![]() |
مقدمه
كتاب حاضر مجموعه هفده جلسه بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشكان درباره " توحيد " در سالهای 46 و 47 میباشد كه از نوار استخراج و پس از تنظيم به صورت حاضر درآمده است . در تنظيم اين مجموعه - چنانكه پس از شهادت استاد عمل شده است - به اصلاح برخی عبارات اكتفا شده و هيچگونه دخل و تصرفی صورت نگرفته و به طور كلی حالت گفتاری مطالب حفظ گرديده استپس از بحث هر جلسه سؤالاتی توسط حضار مطرح شده كه استاد پاسخ گفتهاند ، در برخی موارد سؤالات خلاصه شده است . در يكی از جلسات به مناسبت بحث " ماده و انرژی " از مرحوم استاد رضا روزبه ( از پايهگذاران مدرسه علوی ) دعوت به عمل آمده كه در اين زمينه سخن بگويند . بيانات ايشان عينا درج گرديده است . در بحث " توحيد و تكامل " در يكی از جلسات ، سخنران يكی از حضار بوده است كه در موضوع " نظريات جديد درباره تكامل جانداران " بحث كرده است ، بيانات ايشان نيز عينا آورده شده است
به نظر میرسد كه اين كتاب از نظر سبك بحث و پرداختن به مسائل علمی مرتبط با مسأله توحيد از موقعيت ممتازی برخوردار است و مطالعه آن برای اقشار مختلف مفيد خواهد بود
بديهی است كه عناوين سرفصلها و تيترهای مختلف كتاب توسط تنظيم كننده استخراج شده است . تنظيم اوليه و تصحيح چاپی كتاب توسط جناب آقای محمد كوكب انجام شده است كه از زحمات ايشان تشكر و قدردانی میشود . بحثهای " نبوت " و " معاد " نيز كه به دنبال بحث توحيد ايراد شده است به زودی منتشر خواهد شد . از خدای متعال توفيق بيشتر مسألت مینماييم
12 ارديبهشت 73 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری
مقدمات
مقدمات
بحث درباره توحيد - يعنی ايمان به خدا و يگانگی خدا - است . میدانيم كه سرسلسله تمام عقايد دينی اعتقاد به توحيد و اعتقاد به خداست . حالا ما در اينجا میگوييم اعتقاد به خدا و توحيد ، هر دو را يك جور میگيريم ، ولی بعد توضيح خواهيم داد كه آيا اعتقاد به خدا و اعتقاد به يگانگی خدا دو مسأله جدا از يكديگر است يا اين دو مسأله توأم با يكديگر است و اعتقاد به خدا و يگانگی خدا از يكديگر جدايی پذير نيست . سرسلسله تمام معتقدات دينی ايمان به خداست . در كلمات حضرت امير هم هست : " « اول الدين معرفته » " ( 1 ) اول دين ، آغاز دين ، پايه دين ، ريشه دين خداشناسی است . قرآن كريم تعبيری دارد ، میگويد : " « الذين يؤمنون بالغيب »" ( 2 )اصلا مابهالتفاوت مردمانی كه معتقد به اديان هستند و حتی فلاسفه الهی ( ممكن است كه تابع دينی هم نباشند ) [ با مردمانی كه معتقد به دينی نيستند ، و به تعبير ديگر ] مابهالتفاوت " الهی " و " مادی " همين يك كلمه است : ايمان به غيب .
پاورقی : . 1 نهجالبلاغه ، خطبه . 1 . 2 بقره / . 3
غيب يعنی نهان ، يعنی حقايقی كه ظاهر نيست . " ظاهر نيست " به معنی اين است كه مستقيما محسوس و ملموس نيست . قرآن در جاهايی كلمه " غيب " را در مقابل " شهادت " گذاشته است كه همان معنای " حضور " است . اين موجوداتی كه ما الان داريم آنها را میبينيم و حس میكنيم و لمس میكنيم اينها شهادتند . عالم طبيعت را روی همين اصطلاح قرآن " عالم شهادت " ناميدهاند . يك نفر " الهی " با " مادی " در عالم شهادت يعنی در طبيعت اختلاف ندارد ، يعنی يك نفر الهی منكر شهادت و منكر طبيعت نيست ، طبيعت و شهادت را او همانطور میشنا سد كه يك نفر مادی میشناسد ، ولی يك نفر الهی علاوه بر شهادت يا طبيعت به تعبير ديگری ، به غيب و نهان هم معتقد است يعنی هستی و وجود را منحصر به مشهودات و محسوسات نمیداند ، به وجود نامحسوس و وجود غيبی هم اعتقاد دارد كه البته سرسلسله امور غيبی همانطور كه عرض كردم خداستبعد از ايمان به خدا ايمان به ساير موجودات غيبی و به تعبير قرآن " ملائكه " پيدا میشود . اعتقاد به وحی كه خودش غيب ديگری است پشت سر اين پيدا میشود . بعد اعتقاد به معاد كه يك غيب ديگری است پيدا میشود . همه اينها غيب و نهان است . اين را عرض كرديم برای اينكه يك طرز تفكر و در واقع يك مغالطهای - كه ظاهر هم اين است كه اين مغالطه جنبه عمدی دارد - در ميان افكار اروپاييها يا كتابهای فلسفیای كه اروپاييها نوشتهاند ديده میشود كه اصلا پايه اين حرف غلط است . اينها میآيند طرز تفكر را اينجور تقسيم میكنند ، میگويند بعضيها ماترياليست هستند و بعضی ايدهآليست . ماترياليست كيست ؟ كسی كه معتقد است به وجود ماده ، و وجود روح را يعنی هر چه كه غير مادی باشد - منكر است . ايدهآليست كيست ؟ كسی كه معتقد به وجود روح است ولی وجود ماده را منكر است . معلوم است كه اين يك حرف سخيفی است . البته اينها كه میگويند ايدهآليست ، بعد هم مطلق الهيون ، حكيمان الهی و صاحبان اديان ، تمام اينها را در جرگه ايدهآليسم ذكر میكنند و ايدهآليسم را هم اينجور تعبير میكنند : انكار وجود ماده ، [ و ايدهآليست ] يعنی آن كه اصالت را به قول آنها برای روح قائل است و برای ماده اصالتی به هيچ نحو قائل نيست
اين حرف ، حرف اساسیای نيست كه ما بگوييم آيا ما ماترياليست هستيم يا ايدهآليست به آن مفهومی كه آنها تعريف كردهاند . بحث در اين است كه آيا هستی محدود و محصور است به عالم شهادت و طبيعت و محسوسات يا عالمی غير از عالم محسوس و عالم طبيعت و عالم شهادت وجود دارد ؟
طرح مسأله
در مقدمه اين بحث ، ما بعضی از مطالب را بايد حتما ذكر كنيم ، اگر ذكر نكنيم به نتيجه نخواهيم رسيد يا دير به نتيجه خواهيم رسيد . يكی از آنها اين است كه مسائل از نظر پيدا كردن راه حل بر دو قسم است : بعضی مسائل ، اشكال در پيدا كردن راه حل است به اين معنا كه طرح مسأله خيلی ساده است ، همه افراد در طرح مسأله يكجور فكر میكنند ولی بحث در پيدا كردن راه حلش است ، مثل مسائل ساده رياضی ، يك مسأله را وقتی طرح میكنند ، دو تا دانشجو يا دانشآموز كه مسأله را طرح میكنند يك جور طرح میكنند ، طرحش خيلی ساده است ولی يكی از آنها راه حلی برايش پيدا میكند ، ديگری راه حل پيدا نمیكند . به اصطلاح منطقيين تصورشان از مسأله يكجور است ولی در تصديق به حكم با همديگر اختلاف پيدا میكنند . يك كسی يك برهانی برای اثبات همين كه تصور شده پيدا میكند و ديگری پيدا نمیكند . بعضی از مسائل - كه معمولا مسائل فلسفی از اين قبيل است اشكال عمده در طرح صحيح خود مسأله است كه مسأله از اول صحيح طرح شود و اغلب مسأله به صورت صحيحی طرح نمیشود و اشكالاتی هم كه پيدا میشود از كيفيت طرح پيدا میشود ، يعنی يك آدم مفكر از اول مسأله را به يك شكل ناصحيحی طرح میكند ، بعد هم بيست سال رويش كار میكند به نتيجهای نمیرسد چون از اول صحيح طرح نكرده ، و میگويند يك تفاوتی كه ميان مسائل فلسفی و ساير مسائل وجود دارد اين است كه مسائل فلسفی را عمده بايد خوب تصور كرد . زحمت در اين است كه انسان مسأله را آن جوری كه هست از اول خوب در ذهن خودش طرح كند . اگر بتواند مسأله را خوب طرح كند ، بعد پيدا كردن راه حلش برايش آسان است ، لغزشگاهش همين است كه آن را صحيح طرح نكند ، بعد هم يك عمر معطل میشود ، آخرش هم به جايی نمیرسد ، و اين مطلب درباره توحيد فوقالعاده صادق است . عمده اين است كه ما اين مسأله را از اول صحيح طرح كنيم و همه اشتباهات ، ايرادها ، اشكالها ، شكلها و شبههها هم روی همين است كه تصور افراد از اين مسأله تصور صحيحی نيستالبته ما بعد توضيح میدهيم ولی از همين جا يك مطلبی را توجه بفرماييد . ممكن است در ذهن بسياری از اشخاص اين حرف بيايد كه آقا شما میگوييد توحيد فطری است ، هر كسی به حكم فطرتش آن را دريافت میكند ، اگر توحيد فطری میبود افراد بشر دربارهاش اختلاف نمیكردند ، پس چرا بشر هميشه در دنيا اين جور بوده است كه دو اردو را در اين مساله تشكيل میداده است : اردوی موحدين ، اردوی منكرين ؟ الان هم اگر شما برويد سراغ دانشمندان درجه اول دنيا ، میبينيد تقسيم میشوند به دو دسته : بعضيها خدا را قبول دارند و بعضيها خدا را قبول ندارند . پس ( توحيد ) لااقل فطری نيست ، يك مسأله بسيار بسيار معضل غير فطری ( است ) ، مشكلی است كه هنوز بشر نتوانسته است يك راه حل قطعی برای آن پيدا كند . نظير سرطان است در طب كه هنوز علما نتوانستهاند علت و داروی آن را كشف كنند . فرضيهها و نظريههايی در اينجا وجود دارد و هر عدهای هم يك فرضيه را تأييد میكنند و دنبال آن هستند . اما وحدت نظری هم در دنيا پيدا نشده . خوب ، برای اين است كه مسأله مشكلی است ، مسأله بسيار معضلی است . جواب ما اين است كه مسأله توحيد مسأله سهل و ممتنع است . اگر كسی به نحو صحيحی اين مسأله را طرح كند ، در تصديق آن ترديدی نمیكند ، مردد نمیشود . اشكالات همان دانشمندان درجه اولی كه شما میگوييد ، وقتی كه وارد بحثشان میشويد ، میبينيد يك چيزی را پيش خودشان فرض و تصور كردهاند و اسم " خدا " را روی آن گذاشتهاند ، بعد همه شكها ، و شبههها و ايرادها را روی همان مفروض خودشان ( بنا ) كردهاند . حالا علت اينكه اين مسأله اينجور میشود چيست ؟ البته علتهايی دارد
