next page

fehrest page

back page

نظريه اگزيستانسياليزم

فكر و فلسفه ديگری بنام اگزيستانسياليزم پيدا شد كه جهان بينی آن يعنی‏ نظرش درباره انسان ، همان جهان بينی مادی است ، ماترياليستی فكر می‏كند ولی اينها طرحی و نظريه‏ای دادند تا اين نقصی كه در ماركسيسم هست يعنی‏ مسأله گرايش را برطرف كند ، چون در ماركسيسم ، انسانيت يا بگوئيم ارزشهای انسانی ، معانی و مفاهيم اخلاقی از قبيل صلح و عدالت را مفاهيمی ايده‏آليستی و بی‏ارزش می‏دانند . ولی‏ اگزيستانسياليستها چسبيدند به ارزشهای انسانی برای اينكه بتوانند در انسان يك مبدأ گرايش به وجود بياورند و نه فقط مبدأ شناخت و فكر ، يعنی يك چيزی كه جاذبه داشته باشد و انسان را به سوی خودش بكشاند و بتواند برای انسان هدفهای عالی و متعالی غير از هدفهای مادی مشخص كند
اين بود كه بر ارزشهای انسانی و بر آن چيزی كه انسانيت ناميده می‏شود تكيه كردند و اين ارزشها را روبنا و قهرا بی‏ارزش تلقی نكردند
ولی بايد سؤال كرد شما كه می‏گوئيد جهان انبوهی و توده‏ای از ماده است و تمام هستی جز ماده و فعل و انفعالات مادی چيزی نيست پس اين ارزشهای‏ انسانی در جهان مادی چيست ؟ می‏رويم سراغ انسان . انسان بر طبق اين فلسفه چيست ؟ انسان هم جز همين‏ اندام واقعيتی ندارد و تركيبی است از ماده و ماديات . آنچه كه با اين‏ تركيب مادی می‏تواند رابطه داشته باشد سود است ، منافع است . آن است‏ كه حقيقت دارد . اگر من حقيقتی مادی هستم و در واقعيت و بافتمانم جز ماديات چيزی وجود ندارد ، در رابطه من با خارج هم چيزی جز ماديات‏ نمی‏تواند دخالت داشته باشد . من بايد دنبال چيزی بروم كه عينيت مادی‏ دارد . برای من خوراك ، پوشاك ، امر جنسی و مسكن امر عينی است
می‏پرسيم ارزشهای انسانی مثل فداكاری و اينكه انسان با فداكاری ارزشهای‏ انسانی را در خودش تحقق می‏دهد چيست ؟ جواب می‏دهند كه اينها وجود ندارند ولی انسان به حكم اينكه يك موجود با اراده است می‏تواند ارزشها را بيافريند ، خلق كند . ارزش ، وجود ندارد ، وجود عينی ندارد ، واقعيتی در عالم خارج نيست كه‏ من بخواهم به آن واقعيت برسم ، چون اين توده انبوه مادی به كجا می‏تواند برسد ؟ رسيدن اين توده انبوده مادی فقط اين است كه از اين سر سالن برسيد به آن سر سالن . ديگر رسيدن من به يك امری كه هيچ مفهوم مادی ندارد ، معنی ندارد . می‏گويند ارزشها واقعيت عينی ندارد ولی ما به آن واقعيت و ارزش می‏دهيم . انسان ارزشها را خلق می‏كند . اين يكی از مضحكترين و ابلهانه‏ترين حرفهای دنيا است . به اينها بايد گفت معنی اينكه شما می‏گوئيد ما ارزش را می‏آفرينيم ، ما به اين كار ، به اين جود ، به اين‏ بخشش ، به اين فداكاری ، به اين گذشت ، به اين خدمت ( كه در ذات‏ خودش ارزش در آن معنی ندارد چون اصلا ارزش در عالم ماده معنی ندارد ) ارزش می‏دهيم يعنی چه ؟ آيا يعنی واقعا شما به ارزش ، وجود عينی می‏دهيد ؟ اين ، مثل اين است كه من به اين ميكروفون كه مثلا از آهن است بگويم : ای ميكروفون ! من به تو ارزش طلا می‏دهم . آيا با گفتن من اين طلا می‏شود ؟ آهن ، آهن است . يا بگويم ای چوب ! من به تو اعطا می‏كنم نقره بودن را
اگر تا آخر دنيا هم بگويم من بتو نقره بودن را اعطا می‏كنم اين نقره‏ نمی‏شود . چوب ، چوب است ، واقعيتش كه عوض نمی‏شود . مگر انسان‏ می‏تواند چنين بكند ؟ ! پس اعطاء ارزش ، آفريدن ارزش به معنی واقعيت عينی دادن اصلا معنی‏ ندارد . بله ، ارزش ، به معنی واقعيت اعتباری دادن معنی دارد . يعنی چه‏ ؟ يعنی من اعتبار می‏كنم ، فرض می‏كنم يك چيزی را كه چيز ديگری است ( 1 ) . انسان از امور اعتباری و قراردادی فقط به‏ عنوان يك وسيله می‏تواند استفاده بكند مثلا فرض كنيد فردی از كشور ديگری‏ به ايران آمده است ما می‏توانيم به او طبق قرارداد ، اعطای ايرانيت‏ بكنيم و شناسنامه ايرانی به او بدهيم يعنی به حسب قرارداد او را جزء خودمان قرار بدهيم و از تمام حقوقی كه مردم كشورمان دارند بهره‏مند كنيم
اينطور قرارداد ، يك وسيله است ، امر اعتباری است ، فقط همينقدر ارزش‏ دارد كه می‏تواند وسيله برای يك امر عينی قرار بگيرد . ولی امر اعتباری‏ نمی‏تواند برای انسانی كه آن را اعتبار و فرض كرده هدف واقع شود . مثل‏ اينست كه يك انسان چه زن و چه مرد می‏خواهد همسرش زيبا باشد ، حالا يك‏ همسر زشتی دارد ولی بگويد من اعتبار كردم كه تو زيبا هستی ، بعد هم او را مانند يك زيبا دوست داشته باشد ، چنين چيزی نمی‏شود . اين مثل كار بت‏پرستها است كه بت را خلق می‏كردند و بعد می‏پرستيدند . قرآن می‏گويد : " ای بشر تو چطور چيزی را كه خودت خلق كرده‏ای ، خودت تراشيده‏ای ، هدف‏ قرار می‏دهی « ا تعبدون ما تنحتون »( معبود يعنی هدف ) هدف انسان بايد در ماوراء فرض و اعتبار انسان واقعيت داشته باشد . انسان كه نمی‏تواند برای خودش يك چيزی را فرض كند كه هدف است ، بعد هم آن ، با فرض او بشود هدف واقعی . ارزش امر اعتباری فقط در حدود وسيله واقع شدن و وسيله‏ قرار گرفتن است و لهذا اين مسئله موهومی كه انسان خالق ارزشهای خودش است ، از موهومترين موهومات است .

پاورقی : 1 - در مقاله ششم كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم ، علامه طباطبائی‏ عاليترين بحثها را در زمينه معنی امور اعتباری مطرح كرده‏اند كه در هيچيك‏ از فلسفه‏های شرق و غرب مطرح نشده است

مگر می‏شود انسان يك چيزی را فرض كند و بعد آن را هدف قرار بدهد ؟ ! مرحوم سيد محمد باقر حجةالاسلام كه در اصفهان بوده و مسجد سيد به نام او است ، عالمی بسيار با تقوا و مردی بود معتقد به اينكه مجتهد و حاكم شرع‏ بايد حدود شرعی را خودش بدست خودش اجرا كند . و او حدود را اجرا می‏كرد . يعنی اگر ثابت می‏شد كه كسی قاتل است و بايد اعدام شود ، خودش او را اعدام می‏كرد . و اگر ثابت می‏شد كه كسی مثلا زنا يا لواط يا دزدی كرده و يا شراب خورده است ، خودش بر او حد جاری می‏كرد . مردم هم كه تشنه‏ اينجور چيزها بودند . هر حدی كه او جاری می‏كرد ، بر ميزان محبوبيتش‏ می‏افزود ، بطوری كه در آن منطقه و بلكه شايد در جنوب ايران ، قدرتی شده‏ و محبوبيتی پيدا كرده بود كه در ميان علمای اسلام بی‏نظير بود . می‏گويند مرد بيسوادی كه نه معلوماتی داشت و نه تقوائی ، آمده بود در مقابل سيد دكان باز كرده بود ، عده‏ای را دور خودش جمع كرده بود . روزی به او خبر دادند كه پيش سيد ثابت شده است كه يك كسی فلان كار را كرده است ، سيد هم بر او حد جاری كرده و در هر خانه اصفهان كه می‏روی صحبت سيد است و مدح و ستايش او . به عده‏ای كه در اطرافش بودند گفت : برويد كسی را بياوريد تا ما بر او حد جاری كنيم . گفتند بيخود كه نمی‏شود بر كسی حد جاری كرد . سيد در خانه‏اش نشسته ، افرادی می‏روند شكايت می‏كنند ، يكی‏ مثلا می‏گويد خانه من دزدی شده ، بعد شاهدها می‏آيند ، دليلها و سندها می‏آيد ، بعد كه بر سيد شرعا ثابت می‏شود ، آنوقت حد جاری می‏كند . آيا ما برويم همينطور يك نفر را از خيابان بياوريم كه شما حد جاری كنيد كه‏ می‏خواهيد شهرت پيدا كنيد ؟ گفت عيبی ندارد ، يك كسی را بياوريد ، خودمان با او عمل شنيع انجام می‏دهيم ، بعد هم بر او حد جاری می‏كنيم
ارزشی را خودشان می‏خواهند خلق كنند ، بعد هم خودشان پرستش كنند ، اين‏ كه نمی‏شو د ! اينجا است كه مكتب نهائی عرض وجود می‏كند

