![]() |
نظريه اگزيستانسياليزم
فكر و فلسفه ديگری بنام اگزيستانسياليزم پيدا شد كه جهان بينی آن يعنی نظرش درباره انسان ، همان جهان بينی مادی است ، ماترياليستی فكر میكند ولی اينها طرحی و نظريهای دادند تا اين نقصی كه در ماركسيسم هست يعنی مسأله گرايش را برطرف كند ، چون در ماركسيسم ، انسانيت يا بگوئيم ارزشهای انسانی ، معانی و مفاهيم اخلاقی از قبيل صلح و عدالت را مفاهيمی ايدهآليستی و بیارزش میدانند . ولی اگزيستانسياليستها چسبيدند به ارزشهای انسانی برای اينكه بتوانند در انسان يك مبدأ گرايش به وجود بياورند و نه فقط مبدأ شناخت و فكر ، يعنی يك چيزی كه جاذبه داشته باشد و انسان را به سوی خودش بكشاند و بتواند برای انسان هدفهای عالی و متعالی غير از هدفهای مادی مشخص كنداين بود كه بر ارزشهای انسانی و بر آن چيزی كه انسانيت ناميده میشود تكيه كردند و اين ارزشها را روبنا و قهرا بیارزش تلقی نكردند
ولی بايد سؤال كرد شما كه میگوئيد جهان انبوهی و تودهای از ماده است و تمام هستی جز ماده و فعل و انفعالات مادی چيزی نيست پس اين ارزشهای انسانی در جهان مادی چيست ؟ میرويم سراغ انسان . انسان بر طبق اين فلسفه چيست ؟ انسان هم جز همين اندام واقعيتی ندارد و تركيبی است از ماده و ماديات . آنچه كه با اين تركيب مادی میتواند رابطه داشته باشد سود است ، منافع است . آن است كه حقيقت دارد . اگر من حقيقتی مادی هستم و در واقعيت و بافتمانم جز ماديات چيزی وجود ندارد ، در رابطه من با خارج هم چيزی جز ماديات نمیتواند دخالت داشته باشد . من بايد دنبال چيزی بروم كه عينيت مادی دارد . برای من خوراك ، پوشاك ، امر جنسی و مسكن امر عينی است
میپرسيم ارزشهای انسانی مثل فداكاری و اينكه انسان با فداكاری ارزشهای انسانی را در خودش تحقق میدهد چيست ؟ جواب میدهند كه اينها وجود ندارند ولی انسان به حكم اينكه يك موجود با اراده است میتواند ارزشها را بيافريند ، خلق كند . ارزش ، وجود ندارد ، وجود عينی ندارد ، واقعيتی در عالم خارج نيست كه من بخواهم به آن واقعيت برسم ، چون اين توده انبوه مادی به كجا میتواند برسد ؟ رسيدن اين توده انبوده مادی فقط اين است كه از اين سر سالن برسيد به آن سر سالن . ديگر رسيدن من به يك امری كه هيچ مفهوم مادی ندارد ، معنی ندارد . میگويند ارزشها واقعيت عينی ندارد ولی ما به آن واقعيت و ارزش میدهيم . انسان ارزشها را خلق میكند . اين يكی از مضحكترين و ابلهانهترين حرفهای دنيا است . به اينها بايد گفت معنی اينكه شما میگوئيد ما ارزش را میآفرينيم ، ما به اين كار ، به اين جود ، به اين بخشش ، به اين فداكاری ، به اين گذشت ، به اين خدمت ( كه در ذات خودش ارزش در آن معنی ندارد چون اصلا ارزش در عالم ماده معنی ندارد ) ارزش میدهيم يعنی چه ؟ آيا يعنی واقعا شما به ارزش ، وجود عينی میدهيد ؟ اين ، مثل اين است كه من به اين ميكروفون كه مثلا از آهن است بگويم : ای ميكروفون ! من به تو ارزش طلا میدهم . آيا با گفتن من اين طلا میشود ؟ آهن ، آهن است . يا بگويم ای چوب ! من به تو اعطا میكنم نقره بودن را
اگر تا آخر دنيا هم بگويم من بتو نقره بودن را اعطا میكنم اين نقره نمیشود . چوب ، چوب است ، واقعيتش كه عوض نمیشود . مگر انسان میتواند چنين بكند ؟ ! پس اعطاء ارزش ، آفريدن ارزش به معنی واقعيت عينی دادن اصلا معنی ندارد . بله ، ارزش ، به معنی واقعيت اعتباری دادن معنی دارد . يعنی چه ؟ يعنی من اعتبار میكنم ، فرض میكنم يك چيزی را كه چيز ديگری است ( 1 ) . انسان از امور اعتباری و قراردادی فقط به عنوان يك وسيله میتواند استفاده بكند مثلا فرض كنيد فردی از كشور ديگری به ايران آمده است ما میتوانيم به او طبق قرارداد ، اعطای ايرانيت بكنيم و شناسنامه ايرانی به او بدهيم يعنی به حسب قرارداد او را جزء خودمان قرار بدهيم و از تمام حقوقی كه مردم كشورمان دارند بهرهمند كنيم
اينطور قرارداد ، يك وسيله است ، امر اعتباری است ، فقط همينقدر ارزش دارد كه میتواند وسيله برای يك امر عينی قرار بگيرد . ولی امر اعتباری نمیتواند برای انسانی كه آن را اعتبار و فرض كرده هدف واقع شود . مثل اينست كه يك انسان چه زن و چه مرد میخواهد همسرش زيبا باشد ، حالا يك همسر زشتی دارد ولی بگويد من اعتبار كردم كه تو زيبا هستی ، بعد هم او را مانند يك زيبا دوست داشته باشد ، چنين چيزی نمیشود . اين مثل كار بتپرستها است كه بت را خلق میكردند و بعد میپرستيدند . قرآن میگويد : " ای بشر تو چطور چيزی را كه خودت خلق كردهای ، خودت تراشيدهای ، هدف قرار میدهی « ا تعبدون ما تنحتون »( معبود يعنی هدف ) هدف انسان بايد در ماوراء فرض و اعتبار انسان واقعيت داشته باشد . انسان كه نمیتواند برای خودش يك چيزی را فرض كند كه هدف است ، بعد هم آن ، با فرض او بشود هدف واقعی . ارزش امر اعتباری فقط در حدود وسيله واقع شدن و وسيله قرار گرفتن است و لهذا اين مسئله موهومی كه انسان خالق ارزشهای خودش است ، از موهومترين موهومات است .