خوب ، ممكن است شما بپرسيد كه اين مساله توحيد را مگر دو جور يا بيشتر میشود طرح كرد ؟ و اگر چه جور طرح كنيم به اشتباه میافتيم و چهجور طرح كنيم به اشتباه نمیافتيم ؟ اين را من با يك مثال توضيح میدهم
ببينيد ، ما میخواهيم وجود خدا را اثبات كنيم ، ببينيم خدا هست يا نيست . اشيائی را كه میخواهيم هستی و نيستی آنها را اثبات كنيم از اول بايد بدانيم دوجورند . يك وقت هست كه ما در مقام اثبات موجودی از موجودها به عنوان يك جزء از اجزای عالم هستيم . فرض كنيد افرادی كه درباره عناصر بحث میكنند كه عدد عناصر چقدر است ، میگوييم فلان عنصر را فلان دانشمند كشف كرده . هر عنصر از عناصری كه در اين عالم هست يك جزء از اجزای اين عالم است . يا درباره ستارگان میگوييم فلان ستاره را فلانكس كشف كرده . معنايش اين است كه در ميان اين موجودات عالم ، مثلا در منظومه شمسی قبلا خيال میكردند كه هفت تا يا هشت تا ستاره هست ، اخيرا يك ستاره ديگر هم در كنار اين ستارهها كشف شد ، معلوم شد كه نه ، يك ستاره نهمی هم در اين منظومه شمسی وجود دارد ، يعنی موضوعی كه ما به دنبال آن هستيم و آن را جستجو میكنيم شيئی از اشياء عالم است در كنار ساير اشياء ، كه اشياء را ما میشماريم میگوييم فلان شیء ، فلان شیء ، فلان شیء ، يكی هم فلان شیء ديگر . اين يك جور است . يك وقت هست كه ما وقتی درباره اثبات وجود يك چيزی بحث میكنيم ، آن چيز شيئی در كنار ساير اشياء نيست ، آن شیء اگر باشد ، با همه اشياء و در همه اشياء هست و اگر نباشد در هيچ جا وجود ندارد . چطور ؟ حال مثال عرض میكنم : میدانيد كه يكی از مسائلی كه علما و فلاسفه از قديم الايام درباره آن بحث كردهاند مساله زمان است كه آيا زمان وجود دارد يا وجود ندارد . عده زيادی معتقد بودند كه اساسا زمان وجود ندارد ولی البته عقيده اكثر هميشه اين بوده كه نه ، زمان وجود خارجی دارد . اگر كسی بخواهد اينجور در جستجوی زمان باشد كه همين طوری كه مثلا يك ستاره شناس دنبال اين است كه يك ستاره را در عالم پيدا كند در كنار ستارههای ديگر ، يا يك طبيعی دان دنبال اين است كه يك عنصری را در كنار عنصرهای ديگر پيدا كند ، به عنوان يك پديده از پديدههای عالم جستجو كند ، بگويد برويم بگرديم ببينيم يك چيزی به نام زمان در ميان موجودات عالم پيدا میكنيم يا پيدا نمیكنيم ، اگر كسی اين جور در جستجوی زمان باشد ، او اگر نابغهترين افراد بشر باشد و ميليونها سال دنبال زمان بگردد زمان را نمیتواند پيدا كند ، بگويد مثلا ببينيم ما در زير يك ذرهبينی میتوانيم زمان را پيدا كنيم ، در پشت يك تلسكوپی میتوانيم زمان را پيدا كنيم ، در يك لابراتوار در ضمن يك تجزيهای میتوانيم زمان را پيدا كنيم . آدمی كه تصورش از زمان به عنوان جزئی از اجزای طبيعت در كنار ساير اجزای طبيعت است ، تا ابد جستجو كند زمان را پيدا نمیكند . آخرش خسته میشود میگويد زمان وجود ندارد . مكان را هم اگر كسی بخواهد اينطور جستجو كند از همين قبيل است . اما اگر كسی از اول تصورش درباره زمان به اين نحو نباشد كه بخواهد يك جزء از اجزای عالم را پيدا كند ، بلكه بخواهد يك جنبه از جنبههای عالم را پيدا كند ( قضيه فرق میكند ) . " يك جنبه از جنبههای عالم " يعنی اين موجوداتی كه ما الان داريم میبينيم ، اين موجودات سه بعدی كه دارای طول و عرض و عمق هستند ، آيا هر موجودی در متن واقع دارای يك امتداد و يك كشش ديگری به نام " كشش زمانی " هست يا نه ؟ يعنی او زمان را جدا از اشياء ديگر جستجو نمیكند ، زمان را در اشياء جستجو میكند ، میخواهد ببيند آيا اگر زمان وجود داشته باشد معنايش اين است كه بخشی از وجود من را زمان تشكيل میدهد ؟ بخش ، نه به معنی قسمتی از وجود من ، بلكه همينطوری كه طول و عرض و ارتفاع در خارج سه امر جدا از يكديگر نيستند . فقط يك فرضی است كه ما روی شیء واحد میكنيم يك امتداد و يك بعد ديگری هم در من وجود دارد ، در آن گياه هم وجود دارد ، در آن سنگ هم وجود دارد ، در خورشيد هم وجود دارد ، يعنی عالم در متن واقع يك كشش بالخصوصی دارد غير از اين سه كشش طول و عرض و ارتفاع كه نام آن كشش " زمان " است . اينجور اگر شخص بخواهد تصوری از زمان داشته باشد ، ديگر زمان را به عنوان پديدهای در عرض ساير پديدهها جستجو نخواهد كرد ، بلكه میخواهد ببيند در پديدههای طبيعت يك جنبهای كه بشود نام " زمان " روی آن گذاشت وجود دارد يا وجود ندارد
پس ببينيد طرح يك مسأله چقدر تفاوت میكند
در باب خدا البته اين مثالی كه عرض كرديم صد درصد مثال منطبق نيست چون بالاخره زمان بعد است ، خدا بعد نيست ، ولی در اين جهتی كه منظور ما بود مثال ، مثال رسايی است . اگر كسی در جستجوی خدا باشد به عنوان اينكه يك موجودی جدا از همه موجودات ديگر و در ميان موجودات ديگر به نام خدا بخواهد پيدا كند ، بگويد مثلا سنگ هست ، خاك هست ، هوا هست ، آب هست ، گياه هست ، اينها يك موجوداتی هستند ، در ميان اين موجودات يك موجود ديگری هم هست به نام خدا ، فرقش فقط اين است كه او به چشم ديده نمیشود ، اينهای ديگری به چشم ديده میشوند ، اگر كسی اينجور مسأله را طرح كند از اول اشتباه كرده ، يعنی اصلا خدا راخدا تصور نكرده . اگر خدايی در عالم وجود داشته باشد او نمیتواند يك چنين وجود محدودی باشد در كنار ساير موجودات . او يك موجودی بايد باشد كه به تعبير قرآن كريم : " « و هو معكم اينما كنتم »" ( 1 )
هر كدام از شما هر جا كه هستيد او با شما هست
پاورقی : . 1 حديد / . 4
" « هو الاول و الاخر »" ( 1 ) اول موجودات اوست ، آخر موجودات هم اوستاز اين ديگر تعبير رساتری درباره خدا نمیشود پيدا كرد . وقتی میگوييم خدا يعنی اول موجودات ، يعنی آن كه موجودات از او پيدا شدهاند ، و آخر موجودات ( يعنی ) آن كه موجودات به او بازگشت میكنند . درباره آخرت قرآن اينطور میفرمايد : " « يعلمون ظاهرا من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون »" ( 2 ) اينها يك ظاهرهای ، نمودی ، پديدهای از زندگی دنيا میبينند ، اما از آخرت كه از اين نوع نيست غافل هستند ، يعنی نسبت دنيا و آخرت را نسبت ظاهر و باطن حساب میكند . غرض اين جهت است كه عمده مسألهای كه درباب توحيد هست صحيح طرح كردن آن است
يك مسائلی كه ما بايد بعد صحبت كنيم ، از حالا ولو به نحو اشاره عرض میكنيم : " « ليس كمثله شیء »" ( 3 ) را انسان در تصور اولش از خدا بايد در نظر داشته باشد
« ليس كمثله شیء »
هيچ چيزی مانند او نيست ، او مانند ندارد
اين مفهومهای " سبحان الله " ، " " سبحان ربی العظيم " ، " سبحان ربی الاعلی " ، " « سبحان ربك رب العزه عما يصفون »" ( 4 ) و " الله اكبر " ، اين مفاهيم را انسان در تصور اولی كه میخواهد از خدا داشته باشد بايد در ذهنش داشته باشد . خدا منزه است از توصيفاتی كه اينها میكنند ، خدای من ، پروردگار عظيم من منزه است از توصيفی كه خود من میكنم . " الله اكبر " يعنی " الله اكبر من ان يوصف " . انسان درباره موجودی بحث میكند كه اصلا برتر است از وصف او و از توصيف او ، منزه است از هرگونه محدوديتی و از هرگونه نقصی . " « فاينما تولوا فثم وجه الله »" ( 5 ) ببينيد خدايی كه قرآن بيان میكند اين است : " رو به هر طرفكه بايستيد رو به خدا ايستادهايد " .
