![]() |
نظريه لامارك درباره پيدايش انواع
در عصر جديد كسی كه برای اولينبار معروف شده كه اين نظريه را اظهار كرد ( 1 ) و به نام او بيشتر معروف شد ، يك مرد فرانسوی زيستشناس به نام لامارك بود . لامارك معتقد شد كه اين انواعی كه ما امروز میبينيم ، از يكديگر اشتقاق پيدا كردهاند و اين تغييراتی كه در انواع وجود دارد ، حتی اعضا و جوارح مختلفی كه در هر موجود زنده به وجود آمده است تابع يك اصول طبيعی است . اولين چيزی كه او متوجه شد موضوع تأثير محيط در موجود زنده بود ، متوجه شد كه محيط طبيعی ، وضع آب و هوا و گرما و سرما و زياد و كم بودن آذوقه و مثلا دشمن زياد داشتن و دشمن نداشتن ( خصوصياتی كه محيط طبيعی و جغرافيايی به وجود میآورد ) [ و به طور كلی ] محيطهای مختلف بر روی حيوان اثر میگذارد ، به اين معنا كه محيط خاص عكسالعمل خاص در حيوان به وجود میآورد . حيوان مجبور است در هر محيطی برای ادامه زندگی خودش نوعی كار را صورت بدهد و اجبارا آن نوع كار را صورت میدهد .
پاورقی :
. 1 نه اينكه برای اولين بار حتی در اروپا اظهار كرده است ، غير از او
هم بودهاند
مثال معروفی كه ذكر كرده است موضوع زرافه است . میگويد مثلا ما زرافه را میبينيم كه قسمت قدامی بدنش از قسمت خلف بدنش بلندتر است و مخصوصا گردنش خ يلی درازتر است . علت اين بوده است كه اين حيوان در يك محيطی قرار گرفته كه در آن محيط آذوقه و علف روی زمين نبوده و مجبور بوده كه از درختها تغذی كند و برگ درختها را بخورد ، مجبور بوده گردن خودش را بكشد و قسمت قدامی بدن خودش را هميشه به طرف بالاكش بياورد
اين عمل مرتب تكرار شده است و در اثر تكرار ، خود به خود گردن اين حيوان در همان زمان حيات خودش يك مقدار كشيدهتر شده است . ( مثل اينكه میگويند واليبال بازی كردن قد انسان را بلند میكند ) . او اين كار را كرده ، و گردنش يك ذره بلند شده است ، به شرط اينكه نر و ماده هر دو اين طور باشند ، او میگويد انتقال از راه وراثت شرطش اين است كه اين خصوصيت در هر دو جنس باشد ، زرافه نر اين كار را كرده ، زرافه ماده هم اين كار را كرده است ، بعد ايندو توالد كردهاند ، بچهای كه از اينها به وجود آمده ، از همان ساعت اول با گردن مثلا يك سانتیمتر بلندتر به دنيا آمده است . بچه او هم كه بزرگ شده ، در همين محيط بوده و باز مجبور بوده است از برگهای درختها استفاده كند ، باز مجبور بوده گردن خودش را كش بياورد و مرتب كش آورده است ، گردن نسل بعدی مثلا دو سانتیمتر از نسل پيشين درازتر بوده است و همينطور . . . تا به اينجا رسيده است
روی همين حساب خواسته است تمام تغييرات و اختلافاتی را كه ميان انواع موجودات زنده هست ، از همين راه توجيه كند . مثلا فرض كنيد ما انسان را حالا میبينيم به اين شكل مستوی القامه است ، روی دو پا راه میرود ، دستهايش اين جور و انگشتهايش اينجور است ، میگويد اين انسان با آن گوسفند در ابتدا يك جور بودهاند ، اين محيطهای مختلف است كه گوسفند را تدريجا به آن شكل خاص درآورده است و انسان را به اين شكل خاص ، و او نفی میكند كه غير از محيط چيز ديگری هم تأثير داشته باشد ، میگويد باور نكنيد كه غير از محيط چيز ديگری تاثير داشته باشد . حتی مدعی شده است طيوری كه تصوير آنها در معابد و مقابر قديم مصر هست با طيوری كه امروز در خود محيط مصر وجود دارد ، يك شكل و يك وزن دارند ، هيچگونه تغييری در آنها پيدا نشده است ، میگويد بايد هم همينجور باشد ، اگر [ تغييری ] پيدا میشد عجيب بود ، چرا ؟ میگويد محيط كه همان محيط است ، چون محيط وضع ثابتی داشته است ، اينها وضعشان ثابت مانده ، اگر محيط تغيير میكرد ، وضع آنها هم تغيير میكرد
بنابراين لامارك معتقد است به يك سير صعودی در تشكيل ساختمان حيوانات ، و میگويد اين يك امر غيرقابل ترديدی است . من قسمتی از حرفهای لامارك را نوشتهام تا در اينجا برايتان بخوانم. لامارك گفته است: " به هر نسبت كه موقعيت ، آب و هوا ، طرز زندگی يا عادات افرادی از يك گونه دچار تغيير میگردند ، به همان نسبت نيز اعضا و شكل و حتی ساختمان جانور يا گياه نيز تحول میيابد . تا تغييری در شرايط يك محيط زيستی داده نشود ، موجودات زنده آن محيط تغيير ساختمان نخواهند داد "
بيشتر ايرادی هم كه بعدها افرادی مثل داروين به او گرفتهاند ، به اين جمله منفی اوست كه : " تا تغييری در شرايط يك محيط زيستی داده نشود ، موجودات زنده آن محيط تغيير ساختمان نخواهند داد " . [ امثال ] داروين اين را قبول نكردهاند . لامارك گفته است : " با تغيير شرايط زيست ، نيازمنديهای موجود زنده تغيير خواهد كرد ( محيط كه عوض شد ، احتياجات عوض میشود ) . تغيير نيازمنديها عادات خاصی را فراهم میكند . هر نوع احتياجاتی حيوان را به يك نوع كار بالخصوص وادار میكند . بالاخره پس از زمان كافی ، تحول قابل ملاحظهای در افراد ايجاد میشود . ( 1 ) اگر جانوری را كه به دويدن يا پرواز نمودن عادت كرده ، در كنج قفسی محبوس كنيم ناچار تحت تأثير محيط جديد زندگی ، جانور عادت تازهای كسب نموده ، سرعت و چالاكی دويدن و يا قدرتپرواز كه يكی از مشخصات مهم جانور است تقليل فاحش خواهد يافت "
پاورقی :
. 1 البته موضوع وراثت هم در اينجا گنجانده شده است
