار موجودات زنده و شاعر و مكلف و قابل تخاطب هستند و اراده و اختيار دارند ، نامه عمل دارند ، و به سوی نامه عمل خود خوانده می‏شوند
در سوره انعام آيه 108 می‏فرمايد : « زينا لكل امة عملهم »
عمل هر امتی را برای خود آنها زيبا قرار داديم
اين آيه دلالت می‏كند كه يك امت شعور واحد ، معيارهای خاص ، طرز تفكر خاص پيدا می‏كند ، و فهم و شعور و ادراك هر امتی مخصوص خود آن است
هر امتی با معيارهای خاصی قضاوت می‏كند ( لااقل در مسائل مربوط به‏ ادراكات عملی ) . هر امتی ذوق و ذائقه ادراكی خاص دارد ، بسا كارها كه‏ در ديده امتی زيبا و در ديده امتی ديگر نازيباست . جو اجتماعی امت است‏ كه ذائقه ادراكی افراد خود را اينچنين می‏سازد
در سوره غافر آيه 5 می‏فرمايد : « و همت كل امة برسولهم لياخذوه و جادلوا بالباطل ليدحضوا به الحق‏ فأخذتهم فكيف كان عقاب »
و هر امتی آهنگ پيامبر خويش كردند كه او را بگيرند و به باطل با او جدل كردند تا حق را به اين وسيله بشكنند . و چون چنين كردند من آنها را گرفتم . پس چگونه بود عقاب من ؟ در اين آيه سخن از يك تصميم و اراده ناشايسته اجتماعی است ، سخن از تصميمی اجتماعی برای معارضه بيهوده با حق است و سخن در اين است كه كيفر چنين آهنگ و تصميم اجتماعی ، عذاب عمومی و اجتماعی است
در قرآن كريم احيانا مواردی ديده می‏شود كه كار يك فرد از افراد يك‏ اجتماع به همه آن اجتماع نسبت داده می‏شود و يا كار يك نسل به نسلهای‏ بعدی نسبت داده می‏شود ( 1 ) . و اين در مواردی است كه مردمی دارای يك‏ تفكر اجتماعی و يك اراده اجتماعی و به اصطلاح دارای يك روح جمعی می‏باشند . مثلا در داستان قوم ثمود عمل پی كردن شتر صالح را كه ناشی از يك فرد بود به همه آن قوم نسبت می‏دهد : " « فعقروها »" ( آن قوم آن شتر را پی كردند ) ، همه قوم را به عنوان مرتكب جرم می‏شمارد ، همچنانكه همه‏ آنها را مستحق مجازات برای آن عمل می‏داند و می‏گويد : " « فدمدم عليهم‏ ربهم »" ( 2 )
علی ( عليه‏السلام ) در يكی از خطب نهج‏البلاغه در توضيح اين مطلب‏ می‏فرمايد : " « ايها الناس انما يجمع الناس الرضا و السخط » " ( 3 )

پاورقی :

. 1 مانند آيه 79 از سوره بقره : " فويل للذين يكتبون الكتاب‏ بأيديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما

كتبت أيديهم و ويل لهم مما يكسبون »" و همچنين آيه 112 از سوره آل‏

عمران : " ضربت عليهم الذلة أينما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من‏ الناس و باؤا بغضب من الله و ضربت عليهم المسكنة ذلك بأنهم كانوا يكفرون بايات الله و يقتلون الانبياء بغير حق ذلك بما عصوا و كانوا

يعتدون »"
. 2 شمس / . 14 . 3 نهج‏البلاغه ، خطبه . 199

ای مردم ! همانا آن چيزی كه عموم را در خود گرد می‏آورد و وحدت می‏بخشد و سرنوشت مشترك به آنها می‏دهد خشنودی و خشم است
( هرگاه مردمی به صورت جمعی به كاری كه واقع می‏شود - ولو به وسيله فرد واحد - خشنود يا نا خشنود باشند ، همه يك حكم و يك سرنوشت پيدا می‏كنند ) . " « و انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه‏ بالرضا : " ، فقال سبحانه " فعقروها فأصبحوا نادمين » " ( 1 )
خداوند عذاب خويش را به صورت جمعی بر عموم مردم ثمود فرود آورد ، زيرا كه عموم مردم ثمود به تصميمی كه يك فرد گرفت خشنود بودند ، و آن‏ تصميم كه به مرحله عمل درآمد ، در حقيقت تصميم عموم بود . خداوند در سخن‏ خودش كار پی كردن را در عين اينكه وسيله يك فرد صورت گرفته بود به جمع‏ نسبت داد و گفت آن قوم پی كردند و نگفت فردی از آن قوم پی كرد
اينجا نكته‏ای است كه خوب است يادآوری شود و آن اينكه خشنودی به‏ گناهی ، مادام كه صرفا خشنودی باشد و عملا شركت در آن گناه تلقی نشود ، گناه شمرده نمی‏شود ، مثلا فردی گناه می‏كند و ديگری پيش از گناه و يا بعد از آن از آن آگاه می‏شود و از آن خشنود می‏گرد د ، حتی خشنودی اگر به مرحله‏ تصميم برسد و به مرحله عمل نرسد باز هم گناه تلقی نمی‏شود ، مثل اينكه خود فرد تصميم به يك گناه می‏گيرد ولی عملا به انجام نمی‏رسد . خشنودی آنگاه‏ گناه تلقی می‏شود كه نوعی شركت در تصميم گناه يك فرد و به نوعی مؤثر در تصميم او و عمل او تلقی شود . گناهان اجتماعی از اين قبيل است