پاورقی : . 1 حديد / . 3 . 2 روم / . 7 . 3 شوری / . 11 . 4 صافات / . 180 . 5 بقره / . 115
اين خاصيت آن موجودی است كه جزئی از اجزای عالم نيست ، ذاتش بر همه اشياء احاطه دارد و او با همه اشياء هست ( « فاينما تولوا فثم وجه الله »)يك مثال ديگری هم اينجا عرض كنيم برای اينكه همين طرح مسأله كاملا روشن شود . مثال خوبی است : فرض كنيد شما درجايی ايستادهايد و روبروی خودتان را نگاه میكنيد میبينيد افرادی ، اشخاصی ، ماشينهايی ازجلوی شما دارند عبور میكنند و میروند . صد درصد داريد آن را میبينيد ( البته مثال است ، حال شما در جهات مثال خدشه نكنيد ) . در ابتدا هم كه نگاه میكنيد ، اينها را اشخاص میپنداريد يعنی خيال میكنيد در اين جهت روبروی شما يك خيابانی هست ، يك بازاری هست ، افرادی هم در همانجا هستند دارند حركت میكنند و میروند . يك كسی پيدا میشود میگويد آقا اينهايی كه شما داری میبينی نمیگويم غلط میبينی ، واقعا داری میبينی ، واقعا هم اشخاصی میروند كه تو میبينی اما اينهايی كه تو میبينی يك سلسله صورتهايی است كه حقيقتش در پشت سر تو قرار گرفته ، يعنی در مقابل تو آينهای است ، تو آينه را نمیبينی ، آن يك آينه بزرگ و صافی است ، تو اينجا ايستادهای و به پشت سر خودت توجه نداری ، از روبرويت میبينی خيابانی و ماشينی و آدمهايی دارند میروند ، خيال میكنی آنجا خيابان است ، اصل اين پشت سر است
اين همان مثلی است كه افلاطون ذكر كرده . فرض میكند يك عده افرادی را كه در يك غار زندگی میكنند . میگويد يك افرادی را ما فرض میكنيم كه از اول عمرشان در يك غار بزرگ شدهاند ولی ترتيبشان را اين جور قرار دادهاند كه پشت اينها به بيرون غار است و رويشان به طرف عقب غار و در جلوی روی آنها هم يك ديواری هست . از مقابل در غار اشيائی و افرادی میآيند میگذرند ، گاهی انسانهايی عبور میكنند ، گاهی حيوانهايی عبور میكنند . سايه اينها در آن ديوار روبرو میافتد . اينها هم آنها را نگاه میكنند و چون از اول آن حقايق را نديدهاند مسلم اين سايهها را حقيقت اصلی فرض میكنند ، تا بعد كه متوجه میشوند پشتشان به در غار است و اينجا يك آدمهايی عبور میكنند و اين سايهها حقيقت است ، نه اينكه حقيقت نيست ، اما حقيقتی است كه ظل حقيقت ديگر است ، سايه حقيقت ديگر است . میگويد افرادی كه اين دنيا و حقايق اين دنيا را میبينند ابتدا اينها را اصل میپندارند ولی بعد كه به قول او افراد با عالم " مثل " آشنا شدند میفهمند كه اين افراد سايههای آن مثالها هستند ، حقيقت اينها در جای ديگر است
پس ببينيد ، در مثالی هم كه افلاطون ذكر كرده بحث در اين نيست كه در ميان اين سايهها كه ما میبينيم يك سايه ديگر هم مثل خود اينها وجود دارد يا وجود ندارد ، بحث در اين است كه آيا اين سايهها استقلال دارند يا سايه هستند
پس منظور ما اين بود كه در مسأله توحيد ، اول ما جوری وارد مسأله بشويم كه برای خودمان صحيح طرح كرده باشيم . ما میخواهيم اثبات وجود خدا بكنيم . خدا يعنی حقيقتی كه خالق و مبدأ و اول همه اشياء است ، حقيقتی كه بازگشت همه اشياء به سوی اوست ، حقيقتی كه نامتناهی و نامحدود است و هيچ محدوديت زمانی ، مكانی ، غيرزمانی و مكانی نمیپذيرد . ما در مقام اثبات يك چنين مطلبی هستيم
آيا وجود خدا اثبات پذير است ؟
حالا ببينيم اگر ما بخواهيم اين مساله را اثبات كنيم ، آيا راهی برای اثبات اينجور مسائل و بالخصوص اين مسأله داريم يا نداريم . میدانيد كه يك فكری در دنيای امروز بالخصوص يعنی در قرون جديده در اروپا پيدا شده و آن فكر اين است كه مسأله خدا برای بشر قابل حل نيست . نه اينكه وجود خدا را انكار میكنند ، ( بلكه ) میگويند مسأله خدا برای بشر قابل حل نيست ، بشر قادر نيست كه وجود خدا را اثبات كند و هم قادر نيست وجود خدا را نفی كند . اينها ، هم به منطق الهيون اعتراض دارند و هم به منطق ماديون . میگوييم چرا ؟ میگويند برای اينكه ابزار تحقيق در اين مسأله به بشر داده نشده ، اصلا بشر فاقد اين ابزار است . آن ابزاری كه برای تحقيق به بشر داده شده است ، حواس است و بشر فقط قدرت دارد در محسوسات تحقيق كند ، بگويد فلان چيز هست يا فلان چيز نيست ، فلان چيز هم كه هست كيفيتش چيست ؟ فلان چيز هم كه نيست كيفيتش چيست ؟ ماورای محسوس ، نفيا و اثباتا از قلمرو تحقيق و جستجوی بشر خارج است . بنابراين بشر نبايد وارد اين بحث بشود . يك چنين نظريهای است . اين نظريه البته نظريه درستی نيست ، يعنی در واقع نظريهای است درباره انسان و محدوديت ذهن انسان و اينكه قلمرو قضاوت انسان محدود است به محسوسات ، و اين در علم اصل است ، بلكه اصلا هر علمی كه بشر پيدا میكند به اموری پيدا میكند كه برای او محسوس باشد ، انسان بهماوراء محسوس ، نفيا و اثباتا راه ندارداين فكر درست نيست . چرا درست نيست ؟ برای اينكه نه تنها مسأله خدا [ بلكه ] در بسياری از مسائل ديگر نيز ما بدون اينكه حس كرده باشيم ، وجود آنها را درك میكنيم . از همه واضحتر خود عليت است . آيا بشر عليت را درك میكند يا درك نمیكند ؟ علت و معلول به اين معنا كه در ميان دو شیء يكی را منشأ میداند و ديگری را ناشی ، الف را منشأ برای ب میداند و ب را ناشی از الف . ممكن است كسی خيال كند عليت همان توالی زمانی است . توالی يامعيت زمانی غير از عليت است . دو شیء ممكن است همزمان باشند و هيچ كدام علت و معلول يكديگر نباشند . دو شیء ممكن است توالی زمانی داشته باشند ( هميشه يكی كه پيدا میشود ديگری پشت سرش پيدا میشود ) ولی در ميان اينها عليت نباشد . آن دركی كه انسان از عليت دارد يك نوع وابستگی وجودی است ، همين است كه ما از آن تعبير به " نشو " میكنيم ، میگوييم يكموجود از موجود ديگر ناشی شده است ، میگوييم هستی يكی از اين دو موجود بستگی دارد به هستی ديگری به طوری كه يك حكمی میكنيم میگوييم اگر آن اولی نبود دومی محال بود كه وجود پيدا كند . اين بالاتر از توالی است . چشم انسان توالی با معيت را میبيند . چشم هيچوقت حكم نمیكند كه از ايندو يكی ناشی از ديگری است و بالاخص اين جور حكم نمیكند كه از ايندو يكی وجودش وابسته به ديگری است به طوری كه اگر آن اولی نباشد دومی محال است . اصلا خود همين مفهوم " محال " يك مفهوم نامحسوسی است و جزء اصول فكری بشر هم هست . شما در مسائل برهانی وقتی بر يك مسألهای برهان اقامه میكنيد مثلا در يك مسأله رياضی و میگوييد : سه زاويه مثلث مساوی با دو قائمه است ، اگر از شما بپرسند : در چند احتمال اينجور است ؟ آيا مثلا درصد احتمال ، شصت احتمال ، هشتاد احتمال ، نود احتمال اينجور است ؟ میگوييد : نه ، صد درصد اين جور است . بعد بگويد : حال آيا اين مانعی دارد كه يك روزی يك مثلثی هم استثنائا در دنيا پيدا بشود كه مثلث باشد و سه زاويهاش مساوی با دو قائمه نباشد ؟ میگوييد : نه ، محال است . اين دركی كه انسان از " محال " دارد ، از حوزه محسوسات خارج است . انسان هرگز محال بودن را ( با حواس ) درك نمیكند ، كما اينكه " ضرورت " يعنی اجتناب ناپذيری را هم كه نقطه مقابل محال است هرگز درك نمیكند . اين زمينه زمينه خيلی طولانیای است