پاورقی :
1 - در مقاله ششم كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم ، علامه طباطبائی
عاليترين بحثها را در زمينه معنی امور اعتباری مطرح كردهاند كه در هيچيك
از فلسفههای شرق و غرب مطرح نشده است
ارزشی را خودشان میخواهند خلق كنند ، بعد هم خودشان پرستش كنند ، اين كه نمیشو د ! اينجا است كه مكتب نهائی عرض وجود میكند
نظريه اسلام
مكتب نهائی اولا در بدبينی نسبت به گذشته اينجورها هم نيست ، به طبيعت انسان آنچنان بدبين نيست . اين مكتب میگويد : اين شهادتی كه بشر امروز عليه طبيعت انسان میدهد كه سرشت انسان بر بدی و بر شر و فساد است همان شهادت ناحق و ناآگا هانهای است كه فرشتگان الهی قبل از آفرينش انسان ، درباره انسان دادند و خدای انسان اين شهادت را مردود كرد . ببينيد قبل از آفرينش انسان ، قرآن حقايق را با چه زبانی میگويد ؟ اينها همه رمز است ، حقيقت است " « و اذا قال ربك للملائكه انی جاعل فی الارض خليفة »" ( 1 ) آنگاه كه پروردگار تو ، به فرشتگان ، به آن نيروهائی كه مدبر جهان و امر پروردگار هستند اعلام كرد كه جانشينی از من در حال آفرينش است ، فرشتگان كه به هر دليلی بود ، يا بدليل اينكه انسانهائی قبل از اين انسان بودند و يا به دلائل اساس اين گرايش فطری و طبيعی است .پاورقی : 1 - سوره بقره آيه . 30
2 - و ما تو را به پاكی میستائيم و تو را تقديس میگوئيم . سوره بقره آيه . 30
من در سرشت اين انسان ، ماده و بذر حق طلبی و حقجوئی و حقيقتجوئی و عدالتخواهی و آزاديخواهی و . . . را گذاشتهام ، همهاش كه خودخواهی ، حيوانيت و منافع طبقاتی نيست ، همهاش كه ظلم و زور نيست ، موجودی است مركب از نور و ظلمت ، و همين تركيبش از اين دو حقيقت ، او را از هر موجودی بالاتر برده است ، از شما فرشتگان گرفته تا مادون شمامگر يك ايدئولوژی كه به قول آنها فقط منافع گروه را در نظر گرفته است میتواند انسان را رهبری كند ؟ و يا يك ايدئولوژی كه صرفا فكر است و فلسفه و بیخبر از گرايشهای معنوی انسان و ناآگاه از واقعيت انسان ، مگر میتواند رهبر انسان باشد ، آموزشگر انسان باشد ، پرورش دهنده ارزشهای متعالی انسان باشد ؟ يا آن ديگری كه مدعی است انسان در ذات خودش هيچ چيزی ندارد ، هيچ گرايشی به هيچ جا ندارد ، اصلا تعالی در او معنی ندارد ، يك موجود مادی و خاكی محض است ولی بعد خودش برای خودش [ ارزش ] فرض میكند ، خلق میكند و میآفريند ، همه مهمل است . انسان را بايد به خودش شناساند : ای انسان خودت را بشناس
ای انسان خودت را درست آموزش بده
ای انسان خودت را پرورش بده
ای انسان هدف خودت را بشناس ، تكامل خودت را بشناس
اهانت به مقام انسانيت است كه تمام كوششهائی را كه بشر در گذشته كرده است در جهت منافع فردی يا گروهی يا ملی و امثال اينها بدانيم
چون انسان در درون خودش دارای دو سرشت علوی و سفلی است كه در حال جهاد و مبارزه با يكديگر میباشند . آنها كه در درونشان نيروهای علوی توانستهاند نيروهای سفلی را در كنترل عادلانه خودشان قرار بدهند ، در جامعه جناح و گروه طرفدار حق و حقيقت و عدالت را تشكيل دادهاند و آنها كه در اين مبارزه شكست خوردهاند ، گروههای حيوان صفت و انسانهای پست منحط را تشكيل دادهاند . به تعبير قرآن ، شكوهمندترين مبارزات انسان مبارزه ميان اهل حق و اهل باطل بوده است . مبارزه ميان انسان آزاد شده از اسارت طبيعت خارجی و از اسارت انسانهای ديگر و از اسارت درون حيوانی خودش ، انسان رسيده به عقيده و ايمان و آرمان ، انسانی كه تكيهاش بر عقيده و ايمان است ، و انسان منحط و منفعت طلب
ببينيد قرآن اولين اختلاف و تضاد را كه در جهان انسان بيان میكند خواه بصورت يك تاريخ باشد و خواه بصورت يك تمثيل كه من به اين جهتش كاری ندارم ، چقدر زيبا بيان میكند : « و اتل عليهم نبا ابنی آدم بالحق اذا قربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر قال لاقتلنك قال انما يتقبل الله من المتقين 0
لئن بسطت الی يدك لتقتلنی ما انا بباسط يدی اليك لاقتلك انی اخاف الله رب العالمين انی اريد ان تبوء باثمی و اثمك فتكون من اصحاب النار و ذلك جزاؤا الظالمين فطوعت له نفسه قتل اخيه »( 1 )
از همان داستان هابيل و قابيل كه شروع میكند آنرا به صورت جنگ ميان دو انسانی بيان میكند كه يكی به عقيده و آرمان رسيده ، انسانی است حق جو و حق طلب و عدالتخواه و فارغ از كششها و گرايشهای مادی ، و ديگری يك انسان منحط حيوان صفت .
پاورقی : 1 - و بخوان بر آنها به حقيقت و راستی حكايت دو پسر آدم ( قابيل و هابيل ) را كه تقرب به قربانی جستند كه از يكی پذيرفته شد و از ديگری >
اولی انسانی است كه سخنش خدا و تقوا است و اينكه عمل را خدا بر اساس تقوا میپذيرد و بس ، انسانی است كه در مقابل آن ديگری میگويد تو اگر دست دراز كنی كه مرا بكشی من نيستم كسی كه قاتل باشم ( پس كشتار در طبيعت انسان نيست ) من از پروردگار عالميان باك دارم . درباره آن انسان ديگر میگويد : " « فطوعت له نفسه قتل اخيه »" او اسير نفس اماره خويش استداستان هابيل و قابيل در قرآن از شكوهمندترين داستانها است كه نظر قرآن را درباره انسان بيان میكند كه چگونه انسان به آرمان و عقيده و ايمان رسيده و آزادی يافته از اسارتهای مادی و طبيعی و اجتماعی و نفسانی ، عقيده پرست و ايده پرست میشود و چگونه در راه عقيدهاش استوار است و نيز چگونه انسان ديگر گرايش به سفل پيدا میكند
اشتباه نشود جنگ قابيل و هابيل تمثيلی از جنگهای طبقاتی انسانها نيست ، اينها ماركس زدگی است .
