next page

fehrest page

back page

نظريه لامارك درباره پيدايش انواع

در عصر جديد كسی كه برای اولين‏بار معروف شده كه اين نظريه را اظهار كرد ( 1 ) و به نام او بيشتر معروف شد ، يك مرد فرانسوی زيست‏شناس به‏ نام لامارك بود . لامارك معتقد شد كه اين انواعی كه ما امروز می‏بينيم ، از يكديگر اشتقاق پيدا كرده‏اند و اين تغييراتی كه در انواع وجود دارد ، حتی اعضا و جوارح مختلفی كه در هر موجود زنده به وجود آمده است تابع يك‏ اصول طبيعی است . اولين چيزی كه او متوجه شد موضوع تأثير محيط در موجود زنده بود ، متوجه شد كه محيط طبيعی ، وضع آب و هوا و گرما و سرما و زياد و كم بودن آذوقه و مثلا دشمن زياد داشتن و دشمن نداشتن ( خصوصياتی كه محيط طبيعی و جغرافيايی به وجود می‏آورد ) [ و به طور كلی ] محيطهای مختلف بر روی حيوان اثر می‏گذارد ، به اين معنا كه محيط خاص عكس‏العمل خاص در حيوان به وجود می‏آورد . حيوان مجبور است در هر محيطی برای ادامه زندگی‏ خودش نوعی كار را صورت بدهد و اجبارا آن نوع كار را صورت می‏دهد .

پاورقی : . 1 نه اينكه برای اولين بار حتی در اروپا اظهار كرده است ، غير از او هم بوده‏اند

در اثر اينكه اجبارا نوعی كار را بايد صورت بدهد ، خودكار - كه برايش عادت می‏شود زيرا مجبور می‏شود قسمتی از بدن خودش را به وضع مخصوصی به كار بيندازد - سبب می‏شود كه اين حالت در او به وجود بيايد كه عضوی را زياد استعمال كند و عضو ديگری را استعمال نكند ، و اين تغييرات را در وضع بدنش به وجود می‏آورد . بعد همين تغييرات به وجود آمده ، از راه ارث به فرزندان او منتقل‏ می‏شود . بعد در فرزند او همين تغيير متراكم به واسطه اينكه او هم در همان‏ محيط قرار گرفته است كم‏كم بيشتر می‏شود ، بعد در نسل او و همين‏طور [ نسلهای بعدی ] ادامه پيدا می‏كند
مثال معروفی كه ذكر كرده است موضوع زرافه است . می‏گويد مثلا ما زرافه‏ را می‏بينيم كه قسمت قدامی بدنش از قسمت خلف بدنش بلندتر است و مخصوصا گردنش خ يلی درازتر است . علت اين بوده است كه اين حيوان در يك محيطی قرار گرفته كه در آن محيط آذوقه و علف روی زمين نبوده و مجبور بوده كه از درختها تغذی كند و برگ درختها را بخورد ، مجبور بوده گردن‏ خودش را بكشد و قسمت قدامی بدن خودش را هميشه به طرف بالاكش بياورد
اين عمل مرتب تكرار شده است و در اثر تكرار ، خود به خود گردن اين‏ حيوان در همان زمان حيات خودش يك مقدار كشيده‏تر شده است . ( مثل‏ اينكه می‏گويند واليبال بازی كردن قد انسان را بلند می‏كند ) . او اين كار را كرده ، و گردنش يك ذره بلند شده است ، به شرط اينكه نر و ماده هر دو اين طور باشند ، او می‏گويد انتقال از راه وراثت شرطش اين است كه‏ اين خصوصيت در هر دو جنس باشد ، زرافه نر اين كار را كرده ، زرافه ماده‏ هم اين كار را كرده است ، بعد ايندو توالد كرده‏اند ، بچه‏ای كه از اينها به وجود آمده ، از همان ساعت اول با گردن مثلا يك سانتی‏متر بلندتر به‏ دنيا آمده است . بچه او هم كه بزرگ شده ، در همين محيط بوده و باز مجبور بوده است از برگهای درختها استفاده كند ، باز مجبور بوده گردن‏ خودش را كش بياورد و مرتب كش آورده است ، گردن نسل بعدی مثلا دو سانتی‏متر از نسل پيشين درازتر بوده است و همين‏طور . . . تا به اينجا رسيده است
روی همين حساب خواسته است تمام تغييرات و اختلافاتی را كه ميان انواع‏ موجودات زنده هست ، از همين راه توجيه كند . مثلا فرض كنيد ما انسان را حالا می‏بينيم به اين شكل مستوی القامه است ، روی دو پا راه می‏رود ، دستهايش اين جور و انگشتهايش اين‏جور است ، می‏گويد اين انسان با آن‏ گوسفند در ابتدا يك جور بوده‏اند ، اين محيطهای مختلف است كه گوسفند را تدريجا به آن شكل خاص درآورده است و انسان را به اين شكل خاص ، و او نفی می‏كند كه غير از محيط چيز ديگری هم تأثير داشته باشد ، می‏گويد باور نكنيد كه غير از محيط چيز ديگری تاثير داشته باشد . حتی مدعی شده است طيوری كه تصوير آنها در معابد و مقابر قديم مصر هست با طيوری كه امروز در خود محيط مصر وجود دارد ، يك شكل و يك وزن دارند ، هيچ‏گونه تغييری در آنها پيدا نشده است‏ ، می‏گويد بايد هم همين‏جور باشد ، اگر [ تغييری ] پيدا می‏شد عجيب بود ، چرا ؟ می‏گويد محيط كه همان محيط است ، چون محيط وضع ثابتی داشته است ، اينها وضعشان ثابت مانده ، اگر محيط تغيير می‏كرد ، وضع آنها هم تغيير می‏كرد
بنابراين لامارك معتقد است به يك سير صعودی در تشكيل ساختمان‏ حيوانات ، و می‏گويد اين يك امر غيرقابل ترديدی است . من قسمتی از حرفهای لامارك را نوشته‏ام تا در اينجا برايتان بخوانم. لامارك گفته است: " به هر نسبت كه موقعيت ، آب و هوا ، طرز زندگی يا عادات افرادی‏ از يك گونه دچار تغيير می‏گردند ، به همان نسبت نيز اعضا و شكل و حتی‏ ساختمان جانور يا گياه نيز تحول می‏يابد . تا تغييری در شرايط يك محيط زيستی داده نشود ، موجودات زنده آن محيط تغيير ساختمان نخواهند داد "
بيشتر ايرادی هم كه بعدها افرادی مثل داروين به او گرفته‏اند ، به اين‏ جمله منفی اوست كه : " تا تغييری در شرايط يك محيط زيستی داده نشود ، موجودات زنده آن محيط تغيير ساختمان نخواهند داد " . [ امثال ] داروين‏ اين را قبول نكرده‏اند . لامارك گفته است : " با تغيير شرايط زيست ، نيازمنديهای موجود زنده تغيير خواهد كرد ( محيط كه عوض شد ، احتياجات عوض می‏شود ) . تغيير نيازمنديها عادات‏ خاصی را فراهم می‏كند . هر نوع احتياجاتی حيوان را به يك نوع كار بالخصوص وادار می‏كند . بالاخره پس از زمان كافی ، تحول قابل ملاحظه‏ای در افراد ايجاد می‏شود . ( 1 ) اگر جانوری را كه به دويدن يا پرواز نمودن‏ عادت كرده ، در كنج قفسی محبوس كنيم ناچار تحت تأثير محيط جديد زندگی‏ ، جانور عادت تازه‏ای كسب نموده ، سرعت و چالاكی دويدن و يا قدرت‏پرواز كه يكی از مشخصات مهم جانور است تقليل فاحش خواهد يافت "

