next page

fehrest page

back page

راز تكامل

اصل مطلب در راز تكامل است . اين موجودها بنابر " تبدل انواع " از ساده‏ترين حالات به پيچيده‏ترين و منظم‏ترين حالات رسيده‏اند . اين را می‏دانيد كه از جمله ايرادهايی كه به امثال لامارك و داروين كرده‏اند ، اين‏ است كه در ساختمان موجود زنده جهازاتی هست كه اين جهازات فقط وقتی كه‏ به صورت كامل باشد ، به حال موجود مفيد است اما اگر به صورت ناقص‏ باشد ، اصلا به حال موجود مفيد نيست . يك وقت هست كه حساب يك چيز نظير حساب پول است ، يك آدم پولدار ، ميليونر می‏شود ، [ يعنی ] پول از يك ريال آن به حال انسان مفيد است و هر چه بالا برود بيشتر مفيد است
خوب ، پول را انسان تدريجا جمع می‏كند ، آن پول اول را هم كه جمع شده‏ است نگهداری می‏كند . ولی يك چيز هست كه وقتی تمام اين مجموعه به صورت‏ كامل به وجود بيايد ، آن اثر بر وجودش بار می‏شود ، حتی اگر يك چيز ناقص در آن باشد به درد نمی‏خورد . مثل يك كارخانه . يك كارخانه قند آن‏ وقت مفيد است كه تمام ابزارهايش كامل و مجهز سوار شده ، به كار بيفتد ، والا اگر يكی از لوازمش نباشد [ مفيد نيست ] . گاهی اوقات می‏بينيد كه كارخانه‏ای عظيم به لوازم يدكی احتياج پيدا می‏كند و چون نيست ، چقدر خسارت متحمل می‏شوند تا وقتی كه آن لوازم يدكی را پيدا كنند . اين‏ تشكيلات و نظاماتی كه در جاندارها هست ، اين طور نيست كه هر جزئی به‏ تنهايی خودش مفيد باشد ، بلكه به صورت دستگاه و كارخانه است . مثلا چشم‏ به حال انسان مفيد است ، ولی چشم يك دستگاه بسيار بسيار مجهزی است كه‏ اگر تمام اين دستگاه [ موجود ] باشد ، از چشم می‏شود استفاده كرد و اگر نباشد ( مثلا نصف اين ساختمان باشد ، نصف ديگر آن نباشد ) از چشم‏ نمی‏توان استفاده كرد ، اگر تمام آن وجود داشته باشد ولی يك عصب يا يك‏ پرده از آن اعصاب و پرده‏هايی كه بايد وجود داشته باشد وجود نداشته باشد ، ديگر فايده ندارد و لهذا نه نظريه لامارك می‏تواند پيدايش چشم را توجيه‏ كند و نه نظريه داروين . با نظريه لامارك كه می‏گويد انسان در محيطی كه‏ مقابل آفتاب قرار می‏گيرد ، به چشم احتياج پيدا می‏كند و بعد مجبور می‏شود به استعمال ، آيا اگر يك موجود زنده در چنين محيطی يك نقطه بدن خودش‏ را مرتبا تحريك كند ، چشم به وجود می‏آيد ؟ اگر يك ذره از آن چيزهايی كه‏ در چشم هست ( مثلا يك برآمدگی مختصر ) قدری به حالش مفيد بود ، می‏گفتيم بسيار خوب‏ ، تدريجا در نسل بعد يك مقدار بيشتر ، در نسل بعدتر يك مقدار بيشتر [ شده ] تا بعد از ميلياردها سال چشم انسان و حيوانات به وجود آمده ، اما فرض اين است كه اين‏طور نيست ، بلكه اين چشم يك كارخانه عظيمی است كه‏ تا تمام آن به وجود نيايد ، فايده‏ای به حالش ندارد . من نمی‏خواهم بگويم‏ چشم در يك " آن " پيدا شده ، يا بايد اين‏طور باشد كه مثلا با يك جهش‏ به قول آنها پيدا شده باشد ، يا اگر هم تدريجا پيدا شده ، طبيعت از همان‏ روزی كه شروع كرده كه تدريجا اين چشم را به وجود بياورد هدف داشته و متوجه آن آخرين مرحله و نقطه بوده است ، والا به‏طور تصادفی با اين قوانين‏ استعمال و عدم استعمال لامارك يا تنازع بقا و انتخاب اصلح داروين ، دستگاه چشم يا دندان يا ريه يا قلب ، بلكه هيچ دستگاهی كه فقط به صورت‏ دستگاه در وجود موجود زنده مؤثر است ، قابل توجيه نيست
بنابراين در راز تكامل و اينكه موجودات به سوی كمال می‏روند ، در نهايت بايد به اين مطلب توجه كرد كه طبيعت ، آن كمال آخری را از اول‏ در نظر داشته و متوجه به سوی آن كمال بوده است و حتی اگر در يك مراحلی‏ ، مقدماتش را تهيه می‏كرده و هنوز اثری از آن نمی‏گرفته است ، برای اين‏ بوده كه می‏خواسته است درآينده ، كامل آن را برای نسلهای بعد به وجود بياورد . داروين در راز تكامل يك حرف مبهم معناداری گفته است و عبارت‏ هم از خود اوست كه اينجا آورده‏اند : " انتخاب طبيعی با حفظ كردن و جمع نمودن تدريجی تغييراتی كه در شرايط زندگی به حال موجود زنده مفيد است ، در هر جانداری مؤثر واقع می‏شود
نتيجه غايی اين انتخاب آن است كه هر جاندار بيش از پيش با شرايط محيط زندگی سازش يابد . پس اين تكميل دائمی بايد قسمت اعظم موجودات زنده‏ منتشره در روی زمين را به سمت كمال تدريجی سوق دهد " . ( 1 ) در يك جا بعد از آنكه عوامل تغيير را ذكر می‏كند - كه ما گفتيم آن‏ عوامل را قبول داريم و ايرادی به آن نداريم ولی از نظر خود او هم يك‏ عامل مجهولی هست می‏گويد : " اما آنچه محقق است آن است كه بسياری از تغييرات شبيه در محيطهای‏ مختلف حاصل می‏شود و عده زيادی از تغييرات گوناگون در محيط معينی به ظهور می‏رسد " .

