![]() |
مقدمه
" جامعه و تاريخ " جلد پنجم از مجموعه " مقدمهای بر جهان بينی اسلامی " به قلم متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری میباشد و میتوان آن را آخرين اثر نگارشی استاد دانست . در زمان شهادت آن بزرگوار ، اين كتاب آماده حروفچينی بود و كار چاپ و نشر اولين چاپ آن پس از شهادت استاد انجام گرفت . چاپ قبلی اين كتاب از كيفيت خوبی برخوردار نبود و برخی از اغلاط چاپی نيز در آن مشاهده میگرديد . چاپ حاضر با حروفچينی جديد و اعرابگذاری عبارات عربی و اعمال دقتهای لازم از نظر مطابقت با متن اصلی و غيره و با فهرستهای مختلف عرضه میگردد و بديهی است كه فهرست مشروح مطالب كه در ابتدای كتاب آمده است توسط " شورای نظارت " استخراج شده استمیتوان گفت كتاب حاضر در موضوع خود خصوصا از نظر اثبات بیپايگی ماترياليسم تاريخی و نشان دادن لغزشهای روشنفكران مسلمان در تحليل حركت تاريخ و عوامل محرك تاريخ ، كم نظير و شايد بینظير است . متأسفانه هنوز هم از سوی برخی افراد و گروههای مسلمان ، تحليل مادی تاريخ و يگانه عامل محرك تاريخ را اقتصاد و جنگ محرومين و برخورداران دانستن و ناديده گرفتن ايمانها و عقيدهها مشاهده میشود . مطالعه اين كتاب را خصوصا به چنين افرادی توصيه مینماييم . از خدای متعال توفيق بيشتر مسألت مینماييم
12 ارديبهشت 69 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری
جامعه
پيشگفتار
نوع شناخت يك مكتب از جامعه و از تاريخ و طرز برداشت آن از ايندو نقش تعيين كننده در ايدئولوژی آن مكتب دارد ، از اين رو ضرورت دارد در متن جهان بينی اسلامی ، طرز نگرش اسلام به جامعه و به تاريخ روشن گرددبديهی است كه اسلام نه مكتب جامعهشناسی است و نه فلسفه تاريخ . در كتاب آسمانی اسلام هيچ مطلب اجتماعی يا تاريخی با زبان معمول جامعهشناسی يا فلسفه تاريخ طرح نشده است ، همچنانكه هيچ مطلب ديگر - اخلاقی ، فقهی ، فلسفی و غيره - با زبان معمول و در لفافه اصطلاحات رايج و تقسيمبنديهای مرسوم بيان نشده است . در عين حال ، مسائل زيادی از آن علوم كاملا قابل استنباط و استخراج است
تفكر اسلامی درباره جامعه و تاريخ - كه ما از آن جهت كه به يكديگر مربوط اند و بعلاوه میخواهيم به اختصار درباره آن بحث كنيم آنها را در يك فصل قرار میدهيم - از اهميت ويژهای برخوردار است كه شايسته مطالعه و تحقيق است و مانند بسياری از تعليمات ديگر اسلامی نشانه عمق و ژرفايی اين تعليمات است . البته ما از مسائل مربوط به جامعه و تاريخ آن اندازه طرح میكنيم كه فكر میكنيم در شناخت ايدئولوژی اسلام ضرورت دارد
از جامعه آغاز میكنيم و سپس به تاريخ میپردازيم . مسائل جامعه اينهاست : . 1 جامعه چيست ؟ . 2 آيا انسان بالطبع اجتماعی است ؟ . 3 آيا فرد اصيل است و جامعه انتزاعی ، يا برعكس جامعه اصيل است و فرد انتز اعی ، يا شق سوم در كار است ؟ . 4 جامعه و سنت
. 5 آيا فرد در برابر جامعه و محيط اجتماعی مجبور است يا مختار ؟ . 6 جامعه در تقسيمات اوليه خود به چه نهادها و چه قطبها و چه گروههايی تقسيم میشود ؟ . 7 آيا جامعههای انسانی مطلقا دارای يك ماهيت و يك نوعيتاند و اختلافات آنها از قبيل اختلافات افراد يك نوع است و يا برحسب اختلاف منطقهها و شرايط زمانی و مكانی و درجه فرهنگها و تمدنها انواع متعدد و ماهيتهای مختلف میگردند و طبعا جامعهشناسيهای متعدد میيابند و هر نوع از يك ايدئولوژی خاص میتواند برخوردار باشد مغاير با ايدئولوژی نوع ديگر ؟ به عبارت ديگر ، آيا همانطور كه انسانها با همه اختلافات منطقهای و نژادی و تاريخی ، از نظر جسمی نوعيت واحد دارند و قوانين پزشكی و فيزيولوژيكی واحد بر آنها حكمفرماست ، از نظر اجتماعی نيز نوعيت واحد دارند و سيستم اخلاقی و اجتماعی واحدی میتواند آنها را اداره كند و ايدئولوژی واحد میتواند بر بشريت حاكم باشد ، يا هر جامعهای برحسب شرايط منطقهای و فرهنگی و تاريخی ، جامعهشناسی ويژه دارد و ايدئولوژی خاص را ايجاب مینمايد ؟ . 8 آيا جامعههای انسانی كه از فجر تاريخ تا عصر حاضر به صورت پراكنده و مستقل از يكديگر بوده و نوعی كثرت و اختلاف بر آنها حكمفرما بوده است ( لااقل اختلاف فردی نه نوعی ) ، به سوی وحدت و يگانگی سير میكنند و آينده بشريت ، جامعه يگانه و تمدن يگانه و فرهنگ يگانه و بالاخره يك رنگ و يك شكل شدن بشريت است و دوگانگيها ، چه رسد به تضادها و تزاحمها ، از ميان برخواهد خاست ، و يا بشريت محكوم است به ادامه چند رنگی و چند شكلی و چند گانگی از ناحيه فرهنگ و ايدئولوژی و آنچه مقوم وجود اجتماعی اوست
اينها يك سلسله مسائل است كه از نظر ما شايسته و بايسته است ديدگاه اسلام درباره اينها روشن شود . در اينجا به ترتيب و به اختصار درباره اينها بحث میكنيم
جامعه چيست ؟
مجموعهای از افراد انسانی كه با نظامات و سنن و آداب و قوانين خاص به يكديگر پيوند خورده و زندگی دسته جمعی دارند ، جامعه را تشكيل میدهند . زندگی دسته جمعی اين نيست كه گروهی از انسانها در كنار يكديگر و در يك منطقه زيست كنند و از يك آب و هوا و يك نوع مواد غذايی استفاده نمايند . درختان يك باغ نيز در كنار يكديگر زيست میكنند و از يك آب و هوا و يك نوع مواد غذايی استفاده مینمايند ، همچنانكه آهوان يك گله نيز با هم میچرند و با هم میخرامند و با هم نقل مكان میكنند . اما نه درختان و نه آهوان هيچ كدام زندگی اجتماعی ندارند و جامعه تشكيل نمیدهندزندگی انسان كه اجتماعی است به معنی اين است كه ( ماهيت اجتماعی ) دارد : از طرفی نيازها ، بهرهها و برخورداريها ، كارها و فعاليتها ماهيت اجتماعی دارد و جز با تقسيم كارها و تقسيم بهرهها و تقسيم رفع نيازمنديها در داخل يك سلسله سنن و نظامات ميسر نيست ، از طرف ديگر نوعی انديشهها ، ايدهها ، خلق و خويها بر عموم حكومت میكند كه به آنها وحدت و يگانگی میبخشد ، و به تعبير ديگر ، جامعه عبارت است از مجموعهای از انسانها كه در جبر يك سلسله نيازها و تحت نفوذ يك سلسله عقيدهها و ايدهها و آرمانها در يكديگر ادغام شده و در يك زندگی مشترك غوطهورند
نيازهای مشترك اجتماعی و روابط ويژه زندگی انسانی ، انسانها را آنچنان به يكديگر پيوند میزند و زندگی را آنچنان وحدت میبخشد كه افراد را در حكم مسافرانی قرار میدهد كه در يك اتومبيل و يا يك هواپيما يا يك كشتی سوارند و به سوی مقصدی در حركتاند و همه با هم به منزل میرسند و يا همه با هم از رفتن میمانند و همه با هم دچار خطر میگردند و سرنوشت يگانهای پيدا میكنند
