next page

fehrest page

back page

باريك بين را زنديق و بی دين كرده است
به هر حال ، اثر مستقيم به هم خوردن تعادل اجتماعی و تبعيضها و تفاوتهای بی جهت يكی به هم خوردن نظم فكری و اعتقاد به هرج و مرج و بی‏ اثر بودن عوامل واقعی سعادت يعنی علم و عقل و تقوی و سعی و عمل و هنر و لياقت است كه به عنوان فلسفه بخت ظهور می‏كند و ما در ادبيات خودمان‏ اثر آن را می‏بينيم و يكی ديگر بدبينی و سوء ظن به آفرينش و مبدأ مقدس‏ خلقت است . اين اثر بی عدالتيهاست در عقيده و فكر

عدالت اجتماعی و اخلاق فردی

اما اثر شيوع بی عدالتيهای اجتماعی در فساد اخلاق و ناراحتی‏های روحی
اخلاق خوب و بد هم مثل همه چيزهای ديگر دنيا سبب و علت دارد ، بی جهت‏ پيدا نمی‏شود . سرشت و طينت مؤثر است ، اوضاع محيط و تلقينات محيط مؤثر است ، يكی از اموری هم كه قطعا تأثير دارد در فساد اخلاق و روحيه را مسموم و بيمار می‏كند ، محروميتها و احساس مغبونيتهاست . حسادتها ، كينه‏ها ، عداوتها ، بدخواهيها همه از همين جا پيدا می‏شود

افراد استثنائی

البته افراد استثنايی هستند كه مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، اما آنها به همين دليل فوق العادگی دارند كه اين جور مصونيتهای‏ روحی در آنها هست . ايمان قوی جلوی تأثير بسياری ازعاملها را در روح می‏گيرد . افراد استثنايی در حدی بالاتر از حد افكار عموم‏ هستند . در اينجا برای توضيح مطلب مثالی عرض می‏كنيم : پدر و مادری در ميان فرزندانشان هستند . در آن خانه غذا و ميوه و شيرينی و لباس ميان اهل خانه تقسيم می‏شود . فكر و قضاوت بچه‏ها و تأثيراتی كه در اين گونه موارد پيدا می‏كنند با فكر و قضاوت پدر و مادر و نوع تأثيری كه به آنها دست می‏دهد فرق دارد ، در يك سطح نيست ، در دو سطح است
اما آن احساسی كه بچه‏ها نسبت به يكديگر دارند : از بچه‏ها هر كدام‏ ببيند سهم او از ميوه يا غذا يا شيرينی يا لباس از سهم ديگری كمتر است‏ ناراحت می‏شود ، قهر می‏كند ، گريه می‏كند ، و چون احساس مظلوميت و محروميت می‏كند ، در صدد انتقام بر می‏آيد . لهذا لازم است پدران و مادرانی كه به سعادت فرزندانش علاقمند هستند ، ميل دارند بچه‏هايشان از كودكی روحيه سالم داشته باشند ، از اول هيچگونه تبعيضی بين آنها قائل‏ نشوند . تبعيض تخم اختلاف كاشتن است ، تخم حسادت كاشتن است ، تخم‏ انتقام كاشتن است . تبعيض موجب می‏شود هم روح آن بچه محروم فشرده و زرده و ناراحت بشود ، و هم آن بچه عزيز كرده ، متكی به غير ، ضعيف‏ النفس ، زود رنج ، لوس و ننر بار بيايد . پدران و مادران اگر بچه‏هايشان‏ از لحاظ جسم بيمار بشوند به طبيب مراجعه می‏كنند ، اما توجه به سلامت روح‏ و حفظ الصحه روحی فرزندانشان ندارند ، اينها را كوچك می‏شمارند ، در صورتی كه اهميت بهداشت و سلامت روح بچه از سلامت تن و بدنش كمتر نيست‏ ، بلكه به مراتب بيشتر است
غرض اين است بچه‏ها چون در يك سطح فكر می‏كنند قهرا محروميت يكی‏ نسبت به ديگری در آنها اثر سوء می‏گذارد ، اما پدر و مادر كه فكر و عقلشان در سطحی بالاتر است نوع ديگر فكر می‏كنند و نوعی‏ ديگر محبت دارند . آنها از اين جور محروميتها و كم و زيادها رنج نمی‏برند ، از اينكه ميوه و شيرينی و غذا به آنها نرسد يا كمتر برسد ناراحت‏ نمی‏شوند ، احساس حقارت نمی‏كنند
در اجتماع هم عينا همين طور است . افراد استثنايی كه پدر امت‏اند تحت‏ تأثير محروميتها واقع نمی‏گردند ، مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، در عين مظلوميت و محروميت ، مثل همان پدری كه هميشه خير فرزندان خودش را می‏خواهد باز آنها خير امت را می‏خواهند
رسول اكرم ( ص ) در احد در حالی كه سنگ به پيشانی مباركش زده بودند ، دندانش را شكسته بودند ، دست به دعا برداشته و می‏گفت : " « اللهم اهد قومی فانهم لا يعلمون » " ( 1 ) خدايا قوم من را هدايت كن و آنها را ببخش كه آنها جاهل‏اند
علی مرتضی ( ع ) در موضوع فدك می‏فرمايد : " « فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين . . . و ما أصنع بفدك و غير فدك ، و النفس مظانها فی غد جدث ، تنقطع فی ظلمته‏ آثارها » " ( 2 )
آن كه رست از جهان فدك چه كند
آن كه جست از جهت فلك چه كند

پاورقی : . 1 مناقب ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص . 192 . 2 نهج البلاغة ، نامه 45 : گروهی در آن طمع بستند و گروهی زهد ورزيدند ، و من با فدك و يا غير فدك چه كنم در حالی كه فردا اين بدن جايگاهش گور است و در آن تاريكی‏ آثارش از هم گسيخته گردد