پاورقی : . 1 با آن مقدار بياناتی كه او گفته است ، كافی نيست

داروين به اين مطلب كه خصوصا مخالف نظريه لامارك است متوجه شده است‏ . آنها می‏گفتند محيط مؤثر است ، بعد ديدند كه گاهی اوقات در محيطهای‏ مختلف اثر واحد پيدا می‏شود و در محيط واحد آثار مختلف پيدا می‏شود ، يعنی قانون تاثير محيط ، صد درصد صادق نيست . از همه حرفهای او صريحتر درباب اصل علت غايی اين مطلب است كه بعد از آنكه می‏گويد بسياری از تغييرات مثل هم در محيطهای مختلف پيدا می‏شود و تعداد زيادی از تغييرات‏ گوناگون در محيط واحد پيدا می‏شود ، می‏گويد : " به نظر داروين عامل مهم بايد قاعدتا تمايل به تغيير باشد كه تحت‏ اثر عامل مجهولی صورت می‏گيرد "
اين همان حرف الهيون است
- تماس اين مسأله با ادله توحيد چيست ؟ استاد : من معتقدم كه با نظريه " تبدل انواع " نمايش اصل علت غايی‏ را بهتر می‏شود درك كرد ، خيلی هم بهتر می‏شود درك كرد
- جنابعالی راجع به تكامل صحبت فرموديد ، اما راجع به تبدل انواع كه‏ بيشتر با خداشناسی و قرآن و ساير كتابهای مذهبی تناسب دارد ، صحبتی‏ نفرموديد
- استاد : عرض كرديم كه طرح مسأله از نظر تماس با كتابهای مذهبی ، مرحله بعدی است . تكامل هم كه عرض كرديم ، مقصودمان فقط تكامل فرد نبود ، بلكه مقصود همان تكامل از نوعی به نوع ديگر و همين رابطه نسلی بود ، و عرض كرديم از نظر خداشناسی به عنوان يك مسأله عقلی و علمی ، اينكه قائل‏ بشويم رابطه نسلی افراد هر نوعی فقط با اجداد نوع خودشان است نه با اجداد نوع ديگر ، يا قائل بشويم با اجداد نوع ديگری است ، بين ايندو [ يعنی بين اين نظريه و خداشناسی ) هيچ تماسی‏ نيست ، تماسش فقط در همان نقطه‏ای بود كه عرض كردم . بله ، از نظر كتابهای آسمانی اين مطلب قابل بحث است . اين كتاب آقای دكتر سحابی هم‏ در همين زمينه است و آ ن اين است كه از نظر علم امروز تقريبا امر مسلمی‏ است كه انسان از نسل حيوانات و جاندارهای گذشته است . حالا اگر به‏ صورت تغييرات تدريجی باشد ، اينكه آيا آن احتمالات كه خود داروين چندان‏ نگفته است و ديگران گفته‏اند درباب اينكه [ انسان ] از نسل ميمون است‏ يا از نسل ميمون نيست ، با آنچه كه در كتابهای آسمانی آمده تضادی دارد يا تضادی ندارد ، اگر لازم باشد ، در يك جلسه عليحده بايد روی آن بحث‏ كنيم
- اينكه چشم را مثال زديد كه تا تمام اجزای آن كامل نشده باشد ، برای‏ انسان فايده‏ای ندارد برخلاف پول كه يك ريال آن هم مفيد است ، بايد عرض‏ كنم كه دستگاه بينايی ، تنفس و . . . در موجودات پايين هم وجود دارد منتها به صورت ناقصتر و به تدريج اين دستگاهها كامل و كاملتر می‏شود
استاد : اين كه جناب عالی می‏فرماييد درست است ولی در جهتی كه ما تشبيه كرديم . ببينيد ، من عرض نكردم كه موجودات كامل دستگاه بينايی‏ دارند و موجودات پست‏تر دستگاه بينايی ندارند ، يا دستگاه بينايی به‏ همين شكل منحصر است . البته همين‏طور كه گفتيد و در اصول الهيون هم هست‏ ، هر موجودی در مرتبه خودش از يك هدايتی استفاده می‏كند . صحبت بر سر همين دستگاهی است كه موجود كامل دارد . اين دستگاهی كه موجود كامل دارد ، آيا در مرتبه ضعيف ، از ناقص همين دستگاه استفاده می‏كرده يا از دستگاه ديگری ؟ اگر از دستگاه ديگری استفاده می‏كرده ، بحث اين است كه‏ همين دستگاه كامل چطور تدريجا به وجود آمد ؟ اگر اين دستگاه كامل اين‏طور می‏بود كه [ آن موجود ] از ناقصش هم ناقص استفاده می‏كرده و تدريجا هرچه‏ كامل شد ، كاملتر استفاده كرده ، پيدايش تدريجی اين دستگاه كامل قابل‏ توجيه بود ، اما شما بهتر می‏دانيد كه اين دستگاه كامل اين‏طور نيست كه در ابتدا از ناقصش ناقص و از كاملش كامل بشود استفاده كرد . اگر او دستگاه بينايی دارد ، دستگاه ديگری غير از اين دستگاه است . مثلا حشرات‏ به نحو غريزه يا به شكل دستگاه يا به نحو ديگری ، چطور از بينايی استفاده‏ می‏كنند ؟ با اين دستگاه چشم كه استفاده نمی‏كنند
- آنها هم دستگاه ناقصی دارند كه برحسب احتياجات خودشان استفاده‏ می‏كنند
استاد : ولی همين دستگاهی كه الان در انسان و حيوان هست به نام دستگاه‏ چشم ، آيا اين تدريجا به وجود آمده ؟ و تدريجا هم كه به وجود آمده ، در هر مقداری كه به وجود آمده ، مورد استفاده بوده و می‏شده از همين دستگاه‏ چشم استفاده بكنند يا نه ؟ - نظريه داروين فعلا مطرح نيست . الان نظريات توسعه پيدا كرده و مثلا نظريه " موتاسيون " پيدا شده است و آن هم تكامل پيدا كرده و امروز نظريه‏ای كه در تكامل مورد بحث علمای مغرب است ، نظريه " تكامل ديويژه‏ " ( تكامل متوجه و هدفدار ) است . بنابراين فيناليزم و تكامل هدفدار مورد حمله نيست . تكامل هدفدار اتفاقا مورد حمله آن عده از علماست كه‏ از لحاظ اجتماعی فكر ماركسيستی دارند . نظريه داروين براساس تنازع بقا پايه و مبنايی برای اصل نزاع طبقاتی است كه ماركسيستها روی تعصب بر آن‏ تكيه می‏كنند . امروز تكامل به عنوان يك نظريه مطرح است ولی با نظريه‏ داروين از زمين تا آسمان تفاوت دارد
استاد : ما در نظر داشتيم همانها را هم در اينجا مطرح كنيم ، خواهش هم‏ كرديم آقايانی كه اطلاعات بيشتری دارند در اختيار ما بگذارند كه بتوانيم‏ استفاده كنيم . ولی در حدود اطلاعات خودمان خواستيم از بسيط ترين نظريه‏ كه در نظريات علمی ، نظريه لامارك است بگيريم برويم جلو تا ببينيم به‏ كجا رسيده است . بحث ما فقط روی داروينيزم نبود ، روی تكامل بود و لذا عنوانی كه انتخاب كرديم " توحيد و تكامل " است ، و ما احساس كرديم‏ كه هر چه اين نظريه تكامل پيش رفته است ، نظريه " هدفداری " تقويت‏ شده ، نه اينكه تضعيف شده باشد
بحث ما درباره تكامل از نظر علمی تا يك حدودی تقريبا روشن شد كه چه‏ می‏خواهيم بگوييم . مراحل بعد يعنی از " موتاسيون " به بعد را ، از آقايان هر كس داوطلب است بيايد اينجا بيان كند تا ما هم استفاده كنيم‏