پاورقی : . 1 البته موضوع وراثت هم در اينجا گنجانده شده است

يك حرفی هم در جنبه منفی گفته است كه مخصوصا بايد به آن توجه كنيم ، چون بعد روی آن ، حرف داريم و آن اين است كه می‏گويد : همان‏طوری كه اگر محيط جديد نيازمندی جديد به وجود بياورد ، اين نيازمندی جديد تغييرات‏ جديدی در عضو موجود ايجاد می‏كند ( مثلا عضو جديد به وجود می‏آورد ) ، اگر محيط جديد بعضی از نيازمنديها را از ميان ببرد ( يعنی در محيطی زندگی كند كه نياز نداشته باشد ) عضوی كه برای آن نياز بوده است تدريجا حذف می‏شود و از ميان می‏رود . مثالی كه ذكر كرده مثال خيلی واضحی است - راست هم‏ می‏گويد - اگر ما پرنده‏ای را مدتی در كنج قفسی حبس كنيم ( مثلا بيشتر از يك سال ) ، بعد رهايش كنيم ، می‏بينيم قدرت پروازش را از دست داده‏ است
در خود انسان اين قضيه خيلی محسوس است . شايد اگر كسی قيافه شناس‏ باشد و كمی در اين مسائل دقت كرده باشد ، اگر در حمام هم يعنی می‏خواهم‏ بگويم به قرائن لباس نه افراد مختلفی را ببيند می‏تواند تميز بدهد كه مثلا اين آدم اهل كار است ، اين كارگر است ، دهاتی است و آن ديگری اداری‏ است . يك آدمی كه هميشه پشت ميز می‏نشيند و از پشت‏ميز هم كه حركت‏ می‏كند ، باز سوار اتومبيلش می‏شود و پشت فرمان اتومبيل است تا می‏رود به‏ خانه‏اش ، از آنجا دو مرتبه برمی‏گردد ( اصلا كارش اين است ) ، با آدمی‏ كه هميشه در بيابانها زندگی می‏كند ، زياد حركت می‏كند ، بيل می‏زند ، جست‏ و خيزهای زياد می‏كند ، يك جور اندام دارند ؟ اگر آدم در تمام دهات‏ بگردد اربابهايش نه ، زندگی آنها مثل زندگی اداری است در تمام كشاورزها و به طور كلی مردمی كه كار می‏كنند ، يك آدم خپله آنچنانی پيدا نمی‏كند كه‏ مثلا پيه خيلی زياد زير پوستهايش جمع شده و شكمش جلو آمده باشد و قدرت‏ راه رفتن نداشته باشد . تا در محيطی زندگی می‏كند كه بايد كار كند و راه‏ برود ، وضع ساختمان بدنی‏اش هم مساعد با همان [ محيط ] است . اگر در محيطی زندگی می‏كند كه از اين عضو استفاده نمی‏كند ، كم‏كم تغييرات [ پيدا می‏شود ] . البته ابتدا نامحسوس است و اثرش فقط در اين است كه می‏بيند نمی‏تواند راه برود . شايد اگر قرنها بگذرد و اين‏جور آدمها تناسل كنند ، كم‏كم پاهايشان بكلی حذف شود و به صورت يك خيك دربيايند ! يك آدمی كه‏ هيچ وقت راه نمی‏رود و از پا استفاده نمی‏كند ، طبق نظر لامارك كم‏كم بايد پاهايش حذف شود و يك خيك بشود ! البته اين حرفها تا اندازه‏ای درست‏ است و نظريه صحيحی است . می‏گويد پا كه در مارها حذف شده است ، اين‏ طور بوده كه اينها در ابتدا پا داشته‏اند و از جانورانی كه پا داشته‏اند مشتق شده‏اند ، ولی وضع محيطشان طوری بوده كه مجبور بوده‏اند خودشان را پنهان كنند ، بخزند بروند زير زمين ( به خزيدن خيلی احتياج داشته‏اند ) ، مثل مواقعی كه‏ خود آدم می‏خواهد خودش را در گوشه‏ای پنهان كند ، می‏رود می‏خزد ، ديگر احتياجی به پا ندارد ، با شكم بايد حركت كند . اينها چون نسلها و قرنها به اين وضع زندگی كرده‏اند كه مجبور بوده‏اند برای پنهان كردن خود ، خودشان‏ را در زير خاكها مخفی كنند ، كم‏كم اين پا حذف شده و از ميان رفته است
در مورد گياهان می‏گويد : " اگر از يك چمن ، دانه‏ای را در محيط سنگلاخ بكاريم ، گياهانی كه در اين شرايط ايجاد شده و تكثير يابند ، نژاد جديدی را می‏سازند كه بانژاد اوليه اختلاف خواهد داشت . همچنين گياهانی را كه برای زينت در باغ‏ می‏كارند ، با آنكه منشأ اصلی آنها گياهان وحشی است ، در تحت تأثير محيطهای جديد نژادهای متنوعی می‏سازند . " لامارك يك حرفی زده است كه به آن خيلی بايد توجه كرد : " لامارك در توجيه عقايد خود بيان می‏نمايد كه : تغييرات حاصله در نزد جانور در جهتی است كه به نفع موجود بوده و نتيجه آن ، ايجاد توافق و هماهنگی بين ساختمان بدن موجود و شرايط محيط زيست می‏باشد . اين نكته را هرگز فراموش نكنيد . اين موضوع خيلی قطعی است كه تغييراتی كه در محيطها پيدا می‏شود ، هميشه در جهتی است كه به حال زندگی مفيد است "
يعنی چه ؟ ببينيد ، اين تفاوت ميان موجودات زنده و غير زنده هست كه‏ در موجودات غير زنده ( مثل جمادات ) عوامل مؤثر همان عواملی است كه به‏ آن مثلا عوامل فيزيكی يا شيميايی می‏گويند . فرض كنيد كوهی هست ، تغييراتی كه در وضع اين كوه پيدا می‏شود ، صددرصد تابع عوامل جوی است : مثلا باران زياد يا كم بيايد ، باران بيايد آن بالا را بشويد و به دره‏ها بريزد ، سيل جاری شود ، باز سيل خاكهايی را كه جمع شده حركت بدهد ببرد به جای ديگر ، بادهای تند وجود داشته باشد يا وجود نداشته باشد ، گرمای‏ زياد باشد ، درجه حرارت چقدر باشد ، يعنی كوه ، اين موجود جمادی يك‏ موجود صددرصد منفعل است و اثر را می‏پذيرد . نمی‏گويم كوه موجود فعال‏ نيست ، آن هم فعاليت دارد ولی اين‏طور فعاليت ندارد كه وقتی محيط روی‏ آن اثر می‏گذارد و برای بقای خودش نياز به يك عوامل جديد داشته باشد ، خودش را با عوامل جديد تطبيق بدهد ، يعنی تغييراتی در خود ايجاد كند كه آن تغييرات در جهت ، منافع و بقای وجود خودش باشد

نظريه " انطباق با محيط "

بعد از لامارك نظريه‏ای پيدا شده است كه يك وقت ديگر هم عرض كردم به‏ نام نظريه " انطباق با محيط " . اين نظريه هم خيلی قديمی است . نظريه‏ " انطباق با محيط " اين‏طور نشان می‏دهد كه در موجود زنده اين خاصيت‏ هست كه اگر محيط برای زندگی او نامساعد باشد ، با يك عامل مرموز كه‏ هرگز نمی‏شود تشخيص داد چيست ، چون غالبا از روی اراده نيست ، اگر از روی اراده باشد خيلی ساده است لاعن شعور و لاعن اراده وضع داخل خودش را جوری می‏سازد كه با محيط جديد سازگار باشد ، خودش را منطبق می‏كند
بنابراين لامارك و ديگران اين جهت را اعتراف دارند كه اين‏طور نيست كه‏ عكس‏العملی كه موجود زنده در مقابل تأثير محيط نشان می‏دهد تصادفی باشد
گاهی تصادفا محيط می‏آيد يك تغييری می‏دهد كه آن تغيير به نفع موجود زنده‏ است ، مثل همان گردن زرافه كه تا حدود زيادی همين‏طور است . البته آنجا عمل ارادی هم هست و خيلی عادی است : محيط و احتياج ايجاب می‏كند كه اين‏ حيوان گردنش را بكشد ، خاصيت طبيعی كشيدن هم اين است كه كش بياورد ( البته در اين هم خيلی حرف هست ) ، بعد هم بگوييم [ اين تغيير ) با وراثت منتقل شود . البته ديگران غير از اين هم گفته‏اند ، ولی تا حدودی‏ كه لامارك بيان كرده ، خيلی ساده است . اما عمده اين است كه محيط جديد نياز جديد به وجود می‏آورد و نياز جديد تغييرات جديد در حيوان به وجود می‏آورد . تغييرات هم هميشه در جهت بقا و مصالح اين موجود است

