next page

fehrest page

مقدمه

كتاب حاضر مجموعه هفده جلسه بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشكان درباره‏ " توحيد " در سالهای 46 و 47 می‏باشد كه از نوار استخراج و پس از تنظيم‏ به صورت حاضر درآمده است . در تنظيم اين مجموعه - چنانكه پس از شهادت‏ استاد عمل شده است - به اصلاح برخی عبارات اكتفا شده و هيچ‏گونه دخل و تصرفی صورت نگرفته و به طور كلی حالت گفتاری مطالب حفظ گرديده است
پس از بحث هر جلسه سؤالاتی توسط حضار مطرح شده كه استاد پاسخ گفته‏اند ، در برخی موارد سؤالات خلاصه شده است . در يكی از جلسات به مناسبت بحث‏ " ماده و انرژی " از مرحوم استاد رضا روزبه ( از پايه‏گذاران مدرسه علوی‏ ) دعوت به عمل آمده كه در اين زمينه سخن بگويند . بيانات ايشان عينا درج گرديده است . در بحث " توحيد و تكامل " در يكی از جلسات ، سخنران يكی از حضار بوده است كه در موضوع " نظريات جديد درباره تكامل‏ جانداران " بحث كرده است ، بيانات ايشان نيز عينا آورده شده است
به نظر می‏رسد كه اين كتاب از نظر سبك بحث و پرداختن به مسائل علمی‏ مرتبط با مسأله توحيد از موقعيت ممتازی برخوردار است و مطالعه آن برای‏ اقشار مختلف مفيد خواهد بود
بديهی است كه عناوين سرفصل‏ها و تيترهای مختلف كتاب توسط تنظيم كننده‏ استخراج شده است . تنظيم اوليه و تصحيح چاپی كتاب توسط جناب آقای محمد كوكب انجام شده است كه از زحمات ايشان تشكر و قدردانی می‏شود . بحثهای‏ " نبوت " و " معاد " نيز كه به دنبال بحث توحيد ايراد شده است به‏ زودی منتشر خواهد شد . از خدای متعال توفيق بيشتر مسألت می‏نماييم
12 ارديبهشت 73 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری

مقدمات

مقدمات

بحث درباره توحيد - يعنی ايمان به خدا و يگانگی خدا - است . می‏دانيم‏ كه سرسلسله تمام عقايد دينی اعتقاد به توحيد و اعتقاد به خداست . حالا ما در اينجا می‏گوييم اعتقاد به خدا و توحيد ، هر دو را يك جور می‏گيريم ، ولی بعد توضيح خواهيم داد كه آيا اعتقاد به خدا و اعتقاد به يگانگی خدا دو مسأله جدا از يكديگر است يا اين دو مسأله توأم با يكديگر است و اعتقاد به خدا و يگانگی خدا از يكديگر جدايی پذير نيست . سرسلسله تمام‏ معتقدات دينی ايمان به خداست . در كلمات حضرت امير هم هست : " « اول الدين معرفته » " ( 1 ) اول دين ، آغاز دين ، پايه دين ، ريشه دين‏ خداشناسی است . قرآن كريم تعبيری دارد ، می‏گويد : " « الذين يؤمنون بالغيب »" ( 2 )
اصلا مابه‏التفاوت مردمانی كه معتقد به اديان هستند و حتی فلاسفه الهی ( ممكن است كه تابع دينی هم نباشند ) [ با مردمانی كه معتقد به دينی‏ نيستند ، و به تعبير ديگر ] مابه‏التفاوت " الهی " و " مادی " همين يك كلمه است : ايمان به‏ غيب .

پاورقی : . 1 نهج‏البلاغه ، خطبه . 1 . 2 بقره / . 3

غيب يعنی نهان ، يعنی حقايقی كه ظاهر نيست . " ظاهر نيست " به معنی اين است كه مستقيما محسوس و ملموس نيست . قرآن در جاهايی‏ كلمه " غيب " را در مقابل " شهادت " گذاشته است كه همان معنای " حضور " است . اين موجوداتی كه ما الان داريم آنها را می‏بينيم و حس‏ می‏كنيم و لمس می‏كنيم اينها شهادتند . عالم طبيعت را روی همين اصطلاح‏ قرآن " عالم شهادت " ناميده‏اند . يك نفر " الهی " با " مادی " در عالم شهادت يعنی در طبيعت اختلاف ندارد ، يعنی يك نفر الهی منكر شهادت و منكر طبيعت نيست ، طبيعت و شهادت را او همان‏طور می‏شنا سد كه‏ يك نفر مادی می‏شناسد ، ولی يك نفر الهی علاوه بر شهادت يا طبيعت به‏ تعبير ديگری ، به غيب و نهان هم معتقد است يعنی هستی و وجود را منحصر به مشهودات و محسوسات نمی‏داند ، به وجود نامحسوس و وجود غيبی هم‏ اعتقاد دارد كه البته سرسلسله امور غيبی همان‏طور كه عرض كردم خداست
بعد از ايمان به خدا ايمان به ساير موجودات غيبی و به تعبير قرآن " ملائكه " پيدا می‏شود . اعتقاد به وحی كه خودش غيب ديگری است پشت سر اين پيدا می‏شود . بعد اعتقاد به معاد كه يك غيب ديگری است پيدا می‏شود . همه اينها غيب و نهان است . اين را عرض كرديم برای اينكه يك طرز تفكر و در واقع يك مغالطه‏ای - كه ظاهر هم اين است كه اين مغالطه جنبه‏ عمدی دارد - در ميان افكار اروپاييها يا كتابهای فلسفی‏ای كه اروپاييها نوشته‏اند ديده می‏شود كه اصلا پايه اين حرف غلط است . اينها می‏آيند طرز تفكر را اين‏جور تقسيم می‏كنند ، می‏گويند بعضيها ماترياليست هستند و بعضی‏ ايده‏آليست . ماترياليست كيست ؟ كسی كه معتقد است به وجود ماده ، و وجود روح را يعنی هر چه كه غير مادی باشد - منكر است . ايده‏آليست كيست‏ ؟ كسی كه معتقد به وجود روح است ولی وجود ماده را منكر است . معلوم‏ است كه اين يك حرف سخيفی است . البته اينها كه می‏گويند ايده‏آليست ، بعد هم مطلق الهيون ، حكيمان الهی و صاحبان اديان ، تمام اينها را در جرگه ايده‏آليسم ذكر می‏كنند و ايده‏آليسم را هم اين‏جور تعبير می‏كنند : انكار وجود ماده ، [ و ايده‏آليست ] يعنی آن كه اصالت را به قول آنها برای روح قائل است و برای ماده اصالتی به هيچ نحو قائل نيست
اين حرف ، حرف اساسی‏ای نيست كه ما بگوييم آيا ما ماترياليست هستيم‏ يا ايده‏آليست به آن مفهومی كه آنها تعريف كرده‏اند . بحث در اين است‏ كه آيا هستی محدود و محصور است به عالم شهادت و طبيعت و محسوسات يا عالمی غير از عالم محسوس و عالم طبيعت و عالم شهادت وجود دارد ؟