آثار اخلاقی تبعيضها

اين در افراد استثنايی است ، اما ساير افراد مردم حالت همان فرزندان‏ خانواده را دارند . تبعيضها ، تفاوت گذاشتنها روح يك عده را كه محروم‏ شده‏اند فشرده و آزرده و كينه جو و انتقام كش می‏كند و روح يك عده ديگر را كه به صورت عزيز بلاجهت در آمده‏اند لوس و ننر و كم حوصله و زود رنج‏ و بيكاره و اسراف كن و تبذير كن می‏كند . در ميان يك طبقه حسد و كينه و انتقام و نفرت و دشمنی ، و در طبقه ديگر كم حوصلگی نسبت به كار ، استقامت نداشتن ، اسراف و تبذير پيدا می‏شود . فكر كنيد مجموعا چه اوضاع‏ و احوالی در اثر بی عدالتی در ميان مردم پيدا می‏شود
دعای معروفی هست از رسول اكرم كه با اين جمله شروع می‏شود : " « اللهم‏ اقسم لنا من خشيتك ما يحول بيننا و بين معصيتك » " ( 1 ) دعاهای اسلامی يكی از بهترين و آموزنده‏ترين تعليمات اخلاقی و معنوی است‏ . چه نكته‏ها و لطايف روحی و اجتماعی بزرگ كه با زبان دعا گفته می‏شود
جمله‏ای در همين دعا هست كه " « و اجعل ثارنا علی من ظلمنا » " يعنی‏ خدايا ! انتقام ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه به ما ظلم كردند
اين جمله نكته لطيفی دارد . رسول اكرم نفرمود : خدايا ! از ستمگران ما انتقام بكش ، فرمود : خدايا ! انتقامجويی ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه بر ما ظلم كردند

پاورقی : . 1 پروردگارا ! از خوف و خشيتت اين اندازه به ما نصيب ده كه ميان‏ ما و نافرمانی‏ات حائل گردد . ( غوالی اللئالی ، ج 1 ، ص 159 ، و در آن‏ معاصيك آمده است )
" ثأر " يا " ثار " به معنی ميل به مكافات دادن است و به اصطلاح‏ حس انتقامجويی .

می‏خواهد بفرمايد در اثر اينكه ظلمی بر ما مردم می‏شود قهرا روح ما فشرده و آزرده و انتقامجو و " ثائر " می‏شود . همينكه اين‏ حالت در روح ما پيدا شد هر وقت باشد و هر جا باشد و به هر راه باشد اثر خودش را خواهد كرد ، مثل يك آتش زبانه خواهد كشيد . امروز علمای معرفة الروح ثابت كرده‏اند كه كينه‏ها و عداوتهايی كه در روح پيدا می‏شود ممكن‏ است موقتا به اعماق روح فرو برود و انسان به حسب شعور ظاهر خود آنها را فراموش كند و از ياد ببرد ، اما واقعا محو نمی‏شود ، در همان اعماق روح ، بی خبر از شعور ظاهر و عقل ظاهر ، مشغول فعاليت است كه راهی پيدا كند و بيرون بيايد . رسول اكرم می‏گويد : خدايا ! اين آتش كه در دل ما هست و روزی زبانه خواهد كشيد ، ديگری را نسوزد ، اگر می‏خواهد بسوزد همان كس را بسوزد كه به ما ظلم كرده و سبب اين آتش شده است . اگر بنا بشود انسان‏ با عقل و اراده و شعور ظاهر خود انتقام بگيرد ، انتقام شخصی را از شخصی‏ ديگر نمی‏گيرد ، اگر در بلخ آهنگری گناه كرده باشد در شوشتر سرمسگری را نمی‏برد ، اما وقتی كه انسان نه به فرمان عقل آزاد بلكه به فرمان آن‏ عقده‏ها و كينه‏های ته نشين شده در اعماق روح بخواهد انتقام بگيرد ، ديگر اين ملاحظات در كار نيست
رسول خدا می‏فرمايد : خدايا ! ما را طوری كن كه انتقامها و كينه‏های ما همان قدر باشد كه دشمن را سركوب كنيم ، در اعماق روح ما در اثر بی‏ عدالتيها و مظلوميتها و ناتوانيها عقده‏ها و " ثأر " ها پيدا نشود كه‏ روح ما طبعا فشرده و آزرده و عاصی و سركش و بدخواه و ظالم بشود ، از ظلم‏ لذت ببرد ، از لگدمال كردن مردم لذت ببرد

اخلاق متعادل در جامعه متعادل

اخلاق عالی عبارت است از اخلاق متعادل و موزون . مسلما و مطمئنا اگر جامعه متعادل و موزون نباشد ، اگر سازمان اجتماعی و مقررات اجتماعی و حقوق اجتماعی ، موزون و متعادل نباشد ، اخلاق شخصی و فردی موزون نخواهد ماند . اثر عدم تعادل اجتماعی تنها در طبقه عامه مردم نيست كه محروم‏اند ، طبقه خاصه يعنی طبقه ممتاز كه مواهب را بيشتر به خود اختصاص داده‏اند هم زيان می‏برند ، طبقه عامه فشرده و عصبی می‏شوند ، و اين طبقه بيكاره و بی هنر و كم استقامت و نا شكر و كم حوصله و پرخرج
علی ( ع ) درباره طبقه خاصه در فرمان معروف مالك اشتر می‏نويسد : برای‏ والی هيچ كس پرخرج‏تر در هنگام سستی ، كم كمك‏تر در هنگام سختی ، متنفرتر از عدالت و انصاف ، پرتوقع‏تر ، ناسپاس‏تر ، عذر ناپذيرتر ، كم طاقت‏تر در شدايد ، از طبقه خاصه نيست . همانا استوانه دين و نقطه مركزی واقعی‏ مسلمين و مايه پيروزی بر دشمن ، عامه مردم می‏باشند . توجه تو همواره به‏ عامه مردم معطوف باشد نه به خاصه
علی ( ع ) چقدر خوب روحيه خاصه يعنی طبقه ممتاز را كه عزيزهای بی جهت‏ اجتماع‏ا ند توصيف و تشريح كرده است ( 1 )