نقد نظريه لامارك

همين جا اشكالاتی به نظريه لامارك وارد می‏آيد ، اشكالات به معنی كافی‏ نبودن برای توجيه . به نظر شما مسأله حذف عضو با اين بيان قابل توجيه‏ است ؟ يعنی اگر ما فقط نظرمان به تأثير محيط و عادت و عمل و تكرار باشد [ اين مساله قابل توجيه است ؟ ] می‏گويد در اثر استعمال عضو پيدا می‏شود و در اثر عدم استعمال‏ حذف می‏شود ، هر دو نارساست . در اثر استعمال ، پيدايش بعضی از عضوها قابل توجيه نيست و در اثر عدم استعمال ، حذف هيچ عضوی قابل توجيه نيست‏ . اين را من به صورت جزم هم نمی‏گويم ، از شما سؤال می‏كنم : برای آنكه‏ يك چشم سالم بماند ، آيا غير از اين است كه بدن بايد كار كند و احتياجات اين چشم را تدريجا به آن برساند ؟ از نظر قانون طبيعی ، خود كار كردن به طور مستقيم در سلامت چشم مؤثر است . من اين جهت را قبول‏ دارم كه اگر چشم مدتی كار نكند ، يك عامل درونی آن را تضعيف می‏كند و شايد كور هم بكند ، ولی سؤال من در چرای اين قضيه است ، چرا اين‏طور می‏شود ؟ چرا اگر عضوی مورد احتياج نشد ، بدن از او صرف نظر می‏كند و ديگر به او غذا نمی‏رساند و در واقع عملا او را طرد می‏كند ؟ اين با چه قانونی‏ قابل انطباق است ؟ اگر بگويند : خوب ، ما می‏بينيم اين طور هست ، من هم‏ می‏گويم اين طور هست ، يعنی من منكر آن نيستم ، تا حدودی هم مشاهدات‏ سطحی ما از اين مطلب حكايت می‏كند ، ولی بحث در چرای اين قضيه است ، چرا وقتی كه عضو ، مورد استعمال نداشت و مورد نياز بدن نبود ، بدن‏ عنايت خودش را از او سلب می‏كند ، ديگر به آن غذای كافی نمی‏رساند ، آن‏ را شستشو نمی‏دهد و پاك و پاكيزه نگه نمی‏دارد ؟ اين درباب عدم استعمال‏ است . درباب استعمال ، همه [ موارد ] كه مثل گردن زرافه نيست . خود لامارك می‏گويد : " پرندگانی مانند اردك و غاز كه محل زندگی‏شان در سواحل دريا بود ناچار شده‏اند كه در اثر تغيير شرايط محيط زيست ، مواد غذايی مورد نياز خود را در دريا جستجو نمايند . در نتيجه تلاش حركت اين جانوران برای‏ حركت در آب و باز نگه داشتن انگشتان و تكرار متوالی اين عمل در مدت‏ زمانی طولانی پرده نازكی كه در ابتدا فقط در قاعده انگشتان آن بود به مرور و تدريج توسعه يافت و انگشتان به وسيله اين پرده كامل به يكديگر متصل و برای شنا مناسب شدند "
معتقد است كه غاز و اردك و آنهايی كه انگشتانشان با يك پرده به‏ يكديگر متصل است ( يعنی انگشت جدايی كه مثل انگشتهای ما بدون پرده باشد ندارند ) در ابتدا مثل مرغهای ديگر بوده‏اند ( مرغهای خانگی ) كه هيچ‏ پرده‏ای لای انگشتانشان نيست . آنها در اثر اينكه در يك محيط جديدی قرار گرفته‏اند كه احتياج به شنا داشته‏اند ، اجبار پيدا كرده‏اند كه اين انگشتان‏ را خيلی حركت بدهند . در اثر استعمال آن ، پرده‏ای كه ابتدا در قاعده انگشتان بوده كش برداشته و به مرور زمان لای‏ تمام انگشتان را پوشانيده و به وضع امروز درآمده است . من نمی‏خواهم‏ بگويم كه اين‏طور نبوده است ( يعنی تا اين مقدار ، اين احتياج دخالت‏ نداشته ) ، می‏خواهم بگويم [ اين امر برای پديد آمدن اين پرده ] كافی‏ نيست . حيوانی كه در دريا می‏رفته ، اگر انگشتهايش مثل انگشتهای مرغ‏ بوده و هيچ پرده‏ای نداشته است ، اول كه می‏خواسته شنا بكند ، نمی‏توانسته‏ است شنا كند ، قبل از پيدايش اين پرده كه او نمی‏توانسته شنا كند و حال‏ آنكه اين پرده در محيطی پيدا شده كه او شنا می‏كرده است . ما به اين هم‏ چندان اهميتی نمی‏دهيم ، ولی مسأله عمده‏ای است . فرض كنيد كه همان پرده‏ خيلی كم هم در ابتدا مفيد بوده است ، [ اما ] اگر يك دستگاه درونی مدبر در وجود اين حيوان نباشد كه به موازات احتياج ، برای او عضو بيافريند ، آيا عمل و تكرار كافی است كه تدريجا اين پرده را مضاعف كند و تا سرانگشتها بياورد ؟ اين كه ديگر يك فرمول خيلی مهم رياضی نيست ! آيا اگر يك نيروی تدبير كننده مرموز شاعری در درون اين حيوان نباشدكه با توجه به احتياج و به موازات احتياجها عضو بيافريند ، صرف كش دادن لای‏ انگشتها كافی است برای اينكه يك پرده‏ای توليد بشود و تمام آن را بپوشاند ؟ از اين واضح‏تر موضوع پيدايش شاخ برای جنس نر حيوانات شاخدار است ، می‏گويند فقط در آنجاست كه [ لامارك ] به يك حس و نيروی درونی اعتراف‏ كرده است . می‏گويد جنس نر روی احساسات تصاحبی كه برای جنس ماده دارد و بايد از او دفاع كند و در واقع از منافع خودش دفاع كند ، خواه ناخواه‏ با يكديگر در جنگ و تنازع بوده‏اند و احتياج داشته است كه سلاح داشته‏ باشد . بعد چون كله‏اش استخوانهای محكمی داشته ، با كله خودش ( كه شايد عضو مناسبتری برای جنگ بوده ) با ديگری نزاع می‏كرده است و در اثر اينكه‏ هی كله‏اش را به حيوان ديگر زده ، تدريجا برايش شاخ پيدا شده است . آيا اگر همان نيروی مدبری كه به موازات احتياجات عضو می‏آفريند نباشد ، نفس‏ اين عمل كافی است كه شاخ در آنجا ايجاد شود ؟ به نظر من اين خيلی واضح‏ است كه نفس اين عمل كافی نيست
در مورد اين حيواناتی كه پاهای باريك و بلند و گردن خيلی دراز ولی تنه‏ كوچك دارند و در آب زندگی می‏كنند و به آنها [ مرغ ] ماهيخوار می‏گويند ، می‏گويد اين حيوان مجبور بوده طعمه خودش را از لای لجنها كسب كند و در آبها و لجنها زندگی كند ، هم به پای دراز و هم به گردن دراز هر دو نياز داشته است ، نياز داشته كه تنه‏اش بيرون و پاهايش در آب قرار گيرد كه تكيه تنه‏اش روی آن‏ باشد ، گردن درازی هم داشته باشد تا ماهيها را از لای لجنها بيرون بكشد
می‏گويد در ابتدا كه اين پاها دراز نبوده ، چون احتياج بوده است ، خودش‏ را قهرا می‏كشيده ( مثل يك آدمی كه سر انگشتها راه می‏رود و می‏خواهد به‏ اصطلاح پا بلندی كند ) و در نتيجه تدريجا پای اين حيوان دراز و درازتر شده‏ است . باز سؤال ما همين است : آيا نفس اين احتياج و نفس اين عمل كه‏ چون آب زياد بوده ، اين حيوان با سرانگشتهايش راه می‏رفته است ، كافی‏ است كه پاهايش قد بكشد ؟ مثلا پاهای ده سانتی‏متری‏اش كم‏كم بشود صد سانتی‏متر ؟ پس اين هم باز به نوبه خودش كافی نيست
بنابراين اصل اول نظريه لامارك تأثير محيط است ، اصل دوم پيدايش‏ نيازمنديهای جديد و عادات جديد براساس آن نيازمنديهاست ، و اصل سوم آن‏ اين است كه اين صفات با وراثت منتقل می‏شود ، اينها اصول سه گانه‏ لامارك است . از اين اصول سه گانه ، ما تأثير محيط را قبول داريم ، منكر نيستيم ولی مدعی هستيم كافی نيست . فايده استعمال و عدم استعمال را قبول‏ داريم ولی معتقد هستيم اينها در توجيه [ پيدايش ] عضو كافی نيستند
البته او راجع به وراثت هم [ سخن ] گفته است كه يكی از اشكالات عمده‏ حرفهای او همين است ، معتقد شده است كه صفات اكتسابی‏ای كه موجود زنده‏ در محيط خاص پيدا می‏كند ، به فرزندان او منتقل می‏شود . اين را بايد ببينيم علم وراثت قبول می‏كند يا قبول نمی‏كند ؟ بعدها آمدند اين اصل سوم‏ را بكلی باطل شناختند . بنابراين ، اصل سوم او از نظر علمی مخدوش است
اصل اول و دوم ، ما اثرش را منكر نيستيم ولی قائل هستيم كه در توجيه [ پيدايش ] عضو كفايت نمی‏كند ، ولی اصل سومش قابل مناقشه است . ما راجع‏ به لامارك ديگر حرفی نداريم
داروين بعد آمد اصول ديگری را آورد . همان‏طوری كه در اصول لامارك تأثير محيط نقش اول را بازی می‏كند ، داروين هم تأثير محيط را انكار نكرد ولی‏ يك موضوع ديگر را تحت عنوان " انتخاب طبيعی " و " بقای اصلح " عنوان كرد كه نقش عمده را در كلمات او بازی می‏كند . البته او هم باز اصل وراثت را ناچار يكی از اصول خودش قرار داده است . بسياری از اشكالاتی كه ما بر نظريه لامارك كرديم ، بر نظريه داروين وارد نيست . مثلا ما روی اين حرف تكيه كرديم كه لامارك می‏گويد هميشه تغييرات موجود در موجود زنده در جهت مصالح و منافع موجود زنده است ، لامارك نتوانست توجيه كند كه چرا هميشه در جهت منافع و مصالح است . داروين با اصل " انتخاب طبيعی " خواسته است تا حدودی اين اشكال را رفع كند ، خواسته توجيه كند كه با همين قوانين لايشعر طبيعی ، تغييرات موجود در جهت مصالح صورت می‏گيرد . اين را در جلسه آينده بحث كنيم ، ببينيم آيا آن چيزی كه داروين گفته است كافی است يا كافی نيست ؟ ما هيچ اصلی از اصول داروين را هم از نظر توحيدی اشكال نمی‏كنيم ، علمای زيست‏شناسی از نظر خودشان اشكال كنند حرف ديگری است ، ولی ما اصول داروين را بدون‏ دخالت دادن يك اصل ماوراءالطبيعی كه توضيحش را بعدها عرض خواهيم كرد كافی برای تبدل انواع نمی‏دانيم و بيشتر تكيه ما روی همين جهت است كه تا اصل خداشناسی به يك تعبير ، اصل عليت غايی به تعبير ديگر و اصل وجود يك نيروی شاعر مدبر در وجود موجود زنده به تعبير ديگر را قبول نكنيم ، تبدل انواع قابل توجيه نيست
- محيط در ساختمان بدنی اشخاص و حيوانات البته تأثير دارد ولی به آن‏ صورت كه انواع مختلف و نقشهای گوناگون حيوانات تحت تأثير محيط باشد ، چنين چيزی عاقلانه نيست . مثلا اگر گفته شود كه حيوانات به خاطر دفاع از خودشان مجبور بوده‏اند كه از سر خود به عنوان سلاح دفاعی استفاده كنند و به‏ تدريج بر اثر اين ضرورت ، روی سر آنها شاخ وسط سرش پيدا شده است ، پس‏ چرا گاو دو شاخ پيدا كرده و كرگدن يك شاخ وسط سرش پيدا شده و اسب اصلا شاخ پيدا نكرده است ؟ ثانيا چرا در اثر تغيير شرايط محيط ، آن عضو تغيير شكل يافته به شكل اول خود درنيامده است ؟ مثلا امروزه ديگر آذوقه زرافه‏ در سطح صاف و بر روی زمين هموار و نه لزوما در بلنديها يافت می‏شود ، پس چرا گردنش كوتاه نشده است ؟ بنابراين آقايان فلاسفه يك جنبه قضيه‏ را می‏بينند و آن را به تمام موارد كليت می‏دهند كه اين صحيح نيست ، در حالی كه ما بايد فرضيه مذكور را به عكس تفسير كنيم و بگوييم حيوانات‏ مختلفی بوده‏اند ، زرافه به همين صورت بوده ، گاو به همين شكل ، مگس به‏ همين صورت و مار هم به همين شكل بوده است ، منتها مار يك پاهای كوچكی‏ داشته كه چون وضع راه رفتنش به صورت خزيدن بوده ، بعدها اين پاهای‏ كوچك حذف شده است . كمااينكه در مورد انسان هم اين امر صدق می‏كند ، بعضی انسانها برحسب شرايط محيطی لاغر و چابك شده‏اند ، برخی براثر تابش زياد آفتاب پوستشان‏ سياه شده و . . . پس به‏طور صددرصد فرضيه مذكور را نمی‏شود پذيرفت
استاد : جناب عالی نسبت به عرايض بنده چيز مخالفی نفرموديد ، تأييد كرديد . البته تا سخن امروز كه ما حرف لامارك را نقل كرديم ، بيان جناب‏ عالی درست است ، يعنی حداكثر همين مقدار است نه بيشتر . اما خوب ، در نظريه داروين يك دلايل ديگری پيدا می‏شود كه از راه مثلا تشريحهای مقايسه‏ای‏ آمده‏اند رابطه نسلی موجودات را ثابت كرده‏اند . آن مسأله را هنوز ما طرح‏ نكرده‏ايم ، بعد روی آن بحث می‏كنيم ، ولی البته در حدود حرفهای لامارك‏ ايراد جناب عالی وارد است
- مطلبی فرموديد كه اگر عضوی مورد احتياج نبود چرا حذف می‏شود ؟ از نظر زيست‏شناسی ، همان‏طور كه هر عضوی كه فعاليتش زياد شد ، تغذيه‏اش به‏ وسيله عروق و دستگاه تغذيه زياد می‏شود ، به همين ترتيب اگر فعاليتش كم‏ شود ، تغذيه آن هم كم می‏شود و ممكن است اين سير تا جايی ادامه پيدا كند كه ديگر آن عضو از كار بيفتد ، و اين از نظر زيست‏شناسی توجيه علمی دارد
استاد : صحبت در اين نيست كه جريان عملی به اين صورت است ، صحبت‏ در اين است كه چرا اين طور می‏شود ؟ چرا وقتی بدن غذا را روی قاعده‏ عادی‏اش به آن عضو می‏رساند ، تدريجا جيره غذايی‏اش را كم می‏كند ؟ من در چرای اين ، حرف دارم . حتی در قوام روحی انسان هم همين‏طور است ، مثلا وقتی انسان از حافظه‏اش استفاده نكند ضعيف می‏شود ولی اگر به طور صحيحی‏ از آن استفاده كند تقويت می‏شود ، ولی من در چرای آن ، حرف دارم و می‏خواهم ببينم چرای آن قابل توجيه است يا نه ؟