طرح مسأله

در مقدمه اين بحث ، ما بعضی از مطالب را بايد حتما ذكر كنيم ، اگر ذكر نكنيم به نتيجه نخواهيم رسيد يا دير به نتيجه خواهيم رسيد . يكی از آنها اين است كه مسائل از نظر پيدا كردن راه حل بر دو قسم است : بعضی‏ مسائل ، اشكال در پيدا كردن راه حل است به اين معنا كه طرح مسأله خيلی‏ ساده است ، همه افراد در طرح مسأله يك‏جور فكر می‏كنند ولی بحث در پيدا كردن راه حلش است ، مثل مسائل ساده رياضی ، يك مسأله را وقتی طرح‏ می‏كنند ، دو تا دانشجو يا دانش‏آموز كه مسأله را طرح می‏كنند يك جور طرح‏ می‏كنند ، طرحش خيلی ساده است ولی يكی از آنها راه حلی برايش پيدا می‏كند ، ديگری راه حل پيدا نمی‏كند . به اصطلاح منطقيين تصورشان از مسأله‏ يك‏جور است ولی در تصديق به حكم با همديگر اختلاف پيدا می‏كنند . يك كسی‏ يك برهانی برای اثبات همين كه تصور شده پيدا می‏كند و ديگری پيدا نمی‏كند . بعضی از مسائل - كه معمولا مسائل فلسفی از اين قبيل است اشكال عمده در طرح صحيح خود مسأله است كه مسأله از اول صحيح طرح شود و اغلب مسأله به‏ صورت صحيحی طرح نمی‏شود و اشكالاتی هم كه پيدا می‏شود از كيفيت طرح پيدا می‏شود ، يعنی يك آدم مفكر از اول مسأله را به يك شكل ناصحيحی طرح می‏كند ، بعد هم بيست سال رويش كار می‏كند به نتيجه‏ای نمی‏رسد چون از اول صحيح‏ طرح نكرده ، و می‏گويند يك تفاوتی كه ميان مسائل فلسفی و ساير مسائل وجود دارد اين است كه مسائل فلسفی را عمده بايد خوب تصور كرد . زحمت در اين‏ است كه انسان مسأله را آن جوری كه هست از اول خوب در ذهن خودش طرح‏ كند . اگر بتواند مسأله را خوب طرح كند ، بعد پيدا كردن راه حلش برايش‏ آسان است ، لغزشگاهش همين است كه آن را صحيح طرح نكند ، بعد هم يك‏ عمر معطل می‏شود ، آخرش هم به جايی نمی‏رسد ، و اين مطلب درباره توحيد فوق‏العاده صادق است . عمده اين است كه ما اين مسأله را از اول صحيح طرح‏ كنيم و همه اشتباهات ، ايرادها ، اشكالها ، شكلها و شبهه‏ها هم روی همين‏ است كه تصور افراد از اين مسأله تصور صحيحی نيست
البته ما بعد توضيح می‏دهيم ولی از همين جا يك مطلبی را توجه بفرماييد . ممكن است در ذهن بسياری از اشخاص اين حرف بيايد كه آقا شما می‏گوييد توحيد فطری است ، هر كسی به حكم فطرتش آن را دريافت می‏كند ، اگر توحيد فطری می‏بود افراد بشر درباره‏اش اختلاف نمی‏كردند ، پس چرا بشر هميشه در دنيا اين جور بوده است كه دو اردو را در اين مساله تشكيل می‏داده است : اردوی موحدين ، اردوی منكرين ؟ الان هم اگر شما برويد سراغ دانشمندان درجه‏ اول دنيا ، می‏بينيد تقسيم می‏شوند به دو دسته : بعضيها خدا را قبول دارند و بعضيها خدا را قبول ندارند . پس ( توحيد ) لااقل فطری نيست ، يك‏ مسأله بسيار بسيار معضل غير فطری ( است ) ، مشكلی است كه هنوز بشر نتوانسته است يك راه حل قطعی برای آن پيدا كند . نظير سرطان است در طب كه هنوز علما نتوانسته‏اند علت و داروی آن را كشف كنند . فرضيه‏ها و نظريه‏هايی در اينجا وجود دارد و هر عده‏ای هم يك فرضيه را تأييد می‏كنند و دنبال آن هستند . اما وحدت نظری هم در دنيا پيدا نشده . خوب ، برای اين‏ است كه مسأله مشكلی است ، مسأله بسيار معضلی است . جواب ما اين است‏ كه مسأله توحيد مسأله سهل و ممتنع است . اگر كسی به نحو صحيحی اين مسأله‏ را طرح كند ، در تصديق آن ترديدی نمی‏كند ، مردد نمی‏شود . اشكالات همان‏ دانشمندان درجه اولی كه شما می‏گوييد ، وقتی كه وارد بحثشان می‏شويد ، می‏بينيد يك چيزی را پيش خودشان فرض و تصور كرده‏اند و اسم " خدا " را روی آن گذاشته‏اند ، بعد همه شكها ، و شبهه‏ها و ايرادها را روی همان‏ مفروض خودشان ( بنا ) كرده‏اند . حالا علت اينكه اين مسأله اين‏جور می‏شود چيست ؟ البته علتهايی دارد
خوب ، ممكن است شما بپرسيد كه اين مساله توحيد را مگر دو جور يا بيشتر می‏شود طرح كرد ؟ و اگر چه جور طرح كنيم به اشتباه می‏افتيم و چه‏جور طرح كنيم به اشتباه نمی‏افتيم ؟ اين را من با يك مثال توضيح می‏دهم
ببينيد ، ما می‏خواهيم وجود خدا را اثبات كنيم ، ببينيم خدا هست يا نيست . اشيائی را كه می‏خواهيم هستی و نيستی آنها را اثبات كنيم از اول‏ بايد بدانيم دوجورند . يك وقت هست كه ما در مقام اثبات موجودی از موجودها به عنوان يك جزء از اجزای عالم هستيم . فرض كنيد افرادی كه‏ درباره عناصر بحث می‏كنند كه عدد عناصر چقدر است ، می‏گوييم فلان عنصر را فلان دانشمند كشف كرده . هر عنصر از عناصری كه در اين عالم هست يك جزء از اجزای اين عالم است . يا درباره ستارگان می‏گوييم فلان ستاره را فلان‏كس‏ كشف كرده . معنايش اين است كه در ميان اين موجودات عالم ، مثلا در منظومه شمسی قبلا خيال می‏كردند كه هفت تا يا هشت تا ستاره هست ، اخيرا يك ستاره ديگر هم در كنار اين ستاره‏ها كشف شد ، معلوم شد كه نه ، يك‏ ستاره نهمی هم در اين منظومه شمسی وجود دارد ، يعنی موضوعی كه ما به‏ دنبال آن هستيم و آن را جستجو می‏كنيم شيئی از اشياء عالم است در كنار ساير اشياء ، كه اشياء را ما می‏شماريم می‏گوييم فلان شی‏ء ، فلان شی‏ء ، فلان‏ شی‏ء ، يكی هم فلان شی‏ء ديگر . اين يك جور است . يك وقت هست كه ما وقتی درباره اثبات وجود يك چيزی بحث می‏كنيم ، آن چيز شيئی در كنار ساير اشياء نيست ، آن شی‏ء اگر باشد ، با همه اشياء و در همه اشياء هست‏ و اگر نباشد در هيچ جا وجود ندارد . چطور ؟ حال مثال عرض می‏كنم : می‏دانيد كه يكی از مسائلی كه علما و فلاسفه از قديم الايام درباره آن‏ بحث كرده‏اند مساله زمان است كه آيا زمان وجود دارد يا وجود ندارد . عده‏ زيادی معتقد بودند كه اساسا زمان وجود ندارد ولی البته عقيده اكثر هميشه‏ اين بوده كه نه ، زمان وجود خارجی دارد . اگر كسی بخواهد اين‏جور در جستجوی زمان باشد كه همين طوری كه مثلا يك ستاره شناس دنبال اين است كه‏ يك ستاره را در عالم پيدا كند در كنار ستاره‏های ديگر ، يا يك طبيعی دان‏ دنبال اين است كه يك عنصری را در كنار عنصرهای ديگر پيدا كند ، به‏ عنوان يك پديده از پديده‏های عالم جستجو كند ، بگويد برويم بگرديم ببينيم‏ يك چيزی به نام زمان در ميان موجودات عالم پيدا می‏كنيم يا پيدا نمی‏كنيم‏ ، اگر كسی اين جور در جستجوی زمان باشد ، او اگر نابغه‏ترين افراد بشر باشد و ميليونها سال دنبال زمان بگردد زمان را نمی‏تواند پيدا كند ، بگويد مثلا ببينيم ما در زير يك ذره‏بينی می‏توانيم زمان را پيدا كنيم ، در پشت‏ يك تلسكوپی می‏توانيم زمان را پيدا كنيم ، در يك لابراتوار در ضمن يك‏ تجزيه‏ای می‏توانيم زمان را پيدا كنيم . آدمی كه تصورش از زمان به عنوان‏ جزئی از اجزای طبيعت در كنار ساير اجزای طبيعت است ، تا ابد جستجو كند زمان را پيدا نمی‏كند . آخرش خسته می‏شود می‏گويد زمان وجود ندارد . مكان‏ را هم اگر كسی بخواهد اين‏طور جستجو كند از همين قبيل است . اما اگر كسی‏ از اول تصورش درباره زمان به اين نحو نباشد كه بخواهد يك جزء از اجزای‏ عالم را پيدا كند ، بلكه بخواهد يك جنبه از جنبه‏های عالم را پيدا كند ( قضيه فرق می‏كند ) . " يك جنبه از جنبه‏های عالم " يعنی اين موجوداتی كه‏ ما الان داريم می‏بينيم ، اين موجودات سه بعدی كه دارای طول و عرض و عمق‏ هستند ، آيا هر موجودی در متن واقع دارای يك امتداد و يك كشش ديگری به نام " كشش‏ زمانی " هست يا نه ؟ يعنی او زمان را جدا از اشياء ديگر جستجو نمی‏كند ، زمان را در اشياء جستجو می‏كند ، می‏خواهد ببيند آيا اگر زمان وجود داشته‏ باشد معنايش اين است كه بخشی از وجود من را زمان تشكيل می‏دهد ؟ بخش ، نه به معنی قسمتی از وجود من ، بلكه همين‏طوری كه طول و عرض و ارتفاع در خارج سه امر جدا از يكديگر نيستند . فقط يك فرضی است كه ما روی شی‏ء واحد می‏كنيم يك امتداد و يك بعد ديگری هم در من وجود دارد ، در آن گياه‏ هم وجود دارد ، در آن سنگ هم وجود دارد ، در خورشيد هم وجود دارد ، يعنی‏ عالم در متن واقع يك كشش بالخصوصی دارد غير از اين سه كشش طول و عرض‏ و ارتفاع كه نام آن كشش " زمان " است . اين‏جور اگر شخص بخواهد تصوری‏ از زمان داشته باشد ، ديگر زمان را به عنوان پديده‏ای در عرض ساير پديده‏ها جستجو نخواهد كرد ، بلكه می‏خواهد ببيند در پديده‏های طبيعت يك‏ جنبه‏ای كه بشود نام " زمان " روی آن گذاشت وجود دارد يا وجود ندارد
پس ببينيد طرح يك مسأله چقدر تفاوت می‏كند
در باب خدا البته اين مثالی كه عرض كرديم صد درصد مثال منطبق نيست‏ چون بالاخره زمان بعد است ، خدا بعد نيست ، ولی در اين جهتی كه منظور ما بود مثال ، مثال رسايی است . اگر كسی در جستجوی خدا باشد به عنوان اينكه‏ يك موجودی جدا از همه موجودات ديگر و در ميان موجودات ديگر به نام خدا بخواهد پيدا كند ، بگويد مثلا سنگ هست ، خاك هست ، هوا هست ، آب‏ هست ، گياه هست ، اينها يك موجوداتی هستند ، در ميان اين موجودات يك‏ موجود ديگری هم هست به نام خدا ، فرقش فقط اين است كه او به چشم ديده‏ نمی‏شود ، اينهای ديگری به چشم ديده می‏شوند ، اگر كسی اين‏جور مسأله را طرح‏ كند از اول اشتباه كرده ، يعنی اصلا خدا راخدا تصور نكرده . اگر خدايی در عالم وجود داشته باشد او نمی‏تواند يك چنين وجود محدودی باشد در كنار ساير موجودات . او يك موجودی بايد باشد كه به تعبير قرآن كريم : " « و هو معكم اينما كنتم »" ( 1 )
هر كدام از شما هر جا كه هستيد او با شما هست