اين فكر فكر غلطی است كه انسان بگويد حوزه مدركات و قلمرو ادراكات انسان محدود است به محسوسات ، و هر چيزی كه محسوس نباشد غيرقابل ( تحقيق ) است نفيا و اثباتا
همان " زمان " هم كه عرض كرديم ، همينطور است . زمان را علم پذيرفته است ولی آيا زمان محسوس است ؟ زمان را انسان با چشم میبيند ؟ با دست لمس میكند ؟ با گوش میشنود ؟ با كدام حس از اين حواسی كه بشر دارد وجود زمان را حس میكند ؟ هيچ حسی . پس اينجور نيست كه ما بگوييم اساسا اين مسائل از حوزه و قلمرو تحقيق بشر خارج است . نه ، بشر دارای يك نيروی فكری و يك استعداد فكری هست كه میتواند درباره اين مسائل اظهار نظر كند . حالا يك مثال ذكر كنم خوب است . لابد به اين مسألهای كه به نام " دور " معروف است توجه داريد . خوب ، فلاسفه میگويند ولی غيرفلاسفه هم میگويند ، دور را هر كسی عقلا محال میداند . اصلا محالها كه محسوس نيست ، اگر محسوس بود بايد موجود باشد تا آدم احساس كند ، و اگر موجود بود كه محال نبود . آيا كدام ذهن است كه يقين و قطع نداشته باشد به محال بودن دور ، بلكه علمش به محال بودن دور از علمش به وجود خورشيد ضعيفتر نيست . دور چيست ؟ اگر شما يك مسألهای را بخواهيد اثبات كنيد ، چنانچه پايه اثبات آن را يك مسأله ديگر قرار بدهيد ، يعنی اين مسأله را اثبات كنيد به دليل يك مسأله ديگر كه آن مسأله را پايه قرار دادهايد ، بعد وقتی میخواهيد آن مساله را اثبات كنيد ، اين مسأله را پايه برای آن قرار بدهيد ، میگوييد آقا اين درست نيست ، برای اينكه صحت مسألهای كه اسمش " الف " است موقوف به اين است كه من اول مسأله " ب " را اثبات كرده باشم ، بر من ثابت شده باشد تا بتوانم مسأله " الف " را اثبات كنم . بعد به مسأله " ب " كه میرسيد مسأله " ب " را شما به دليل مسأله " الف " میخواهيد اثبات كنيد ، میگوييد پس اول مسأله " الف " بايد برای من اثبات شده باشد تا مسأله " ب " ( اثبات شود ) . اين درست نيست ، چنين چيزی محال است . هيچ وقت اين دو مسأله برای من اثبات نخواهد شد . محال است كه اين دو مسأله بتوانند همديگر را ثابت كنند
[ مثال ] سادهترش : شما يك نفر را نمیشناسيد كه اين آدم خوبی هست يا نه . میگوييد من نمیدانم اين آدم درستی است يا نه . ديگری میگويد آقا از آقای " الف " بپرسيد . میگوييد آخر من آقای " الف " را هم نمیشناسم . من بايد او را بشناسم كه آدم خوبی است يا نه ؟ میگويد از آقای " ب " بپرس . میگوييد اين كه درست درنمیآيد ، من میخواهم بفهمم آقای " ب " آدم خوبی است يا نه ، شما میگوييد از آقای " الف " بپرس . من آقای " الف " را هم نمیشناسم . میگويد خوب ، او را هم اگر میخواهی بدانی آدم خوبی است يا نه ، از آقای " ب " بپرس . میگوييد پس محال است كه من از اين راه بتوانم خوبی و بدی آقای "ب" را بفهمم، چون اگر بخواهم خوبی آقای " ب " را بفهمم بايد به دليل آقای "الف" خوبی او را بفهمم و اگر خوبی آقای " الف " را بخواهم بفهمم به دليل خوبی آقای " ب " ( بايد بفهمم ) ، يكی از اينها قبلا از راه ديگر بايد برای من اثبات شده باشد . امثال اينها البته خيلی زياد است . تسلسل هم از اين قبيل است و هزارها م ثال از اين قبيل میشود پيدا كرد . پس اين مسأله را هم ما طرد میكنيم ، بيش از اين هم دربارهاش بحث نمیكنيم كه كسی بگويد خدا يك مسأله قابل اثباتی نيست برای اينكه محسوس نيست . نه ، اين دليل نمیشود . ممكن است يك امر معقول باشد و محسوس نباشد و قابل اثبات باشد . اين هم يك مطلب ديگر و در حقيقت مقدمه دوم
تأثير محدود بودن فضای عالم در مسأله توحيد
مقدمه سومی كه ما بايد اينجا عرض كنيم اين است : به همان دليل كه گفتيم ، ما خدا را كه جستجو میكنيم به معنای اين است كه يك حقيقت كامل نامحدودی را جستجو میكنيم نه يك شیء را در ميان اشياء ديگر از اشياء اين عالم . پس ما خدا را در صفحه زمان و در صفحه مكان جستجو نمیكنيم ، يعنی در ميان اين موجودات زمانی نمیگرديم ببينيم خدا در كجای زمان قرار گرفته ، در ميان موجودات مكانی هم نمیگرديم ( ببينيم ) اين خدا در كجا قرار گرفته است ، بلكه خدا آن قدر وجود كلی و محيط دارد كه در واقع ما میخواهيم ببينيم كه آيا اين عالم هستی غير از صفحه زمان و صفحه مكان صفحه ديگری هم كه صفحه نهان هست دارد يا ندارد . بنابراين زمان و مكان را در مسأله خدا نبايد دخالت داد ، كه به اين نتيجه رسيديممسأله : آيا ما اگر قائل به خدا باشيم بايد قائل باشيم به محدود بودن مكان ؟ كه اگر ما قائل شديم به نامحدود بودن مكان ، با اعتقاد به وجود خدا منافات دارد ؟ يعنی اين ابعاد ، فضا به اصطلاح ( متناهی است ؟ ) میدانيد كه دو فرضيه در اين مسأله از قديم بوده ، هنوز هم به صورت دو فرضيه هست . آيا اين فضا ، ابعاد ، متناهی است يا غيرمتناهی ؟ يك مسألهای است . آيا ابعاد عالم نامتناهی است ، به هيچ جايی منتهی نمیشود ؟ صحبت يك ميليارد سال نوری ، ده ميليارد سال نوری ، صدها ميليارد سال نوری ، اين حرفها نيست ، اگر ما صدها صدها هزارها هزارها ميليارد سال نوری هم برويم ، باز مثل اين است كه در نقطه اول هستيم ، چون به جايی منتهی نمیشود . يا نه ، عالم از نظر بعد فضايی محدود است ؟ الان دو فرضيه است . در اين بحثهايی كه ميان اينشتين و موريس مترلينگ هست ، يكی راجع به همين جهت است كه اينشتين روی فرضيه خودش معتقد است كه فضا محدود است ، مترلينگ میگويد نه ، فضا محدود نيست
