next page

fehrest page

back page

مگر نمی‏بينی شير را كه به بيشه خود خو می‏گيرد و از آن خارج نمی‏گردد و اما درندگان پست و ضعيف ، آزاد و دائما در تردد و حركت به اين طرف و آن طرف‏اند ؟ دنباله آن دو بيت اين است :
و الشمس لولا أنها محجوبة
عن ناظر يك لما أضاء الفرقد
اگر خورشيد جهانتاب غروب نكند و مدتی چهره پنهان ننمايد ، فلان ستاره‏ ضعيف آشكار نمی‏شود و نمودی نمی‏كند . بگذار به خاطر نمود اين ضعيفها هم‏ كه شده خورشيد جهانتاب چهره پنهان كند
و النار فی أحجارها مخبوءه
لا تصطلی‏إن لم تثرها اعزند
آتش در داخل سنگ پنهان است ، و آنگاه می‏جهد و ظاهر می‏گردد و قابل‏ استفاده می‏شود كه سنگ و آهن باهم تصادم كنند و اصطكاك سختی رخ دهد
و الحبس ما لم تغشه لدنية
شنعاء نعم المنزل المستورد
زندان مادامی كه به علت كار بد و جنايت نباشد ، به واسطه عمل پست و زشتی نباشد ، جايگاه و مكان خوبی است برای مردان . يك وقت كسی دزدی كرده ، خيانت كرده ، قتل كرده ، شرارت كرده ، و عدالت او را به زندان انداخته ، البته اين ننگ است ، عار است ، مايه‏ سرافكندگی است ، بلكه خود آن كارها ولو منجر به زندان نشود موجب ننگ و عار و سرافكندگی است . و اما يك وقت شخصی به جرم شخصيت و عظمت و به‏ واسطه حقگويی و حق خواهی و ايستادگی در مقابل ظلم و استبداد به زندان‏ می‏رود ، اين مايه افتخار و مباهات است
بيت يجدد للكريم كرامة
و يزار فيه و لا يزور و يحفد
زندان آن جايگاهی است كه آنچنان را آنچنان‏تر می‏كند . آنها كه به موجب‏ شرافت ذاتی و بزرگواری و حقگويی زندانی می‏شوند ، در آنجا صاف‏تر و خالص‏تر و مصمم‏تر می‏گردند و شرفی بر شرفهايشان افزوده می‏گردد . آنجاست‏ كه ديگران خود را نيازمند می‏بينند كه به زيارت او بروند و افتخار می‏كنند ، اما او از رفتن به زيارت آنها بی‏نياز است
باز همين شاعر می‏گويد :
فقلت لها و الدمع شتی طريقة
و نار الهوی فی القلب يذكو وقودها
فلا تجزعی‏إما رأيت قيوده
فان خلاخيل الرجال قيودها
يعنی در حالی كه اشك جاری بود و آتش عشق در دلم زبانه می‏كشيد ، به او گفتم كه اگر پاهای او را در كند و زنجير بسته می‏بينی بيتابی نكن و ناراحت مباش ، خلخال و پای برنجن و زينت مردان همين چيزهاست