چه زيبا مثلی آورد رسول اكرم ( ص ) آنجا كه فلسفه امر به معروف و نهی از منكر را بيان میكرد : " گروهی از مردم در يك كشتی سوار شدند و كشتی سينه دريا را میشكافت و میرفت . هر يك از مسافران در جايگاه مخصوص خود نشسته بود . يكی از مسافران به عذر اينكه اينجا كه نشستهام جايگاه خودم است و تنها به خودم تعلق دارد ، با وسيلهای كه در اختيار داشت به سوراخ كردن همان نقطه پرداخت . اگر ساير مسافران همانجا دست او را گرفته و مانع میشدند ، غرق نمیشدند و مانع غرق شدن آن بيچاره نيز میشدند "
آيا انسان بالطبع اجتماعی است ؟
اين مسأله از قديمالايام مطرح است كه زندگی اجتماعی انسان تحت تأثير چه عواملی به وجود آمده است ؟ آيا انسان اجتماعی آفريده شده است ، يعنی طبيعتا به صورت جزئی از كل آفريده شده است و در نهاد انسان گرايش پيوستن به " كل " خود هست ، و يا اجتماعی آفريده نشده بلكه اضطرار و جبر بيرونی ، انسان را مجبور كرده است كه زندگی اجتماعی بر او تحميل شود ، يعنی انسان به حسب طبع اولی خود مايل است كه آزاد باشد و هيچ قيد و بند و تحميلی را كه لازمه زندگی جمعی است نپذيرد ، اما به حكم تجربه دريافته است كه به تنهايی قادر نيست به زندگی خود ادامه دهد ، بالاجبار به محدوديت زندگی اجتماعی تن داده است ، و يا انسان ، اجتماعی آفريده نشده اماعاملی كه او را به زندگی اجتماعی وادار كرده اضطرار نبوده است ، ولااقل اضطرار عامل منحصر نبوده است ، انسان به حكم عقل فطری و قدرت حسابگری خود به اين نتيجه رسيده كه با مشاركت و همكاری و زندگی اجتماعی ، بهتر از مواهب خلقت بهره میگيرد ، از اين رو اين [ ( شركت " را [ ( انتخاب " كرده است . پس مسأله به اين سه صورت قابل طرح است كه زندگی اجتماعی انسان طبيعی است ؟ يا اضطراری ؟ يا انتخابی ؟ مطابق نظريه اول زندگی اجتماعی انسانها از قبيل زندگی خانوادگی زن و مرد است ، كه هر يك از زوجين به صورت يك " جزء " از يك " كل " در متن خلقت آفريده شده و در نهاد هر كدام گرايش به پيوستن به " كل " خود وجود دارد . و مطابق نظريه دوم ، زندگی اجتماعی از قبيل همكاری و همپيمانی دو كشور است كه خود را به تنهايی در مقابل دشمنی مشترك زبون میبينند و ناچار نوعی همكاری و همگامی و ارتباط ميان خود برقرار مینمايند . و مطابق نظريه سوم زندگی اجتماعی از قبيل شركت دو سرمايهدار ا ست كه برای تحصيل سود بيشتر ، يك واحد تجاری يا كشاورزی يا صنعتی به وجود میآورندبنابر نظريه اول عامل اصلی ، طبيعت درونی انسان است ، و بنابر نظريه دوم امری بيرونی و خارج از وجود انسان است ، و بنابر نظريه سوم عامل اصلی ، نيروی عقلانی و فكری و حسابگرانه انسانی است . بنابر نظريه اول ، اجتماعی بودن يك غايت كلی و عمومی است كه طبيعت انسان بالفطره به سوی او روان است ، و بنابر نظريه دوم از قبيل امور اتفاقی و عرضی است و به اصطلاح فلاسفه غايت ثانوی است نه غايت اولی ، و بنابر نظريه سوم از نوع غايات فكری است نه غايات طبيعی
از آيات كريمه قرآن استفاده میشود كه اجتماعی بودن انسان در متن خلقت و آفرينش او پیريزی شده است . در سوره مباركه حجرات میفرمايد : " « ياايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله أتقيكم »"
ای مردم ! شما را از مردی و زنی آفريديم و شما را ملتها و قبيلهها قرار داديم تا به اين وسيله يكديگر را باز شناسيد ( نه اينكه به اين وسيله بر يكديگر تفاخر كنيد ) . همانا گرامیترين شما نزد خداوند متقی ترين شماست
در اين آيه كريمه ضمن يك دستور اخلاقی ، به فلسفه اجتماعی آفرينش خاص انسان اشاره میكند به اين بيان كه انسان به گونهای آفريده شده كه به صورت گروههای مختلف ملی و قبيلهای درآمده است ، با انتساب به مليتها و قبيلهها بازشناسی يكديگر كه شرط لاينفك زندگی اجتماعی است صورت میگيرد ، يعنی اگر اين انتسابها كه از جهتی وجه اشتراك افراد و از جهتی وجه افتراق افراد است نبود ، بازشناسی ناممكن بود و در نتيجه زندگی اجتماعی كه براساس روابط انسانها با يكديگر است امكانپذير نبود . اين امور و امثال اين امور از قبيل اختلاف در شكل و رنگ و اندازه است كه به هر فردی زمينه شناسنامهای ويژه خود او اعطا میكند . اگر فرضا همه افراد يك شكل و يك رنگ و يك قالب بودند و اگر رابطهها و انتسابهای مختلف ميان آنها حكمفرما نبود ، افراد در برابر يكديگر نظير كالاهای متحدالشكل يك كارخانه بودند كه تميز آنها از يكديگر و درنتيجه بازشناسی آنها از يكديگر و در نتيجه نهايی زندگی اجتماعی آنها براساس روابط و مبادله انديشه و كار و كالا غيرممكن بود . پس انتساب به شعبها و قبيلهها حكمت و غايتی طبيعی دارد و آن تفاوت و بازشناسی افراد از يكديگر است كه شرط لاينفك زندگی اجتماعی است نه تفاخر و مايه برتری شمردنها ، كه همانا مايه كرامت و شرافت تقواست
در سوره فرقان آيه 54 میفرمايد : « و هو الذی خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا »
اوست كه از آب ، بشری آفريد و آن بشر را به صورت نسبها ( رابطههای نسبی ) و خويشاوندی دامادی ( رابطههای سببی ) قرارداد
اين آيه كريمه نيز روابط نسبی و سببی را كه مايه پيوند افراد با يكديگر و پايه بازشناسی آنها از يكديگر است ، به عنوان طرحی كه در متن خلقت برای حكمت و غايتی كلی قرار داده شده عنوان نموده است
در سوره مباركه زخرف آيه 32 میفرمايد : « أهم يقسمون رحمة ربك ؟ نحن قسمنا بينهم معيشتهم فی الحيوه الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون »
آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم میكنند ؟ ( آيا كار خلقت به آنها واگذار شده كه هرچه را به هر كه بخواهند بدهند و از هر كه نخواهند باز گيرند ؟ ) ما مايههای معيشت و وسايل زندگی ( امكانات و استعدادها ) را ميان آنها در زندگی دنيا تقسيم كرديم و برخی را بر برخی ديگر از نظر امكانات و استعدادها به درجاتی برتری داديم تا به اين وسيله ، و به صورت متقابل ، برخی برخی ديگر را مسخر خود قرار دهند ( و در نتيجه همه به طور طبيعی مسخر همه واقع شوند ) ، و همانا رحمت پروردگارت ( موهبت نبوت ) از آنچه اينها گرد میآورند بهتر است
ما در مباحث توحيد ( بخش " جهان بينی توحيدی " درباره مفاد اين آيه كريمه بحث كردهايم و تكرار نمیكنيم . به طور خلاصه میگوييم مفاد آيه كريمه اين است كه انسانها از نظر امكانات و استعدادها ، يكسان و همانند آفريده نشدهاند ، كه اگر چنين آفريده شده بودند ، هر كس همان را داشت كه ديگری دارد و همان را فاقد بود كه ديگری فاقد است و طبعا نياز متقابلی و پيوندی و خدمت متبادلی در كار نبود . خداوند انسانها را از نظر استعدادها و امكانات جسمی و روحی و عقلی و عاطفی ، مختلف و متفاوت آفريده است ، بعضی را در بعضی از مواهب بر بعضی ديگر به درجاتی برتری داده است و احيانا آن بعض ديگر را بر اين بعض ، در بعضی ديگر از مواهب برتری داده است و به اين وسيله همه را بالطبع نيازمند به هم و مايل به پيوستن به هم قرار داده و به اين وسيله زمينه زندگی به هم پيوسته اجتماعی را فراهم نموده است . اين آيه كريمه نيز دلالت دارد بر اينكه زندگی اجتماعی انسان امری طبيعی است نه صرفا قراردادی و انتخابی و نه اضطراری و تحميلی
