![]() |
راز تكامل
اصل مطلب در راز تكامل است . اين موجودها بنابر " تبدل انواع " از سادهترين حالات به پيچيدهترين و منظمترين حالات رسيدهاند . اين را میدانيد كه از جمله ايرادهايی كه به امثال لامارك و داروين كردهاند ، اين است كه در ساختمان موجود زنده جهازاتی هست كه اين جهازات فقط وقتی كه به صورت كامل باشد ، به حال موجود مفيد است اما اگر به صورت ناقص باشد ، اصلا به حال موجود مفيد نيست . يك وقت هست كه حساب يك چيز نظير حساب پول است ، يك آدم پولدار ، ميليونر میشود ، [ يعنی ] پول از يك ريال آن به حال انسان مفيد است و هر چه بالا برود بيشتر مفيد استخوب ، پول را انسان تدريجا جمع میكند ، آن پول اول را هم كه جمع شده است نگهداری میكند . ولی يك چيز هست كه وقتی تمام اين مجموعه به صورت كامل به وجود بيايد ، آن اثر بر وجودش بار میشود ، حتی اگر يك چيز ناقص در آن باشد به درد نمیخورد . مثل يك كارخانه . يك كارخانه قند آن وقت مفيد است كه تمام ابزارهايش كامل و مجهز سوار شده ، به كار بيفتد ، والا اگر يكی از لوازمش نباشد [ مفيد نيست ] . گاهی اوقات میبينيد كه كارخانهای عظيم به لوازم يدكی احتياج پيدا میكند و چون نيست ، چقدر خسارت متحمل میشوند تا وقتی كه آن لوازم يدكی را پيدا كنند . اين تشكيلات و نظاماتی كه در جاندارها هست ، اين طور نيست كه هر جزئی به تنهايی خودش مفيد باشد ، بلكه به صورت دستگاه و كارخانه است . مثلا چشم به حال انسان مفيد است ، ولی چشم يك دستگاه بسيار بسيار مجهزی است كه اگر تمام اين دستگاه [ موجود ] باشد ، از چشم میشود استفاده كرد و اگر نباشد ( مثلا نصف اين ساختمان باشد ، نصف ديگر آن نباشد ) از چشم نمیتوان استفاده كرد ، اگر تمام آن وجود داشته باشد ولی يك عصب يا يك پرده از آن اعصاب و پردههايی كه بايد وجود داشته باشد وجود نداشته باشد ، ديگر فايده ندارد و لهذا نه نظريه لامارك میتواند پيدايش چشم را توجيه كند و نه نظريه داروين . با نظريه لامارك كه میگويد انسان در محيطی كه مقابل آفتاب قرار میگيرد ، به چشم احتياج پيدا میكند و بعد مجبور میشود به استعمال ، آيا اگر يك موجود زنده در چنين محيطی يك نقطه بدن خودش را مرتبا تحريك كند ، چشم به وجود میآيد ؟ اگر يك ذره از آن چيزهايی كه در چشم هست ( مثلا يك برآمدگی مختصر ) قدری به حالش مفيد بود ، میگفتيم بسيار خوب ، تدريجا در نسل بعد يك مقدار بيشتر ، در نسل بعدتر يك مقدار بيشتر [ شده ] تا بعد از ميلياردها سال چشم انسان و حيوانات به وجود آمده ، اما فرض اين است كه اينطور نيست ، بلكه اين چشم يك كارخانه عظيمی است كه تا تمام آن به وجود نيايد ، فايدهای به حالش ندارد . من نمیخواهم بگويم چشم در يك " آن " پيدا شده ، يا بايد اينطور باشد كه مثلا با يك جهش به قول آنها پيدا شده باشد ، يا اگر هم تدريجا پيدا شده ، طبيعت از همان روزی كه شروع كرده كه تدريجا اين چشم را به وجود بياورد هدف داشته و متوجه آن آخرين مرحله و نقطه بوده است ، والا بهطور تصادفی با اين قوانين استعمال و عدم استعمال لامارك يا تنازع بقا و انتخاب اصلح داروين ، دستگاه چشم يا دندان يا ريه يا قلب ، بلكه هيچ دستگاهی كه فقط به صورت دستگاه در وجود موجود زنده مؤثر است ، قابل توجيه نيست
بنابراين در راز تكامل و اينكه موجودات به سوی كمال میروند ، در نهايت بايد به اين مطلب توجه كرد كه طبيعت ، آن كمال آخری را از اول در نظر داشته و متوجه به سوی آن كمال بوده است و حتی اگر در يك مراحلی ، مقدماتش را تهيه میكرده و هنوز اثری از آن نمیگرفته است ، برای اين بوده كه میخواسته است درآينده ، كامل آن را برای نسلهای بعد به وجود بياورد . داروين در راز تكامل يك حرف مبهم معناداری گفته است و عبارت هم از خود اوست كه اينجا آوردهاند : " انتخاب طبيعی با حفظ كردن و جمع نمودن تدريجی تغييراتی كه در شرايط زندگی به حال موجود زنده مفيد است ، در هر جانداری مؤثر واقع میشود
نتيجه غايی اين انتخاب آن است كه هر جاندار بيش از پيش با شرايط محيط زندگی سازش يابد . پس اين تكميل دائمی بايد قسمت اعظم موجودات زنده منتشره در روی زمين را به سمت كمال تدريجی سوق دهد " . ( 1 ) در يك جا بعد از آنكه عوامل تغيير را ذكر میكند - كه ما گفتيم آن عوامل را قبول داريم و ايرادی به آن نداريم ولی از نظر خود او هم يك عامل مجهولی هست میگويد : " اما آنچه محقق است آن است كه بسياری از تغييرات شبيه در محيطهای مختلف حاصل میشود و عده زيادی از تغييرات گوناگون در محيط معينی به ظهور میرسد " .
پاورقی :
. 1 با آن مقدار بياناتی كه او گفته است ، كافی نيست
اين همان حرف الهيون است
- تماس اين مسأله با ادله توحيد چيست ؟ استاد : من معتقدم كه با نظريه " تبدل انواع " نمايش اصل علت غايی را بهتر میشود درك كرد ، خيلی هم بهتر میشود درك كرد
- جنابعالی راجع به تكامل صحبت فرموديد ، اما راجع به تبدل انواع كه بيشتر با خداشناسی و قرآن و ساير كتابهای مذهبی تناسب دارد ، صحبتی نفرموديد
- استاد : عرض كرديم كه طرح مسأله از نظر تماس با كتابهای مذهبی ، مرحله بعدی است . تكامل هم كه عرض كرديم ، مقصودمان فقط تكامل فرد نبود ، بلكه مقصود همان تكامل از نوعی به نوع ديگر و همين رابطه نسلی بود ، و عرض كرديم از نظر خداشناسی به عنوان يك مسأله عقلی و علمی ، اينكه قائل بشويم رابطه نسلی افراد هر نوعی فقط با اجداد نوع خودشان است نه با اجداد نوع ديگر ، يا قائل بشويم با اجداد نوع ديگری است ، بين ايندو [ يعنی بين اين نظريه و خداشناسی ) هيچ تماسی نيست ، تماسش فقط در همان نقطهای بود كه عرض كردم . بله ، از نظر كتابهای آسمانی اين مطلب قابل بحث است . اين كتاب آقای دكتر سحابی هم در همين زمينه است و آ ن اين است كه از نظر علم امروز تقريبا امر مسلمی است كه انسان از نسل حيوانات و جاندارهای گذشته است . حالا اگر به صورت تغييرات تدريجی باشد ، اينكه آيا آن احتمالات كه خود داروين چندان نگفته است و ديگران گفتهاند درباب اينكه [ انسان ] از نسل ميمون است يا از نسل ميمون نيست ، با آنچه كه در كتابهای آسمانی آمده تضادی دارد يا تضادی ندارد ، اگر لازم باشد ، در يك جلسه عليحده بايد روی آن بحث كنيم
- اينكه چشم را مثال زديد كه تا تمام اجزای آن كامل نشده باشد ، برای انسان فايدهای ندارد برخلاف پول كه يك ريال آن هم مفيد است ، بايد عرض كنم كه دستگاه بينايی ، تنفس و . . . در موجودات پايين هم وجود دارد منتها به صورت ناقصتر و به تدريج اين دستگاهها كامل و كاملتر میشود