پاورقی :

. 1 " و ليس أحد من الرعية أثقل علی الوالی مؤونة فی الرخاء ، و أقل معونة له فی البلاء ، و أكره للانصاف ، و أسأل بالالحاف ، و أقل شكرا عند الاعطاء ، و أبطا عذرا عند المنع ، و أضعف صبرا عند ملمات الدهر ، من أهل الخاصة . وإنما عمود الدين و جماع المسلمين و العده لععداء ،

العامة من اعمة . فليكن صغوك لهم و ميلك معهم » " . ( نهج البلاغه ، نامه 51 )

حديثی است از رسول اكرم كه فرمود : " « استووا تستو قلوبكم » " معتدل و همسطح باشيد و در ميان شما ناهمواريها و تبعيضها وجود نداشته‏ باشد ، تا دلهای شما به هم نزديك بشود و در يك سطح قرار بگيرد . يعنی‏ اگر در كارها و موهبتها و نعمتهای خدا بين شما شكاف و فاصله افتاد بين‏ دلهای شما هم قهرا فاصله می‏افتد . آن وقت ديگر نمی‏توانيد همدل و همفكر باشيد و در يك صف قرار بگيريد ، قهرا در دو صف مختلف قرار خواهيد گرفت
قرآن كريم می‏فرمايد : " « و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمة الله عليكم‏إذ كنتم أعداء فألف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته‏إخوانا »" همه باهم به ريسمان الهی بچسبيد و متفرق و متشتت نشويد . آن وقت را به ياد بياوريد كه با هم دشمن بوديد ، نسبت به هم كينه و عداوت و حسادت داشتيد ، خداوند به وسيله اسلام دلهای شما را به هم مهربان كرد ، صبح كرديد در حالی كه همه با يكديگر برادر بوديد
اين آيه همان طوری كه مضمونش معلوم است در موضوع اتحادی است كه دين‏ اسلام به مردم داد

راز موفقيت اسلام

در جلسه پيش گفتم اسلام اگر تنها جنبه اخلاقی می‏داشت و مانند يك مكتب‏ اخلاقی كه كارش فقط پيشنهادهای اخلاقی و پند و نصيحت است فقط به مواعظ و نصايح می‏پرداخت و كاری به تركيب و سازمان اجتماعی نمی‏داشت ، ممكن نبود كه بتواند جامعه‏ای نو بسازد ، جامعه‏ای متحد و همفكر و همدل كه جريان تاريخ را عوض كند
شك ندارد آن چيزی كه دلها را به هم پيوند می‏دهد ، عقيده و ايمان است‏ . رسول خدا بزرگترين عامل وحدت را كه وحدت در عقيده بود ايجاد كرد ، مردم را در زير پرچم " لاإله الا الله " آورد ، اما تنها به ايمان و عقيده اكتفا نكرد ، به موانع و اضداد وحدت هم توجه كرد ، آن موانع و مشكلات را از ميان برداشت ، موجبات نزديكی دلها را فراهم كرد و موجبات‏ كينه‏ها و حسدها و انتقامجوييها يعنی تبعيضات حقوقی را از بين برد
البته وقتی كه مقتضی موجود شد و موانع مفقود ، وقتی كه ايمان و عقيده بود و تبعيضات نبود ، معلول كه وحدت و الفت و هماهنگی است خود به خود پيدا می‏شود ، برخلاف آنكه مقتضی موجود باشد مانع هم موجود باشد ، يا اينكه اگر مانع مفقود است مقتضی هم مفقود باشد
پس نبايد اين طور فكر كرد كه اسلام فقط به موجب اينكه عقيده واحدی‏ ايجاد كرد ، مردم را متحد كرد ، نه ، علاوه بر اين موانع و تبعيضات و شكافها و تفاوتها را هم از بين برد ، اگر گفت " « تعالواإلی كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبدإلا الله و لا نشرك به شيئا »" بياييد به سوی يك‏ عقيده و ايمان كه برای همه به يك نسبت خوب است ، برای همه حقيقت‏ است ، برای همه خير است ، اگر اين را گفت و توحيد را پيشنهاد كرد ، پشت سرش هم گفت " « و لايتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله »" ( 1 ) ، مساوات و برابری را هم پيشنهاد كرد

پاورقی : . 1 آل عمران ، 64 : گروهی ديگر را غير خدا ارباب خود نگيرند

پيغمبر اكرم در حجة الوداع فرمود : " « أيها الناس‏إن ربكم واحد ، وإن أباكم واحد ، كلكم من آدم ، و آدم‏ من تراب ، لا فضل لعربی علی عجمی‏إلا بالتقوی » "
ايها الناس ! خدای همه يكی ، پدر همه يكی است ، همه فرزند آدم هستيم‏ ، آدم هم از خاك به وجود آمده ، پس همه از خاك به وجود آمده‏ايم ، ملاك‏ شرافت جز تقوا چيزی نيست ، عربها خيال نكنند كه نژاد عرب بر عجم برتری‏ دارد ، هيچ نژادی بر هيچ نژادی فضيلت ندارد ، برتری فقط و فقط به تقوا و درستی است . بعد فرمود : " « ألا هل بلغت » " ( آيا تبليغ كردم ؟ ) " « قالوا نعم » " همه گفتند : بله ، يا رسول الله ! بعد فرمود : " « فليبلغ الشاهد الغائب » " ( 1 ) پس حاضرين به غايبين برسانند ، نسل‏ حاضر به نسلهای آينده و هر نسلی به نسل بعد برساند