پاورقی : . 1 حديد / . 4

" « هو الاول و الاخر »" ( 1 ) اول موجودات اوست ، آخر موجودات هم اوست
از اين ديگر تعبير رساتری درباره خدا نمی‏شود پيدا كرد . وقتی می‏گوييم‏ خدا يعنی اول موجودات ، يعنی آن كه موجودات از او پيدا شده‏اند ، و آخر موجودات ( يعنی ) آن كه موجودات به او بازگشت می‏كنند . درباره آخرت‏ قرآن اين‏طور می‏فرمايد : " « يعلمون ظاهرا من الحيوه الدنيا و هم عن‏ الاخره هم غافلون »" ( 2 ) اينها يك ظاهره‏ای ، نمودی ، پديده‏ای از زندگی دنيا می‏بينند ، اما از آخرت كه از اين نوع نيست غافل هستند ، يعنی نسبت دنيا و آخرت را نسبت ظاهر و باطن حساب می‏كند . غرض اين‏ جهت است كه عمده مسأله‏ای كه درباب توحيد هست صحيح طرح كردن آن است
يك مسائلی كه ما بايد بعد صحبت كنيم ، از حالا ولو به نحو اشاره عرض‏ می‏كنيم : " « ليس كمثله شی‏ء »" ( 3 ) را انسان در تصور اولش از خدا بايد در نظر داشته باشد
« ليس كمثله شی‏ء »
هيچ چيزی مانند او نيست ، او مانند ندارد
اين مفهومهای " سبحان الله " ، " " سبحان ربی العظيم " ، " سبحان‏ ربی الاعلی " ، " « سبحان ربك رب العزه عما يصفون »" ( 4 ) و " الله اكبر " ، اين مفاهيم را انسان در تصور اولی كه می‏خواهد از خدا داشته باشد بايد در ذهنش داشته باشد . خدا منزه است از توصيفاتی كه‏ اينها می‏كنند ، خدای من ، پروردگار عظيم من منزه است از توصيفی كه خود من می‏كنم . " الله اكبر " يعنی " الله اكبر من ان يوصف " . انسان‏ درباره موجودی بحث می‏كند كه اصلا برتر است از وصف او و از توصيف او ، منزه است از هرگونه محدوديتی و از هرگونه نقصی . " « فاينما تولوا فثم‏ وجه الله »" ( 5 ) ببينيد خدايی كه قرآن بيان می‏كند اين است : " رو به هر طرف‏كه بايستيد رو به خدا ايستاده‏ايد " .

پاورقی : . 1 حديد / . 3 . 2 روم / . 7 . 3 شوری / . 11 . 4 صافات / . 180 . 5 بقره / . 115

اين خاصيت آن موجودی‏ است كه جزئی از اجزای عالم نيست ، ذاتش بر همه اشياء احاطه دارد و او با همه اشياء هست ( « فاينما تولوا فثم وجه الله »)
يك مثال ديگری هم اينجا عرض كنيم برای اينكه همين طرح مسأله كاملا روشن شود . مثال خوبی است : فرض كنيد شما درجايی ايستاده‏ايد و روبروی‏ خودتان را نگاه می‏كنيد می‏بينيد افرادی ، اشخاصی ، ماشينهايی ازجلوی شما دارند عبور می‏كنند و می‏روند . صد درصد داريد آن را می‏بينيد ( البته مثال‏ است ، حال شما در جهات مثال خدشه نكنيد ) . در ابتدا هم كه نگاه می‏كنيد ، اينها را اشخاص می‏پنداريد يعنی خيال می‏كنيد در اين جهت روبروی شما يك خيابانی هست ، يك بازاری هست ، افرادی هم در همانجا هستند دارند حركت می‏كنند و می‏روند . يك كسی پيدا می‏شود می‏گويد آقا اينهايی كه شما داری می‏بينی نمی‏گويم غلط می‏بينی ، واقعا داری می‏بينی ، واقعا هم اشخاصی‏ می‏روند كه تو می‏بينی اما اينهايی كه تو می‏بينی يك سلسله صورتهايی است‏ كه حقيقتش در پشت سر تو قرار گرفته ، يعنی در مقابل تو آينه‏ای است ، تو آينه را نمی‏بينی ، آن يك آينه بزرگ و صافی است ، تو اينجا ايستاده‏ای و به پشت سر خودت توجه نداری ، از روبرويت می‏بينی خيابانی و ماشينی و آدمهايی دارند می‏روند ، خيال می‏كنی آنجا خيابان است ، اصل اين‏ پشت سر است
اين همان مثلی است كه افلاطون ذكر كرده . فرض می‏كند يك عده افرادی را كه در يك غار زندگی می‏كنند . می‏گويد يك افرادی را ما فرض می‏كنيم كه از اول عمرشان در يك غار بزرگ شده‏اند ولی ترتيبشان را اين جور قرار داده‏اند كه پشت اينها به بيرون غار است و رويشان به طرف عقب غار و در جلوی روی آنها هم يك ديواری هست . از مقابل در غار اشيائی و افرادی‏ می‏آيند می‏گذرند ، گاهی انسانهايی عبور می‏كنند ، گاهی حيوانهايی عبور می‏كنند . سايه اينها در آن ديوار روبرو می‏افتد . اينها هم آنها را نگاه‏ می‏كنند و چون از اول آن حقايق را نديده‏اند مسلم اين سايه‏ها را حقيقت‏ اصلی فرض می‏كنند ، تا بعد كه متوجه می‏شوند پشتشان به در غار است و اينجا يك آدمهايی عبور می‏كنند و اين سايه‏ها حقيقت است ، نه اينكه‏ حقيقت نيست ، اما حقيقتی است كه ظل حقيقت ديگر است ، سايه حقيقت‏ ديگر است . می‏گويد افرادی كه اين دنيا و حقايق اين دنيا را می‏بينند ابتدا اينها را اصل می‏پندارند ولی بعد كه به قول او افراد با عالم " مثل‏ " آشنا شدند می‏فهمند كه اين افراد سايه‏های آن مثالها هستند ، حقيقت‏ اينها در جای ديگر است
پس ببينيد ، در مثالی هم كه افلاطون ذكر كرده بحث در اين نيست كه در ميان اين سايه‏ها كه ما می‏بينيم يك سايه ديگر هم مثل خود اينها وجود دارد يا وجود ندارد ، بحث در اين است كه آيا اين سايه‏ها استقلال دارند يا سايه هستند
پس منظور ما اين بود كه در مسأله توحيد ، اول ما جوری وارد مسأله‏ بشويم كه برای خودمان صحيح طرح كرده باشيم . ما می‏خواهيم اثبات وجود خدا بكنيم . خدا يعنی حقيقتی كه خالق و مبدأ و اول همه اشياء است ، حقيقتی‏ كه بازگشت همه اشياء به سوی اوست ، حقيقتی كه نامتناهی و نامحدود است‏ و هيچ محدوديت زمانی ، مكانی ، غيرزمانی و مكانی نمی‏پذيرد . ما در مقام‏ اثبات يك چنين مطلبی هستيم