در خود انسان اين قضيه خيلی محسوس است . شايد اگر كسی قيافه شناس باشد و كمی در اين مسائل دقت كرده باشد ، اگر در حمام هم يعنی میخواهم بگويم به قرائن لباس نه افراد مختلفی را ببيند میتواند تميز بدهد كه مثلا اين آدم اهل كار است ، اين كارگر است ، دهاتی است و آن ديگری اداری است . يك آدمی كه هميشه پشت ميز مینشيند و از پشتميز هم كه حركت میكند ، باز سوار اتومبيلش میشود و پشت فرمان اتومبيل است تا میرود به خانهاش ، از آنجا دو مرتبه برمیگردد ( اصلا كارش اين است ) ، با آدمی كه هميشه در بيابانها زندگی میكند ، زياد حركت میكند ، بيل میزند ، جست و خيزهای زياد میكند ، يك جور اندام دارند ؟ اگر آدم در تمام دهات بگردد اربابهايش نه ، زندگی آنها مثل زندگی اداری است در تمام كشاورزها و به طور كلی مردمی كه كار میكنند ، يك آدم خپله آنچنانی پيدا نمیكند كه مثلا پيه خيلی زياد زير پوستهايش جمع شده و شكمش جلو آمده باشد و قدرت راه رفتن نداشته باشد . تا در محيطی زندگی میكند كه بايد كار كند و راه برود ، وضع ساختمان بدنیاش هم مساعد با همان [ محيط ] است . اگر در محيطی زندگی میكند كه از اين عضو استفاده نمیكند ، كمكم تغييرات [ پيدا میشود ] . البته ابتدا نامحسوس است و اثرش فقط در اين است كه میبيند نمیتواند راه برود . شايد اگر قرنها بگذرد و اينجور آدمها تناسل كنند ، كمكم پاهايشان بكلی حذف شود و به صورت يك خيك دربيايند ! يك آدمی كه هيچ وقت راه نمیرود و از پا استفاده نمیكند ، طبق نظر لامارك كمكم بايد پاهايش حذف شود و يك خيك بشود ! البته اين حرفها تا اندازهای درست است و نظريه صحيحی است . میگويد پا كه در مارها حذف شده است ، اين طور بوده كه اينها در ابتدا پا داشتهاند و از جانورانی كه پا داشتهاند مشتق شدهاند ، ولی وضع محيطشان طوری بوده كه مجبور بودهاند خودشان را پنهان كنند ، بخزند بروند زير زمين ( به خزيدن خيلی احتياج داشتهاند ) ، مثل مواقعی كه خود آدم میخواهد خودش را در گوشهای پنهان كند ، میرود میخزد ، ديگر احتياجی به پا ندارد ، با شكم بايد حركت كند . اينها چون نسلها و قرنها به اين وضع زندگی كردهاند كه مجبور بودهاند برای پنهان كردن خود ، خودشان را در زير خاكها مخفی كنند ، كمكم اين پا حذف شده و از ميان رفته است
در مورد گياهان میگويد : " اگر از يك چمن ، دانهای را در محيط سنگلاخ بكاريم ، گياهانی كه در اين شرايط ايجاد شده و تكثير يابند ، نژاد جديدی را میسازند كه بانژاد اوليه اختلاف خواهد داشت . همچنين گياهانی را كه برای زينت در باغ میكارند ، با آنكه منشأ اصلی آنها گياهان وحشی است ، در تحت تأثير محيطهای جديد نژادهای متنوعی میسازند . " لامارك يك حرفی زده است كه به آن خيلی بايد توجه كرد : " لامارك در توجيه عقايد خود بيان مینمايد كه : تغييرات حاصله در نزد جانور در جهتی است كه به نفع موجود بوده و نتيجه آن ، ايجاد توافق و هماهنگی بين ساختمان بدن موجود و شرايط محيط زيست میباشد . اين نكته را هرگز فراموش نكنيد . اين موضوع خيلی قطعی است كه تغييراتی كه در محيطها پيدا میشود ، هميشه در جهتی است كه به حال زندگی مفيد است "
يعنی چه ؟ ببينيد ، اين تفاوت ميان موجودات زنده و غير زنده هست كه در موجودات غير زنده ( مثل جمادات ) عوامل مؤثر همان عواملی است كه به آن مثلا عوامل فيزيكی يا شيميايی میگويند . فرض كنيد كوهی هست ، تغييراتی كه در وضع اين كوه پيدا میشود ، صددرصد تابع عوامل جوی است : مثلا باران زياد يا كم بيايد ، باران بيايد آن بالا را بشويد و به درهها بريزد ، سيل جاری شود ، باز سيل خاكهايی را كه جمع شده حركت بدهد ببرد به جای ديگر ، بادهای تند وجود داشته باشد يا وجود نداشته باشد ، گرمای زياد باشد ، درجه حرارت چقدر باشد ، يعنی كوه ، اين موجود جمادی يك موجود صددرصد منفعل است و اثر را میپذيرد . نمیگويم كوه موجود فعال نيست ، آن هم فعاليت دارد ولی اينطور فعاليت ندارد كه وقتی محيط روی آن اثر میگذارد و برای بقای خودش نياز به يك عوامل جديد داشته باشد ، خودش را با عوامل جديد تطبيق بدهد ، يعنی تغييراتی در خود ايجاد كند كه آن تغييرات در جهت ، منافع و بقای وجود خودش باشد
نظريه " انطباق با محيط "
بعد از لامارك نظريهای پيدا شده است كه يك وقت ديگر هم عرض كردم به نام نظريه " انطباق با محيط " . اين نظريه هم خيلی قديمی است . نظريه " انطباق با محيط " اينطور نشان میدهد كه در موجود زنده اين خاصيت هست كه اگر محيط برای زندگی او نامساعد باشد ، با يك عامل مرموز كه هرگز نمیشود تشخيص داد چيست ، چون غالبا از روی اراده نيست ، اگر از روی اراده باشد خيلی ساده است لاعن شعور و لاعن اراده وضع داخل خودش را جوری میسازد كه با محيط جديد سازگار باشد ، خودش را منطبق میكندبنابراين لامارك و ديگران اين جهت را اعتراف دارند كه اينطور نيست كه عكسالعملی كه موجود زنده در مقابل تأثير محيط نشان میدهد تصادفی باشد
گاهی تصادفا محيط میآيد يك تغييری میدهد كه آن تغيير به نفع موجود زنده است ، مثل همان گردن زرافه كه تا حدود زيادی همينطور است . البته آنجا عمل ارادی هم هست و خيلی عادی است : محيط و احتياج ايجاب میكند كه اين حيوان گردنش را بكشد ، خاصيت طبيعی كشيدن هم اين است كه كش بياورد ( البته در اين هم خيلی حرف هست ) ، بعد هم بگوييم [ اين تغيير ) با وراثت منتقل شود . البته ديگران غير از اين هم گفتهاند ، ولی تا حدودی كه لامارك بيان كرده ، خيلی ساده است . اما عمده اين است كه محيط جديد نياز جديد به وجود میآورد و نياز جديد تغييرات جديد در حيوان به وجود میآورد . تغييرات هم هميشه در جهت بقا و مصالح اين موجود است
نقد نظريه لامارك
همين جا اشكالاتی به نظريه لامارك وارد میآيد ، اشكالات به معنی كافی نبودن برای توجيه . به نظر شما مسأله حذف عضو با اين بيان قابل توجيه است ؟ يعنی اگر ما فقط نظرمان به تأثير محيط و عادت و عمل و تكرار باشد [ اين مساله قابل توجيه است ؟ ] میگويد در اثر استعمال عضو پيدا میشود و در اثر عدم استعمال حذف میشود ، هر دو نارساست . در اثر استعمال ، پيدايش بعضی از عضوها قابل توجيه نيست و در اثر عدم استعمال ، حذف هيچ عضوی قابل توجيه نيست . اين را من به صورت جزم هم نمیگويم ، از شما سؤال میكنم : برای آنكه يك چشم سالم بماند ، آيا غير از اين است كه بدن بايد كار كند و احتياجات اين چشم را تدريجا به آن برساند ؟ از نظر قانون طبيعی ، خود كار كردن به طور مستقيم در سلامت چشم مؤثر است . من اين جهت را قبول دارم كه اگر چشم مدتی كار نكند ، يك عامل درونی آن را تضعيف میكند و شايد كور هم بكند ، ولی سؤال من در چرای اين قضيه است ، چرا اينطور میشود ؟ چرا اگر عضوی مورد احتياج نشد ، بدن از او صرف نظر میكند و ديگر به او غذا نمیرساند و در واقع عملا او را طرد میكند ؟ اين با چه قانونی قابل انطباق است ؟ اگر بگويند : خوب ، ما میبينيم اين طور هست ، من هم میگويم اين طور هست ، يعنی من منكر آن نيستم ، تا حدودی هم مشاهدات سطحی ما از اين مطلب حكايت میكند ، ولی بحث در چرای اين قضيه است ، چرا وقتی كه عضو ، مورد استعمال نداشت و مورد نياز بدن نبود ، بدن عنايت خودش را از او سلب میكند ، ديگر به آن غذای كافی نمیرساند ، آن را شستشو نمیدهد و پاك و پاكيزه نگه نمیدارد ؟ اين درباب عدم استعمال است . درباب استعمال ، همه [ موارد ] كه مثل گردن زرافه نيست . خود لامارك میگويد : " پرندگانی مانند اردك و غاز كه محل زندگیشان در سواحل دريا بود ناچار شدهاند كه در اثر تغيير شرايط محيط زيست ، مواد غذايی مورد نياز خود را در دريا جستجو نمايند . در نتيجه تلاش حركت اين جانوران برای حركت در آب و باز نگه داشتن انگشتان و تكرار متوالی اين عمل در مدت زمانی طولانی پرده نازكی كه در ابتدا فقط در قاعده انگشتان آن بود به مرور و تدريج توسعه يافت و انگشتان به وسيله اين پرده كامل به يكديگر متصل و برای شنا مناسب شدند "معتقد است كه غاز و اردك و آنهايی كه انگشتانشان با يك پرده به يكديگر متصل است ( يعنی انگشت جدايی كه مثل انگشتهای ما بدون پرده باشد ندارند ) در ابتدا مثل مرغهای ديگر بودهاند ( مرغهای خانگی ) كه هيچ پردهای لای انگشتانشان نيست . آنها در اثر اينكه در يك محيط جديدی قرار گرفتهاند كه احتياج به شنا داشتهاند ، اجبار پيدا كردهاند كه اين انگشتان را خيلی حركت بدهند . در اثر استعمال آن ، پردهای كه ابتدا در قاعده انگشتان بوده كش برداشته و به مرور زمان لای تمام انگشتان را پوشانيده و به وضع امروز درآمده است . من نمیخواهم بگويم كه اينطور نبوده است ( يعنی تا اين مقدار ، اين احتياج دخالت نداشته ) ، میخواهم بگويم [ اين امر برای پديد آمدن اين پرده ] كافی نيست . حيوانی كه در دريا میرفته ، اگر انگشتهايش مثل انگشتهای مرغ بوده و هيچ پردهای نداشته است ، اول كه میخواسته شنا بكند ، نمیتوانسته است شنا كند ، قبل از پيدايش اين پرده كه او نمیتوانسته شنا كند و حال آنكه اين پرده در محيطی پيدا شده كه او شنا میكرده است . ما به اين هم چندان اهميتی نمیدهيم ، ولی مسأله عمدهای است . فرض كنيد كه همان پرده خيلی كم هم در ابتدا مفيد بوده است ، [ اما ] اگر يك دستگاه درونی مدبر در وجود اين حيوان نباشد كه به موازات احتياج ، برای او عضو بيافريند ، آيا عمل و تكرار كافی است كه تدريجا اين پرده را مضاعف كند و تا سرانگشتها بياورد ؟ اين كه ديگر يك فرمول خيلی مهم رياضی نيست ! آيا اگر يك نيروی تدبير كننده مرموز شاعری در درون اين حيوان نباشدكه با توجه به احتياج و به موازات احتياجها عضو بيافريند ، صرف كش دادن لای انگشتها كافی است برای اينكه يك پردهای توليد بشود و تمام آن را بپوشاند ؟ از اين واضحتر موضوع پيدايش شاخ برای جنس نر حيوانات شاخدار است ، میگويند فقط در آنجاست كه [ لامارك ] به يك حس و نيروی درونی اعتراف كرده است . میگويد جنس نر روی احساسات تصاحبی كه برای جنس ماده دارد و بايد از او دفاع كند و در واقع از منافع خودش دفاع كند ، خواه ناخواه با يكديگر در جنگ و تنازع بودهاند و احتياج داشته است كه سلاح داشته باشد . بعد چون كلهاش استخوانهای محكمی داشته ، با كله خودش ( كه شايد عضو مناسبتری برای جنگ بوده ) با ديگری نزاع میكرده است و در اثر اينكه هی كلهاش را به حيوان ديگر زده ، تدريجا برايش شاخ پيدا شده است . آيا اگر همان نيروی مدبری كه به موازات احتياجات عضو میآفريند نباشد ، نفس اين عمل كافی است كه شاخ در آنجا ايجاد شود ؟ به نظر من اين خيلی واضح است كه نفس اين عمل كافی نيست
در مورد اين حيواناتی كه پاهای باريك و بلند و گردن خيلی دراز ولی تنه كوچك دارند و در آب زندگی میكنند و به آنها [ مرغ ] ماهيخوار میگويند ، میگويد اين حيوان مجبور بوده طعمه خودش را از لای لجنها كسب كند و در آبها و لجنها زندگی كند ، هم به پای دراز و هم به گردن دراز هر دو نياز داشته است ، نياز داشته كه تنهاش بيرون و پاهايش در آب قرار گيرد كه تكيه تنهاش روی آن باشد ، گردن درازی هم داشته باشد تا ماهيها را از لای لجنها بيرون بكشد
میگويد در ابتدا كه اين پاها دراز نبوده ، چون احتياج بوده است ، خودش را قهرا میكشيده ( مثل يك آدمی كه سر انگشتها راه میرود و میخواهد به اصطلاح پا بلندی كند ) و در نتيجه تدريجا پای اين حيوان دراز و درازتر شده است . باز سؤال ما همين است : آيا نفس اين احتياج و نفس اين عمل كه چون آب زياد بوده ، اين حيوان با سرانگشتهايش راه میرفته است ، كافی است كه پاهايش قد بكشد ؟ مثلا پاهای ده سانتیمتریاش كمكم بشود صد سانتیمتر ؟ پس اين هم باز به نوبه خودش كافی نيست
بنابراين اصل اول نظريه لامارك تأثير محيط است ، اصل دوم پيدايش نيازمنديهای جديد و عادات جديد براساس آن نيازمنديهاست ، و اصل سوم آن اين است كه اين صفات با وراثت منتقل میشود ، اينها اصول سه گانه لامارك است . از اين اصول سه گانه ، ما تأثير محيط را قبول داريم ، منكر نيستيم ولی مدعی هستيم كافی نيست . فايده استعمال و عدم استعمال را قبول داريم ولی معتقد هستيم اينها در توجيه [ پيدايش ] عضو كافی نيستند
البته او راجع به وراثت هم [ سخن ] گفته است كه يكی از اشكالات عمده حرفهای او همين است ، معتقد شده است كه صفات اكتسابیای كه موجود زنده در محيط خاص پيدا میكند ، به فرزندان او منتقل میشود . اين را بايد ببينيم علم وراثت قبول میكند يا قبول نمیكند ؟ بعدها آمدند اين اصل سوم را بكلی باطل شناختند . بنابراين ، اصل سوم او از نظر علمی مخدوش است
اصل اول و دوم ، ما اثرش را منكر نيستيم ولی قائل هستيم كه در توجيه [ پيدايش ] عضو كفايت نمیكند ، ولی اصل سومش قابل مناقشه است . ما راجع به لامارك ديگر حرفی نداريم