آثار زندانهای به جرم آزادگی

اينجا دو مطلب است : يكی اينكه سختيها و شكنجه‏ها و گرفتاريهايی كه‏ برای يك نفر در اثر حقگويی و حقخواهی و در اثر شخصيت انسانی و ملكوتی پيش می‏آيد ننگ و عار نيست ، افتخار است
راجع به اين مطلب كافی است كه نظری به تاريخ بيفكنيم . تاريخ جهان پر است از كشته شدنهای شرافتمندانه و زندانی شدنها و زجر و شكنجه ديدنها در اين راه . اين طور گرفتاريها نه تنها مايه فخر خود آن بزرگان است بلكه‏ سند افتخار بشريت است
مطلب ديگر اين است كه اين گونه سختيها و فشارها وسيله‏ای است برای‏ تكميل و تهذيب بيشتر نفس و خالص شدن گوهر وجود انسان ، همان طوری كه‏ در مقابل ، يكی از چيزهايی كه روحيه را ضعيف و ناتوان و اخلاق را فاسد می‏نمايد تنعم و ناز پروردگی است . در ميان عوامل فساد اخلاق و تضعيف‏ روحيه ، در ميان عواملی كه منجر به بدبختی و ناتوانی در زندگی می‏گردد ، هيچ چيز به اندازه تنعم و ناز پروردگی مؤثر نيست .
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شيوه رندان بلاكش باشد
سختيها و شدايد و مشكلات ، روح را ورزش می‏دهد ، نيرومند می‏سازد ، فلز وجود انسان را خالص و محكم می‏كند . رشد و نمو و بارور شدن وجود آدمی جز در صحنه گرفتاريها و مقابله با شدايد و مواجهه با مشكلات حاصل نمی‏شود ، زيرا تا تعين درهم نريزد و خرد نشود ، تكامل حاصل نمی‏شود . به قول مولوی‏ گندم زير خاك می‏رود ، در زندان خاك گرفتار می‏شود ، در همان زندان است‏ كه شكافته می‏شود و تعين خود را از دست می‏دهد و قدم به مرحله كامل‏تر می‏گذارد ، اول ريشه‏های نازكی بيرون می‏دهد ، طولی نمی‏كشد كه به صورت بوته‏ گندم ، به صورت ساقه و خوشه و دانه‏های زيادتری ظاهر می‏شود . آن زير خاك‏ قرار گرفتن مقدمه تكامل اوست . باز همين گندم در زير سنگ آسيا نرم و آرد می‏شود و بعد نان‏ می‏گردد و نان بار ديگر در زير دندان آسيا می‏شود و جذب بدن می‏گردد تا بالاخره به عالی‏ترين مراحل كمال ممكن خود می‏رسد و به صورت عقل و فهم تجلی‏ می‏كند

قانون تضاد و تصادم

قانونی هست در طبيعت به نام قانون تضاد . حكما می‏گويند : " لولا التضاد ما صح دوام الفيض عن المبدأ الجواد " ( اگر تضاد و تصادمهای‏ حاصل از تضاد نبود ، فيض وجود از ناحيه ذات اقدس فياض علی الاطلاق‏ امكان دوام نداشت ) . زيرا درست است كه نوعی استعداد تكامل در هر موجود هست ، اما اين جهت هم در كار است كه هر موجودی در هر مرحله از مراحل مجهز است به وسايلی كه برای آن مرحله او لازم و مفيد است ، مثل‏ قشری كه دور هسته يك ميوه را گرفته ، يا پوست تخم مرغ كه حافظ سفيده و زرده تخم مرغ است . اين پوسته‏ها لازم و مفيدند ، اما برای هسته‏ای كه‏ بخواهد هسته بماند و برای تخم مرغی كه بخواهد حالت تخم مرغی خود را حفظ كند ، اما دانه و هسته‏ای كه می‏خواهد راه تكامل را بپيمايد ، می‏خواهد به‏ صورت بوته و درخت در آيد ، يا آن تخم مرغی كه می‏خواهد تبديل به جوجه و سپس مرغ بشود ، چاره‏ای نيست كه آن تعين و حصاری را كه بر او احاطه كرده‏ بشكند و خود را آزاد سازد
اين تعينها و حصارها و ديوارها در اثر تضادها و برخورد و تصادمهايی كه‏ در طبيعت بين عوامل مختلف رخ می‏دهد ، می‏ريزد و به اين وسيله و از اين‏ راه ، موانع از بين می‏رود و فيض حق دوام پيدا می‏كند
شدايد و سختيهاست كه قهرمان می‏آفريند ، نبوغ می‏بخشد ، باعث تهييج‏ نيرو و بروز قدرت می‏گردد ، شدايد و سختيهاست كه نوابغ عظيم و نهضتهای‏ بزرگ به دنيا تحويل داده است