آيا جامعه وجود اصيل و عينی دارد ؟
جامعه تركيبی از افراد است ، اگر افراد نباشند جامعه وجود ندارداكنون ببينيم اين تركيب چگونه تركيبی است و رابطه فرد با جامعه چه رابطهای است ؟ در اينجا چند گونه نظريه میتوان ابراز كرد : الف . تركيب جامعه از افراد تركيب اعتباری است ، يعنی واقعا تركيبی صورت نگرفته است . تركيب واقعی آنگاه صورت میگيرد كه يك سلسله امور در يكديگر تأثير نمايند و از يكديگر متأثر گردند و در اثر آن تأثير و تأثرها و فعل و انفعالها و پيدايش زمينه ، يك پديده جديد با خواص مخصوص خود پديد آيد آن گونه كه در تركيبهای شيميايی میبينيم ، مثلا از تأثير و تأثر و فعل و انفعال دو گاز به نام اكسيژن و هيدرژن در يكديگر و از يكديگر ، پديده جديدی با ماهيت جديد و خواص و آثار ويژهای به نام " آب " پديد میآيد . لازمه تركيب حقيقی اين است كه اجزای تشكيل دهنده پس از تركيب و ادغام در يكديگر ، ماهيت ، خواص و آثار خود را از دست میدهند و در وجود " مركب " حل میشوند
انسانها در زندگی اجتماعی هرگز به اين گونه در يكديگر ادغام نمیشوند و در جامعه به عنوان " انسان الكل " حل نمیگردند . پس جامعه وجود اصيل و عينی و حقيقی ندارد ، وجود اعتباری و انتزاعی دارد ، آنچه وجود اصيل و عينی و حقيقی دارد فرد است و بس . پس در عين اينكه زندگی انسانی در جامعه شكل و ماهيت اجتماعی دارد ، افراد اجتماع به صورت يك مركب حقيقی به نام جامعه درنمیآيند
ب . جامعه مركب حقيقی همانند مركبات طبيعی نيست ، اما مركب صناعی هست ، و مركب صناعی خود نوعی مركب حقيقی است هر چند مركب طبيعی نيست ، مركب صناعی مانند يك ماشين كه يك دستگاه مرتبط الاجزاء است
در مركب طبيعی اجزاء ، هم هويت خود را از دست میدهند و در " كل " حل میگردند و همبالتبع و بالجبر استقلال اثر خود را ، اما در مركب صناعی ، اجزاء هويت خود را از دست نمیدهند ، ولی استقلال اثر خود را از دست میدهند . اجزاء به گونهای خاص با يكديگر مربوط میشوند و آثارشان نيز با يكديگر پيوستگی پيدا میكنند و در نتيجه آثاری بروز میكند كه عين مجموع اثر اجزاء در حال استقلال نيست . مثلا يك اتومبيل اشياء و يا اشخاص را با سرعت معين از محلی به محل ديگر منتقل میكند ، در حالی كه اين اثر نه به جزئی خاص تعلق دارد و نه مجموعه آثار اجزاء در حال استقلال و عدم ارتباط است . در تركيب ماشين همكاری و ارتباط و پيوستگی جبری ميان اجزا هست ، ولی محو هويت اجزاء در هويت كل در كار نيست بلكه كل ، وجودی مستقل از اجزاء ندارد ، كل عبارت است از مجموع اجزاء بعلاوه ارتباط مخصوص ميان آنها
جامعه نيز چنين است . جامعه از نهادها و تأسيسات اصلی و فرعی تشكيل شده است . اين نهادها و افرادی كه اين نهادها به آنها وابسته است همه به يكديگر وابسته و پيوستهاند . تغيير در هر نهادی ، اعم از نهاد فرهنگی ، مذهبی ، اقتصادی ، سياسی ، قضايی ، تربيتی موجب تغييراتی در نهادهای ديگر است و زندگی اجتماعی به عنوان يك اثر قائم به كل ماشين اجتماع پديد میآيد بدون آنكه افراد در كل جامعه ويا نهادها در شكل كلی جامعه هويت خود را از دست بدهند
ج . جامعه مركب حقيقی است از نوع مركبات طبيعی ولی تركيب روحها و انديشهها و عاطفهها و خواستها و ارادهها و بالاخره تركيب فرهنگی نه تركيب تنها و اندامها . همچنانكه عناصر مادی در اثر تأثير و تأثر با يكديگر زمينه پيدايش يك پديده جديد را فراهم مینمايند و به اصطلاح فلاسفه اجزاء ماده پس از فعل و انفعال و كسر و انكسار در يكديگر و از يكديگر استعداد صورت جديدی میيابند و به اين ترتيب مركب جديد حادث میشود و اجزاء با هويت تازه به هستی خود ادامه میدهند ، افراد انسان كه هر كدام با سرمايهای فطری و سرمايهای اكتسابی از طبيعت وارد زندگی اجتماعی میشوند ، روحا در يكديگر ادغام میشوند و هويت روحی جديدی كه از آن به " روح جمعی " تعبير میشود میيابند . اين تركيب ، خود يك نوع تركيب طبيعی مخصوص به خود است كه برای آن شبيه و نظيری نمیتوان يافت . اين تركيب از آن جهت كه اجزاء در يكديگر تأثير و تأثر عينی دارند و موجب تغيير عينی يكديگر میگردند و اجزاء هويت جديدی میيابند ، تركيب طبيعی و عينی است ، اما از آن جهت كه " كل " و مركب به عنوان يك " واحد واقعی " وجود ندارد ، با ساير مركبات طبيعی فرق دارد ، يعنی در ساير مركبات طبيعی ، تركيب ، تركيب حقيقی است ، زيرا اجزاء در يكديگر تأثير و تأثر واقعی دارند و هويت افراد هويتی ديگر میگردد و مركب هم يك " واحد " واقعی است ، يعنی صرفا هويتی يگانه وجود دارد و كثرت اجزاء تبديل به وحدت كل شده است
اما در تركيب جامعه و فرد تركيب ، تركيب واقعی است ، زيرا تأثير و تأثر و فعل و انفعال واقعی رخ میدهد و اجزای مركب كه همان افراد اجتماعاند ، هويتو ص ورت جديد میيابند ، اما به هيچ وجه كثرت تبديل به وحدت نمیشود و " انسان الكل " به عنوان يك واحد واقعی كه كثرتها در او حل شده باشد وجود ندارد ، انسان الكل همان مجموع افراد است و وجود اعتباری و انتزاعی دارد
د . جامعه مركب حقيقی است بالاتر از مركبات طبيعی . در مركبات طبيعی ، اجزاء قبل از تركيب از خود هويتی و آثاری دارند ، در اثر تأثير و تأثر در يكديگر و از يكديگر زمينه يك پديده جديد پيدا میشود . اما افراد انسان در مرحله قبل از وجود اجتماعی هيچ هويت انسانی ندارند ، ظرف خالی میباشند كه فقط استعداد پذيرش روح جمعی را دارند . انسانها قطع نظر از وجود اجتماعی ، حيوان محض میباشند كه تنها استعداد انسانيت دارند و انسانيت انسان ، يعنی احساس " من " انسانی ، تفكر و انديشه انسانی ، عواطف انسانی ، و بالاخره آنچه از احساسها ، تمايلات ، گرايشها ، انديشهها ، عواطف كه به انسانيت مربوط میشود ، در پرتو روح جمعی پيدا میشود و اين روح جمعی است كه اين ظرف خالی را پر میكند و اين شخص را به صورت شخصيت درمیآورد . روح جمعی همواره با انسان بوده و با آثار و تجليات خود از اخلاق ، مذهب ، علم ، فلسفه و هنر هميشه خواهد بود . تأثير و تأثرها و فعل و انفعالهای روحی و فرهنگی افراد در يكديگر به واسطه روح جمعی و در پرتو روح جمعی پيدا میشود نه مقدم بر آن و در مرحله پيش از آن ، و در حقيقت جامعهشناسی انسان مقدم بر روانشناسی اوست . برخلاف نظريه قبل كه برای انسان در مرحله قبل از وجود اجتماعی ، روانشناسی قائل است و جامعهشناسی او را در مرحله و مرتبه بعد از روانشناسی او میداند ، مطابق اين نظريه اگر انسان وجود اجتماعی نمیداشت و اگر جامعهشناسی نمیداشت ، روان انسانی فردی و روانشناسی فردی نداشت