- به نظر من مسأله‏ای كه خيلی مهم است ، مسأله موجود زنده است . اگر اين مسأله را به عنوان يك اصل بپذيريم ، مسائل ديگر حل می‏شود ولی نكته‏ اينجاست كه اين مسأله هنوز حل نشده است . موجود زنده به موجودی می‏گوييم‏ كه دارای صفات مشخصی است از قبيل حركت ، تغذيه ، صيانت نفس و توليد مثل ، و مطالعه در احوال و سير تكامل موجود زنده منتج به قوانينی است كه‏ در طبيعت وجود دارد و درباره موجود زنده صادق است . آنچه مهم است اين‏ است كه مثلا وقتی به نظر لامارك گوسفندی برای دفاع ، سر خودش را به سر گوسفند ديگر می‏زند و شاخ درمی‏آورد ، چرا هر قدر روی سر گوسفند می‏زنيم شاخ درنمی‏آورد ؟ اگر ما صيانت نفس‏ را به عنوان يك اصل بپذيريم ، مسائل ديگر حل می‏شود ولی خود صيانت نفس‏ كه هر موجودی سعی می‏كند خودش را حفظ كند ، اين را بايد اول حل كرد
استاد : نفس حيات تحت نظر هر خصوصيتی ، خودش يك مسأله مهمی در طبيعت است . اگر مقصودتان اين است كه تنها بحث درباره صيانت نفس و صيانت ذات كافی است ، تازه آن هم كافی نيست . ببينيد ، همان كه الان‏ می‏فرماييد ، خود آقای لامارك هم در اينجا اعتراف كرده است . فرض كنيد كه دو تا گوسفند سر يكديگر را به هم می‏زنند و بعد در آن محل اصابت ، كم‏ كم ابزاری كه متناسب با اين عمل باشد پيدا می‏شود . اين حتی از حدود حس‏ صيانت ذات هم خارج است ، يعنی اين‏طور نيست كه آن موجود احتياج خودش‏ را به يك چنين چيزی درك می‏كند ، طرحش را می‏ريزد و بعد در وجود خودش‏ می‏سازد ، همان قوه حيات در لاشعوری ( يعنی يك شعور مافوق شعور ) ( 1 ) او اين را به وجود می‏آورد . مسلما اين‏طور نيست كه موجود زنده ( مثلا همان‏ گوسفند ) وقتی كه سر خود را به دشمن می‏زند ، احساس می‏كند و می‏گويد افسوس ! من اينجا يك ابزاری از فلان جنس و ماده و تركيبات ندارم ، اگر می‏داشتم ، دشمن را چنين و چنان می‏كردم . قطعا در شعور او [ چنين احساسی‏ وجود ندارد ] . انسانها هم بعد از مدتها كه تكامل پيدا كردند تازه‏ می‏فهمند ماده‏ای كه مثلا شاخ گوسفند از آن تركيب می‏شود چيست تا بروند از نو آن را تركيب كنند . ولی يك نيروی مرموز مجهولی در طبيعت هست كه‏ متناسب با احتياجات حيوان برای او عضو می‏آفريند ، يعنی جنبه درونی قضيه‏ تقويت می‏شود . آنها می‏گويند عوامل خارجی [ تأثير دارد ] . عوامل خارجی‏ مؤثر است . اما به اين معنا مؤثر است كه مؤثر " موجد " نيست ، بلكه‏ به قول حكما مؤثر " معد " است ، علت اعدادی است نه علت ايجابی
علت اعدادی يعنی چه ؟ يعنی اينكه او را آماده می‏كند تا علت خودش او را به وجود بياورد و به تعبير ديگر ، عمده آن عكس‏العملی است كه طبيعت خود موجود زنده در مقابل اين عامل خارجی نشان می‏دهد و بايد روی آن حساب كرد [ لامارك ] می‏گويد محيط مختلف ، احتياج مختلف ايجاد می‏كند ( راست هم‏ می‏گويد ) ، احتياج به چه ؟ احتياج به يك عضو جديد . بعضيها خيلی ساده‏ حرف می‏زنند ، می‏گويند احتياج خودش خلق می‏كند . آخر اين كه لفظ است ! اينكه می‏گوييد احتياج خلق می‏كند ، اگر می‏خواهيد بگوييد در زمينه احتياج‏ چيزی خلق می‏شود ، حرف درستی است ، [ اما اگر مقصود ] نفس احتياج است‏ ، احتياج كه جز نداشتن و نيازمندی چيزی نيست ، اين كه واقعيتی نيست ، يعنی نه تنها برخلاف نظريه ماديون است ، برخلاف نظريه الهيون هم هست
آنهايی كه به " نامحسوس " به عنوان يك امر مثبت معتقد نيستند ، می‏خواهند برای يك امر عدمی شخصيت قائل شوند . در موجود زنده يك نيرويی‏ ، يك چيزی هست كه در زمينه اين احتياجات ، يك عضو را می‏آفريند
پس غرضم اين جهت است كه تنها حس صيانت ذات هم كافی نيست . درست‏ است كه آن يك رمز بزرگی در طبيعت است ، [ ولی ] اصلا خود صيانت ذات‏ يعنی چه ؟ می‏گويند انطباق با محيط ، سازش با محيط . حرف درستی است اما چرا روی آن خيلی حساب می‏شود ؟ اگر مقصود اين است كه محيط روی آن اثر می‏گذارد و لازمه اثری كه محيط می‏گذارد اين است ، خوب بله ، مثل اينكه ما قالی را در مقابل آفتاب می‏گذاريم و آفتاب روی آن اثر می‏بخشد . اگر ما همين قالی را در آفتاب بگذاريم يك‏جور است ، در سايه بگذاريم وضع ديگری‏ دارد . اما آيا موجود زنده فقط تحت تأثير محيط و منفعل از محيط است ، يا عكس‏العمل نشان می‏دهد ؟ عمده آن عكس‏العملهايش است كه جنبه هدفداری‏ طبيعت موجود زنده را به او نشان می‏دهد ، می‏بيند كه در محيطی كه تا حالا زندگی می‏كرده بايد وضع ساختمانش اين‏طور باشد [ و در محيط جديد به گونه‏ ديگر ] . حتی مثلا می‏گويند كه گلبولهای خون كم و زياد می‏شود ، در يك محيط يك مقدار معينی گلبول هست ، در محيط ديگر احتياج بيشتری پيدا می‏كند و فورا خود طبيعت گلبول می‏سازد . عمده ، آن نحوه عكس‏العمل نشان دادن‏ طبيعت موجود زنده است كه هدفداری اين موجود را می‏رساند
بنابراين ادله الهيون به همان استحكام خودش كه از قديم بوده است باقی‏ است ، بلكه قويتر شده ، يعنی اين جهت كه طبيعت هدفدار است ، از آن‏ مقداری كه در قديم درباره انواع و حيوانات و جاندارها درك كرده بودند بيشتر نشان داده می‏شود و حالا خيلی بهتر درك می‏شود
- تكامل به اين صورت مطرح نيست كه ابزار يك دستگاه ماشين را يكی يكی‏ انتخاب‏كرده باشند ، يكی ناقص باشد و آخری همه را به راه بيندازد ، بلكه‏ تكامل در نوع است ، يعنی از يك نوع ساده به تدريج تكميل نوعی پيدا كرده‏ است
استاد : من هم همين را می‏خواستم بگويم كه به اين شكل بوده نه به آن شكل‏ . فرق است بين اينكه تدريجا اعضای يك كارخانه‏ای را يكی يكی عوض كنند و آن را كاملتر كنند ( مثلا موتورش را بردارند ، يك موتور ديگر در همان‏جا نصب كنند ) و اينكه يكدفعه دستگاه نخ ريسی و بافندگی آن روز تبديل بشود در يك نوع ديگری به يك كارخانه ريسندگی كه امروز وجود دارد ، در واقع‏ آن را برداشته‏اند و به جای آن چيز ديگری گذاشته‏اند . اين يك چيزی نيست‏ كه قابل توجيه باشد كه [ بگوييم ] خوب ، تدريجا هر جزئش كه مفيد بوده ، خود به خود باقی مانده تا جزء ديگری پيدا شده و به اين صورت درآمده است‏