آيا محدود بودن و نامحدود بودن فضا در مسأله توحيد اثر دارد كه لازمه توحيد اين است كه ما بگوييم فضا محدود است يا بگوييم فضا محدود نيست ؟ نه ، پس اين كاری به توحيد ندارد . بعضيها خيال میكنند كه خدا يعنی آنكه بعد كه فضای عالم تمام شد نوبت به خدا و ملائكه میرسد . " محدود بودن فضای عالم " را جزء شرايط توحيد میدانند . خدا در آسمان است ، پس بالاخره بايد آسمانی به آن معنا باشد ، يعنی اين عالم بايد محدود بشود در جايی كه پشت اينجا ديگر جای خدا باشد . اين حرفها حرفهای نامربوط است
اولين باری كه شورويها گاگارين را به فضا فرستادند ، در روزنامه خواندم يادم نيست كی اين حرف را گفته بود ، البته از خارجيها گفته بودند كه گاگارين به نقطهای رسيد كه از همه مردم به خدا نزديكتر بود برای اينكه به آن طرف عالم نزديكتر شد ، ديگر از همه بيشتر رفت به آن طرف عالم ، به مرز عالم نزديك شد پس به مرز خدا نزديكتر شد . آيا چنين حرفی است ؟ البته نه . خدايی كه بخواهد در كنار عالم قرار بگيرد يعنی از اين طرف ، مكان بيايد تا اينجا ، آن طرف خدا قرار بگيرد ، ميان او و عالم مرزی قرار گرفته باشد ، او اصلا خدا نيست . خدا آن است كه در زمين و در آسمان و در ميان تمام ذرات موجودات علی السويه است
" « و هو الله فی السموات و فی الارض »" ( 1 )
اوست خدا ، در آسمان است و در زمين است
اگر ما از اينجا بر يك مركب نوری سوار بشويم ، يك ميليارد سال از اين فضا برويم ، نسبتمان با خدا همان نسبتی است كه در اين نقطه نشستهايم ، از آن طرف هم برويم همينجور است .
پاورقی : . 1 انعام / . 3
" « فاينما تولوا فثم وجه الله »" معنايش اين است . پس مساله محدود بودن مكان و نامحدود بودن مكان در مساله توحيد اثر ندارد . اين را در نظر داشته باشيد تا بسياری از حرفها از ميان برودبالاتر از اين ، مسأله محدود و نامحدود بودن زمان هم از همين قبيل است . در مكان كمتر اين حرف را میزنند ولی در زمان بيشتر میگويند . بسياری از افراد خيال میكنند كه لازمه اعتقاد به وجود خدا اين است كه زمان محدود باشد يعنی عالم آغاز داشته باشد . " آغاز داشته باشد " يعنی چه ؟ يعنی همين عالمی كه الان ما داريم ، برويم جلو بگوييم صدهزار سال پيش عالم بوده است ( حالا با يك شكل ديگری ، كيفيتش فرق میكند ) ، يك ميليون سال پيش عالم بوده است ، يك ميليارد سال پيش عالم بوده است ، ده ميليارد سال پيش عالم بوده است ، ولی بالاخره ما به جايی میرسيم كه در آنجا ديگر عالم نبوده است ، يعنی زمان محدود است ، زمان متناهی است و ما بايد زمان را متناهی بدانيم تا بتوانيم خدا را اثبات كنيم ، چرا ؟ برای اينكه در آن وقت بوده كه خدا عالم را ايجاد كرده . چون اگر زمان محدود نباشد پس كی خدا عالم را خلق كرد ؟ جوابش اين است كه خدا كه عالم را خلق كرده ، اساسا كی ندارد ، اين كیها مال ماست . خدا الان هم دارد عالم را خلق میكند ، الان هم عالم در حال خلق شدن است ، میخواهد عالم آغاز و ابتدا داشته باشد ، میخواهد نداشته باشد . من نمیخواهم بگويم صد درصد عالم آغاز دارد يا صد درصد عالم آغاز ندارد چون از نظر علمی همين مسأله هم الان محل بحث است كه آيا اين عالم يك آغازی دارد يا آغاز ندارد بلكه روی اصول توحيدی بايد گفت عالم آغاز ندارد . گيرم اين عالم آغاز دارد ، باز به شكل ديگری يك عالم ديگری بايد باشد . حالا بحثش را شايد بعد كرديم . لازمه اينكه عالم خدا داشته باشد و خداوند فياض بالذات است ، قديمالاحسان است ، اين است كه تا خدا بوده مخلوقات هم داشته
اصول توحيد ايجاب میكند كه اين جور بگوييم ، گو اينكه از نظر اصول علمی اين مسأله هنوز ثابت نشده . غرضم اين جهت است كه اين حرف را ما بايد از گوش خودمان بيرون كنيم كه زمان را حتما بايد محدود بگيريم تا خدا را اثبات كنيم ، و اين در فكر بسياری از موحدين اروپايی وجود دارد ، اصلا وقتی میخواهند خدا را اثبات كنند دنبال محدود بودن زمان میروند . برای اينها خدا يعنی كسی كه روز اول عالم را خلق كرد . خيال كردهاند خدا مثل يك بناست ، وقتی ما سراغ بنا میرويم میگوييم بنا كيست ؟ اين خانه را كی ساخته ؟ میگوييم آن كسی كه روز اول آمد اين خانه را ساخت ، بعد هم رفت دنبال كارش . خدا را به منزله بنای عالم حساب میكنيم ، آن سازنده اول عالم كه اگر عالم اول نداشته باشد ، سازنده هم ديگر ندارد . مسلم خدا اگر مثل بنا میبود ( بايد عالم هم اول میداشت ) . اين خانه اگر اول نداشته باشد . يعنی به همين هيئت و وضعی كه هست از ازل همينجور بوده ، خوب بنايی حتما نداشته ، چون بنا میآيد اين را به اين وضع ، به اين صورت میسازد ، ولی درباب خدا چطور ؟ درباب خدا اين جور نيست . هيچ برای ما فرق نمیكند كه ما زمان را متناهی بدانيم يا نامتناهی ، اينها برای بحث در وجود خدا تأثير ندارد . اين هم يك مطلب
مطلب ديگر : راههای اثبات وجود خدا چيست ؟ از چه راههايی میشود وارد شد برای اثبات وجود خدا ؟ آيا اين راهها راههای مختلفی است يا راههای مختلفی نيست ؟ اين مسأله باشد برای جلسه بعد
. . . صيادی داشت میرفت . يك مرغی ، كبوتری از بالا حركت میكرد ، سايهاش افتاده بود روی زمين . او توجه نداشت كه اصلا اين چيزی نيست ، خيال میكرد اين خودش چيزی است . اين را دنبال میكرد ، هميشه میرفت و نمیدانست آن كه اصل است يك چيزی است كه بالای سر اوست و اين سايهای از سايههای اوست
- . . . درست است ، میشود
استاد : نمیخواهم بگويم درست است يا درست نيست . البته ما در مقام اثبات " مثال " نيستيم . " مثال " افلاطونی قابل بحث است و خودش تاريخچهای دارد . " مثال " افلاطونی كه تصور افلاطون از " مثال " چه بوده ، بعد ديگران در اين زمينه چه گفتهاند ، خودش يك مطلبی است ولی ما اينجا به عنوان مثال و برای توضيح مطلبعرض كرديم ، نخواستيم بگوييم " مثال " افلاطونی درست است يا درست نيست