تأثير عدالت در رفتار عمومی

از همين جا می‏توان فهميد كه بود و نبود عدالت در رفتار مردم هم تأثير دارد ، زيرا وقتی كه در عقايد و اخلاق تأثير داشت قهرا در اعمال هم تأثير دارد " « قل كل يعمل علی شاكلته »" ( 2 ) هر كسی مطابق آنچه كه فكر می‏كند و عقيده دارد و مطابق حالاتی كه در روحش هست عمل می‏كند ، ريشه‏ اعمال آدمی در روح اوست

پاورقی : . 1 تحف العقول ، ص . 34 . 2 اسراء ، . 84

گذشته از اينكه بی عدالتی و تفاوت و تبعيض و احساس غبن و محروميت‏ اجتماعی اين آثار را دارد كه ذكر شد ، خود فقر و احتياج سببش هر چه باشد خواه بی عدالتی يا چيز ديگر خودش يكی از موجبات گناه است ، اگر ضميمه‏ بشود با احساس مغبونيت و محروميت ، ديگر بدتر ، اگر ضميمه بشود با حسرت كشيدنهای تجملات عده‏ای ، باز از آن هم بدتر . آن وقت هميشه خواهد گفت : سخن درست بگويم نمی‏توانم ديد كه " می " خورند حريفان و من نظاره‏ كنم همين نمی‏توانم ديد ، سبب سرقتها می‏شود ، سبب رشوه گيريها می‏شود ، سبب اختلاسها و خيانتها به اموال عمومی می‏شود ، سبب گناهها می‏شود ، سبب‏ غل و غش و تقلب در كارها می‏شود ، سبب می‏شود كه افرادی برای اينكه خود را به دسته‏ای ديگر برسانند رشوه بخورند ، دزدی بكنند ، زير حساب مردم‏ بزنند و همين طور . .
علی ( ع ) به فرزند عزيزش محمد معروف به ابن الحنيفه درباره فقر می‏فرمايد : " « يا بنی‏إنی أخاف عليك الفقر ، فاستعذ بالله منه ، فان الفقر منقصة للدين ، مدهشة للعقل ، داعية للمقت » " ( 1 ) فرزند عزيزم ! من از ديو مهيب فقر بر تو می‏ترسم ، از او به خدا پناه‏ ببر . فقر موجب نقصان دين است

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، حكمت . 311

فقر موجب نقصان دين است يعنی چه ؟ يعنی فقر گناه است ؟ نه ، فقر گناه نيست ، اما فقر آدمی را كه ايمان قوی نداشته باشد زود وادار به‏ گناه می‏كند . بسياری از گناهان هست كه از فقر و احتياج ناشی می‏گردد
لذا رسول اكرم ( ص ) فرمود : " « كاد الفقر أن يكون كفرا » " ( 2 ) ( فقر نزديك به سر حد كفر است ) . فقر روح را عاصی و عزيمت را ضعيف‏ می‏كند
اثر ديگر فقر را فرمود : " « مدهشة للعقل » " ( فقر فكر را پريشان و دهشت زده می‏كند ) . عقل و فكر در اثر احتياج و فقر و نبودن وسايل زندگی‏ تعادل خود را از دست می‏دهد و انسان ديگر نمی‏تواند خوب در قضايا فكر بكند . همان طوری كه مصيبتها توليد پريشانی فكر و خيال می‏كند فقر نيز همين طور است
تدبير صواب از دل خوش بايد جست
سرمايه عافيت كفاف است نخست
شمشير قوی نيايد از بازوی سست
يعنی زدل شكسته تدبير درست
البته باز افرادی استثنايی هستند كه اين طور نيستند ، حوادث در آنها تأثير ندارد ، مصيبت در آنها تأثير ندارد اما همه كه اين طور نيستند
اثر سوم فرمود : " « داعية للمقت » " يعنی فقر سبب ملامت و سركوبی‏ و تحقير مردم ، و در نتيجه سبب پريشانی روح و موجب عقده‏ای شدن انسان‏ می‏گردد . يا شايد مقصود اين جمله اين است كه تو

پاورقی : . 2 بحار اعنوار ، ج 72 ، ص . 29

با مردم عداوت پيدا خواهی كرد و مردم را مسؤول بدبختی خودخواهی خواند
سخن خود را ختم می‏كنم به سخنانی از يكی از بزرگترين صحابه اميرالمؤمنين‏ علی ( ع ) به نام صعصعة بن صوحان عبدی . صعصعه خودش مرد بزرگواری است ، از خواص اصحاب مولای متقيان است ، حضرت به او علاقه داشتند . مرد خطيب‏ و سخنوری بود . جاحظ در البيان و التبيين او را به قدرت بيان و قوت‏ منطق وصف می‏كند و می‏گويد " و أدل من كل شی‏ء استنطاق علی له " از هر دليلی بالاتر بر اينكه صعصعه مردی سخنور و خطيب بوده اين است كه علی بن‏ ابی طالب گاهی تكليف می‏كرد به او كه خطابه ايراد كند و او حركت می‏كرد و در حضور علی به ايراد خطابه می‏پرداخت
صعصعه درباره علی يك سخن كوتاه دارد در روز اول خلافت ، و سخنی ديگر دارد درباره آن حضرت در حالی كه در اثر ضربت خوردن به شمشير مرادی‏ حضرت در بستر افتاده بود ، و سخنی هم دارد مفصل بعد از دفن آن حضرت
در روز اول خلافت رو كرد به آن حضرت و گفت : " زينت الخلافة و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، ولهی‏إليك أحوج‏ منك إليها " ( 1 ) . يا اميرالمؤمنين ! تو بخلافت زينت و افتخار دادی‏ ، اما خلافت برای تو زينت و افتخاری نيست ، مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت اما خلافت مقام ترا بالا نبرد ، خلافت به تو محتاج‏تر است از تو به خلافت
جمله دوم بعد از ضربت خوردن اميرالمؤمنين بود .