توحيد و تكامل ( 3 )

تاريخچه فرضيه تكامل جانداران

طبق دستوری كه دوستان انجمن اسلامی پزشكان و همچنين جناب آقای مطهری‏ صادر فرمودند ، بنده امروز وظيفه‏دار هستم كه درباره تكامل عالم جانداران‏ و بالاخص آخرين نظريات علمای طبيعی نسبت به فرضيه " تبدل انواع " داروين دانشمند مشهور انگليسی صحبت كنم . قبلا لازم است دو مطلب را به‏ عرض محترم آقايان برسانم . اول اين است كه اين مبحث جزء مسائل اختصاصی‏ و رشته تخصصی بنده نيست ، گواينكه اگر از رشته تخصصی بنده هم بود ، روی‏ آن هيچ‏گونه ادعايی نداشتم ، ولی بخصوص جزء رشته تخصصی آقايان اطبا و پزشكان است و در اين مورد مطالعات وسيع و فراوانی دارند ، بنابراين‏ می‏توانند عرايض امروز بنده را به عنوان پس دادن درس يك شاگرد در حضور استاد تلقی كنند ، يا اقلا به عنوان يادآوری و گردآوری خلاصه مطالعات‏ گذشته خودشان به منظور بررسی و استنتاج از آن . مطلب دوم اينكه اين‏ مبحث را به دو قسمت تقسيم كرده‏ايم : قسمت اول صرفا مطالعه در نظريات‏ دانشمندان و علمای طبيعی است و قسمت دوم مسأله منشأ حيات و " حيات و غائيت " و خلقت انسان و نظريه مذهب نسبت به خلقت انسان . حال قسمت‏ اول : آقايان می‏دانند در هر علمی لغات و اصطلاحات مخصوصی قبلا تعريف می‏شود كه در آن علم معنی مخصوصی دارد . علم طبيعی هم از اين قاعده عمومی مستثنی‏ نيست و لغات و اصطلاحات مخصوص به خودش دارد . برای يادآوری و تذكر ابتدا چند كلمه را كه ما زياد به كار خواهيم برد ، آن‏طوری كه علم طبيعی تعريف كرده‏ تعريف می‏كنم ، بعد وارد صحبت خودمان می‏شويم . يك فرد معين و مشخص از جانداران ، مثلا يك‏گربه مخصوص يا يك فرد انسان را بنا به تعريف " فرد " می‏گوييم . پس جانداران از گروه بيشماری " فرد " به وجود آمده‏اند
مجموعه‏ای از افراد كه تحت يك نام اسم برده می‏شوند مثل سگ ، گربه ، درخت چنار را " نوع " يا " گونه " می‏گوييم . مجموعه‏ای از انواع كه‏ دارای صفات و اختصاصات مشتركی هستند مثل گربه ، روباه ، گرگ ، ببر ، پلنگ كه همه دارای سر گرد و پنجه‏های قوی و تيز هستند و طعمه خودشان را معمولا زنده به چنگ می‏آورند ، تحت نام " جنس " نامگذاری می‏كنيم
پس " جنس " مجموعه‏ای از " نوع " است كه دارای صفات مشترك است
اين تعريف همين‏طور ادامه دارد ، يعنی مجموعه‏ای از " جنس " كه دارای‏ صفات و اختصاصات مشترك كلی‏تری است " تيره " يا " فاميل " يا " خانواده " ناميده می‏شود و مجموعه‏ای از " تيره " كه دارای صفات مشترك‏ زمان حياتش هيچ‏كس قدرت و جرأت مخالفت با او را نداشت و حتی تا انتشار كتاب اصل انواع داروين ، غالب علمای طبيعی به همين نحو فكر می‏كردند
در اوايل قرن نوزدهم ، چارلزلاين دانشمند انگليسی كه متخصص در زمين‏شناسی بود ، نظريه كاتاستروفيسم را رد كرد و ثابت كرد كه آنچنان‏ انقلابات عظيم و ناگهانی كه كوويه از آن نام برده ، در سرگذشت زمين‏ اتفاق نيفتاده بلكه تغييراتی كه در زمين ايجاد شده ، هميشه جزئی ، تدريجی‏ و نامحسوس و طی ميليونها قرن انجام گرفته ، بنابراين دليلی به لحاظ علمی‏ وجود ندارد كه ما معتقد باشيم كه موجودات در هر دوره خلق شده‏اند و بعد براثر انقلابات زمين‏شناسی از بين رفته‏اند
در زمان حيات كوويه ، دانشمند مشهور فرانسوی لامارك هم زندگی می‏كرد
لامارك كه فرضياتش بعد از خودش مشهورتر شد ، مخالف ثبات انواع بود ولی به علت عدم بضاعت علمی در مقابل كوويه نتوانست مقاومت كند و بخصوص چون فرضيه‏اش ناظر بر تبدل انواع يا تغيير گونه بود ، بزودی از طرف مقامات كليسا محكوم و مطرود و متروك شد و ملحد خوانده شد . لامارك‏ كه در جلسات گذشته هم خلاصه‏ای از نظرياتش را جناب آقای مطهری بيان‏ فرمودند ، عقيده داشت كه موجودات در دورانهای مختلف زمين‏شناسی ، از موجود ساده تك سلولی پست دريايی شروع شده و به تدريج تكامل پيدا كرده‏ تا به انسان امروزی رسيده‏اند . كيفيت اين تبديل و تكامل را اين‏طور شرح‏ می‏دهد ، می‏گويد : تمام جانوران برای ادامه حيات و تلاش برای بقای خودشان‏ اعضايی از بدن خودشان را ناچار بيشتر به كار می‏بردند و استعمال می‏كردند
آن عضو بر اثر اينكه بيشتر استعمال می‏شد ، مايعات بدن و مواد غذايی به‏ سمتش متوجه می‏شد و رشد مختصری بيش از ساير اعضا می‏كرد . اين رشد عينا به نسل بعدی انتقال داده می‏شد و مجددا تشديد و تقويت می‏شد ، به طوری كه‏ پس از طی چندين هزار سال و چندين نسل ممكن بود عضو جديدی برای يك جانور ايجاد بشود و همين‏طور به عكس ، اعضايی از جانوران كه بنا به مقتضيات و شرايط محيط احتياج به استعمال و به كار بردن نداشت ، تدريجا كوچك و ضعيف می‏شد و تحليل می‏رفت . اين كوچك شدن و تحليل رفتن در نسلهای بعدی‏ به ارث منتقل می‏شد و تدريجا باز تضعيف می‏شد ، به‏طوری كه پس از يك‏ دوران زمين شناسی ( مثلا هزار يا دو هزار سال ) آن عضو غيرضروری و غير مفيد حذف می‏شد
لامارك برای ادعای خودش دلايل و شواهد بسياری اقامه می‏كند ، مثلا می‏گويد فقدان دندان در بالنهای دريايی و مورچه خوار و پرنده‏هايی كه منقار قوی‏ دارند و از طعمه‏های ريز تغذيه می‏كنند و در نتيجه احتياج نداشته‏اند دندانشان را به كار ببرند و عمل جراحی روی يك دختر كه تا آن زمان داروی بيهوشی كشف نشده بود و بيماران روی تخت جراحی رنج فراوان می‏بردند به قدری متأثر و ناراحت شد كه برای هميشه دانشكده پزشكی را ترك كرد . بعد به جهانگردی پرداخت و مدت پنج سال دور دنيا گردش كرد . خودش ابتدا طرفدار ثبات انواع بود ولی ضمن مطالعاتش اول متوجه شد كه تنوع بين جانوران و گياهان اهلی خيلی‏ بيشتر از تنوع بين جانوران و گياهان وحشی است ، يعنی مثلا نژادهای مختلف‏ كبوتر وحشی بسيار نادر است ، در حالی كه نژادهای مختلف كبوتر اهلی بسيار فراوان است ( خودش صد و بيست نوع آن را جمع‏آوری كرده بود ) و حتی‏ تفاوت بين خصوصيات نژاداهلی گاهی به حدی می‏رسد كه بيش از تفاوت بين‏ اين نوع با نوع ديگر پرنده ( فرضا كبك و تيهو ) است . مدتی در اين‏ موضوع مطالعه كرد . بعد متوجه شد كه پرورش دهندگان جانوران و گياهان‏ وقتی صفت ممتاز و مفيدی را در جانوری يا گياهی می‏بينند ، آن جانور يا گياه را جداگانه پرورش می‏دهند و در نتيجه آن صفت مفيد تقويت می‏شود و در نسلهای بعدی اين تقويت و تشديد انتقال داده می‏شود ، به طوری كه پس‏ از مدتها ايجاد نوع جديد می‏كند . داروين اين مساله را " انتخاب مصنوعی‏ " ناميده است ، يعنی بشر مصنوعا با دست خودش اين انتخاب را انجام‏ می‏دهد . از اين مطلب دو موضوع را كشف كرد : يكی اينكه شكل و هيأت و صفات جانوران و جانداران تغيير پذير هستند ، ثابت نيستند ، دوم اينكه‏ اين تغيير پذيری قابليت تشديد و تقويت دارد . بعد مدتی به فكر افتاد كه‏ حتما عاملی هم در طبيعت وجود دارد كه بر روی جانوران و گياهان وحشی اثر دارد
پس از مدتی مطالعه ، كتاب رساله‏ای در باب جمعيت تأليف مالتوس‏ دانشمند اقتصادان انگليسی كه كشيش هم بود ، به دستش افتاد . مالتوس در كتاب خودش ثابت كرده بود كه جمعيت روی زمين با تصاعد هندسی افزايش‏ پيدا می‏كند ، يعنی از هر پدر و مادر به طور متوسط چهار فرزند باقی می‏ماند . بنابراين افراد روی زمين به نسبت 2 ، 4 ، 8 ، 16 يعنی تصاعد هندسی بالا می‏رود ، در حالی كه غذا و مسكن با تمام كوشش و تلاشی كه صنعت و تكنيك‏ بشر در راه تأمينش به كار می‏برد ، به نسبت تصاعد حسابی يعنی 2 ، 4 ، 6 ، 8 بالا می‏رود . بنابراين عواقب شومی در انتظار بشريت است ، يا بايد آفات ، جنگها ، بيماريهای ميكروبی ، زلزله و ساير آفات ، بشر را تعديل‏ كند و يا اينكه بايد مردم را به رياضت اخلاقی وادار كرد و مانع توليد مثل‏ آنان شد