- يكی از خانمها سؤال كردهاند كه فرموديد خدا شيئی جدا از اشياء نيست ، بلكه در اشياء است ، بنابراين " به سوی خدا " چه مفهومی دارد ؟ استاد : اينكه عرض كرديم كه خدا در اشياء است نخواستيم همه مطلب را اينجا توضيح داده باشيم ، همان مطلبی كه بعدها بايد توضيح داد ، خواستيم در اول اشاره كرده باشيم . اين تعبير مال حضرت امير است كه مكرر هم اين تعبير را دارد و تقريبا تعبير اين است كه میفرمايد : " « داخل فی الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الاشياء لا بالمباينة » " ( 1 ) هم داخل در اشياء است و هم بيرون از اشياء ، داخل در اشياء است اما نه آن جوری كه يك جسم داخل جسم ديگر میشود ، مثل اينكه آب داخل زمين میشود كه يعنی امتزاج ، عنصری با عنصر ديگر ممزوج میشود ، نه ، و خارج است از اشياء نه به معنای اينكه مباين و بيرون است ، مثل اينكه من دستم را روی اين ميز میگذارم میگويم دست من بيرون از ميز است ، اين جور هم نيست . پس ما گفتيم داخل در اشياء است اما آن نكته ديگرش را كه خارج از اشياء است ، نگفتيم و لزومی نداشت فعلا توضيح بدهيم . اگر موقعی برای توضيحش باشد ، توضيح خواهيم داد . بعدها خيلی بايد مسائل توحيدی را بحث كنيم ، چون قله توحيد كه بشر به آنجا رسيده همين جمله است : " « داخل فی الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الاشياء لا بالمباينة » "
يا به تعبير ديگر كه باز كلمات حضرت امير است : " « ليس فی الاشياء بوالج و لا عنها بخارج » " ( 2 )
نه در اشياء ولوج كرده و فرو رفته است و نه از اشياء بيرون است
و اما مسأله اينكه پس سير به سوی خدا ( چيست ؟ ) مسلم سير به سوی خدا سير جسمانی كه نيست . مگر قرب به خدا ، تقرب به خدا تقرب جسمانی است ؟ مثلا اگر پيغمبر از ديگران مقربتر بوده به خدا ، يعنی پيغمبر در نقطهای از مكان قرار داشته كه در آن نقطه به خدا نزديكتر بوده ؟ مسلم قرب قرب معنوی است . وقتی قرب قرب معنوی باشد ، بعد ( میرسيم به اينكه ) اصلا خود معنای قرب معنوی چيست ؟ و يك سلسله مسائل ديگری را به دنبال خودش میآورد كه ببينيم قرب معنوی يعنی چه . ما حالا بحث مسأله قرب را پيش نمیكشيم و البته بعد درباره آن بحث میكنيم ، حسابی هم بحث میكنيم
پاورقی : . 1 ( در نهجالبلاغه ، خطبه 1 چنين آمده است : " مع كل شیء لا
بمقارنة و غير كل شیء لا بمزايلة » "
. 2 نهجالبلاغه ، خطبه . 184
راههای اثبات وجود خدا ( 1 ) راه فطرت
راه فطرت
قرار شد كه در اين جلسه راههايی را كه برای اثبات وجود خدا ذكر شده است بيان كنيم . آنچه ما در جلسه گذشته گفتيم يك بحث مقدماتی بود و يك بحث مقدماتی لازمی هم بود و بعد از چند جلسهای كه مسائلی ذكر كرديم و مخصوصا به ايرادها و اشكالهايی كه از طرف منكرين خدا ذكر شده است پرداختيم ، اهميت و ارزش آن بحث مقدماتی بهتر روشن خواهد شداما راههايی كه برای اثبات وجود خدا ذكر شده است . ما چون میخواهيم يك بحث مستوفايی كرده باشيم خواهش میكنيم كه آقايان خيلی عجله به خرج ندهند . میخواهيم يك تقسيمبندی نسبتا جامع و كاملی كرده باشيم برای اينكه اين مطلب درست روشن بشود و آن وقت معلوم میشود كه چقدر در بيانات كسانی كه برای اثبات خدا و توحيد چيز نوشتهاند ، تشويش و اضطراب و بینظمی وجود دارد و همچنين چقدر در بيانات كسانی كه درباره انكار وجود خدا بحث كردهاند ، همين تشويشها و اضطرابها وجود دارد
از نظر كلی سه راه ( يعنی سه راه كلی كه باز بعضی از آن راهها خودش منشعب میشود به راههای جزئیتری ) درباره اثبات وجود خدا ذكر شده است يا وجود دارد . ما معتقديم هر سه راه هم راههای درستی است . يك راه را ما راه روانی و يا فطری میناميم ، راه ديگر را راه علمی و يا شبه فلسفی ، و راه سوم راه فلسفی است
راه روانی يا فطری
اما راه اول كه راه روانی و راه فطری است به اين صورت است كه از راه وجود خود انسان ، خدا را اثبات كردهاند به اين معنا كه گفتهاند احساس وجود خدا در انسان هست يعنی در فطرت و در خلقت هر كسی يك احساسی و يك تمايلی وجود دارد كه اين احساس و تمايل خود به خود انسان را به سوی خدا میكشاند . از اين جهت مثل خدا و انسان مثل مغناطيس و آهن استيك چيزی وجود دارد به نام " مغناطيس " كه يك چيز ديگری را به نام " آهن " جذب میكند . اين راه فقط اين را میگويد كه يك چنين جاذبهای را من احساس میكنم ( چون راه روانی است ) ، يك چنين جاذبهای ميان انسان و ميان آن حقيقتی كه نامش خداست وجود دارد . به دليل وجود اين جاذبه ، پس يك چنين حقيقتی هست . بايد ببينيم كه اين حرف را كه گفته و توضيحش چيست
ببينيد ، انسان به طور كلی دو دستگاه دارد : يك دستگاه عقل و فكر و انديشه كه حس میكند يعنی درك میكند ، میبيند ، با حواس پنجگانه يا بيشتر خودش حس میكند ، با عقل و فكر خودش فكر میكند ، همان دستگاهی كه علوم و فلسفهها را برای بشر به وجود میآورد . يك كانون ديگری هم در وجود انسان هست كه آن را كانون تمايلات و كانون احساسات مینامند . احساسات غير از حس است ، به اصطلاح معروف مربوط به دل انسان است . در وجود انسان يك سلسله خواستهها طبعا وجود دارد ، مثلا غير از تمايلات حيوانی كه همه میدانيم مثل تمايل به خوراك و تمايل جنسی ، يك سلسله تمايلات عالی در وجود انسان هست ، لااقل روی اين تمايلات عالی بحث است ، مثل تمايلی كه در وجود انسان به امور اخلاقی هست يعنی به نيكوكاری ، به خدمت ، به احسان . تمايلی در وجود انسان به كاوش و تحقيق هست يعنی انسان كه علاقهمند است به كاوش كردن ، حس كاوشگری در انسان هست ، حس تحقيق در انسان هست ، انسان در مقابل هر مجهولی قرار بگيرد خواه آنكه در كشف اين مجهول منافعی داشته باشد يا منافعی نداشته باشد ، يك حس " بايد ببينم " ، " بايد بفهمم " ، " بايد درك كنم " در او هست ، دلش میخواهد كه پرده مجهول را عقب بزند ، اين خودش يك تمايلی در وجود انسان است
ما حالا در مقام تعريف هستيم ، در مقام اثبات نيستيم . هستند كسانی كه اين تمايلات را قبول ندارند ولی اكثريت دانشمندان اينها را قبول دارند . اين كسی كه میگويد خداشناسی فطری است ، میگويد در وجود انسان يك تمايل عالی هست كه آن تمايل به پرستش است ، خودش را با يك حقيقتی وابسته و پيوسته میداند و دلش میخواهد به آن حقيقت نزديك شود ، از زندان " خودی " خارج شود ، او را تسبيح كند ، او را تنزيه كند ، به سوی او برود . يك تمايل اين گونه در وجودش هست كه او را میكشد . روی اين حساب پس در دل انسان نه در مغز انسان ، در كانون تمايلات و احساسات انسان ، پايه خداشناسی هست از باب اينكه در اينجا يك تمايلی به سوی خدا هست