استاد : اين كه جناب عالی میفرماييد درست است ولی در جهتی كه ما تشبيه كرديم . ببينيد ، من عرض نكردم كه موجودات كامل دستگاه بينايی دارند و موجودات پستتر دستگاه بينايی ندارند ، يا دستگاه بينايی به همين شكل منحصر است . البته همينطور كه گفتيد و در اصول الهيون هم هست ، هر موجودی در مرتبه خودش از يك هدايتی استفاده میكند . صحبت بر سر همين دستگاهی است كه موجود كامل دارد . اين دستگاهی كه موجود كامل دارد ، آيا در مرتبه ضعيف ، از ناقص همين دستگاه استفاده میكرده يا از دستگاه ديگری ؟ اگر از دستگاه ديگری استفاده میكرده ، بحث اين است كه همين دستگاه كامل چطور تدريجا به وجود آمد ؟ اگر اين دستگاه كامل اينطور میبود كه [ آن موجود ] از ناقصش هم ناقص استفاده میكرده و تدريجا هرچه كامل شد ، كاملتر استفاده كرده ، پيدايش تدريجی اين دستگاه كامل قابل توجيه بود ، اما شما بهتر میدانيد كه اين دستگاه كامل اينطور نيست كه در ابتدا از ناقصش ناقص و از كاملش كامل بشود استفاده كرد . اگر او دستگاه بينايی دارد ، دستگاه ديگری غير از اين دستگاه است . مثلا حشرات به نحو غريزه يا به شكل دستگاه يا به نحو ديگری ، چطور از بينايی استفاده میكنند ؟ با اين دستگاه چشم كه استفاده نمیكنند
- آنها هم دستگاه ناقصی دارند كه برحسب احتياجات خودشان استفاده میكنند
استاد : ولی همين دستگاهی كه الان در انسان و حيوان هست به نام دستگاه چشم ، آيا اين تدريجا به وجود آمده ؟ و تدريجا هم كه به وجود آمده ، در هر مقداری كه به وجود آمده ، مورد استفاده بوده و میشده از همين دستگاه چشم استفاده بكنند يا نه ؟ - نظريه داروين فعلا مطرح نيست . الان نظريات توسعه پيدا كرده و مثلا نظريه " موتاسيون " پيدا شده است و آن هم تكامل پيدا كرده و امروز نظريهای كه در تكامل مورد بحث علمای مغرب است ، نظريه " تكامل ديويژه " ( تكامل متوجه و هدفدار ) است . بنابراين فيناليزم و تكامل هدفدار مورد حمله نيست . تكامل هدفدار اتفاقا مورد حمله آن عده از علماست كه از لحاظ اجتماعی فكر ماركسيستی دارند . نظريه داروين براساس تنازع بقا پايه و مبنايی برای اصل نزاع طبقاتی است كه ماركسيستها روی تعصب بر آن تكيه میكنند . امروز تكامل به عنوان يك نظريه مطرح است ولی با نظريه داروين از زمين تا آسمان تفاوت دارد
استاد : ما در نظر داشتيم همانها را هم در اينجا مطرح كنيم ، خواهش هم كرديم آقايانی كه اطلاعات بيشتری دارند در اختيار ما بگذارند كه بتوانيم استفاده كنيم . ولی در حدود اطلاعات خودمان خواستيم از بسيط ترين نظريه كه در نظريات علمی ، نظريه لامارك است بگيريم برويم جلو تا ببينيم به كجا رسيده است . بحث ما فقط روی داروينيزم نبود ، روی تكامل بود و لذا عنوانی كه انتخاب كرديم " توحيد و تكامل " است ، و ما احساس كرديم كه هر چه اين نظريه تكامل پيش رفته است ، نظريه " هدفداری " تقويت شده ، نه اينكه تضعيف شده باشد
بحث ما درباره تكامل از نظر علمی تا يك حدودی تقريبا روشن شد كه چه میخواهيم بگوييم . مراحل بعد يعنی از " موتاسيون " به بعد را ، از آقايان هر كس داوطلب است بيايد اينجا بيان كند تا ما هم استفاده كنيم
- به نظر من مسألهای كه خيلی مهم است ، مسأله موجود زنده است . اگر اين مسأله را به عنوان يك اصل بپذيريم ، مسائل ديگر حل میشود ولی نكته اينجاست كه اين مسأله هنوز حل نشده است . موجود زنده به موجودی میگوييم كه دارای صفات مشخصی است از قبيل حركت ، تغذيه ، صيانت نفس و توليد مثل ، و مطالعه در احوال و سير تكامل موجود زنده منتج به قوانينی است كه در طبيعت وجود دارد و درباره موجود زنده صادق است . آنچه مهم است اين است كه مثلا وقتی به نظر لامارك گوسفندی برای دفاع ، سر خودش را به سر گوسفند ديگر میزند و شاخ درمیآورد ، چرا هر قدر روی سر گوسفند میزنيم شاخ درنمیآورد ؟ اگر ما صيانت نفس را به عنوان يك اصل بپذيريم ، مسائل ديگر حل میشود ولی خود صيانت نفس كه هر موجودی سعی میكند خودش را حفظ كند ، اين را بايد اول حل كرد
استاد : نفس حيات تحت نظر هر خصوصيتی ، خودش يك مسأله مهمی در طبيعت است . اگر مقصودتان اين است كه تنها بحث درباره صيانت نفس و صيانت ذات كافی است ، تازه آن هم كافی نيست . ببينيد ، همان كه الان میفرماييد ، خود آقای لامارك هم در اينجا اعتراف كرده است . فرض كنيد كه دو تا گوسفند سر يكديگر را به هم میزنند و بعد در آن محل اصابت ، كم كم ابزاری كه متناسب با اين عمل باشد پيدا میشود . اين حتی از حدود حس صيانت ذات هم خارج است ، يعنی اينطور نيست كه آن موجود احتياج خودش را به يك چنين چيزی درك میكند ، طرحش را میريزد و بعد در وجود خودش میسازد ، همان قوه حيات در لاشعوری ( يعنی يك شعور مافوق شعور ) ( 1 ) او اين را به وجود میآورد . مسلما اينطور نيست كه موجود زنده ( مثلا همان گوسفند ) وقتی كه سر خود را به دشمن میزند ، احساس میكند و میگويد افسوس ! من اينجا يك ابزاری از فلان جنس و ماده و تركيبات ندارم ، اگر میداشتم ، دشمن را چنين و چنان میكردم . قطعا در شعور او [ چنين احساسی وجود ندارد ] . انسانها هم بعد از مدتها كه تكامل پيدا كردند تازه میفهمند مادهای كه مثلا شاخ گوسفند از آن تركيب میشود چيست تا بروند از نو آن را تركيب كنند . ولی يك نيروی مرموز مجهولی در طبيعت هست كه متناسب با احتياجات حيوان برای او عضو میآفريند ، يعنی جنبه درونی قضيه تقويت میشود . آنها میگويند عوامل خارجی [ تأثير دارد ] . عوامل خارجی مؤثر است . اما به اين معنا مؤثر است كه مؤثر " موجد " نيست ، بلكه به قول حكما مؤثر " معد " است ، علت اعدادی است نه علت ايجابی
علت اعدادی يعنی چه ؟ يعنی اينكه او را آماده میكند تا علت خودش او را به وجود بياورد و به تعبير ديگر ، عمده آن عكسالعملی است كه طبيعت خود موجود زنده در مقابل اين عامل خارجی نشان میدهد و بايد روی آن حساب كرد [ لامارك ] میگويد محيط مختلف ، احتياج مختلف ايجاد میكند ( راست هم میگويد ) ، احتياج به چه ؟ احتياج به يك عضو جديد . بعضيها خيلی ساده حرف میزنند ، میگويند احتياج خودش خلق میكند . آخر اين كه لفظ است ! اينكه میگوييد احتياج خلق میكند ، اگر میخواهيد بگوييد در زمينه احتياج چيزی خلق میشود ، حرف درستی است ، [ اما اگر مقصود ] نفس احتياج است ، احتياج كه جز نداشتن و نيازمندی چيزی نيست ، اين كه واقعيتی نيست ، يعنی نه تنها برخلاف نظريه ماديون است ، برخلاف نظريه الهيون هم هست
آنهايی كه به " نامحسوس " به عنوان يك امر مثبت معتقد نيستند ، میخواهند برای يك امر عدمی شخصيت قائل شوند . در موجود زنده يك نيرويی ، يك چيزی هست كه در زمينه اين احتياجات ، يك عضو را میآفريند
پس غرضم اين جهت است كه تنها حس صيانت ذات هم كافی نيست . درست است كه آن يك رمز بزرگی در طبيعت است ، [ ولی ] اصلا خود صيانت ذات يعنی چه ؟ میگويند انطباق با محيط ، سازش با محيط . حرف درستی است اما چرا روی آن خيلی حساب میشود ؟ اگر مقصود اين است كه محيط روی آن اثر میگذارد و لازمه اثری كه محيط میگذارد اين است ، خوب بله ، مثل اينكه ما قالی را در مقابل آفتاب میگذاريم و آفتاب روی آن اثر میبخشد . اگر ما همين قالی را در آفتاب بگذاريم يكجور است ، در سايه بگذاريم وضع ديگری دارد . اما آيا موجود زنده فقط تحت تأثير محيط و منفعل از محيط است ، يا عكسالعمل نشان میدهد ؟ عمده آن عكسالعملهايش است كه جنبه هدفداری طبيعت موجود زنده را به او نشان میدهد ، میبيند كه در محيطی كه تا حالا زندگی میكرده بايد وضع ساختمانش اينطور باشد [ و در محيط جديد به گونه ديگر ] . حتی مثلا میگويند كه گلبولهای خون كم و زياد میشود ، در يك محيط يك مقدار معينی گلبول هست ، در محيط ديگر احتياج بيشتری پيدا میكند و فورا خود طبيعت گلبول میسازد . عمده ، آن نحوه عكسالعمل نشان دادن طبيعت موجود زنده است كه هدفداری اين موجود را میرساند