نظريه اول يك نظريه اصالةالفردی محض است ، زيرا مطابق اين نظريه جامعه نه وجود حقيقی دارد و نه قانون و سنت و نه سرنوشت و نه شناخت ، تنها افرادند كه وجود عينی دارند و موضوع شناخت قرار میگيرند ، سرنوشت هر فرد مستقل از سرنوشت افراد ديگر است
نظريه دوم نيز اصالةالفردی است ، برای جامعه به عنوان يك كل و برای تركيب افراد به عنوان يك تركيب واقعی ، اصالت و عينيت قائل نيست ، ولی اين نظريه رابطه افراد را نوعی رابطه اصيل و عينی شبيه رابطه فيزيكی میداند . مطابق اين نظريه جامعه در عين اينكه وجود مستقل از افراد ندارد و تنها افرادند كه وجود عينی و حقيقی دارند ، ولی نظر به اينكه افراد و اجزای جامعه مانند اجزای يك كارخانه و يك ماشين وابسته به يكديگرند و در يك رابطه علی و معلولی مكانيكی آثار و حركاتشان به يكديگر گره خورده است ، افراد سرنوشت مشترك دارند و جامعه ، يعنی اين مجموعه مرتبط الاجزاء ، از نظر رابطه خاص علی و معلولی مكانيكی كه ميان اجزايش برقرار است شناختی مستقل از شناخت هر يك از اجزاء دارد
اما نظريه سوم ، هم فرد را اصيل میدادند و هم جامعه را از آن نظر كه وجود اجزای جامعه ( افراد ) را در وجود جامعه حل شده نمیداند و برای جامعه وجودی يگانه مانند مركبات شيميايی قائل نيست ، اصالةالفردی است ، اما از آن جهت كه نوع تركيب افراد را از نظر مسائل روحی و فكری و عاطفی از نوع تركيب شيميايی میداند كه افراد در جامعه هويت جديد میيابند كه همان هويت جامعه است هر چند جامعه هويت يگانه ندارد ، اصالةالاجتماعی است ، بنا بر اين نظريه در اثر تأثير و تأثر اجزاء ، واقعيت جديد و زندهای پديد آمده است ، روح جديد و شعور و وجدان و اراده و خواست جديد پديد آمده است علاوه بر شعور و وجدان و اراده و انديشه فردی افراد ، و بر شعور و وجدان افراد غلبه دارد
و اما نظريه چهارم اصالةالاجتماعی محض است ، مطابق اين نظريه هر چه هست روح جمعی و وجدان جمعی و شعور جمعی و اراده و خواست جمعی و " من " جمعی است ، شعور و وجدان فردی مظهری از شعور و وجدان جمعی است و بس
آيات كريمه قرآن ، نظريه سوم را تأييد میكند . همچنانكه قبلا گفتيم قرآن در شكل يك كتاب علمی يا فلسفی بشری مسائل را طرح نمیكند ، به شكل ديگری طرح میكند . قرآن مسائل مربوط به جامعه و فرد را به گونهای برداشت میكند كه نظريه سوم تأييد میشود . قرآن برای " امت " ها ( جامعهها ) سرنوشت مشترك ، نامه عمل مشترك ، فهم و شعور ، عمل ، طاعت و عصيان قائل است ( 1 ) . بديهی است كه " امت " اگر وجود عينی نداشته باشد ، سرنوشت و فهم و شعور و طاعت و عصيان معنی ندارد ، اينها دليل است كه قرآن به نوعی حيات قائل است كه حيات جمعی و اجتماعی است . حيات جمعی صرفا يك تشبيه و تمثيل نيست ، يك حقيقت است ، همچنانكه مرگ جمعی نيز يك حقيقت است
در سوره اعراف آيه 34 میفرمايد : « و لكل امة أجل فاذا جاء أجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون »
هر امتی ( هر جامعهای ) مدت و پايانی دارد ( مرگی دارد ) . پس آنگاه كه پايان كارشان فرا رسد ، ساعتی عقبتر يا جلوتر نمیافتند
در اين آيه سخن از يك حيات و زندگی است كه لحظه پايان دارد و تخلف ناپذير است ، نه پيش افتادنی است و نه پس افتادنی و اين حيات به " امت " تعلق دارد نه به افراد . بديهی است كه افراد امت نه با يكديگر و در يك لحظه بلكه به طور متناوب و متفرق حيات فردی خود را از دست میدهند
در سوره مباركه جاثيه آيه 28 میفرمايد : « كل امة تدعی الی كتابها »
پاورقی : . 1 رجوع شود به الميزانج . 102 / 4
هر امت و جامعهای به سوی " كتاب " و نوشته خودش برای رسيدگی خوانده میشودپس معلوم میشود نه تنها افراد هر كدام كتاب و نوشته و دفتری مخصوص به خود دارند ، جامعهها نيز از آن جهت كه در شمار موجودات زنده و شاعر و مكلف و قابل تخاطب هستند و اراده و اختيار دارند ، نامه عمل دارند ، و به سوی نامه عمل خود خوانده میشوند
در سوره انعام آيه 108 میفرمايد : « زينا لكل امة عملهم »
عمل هر امتی را برای خود آنها زيبا قرار داديم
اين آيه دلالت میكند كه يك امت شعور واحد ، معيارهای خاص ، طرز تفكر خاص پيدا میكند ، و فهم و شعور و ادراك هر امتی مخصوص خود آن است
هر امتی با معيارهای خاصی قضاوت میكند ( لااقل در مسائل مربوط به ادراكات عملی ) . هر امتی ذوق و ذائقه ادراكی خاص دارد ، بسا كارها كه در ديده امتی زيبا و در ديده امتی ديگر نازيباست . جو اجتماعی امت است كه ذائقه ادراكی افراد خود را اينچنين میسازد
در سوره غافر آيه 5 میفرمايد : « و همت كل امة برسولهم لياخذوه و جادلوا بالباطل ليدحضوا به الحق فأخذتهم فكيف كان عقاب »
و هر امتی آهنگ پيامبر خويش كردند كه او را بگيرند و به باطل با او جدل كردند تا حق را به اين وسيله بشكنند . و چون چنين كردند من آنها را گرفتم . پس چگونه بود عقاب من ؟ در اين آيه سخن از يك تصميم و اراده ناشايسته اجتماعی است ، سخن از تصميمی اجتماعی برای معارضه بيهوده با حق است و سخن در اين است كه كيفر چنين آهنگ و تصميم اجتماعی ، عذاب عمومی و اجتماعی است
در قرآن كريم احيانا مواردی ديده میشود كه كار يك فرد از افراد يك اجتماع به همه آن اجتماع نسبت داده میشود و يا كار يك نسل به نسلهای بعدی نسبت داده میشود ( 1 ) . و اين در مواردی است كه مردمی دارای يك تفكر اجتماعی و يك اراده اجتماعی و به اصطلاح دارای يك روح جمعی میباشند . مثلا در داستان قوم ثمود عمل پی كردن شتر صالح را كه ناشی از يك فرد بود به همه آن قوم نسبت میدهد : " « فعقروها »" ( آن قوم آن شتر را پی كردند ) ، همه قوم را به عنوان مرتكب جرم میشمارد ، همچنانكه همه آنها را مستحق مجازات برای آن عمل میداند و میگويد : " « فدمدم عليهم ربهم »" ( 2 )
علی ( عليهالسلام ) در يكی از خطب نهجالبلاغه در توضيح اين مطلب میفرمايد : " « ايها الناس انما يجمع الناس الرضا و السخط » " ( 3 )
پاورقی :
. 1 مانند آيه 79 از سوره بقره : " فويل للذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مماكتبت أيديهم و ويل لهم مما يكسبون »" و همچنين آيه 112 از سوره آل
عمران : " ضربت عليهم الذلة أينما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من الناس و باؤا بغضب من الله و ضربت عليهم المسكنة ذلك بأنهم كانوا يكفرون بايات الله و يقتلون الانبياء بغير حق ذلك بما عصوا و كانوا
يعتدون »"
. 2 شمس / . 14
. 3 نهجالبلاغه ، خطبه . 199
( هرگاه مردمی به صورت جمعی به كاری كه واقع میشود - ولو به وسيله فرد واحد - خشنود يا نا خشنود باشند ، همه يك حكم و يك سرنوشت پيدا میكنند ) . " « و انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا : " ، فقال سبحانه " فعقروها فأصبحوا نادمين » " ( 1 )