توحيد و تكامل ( 2 )

بحث ما درباره نظرياتی بود كه در موضوع " تبدل انواع " گفته شده‏ است از نظر ارتباط اين مسأله با مسأله توحيد و خداشناسی ، يعنی از نظر اينكه ببينيم آيا اين نظريه بايد يك نظريه الحادی و ضد توحيدی تلقی شود و با اعتقاد به خداشناسی سازگار نيست يا لااقل دلايل خداشناسی را تضعيف‏ می‏كند ؟ و يا برعكس ، دلايل خداشناسی را تقويت می‏كند ؟ و يا آنكه نظريه‏ " تبدل انواع " و " ثبات انواع " هيچ تأثيری در دلايل خداشناسی ندارد ؟ يعنی از نظر اعتقاد به خدا و دلايلی كه ما را به وجود خدا هدايت و رهبری می‏كند ، هيچ فرقی نيست بين اين كه ما قائل باشيم انواع عالم‏ ثابت‏اند و اين كه قائل باشيم انواع عالم متبدل‏اند ؟ ما عرض كرديم كه از دو جهت بايد اين مطلب را بررسی كنيم . يكی از نظر نقص مساله خداشناسی ، چون مسأله خداشناسی در عين اينكه يك مسأله‏ دينی و مذهبی است ، يك مسأله علمی و فلسفی و عقلی هم هست . مخصوصا در دين اسلام هر كسی بايد به توحيد ( كه اصل اصول دين است ) به عنوان يك‏ مسأله تحقيقی معتقد باشد نه به عنوان يك مسأله تقليدی . موضوع ديگر اين‏ است كه قطع نظر از اينكه نظريه " تبدل انواع " به مسأله توحيد و علم‏ الهی چه ارتباطی دارد ، آيا با آنچه كه در كتب آسمانی آمده است ، سازگار است يا سازگار نيست ؟ فعلا بحث ما در موضوع اول است
آنهايی كه اين نظريات را ناسازگار با مسأله خداشناسی دانسته‏اند ، از چه نظر ناسازگار دانسته‏اند ؟ چه چيزی در اين نظريات وجود دارد كه می‏توان‏ فرض كرد كه اين مسائل با خداشناسی ناسازگار است ؟ همان‏طوری كه موجی در دنيای اروپا به وجود آمد و اين نظريه را يك نظريه الحادی و كفرآميز تلقی‏ كردند ، چرا ؟ در اين نظريه خصوصياتی وجود دارد و ما بايد ببينيم كداميك‏ از اينهاست كه [ با خداشناسی ] منافات دارد
پايه اول كه اساس اين نظريه است ، اعتقاد به قابليت تغيير جاندارهاست كه اين قابليت تغيير در جاندارها هست كه انواعشان متغير بشود . آيا رابطه‏ای هست ميان مسأله قابليت و عدم قابليت تغيير از يك‏ طرف ، و مسأله اعتقاد به وجود خدا ( يعنی ملازمه‏ای هست بين اعتقاد به‏ وجود خدا و عدم قابليت تغيير جاندارها ) ؟ نه ، اصلا هيچ رابطه‏ای وجود ندارد بين اين كه كسی به وجود خدا معتقد باشد و اين كه قائل باشد كه‏ انواع قابليت تغيير ندارند
حال عوامل تغيير را بررسی كنيم . ممكن است كسی اين‏طور فكر كند البته‏ يك فكر عوامانه‏ای است و فكر علمی نيست كه لازمه اعتقاد به وجود خدا اين‏ است كه انسان خدا را مؤثر مطلق بشناسد ، نه به اين معنا كه او را مسبب‏ و به جريان اندازه‏زنده همه اسباب بداند ، بلكه هيچ علتی را مؤثر در عالم‏ نشناسد ، اگر می‏گويند فلان بيماری شخصی را عليل كرد ، بگويد نه ، بيماری‏ يا ميكروب نمی‏تواند اثر داشته باشد ، اگر می‏گويند فلان دارو در بهبود بيمار اثر بخشيد ، بگويد نه ، نبايد چنين حرفی زد ، اصلا چيزی در دنيا مؤثر نيست ، و چون در اين نظريه ( تبدل انواع ) يك سلسله عوامل برای‏ تغيير موجودات معرفی شده است ، پس اين نظريه يك نظريه الحادی است
معلوم است كه اين حرف ، يك حرف خيلی مهملی است و اصلا قابل بحث و طرح نيست كه كسی بگويد لازمه خداشناسی اين است كه هيچ چيز از آن چيزهايی‏ كه خدا آفريده است اساسا اثری ندارد يا مثلا كسی معتقد باشد كه اساسا نظامی برای خلقت نبايد قائل شد و لازمه اينكه اشياء مخلوق باشند اين است‏ كه دفعتا آفريده شده باشند ، اگر اشياء دفعتا و آنا آفريده شده باشند مخلوق هستند اما اگر تدريجا به وجود بيايند معلوم می‏شود مخلوق نيستند
اين هم به نظر می‏رسد كه نظريه بسيار مضحكی است ، يعنی تا حالا كه همه‏ خداشناس‏های دنيا معتقد بوده‏اند كه همه چيز مخلوق خداست ، پس انسانها را مخلوق خدا نمی‏دانسته‏اند ؟ از باب اينكه وقتی اين انسانها ، حيوانها ، درختها و گياهها را می‏ديدند كه با يك نظام معين به وجود می‏آيند ( مثلا تا نر و ماده‏ای با همديگر آميزش نكنند ، بچه‏ای متولد نمی‏شود ، اين بچه هم‏ ابتدا حالت يك نطفه و مايع آب مانندی دارد و بعد تدريجا در رحم رشد كرده و بزرگ شده تا به دنيا آمده است ) می‏گفتند نه ، اينها ديگر مخلوق‏ خدا نيستند ، برای اينكه روی حساب به وجود آمده‏اند ؟ ! پس كی مخلوق‏ خداست ؟ فقط آدم اول را خدا آفريد كه او را ابتدا به ساكن و بدون مقدمه‏ آفريد ، اما آدمهای بعدی را ديگر خدا نمی‏آفريند چون اينها تدريجا به وجود می‏آيند ؟ اين اصلا برخلاف اصول خداشناسی است و ما می‏بينيم قرآن كريم وقتی كه‏ می‏خواهد دلايل خلقت انسان را در همين وضعی كه هست ذكر كند ، همين تحولاتی‏ را كه نطفه پيدا می‏كند ( كه در سوره قدافلح المؤمنون و سوره حج تأكيد دارد كه : " « و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ، ثم جعلناه نطفة فی‏ قرار مكين ، ثم خلقنا النطفة علقة ». . . " ( 1 ) شما را از نطفه‏ آفريديم و نطفه را تبديل به علقه و علقه را تبديل به مضغه كرديم ، اين‏ مراحلی كه ذكر كرده است تا می‏رسد به مرحله‏ای كه انسان كامل می‏شود ) همين‏ را در كمال صراحت دليل بر توحيد قرار می‏دهد . پس هيچيك از اين مطالب‏ فی‏حد ذاته مطلبی نيست كه با اصول خداشناسی منافات داشته باشد به طوری‏ كه لازمه اعتقاد به خدا اعتقاد به خلاف آنها باشد