داروين بعد آمد اصول ديگری را آورد . همانطوری كه در اصول لامارك تأثير محيط نقش اول را بازی میكند ، داروين هم تأثير محيط را انكار نكرد ولی يك موضوع ديگر را تحت عنوان " انتخاب طبيعی " و " بقای اصلح " عنوان كرد كه نقش عمده را در كلمات او بازی میكند . البته او هم باز اصل وراثت را ناچار يكی از اصول خودش قرار داده است . بسياری از اشكالاتی كه ما بر نظريه لامارك كرديم ، بر نظريه داروين وارد نيست . مثلا ما روی اين حرف تكيه كرديم كه لامارك میگويد هميشه تغييرات موجود در موجود زنده در جهت مصالح و منافع موجود زنده است ، لامارك نتوانست توجيه كند كه چرا هميشه در جهت منافع و مصالح است . داروين با اصل " انتخاب طبيعی " خواسته است تا حدودی اين اشكال را رفع كند ، خواسته توجيه كند كه با همين قوانين لايشعر طبيعی ، تغييرات موجود در جهت مصالح صورت میگيرد . اين را در جلسه آينده بحث كنيم ، ببينيم آيا آن چيزی كه داروين گفته است كافی است يا كافی نيست ؟ ما هيچ اصلی از اصول داروين را هم از نظر توحيدی اشكال نمیكنيم ، علمای زيستشناسی از نظر خودشان اشكال كنند حرف ديگری است ، ولی ما اصول داروين را بدون دخالت دادن يك اصل ماوراءالطبيعی كه توضيحش را بعدها عرض خواهيم كرد كافی برای تبدل انواع نمیدانيم و بيشتر تكيه ما روی همين جهت است كه تا اصل خداشناسی به يك تعبير ، اصل عليت غايی به تعبير ديگر و اصل وجود يك نيروی شاعر مدبر در وجود موجود زنده به تعبير ديگر را قبول نكنيم ، تبدل انواع قابل توجيه نيست
- محيط در ساختمان بدنی اشخاص و حيوانات البته تأثير دارد ولی به آن صورت كه انواع مختلف و نقشهای گوناگون حيوانات تحت تأثير محيط باشد ، چنين چيزی عاقلانه نيست . مثلا اگر گفته شود كه حيوانات به خاطر دفاع از خودشان مجبور بودهاند كه از سر خود به عنوان سلاح دفاعی استفاده كنند و به تدريج بر اثر اين ضرورت ، روی سر آنها شاخ وسط سرش پيدا شده است ، پس چرا گاو دو شاخ پيدا كرده و كرگدن يك شاخ وسط سرش پيدا شده و اسب اصلا شاخ پيدا نكرده است ؟ ثانيا چرا در اثر تغيير شرايط محيط ، آن عضو تغيير شكل يافته به شكل اول خود درنيامده است ؟ مثلا امروزه ديگر آذوقه زرافه در سطح صاف و بر روی زمين هموار و نه لزوما در بلنديها يافت میشود ، پس چرا گردنش كوتاه نشده است ؟ بنابراين آقايان فلاسفه يك جنبه قضيه را میبينند و آن را به تمام موارد كليت میدهند كه اين صحيح نيست ، در حالی كه ما بايد فرضيه مذكور را به عكس تفسير كنيم و بگوييم حيوانات مختلفی بودهاند ، زرافه به همين صورت بوده ، گاو به همين شكل ، مگس به همين صورت و مار هم به همين شكل بوده است ، منتها مار يك پاهای كوچكی داشته كه چون وضع راه رفتنش به صورت خزيدن بوده ، بعدها اين پاهای كوچك حذف شده است . كمااينكه در مورد انسان هم اين امر صدق میكند ، بعضی انسانها برحسب شرايط محيطی لاغر و چابك شدهاند ، برخی براثر تابش زياد آفتاب پوستشان سياه شده و . . . پس بهطور صددرصد فرضيه مذكور را نمیشود پذيرفت
استاد : جناب عالی نسبت به عرايض بنده چيز مخالفی نفرموديد ، تأييد كرديد . البته تا سخن امروز كه ما حرف لامارك را نقل كرديم ، بيان جناب عالی درست است ، يعنی حداكثر همين مقدار است نه بيشتر . اما خوب ، در نظريه داروين يك دلايل ديگری پيدا میشود كه از راه مثلا تشريحهای مقايسهای آمدهاند رابطه نسلی موجودات را ثابت كردهاند . آن مسأله را هنوز ما طرح نكردهايم ، بعد روی آن بحث میكنيم ، ولی البته در حدود حرفهای لامارك ايراد جناب عالی وارد است
- مطلبی فرموديد كه اگر عضوی مورد احتياج نبود چرا حذف میشود ؟ از نظر زيستشناسی ، همانطور كه هر عضوی كه فعاليتش زياد شد ، تغذيهاش به وسيله عروق و دستگاه تغذيه زياد میشود ، به همين ترتيب اگر فعاليتش كم شود ، تغذيه آن هم كم میشود و ممكن است اين سير تا جايی ادامه پيدا كند كه ديگر آن عضو از كار بيفتد ، و اين از نظر زيستشناسی توجيه علمی دارد
استاد : صحبت در اين نيست كه جريان عملی به اين صورت است ، صحبت در اين است كه چرا اين طور میشود ؟ چرا وقتی بدن غذا را روی قاعده عادیاش به آن عضو میرساند ، تدريجا جيره غذايیاش را كم میكند ؟ من در چرای اين ، حرف دارم . حتی در قوام روحی انسان هم همينطور است ، مثلا وقتی انسان از حافظهاش استفاده نكند ضعيف میشود ولی اگر به طور صحيحی از آن استفاده كند تقويت میشود ، ولی من در چرای آن ، حرف دارم و میخواهم ببينم چرای آن قابل توجيه است يا نه ؟
توحيد و تكامل ( 2 )
بحث ما درباره نظرياتی بود كه در موضوع " تبدل انواع " گفته شده است از نظر ارتباط اين مسأله با مسأله توحيد و خداشناسی ، يعنی از نظر اينكه ببينيم آيا اين نظريه بايد يك نظريه الحادی و ضد توحيدی تلقی شود و با اعتقاد به خداشناسی سازگار نيست يا لااقل دلايل خداشناسی را تضعيف میكند ؟ و يا برعكس ، دلايل خداشناسی را تقويت میكند ؟ و يا آنكه نظريه " تبدل انواع " و " ثبات انواع " هيچ تأثيری در دلايل خداشناسی ندارد ؟ يعنی از نظر اعتقاد به خدا و دلايلی كه ما را به وجود خدا هدايت و رهبری میكند ، هيچ فرقی نيست بين اين كه ما قائل باشيم انواع عالم ثابتاند و اين كه قائل باشيم انواع عالم متبدلاند ؟ ما عرض كرديم كه از دو جهت بايد اين مطلب را بررسی كنيم . يكی از نظر نقص مساله خداشناسی ، چون مسأله خداشناسی در عين اينكه يك مسأله دينی و مذهبی است ، يك مسأله علمی و فلسفی و عقلی هم هست . مخصوصا در دين اسلام هر كسی بايد به توحيد ( كه اصل اصول دين است ) به عنوان يك مسأله تحقيقی معتقد باشد نه به عنوان يك مسأله تقليدی . موضوع ديگر اين است كه قطع نظر از اينكه نظريه " تبدل انواع " به مسأله توحيد و علم الهی چه ارتباطی دارد ، آيا با آنچه كه در كتب آسمانی آمده است ، سازگار است يا سازگار نيست ؟ فعلا بحث ما در موضوع اول استآنهايی كه اين نظريات را ناسازگار با مسأله خداشناسی دانستهاند ، از چه نظر ناسازگار دانستهاند ؟ چه چيزی در اين نظريات وجود دارد كه میتوان فرض كرد كه اين مسائل با خداشناسی ناسازگار است ؟ همانطوری كه موجی در دنيای اروپا به وجود آمد و اين نظريه را يك نظريه الحادی و كفرآميز تلقی كردند ، چرا ؟ در اين نظريه خصوصياتی وجود دارد و ما بايد ببينيم كداميك از اينهاست كه [ با خداشناسی ] منافات دارد
