" شيطان " از نظر قرآن
يك مطلب ديگر هم اينجا عرض كنيم و به عرايض خودمان خاتمه دهيم ، يعنی اين بحث ما ديگر به پايان میرسد ، و آن موضوع اين است : در قرآن كريم از شيطان زياد ياد شده است . بحث شيطان هم خودش يك بحث بسيار مهمی است . در اخبار و احاديث ما اين موضوعی كه عرض میكنم نيامده است ، ولی در كتابهای ما نقل كردهاند كه در بعضی از شروح انجيل آمده است . شهرستانی در ملل و نحل ، از كتابهای مسيحيها نقل كرده كه حتی خود شيطان بعد از آنكه ملعون و مطرود بارگاه الهی شد ، شش اعتراض به خداوند كرد و گفت : اولا تو چرا مرا آفريدی ، تو كه میدانستی من آخر كارم به اينجا میكشد چرا مرا آفريدی ؟ بعد از آنكه مرا آفريدی ، تو كه میدانستی اگر به من امر به سجده كنی ، طبيعت من حاضر نيست كه اين خضوع را انجام دهد ، تو كه میدانستی من معصيت میكنم ، چرا امر كردی ؟ بعد از آنكه من سجده نكردم و دشمن آدم شدم ، چرا مرا براو مسلط كردی ؟ من به تو گفتم : " « انظرنی الی يوم يبعثون »" ( 1 ) به من مهلت بده ، مرا از بين نبر ، چرا مرا هلاك نكردی ؟ گفتم به من مهلت بده ، گفتی بسيار خوب ، مهلت دادمگفتم من میخواهم فرزندان آدم را وسوسه كنم برای اينكه آنها را گمراه كنم ، خيالات بد در دل آنها القاء كنم ، گفتی بسيار خوب برو هر كار دلت میخواهد بكن ، وقتی گمراه كردی ، من هم گمراهان را يكسره میبرم جهنم . و از اين جور سؤالات . در اول حرفش در اين نقلی كه شراح اناجيل كردهاند گفت : خدايا تو حكيم هستی ، از حكيم اين كارها نسزد . به جوابش گفتند كه اول ما تو را به همان حرف خودت میگيريم ، گفتی ما حكيم هستيم . بله ، ما كه حكيم هستيم ، هيچ كاری را بدون حكمت انجام نمیدهيم . بنابراين فضولی موقوف ، برو دنبال كارت ! ببينيد ، راجع به شيطان بحثهايی هست . اولا قرآن كريم اينطور میفهماند كه شيطان قبل از خلقت انسان در صف ملائكه بود ، بعد از خلقت انسان از صف ملائكه خارج و رجيم شد . در موضوع وسوسههای شيطانی هم قرآن كريم بيان كرده است كه اين موجود انسان را وسوسه میكند ، از زبان خود او نقل كرده است : " « بما اغويتنی لازينن لهم فی الارض »" ( 2 ) من بر روی زمين يك چيزهايی را در نظر اينها جلوه میدهم ، نشان میدهد كه كيفيت گمراه كردن شيطان چه كيفيتی است ، يعنی از راه ادراكات و احساسات و از راه دل وارد میشود ، راه ديگری هم نيست
باز از قرآن كريم اين مطلب استفاده میشود كه اين تسلط شيطان بر انسان يك تسلط محدودی است ، چون خودش هم میگويد : " « لاغوينهم اجمعين ، الا عبادك منهم المخلصين »" ( 3 ) گمراهشان خواهم كرد مگر بندگان مخلص تورا ، كه آنها را ديگر نمیتوانم .