پاورقی : . 1 نهج‏البلاغه خطبه 199 ، و آيه در سوره شعرا / . 157

جو اجتماعی و روح جمعی به وقوع گناهی خشنود می‏گردد و آهنگ آن گناه را می‏نمايد و يك فرد از افراد اجتماع كه خشنودی‏اش جزيی از خشنودی جمع و تصميمش جزيی از تصميم جمع است ، مرتكب آن گناه می‏شود ، و در اينجاست‏ كه گناه فرد گناه جمع است . سخن نهج‏البلاغه كه ضمنا اشاره به مفاد آيه‏ قرآن است ، ناظر به چنين حقيقتی است نه به خشنودی و خشم محض كه به هيچ‏ وجه شركت در تصميم و عمل شخص مباشر گناه محسوب نشود
در قرآن احيانا كار يك نسل را به نسلهای بعدی نسبت می‏دهد ، آنچنانكه‏ اعمال گذشته قوم بنی‏اسرائيل را به مردم زمان پيغمبر نسبت می‏دهد و می‏گويد اينها به موجب اينكه پيامبران را به ناحق می‏كشند استحقاق ذلت و مسكنت‏ دارند . اين از آن جهت است كه اينها از نظر قرآن ادامه و امتداد همانها بلكه از نظر روح جمعی عين آنها هستند كه هنوز هم ادامه دارند . اينكه‏ می‏گويند : " بشريت از مردگان بيشتر تشكيل شده تا از زندگان " ( 1 ) يعنی در بشريت هر زمانی مردگان و گذشتگان در تشكيل عناصر آن بيشتر سهيم‏اند تا زندگان ، يا می‏گويند : " مردگان بيش از پيش بر زندگان‏ حكومت می‏كنند " ( 2 ) ناظر به همين معنی است
در تفسيرالميزان ، پس از بحثی درباره اينكه اگر جامعه‏ای دارای روح‏ واحد و تفكر اجتماعی واحد شد حكم يك فرد انسان را پيدا می‏كند و افرادش‏ همانند قوا و اعضای انسان می‏گردند كه ذاتا و فعلا در شخصيت انسان مستهلك‏ می‏باشند و لذت و دردشان عين لذت و درد انسان است

پاورقی : 1 و . 2 اگوست كنت فرانسوی ، طبق نقل ريمون آرون در كتاب " مراحل‏ اساسی انديشه در جامعه شناسی " ص . 117

و سعادت و شقاوتشان عين سعادت و شقاوت انسان‏ است ، اين طور به بحث خود ادامه می‏دهد : " قرآن در داوری‏اش درباره امتها و جامعه‏هايی كه به علل تعصبات مذهبی‏ يا ملی تفكر جمعی يگانه‏ای داشته‏اند ، اينچنين داوری نموده است كه طبقات‏ و نسلهای بعدی را به اعمال نسلهای قبلی مورد مؤاخذه قرار می‏دهد و حاضران‏ را به اعمال غايبان و گذشتگان مورد عتاب و ملامت قرار می‏دهد ، و در موردی كه مردمی تفكر جمعی و روحيه جمعی داشته باشند داوری حق جز اين‏ نمی‏تواند باشد " ( 1 )

جامعه و سنت

جامعه اگر وجود حقيقی داشته باشد ، قهرا قوانين و سنن مخصوص به خود دارد . اگر درباره ماهيت جامعه كه هم‏اكنون بحث كرديم نظريه اول را بپذيريم و منكر وجود عينی جامعه شويم ، قهرا جامعه را فاقد سنت و قانون‏ دانسته‏ايم . و اگر نظريه دوم را بپذيريم و تركيب جامعه را از نوع تركيب‏ صناعی و ماشينی بدانيم ، جامعه قانون و سنت دارد ولی همه قوانين و سنتش‏ در رابطه علی و معلولی و مكانيكی اجزاء و تأثير مكانيكی بخشهای جامعه در يكديگر خلاصه می‏شود بدون اينكه در جامعه نشانه‏ای از نوع حيات و زندگی و آثار مخصوص ديده شود . و اگر نظريه سوم را بپذيريم ، اولا جامعه به حكم‏ اينكه خود از نوعی حيات مستقل از حيات فردی برخوردار است - هر چند اين‏ حيات جمعی وجود جدايی ندارد و در افراد پراكنده شده و