اين حرف را بگوييد كی گفته است ؟ ما در همه مباحثی كه بعدها بحث میكنيم ، يكی از مباحثمان اين است كه ببينيم در قرآن آيا يك حرف پايهای دارد يا ندارد ؟ دانشمندان در اين زمينه چه گفتهاند ، قديم و جديد ؟ ما نمیخواهيم درباره اين مطلب زياد بحث كنيم ، فقط آن مقدار لازم را بحث میكنيم ، به اشاره اكتفا میكنيم . اما در قرآن كريم ريشه اين مطلب را ما به خوبی پيدا میكنيم ، همان آيهای كه میفرمايد : " « فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها »" ( 1 ) دين را يك امر فطری میداند ، همان تمايل دينی را در فطرت هر كسی موجود میداند ، ميل به سوی حق را در وجود هر كسی فطری میداند ، و تنها اين نيست ، به صورتهای مختلف اين ( حقيقت ) در قرآن بيان شده ، ( از جمله ) همين آيهای كه به اصطلاح آيه عالم " ذر " ناميده میشود . در قرآن نام عالمی به نام عالم " ذر " ( به صورت ) جدا نيست ولی چنين حقيقتی هست : " « و اذ أخذ ربك من بنیآدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربكم قالوا بلی شهدنا »" ( 2 )
مسلم اين آيه يك رمزی ، يك حقيقتی را دارد میگويد . آيه نمیگويد كه خداوند ذريه آدم را از پشت آدم بيرون كشيد ، آيه میگويد كه ذريه هر كسی ، ذريه همه مردم را در پشت همه مردم [ قرار داد ] : " « و اذ اخذ ربك من بنیآدم من ظهورهم ( نه " من ظهر آدم " ذريتهم » " . در آنجا كه مردم هنوز در اصلاب آباء بودند ، اينها را بر نفس خودشان گواه گرفت و از آنها پرسش كرد : " « الست بربكم »" آيا من پروردگار شما نيستم ؟ اينها در همانمرحله تصديق كردند و گفتند : بلی
پاورقی : . 1 روم / . 30 . 2 اعراف / . 172
- اين اشارهای به آدم و حوا نيست ؟ استاد : " ظهورهم " دارد ، " ظهورهما " كه ندارد . بعد هم نسبت به حوا كه " ظهر " صادق نيست ، نسبت به او " بطن " صادق است . " ظهر " را نسبت به مرد میگويندآيه میخواهد بگويد انسان قبل از آنكه در اين دنيا به شكل انسان به وجود بيايد ، در خميرهاش اقرار به وجود خداوند هست . تمام آياتی كه در قرآن هست [ ناظر به اين حقيقت است ] و بلكه قرآن يك اصل كلیتری را بيان میكند ، اصلی كلیتر قرآن اين است كه در تمام موجودات تمايل حق وجود دارد : " « ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فی السموات و الارض غ" (1)
چقدر ما آيه در قرآن داريم به عبارت : " « سبح لله ما فی السموات و الارض " ، " يسبح لله ما فی السموات و الارض " ، " يسجد لله من فی السموات ( يا ما فی السموات »"
با تعبير " سبح " ، " يسبح " ، " يسجد " قرآن میخواهد بگويد كه تمام مخلوقات در باطن ذات خودشان مسبح پروردگارند ، منزه پروردگارند و به سوی او - بخواهند يا نخواهند - در حركت و تكاپو هستند و میروند ، ولی خوب ما نمیخواهيم به قرآن استدلال كرده باشيم ، ما میخواهيم بگوييم اين مطلب در قرآن هم تأييد شده است . عرفای خودمان كه در اين زمينه ، ديگر فوقالعاده داد سخن دادهاند . آنچه شما در زبان عرفان به نام " عشق " میشنويد همين است : شورش عشق تو در هيچ سری نيست كه نيست منظر روی تو زيب نظری نيست كه نيست ( 2 )
پاورقی : . 1 آل عمران / 83 . 2 ادامه غزل به اين صورت است :
غزلی است از حافظ و حاجی سبزواری آن را استقبال كرده است . در اين زمينه ، ديگر زبان شعرای ما پر است و نمیخواهيم واردش بشويم . فقط همين قدر میخواهيم اشاره كنيم به اين مطلب كه عرفا عشق الوهی را در فطرت همه انسانها میدانند . حتی راجع به آيه " « و قضی ربك الا تعبدوا الا اياه " ( 1 ) ( خدا حكم كرده است كه جز او هيچ چيزی را پرستش نكنيد ) - برای اينكه بدانيد كه مطلب را تا كجاها بردهاند - عرفا يك حرفی گفتهاند كه داد و قال فقها را بلند كردهاند . عرفا گفتند اين قضا قضای تكوينی است و اجتناب ناپذير است ( اتفاقا از ابن عباس هم روايتی در همين زمينه هست ) يعنی برای بشر امكان ندارد غير خدا را پرستش كند . میگويد پس بتپرست چيست ؟ میگويد بتپرست هم خودش نمیداند خدا را پرستش میكند ، طبيعتش او را به دنبال خدا راه انداخته است ولی اشتباه در تطبيق میكند . در همينجا يك حرفهايی زدند كه ديگر سرو صدا هم راه انداخته :| مسلمان گر بدانستی كه بت كيست |
| يقين كردی كه دين در بتپرستی است |
نظر فلاسفه و روانشناسان جديد
اين طور نيست كه علمای جديد ( روانشناسان و فيلسوفان جديد ) اين مطلب را تأييد نكرده باشند . نمیخواهم بگويم وحدت نظر كاملی وجود دارد ولی لااقل از نظريات بسيار بسيار اساسی و متينی كه محققين روانشناس و روانكاو امروز دارند يكی همين است .پاورقی : . 1 اسراء / . 23
بعضی مقالات به زبان فارسی هم ترجمه شده است . اين روانشناس معروفی كه شاگرد فرويد هست به نام يونگ ، از كسانی است كه در اصل " شعور باطن " عقيدهاش با فرويد موافق است ، میگويد راست میگويی ، شعور انسان منحصر به شعور ظاهر نيست ، يك شعور مغفول و باطنی هم دارد ، ولی معتقد است كه برخلاف آنچه فرويد میگويد كه شعور باطن را فقط عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل میدهند ، شعور باطن در فطرت هر كسی و در خلقت هر كسی قبل از اينكه به اين دنيا بيايد ، با خودش وجود دارد ، عناصر مطرود از شعور ظاهر قسمتی از شعور باطن است و معتقد است كه اعتقاد به خدا در شعور باطن انسان وجود دارد و جزء عناصر اصلی شعور باطن انسان است نه جزء عناصر مطرود از شعور ظاهر ، كه فرويد معتقد است اعتقاد به خداشناسی يك عنصر مطرود از شعور ظاهر است كه اينها رفتهاند ، بعد در باطن تغيير شكل داده و به شكل خداشناسی آمدهانديكی ديگر از كسانی كه سخت طرفدار اين حس و اين غريزه است يعنی خداشناسی را به صورت يك حس و به صورت يك تمايل در وجود انسان میشناسد ، روانشناس و فيلسوف معروف آمريكايی ويليام جيمز است كه تقريبا معاصر هم هست يعنی در قرن ما میزيسته و در نيمه اول قرن بيستم درگذشته است . اين مرد يك كتابی نوشت و چون من ترجمه اين كتاب را قبل از اينكه چاپ شده باشد ديدم و مطالعه كردم و هنوز مترجم اسم روی ترجمه نگذاشته بود ، نمیدانم اسمش چيست ولی بعد چاپ شده ( 1 ) . اين كتاب را آقای مهدی قاينی رفيق ما در هفت هشت سال پيش ترجمه كرد و قبل از آنكه چاپ كند آورد من ديدم . من آن وقت يك قسمتهايی از آن برداشتم
در آن كتاب اين مرد اين طور میگويد : " هر قدر انگيزه و محرك ميلهای ما از اين عالم طبيعت سرچشمه گرفته باشد ، غالب ميلها و آرزوهای ما از عالم ماوراء طبيعت سرچشمه گرفته است "
میگويد بيشتر آرزوهای ما ريشهاش طبيعت نيست . اگر در ما ميل به خوراك وجود دارد .