پاورقی :
> پذيرفته نشد ( قابيل به برادرش هابيل كه قربانيش قبول شده بود )
گفت : من ترا البته خواهم كشت . ( هابيل ) گفت ( مرا گناهی نيست ) كه
خدا قربانی متقين را خواهد پذيرفت . اگر تو به كشتن من دست بر آوری من
هرگز به كشتن تو دست دراز نخواهم كرد من از خدای جهانيان میترسم . من
خواهم كه گناه كشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو باز گردد تا تو اهل
جهنم شوی كه آن آتش جزای ستمكاران است . آنگاه پس از اين گفتگو هوای
نفس او را بركشتن برادرش ترغيب نمود تا او را به قتل رساند . ( مائده
3027 )
از نظر قرآن همانطور كه در درون انسان اين دو جريان هست ، در پيكر جامعه انسان هم چون انسانها دو گونه میشوند : انسانهای متعالی مترقی رسيده به عقيده و آرمان ، و انسانهای منحط حيوان صفت ، قهرا اين جهت هست . مولوی چقدر عالی میگويد :
| رگ رگست اين آب شيرين و آب شور |
| در خلايق میرود تا نفخ صور |
اين مكتب ، معتقد به سرشت حق خواهی و حق طلبی در انسان است ، مكتبی است كه هم به ارزشهای انسانی معتقد است و مثل ماركسيسم ارزشهای انسانی را نفی نمیكند و آنها را امور ذهنی و ايدهآليستی فرض نمیكند ، و هم آنها را به صورت يك گرايش عرضه میكند ، ولی نه گرايش به سوی يك امور قراردادی و مخلوق و آفريده انسان ، بلكه گرايش به سوی حقايق كشف شدنی : ای انسان ! خود را بشناس ، واقعيت خود را درك كن ، اين ارزشها در درون تو وجود دارد چون در جهان بزرگ وجود دارد و تو نمونهای از جهان بزرگ هستی ، " « تخلقوا باخلاق الله » " اينها صفات عالی الهی است ، پرتوی از اين صفات عالی الهی در وجود تو نهفته است ، آنها را كشف كن
بنابراين آينده انسان ، چگونه آيندهای است ؟ آيا بايد مثل همين انسانهائی كه حرف ملائكه را تكرار میكنند ، بگوئيم انسان طبيعت پليدی دارد و نسبت به آيندهاش مايوس باشيم و به دنبال افكار مزخرفی مثل خودكشی و هيپی گری و پناه بردن به مواد مخدر و دم گرائی و . . . برويم ؟ ! و يا همه معجزهها را از ايدئولوژیای ب خواهيم كه خصلتش فقط اينست كه طبقاتی نيست ، با هزاران اشكالی كه دارد ؟ ! يك اشكالش همان است كه ديشب عرض كردم : تو كه مكتب میگويد حركت مولود تضادها است و اگر تضاد نباشد حركت نيست پس وقتی به جامعه بیتضاد برسيم يعنی به جامعه بیحركت و بیآرمان ، به جامعه ساكن ، به جامعه مرده رسيدهايم . آيا غايت و نهايت تكامل انسان اينست كه انسان به ايست برسد ؟ ! به ايستگاه برسد ؟ ! يا تكامل انسان مافوق مسئله تضادها است ؟
انسان پس از آنكه تضادها را هم حل بكند هنوز اصل " « فاستبقوا الخيرات »" جلو چشمش خودنمائی میكند يعنی وقتی انسان به مرحله نفی تضادهای طبقاتی رسيد تازه به مرحلهای رسيده است كه نقصهای خودش را برطرف كرده و اول كار است ، ابتدای سير صعودی اوست كه بايد بالا برود ، و [ اين سير ] منتهی و نهايت ندارد ، هر چه بالا برود ، در دستگاه هستی برای او [ امكان بالاتر رفتن ] هست ، اگر پيغمبرش هم تا ابد بالا برود ، ميدان دارد كه برود ، منتهی برای ما غير قابل تصور است ، ولی چنين واقعيتی هست . اين است كه جامعه ايدهآل انسانی ، به حكم اينكه جامعه انسان به عقيده و آرمان رسيده است ، جامعه انسان پيروز بر انسان منحط منفعتجوی منفعت طلب است و در حقيقت بايد بگوئيم اين پيروزی ، پيروزی صلاح و تقوا و عدالت است ، پيروزی يك طرف سكه وجود انسان است بر طرف ديگر آن ، و به تعبير قرآن پيروزی حزب الله است بر حزب الشيطان . و به حكم اينكه انسان يك موجود عاقل و آگاه و آزاد و مختار و مسؤول و مكلف و دارای اراده آفريده شده است از روز اولی كه به مقام انسانيت رسيده ( هر وقت میخواهد باشد ) ، اول انسانی كه به مقام انسانيت رسيده ، حجت خدا بوده است . يعنی هيچوقت امكان نداشته كه انسانی روی زمين بيايد و حجت خدا يعنی آنكه تكليف و مسئوليتش را برايش مشخص میكند وجود نداشته باشد . پس انسان چنين آيندهای در پيش دارد و چنين مقصدی در جلو دارد ، مقصد شناخت خود ، مقصد پيروزی نهائی بر اباطيل و در اطاعت آوردن جنبههای فطری انسانی . و همين جريان مبارزه حق و باطل است كه ادامه پيدا میكند و رو به پيش است و جلو میرود تا آنجا كه بر طبق پيش بينیهائی كه اولياء دين كردهاند در نهايت امر منجر به حكومت و دولتی میشود كه از آن به دولت مهدی عجل الله تعالی فرجه تعبير میشود ( 1 ) . بنابر اين مسئله تكامل انسان در ابعاد انسانی به بن بست نرسيده است .
پاورقی : 1 - در كتاب قيام و انقلاب مهدی ( ع ) من ده تا از مشخصاتش را >
دين ، برای همين است چون دين ايدئولوژیای است كه تكيهاش بر سرشت روحانی انسان يعنی بر شناساندن انسان است ، بر آگاه كردن انسان به اين سرشت و پرورش دادن اين جنبه وجود انسان و برقرار كردن تعادل ميان دو جنبه وجودی انسان ، علوی و سفلی است . عبادتها ، رازها ، نيازها ، خداشناسيها ، پرهيز كردن از گناهان ، پرهيز كردن از دروغ ، از خيانت ، از ظلم و ستم ، از غيبت ، تمام اينها گذشته از جنبههای اجتماعی ، يك جنبه انسانی و تربيتی دارد ، يعنی برای احياء و زنده كردن همان جنبه انسانی است . پس اگر ما بخواهيم واقعا در طريق تكامل انسان قدم برداريم بايد خودمان را مافوق همه اين مسائل قرار بدهيم يعنی انسان را موجودی بدانيم كه میتواند پايگاهی عقيدتی مافوق پايگاه طبقاتی و غير طبقاتی و امثال اينها داشته باشد . مبارزه انسان میتواند صددرصد ماهيت آرمانی و اعتقادی داشته باشد ، ماهيت ايمانی داشته باشد . اما اين مبارزه از كجا شروع میشود ؟ از درون خودت ، اينها تنها در تعليمات انبياء است ، شما در تعليمات غير انبياء چنين نمونههای شكوهمندتری نمیبينيدپيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم لشكری را برای مبارزه با دشمنان بيرونی فرستاده است . وقتی كه پيروز و فاتح برمیگردند به استقبال آنها میرود ، ( موقع شناسی را ببينيد كه در چه جائی پيغمبر صلی الله عليه و آله و سلم چه سخنی میگويد ) هنگامی كه میخواهد به آنها مرحبا و آفرين بگويد ، میفرمايد : « مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی عليهم الجهاد الاكبر »