پاورقی : . 1 الميزان : ج / 4 ص . 112

حلول كرده است - قوانين و سننی مستقل از افراد اجزای خود دارد كه بايد شناخته شود و ثانيا اجزای جامعه كه همان افراد انسان‏اند - برخلاف نظريه‏ ماشينی - استقلال هويت خود را ولو به طور نسبی از دست داده ، حالت‏ ارگانيزه پيدا می‏كنند ، ولی در عين حال ، استقلال نسبی افراد محفوظ است ، زيرا حيات فردی و فطريات فردی و مكتسبات فرد از طبيعت بكلی در حيات‏ جمعی حل نمی‏گردد . و در حقيقت ، مطابق اين نظريه انسان با دو حيات و دو روح و دو " من " زندگی می‏كند : حيات و روح و " من " فطری انسانی كه‏ مولود حركات جوهری طبيعت است ، و ديگر حيات و روح و " من " جمعی كه‏ مولود زندگی اجتماعی است و در " من " فردی حلول كرده است و عليهذا بر انسان ، هم قوانين روان‏شناسی حاكم است و هم سنن جامعه‏شناسی . و مطابق‏ نظريه چهارم تنها يك نوع سنت و قانون بر انسان بما هو انسان حاكم است‏ و آن سنن اجتماعی است و بس
در ميان علمای اسلامی شايد اولين فرد كه به صراحت از سنن و قوانين حاكم‏ بر جامعه ، مستقل از سنن و قوانين افراد ، ياد كرده است و در نتيجه برای‏ جامعه " شخصيت " و " طبيعت " و " واقعيت " قائل شده است ، " عبدالرحمن بن خلدون تونسی " است كه در مقدمه معروفش بر تاريخ ، به‏ تفصيل بحث كرده است . و در ميان علما و حكمای جديد ، اولين فرد كه در پی كشف سنن حاكم بر جماعات برآمده ، " منتسكيو " ی فرانسوی دانشمند قرن هيجدهم ميلادی است . " ريمون آرون " درباره منتسكيو می‏گويد : " هدف او معقول گردانيدن تاريخ است . او می‏خواهد معنای داده تاريخی‏ را درك كند . آری ، داده تاريخی به صورت گوناگون تقريبا بی‏انتهايی از رسوم ، عادات ، افكار ، قوانين و نهادهای‏ اجتماعی به وی عرضه می‏گردد . همين گوناگونی ظاهرا نامربوط است كه نقطه‏ آغاز تحقيق را تشكيل می‏دهد . در پايان تحقيق بايد نظمی انديشيده جانشين‏ اين گوناگونی نامربوط گردد . منتسكيو درست مانند " ماكس وبر " می‏خواهد از داده‏های نامربوط بگذرد تا به نظم معقول برسد . آری ، اين مشی‏ ، همانا مشی خاص جامعه‏شناس است " ( 1 )
خلاصه اين بيان اين است كه در ورای گوناگونی شكلهای پديده‏های اجتماعی‏ كه آنها را با يكديگر بيگانه نشان می‏دهد ، جامعه‏شناس وحدتی كشف می‏كند كه همه گوناگونيها مظهر آن وحدت شناخته می‏شوند
و همچنين درباره اينكه آثار و پديده‏های مشابه اجتماعی از يك سلسله علل‏ مشابه سرچشمه می‏گيرند ، از كتاب ملاحظات درباره علل عظمت و انحطاط روميان چنين نقل می‏كند : " تصادف بر جهان حكمفرما نيست . اين نكته را می‏توان از روميان پرسيد ، زيرا آنان تا زمانی كه برنامه‏ای در فرمانروايی داشتند با كاميابيهای‏ پياپی قرين بودند و چون برنامه‏ای ديگر در پيش گرفتند با ادبارهای پياپی‏ روبرو شدند . در هر نظام سلطنتی علتهايی ، خواه اخلاقی و خواه جسمانی ، در كار است كه نظام مذكور را به اعتلا می‏رساند ، برقرار می‏دارد يا به سوی‏ پرتگاه نابودی سوق می‏دهد . همه پيشامدها تابع اين علل‏اند و اگر تصادف‏ يك نبرد ،

پاورقی : . 1 مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص . 26

يعنی علتی خاص ، دولتی را واژگون كرده باشد يقينا علتی كلی در كار بوده كه موجب گرديده است تا دولت‏ مذكور به دنبال يك نبرد از پا درآيد . سخن كوتاه ، روند اصلی است كه‏ موجب همه پيشامدهای جزئی می‏شود " ( 1 )
قرآن كريم تصريح می‏كند كه امتها و جامعه‏ها از آن جهت كه امت و جامعه‏اند ( نه صرفا افراد جامعه‏ها ) ، سنتها و قانونها و اعتلاها و انحطاط ها بر طبق آن سنتها و قانونها دارند . سرنوشت مشترك داشتن به معنی سنت‏ داشتن جامعه است . درباره قوم بنی‏اسرائيل می‏فرمايد : " « و قضينا الی بنی‏اسرائيل فی الكتاب لتفسدن فی الارض مرتين و لتعلن‏ علوا كبيرا 0 فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولی بأس شديد فجاسوا خلال الديار وكان وعدا مفعولا 0 ثم رددنا لكم الكره عليهم و امددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا 0 ان أحسنتم أحسنتم لانفسكم‏ وان أساتم فلها ، فاذا جاء وعد الاخره ليسوئوا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره و ليتبروا ما علوا تتبيرا 0 عسی ربكم أن يرحمكم و ان‏ عدتم عدنا و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا »" ( 2 )
در آن كتاب ( يكی از كتب آسمانی ) به بنی‏اسرائيل حكم كرديم كه شما دو نوبت در زمين فساد و سركشی بزرگ خواهيد كرد . هنگامی كه وقت انتقام‏ شما از سركشی اولی برسد بندگانی نيرومند و جنگاور عليه شما برمی‏انگيزيم‏ تا آنجا كه در درون خانه‏های شما نفوذ كنند و اين وعده حتما عملی خواهد شد .