پايه اول كه اساس اين نظريه است ، اعتقاد به قابليت تغيير جاندارهاست كه اين قابليت تغيير در جاندارها هست كه انواعشان متغير بشود . آيا رابطهای هست ميان مسأله قابليت و عدم قابليت تغيير از يك طرف ، و مسأله اعتقاد به وجود خدا ( يعنی ملازمهای هست بين اعتقاد به وجود خدا و عدم قابليت تغيير جاندارها ) ؟ نه ، اصلا هيچ رابطهای وجود ندارد بين اين كه كسی به وجود خدا معتقد باشد و اين كه قائل باشد كه انواع قابليت تغيير ندارند
حال عوامل تغيير را بررسی كنيم . ممكن است كسی اينطور فكر كند البته يك فكر عوامانهای است و فكر علمی نيست كه لازمه اعتقاد به وجود خدا اين است كه انسان خدا را مؤثر مطلق بشناسد ، نه به اين معنا كه او را مسبب و به جريان اندازهزنده همه اسباب بداند ، بلكه هيچ علتی را مؤثر در عالم نشناسد ، اگر میگويند فلان بيماری شخصی را عليل كرد ، بگويد نه ، بيماری يا ميكروب نمیتواند اثر داشته باشد ، اگر میگويند فلان دارو در بهبود بيمار اثر بخشيد ، بگويد نه ، نبايد چنين حرفی زد ، اصلا چيزی در دنيا مؤثر نيست ، و چون در اين نظريه ( تبدل انواع ) يك سلسله عوامل برای تغيير موجودات معرفی شده است ، پس اين نظريه يك نظريه الحادی است
معلوم است كه اين حرف ، يك حرف خيلی مهملی است و اصلا قابل بحث و طرح نيست كه كسی بگويد لازمه خداشناسی اين است كه هيچ چيز از آن چيزهايی كه خدا آفريده است اساسا اثری ندارد يا مثلا كسی معتقد باشد كه اساسا نظامی برای خلقت نبايد قائل شد و لازمه اينكه اشياء مخلوق باشند اين است كه دفعتا آفريده شده باشند ، اگر اشياء دفعتا و آنا آفريده شده باشند مخلوق هستند اما اگر تدريجا به وجود بيايند معلوم میشود مخلوق نيستند
اين هم به نظر میرسد كه نظريه بسيار مضحكی است ، يعنی تا حالا كه همه خداشناسهای دنيا معتقد بودهاند كه همه چيز مخلوق خداست ، پس انسانها را مخلوق خدا نمیدانستهاند ؟ از باب اينكه وقتی اين انسانها ، حيوانها ، درختها و گياهها را میديدند كه با يك نظام معين به وجود میآيند ( مثلا تا نر و مادهای با همديگر آميزش نكنند ، بچهای متولد نمیشود ، اين بچه هم ابتدا حالت يك نطفه و مايع آب مانندی دارد و بعد تدريجا در رحم رشد كرده و بزرگ شده تا به دنيا آمده است ) میگفتند نه ، اينها ديگر مخلوق خدا نيستند ، برای اينكه روی حساب به وجود آمدهاند ؟ ! پس كی مخلوق خداست ؟ فقط آدم اول را خدا آفريد كه او را ابتدا به ساكن و بدون مقدمه آفريد ، اما آدمهای بعدی را ديگر خدا نمیآفريند چون اينها تدريجا به وجود میآيند ؟ اين اصلا برخلاف اصول خداشناسی است و ما میبينيم قرآن كريم وقتی كه میخواهد دلايل خلقت انسان را در همين وضعی كه هست ذكر كند ، همين تحولاتی را كه نطفه پيدا میكند ( كه در سوره قدافلح المؤمنون و سوره حج تأكيد دارد كه : " « و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ، ثم جعلناه نطفة فی قرار مكين ، ثم خلقنا النطفة علقة ». . . " ( 1 ) شما را از نطفه آفريديم و نطفه را تبديل به علقه و علقه را تبديل به مضغه كرديم ، اين مراحلی كه ذكر كرده است تا میرسد به مرحلهای كه انسان كامل میشود ) همين را در كمال صراحت دليل بر توحيد قرار میدهد . پس هيچيك از اين مطالب فیحد ذاته مطلبی نيست كه با اصول خداشناسی منافات داشته باشد به طوری كه لازمه اعتقاد به خدا اعتقاد به خلاف آنها باشد
نظريه داروين و دليل الهيون
يك مطلب هست و آن اين است كه موحدين به عنوان دليل بر خداشناسی ، به نظام حكيمانه خلقت استناد كردهاند و در دلايل خودشان گفتهاند كه " اگر يك قوه مدبری در كار نباشد و به تعبير قرآن اگر آنچه كه مشهود است مسخر " نامشهود " نباشد ( قرآن زياد تعبير " تسخير " میكند ، و همچنين تعبير " تدبير " در قرآن آمده است : " « فالمدبرات امرا »" ( 2 ) و اگر همين قوای لاشعور طبيعت به خود واگذار شده باشند و تحت يك تدبير و تسخير نباشند ، اين نظام حكيمانه به وجود نمیآيد " .پاورقی : . 1 مؤمنون / 12 و 13 و . 14 . 2 نازعات / . 5
اگر آنچه كه درباره خلقت و پيدايش اشياء گفته شده است درست باشد ( چه ، كسی قائل به ثبات انواع باشد چه تبدل انواع ، ولی حالا ثبات انواع طرفدار ندارد ) ، اگر كسی قائل شد كه همين قوانين محسوس مشهود طبيعت بدون آنكه دخالت يك شعوری ، يك ارادهای ، يك علمی ، يك حكمتی لزوم داشته باشد ، كافی است برای اينكه اين نظام حكيمانه را به وجود بياورد ، يكی از دلايل خداشناسی ، بلكه از نظر عموميت عمدهترين دليل خداشناسی مخدوش و تضعيف میشود . آن وقت به ما اين طور میتوانند بگويند كه شما هميشه از راه مخلوقات و نظمی كه در ساختمان آنها هست ، بر وجود خدا استدلال میكنيد و میگوييد اين نظم و اين نظام به اصطلاح غايی خود به خود به وجود نمیآيد ، پس حسابی و حسابگری هم در كار است ، اگر كسی گفت ما براساس دلايل علمی ثابت میكنيم كه همين قوانين غير شاعر و طبيعی كافی است برای به وجود آوردن اين نظم ، پس دليل شما از ميان میرود . اگر اينطور باشد ، اين [ نظر ] با نظر الهيون تماس پيدا میكند . حالا ما بايد ببينيم كه آيا نظريات داروين ، دليل الهيون را درباب نظام عالم تضعيف میكند يا تضعيف نمیكند و برخوردش با دليل الهيون در كجاست ؟ همينطوری كه نوشتهاند ( 1 ) اساس فكر داروين در تبدل انواع " انتخاب طبيعی " است ، برخلاف لامارك كه اساس فكرش در تبدل انواع مسأله " تأثير محيط " و بعد پيدايش عادات متناسب با محيط بود ، میگفت محيطهای مختلف احتياجات مختلفی برای موجود زنده به وجود میآورد و اين احتياجات ، عادات و فعاليتهای جديدی را در موجود زنده ايجاد میكند ، عادات و فعاليتهای جديد كم كم منشأ آن میشود كه تغييرات و اعضای نوی در بدن موجود زنده به وجود بيايد . ما راجع به آن بحث كرديم . بحث ما راجع به اين نبود كه آيا محيط اثر دارد يا اثر ندارد ، به نظر ما قطعا اثر دارد و كسی از اين جهت نمیتواند ايراد بگيرد . آيا استعمال و عدم استعمال عضو در رشد يا تضعيف عضو میتواند مؤثر باشد يا نه ؟ قطعا میتواند مؤثر باشد ، ولی آنجا عرض كرديم صحبت در اين است كه آيا همينها كافی است برای به وجود آمدن اين نظامات و تشكيلات يا كافی نيست ؟ گفتيم كافی نيست .