زينب كبری

ما در تاريخ مذهبی و دينی خود مثال زياد داريم . يكی از زنان اسلام كه‏ مايه افتخار جهان است زينب كبری عليها السلام است . تاريخ نشان می‏دهد كه حوادث خونين و مصائب بی نظير كربلا زينب را به صورت پولاد آبديده در آورد . زينبی كه از مدينه خارج شد با زينبی كه از شام به مدينه برگشت‏ يكی نبود . زينبی كه از شام برگشت رشد يافته‏تر و خالص‏تر بود . حتی آنچه‏ در خلال حوادث اسارت ظهور كرده با آنچه در خلال ايام كربلا در زمانی كه‏ هنوز برادر بزرگوارش زنده بود و مسؤوليت به عهده زينب گذاشته نشده بود ، از زينب ظهور كرد ، فرق دارد
يكی از زنان فاضله مسلمان عرب در زمان ما به نام دكتر عايشه بنت‏ الشاطی كتابی درباره زينب نوشته به نام بطلة كربلا يعنی بانوی قهرمان‏ كربلا . اين كتاب چند بار به فارسی ترجمه و چاپ شده . اين بطولت و قهرمانی قسمت زيادش معلول همان حوادث و شدايد كربلاست . حوادث كربلا بود كه زبان زينب كبری را به آنچنان خطابه غرا و آتشينی در مجلس يزيد جاری كرد كه همه شنيده‏ايد
ابوتمام می‏گويد :
لولا اشتعال النار فی ما جاورت
ما كان يعرف طيب عرف العود
اگر آتش در كنار چوب عود مشتعل نشود و داغی و سوزندگی آن عود را نگيرد ، بوی خوش عود ظاهر نمی‏گردد . تا آتش نباشد ، تا درد و سوزش‏ نباشد ، هنر چوب عود ظاهر نمی‏گردد
سعدی در همين مضمون می‏گويد : قول مطبوع از درون سوزناك آيد كه عود چون همی سوزد جهان از وی معطر می‏شود رودكی می‏گويد :
اندر بلای سخت پديد آيد
فضل و بزرگواری و سالاری

موسی بن جعفر ( ع )

موسی بن جعفر عليهما السلام به جرم حقگويی و به جرم ايمان و تقوا و علاقه‏ مردم زندانی شد . از كلمات آن حضرت است خطاب به بعضی از شيعيان : " « أی فلان اتق الله ، و قل الحق وإن كان فيه هلاكك ، فان فيه نجاتك‏ . و دع الباطل وإن كان فيه نجاتك ، فان فيه هلاكك » " ( 1 )
خود را از غضب خدا حفظ كن و سخن حق را بی پروا بگو هر چند نابودی تو در آن باشد . اما بدان كه حق موجب نابودی نيست ، نجات دهنده است
باطل را همواره رها كن هر چند نجات تو در آن باشد ، و هرگز باطل نجات‏ بخش نيست ، بالاخره سبب نابودی است

پاورقی : . 1 تحف العقول ، ص . 408

شيخ مفيد درباره آن حضرت می‏گويد : او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده‏ ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود ، زياد تضرع و ابتهال به درگاه‏ خداوند متعال داشت . اين جمله را زياد تكرار می‏كرد : " « اللهم‏إنی‏ أسالك الراحة عند الموت ، و العفو عند الحساب » " ( 1 ) بسيار به‏ سراغ فقرا می‏رفت ، شبها در ظرفی پول و آرد و خرما می‏ريخت و به وسايلی‏ به فقرای مدينه می‏رساند در حالی كه آنها نمی‏دانستند از ناحيه چه كسی است‏ ، هيچ كس مثل او حافظ قرآن نبود ، با آواز خوشی قرآن می‏خواند ، قرآن‏ خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل می‏داد ، شنوندگان از شنيدن قرآنش‏ می‏گريستند ، مردم مدينه به او لقب " زين المجتهدين " داده بودند
هارون در سال 179 به قصد حج از بغداد خارج شد . ابتدا به مدينه رفت
در همانجا دستور جلب امام را صادر كرد . مردم مدينه زياد متأثر شدند و مدينه يك پارچه غلغله شد . هارون دستور داد شبانه امام را در يك محمل‏ سرپوشيده به بصره روانه كردند و به پسر عمش عيسی بن جعفر عباسی كه حاكم‏ بصره بود تحويل دادند و در آنجا آن حضرت را زندانی كردند و روز بعد برای‏ غلط اندازی و اشتباهكاری بر مردم ، دستور داد محمل ديگری سرپوشيده به‏ طرف كوفه حركت دهند تا مردم گمان كنند آن حضرت را به كوفه برده‏اند ، از طرفی اميدوار و مطمئن گردند كه چون به كوفه فرستاده می‏شود و آنجا مركز دوستان و شيعيان آن حضرت است ، خطری متوجه آن حضرت نخواهد شد و از طرف ديگر اگر عده‏ای قصد داشته باشند مانع حركت موسی بن جعفر ( ع ) گردند و آن حضرت را از بين راه برگردانند ،