پاورقی : . 1 مراحل اساسی انديشه در جامعه‏شناسی ، ص . 27 . 2 اسراء / 4 - . 8

آنگاه شما را ( در اثر پشيمانی از بدكاری و بازگشت به راه راست ) بر آنها تسلط بخشيم و با ثروتها و نفرات مدد كنيم و شما را از نظر عده بر آنها فزونی دهيم . ( به طور كلی ) اگر نيكی‏ كنيد به خود نيكی كرده‏ايد و اگر بدی كنيد به خود كرده‏ايد ( يعنی سنت و قانون ما ثابت و لايتغير است ، كه در شرايطی به مردمی قوت و قدرت و عزت و استقلال می‏دهيم و در شرايطی آنها را زبون و ذليل ديگران می‏سازيم ) . و آنگاه كه نوبت انتقام ديگر از شما ( در اثر بازگشت ديگر شما به‏ فساد و تباهی ) برسد ( بندگان ديگری قوی و جنگاور بر شما مسلط می‏كنيم ) تا چهره‏های شما را دژم نمايند و مانند نوبت اول داخل مسجد گردند و تا بر هر چه تسلط يابند به سختی نابود سازند . اميد است باز هم خداوند ( اگر به راه راست باز گرديد ) رحمت خود را شامل حال شما گرداند و اگر شما بار ديگر به فساد باز گرديد ما به عقوبت و تسلط دشمن بر شما باز می‏گرديم‏
جمله اخير : " « و ان عدتم عدنا »" ( هر چه به تباهی باز گرديد ما به زبون ساختن شما به دست دشمن باز می‏گرديم ) با توجه به اينكه مخاطب ، قوم و امت است نه فرد ، كليت و سنت بودن قوانين حاكم بر جامعه‏ها را می‏رساند