پاورقی : . 1 اعراف / . 14 . 2 حجر / . 39 . 3 حجر / 39و . 40
در يك آيه ديگر میفرمايد : " « انما سلطانه علی الذين يتولونه »" ( 1 ) حكومت شيطان بر افرادی است كه آن افراد سرپرستی شيطان را پذيرفتهاند . اينجا ديگر تسلط او را خيلی محدود میكند . افرادی كه سرپرستی او را پذيرفتهاند ، بر آنها تسلط دارد ، يعنی افرادی كه ولايت و سرپرستی او را نپذيرفتهاند ، بر آنها تسلط ندارداز اين واضحتر ، يك محاكمهای ميان شيطان و گنهكاران در قيامت ذكر میكند كه در قيامت چنين واقع خواهد شد ، منتها چون يك امری است كه قطعا واقع میشود ، قرآن به صورت گذشته نقل میكند : " « و قال الشيطان لما قضی الامر ان الله و عدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لی عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسكم ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخی انی كفرت بما اشركتمون »" . ( 1 ) آنجا شيطان طلبكار میشود ، اصلا آدميزاد را يك چيزی هم [ بدهكار میكند ] . میفرمايد وقتی كار به نهايت میرسد و تمام میشود ، شيطان رو میكند به مردمی كه از او پيروی كردهاند ، میگويد : خدا به شما نويد و وعده داد ، من هم وعده دادم ، خدا وعدهاش راستين بود ، وعده من خلاف " « ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم »" . معنايش اين است كه تسلط من بر شما كه از تسلط خدا بيشتر نبود ( يعنی در همين حدود بود ) ، همانطوری كه خداوند به بشر نويد داد كه اگر كار خوب بكنيد چنين [ پاداش به شما خواهم داد ] ولی كسی را مجبور به كار حق نكرد ، من هم به شما نويد دادم ، كسی را كه مجبور نكردم . " « و ما كان لی عليكم من سلطان »" من كه بر شما مسلط نبودم ، يعنی زور نداشتم ، شما را به زور به جايی نكشاندم " « الا ان دعوتكم فاستجبتم لی » " من شما را خواندم [ و شما به سرعت پذيرفتيد ] . در يك آيه هست كه سوت كشيدم : " « و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم فی الاموال و الاولاد " ( 3 ) يعنی تو سوت بكش ، آنها میآيند ، خيلی احتياج ندارد كه بخواهی دنبالشان بروی ، يك سوت كشيدن كافی است كه دورت بريزند
پاورقی : . 1 نحل / . 100 . 2 ابراهيم / . 22 . 3 اسراء / . 64
خواب معروفی نقل میكنند كه در زمان شيخ انصاری يك كسی خواب ديد كه شيطان در نقطهای ( قضيه مربوط به نجف است ) تعداد زيادی افسار همراه خودش دارد ، ولی افسارها مختلف است ، بعضی از افسارها خيلی شل است ، طناب بسيار ضعيفی را به صورت افسار درآورده است ، يكی ديگر افسار چرمی ، يكی ديگر زنجيری ، زنجيرهای مختلف و بعضی از زنجيرها خيلی كلفت است . در ميان اينها يك افسار خيلی كلفت و زنجير قوی بود كه خيلی جالب بود . اول از شيطان پرسيد : اينها چيست ؟ گفت : اينها افسارهايی است كه به كله بنیآدم میزنم و آنها را به طرف گناه میكشانم . آن افسار خيلی كلفت نظر اين شخص را جلب كرد ، گفت : آن برای كيست ؟ گفت : اين برای يك آدم خيلی گردن كلفتی است . گفت : كی ؟ گفت : شيخ انصاری . گفت : چطور ؟ گفت : اتفاقا ديشب زدم به كلهاش ، يك چند قدم آوردم ولی زد آن را پاره كرد . گفت : حالا افسار ماها كجاست ؟ گفت : شما كه افسار نمیخواهيد ، شما دنبال من هستيد ! اين افسار مال آنهايی است كه دنبال من نمیآيند . آن شخص صبح آمد خواب را برای شيخ انصاری نقل كردمثل اينكه شبی بوده ، شيخ خيلی اضطرار پيدا میكند و پولی كه بابت سهم امام بوده و فردا بايستی تقسيم میكرده است ، به عنوان قرض از آن چيزی برمیدارد ، میآيد تا دم در ، ولی پشيمان میشود ، دوباره برمیگردد میگذارد سرجايش . شيطان كه گفته بود زنجير را زدم به كلهاش و او را چند قدم آوردم ولی بعد پاره كرد و رفت ، قضيه اين بوده است ( 1 )
پاورقی : . 1 شيخ در منتها درجه زهد زندگی میكرده و واقعا اين مرد از عجايب روزگار بوده است . اولا در همان رشته خودش كه فقه و اصول است يك محقق فوقالعادهای است ، يعنی نظير بوعلی سينا در عصر و زمان خودش كه در طب و فلسفه نسبت به ديگران برتری داشته است ، او هم نسبت به عصر خودش همين طور است . در منتهای پاكی و زهد و تقوا هم زندگی كرده ، كه وقتی مرده است تمام هستی و زندگی و دارايی او را كه سنجيدهاند ، هفده تومان بيشتر نشد . زندگی او تاريخچههای عجيبی دارد و بسيار مرد عاقل فهميده باهوشی بوده است . شيخ هرگز در وجوهات تصرف نمیكرده است . دخترش میرفت مكتب پسر نداشت ، دوتا دختر داشت ، اين " سبط " ها از اولاد او هستند خيلی گريه كرد و گفت : در مكتب هر جا میروم ، بچههای ديگران وضع بهتری دارند و من غذا و لباسهايم خوب نيست و از اين حرفها . شيخ خيلی متأثر شد . زنش گفت : آخر اين همه سختی دادن كه درست نيست ، چرا اين قدر به ما سختی میدهی ؟ شيخ گريه كرد و گفت : والله من دلم میسوزد ، نمیخواهم اينطور باشد ، ولی میدانی اين وجوهات چيست ؟ ( زنش داشت رخت میشست ، عمامه شيخ را میشست ) مثل اين وجوهات برای ما كه میخوريم ، مثل آبهای اين تشت است ، يك آدم اگر خيلی تشنه باشد و از تشنگی بخواهد بميرد ، اگر بخواهد برای رفع تشنگی از اين آبها بخورد چقدر میخورد ؟ همينقدر میخورد كه نميرد .
ما از خودمان كه چيزی > آنجا هم شيطان میگويد ما افساری در كار نداشتيم . آيه قرآن به تعبير ما میگويد : ريسمانی ، افساری ، جبری ، چيزی در كار نبود " « الا ان دعوتكم فاستجبتم لی »" من فقط دعوت كردم ، خواندم ، شما هم به سرعت پذيرفتند ( 1 ) . " « فلا تلومونی و لوموا انفسكم »" پس مرا سرزنش نكنيد ، خودتان را سرزنش كنيد . " « ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخی » " اينجا نه شما به درد من میخوريد و نه من به درد شما . حالا آنجا كه طلبكار میشود اينجاست : " « انی كفرت بما اشركتمون »" من كفر میورزم به اينكه شما مرا شريك پروردگار كرديد . در اينجا دم از توحيد میزند : شما مشركيد كه من را در مقابل خدا گرفتيد ، ولی من از اين شرك تبری میجويمبنابراين شيطان از نظر قرآن يعنی يك مبدأ باطنی و معنوی كه كارش فقط اين است كه انسان را به بدی و شر و معصيت دعوت میكند اما اين ، دعوت اجبار كننده نيست ، فقط دعوتی است ، يعنی نشان میدهد . مولوی چه خوب میگويد :
| از جهان دو بانگ میآيد به ضد |
| تا كدامين را تو باشی مستعد |
| آن يكی بانگش نشور اتقيا |
| وان دگر بانگش نفور اشقيا |
ضرورت وجود شيطان از نظر نظام كلی عالم