پاورقی : . 1 ارشاد ، ص . 296

ذهنشان متوجه راه كوفه بشود
يك سال در زندان بصره بود . هارون دستور داد به عيسی كه كار موسی بن‏ جعفر ( ع ) را در زندان تمام كن . او حاضر نشد در خون امام شركت كند ، در جواب نوشت من در اين مدت يك سال از اين مرد جز عبادت چيزی‏ نديده‏ام ، از عبادت خسته نمی شود . كسانی را مأمور كرده‏ام كه به‏ دعاهايش گوش كنند كه آيا به تو يا من نفرين می‏كند ؟ به من اطلاع رسيد كه‏ اصلا متوجه اين چيزها نيست ، جز طلب رحمت و مغفرت از خدا برای خودش‏ چيزی بر زبان نمی آورد . من حاضر به شركت در خون همچون كسی نيستم و حاضر هم نيستم بيش از اين او را در زندان نگه دارم . يا او را از من تحويل‏ بگير يا خودم او را رها خواهم كرد . هارون دستور داد امام را از بصره به‏ بغداد آوردند و در زندان فضل بن ربيع بردند . هارون از فضل بن ربيع‏ تقاضای ريختن خون امام را كرد . او هم قبول نكرد . امام را از زندان او خارج كرد و به فضل بن يحيی برمكی تحويل داد و در نزد او زندانی كرد . فضل‏ بن يحيی يكی از اطاقهای خانه خود را به آن حضرت اختصاص داد ، ضمنا دستور داد مواظب اعمال آن حضرت باشند . به او خبر دادند اين مرد در همه‏ شبانه روز كارش نماز و دعا و تلاوت قرآن است ، روزها غالبا روزه می‏گيرد و به چيزی جز عبادت توجه ندارد . فضل بن يحيی دستور داد مقام آن حضرت‏ را محترم بشمارند و موجب آسايش امام را فراهم كنند . جاسوسان هارون‏ قضيه را به هارون خبر دادند . هارون وقتی كه اين خبر را شنيد در بغداد نبود ، در " رقه " بود . نامه‏ای اعتراض آميز به فضل نوشت و از او در خواست قتل امام را كرد . فضل حاضر نشد . هارون سخت متغير شد و مسرور خادم مخصوص خود را با دو نامه يكی برای سندی بن شاهك و يكی برای عباس بن محمد فرستاد و محرمانه دستور داد مسرور تحقيق‏ كند ، اگر موسی بن جعفر ( ع ) در خانه فضل در رفاه است مقدمات يك‏ تازيانه زدن به فضل را فراهم كنند . همين كار شد و فضل بن يحيی تازيانه‏ خورد . مسرور جريان را به وسيله نامه از بغداد به رقه به اطلاع هارون‏ رساند . هارون دستور داد كه امام را از فضل بن يحيی تحويل بگيرند و به‏ سندی بن شاهك كه مردی غير مسلمان و فوق العاده قسی و ستمگر بود تحويل‏ بدهند . ضمنا يك روز در رقه در يك مجمع عمومی خطاب به مردم گفت كه‏ فضل بن يحيی امر مرا مخالفت كرد و من او را لعن می‏كنم ، شما هم لعن كنيد . آن مردم بی اراده و شخصيت فقط به خاطر خوشايند هارون ، فضل بن يحيی را لعن كردند . خبر اين قضيه كه به يحيی به خالد برمكی پدر فضل بن يحيی رسيد ، سوار شد و به رقه رفت و از طرف پسرش معذرت خواست و هارون هم قبول‏ كرد ، تا آخر داستان كه بالاخره حضرت در زندان سندی مسموم و شهيد شد