خداوند عذاب خويش را به صورت جمعی بر عموم مردم ثمود فرود آورد ، زيرا كه عموم مردم ثمود به تصميمی كه يك فرد گرفت خشنود بودند ، و آن تصميم كه به مرحله عمل درآمد ، در حقيقت تصميم عموم بود . خداوند در سخن خودش كار پی كردن را در عين اينكه وسيله يك فرد صورت گرفته بود به جمع نسبت داد و گفت آن قوم پی كردند و نگفت فردی از آن قوم پی كرد
اينجا نكتهای است كه خوب است يادآوری شود و آن اينكه خشنودی به گناهی ، مادام كه صرفا خشنودی باشد و عملا شركت در آن گناه تلقی نشود ، گناه شمرده نمیشود ، مثلا فردی گناه میكند و ديگری پيش از گناه و يا بعد از آن از آن آگاه میشود و از آن خشنود میگرد د ، حتی خشنودی اگر به مرحله تصميم برسد و به مرحله عمل نرسد باز هم گناه تلقی نمیشود ، مثل اينكه خود فرد تصميم به يك گناه میگيرد ولی عملا به انجام نمیرسد . خشنودی آنگاه گناه تلقی میشود كه نوعی شركت در تصميم گناه يك فرد و به نوعی مؤثر در تصميم او و عمل او تلقی شود . گناهان اجتماعی از اين قبيل است
پاورقی : . 1 نهجالبلاغه خطبه 199 ، و آيه در سوره شعرا / . 157
جو اجتماعی و روح جمعی به وقوع گناهی خشنود میگردد و آهنگ آن گناه را مینمايد و يك فرد از افراد اجتماع كه خشنودیاش جزيی از خشنودی جمع و تصميمش جزيی از تصميم جمع است ، مرتكب آن گناه میشود ، و در اينجاست كه گناه فرد گناه جمع است . سخن نهجالبلاغه كه ضمنا اشاره به مفاد آيه قرآن است ، ناظر به چنين حقيقتی است نه به خشنودی و خشم محض كه به هيچ وجه شركت در تصميم و عمل شخص مباشر گناه محسوب نشوددر قرآن احيانا كار يك نسل را به نسلهای بعدی نسبت میدهد ، آنچنانكه اعمال گذشته قوم بنیاسرائيل را به مردم زمان پيغمبر نسبت میدهد و میگويد اينها به موجب اينكه پيامبران را به ناحق میكشند استحقاق ذلت و مسكنت دارند . اين از آن جهت است كه اينها از نظر قرآن ادامه و امتداد همانها بلكه از نظر روح جمعی عين آنها هستند كه هنوز هم ادامه دارند . اينكه میگويند : " بشريت از مردگان بيشتر تشكيل شده تا از زندگان " ( 1 ) يعنی در بشريت هر زمانی مردگان و گذشتگان در تشكيل عناصر آن بيشتر سهيماند تا زندگان ، يا میگويند : " مردگان بيش از پيش بر زندگان حكومت میكنند " ( 2 ) ناظر به همين معنی است
در تفسيرالميزان ، پس از بحثی درباره اينكه اگر جامعهای دارای روح واحد و تفكر اجتماعی واحد شد حكم يك فرد انسان را پيدا میكند و افرادش همانند قوا و اعضای انسان میگردند كه ذاتا و فعلا در شخصيت انسان مستهلك میباشند و لذت و دردشان عين لذت و درد انسان است
پاورقی : 1 و . 2 اگوست كنت فرانسوی ، طبق نقل ريمون آرون در كتاب " مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی " ص . 117
و سعادت و شقاوتشان عين سعادت و شقاوت انسان است ، اين طور به بحث خود ادامه میدهد : " قرآن در داوریاش درباره امتها و جامعههايی كه به علل تعصبات مذهبی يا ملی تفكر جمعی يگانهای داشتهاند ، اينچنين داوری نموده است كه طبقات و نسلهای بعدی را به اعمال نسلهای قبلی مورد مؤاخذه قرار میدهد و حاضران را به اعمال غايبان و گذشتگان مورد عتاب و ملامت قرار میدهد ، و در موردی كه مردمی تفكر جمعی و روحيه جمعی داشته باشند داوری حق جز اين نمیتواند باشد " ( 1 )جامعه و سنت
جامعه اگر وجود حقيقی داشته باشد ، قهرا قوانين و سنن مخصوص به خود دارد . اگر درباره ماهيت جامعه كه هماكنون بحث كرديم نظريه اول را بپذيريم و منكر وجود عينی جامعه شويم ، قهرا جامعه را فاقد سنت و قانون دانستهايم . و اگر نظريه دوم را بپذيريم و تركيب جامعه را از نوع تركيب صناعی و ماشينی بدانيم ، جامعه قانون و سنت دارد ولی همه قوانين و سنتش در رابطه علی و معلولی و مكانيكی اجزاء و تأثير مكانيكی بخشهای جامعه در يكديگر خلاصه میشود بدون اينكه در جامعه نشانهای از نوع حيات و زندگی و آثار مخصوص ديده شود . و اگر نظريه سوم را بپذيريم ، اولا جامعه به حكم اينكه خود از نوعی حيات مستقل از حيات فردی برخوردار است - هر چند اين حيات جمعی وجود جدايی ندارد و در افراد پراكنده شده وپاورقی : . 1 الميزان : ج / 4 ص . 112
حلول كرده است - قوانين و سننی مستقل از افراد اجزای خود دارد كه بايد شناخته شود و ثانيا اجزای جامعه كه همان افراد انساناند - برخلاف نظريه ماشينی - استقلال هويت خود را ولو به طور نسبی از دست داده ، حالت ارگانيزه پيدا میكنند ، ولی در عين حال ، استقلال نسبی افراد محفوظ است ، زيرا حيات فردی و فطريات فردی و مكتسبات فرد از طبيعت بكلی در حيات جمعی حل نمیگردد . و در حقيقت ، مطابق اين نظريه انسان با دو حيات و دو روح و دو " من " زندگی میكند : حيات و روح و " من " فطری انسانی كه مولود حركات جوهری طبيعت است ، و ديگر حيات و روح و " من " جمعی كه مولود زندگی اجتماعی است و در " من " فردی حلول كرده است و عليهذا بر انسان ، هم قوانين روانشناسی حاكم است و هم سنن جامعهشناسی . و مطابق نظريه چهارم تنها يك نوع سنت و قانون بر انسان بما هو انسان حاكم است و آن سنن اجتماعی است و بسدر ميان علمای اسلامی شايد اولين فرد كه به صراحت از سنن و قوانين حاكم بر جامعه ، مستقل از سنن و قوانين افراد ، ياد كرده است و در نتيجه برای جامعه " شخصيت " و " طبيعت " و " واقعيت " قائل شده است ، " عبدالرحمن بن خلدون تونسی " است كه در مقدمه معروفش بر تاريخ ، به تفصيل بحث كرده است . و در ميان علما و حكمای جديد ، اولين فرد كه در پی كشف سنن حاكم بر جماعات برآمده ، " منتسكيو " ی فرانسوی دانشمند قرن هيجدهم ميلادی است . " ريمون آرون " درباره منتسكيو میگويد : " هدف او معقول گردانيدن تاريخ است . او میخواهد معنای داده تاريخی را درك كند . آری ، داده تاريخی به صورت گوناگون تقريبا بیانتهايی از رسوم ، عادات ، افكار ، قوانين و نهادهای اجتماعی به وی عرضه میگردد . همين گوناگونی ظاهرا نامربوط است كه نقطه آغاز تحقيق را تشكيل میدهد . در پايان تحقيق بايد نظمی انديشيده جانشين اين گوناگونی نامربوط گردد . منتسكيو درست مانند " ماكس وبر " میخواهد از دادههای نامربوط بگذرد تا به نظم معقول برسد . آری ، اين مشی ، همانا مشی خاص جامعهشناس است " ( 1 )
خلاصه اين بيان اين است كه در ورای گوناگونی شكلهای پديدههای اجتماعی كه آنها را با يكديگر بيگانه نشان میدهد ، جامعهشناس وحدتی كشف میكند كه همه گوناگونيها مظهر آن وحدت شناخته میشوند