داروين پس از خواندن اين كتاب مدتی مطالعه كرد و عاملی را به نام‏ عامل " انتخاب طبيعی " در طبيعت كشف كرد كه اساس فرضيه خودش را بر آن گذاشت ، به اين معنا كه گفت تمام انواع جانوران و گياهان به وضع‏ بی‏حسابی به توليد همنوعان خودشان مشغولند ، به طوری كه اگر زاده‏های يك‏ نوع از جانور يا گياه ( فرضا سوسك يا خرگوش يا خزه ) تنها روی زمين‏ باقی بمانند ، در مدت كوتاهی تمام سطح زمين را سوسك يا خرگوش يا خزه‏ فراخواهد گرفت و اگر تمام مردم روی زمين به مرگ طبيعی بميرند ، بعد از گذشت هزار سال ، جا برای ايستادن قائم روی سطح زمين پيدا نمی‏شود . بعد با خود گفت : پس اين تعادل جمعيتی كه بين انواع مختلف و افراد يك‏ نوع به چشم می‏خورد ، به قيمت قربانيهای بی‏حسابی است كه در نتيجه تنازع‏ و جدال بين آنان برای غذا و مسكن ايجاد می‏شود . اين تلاش و كوشش برای‏ ادامه حيات را كه بين افراد يك نوع و انواع مختلف هميشه در جريان بوده‏ و هست " تنازع بقا " ناميد و گفت نتيجه تنازع بقا ، انتخاب طبيعی‏ است و نتيجه انتخاب طبيعی ، بقای اصلح است . می‏گفت بين افراد يك نوع‏ ، گاهی افرادی ديده می‏شوند كه دارای صفت برجسته‏تر و مميزه عاليتری هستند و بهتر می‏توانند با اين صفت در طبيعت با محيط سازش كنند و رقبای‏ خودشان را از ميدان بيرون كنند . اين افراد باقی می‏مانند و رقيبان خودشان‏ را از بين می‏برند و اين صفت ممتاز در نسلهای بعدی آنها عينا منتقل می‏شود و تشديد می‏گردد و دوباره همين جنگ و جدال درمی‏گيرد و پس از گذشت قرنها تباعد صفات ايجاد می‏شود ، يعنی صفتی كه در آخرين نوع مشاهده می‏شود ، با جد اوليه‏اش تفاوت بسيار زياد دارد ، به طوری كه عرفا نوع جديد خوانده‏ می‏شود . البته داروين می‏گويد كه تمام افراد موجودات ضعيف ، در اين صحنه‏ نبرد از بين نمی‏روند و بكلی معدوم نمی‏شوند ، بلكه عده‏ای از آنها هم فرار كرده ، مهاجرت می‏كنند و در غارها و پناهگاهها پناهنده می‏شوند و پس از مدتی باز جدال بين آنها درمی‏گيرد و بالاخره انواع مختلف جهندگان ، پرندگان ، ماهيها ، دوزيستان ، كرمها و غيره باقی می‏مانند و به وجود می‏آيند . از روزی كه انتخاب طبيعی و تنازع بقا بر داروين كشف شد ، تا انتشار اولين كتاب پرجنجال و پرسرو صدای او به نام " اصل انواع " بيست سال طول كشيد و در تمام اين مدت داروين مشغول جمع‏آوری مدارك و دلايل خودش بود
اما ببينيم والاس كه بود ؟ يكی از دانشمندان انگليسی كه در سال 1832 به‏ دنيا آمد ، يك دانشمند طبيعی بود به نام والاس . روزی داروين نامه‏ای از او دريافت كرد كه در آن نوشته بود من در طی تجربيات و مطالعات و تحقيقات خود پی بردم كه تنازع بقا و انتخاب طبيعی و بقای اصلح و تكامل‏ جانداران و تبدل انواع عينا آن‏طور كه داروين كشف كرده بود ، بر جانداران‏ حاكم است . او نظرياتش را برای داروين كه تقريبا استادش بود فرستاده‏ بود تا اظهار نظر كند . داروين با خواندن اين نامه خيلی مشوش و ناراحت‏ و نگران شد ، اولا به صحت فرضيات و عقايد خودش اطمينان بيشتری پيدا كرد ، ولی با اينكه نظريات خودش را قبلا به طور مشروح و مفصل به انجمن لينه‏ انگلستان كه يك انجمن علمی جهانی بود فرستاده بود ، فكر می‏كرد مبادا والاس تصور كند كه اين افكار را از او دزديده و به سرقت برده و به او خيانت كرده است . به اين جهت بود كه مرتب دوستان و همكاران خودش را در اين مورد گواه و شاهد می‏گرفت و آنها وی را تشويق كردند كه به كار خودش ادامه بدهد و را با حيوانات و ميمون از كلمات او دريافته بودند و از اين جهت عليت‏ او قيام كردند . جلسات و بحثهای مفصلی بر پا می‏شد ، از جمله در يكی از جلساتی كه بين هكسلی يكی از طرفداران جدی داروين و ويلبر فورس يكی از كشيشها درگرفت ، كشيش گفت اگر فرضيه داروين درست باشد ، لابد انسان از نسل ميمون است و چون خداوند انسان را خلق كرده ، بنابراين فرضيه داروين‏ غلط است . بعد در مقابل جمعيت كه جلسه در انجمن بريتانيايی بود و عده‏ای‏ بودند رو كرد به هكسلی و گفت : حالا شما بفرماييد ببينم پدر بزرگ يا مادر بزرگ شما كداميك ميمون بودند ؟ هكسلی در جواب گفت : انسان از اينكه پدر بزرگش ميمونی باشد نبايد خجالت بكشد ، بلكه اگر جدی وجود دارد كه من بايد از بردن نام او احساس خجالت و شرمندگی كنم ، آن مرد متلونی است كه از موفقيت در زمينه فعاليتهای خويش مأيوس و ناراضی‏ است و در مسائل علمی كه هيچ گونه تخصص و معرفتی بدان ندارد مداخله‏ می‏كند . باز می‏گويند كشيشی در يك كلاس درس راجع به خلقت آدم و حوا و انسان شواهدی از كتاب مقدس اظهار می‏كرد ، يكی از شاگردان بلند شد و گفت : قربان ! پدر من می‏گويد ما از نسل ميمون هستيم نه از نسل آدم و حوا . كشيش نگاهی خونسردانه به او كرد و گفت : عزيزم ! ما بحث كلی راجع به‏ خلقت انسان و آدم می‏كنيم ، راجع به خانواده شما بحث نمی‏كنيم ، شايد پدرت درست گفته باشد ! داروين اصولا " شرايط محيط " لامارك را تأييد می‏كرد و می‏گفت شرايط محيط بر روی جانوران تأثير دارد و در آنها تغيير شكل ايجاد می‏كند و تمام‏ اين تغييرات اكتسابی و تدريجی متصل ، به اعقاب و نسلها انتقال داده‏ می‏شود به طوری كه صفاتی كه به ارث برده نشود نادر و استثنائی است ، و در آخر كلام جمله مخصوص داروين است كه می‏گويد : " به نظر من تمام جانوران از چهار يا پنج جانور اوليه اشتقاق يافته‏اند و كليه گياهان نيز از همين تعداد يا كمتر نتيجه شده‏اند . شباهت موجود بين سلسله گياهان و جانوران مرا به اين نتيجه می‏رساند كه حتی قدمی فراتر نهم ، يعنی تصور كنم تمام جانوران و گياهان از يك اصل اوليه منشأ گرفته‏اند "
البته داروين برای اثبات عقايد خودش دلايل زيادی بيان می‏كرد ، بخصوص‏ دلايلی از تشريح مقايسه‏ای و ديرين شناسی و زمين‏شناسی و فسيل شناسی كه‏ فسيلهای جانوران مختلف را در دورانهای مختلف زمين‏شناسی جمع‏آوری می‏كند و پهلوی هم قرار می‏دهد و از آنها نتيجه می‏گيرد و همچنين از تحولات و دگرگونيهايی كه در چنين انسان و حيوانات كاملتر ملاحظه می‏كند و قياس با تمام جانوران ديگر ، اين نتيجه را استنباط می‏كند
نظريات داروين در زمان خودش علاوه بر علمای مذهبی ، از طرف علمای‏ طبيعی هم مورد انتقادات و ايرادات فراوانی واقع شد . با اينكه استدلالات‏ داروين برای اولين‏بار به وسيله يك عالم طبيعی به اين اندازه مستدل و منطقی به جهان دانش عرضه شده بود و خود او هم متوجه ايرادها بود ، ولی‏ چون اطمينان و ايمان كاملی به صحت فرضيات خود داشت ، به اين انتقادها جواب می‏دهد و هر جا هم كه پاسخهای او رسا نيست وضعيف و ناقص است ، آن را به عدم تكميل و نقص مدارك زمين شناسی نسبت می‏دهد . داروين‏ می‏گويد : در دورانهای مختلف زمين‏شناسی جانداران مختلفی بوده‏اند . اولين‏ و قديمترين دوره دو هزار ميليون سال طول كشيده و فاقد آثار جانداران است‏ . دوره بعدی هزار ميليون سال طول كشيده و فقط واجد آثار جانوران تك‏ سلولی و حيوانات پست دريايی است و دوره بعد كه سيصد و شصت ميليون سال‏ طول كشيده واجد آثار خزندگان و دوزيستان و بی‏مهره‏هاست و دوره بعد كه‏ هفتصد و پنجاه ميليون سال طول كشيده دارای آثار نخستين پستانداران ، ماهيها و پرندگان است و دوره فعلی كه هفتاد و پنج ميليون سال طول كشيده‏ و دوره ما هم جزء اين دوره هست ، بالاخره موجودات كاملتر و انسان نماها و يك ميليون سال اخير آثار آدمها را می‏بينيم . بنابر نظريه داروين ، اينها به هم پيوسته و مربوط است ، يعنی از هم اشتقاق پيدا كرده است