آيا وجود خدا اثبات پذير است ؟

حالا ببينيم اگر ما بخواهيم اين مساله را اثبات كنيم ، آيا راهی برای‏ اثبات اين‏جور مسائل و بالخصوص اين مسأله داريم يا نداريم . می‏دانيد كه‏ يك فكری در دنيای امروز بالخصوص يعنی در قرون جديده در اروپا پيدا شده‏ و آن فكر اين است كه مسأله خدا برای بشر قابل حل نيست . نه اينكه وجود خدا را انكار می‏كنند ، ( بلكه ) می‏گويند مسأله خدا برای بشر قابل حل‏ نيست ، بشر قادر نيست كه وجود خدا را اثبات كند و هم قادر نيست وجود خدا را نفی كند . اينها ، هم به منطق الهيون اعتراض دارند و هم به منطق‏ ماديون . می‏گوييم چرا ؟ می‏گويند برای اينكه ابزار تحقيق در اين مسأله به‏ بشر داده نشده ، اصلا بشر فاقد اين ابزار است . آن ابزاری كه برای تحقيق‏ به بشر داده شده است ، حواس است و بشر فقط قدرت دارد در محسوسات‏ تحقيق كند ، بگويد فلان چيز هست يا فلان چيز نيست ، فلان چيز هم كه هست‏ كيفيتش چيست ؟ فلان چيز هم كه نيست كيفيتش چيست ؟ ماورای محسوس ، نفيا و اثباتا از قلمرو تحقيق و جستجوی بشر خارج است . بنابراين بشر نبايد وارد اين بحث بشود . يك چنين نظريه‏ای است . اين نظريه البته‏ نظريه درستی نيست ، يعنی در واقع نظريه‏ای است درباره انسان و محدوديت‏ ذهن انسان و اينكه قلمرو قضاوت انسان محدود است به محسوسات ، و اين در علم اصل است ، بلكه اصلا هر علمی كه بشر پيدا می‏كند به اموری پيدا می‏كند كه برای او محسوس باشد ، انسان به‏ماوراء محسوس ، نفيا و اثباتا راه‏ ندارد
اين فكر درست نيست . چرا درست نيست ؟ برای اينكه نه تنها مسأله خدا [ بلكه ] در بسياری از مسائل ديگر نيز ما بدون اينكه حس كرده باشيم ، وجود آنها را درك می‏كنيم . از همه واضح‏تر خود عليت است . آيا بشر عليت را درك می‏كند يا درك نمی‏كند ؟ علت و معلول به اين معنا كه در ميان دو شی‏ء يكی را منشأ می‏داند و ديگری را ناشی ، الف را منشأ برای ب‏ می‏داند و ب را ناشی از الف . ممكن است كسی خيال كند عليت همان توالی‏ زمانی است . توالی يامعيت زمانی غير از عليت است . دو شی‏ء ممكن است‏ همزمان باشند و هيچ كدام علت و معلول يكديگر نباشند . دو شی‏ء ممكن است‏ توالی زمانی داشته باشند ( هميشه يكی كه پيدا می‏شود ديگری پشت سرش پيدا می‏شود ) ولی در ميان اينها عليت نباشد . آن دركی كه انسان از عليت دارد يك نوع وابستگی وجودی است ، همين است كه ما از آن تعبير به " نشو " می‏كنيم ، می‏گوييم يك‏موجود از موجود ديگر ناشی شده است ، می‏گوييم هستی‏ يكی از اين دو موجود بستگی دارد به هستی ديگری به طوری كه يك حكمی‏ می‏كنيم می‏گوييم اگر آن اولی نبود دومی محال بود كه وجود پيدا كند . اين‏ بالاتر از توالی است . چشم انسان توالی با معيت را می‏بيند . چشم هيچ‏وقت‏ حكم نمی‏كند كه از ايندو يكی ناشی از ديگری است و بالاخص اين جور حكم‏ نمی‏كند كه از ايندو يكی وجودش وابسته به ديگری است به طوری كه اگر آن‏ اولی نباشد دومی محال است . اصلا خود همين مفهوم " محال " يك مفهوم‏ نامحسوسی است و جزء اصول فكری بشر هم هست . شما در مسائل برهانی وقتی‏ بر يك مسأله‏ای برهان اقامه می‏كنيد مثلا در يك مسأله رياضی و می‏گوييد : سه زاويه مثلث مساوی با دو قائمه است ، اگر از شما بپرسند : در چند احتمال اين‏جور است ؟ آيا مثلا درصد احتمال ، شصت احتمال ، هشتاد احتمال‏ ، نود احتمال اين‏جور است ؟ می‏گوييد : نه ، صد درصد اين جور است . بعد بگويد : حال آيا اين مانعی دارد كه يك روزی يك مثلثی هم استثنائا در دنيا پيدا بشود كه مثلث باشد و سه زاويه‏اش مساوی با دو قائمه نباشد ؟ می‏گوييد : نه ، محال است . اين دركی كه انسان از " محال " دارد ، از حوزه محسوسات خارج است . انسان هرگز محال بودن را ( با حواس ) درك‏ نمی‏كند ، كما اينكه " ضرورت " يعنی اجتناب ناپذيری را هم كه نقطه‏ مقابل محال است هرگز درك نمی‏كند . اين زمينه زمينه خيلی طولانی‏ای است
اين فكر فكر غلطی است كه انسان بگويد حوزه مدركات و قلمرو ادراكات‏ انسان محدود است به محسوسات ، و هر چيزی كه محسوس نباشد غيرقابل ( تحقيق ) است نفيا و اثباتا
همان " زمان " هم كه عرض كرديم ، همين‏طور است . زمان را علم‏ پذيرفته است ولی آيا زمان محسوس است ؟ زمان را انسان با چشم می‏بيند ؟ با دست لمس می‏كند ؟ با گوش می‏شنود ؟ با كدام حس از اين حواسی كه بشر دارد وجود زمان را حس می‏كند ؟ هيچ حسی . پس اين‏جور نيست كه ما بگوييم‏ اساسا اين مسائل از حوزه و قلمرو تحقيق بشر خارج است . نه ، بشر دارای‏ يك نيروی فكری و يك استعداد فكری هست كه می‏تواند درباره اين مسائل‏ اظهار نظر كند . حالا يك مثال ذكر كنم خوب است . لابد به اين مسأله‏ای كه‏ به نام " دور " معروف است توجه داريد . خوب ، فلاسفه می‏گويند ولی‏ غيرفلاسفه هم می‏گويند ، دور را هر كسی عقلا محال می‏داند . اصلا محالها كه‏ محسوس نيست ، اگر محسوس بود بايد موجود باشد تا آدم احساس كند ، و اگر موجود بود كه محال نبود . آيا كدام ذهن است كه يقين و قطع نداشته‏ باشد به محال بودن دور ، بلكه علمش به محال بودن دور از علمش به وجود خورشيد ضعيف‏تر نيست . دور چيست ؟ اگر شما يك مسأله‏ای را بخواهيد اثبات كنيد ، چنانچه پايه اثبات آن را يك مسأله ديگر قرار بدهيد ، يعنی اين مسأله را اثبات كنيد به دليل يك مسأله ديگر كه آن مسأله را پايه قرار داده‏ايد ، بعد وقتی می‏خواهيد آن مساله را اثبات كنيد ، اين‏ مسأله را پايه برای آن قرار بدهيد ، می‏گوييد آقا اين درست نيست ، برای‏ اينكه صحت مسأله‏ای كه اسمش " الف " است موقوف به اين است كه من‏ اول مسأله " ب " را اثبات كرده باشم ، بر من ثابت شده باشد تا بتوانم مسأله " الف " را اثبات كنم . بعد به مسأله " ب " كه‏ می‏رسيد مسأله " ب " را شما به دليل مسأله " الف " می‏خواهيد اثبات‏ كنيد ، می‏گوييد پس اول مسأله " الف " بايد برای من اثبات شده باشد تا مسأله " ب " ( اثبات شود ) . اين درست نيست ، چنين چيزی محال‏ است . هيچ وقت اين دو مسأله برای من اثبات نخواهد شد . محال است كه‏ اين دو مسأله بتوانند همديگر را ثابت كنند
[ مثال ] ساده‏ترش : شما يك نفر را نمی‏شناسيد كه اين آدم خوبی هست يا نه . می‏گوييد من نمی‏دانم اين آدم درستی است يا نه . ديگری می‏گويد آقا از آقای " الف " بپرسيد . می‏گوييد آخر من آقای " الف " را هم نمی‏شناسم‏ . من بايد او را بشناسم كه آدم خوبی است يا نه ؟ می‏گويد از آقای " ب‏ " بپرس . می‏گوييد اين كه درست درنمی‏آيد ، من می‏خواهم بفهمم آقای " ب‏ " آدم خوبی است يا نه ، شما می‏گوييد از آقای " الف " بپرس . من‏ آقای " الف " را هم نمی‏شناسم . می‏گويد خوب ، او را هم اگر می‏خواهی بدانی آدم خوبی است يا نه ، از آقای " ب " بپرس . می‏گوييد پس محال است كه من از اين راه بتوانم خوبی و بدی آقای "ب" را بفهمم، چون اگر بخواهم خوبی آقای " ب " را بفهمم بايد به دليل آقای "الف" خوبی او را بفهمم و اگر خوبی آقای " الف " را بخواهم بفهمم به دليل‏ خوبی آقای " ب " ( بايد بفهمم ) ، يكی از اينها قبلا از راه ديگر بايد برای من اثبات شده باشد . امثال اينها البته خيلی زياد است . تسلسل هم‏ از اين قبيل است و هزارها م ثال از اين قبيل می‏شود پيدا كرد . پس اين‏ مسأله را هم ما طرد می‏كنيم ، بيش از اين هم درباره‏اش بحث نمی‏كنيم كه‏ كسی بگويد خدا يك مسأله قابل اثباتی نيست برای اينكه محسوس نيست . نه‏ ، اين دليل نمی‏شود . ممكن است يك امر معقول باشد و محسوس نباشد و قابل‏ اثبات باشد . اين هم يك مطلب ديگر و در حقيقت مقدمه دوم

تأثير محدود بودن فضای عالم در مسأله توحيد

مقدمه سومی كه ما بايد اينجا عرض كنيم اين است : به همان دليل كه‏ گفتيم ، ما خدا را كه جستجو می‏كنيم به معنای اين است كه يك حقيقت كامل‏ نامحدودی را جستجو می‏كنيم نه يك شی‏ء را در ميان اشياء ديگر از اشياء اين‏ عالم . پس ما خدا را در صفحه زمان و در صفحه مكان جستجو نمی‏كنيم ، يعنی‏ در ميان اين موجودات زمانی نمی‏گرديم ببينيم خدا در كجای زمان قرار گرفته‏ ، در ميان موجودات مكانی هم نمی‏گرديم ( ببينيم ) اين خدا در كجا قرار گرفته است ، بلكه خدا آن قدر وجود كلی و محيط دارد كه در واقع ما می‏خواهيم ببينيم كه آيا اين عالم هستی غير از صفحه زمان و صفحه مكان صفحه‏ ديگری هم كه صفحه نهان هست دارد يا ندارد . بنابراين زمان و مكان را در مسأله خدا نبايد دخالت داد ، كه به اين نتيجه رسيديم
مسأله : آيا ما اگر قائل به خدا باشيم بايد قائل باشيم به محدود بودن‏ مكان ؟ كه اگر ما قائل شديم به نامحدود بودن مكان ، با اعتقاد به وجود خدا منافات دارد ؟ يعنی اين ابعاد ، فضا به اصطلاح ( متناهی است ؟ ) می‏دانيد كه دو فرضيه در اين مسأله از قديم بوده ، هنوز هم به صورت دو فرضيه هست . آيا اين فضا ، ابعاد ، متناهی است يا غيرمتناهی ؟ يك‏ مسأله‏ای است . آيا ابعاد عالم نامتناهی است ، به هيچ جايی منتهی نمی‏شود ؟ صحبت يك ميليارد سال نوری ، ده ميليارد سال نوری ، صدها ميليارد سال‏ نوری ، اين حرفها نيست ، اگر ما صدها صدها هزارها هزارها ميليارد سال‏ نوری هم برويم ، باز مثل اين است كه در نقطه اول هستيم ، چون به جايی‏ منتهی نمی‏شود . يا نه ، عالم از نظر بعد فضايی محدود است ؟ الان دو فرضيه‏ است . در اين بحثهايی كه ميان اينشتين و موريس مترلينگ هست ، يكی‏ راجع به همين جهت است كه اينشتين روی فرضيه خودش معتقد است كه فضا محدود است ، مترلينگ می‏گويد نه ، فضا محدود نيست
آيا محدود بودن و نامحدود بودن فضا در مسأله توحيد اثر دارد كه لازمه‏ توحيد اين است كه ما بگوييم فضا محدود است يا بگوييم فضا محدود نيست ؟ نه ، پس اين كاری به توحيد ندارد . بعضيها خيال می‏كنند كه خدا يعنی آنكه‏ بعد كه فضای عالم تمام شد نوبت به خدا و ملائكه می‏رسد . " محدود بودن‏ فضای عالم " را جزء شرايط توحيد می‏دانند . خدا در آسمان است ، پس‏ بالاخره بايد آسمانی به آن معنا باشد ، يعنی اين عالم بايد محدود بشود در جايی كه پشت اينجا ديگر جای خدا باشد . اين حرفها حرفهای نامربوط است
اولين باری كه شورويها گاگارين را به فضا فرستادند ، در روزنامه خواندم‏ يادم نيست كی اين حرف را گفته بود ، البته از خارجيها گفته بودند كه‏ گاگارين به نقطه‏ای رسيد كه از همه مردم به خدا نزديكتر بود برای اينكه به‏ آن طرف عالم نزديكتر شد ، ديگر از همه بيشتر رفت به آن طرف عالم ، به‏ مرز عالم نزديك شد پس به مرز خدا نزديكتر شد . آيا چنين حرفی است ؟ البته نه . خدايی كه بخواهد در كنار عالم قرار بگيرد يعنی از اين طرف ، مكان بيايد تا اينجا ، آن طرف خدا قرار بگيرد ، ميان او و عالم مرزی‏ قرار گرفته باشد ، او اصلا خدا نيست . خدا آن است كه در زمين و در آسمان‏ و در ميان تمام ذرات موجودات علی السويه است
" « و هو الله فی السموات و فی الارض »" ( 1 )
اوست خدا ، در آسمان است و در زمين است
اگر ما از اينجا بر يك مركب نوری سوار بشويم ، يك ميليارد سال از اين فضا برويم ، نسبتمان با خدا همان نسبتی است كه در اين نقطه نشسته‏ايم‏ ، از آن طرف هم برويم همين‏جور است .