بنابراين ادله الهيون به همان استحكام خودش كه از قديم بوده است باقی است ، بلكه قويتر شده ، يعنی اين جهت كه طبيعت هدفدار است ، از آن مقداری كه در قديم درباره انواع و حيوانات و جاندارها درك كرده بودند بيشتر نشان داده میشود و حالا خيلی بهتر درك میشود
- تكامل به اين صورت مطرح نيست كه ابزار يك دستگاه ماشين را يكی يكی انتخابكرده باشند ، يكی ناقص باشد و آخری همه را به راه بيندازد ، بلكه تكامل در نوع است ، يعنی از يك نوع ساده به تدريج تكميل نوعی پيدا كرده است
استاد : من هم همين را میخواستم بگويم كه به اين شكل بوده نه به آن شكل . فرق است بين اينكه تدريجا اعضای يك كارخانهای را يكی يكی عوض كنند و آن را كاملتر كنند ( مثلا موتورش را بردارند ، يك موتور ديگر در همانجا نصب كنند ) و اينكه يكدفعه دستگاه نخ ريسی و بافندگی آن روز تبديل بشود در يك نوع ديگری به يك كارخانه ريسندگی كه امروز وجود دارد ، در واقع آن را برداشتهاند و به جای آن چيز ديگری گذاشتهاند . اين يك چيزی نيست كه قابل توجيه باشد كه [ بگوييم ] خوب ، تدريجا هر جزئش كه مفيد بوده ، خود به خود باقی مانده تا جزء ديگری پيدا شده و به اين صورت درآمده است
توحيد و تكامل ( 3 )
تاريخچه فرضيه تكامل جانداران
طبق دستوری كه دوستان انجمن اسلامی پزشكان و همچنين جناب آقای مطهری صادر فرمودند ، بنده امروز وظيفهدار هستم كه درباره تكامل عالم جانداران و بالاخص آخرين نظريات علمای طبيعی نسبت به فرضيه " تبدل انواع " داروين دانشمند مشهور انگليسی صحبت كنم . قبلا لازم است دو مطلب را به عرض محترم آقايان برسانم . اول اين است كه اين مبحث جزء مسائل اختصاصی و رشته تخصصی بنده نيست ، گواينكه اگر از رشته تخصصی بنده هم بود ، روی آن هيچگونه ادعايی نداشتم ، ولی بخصوص جزء رشته تخصصی آقايان اطبا و پزشكان است و در اين مورد مطالعات وسيع و فراوانی دارند ، بنابراين میتوانند عرايض امروز بنده را به عنوان پس دادن درس يك شاگرد در حضور استاد تلقی كنند ، يا اقلا به عنوان يادآوری و گردآوری خلاصه مطالعات گذشته خودشان به منظور بررسی و استنتاج از آن . مطلب دوم اينكه اين مبحث را به دو قسمت تقسيم كردهايم : قسمت اول صرفا مطالعه در نظريات دانشمندان و علمای طبيعی است و قسمت دوم مسأله منشأ حيات و " حيات و غائيت " و خلقت انسان و نظريه مذهب نسبت به خلقت انسان . حال قسمت اول : آقايان میدانند در هر علمی لغات و اصطلاحات مخصوصی قبلا تعريف میشود كه در آن علم معنی مخصوصی دارد . علم طبيعی هم از اين قاعده عمومی مستثنی نيست و لغات و اصطلاحات مخصوص به خودش دارد . برای يادآوری و تذكر ابتدا چند كلمه را كه ما زياد به كار خواهيم برد ، آنطوری كه علم طبيعی تعريف كرده تعريف میكنم ، بعد وارد صحبت خودمان میشويم . يك فرد معين و مشخص از جانداران ، مثلا يكگربه مخصوص يا يك فرد انسان را بنا به تعريف " فرد " میگوييم . پس جانداران از گروه بيشماری " فرد " به وجود آمدهاندمجموعهای از افراد كه تحت يك نام اسم برده میشوند مثل سگ ، گربه ، درخت چنار را " نوع " يا " گونه " میگوييم . مجموعهای از انواع كه دارای صفات و اختصاصات مشتركی هستند مثل گربه ، روباه ، گرگ ، ببر ، پلنگ كه همه دارای سر گرد و پنجههای قوی و تيز هستند و طعمه خودشان را معمولا زنده به چنگ میآورند ، تحت نام " جنس " نامگذاری میكنيم
پس " جنس " مجموعهای از " نوع " است كه دارای صفات مشترك است
اين تعريف همينطور ادامه دارد ، يعنی مجموعهای از " جنس " كه دارای صفات و اختصاصات مشترك كلیتری است " تيره " يا " فاميل " يا " خانواده " ناميده میشود و مجموعهای از " تيره " كه دارای صفات مشترك زمان حياتش هيچكس قدرت و جرأت مخالفت با او را نداشت و حتی تا انتشار كتاب اصل انواع داروين ، غالب علمای طبيعی به همين نحو فكر میكردند
در اوايل قرن نوزدهم ، چارلزلاين دانشمند انگليسی كه متخصص در زمينشناسی بود ، نظريه كاتاستروفيسم را رد كرد و ثابت كرد كه آنچنان انقلابات عظيم و ناگهانی كه كوويه از آن نام برده ، در سرگذشت زمين اتفاق نيفتاده بلكه تغييراتی كه در زمين ايجاد شده ، هميشه جزئی ، تدريجی و نامحسوس و طی ميليونها قرن انجام گرفته ، بنابراين دليلی به لحاظ علمی وجود ندارد كه ما معتقد باشيم كه موجودات در هر دوره خلق شدهاند و بعد براثر انقلابات زمينشناسی از بين رفتهاند
در زمان حيات كوويه ، دانشمند مشهور فرانسوی لامارك هم زندگی میكرد
لامارك كه فرضياتش بعد از خودش مشهورتر شد ، مخالف ثبات انواع بود ولی به علت عدم بضاعت علمی در مقابل كوويه نتوانست مقاومت كند و بخصوص چون فرضيهاش ناظر بر تبدل انواع يا تغيير گونه بود ، بزودی از طرف مقامات كليسا محكوم و مطرود و متروك شد و ملحد خوانده شد . لامارك كه در جلسات گذشته هم خلاصهای از نظرياتش را جناب آقای مطهری بيان فرمودند ، عقيده داشت كه موجودات در دورانهای مختلف زمينشناسی ، از موجود ساده تك سلولی پست دريايی شروع شده و به تدريج تكامل پيدا كرده تا به انسان امروزی رسيدهاند . كيفيت اين تبديل و تكامل را اينطور شرح میدهد ، میگويد : تمام جانوران برای ادامه حيات و تلاش برای بقای خودشان اعضايی از بدن خودشان را ناچار بيشتر به كار میبردند و استعمال میكردند
آن عضو بر اثر اينكه بيشتر استعمال میشد ، مايعات بدن و مواد غذايی به سمتش متوجه میشد و رشد مختصری بيش از ساير اعضا میكرد . اين رشد عينا به نسل بعدی انتقال داده میشد و مجددا تشديد و تقويت میشد ، به طوری كه پس از طی چندين هزار سال و چندين نسل ممكن بود عضو جديدی برای يك جانور ايجاد بشود و همينطور به عكس ، اعضايی از جانوران كه بنا به مقتضيات و شرايط محيط احتياج به استعمال و به كار بردن نداشت ، تدريجا كوچك و ضعيف میشد و تحليل میرفت . اين كوچك شدن و تحليل رفتن در نسلهای بعدی به ارث منتقل میشد و تدريجا باز تضعيف میشد ، بهطوری كه پس از يك دوران زمين شناسی ( مثلا هزار يا دو هزار سال ) آن عضو غيرضروری و غير مفيد حذف میشد