جبر يا اختيار ؟

از جمله مسائل اساسی كه ميان دانشمندان بالخصوص در قرن اخير مطرح است‏ مسأله جبر و يا اختيار فرد در مقابل جامعه ، به عبارت ديگر ، جبر و اختيار روح فردی در مقابل روح جمعی است . اگر نظريه اول را در مسأله‏ تركيب جامعه بپذيريم و تركيب جامعه را تركيب اعتباری محض بدانيم و اصالت فردی كامل بينديشيم ، جای توهم هيچ گونه جبر اجتماعی نيست ، زيرا جز فرد و قدرت و نيروی فردی قدرت و نيروی ديگری به نام قدرت جمعی وجود ندارد كه بر فرد حكم براند و توهم جبر اجتماعی پيش آيد . اگر جبری وجود پيدا كند ، جبر فرد وسيله فرد يا افراد است نه جبر فرد وسيله جامعه به مفهومی كه‏ طرفداران جبر اجتماعی قائل‏اند ، همچنانكه اگر نظريه چهارم را بپذيريم و فرد را از نظر شخصيت انسانی به منزله ماده خام و مانند يك ظرف خالی‏ بدانيم و تمام شخصيت انسانی فرد ، عقل فردی و اراده فردی ، را كه مبنای‏ اختيار اوست پرتوی از تجلی عقل جمعی و اراده جمعی بدانيم و معتقد گرديم‏ كه روح جمعی است كه برای راه يافتن به مقاصد جمعی خود به صورت يك‏ فريب فردی در فرد ظهور كرده است ، و بالاخره اگر اصالت جمعی محض‏ بينديشيم ، جايی برای تصور آزادی و اختيار فرد در امور اجتماعی باقی‏ نخواهد ماند
" اميل دوركهايم " جامعه‏شناس معروف فرانسوی كه تا اين حد اصالت‏ الاجتماعی می‏انديشد می‏گويد : امور اجتماعی ( و در حقيقت امور انسانی ، برخلاف اموری از قبيل خوردن و خوابيدن كه به جنبه حيوانی و زيست‏شناسی‏ انسان مربوط است ) محصول جامعه‏اند نه محصول فكر و اراده فرد ، و دارای‏ سه خصلت می‏باشند : بيرونی بودن ، جبری بودن ، عمومی بودن . از آن جهت‏ بيرونی شمرده می‏شوند كه از بيرون وجود فرد ، يعنی از جامعه ، بر فرد تحميل می‏شوند و پيش از آنكه فرد وجود داشته باشد در جامعه وجود داشته و فرد تحت تأثير جامعه آن را پذيرفته است . پذيرش فرد آداب ، رسوم‏ اخلاقی و اجتماعی ، مذهب و امثال اينها را از اين قبيل است . و از آن‏ جهت جبری هستند كه خود را بر فرد تحميل می‏كنند و وجدان و قضاوت و احساس و انديشه و عاطفه فرد را به شكل و رنگ خود درمی‏آورند . و اجباری بودن ، مستلزم عمومی بودن و همگانی بودن است
ولی اگر نظريه سوم را بپذيريم ، هم فرد را اصيل بدانيم و هم جامعه را هر چند جامعه نيرويی دارد غالب بر نيروی افراد ، مستلزم مجبور بودن‏ افراد در مسائل انسانی و امور اجتماعی نيست . جبر دوركهايمی ناشی از آن‏ است كه از اصالت فطرت انسانی كه ناشی از تكامل جوهری انسان در متن‏ طبيعت است غفلت شده است . اين فطرت به انسان نوعی حريت و امكان و آزادی می‏دهد كه او را بر عصيان در برابر تحميلات اجتماع توانا می‏سازد
اين است كه در رابطه فرد و جامعه نوعی [ ( امير بين الامرين " حكمفرماست
قرآن كريم در عين اينكه برای جامعه ، طبيعت و شخصيت و عينيت و نيرو و حيات و مرگ و اجل و وجدان و طاعت و عصيان قائل است ، صريحا فرد را از نظر امكان سرپيچی از فرمان جامعه توانا می‏داند . تكيه قرآن بر آن چيزی‏ است كه آن را " فطره الله " می‏نامد و می‏خواند . در سوره نساء آيه 97 درباره گروهی كه خود را [ ( مستضعفين " و ناتوانان در جامعه مكه‏ می‏ناميدند و استضعاف خود را عذری برای ترك مسؤوليتهای فطری خود می‏شمردند ، و در واقع ، خود را در برابر جامعه خود مجبور قلمداد می‏كردند می‏فرمايد به هيچ وجه عذر آنها پذيرفته نيست ، زيرا حداقل امكان مهاجرت‏ از آن جو اجتماعی و رساندن خود به جو اجتماعی ديگر بود