پاورقی : . 1 انعام / . 3

" « فاينما تولوا فثم وجه الله »" معنايش اين‏ است . پس مساله محدود بودن مكان و نامحدود بودن مكان در مساله توحيد اثر ندارد . اين را در نظر داشته باشيد تا بسياری از حرفها از ميان برود
بالاتر از اين ، مسأله محدود و نامحدود بودن زمان هم از همين قبيل است‏ . در مكان كمتر اين حرف را می‏زنند ولی در زمان بيشتر می‏گويند . بسياری‏ از افراد خيال می‏كنند كه لازمه اعتقاد به وجود خدا اين است كه زمان محدود باشد يعنی عالم آغاز داشته باشد . " آغاز داشته باشد " يعنی چه ؟ يعنی‏ همين عالمی كه الان ما داريم ، برويم جلو بگوييم صدهزار سال پيش عالم‏ بوده است ( حالا با يك شكل ديگری ، كيفيتش فرق می‏كند ) ، يك ميليون‏ سال پيش عالم بوده است ، يك ميليارد سال پيش عالم بوده است ، ده‏ ميليارد سال پيش عالم بوده است ، ولی بالاخره ما به جايی می‏رسيم كه در آنجا ديگر عالم نبوده است ، يعنی زمان محدود است ، زمان متناهی است و ما بايد زمان را متناهی بدانيم تا بتوانيم خدا را اثبات كنيم ، چرا ؟ برای اينكه در آن وقت بوده كه خدا عالم را ايجاد كرده . چون اگر زمان‏ محدود نباشد پس كی خدا عالم را خلق كرد ؟ جوابش اين است كه خدا كه‏ عالم را خلق كرده ، اساسا كی ندارد ، اين كی‏ها مال ماست . خدا الان هم‏ دارد عالم را خلق می‏كند ، الان هم عالم در حال خلق شدن است ، می‏خواهد عالم آغاز و ابتدا داشته باشد ، می‏خواهد نداشته باشد . من نمی‏خواهم بگويم‏ صد درصد عالم آغاز دارد يا صد درصد عالم آغاز ندارد چون از نظر علمی همين‏ مسأله هم الان محل بحث است كه آيا اين عالم يك آغازی دارد يا آغاز ندارد بلكه روی اصول توحيدی بايد گفت عالم آغاز ندارد . گيرم اين عالم‏ آغاز دارد ، باز به شكل ديگری يك عالم ديگری بايد باشد . حالا بحثش را شايد بعد كرديم . لازمه اينكه عالم خدا داشته باشد و خداوند فياض بالذات‏ است ، قديم‏الاحسان است ، اين است كه تا خدا بوده مخلوقات هم داشته
اصول توحيد ايجاب می‏كند كه اين جور بگوييم ، گو اينكه از نظر اصول علمی‏ اين مسأله هنوز ثابت نشده . غرضم اين جهت است كه اين حرف را ما بايد از گوش خودمان بيرون كنيم كه زمان را حتما بايد محدود بگيريم تا خدا را اثبات كنيم ، و اين در فكر بسياری از موحدين اروپايی وجود دارد ، اصلا وقتی می‏خواهند خدا را اثبات كنند دنبال محدود بودن زمان می‏روند . برای‏ اينها خدا يعنی كسی كه روز اول عالم را خلق كرد . خيال كرده‏اند خدا مثل‏ يك بناست ، وقتی ما سراغ بنا می‏رويم می‏گوييم بنا كيست ؟ اين خانه را كی ساخته ؟ می‏گوييم آن كسی كه روز اول آمد اين خانه را ساخت ، بعد هم رفت دنبال كارش . خدا را به منزله بنای عالم حساب می‏كنيم ، آن سازنده اول عالم كه اگر عالم‏ اول نداشته باشد ، سازنده هم ديگر ندارد . مسلم خدا اگر مثل بنا می‏بود ( بايد عالم هم اول می‏داشت ) . اين خانه اگر اول نداشته باشد . يعنی به‏ همين هيئت و وضعی كه هست از ازل همين‏جور بوده ، خوب بنايی حتما نداشته‏ ، چون بنا می‏آيد اين را به اين وضع ، به اين صورت می‏سازد ، ولی درباب‏ خدا چطور ؟ درباب خدا اين جور نيست . هيچ برای ما فرق نمی‏كند كه ما زمان را متناهی بدانيم يا نامتناهی ، اينها برای بحث در وجود خدا تأثير ندارد . اين هم يك مطلب
مطلب ديگر : راههای اثبات وجود خدا چيست ؟ از چه راههايی می‏شود وارد شد برای اثبات وجود خدا ؟ آيا اين راهها راههای مختلفی است يا راههای‏ مختلفی نيست ؟ اين مسأله باشد برای جلسه بعد
. . . صيادی داشت می‏رفت . يك مرغی ، كبوتری از بالا حركت می‏كرد ، سايه‏اش افتاده بود روی زمين . او توجه نداشت كه اصلا اين چيزی نيست ، خيال می‏كرد اين خودش چيزی است . اين را دنبال می‏كرد ، هميشه می‏رفت و نمی‏دانست آن كه اصل است يك چيزی است كه بالای سر اوست و اين سايه‏ای‏ از سايه‏های اوست
- . . . درست است ، می‏شود
استاد : نمی‏خواهم بگويم درست است يا درست نيست . البته ما در مقام‏ اثبات " مثال " نيستيم . " مثال " افلاطونی قابل بحث است و خودش‏ تاريخچه‏ای دارد . " مثال " افلاطونی كه تصور افلاطون از " مثال " چه‏ بوده ، بعد ديگران در اين زمينه چه گفته‏اند ، خودش يك مطلبی است ولی‏ ما اينجا به عنوان مثال و برای توضيح مطلب‏عرض كرديم ، نخواستيم بگوييم‏ " مثال " افلاطونی درست است يا درست نيست
- يكی از خانمها سؤال كرده‏اند كه فرموديد خدا شيئی جدا از اشياء نيست‏ ، بلكه در اشياء است ، بنابراين " به سوی خدا " چه مفهومی دارد ؟ استاد : اينكه عرض كرديم كه خدا در اشياء است نخواستيم همه مطلب را اينجا توضيح داده باشيم ، همان مطلبی كه بعدها بايد توضيح داد ، خواستيم در اول‏ اشاره كرده باشيم . اين تعبير مال حضرت امير است كه مكرر هم اين تعبير را دارد و تقريبا تعبير اين است كه می‏فرمايد : " « داخل فی الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الاشياء لا بالمباينة » " ( 1 ) هم داخل در اشياء است و هم بيرون از اشياء ، داخل در اشياء است اما نه آن جوری كه يك‏ جسم داخل جسم ديگر می‏شود ، مثل اينكه آب داخل زمين می‏شود كه يعنی امتزاج‏ ، عنصری با عنصر ديگر ممزوج می‏شود ، نه ، و خارج است از اشياء نه به‏ معنای اينكه مباين و بيرون است ، مثل اينكه من دستم را روی اين ميز می‏گذارم می‏گويم دست من بيرون از ميز است ، اين جور هم نيست . پس ما گفتيم داخل در اشياء است اما آن نكته ديگرش را كه خارج از اشياء است ، نگفتيم و لزومی نداشت فعلا توضيح بدهيم . اگر موقعی برای توضيحش باشد ، توضيح خواهيم داد . بعدها خيلی بايد مسائل توحيدی را بحث كنيم ، چون قله‏ توحيد كه بشر به آنجا رسيده همين جمله است : " « داخل فی الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الاشياء لا بالمباينة » "
يا به تعبير ديگر كه باز كلمات حضرت امير است : " « ليس فی الاشياء بوالج و لا عنها بخارج » " ( 2 )
نه در اشياء ولوج كرده و فرو رفته است و نه از اشياء بيرون است
و اما مسأله اينكه پس سير به سوی خدا ( چيست ؟ ) مسلم سير به سوی خدا سير جسمانی كه نيست . مگر قرب به خدا ، تقرب به خدا تقرب جسمانی است‏ ؟ مثلا اگر پيغمبر از ديگران مقربتر بوده به خدا ، يعنی پيغمبر در نقطه‏ای‏ از مكان قرار داشته كه در آن نقطه به خدا نزديكتر بوده ؟ مسلم قرب قرب‏ معنوی است . وقتی قرب قرب معنوی باشد ، بعد ( می‏رسيم به اينكه ) اصلا خود معنای قرب معنوی چيست ؟ و يك سلسله مسائل ديگری را به دنبال خودش‏ می‏آورد كه ببينيم قرب معنوی يعنی چه . ما حالا بحث مسأله قرب را پيش‏ نمی‏كشيم و البته بعد درباره آن بحث می‏كنيم ، حسابی هم بحث می‏كنيم