به او ايراد می‏كنند كه اولا اگر اين سلسله و رشته تكامل درست است ، چرا تمام مراحل جانوران ، از پست‏ترين حيوانات تك سلولی تا كاملترين آن كه‏ انسان است وجود دارد و اينها تكامل پيدا نكرده‏اند و ثانيا چرا حد واسط بين انواع و همچنين بين انسان و ميمون ديده نشده و فسيلهايش به دست‏ نيامده است ؟ در جواب اولی می‏گويد كه لزومی ندارد تمام جانوران تكامل‏ پيدا كرده باشند ، بلكه ممكن است جانوری احتياج به تكامل پيدا نكرده و در شرايط محيطی خودش به لحاظ مسكن و غذا طوری بوده كه احتياج به اينكه‏ تغيير شكل بدهد نبوده ، و آنهايی كه با تنازع بقا درگير بوده و اين سيری‏ را كه من بيان می‏كنم طی كرده‏اند ، تكامل پيدا كرده‏اند ، به اين جهت ما همه را الان می‏بينيم . دوم اينكه دوره‏ای كه انواع مشترك ( يعنی حد واسط بين نوعها ) زندگی می‏كرده‏اند ، در مقابل دوره‏ای كه خود نوع زندگی می‏كرده بسيار ناچيز است و ما فسيلها و سنگواره‏هايی كه داريم معمولا مربوط به ميليونها قرن است ، بنابراين در مدت كوتاه زندگی اينها سنگواره‏ها به دست نيامده‏اند و اين‏ شامل ميمون هم می‏شود ، و از طرفی چون فسيلها از فرورفتن موجودات زنده در لجنها و آبها و ماسه‏ها تشكيل می‏شوند ، اجداد ما ( ميمونها ) باهوش‏تر از اين بودند كه به اين شكل بميرند ، از اين جهت از خودشان فسيل كم باقی‏ گذاشته‏اند
بالاخره داروين در سال 1871 كتاب اصل انسان و بعد كتاب بيان عواطف در انسان و جانوران را منتشر كرد . در اين كتاب داروين سعی می‏كند تمام‏ اختلافات فاحشی را كه بين انسان و جانوران تصور می‏شود ، نفی كند و ثابت‏ نمايد كه تمام اختصاصات جسمانی و نفسانی موجود بين انسان و جانوران جز حالت تكامل يافته‏ای از موجودات و حيوانات ناقص ، چيز ديگری نيست ، حتی مغز و هوش انسان كه عاليترين پديده طبيعت است ، حالت كاملی از مغز تكامل يافته ميمون است و در مقام مقايسه هميشه انسان پست وحشی با كاملترين و عاليترين ميمونها مقايسه می‏شود . بروز امراض مشترك ، تغييراتی كه در جنين و در رحم مادر ايجاد می‏شود ، بقايای خصايص اجدادی‏ از قبيل ماهيچه‏های جنباننده گوش كه در انسان تحليل رفته و استثنائا در بعضی نمو اتفاقی دارد ، وجود موی در بدن انسان مخصوصا در زير بغل و سينه‏ ، وجود بقايای پلك سوم در گوشه چشم انسان را آثاری از وجه اشتراك انسان‏ و حيوان می‏داند و اختلافاتی نظير قائم ايستادن ، كيفيت صورت ، كيفيت‏ حركت دست و حتی صفات نفسانی از قبيل تصور ، توهم ، تخيل ، تجريد و تعميم را در مورد ميمونها آزمايش و آنها را به طور ناقص در ميمونها كشف كرده ، به طوری كه حتی می‏گويد صفات معنوی مانند نوع‏دوستی ، محبت ، فداكاری ، ايثار ، احساسات و عواطف در جانوران كامل ( يعنی بعضی انواع‏ ميمونها ) وجود دارد و بنابراين هيچ دليلی نداريم بر اينكه انسان از اين‏ نظام كامل طبيعت و از اين قاعده غيرقابل استثناء مستثنی شده باشد ، بنابراين ما با ميمونهای فعلی دارای اجداد مشتركی هستيم ، اينها را اجداد ما نمی‏داند ، خواهران و برادران ما می‏داند و می‏گويد دارای اجداد مشتركی‏ هستيم
با اينكه كتاب اصل انسان داروين اعلان جنگ صريح و مستقيمی به مقامات‏ كليسا بود و مقامات كليسا را به شدت خشمگين و مضطرب كرد به طوری كه او را كافر و ملحد و مهدورالدم شناختند ، معهذا داروين تا پايان عمر انكار صانع نكرد و حتی " انتخاب طبيعی " را ناشی از نيروی مافوق‏الطبيعی‏ موجود در جهان تفسير و تعبير می‏كرد و معتقد بود كه معمای آفرينش برای‏ بشر برای هميشه لاينحل است
اما دانش عصر حاضر چه می‏گويد ؟ يك سال پس از مرگ داروين ، دانشمند جنين شناس مشهور بلژيكی به نام وانبندن كيفيت توليد مثل را در جانوران‏ كشف كرد . اين اكتشاف دوره نوی در زيست‏شناسی آغاز كرد . اين دانشمند ثابت كرد كه اساس امر توليد مثل بر اتحاد دو نطفه از پدر و مادر به نام‏ اسپرماتوزوئيد و اول صورت می‏گيرد . اين دو نطفه كه دو موجود تك سلولی‏ بيشتر نيستند ، با يكديگر تركيب شده و پس از تقسيم و تكثير بالاخره به‏ صورت انسان كامل يا موجود ديگری درمی‏آيد . بنابراين طفل دنباله وجود پدر و مادر است و اگر قرار باشد صفتی به ارث به اعقاب انتقال پيدا كند ، بايد حتما از طريق اين دو سلول صورت بگيرد . لامارك و داروين عقيده‏ داشتند كه تمام تغييراتی كه در موجودات ، چه بر اثر تغييرات محيط و چه‏ بر اثر تعليم و تربيت و هر عامل ديگری ايجاد می‏شود ، به ارث عينا انتقال داده می‏شود اما تجربيات و علوم امروز اين مسأله را رد كرد و ثابت كرد كه صفات اكتسابی به ارث برده نمی‏شود
صفات اكتسابی به يكی از اين صورتها هستند : قطع عضو ، مصونيت ، بيماری ، محيط ، استعمال و عدم استعمال ، تعليم و تربيت . برای هر كدام‏ از اينها آزمايشهای مكرری كرده‏اند كه ما برای هر كدامشان فقط يك آزمايش‏ را توضيح می‏دهيم . درباره قطع عضو آمدند دم 22 نسل متوالی يعنی 1952 موش‏ را قطع كردند ، ديدند آخرين موش با دمی كاملا طبيعی و سالم به دنيا آمد
22 نسل در مقام قياس با انسان معادل پانصد سال ( پنج قرن ) است . بعد متوجه شدند كه مسلمانها و خصوصا كليميان قرنهاست كه اولاد ذكور خودشان را ختنه می‏كنند و پس از طی قرنها اين صفت هنوز ارثی نشده و افراد ، ختنه‏ نشده به دنيا می‏آيند . از اين مطلب روشن‏تر ، ملاحظه كردند كه بشر از بدو پيدايش به ازاله پرده بكارت دختران مشغول است ، معهذا هنوز دخترها وقتی به دنيا می‏آيند با پرده بكارت به دنيا می‏آيند . بنابراين قطع عضو كه يك حالت كاملی از عدم استعمال است ، به ارث انتقال داده نمی‏شود
دوم بيماری ، آمدند به يك عده خرگوش باردار ، بيست روز پس از بارداری محلول قوی نفتالين را با روغن نيم گرم خوراندند . اين مايع بر روی عدسی چشم خرگوش اثر می‏كند و آن را كدر می‏نمايد . ديدند كه نسل اول‏ حاصل از اين خرگوشها همه با عدسی كدر به دنيا آمدند ولی نسلهای بعدی همه‏ با عدسی سالم به دنيا آمدند . بنابراين بيماری به ارث برده نمی‏شود و مصونيتهای ناشی از بيماری هم به ارث برده نمی‏شود . تين دانشمند علم طبيعی آمد 69 نسل متوالی دروزوفيل يا مگس سركه ( 1 ) را برای مدتی در تاريكی پرورش داد . بعد آخرين مگس حاصل از آخرين نسل آنها را به روشنايی آورد ، ديد كوچكترين تغييری در ساختمان جسمانی چشم آنها داده نشده . 69 نسل متوالی در مقام قياس با انسان معادل هزار و پانصد سال ( پانزده قرن ) است ، يعنی اگر اجداد ما از پانزده قرن پيش ( يك‏ قرن قبل از اسلام ) در تاريكی مطلق به سر می‏بردند ، امروز چشمشان به همين‏ وضع و ساختمان و ديدی كه الان هست باقی می‏ماند . بنابراين استعمال و عدم‏ استعمال باعث انتقال اين صفت به ارث نمی‏شود
عامل ديگر محيط بود . محيط بر روی جانوران تأثير و در شكل آنها تغييرات ايجاد می‏كند ، به طوری كه سومر در سال 1915 آمد اين آزمايش را كرد : يك عده موش سفيد را در اتاقی گرم با حرارت 22 درجه و عده‏ای ديگر موش را در اتاقی با صفر درجه حرارت به مدت شش ماه پرورش داد . بعد مشاهده كرد كه دم و پا و گوش موشهايی كه در اتاق گرم پرورش پيدا كرده‏اند ، بلندتر از دم و پا و گوش موشهايی است كه در اتاق سرد پرورش‏ پيدا كرده‏اند . و اين دراز شدن گوش 22 تا 38 درصد طول اوليه آنهاست
اما وقتی كه اين دو نسل را در شرايط مساوی و در درجه حرارت طبيعی دوباره‏ پرورش داد ، ديد تأثيری در نسل آنها نكرده و عينا مشابه هم شدند . مسأله‏ ديگر تعليم و تربيت است . اينكه تعليم و تربيت به ارث برده می‏شود يا نه ، مورد شك است . دانشمند مشهور روسی پاولوف آمد اين آزمايش را كرد : يك عده موش را عادت داد كه بر اثر نواختن زنگ الكتريكی به محل غذای‏ خودشان بدوند . اين آزمايش را سيصد بار تكرار كردتا موشها عادت كردند به محض نواختن زنگ به محل غذای خودشان بدوند . نسل اول اين موشها با صدبار تمرين و تكرار ياد گرفتند به محض نواختن زنگ به سمت غذای خودشان‏ بدوند و نسل بعدی با سی‏بار و نسل بعدی با بيست‏بار و نسل بعدی با پنج بار . بعد نتيجه گرفت كه اگر اين كار را ادامه بدهيم ، در نسلهای بعدی بدون‏ تمرين و تكرار و عادت دادن آنها ، به محض نواختن زنگ الكتريكی به سمت‏ محل غذايشان خواهند رفت . ماك دوبين در سال 1942 يك آزمايش ديگری كرد : تعدادی موش را گرفت و آنها را عادت داد كه محل غذای خودشان را براثر طی كردن يك عده راههای پرپيچ و خم به نام " لابيرنت " پيدا كنند . بعد از مدتی آزمايش ديد موشها پس از مدتی عادت می‏كنند كوتاهترين راه را برای پيدا كردن محل غذا انتخاب كنند .