نظريه داروين و دليل الهيون

يك مطلب هست و آن اين است كه موحدين به عنوان دليل بر خداشناسی ، به نظام حكيمانه خلقت استناد كرده‏اند و در دلايل خودشان گفته‏اند كه " اگر يك قوه مدبری در كار نباشد و به تعبير قرآن اگر آنچه كه مشهود است‏ مسخر " نامشهود " نباشد ( قرآن زياد تعبير " تسخير " می‏كند ، و همچنين تعبير " تدبير " در قرآن آمده است : " « فالمدبرات امرا »" ( 2 ) و اگر همين قوای لاشعور طبيعت به خود واگذار شده باشند و تحت يك‏ تدبير و تسخير نباشند ، اين نظام حكيمانه به وجود نمی‏آيد " .

پاورقی : . 1 مؤمنون / 12 و 13 و . 14 . 2 نازعات / . 5

اگر آنچه‏ كه درباره خلقت و پيدايش اشياء گفته شده است درست باشد ( چه ، كسی قائل به‏ ثبات انواع باشد چه تبدل انواع ، ولی حالا ثبات انواع طرفدار ندارد ) ، اگر كسی قائل شد كه همين قوانين محسوس مشهود طبيعت بدون آنكه دخالت‏ يك شعوری ، يك اراده‏ای ، يك علمی ، يك حكمتی لزوم داشته باشد ، كافی‏ است برای اينكه اين نظام حكيمانه را به وجود بياورد ، يكی از دلايل‏ خداشناسی ، بلكه از نظر عموميت عمده‏ترين دليل خداشناسی مخدوش و تضعيف‏ می‏شود . آن وقت به ما اين طور می‏توانند بگويند كه شما هميشه از راه‏ مخلوقات و نظمی كه در ساختمان آنها هست ، بر وجود خدا استدلال می‏كنيد و می‏گوييد اين نظم و اين نظام به اصطلاح غايی خود به خود به وجود نمی‏آيد ، پس حسابی و حسابگری هم در كار است ، اگر كسی گفت ما براساس دلايل علمی‏ ثابت می‏كنيم كه همين قوانين غير شاعر و طبيعی كافی است برای به وجود آوردن اين نظم ، پس دليل شما از ميان می‏رود . اگر اين‏طور باشد ، اين [ نظر ] با نظر الهيون تماس پيدا می‏كند . حالا ما بايد ببينيم كه آيا نظريات داروين ، دليل الهيون را درباب نظام عالم تضعيف می‏كند يا تضعيف نمی‏كند و برخوردش با دليل الهيون در كجاست ؟ همين‏طوری كه نوشته‏اند ( 1 ) اساس فكر داروين در تبدل انواع " انتخاب‏ طبيعی " است ، برخلاف لامارك كه اساس فكرش در تبدل انواع مسأله " تأثير محيط " و بعد پيدايش عادات متناسب با محيط بود ، می‏گفت‏ محيطهای مختلف احتياجات مختلفی برای موجود زنده به وجود می‏آورد و اين‏ احتياجات ، عادات و فعاليتهای جديدی را در موجود زنده ايجاد می‏كند ، عادات و فعاليتهای جديد كم كم منشأ آن می‏شود كه تغييرات و اعضای نوی در بدن موجود زنده به وجود بيايد . ما راجع به آن بحث كرديم . بحث ما راجع‏ به اين نبود كه آيا محيط اثر دارد يا اثر ندارد ، به نظر ما قطعا اثر دارد و كسی از اين جهت نمی‏تواند ايراد بگيرد . آيا استعمال و عدم‏ استعمال عضو در رشد يا تضعيف عضو می‏تواند مؤثر باشد يا نه ؟ قطعا می‏تواند مؤثر باشد ، ولی آنجا عرض كرديم صحبت در اين است كه آيا همينها كافی است برای به وجود آمدن اين نظامات و تشكيلات يا كافی نيست‏ ؟ گفتيم كافی نيست .

پاورقی : . 1 من ، هم كتاب بنياد انواع داروين را با ترجمه‏ای كه شده دارم و هم‏ كتاب آقای دكتر محمود بهزاد ( چاپ پنجم با اصلاحات و اضافات ) را كه‏ در اين كار تخصص دارد و چندين كتاب در اين زمينه نوشته است . عبارتهای‏ اين كتاب واضح‏تر و روشن‏تر است و قسمتهای زيادی از متن كتاب بنياد انواع را هم نقل كرده است . البته كتابهای ديگری هم در اين زمينه داشتم‏ ولی اين كتاب را انتخاب كردم

خود لامارك هم از كسانی است كه در ضمن حرفهايش در كمال صراحت ادعا می‏كند كه اينها به تنهايی كافی نيست
آخر هم همان نظريه الهيون را در اينجا دخالت می‏دهد ، كه چون از بحث ما گذشته است ديگر تكرار نمی‏كنيم . ولی داروين برای همان عللی كه لامارك‏ گفته است ، در درجه دوم اثر قائل است و عامل عمده برای تبدل انواع را چيز ديگری می‏داند