آمدن مأمور به احوالپرسی امام ( ع )

در زندان سندی بن شاهك يك روز هارون مأموری را فرستاد كه از احوال‏ حضرت كسب اطلاع كند . خود سندی هم به همراه مأمور وارد زندان شد . وقتی‏ كه مأمور وارد شد امام از او سؤال كرد : چه كاری داری ؟ گفت : خليفه مرا فرستاد تا احوالی از تو بپرسم . فرمود : از طرف من به او بگو هر روز كه‏ از اين روزهای سخت بر من می‏گذرد يكی از روزهای خوشی تو هم سپری می‏شود ، تا آن روزی برسد كه من و تو در يك جا به هم برسيم ، آنجا كه اهل‏ باطل به زيانكاری خود واقف می‏شوند
باز در مدتی كه در زندان هارون بود يك روز فضل بن ربيع مأمور رساندن‏ پيغامی از طرف هارون به آن حضرت شد .
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخی و خوشی و زشت و زيبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد
بر گردن او بماند و بر ما بگذشت
فضل گفت : وقتی كه وارد شدم ديدم‏ نماز می‏خواند . هيبتش مانع شد كه بنشينم ، ايستادم و به شمشير خودم تكيه‏ دادم . نمازش كه تمام شد به من اعتنا نكرد و بلافاصله نماز ديگری آغاز كرد . مرتب همين كار را می‏كرد و به من اعتنايی نمی كرد . آخر كار ، وقتی‏ كه يكی از نمازها تمام شد ، قبل از آنكه به نماز ديگر شروع كند من شروع‏ كردم به صحبت خود . خليفه به من دستور داده بود كه در حضور آن حضرت از او به عنوان خلافت و لقب اميرالمؤمنينی ياد نكنم . هارون به من گفته بود به او اين طور بگو كه برادرت هارون سلام رسانده و می‏گويد خبرهايی از تو به ما رسيد كه موجب سوء تفاهمی شد . اكنون معلوم شد كه شما تقصيری‏ نداريد ولی من ميل دارم كه شما هميشه نزد من باشيد و به مدينه نرويد
حالا كه بناست پيش ما بمانيد خواهش می‏كنم از لحاظ برنامه غذايی هر نوع‏ غذايی كه خودتان می‏پسنديد دستور دهيد و فضل مأمور پذيرايی شماست . حضرت‏ جواب فضل را به دو كلمه داد : " « ليس لی مال فينفعنی ، و ما خلقت‏ سؤولا » " ( 1 ) . از مال خودم چيزی در اينجا نيست كه از آن استفاده كنم‏ ، و خدا مرا اهل تقاضا و خواهش هم نيافريده كه از شما تقاضا و خواهشی‏ داشته باشم

پاورقی : . 1 نظير آن در بحار ، ج 48 ، ص 214 نقل شده است

با اين دو كلمه مناعت و استغناء طبع بی نظير خود را رساند و ثابت كرد كه زندان نخواهد توانست او را زبون كند . بعد از گفتن اين كلمه فورا از جا حركت كرد و گفت الله اكبر و سرگرم عبادت خود شد . " « اللهم صل‏ علی موسی بن جعفر وصی اعبرار ، وإمام اعخيار ، و عيبة اعنوار ، و وارث‏ السكينة و الوقار و الحكم و اعثار الذی يحيی الليل بالسهر بمواصلة الاستغفار » "

9 شدائد و گرفتاريها

اين سخنرانی در شب 26 رجب 82 ايراد شده است
در جلسه پيش به اين مطلب اشاره كردم كه يكی از اموری كه سبب تكميل و تهذيب نفس و تصفيه اخلاق و تهييج قوا و نيروهای نهفته وجود انسان می‏شود و در حكم نيروی محرك دستگاه وجود انسان است شدايد و سختيها و مصيبتهاست . اكنون می‏خواهم در اطراف همين مطلب توضيحی بدهم