هميشه در دنيا دو دعوت وجود دارد ، از يك طرف دعوت به خير و صلاح و از طرف ديگر دعوت به شر و فساد ، و اين انسان است كه در ميان اين دو دعوت بايد به حكم اختيار خودش ، آن دعوت خير و صلاح را بپذيرد ، مصداق " « و هديناه النجدين »" ( 2 ) است . مصداق " « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »" ( 3 ) است
پاورقی :
> نداريم . اگر من از خودم دارايی میداشتم البته آن حساب ديگری بود ،
اما من از مال عموم دارم زندگی میكنم ( آن وقت وضع عموم هم خيلی بد بوده
است ) و ناچارم اين طور باشم
. 1 " استجابت " اجابت خيلی سريع را میگويند
. 2 بلد / . 10
. 3 دهر / . 3
اطاعت كی محقق میشود ؟ شما میگوييد خداوند امر كند ، ما اطاعت كنيم
اطاعت در وقتی است كه ما میتوانيم اطاعت نكنيم ، میتوانيم اطاعت بكنيم ، اما در جايی كه اجبارا بايد يك كاری را انجام بدهيم ، آن ديگر اطاعت نيست . اطاعت كه نبود ، مدح و ذمی نيست . مدح و ذمی كه نبود ، ثواب و عقابی نيست ، تكليفی نيست ، قانونی نيست ، اجتماعی نيست ، انسانی نيست ، هيچ چيزی نيست
بنابراين اگر شيطان نباشد ، اگر دعوتهای به بدی نباشد ، عمل صالحی خوبی [ و بدی میگوييم ] . در احاديث ما هست كه برای قلب انسان دو گوش است ( گوش دل ) : " « ان للقلب اذنين » " ( 1 ) ، از يك گوش ملك هميشه به او القاء میكند كه بياكار خير بكن ، و از گوش ديگر شيطان به او القاء میكند كه بيا كار شربكن ، ولی خودش هميشه در ميان اين دو القاء وجود دارد . پس اگر واقعا شيطان و نفس امارهای وجود نداشته باشد ، اصلا عمل صالحی وجود ندارد ، و اگر عمل صالحی وجود نداشته باشد ، سعادتی كه ناشی از عمل صالح است وجود ندارد
فقط يك سؤال باقی میماند و آن اين است : پس شيطان وجودش برای زندگی بشر كه زندگی بشر هم او را از عالم ملائكه جدا كرد برای سعادت بشر و برای اينكه بشر اين راه اختياری خودش را طی كند ضرورت دارد ، اما شيطان خودش برای خودش چطور ؟ مطلبی كه البته قرآن آن را توضيح نداده است ، شايد هم توضيح دادنی نباشد ، اين است : قرآن میگويد كه طبيعت شيطان طبيعت آتشين است " « خلقتنی من نار و خلقته من طين » " ( 2 ) و میگويد اساسا شيطان مثل انسان نيست كه در او تمايلات مختلف باشد ، در او جز اين يك ميل كه همان تمايل به مسائل مربوط به شهوات و همانهايی است كه ما به اصطلاح بدی میگوييم كه بدی نسبی است چيز ديگری وجود ندارد . بسيار خوب ، شيطان به اصل خودش ملحق میشود كه همان جهنم است ، آيا در جهنم همانطور كه اگر يك انسان برود معذب است ، او هم معذب است يا بهشت او همانجاست ؟ اين ديگر رازی است كه كسی كه میگويد : " « انی كفرت بما اشركتمون »" آن يك چيز ديگری است
مولوی يك داستان خيلی عجيبی را آورده ( قصه شيطان و معاويه ) و قصه بسيار شيرينی هست . میگويد معاويه خواب بود . يك وقت شيطان آمد پيدايش كرد و گفت : نماز دارد قضا میشود ، پاشو نمازت را بخوان ! معاويه گفت : تو ديگر چرا دعوت به نماز میكنی ؟ ( قصه خيلی مفصل است ، آخرش البته به سرشكستگی معاويه تمام میشود ) شيطان گفت تو تازه خدا را شناختهای ، ما از قديم شناختهايم :
| ما هم از مستان اين میبودهايم |
| ساكنان درگه وی بودهايم |