لامارك برای ادعای خودش دلايل و شواهد بسياری اقامه میكند ، مثلا میگويد فقدان دندان در بالنهای دريايی و مورچه خوار و پرندههايی كه منقار قوی دارند و از طعمههای ريز تغذيه میكنند و در نتيجه احتياج نداشتهاند دندانشان را به كار ببرند و عمل جراحی روی يك دختر كه تا آن زمان داروی بيهوشی كشف نشده بود و بيماران روی تخت جراحی رنج فراوان میبردند به قدری متأثر و ناراحت شد كه برای هميشه دانشكده پزشكی را ترك كرد . بعد به جهانگردی پرداخت و مدت پنج سال دور دنيا گردش كرد . خودش ابتدا طرفدار ثبات انواع بود ولی ضمن مطالعاتش اول متوجه شد كه تنوع بين جانوران و گياهان اهلی خيلی بيشتر از تنوع بين جانوران و گياهان وحشی است ، يعنی مثلا نژادهای مختلف كبوتر وحشی بسيار نادر است ، در حالی كه نژادهای مختلف كبوتر اهلی بسيار فراوان است ( خودش صد و بيست نوع آن را جمعآوری كرده بود ) و حتی تفاوت بين خصوصيات نژاداهلی گاهی به حدی میرسد كه بيش از تفاوت بين اين نوع با نوع ديگر پرنده ( فرضا كبك و تيهو ) است . مدتی در اين موضوع مطالعه كرد . بعد متوجه شد كه پرورش دهندگان جانوران و گياهان وقتی صفت ممتاز و مفيدی را در جانوری يا گياهی میبينند ، آن جانور يا گياه را جداگانه پرورش میدهند و در نتيجه آن صفت مفيد تقويت میشود و در نسلهای بعدی اين تقويت و تشديد انتقال داده میشود ، به طوری كه پس از مدتها ايجاد نوع جديد میكند . داروين اين مساله را " انتخاب مصنوعی " ناميده است ، يعنی بشر مصنوعا با دست خودش اين انتخاب را انجام میدهد . از اين مطلب دو موضوع را كشف كرد : يكی اينكه شكل و هيأت و صفات جانوران و جانداران تغيير پذير هستند ، ثابت نيستند ، دوم اينكه اين تغيير پذيری قابليت تشديد و تقويت دارد . بعد مدتی به فكر افتاد كه حتما عاملی هم در طبيعت وجود دارد كه بر روی جانوران و گياهان وحشی اثر دارد
پس از مدتی مطالعه ، كتاب رسالهای در باب جمعيت تأليف مالتوس دانشمند اقتصادان انگليسی كه كشيش هم بود ، به دستش افتاد . مالتوس در كتاب خودش ثابت كرده بود كه جمعيت روی زمين با تصاعد هندسی افزايش پيدا میكند ، يعنی از هر پدر و مادر به طور متوسط چهار فرزند باقی میماند . بنابراين افراد روی زمين به نسبت 2 ، 4 ، 8 ، 16 يعنی تصاعد هندسی بالا میرود ، در حالی كه غذا و مسكن با تمام كوشش و تلاشی كه صنعت و تكنيك بشر در راه تأمينش به كار میبرد ، به نسبت تصاعد حسابی يعنی 2 ، 4 ، 6 ، 8 بالا میرود . بنابراين عواقب شومی در انتظار بشريت است ، يا بايد آفات ، جنگها ، بيماريهای ميكروبی ، زلزله و ساير آفات ، بشر را تعديل كند و يا اينكه بايد مردم را به رياضت اخلاقی وادار كرد و مانع توليد مثل آنان شد
داروين پس از خواندن اين كتاب مدتی مطالعه كرد و عاملی را به نام عامل " انتخاب طبيعی " در طبيعت كشف كرد كه اساس فرضيه خودش را بر آن گذاشت ، به اين معنا كه گفت تمام انواع جانوران و گياهان به وضع بیحسابی به توليد همنوعان خودشان مشغولند ، به طوری كه اگر زادههای يك نوع از جانور يا گياه ( فرضا سوسك يا خرگوش يا خزه ) تنها روی زمين باقی بمانند ، در مدت كوتاهی تمام سطح زمين را سوسك يا خرگوش يا خزه فراخواهد گرفت و اگر تمام مردم روی زمين به مرگ طبيعی بميرند ، بعد از گذشت هزار سال ، جا برای ايستادن قائم روی سطح زمين پيدا نمیشود . بعد با خود گفت : پس اين تعادل جمعيتی كه بين انواع مختلف و افراد يك نوع به چشم میخورد ، به قيمت قربانيهای بیحسابی است كه در نتيجه تنازع و جدال بين آنان برای غذا و مسكن ايجاد میشود . اين تلاش و كوشش برای ادامه حيات را كه بين افراد يك نوع و انواع مختلف هميشه در جريان بوده و هست " تنازع بقا " ناميد و گفت نتيجه تنازع بقا ، انتخاب طبيعی است و نتيجه انتخاب طبيعی ، بقای اصلح است . میگفت بين افراد يك نوع ، گاهی افرادی ديده میشوند كه دارای صفت برجستهتر و مميزه عاليتری هستند و بهتر میتوانند با اين صفت در طبيعت با محيط سازش كنند و رقبای خودشان را از ميدان بيرون كنند . اين افراد باقی میمانند و رقيبان خودشان را از بين میبرند و اين صفت ممتاز در نسلهای بعدی آنها عينا منتقل میشود و تشديد میگردد و دوباره همين جنگ و جدال درمیگيرد و پس از گذشت قرنها تباعد صفات ايجاد میشود ، يعنی صفتی كه در آخرين نوع مشاهده میشود ، با جد اوليهاش تفاوت بسيار زياد دارد ، به طوری كه عرفا نوع جديد خوانده میشود . البته داروين میگويد كه تمام افراد موجودات ضعيف ، در اين صحنه نبرد از بين نمیروند و بكلی معدوم نمیشوند ، بلكه عدهای از آنها هم فرار كرده ، مهاجرت میكنند و در غارها و پناهگاهها پناهنده میشوند و پس از مدتی باز جدال بين آنها درمیگيرد و بالاخره انواع مختلف جهندگان ، پرندگان ، ماهيها ، دوزيستان ، كرمها و غيره باقی میمانند و به وجود میآيند . از روزی كه انتخاب طبيعی و تنازع بقا بر داروين كشف شد ، تا انتشار اولين كتاب پرجنجال و پرسرو صدای او به نام " اصل انواع " بيست سال طول كشيد و در تمام اين مدت داروين مشغول جمعآوری مدارك و دلايل خودش بود
اما ببينيم والاس كه بود ؟ يكی از دانشمندان انگليسی كه در سال 1832 به دنيا آمد ، يك دانشمند طبيعی بود به نام والاس . روزی داروين نامهای از او دريافت كرد كه در آن نوشته بود من در طی تجربيات و مطالعات و تحقيقات خود پی بردم كه تنازع بقا و انتخاب طبيعی و بقای اصلح و تكامل جانداران و تبدل انواع عينا آنطور كه داروين كشف كرده بود ، بر جانداران حاكم است . او نظرياتش را برای داروين كه تقريبا استادش بود فرستاده بود تا اظهار نظر كند . داروين با خواندن اين نامه خيلی مشوش و ناراحت و نگران شد ، اولا به صحت فرضيات و عقايد خودش اطمينان بيشتری پيدا كرد ، ولی با اينكه نظريات خودش را قبلا به طور مشروح و مفصل به انجمن لينه انگلستان كه يك انجمن علمی جهانی بود فرستاده بود ، فكر میكرد مبادا والاس تصور كند كه اين افكار را از او دزديده و به سرقت برده و به او خيانت كرده است . به اين جهت بود كه مرتب دوستان و همكاران خودش را در اين مورد گواه و شاهد میگرفت و آنها وی را تشويق كردند كه به كار خودش ادامه بدهد و را با حيوانات و ميمون از كلمات او دريافته بودند و از اين جهت عليت او قيام كردند . جلسات و بحثهای مفصلی بر پا میشد ، از جمله در يكی از جلساتی كه بين هكسلی يكی از طرفداران جدی داروين و ويلبر فورس يكی از كشيشها درگرفت ، كشيش گفت اگر فرضيه داروين درست باشد ، لابد انسان از نسل ميمون است و چون خداوند انسان را خلق كرده ، بنابراين فرضيه داروين غلط است . بعد در مقابل جمعيت كه جلسه در انجمن بريتانيايی بود و عدهای بودند رو كرد به هكسلی و گفت : حالا شما بفرماييد ببينم پدر بزرگ يا مادر بزرگ شما كداميك ميمون بودند ؟ هكسلی در جواب گفت : انسان از اينكه پدر بزرگش ميمونی باشد نبايد خجالت بكشد ، بلكه اگر جدی وجود دارد كه من بايد از بردن نام او احساس خجالت و شرمندگی كنم ، آن مرد متلونی است كه از موفقيت در زمينه فعاليتهای خويش مأيوس و ناراضی است و در مسائل علمی كه هيچ گونه تخصص و معرفتی بدان ندارد مداخله میكند . باز میگويند كشيشی در يك كلاس درس راجع به خلقت آدم و حوا و انسان شواهدی از كتاب مقدس اظهار میكرد ، يكی از شاگردان بلند شد و گفت : قربان ! پدر من میگويد ما از نسل ميمون هستيم نه از نسل آدم و حوا . كشيش نگاهی خونسردانه به او كرد و گفت : عزيزم ! ما بحث كلی راجع به خلقت انسان و آدم میكنيم ، راجع به خانواده شما بحث نمیكنيم ، شايد پدرت درست گفته باشد ! داروين اصولا " شرايط محيط " لامارك را تأييد میكرد و میگفت شرايط محيط بر روی جانوران تأثير دارد و در آنها تغيير شكل ايجاد میكند و تمام اين تغييرات اكتسابی و تدريجی متصل ، به اعقاب و نسلها انتقال داده میشود به طوری كه صفاتی كه به ارث برده نشود نادر و استثنائی است ، و در آخر كلام جمله مخصوص داروين است كه میگويد : " به نظر من تمام جانوران از چهار يا پنج جانور اوليه اشتقاق يافتهاند و كليه گياهان نيز از همين تعداد يا كمتر نتيجه شدهاند . شباهت موجود بين سلسله گياهان و جانوران مرا به اين نتيجه میرساند كه حتی قدمی فراتر نهم ، يعنی تصور كنم تمام جانوران و گياهان از يك اصل اوليه منشأ گرفتهاند "
البته داروين برای اثبات عقايد خودش دلايل زيادی بيان میكرد ، بخصوص دلايلی از تشريح مقايسهای و ديرين شناسی و زمينشناسی و فسيل شناسی كه فسيلهای جانوران مختلف را در دورانهای مختلف زمينشناسی جمعآوری میكند و پهلوی هم قرار میدهد و از آنها نتيجه میگيرد و همچنين از تحولات و دگرگونيهايی كه در چنين انسان و حيوانات كاملتر ملاحظه میكند و قياس با تمام جانوران ديگر ، اين نتيجه را استنباط میكند
نظريات داروين در زمان خودش علاوه بر علمای مذهبی ، از طرف علمای طبيعی هم مورد انتقادات و ايرادات فراوانی واقع شد . با اينكه استدلالات داروين برای اولينبار به وسيله يك عالم طبيعی به اين اندازه مستدل و منطقی به جهان دانش عرضه شده بود و خود او هم متوجه ايرادها بود ، ولی چون اطمينان و ايمان كاملی به صحت فرضيات خود داشت ، به اين انتقادها جواب میدهد و هر جا هم كه پاسخهای او رسا نيست وضعيف و ناقص است ، آن را به عدم تكميل و نقص مدارك زمين شناسی نسبت میدهد . داروين میگويد : در دورانهای مختلف زمينشناسی جانداران مختلفی بودهاند . اولين و قديمترين دوره دو هزار ميليون سال طول كشيده و فاقد آثار جانداران است . دوره بعدی هزار ميليون سال طول كشيده و فقط واجد آثار جانوران تك سلولی و حيوانات پست دريايی است و دوره بعد كه سيصد و شصت ميليون سال طول كشيده واجد آثار خزندگان و دوزيستان و بیمهرههاست و دوره بعد كه هفتصد و پنجاه ميليون سال طول كشيده دارای آثار نخستين پستانداران ، ماهيها و پرندگان است و دوره فعلی كه هفتاد و پنج ميليون سال طول كشيده و دوره ما هم جزء اين دوره هست ، بالاخره موجودات كاملتر و انسان نماها و يك ميليون سال اخير آثار آدمها را میبينيم . بنابر نظريه داروين ، اينها به هم پيوسته و مربوط است ، يعنی از هم اشتقاق پيدا كرده است
به او ايراد میكنند كه اولا اگر اين سلسله و رشته تكامل درست است ، چرا تمام مراحل جانوران ، از پستترين حيوانات تك سلولی تا كاملترين آن كه انسان است وجود دارد و اينها تكامل پيدا نكردهاند و ثانيا چرا حد واسط بين انواع و همچنين بين انسان و ميمون ديده نشده و فسيلهايش به دست نيامده است ؟ در جواب اولی میگويد كه لزومی ندارد تمام جانوران تكامل پيدا كرده باشند ، بلكه ممكن است جانوری احتياج به تكامل پيدا نكرده و در شرايط محيطی خودش به لحاظ مسكن و غذا طوری بوده كه احتياج به اينكه تغيير شكل بدهد نبوده ، و آنهايی كه با تنازع بقا درگير بوده و اين سيری را كه من بيان میكنم طی كردهاند ، تكامل پيدا كردهاند ، به اين جهت ما همه را الان میبينيم . دوم اينكه دورهای كه انواع مشترك ( يعنی حد واسط بين نوعها ) زندگی میكردهاند ، در مقابل دورهای كه خود نوع زندگی میكرده بسيار ناچيز است و ما فسيلها و سنگوارههايی كه داريم معمولا مربوط به ميليونها قرن است ، بنابراين در مدت كوتاه زندگی اينها سنگوارهها به دست نيامدهاند و اين شامل ميمون هم میشود ، و از طرفی چون فسيلها از فرورفتن موجودات زنده در لجنها و آبها و ماسهها تشكيل میشوند ، اجداد ما ( ميمونها ) باهوشتر از اين بودند كه به اين شكل بميرند ، از اين جهت از خودشان فسيل كم باقی گذاشتهاند
بالاخره داروين در سال 1871 كتاب اصل انسان و بعد كتاب بيان عواطف در انسان و جانوران را منتشر كرد . در اين كتاب داروين سعی میكند تمام اختلافات فاحشی را كه بين انسان و جانوران تصور میشود ، نفی كند و ثابت نمايد كه تمام اختصاصات جسمانی و نفسانی موجود بين انسان و جانوران جز حالت تكامل يافتهای از موجودات و حيوانات ناقص ، چيز ديگری نيست ، حتی مغز و هوش انسان كه عاليترين پديده طبيعت است ، حالت كاملی از مغز تكامل يافته ميمون است و در مقام مقايسه هميشه انسان پست وحشی با كاملترين و عاليترين ميمونها مقايسه میشود . بروز امراض مشترك ، تغييراتی كه در جنين و در رحم مادر ايجاد میشود ، بقايای خصايص اجدادی از قبيل ماهيچههای جنباننده گوش كه در انسان تحليل رفته و استثنائا در بعضی نمو اتفاقی دارد ، وجود موی در بدن انسان مخصوصا در زير بغل و سينه ، وجود بقايای پلك سوم در گوشه چشم انسان را آثاری از وجه اشتراك انسان و حيوان میداند و اختلافاتی نظير قائم ايستادن ، كيفيت صورت ، كيفيت حركت دست و حتی صفات نفسانی از قبيل تصور ، توهم ، تخيل ، تجريد و تعميم را در مورد ميمونها آزمايش و آنها را به طور ناقص در ميمونها كشف كرده ، به طوری كه حتی میگويد صفات معنوی مانند نوعدوستی ، محبت ، فداكاری ، ايثار ، احساسات و عواطف در جانوران كامل ( يعنی بعضی انواع ميمونها ) وجود دارد و بنابراين هيچ دليلی نداريم بر اينكه انسان از اين نظام كامل طبيعت و از اين قاعده غيرقابل استثناء مستثنی شده باشد ، بنابراين ما با ميمونهای فعلی دارای اجداد مشتركی هستيم ، اينها را اجداد ما نمیداند ، خواهران و برادران ما میداند و میگويد دارای اجداد مشتركی هستيم
با اينكه كتاب اصل انسان داروين اعلان جنگ صريح و مستقيمی به مقامات كليسا بود و مقامات كليسا را به شدت خشمگين و مضطرب كرد به طوری كه او را كافر و ملحد و مهدورالدم شناختند ، معهذا داروين تا پايان عمر انكار صانع نكرد و حتی " انتخاب طبيعی " را ناشی از نيروی مافوقالطبيعی موجود در جهان تفسير و تعبير میكرد و معتقد بود كه معمای آفرينش برای بشر برای هميشه لاينحل است