پاورقی : . 1 تاريخ يعقوبی ، ج 2 ، ص . 179

صعصعه مثل همه ياران خاص آن حضرت فوق العاده متأثر بود . آمد بلكه بتواند عيادتی بكند ، مجال نيافت . به وسيله كسی كه در اطاق بيمار رفت و آمد می‏كرد سوز دل و پيام محبت خود را با اين دو جمله بيان كرده ، گفت : سلام‏ مرا به آقا برسان ، بگو صعصعه می‏گويد : " يرحمك الله يا أميرالمؤمنين‏ حيا و ميتا ، فلقد كان الله فی صدرك عظيما ، و لقد كنت بذات الله‏ عليما " رحمت خدا در حيات و ممات شامل حال تو باشد يا أميرالمؤمنين ! خداوند در انديشه تو بسيار بزرگ بود ، تو عارف و شناسای ذات خدا بودی‏ . پيغام صعصعه به حضرت رسيد ، فرمود : از طرف من به صعصعه بگوييد " « و أنت يرحمك الله ، فلقد كنت خفيف المؤونة ، كثير المعونة » " (1) خدا ترا رحمت كند ای صعصعه ! تو خوب يار و ياوری برای من بودی ، كم‏ توقع ، كم زحمت ، كم خرج بودی . از آن طرف پركار ، خدوم و فداكار بودی
سخن سومش بعد از دفن حضرت است . بدن مبارك أميرالمؤمنين ( ع ) را شب دفن كردند . به ملاحظاتی جز افراد معدودی از خواص اصحاب ، كسی ديگر در تشييع جنازه و هنگام دفن نبود . يكی از آنها همين صعصعه بود . همينكه‏ از دفن فارغ شدند ، آمد كنار قبر ، يك دست را روی قلب خود گذاشت ، با دستی ديگر مشتی خاك برداشت و بر سر ريخت ، گفت : " بأبی أنت و أمی‏ يا أميرالمؤمنين " پدر و مادرم به قربانت . " هنيئا لك يا أباالحسن‏ " اين مردن با اين همه سعادت و پاكی با اين مقام در نزد حق گوارای تو باد . بعد جمله‏هايی دارد : " فلقد طاب مولدك ، و قوی صبرك ، و عظم‏ جهادك ، و ربحت تجارتك ، و قدمت علی خالقك " تا آنجا كه می‏گويد : " فأسأل

پاورقی : . 1 بحار اعنوار ، ج 42 ، ص . 234

الله أن يمن علينا باقتفائنا أثرك ، و العمل بسيرتك " . از خدا مسئلت‏ می‏كنم كه بر ما منت بگذارد كه موفق بشويم از تو پيروی بكنيم . " فقد نلت ما لم ينله أحد ، و أدركت ما لم يدركه أحد " تو به چيزی رسيدی كه‏ احدی نرسيد ، به مقام نائل شدی كه كسی نائل نشد . در آخر بار تكرار می‏كند و می‏گويد : " فهنيئا لك يا أباالحسن " گوارا باد ترا ای ابوالحسن ! " لقد شرف الله مقامك " خدا مقام تو را خيلی شريف و بزرگوار قرار داد
" فلا حرمنا الله أجرك ، و لا أضلنا بعدك ، فوالله لقد كانت حياتك‏ مفاتيح للخير ، و مغالق للشر " خدا ما را از اجری كه به وسيله تو بايد ببريم محروم نكند ، خدا ما را بعد از تو گمراه نكند . به خدا قسم كه‏ زندگی تو كليدهايی بود برای خير ، قفلهايی بود برای شر و بدبختی . " و لو أن الناس قبلوا منك لاكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم و لكنهم آثروا الدنيا علی الاخره " اگر مردم سخن ترا شنيده بودند و اگر ترا می‏شناختند ، از آسمان و از زمين ، از بالای سر و از زير قدمهای آنها نعمتهای الهی‏ می‏جوشيد، و افسوس كه قدر تو را نشناختند ، دنيای دنی آنها را فريب داد
" ثم بكی بكاء شديدا ، و أبكی كل من كان معه " ( 1 ) بعد خودش‏ گريست - گريستن شديدی - و هر كه را در آنجا بود گريانيد

پاورقی : . 1 بحار اعنوار ، ج 42 ، ص 295 - . 296 و در آن بجای " أضلنا " " أذلنا " آمده يعنی : خدا ما را بعد از تو خوار و ذليل نكند

5 تفاوتهای بجا و تفاوتهای بيجا

اين سخنرانی در 23 رمضان 81 ايراد شده است
در اين جلسه می‏خواهم در تشريح و توضيح معنی عدالت و مساوات صحبت كنم‏ و اين جهت را توضيح بدهم كه آن تفاوت و اختلاف و تبعيض كه با عدالت‏ مغاير است چيست ؟ آيا هر نوع تفاوتی كه در جامعه بين افراد باشد مخالف‏ عدالت است ، و آيا مقتضای عدالت اين است كه افراد هيچ امتيازی بر يكديگر نداشته باشند ؟ يا آنكه مقتضای عدالت اين است كه افراد نسبت به‏ يكديگر امتياز بيجا نداشته باشند ؟ تفاوت و تبعيض ناروا در ميانشان‏ نباشد ؟ و اگر مقصود اين دوم است سؤال دومی پيش می‏آيد و آن اينكه ملاك‏ بجا بودن و بيجا بودن و روا بودن و ناروا بودن چيست ؟ امتيازات و تفاوتها بر چه اساسی اگر باشد بجا و رواست و بر چه اساسی اگر باشد ناروا و بيجاست ؟ در جلسه اول ، كلامی از علی ( ع ) در جواب سؤالی كه از آن حضرت درباره‏ عدل وجود شده بود نقل كردم .