| آب رحمت خوردهايم اندر بهار |
| روز نيكو ديدهايم از روزگار |
پاورقی : . 1 بحارالانوار ، ج / 63 ص . 206 . 2 اعراف / . 12
- اصولا آنطور كه در روايات وصف شيطان را شنيدهايم ، میگويند از ملائكه بوده است و ملك قاعدتا اراده ندارد ، يعنی امكان اينكه گناه بكند ندارد ، به همين جهت تكامل هم ندارد . با اين وجود ، چگونه برای شيطان اين امكان پيدا شد كه از فرمان خدا تمرد كند و سجده بر آدم نكند ؟ استاد : اينكه فرموديد شيطان از ملائكه بود ، برخلاف نص قرآن است كه میفرمايد : " « كان من الجن ففسق عن امر ربه »" ( 1 ) . من هم در تعبيرات خودم عرض كردم در صف ملائكه بود ، نگفتم از ملائكه بود . قرآن میگويد : " « كان من الجن »" و راجع به شيطان اين تعبير را دارد كه از آتش آفريده شده است ، در صورتی كه راجع به ملائكه چنين حرفی را نداردراجع به اينكه فرموديد برای ملائكه امكان كار خوب هست و امكان كار بد نيست ، [ بايد گفت ] ملائكه مختلفند ، بعضی از ملائكه ملائكه مقرب هستند يا به اصطلاح فلسفی آنها را مجرد میدانند . البته میدانيد كه ما اينها را بايد از منابع نقلی بگيريم و دليل عقلی و فلسفی ندارد ، ولی آن مقداری كه فهميده میشود اينطور است كه مثلا حضرت علی ( عليهالسلام ) میفرمايند ملائكهای هستند كه : " « سجود لا يركعون و ركوع لا ينتصبون » " ( 2 ) اينها از اولی كه خداوند آنها را آفريده است نمیدانند كه غير از خودشان هم مخلوقی هست يا نيست و به طوری غرق در خداوند هستند كه غافلند از ماسوای پروردگار ، ولی همه ملائكه اينطور نيستند . بعضی از ملائكه را در اخبار و احاديث ملائكه ذمی میگويند ، موجوداتی هستند نامرئی اما شايد خيلی به انسان شبيهاند ، يعنی تكليف میپذيرند ، احيانا تمرد میكنند - حقيقت اينها بر ما روشن نيست و لهذا در بعضی اخبار راجع به بعضی از ملائكه دارد كه تمرد كرد و بعد مغضوب واقع شد . پس درباره ملائكه بهطور كلی نمیشود گفت كه حسابشان آنطور حسابی است ، حتی در اخبار آمده است كه بعضی از ملائكه را از احتياج نيست ما را بخوانند ( برای اينكه نيروی محركه داخلی وجود دارد ) آيا شيطانی هم لازم است باشد يا اينكه اين مسأله جنبه استعاره دارد ؟ و اگر شيطان وجود دارد جنسش چيست ، آيا يكی است يا زاد و ولد میكند ؟ استاد : من در ضمن عرض خودم متوجه اين نكته بودم ، شايد توضيح درست ندادم .
پاورقی :
. 1 كهف / . 50
. 2 نهجالبلاغه ، خطبه 1 : [ بعضی در حال سجودند ، ركوع نمیكنند و برخی
در ركوعاند ، برپا نمیايستند ]
گفتيم كه در حديث آمده است كه دل انسان دو گوش دارد ، از گوش راستش ملك میآيد الهام خير میكند و از گوش چپش شيطان میآيد الهام شر میكند
نه ملك يك عامل ثانوی است برای دعوت به خير ( در مقابل غريزه و فطرت الهی كه در انسان هست و در مقابل انبياء ، آن عامل سومی نيست ) و نه شيطان يك عامل ثانوی است در مقابل هواهای نفس ، بلكه او عامل عامل است ، يعنی او منشأ و منبع اين هواهای نفسانی است . آن چيزی كه مخزن و منبعی است كه اينها را میدمد ( كه در ما هواهای نفسانی ناميده میشود ) او شيطان است ، پس او عامل جداگانهای نيست . و چون نقش هواهای نفسانی برای انسان نقش دعوت بيشتر نيست ، يعنی راه تسلط شيطان همان راه هواهای نفسانی است و هواهای نفسانی هيچ وقت عامل اجبار كننده نيستند ، هميشه انسان خودش را در مقابل دو ميل مختلف میبيند و در ميان اين دو ميل مختلف يك راه را انتخاب میكند