اما دانش عصر حاضر چه میگويد ؟ يك سال پس از مرگ داروين ، دانشمند جنين شناس مشهور بلژيكی به نام وانبندن كيفيت توليد مثل را در جانوران كشف كرد . اين اكتشاف دوره نوی در زيستشناسی آغاز كرد . اين دانشمند ثابت كرد كه اساس امر توليد مثل بر اتحاد دو نطفه از پدر و مادر به نام اسپرماتوزوئيد و اول صورت میگيرد . اين دو نطفه كه دو موجود تك سلولی بيشتر نيستند ، با يكديگر تركيب شده و پس از تقسيم و تكثير بالاخره به صورت انسان كامل يا موجود ديگری درمیآيد . بنابراين طفل دنباله وجود پدر و مادر است و اگر قرار باشد صفتی به ارث به اعقاب انتقال پيدا كند ، بايد حتما از طريق اين دو سلول صورت بگيرد . لامارك و داروين عقيده داشتند كه تمام تغييراتی كه در موجودات ، چه بر اثر تغييرات محيط و چه بر اثر تعليم و تربيت و هر عامل ديگری ايجاد میشود ، به ارث عينا انتقال داده میشود اما تجربيات و علوم امروز اين مسأله را رد كرد و ثابت كرد كه صفات اكتسابی به ارث برده نمیشود
صفات اكتسابی به يكی از اين صورتها هستند : قطع عضو ، مصونيت ، بيماری ، محيط ، استعمال و عدم استعمال ، تعليم و تربيت . برای هر كدام از اينها آزمايشهای مكرری كردهاند كه ما برای هر كدامشان فقط يك آزمايش را توضيح میدهيم . درباره قطع عضو آمدند دم 22 نسل متوالی يعنی 1952 موش را قطع كردند ، ديدند آخرين موش با دمی كاملا طبيعی و سالم به دنيا آمد
22 نسل در مقام قياس با انسان معادل پانصد سال ( پنج قرن ) است . بعد متوجه شدند كه مسلمانها و خصوصا كليميان قرنهاست كه اولاد ذكور خودشان را ختنه میكنند و پس از طی قرنها اين صفت هنوز ارثی نشده و افراد ، ختنه نشده به دنيا میآيند . از اين مطلب روشنتر ، ملاحظه كردند كه بشر از بدو پيدايش به ازاله پرده بكارت دختران مشغول است ، معهذا هنوز دخترها وقتی به دنيا میآيند با پرده بكارت به دنيا میآيند . بنابراين قطع عضو كه يك حالت كاملی از عدم استعمال است ، به ارث انتقال داده نمیشود
دوم بيماری ، آمدند به يك عده خرگوش باردار ، بيست روز پس از بارداری محلول قوی نفتالين را با روغن نيم گرم خوراندند . اين مايع بر روی عدسی چشم خرگوش اثر میكند و آن را كدر مینمايد . ديدند كه نسل اول حاصل از اين خرگوشها همه با عدسی كدر به دنيا آمدند ولی نسلهای بعدی همه با عدسی سالم به دنيا آمدند . بنابراين بيماری به ارث برده نمیشود و مصونيتهای ناشی از بيماری هم به ارث برده نمیشود . تين دانشمند علم طبيعی آمد 69 نسل متوالی دروزوفيل يا مگس سركه ( 1 ) را برای مدتی در تاريكی پرورش داد . بعد آخرين مگس حاصل از آخرين نسل آنها را به روشنايی آورد ، ديد كوچكترين تغييری در ساختمان جسمانی چشم آنها داده نشده . 69 نسل متوالی در مقام قياس با انسان معادل هزار و پانصد سال ( پانزده قرن ) است ، يعنی اگر اجداد ما از پانزده قرن پيش ( يك قرن قبل از اسلام ) در تاريكی مطلق به سر میبردند ، امروز چشمشان به همين وضع و ساختمان و ديدی كه الان هست باقی میماند . بنابراين استعمال و عدم استعمال باعث انتقال اين صفت به ارث نمیشود
عامل ديگر محيط بود . محيط بر روی جانوران تأثير و در شكل آنها تغييرات ايجاد میكند ، به طوری كه سومر در سال 1915 آمد اين آزمايش را كرد : يك عده موش سفيد را در اتاقی گرم با حرارت 22 درجه و عدهای ديگر موش را در اتاقی با صفر درجه حرارت به مدت شش ماه پرورش داد . بعد مشاهده كرد كه دم و پا و گوش موشهايی كه در اتاق گرم پرورش پيدا كردهاند ، بلندتر از دم و پا و گوش موشهايی است كه در اتاق سرد پرورش پيدا كردهاند . و اين دراز شدن گوش 22 تا 38 درصد طول اوليه آنهاست
اما وقتی كه اين دو نسل را در شرايط مساوی و در درجه حرارت طبيعی دوباره پرورش داد ، ديد تأثيری در نسل آنها نكرده و عينا مشابه هم شدند . مسأله ديگر تعليم و تربيت است . اينكه تعليم و تربيت به ارث برده میشود يا نه ، مورد شك است . دانشمند مشهور روسی پاولوف آمد اين آزمايش را كرد : يك عده موش را عادت داد كه بر اثر نواختن زنگ الكتريكی به محل غذای خودشان بدوند . اين آزمايش را سيصد بار تكرار كردتا موشها عادت كردند به محض نواختن زنگ به محل غذای خودشان بدوند . نسل اول اين موشها با صدبار تمرين و تكرار ياد گرفتند به محض نواختن زنگ به سمت غذای خودشان بدوند و نسل بعدی با سیبار و نسل بعدی با بيستبار و نسل بعدی با پنج بار . بعد نتيجه گرفت كه اگر اين كار را ادامه بدهيم ، در نسلهای بعدی بدون تمرين و تكرار و عادت دادن آنها ، به محض نواختن زنگ الكتريكی به سمت محل غذايشان خواهند رفت . ماك دوبين در سال 1942 يك آزمايش ديگری كرد : تعدادی موش را گرفت و آنها را عادت داد كه محل غذای خودشان را براثر طی كردن يك عده راههای پرپيچ و خم به نام " لابيرنت " پيدا كنند . بعد از مدتی آزمايش ديد موشها پس از مدتی عادت میكنند كوتاهترين راه را برای پيدا كردن محل غذا انتخاب كنند .
پاورقی :
. 1 اين جانور را برای اين انتخاب میكنند كه بعد از موش ، بيش از
تمام جانوران توليد مثل میكند
علم بيولوژی ثابت كرده كه صفات ارثی به وسيله رشتههايی به نام كروموزوم كه در هسته سلولهای نطفه اسپرماتوزوئيد و اوول هست ، به اولاد منتقل میشود و اين كروموزومها دارای اجزای كوچكتری به نام ژن يا واحد ارثی هستند كه با اينكه میگويند هنوز كيفيت و كنه و ماهيت آنها كشف نشده ، ولی آنچه مسلم است موجودات زندهای هستند ، چون تغذيه و نمو میكنند و تمام صفات ارثی انسان و جانوران از قد ، هيكل ، رنگ و حتی صفات روانی و روحی تماما به وسيله اين ژنها به نسلهای بعدی انتقال داده میشود . پس ژنها حامل تمام صفات و اختصاصات ارثی هستند و ثابتند ، به طوری كه اگر بعضی از صفات ارثی در نسلی ظاهر نشد ، دلالت بر اينكه آن صفت و ژن ارثی از بين رفته نمیكند ، بلكه آن صفت و ژن محفوظ نگه داشته شده و موقتا مخفی شده و در نسلهای بعدی ظاهر خواهد شد
در مورد اين اصل آزمايشهای زيادی كردهاند ، از جمله مندل آمد يك عده موش سفيد و خاكستری را گرفت و آنها را وادار كرد كه با يكديگر جفتگيری كنند . اولاد اول ناشی از جفتگيری موشهای سفيد و خاكستری تماما خاكستری شدند . در اينجا بنا به تعريف میگويند صفت خاكستری در مقابل صفت سفيد ، صفت غالب و صفت سفيد ، صفت مغلوب است . بعد اين موشهای نسل اول را وادار كرد مجددا با همديگر جفتگيری كنند . اولاد حاصل از آنها به ازای هر چهار موش ، يك موش خاكستری خالص ، يك موش سفيد خالص و دو موش خاكستری دورگه شدند . موشهای سفيد خالص وقتی با همديگر جفتگيری كنند ، الی الابد جز موش سفيد نمیدهند و موشهای خاكستری خالص هم اولاد حاصل از آنها تماما خاكستری میشود ، اما اولاد حاصل از جفتگيری موشهای دورگه خاكستری اينطور نيست ، آنها طبق قاعده و اصل اول ، از هر چهار اولاد يكی سفيد خالص ، يكی خاكستری خالص و دو تا دورگه خواهند شد . از اين آزمايش و آزمايشهای ديگر نتيجه میگيرند كه صفات ارثی طبق قاعده و فرمول پيچيدهای كه در صفات ارثی ساده و در جانوران ساده قابل كشف است و در صفات تركيبی و جانوران كاملتر و پرعضوتر مبهم است به ارث برده میشود و انتخاب طبيعی نقشی در اين كار ندارد
بنابراين ملاحظه میكنيم كه دومين پايه فرضيه داروين از لحاظ علمی رد میشود