تعريف عدالت از نظر علی ( ع )

سؤال اين بود : آيا جود افضل است يا عدل ؟ جوابی كه حضرت داده بودند اين بود كه عدل افضل است ، دو دليل هم ذكر كرده بودند : يكی اينكه عدل هر چيزی را در محل خود قرار می‏دهد ، و اما جود اشياء را از محل خود خارج می‏كند . نفرمود كه عدل به اين دليل از جود بهتر است كه همه مردم را در يك رديف و يك صف قرار می‏دهد و هيچ فرقی‏ بين آنها نمی‏گذارد ، فرمود عدل به اين دليل از جود افضل است كه هر چيزی‏ را در جای خود و محل خود قرار می‏دهد
مولوی می‏گويد :
عدل ، وضع نعمتی در موضعش
نی به هر بيخی كه باشد آبكش
ظلم چبود وضع در ناموضعی
كه نباشد جز بلا را منبعی
عدل چبود آب ده اشجار را
ظلم چبود آب دادن خار را
پس جواب أميرالمؤمنين درباره عدل وجود مبتنی بر اين است كه مقتضای‏ عدالت اين نيست كه الغای همه تفاوتها بين افراد بشود ، بر اين است كه‏ مقتضای عدالت رعايت استحقاقهاست ؟ اينجاست كه همان طوری كه عرض كردم‏ سؤال دوم پيش می‏آيد كه ملاك استحقاق و عدم استحقاق ، بجا بودن و بيجا بودن ، چيست ؟

جامعه مانند يك اندام زنده است

مقدمتا مطلبی عرض می‏كنم ، و بعد وارد جواب اين سؤال می‏شوم . از بهترين و جامع‏ترين تشبيهات تشبيه جامعه است به پيكر زنده . همانطوری كه‏ پيكر ، مجموعه‏ای از اعضا و جوارح است و هر عضوی كار و وظيفه‏ای دارد جامعه هم از مجموع افراد تشكيل می‏شود و مجموع كارهای مورد احتياج جامعه‏ به صورت شغلها و حرفه‏ها ميان اصناف و افراد تقسيم می‏شود . اعضا و جوارح‏ پيكر ، هر كدام در مقام و درجه‏ای هستند : يكی فرمان می‏دهد و يكی فرمان‏ می‏پذيرد ، يكی مقام عالی را در پيكر اشغال كرده ، يكی مقام دانی را
جامعه نيز همينطور است ، يعنی هر جامعه‏ای با هر رژيم و سيستمی اداره‏ بشود از يك نوع تقسيم كار و تقسيم مشاغل و وظايف و حتی يك نوع‏ درجه‏بندی و طبقه‏بندی كه يكی فكر كند و نقشه بدهد و ديگری اجرا كند ، يكی‏ فرمان بدهد و يكی ديگر فرمان بپذيرد ، يكی پست عالی را اشغال كند و يكی‏ پست دانی را ، چاره و گزيری نيست . جامعه با هر نظام و سيستمی اداره‏ بشود يك نوع ارگانيزم مخصوص خواهد داشت
پيكر سلامت و بيماری دارد ، جامعه نيز سلامت و بيماری دارد ، پيكر تولد و رشد و انحطاط و موت دارد ، جامعه نيز همين طور است ، پيكر اگر سالم‏ باشد بين اعضای آن همدردی هست ، جامعه نيز اگر سالم و زنده و دارای روح‏ اجتماعی باشد همين طور است
اين تشبيه و تعبير از سخنان رسول اكرم ( ص ) است كه فرمود : " « مثل المؤمنين فی تواددهم و تراحمهم كمثل الجسدإذا اشتكی بعض تداعی‏ له سائر أعضاء جسده بالحمی و السهر » " ( 1 ) يعنی مثل مؤمنين از لحاظ علايق و عواطف متبادل كه بين ايشان هست مثل‏ تن است ، يك عضو كه به درد می‏آيد ساير اعضا يكديگر را به همدردی‏ می‏خوانند و تب و بی خوابی پيدا می‏شود
باز هم وجه شبه‏ها و قدر مشتركها بين جامعه و پيكر هست .
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
معمولا در تشبيه‏ها كه چيزی به چيزی تشبيه می‏شود يك يا دو و حداكثر سه وجه شبه بين‏ آندو هست ، اما اين تشبيه يعنی تشبيه جامعه به پيكر از آن تشبيه‏هاست كه‏ بيش از ده وجه شبه هست ، و شايد بتوان دهها وجه شبه ذكر كرد . ممكن‏ است اين تشبيه از نظر جامعيت تشبيه بی نظيری باشد
در عين حال كه اين تشبيه همچو تشبيه جامعی است ، اين طور نيست كه‏ پيكر و جامعه از همه جهت مثل هم باشند ، مواردی هست كه حكم جامعه و حكم‏ پيكر دوتاست . امشب برای اينكه عدالت را معنی كنم بعضی قسمتها كه بين‏ پيكر و جامعه فرق است عرض می‏كنم