جنود شيطان همين هواهای نفسانی است . قرآن میگويد : " « انه يريكم هو و قبيله »" ( 1 ) شيطان و قبيل او ( كه تقريبا همان معنای قبيله او را میدهد ) [ شما را میبينند ] ، و در بعضی جاها تعبير ذريه ( فرزندان ) را هم دارد ، البته فرزند هر چيزی به تناسب خودش است ( چيزهايی كه مولود او هستند ) ، و [ مضمون ] " اعوان " هم در قرآن هست . میفرمايد : " « قل اعوذ برب الناس ، ملك الناس ، اله الناس ، من شر الوسواس الخناس ، الذی يوسوس فی صدور الناس ، من الجنة و الناس »" ( 2 )
در آنجا بعضی از مردم هم جزء اعوان شيطان به حساب آمدهاند
- ما در قرآن داريم كه : " « و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو »" ( 3 ) . آنجا كه خداوند میخواهد آدم را خليفه در زمين قرار دهد ، ملائكه به عنوان سؤال میگويند : تو كسی را در زمين خليفه قرار میدهی كه شر و فساد و خونريزی میكند ؟ اينجا اين غيب گويی و پيش بينی ملكهايی كه اين سؤال را كردهاند چگونه است ؟ آنها از كجا میدانستند كه انسان در آينده میآيد در زمين شر و فساد يا خونريزی میكند ؟ استاد : اينكه آنها از كجا میدانستند ، اين را ما نمیدانيم و از حدود اطلاعات ما خارج است ، ولی بحث ما راجع به خود غيب است و از اين جهت مسأله قابل بحث است . " « لا يعلمها الا هو »" ( غيب را جز خدا كسی نمیداند ) ناظر به اين مطلب است كه تنها موجودی كه همه چيز برای او شهود است و هيچ چيزی برای او نهان نيست خداست ، يعنی برای خدا نهانی وجود ندارد . برای غير خدا نهان و آشكار وجود دارد ، غيب و شهادت هر دو وجود دارد ، اما اين غيب و شهادتها نسبی است ، يعنی يك چيزی برای من و شما غيب است ، برای كسی ديگر غيب نيست . فرض كنيد اين اتاق الان برای ما شهادت است ( اگر ما از اين اتاق خبر بدهيم ، برای ما غيب نيست ) اما كسی كه دو حياط آن طرفتر هست ، اگر الان بگويد در اين اتاق چه میگذرد ، او از غيب گفته است ، چون برای او غيب است و برای ما نيست . نسبت به آينده نيز همينطور است ، برای ما الان آينده نهان است .
پاورقی : . 1 اعراف / . 27 . 2 ناس / . 61 . 3 انعام / . 59
ما الان نمیدانيم وضعالواح سماويه چگونه است ، لوح محفوظ كه در قرآن آمده است ، معنايش چيست و وضعش چيست ، اما اگر كسی از راهی از لوح محفوظ اطلاع داشته باشد و از آنجا بتواند عالم را بخواند ، آينده ديگر برای او غيب نيست ، شهادت استدر نهجالبلاغه آمده است كه حضرت امير ( عليهالسلام ) يك جريانی را كه مربوط به آينده بود خبر داد . كسی عرض كرد : يا اميرالمؤمنين ، تو داری از غيب خبر میدهی و قرآن میفرمايد : " « لا يعلمها الا هو »" . حضرت خنديد و فرمود : اين غيب نيست " « و انما هو تعلم من ذی علم » " ( 1 ) من غيب نمیگويم ، من از معلم ياد گرفتهام ، حالا دارم برای شما نقل میكنم ، اين را پيغمبر به من گفته و من دارم به شما میگويم . پيغمبر از كجا میگويد ؟ به پيغمبر از طريق وحی اطلاع رسيده است . پس پيغمبر هم در ذات خودش از آينده خبر ندارد ، ولی وقتی كه به او اطلاع دادند [ باخبر میشود ] ، بالاخره برمیگردد به مدبر اصلی ، وقتی كه مسأله را آن مدبر اصلی به اطلاع كسی رساند و او از آنجا ياد گرفت و گفت ، آن علم غيب نيست