نظريه اسلام

مكتب نهائی اولا در بدبينی نسبت به گذشته اينجورها هم نيست ، به‏ طبيعت انسان آنچنان بدبين نيست . اين مكتب می‏گويد : اين شهادتی كه بشر امروز عليه طبيعت انسان می‏دهد كه سرشت انسان بر بدی و بر شر و فساد است همان شهادت ناحق و ناآگا هانه‏ای است كه فرشتگان الهی قبل از آفرينش انسان ، درباره انسان دادند و خدای انسان اين شهادت را مردود كرد . ببينيد قبل از آفرينش انسان ، قرآن حقايق را با چه زبانی می‏گويد ؟ اينها همه رمز است ، حقيقت است " « و اذا قال ربك للملائكه انی جاعل‏ فی الارض خليفة »" ( 1 ) آنگاه كه پروردگار تو ، به فرشتگان ، به آن‏ نيروهائی كه مدبر جهان و امر پروردگار هستند اعلام كرد كه جانشينی از من‏ در حال آفرينش است ، فرشتگان كه به هر دليلی بود ، يا بدليل اينكه‏ انسانهائی قبل از اين انسان بودند و يا به دلائل اساس اين گرايش فطری و طبيعی است .

پاورقی : 1 - سوره بقره آيه . 30

2 - و ما تو را به پاكی می‏ستائيم و تو را تقديس می‏گوئيم . سوره بقره‏ آيه . 30

من در سرشت اين انسان ، ماده و بذر حق طلبی و حقجوئی و حقيقتجوئی و عدالتخواهی و آزاديخواهی و . . . را گذاشته‏ام ، همه‏اش كه خودخواهی ، حيوانيت و منافع طبقاتی نيست ، همه‏اش‏ كه ظلم و زور نيست ، موجودی است مركب از نور و ظلمت ، و همين تركيبش‏ از اين دو حقيقت ، او را از هر موجودی بالاتر برده است ، از شما فرشتگان‏ گرفته تا مادون شما
مگر يك ايدئولوژی كه به قول آنها فقط منافع گروه را در نظر گرفته است‏ می‏تواند انسان را رهبری كند ؟ و يا يك ايدئولوژی كه صرفا فكر است و فلسفه و بی‏خبر از گرايشهای معنوی انسان و ناآگاه از واقعيت انسان ، مگر می‏تواند رهبر انسان باشد ، آموزشگر انسان باشد ، پرورش دهنده ارزشهای‏ متعالی انسان باشد ؟ يا آن ديگری كه مدعی است انسان در ذات خودش هيچ‏ چيزی ندارد ، هيچ گرايشی به هيچ جا ندارد ، اصلا تعالی در او معنی ندارد ، يك موجود مادی و خاكی محض است ولی بعد خودش برای خودش [ ارزش ] فرض می‏كند ، خلق می‏كند و می‏آفريند ، همه مهمل است . انسان را بايد به‏ خودش شناساند : ای انسان خودت را بشناس
ای انسان خودت را درست آموزش بده
ای انسان خودت را پرورش بده
ای انسان هدف خودت را بشناس ، تكامل خودت را بشناس
اهانت به مقام انسانيت است كه تمام كوششهائی را كه بشر در گذشته‏ كرده است در جهت منافع فردی يا گروهی يا ملی و امثال اينها بدانيم
چون انسان در درون خودش دارای دو سرشت علوی و سفلی است كه در حال جهاد و مبارزه با يكديگر می‏باشند . آنها كه در درونشان نيروهای علوی توانسته‏اند نيروهای سفلی را در كنترل عادلانه خودشان‏ قرار بدهند ، در جامعه جناح و گروه طرفدار حق و حقيقت و عدالت را تشكيل‏ داده‏اند و آنها كه در اين مبارزه شكست خورده‏اند ، گروههای حيوان صفت و انسانهای پست منحط را تشكيل داده‏اند . به تعبير قرآن ، شكوهمندترين‏ مبارزات انسان مبارزه ميان اهل حق و اهل باطل بوده است . مبارزه ميان‏ انسان آزاد شده از اسارت طبيعت خارجی و از اسارت انسانهای ديگر و از اسارت درون حيوانی خودش ، انسان رسيده به عقيده و ايمان و آرمان ، انسانی كه تكيه‏اش بر عقيده و ايمان است ، و انسان منحط و منفعت طلب
ببينيد قرآن اولين اختلاف و تضاد را كه در جهان انسان بيان می‏كند خواه‏ بصورت يك تاريخ باشد و خواه بصورت يك تمثيل كه من به اين جهتش كاری‏ ندارم ، چقدر زيبا بيان می‏كند : « و اتل عليهم نبا ابنی آدم بالحق اذا قربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر قال لاقتلنك قال انما يتقبل الله من المتقين 0
لئن بسطت الی يدك لتقتلنی ما انا بباسط يدی اليك لاقتلك انی اخاف‏ الله رب العالمين انی اريد ان تبوء باثمی و اثمك فتكون من اصحاب النار و ذلك جزاؤا الظالمين فطوعت له نفسه قتل اخيه »( 1 )
از همان داستان هابيل و قابيل كه شروع می‏كند آنرا به صورت جنگ ميان‏ دو انسانی بيان می‏كند كه يكی به عقيده و آرمان رسيده ، انسانی است حق جو و حق طلب و عدالتخواه و فارغ از كششها و گرايشهای مادی ، و ديگری يك‏ انسان منحط حيوان صفت .

پاورقی : 1 - و بخوان بر آنها به حقيقت و راستی حكايت دو پسر آدم ( قابيل و هابيل ) را كه تقرب به قربانی جستند كه از يكی پذيرفته شد و از ديگری >

اولی انسانی است كه سخنش خدا و تقوا است و اينكه عمل را خدا بر اساس تقوا می‏پذيرد و بس ، انسانی است كه در مقابل‏ آن ديگری می‏گويد تو اگر دست دراز كنی كه مرا بكشی من نيستم كسی كه قاتل‏ باشم ( پس كشتار در طبيعت انسان نيست ) من از پروردگار عالميان باك‏ دارم . درباره آن انسان ديگر می‏گويد : " « فطوعت له نفسه قتل اخيه »" او اسير نفس اماره خويش است
داستان هابيل و قابيل در قرآن از شكوهمندترين داستانها است كه نظر قرآن را درباره انسان بيان می‏كند كه چگونه انسان به آرمان و عقيده و ايمان رسيده و آزادی يافته از اسارتهای مادی و طبيعی و اجتماعی و نفسانی‏ ، عقيده پرست و ايده پرست می‏شود و چگونه در راه عقيده‏اش استوار است و نيز چگونه انسان ديگر گرايش به سفل پيدا می‏كند
اشتباه نشود جنگ قابيل و هابيل تمثيلی از جنگهای طبقاتی انسانها نيست ، اينها ماركس زدگی است .