هنگامی كه دانشمندان طرفدار داروين و لامارك يا نيولاماركيستها و نيوداروينيستها مشغول بحث و جدل بودند ، دانشمند گياه شناسی مشهور بلژيكی به نام هوگودوفريس مطلب تازهای به جهان دانش و بيولوژی عرضه كرد و آن ، مسأله جهش يا " موتاسيون " بود . اين دانشمند ضمن تجربيات خودش ديد كه بعضی از دانههای گياهان در عين شباهت تام و تمام به انواع خودشان ، بعد از پرورش تغيير نوع و تغيير صفات میدهند . اين تغيير ناگهانی كه در خواص ارثی موجودات ايجاد میشود و آن را بعدا " موتاسيون " يا " جهش " ناميدند ، دارای چهار خاصيت است : اول اينكه ناگهان ظاهر میشود و در موقع ظهور حداكثر خاصيت خودش را بروز میدهد ، يعنی موتاسيون يا جهش منفصل است ، متصل و تدريجی نيست . دوم اينكه جهش يا موتاسيون ارتباطی به محيط خودش ندارد و علت معلوم و آشكاری هم ندارد ، يعنی در دو فرد از يك جانور يا گياه در شرايط و محيط مساوی ، برای يكی دست میدهد و برای يكی دست نمیدهد . سوم اينكه اين جهش برای گياهان و جانوران با شدت و ضعفهای مختلف دست میدهد ، گاهی ممكن است با تحليل رفتن چشم يا يك چشم شدن يا كور شدن يك جانور و يا تغيير رنگ يك جانور و يا ريختن موی يك جانور بروز كند . اما چهارمين خاصيت كه مهمتر از همه است اين است كه جهش روی ژن اثر میكند و عينا به اعقاب منتقل میشود و ارثی است . بنابراين نتيجه گرفتند كه نه تنها در گياهان ، بلكه در تمام انواع جانوران و در تمام زمانها و دورانهای زمينشناسی هميشه جهش و موتاسيون وجود داشته ، فقط تفاوت آن اين است كه صفاتی كه براثر جهش در گياهان يا جانوران ايجاد میشود ، اغلب از نوع مغلوب است و اگر نوع آن جداگانه پرورش داده نشود ، تدريجا مستهلك میشود و اگر جداگانه پرورش داده شود ، ايجاد نوع جديد میكند ، به طوری كه مثلا گوسفند مرينوس خودش يك جهشی بود كه برای دو بره در استراليا در سال 1828 اتفاق افتاد و شبان آنها اين دو گوسفند را جداگانه پرورش داد و در نتيجه الان گوسفند مرينوس را در تمام سطح كره زمين میبينيد و از آن پشم بسيار گران قيمت و لطيفی به دست میآيد
فقط يك سؤال باقی میماند و آن اينكه اين ژنها كه اين نقش عمده را دارند و اين قدر ثبات دارند و با اين سرسختی و فقط با فرمول معينی نقل مكان میكنند ، آيا اينها به دست بشر قابل تصرف و مداخله هستند يا نه ؟ جواب مثبت است ، میگويند میتوانيم ولی رابطه بين عامل اثر دهنده و حادثه يا معلول يا پديدهای كه به وجود میآيد ، هنوز كشف نشده . مثلا آمدهاند با عبور دادن اشعه تصفيه نشده ايكس بر روی جنين موش ديدهاند در آن ، صفات خارقالعادهای مثل تحليل رفتن چشم با يك چشم شدن يا كور شدن به وجود آمده ، ولی رابطه ايندو را كشف نكردهاند . پس حالا كه فهميديم تكامل موجودات جاندار با نظريه داروين و لامارك ( يعنی با انتخاب طبيعی و انتقال صفات ارثی ) ميسر نشد ، ملاحظه میكنيم كه فقط " جهش " وقوع تبدل انواع يا تكامل جانوران را امكان پذير میكند و فقط امكان دارد به وسيله جهش اين عمل صورت گرفته باشد . اما در اينجا بد نيست يك مقايسهای بكنيم : لامارك عقيده داشتموش كور برای اين كور است كه اول چشم داشته ، مدتی در غار به سر برده و احتياج نداشته چشمش را به كار ببرد ، بعد تدريجا كور شده است
داروين میگفت نه ، موش كوری كه الان ما میبينيم كور است ، از گروه كورها بوده منتها موشهای كوری كه در بيرون و در روشنايی بودهاند ، به علت نقص اين عضو و عدم توانايی در مقابل تنازع بقا و رقابت با رقيبان از بين رفتهاند ، آن كورهايشان كه آنجا بودهاند و با كورهای ديگر زندگی میكردهاند ، احتياج نداشتهاند چشمشان را به كار ببرند ، لذا باقی ماندهاند و انتخاب طبيعی موجب اين شده كه ما میبينيم موش كور در غار و تاريكی به سر میبرد . موتاسيون میگويد نه ، كور شدن يك موتاسيون و يك جهش است كه برای يك عده از موشها يا جانوران ديگر دست داده است ؟ آن موشهايی كه در تاريكی به سر بردهاند ، اين صفت به حالشان مضر نبوده ، باقی ماندهاند و آن صفت برای موشهايی كه در روشنايی زندگی میكردهاند و اين موتاسيون برايشان ايجاد شده ، مفيد نبوده و آنها را از بين برده است . موتاسيون تقريبا به انتخابی مانند انتخاب طبيعی ولی به نام انتخاب حذفی عقيده دارد . يا مثلا لامارك میگفت پرده بين انگشتان پای پرندگان شناور بر اثر استعمال و شناوری تدريجا ايجاد و تقويت شده است . داروين میگفت نه ، بين جانورانی كه اين پرده را داشتهاند ، آنهايی كه در آب شناوری میكردهاند ، از اين خصيصه استفاده بيشتری كرده و باقی ماندهاند
بقيه از بين رفتهاند . موتاسيون هم تقريبا شبيه به اين میگويد ، كه بدون علت معلوم و بدون هدف خاصی يكدفعه برای عدهای پرنده پرده ايجاد شد ، آنهايی كه در خشكی راه میرفتند ، با آن پرده نمیتوانستند راه بروند و پرده برای راه رفتن آنها مضر بود ، در نتيجه از بين رفتند و آنهايی كه در آب زندگی میكردند ، اين پرده مفيد به حالشان شد و باقی ماندند . اما يك هماهنگی عجيب و شگفتانگيزی بين موجودات و محيط خودشان ، و بين موجودات و اعضای خودشان از پستترين موجودات تا كاملترينشان وجود دارد كه مورد اقرار و اعتراف تمام علمای طبيعی دنياست و اين مسأله را لامارك اتفاقا از همه بهتر حل كرده بود ، اگر دانش امروز به او اجازه میداد كه صفات ارثی و صفات اكتسابی به ارث برده بشود ، و داروين هم تا حدی با " انتخاب طبيعی " توضيح داده بود ، اگر بطلان آن ثابت نمیشد ، و " موتاسيونيسم " هم ملاحظه میكنيد كه با چه منطق ضعيف و ناقص و نارسايی شبيه به پرت و پلا میخواهد اين مسأله را حل كند ، به طوری كه رووير طبيب مشهور فرانسوی كه متخصص در تشريح تطبيقی است ، در اين مورد در كتابی به نام " حيات و غائيت " میگويد : " تصور اينكه اين جهشها بدون اينكه در جهت معينی صورت گرفته باشد نتيجهاش هماهنگی غيرقابل انكار عالم موجودات زنده باشد ، مطلبی دور از حقيقت است " . اين سخن رووير در نقد موتاسيون است كه میگويد اين جهشها بدون هدف و علت خاص و بدون ارتباط با محيط در جانوران ايجاد میشود
اين مطالبی كه به عرض آقايان رسانديم ، مطالبی صرفا علمی بود كه هيچكدام از علمای طبيعی دنيا در مورد آن اختلاف ندارند و به عقايد فردی و مسلكها و مرامها و عقايد شخصی يا مذهبی مطلقا ارتباطی ندارد . مبحث منشأ حيات يا هدفداری حيات و خلقت انسان و نظريه مذهب نسبت به خلقت انسان ، مبحثی است كه جداگانه بايد در مورد آن در جلسات ديگر صحبت بشود . دكتر محمود بهزاد استاد علم تكامل است و در اين قسمت مطالعات و تأليفات بسيار زيادی دارد و به اين جهت نوشتههايش هم بسيار واضح و مفهوم و عالی است ، كنفرانسهای متعددی هم داده است . من از لابه لای كلامش احساس میكنم آدم غيرموحد و غيرمذهبی ، حتی ضد مذهب باشد ، البته صريحا چيزی نمینويسد ولی از لابهلای كلامش پيداست و حتی خودش هم خيلی مايل است كه انسان از نسل ميمون اشتقاق پيدا كرده باشد ، برای اينكه در جاهايی كه نظر خودش را تا حدی ابراز میكند ، اين را میگويد . او در آخر كتاب داروينيسم خودش خلاصه نظريات دانشمندان را در چند جمله خلاصه میكند و میگويد : " تغييرپذيری جانداران ، چه مصنوعا ، چه به طور طبيعی مورد اتفاق است . ردههای جانوران چون در زمانهای بسيار قديم صورت گرفته ، متأسفانه آزمايش مستقيمی روی آنها نمیتوانيم بكنيم و به عمل نيامده ولی ديرينشناسی ، تشريح مقايسهای و جنين شناسی ، پيدايش آنها را از طريق تبدل تا حدی تأييد میكند . ولی راجع به شاخهها بايد اقرار كرد كه هيچيك از نظريات علمای طبيعی ، كافی برای بيان آن نيست و اين هماهنگی غيرقابل انكاری كه بين موجودات وجود دارد نمیتواند تصادفی باشد زيرا جهش هميشه با حذف عضو همراه است ، با توليد عضو هم همراه نيست . بنابراين وقتی ما برای توضيح عضو نمیتوانيم نظری بگوييم ، درباره شاخه جانوران و تبديل آنها به يكديگر بكلی كميتمان لنگ است "