اختلاف جامعه با اندام زنده

يكی از موارد اختلاف اين است كه اعضای پيكر ، هر كدام

پاورقی : . 1 مسند احمد ، ج 4 ، ص 270 با اندكی اختلاف

محل ثابت و مقام معلومی دارند ، تغيير محل و مقام و پست و شغل نمی‏دهند . اما افراد اجتماع اين طور نيستند . مثلا هر كدام از چشم و گوش و دست و پا يك عضوند و يك مقام ثابت دارند و يك وظيفه دارند . چشم هميشه چشم‏ است و گوش هميشه گوش . كار چشم هميشه ديدن است و كار گوش هميشه‏ شنيدن . همچنين دست هميشه دست است و پا ، پا . امكان ندارد كه مثلا گوش بتواند در اثر ابراز لياقت پست چشم را اشغال كند و چشم به واسطه‏ كوتاهی در انجام وظيفه تنزل مقام پيدا كند و در جای گوش قرار گيرد ، يا دست ، پا بشود و پا ، دست . همچنين ساير اعضا و جوارح از قلب و مغز و ريه و كبد و كليه و معده و روده ، هر كدام مقامی ثابت و غير قابل تغيير دارند و هر كدام فقط برای يك وظيفه ساخته شده‏اند نه بيشتر ، و جز آن يك‏ وظيفه وظيفه ديگر از آنها ساخته نيست
اعضای پيكر اجتماع چطور ؟ آيا افراد هم مثل اعضا و جوارح‏اند ؟ هر فردی‏ و هر دسته‏ای فقط و فقط يك مقام ثابت دارند در اجتماع ؟ فقط برای يك‏ كار ساخته شده‏اند و بيش از يك كار و يك وظيفه از آنها ساخته نيست ؟ و همان طوری كه وظيفه چشم و وظيفه گوش و وظيفه دست و پا و قلب و مغز و ريه و كليه و كبد معلوم و مشخص است ، وظايف افراد و اصناف هم مشخص‏ است ؟ افراد هر صنفی بايد به شغل معين مربوط به همان صنف بپردازند و نمی‏توانند يا حق ندارند وارد صنف ديگر و شغل ديگر بشوند ؟ يا اين طور نيست ؟ واضح است كه اين طور نيست ، زيرا اعضا و جوارح ، هيچ كدام از خود عقل‏ و اراده‏ای و تشخيص و استقلال و اختيار و انتخاب و سليقه مخصوصی ندارند ، مسخر آن روحی هستند كه بر پيكر حكمفرماست ، مظهر تام و تمام " « لا يعصون الله ما أمرهم »" ( 1 ) هستند . اما افراد نسبت به اجتماع اين طور نيستند . درست است كه‏ اجتماع هم روح و حياتی دارد ، ولی روح اجتماعی اين اندازه بر اعضای پيكر خود يعنی افراد تسلط و سيطره ندارد ، افراد نيز آن اندازه مسخر روح‏ اجتماع نيستند

معنی مدنی بالطبع بودن انسان

حكما از زمانهای بسيار قديم گفته‏اند انسان مدنی بالطبع است ، يعنی‏ انسان طبيعتا اجتماعی است . بعدها حكمای ديگر آمده‏اند و اين جمله را شكافته‏اند كه مقصود از اينكه انسان طبيعتا و ذاتا اجتماعی است چيست
اگر مقصود اين است كه انسان اين فرق را با نباتات و حيوانات البته‏ بعضی حيوانات دارد كه استعدادهايی كه در انسان هست و كمالاتی كه برای‏ انسان مترقب است جز در پرتو زندگی اجتماعی ، ميسر نمی‏شود و احتياجات‏ زندگی انسان جز با تمدن رفع شدنی نيست ، البته مطلب درست است ، و اما اگر مقصود اين است كه زندگی اجتماعی امری است غريزی و طبيعی و قهری و بيرون از دايره انتخاب و اختيار همان طوری كه بعضی حيوانات از قبيل‏ زنبور عسل و موريانه و مورچه اين طور هستند ، اينها به حسب غريزه طوری‏ ساخته شده‏اند كه قهرا و به طور خودكار با هم زندگی می‏كنند ، و افراد مختلف آنها به طوری مقهور و مسخر زندگانی اجتماعی و انجام وظيفه مخصوص‏ به خود اگر مقصود از اينكه‏