پاورقی : . 1 ( در نهج‏البلاغه ، خطبه 1 چنين آمده است : " مع كل شی‏ء لا

بمقارنة و غير كل شی‏ء لا بمزايلة » "
. 2 نهج‏البلاغه ، خطبه . 184

راههای اثبات وجود خدا ( 1 ) راه فطرت

راه فطرت

قرار شد كه در اين جلسه راههايی را كه برای اثبات وجود خدا ذكر شده‏ است بيان كنيم . آنچه ما در جلسه گذشته گفتيم يك بحث مقدماتی بود و يك بحث مقدماتی لازمی هم بود و بعد از چند جلسه‏ای كه مسائلی ذكر كرديم و مخصوصا به ايرادها و اشكالهايی كه از طرف منكرين خدا ذكر شده است‏ پرداختيم ، اهميت و ارزش آن بحث مقدماتی بهتر روشن خواهد شد
اما راههايی كه برای اثبات وجود خدا ذكر شده است . ما چون می‏خواهيم‏ يك بحث مستوفايی كرده باشيم خواهش می‏كنيم كه آقايان خيلی عجله به خرج‏ ندهند . می‏خواهيم يك تقسيم‏بندی نسبتا جامع و كاملی كرده باشيم برای‏ اينكه اين مطلب درست روشن بشود و آن وقت معلوم می‏شود كه چقدر در بيانات كسانی كه برای اثبات خدا و توحيد چيز نوشته‏اند ، تشويش و اضطراب و بی‏نظمی وجود دارد و همچنين چقدر در بيانات كسانی كه درباره‏ انكار وجود خدا بحث كرده‏اند ، همين تشويشها و اضطرابها وجود دارد
از نظر كلی سه راه ( يعنی سه راه كلی كه باز بعضی از آن راهها خودش‏ منشعب می‏شود به راههای جزئی‏تری ) درباره اثبات وجود خدا ذكر شده است‏ يا وجود دارد . ما معتقديم هر سه راه هم راههای درستی است . يك راه را ما راه روانی و يا فطری می‏ناميم ، راه ديگر را راه علمی و يا شبه فلسفی ، و راه سوم راه فلسفی است

راه روانی يا فطری

اما راه اول كه راه روانی و راه فطری است به اين صورت است كه از راه‏ وجود خود انسان ، خدا را اثبات كرده‏اند به اين معنا كه گفته‏اند احساس‏ وجود خدا در انسان هست يعنی در فطرت و در خلقت هر كسی يك احساسی و يك تمايلی وجود دارد كه اين احساس و تمايل خود به خود انسان را به سوی‏ خدا می‏كشاند . از اين جهت مثل خدا و انسان مثل مغناطيس و آهن است
يك چيزی وجود دارد به نام " مغناطيس " كه يك چيز ديگری را به نام " آهن " جذب می‏كند . اين راه فقط اين را می‏گويد كه يك چنين جاذبه‏ای را من احساس می‏كنم ( چون راه روانی است ) ، يك چنين جاذبه‏ای ميان انسان و ميان آن حقيقتی كه نامش خداست وجود دارد . به دليل وجود اين جاذبه ، پس يك چنين حقيقتی هست . بايد ببينيم كه اين حرف را كه گفته و توضيحش چيست
ببينيد ، انسان به طور كلی دو دستگاه دارد : يك دستگاه عقل و فكر و انديشه كه حس می‏كند يعنی درك می‏كند ، می‏بيند ، با حواس پنج‏گانه يا بيشتر خودش حس می‏كند ، با عقل و فكر خودش فكر می‏كند ، همان دستگاهی كه‏ علوم و فلسفه‏ها را برای بشر به وجود می‏آورد . يك كانون ديگری هم در وجود انسان هست كه آن را كانون تمايلات و كانون احساسات می‏نامند . احساسات‏ غير از حس است ، به اصطلاح معروف مربوط به دل انسان است . در وجود انسان يك سلسله خواسته‏ها طبعا وجود دارد ، مثلا غير از تمايلات حيوانی كه‏ همه می‏دانيم مثل تمايل به خوراك و تمايل جنسی ، يك سلسله تمايلات عالی‏ در وجود انسان هست ، لااقل روی اين تمايلات عالی بحث است ، مثل تمايلی‏ كه در وجود انسان به امور اخلاقی هست يعنی به نيكوكاری ، به خدمت ، به‏ احسان . تمايلی در وجود انسان به كاوش و تحقيق هست يعنی انسان كه‏ علاقه‏مند است به كاوش كردن ، حس كاوشگری در انسان هست ، حس تحقيق در انسان هست ، انسان در مقابل هر مجهولی قرار بگيرد خواه آنكه در كشف اين‏ مجهول منافعی داشته باشد يا منافعی نداشته باشد ، يك حس " بايد ببينم‏ " ، " بايد بفهمم " ، " بايد درك كنم " در او هست ، دلش می‏خواهد كه پرده مجهول را عقب بزند ، اين خودش يك تمايلی در وجود انسان است
ما حالا در مقام تعريف هستيم ، در مقام اثبات نيستيم . هستند كسانی كه‏ اين تمايلات را قبول ندارند ولی اكثريت دانشمندان اينها را قبول دارند . اين كسی كه می‏گويد خداشناسی فطری است ، می‏گويد در وجود انسان يك تمايل عالی هست كه آن تمايل به پرستش است ، خودش را با يك حقيقتی وابسته و پيوسته می‏داند و دلش می‏خواهد به آن‏ حقيقت نزديك شود ، از زندان " خودی " خارج شود ، او را تسبيح كند ، او را تنزيه كند ، به سوی او برود . يك تمايل اين گونه در وجودش هست‏ كه او را می‏كشد . روی اين حساب پس در دل انسان نه در مغز انسان ، در كانون تمايلات و احساسات انسان ، پايه خداشناسی هست از باب اينكه در اينجا يك تمايلی به سوی خدا هست
اين حرف را بگوييد كی گفته است ؟ ما در همه مباحثی كه بعدها بحث‏ می‏كنيم ، يكی از مباحثمان اين است كه ببينيم در قرآن آيا يك حرف‏ پايه‏ای دارد يا ندارد ؟ دانشمندان در اين زمينه چه گفته‏اند ، قديم و جديد ؟ ما نمی‏خواهيم درباره اين مطلب زياد بحث كنيم ، فقط آن مقدار لازم را بحث می‏كنيم ، به اشاره اكتفا می‏كنيم . اما در قرآن كريم ريشه اين مطلب‏ را ما به خوبی پيدا می‏كنيم ، همان آيه‏ای كه می‏فرمايد : " « فاقم وجهك‏ للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها »" ( 1 ) دين را يك امر فطری می‏داند ، همان تمايل دينی را در فطرت هر كسی موجود می‏داند ، ميل به‏ سوی حق را در وجود هر كسی فطری می‏داند ، و تنها اين نيست ، به صورتهای‏ مختلف اين ( حقيقت ) در قرآن بيان شده ، ( از جمله ) همين آيه‏ای كه به‏ اصطلاح آيه عالم " ذر " ناميده می‏شود . در قرآن نام عالمی به نام عالم‏ " ذر " ( به صورت ) جدا نيست ولی چنين حقيقتی هست : " « و اذ أخذ ربك من بنی‏آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علی انفسهم‏ الست بربكم قالوا بلی شهدنا »" ( 2 )
مسلم اين آيه يك رمزی ، يك حقيقتی را دارد می‏گويد . آيه نمی‏گويد كه‏ خداوند ذريه آدم را از پشت آدم بيرون كشيد ، آيه می‏گويد كه ذريه هر كسی‏ ، ذريه همه مردم را در پشت همه مردم [ قرار داد ] : " « و اذ اخذ ربك‏ من بنی‏آدم من ظهورهم ( نه " من ظهر آدم " ذريتهم » " . در آنجا كه‏ مردم هنوز در اصلاب آباء بودند ، اينها را بر نفس خودشان گواه گرفت و از آنها پرسش كرد : " « الست بربكم »" آيا من پروردگار شما نيستم ؟ اينها در همانمرحله تصديق كردند و گفتند : بلی

پاورقی : . 1 روم / . 30 . 2 اعراف / . 172

- اين اشاره‏ای به آدم و حوا نيست ؟ استاد : " ظهورهم " دارد ، " ظهورهما " كه ندارد . بعد هم نسبت به‏ حوا كه " ظهر " صادق نيست ، نسبت به او " بطن " صادق است . " ظهر " را نسبت به مرد می‏گويند
آيه می‏خواهد بگويد انسان قبل از آنكه در اين دنيا به شكل انسان به وجود بيايد ، در خميره‏اش اقرار به وجود خداوند هست . تمام آياتی كه در قرآن‏ هست [ ناظر به اين حقيقت است ] و بلكه قرآن يك اصل كلی‏تری را بيان‏ می‏كند ، اصلی كلی‏تر قرآن اين است كه در تمام موجودات تمايل حق وجود دارد : " « ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فی السموات و الارض غ" (1)
چقدر ما آيه در قرآن داريم به عبارت : " « سبح لله ما فی السموات و الارض " ، " يسبح لله ما فی السموات و الارض " ، " يسجد لله من فی‏ السموات ( يا ما فی السموات »"
با تعبير " سبح " ، " يسبح " ، " يسجد " قرآن می‏خواهد بگويد كه‏ تمام مخلوقات در باطن ذات خودشان مسبح پروردگارند ، منزه پروردگارند و به سوی او - بخواهند يا نخواهند - در حركت و تكاپو هستند و می‏روند ، ولی‏ خوب ما نمی‏خواهيم به قرآن استدلال كرده باشيم ، ما می‏خواهيم بگوييم اين‏ مطلب در قرآن هم تأييد شده است . عرفای خودمان كه در اين زمينه ، ديگر فوق‏العاده داد سخن داده‏اند . آنچه شما در زبان عرفان به نام " عشق " می‏شنويد همين است : شورش عشق تو در هيچ سری نيست كه نيست منظر روی تو زيب نظری نيست‏ كه نيست ( 2 )