آفرين بر جمعيتی كه از مبارزه كوچك پيروز برگشتهاند ولی هنوز مبارزه بزرگ باقی مانده است همه تعجب میكنند ، میگويند يا رسول الله ! آيا ما جنگی بزرگتر از اين در پيش داريم ؟
پاورقی :
> بطور اجمال عرض كردهام ولی در نظر دارم در كتاب ديگری تحت عنوان
جامعه ايده آل اسلامی همه آنها را انشاء الله بيان بكنم
اين شناختها درباره انسان ، مبارزه انسان با نفس خود كه قرآن میفرمايد : " « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها » " ( 1 ) ، در تعليمات ديگری نمیگنجد يعنی تعليمات ديگر چنين ظرفيتی ندارد كه بتواند جايی برای اينگونه دستورها و آموزشها داشته باشد
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
پاورقی :
1 - سوره شمس آيات 8 و 9 ( هر كه جان را مصفا كرد رستگار شد و هر كه
آنرا بيالود زيانكار گشت )
پرسش و پاسخ
س : صادق هدايت كه خودكشی كرد حقيقت جامعه خود را میديد و چيزی را كه ديده است مطرح كرده استج : اشتباه نشود ، امثال هدايت به جامعه ما و به جامعه انسانيت اهانت كردهاند . اينها همان منطقی كه عرض كردم يعنی منطق ملائكه معترض را به كار بردند . اينها فقط در جامعه خودشان ، فسادها را ديدهاند ، نيكيها و زيبائيها را نديدهاند . ديدن يكجانبه غلط و بد آموزی است
ديدن صحيح يك جامعه اين است كه ما خالی از هر گونه حب و بغضی ، نيكيهای جامعه را ببينيم ، بديهای جامعه را هم ببينيم
اگر فقط بديها را ببينيم و اساسا خوبيها را نبينيم و به همين جهت آنها را انكار بكنيم ، اين نوعی خيانت به جامعه است كه كم كم منجر به خيانت به خود میشود . وقتی كه انسان دائما به خود تلقين بكند كه جز شر ، جز فساد ، جز بدی ، جزبد ذاتی و شرارت چيزی نيست ، منجر به همان ياس و نااميدی و همان خودكشيها میشود . و اين را هم عرض بكنم : معمولا آدمهائی كه در خودشان هيچ نوری و هيچ جنبهای از خوبی وجود ندارد ، چون انسان بيشتر ، دنيا را از عينك خودش میبيند ، اغلب در خودشان نگاه میكنند ، لذا فكر میكنند كه در جامعه هم هيچ خوبی وجود ندارد . والا اگر انسان در خودش از خصلتهای انسانی چيزی سراغ داشته باشد دليل ندارد كه بگويد در هيچكس ديگر وجود ندارد . وقتی كه میبيند در خودش هيچ جنبهای از خوبی وجود ندارد ، میگويد پس در ديگران هم وجود ندارد
س : اگر جامعه بشری در مسير خودش به تكامل میرسد پس نياز به مهدی عليه السلام برای چيست ؟ ج : اشتباهی است كه در جامعه ما رخ داده و آن اين است كه اغلب تصور میكنند كه ظهور حضرت حجت صرفا ماهيت انفجاری دارد . اين ، بر اساس يك بدبينی خاص است يعنی آنها هم در ميان اخبار و روايات آن جنبههای بد بينيش را نگاه كرده و اينطور فكر كردهاند كه وقتی بشريت به آخرين حد ظلمت نهائی میرسد كه از اهل حق و حقيقت هيچ خبر و اثری نيست يك مرتبه منفجر میشود و منجر به ظهور حضرت حجت میگردد . در حالی كه اينطور نيست بلكه ايشان آخرين حلقه مبارزات انسان هستند و من شواهد اين مطلب را از آيات قرآن و روايات [ در كتاب قيام و انقلاب مهدی [ عليهالسلام ] آوردهام . بنابراين ايشان نه به عنوان اينكه چون ديگر انسان كاری نمیكند ، به عنوان يك مافوق انسان به جای او عمل میكنند بلكه به عنوان كمك انسان اين كار را میكنند . ] س : شما گفتيد اينكه گفتهاند : علم میتواند همه دردهای انسان را علاج كند در مورد آنچه مربوط به رابطه انسان با طبيعت است ، درست است ولی در مورد آنچه كه مربوط به رابطه انسان با انسان است ، صحيح نيست ، به نظر شما آيا مردم استعمار زده به آن حد علم رسيدهاند و باز هم نمیتوانند خود را نجات دهند ؟ ج : مقصود ايشان اينست كه گناه استعمار زده هم جهل او است ، پس بنابراين علم میتواند چاره بكند . من متوجه اين نكته بودم . اين مطلب ، نظر من را تاييد میكند . بحث من درباره اين بود كه آيا علم ماهيت انسان را عوض میكند يا نه ؟
معنای اينكه علم ماهيت انسان را عوض میكند ، در اين مورد اينست كه علم ماهيت استعمارگر را عوض میكند و مانع استعمارگری او میشود . معنی حرف شما اينست كه استعمارزده هم عالم نيست . او بايد عالم بشود و از علم به عنوان يك ابزار برای هدفهای خودش استفاده بكند . من در اينكه از علم به عنوان يك ابزار میشود استفاده كرد و استعمار زده هم اگر عالم بشود میتواند از علم به عنوان يك ابزار استفاده بكند بحثی ندارم . بحث من اين بود كه علم ماهيت شخص عالم را عوض میكند يا نه ؟ گفتيم نه
س : در داستان هابيل و قابيل قرآن میفرمايد : « لئن بسطت الی يدك لتقتلنی ما انا بباسط يدی اليك لاقتلك »تو اگر برای كشتن من دست دراز كنی ، من دست درازی برای قتل تو نمیكنم ، آيا معنايش اينست كه من از خود دفاع نمیكنم ؟
ج : نه ، لذا اين تعبير را ندارد كه اگر تو بخواهی مرا بكشی من مانع قتل خودم نمیشوم . میخواهد بگويد تو اگر تصميم به قتل من بگيری من تصميم به قتل تو نمیگيرم . برای هر دو ، بحث در قتل ابتدائی است نه در مسئله دفاع از خود و لذا تعبير قرآن اين است : تو اگر بخواهی قاتل باشی من هرگز قاتل تو نيستم . اين نظير حرفی است كه اميرالمؤمنين فرمود . وقتی كه اميرالمؤمنين بطور اشاره میفرمود ، كه من قاتل خود را میشناسم و میبينم ، میگفتند پس او را بكش ، میفرمود اين كار قصاص قبل از جنايت است . اگر قبل از اينكه او مرا بكشد ، من او را بكشم ، من قاتل ابتدائی میشوم ، بعد از اينكه مرا كشت هم كه ديگر من نيستم . اينجا هم همينطور است و معنايش اينست كه تو اگر قاتل ابتدائی من باشی ، من ، قاتل ابتدائی تو نيستم
س : اينكه در آيه قرآن آمده است كه خداوند میفرمايد : من در زمين جانشين میآفرينم ، مقصود از جانشينی چيست ؟ ج : در اينجا جانشين يعنی نماينده ، يعنی نمايشگر . اما نمايشگر يعنی چه ؟ يعنی من میخواهم موجودی بيافرينم كه در اين موجود میتوان صفات خدائی را مشاهده كرد . چون در استخلافها يعنی در جانشين قرار دادنها اين قاعده مسلم است كه اگر انسانی دارای پستی باشد و بخواهد برای خودش جانشين معين كند ، يك كسی را معين میكند كه در صفات و خصلتها شبيه خودش باشد ، يعنی نمايشگر و نمايانگر او باشد ( 1 )
پاورقی : 1 - چند دقيقه آخر نوار متاسفانه ضبط نشده است .