پاورقی : > پذيرفته نشد ( قابيل به برادرش هابيل كه قربانيش قبول شده بود ) گفت : من ترا البته خواهم كشت . ( هابيل ) گفت ( مرا گناهی نيست ) كه‏ خدا قربانی متقين را خواهد پذيرفت . اگر تو به كشتن من دست بر آوری من‏ هرگز به كشتن تو دست دراز نخواهم كرد من از خدای جهانيان می‏ترسم . من‏ خواهم كه گناه كشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو باز گردد تا تو اهل‏ جهنم شوی كه آن آتش جزای ستمكاران است . آنگاه پس از اين گفتگو هوای‏ نفس او را بركشتن برادرش ترغيب نمود تا او را به قتل رساند . ( مائده‏ 3027 )

اين ، شكوهمندترين مظهری است كه قرآن بيان‏ كرده . قرآن در تواريخ در عين اينكه نقش مستضعفين را در يك طرف و نقش‏ " ملا " و " مترفين " را در طرف ديگر بيان كرده است ولی هميشه كوشش‏ آن بر اين اساس است كه جنگهای پيش برنده تاريخ را ، جنگ انسان به‏ عقيده رسيده ، با انسان منفعت طلب تفسير بكند . در كتاب قيام و انقلاب‏ مهدی عليه السلام اين مطلب را تا اندازه‏ای توضيح داده‏ام
از نظر قرآن همانطور كه در درون انسان اين دو جريان هست ، در پيكر جامعه انسان هم چون انسانها دو گونه می‏شوند : انسانهای متعالی مترقی‏ رسيده به عقيده و آرمان ، و انسانهای منحط حيوان صفت ، قهرا اين جهت‏ هست . مولوی چقدر عالی می‏گويد :
رگ رگست اين آب شيرين و آب شور
در خلايق می‏رود تا نفخ صور
مصرع اول می‏گويد در پيكر اجتماع ، در اندام اجتماع هميشه آب شيرين و آب شور وجود داشته است . اما مصرع دوم كه می‏گويد در خلايق می‏رود تا نفخ‏ صور ، تا يك حدی قابل انتقاد است زيرا جامعه هر چه جلو می‏رود نظام‏ بهتری پيدا می‏كند
اين مكتب ، معتقد به سرشت حق خواهی و حق طلبی در انسان است ، مكتبی‏ است كه هم به ارزشهای انسانی معتقد است و مثل ماركسيسم ارزشهای انسانی‏ را نفی نمی‏كند و آنها را امور ذهنی و ايده‏آليستی فرض نمی‏كند ، و هم آنها را به صورت يك گرايش عرضه می‏كند ، ولی نه گرايش به سوی يك امور قراردادی و مخلوق و آفريده انسان ، بلكه گرايش به سوی حقايق كشف شدنی : ای انسان ! خود را بشناس ، واقعيت خود را درك كن ، اين ارزشها در درون تو وجود دارد چون در جهان بزرگ وجود دارد و تو نمونه‏ای از جهان‏ بزرگ هستی ، " « تخلقوا باخلاق الله » " اينها صفات عالی الهی است ، پرتوی از اين صفات عالی الهی در وجود تو نهفته است ، آنها را كشف كن
بنابراين آينده انسان ، چگونه آينده‏ای است ؟ آيا بايد مثل همين‏ انسانهائی كه حرف ملائكه را تكرار می‏كنند ، بگوئيم انسان طبيعت پليدی‏ دارد و نسبت به آينده‏اش مايوس باشيم و به دنبال افكار مزخرفی مثل‏ خودكشی و هيپی گری و پناه بردن به مواد مخدر و دم گرائی و . . . برويم ؟ ! و يا همه معجزه‏ها را از ايدئولوژی‏ای ب خواهيم كه خصلتش فقط اينست كه‏ طبقاتی نيست ، با هزاران اشكالی كه دارد ؟ ! يك اشكالش همان است كه‏ ديشب عرض كردم : تو كه مكتب می‏گويد حركت مولود تضادها است و اگر تضاد نباشد حركت نيست پس وقتی به جامعه بی‏تضاد برسيم يعنی به جامعه‏ بی‏حركت و بی‏آرمان ، به جامعه ساكن ، به جامعه مرده رسيده‏ايم . آيا غايت‏ و نهايت تكامل انسان اينست كه انسان به ايست برسد ؟ ! به ايستگاه برسد ؟ ! يا تكامل انسان مافوق مسئله تضادها است ؟
انسان پس از آنكه تضادها را هم حل بكند هنوز اصل " « فاستبقوا الخيرات »" جلو چشمش خودنمائی می‏كند يعنی وقتی انسان به مرحله نفی‏ تضادهای طبقاتی رسيد تازه به مرحله‏ای رسيده است كه نقصهای خودش را برطرف كرده و اول كار است ، ابتدای سير صعودی اوست كه بايد بالا برود ، و [ اين سير ] منتهی و نهايت ندارد ، هر چه بالا برود ، در دستگاه هستی برای او [ امكان بالاتر رفتن ] هست ، اگر پيغمبرش هم‏ تا ابد بالا برود ، ميدان دارد كه برود ، منتهی برای ما غير قابل تصور است ، ولی چنين واقعيتی هست . اين است كه جامعه ايده‏آل انسانی ، به‏ حكم اينكه جامعه انسان به عقيده و آرمان رسيده است ، جامعه انسان پيروز بر انسان منحط منفعتجوی منفعت طلب است و در حقيقت بايد بگوئيم اين‏ پيروزی ، پيروزی صلاح و تقوا و عدالت است ، پيروزی يك طرف سكه وجود انسان است بر طرف ديگر آن ، و به تعبير قرآن پيروزی حزب الله است بر حزب الشيطان . و به حكم اينكه انسان يك موجود عاقل و آگاه و آزاد و مختار و مسؤول و مكلف و دارای اراده آفريده شده است از روز اولی كه به‏ مقام انسانيت رسيده ( هر وقت می‏خواهد باشد ) ، اول انسانی كه به مقام‏ انسانيت رسيده ، حجت خدا بوده است . يعنی هيچوقت امكان نداشته كه‏ انسانی روی زمين بيايد و حجت خدا يعنی آنكه تكليف و مسئوليتش را برايش مشخص می‏كند وجود نداشته باشد . پس انسان چنين آينده‏ای در پيش‏ دارد و چنين مقصدی در جلو دارد ، مقصد شناخت خود ، مقصد پيروزی نهائی بر اباطيل و در اطاعت آوردن جنبه‏های فطری انسانی . و همين جريان مبارزه حق‏ و باطل است كه ادامه پيدا می‏كند و رو به پيش است و جلو می‏رود تا آنجا كه بر طبق پيش بينی‏هائی كه اولياء دين كرده‏اند در نهايت امر منجر به‏ حكومت و دولتی می‏شود كه از آن به دولت مهدی عجل الله تعالی فرجه تعبير می‏شود ( 1 ) . بنابر اين مسئله تكامل انسان در ابعاد انسانی به بن بست‏ نرسيده است .

پاورقی : 1 - در كتاب قيام و انقلاب مهدی ( ع ) من ده تا از مشخصاتش را >

دين ، برای همين است چون دين ايدئولوژی‏ای است كه تكيه‏اش‏ بر سرشت روحانی انسان يعنی بر شناساندن انسان است ، بر آگاه كردن انسان‏ به اين سرشت و پرورش دادن اين جنبه وجود انسان و برقرار كردن تعادل‏ ميان دو جنبه وجودی انسان ، علوی و سفلی است . عبادتها ، رازها ، نيازها ، خداشناسيها ، پرهيز كردن از گناهان ، پرهيز كردن از دروغ ، از خيانت ، از ظلم و ستم ، از غيبت ، تمام اينها گذشته از جنبه‏های اجتماعی ، يك‏ جنبه انسانی و تربيتی دارد ، يعنی برای احياء و زنده كردن همان جنبه‏ انسانی است . پس اگر ما بخواهيم واقعا در طريق تكامل انسان قدم برداريم‏ بايد خودمان را مافوق همه اين مسائل قرار بدهيم يعنی انسان را موجودی‏ بدانيم كه می‏تواند پايگاهی عقيدتی مافوق پايگاه طبقاتی و غير طبقاتی و امثال اينها داشته باشد . مبارزه انسان می‏تواند صددرصد ماهيت آرمانی و اعتقادی داشته باشد ، ماهيت ايمانی داشته باشد . اما اين مبارزه از كجا شروع می‏شود ؟ از درون خودت ، اينها تنها در تعليمات انبياء است ، شما در تعليمات غير انبياء چنين نمونه‏های شكوهمندتری نمی‏بينيد
پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم لشكری را برای مبارزه با دشمنان‏ بيرونی فرستاده است . وقتی كه پيروز و فاتح برمی‏گردند به استقبال آنها می‏رود ، ( موقع شناسی را ببينيد كه در چه جائی پيغمبر صلی الله عليه و آله و سلم چه سخنی می‏گويد ) هنگامی كه می‏خواهد به آنها مرحبا و آفرين‏ بگويد ، می‏فرمايد : « مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی عليهم الجهاد الاكبر »
آفرين بر جمعيتی كه از مبارزه كوچك پيروز برگشته‏اند ولی هنوز مبارزه‏ بزرگ باقی مانده است همه تعجب می‏كنند ، می‏گويند يا رسول الله ! آيا ما جنگی بزرگتر از اين در پيش داريم ؟