پاورقی : . 1 اين جانور را برای اين انتخاب می‏كنند كه بعد از موش ، بيش از تمام جانوران توليد مثل می‏كند

بعد اين آزمايش را روی نسلهای آنها كرد ، ديد نسلهايشان همين طورند ، يعنی همان اندازه نيرو و تمرين و وقت لازم است صرف كنند كه پدرهايشان لازم داشتند . بنابراين در انتقال صفات اكتسابی ناشی از تعليم و تربيت به ارث نيز هنوز نظريه‏ قطعی بيان نشده است . بنابراين آنچه مسلم است صفات اكتسابی ناشی از قطع عضو ، استعمال و عدم استعمال ، محيط و بيماريها هيچكدام به ارث برده‏ نمی‏شوند و به اين ترتيب اولين پايه فرضيه لامارك و داروين فرو می‏ريزد ، چون اساس نظريه آنها بر روی انتقال صفات اكتسابی بود
علم بيولوژی ثابت كرده كه صفات ارثی به وسيله رشته‏هايی به نام‏ كروموزوم كه در هسته سلولهای نطفه اسپرماتوزوئيد و اوول هست ، به اولاد منتقل می‏شود و اين كروموزومها دارای اجزای كوچكتری به نام ژن يا واحد ارثی هستند كه با اينكه می‏گويند هنوز كيفيت و كنه و ماهيت آنها كشف‏ نشده ، ولی آنچه مسلم است موجودات زنده‏ای هستند ، چون تغذيه و نمو می‏كنند و تمام صفات ارثی انسان و جانوران از قد ، هيكل ، رنگ و حتی‏ صفات روانی و روحی تماما به وسيله اين ژنها به نسلهای بعدی انتقال داده‏ می‏شود . پس ژنها حامل تمام صفات و اختصاصات ارثی هستند و ثابتند ، به‏ طوری كه اگر بعضی از صفات ارثی در نسلی ظاهر نشد ، دلالت بر اينكه آن‏ صفت و ژن ارثی از بين رفته نمی‏كند ، بلكه آن صفت و ژن محفوظ نگه داشته‏ شده و موقتا مخفی شده و در نسلهای بعدی ظاهر خواهد شد
در مورد اين اصل آزمايشهای زيادی كرده‏اند ، از جمله مندل آمد يك عده‏ موش سفيد و خاكستری را گرفت و آنها را وادار كرد كه با يكديگر جفتگيری‏ كنند . اولاد اول ناشی از جفتگيری موشهای سفيد و خاكستری تماما خاكستری‏ شدند . در اينجا بنا به تعريف می‏گويند صفت خاكستری در مقابل صفت سفيد ، صفت غالب و صفت سفيد ، صفت مغلوب است . بعد اين موشهای نسل اول‏ را وادار كرد مجددا با همديگر جفتگيری كنند . اولاد حاصل از آنها به ازای‏ هر چهار موش ، يك موش خاكستری خالص ، يك موش سفيد خالص و دو موش‏ خاكستری دورگه شدند . موشهای سفيد خالص وقتی با همديگر جفتگيری كنند ، الی الابد جز موش سفيد نمی‏دهند و موشهای خاكستری خالص هم اولاد حاصل از آنها تماما خاكستری می‏شود ، اما اولاد حاصل از جفتگيری موشهای دورگه‏ خاكستری اين‏طور نيست ، آنها طبق قاعده و اصل اول ، از هر چهار اولاد يكی‏ سفيد خالص ، يكی خاكستری خالص و دو تا دورگه خواهند شد . از اين‏ آزمايش و آزمايشهای ديگر نتيجه می‏گيرند كه صفات ارثی طبق قاعده و فرمول‏ پيچيده‏ای كه در صفات ارثی ساده و در جانوران ساده قابل كشف است و در صفات تركيبی و جانوران كاملتر و پرعضوتر مبهم است به ارث برده می‏شود و انتخاب طبيعی نقشی در اين كار ندارد
بنابراين ملاحظه می‏كنيم كه دومين پايه فرضيه داروين از لحاظ علمی رد می‏شود
هنگامی كه دانشمندان طرفدار داروين و لامارك يا نيولاماركيستها و نيوداروينيستها مشغول بحث و جدل بودند ، دانشمند گياه شناسی مشهور بلژيكی به نام هوگودوفريس مطلب تازه‏ای به جهان دانش و بيولوژی عرضه‏ كرد و آن ، مسأله جهش يا " موتاسيون " بود . اين دانشمند ضمن تجربيات‏ خودش ديد كه بعضی از دانه‏های گياهان در عين شباهت تام و تمام به انواع‏ خودشان ، بعد از پرورش تغيير نوع و تغيير صفات می‏دهند . اين تغيير ناگهانی كه در خواص ارثی موجودات ايجاد می‏شود و آن را بعدا " موتاسيون‏ " يا " جهش " ناميدند ، دارای چهار خاصيت است : اول اينكه ناگهان‏ ظاهر می‏شود و در موقع ظهور حداكثر خاصيت خودش را بروز می‏دهد ، يعنی‏ موتاسيون يا جهش منفصل است ، متصل و تدريجی نيست . دوم اينكه جهش يا موتاسيون ارتباطی به محيط خودش ندارد و علت معلوم و آشكاری هم ندارد ، يعنی در دو فرد از يك جانور يا گياه در شرايط و محيط مساوی ، برای يكی‏ دست می‏دهد و برای يكی دست نمی‏دهد . سوم اينكه اين جهش برای گياهان و جانوران با شدت و ضعفهای مختلف دست می‏دهد ، گاهی ممكن است با تحليل‏ رفتن چشم يا يك چشم شدن يا كور شدن يك جانور و يا تغيير رنگ يك جانور و يا ريختن موی يك جانور بروز كند . اما چهارمين خاصيت كه مهمتر از همه‏ است اين است كه جهش روی ژن اثر می‏كند و عينا به اعقاب منتقل می‏شود و ارثی است . بنابراين نتيجه گرفتند كه نه تنها در گياهان ، بلكه در تمام‏ انواع جانوران و در تمام زمانها و دورانهای زمين‏شناسی هميشه جهش و موتاسيون وجود داشته ، فقط تفاوت آن اين است كه صفاتی كه براثر جهش در گياهان يا جانوران ايجاد می‏شود ، اغلب از نوع مغلوب است و اگر نوع آن‏ جداگانه پرورش داده نشود ، تدريجا مستهلك می‏شود و اگر جداگانه پرورش‏ داده شود ، ايجاد نوع جديد می‏كند ، به طوری كه مثلا گوسفند مرينوس خودش‏ يك جهشی بود كه برای دو بره در استراليا در سال 1828 اتفاق افتاد و شبان‏ آنها اين دو گوسفند را جداگانه پرورش داد و در نتيجه الان گوسفند مرينوس‏ را در تمام سطح كره زمين می‏بينيد و از آن پشم بسيار گران قيمت و لطيفی‏ به دست می‏آيد
فقط يك سؤال باقی می‏ماند و آن اينكه اين ژنها كه اين نقش عمده را دارند و اين قدر ثبات دارند و با اين سرسختی و فقط با فرمول معينی نقل‏ مكان می‏كنند ، آيا اينها به دست بشر قابل تصرف و مداخله هستند يا نه ؟ جواب مثبت است ، می‏گويند می‏توانيم ولی رابطه بين عامل اثر دهنده و حادثه يا معلول يا پديده‏ای كه به وجود می‏آيد ، هنوز كشف نشده . مثلا آمده‏اند با عبور دادن اشعه تصفيه نشده‏ ايكس بر روی جنين موش ديده‏اند در آن ، صفات خارق‏العاده‏ای مثل تحليل‏ رفتن چشم با يك چشم شدن يا كور شدن به وجود آمده ، ولی رابطه ايندو را كشف نكرده‏اند . پس حالا كه فهميديم تكامل موجودات جاندار با نظريه‏ داروين و لامارك ( يعنی با انتخاب طبيعی و انتقال صفات ارثی ) ميسر نشد ، ملاحظه می‏كنيم كه فقط " جهش " وقوع تبدل انواع يا تكامل جانوران را امكان پذير می‏كند و فقط امكان دارد به وسيله جهش اين عمل صورت گرفته‏ باشد . اما در اينجا بد نيست يك مقايسه‏ای بكنيم : لامارك عقيده‏ داشت‏موش كور برای اين كور است كه اول چشم داشته ، مدتی در غار به سر برده و احتياج نداشته چشمش را به كار ببرد ، بعد تدريجا كور شده است
داروين می‏گفت نه ، موش كوری كه الان ما می‏بينيم كور است ، از گروه‏ كورها بوده منتها موشهای كوری كه در بيرون و در روشنايی بوده‏اند ، به‏ علت نقص اين عضو و عدم توانايی در مقابل تنازع بقا و رقابت با رقيبان‏ از بين رفته‏اند ، آن كورهايشان كه آنجا بوده‏اند و با كورهای ديگر زندگی‏ می‏كرده‏اند ، احتياج نداشته‏اند چشمشان را به كار ببرند ، لذا باقی‏ مانده‏اند و انتخاب طبيعی موجب اين شده كه ما می‏بينيم موش كور در غار و تاريكی به سر می‏برد . موتاسيون می‏گويد نه ، كور شدن يك موتاسيون و يك‏ جهش است كه برای يك عده از موشها يا جانوران ديگر دست داده است ؟ آن‏ موشهايی كه در تاريكی به سر برده‏اند ، اين صفت به حالشان مضر نبوده ، باقی مانده‏اند و آن صفت برای موشهايی كه در روشنايی زندگی می‏كرده‏اند و اين موتاسيون برايشان ايجاد شده ، مفيد نبوده و آنها را از بين برده است‏ . موتاسيون تقريبا به انتخابی مانند انتخاب طبيعی ولی به نام انتخاب‏ حذفی عقيده دارد . يا مثلا لامارك می‏گفت پرده بين انگشتان پای پرندگان‏ شناور بر اثر استعمال و شناوری تدريجا ايجاد و تقويت شده است . داروين‏ می‏گفت نه ، بين جانورانی كه اين پرده را داشته‏اند ، آنهايی كه در آب‏ شناوری می‏كرده‏اند ، از اين خصيصه استفاده بيشتری كرده و باقی مانده‏اند
بقيه از بين رفته‏اند . موتاسيون هم تقريبا شبيه به اين می‏گويد ، كه بدون‏ علت معلوم و بدون هدف خاصی يكدفعه برای عده‏ای پرنده پرده ايجاد شد ، آنهايی كه در خشكی راه می‏رفتند ، با آن پرده نمی‏توانستند راه بروند و پرده برای راه رفتن آنها مضر بود ، در نتيجه از بين رفتند و آنهايی كه در آب زندگی می‏كردند ، اين پرده مفيد به حالشان شد و باقی ماندند . اما يك‏ هماهنگی عجيب و شگفت‏انگيزی بين موجودات و محيط خودشان ، و بين‏ موجودات و اعضای خودشان از پست‏ترين موجودات تا كاملترين‏شان وجود دارد كه مورد اقرار و اعتراف تمام علمای طبيعی دنياست و اين مسأله را لامارك‏ اتفاقا از همه بهتر حل كرده بود ، اگر دانش امروز به او اجازه می‏داد كه صفات ارثی‏ و صفات اكتسابی به ارث برده بشود ، و داروين هم تا حدی با " انتخاب‏ طبيعی " توضيح داده بود ، اگر بطلان آن ثابت نمی‏شد ، و " موتاسيونيسم‏ " هم ملاحظه می‏كنيد كه با چه منطق ضعيف و ناقص و نارسايی شبيه به پرت‏ و پلا می‏خواهد اين مسأله را حل كند ، به طوری كه رووير طبيب مشهور فرانسوی كه متخصص در تشريح تطبيقی است ، در اين مورد در كتابی به نام‏ " حيات و غائيت " می‏گويد : " تصور اينكه اين جهشها بدون اينكه در جهت معينی صورت گرفته باشد نتيجه‏اش هماهنگی غيرقابل انكار عالم‏ موجودات زنده باشد ، مطلبی دور از حقيقت است " . اين سخن رووير در نقد موتاسيون است كه می‏گويد اين جهشها بدون هدف و علت خاص و بدون‏ ارتباط با محيط در جانوران ايجاد می‏شود
اين مطالبی كه به عرض آقايان رسانديم ، مطالبی صرفا علمی بود كه‏ هيچكدام از علمای طبيعی دنيا در مورد آن اختلاف ندارند و به عقايد فردی و مسلكها و مرامها و عقايد شخصی يا مذهبی مطلقا ارتباطی ندارد . مبحث منشأ حيات يا هدفداری حيات و خلقت انسان و نظريه مذهب نسبت به خلقت‏ انسان ، مبحثی است كه جداگانه بايد در مورد آن در جلسات ديگر صحبت‏ بشود . دكتر محمود بهزاد استاد علم تكامل است و در اين قسمت مطالعات و تأليفات بسيار زيادی دارد و به اين جهت نوشته‏هايش هم بسيار واضح و مفهوم و عالی است ، كنفرانسهای متعددی هم داده است . من از لابه لای‏ كلامش احساس می‏كنم آدم غيرموحد و غيرمذهبی ، حتی ضد مذهب باشد ، البته‏ صريحا چيزی نمی‏نويسد ولی از لابه‏لای كلامش پيداست و حتی خودش هم خيلی‏ مايل است كه انسان از نسل ميمون اشتقاق پيدا كرده باشد ، برای اينكه در جاهايی كه نظر خودش را تا حدی ابراز می‏كند ، اين را می‏گويد . او در آخر كتاب داروينيسم خودش خلاصه نظريات دانشمندان را در چند جمله خلاصه می‏كند و می‏گويد : " تغييرپذيری جانداران ، چه مصنوعا ، چه به طور طبيعی مورد اتفاق است . رده‏های جانوران چون در زمانهای بسيار قديم صورت گرفته ، متأسفانه آزمايش مستقيمی روی آنها نمی‏توانيم بكنيم و به عمل نيامده ولی‏ ديرين‏شناسی ، تشريح مقايسه‏ای و جنين شناسی ، پيدايش آنها را از طريق‏ تبدل تا حدی تأييد می‏كند . ولی راجع به شاخه‏ها بايد اقرار كرد كه هيچيك‏ از نظريات علمای طبيعی ، كافی برای بيان آن نيست و اين هماهنگی غيرقابل‏ انكاری كه بين موجودات وجود دارد نمی‏تواند تصادفی باشد زيرا جهش هميشه‏ با حذف عضو همراه است ، با توليد عضو هم همراه نيست . بنابراين وقتی‏ ما برای توضيح عضو نمی‏توانيم نظری بگوييم ، درباره شاخه جانوران و تبديل‏ آنها به يكديگر بكلی كميتمان لنگ است "