بخش دوم هدف زندگی
جلسه اول هدف خلقت و بعثت انبياء
تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 5 / 22 بسم الله الرحمن الرحيم يكی از مسائل اساسی كه بايد بررسی بشود مسئله " هدف زندگی " استاين مسئله هميشه برای بشر مطرح بوده است كه هدف از زندگی چيست ؟ يعنی انسان برای چه زندگی میكند و در واقع هدف انسان از زندگی و در زندگی چه بايد باشد ؟ . از طرف ديگر اگر بخواهيم از جنبه اسلامی بحث كنيم ، اينطور بايد بگوئيم ( ريشه اين بحث هم در واقع همين است ) كه هدف از بعثت انبياء و غايت اصلی آن چيست ؟
مسلم هدف از بعثت انبياء از هدف از زندگی افرادی كه انبياء برای آنها مبعوث شدهاند جدا نيست . چون انبياء مبعوث شدهاند تا بشر را به سوی هدفهائی سوق دهند
و باز اگر مقداری جلوتر برويم میرسيم به بحث ديگری كه " هدف از خلقت " چيست ؟ خلقت اشياء و مخصوصا خلقت انسان چه هدفی را در بر دارد ؟ تعبير " هدف از خلقت چيست " ، يك وقت به اين معنا است كه : هدف خالق از خلقت چيست ؟ يعنی خالق چه انگيزهای دارد و چه چيز عامل و باعث و محرك او است برای خلقت . به اين معنا خالق نمیتواند هدفی داشته باشد . چون هدف به معنی انگيزه يعنی عامل و محرك فاعل ، و چيزی است كه موجب شده است كننده ، كار را بكند و اگر نبود فاعل اين كا را نمیكرد . ما به اين معنا درباره خدا نمیتوانيم قائل به هدف و غرض فاعل شويم كه فاعل با كار خودش میخواهد به غرضی برسد . هدفی كه بر انگيزاننده فاعل است ، به اين معنی است كه چيزی كه باعث شده فاعل ، فاعل باشد چيزی است كه طبعا فاعل در كار خود میخواهد به آن برسد ، و اين مستلزم نقص فاعل است . يعنی اينطور هدف داشتن تنها در فاعلهای بالقوه و در مخلوقات صادق است و در خالق صادق نيست . اينطور هدف داشتنها برمی گردد به استكمال يعنی فاعل با كار خود میخواهد به چيزی كه ندارد برسد
ولی يك وقت منظور از هدف خلقت ، غايت و هدف فاعل نيست بلكه هدف فعل است . غايت فعل اين است كه هر كاری را كه در نظر بگيريم ، بسوی هدف و كمالی است و برای آن كمال آفريده شده است ، اين فعل آفريده شده است كه به آن كمال برسد . نه فاعل اين كار را كرده است كه خود به كمال برسد بلكه برای اينكه فعل به كمال خود برسد . معنايش اين است كه خودكار ، رو به تكامل است . به اين معنا اگر ما ناموس خلقت را چنين بدانيم كه هر فعلی از آغاز وجودش به سوی كمالی در حركت است ، در اين صورت خلقت غايت دارد
و همينطور هم هست . يعنی اساسا هر چيز كه موجود میشود كمال منتزعی دارد و خلق شده است برای اينكه به كمال منتزع خود برسد . و بطور كلی ناموس اين عالم چنين است كه هر چيزی وجودش از نقص شروع میشود و مسيرش مسير كمال است برای اينكه به كمال لايق خود و كمالی كه امكان رسيدن به آن را دارد برسد
مسئله اينكه " غايت در خلقت انسان " چيست بر میگردد به اينكه " ماهيت انسان " چيست و در انسان چه استعدادهائی نهفته است و برای انسان چه كمالاتی امكان دارد . هر كمالی كه در امكان انسان باشد بايد درباره آن بحث كرد [ زيرا ] انسان برای آن كمالات آفريده شده است . و البته حكمت هم چون به اين اعتبار است كه كاری به خاطر هدفی باشد فرق نمیكند كه غايت بگوئيم يا حكمت
بنابر اين در مورد غايت و هدف خلقت انسان لزومی ندارد كه مستقلا بحث شود . بلكه اين مسئله بر میگردد به اينكه انسان چه موجودی است و چه استعدادهائی در او نهفته است ، و به عبارت ديگر چون بحث را از جنبه اسلامی انجام میدهيم نه عقلی فلسفی ، بايد ببينيم اسلام چه بينشی درباره انسان دارد و انسانی كه اسلام میشناسد ، استعداد چه كمالاتی را دارد كه برای آنها آفريده شده است . طبعا بعثت انبياء هم برای تكميل انسان است . مطلبی كه مورد اتفاق همه است اين است كه انبياء برای دستگيری انسان و برای كمك به انسان آمدهاند و در واقع يك نوع خلا و نقص در زندگی انسان هست كه انسان فردی و حتی انسان اجتماعی با نيروی افراد عادی ديگر نمیتواند آن را پر كند و تنها با كمك وحی است كه انسان میتواند بسوی يك سلسله كمالات حركت كند
پس اينكه هدف از بعثت انبياء تكميل انسان و رساندن او به غايت خلقت است نيز خود به صورت كلی نبايد مورد بحث قرار گيرد ، و جای بحث نيست
در اينكه هدف زندگی هر فرد از نظر فردی چه بايد باشد به اين صورت كلی باز جای بحث نيست و [ پاسخ آن ] به طور كلی اين است كه ما چه میتوانيم باشيم و چه استعدادهائی بالقوه در ما هست كه میتوانيم آن استعدادها را به فعليت برسانيم ؟ هدف زندگی ما هم بايد همانها باشد . ولی تا اين مقدار بحثها كلی و سر بسته است . بايد ببينيم آيا خود قرآن بطور جزئیتر و مشخصتر درباره هدف انسان بحث كرده است يا نه ؟ آيا گفته كه انسان برای چه خلق شده است ؟ آيا درباره بعثت انبياء بحثی كرده است كه برای چه بوده است ؟ و آيا گفته است كه انسانها برای چه زندگی كنند ؟
ما غالبا به مفهوم كلی كه درست هم هست میگوئيم انسان برای رسيدن به سعادت آفريده شده است و خداوند هم از خلقت انسان غرضی ندارد و سودی نمیخواهد ببرد ، و انسان را آفريده است كه به سعادت برسد . منتها انسان در مرتبهای از وجود و وضعی است كه راه خودش را بايد آزادانه انتخاب كند و هدايت انسان تكليفی و تشريعی است نه تكوينی و غريزی و جبری . لذا انسان بعد از اينكه راه نموده شده گاهی حسن انتخاب به خرج میدهد و گاهی سوء انتخاب " « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »" ( 1 )
پاورقی :
1 - سوره انسان آيه 3 ما راه را به او ( انسان ) نمودهايم سپاس دارد
يا كفران پيشه كند
نظريات مختلف درباره سعادت انسان
1 - نيرومندی در علم و اراده
اين مطلب درستی است ، ولی سعادت انسان را قرآن در چه میداند ؟ معمولا اينجور میگويند : هدف از خلقت انسان و آنچه كه سعادت انسان در گرو آن است و طبعا هدف از بعثت انبياء اين است كه انسان در دو ناحيه " علم " و " اراده " نيرومند شود . خدا انسان را از يك طرف برای علم و آگاهی آفريده است و كمال انسان در اين است كه هر چه بيشتر بداند ، و از طرف ديگر برای قدرت و توانائی آفريده است كه هر چه بخواهد بتواند ، ارادهاش قوی و نيرومند شود و آنچه را كه میخواهد بتواند انجام دهدبنابر اين هدف از خلقت دانه گندم و يا آنچه در استعداد آن است اين است كه به صورت بوته گندم در آيد . و آنچه در سعادت يك گوسفند است حداكثر اينست كه علفی بخورد و چاق شود . آنچه در استعداد انسان است مافوق اين مسائل است و آن اينكه " بداند " و " بتواند " و هر چه بيشتر بداند و هر چه بيشتر بتواند . چنين انسانی به غايت و هدف انسانی خود نزديكتر است