پاورقی :
. 1 من ، هم كتاب بنياد انواع داروين را با ترجمهای كه شده دارم و هم
كتاب آقای دكتر محمود بهزاد ( چاپ پنجم با اصلاحات و اضافات ) را كه
در اين كار تخصص دارد و چندين كتاب در اين زمينه نوشته است . عبارتهای
اين كتاب واضحتر و روشنتر است و قسمتهای زيادی از متن كتاب بنياد
انواع را هم نقل كرده است . البته كتابهای ديگری هم در اين زمينه داشتم
ولی اين كتاب را انتخاب كردم
آخر هم همان نظريه الهيون را در اينجا دخالت میدهد ، كه چون از بحث ما گذشته است ديگر تكرار نمیكنيم . ولی داروين برای همان عللی كه لامارك گفته است ، در درجه دوم اثر قائل است و عامل عمده برای تبدل انواع را چيز ديگری میداند
آغاز فكر داروين
میگويند كه پايه فكر او از اينجا شروع شده است : اولين بار متوجه قابليت تغيير انواع در انتخابهای مصنوعی در گياهان و در حيوانات شد ، ديد كسانی كه حيوانات اهلی زياد دارند ، برای هدفهای زندگی خودشان نژادها را تغيير میدهند و معمولا كاملتر هم میكنند ( همين كاری كه از قديم معمول بوده است ) . بعد خودش هم در اين قضيه تجربيات خيلی زيادی كردديد آنها میآيند از ميان افراد يك نوع انتخاب میكنند ( معمولا دهاتيها اين كار را میكنند ) . مثلا يك سگ كه هفت تا بچه میآورد ، كسی كه میخواهد در ميان اين بچهها يك سگ خوب برای گله انتخاب كند ، میبيند كداميك بهتر است ، باقی ديگر را از ميان میبرد ، يكی را انتخاب میكند . بعد ، از ميان فرزندان آنها باز يكی يا دو تا را انتخاب میكنند و وقتی همينطور سريع پيش میروند ، كمكم میبينند اساسا [ نژاد ] عوض شد ، جلو آمد و اوضاع فرق كرد . داروين ديد معلوم میشود كه قابليت تغيير در اين جنس وجود دارد . به اين فكر افتاد كه پس قابليت تغيير در حيوان است و اختصاص به حيوانات اهلی ندارد ، حيوانات اهلی و غيراهلی در قابليت تغيير فرقی ندارند ، چيزی كه هست ، انسان با اراده خودش اين تغييرات را به وجود میآورد . به فكر افتاد ببيند آيا نظير اين كاری كه انسان با دست خودش میكند ، در طبيعت با عوامل طبيعی صورت میگيرد يا صورت نمیگيرد ؟
نظريه مالتوس
نوشتهاند در همين اثنا بود كه نظريات معروف مالتوس ( دانشمند اقتصادی معروف كه گويا كشيش هم بوده است ) راجع به افزايش جمعيت ، نظرش را جلب كرد . نظريه او راجع به جمعيت اين بود كه نيروی توالد و تناسل به طور كلی در انسان زياد است ، بهطوری كه با يك تصاعد هندسی بالا میرود ( دو نفر میشود حداقل چهار نفر ، چهار نفر میشود هشت نفر ، هشت نفر میشود شانزده نفر ) و با اين تصاعدی كه جمعيت بالا میرود ، مواد غذايی زمين ( هر اندازه كه بخواهند تهيه كنند ) هرگز وافی به جمعيت نيست . بعد او آمد گفت كه هميشه اين توازن و تعادل را ميان افراد بشر و مواد غذايی موجود ، قحطيها ، جنگها ، مرضهای مسری و . . . ايجاد میكنند ، اگر اينها نباشند ، اصلا بشر از گرسنگی میميرد . بعد هم پيشنهاد كرد كه از تكثير اولاد جلوگيری بشود برای اينكه مواد زمين كافی باشدداروين از اينجا يك برقی در مغزش پيدا شد كه اين [ امر ] اختصاص به انسان ندارد ، مربوط به اين است كه قوه تكثير اولاد در انسان زياد است ، خوب در همه حيوانات زياد است ، مواد غذايی و احتياجاتی كه در طبيعت هست ، به اين اندازها ی كه قدرت توليد در طبيعت هست وافی نيست ، مسكن و سايراحتياجات هم كافی نيست . ( حتی او موضوع انتخاب جنسی را هم پيش كشيد كه البته میگويند در مقابل عامل غذا يك عامل ضعيفی است )
در حيوانات هم همينطور است . از اينجا متوجه عامل " تنازع بقا " در طبيعت شد ، گفت از باب اينكه مواد غذايی وافی بر روی زمين برای حيوانات وجود ندارد ، خواه ناخواه مجبورند كه هميشه در يك كشمكش و تنازع دائم زندگی كنند ( تنازع ميان افراد يك نوع با افراد نوع ديگر و احيانا تنازع ميان افراد يك نوع ) . در اين تنازع ، خواه ناخواه آن كه قويتر و نيرومندتر است غالب میشود و باقی میماند و آن كه ضعيفتر است يا كشته میشود يا غذا به او نمیرسد و میميرد
انتقال خصوصيات ممتاز از طريق وراثت
ضمنا متوجه يك اصل ديگری شد و آن اصل اين است : بچههای حيوانات كه به دنيا میآيند ، " يك قالب " و " يك ريخت " از يك پدر و مادر متولد نمیشوند مثل جنسهايی كه از كارخانهها صادر میشود ، مثلا اگر بلورسازی استكان به وجود میآورد ، تمام استكانها صد درصد يك جور است ، حيوانات اينطور نيستند ، از باب اينكه علل و شرايط زيادی در تكون فرزندان آنها دخالت دارد . حيوانهايی كه از يك پدر و مادر به وجود میآيند ، از همان نوع هستند اما خصايص فردی خيلی فرق میكند : رنگها صد درصد يكجور نيست ، شكلها صد درصد يكجور نيست ، اندامها صد درصد يكجور نيست ، درشتی و كوچكی صد درصد يكجور نيست ، هوش و ذكاوت صد درصد يكجور نيست ، پس قهرا قابليت بقای آنها صد درصد يكجور نيست ، بعضی قويتر و نيرومندترند ، بعضی نه عرض كرديم چون علل زيادی دخالت دارد كه هنوز علم نتوانسته آنها را تحت ضبط درآوردپس وقتی افرادی از يك نوع كه به دنيا میآيند با يك اختلافاتی به دنيا میآيند ، قهرا در نزاعی كه درمیگيرد ، آن كه اتفاقا و تصادفا با يك علل غيرقابل ضبط با يك امتيازاتی به دنيا آمده است ، در اين نزاع برنده میشود . او كه برنده شد ، ديگری خواه ناخواه محكوم به انقراض است و از ميان میرود . پس او با يك امتيازی باقی میماند و اين امتياز را هم به وراثت به فرزندان خودش منتقل میكند . نتيجه اين میشود كه نسل دوم میآيد با يك فرق نسبت به نسل اول ( نسل اول در سطح پايينتری بود ) . در ميان افراد نسل اول يك فرد ممتاز بود و چون اين فرد ممتاز با امتيازش توليد فرزند میكند ( يعنی امتياز خودش را به فرزندانش منتقل میكند ) ، تمام فرزندان او میآيند با همه آن امتيازات . پس قهرا مجموع فرزندان او در يك سطح بالاتر از فرزندان نسل پيشين به دنيا میآيند . ولی در عين حال در خود اينها هم يك اختلافات فردی هست ، بعضی با امتيازات بيشتر ، بعضی با امتيازات كمتر . باز آن كه با امتيازات بيشتر است باقی میماند و آن كه با امتيازات كمتر است از ميان میرود . دو مرتبه در نسل بعد در يك سطح بالاتری حيوان به وجود میآيد . پس عامل وراثت در اينجا دخالت میكند كه امتيازاتی كه با كمك قانون تنازع بقا باقی مانده است ، در نسلهای بعدی محفوظ بماند . به همين ترتيب نسلها يكی بعد از ديگری در سطح بالاتری قرار میگيرند و با امتيازات بيشتری به وجود میآيند و به اين وسيله تكامل صورت میگيرد
اگر برخوردی ميان نظريه داروين و دليل الهيون درباب نظام خلقت باشد ، همين جاست كه ممكن است كسی اين طور بگويد : اين نظامی كه در عالم پيدا شده است ، نتيجه اين امتيازات پی درپی است كه هر كدام از آنها به طور تصادف به وجود آمدهاند ولی به حكم قانون تنازع بقا و بقای انسب و بقای اصلح ، هر امتياز كوچكی باقی مانده است ، بعد به امتياز ديگر اضافه شده است و مجموعه اين امتيازات طی ميليونها نسل ، اين نظام موجود را به وجود آورده است . وقتی كه ما مثلا يك انسان را الان در نظر میگيريم ، میبينيم كه برای نظامات خلقت اين انسان كتابها بايد نوشت ، اگر اين انسان ابتدائا با همين امتيازات و خصوصيات به وجود آمده بود ، قابل توجيه نبود كه خود به خود به وجود آمده باشد بدون اينكه قوه مدبری دخالت داشته باشد ، اما اين انسان با اين وضع كه آنا به وجود نيامده است ، بلكه دنباله يك حركتی است كه صدها ميليون سال ادامه داشته تا به اينجا رسيده است . هر يك از خصوصياتی كه در اين انسان هست ، شايد مثلا در يك قرن پيدا شده و مجموعشان روی همديگر اين مجموعه نظام را به وجود آورده است . در اينجاست كه ميان دليل الهيون از يك طرف و نظريه " تبدل انواع " داروين از طرف ديگر تماسی پيدا میشود . اگر همينها كه داروين گفته است ، برای پيدايش نظام موجود كافی باشد ( 1 ) ، بايد گفت آن دليل الهيون دليل ناتمامی است ، يعنی آن ديگر دليل نمیشود بر وجود خدا نه اينكه دليل بر نفی وجود خداست و اما اگر كافی نباشد ( همچنانكه از لابلای حرفهای خود داروين هم فهميده میشود كه او هم مثل لامارك آخر درك كرده است كه آنچه میگويد كافی نيست ) در نهايت بايد به عللی كه به قول خود او مجهول است قائل بشود تا مجموعه اين نظامات به وجود بيايد
- منظور از آنچه الهيون میگويند ، فلسفه اسلامی است وگرنه اين با مسيحيت كه جور درنمیآيد
استاد: بله، من خيال نمیكنم مسيحيين هم از نظر خداشناسی و به عنوان يك مسأله علمی و عقلی با داروين مبارزه كرده باشند، بلكه به عنوان اينكه اين حرفها بر ضد تورات است با آن مبارزه كردهاند والا اين مسأله را به اين شكل طرح نكردهاند كه آيا آنچه كه داروين میگويد اصلا با خداشناسی ارتباط دارند يا ندارد .