و همچنين درباره اينكه آثار و پديدههای مشابه اجتماعی از يك سلسله علل مشابه سرچشمه میگيرند ، از كتاب ملاحظات درباره علل عظمت و انحطاط روميان چنين نقل میكند : " تصادف بر جهان حكمفرما نيست . اين نكته را میتوان از روميان پرسيد ، زيرا آنان تا زمانی كه برنامهای در فرمانروايی داشتند با كاميابيهای پياپی قرين بودند و چون برنامهای ديگر در پيش گرفتند با ادبارهای پياپی روبرو شدند . در هر نظام سلطنتی علتهايی ، خواه اخلاقی و خواه جسمانی ، در كار است كه نظام مذكور را به اعتلا میرساند ، برقرار میدارد يا به سوی پرتگاه نابودی سوق میدهد . همه پيشامدها تابع اين عللاند و اگر تصادف يك نبرد ،
پاورقی : . 1 مراحل اساسی انديشه در جامعه شناسی ، ص . 26
يعنی علتی خاص ، دولتی را واژگون كرده باشد يقينا علتی كلی در كار بوده كه موجب گرديده است تا دولت مذكور به دنبال يك نبرد از پا درآيد . سخن كوتاه ، روند اصلی است كه موجب همه پيشامدهای جزئی میشود " ( 1 )قرآن كريم تصريح میكند كه امتها و جامعهها از آن جهت كه امت و جامعهاند ( نه صرفا افراد جامعهها ) ، سنتها و قانونها و اعتلاها و انحطاط ها بر طبق آن سنتها و قانونها دارند . سرنوشت مشترك داشتن به معنی سنت داشتن جامعه است . درباره قوم بنیاسرائيل میفرمايد : " « و قضينا الی بنیاسرائيل فی الكتاب لتفسدن فی الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا 0 فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولی بأس شديد فجاسوا خلال الديار وكان وعدا مفعولا 0 ثم رددنا لكم الكره عليهم و امددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا 0 ان أحسنتم أحسنتم لانفسكم وان أساتم فلها ، فاذا جاء وعد الاخره ليسوئوا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره و ليتبروا ما علوا تتبيرا 0 عسی ربكم أن يرحمكم و ان عدتم عدنا و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا »" ( 2 )
در آن كتاب ( يكی از كتب آسمانی ) به بنیاسرائيل حكم كرديم كه شما دو نوبت در زمين فساد و سركشی بزرگ خواهيد كرد . هنگامی كه وقت انتقام شما از سركشی اولی برسد بندگانی نيرومند و جنگاور عليه شما برمیانگيزيم تا آنجا كه در درون خانههای شما نفوذ كنند و اين وعده حتما عملی خواهد شد .
پاورقی : . 1 مراحل اساسی انديشه در جامعهشناسی ، ص . 27 . 2 اسراء / 4 - . 8
آنگاه شما را ( در اثر پشيمانی از بدكاری و بازگشت به راه راست ) بر آنها تسلط بخشيم و با ثروتها و نفرات مدد كنيم و شما را از نظر عده بر آنها فزونی دهيم . ( به طور كلی ) اگر نيكی كنيد به خود نيكی كردهايد و اگر بدی كنيد به خود كردهايد ( يعنی سنت و قانون ما ثابت و لايتغير است ، كه در شرايطی به مردمی قوت و قدرت و عزت و استقلال میدهيم و در شرايطی آنها را زبون و ذليل ديگران میسازيم ) . و آنگاه كه نوبت انتقام ديگر از شما ( در اثر بازگشت ديگر شما به فساد و تباهی ) برسد ( بندگان ديگری قوی و جنگاور بر شما مسلط میكنيم ) تا چهرههای شما را دژم نمايند و مانند نوبت اول داخل مسجد گردند و تا بر هر چه تسلط يابند به سختی نابود سازند . اميد است باز هم خداوند ( اگر به راه راست باز گرديد ) رحمت خود را شامل حال شما گرداند و اگر شما بار ديگر به فساد باز گرديد ما به عقوبت و تسلط دشمن بر شما باز میگرديمجمله اخير : " « و ان عدتم عدنا »" ( هر چه به تباهی باز گرديد ما به زبون ساختن شما به دست دشمن باز میگرديم ) با توجه به اينكه مخاطب ، قوم و امت است نه فرد ، كليت و سنت بودن قوانين حاكم بر جامعهها را میرساند
جبر يا اختيار ؟
از جمله مسائل اساسی كه ميان دانشمندان بالخصوص در قرن اخير مطرح است مسأله جبر و يا اختيار فرد در مقابل جامعه ، به عبارت ديگر ، جبر و اختيار روح فردی در مقابل روح جمعی است . اگر نظريه اول را در مسأله تركيب جامعه بپذيريم و تركيب جامعه را تركيب اعتباری محض بدانيم و اصالت فردی كامل بينديشيم ، جای توهم هيچ گونه جبر اجتماعی نيست ، زيرا جز فرد و قدرت و نيروی فردی قدرت و نيروی ديگری به نام قدرت جمعی وجود ندارد كه بر فرد حكم براند و توهم جبر اجتماعی پيش آيد . اگر جبری وجود پيدا كند ، جبر فرد وسيله فرد يا افراد است نه جبر فرد وسيله جامعه به مفهومی كه طرفداران جبر اجتماعی قائلاند ، همچنانكه اگر نظريه چهارم را بپذيريم و فرد را از نظر شخصيت انسانی به منزله ماده خام و مانند يك ظرف خالی بدانيم و تمام شخصيت انسانی فرد ، عقل فردی و اراده فردی ، را كه مبنای اختيار اوست پرتوی از تجلی عقل جمعی و اراده جمعی بدانيم و معتقد گرديم كه روح جمعی است كه برای راه يافتن به مقاصد جمعی خود به صورت يك فريب فردی در فرد ظهور كرده است ، و بالاخره اگر اصالت جمعی محض بينديشيم ، جايی برای تصور آزادی و اختيار فرد در امور اجتماعی باقی نخواهد ماند" اميل دوركهايم " جامعهشناس معروف فرانسوی كه تا اين حد اصالت الاجتماعی میانديشد میگويد : امور اجتماعی ( و در حقيقت امور انسانی ، برخلاف اموری از قبيل خوردن و خوابيدن كه به جنبه حيوانی و زيستشناسی انسان مربوط است ) محصول جامعهاند نه محصول فكر و اراده فرد ، و دارای سه خصلت میباشند : بيرونی بودن ، جبری بودن ، عمومی بودن . از آن جهت بيرونی شمرده میشوند كه از بيرون وجود فرد ، يعنی از جامعه ، بر فرد تحميل میشوند و پيش از آنكه فرد وجود داشته باشد در جامعه وجود داشته و فرد تحت تأثير جامعه آن را پذيرفته است . پذيرش فرد آداب ، رسوم اخلاقی و اجتماعی ، مذهب و امثال اينها را از اين قبيل است . و از آن جهت جبری هستند كه خود را بر فرد تحميل میكنند و وجدان و قضاوت و احساس و انديشه و عاطفه فرد را به شكل و رنگ خود درمیآورند . و اجباری بودن ، مستلزم عمومی بودن و همگانی بودن است
ولی اگر نظريه سوم را بپذيريم ، هم فرد را اصيل بدانيم و هم جامعه را هر چند جامعه نيرويی دارد غالب بر نيروی افراد ، مستلزم مجبور بودن افراد در مسائل انسانی و امور اجتماعی نيست . جبر دوركهايمی ناشی از آن است كه از اصالت فطرت انسانی كه ناشی از تكامل جوهری انسان در متن طبيعت است غفلت شده است . اين فطرت به انسان نوعی حريت و امكان و آزادی میدهد كه او را بر عصيان در برابر تحميلات اجتماع توانا میسازد
اين است كه در رابطه فرد و جامعه نوعی [ ( امير بين الامرين " حكمفرماست
قرآن كريم در عين اينكه برای جامعه ، طبيعت و شخصيت و عينيت و نيرو و حيات و مرگ و اجل و وجدان و طاعت و عصيان قائل است ، صريحا فرد را از نظر امكان سرپيچی از فرمان جامعه توانا میداند . تكيه قرآن بر آن چيزی است كه آن را " فطره الله " مینامد و میخواند . در سوره نساء آيه 97 درباره گروهی كه خود را [ ( مستضعفين " و ناتوانان در جامعه مكه میناميدند و استضعاف خود را عذری برای ترك مسؤوليتهای فطری خود میشمردند ، و در واقع ، خود را در برابر جامعه خود مجبور قلمداد میكردند میفرمايد به هيچ وجه عذر آنها پذيرفته نيست ، زيرا حداقل امكان مهاجرت از آن جو اجتماعی و رساندن خود به جو اجتماعی ديگر بود