پاورقی : > بطور اجمال عرض كرده‏ام ولی در نظر دارم در كتاب ديگری تحت عنوان‏ جامعه ايده آل اسلامی همه آنها را انشاء الله بيان بكنم

فرمود : بله ، مبارزه بزرگتر ، جهاد با نفس است ، انسان شدن خود شما است
اين شناختها درباره انسان ، مبارزه انسان با نفس خود كه قرآن می‏فرمايد : " « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها » " ( 1 ) ، در تعليمات‏ ديگری نمی‏گنجد يعنی تعليمات ديگر چنين ظرفيتی ندارد كه بتواند جايی برای‏ اينگونه دستورها و آموزشها داشته باشد
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته

پاورقی : 1 - سوره شمس آيات 8 و 9 ( هر كه جان را مصفا كرد رستگار شد و هر كه‏ آنرا بيالود زيانكار گشت )

پرسش و پاسخ

س : صادق هدايت كه خودكشی كرد حقيقت جامعه خود را می‏ديد و چيزی را كه ديده است مطرح كرده است
ج : اشتباه نشود ، امثال هدايت به جامعه ما و به جامعه انسانيت‏ اهانت كرده‏اند . اينها همان منطقی كه عرض كردم يعنی منطق ملائكه معترض‏ را به كار بردند . اينها فقط در جامعه خودشان ، فسادها را ديده‏اند ، نيكيها و زيبائيها را نديده‏اند . ديدن يكجانبه غلط و بد آموزی است
ديدن صحيح يك جامعه اين است كه ما خالی از هر گونه حب و بغضی ، نيكيهای جامعه را ببينيم ، بديهای جامعه را هم ببينيم
اگر فقط بديها را ببينيم و اساسا خوبيها را نبينيم و به همين جهت آنها را انكار بكنيم ، اين نوعی خيانت به جامعه است كه كم كم منجر به خيانت‏ به خود می‏شود . وقتی كه انسان دائما به خود تلقين بكند كه جز شر ، جز فساد ، جز بدی ، جزبد ذاتی و شرارت چيزی نيست ، منجر به همان ياس و نااميدی و همان خودكشيها می‏شود . و اين را هم عرض بكنم : معمولا آدمهائی‏ كه در خودشان هيچ نوری و هيچ جنبه‏ای از خوبی وجود ندارد ، چون انسان بيشتر ، دنيا را از عينك خودش‏ می‏بيند ، اغلب در خودشان نگاه می‏كنند ، لذا فكر می‏كنند كه در جامعه هم‏ هيچ خوبی وجود ندارد . والا اگر انسان در خودش از خصلتهای انسانی چيزی‏ سراغ داشته باشد دليل ندارد كه بگويد در هيچكس ديگر وجود ندارد . وقتی‏ كه می‏بيند در خودش هيچ جنبه‏ای از خوبی وجود ندارد ، می‏گويد پس در ديگران هم وجود ندارد
س : اگر جامعه بشری در مسير خودش به تكامل می‏رسد پس نياز به مهدی‏ عليه السلام برای چيست ؟ ج : اشتباهی است كه در جامعه ما رخ داده و آن اين است كه اغلب تصور می‏كنند كه ظهور حضرت حجت صرفا ماهيت انفجاری دارد . اين ، بر اساس‏ يك بدبينی خاص است يعنی آنها هم در ميان اخبار و روايات آن جنبه‏های‏ بد بينيش را نگاه كرده و اينطور فكر كرده‏اند كه وقتی بشريت به آخرين حد ظلمت نهائی می‏رسد كه از اهل حق و حقيقت هيچ خبر و اثری نيست يك مرتبه‏ منفجر می‏شود و منجر به ظهور حضرت حجت می‏گردد . در حالی كه اينطور نيست‏ بلكه ايشان آخرين حلقه مبارزات انسان هستند و من شواهد اين مطلب را از آيات قرآن و روايات [ در كتاب قيام و انقلاب مهدی [ عليه‏السلام ] آورده‏ام . بنابراين ايشان نه به عنوان اينكه چون ديگر انسان كاری نمی‏كند ، به عنوان يك مافوق انسان به جای او عمل می‏كنند بلكه به عنوان كمك‏ انسان اين كار را می‏كنند . ] س : شما گفتيد اينكه گفته‏اند : علم می‏تواند همه دردهای انسان را علاج‏ كند در مورد آنچه مربوط به رابطه انسان با طبيعت است ، درست است ولی در مورد آنچه كه مربوط به رابطه انسان با انسان است ، صحيح‏ نيست ، به نظر شما آيا مردم استعمار زده به آن حد علم رسيده‏اند و باز هم‏ نمی‏توانند خود را نجات دهند ؟ ج : مقصود ايشان اينست كه گناه استعمار زده هم جهل او است ، پس‏ بنابراين علم می‏تواند چاره بكند . من متوجه اين نكته بودم . اين مطلب ، نظر من را تاييد می‏كند . بحث من درباره اين بود كه آيا علم ماهيت انسان‏ را عوض می‏كند يا نه ؟
معنای اينكه علم ماهيت انسان را عوض می‏كند ، در اين مورد اينست كه‏ علم ماهيت استعمارگر را عوض می‏كند و مانع استعمارگری او می‏شود . معنی‏ حرف شما اينست كه استعمارزده هم عالم نيست . او بايد عالم بشود و از علم به عنوان يك ابزار برای هدفهای خودش استفاده بكند . من در اينكه از علم به عنوان يك ابزار می‏شود استفاده كرد و استعمار زده هم اگر عالم‏ بشود می‏تواند از علم به عنوان يك ابزار استفاده بكند بحثی ندارم . بحث‏ من اين بود كه علم ماهيت شخص عالم را عوض می‏كند يا نه ؟ گفتيم نه
س : در داستان هابيل و قابيل قرآن می‏فرمايد : « لئن بسطت الی يدك‏ لتقتلنی ما انا بباسط يدی اليك لاقتلك »تو اگر برای كشتن من دست دراز كنی ، من دست درازی برای قتل تو نمی‏كنم ، آيا معنايش اينست كه من از خود دفاع نمی‏كنم ؟
ج : نه ، لذا اين تعبير را ندارد كه اگر تو بخواهی مرا بكشی من مانع‏ قتل خودم نمی‏شوم . می‏خواهد بگويد تو اگر تصميم به قتل من بگيری من تصميم به قتل تو نمی‏گيرم . برای هر دو ، بحث در قتل ابتدائی‏ است نه در مسئله دفاع از خود و لذا تعبير قرآن اين است : تو اگر بخواهی‏ قاتل باشی من هرگز قاتل تو نيستم . اين نظير حرفی است كه اميرالمؤمنين‏ فرمود . وقتی كه اميرالمؤمنين بطور اشاره می‏فرمود ، كه من قاتل خود را می‏شناسم و می‏بينم ، می‏گفتند پس او را بكش ، می‏فرمود اين كار قصاص قبل‏ از جنايت است . اگر قبل از اينكه او مرا بكشد ، من او را بكشم ، من‏ قاتل ابتدائی می‏شوم ، بعد از اينكه مرا كشت هم كه ديگر من نيستم . اينجا هم همينطور است و معنايش اينست كه تو اگر قاتل ابتدائی من باشی ، من ، قاتل ابتدائی تو نيستم
س : اينكه در آيه قرآن آمده است كه خداوند می‏فرمايد : من در زمين‏ جانشين می‏آفرينم ، مقصود از جانشينی چيست ؟ ج : در اينجا جانشين يعنی نماينده ، يعنی نمايشگر . اما نمايشگر يعنی‏ چه ؟ يعنی من می‏خواهم موجودی بيافرينم كه در اين موجود می‏توان صفات‏ خدائی را مشاهده كرد . چون در استخلافها يعنی در جانشين قرار دادنها اين‏ قاعده مسلم است كه اگر انسانی دارای پستی باشد و بخواهد برای خودش‏ جانشين معين كند ، يك كسی را معين می‏كند كه در صفات و خصلتها شبيه‏ خودش باشد ، يعنی نمايشگر و نمايانگر او باشد ( 1 )

پاورقی : 1 - چند دقيقه آخر نوار متاسفانه ضبط نشده است .