شدايد ، الطاف خداوند

در آيات قرآن و روايات ، زياد اين مضمون به چشم می‏خورد كه خداوند فلان‏ پيغمبر يا فلان بنده صالح ديگری را در معرض بلاها و شدايد قرار داد ، يا اين مضمون كه خداوند شدايد و بلاها را مخصوصا متوجه كسانی می‏كند كه مورد لطف و رحمت خاصه او هستند ، يا اين مضمون كه شدايد و سختيها تحفه‏های‏ الهی است
مثلا در حديث است : " « إن الله عز وجل ليتعاهد المؤمن بالبلاء كما يتعاهد الرجل أهله‏ بالهداية من الغيبة » " ( 1 ) خداوند ياد می‏كند و مورد نوازش قرار می‏دهد بنده مؤمن را به وسيله‏ فرستادن يك سختی و مشكل ، آن طور كه يك مرد در وقتی كه در مسافرت است‏ با فرستادن يك هديه خاندان خود را ياد می‏كند و مورد محبت و نوازش قرار می‏دهد
يا در حديث وارد شده : " « إن الله‏إذا أحب عبدا غته بالبلاء غتا » " . خداوند وقتی كه بنده‏ای را دوست بدارد او را در شدايد غرق می‏كند
يا وارد شده كه رسول اكرم حاضر نبود از غذای كسی تناول كند كه هيچ وقت‏ شدت و سختی و گرفتاری به سراغ او نيامده است ، اين را علامت عدم‏ قابليت او و دور بودن او از خدا می‏دانست
اين سؤال ابتدا به ذهن هر كسی می‏آيد كه چگونه لطف و محبت و رضايت‏ خداوند از كسی اقتضا می‏كند كه او را با شدايد و مشكلات مواجه كند ؟ لازمه‏ مهر و محبت ، فراهم كردن موجبات خوشی و آسايش است نه موجبات سختی و عدم آسايش . باز يك نوع تعبير ديگری در زبان قرآن و سنت هست كه سؤال‏ ديگری پيش می‏آورد و آن تعبير امتحان است : خداوند بندگان را به وسيله‏ شدايد و بلايا امتحان می‏كند ، يعنی چه ؟ مگر خداوند از باطن كار مردم‏

پاورقی : . 1 كافی ، ج 2 ، ص . 255

بی خبر است كه می‏خواهد با امتحان چيزی را بفهمد ؟ مگر نه اين است كه در خود قرآن مجيد آمده كه هيچ ذره‏ای و هيچ حركتی و جنبشی ، بالاخره هيچ امر كوچك يا بزرگی در عالم هستی نيست مگر آنكه معلوم و مكشوف حق متعال‏ است ؟ پس امتحان يعنی چه ؟