و يا در جای ديگر میگويد : " « يا أيها الذين آمنوا عليكم أنفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم »" ( 1 )
پاورقی : . 1 مائده / . 105
ای اهل ايمان ! خود را باشيد ، خود را نگه داريد ، هرگز گمراهی ديگران ( بالاجبار ) سبب گمراهی شما نمیشوددر آيه معروف " ذر " كه اشاره به فطرت انسانی است ، پس از آنكه میفرمايد خداوند پيمان توحيد را در نهاد مردم قرار داده است میگويد : برای اينكه بعدها نگوييد همانا پدران ما مشرك بودهاند و ما چارهای نداشتيم و مجبور بوديم كه بر سنت پدران خود باقی باشيم . با چنين فطرت خدادادی هيچ گونه اجباری در كار نيست
تعليمات قرآن يكسره براساس مسؤوليت است ، مسؤوليت خود و مسؤوليت جامعه . امر به معروف و نهی از منكر دستور طغيان فرد است عليه فساد و تبهكاری جامعه . قصص و حكايات قرآن غالبا متضمن عنصر طغيان و عصيان فرد در برابر محيط ها و جوهای فساد اجتماعی است . داستان نوح ، ابراهيم ، موسی ، عيسی ، رسول اكرم ، اصحاب كهف ، مؤمن آل فرعون و غيره همه متضمن اين عنصر است
ريشه توهم جبر افراد در برابر جامعه و محيط اجتماعی اين است كه تصور شده لازمه تركيب حقيقی ، ادغام اجزاء در يكديگر و حل شدن كثرت آنها در وحدت " كل " و به وجود آمدن حقيقتی تازه است : يا بايد شخصيت و آزادی و استقلال افراد را پذيرفت و حقيقی بودن تركيب و عينی بودن جامعه را نفی كرد آنچنانكه در نظريه اول و دوم درباره اصالت جامعه و يا فرد آمده است ، و يا بايد حقيقی بودن تركيب و عينی بودن جامعه را پذيرفت و شخصيت و استقلال و آزادی فرد را نفی كرد آنچنانكه نظريه دوركهايمی ايجاب میكند . جمع ميان ايندو ناممكن است ، و چون همه قرائن و دلايل جامعهشناسی عينيت جامعه را تأييد میكند ، پس نقطه مقابل را بايد منتفی شده دانست
حقيقت اين است كه از نظر فلسفی ، همه تركيبهای حقيقی را نمیتوان يكسان شمرد . در مراتب پايين طبيعت ، يعنی در جمادات وموجودات بيجان كه به اصطلاح فلاسفه تنها يك قوه بسيط محض در هر موجودی حاكم است و به تعبير فلاسفه " علی و تيره واحده " عمل میكنند ، اجزاء و قوا در يكديگر ادغام كلی میشوند و وجود آنها در وجود " كل " يكسره حل میگردد ، آنچنانكه مثلا در تركيب آب از دو عنصر اكسيژن و هيدرژن میبينيم ، اما هراندازه كه تركيب در سطح بالاتر قرار میگيرد ، اجزاء نسبت به " كل " استقلال نسبی بيشتری پيدا میكنند و نوعی كثرت در عين وحدت ، و وحدت در عين كثرت پديد میآيد چنانكه در انسان میبينيم كه در عين وحدت ، از كثرتی عجيب برخوردار است كه نه تنها قوا و نيروهای تابعه كثرت خود را تا اندازهای حفظ میكنند بلكه نوعی تضاد و كشمكش دائم ميان قوای درونی او برقرار میگردد . جامعه راقیترين موجود طبيعت است و استقلال نسبی اجزای تركيب كنندهاش بسی افزونتر است
پس ، از آن نظر كه افراد انسان كه اجزای تشكيل دهنده جامعهاند از عقل و ارادها ی فطری در وجود فردی و طبيعی خود ، مقدم بر وجود اجتماعی ، برخوردارند و بعلاوه در تركيب مراتب بالای طبيعت استقلال نسبی اجزاء محفوظ است ، افراد انسان يعنی روح فردی در مقابل جامعه يعنی روح جمعی مجبور و مسلوب الاختيار نيست
تقسيمات و قطب بنديهای اجتماعی
جامعه در عين اينكه از نوعی وحدت برخوردار است ، در درون خود به گروهها و طبقات و اصناف مختلف و احيانا متضاد منقسم میگردد و يا لااقل بعضی جامعهها چنيناند ، و ممكن است جامعه در عين وحدت ، در درون خود به قطبهای متخالف و احيانا متضاد منقسم گردد . پس جامعه وحدتی دارد در عين كثرت ، و كثرتی دارد در عين وحدت . به اصطلاح حكمای اسلامی ، بر جامعهها نوعی وحدت در كثرت و كثرت در وحدت حكمفرماست . در فصلهای پيش سخن از وحدت جامعه بود كه چه نوع وحدتی است ، اكنون سخن از كثرت جامعه است كه چگونه كثرتی استدر اينجا دو نظريه معروف وجود دارد : يكی نظريه مبتنی بر ماديت تاريخی و تضاد ديالكتيكی . بنابراين نظريه - كه بعدها دربارهاش سخن خواهيم گفت - اين جهت تابع اصل مالكيت است
در جامعههايی كه مالكيت خصوصی وجود ندارد مانند جامعه اشتراكی اوليه و يا جامعههای اشتراكی كه در آينده تاريخ تحقق خواهد يافت ، اساسا جامعه يك قطبی است ، و اما در جامعههايی كه بر آنها مالكيت خصوصی حكمفرماست لزوما دو قطبی است ، پس جامعه يا يك قطبی است و يا دو قطبی ، شق سوم ندارد . در جامعههای دو قطبی ، انسانها تقسيم میشوند به انسانهای استثمارگر و انسانهای استثمار شده و جز دو اردو و دو گروه حاكم و محكوم گروهی وجود ندارد . ساير شؤون جامعه از فلسفه و اخلاق و مذهب و هنر نيز همين رنگ را پيدا میكند ، يعنی مثلا دوگونه فلسفه و اخلاق و مذهب و غيره بر جامعه حاكم است كه هر كدام رنگ طبقه اقتصادی خاص را دارد و اگر فرضا يك فلسفه و يا يك مذهب يا يك اخلاق حاكم باشد ، باز هم رنگ يكی از دو طبقه را دارد كه احيانا بر طبقه ديگر تحميل شده است ، اما فلسفه يا هنر يا مذهب يا اخلاق فوق طبقه اقتصادی و بیرنگ امكان وجود ندارد
نظريه ديگر اين است كه تك قطبی يا چند قطبی بودن جامعه وابسته به اصل مالكيت نيست ، علل و عوامل فرهنگی و اجتماعی و نژادی و ايدئولوژيكی نيز میتواند منشأ چند قطبی شدن جامعه گردد ، مخصوصا علل فرهنگی و ايدئولوژيكی میتواند نقش اساسی داشته باشد و جامعه را نه به دو قطب كه به چند قطب احيانا متضاد تجزيه نمايد ، همچنانكه قادر است جامعه را به صورت تك قطبی درآورد بدون آنكه الزاما اصل مالكيت ملغی شده باشد
اكنون ببينيم برداشت قرآن درباره كثرت جامعه چه برداشتی است ؟ آيا كثرت و اختلاف را میپذيرد يا نمیپذيرد ؟ و اگر میپذيرد ديدگاه قرآن از قطبی شدن جامعه ديدگاه دوقطبی است آن هم براساس مالكيت و استثمار يا به گونهای ديگر است ؟ به نظر میرسد استخراج لغات اجتماعی قرآن و تعيين نقطه نظر قرآن در مفهوم اين لغات بهترين راه و لااقل راه خوبی باشد برای به دست آوردن نظر قرآن
لغات اجتماعی قرآن دوگونه است : بعضی از لغات اجتماعی مربوط است به يك پديده اجتماعی ، مثل : ملت ، شريعت ، شرعة ، منهاج ، سنت و امثال اينها . اين لغات از محل بحث ما خارج است . ولی يك عده لغات ديگر لغاتی است كه عنوان اجتماعی برای همه يا گروههايی از انسانها به شمار میرود . اين لغات است كه وجهه نظر قرآن را میتواند مشخص كند . مانند : قوم ، امت ، ناس ، شعوب ، قبايل ، رسول ، نبی ، امام ، ولی ، مؤمن ، كافر ، منافق ، مشرك ، مذبذب ، مهاجر ، مجاهد ، صديق ، شهيد ، متقی ، صالح ، مصلح ، مفسد ، آمر به معروف ، ناهی از منكر ، عالم ، ناصح ، ظالم ، خليفه ، ربانی ، ربی ، كاهن ، رهبان ، احبار ، جبار ، عالی ، مستعلی ، مستكبر ، مستضعف ، مسرف ، مترف ، طاغوت ، ملا ، ملوك ، غنی ، فقير ، مملوك ، مالك ، حر ، عبد ، رب و . .