آغاز فكر داروين

می‏گويند كه پايه فكر او از اينجا شروع شده است : اولين بار متوجه‏ قابليت تغيير انواع در انتخابهای مصنوعی در گياهان و در حيوانات شد ، ديد كسانی كه حيوانات اهلی زياد دارند ، برای هدفهای زندگی خودشان‏ نژادها را تغيير می‏دهند و معمولا كاملتر هم می‏كنند ( همين كاری كه از قديم‏ معمول بوده است ) . بعد خودش هم در اين قضيه تجربيات خيلی زيادی كرد
ديد آنها می‏آيند از ميان افراد يك نوع انتخاب می‏كنند ( معمولا دهاتيها اين كار را می‏كنند ) . مثلا يك سگ كه هفت تا بچه می‏آورد ، كسی كه‏ می‏خواهد در ميان اين بچه‏ها يك سگ خوب برای گله انتخاب كند ، می‏بيند كداميك بهتر است ، باقی ديگر را از ميان می‏برد ، يكی را انتخاب می‏كند . بعد ، از ميان فرزندان آنها باز يكی يا دو تا را انتخاب می‏كنند و وقتی‏ همين‏طور سريع پيش می‏روند ، كم‏كم می‏بينند اساسا [ نژاد ] عوض شد ، جلو آمد و اوضاع فرق كرد . داروين ديد معلوم می‏شود كه قابليت تغيير در اين‏ جنس وجود دارد . به اين فكر افتاد كه پس قابليت تغيير در حيوان است و اختصاص به حيوانات اهلی ندارد ، حيوانات اهلی و غيراهلی در قابليت‏ تغيير فرقی ندارند ، چيزی كه هست ، انسان با اراده خودش اين تغييرات‏ را به وجود می‏آورد . به فكر افتاد ببيند آيا نظير اين كاری كه انسان با دست خودش می‏كند ، در طبيعت با عوامل طبيعی صورت می‏گيرد يا صورت‏ نمی‏گيرد ؟

نظريه مالتوس

نوشته‏اند در همين اثنا بود كه نظريات معروف مالتوس ( دانشمند اقتصادی معروف كه گويا كشيش هم بوده است ) راجع به افزايش جمعيت ، نظرش را جلب كرد . نظريه او راجع به جمعيت اين بود كه نيروی توالد و تناسل به طور كلی در انسان زياد است ، به‏طوری كه با يك تصاعد هندسی بالا می‏رود ( دو نفر می‏شود حداقل‏ چهار نفر ، چهار نفر می‏شود هشت نفر ، هشت نفر می‏شود شانزده نفر ) و با اين تصاعدی كه جمعيت بالا می‏رود ، مواد غذايی زمين ( هر اندازه كه‏ بخواهند تهيه كنند ) هرگز وافی به جمعيت نيست . بعد او آمد گفت كه‏ هميشه اين توازن و تعادل را ميان افراد بشر و مواد غذايی موجود ، قحطيها ، جنگها ، مرضهای مسری و . . . ايجاد می‏كنند ، اگر اينها نباشند ، اصلا بشر از گرسنگی می‏ميرد . بعد هم پيشنهاد كرد كه از تكثير اولاد جلوگيری‏ بشود برای اينكه مواد زمين كافی باشد
داروين از اينجا يك برقی در مغزش پيدا شد كه اين [ امر ] اختصاص به‏ انسان ندارد ، مربوط به اين است كه قوه تكثير اولاد در انسان زياد است ، خوب در همه حيوانات زياد است ، مواد غذايی و احتياجاتی كه در طبيعت‏ هست ، به اين اندازه‏ا ی كه قدرت توليد در طبيعت هست وافی نيست ، مسكن و سايراحتياجات هم كافی نيست . ( حتی او موضوع انتخاب جنسی را هم‏ پيش كشيد كه البته می‏گويند در مقابل عامل غذا يك عامل ضعيفی است )
در حيوانات هم همين‏طور است . از اينجا متوجه عامل " تنازع بقا " در طبيعت شد ، گفت از باب اينكه مواد غذايی وافی بر روی زمين برای‏ حيوانات وجود ندارد ، خواه ناخواه مجبورند كه هميشه در يك كشمكش و تنازع دائم زندگی كنند ( تنازع ميان افراد يك نوع با افراد نوع ديگر و احيانا تنازع ميان افراد يك نوع ) . در اين تنازع ، خواه ناخواه آن كه‏ قويتر و نيرومندتر است غالب می‏شود و باقی می‏ماند و آن كه ضعيفتر است‏ يا كشته می‏شود يا غذا به او نمی‏رسد و می‏ميرد

انتقال خصوصيات ممتاز از طريق وراثت

ضمنا متوجه يك اصل ديگری شد و آن اصل اين است : بچه‏های حيوانات كه‏ به دنيا می‏آيند ، " يك قالب " و " يك ريخت " از يك پدر و مادر متولد نمی‏شوند مثل جنسهايی كه از كارخانه‏ها صادر می‏شود ، مثلا اگر بلورسازی استكان به وجود می‏آورد ، تمام استكانها صد درصد يك جور است ، حيوانات اين‏طور نيستند ، از باب اينكه علل و شرايط زيادی در تكون‏ فرزندان آنها دخالت دارد . حيوانهايی كه از يك پدر و مادر به وجود می‏آيند ، از همان نوع هستند اما خصايص فردی خيلی فرق می‏كند : رنگها صد درصد يك‏جور نيست ، شكلها صد درصد يك‏جور نيست ، اندامها صد درصد يك‏جور نيست ، درشتی و كوچكی صد درصد يك‏جور نيست ، هوش و ذكاوت صد درصد يك‏جور نيست ، پس قهرا قابليت بقای آنها صد درصد يك‏جور نيست ، بعضی قويتر و نيرومندترند ، بعضی نه عرض كرديم چون‏ علل زيادی دخالت دارد كه هنوز علم نتوانسته آنها را تحت ضبط درآورد
پس وقتی افرادی از يك نوع كه به دنيا می‏آيند با يك اختلافاتی به دنيا می‏آيند ، قهرا در نزاعی كه درمی‏گيرد ، آن كه اتفاقا و تصادفا با يك علل‏ غيرقابل ضبط با يك امتيازاتی به دنيا آمده است ، در اين نزاع برنده‏ می‏شود . او كه برنده شد ، ديگری خواه ناخواه محكوم به انقراض است و از ميان می‏رود . پس او با يك امتيازی باقی می‏ماند و اين امتياز را هم به‏ وراثت به فرزندان خودش منتقل می‏كند . نتيجه اين می‏شود كه نسل دوم می‏آيد با يك فرق نسبت به نسل اول ( نسل اول در سطح پايين‏تری بود ) . در ميان افراد نسل اول يك فرد ممتاز بود و چون اين فرد ممتاز با امتيازش‏ توليد فرزند می‏كند ( يعنی امتياز خودش را به فرزندانش منتقل می‏كند ) ، تمام فرزندان او می‏آيند با همه آن امتيازات . پس قهرا مجموع فرزندان او در يك سطح بالاتر از فرزندان نسل پيشين به دنيا می‏آيند . ولی در عين حال‏ در خود اينها هم يك اختلافات فردی هست ، بعضی با امتيازات بيشتر ، بعضی با امتيازات كمتر . باز آن كه با امتيازات بيشتر است باقی می‏ماند و آن كه با امتيازات كمتر است از ميان می‏رود . دو مرتبه در نسل بعد در يك سطح بالاتری حيوان به وجود می‏آيد . پس عامل وراثت در اينجا دخالت‏ می‏كند كه امتيازاتی كه با كمك قانون تنازع بقا باقی مانده است ، در نسلهای بعدی محفوظ بماند . به همين ترتيب نسلها يكی بعد از ديگری در سطح‏ بالاتری قرار می‏گيرند و با امتيازات بيشتری به وجود می‏آيند و به اين‏ وسيله تكامل صورت می‏گيرد
اگر برخوردی ميان نظريه داروين و دليل الهيون درباب نظام خلقت باشد ، همين جاست كه ممكن است كسی اين طور بگويد : اين نظامی كه در عالم پيدا شده است ، نتيجه اين امتيازات پی درپی است كه هر كدام از آنها به طور تصادف به وجود آمده‏اند ولی به حكم قانون تنازع بقا و بقای انسب و بقای‏ اصلح ، هر امتياز كوچكی باقی مانده است ، بعد به امتياز ديگر اضافه شده‏ است و مجموعه اين امتيازات طی ميليونها نسل ، اين نظام موجود را به‏ وجود آورده است . وقتی كه ما مثلا يك انسان را الان در نظر می‏گيريم ، می‏بينيم كه برای نظامات خلقت اين انسان كتابها بايد نوشت ، اگر اين انسان ابتدائا با همين امتيازات و خصوصيات به وجود آمده بود ، قابل توجيه نبود كه خود به خود به وجود آمده باشد بدون اينكه قوه مدبری‏ دخالت داشته باشد ، اما اين انسان با اين وضع كه آنا به وجود نيامده‏ است ، بلكه دنباله يك حركتی است كه صدها ميليون سال ادامه داشته تا به‏ اينجا رسيده است . هر يك از خصوصياتی كه در اين انسان هست ، شايد مثلا در يك قرن پيدا شده و مجموعشان روی همديگر اين مجموعه نظام را به وجود آورده است . در اينجاست كه ميان دليل الهيون از يك طرف و نظريه " تبدل انواع " داروين از طرف ديگر تماسی پيدا می‏شود . اگر همينها كه‏ داروين گفته است ، برای پيدايش نظام موجود كافی باشد ( 1 ) ، بايد گفت‏ آن دليل الهيون دليل ناتمامی است ، يعنی آن ديگر دليل نمی‏شود بر وجود خدا نه اينكه دليل بر نفی وجود خداست و اما اگر كافی نباشد ( همچنانكه‏ از لابلای حرفهای خود داروين هم فهميده می‏شود كه او هم مثل لامارك آخر درك‏ كرده است كه آنچه می‏گويد كافی نيست ) در نهايت بايد به عللی كه به قول‏ خود او مجهول است قائل بشود تا مجموعه اين نظامات به وجود بيايد
- منظور از آنچه الهيون می‏گويند ، فلسفه اسلامی است وگرنه اين با مسيحيت كه جور درنمی‏آيد
استاد: بله، من خيال نمی‏كنم مسيحيين هم از نظر خداشناسی و به عنوان يك‏ مسأله علمی و عقلی با داروين مبارزه كرده باشند، بلكه به عنوان اينكه اين‏ حرفها بر ضد تورات است با آن مبارزه كرده‏اند والا اين مسأله را به اين‏ شكل طرح نكرده‏اند كه آيا آنچه كه داروين می‏گويد اصلا با خداشناسی ارتباط دارند يا ندارد .