سازندگی شدايد

جواب هر دو سؤال آن وقت معلوم می‏شود كه فلسفه بلايا و شدايد و سختيها و اثر آنها در وجود آدمی معلوم شود ، معلوم شود كه به حكم قانون و ناموس‏ خلقت ، بسياری از كمالات است كه جز در مواجهه با سختيها و شدايد ، جز در نتيجه تصادمها و اصطكاكهای سخت ، جز در ميدان مبارزه و پنجه نرم كردن‏ با حوادث ، جز در روبرو شدن با بلايا و مصائب حاصل نمی‏شود
نه اين است كه اثر شدايد و سختيها تنها ظاهر شدن و نمايان شدن گوهر واقعی است ، به اين معنی كه هر كس يك گوهر واقعی دارد كه رويش پوشيده‏ است ، مانند يك معدنی است در زير خاك ، و اثر شدايد فقط اين است كه‏ آنچه در زير خاك است نمايان می‏شود ، اثر ديگر ندارد . نه ، اين طور نيست ، بالاتر است . شدايد و سختيها و ابتلائات اثر تكميل كردن و تبديل‏ كردن و عوض كردن دارد ، كيمياست ، فلزی را به فلز ديگر تبديل می‏كند ، سازنده است ، از موجودی موجود ديگر می‏سازد ، از ضعيف قوی و از پست‏ عالی و از خام پخته به وجود می‏آورد ، خاصيت تصفيه و تخليص دارد ، كدورتها و زنگارها را می‏زدايد ، خاصيت تهييج و تحريك دارد ، هوشياری و حساسيت به وجود می‏آورد ، ضعف و سستی را از بين می‏برد
پس اين گونه امور را نبايد قهر و خشم شمرد ، لطف است در شكل قهر ، خير است در صورت شر ، نعمت است در مظهر نقمت .در اين ميان ، عنصرهای قابل حداكثر استفاده را از اين لطفهای قهر نما و نعمتهای نقمت صورت می‏برند .
ای جفای تو زراحت خوب تر
و انتقام تو زجان محبوب تر
نار تو اين است نورت چون بود ؟
ماتم اين تا خود كه سورت چون بود ؟
از حلاوتها كه دارد جور تو
و زلطافت كس نيابد غور تو
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
ای عجب من عاشق اين هر دو ضد
اين گونه اشخاص مايه‏دار نه تنها از شدايد موجود بهره می‏برند يك نوع حالت ماجراجويی نسبت به شدايد در آنها هست‏ ، به استقبال شدايد می‏روند ، برای خود شدايد می‏آفرينند
مولوی برای عنصرهای قابل كه از سختيها كمال می‏يابند و رشد می‏كنند و نيرومندتر می‏گردند مثلی می‏آورد ، می‏گويد : هست حيوانی كه نامش اسغر است كو به زخم چوب زفت ولمتر ( 1 ) است
تا كه چوبش می‏زنی به می‏شود
او ززخم چوب فربه می‏شود
نفس مؤمن اسغری آمد يقين
كو بزخم رنج ، زفت است و سمين
زين سبب بر انبيا رنج و شكست
از همه خلق جهان افزون‏تر است
تا زجانها جانشان شد زفت‏تر
كه نديدند آن بلا قومی دگر
مثال ديگری ذكر می‏كند ، افراد سختی كشيده را تشبيه می‏كند به پوست‏ دباغی شده ، می‏گويد :

پاورقی : . 1 يعنی درشت تر و فربه تر

پوست ازدار و بلاكش می‏شود
چون اديم طايفی خوش می‏شود
گرنه تلخ و تيز ماليدی در او
گنده گشتی ناخوش و ناپاك بو
آدمی را نيز چون آن پوست دان
از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيارده
تا شود پاك و لطيف و با فره
ور نمی تانی رضاده‏ای عيار
كه خدا رنجت دهد بی اختيار
كه بلای دوست تطهير شماست
علم او بالای تدبير شماست
پس جواب اول كه چگونه خداوند دوستانش را دچار بلايا می‏كند معلوم شد