2 - بهرهمندی بيشتر از مواهب طبيعت
گاهی میگويند هدف از زندگی انسان سعادت است به اين معنا كه انسان در مدتی كه در اين دنيا زندگی میكند هر چه بهتر و خوشتر زندگی كند و از مواهب خلقت و طبيعت بيشتر بهرهمند شود و كمتر در اين جهان رنج ببيند چه از ناحيه عوامل طبيعی و چه از ناحيه همنوعان خود . و سعادت هم جز اين نيست ، پس هدف از خلقت ما اين است كه در اين دنيا ، هر چه بيشتر از وجود خود و اشياء خارج بهره ببريم ، يعنی " حداكثر لذت " و " حداقل رنج " را داشته باشيم . و اضافه میكنند كه انبياء هم برای همين آمدهاند كه زندگی انسان را مقرون سعادت يعنی حداكثر لذت ممكن و حداقل رنج ممكن بكنند ، و اگر انبياء مسئله آخرت را طرح كردهاند به دنبال مسئله زندگی است . يعنی چون راهی برای سعادت بشر تعيين كردهاند ، طبعا پيروی كردن از اين راه مستلزم اين بوده كه برايش پاداش معين كنند و مخالفت با آن مستلزم اين بوده كه كيفر معين كنند و آخرت هم مانند هر مجازاتی كه به تبع وضع میشود به تبع دنيا وضع شده است تا قوانينی كه آنها در دنيا میآورند لغو و عبث نباشد . چون انبياء خودشان قوه مجريه نبودند و در دنيا نمیتوانستند به اشخاص پاداش يا كيفر دهند ، قهرا عالم آخرتی وضع شد تا پاداش به نيكوكاران و كيفر به بدكاران داده شودهدف خلقت از ديدگاه قرآن
ولی ما در قرآن هيچيك از اين حرفها را نمیبينيم و به اين صورت نيست . در قرآن يك جا تصريح میكند : "« و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون " ( 1 ) غايت خلقت انسان و موجود ديگری كه آنرا جن مینامد را عبادت شمرده است .
پاورقی :
1 - سوره الذاريات آيه 56 ( و پريان و آدميان را نيافريدم مگر كه
عبادتم كنند )
قرآن در بعضی از آيات برعكس اين نظر كه آخرت را امری طفيلی میشمرد ، میگويد : اگر قيامتی نباشد خلقت عبث است ، يعنی آنرا به منزله غايت بيان كرده است . و اين منطق در قرآن زياد تكرار شده است : " « افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون »" ( 1 )
آيا گمان كرديد كه شما را به عبث خلق كرديم ؟ عبث چيزی را میگويند كه غايت حقيقی ندارد ، در مقابل حكمت ، يعنی حكمت در خلقت شما نيست ؟ غايت حكيمانهای نيست ؟ پس اين خلقت عبث و بيهوده و پوچ است ؟ و عطف بيانش آنكه : " « و انكم الينا لا ترجعون » " و اينكه شما بما رجوع نمیكنيد ؟ يعنی اگر بازگشت به خدا نباشد خلقت عبث است . قرآن در آيات مكرر مسئله قيامت را با مسئله به حق بودن و باطل نبودن خلقت ، لغو و بازی نبودن خلقت توام و در واقع استدلال كرده است . يك استدلال كه قرآن درباره قيامت دارد استدلال به اصطلاح لمی است يعنی به دليل اينكه اين عالم خدائی دارد و اين خدا كار عبث نمیكند و كار او به حق است و باطل و بازيچه نيست و خلقت ، چنين خالق حكيمی دارد ، رجوع و بازگشت به پروردگار هست ، و در حقيقت اين قيامت و بازگشت به خدا است كه توجيه كننده خلقت اين عالم است
ما هرگز در قرآن به اين منطق برخورد نمیكنيم كه انسان آفريده شده است كه هر چه بيشتر بداند و هر چه بيشتر بتواند ، تا اينكه انسان وقتی دانست و توانست ، خلقت به هدف خود رسيده باشد .
پاورقی : 1 - سوره مؤمنون آيه 115 ( آيا پنداشتيد كه ما شما را عبث آفريدهايم و شما بسوی ما بازگشت نخواهيد كرد ؟ )
بلكه انسان آفريده شده است كه خدا را پرستش كند و پرستش خدا ، خود ، هدف است . اگر انسان بداند و هر چه بيشتر بداند و بتواند و هر چه بيشتر بتواند ، ولی مسئله شناخت خدا كه مقدمه پرستش است ، و عبادت خداوند در ميان نباشد ، بسوی هدف خلقت گام بر نداشته است و از نظر قرآن سعادتمند نيست . [ از نظر قرآن ] انبياء آمدهاند برای اينكه بشر را به سعادت خودش كه غايت سعادت از نظر آنها پرستش خداوند است ، برسانندطبعا به اين معنا در منطق اسلام هدف اصلی از زندگی ، جز معبود چيز ديگری نمیتوا ند باشد . يعنی قرآن میخواهد انسان را بسازد و میخواهد به او هدف و آرمان بدهد ، و هدف و آرمانی كه اسلام میخواهد بدهد فقط خدا است و بس ، و هر چيز ديگری جنبه مقدمی دارد نه جنبه اصالت و استقلال و هدف اصلی
در آياتی كه قرآن انسانهای كامل را توصيف میكند ، و يا از زبان انسانهای كامل سخن میگويد ، آنها را اينطور معرفی میكند كه آنها هدف زندگی را خوب درك كردهاند و روی همان هدف كار میكنند و گام بر میدارند. از زبان ابراهيم عليهالسلام میگويد : " « وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من » « المشركين " (1). " ان صلاتی و نسكی و محيای و مماتی لله رب العالمين " ( 2 )
« شاهد و مبشرا و نذيرا و داعيا الی الله باذنه و سراجا منيرا »" ( 1 ) ترا فرستادهايم كه گواه ( بهمان معنا كه در قرآن آمده است ) باشی ، پيغمبر گواه بر اعمال امت است ، و مبشر ، نويد دهنده نسبت به كارهای خوب كه پيغمبران دعوت كردهاند و نذير ، ترساننده در مورد كارهای بد ، و دعوت كننده بسوی خدا . ترا فرستادهايم كه مردم را به خدا دعوت كنی . و اين خود غايت است . يا در جاهای ديگر درباره بعضی يا همه پيامبران میفرمايد : " « ليخرجهم من الظلمات الی النور »" به يك تعبير كلی كه مردم را از تاريكيها بيرون ببرد و وارد نور بكند
پس در بعضی تعبيرات كاملا روشن است كه مردم دعوت شدهاند تا با خدا آشنا بشوند . پيغمبران حلقه اتصال ميان مخلوق و خالق ، و روابط ايندواند
عدالت اجتماعی ، هدف ديگر بعثت انبياء
در يك آيه ديگر در كمال صراحت چيز ديگری به عنوان هدف بعثت انبياء معرفی شده است و آن " عدالت اجتماعی " است : " « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس »" ( 2 ) اين آيه چنين بيان میكند كه پيامبران خود را عموما با شواهد و دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب و معيار ( مقصود قانون است يا چيز ديگر ) فرستاديم ، برای اينكه مردم به عدالت قيام كنند و امر عدالت در ميان مردم رايج شود و پا بگيرد .