البته لغاتی ديگر به ظاهر مشابه اينها هست مانند : مصلی ، مخلص ، صادق ، منفق ، مستغفر ، تائب ، عابد ، حامد و امثال اينها ، اما اين لغات صرفا به عنوان بيان يك سلسله " افعال " ذكر شده نه به عنوان يك سلسله گروهها . از اين رو در اين لغات احتمال اينكه بيانگر گروهها و تقسيمات و قطبهای اجتماعی باشند نمیرود
لازم است آياتی كه لغات دسته اول را ذكر كردهاند ، خصوصا در آنچه مربوط به جهتگيريهای اجتماعی است ، مورد بررسی و مطالعه دقيق قرار گيرد تا روشن گردد كه همه اينها را در دو گروه میتوان جا داد و يا در گروهها ی متعدد بايد جا داده شود و اگر فرضا همه اينها در دو گروه جا داده میشود ، مشخص اصلی آن دو گروه چيست ؟ مثلا آيا میشود همه آنها را در دو گروه مؤمن و كافر كه مشتمل بر جهت گيری اعتقادی است و يا در دو گروه غنی و فقير كه نمايانگر وضع اقتصادی است ، جا داد ؟ و به عبارت ديگر ، بايد ديد اين تقسيمات در نهايت امر به يك تقسيم اصلی برمیگردد و ساير تقسيمات همه فرعی و شاخهای است يا نه ؟ و اگر به يك تقسيم برمیگردد آن تقسيم اصلی چيست ؟ برخی مدعی هستند كه برداشت قرآن از جامعه برداشت دو قطبی است . از نظر قرآن جامعه در مرتبه اول و درجه اول تقسيم میشود به قطب مسلط و حاكم و بهرهكش ، و قطب محكوم و بهره ده و به اسارت گرفته شده . قطب حاكم همان است كه قرآن از آنها به " مستكبرين " تعبير میكند و قطب محكوم آنان هستند كه قرآن آنان را " مستضعفين " میخواند . ساير تقسيمات از قبيل تقسيم به مؤمن و كافر يا موحد و مشركيا صالح و فاسد جنبه فرعی دارد . يعنی استكبار و بهرهكشی است كه به كفر ، شرك ، نفاق ، و امثال اينها منجر میشود و متقابلا استضعاف شدگی است كه در جهت ايمان ، هجرت ، جهاد ، صلاح ، اصلاح و امثال اينها میكشاند . به عبارت ديگر ، ريشه و خاستگاه چيزهايی كه قرآن آنها را انحراف اعتقادی يا اخلاقی يا عملی میخواند ، وضع خاصی از روابط اقتصادی است يعنی استثمارگری ، و ريشه و خاستگاه چيزهايی كه قرآن آنها را از نظر اعتقادی يا اخلاقی يا عملی تأييد و تأكيد میكند ، استثمار شدگی است
وجدان انسان طبعا و جبرا تابع وضع زندگی مادی اوست ، بدون تغيير در وضع زندگی مادی امكان ندارد وضع روحی و نفسانی و اخلاقی مردمی تغيير كند ، از اين رو قرآن مبارزات اجتماعی را در شكل مبارزه طبقاتی صحيح و بنيادی میشمارد ، يعنی برای مبارزه اجتماعی نسبت به مبارزه اعتقادی يا اخلاقی اولويت و اصالت قائل است . از نظر قرآن كافران ، منافقان ، مشركان ، فاسدان ، فاسقان ، ظالمان از ميان گروههايی برمیخيزند كه قرآن آنان را " مترف " " مسرف " ، " ملا " ، " ملوك " ، " مستكبر " و امثال اينها میخواند . امكان ندارد اين گروهها از طبقه مقابل برخيزند ، همچنانكه پيامبران ، رسولان ، امامان ، صديقان ، شهيدان ، مجاهدان ، مهاجران ، مؤمنان از طبقه مستضعف برمیخيزند و امكان ندارد از طبقه مقابل برخيزند . پس استكبار و استضعاف است كه وجدان اجتماعی میسازد ، استكبار و استضعاف است كه جهتگيری میدهد . همه شؤون ديگر ، " مظاهر " و " تجليات " استضعافگری و استضعافشدگی است . قرآن نه تنها گروههای نامبرده را مظاهر و جلوهگاههای دو قطب اصلی مستكبر و مستضعف میشمارد ، به يك سلسله صفات و ملكات خوب از قبيل صداقت ، عفاف ، اخلاص ، عبادت ، بصيرت ، رأفت ، رحمت ، فتوت ، خشوع ، انفاق ، ايثار ، خشيت ، فروتنی و به يك سلسله صفات بد از قبيل كذب ، خيانت ، فجور ، ريا ، هواپرستی ، كوردلی ، قساوت ، بخل ، تكبر و غيره اشاره كرده است . دسته اول را يكجا صفات استضعاف شدگان و دسته دوم را صفات استضعافگران دانسته است . پس استضعافگری و استضعاف شدگی نه تنها خاستگاه گروههای مختلف و متضاد است ، خاستگاه صفات و ملكات اخلاقی متضاد است ، استضعافگری و استضعاف شدگی اساس و پايه همه جهت گيريها و گرايشها و انتخابها و حتی همه آثار و تجليات فرهنگی و مدنی است . اخلاق ، فلسفه ، هنر ، ادبيات ، مذهب برخاسته از طبقه استضعافگر نمايشگر جهتگيری اجتماعی اوست ، همه و همه در جهت توجيه وضع موجود و عامل توقف و ركود و انجماد است ، برخلاف اخلاق يا فلسفه يا ادبيات يا هنر يا مذهبی كه خاستگاهش طبقه مستضعف است كه آگاهی بخش ، حركتزا و انقلابی است
قطب مستكبر به حكم استضعافگری و تصاحب امتيازات اجتماعی ، تاريكانديش ، سنتگرا و عافيت طلب است ، برخلاف قطب مستضعف كه بصير ( آگاه ) ، سنتشكن ، انقلابی ، پيشتاز و پرجوشش و جنبش است
خلاصه به عقيده اين افراد ، قرآن اين نظريه را كه آنچه انسان را میسازد و گروهش را مشخص میكند و به او جهت میدهد و پايگاه فكری و اخلاقی و مذهبی و ايدئولوژيكی او را تعيين میكند ، وضع معاش است ، تأييد میكند و مجموعا از آيات قرآن برمیآيد كه تعليمات خويش را بر اين پايه نهاده است . از اين رو وابسته بودن به يك قطبخاص ملاك و معيار همه چيز است ، با اين معيار میتوان ادعاها را بازشناسی كرد ، ادعای مؤمن ، مصلح ، رهبر و حتی نبی يا امام بودن با اين محك بايد تأييد يا تكذيب شود
اين نظريه ، در حقيقت برداشتی مادی از انسان و جامعه است . بدون شك قرآن تكيه خاصی روی پايگاه اجتماعی افراد دارد ، ولی آيا اين به اين معنی است كه قرآن همه تقسيمها و قطببنديها را با اين ملاك توجيه میكند ؟ ! از نظر ما اين نوع برداشت از جامعه با برداشت اسلام از انسان و جهان و جامعه منطبق نيست و از يك مطالعه سطحی در مسائل قرآنی ناشی شده است و نظر به اينكه در همين فصل از كتاب ، آنجا كه درباره تاريخ بحث میكنيم تحت عنوان " آيا طبيعت تاريخ مادی است ؟ " به بررسی كامل اين مطلب خواهيم پرداخت ، فعلا از ادامه بحث خودداری میكنيم