امتحان الهی

اما سؤال دوم كه امتحان در اين مورد چه معنی دارد ؟ جواب اين سؤال هم تا اندازه‏ای از آنچه گفته شد دانسته می‏شود ، اما توضيح بيشتری می‏دهم : يك وقت چيزی را مورد امتحان قرار می‏دهند برای اينكه مجهولی را تبديل‏ به معلوم كنند . برای اين كار شيی‏ء را به عنوان ميزان و مقياس به كار می‏برند ، مثل اينكه متاعی را در ترازو می‏گذارند تا بفهمند كه وزن واقعی‏ آن چقدر است . ترازو فقط وسيله توزين است ، اثرش فقط اين است كه وزن‏ واقعی جسم را معلوم می‏كند . ترازو خود تأثيری در زياد كردن يا كم كردن آن‏ جسم ندارد . همچنين است ساير ميزانها و مقياسها : ميزان الحراره اثرش‏ اين است كه درجه گرمی هوا يا بدن انسان را معين می‏كند ، متر اثرش اين‏ است كه كميت يك طول را معين می‏كند ، علم منطق كه علم ميزان ناميده‏ می‏شود اثرش اين است كه شكل استدلالها را اندازه‏گيری می كند و اگر احياناخللی در شكل استدلال رخ داده باشد ، قواعد منطقی آن را معين می‏كند
امتحان اگر فقط به معنی به كار بردن ميزان و مقياس برای كشف مجهولی‏ باشد البته درباره خداوند صحيح نيست . امتحان معنی ديگری هم دارد و آن‏ از قوه به فعل آوردن و تكميل است . خداوند كه به وسيله بلايا و شدايد امتحان می‏كند به معنی اين است كه به وسيله اينها هر كسی را به كمالی كه‏ لايق آن است می‏رساند . فلسفه شدايد و بلايا فقط سنجش وزن و درجه و كميت‏ نيست زياد كردن وزن و بالا بردن درجه و افزايش دادن به كميت است
خداوند امتحان نمی كند كه وزن واقعی و حد و درجه معنوی و اندازه شخصيت‏ كسی معلوم شود ، امتحان می‏كند يعنی در معرض بلايا و شدايد قرار می‏دهد كه‏ بر وزن واقعی و درجه معنوی و حد شخصيت آن بنده افزوده شود . امتحان نمی‏ كند كه بهشتی واقعی و جهنمی واقعی معلوم شود ، امتحان می‏كند و مشكلات و شدايد به وجود می‏آورد كه آنكه می‏خواهد به بهشت برود در خلال همين شدايد خود را شايسته و لايق بهشت كند و آنكه لايق نيست سر جای خود بماند
علی ( ع ) در آن نامه‏ای كه به والی بصره عثمان بن حنيف نوشته پس از آنكه او را نصيحت می‏كند كه گرد تنعم نرود و از وظيفه خودش غفلت نكند ، وضع زندگی ساده و دور از تجمل و تنعم خودش را ذكر می‏كند كه چگونه به نان‏ جوی قناعت كرده است و خود را از هر نوع ناز پروردگی دور نگه داشته ، آنگاه می‏فرمايد : شايد بعضی تعجب كنند كه چطور علی با اين خوراكها توانايی برابری و غلبه بر شجاعان را دارد ؟ قاعدتا بايد اين طرز زندگی او را ضعيف و ناتوان كرده باشد . خودش اين طور جواب می‏دهد كه اينها اشتباه می‏كنند ، زندگی سخت نيرو را نمی كاهد ، تنعم و ناز پروردگی است كه موجب كاهش‏ نيرو می‏گردد . می‏فرمايد : " « ألا وإن الشجره البرية أصلب عودا ، و الروائع الخضره أرق جلودا ، و النباتات البدوية أقوی وقودا » " ( 1 )
چوب درختهای صحرايی و جنگلی كه نوازش باغبان را نديده است محكم‏تر است ، اما درختهای سر سبز و شاداب كه مرتب تحت رعايت باغبان و نوازش او ميباشند نازك تر و كم طاقت تر از كار در می‏آيد . گياهان‏ صحرايی و وحشی نسبت به گلهای خانگی ، هم قدرت اشتغال و افروزش بيشتری‏ دارند و هم آتششان ديرتر خاموش می‏شود . مردان سرد و گرم چشيده و فراز و نشيب ديده و زحمت كشيده و با سختيها و شدايد و مشكلات دست و پنجه نرم‏ كرده نيز طاقت و قدرتشان از مردهای ناز پرورده بيشتر است . فرق است‏ بين نيرويی كه از داخل و باطن بجوشد با نيرويی كه از خارج كمك بگيرد
عمده اين است كه استعدادها و نيروهای بی حد و حصر باطنی بشر بروز كند
علی می‏فرمود نگوييد : " « اللهم‏إنی أعوذ بك من الفتنة » " ( خدايا ! به تو از فتنه ها و مايه گرفتاريها پناه می‏برم ) ، زيرا هيچ كس نيست كه‏ با گرفتاريها مواجه نباشد ، بگوييد : " « اللهم‏إنی أعوذ بك من مضلات‏ الفتن » " ( 2 ) ( خدايا ! از فتنه‏های گمراه كننده ، از جنبه‏های گمراه‏ كننده فتنه‏ها ، به تو پناه می‏برم )

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، نامه . 45 . 2 نهج البلاغه ، حكمت . 90 و فقره دوم نقل به معنی شده است

next page

fehrest page

back page