پاورقی :
. 1 نمیگوييم صحيح باشد ، چون ما گفتيم هيچ يك از اينها را نمیشود به
خودی خود انكار كرد كه يك عاملی است از عوامل طبيعت
. . . در آغاز جهانگردی به كليه نوشتههای كتاب مقدس ايمان كافی نشان میدهد ولی در طی سفر از مشاهده تنوع عجيب جانوران و گياهان و رابطه آنها با يكديگر و با محيط زندگی ، افكار جديدی به او دست میدهد . مخصوصا وقتی " انتخاب طبيعی " را در تحول جانوران و گياهان مؤثر میبيند ، چنين به نظرش میرسد كه اين عامل طبيعی در توليد انواع مختلف جانداران همان نقشی را بازی میكند كه معمولا به خدا نسبت میدهند . ( 2 ) ولی با وجود قبول علل طبيعی برای ظهور انواع مختلف جانداران ، همواره به خدای يگانه مؤمن باقی میماند و تدريجا كه سن او افزايش حاصل میكند ، احساس درونی مخصوصی به درك قدرتی مافوق بشر در او تشديد میگردد تا به حدی كه معمای آفرينش را برای انسان لاينحل میيابد "
اين را من فقط از آن قسمت نقل كردم كه خود داروين هم متوجه میشود كه در كجا نظريه او با نظريه الهيون اصطكاك و تماس پيدا میكند . از نظر ما اينكه جاندار قابل تغيير باشد ، با خداشناسی ارتباطی ندارد ، اينكه شرايط محيط از عوامل تغيير باشد ( يعنی محيط ، تغييرات ايجاد كند ) همينطور ، اينكه تغيير عادات و استعمال و عدم استعمال عضو مؤثر [ در تغيير ] باشد ( يعنی كسی بخواهد آن را به عنوان يك عامل بشناسد ) باز ربطی ندارد ، تغييرات فردی و امتيازات خصوصی ( افراد با همديگر فرق داشته باشند ) ، باز هم نه ، اينكه اساسا كسی قائل به تنازع بقا بشود ، چطور ؟ تنازع بقا هم چيزی نيست كه با خداشناسی منافات داشته باشد ، چه در انسانها و چه در غير انسانها .
پاورقی :
. 1 همان جملهای كه در تورات هست و عربی آن اين است كه : "
ان الله خلق آدم علی صورته » " [ خداوند آدم را به صورت خود آفريد .]
. 2 پس چيزی را كه به خدا نسبت میدهند و عامل آن را خدا میدانند (
مثلا ما میگوييم چرا در فلان موجود فلان عنصر به وجود آمد ، میگويند خدا اين
طور خلق كرده است تا برای فلان هدف درست باشد ) داروين ديد كه علت آن
همين عامل طبيعی است
نظريه مالتوس و حكيمانه بودن خلقت
بله ، يك مطلب هست كه ما آن را در اين مبحث نمیخواهيم طرح كنيم ، در آن مبحثی كه تحت عنوان " خير و شر حكمت بالغه " داريم ، به عنوان ايرادات ذكر میكنيم و آن مطلب مهمی هم هست كه البته مورد توجه قدما نبوده چون آن را كشف نكرده بودند و آن اينكه : همين حرفی كه مالتوس گفته است ( عدم توازن ميان مقدار توليد در جاندارها و مقدار مواد غذايی موجود در طبيعت ) ممكن است به عنوان يك دليل مخالف بر دليل نظام خلقت آورده شود . ببينيد ، يك وقت صحبت در اين است كه اين دليلی كه به عنوان نظام خلقت میآوريد ، خود اين اصلا دليل نيست ، يك حرف ديگر حرفی است كه نفس آن حرف از قديم بوده ولی نه در اين مورد و آن اين است كه اگر در دنيا در بسياری از موجودات ، نظاماتی ديده میشود كه زياد هم هست در گوشه و كنار لانظامهايی هم ديده میشود . اگر آن نظامات قابل توجيه نيست مگر با فرض خدای صانع حكيم و مدبر ، آن لانظامها هم باز با فرض وجود خدا قابل توجيه نيست . مثال میزنند به ناقص الخلقهها ، آدمهای شش انگشتی يا پستان برای مرد ( میگفتند مرد چرا پستان داشته باشد ؟ اين چيزی است لغو و بیاثر ) و از اين قبيل چيزها . اين حرفی كه اينها میگويند كه تقريبا امروز ديگر مسلم شده است كه همين طور هم هست كه هيچ توازنی ميان ميزان توليد در جاندارها و مواد غذايی كافی برای آنها در عالم وجود ندارد و اين توازن را قحطيها ، جنگها ، زد و خوردها ، تنازع بقاها و . . . به وجود میآورد ، آيا اين با حكيمانه بودن اين نظام سازگار است يا سازگار نيست ؟ اين را ما جداگانه در آنجا بحث میكنيم ، ولی فعلا بحث در اين است كه آيا خود اين دليل " نظام " ما در موردی هم كه استعمال دارد ، ضعيف میشود يا ضعيف نمیشود ؟ گفتيم كه ما راجع به ساير عوامل ، از نظر خداشناسی بحثی نداريم ، والا از نظر علمی روی اينها خيلی بحث كردهاند ، از همه مهمتر بحثی است كه روی وراثت كردهاند .پاورقی : . 1 بقره / . 251
آن جايی كه لامارك و داروين مسأله وراثت را در اين تغييرات سطحیای كه در همين سلولهای عادی بدن انسان پيدا میشود قابل انتقال میدانستهاند . بعدها علما آمدند گفتند كه اين حرفها درست نيست و تغييراتی با وراثت به فرزندان منتقل میشود كه در سلولهای جنسی پيدا بشود ، والا هر تغييری كه در اين سلولهای ظاهری پيدا بشود ، خيلی سطحی است و تابع محيط است و محيط كه عوض بشود ، فورا به اصل اول بازگشت میكنديا بر مسأله استعمال و عدم استعمال ، از نظر علمی خيلی نقضها كردهاند
يا همان مسأله انتخاب طبيعی و بقای اصلح به شكلی كه داروين گفته است ، بعد ديگران به آن انتقاد كردهاند . علما البته راجع به اينها ايراداتی گرفتهاند ولی ما از نظر اصول خداشناسی بحث میكنيم كه در كجا تماس دارد يا تماس ندارد ، میخواهيم بگوييم فرضا هم اينطور باشد ، با خداشناسی ارتباط ندارد . چه حرف داروين تا آن قسمتهايی كه عرض كرديم درست باشد و چه درست نباشد ، با اصول خداشناسی ارتباط ندارد ، مگر در همان يك قسمتی كه عرض كرديم . اگر نظريات داروين به فرض درستی كافی باشد برای اين نظام ، پس دليل الهيون ضعيف است ، اگر نه ، نه . حالا ببينيم كافی هست يا كافی نيست ؟
عامل مجهول يا قوه فعاله ماوراءالطبيعی