پاورقی : . 1 [ اين كتاب به نام دين و روان چاپ شده است . ]
اين غذای خارجی است كه اين ميل را در ما به وجود آورده ولی در ما ميلهای عالیتری وجود دارد كه منشأش حقايق بالاتر از امور مادی است . چرا كه غالب آنها با حسابهای مادی و عقلانی يعنی با حسابهای فكری كه آدم روی منافع و حسابگری بخواهد به وجود بياورد جور درنمیآيد . ما بيشتر به آن عالم بستگی داريم تا به اين عالم محسوس و معقول . اين يك قسمت از عبارت اوست . قسمت ديگر اين است ، میگويد : " هر وضع و حالتی را كه " مذهبی " بناميم چيزی از وقار و سنگينی و وجد و لطف و محبت و ايثار همراه دارد . اگر خوشی به او روی دهد خندههای جلف و سبك از او ديده نمیشود و اگر غمی به او روی دهد ناله و ناسزا از او شنيده نمیشود . آنچه من در آزمايشهای خود اصرار دارم وقار و سنگينی است "يكی از خصائص حس دينی را به اصطلاح يك حالت سنگينی و وقار در انسان تشخيص میدهد ، چون اين مرد روان شناس بوده است و در حدود سیسال روی همين حس مذهبی افراد مطالعه كرده ، روی افرادی كه به اصطلاح يك حالت تصوف و عرفان داشتهاند ، روی مكاشفات اينها [ مطالعه كرده ] . كتاب شيرين و جالبی است ، حتما آن را بخوانيد . يك عبارت ديگر هم همين مرد دارد ، آن را هم برايتان نقل كنم ، میگويد : " آيا احساسات الوهيت و وجدان خداوند در نزد بشر يك احساس واقعی و حقيقی است يا يك امر خيالی و وهمی ؟ " بعد اين طور میگويد : " من به خوبی میپذيرم كه سرچشمه زندگی مذهبی دل است "
ساير سرچشمههايی را كه ديگران میگويند مذهب را چه و چه و چه تأمين كرده قبول ندارد ، ريشهاش از دل خود آدم سرچشمه میگيرد . بعد میگويد : " قبول هم دارم كه فرمولها و دستورالعملهای فلسفی و خداشناسی مانند وجود نياورده ، اين احساس مذهبی است كه اينها را به وجود آورده
میگويد مثل بيانات فلاسفه و متكلمين مثل اين است كه يك كتابی را از زبانی به زبان ديگری ترجمه كنند . در واقع آن چيزی كه اين حرفها را به وجود آورده دل بشر است ، فطرت بشر است ، بعد به اين صورت درآمده است
- آن حس مذهبی است
استاد : بله ، يا آن حس مذهبی انسان است كه در هر كسی هست . يك كتاب كوچكی اين آقای دكتر شريعتی خودمان ترجمه كرد [ به نام ] نيايش ، شركت انتشار چاپ كرد . نيايش مال همين الكسيس كارل معروف است . او راجع به اصالت دعا بحث میكند ، چون دعا هم عبادت است . كارل از آن كسانی است كه خيلی اصرار دارد روی اين حس مذهبی كه حس مذهبی يك حس اصيلی در انسان است . مثلا درباره دعا میگويد : دعا پرواز روح است به سوی خدا ، پرواز واقعی روح است به سوی خدا
فريد وجدی در دائره المعارف از رنان نقل میكند كه گفته است : " ممكن است روزی هر كه را دوست میدارم نابود و از هم پاشيده شود ، هر چه كه در نزد من لذتبخشتر و بهترين نعمتها حيات است از ميان برود و نيز ممكن است آزادی به كار بردن عقل و دانش و هنر بيهوده گردد ولی محال است كه علاقه به دين متلاشی يا محو شود بلكه همواره و هميشه باقی خواهد ماند و در كشور وجود من گواهی صادق و شاهدی ناطق بر بطلان ماديت خواهد بود "
در اين زمينه خيلی سخنها گفته شده است . مطلبی را كه اخيرا من خودم برخورد كرده و پيدا كردهام برای شما نقل میكنم . يك كتابی اخيرا دستم افتاده ، شايد هم اخيرا منتشر شده به نام دنيايی كه من میبينم از اينشتين ، مجموعهای است از يك سلسله نامهها يا مقالات و سخنرانيهايی كه اين مرد در موضوعات مختلف كرده ، اينها را جمع كردهاند و شايد اصل كتاب هم به همين صورت است ، حالا خودش يا كس ديگر جمع كرده نمیدانم . متأسفانه اين كتاب يا خيلی بد ترجمه شده و يا خيلی بد چاپ شده ، چون وضع عبارتها مغشوش است و من نمیدانم مترجم ضعيف بوده است يا در وقت چاپ بعضی از كلمات يا حرفها افتاده است ، ولی خوب اين قدر نيست كه از آن استفاده نشود . در آن كتاب يك فصلی دارد تحت عنوان " مذهب و علوم " . من قسمتهايی از آن فصل را چون در همين زمينه است برای شما نوشتهام و میخوانم . قطعنظر از اينكه گوينده يك دانشمند درجه اول عصر خودش هست ، اصلا در اينجا يك بحث عالی كرده و خود بحث عالی است . آنجا مقدمهای میآورد كه من در دو جمله آن را خلاصه كردهام . میگويد محرك انسان عشق و آرزوست . بعد میگويد ببينيم چه محركی ، چه عشق و آرزويی مذهب را به وجود آورده است . میگويد هيجانات و احساسات موجد مذهب ، بسيار مختلف و متفاوتاند ، يك چيز را نمیشود عامل آن حساب كرد . آن وقت تقسيمبندی میكند . اين آدم در واقع سه جور مذهب درست میكند از نظر عاملی كه مذهب را به وجود آورده است و از نظر كيفيت ، اسم يك مذهب را میگذارد مذهب ترس ، میگويد : " مسلم در ميان اقوام ابتدايی يك عاملی كه فكر مذهب را به وجود آورده ترس بوده " كه روی اين جهت ديگران هم خيلی بحث كردهاند : ترس از مرگ ، ترس از گرسنگی ، ترس از حيوانات وحشی ، ترس از جنگ ، ترس از وبا ، ترس از قحطی . يكی از حكمای بسيار قديم رومی متعلق به دو هزار سال پيش میگويد " ترس ما در خدايان است "
میخواهد بگويد همه اين خدايان را ترس به وجود آورده . اينشتين هم ترس را به عنوان يك عامل در ميان اقوام ابتدايی قبول میكند . يك عامل ديگر هم برای مذهب نشان میدهد و اسم آن را میگذارد عامل اخلاقی يا عامل اجتماعی يعنی احتياج انسان به يك پناهگاه اخلاقی . عبارت را من نوشتهام ، میگويد : " خصيصه اجتماعی بشر نيز يكی از تبلورات مذهب است . يك فرد میبيند پدر و مادر ، خويشان و رهبران بزرگ میميرند ، يك يك اطراف او را خالی میكنند . پس آرزوی هدايت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن به كسی زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد میكند . اين خدا ( خدايی كه به واسطه اين جهت پيدا شده باشد " ( 1 ) بخشنده و مهربان است ، حفظ میكند ، كائنات را بر سر پا نگه میدارد ، پاداش و جزا به مخلوقات میدهد ، خدايی است كه نسبت به وسعت ديد معتقدينش دوست میدارد زندگی و قبيله و نژاد را ( آنهايی كه خدا را در حد قبيله میشناسند يا در حد بيشتر يا كمتر ) ( 2 ) حفظ كند ، تسلی دهنده بر آرزوهای سرخورده و خواهشهای اقناع نشده است ، خدايی است كه ارواح مردگان را از فساد و تباهی فايده اينها را قبول میكند .
پاورقی :
1 و . 2 [ جمله داخل پرانتز از استاد است ]
به همين دليل اينها را تخطئه میكند .
پاورقی :
. 1 اينجا عبارت كتاب ناقص است ، نمیدانيم چه میخواسته بگويد
كه میگويد در طول گذشته هم اين جور بوده
" اما يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثنا در بين همه وجود دارد ، گرچه خالص و يكدست در هيچ كدام يافت نمیشود ، من آن را احساس مذهبی آفرينش يا وجود میدانم "
معتقد است به اينكه در همه انسانها [ اين احساس مذهبی وجود دارد ] ولی بعد میگويد كه بعضی افراد ممكن است فاقد اين [ احساس ] باشند
شايد اين هم نقص در مترجم است كه اول میگويد در همه ، بعد بعضيها را فاقد آن میداند . میگويد يك احساس مذهبی بالخصوصی در همه افراد هست كه من آن را احساس مذهبی آفرينش يا وجود میدانم : " بسيار مشكل است اين احساس را برای كسی كه كاملا فاقد آن است توضيح دهيم ، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثی از آن خدا كه به اشكال مختلف تظاهر میكند نيست . اين خدا بزرگتر است از اينكه توصيف بشود "
اين همان خدايی است كه ما مسلمانها او را " الله اكبر من ان يوصف " میدانيم
" در اين مذهب فرد كوچكی آمال و هدفهای بشر ، و عظمت و جلالی كه در ماورای امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مینمايد را حس میكند
او وجود خود را يك نوع زندان میپندارد ، ( 1 ) چنانكه میخواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستی را يكباره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد "
فرق عجيبش اين است .
پاورقی :
. 1 مشخصات اين احساس را میگويد
درباره كتاب يهوديها و انجيل میگويد اينها خدا را در يك حد پايينی معرفی كردهاند ، خدا را در شكل يك انسان تصوير كردهاند ولی در مزامير داوود و در بودائيزم - آنطور كه من در كتابهای شوپنهاور خواندهام - اين احساس مذهبی آفرينش كاملا منعكس است
" نوابغ مذهبی اعصار گذشته به وسيله اين نوع احساس مذهبی كه نه اصول دين میشناسد ( 1 ) و نه خدايی كه به تصور آدميان درآيد مشخص شده است
آنها خدا را به همين عظمت و بزرگی درك كردهاند به طوری كه اكنون هيچ كليسايی وجود ندارد كه اصول آموزش آن متكی بر اين عقيده باشد ( 2 ) به اين معنا كه فقط در بين بدعت گذاران قرون ( 3 ) میتوان به طور صريح اشخاصی را يافت كه مملو از عاليترين احساسات اين مذهب بوده و در احوال مختلف مورد احترام معاصرين خويش قرار گرفتهاند "
باز دو مرتبه به كليسا میزند : " حال اگر اين مذهب تصور صحيحی از خدا و علم لاهوت به دست نمیدهد ، چگونه و به چه وسيله به ديگران تبليغ میشود ؟ به نظر من اين مهمترين وظيفه هنر و علم است كه اين حس را برانگيزد و آن را در وجود آنها كه صلاحيت دارند زنده نگاه دارد "
پاورقی :
. 1 البته مقصودش اصول دينی است كه مسيحيها برای خدا معين كردهاند
. 2 باز تك مضراب میزند به كليسا كه كليسا چنين خدايی را درك نمیكند
و نمیشناسد
. 3 يعنی كسانی كه كليسا آنها را منحرف میداند ولی آنها موحد واقعی
بودند