بخش دوم هدف زندگی

جلسه اول هدف خلقت و بعثت انبياء

تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 5 / 22 بسم الله الرحمن الرحيم يكی از مسائل اساسی كه بايد بررسی بشود مسئله " هدف زندگی " است
اين مسئله هميشه برای بشر مطرح بوده است كه هدف از زندگی چيست ؟ يعنی انسان برای چه زندگی می‏كند و در واقع هدف انسان از زندگی و در زندگی چه بايد باشد ؟ . از طرف ديگر اگر بخواهيم از جنبه اسلامی بحث‏ كنيم ، اينطور بايد بگوئيم ( ريشه اين بحث هم در واقع همين است ) كه‏ هدف از بعثت انبياء و غايت اصلی آن چيست ؟
مسلم هدف از بعثت انبياء از هدف از زندگی افرادی كه انبياء برای‏ آنها مبعوث شده‏اند جدا نيست . چون انبياء مبعوث شده‏اند تا بشر را به‏ سوی هدفهائی سوق دهند
و باز اگر مقداری جلوتر برويم می‏رسيم به بحث ديگری كه " هدف از خلقت " چيست ؟ خلقت اشياء و مخصوصا خلقت انسان چه هدفی را در بر دارد ؟ تعبير " هدف از خلقت چيست " ، يك وقت به اين معنا است كه : هدف خالق از خلقت چيست ؟ يعنی خالق چه انگيزه‏ای دارد و چه چيز عامل و باعث و محرك او است برای خلقت . به اين معنا خالق‏ نمی‏تواند هدفی داشته باشد . چون هدف به معنی انگيزه يعنی عامل و محرك‏ فاعل ، و چيزی است كه موجب شده است كننده ، كار را بكند و اگر نبود فاعل اين كا را نمی‏كرد . ما به اين معنا درباره خدا نمی‏توانيم قائل به‏ هدف و غرض فاعل شويم كه فاعل با كار خودش می‏خواهد به غرضی برسد . هدفی‏ كه بر انگيزاننده فاعل است ، به اين معنی است كه چيزی كه باعث شده‏ فاعل ، فاعل باشد چيزی است كه طبعا فاعل در كار خود می‏خواهد به آن برسد ، و اين مستلزم نقص فاعل است . يعنی اينطور هدف داشتن تنها در فاعلهای‏ بالقوه و در مخلوقات صادق است و در خالق صادق نيست . اينطور هدف‏ داشتنها برمی گردد به استكمال يعنی فاعل با كار خود می‏خواهد به چيزی كه‏ ندارد برسد
ولی يك وقت منظور از هدف خلقت ، غايت و هدف فاعل نيست بلكه هدف‏ فعل است . غايت فعل اين است كه هر كاری را كه در نظر بگيريم ، بسوی‏ هدف و كمالی است و برای آن كمال آفريده شده است ، اين فعل آفريده شده‏ است كه به آن كمال برسد . نه فاعل اين كار را كرده است كه خود به كمال‏ برسد بلكه برای اينكه فعل به كمال خود برسد . معنايش اين است كه خودكار ، رو به تكامل است . به اين معنا اگر ما ناموس خلقت را چنين بدانيم كه‏ هر فعلی از آغاز وجودش به سوی كمالی در حركت است ، در اين صورت خلقت‏ غايت دارد
و همينطور هم هست . يعنی اساسا هر چيز كه موجود می‏شود كمال منتزعی‏ دارد و خلق شده است برای اينكه به كمال منتزع خود برسد . و بطور كلی ناموس اين عالم چنين است كه هر چيزی وجودش از نقص‏ شروع می‏شود و مسيرش مسير كمال است برای اينكه به كمال لايق خود و كمالی‏ كه امكان رسيدن به آن را دارد برسد
مسئله اينكه " غايت در خلقت انسان " چيست بر می‏گردد به اينكه " ماهيت انسان " چيست و در انسان چه استعدادهائی نهفته است و برای‏ انسان چه كمالاتی امكان دارد . هر كمالی كه در امكان انسان باشد بايد درباره آن بحث كرد [ زيرا ] انسان برای آن كمالات آفريده شده است . و البته حكمت هم چون به اين اعتبار است كه كاری به خاطر هدفی باشد فرق‏ نمی‏كند كه غايت بگوئيم يا حكمت
بنابر اين در مورد غايت و هدف خلقت انسان لزومی ندارد كه مستقلا بحث‏ شود . بلكه اين مسئله بر می‏گردد به اينكه انسان چه موجودی است و چه‏ استعدادهائی در او نهفته است ، و به عبارت ديگر چون بحث را از جنبه‏ اسلامی انجام می‏دهيم نه عقلی فلسفی ، بايد ببينيم اسلام چه بينشی درباره‏ انسان دارد و انسانی كه اسلام می‏شناسد ، استعداد چه كمالاتی را دارد كه‏ برای آنها آفريده شده است . طبعا بعثت انبياء هم برای تكميل انسان است‏ . مطلبی كه مورد اتفاق همه است اين است كه انبياء برای دستگيری انسان و برای كمك به انسان آمده‏اند و در واقع يك نوع خلا و نقص در زندگی انسان‏ هست كه انسان فردی و حتی انسان اجتماعی با نيروی افراد عادی ديگر نمی‏تواند آن را پر كند و تنها با كمك وحی است كه انسان می‏تواند بسوی‏ يك سلسله كمالات حركت كند
پس اينكه هدف از بعثت انبياء تكميل انسان و رساندن او به غايت خلقت است نيز خود به صورت كلی نبايد مورد بحث قرار گيرد ، و جای بحث نيست
در اينكه هدف زندگی هر فرد از نظر فردی چه بايد باشد به اين صورت كلی‏ باز جای بحث نيست و [ پاسخ آن ] به طور كلی اين است كه ما چه می‏توانيم‏ باشيم و چه استعدادهائی بالقوه در ما هست كه می‏توانيم آن استعدادها را به فعليت برسانيم ؟ هدف زندگی ما هم بايد همانها باشد . ولی تا اين‏ مقدار بحثها كلی و سر بسته است . بايد ببينيم آيا خود قرآن بطور جزئی‏تر و مشخص‏تر درباره هدف انسان بحث كرده است يا نه ؟ آيا گفته كه انسان‏ برای چه خلق شده است ؟ آيا درباره بعثت انبياء بحثی كرده است كه برای‏ چه بوده است ؟ و آيا گفته است كه انسانها برای چه زندگی كنند ؟
ما غالبا به مفهوم كلی كه درست هم هست می‏گوئيم انسان برای رسيدن به‏ سعادت آفريده شده است و خداوند هم از خلقت انسان غرضی ندارد و سودی‏ نمی‏خواهد ببرد ، و انسان را آفريده است كه به سعادت برسد . منتها انسان‏ در مرتبه‏ای از وجود و وضعی است كه راه خودش را بايد آزادانه انتخاب‏ كند و هدايت انسان تكليفی و تشريعی است نه تكوينی و غريزی و جبری . لذا انسان بعد از اينكه راه نموده شده گاهی حسن انتخاب به خرج می‏دهد و گاهی‏ سوء انتخاب " « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »" ( 1 )

پاورقی : 1 - سوره انسان آيه 3 ما راه را به او ( انسان ) نموده‏ايم سپاس دارد يا كفران پيشه كند

نظريات مختلف درباره سعادت انسان

1 - نيرومندی در علم و اراده

اين مطلب درستی است ، ولی سعادت انسان را قرآن در چه می‏داند ؟ معمولا اينجور می‏گويند : هدف از خلقت انسان و آنچه كه سعادت انسان در گرو آن‏ است و طبعا هدف از بعثت انبياء اين است كه انسان در دو ناحيه " علم‏ " و " اراده " نيرومند شود . خدا انسان را از يك طرف برای علم و آگاهی آفريده است و كمال انسان در اين است كه هر چه بيشتر بداند ، و از طرف ديگر برای قدرت و توانائی آفريده است كه هر چه بخواهد بتواند ، اراده‏اش قوی و نيرومند شود و آنچه را كه می‏خواهد بتواند انجام دهد
بنابر اين هدف از خلقت دانه گندم و يا آنچه در استعداد آن است اين‏ است كه به صورت بوته گندم در آيد . و آنچه در سعادت يك گوسفند است‏ حداكثر اينست كه علفی بخورد و چاق شود . آنچه در استعداد انسان است‏ مافوق اين مسائل است و آن اينكه " بداند " و " بتواند " و هر چه‏ بيشتر بداند و هر چه بيشتر بتواند . چنين انسانی به غايت و هدف انسانی‏ خود نزديكتر است