يك نكته كه هست اين است كه از همين راه تعليم و تعلم هم هيچ كس نيست كه بر جميع نهانها اطلاع پيدا كند جز خدا ، يعنی آنهايی كه اطلاع پيدا میكنند به غيب ، به بعضی از غيبها اطلاع پيدا میكنند . " « فلا يظهر علی غيبه احدا ، الا من ارتضی من رسول »" ( 2 ) خداوند مسلط نمیكند بر نهان خودش احدی را ، مگر افرادی از رسولان كه آنها را مورد رضايت خودش بپسندد و افراد شايستهای را انتخاب كند
پس آن كسی كه از ذات خودش هر نهانی را میداند خداست . هيچ كس از ذات خودش نمیداند ، همه از راه تعليم میدانند . اين يك تفاوت اصلی ميان خدا و غير خدا . تازه آنهايی هم كه از راه تعليم میدانند ، به همه غيبها اطلاع پيدا نمیكنند . آن كه بر تمام اسرار هستی آگاه است و هيچ كس ديگر آگاه نيست ، خود خداوند است
- قرآن اصولا با پديدههايی كه در زندگی پيش میآيد سرو كار دارد ، اصلا با " وجود " كاری ندارد و اينكه فرموديد وجودی كه هست ، محال است شر محض باشد ، ممكن است يا شرش برخيرش بچربد يا خير محض باشد يا شر و خيرش مساوی باشد ، در قرآن با صراحت آمده است : " « الذی احسن كل شیء خلقه »" ( 3 ) . بنابراين هر چيزی در عالم براساس نيكی و درستی خلق شده است .
پاورقی : . 1 نهجالبلاغه ، خطبه . 126 . 2 جن / 26و . 27 . 3 سجده / . 7
آنچه كه هست روی خواص اشياء و از پديدههايی است كه از عمل مردم و عمل اشياء بيرون میآيد . چون خلقت اصلا برای انسان است و از نظر قرآن موجودات برای تكميل و هدايت بشر آفريده شدهاند ، بنابراين انسان بيشتر در معرض آزمايش است و همان مثال آب باران كه فرموديد قرآن میفرمايد ، تمام اينها آب خالصند كه هر كس به اندازه ظرفيت خودش هست ، منتها وقتی كه برخورد اعمال میشود ، شرور پيدا میشوداستاد : آن مطلبی كه عرض كرديم كه از قرآن مسأله خير كثير و شر قليل را میتوان استفاده كرد . در آيه مربوط به خلقت آدم بود . آيه اينطور فهميده میشود : فرشتگان گفتند كه تو اين را كه بيافرينی حتما از وجودش شر و فساد پيدا میشود ، يعنی فرشتگان منها نكردند ، نگفتند اين را بيافرين منهای شر و فساد ، خداوند هم در جواب آنها نگفت : خير ، اينها منشأ شر و فساد نمیشوند . نكته قضيه اين است كه به ملائكه نگفت خير ، شما اشتباه میكنيد و انسان منشأ شر و فساد نمیشود . با يك تاكتيك ، آنها را به يك مطلب ديگر آگاه كرد ، به قول معروف : " عيب میجمله بگفتی ، هنرش نيز ببين " ، گفت همين موجودی كه منشأ شر و فساد میشود ، شما آن را كه ديديد اين را هم ببينيد . پس اينجا قبول كرد كه " « يفسد فيها و يسفك الدماء »" ( 1 ) اما در كنار اين جنبه ، آن جنبه را هم نشان داد . آيا غير از اين است كه میخواهد نشان دهد كه اين يك تابلويی است كه در اين تابلو اگر آن هست ، اين هم هست ، ولی اگر اين جهت را ببينيد ، ديگر آن جهت را فراموش میكنيد ؟
پاورقی : . 1 بقره / . 30