پاورقی :
1 - سوره احزاب آيه 45 و . 46 ( ای پيامبر ما تو را گواه و بشارت
دهنده و بيم رسان فرستاديم كه دعوت كننده بسوی خدا به اذن او و چراغ
فروزان باشی )
2 - سوره حديد آيه 25 ، ( به تحقيق پيامبران خويش را با دلائل روشن >
آيا هدف اصلی خلقت و بعثت انبياء شناخت خداست يا عدالت اجتماعی؟
در اينجا دو فرض میتوان كرد . يكی اينكه هدف اصلی برقراری عدالت در ميان مردم است ولی همچنانكه امثال بوعلی سينا استدلال كردهاند ، عدالت واقعی در ميان مردم برقرار نمیشود مگر اينكه قانون عادلانهای در ميان آنها باشد ، و قانون عادلانه به دو جهت از طرف بشر قابل معرفی نيست ( و خدای بشر بايد اين قانون عادلانه را معرفی كند ) . يكی بدين جهت كه بشر قادر نيست حقيقت را تشخيص دهد [ زيرا نمیتواند ] خود را از اغراض تخليه كند ، و ديگر اينكه قانون ساخته بشر ضامن اجرا ندارد ، چون طبع بشر بر مقدم داشتن خود بر غير است و با قانون تا آنجا كه به نفعش است میسازد و هر جا كه بر ضررش است ، آنرا طرد میكند .
پاورقی :
> فرستاديم و با ايشان كتاب و مقياس حق نازل كرديم برای اينكه مردم
به عدالت قيام كنند و آهن را نازل كرديم كه در آن صلابت شديد و منفعتها
برای مردم هست )
حتی [ مطابق اين استدلال میتوان گفت ] عبادات برای اين مقرر شده است كه مردم مقنن قانون را فراموش نكنند و ارتباطشان همواره با او برقرار باشد و بيادشان باشد كه خدائی دارند و مراقب آنهاست ، و همان خدا است كه قانون عادلانه را ميان آنها وضع كرده است
روی اين حساب اگر ما باشيم و اين آيه قرآن ، بايد بگوئيم هدف اصلی از بعثت انبياء و برقراری عدالت در ميان مردم است ، و دعوت به خدا هدف ثانوی است برای اينكه مقنن قانون را بشناسند و از او حساب ببرند ، و الا مسئله دعوت به خدا و شناخت خدا اصالتی نداشته و بر اين منطق استوار است
پس در واقع ما سه منطق داريم و بايد ببينيم كداميك را بايد پذيرفت
يك منطق همين است كه گفتيم . البته طرفداری ندارد و اينكه امثال بوعلی گفتهاند نه به عنوان تاييد صددرصد گفتهاند . بر اساس اين منطق هدف از بعثت انبياء فقط برقراری عدالت در ميان مردم و در واقع زندگی سعادتمندانه مردم در همين دنياست ، و مسئله معرفت و ايمان به خدا و ايمان به معاد تماما مقدمه است ، زيرا عدالت برقرار نمیشود مگر اينكه مردم به خدای خود آشنا شوند و به معاد ايمان پيدا كنند . پس ايمان مقدمه عدالت است
منطق دوم درست عكس قبلی است ، و آن اينكه شناخت خدا هدف اصلی است ، عبادت خدا هدف اصلی است ، تقرب به خداوند هدف اصلی است و عدالت هدف ثانوی است . برای اينكه بشر در اين دنيا بتواند به معنويت فائز و واصل شود بايد در دنيا زندگی كند و زندگی بشر جز در پرتو اجتماع امكانپذير نيست ، و زندگی اجتماعی جز در پرتو عدالت استقرار پيدا نمیكند . پس قانون و عدالت همه مقدمه اين است كه انسان بتواند در اين دنيا با خيال راحت خدا را عبادت كند . اگر اين نباشد ، عدالت هيچ ارزشی ندارد . بنابراين مسائل اجتماعی كه امروز برای آنها اينقدر اهميت قائل هستيم و آنها را در زمينه عدالت طرح میكنيم ، هدف انبياء هستند ولی نه هدف اولی بلكه هدف ثانوی ، يعنی مقدمهاند برای هدف ديگر
نظر سومی در اينجا هست و آن اينكه چه ضرورتی است كه ما حتما يك هدف برای بعثت و برای خلقت و زندگی در نظر بگيريم و يكی را هدف اصلی و ما بقی را مقدمه بدانيم . ممكن است بگوئيم پيامبران دو هدف داشتهاند ، برای دو هدف بالاستقلال كه هيچيك مقدمه ديگری نيست ، مبعوث شدهاند
يكی برای اينكه حلقه ارتباطی باشند ميان بشر و خدا تا بشر خدا را پرستش كند ، و ديگر بدين جهت كه عدالت در ميان بشر برقرار شود ، و هيچكدام از ايندو مقدمه ديگری نباشد و هر دو هدف اصلی باشند و ديديم كه در قرآن هر دو هدف آمده است . چه مانعی دارد كه هر دو اصالت داشته باشند و هيچكدام مقدمه ديگری نباشد
نظير اين مطلب در مسائل ديگری كه قرآن طرح كرده است ، وجود دارد . مثلا قرآن روی مسئله تزكيه نفس تكيه كرده است . مسلما قرآن به امری كه آنرا تزكيه و تهذيب نفس و به يك اعتبار تنميه و تثمير نفس مینامد تكيه كرده است چنانكه میفرمايد : " « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها " رستگاری انسان را در گرو تزكيه نفس میداند . آيا از نظر اسلام تزكيه نفس ، خود هدف است ؟ آيا برای زندگی انسان و بعثت انبياء و خلقت انسان تزكيه نفس هدف است يا مقدمه است ؟ و اگر مقدمه است ، مقدمه چيست ؟ آيا مقدمه معرفه الله و اتصال به خدا و عبادت او است ؟ و يا مقدمه برقراری عدالت اجتماعی است و انبياء آمدهاند كه عدالت اجتماعی را برقرار كنند و برای برقراری آن ناچار بودهاند در بشر پارهای از صفات را كه با زندگی اجتماعی جور در نمیآيد ، رذيله بخوانند و صفات ديگری را كه با زندگی اجتماعی مناسب است فضيلت بنامند و بگويند بايد انسان خود را از صفاتی كه ضد اخلاق اجتماعی است همچون حسد ، كبر ، عجيب و خودپرستی ، هواپرستی و . . . بپيرايد و به يك سلسله صفات ديگر كه اخلاق اجتماعی است و به عدالت اجتماعی كمك میكند مانند راستی ، امانت ، احسان ، محبت ، تواضع و . . . بيارايد ؟ يا اينكه گفته شود اصولا تزكيه نفس قطع نظر از همه اينها خود هدف مستقلی است ؟
حال كداميك را بايد پذيرفت ؟
به نظر ما قرآن شرك را به هيچ معنی نمیپذيرد . قرآن كتاب توحيد به تمام معنی كلمه است . كتاب توحيد است به اين معنا كه برای خداوند مثل قائل نيست ( توحيد ذاتی ) : " « ليس كمثله شیء »" ( 1 ) كتاب توحيد است به اين مفهوم كه از صفات و اسماء ، آنچه را كه حداكثر كمال را در بردارد برای خدا میداند : " « له الاسماء الحسنی " ( 2 ) " و لله المثل الاعلی » " ( 3 ) كتاب توحيد است به معنای اينكه در ذات خداوند هيچگونه كثرتی را نمیپذيرد . كتاب توحيد است به اين معنا كه در مقا بل خدا ، فاعلی را نمیپذيرد و هر فاعلی را در طول خدا میپذيرد كه معنی لا حول و لا قوه الا بالله همين است . و كتاب توحيد است به اين مفهوم كه هيچ هدفی را برای كائنات هدف اساسی و مستقل و نهائی نمیداند جز خدا . از جمله برای انسان چه در حركت تكوينی و چه در حركت تكليفی و تشريعی او هدفی جز خدا نمیشناسد
انسانی كه اسلام میخواهد با انسانی كه مكتبهای فلسفی بشر میخواهند ، از زمين تا آسمان فرق دارد . خيلی چيزها كه اسلام میگويد با آنچه ديگران میگويند يكی است اما نه با يك ديد . اسلام هميشه به مسائل از جهت توحيدی و خدائی نظر میكند . مثلا چنانكه قبلا گفتهايم بشر در فلسفه خود رسيده است به اينجا كه میگويد در جهان ما يك سلسله قوانين ثابت و لايتغير حكمفرما است .