2 - بهره‏مندی بيشتر از مواهب طبيعت

گاهی می‏گويند هدف از زندگی انسان سعادت است به اين معنا كه انسان در مدتی كه در اين دنيا زندگی می‏كند هر چه بهتر و خوشتر زندگی كند و از مواهب خلقت و طبيعت بيشتر بهره‏مند شود و كمتر در اين جهان رنج ببيند چه از ناحيه عوامل طبيعی و چه از ناحيه همنوعان خود . و سعادت هم جز اين نيست ، پس هدف از خلقت ما اين است كه در اين دنيا ، هر چه بيشتر از وجود خود و اشياء خارج بهره ببريم ، يعنی " حداكثر لذت " و " حداقل رنج " را داشته باشيم . و اضافه می‏كنند كه‏ انبياء هم برای همين آمده‏اند كه زندگی انسان را مقرون سعادت يعنی حداكثر لذت ممكن و حداقل رنج ممكن بكنند ، و اگر انبياء مسئله آخرت را طرح‏ كرده‏اند به دنبال مسئله زندگی است . يعنی چون راهی برای سعادت بشر تعيين كرده‏اند ، طبعا پيروی كردن از اين راه مستلزم اين بوده كه برايش‏ پاداش معين كنند و مخالفت با آن مستلزم اين بوده كه كيفر معين كنند و آخرت هم مانند هر مجازاتی كه به تبع وضع می‏شود به تبع دنيا وضع شده است‏ تا قوانينی كه آنها در دنيا می‏آورند لغو و عبث نباشد . چون انبياء خودشان قوه مجريه نبودند و در دنيا نمی‏توانستند به اشخاص پاداش يا كيفر دهند ، قهرا عالم آخرتی وضع شد تا پاداش به نيكوكاران و كيفر به بدكاران‏ داده شود

هدف خلقت از ديدگاه قرآن

ولی ما در قرآن هيچيك از اين حرفها را نمی‏بينيم و به اين صورت نيست‏ . در قرآن يك جا تصريح می‏كند : "« و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون‏ " ( 1 ) غايت خلقت انسان و موجود ديگری كه آنرا جن می‏نامد را عبادت‏ شمرده است .

پاورقی : 1 - سوره الذاريات آيه 56 ( و پريان و آدميان را نيافريدم مگر كه‏ عبادتم كنند )

و اين ممكن است برای فهم ما خيلی ثقيل باشد كه آخر ، عبادت چه فايده‏ای برای خدا دارد ؟ كه نمی‏تواند برای‏ او فايده‏ای داشته باشد . و چه فايده‏ای برای بشر دارد كه بشر خلق بشود كه‏ خدا را عبادت كند . ولی بهر حال قرآن اين مطلب را در كمال صراحت ذكر كرده ، يعنی عبادت را به عنوان غايت خلقت ذكر نموده است
قرآن در بعضی از آيات برعكس اين نظر كه آخرت را امری طفيلی می‏شمرد ، می‏گويد : اگر قيامتی نباشد خلقت عبث است ، يعنی آنرا به منزله غايت‏ بيان كرده است . و اين منطق در قرآن زياد تكرار شده است : " « افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون »" ( 1 )
آيا گمان كرديد كه شما را به عبث خلق كرديم ؟ عبث چيزی را می‏گويند كه‏ غايت حقيقی ندارد ، در مقابل حكمت ، يعنی حكمت در خلقت شما نيست ؟ غايت حكيمانه‏ای نيست ؟ پس اين خلقت عبث و بيهوده و پوچ است ؟ و عطف بيانش آنكه : " « و انكم الينا لا ترجعون » " و اينكه شما بما رجوع نمی‏كنيد ؟ يعنی اگر بازگشت به خدا نباشد خلقت عبث است . قرآن در آيات مكرر مسئله قيامت را با مسئله به حق بودن و باطل نبودن خلقت ، لغو و بازی نبودن خلقت توام و در واقع استدلال كرده است . يك استدلال كه‏ قرآن درباره قيامت دارد استدلال به اصطلاح لمی است يعنی به دليل اينكه‏ اين عالم خدائی دارد و اين خدا كار عبث نمی‏كند و كار او به حق است و باطل و بازيچه نيست و خلقت ، چنين خالق حكيمی دارد ، رجوع و بازگشت به پروردگار هست ، و در حقيقت اين قيامت و بازگشت به خدا است كه توجيه كننده خلقت اين عالم است
ما هرگز در قرآن به اين منطق برخورد نمی‏كنيم كه انسان آفريده شده است‏ كه هر چه بيشتر بداند و هر چه بيشتر بتواند ، تا اينكه انسان وقتی دانست‏ و توانست ، خلقت به هدف خود رسيده باشد .

پاورقی : 1 - سوره مؤمنون آيه 115 ( آيا پنداشتيد كه ما شما را عبث آفريده‏ايم و شما بسوی ما بازگشت نخواهيد كرد ؟ )

بلكه انسان آفريده شده است‏ كه خدا را پرستش كند و پرستش خدا ، خود ، هدف است . اگر انسان بداند و هر چه بيشتر بداند و بتواند و هر چه بيشتر بتواند ، ولی مسئله شناخت‏ خدا كه مقدمه پرستش است ، و عبادت خداوند در ميان نباشد ، بسوی هدف‏ خلقت گام بر نداشته است و از نظر قرآن سعادتمند نيست . [ از نظر قرآن‏ ] انبياء آمده‏اند برای اينكه بشر را به سعادت خودش كه غايت سعادت از نظر آنها پرستش خداوند است ، برسانند
طبعا به اين معنا در منطق اسلام هدف اصلی از زندگی ، جز معبود چيز ديگری نمی‏توا ند باشد . يعنی قرآن می‏خواهد انسان را بسازد و می‏خواهد به‏ او هدف و آرمان بدهد ، و هدف و آرمانی كه اسلام می‏خواهد بدهد فقط خدا است و بس ، و هر چيز ديگری جنبه مقدمی دارد نه جنبه اصالت و استقلال و هدف اصلی
در آياتی كه قرآن انسانهای كامل را توصيف می‏كند ، و يا از زبان‏ انسانهای كامل سخن می‏گويد ، آنها را اينطور معرفی می‏كند كه آنها هدف‏ زندگی را خوب درك كرده‏اند و روی همان هدف كار می‏كنند و گام بر می‏دارند. از زبان ابراهيم عليه‏السلام می‏گويد : " « وجهت وجهی للذی فطر السموات‏ و الارض حنيفا و ما انا من » « المشركين " (1). " ان صلاتی و نسكی و محيای و مماتی لله رب العالمين‏ " ( 2 )
« شاهد و مبشرا و نذيرا و داعيا الی الله باذنه و سراجا منيرا »" ( 1 ) ترا فرستاده‏ايم كه گواه ( بهمان معنا كه در قرآن آمده است ) باشی ، پيغمبر گواه بر اعمال امت است ، و مبشر ، نويد دهنده نسبت به كارهای‏ خوب كه پيغمبران دعوت كرده‏اند و نذير ، ترساننده در مورد كارهای بد ، و دعوت كننده بسوی خدا . ترا فرستاده‏ايم كه مردم را به خدا دعوت كنی . و اين خود غايت است . يا در جاهای ديگر درباره بعضی يا همه پيامبران‏ می‏فرمايد : " « ليخرجهم من الظلمات الی النور »" به يك تعبير كلی كه مردم را از تاريكيها بيرون ببرد و وارد نور بكند
پس در بعضی تعبيرات كاملا روشن است كه مردم دعوت شده‏اند تا با خدا آشنا بشوند . پيغمبران حلقه اتصال ميان مخلوق و خالق ، و روابط ايندواند

عدالت اجتماعی ، هدف ديگر بعثت انبياء

در يك آيه ديگر در كمال صراحت چيز ديگری به عنوان هدف بعثت انبياء معرفی شده است و آن " عدالت اجتماعی " است : " « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس »" ( 2 ) اين آيه چنين بيان می‏كند كه پيامبران خود را عموما با شواهد و دلايل روشن‏ فرستاديم و همراه آنان كتاب و معيار ( مقصود قانون است يا چيز ديگر ) فرستاديم ، برای اينكه مردم به عدالت قيام كنند و امر عدالت در ميان‏ مردم رايج شود و پا بگيرد .