( 2 ) توحيد و مسأله شرور
توحيد و مسأله شرور ( 1 )
در دنباله مباحث گذشته ما درباره توحيد ، عرض كرديم مسائلی هست كه آن مسائل را از نظر مخالفين اصل توحيد بايد طرح كرد . يكی مسأله تكامل بود كه عرض كرديم بعضيها میگفتند اين دليلی كه الهيون از راه نظم عالم میآورند ، آن وقت دليل تام و تمامی است كه اشياء و مخصوصا انواع ، مخلوقالساعه و دفعیالوجود باشند ، ولی بنابر نظريه تكامل میتوان نظام مخلوقات مخصوصا جانداران را كه بيشتر مورد استناد الهيون است با همان نواميس ساده و لاشعور طبيعت توجيه كرد بدون اينكه احتياجی باشد كه فرض نيروی مدبری در كار عالم بشود . از اين بحث گذشتيمبديها و بینظمیها در عالم
بحث دوم كه بحثی قديمیتر و مهمتر از اين مبحث است و عمومیتر هم هست ( يعنی برای اشخاص بيشتر مطرح میشود ) مسأله بديها و بینظمیها در كار عالم است . میگويند در مقابل دليلهايی كه شما از نظر نظم عالم میآوريد و آنها را دليل بر وجود خالق عالم مدبر حكيم صانع میدانيد ، يك عده دليلهای ديگر هم در عالم در جهت خلاف وجود دارد ، شما دليلهای يك طرف را ذكر میكنيد ولی اين دليلها را هيچ ذكر نمیكنيد ، و لااقل اين است كه وقتی انسان آن دليلها و اين دليلها را نگاه میكند ، ناچار میشود كه متوقف بشود و اين مساله برايش به صورت يك مجهول و يك امر لاينحلی باقی بماند ، بنابراين شكاك بشود و بگويد اصلا اين مسأله يك مسأله غيرقابل حلی است . میگويند غير از آن جنبهای كه ما در عالم نظاماتی میبينيم ، يك بینظمیها و شرور و بديهايی هم در عالم میبينيم كه اينها هم با اين كه خدايی در عالم كار فرما باشد ( آن طوری كه الهيون میگويند ) سازگار نيست . بهترين دليلش اين است كه هر كسی در اين دنيا ، حتی خود الهيون و پيروان اديان هميشه از وجود بديها در عالم شكايت دارند و هميشه طالب تغيير وضع موجود هستند ، حال يا با عمل يا با دعا ، هميشه از كار عالم شكايت دارند ، منتها اگر ابا داشته باشند و شرم كنند از اينكه مستقيما خدا را به عنوان مسؤول معرفی كنند ، پای روزگار را به ميان میكشند و میگويند روزگار چنين است و چنان است يا دنيا چنين و چنان است ، چرخ را كجرفتار و فلك را كجمدار [ میدانند ] و اين چيزهايی كه گفتهاند . كمتر يك افراد شجاعی مثل خيام پيدا میشوند كه اول از چرخ و فلك شكايت میكنند ، بعد میگويند نه بابا ، اصلا چرخ و فلك هم گناهی ندارد ، اگر گناهی هست ، از بالاتر از چرخ و فلك است . میگويد :| ای چرخ فلك خرابی از كينه توست |
| بيدادگری شيوه ديرينه توست |
| ای خاك اگر سينه تو بشكافند |
| بس گوهر قيمتی كه در سينه توست |
| اجرام كه ساكنان اين ايوانند |
| اسباب تردد خردمندانند |
| هان تا سر رشته خرد گم نكنی |
| كانان كه مدبرند سرگردانند |
بديهای عالم همين مصائبی است كه ما در دنيا میبينيم . اينهمه مصائب در دنيا وجود دارد ، مرگ وجود دارد ، اصلا خود مرگ چرا بايد باشد ؟ اگر حيات هست چرا مرگ در كنارش وجود دارد ، اگر هستی هست چرا نيستی در كنارش وجود دارد ، اگر جوانی هست چرا پيری در كنارش وجود دارد ؟ فقرها چرا وجود دارند ، ظلمها و بيدادگريها چرا وجود دارند ، جهلها و نادانيها چرا وجود دارند ؟ انواع بديها و بینظمیها و بیحسابیهايی كه در كار عالم میبينيم ، چه آنچه كه در زندگی انسانها وجود دارد و چه آنچه كه در زندگيهای غيرانسانها ( در حيوانها و در چيزهايی كه انسانها مسؤول آن نيستند ) میبينيم ، مثلا اين زلزلهها چرا وجود دارند ؟ اگر اين عالم روی نظم و حسابی بايد اداره بشود ، برای چيست كه ناگهان زلزلهای پيدا میشود و ولايتی را خراب میكند و اينهمه افراد بیتقصير بيگناه را زير آوار میبرد ؟ چرا يكدفعه وبايی پيدا میشود و ديگر صغير و كبير و پير و جوان و بیتقصير و با تقصير را از پيش درو میكند و میبرد ؟ بلكه به طور كلی موجودات عالم از نظر روزی خواری بلاتكليف هستند ، روزیخوار در دنيا آفريده شده است و حال آنكه روزی به قدر كفايت وجود ندارد . چون روزی به قدر كفايت وجود ندارد ، نظامی كه به وجود آمده است نظام درندگی و تنازع بقاست ، حيوانات خودشان همديگر را میخورند ، جاندارها كه همه بايد خودشان روزی داشته باشند ، چون روزیشان كمتر از مقدار [ لازم ] است ، خودشان همديگر را میخورند و علت اينكه اين تعداد از موجودات در دنيا باقی ماندهاند ، كمی روزی است و اگر روزی به قدر كافی در دنيا وجود میداشت ، تعداد آنچه كه خلق میشدند و به وجود میآمدند سر به فلك میزد
اين اشكال خيلی معروفی است كه بيش از اين هم میشود در اطراف آن شرح و بسط داد و خيلی هم در اين زمينه گفته شده است . از قديم و جديد ، شعرا و ادبا و غير اينها به صورت اعتراض يا به صورت جدی و شوخی ، هر طور بوده است به شكلهای مختلفی در اين زمينه شعرها گفتهاند و حرفها زدهاند ( 1 ) . اين است صورت اشكال . اين اشكال به شكلهای مختلفی طرح شده است و مخصوصا اروپاييها ( هر جا كه ما در گفتههای آنها ديدهايم ) اين اشكال خير و شر ، اشكال شرور و مصائب و بديها را در
پاورقی : . 1 در حدود سی چهل سال پيش ، يك شاعر شيرازی به نام بهمنی اشعار خيلی شيرينی در اين زمينه گفته بود در قالب قطعهای تحت عنوان " اعتراض به خلقت " . گويا اين اشعار در يك انجمن ادبی مطرح بوده است . سرهنگ اخگر كه يك وقت وكيل مجلس شورای ملی بود - اولا خودش منظومهای در جواب او گفته بود و بعد هم شعرهای او را به مسابقه گذاشته بود . تقريبا از تمام ايران نويسندهها و شخصيتهای آن وقت به او جواب داده بودند . جوابها هم اغلب جواب حسابی نبود .
تمام اين جوابها به صورت كتابی به نام " اسرار خلقت " درآمده و همان وقت هم چاپ شده است كه موجود استدنيا يك اشكال لاينحل تلقی كردهاند كه اساسا نمیشود به آن جوابی داد
حكمای اسلامی مبحثی در " الهيات " طرح كردهاند به عنوان " مسأله خير و شر " و خواستهاند به اين اشكال جواب بدهند . اول بايد جنبههای مختلف اين اشكال را عرض كنيم كه آنها هم از آن جنبهها وارد شدهاند ، تا بعد ببينيم مسأله به چه صورت درمیآيد