پاورقی : . 1 نمی‏گوييم صحيح باشد ، چون ما گفتيم هيچ يك از اينها را نمی‏شود به‏ خودی خود انكار كرد كه يك عاملی است از عوامل طبيعت

آخر چه ربطی بايد داشته باشد مگر در همين جهت كه عرض‏ كردم ؟ اما راجع به اين موضوع كه در كجا نظريه داروين با دليل الهيون تصادم‏ پيدا می‏كند ، اين قسمت را از روی اين كتاب كه واضحتر و مفصلتر نوشته‏ است برايتان می‏خوانم : " گرچه داروين اصل انسان را از آن صورتی كه تا آن زمان تصور می‏كرده‏اند ، خارج می‏سازد و نشان می‏دهد كه قانون تحول و تكامل باعث پيدايش انسان‏ شده و خداوند انسان را به صورت خود ( 1 ) و ابتدا به ساكن نيافريده است و روی‏ آن اصل مورد حمله اهل كليسا قرار می‏گيرد تا به حدی كه او را مشركی بی‏نظير معرفی می‏كنند ، معهذا داروين چنانچه از نوشته‏هايش برمی‏آيد به هيچ وجه‏ نفی صانع نمی‏كند ، بلكه فقط وجود هدفهايی را كه متكی به پندارهايی‏ بی‏اساس درباره چگونگی تشكيل عالم جانداران است ، مثلا آنها را نمی‏پذيرد
. . . در آغاز جهانگردی به كليه نوشته‏های كتاب مقدس ايمان كافی نشان‏ می‏دهد ولی در طی سفر از مشاهده تنوع عجيب جانوران و گياهان و رابطه آنها با يكديگر و با محيط زندگی ، افكار جديدی به او دست می‏دهد . مخصوصا وقتی‏ " انتخاب طبيعی " را در تحول جانوران و گياهان مؤثر می‏بيند ، چنين به‏ نظرش می‏رسد كه اين عامل طبيعی در توليد انواع مختلف جانداران همان نقشی‏ را بازی می‏كند كه معمولا به خدا نسبت می‏دهند . ( 2 ) ولی با وجود قبول‏ علل طبيعی برای ظهور انواع مختلف جانداران ، همواره به خدای يگانه مؤمن‏ باقی می‏ماند و تدريجا كه سن او افزايش حاصل می‏كند ، احساس درونی مخصوصی‏ به درك قدرتی مافوق بشر در او تشديد می‏گردد تا به حدی كه معمای آفرينش‏ را برای انسان لاينحل می‏يابد "
اين را من فقط از آن قسمت نقل كردم كه خود داروين هم متوجه می‏شود كه‏ در كجا نظريه او با نظريه الهيون اصطكاك و تماس پيدا می‏كند . از نظر ما اينكه جاندار قابل تغيير باشد ، با خداشناسی ارتباطی ندارد ، اينكه شرايط محيط از عوامل تغيير باشد ( يعنی محيط ، تغييرات ايجاد كند ) همين‏طور ، اينكه تغيير عادات و استعمال و عدم استعمال عضو مؤثر [ در تغيير ] باشد ( يعنی كسی بخواهد آن را به عنوان يك عامل بشناسد ) باز ربطی ندارد ، تغييرات فردی و امتيازات خصوصی ( افراد با همديگر فرق داشته باشند ) ، باز هم نه ، اينكه اساسا كسی قائل به تنازع بقا بشود ، چطور ؟ تنازع بقا هم چيزی نيست كه با خداشناسی منافات داشته باشد ، چه در انسانها و چه‏ در غير انسانها .

پاورقی : . 1 همان جمله‏ای كه در تورات هست و عربی آن اين است كه : " ان الله خلق آدم علی صورته » " [ خداوند آدم را به صورت خود آفريد .] . 2 پس چيزی را كه به خدا نسبت می‏دهند و عامل آن را خدا می‏دانند ( مثلا ما می‏گوييم چرا در فلان موجود فلان عنصر به وجود آمد ، می‏گويند خدا اين‏ طور خلق كرده است تا برای فلان هدف درست باشد ) داروين ديد كه علت آن‏ همين عامل طبيعی است

البته ما درباره غيرانسانها چيزی در قرآن نداريم ، ولی‏ درباره انسانها اين آيه هست كه : "« و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض‏ " ( 1 ) اگر اين طور نبود كه خداوند بعضی از مردم را به وسيله بعضی ديگر دفع می‏كند ، زمين فاسد و خراب می‏شد . به هر حال اين هم خودش به تنهايی‏ [ با خداشناسی ناسازگار ] نيست

نظريه مالتوس و حكيمانه بودن خلقت

بله ، يك مطلب هست كه ما آن را در اين مبحث نمی‏خواهيم طرح كنيم ، در آن مبحثی كه تحت عنوان " خير و شر حكمت بالغه " داريم ، به عنوان‏ ايرادات ذكر می‏كنيم و آن مطلب مهمی هم هست كه البته مورد توجه قدما نبوده چون آن را كشف نكرده بودند و آن اينكه : همين حرفی كه مالتوس گفته است ( عدم توازن ميان مقدار توليد در جاندارها و مقدار مواد غذايی موجود در طبيعت ) ممكن است به عنوان يك‏ دليل مخالف بر دليل نظام خلقت آورده شود . ببينيد ، يك وقت صحبت در اين است كه اين دليلی كه به عنوان نظام خلقت می‏آوريد ، خود اين اصلا دليل نيست ، يك حرف ديگر حرفی است كه نفس آن حرف از قديم بوده ولی‏ نه در اين مورد و آن اين است كه اگر در دنيا در بسياری از موجودات ، نظاماتی ديده می‏شود كه زياد هم هست در گوشه و كنار لانظامهايی هم ديده‏ می‏شود . اگر آن نظامات قابل توجيه نيست مگر با فرض خدای صانع حكيم و مدبر ، آن لانظامها هم باز با فرض وجود خدا قابل توجيه نيست . مثال‏ می‏زنند به ناقص الخلقه‏ها ، آدمهای شش انگشتی يا پستان برای مرد ( می‏گفتند مرد چرا پستان داشته باشد ؟ اين چيزی است لغو و بی‏اثر ) و از اين قبيل چيزها . اين حرفی كه اينها می‏گويند كه تقريبا امروز ديگر مسلم‏ شده است كه همين طور هم هست كه هيچ توازنی ميان ميزان توليد در جاندارها و مواد غذايی كافی برای آنها در عالم وجود ندارد و اين توازن را قحطيها ، جنگها ، زد و خوردها ، تنازع بقاها و . . . به وجود می‏آورد ، آيا اين با حكيمانه بودن اين نظام سازگار است يا سازگار نيست ؟ اين را ما جداگانه در آنجا بحث می‏كنيم ، ولی فعلا بحث در اين است كه آيا خود اين دليل " نظام " ما در موردی هم كه استعمال دارد ، ضعيف می‏شود يا ضعيف نمی‏شود ؟ گفتيم كه ما راجع به ساير عوامل ، از نظر خداشناسی بحثی نداريم ، والا از نظر علمی روی اينها خيلی بحث كرده‏اند ، از همه مهمتر بحثی است كه‏ روی وراثت كرده‏اند .