پاورقی : 1 - سوره احزاب آيه 45 و . 46 ( ای پيامبر ما تو را گواه و بشارت‏ دهنده و بيم رسان فرستاديم كه دعوت كننده بسوی خدا به اذن او و چراغ‏ فروزان باشی )
2 - سوره حديد آيه 25 ، ( به تحقيق پيامبران خويش را با دلائل روشن >

طبق اين حساب هدف و آرمان پيغمبران و بعثت‏ آنان كه كاری از كارهای خدا است و هدف می‏خواهد و بی‏هدف نمی‏تواند باشد ، چيست ؟ در اين آيه قرآن می‏گويد اين بعثت برای برقراری عدالت در ميان‏ مردم است . پس همه پيغمبران برای برقرار كردن عدالت آمده‏اند . اينجا فلسفه عوض شده است

آيا هدف اصلی خلقت و بعثت انبياء شناخت خداست يا عدالت اجتماعی؟

در اينجا دو فرض می‏توان كرد . يكی اينكه هدف اصلی برقراری عدالت در ميان مردم است ولی همچنانكه امثال بوعلی سينا استدلال كرده‏اند ، عدالت‏ واقعی در ميان مردم برقرار نمی‏شود مگر اينكه قانون عادلانه‏ای در ميان آنها باشد ، و قانون عادلانه به دو جهت از طرف بشر قابل معرفی نيست ( و خدای‏ بشر بايد اين قانون عادلانه را معرفی كند ) . يكی بدين جهت كه بشر قادر نيست حقيقت را تشخيص دهد [ زيرا نمی‏تواند ] خود را از اغراض تخليه‏ كند ، و ديگر اينكه قانون ساخته بشر ضامن اجرا ندارد ، چون طبع بشر بر مقدم داشتن خود بر غير است و با قانون تا آنجا كه به نفعش است می‏سازد و هر جا كه بر ضررش است ، آنرا طرد می‏كند .

پاورقی : > فرستاديم و با ايشان كتاب و مقياس حق نازل كرديم برای اينكه مردم‏ به عدالت قيام كنند و آهن را نازل كرديم كه در آن صلابت شديد و منفعتها برای مردم هست )

بنابر اين قانون بايد به گونه‏ای باشد كه‏ بشر در مقابل آن خضوع داشته باشد و چنين قانونی جز اينكه از سوی خدا باشد و بشر در عمق و جدانش از مخالفت با آن بترسد ، راهی ندارد . پس برای‏ اينكه عدالت برقرار شود قانون عادلانه لازم است و قانون عادلانه بايد از طرف خدا باشد . و برای اينكه قانون عادلانه ضمانت اجرائی داشته باشد ، بايد پاداش و كيفری از طرف خدا وضع شود . و برای اينكه مردم به اين‏ پاداش و كيفر ايمان پيدا كنند بايد خود خدا را بشناسند . پس شناختن خدا به چند واسطه مقدمه شد برای برقراری عدالت
حتی [ مطابق اين استدلال می‏توان گفت ] عبادات برای اين مقرر شده است‏ كه مردم مقنن قانون را فراموش نكنند و ارتباطشان همواره با او برقرار باشد و بيادشان باشد كه خدائی دارند و مراقب آنهاست ، و همان خدا است‏ كه قانون عادلانه را ميان آنها وضع كرده است
روی اين حساب اگر ما باشيم و اين آيه قرآن ، بايد بگوئيم هدف اصلی از بعثت انبياء و برقراری عدالت در ميان مردم است ، و دعوت به خدا هدف‏ ثانوی است برای اينكه مقنن قانون را بشناسند و از او حساب ببرند ، و الا مسئله دعوت به خدا و شناخت خدا اصالتی نداشته و بر اين منطق استوار است
پس در واقع ما سه منطق داريم و بايد ببينيم كداميك را بايد پذيرفت
يك منطق همين است كه گفتيم . البته طرفداری ندارد و اينكه امثال بوعلی گفته‏اند نه به عنوان تاييد صددرصد گفته‏اند . بر اساس اين‏ منطق هدف از بعثت انبياء فقط برقراری عدالت در ميان مردم و در واقع‏ زندگی سعادتمندانه مردم در همين دنياست ، و مسئله معرفت و ايمان به خدا و ايمان به معاد تماما مقدمه است ، زيرا عدالت برقرار نمی‏شود مگر اينكه‏ مردم به خدای خود آشنا شوند و به معاد ايمان پيدا كنند . پس ايمان مقدمه‏ عدالت است
منطق دوم درست عكس قبلی است ، و آن اينكه شناخت خدا هدف اصلی است‏ ، عبادت خدا هدف اصلی است ، تقرب به خداوند هدف اصلی است و عدالت‏ هدف ثانوی است . برای اينكه بشر در اين دنيا بتواند به معنويت فائز و واصل شود بايد در دنيا زندگی كند و زندگی بشر جز در پرتو اجتماع‏ امكان‏پذير نيست ، و زندگی اجتماعی جز در پرتو عدالت استقرار پيدا نمی‏كند . پس قانون و عدالت همه مقدمه اين است كه انسان بتواند در اين‏ دنيا با خيال راحت خدا را عبادت كند . اگر اين نباشد ، عدالت هيچ‏ ارزشی ندارد . بنابراين مسائل اجتماعی كه امروز برای آنها اينقدر اهميت‏ قائل هستيم و آنها را در زمينه عدالت طرح می‏كنيم ، هدف انبياء هستند ولی نه هدف اولی بلكه هدف ثانوی ، يعنی مقدمه‏اند برای هدف ديگر
نظر سومی در اينجا هست و آن اينكه چه ضرورتی است كه ما حتما يك هدف‏ برای بعثت و برای خلقت و زندگی در نظر بگيريم و يكی را هدف اصلی و ما بقی را مقدمه بدانيم . ممكن است بگوئيم پيامبران دو هدف داشته‏اند ، برای دو هدف بالاستقلال كه هيچيك مقدمه ديگری نيست ، مبعوث شده‏اند
يكی برای اينكه حلقه ارتباطی باشند ميان بشر و خدا تا بشر خدا را پرستش كند ، و ديگر بدين جهت كه‏ عدالت در ميان بشر برقرار شود ، و هيچكدام از ايندو مقدمه ديگری نباشد و هر دو هدف اصلی باشند و ديديم كه در قرآن هر دو هدف آمده است . چه مانعی دارد كه هر دو اصالت داشته باشند و هيچكدام مقدمه ديگری نباشد
نظير اين مطلب در مسائل ديگری كه قرآن طرح كرده است ، وجود دارد . مثلا قرآن روی مسئله تزكيه نفس تكيه كرده است . مسلما قرآن به امری كه آنرا تزكيه و تهذيب نفس و به يك اعتبار تنميه و تثمير نفس می‏نامد تكيه‏ كرده است چنانكه می‏فرمايد : " « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها " رستگاری انسان را در گرو تزكيه نفس می‏داند . آيا از نظر اسلام تزكيه‏ نفس ، خود هدف است ؟ آيا برای زندگی انسان و بعثت انبياء و خلقت‏ انسان تزكيه نفس هدف است يا مقدمه است ؟ و اگر مقدمه است ، مقدمه‏ چيست ؟ آيا مقدمه معرفه الله و اتصال به خدا و عبادت او است ؟ و يا مقدمه برقراری عدالت اجتماعی است و انبياء آمده‏اند كه عدالت اجتماعی‏ را برقرار كنند و برای برقراری آن ناچار بوده‏اند در بشر پاره‏ای از صفات‏ را كه با زندگی اجتماعی جور در نمی‏آيد ، رذيله بخوانند و صفات ديگری را كه با زندگی اجتماعی مناسب است فضيلت بنامند و بگويند بايد انسان خود را از صفاتی كه ضد اخلاق اجتماعی است همچون حسد ، كبر ، عجيب و خودپرستی‏ ، هواپرستی و . . . بپيرايد و به يك سلسله صفات ديگر كه اخلاق اجتماعی‏ است و به عدالت اجتماعی كمك می‏كند مانند راستی ، امانت ، احسان ، محبت ، تواضع و . . . بيارايد ؟ يا اينكه گفته شود اصولا تزكيه نفس قطع‏ نظر از همه اينها خود هدف مستقلی است ؟
حال كداميك را بايد پذيرفت ؟
به نظر ما قرآن شرك را به هيچ معنی نمی‏پذيرد . قرآن كتاب توحيد به‏ تمام معنی كلمه است . كتاب توحيد است به اين معنا كه برای خداوند مثل‏ قائل نيست ( توحيد ذاتی ) : " « ليس كمثله شی‏ء »" ( 1 ) كتاب توحيد است به اين مفهوم كه از صفات و اسماء ، آنچه را كه حداكثر كمال را در بردارد برای خدا می‏داند : " « له الاسماء الحسنی " ( 2 ) " و لله المثل‏ الاعلی » " ( 3 ) كتاب توحيد است به معنای اينكه در ذات خداوند هيچگونه كثرتی را نمی‏پذيرد . كتاب توحيد است به اين معنا كه در مقا بل‏ خدا ، فاعلی را نمی‏پذيرد و هر فاعلی را در طول خدا می‏پذيرد كه معنی لا حول‏ و لا قوه الا بالله همين است . و كتاب توحيد است به اين مفهوم كه هيچ‏ هدفی را برای كائنات هدف اساسی و مستقل و نهائی نمی‏داند جز خدا . از جمله برای انسان چه در حركت تكوينی و چه در حركت تكليفی و تشريعی او هدفی جز خدا نمی‏شناسد
انسانی كه اسلام می‏خواهد با انسانی كه مكتبهای فلسفی بشر می‏خواهند ، از زمين تا آسمان فرق دارد . خيلی چيزها كه اسلام می‏گويد با آنچه ديگران‏ می‏گويند يكی است اما نه با يك ديد . اسلام هميشه به مسائل از جهت‏ توحيدی و خدائی نظر می‏كند . مثلا چنانكه قبلا گفته‏ايم بشر در فلسفه خود رسيده است به اينجا كه می‏گويد در جهان ما يك سلسله قوانين ثابت و لايتغير حكمفرما است .