پاورقی : . 1 آل عمران / 83 . 2 ادامه غزل به اين صورت است :

غزلی است از حافظ و حاجی سبزواری آن را استقبال كرده است . در اين‏ زمينه ، ديگر زبان شعرای ما پر است و نمی‏خواهيم واردش بشويم . فقط همين‏ قدر می‏خواهيم اشاره كنيم به اين مطلب كه عرفا عشق الوهی را در فطرت همه‏ انسانها می‏دانند . حتی راجع به آيه " « و قضی ربك الا تعبدوا الا اياه " ( 1 ) ( خدا حكم كرده است كه جز او هيچ چيزی را پرستش نكنيد ) - برای اينكه بدانيد كه مطلب را تا كجاها برده‏اند - عرفا يك حرفی گفته‏اند كه داد و قال فقها را بلند كرده‏اند . عرفا گفتند اين قضا قضای تكوينی‏ است و اجتناب ناپذير است ( اتفاقا از ابن عباس هم روايتی در همين‏ زمينه هست ) يعنی برای بشر امكان ندارد غير خدا را پرستش كند . می‏گويد پس بت‏پرست چيست ؟ می‏گويد بت‏پرست هم خودش نمی‏داند خدا را پرستش‏ می‏كند ، طبيعتش او را به دنبال خدا راه انداخته است ولی اشتباه در تطبيق می‏كند . در همين‏جا يك حرفهايی زدند كه ديگر سرو صدا هم راه‏ انداخته :
مسلمان گر بدانستی كه بت كيست
يقين كردی كه دين در بت‏پرستی است
اين يك طنزی به اين مطلب است ، نه اينكه بخواهد بت‏پرستی به اين‏ مفهوم كثيفش را تأييد كند . می‏خواهد بگويد آن بت‏پرست هم در واقع‏ خداپرست است ، يعنی آن حس پرستش واقعی خداست كه او را به اين طرف و آن طرف كشانده ، منتها خدا را گم كرده ، معبود واقعی خودش را گم كرده ، حقيقت را گم كرده ، به مجاز چسبيده اما علت چسبيدنش به مجاز ، آن حس‏ واقعی است كه او را به دنبال حقيقت روان كرده است

نظر فلاسفه و روان‏شناسان جديد

اين طور نيست كه علمای جديد ( روان‏شناسان و فيلسوفان جديد ) اين مطلب‏ را تأييد نكرده باشند . نمی‏خواهم بگويم وحدت نظر كاملی وجود دارد ولی‏ لااقل از نظريات بسيار بسيار اساسی و متينی كه محققين روان‏شناس و روانكاو امروز دارند يكی همين است .

پاورقی : . 1 اسراء / . 23

بعضی مقالات به زبان فارسی هم ترجمه‏ شده است . اين روان‏شناس معروفی كه شاگرد فرويد هست به نام يونگ ، از كسانی است كه در اصل " شعور باطن " عقيده‏اش با فرويد موافق است ، می‏گويد راست می‏گويی ، شعور انسان منحصر به شعور ظاهر نيست ، يك شعور مغفول و باطنی هم دارد ، ولی معتقد است كه برخلاف آنچه فرويد می‏گويد كه‏ شعور باطن را فقط عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل می‏دهند ، شعور باطن در فطرت هر كسی و در خلقت هر كسی قبل از اينكه به اين دنيا بيايد ، با خودش وجود دارد ، عناصر مطرود از شعور ظاهر قسمتی از شعور باطن است و معتقد است كه اعتقاد به خدا در شعور باطن انسان وجود دارد و جزء عناصر اصلی شعور باطن انسان است نه جزء عناصر مطرود از شعور ظاهر ، كه فرويد معتقد است اعتقاد به خداشناسی يك عنصر مطرود از شعور ظاهر است كه‏ اينها رفته‏اند ، بعد در باطن تغيير شكل داده و به شكل خداشناسی آمده‏اند
يكی ديگر از كسانی كه سخت طرفدار اين حس و اين غريزه است يعنی‏ خداشناسی را به صورت يك حس و به صورت يك تمايل در وجود انسان‏ می‏شناسد ، روان‏شناس و فيلسوف معروف آمريكايی ويليام جيمز است كه‏ تقريبا معاصر هم هست يعنی در قرن ما می‏زيسته و در نيمه اول قرن بيستم‏ درگذشته است . اين مرد يك كتابی نوشت و چون من ترجمه اين كتاب را قبل‏ از اينكه چاپ شده باشد ديدم و مطالعه كردم و هنوز مترجم اسم روی ترجمه‏ نگذاشته بود ، نمی‏دانم اسمش چيست ولی بعد چاپ شده ( 1 ) . اين كتاب‏ را آقای مهدی قاينی رفيق ما در هفت هشت سال پيش ترجمه كرد و قبل از آنكه چاپ كند آورد من ديدم . من آن وقت يك قسمتهايی از آن برداشتم
در آن كتاب اين مرد اين طور می‏گويد : " هر قدر انگيزه و محرك ميلهای ما از اين عالم طبيعت سرچشمه گرفته‏ باشد ، غالب ميلها و آرزوهای ما از عالم ماوراء طبيعت سرچشمه گرفته‏ است "
می‏گويد بيشتر آرزوهای ما ريشه‏اش طبيعت نيست . اگر در ما ميل به‏ خوراك وجود دارد .

پاورقی : . 1 [ اين كتاب به نام دين و روان چاپ شده است . ]

اين غذای خارجی است كه اين ميل را در ما به وجود آورده ولی در ما ميلهای عالی‏تری وجود دارد كه منشأش حقايق بالاتر از امور مادی است . چرا كه غالب آنها با حسابهای مادی و عقلانی يعنی با حسابهای فكری كه آدم روی‏ منافع و حسابگری بخواهد به وجود بياورد جور درنمی‏آيد . ما بيشتر به آن‏ عالم بستگی داريم تا به اين عالم محسوس و معقول . اين يك قسمت از عبارت اوست . قسمت ديگر اين است ، می‏گويد : " هر وضع و حالتی را كه " مذهبی " بناميم چيزی از وقار و سنگينی و وجد و لطف و محبت و ايثار همراه دارد . اگر خوشی به او روی دهد خنده‏های‏ جلف و سبك از او ديده نمی‏شود و اگر غمی به او روی دهد ناله و ناسزا از او شنيده نمی‏شود . آنچه من در آزمايشهای خود اصرار دارم وقار و سنگينی‏ است "
يكی از خصائص حس دينی را به اصطلاح يك حالت سنگينی و وقار در انسان‏ تشخيص می‏دهد ، چون اين مرد روان شناس بوده است و در حدود سی‏سال روی‏ همين حس مذهبی افراد مطالعه كرده ، روی افرادی كه به اصطلاح يك حالت‏ تصوف و عرفان داشته‏اند ، روی مكاشفات اينها [ مطالعه كرده ] . كتاب‏ شيرين و جالبی است ، حتما آن را بخوانيد . يك عبارت ديگر هم همين مرد دارد ، آن را هم برايتان نقل كنم ، می‏گويد : " آيا احساسات الوهيت و وجدان خداوند در نزد بشر يك احساس واقعی و حقيقی است يا يك امر خيالی و وهمی ؟ " بعد اين طور می‏گويد : " من به خوبی می‏پذيرم كه سرچشمه زندگی مذهبی دل است "
ساير سرچشمه‏هايی را كه ديگران می‏گويند مذهب را چه و چه و چه تأمين‏ كرده قبول ندارد ، ريشه‏اش از دل خود آدم سرچشمه می‏گيرد . بعد می‏گويد : " قبول هم دارم كه فرمولها و دستورالعملهای فلسفی و خداشناسی مانند وجود نياورده ، اين احساس مذهبی است كه اينها را به وجود آورده
می‏گويد مثل بيانات فلاسفه و متكلمين مثل اين است كه يك كتابی را از زبانی به زبان ديگری ترجمه كنند . در واقع آن چيزی كه اين حرفها را به‏ وجود آورده دل بشر است ، فطرت بشر است ، بعد به اين صورت درآمده است‏
- آن حس مذهبی است
استاد : بله ، يا آن حس مذهبی انسان است كه در هر كسی هست . يك‏ كتاب كوچكی اين آقای دكتر شريعتی خودمان ترجمه كرد [ به نام ] نيايش ، شركت انتشار چاپ كرد . نيايش مال همين الكسيس كارل معروف است . او راجع به اصالت دعا بحث می‏كند ، چون دعا هم عبادت است . كارل از آن‏ كسانی است كه خيلی اصرار دارد روی اين حس مذهبی كه حس مذهبی يك حس‏ اصيلی در انسان است . مثلا درباره دعا می‏گويد : دعا پرواز روح است به‏ سوی خدا ، پرواز واقعی روح است به سوی خدا
فريد وجدی در دائره المعارف از رنان نقل می‏كند كه گفته است : " ممكن است روزی هر كه را دوست می‏دارم نابود و از هم پاشيده شود ، هر چه كه در نزد من لذت‏بخش‏تر و بهترين نعمتها حيات است از ميان برود و نيز ممكن است آزادی به كار بردن عقل و دانش و هنر بيهوده گردد ولی‏ محال است كه علاقه به دين متلاشی يا محو شود بلكه همواره و هميشه باقی‏ خواهد ماند و در كشور وجود من گواهی صادق و شاهدی ناطق بر بطلان ماديت‏ خواهد بود "
در اين زمينه خيلی سخنها گفته شده است . مطلبی را كه اخيرا من خودم‏ برخورد كرده و پيدا كرده‏ام برای شما نقل می‏كنم . يك كتابی اخيرا دستم‏ افتاده ، شايد هم اخيرا منتشر شده به نام دنيايی كه من می‏بينم از اينشتين‏ ، مجموعه‏ای است از يك سلسله نامه‏ها يا مقالات و سخنرانيهايی كه اين مرد در موضوعات مختلف كرده ، اينها را جمع كرده‏اند و شايد اصل كتاب هم به‏ همين صورت است ، حالا خودش يا كس ديگر جمع كرده نمی‏دانم . متأسفانه‏ اين كتاب يا خيلی بد ترجمه شده و يا خيلی بد چاپ شده ، چون وضع عبارتها مغشوش است و من نمی‏دانم مترجم ضعيف بوده است يا در وقت چاپ بعضی از كلمات يا حرفها افتاده است ، ولی خوب اين قدر نيست كه از آن استفاده نشود . در آن كتاب يك فصلی دارد تحت عنوان " مذهب و علوم‏ " . من قسمتهايی از آن فصل را چون در همين زمينه است برای شما نوشته‏ام‏ و می‏خوانم . قطع‏نظر از اينكه گوينده يك دانشمند درجه اول عصر خودش هست‏ ، اصلا در اينجا يك بحث عالی كرده و خود بحث عالی است . آنجا مقدمه‏ای‏ می‏آورد كه من در دو جمله آن را خلاصه كرده‏ام . می‏گويد محرك انسان عشق و آرزوست . بعد می‏گويد ببينيم چه محركی ، چه عشق و آرزويی مذهب را به‏ وجود آورده است . می‏گويد هيجانات و احساسات موجد مذهب ، بسيار مختلف‏ و متفاوت‏اند ، يك چيز را نمی‏شود عامل آن حساب كرد . آن وقت تقسيم‏بندی‏ می‏كند . اين آدم در واقع سه جور مذهب درست می‏كند از نظر عاملی كه مذهب‏ را به وجود آورده است و از نظر كيفيت ، اسم يك مذهب را می‏گذارد مذهب‏ ترس ، می‏گويد : " مسلم در ميان اقوام ابتدايی يك عاملی كه فكر مذهب‏ را به وجود آورده ترس بوده " كه روی اين جهت ديگران هم خيلی بحث‏ كرده‏اند : ترس از مرگ ، ترس از گرسنگی ، ترس از حيوانات وحشی ، ترس‏ از جنگ ، ترس از وبا ، ترس از قحطی . يكی از حكمای بسيار قديم رومی‏ متعلق به دو هزار سال پيش می‏گويد " ترس ما در خدايان است "
می‏خواهد بگويد همه اين خدايان را ترس به وجود آورده . اينشتين هم ترس‏ را به عنوان يك عامل در ميان اقوام ابتدايی قبول می‏كند . يك عامل ديگر هم برای مذهب نشان می‏دهد و اسم آن را می‏گذارد عامل اخلاقی يا عامل‏ اجتماعی يعنی احتياج انسان به يك پناهگاه اخلاقی . عبارت را من نوشته‏ام‏ ، می‏گويد : " خصيصه اجتماعی بشر نيز يكی از تبلورات مذهب است . يك فرد می‏بيند پدر و مادر ، خويشان و رهبران بزرگ می‏ميرند ، يك يك اطراف او را خالی‏ می‏كنند . پس آرزوی هدايت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن به كسی زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد می‏كند . اين‏ خدا ( خدايی كه به واسطه اين جهت پيدا شده باشد " ( 1 ) بخشنده و مهربان است ، حفظ می‏كند ، كائنات را بر سر پا نگه می‏دارد ، پاداش و جزا به مخلوقات می‏دهد ، خدايی است كه نسبت به وسعت ديد معتقدينش‏ دوست می‏دارد زندگی و قبيله و نژاد را ( آنهايی كه خدا را در حد قبيله‏ می‏شناسند يا در حد بيشتر يا كمتر ) ( 2 ) حفظ كند ، تسلی دهنده بر آرزوهای سرخورده و خواهشهای اقناع نشده است ، خدايی است كه ارواح‏ مردگان را از فساد و تباهی فايده اينها را قبول می‏كند .