پاورقی : . 1 بقره / . 251

آن جايی كه لامارك و داروين مسأله وراثت را در اين‏ تغييرات سطحی‏ای كه در همين سلولهای عادی بدن انسان پيدا می‏شود قابل‏ انتقال می‏دانسته‏اند . بعدها علما آمدند گفتند كه اين حرفها درست نيست و تغييراتی با وراثت به فرزندان منتقل می‏شود كه در سلولهای جنسی پيدا بشود ، والا هر تغييری كه در اين سلولهای ظاهری پيدا بشود ، خيلی سطحی است و تابع محيط است و محيط كه عوض بشود ، فورا به اصل اول بازگشت می‏كند
يا بر مسأله استعمال و عدم استعمال ، از نظر علمی خيلی نقضها كرده‏اند
يا همان مسأله انتخاب طبيعی و بقای اصلح به شكلی كه داروين گفته است ، بعد ديگران به آن انتقاد كرده‏اند . علما البته راجع به اينها ايراداتی‏ گرفته‏اند ولی ما از نظر اصول خداشناسی بحث می‏كنيم كه در كجا تماس دارد يا تماس ندارد ، می‏خواهيم بگوييم فرضا هم اين‏طور باشد ، با خداشناسی‏ ارتباط ندارد . چه حرف داروين تا آن قسمتهايی كه عرض كرديم درست باشد و چه درست نباشد ، با اصول خداشناسی ارتباط ندارد ، مگر در همان يك‏ قسمتی كه عرض كرديم . اگر نظريات داروين به فرض درستی كافی باشد برای‏ اين نظام ، پس دليل الهيون ضعيف است ، اگر نه ، نه . حالا ببينيم كافی‏ هست يا كافی نيست ؟

عامل مجهول يا قوه فعاله ماوراءالطبيعی

خود داروين در جاهای مختلفی از كتابش كه مخصوصا اينجا هم از كتابش‏ نقل می‏كند در گوشه و كنار حرفهايش اعتراف می‏كند كه بالاخره يك عامل‏ مجهولی را بايد برای پيدايش اين تغييرات معتقد شد ، يعنی همه اين‏ عواملی كه من ذكر می‏كنم ، باز هم معما را حل نمی‏كند . حتی خودش می‏گويد كه به من اعتراض كرده‏اند كه تو برای " انتخاب طبيعی " مانند يك قوه‏ فعاله ماوراءالطبيعی نظر می‏دهی ، چون آنجا كه می‏گويد : " طبيعت ، اصلح‏ را انتخاب می‏كند " از آن حدودی كه الان ما گفتيم بيشتر است كه " خود به خود انتخاب می‏شود " ، اصلا نشان می‏دهد كه مثل اينكه طبيعت‏خودش به‏ سوی انتخاب می‏رود ، يعنی همان توجه به هدف ، همان كه الهيون می‏گويند " اصل توجه به غايت "
من نمی‏دانم چرا اين " اصل توجه به غايت " اين قدر در ميان اروپاييها بدنام شده است ؟ ! به آن " فيناليزم " می‏گويند . يك كتابی هست به‏ نام " فرضيه‏های تكامل " كه [ نويسنده ] خيلی هم روی آن زحمت كشيده و آنچنان با اين فيناليزم دشمنی به خرج می‏دهد [ كه می‏گويد ] آلودگيهای‏ فيناليستی ! من نمی‏دانم علت اين دشمنی چيست . حتی در ميان مسلمين هم‏ گاهی يك حرفهای كودكانه‏ای درباره اين اصل " علت غايی " گفته‏اند كه با نظريات علمی جور درنمی‏آيد . خود فرنگيها در چند كتاب از جمله در همان‏ كتاب فرضيه‏های تكامل نقل می‏كنند و من اولين‏بار در كتاب انورخامه‏ای ( يكی از توده‏ای‏ها ) خواندم كه كشيشی اين حرف را گفته كه اين خطوطی كه روی‏ طالبی قرار می‏گيرد ( طالبی را می‏بينيد قاچ قاچ است و روی هر قاچ آن يك‏ خطی هست ) برای اين است كه وقتی ما به خانه می‏رويم و می‏خواهيم برای‏ بچه‏ها طالبی قسمت كنيم ، به اصطلاح قاچ قاچ قسمت كنيم . اگر بنا شود كه‏ ما علت غايی را اين طور توجيه كنيم و هدف از قاچها و خطوط روی طالبی را اين بدانيم كه ما بفهميم چطور كارد را روی طالبی قرار دهيم و آن را تقسيم‏ كنيم ، واضح است [ كه قابل قبول نيست ] اما اگر مقصود اين است كه سير طبيعت يك سير هدفی است ، يك نوع نور و عشق به كمالی در ذات طبيعت‏ قرار دارد ، طبيعت سر دوراهی‏ها قرار می‏گيرد و راه اصلح را خود انتخاب‏ می‏كند ، در اين صورت چاره‏ای از آن نيست
اگر تمام حرفهای داروين صد درصد هم درست باشد ، بالاخره بايد به اين [ عامل ماوراءالطبيعی ] معترف شد . اگر " موتاسيون " يا جهش هم درست‏ باشد - كمااينكه گويا حالا ديگر تكيه روی اين اصل است نه روی تغييرات‏ تدريجی - باز تا اين عامل مجهولی كه آنها می‏گويند و همان اصلی كه الهيون‏ درباب نظامات خلقت گفته‏اند را دخالت ندهيم ، پيدايش موجودات زنده‏ قابل توجيه نيست . هم لامارك و هم داروين ، چون شخصا مطالعه داشته‏اند و از نزديك اشياء را می‏ديده‏اند - بالاخره مرد عالم با غير عالم فرق می‏كند - با اينكه تكيه‏شان روی علل طبيعی بوده ، ولی در عين حال آن جريان واقعی‏ طبيعت را حس می‏كرده‏اند كه به چه شكل و چه نحو است . داروين می‏گويد به‏ من می‏گويند تو كه می‏گويی " انتخاب طبيعی " ، آخر به صورت يك قوه‏ فعاله ماوراءالطبيعی تعبير می‏كنی . بعد می‏گويد البته اين تعبيرات ، تعبيرات مجازی است كه من می‏گويم و شما به كلمه " انتخاب " خيلی‏ خرده‏گيری نكنيد . بالاخره در بعضی از حرفهايش می‏گويد : خوب ، حالا ما اگر برای طبيعت شخصيت قائل شديم ، چه مانعی دارد ؟ " برای طبيعت شخصيت قائل بشوم " همين حرف است [ كه در طبيعت ميل به تكامل و توجه به هدف هست ]
طبيعت چه شخصيتی دارد ؟ مقصود او شخصيت اجتماعی كه نيست ، مقصود اين‏ است كه خود طبيعت - يعنی طبيعت موجود زنده - هم نقشی دارد . هميشه‏ نبايد دنبال عوامل خارجی رفت كه عوامل خارج از وجود اين موجود زنده ، چه‏ اثری روی آن بخشيده است ، در خود اين موجود زنده هم يك ميل به تكامل و توجه به هدف وجود دارد . اين [ مطلب ] را من از قسمتهای مختلف اين‏ كتاب برايتان می‏خوانم . بعضی از قسمتها قدری ابهام دارد و بعضی نه
می‏گويد : " گفته‏اند من از انتخاب طبيعی مانند نوعی قوه فعاله يا قدرت‏ مافوق‏الطبيعه صحبت می‏كنم ( 1 ) ، ولی چه كسی به مؤلفينی كه از اثر قوه‏ جاذبه سخن می‏گويند و آن را تنظيم كننده حركات سيارات می‏دانند ايرادی‏ می‏كند ؟ هر كسی معنی اين اصطلاحات مجازی را می‏داند و ضرورت آنها را برای‏ روشن ساختن بحث به ايجاز سخن درك می‏كند . در عين حال خيلی مشكل است در اين اصطلاح از شخصيت دادن به طبيعت اجتناب شود ( 2 ) . انسان روی صفات‏ ظاهری و مرئی جانداران می‏تواند مؤثر باشد ، در صورتی كه طبيعت ( اگر مجاز باشم تحت اين اسم به بقای اصلح شخصيت دهم ) به ظواهر نمی‏پردازد اگر چه ظاهر فايده‏ای برای موجود زنده دربر نداشته باشد . ( 3 ) طبيعت‏ می‏تواند روی اعضای داخلی و كمترين اختلاف ساختمانی جسمانی و تمام اعمال‏ حياتی مؤثر باشد . انسان فقط يك منظور دارد و آن انتخاب جاندار است به‏ نفع خود ، ولی طبيعت انتخاب را به نفع موجود صورت می‏دهد . طبيعت به‏ صفات انتخاب شده ميدان عمل می‏دهد و اين كار ، عمل انتخاب را تقويت‏ می‏كند ، در صورتی كه انسان ، زادگان آب و هوای مختلف را در يك ناحيه‏ جمع می‏كند و از صفات منتخبه ندرتا به طرز مخصوص برازنده استفاده‏ می‏نمايد "

پاورقی : . 1 آنها از اين كلمات خيلی می‏ترسند چون وقتی می‏گويند " قدرت فعاله‏ و مافوق الطبيعه " فورا آن حرفهای كشيشها به يادشان می‏افتد و لهذا زود نفی می‏كنند
. 2 هنوز اين عبارت او خيلی صراحت ندارد ، ولی عبارتهای بعدی صراحت‏ دارد
. 3 يعنی تا ظاهر فايده‏ای برای موجود زنده نداشته باشد ، طبيعت به آن‏ نمی‏پردازد

next page

fehrest page

back page