و يا در جای ديگر می‏گويد : " « يا أيها الذين آمنوا عليكم أنفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم »" ( 1 )

پاورقی : . 1 مائده / . 105

ای اهل ايمان ! خود را باشيد ، خود را نگه داريد ، هرگز گمراهی ديگران‏ ( بالاجبار ) سبب گمراهی شما نمی‏شود
در آيه معروف " ذر " كه اشاره به فطرت انسانی است ، پس از آنكه‏ می‏فرمايد خداوند پيمان توحيد را در نهاد مردم قرار داده است می‏گويد : برای اينكه بعدها نگوييد همانا پدران ما مشرك بوده‏اند و ما چاره‏ای‏ نداشتيم و مجبور بوديم كه بر سنت پدران خود باقی باشيم . با چنين فطرت‏ خدادادی هيچ گونه اجباری در كار نيست
تعليمات قرآن يكسره براساس مسؤوليت است ، مسؤوليت خود و مسؤوليت‏ جامعه . امر به معروف و نهی از منكر دستور طغيان فرد است عليه فساد و تبهكاری جامعه . قصص و حكايات قرآن غالبا متضمن عنصر طغيان و عصيان فرد در برابر محيط ها و جوهای فساد اجتماعی است . داستان نوح ، ابراهيم ، موسی ، عيسی ، رسول اكرم ، اصحاب كهف ، مؤمن آل فرعون و غيره همه متضمن‏ اين عنصر است
ريشه توهم جبر افراد در برابر جامعه و محيط اجتماعی اين است كه تصور شده لازمه تركيب حقيقی ، ادغام اجزاء در يكديگر و حل شدن كثرت آنها در وحدت " كل " و به وجود آمدن حقيقتی تازه است : يا بايد شخصيت و آزادی و استقلال افراد را پذيرفت و حقيقی بودن تركيب و عينی بودن جامعه‏ را نفی كرد آنچنانكه در نظريه اول و دوم درباره اصالت جامعه و يا فرد آمده است ، و يا بايد حقيقی بودن تركيب و عينی بودن جامعه را پذيرفت و شخصيت و استقلال و آزادی فرد را نفی كرد آنچنانكه نظريه دوركهايمی ايجاب‏ می‏كند . جمع ميان ايندو ناممكن است ، و چون همه قرائن و دلايل جامعه‏شناسی‏ عينيت جامعه را تأييد می‏كند ، پس نقطه مقابل را بايد منتفی شده‏ دانست
حقيقت اين است كه از نظر فلسفی ، همه تركيبهای حقيقی را نمی‏توان‏ يكسان شمرد . در مراتب پايين طبيعت ، يعنی در جمادات وموجودات بيجان‏ كه به اصطلاح فلاسفه تنها يك قوه بسيط محض در هر موجودی حاكم است و به‏ تعبير فلاسفه " علی و تيره واحده " عمل می‏كنند ، اجزاء و قوا در يكديگر ادغام كلی می‏شوند و وجود آنها در وجود " كل " يكسره حل می‏گردد ، آنچنانكه مثلا در تركيب آب از دو عنصر اكسيژن و هيدرژن می‏بينيم ، اما هراندازه كه تركيب در سطح بالاتر قرار می‏گيرد ، اجزاء نسبت به " كل " استقلال نسبی بيشتری پيدا می‏كنند و نوعی كثرت در عين وحدت ، و وحدت در عين كثرت پديد می‏آيد چنانكه در انسان می‏بينيم كه در عين وحدت ، از كثرتی عجيب برخوردار است كه نه تنها قوا و نيروهای تابعه كثرت خود را تا اندازه‏ای حفظ می‏كنند بلكه نوعی تضاد و كشمكش دائم ميان قوای درونی او برقرار می‏گردد . جامعه راقی‏ترين موجود طبيعت است و استقلال نسبی اجزای‏ تركيب كننده‏اش بسی افزون‏تر است
پس ، از آن نظر كه افراد انسان كه اجزای تشكيل دهنده جامعه‏اند از عقل‏ و اراده‏ا ی فطری در وجود فردی و طبيعی خود ، مقدم بر وجود اجتماعی ، برخوردارند و بعلاوه در تركيب مراتب بالای طبيعت استقلال نسبی اجزاء محفوظ است ، افراد انسان يعنی روح فردی در مقابل جامعه يعنی روح جمعی‏ مجبور و مسلوب الاختيار نيست