( 2 ) توحيد و مسأله شرور

توحيد و مسأله شرور ( 1 )

در دنباله مباحث گذشته ما درباره توحيد ، عرض كرديم مسائلی هست كه‏ آن مسائل را از نظر مخالفين اصل توحيد بايد طرح كرد . يكی مسأله تكامل‏ بود كه عرض كرديم بعضيها می‏گفتند اين دليلی كه الهيون از راه نظم عالم‏ می‏آورند ، آن وقت دليل تام و تمامی است كه اشياء و مخصوصا انواع ، مخلوق‏الساعه و دفعی‏الوجود باشند ، ولی بنابر نظريه تكامل می‏توان نظام‏ مخلوقات مخصوصا جانداران را كه بيشتر مورد استناد الهيون است با همان‏ نواميس ساده و لاشعور طبيعت توجيه كرد بدون اينكه احتياجی باشد كه فرض‏ نيروی مدبری در كار عالم بشود . از اين بحث گذشتيم

بديها و بی‏نظمی‏ها در عالم

بحث دوم كه بحثی قديمی‏تر و مهمتر از اين مبحث است و عمومی‏تر هم هست‏ ( يعنی برای اشخاص بيشتر مطرح می‏شود ) مسأله بديها و بی‏نظمی‏ها در كار عالم است . می‏گويند در مقابل دليلهايی كه شما از نظر نظم عالم می‏آوريد و آنها را دليل بر وجود خالق عالم مدبر حكيم صانع می‏دانيد ، يك عده‏ دليلهای ديگر هم در عالم در جهت خلاف وجود دارد ، شما دليلهای يك طرف را ذكر می‏كنيد ولی اين‏ دليلها را هيچ ذكر نمی‏كنيد ، و لااقل اين است كه وقتی انسان آن دليلها و اين دليلها را نگاه می‏كند ، ناچار می‏شود كه متوقف بشود و اين مساله‏ برايش به صورت يك مجهول و يك امر لاينحلی باقی بماند ، بنابراين شكاك‏ بشود و بگويد اصلا اين مسأله يك مسأله غيرقابل حلی است . می‏گويند غير از آن جنبه‏ای كه ما در عالم نظاماتی می‏بينيم ، يك بی‏نظمی‏ها و شرور و بديهايی هم در عالم می‏بينيم كه اينها هم با اين كه خدايی در عالم كار فرما باشد ( آن طوری كه الهيون می‏گويند ) سازگار نيست . بهترين دليلش‏ اين است كه هر كسی در اين دنيا ، حتی خود الهيون و پيروان اديان هميشه‏ از وجود بديها در عالم شكايت دارند و هميشه طالب تغيير وضع موجود هستند ، حال يا با عمل يا با دعا ، هميشه از كار عالم شكايت دارند ، منتها اگر ابا داشته باشند و شرم كنند از اينكه مستقيما خدا را به عنوان مسؤول‏ معرفی كنند ، پای روزگار را به ميان می‏كشند و می‏گويند روزگار چنين است و چنان است يا دنيا چنين و چنان است ، چرخ را كج‏رفتار و فلك را كج‏مدار [ می‏دانند ] و اين چيزهايی كه گفته‏اند . كمتر يك افراد شجاعی مثل خيام‏ پيدا می‏شوند كه اول از چرخ و فلك شكايت می‏كنند ، بعد می‏گويند نه بابا ، اصلا چرخ و فلك هم گناهی ندارد ، اگر گناهی هست ، از بالاتر از چرخ و فلك است . می‏گويد :
ای چرخ فلك خرابی از كينه توست
بيدادگری شيوه ديرينه توست
ای خاك اگر سينه تو بشكافند
بس گوهر قيمتی كه در سينه توست
از اين جور اشعار كه خطابش به چرخ و فلك است زياد است ، ولی يك‏ جای ديگر می‏گويد :
اجرام كه ساكنان اين ايوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشته خرد گم نكنی
كانان كه مدبرند سرگردانند
[ می‏گويد ] اصلا خود اينها هم سرگردان هستند و در كار خودشان حيرانند
بديهای عالم همين مصائبی است كه ما در دنيا می‏بينيم . اينهمه مصائب‏ در دنيا وجود دارد ، مرگ وجود دارد ، اصلا خود مرگ چرا بايد باشد ؟ اگر حيات هست چرا مرگ در كنارش وجود دارد ، اگر هستی هست چرا نيستی در كنارش وجود دارد ، اگر جوانی هست چرا پيری در كنارش وجود دارد ؟ فقرها چرا وجود دارند ، ظلمها و بيدادگريها چرا وجود دارند ، جهلها و نادانيها چرا وجود دارند ؟ انواع بديها و بی‏نظمی‏ها و بی‏حسابی‏هايی كه در كار عالم می‏بينيم ، چه‏ آنچه كه در زندگی انسانها وجود دارد و چه آنچه كه در زندگيهای غيرانسانها ( در حيوانها و در چيزهايی كه انسانها مسؤول آن نيستند ) می‏بينيم ، مثلا اين زلزله‏ها چرا وجود دارند ؟ اگر اين عالم روی نظم و حسابی بايد اداره‏ بشود ، برای چيست كه ناگهان زلزله‏ای پيدا می‏شود و ولايتی را خراب می‏كند و اينهمه افراد بی‏تقصير بيگناه را زير آوار می‏برد ؟ چرا يكدفعه وبايی‏ پيدا می‏شود و ديگر صغير و كبير و پير و جوان و بی‏تقصير و با تقصير را از پيش درو می‏كند و می‏برد ؟ بلكه به طور كلی موجودات عالم از نظر روزی‏ خواری بلاتكليف هستند ، روزی‏خوار در دنيا آفريده شده است و حال آنكه‏ روزی به قدر كفايت وجود ندارد . چون روزی به قدر كفايت وجود ندارد ، نظامی كه به وجود آمده است نظام درندگی و تنازع بقاست ، حيوانات‏ خودشان همديگر را می‏خورند ، جاندارها كه همه بايد خودشان روزی داشته‏ باشند ، چون روزی‏شان كمتر از مقدار [ لازم ] است ، خودشان همديگر را می‏خورند و علت اينكه اين تعداد از موجودات در دنيا باقی مانده‏اند ، كمی‏ روزی است و اگر روزی به قدر كافی در دنيا وجود می‏داشت ، تعداد آنچه كه‏ خلق می‏شدند و به وجود می‏آمدند سر به فلك می‏زد
اين اشكال خيلی معروفی است كه بيش از اين هم می‏شود در اطراف آن شرح‏ و بسط داد و خيلی هم در اين زمينه گفته شده است . از قديم و جديد ، شعرا و ادبا و غير اينها به صورت اعتراض يا به صورت جدی و شوخی ، هر طور بوده است به شكلهای مختلفی در اين زمينه شعرها گفته‏اند و حرفها زده‏اند ( 1 ) . اين است صورت اشكال . اين اشكال به شكلهای مختلفی طرح شده است و مخصوصا اروپاييها ( هر جا كه ما در گفته‏های آنها ديده‏ايم ) اين اشكال خير و شر ، اشكال شرور و مصائب و بديها را در

پاورقی : . 1 در حدود سی چهل سال پيش ، يك شاعر شيرازی به نام بهمنی اشعار خيلی شيرينی در اين زمينه گفته بود در قالب قطعه‏ای تحت عنوان " اعتراض به خلقت " . گويا اين اشعار در يك انجمن ادبی مطرح بوده است‏ . سرهنگ اخگر كه يك وقت وكيل مجلس شورای ملی بود - اولا خودش‏ منظومه‏ای در جواب او گفته بود و بعد هم شعرهای او را به مسابقه گذاشته‏ بود . تقريبا از تمام ايران نويسنده‏ها و شخصيتهای آن وقت به او جواب‏ داده بودند . جوابها هم اغلب جواب حسابی نبود .

تمام اين جوابها به‏ صورت كتابی به نام " اسرار خلقت " درآمده و همان وقت هم چاپ شده‏ است كه موجود است
دنيا يك اشكال لاينحل تلقی كرده‏اند كه اساسا نمی‏شود به آن جوابی داد
حكمای اسلامی مبحثی در " الهيات " طرح كرده‏اند به عنوان " مسأله خير و شر " و خواسته‏اند به اين اشكال جواب بدهند . اول بايد جنبه‏های مختلف‏ اين اشكال را عرض كنيم كه آنها هم از آن جنبه‏ها وارد شده‏اند ، تا بعد ببينيم مسأله به چه صورت درمی‏آيد
next page

fehrest page

back page