پاورقی :
1 - سوره شوری آيه 11 ( هيچ مثل و مانندی برای او نيست )
2 - سوره طه آيه 8 ( همه اسماء نيكو مخصوص او است )
3 - سوره نحل آيه 60 ( و صفات والا خاص خدا است )
قرآن اصل عدالت را میپذيرد و بلكه فوقالعاده برای آن اهميت و ارزش قائل است ولی نه به عنوان اينكه عدالت هدف نهائی است ، و يا اينكه عدالت مقدمه است برای اينكه انسان در اين دنيا خوش زندگی كند همان خوشیای كه ما درك میكنيم ، بلكه زندگی خوش دنيا را هم در سايه نوعی توحيد ، عملی میداند ( يعنی اينكه انسان خالص برای خدا بشود ) و مقدمه آن میداند
سعادت انسان را فقط خدا تامين میكند
انسان قرآن موجودی است كه سعادتش را جز خدا چيز ديگری نمیتواند تامين كند . يعنی انسان موجودی آفريده شده است كه آنچه میتواند خلائی را كه از سعادت دارد پر كند و رضايت كامل او را تامين و وی را سير نمايد ، جز ذات پروردگار نمیباشد . " « الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب »" ( 2 ) . اين ، عجيب و معجزه تعبيری استآنانكه ايمان آوردهاند و دلهاشان با ياد خدا آرام گرفته است . در اينجا يك امر اثباتی ذكر شده است كه دلهاشان بياد خدا آرام میگيرد و دل انسانهای ديگر بياد چيزهای ديگر آرام میگيرد ولی آن چيزهای ديگر را نفی میكند و " « الا »" ی تنبيه میآورد ، آگاهی و هشياری میدهد و خبر مهمی را اعلام میكند . كلمه " « بذكر الله »" را نيز مقدمه داشته است .
پاورقی :
1 - سوره فاطر آيه 43 ( هرگز روش خدا " سنت الهی " را تبديلپذير
نخواهی يافت و هرگز روش خدا را تغييرپذير نخواهی يافت )
2 - سوره رعد آيه 28 ( همان كسانی كه ايمان دارند و دلهايشان به ياد
كردن خدا آرام میگيرد بدانيد كه دلها به ياد خدا آرام میگيرد )
پاورقی :
1 - سوره طه آيه 14 ( برای ياد كردن من نماز بپا كن )
2 - و 3 سوره عنكبوت آيه 45 ( نماز از بدكاری و ناروائی باز میدارد و
ياد كردن خدا مهمتر است )
جلسه دوم ريشه اخلاق فردی و اجتماعی
تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 6 / 6 بسم الله الرحمن الرحيم انسان در زندگی انسانی خود ، چه فردی و چه اجتماعی ، نياز دارد به يك سلسله هدفهای غير مادی . ما فعلا از جنبه نياز يك فرد در زندگی فردی به هدفها و ارزشهای معنوی و غير مادی بحثی نمیكنيم چون فعلا مورد نياز ما نيست و شايد در ضمن بحثهای اجتماعيمان روشن شود . ولی قدر مسلم اين است كه هر مكتب اجتماعی نيازمند است به يك سلسله هدفهای مشترك برای افراد . چون اگر هدفها مشترك نباشد ، زندگی اجتماعی به مفهوم واقعی ، يعنی زندگی تشكيلاتی امكان پذير نيست زيرا معنی زندگی اجتماعی همكاری است و همكاری در زمينه هدفهای مشترك امكان پذير است . اگر هدف مشترك در كارها نباشد امكان همكاری ميان افراد نيست . هدف مشترك اعم است از هدف مادی و معنوی . ممكن است هدف مشترك افرادی هدف مادی باشد ، نظير شركتهای تجاری يا صنعتی كه افراد تشكيل میدهند . يك عده سرمايه دار جمع میشوند و يك شركت تجاری يا صنعتی تاسيس میكنند . و يا يك نفر صاحب سرمايه و يك يا چند نفر صاحب باز و با همديگر قرار داد میبندند ، كار و بازو از يكی و سرمايه از ديگری ، و بعد كار مشتركی انجام میدهندپس هدف مشترك اعم است ولی جامعه انسانی را صرفا از طريق و به شكل يك شركت نمیشود اداره كرد . يعنی اين امكان نيست كه اساس زندگی اجتماعی بشر فقط يك شركت بزرگ باشد . البته در نظر ما نمیشود ، و الا فرضيه بعضيها بر همين اساس است
نظريات مختلف درباره ريشه اخلاق اجتماعی
1 - نظريه راسل : منافع فردی
همين جناب راسل اخلاقش بر همين اساس است . چون هيچ ريشهای برای اخلاق اجتماعی قائل نيست جز منافع فرد میگويد اخلاق اجتماعی در واقع نوعی قرارداد است كه افراد با يكديگر میبندند زيرا همه افراد اين مطلب را كاملا درك میكنند كه حفظ بهتر منافعشان در اين است كه حقوق و وجود يكديگر را رعايت كنند . مثال میزند كه مثلا من به حسب طبع ، مايلم كه گاو همسايه هم مال من باشد و به خود اختصاص دهم ، ولی متوجه اين مطلب هستم كه اگر من اين كار را بكنم همسايه هم عكس العمل نشان خواهد داد و گاو مرا خواهد برد ، و همسايه ديگر هم اين كار را خواهد كرد و من به جای اينكه سود بيشتر ببرم ، ضرر بيشتر میبرم . پس میگويم مصلحت اين است كه من حق تو را محترم بشمارم و گاو ترا مال تو بدانم تا گاو من هم مال من باشد . راسل ريشه اخلاق اجتماعی را حفظ منافع فردی میداند ، و در واقع ريشه احترام افراد نسبت به حقوق يكديگر را همان میداند كه يك عده شركا حقوق يكديگر را محترم میشمارند ، چون مصلحت فرد را در همكاری میدانند