تقسيمات و قطب بنديهای اجتماعی

جامعه در عين اينكه از نوعی وحدت برخوردار است ، در درون خود به‏ گروه‏ها و طبقات و اصناف مختلف و احيانا متضاد منقسم می‏گردد و يا لااقل‏ بعضی جامعه‏ها چنين‏اند ، و ممكن است جامعه در عين وحدت ، در درون خود به‏ قطبهای متخالف و احيانا متضاد منقسم گردد . پس جامعه وحدتی دارد در عين‏ كثرت ، و كثرتی دارد در عين وحدت . به اصطلاح حكمای اسلامی ، بر جامعه‏ها نوعی وحدت در كثرت و كثرت در وحدت حكمفرماست . در فصلهای پيش سخن‏ از وحدت جامعه بود كه چه نوع وحدتی است ، اكنون سخن از كثرت جامعه‏ است كه چگونه كثرتی است
در اينجا دو نظريه معروف وجود دارد : يكی نظريه مبتنی بر ماديت‏ تاريخی و تضاد ديالكتيكی . بنابراين نظريه - كه بعدها درباره‏اش سخن‏ خواهيم گفت - اين جهت تابع اصل مالكيت است
در جامعه‏هايی كه مالكيت خصوصی وجود ندارد مانند جامعه اشتراكی اوليه و يا جامعه‏های اشتراكی كه در آينده تاريخ تحقق خواهد يافت ، اساسا جامعه‏ يك قطبی است ، و اما در جامعه‏هايی كه بر آنها مالكيت خصوصی حكمفرماست‏ لزوما دو قطبی است ، پس جامعه يا يك قطبی است و يا دو قطبی ، شق سوم‏ ندارد . در جامعه‏های دو قطبی ، انسانها تقسيم می‏شوند به انسانهای‏ استثمارگر و انسانهای استثمار شده و جز دو اردو و دو گروه حاكم و محكوم‏ گروهی وجود ندارد . ساير شؤون جامعه از فلسفه و اخلاق و مذهب و هنر نيز همين رنگ را پيدا می‏كند ، يعنی مثلا دوگونه فلسفه و اخلاق و مذهب و غيره‏ بر جامعه حاكم است كه هر كدام رنگ طبقه اقتصادی خاص را دارد و اگر فرضا يك فلسفه و يا يك مذهب يا يك اخلاق حاكم باشد ، باز هم رنگ يكی‏ از دو طبقه را دارد كه احيانا بر طبقه ديگر تحميل شده است ، اما فلسفه‏ يا هنر يا مذهب يا اخلاق فوق طبقه اقتصادی و بی‏رنگ امكان وجود ندارد
نظريه ديگر اين است كه تك قطبی يا چند قطبی بودن جامعه وابسته به اصل‏ مالكيت نيست ، علل و عوامل فرهنگی و اجتماعی و نژادی و ايدئولوژيكی نيز می‏تواند منشأ چند قطبی شدن جامعه گردد ، مخصوصا علل فرهنگی و ايدئولوژيكی‏ می‏تواند نقش اساسی داشته باشد و جامعه را نه به دو قطب كه به چند قطب‏ احيانا متضاد تجزيه نمايد ، همچنانكه قادر است جامعه را به صورت تك‏ قطبی درآورد بدون آنكه الزاما اصل مالكيت ملغی شده باشد
اكنون ببينيم برداشت قرآن درباره كثرت جامعه چه برداشتی است ؟ آيا كثرت و اختلاف را می‏پذيرد يا نمی‏پذيرد ؟ و اگر می‏پذيرد ديدگاه قرآن از قطبی شدن جامعه ديدگاه دوقطبی است آن هم براساس مالكيت‏ و استثمار يا به گونه‏ای ديگر است ؟ به نظر می‏رسد استخراج لغات اجتماعی‏ قرآن و تعيين نقطه نظر قرآن در مفهوم اين لغات بهترين راه و لااقل راه‏ خوبی باشد برای به دست آوردن نظر قرآن
لغات اجتماعی قرآن دوگونه است : بعضی از لغات اجتماعی مربوط است به‏ يك پديده اجتماعی ، مثل : ملت ، شريعت ، شرعة ، منهاج ، سنت و امثال‏ اينها . اين لغات از محل بحث ما خارج است . ولی يك عده لغات ديگر لغاتی است كه عنوان اجتماعی برای همه يا گروههايی از انسانها به شمار می‏رود . اين لغات است كه وجهه نظر قرآن را می‏تواند مشخص كند . مانند : قوم ، امت ، ناس ، شعوب ، قبايل ، رسول ، نبی ، امام ، ولی ، مؤمن ، كافر ، منافق ، مشرك ، مذبذب ، مهاجر ، مجاهد ، صديق ، شهيد ، متقی ، صالح ، مصلح ، مفسد ، آمر به معروف ، ناهی از منكر ، عالم ، ناصح ، ظالم‏ ، خليفه ، ربانی ، ربی ، كاهن ، رهبان ، احبار ، جبار ، عالی ، مستعلی ، مستكبر ، مستضعف ، مسرف ، مترف ، طاغوت ، ملا ، ملوك ، غنی ، فقير ، مملوك ، مالك ، حر ، عبد ، رب و . .
البته لغاتی ديگر به ظاهر مشابه اينها هست مانند : مصلی ، مخلص ، صادق ، منفق ، مستغفر ، تائب ، عابد ، حامد و امثال اينها ، اما اين‏ لغات صرفا به عنوان بيان يك سلسله " افعال " ذكر شده نه به عنوان يك‏ سلسله گروهها . از اين رو در اين لغات احتمال اينكه بيانگر گروهها و تقسيمات و قطبهای اجتماعی باشند نمی‏رود
لازم است آياتی كه لغات دسته اول را ذكر كرده‏اند ، خصوصا در آنچه مربوط به جهت‏گيريهای اجتماعی است ، مورد بررسی و مطالعه‏ دقيق قرار گيرد تا روشن گردد كه همه اينها را در دو گروه می‏توان جا داد و يا در گروه‏ها ی متعدد بايد جا داده شود و اگر فرضا همه اينها در دو گروه‏ جا داده می‏شود ، مشخص اصلی آن دو گروه چيست ؟ مثلا آيا می‏شود همه آنها را در دو گروه مؤمن و كافر كه مشتمل بر جهت گيری اعتقادی است و يا در دو گروه غنی و فقير كه نمايانگر وضع اقتصادی است ، جا داد ؟ و به عبارت‏ ديگر ، بايد ديد اين تقسيمات در نهايت امر به يك تقسيم اصلی برمی‏گردد و ساير تقسيمات همه فرعی و شاخه‏ای است يا نه ؟ و اگر به يك تقسيم‏ برمی‏گردد آن تقسيم اصلی چيست ؟ برخی مدعی هستند كه برداشت قرآن از جامعه برداشت دو قطبی است . از نظر قرآن جامعه در مرتبه اول و درجه اول تقسيم می‏شود به قطب مسلط و حاكم‏ و بهره‏كش ، و قطب محكوم و بهره ده و به اسارت گرفته شده . قطب حاكم‏ همان است كه قرآن از آنها به " مستكبرين " تعبير می‏كند و قطب محكوم‏ آنان هستند كه قرآن آنان را " مستضعفين " می‏خواند . ساير تقسيمات از قبيل تقسيم به مؤمن و كافر يا موحد و مشرك‏يا صالح و فاسد جنبه فرعی دارد . يعنی استكبار و بهره‏كشی است كه به كفر ، شرك ، نفاق ، و امثال اينها منجر می‏شود و متقابلا استضعاف شدگی است كه در جهت ايمان ، هجرت ، جهاد ، صلاح ، اصلاح و امثال اينها می‏كشاند . به عبارت ديگر ، ريشه و خاستگاه‏ چيزهايی كه قرآن آنها را انحراف اعتقادی يا اخلاقی يا عملی می‏خواند ، وضع‏ خاصی از روابط اقتصادی است يعنی استثمارگری ، و ريشه و خاستگاه چيزهايی‏ كه قرآن آنها را از نظر اعتقادی يا اخلاقی يا عملی تأييد و تأكيد می‏كند ، استثمار شدگی است
وجدان انسان طبعا و جبرا تابع وضع زندگی مادی اوست ، بدون تغيير در وضع‏ زندگی مادی امكان ندارد وضع روحی و نفسانی و اخلاقی مردمی تغيير كند ، از اين رو قرآن مبارزات اجتماعی را در شكل مبارزه طبقاتی صحيح و بنيادی‏ می‏شمارد ، يعنی برای مبارزه اجتماعی نسبت به مبارزه اعتقادی يا اخلاقی‏ اولويت و اصالت قائل است . از نظر قرآن كافران ، منافقان ، مشركان ، فاسدان ، فاسقان ، ظالمان از ميان گروههايی برمی‏خيزند كه قرآن آنان را " مترف " " مسرف " ، " ملا " ، " ملوك " ، " مستكبر " و امثال‏ اينها می‏خواند . امكان ندارد اين گروه‏ها از طبقه مقابل برخيزند ، همچنانكه پيامبران ، رسولان ، امامان ، صديقان ، شهيدان ، مجاهدان ، مهاجران ، مؤمنان از طبقه مستضعف برمی‏خيزند و امكان ندارد از طبقه مقابل‏ برخيزند . پس استكبار و استضعاف است كه وجدان اجتماعی می‏سازد ، استكبار و استضعاف است كه جهت‏گيری می‏دهد . همه شؤون ديگر ، " مظاهر " و " تجليات " استضعافگری و استضعاف‏شدگی است . قرآن نه تنها گروه‏های نامبرده را مظاهر و جلوه‏گاه‏های دو قطب اصلی مستكبر و مستضعف‏ می‏شمارد ، به يك سلسله صفات و ملكات خوب از قبيل صداقت ، عفاف ، اخلاص ، عبادت ، بصيرت ، رأفت ، رحمت ، فتوت ، خشوع ، انفاق ، ايثار ، خشيت ، فروتنی و به يك سلسله صفات بد از قبيل كذب ، خيانت ، فجور ، ريا ، هواپرستی ، كوردلی ، قساوت ، بخل ، تكبر و غيره اشاره كرده است‏ . دسته اول را يكجا صفات استضعاف شدگان و دسته دوم را صفات استضعافگران دانسته است . پس استضعافگری و استضعاف شدگی نه تنها خاستگاه گروه‏های مختلف و متضاد است ، خاستگاه صفات و ملكات اخلاقی متضاد است‏ ، استضعافگری و استضعاف شدگی اساس و پايه همه جهت گيريها و گرايشها و انتخابها و حتی همه آثار و تجليات فرهنگی و مدنی است . اخلاق ، فلسفه ، هنر ، ادبيات ، مذهب برخاسته از طبقه استضعافگر نمايشگر جهت‏گيری‏ اجتماعی اوست ، همه و همه در جهت توجيه وضع موجود و عامل توقف و ركود و انجماد است ، برخلاف اخلاق يا فلسفه يا ادبيات يا هنر يا مذهبی كه‏ خاستگاهش طبقه مستضعف است كه آگاهی بخش ، حركت‏زا و انقلابی است
قطب مستكبر به حكم استضعافگری و تصاحب امتيازات اجتماعی ، تاريك‏انديش ، سنت‏گرا و عافيت طلب است ، برخلاف قطب مستضعف كه‏ بصير ( آگاه ) ، سنت‏شكن ، انقلابی ، پيشتاز و پرجوشش و جنبش است
خلاصه به عقيده اين افراد ، قرآن اين نظريه را كه آنچه انسان را می‏سازد و گروهش را مشخص می‏كند و به او جهت می‏دهد و پايگاه فكری و اخلاقی و مذهبی و ايدئولوژيكی او را تعيين می‏كند ، وضع معاش است ، تأييد می‏كند و مجموعا از آيات قرآن برمی‏آيد كه تعليمات خويش را بر اين پايه نهاده‏ است . از اين رو وابسته بودن به يك قطب‏خاص ملاك و معيار همه چيز است‏ ، با اين معيار می‏توان ادعاها را بازشناسی كرد ، ادعای مؤمن ، مصلح ، رهبر و حتی نبی يا امام بودن با اين محك بايد تأييد يا تكذيب شود
اين نظريه ، در حقيقت برداشتی مادی از انسان و جامعه است . بدون شك‏ قرآن تكيه خاصی روی پايگاه اجتماعی افراد دارد ، ولی آيا اين به اين معنی‏ است كه قرآن همه تقسيمها و قطب‏بنديها را با اين ملاك توجيه می‏كند ؟ ! از نظر ما اين نوع برداشت از جامعه با برداشت اسلام از انسان و جهان و جامعه منطبق نيست و از يك‏ مطالعه سطحی در مسائل قرآنی ناشی شده است و نظر به اينكه در همين فصل از كتاب ، آنجا كه درباره تاريخ بحث می‏كنيم تحت عنوان " آيا طبيعت‏ تاريخ مادی است ؟ " به بررسی كامل اين مطلب خواهيم پرداخت ، فعلا از ادامه بحث خودداری می‏كنيم
next page

fehrest page