خود داروين در جاهای مختلفی از كتابش كه مخصوصا اينجا هم از كتابش نقل میكند در گوشه و كنار حرفهايش اعتراف میكند كه بالاخره يك عامل مجهولی را بايد برای پيدايش اين تغييرات معتقد شد ، يعنی همه اين عواملی كه من ذكر میكنم ، باز هم معما را حل نمیكند . حتی خودش میگويد كه به من اعتراض كردهاند كه تو برای " انتخاب طبيعی " مانند يك قوه فعاله ماوراءالطبيعی نظر میدهی ، چون آنجا كه میگويد : " طبيعت ، اصلح را انتخاب میكند " از آن حدودی كه الان ما گفتيم بيشتر است كه " خود به خود انتخاب میشود " ، اصلا نشان میدهد كه مثل اينكه طبيعتخودش به سوی انتخاب میرود ، يعنی همان توجه به هدف ، همان كه الهيون میگويند " اصل توجه به غايت "من نمیدانم چرا اين " اصل توجه به غايت " اين قدر در ميان اروپاييها بدنام شده است ؟ ! به آن " فيناليزم " میگويند . يك كتابی هست به نام " فرضيههای تكامل " كه [ نويسنده ] خيلی هم روی آن زحمت كشيده و آنچنان با اين فيناليزم دشمنی به خرج میدهد [ كه میگويد ] آلودگيهای فيناليستی ! من نمیدانم علت اين دشمنی چيست . حتی در ميان مسلمين هم گاهی يك حرفهای كودكانهای درباره اين اصل " علت غايی " گفتهاند كه با نظريات علمی جور درنمیآيد . خود فرنگيها در چند كتاب از جمله در همان كتاب فرضيههای تكامل نقل میكنند و من اولينبار در كتاب انورخامهای ( يكی از تودهایها ) خواندم كه كشيشی اين حرف را گفته كه اين خطوطی كه روی طالبی قرار میگيرد ( طالبی را میبينيد قاچ قاچ است و روی هر قاچ آن يك خطی هست ) برای اين است كه وقتی ما به خانه میرويم و میخواهيم برای بچهها طالبی قسمت كنيم ، به اصطلاح قاچ قاچ قسمت كنيم . اگر بنا شود كه ما علت غايی را اين طور توجيه كنيم و هدف از قاچها و خطوط روی طالبی را اين بدانيم كه ما بفهميم چطور كارد را روی طالبی قرار دهيم و آن را تقسيم كنيم ، واضح است [ كه قابل قبول نيست ] اما اگر مقصود اين است كه سير طبيعت يك سير هدفی است ، يك نوع نور و عشق به كمالی در ذات طبيعت قرار دارد ، طبيعت سر دوراهیها قرار میگيرد و راه اصلح را خود انتخاب میكند ، در اين صورت چارهای از آن نيست
اگر تمام حرفهای داروين صد درصد هم درست باشد ، بالاخره بايد به اين [ عامل ماوراءالطبيعی ] معترف شد . اگر " موتاسيون " يا جهش هم درست باشد - كمااينكه گويا حالا ديگر تكيه روی اين اصل است نه روی تغييرات تدريجی - باز تا اين عامل مجهولی كه آنها میگويند و همان اصلی كه الهيون درباب نظامات خلقت گفتهاند را دخالت ندهيم ، پيدايش موجودات زنده قابل توجيه نيست . هم لامارك و هم داروين ، چون شخصا مطالعه داشتهاند و از نزديك اشياء را میديدهاند - بالاخره مرد عالم با غير عالم فرق میكند - با اينكه تكيهشان روی علل طبيعی بوده ، ولی در عين حال آن جريان واقعی طبيعت را حس میكردهاند كه به چه شكل و چه نحو است . داروين میگويد به من میگويند تو كه میگويی " انتخاب طبيعی " ، آخر به صورت يك قوه فعاله ماوراءالطبيعی تعبير میكنی . بعد میگويد البته اين تعبيرات ، تعبيرات مجازی است كه من میگويم و شما به كلمه " انتخاب " خيلی خردهگيری نكنيد . بالاخره در بعضی از حرفهايش میگويد : خوب ، حالا ما اگر برای طبيعت شخصيت قائل شديم ، چه مانعی دارد ؟ " برای طبيعت شخصيت قائل بشوم " همين حرف است [ كه در طبيعت ميل به تكامل و توجه به هدف هست ]
طبيعت چه شخصيتی دارد ؟ مقصود او شخصيت اجتماعی كه نيست ، مقصود اين است كه خود طبيعت - يعنی طبيعت موجود زنده - هم نقشی دارد . هميشه نبايد دنبال عوامل خارجی رفت كه عوامل خارج از وجود اين موجود زنده ، چه اثری روی آن بخشيده است ، در خود اين موجود زنده هم يك ميل به تكامل و توجه به هدف وجود دارد . اين [ مطلب ] را من از قسمتهای مختلف اين كتاب برايتان میخوانم . بعضی از قسمتها قدری ابهام دارد و بعضی نه
میگويد : " گفتهاند من از انتخاب طبيعی مانند نوعی قوه فعاله يا قدرت مافوقالطبيعه صحبت میكنم ( 1 ) ، ولی چه كسی به مؤلفينی كه از اثر قوه جاذبه سخن میگويند و آن را تنظيم كننده حركات سيارات میدانند ايرادی میكند ؟ هر كسی معنی اين اصطلاحات مجازی را میداند و ضرورت آنها را برای روشن ساختن بحث به ايجاز سخن درك میكند . در عين حال خيلی مشكل است در اين اصطلاح از شخصيت دادن به طبيعت اجتناب شود ( 2 ) . انسان روی صفات ظاهری و مرئی جانداران میتواند مؤثر باشد ، در صورتی كه طبيعت ( اگر مجاز باشم تحت اين اسم به بقای اصلح شخصيت دهم ) به ظواهر نمیپردازد اگر چه ظاهر فايدهای برای موجود زنده دربر نداشته باشد . ( 3 ) طبيعت میتواند روی اعضای داخلی و كمترين اختلاف ساختمانی جسمانی و تمام اعمال حياتی مؤثر باشد . انسان فقط يك منظور دارد و آن انتخاب جاندار است به نفع خود ، ولی طبيعت انتخاب را به نفع موجود صورت میدهد . طبيعت به صفات انتخاب شده ميدان عمل میدهد و اين كار ، عمل انتخاب را تقويت میكند ، در صورتی كه انسان ، زادگان آب و هوای مختلف را در يك ناحيه جمع میكند و از صفات منتخبه ندرتا به طرز مخصوص برازنده استفاده مینمايد "
پاورقی :
. 1 آنها از اين كلمات خيلی میترسند چون وقتی میگويند " قدرت فعاله
و مافوق الطبيعه " فورا آن حرفهای كشيشها به يادشان میافتد و لهذا زود
نفی میكنند
. 2 هنوز اين عبارت او خيلی صراحت ندارد ، ولی عبارتهای بعدی صراحت
دارد
. 3 يعنی تا ظاهر فايدهای برای موجود زنده نداشته باشد ، طبيعت به آن
نمیپردازد