پاورقی : 1 و . 2 [ جمله داخل پرانتز از استاد است ]

می‏گويد يك خاصيت مشتركی كه مذهب ترس و مذهب اخلاق دارد اين است كه برای خدا شكل قائل است ، خدا را مثل يك‏ انسان [ دانسته ] ، خصائص و صفات يك انسان را به خدا می‏دهد : " عموميتی كه در بين اين انواع مختلف مذهب موجود است عقيده به اين‏ است كه خدا شكل دارد ، يعنی به شكل مخصوصی تظاهر كرده يا می‏كند "
به همين دليل اينها را تخطئه می‏كند .

پاورقی : . 1 اينجا عبارت كتاب ناقص است ، نمی‏دانيم چه می‏خواسته بگويد

می‏گويد هميشه در گذشته اين‏جور بوده‏اند : " ولی فراموش نشود كه در اين بين عده قليلی از افراد و جماعات يافت‏ می‏شود كه يك معنی واقعی از وجود خدا را برای اين اوهام دريافته‏اند كه‏ واقعا دارای خصائص و مشخصات بسيار عالی و تفكرات عميق و معقول بوده ، به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميت عقيده نيست "
كه می‏گويد در طول گذشته هم اين جور بوده
" اما يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثنا در بين همه وجود دارد ، گرچه خالص و يكدست در هيچ كدام يافت نمی‏شود ، من آن را احساس مذهبی‏ آفرينش يا وجود می‏دانم "
معتقد است به اينكه در همه انسانها [ اين احساس مذهبی وجود دارد ] ولی بعد می‏گويد كه بعضی افراد ممكن است فاقد اين [ احساس ] باشند
شايد اين هم نقص در مترجم است كه اول می‏گويد در همه ، بعد بعضيها را فاقد آن می‏داند . می‏گويد يك احساس مذهبی بالخصوصی در همه افراد هست كه‏ من آن را احساس مذهبی آفرينش يا وجود می‏دانم : " بسيار مشكل است اين احساس را برای كسی كه كاملا فاقد آن است توضيح‏ دهيم ، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثی از آن خدا كه به اشكال مختلف تظاهر می‏كند نيست . اين خدا بزرگتر است از اينكه توصيف بشود "
اين همان خدايی است كه ما مسلمانها او را " الله اكبر من ان يوصف " می‏دانيم
" در اين مذهب فرد كوچكی آمال و هدفهای بشر ، و عظمت و جلالی كه در ماورای امور و پديده‏ها در طبيعت و افكار تظاهر می‏نمايد را حس می‏كند
او وجود خود را يك نوع زندان می‏پندارد ، ( 1 ) چنانكه می‏خواهد از قفس‏ تن پرواز كند و تمام هستی را يكباره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد "
فرق عجيبش اين است .

پاورقی : . 1 مشخصات اين احساس را می‏گويد

می‏گويد اين جور احساس درباره مذهب و خدا ، خدا را به اين عظمت ادراك كردن و بعد هم احساس ميل پرواز به سوی او ، اين‏ احساس چيزی نيست كه در دوره امروز در بشر پيدا شده باشد ، قرائن نشان‏ می‏دهد كه از اوايل تمدن بشر خدا به اين صفت در ميان بشر درك شده بود ، چون يك احساس بوده در مردم وجود داشته است . می‏گويد : " ابتدای اين مذهب و آثار شروع به آن به اوايل شروع تمدن بشری می‏رسد ، مثلا در مزامير داوود گفته‏های بعضی انبيا و نيز از قراری كه از نوشته‏های‏ بزرگ شوپنهاور برمی‏آيد بودائيزم نيز حاوی جوهر اين مذهب است "
درباره كتاب يهوديها و انجيل می‏گويد اينها خدا را در يك حد پايينی‏ معرفی كرده‏اند ، خدا را در شكل يك انسان تصوير كرده‏اند ولی در مزامير داوود و در بودائيزم - آن‏طور كه من در كتابهای شوپنهاور خوانده‏ام - اين‏ احساس مذهبی آفرينش كاملا منعكس است
" نوابغ مذهبی اعصار گذشته به وسيله اين نوع احساس مذهبی كه نه اصول‏ دين می‏شناسد ( 1 ) و نه خدايی كه به تصور آدميان درآيد مشخص شده است
آنها خدا را به همين عظمت و بزرگی درك كرده‏اند به طوری كه اكنون هيچ‏ كليسايی وجود ندارد كه اصول آموزش آن متكی بر اين عقيده باشد ( 2 ) به‏ اين معنا كه فقط در بين بدعت گذاران قرون ( 3 ) می‏توان به طور صريح‏ اشخاصی را يافت كه مملو از عاليترين احساسات اين مذهب بوده و در احوال‏ مختلف مورد احترام معاصرين خويش قرار گرفته‏اند "
باز دو مرتبه به كليسا می‏زند : " حال اگر اين مذهب تصور صحيحی از خدا و علم لاهوت به دست نمی‏دهد ، چگونه و به چه وسيله به ديگران تبليغ می‏شود ؟ به نظر من اين مهمترين‏ وظيفه هنر و علم است كه اين حس را برانگيزد و آن را در وجود آنها كه‏ صلاحيت دارند زنده نگاه دارد "

پاورقی : . 1 البته مقصودش اصول دينی است كه مسيحيها برای خدا معين كرده‏اند
. 2 باز تك مضراب می‏زند به كليسا كه كليسا چنين خدايی را درك نمی‏كند و نمی‏شناسد
. 3 يعنی كسانی كه كليسا آنها را منحرف می‏داند ولی آنها موحد واقعی‏ بودند

ما اينها را نقل كرديم برای اينكه معلوم باشد لااقل در دنيای قديم و جديد يك چنين نظريه‏ای وجود دارد ، يك چنين فكری وجود دارد كه در وجود انسان يك احساس اصيل نسبت به خدا وجود دارد
next page

fehrest page