پاورقی : 1 - سوره شوری آيه 11 ( هيچ مثل و مانندی برای او نيست )
2 - سوره طه آيه 8 ( همه اسماء نيكو مخصوص او است )
3 - سوره نحل آيه 60 ( و صفات والا خاص خدا است )

قرآن هم همين‏ مطلب را می‏گويد اما نه با همين تعبير بلكه از ديد الهی : " « فلن تجد لسنه الله تبديلا و لن تجد لسنه الله تحويلا »" ( 1 )
قرآن اصل عدالت را می‏پذيرد و بلكه فوق‏العاده برای آن اهميت و ارزش‏ قائل است ولی نه به عنوان اينكه عدالت هدف نهائی است ، و يا اينكه‏ عدالت مقدمه است برای اينكه انسان در اين دنيا خوش زندگی كند همان‏ خوشی‏ای كه ما درك می‏كنيم ، بلكه زندگی خوش دنيا را هم در سايه نوعی‏ توحيد ، عملی می‏داند ( يعنی اينكه انسان خالص برای خدا بشود ) و مقدمه‏ آن می‏داند

سعادت انسان را فقط خدا تامين می‏كند

انسان قرآن موجودی است كه سعادتش را جز خدا چيز ديگری نمی‏تواند تامين‏ كند . يعنی انسان موجودی آفريده شده است كه آنچه می‏تواند خلائی را كه از سعادت دارد پر كند و رضايت كامل او را تامين و وی را سير نمايد ، جز ذات پروردگار نمی‏باشد . " « الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب »" ( 2 ) . اين ، عجيب و معجزه تعبيری است
آنانكه ايمان آورده‏اند و دلهاشان با ياد خدا آرام گرفته است . در اينجا يك امر اثباتی ذكر شده است كه دلهاشان بياد خدا آرام می‏گيرد و دل انسانهای ديگر بياد چيزهای ديگر آرام می‏گيرد ولی آن چيزهای ديگر را نفی می‏كند و " « الا »" ی تنبيه‏ می‏آورد ، آگاهی و هشياری می‏دهد و خبر مهمی را اعلام می‏كند . كلمه " « بذكر الله »" را نيز مقدمه داشته است .

پاورقی : 1 - سوره فاطر آيه 43 ( هرگز روش خدا " سنت الهی " را تبديل‏پذير نخواهی يافت و هرگز روش خدا را تغييرپذير نخواهی يافت )
2 - سوره رعد آيه 28 ( همان كسانی كه ايمان دارند و دلهايشان به ياد كردن خدا آرام می‏گيرد بدانيد كه دلها به ياد خدا آرام می‏گيرد )

به تعبير ادبا : " تقديم ما هو حقه التاخير يفيد الحصر " يعنی چيزی كه بايد به حسب قاعده ، مؤخر ذ كر شود اگر مقدم شد ، به حسب قاعده افاده حصر می‏كند ، چون در دستور زبان‏ عربی تعلقات فعل و جار و مجرور بايد بعد از فعل بيايد . بنابراين ، اين‏ جمله يعنی : تنها به ياد خدا بودن و غير خدا را فراموش كردن آرامش دلها است ، قلب مضطرب و كاوشگر بشر را و سعادت او را فقط خدا تامين می‏كند ، و هر چيز ديگر امر مقدمی است يعنی يك منزل از منازل بشر است نه‏ سرمنزل نهائی . لذا عبادت هم چنين است ، می‏فرمايد : " « اقم الصلوه‏ الذكری »" ( 1 ) هدف ذكر است . و آيه : " « ان الصلوه تنهی عن‏ الفحشاء و المنكر »" ( 2 ) خاصيت نماز را بيان می‏كند و برای هدفش‏ می‏گويد : " « و لذكر الله اكبر »" ( 3 ) . اسلام انسان را برای عبادت‏ و تقرب به خدا و آشنائی و ذكر او می‏داند و البته در همين جا قدرت هم‏ برای انسان پيدا می‏شود . ولی علم و قدرت به همه اشياء نيز مقدمه است نه‏ اصل . و همچنين است تزكيه نفس . همه اينها هدف ثانوی است ، هدف است‏ برای يكی و وسيله است برای ديگری

پاورقی : 1 - سوره طه آيه 14 ( برای ياد كردن من نماز بپا كن )
2 - و 3 سوره عنكبوت آيه 45 ( نماز از بدكاری و ناروائی باز می‏دارد و ياد كردن خدا مهمتر است )

جلسه دوم ريشه اخلاق فردی و اجتماعی

تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 6 / 6 بسم الله الرحمن الرحيم انسان در زندگی انسانی خود ، چه فردی و چه اجتماعی ، نياز دارد به يك‏ سلسله هدفهای غير مادی . ما فعلا از جنبه نياز يك فرد در زندگی فردی به‏ هدفها و ارزشهای معنوی و غير مادی بحثی نمی‏كنيم چون فعلا مورد نياز ما نيست و شايد در ضمن بحثهای اجتماعيمان روشن شود . ولی قدر مسلم اين است‏ كه هر مكتب اجتماعی نيازمند است به يك سلسله هدفهای مشترك برای افراد . چون اگر هدفها مشترك نباشد ، زندگی اجتماعی به مفهوم واقعی ، يعنی‏ زندگی تشكيلاتی امكان پذير نيست زيرا معنی زندگی اجتماعی همكاری است و همكاری در زمينه هدفهای مشترك امكان پذير است . اگر هدف مشترك در كارها نباشد امكان همكاری ميان افراد نيست . هدف مشترك اعم است از هدف مادی و معنوی . ممكن است هدف مشترك افرادی هدف مادی باشد ، نظير شركتهای تجاری يا صنعتی كه افراد تشكيل می‏دهند . يك عده سرمايه دار جمع‏ می‏شوند و يك شركت تجاری يا صنعتی تاسيس می‏كنند . و يا يك نفر صاحب سرمايه و يك يا چند نفر صاحب باز و با همديگر قرار داد می‏بندند ، كار و بازو از يكی و سرمايه از ديگری ، و بعد كار مشتركی انجام می‏دهند
پس هدف مشترك اعم است ولی جامعه انسانی را صرفا از طريق و به شكل‏ يك شركت نمی‏شود اداره كرد . يعنی اين امكان نيست كه اساس زندگی‏ اجتماعی بشر فقط يك شركت بزرگ باشد . البته در نظر ما نمی‏شود ، و الا فرضيه بعضيها بر همين اساس است

نظريات مختلف درباره ريشه اخلاق اجتماعی

1 - نظريه راسل : منافع فردی

همين جناب راسل اخلاقش بر همين اساس است . چون هيچ ريشه‏ای برای اخلاق‏ اجتماعی قائل نيست جز منافع فرد می‏گويد اخلاق اجتماعی در واقع نوعی‏ قرارداد است كه افراد با يكديگر می‏بندند زيرا همه افراد اين مطلب را كاملا درك می‏كنند كه حفظ بهتر منافعشان در اين است كه حقوق و وجود يكديگر را رعايت كنند . مثال می‏زند كه مثلا من به حسب طبع ، مايلم كه‏ گاو همسايه هم مال من باشد و به خود اختصاص دهم ، ولی متوجه اين مطلب‏ هستم كه اگر من اين كار را بكنم همسايه هم عكس العمل نشان خواهد داد و گاو مرا خواهد برد ، و همسايه ديگر هم اين كار را خواهد كرد و من به جای‏ اينكه سود بيشتر ببرم ، ضرر بيشتر می‏برم . پس می‏گويم مصلحت اين است كه‏ من حق تو را محترم بشمارم و گاو ترا مال تو بدانم تا گاو من هم مال من باشد . راسل ريشه اخلاق اجتماعی را حفظ منافع فردی‏ می‏داند ، و در واقع ريشه احترام افراد نسبت به حقوق يكديگر را همان‏ می‏داند كه يك عده شركا حقوق يكديگر را محترم می‏شمارند ، چون مصلحت فرد را در همكاری می‏دانند
next page

fehrest page

back page