پاورقی : . 1 تحريم ، . 6

هستند كه عضو نسبت به روح پيكر مسخر و مقهور است . انسان مدنی بالطبع است اين است ، اين درست نيست ، زندگی اجتماعی‏ انسان اين گونه نيست . پس اگر مقصود اين است كه انسان بدون اجتماع و به صورت انفراد قادر به ادامه زندگی نيست ، بعلاوه در انسان نيازها و استعدادها نهفته است كه جز در پرتو زندگی اجتماعی به ظهور و فعليت‏ نمی‏رسد و اين استعدادها و نيازها در متن خلقت انسان نهاده شده و همينها انسان را به سوی زندگی اجتماعی می‏راند و می‏خواند ، البته مطلب درستی‏ است ، ولی اين جهت با استقلال نسبی عقل و اراده فرد و انتخابی بودن آن‏ منافات ندارد . پس می‏توانيم بگوييم زندگی اجتماعی انسان قراردادی و انتخابی است ، انسان زندگی اجتماعی را برای خود به حكم عقل و اراده‏ انتخاب و اختيار كرده است
ژان ژاك روسو دانشمند و مفكر بزرگ اجتماعی قرون اخير كتابی نوشته به‏ نام قرارداد اجتماعی مبنی بر همين نظريه كه زندگی اجتماعی انسان قراردادی‏ است ، با توافق و قرار به وجود آمده ، قهری و غريزی نيست . هر چند نظريه روسو بر نفی اجتماعی بودن انسان به طور كلی ، قابل قبول نيست ، اما در اينكه انتخاب افراد نيز نقشی دارد ، از نظر ما سخنی نيست . فعلا نمی‏خواهم به اين مطلب كه مطلبی فلسفی است بپردازم . غرضم اين است كه‏ در عين كمال مشابهت بين جامعه و پيكر ، اين فرق هم در كار است كه اعضای‏ پيكر ، هر كدام محلی ثابت و مقامی معلوم و غير قابل تخلف و وظيفه‏ای‏ معين و مشخص دارند و از آن تجاوز نمی‏كنند ، برای هر كدام معين است كه‏ چه عضوی باشد و چه مقامی داشته باشد ، و چه حق و وظيفه‏ای دارد ، برخلاف‏ افراد اجتماع كه اين طور نيستند . اعضایپيكر فقط حق عضويت خاص دارد كه هست ، اما افراد اجتماع حق هر گونه‏ عضويتی دارند و اين حق به سبب فعاليت و لياقت مشخص می‏شود . تكليف‏ افراد از نظر اينكه چه عضوی باشند و چه مقام و درجه‏ای داشته باشند ، و از نظر اينكه چه نوع شغل و خدمتی بايد به اجتماع بكنند ، به شكل غريزی و طبيعی معين نيست . فرد نسبت به جامعه مقام معين ندارد . ميدان عمل فرد وسيع است ، جلوش باز است ، محدود به يك وظيفه خاص نيست ، اختيار و انتخاب و آزادی و سليقه ، و در نتيجه مقامها و شغلها و پستها قابل‏ تعويض و تبديل و تغيير است . اعضای پيكر اجتماع متبادل می‏شوند ، جاها را عوض می‏كنند . قانون خلقت به پيشانی احدی ننوشته تو بايد حتما فلان‏ عضو باشی ، در فلان حد و مقام باشی ، فلان وظيفه را انجام دهی . به پيشانی‏ هيچ كس نوشته نشده تو بايد فلان كار و فلان شغل را داشته باشی ، آن يكی‏ فلان كار و فلان شغل ديگر را ، تو بايد معلم باشی و آن يكی معمار و آن يكی‏ نجار و آن يكی تاجر و آن يكی زارع و آن يكی طبيب و آن يكی داروساز و آن‏ يكی مهندس برق و آن يكی مهندس ساختمان و غيره ، آن طوری كه در پيشانی‏ چشم و گوش و زبان و دست و پا نوشته شده كه بايد چه چيزی باشند
خلاصه اينكه در پيكر به طور طبيعی تقسيم كار شده و به طور طبيعی‏ درجه‏بندی و به طور طبيعی جاها همه معين شده ، اما در اجتماع اين كار بايد به دست خود بشر بشود ، خودشان ميان خودشان كارها را تقسيم و درجه‏بندی‏ كنند . ميدان عمل هم برای همه وسيع است . همه انسانند ، همه عقل دارند ، همه اراده و اختيار دارند ، همه برای خود شخصيت قائل‏اند
اينجاست كه سؤال ديگری پيش می‏آيد و آن اينكه كارها را ميان خود چه جور تقسيم كنند ؟ وظيفه بنديها و درجه بنديها كه قهرا بالا و پايين و عالی و دانی دارد بر چه اساسی صورت گيرد ؟ افراد را روی چه ملاك‏ و مبنايی در اجتماع جا بدهند ؟ بشر از چه راهی وارد شود برای تقسيم كار و برای درجه‏بندی ؟ آيا بايد قرعه بكشند و با قرعه معين كنند ؟ ! فقط يك راه هست و آن اينكه اكراه و اجباری در كار نباشد ، همه را آزاد بگذارند و ميدان زندگی شكل ميدان مسابقه بلكه ميدانهای مسابقه را پيدا كند ، افراد مختلف همه حق شركت در مسابقه را داشته باشند ، هر كسی‏ متناسب با ذوق و استعداد خودش و متناسب با لياقت و فعاليت خودش‏ مقام و شغل و كاری را حيازت كند

تنازع بقا يا مسابقه بقا

بعضی زندگی را به ميدان جنگ تشبيه می‏كنند ، می‏گويند زندگی تنازع‏ بقاست . تعبير بهتر و كامل‏تر اين است كه بگوييم زندگی مسابقه بقاست
كلمه تنازع بقا مفهوم جدال و مخاصمه می‏دهد . به زعم بعضی ، زندگی جز جنگ‏ و جدال نيست ، اصل اول در زندگی انسان ، تخاصم و دشمنی است ، تعاونها و تسالمها به وسيله تنازعها جبرا بر انسان تحميل می‏شود . فعلا مجال بحث‏ درباره اين مطلب نيست ، اجمالا بايد بگوييم مطلب اين طور نيست كه طبع‏ زندگی و لازمه طبيعت زندگی جدال و مخاصمه باشد ، اما لازمه طبيعت زندگی‏ مسابقه بقا هست . زندگی اگر بخواهد بر محور صحيح قرار بگيرد بايد براساس مسابقه بقا باشد . لازمه مسابقه دو چيز است : آزادی افراد و ديگر نظم اجتماعی كه جلوی هرج و مرج را بگيرد
اين را بايد توضيح بدهم : يك مسابقه ورزشی را در نظر بگيريد ، مثلا مسابقه كشتی يا دويدن يا وزنه‏برداری را . در مسابقه‏ها مدال است ، جايزه است ، افتخار است ، محبوبيت است . اين جايزه‏ها نصيب چه كسی است ؟ نصيب آن كس كه مسابقه‏ را بهتر انجام دهد . از روز اول كسی كه متولد می‏شود در پيشانی‏اش نوشته‏ نشده كه تنها اين شخص حق دارد روی سكوی افتخار بايستد و كسی ديگر حق‏ ندارد ، بلكه حق شركت در مسابقه را به همه می‏دهند ، به همه آزادی برای‏ شركت می‏دهند . از آن ميان ، بعضيها در اثر تمرين و پشتكار برنده مسابقه‏ می‏شوند ، و بعضی ديگر به علت عدم لياقت فطری و يا به علت عدم تمرين و مجاهدت از آن مواهب محروم می‏مانند . همچنين است حال دانش آموزان و دانشجويان كلاس كه در مدت يك سال سر كلاس حاضر می‏شوند و درس می‏خوانند و آخر سال از طرف معلم امتحان می‏شوند . به آنها نمره داده می‏شود : يكی‏ نمره قبولی می‏گيرد و يكی رد می‏شود ، يكی نمره عالی می‏گيرد ، يكی اعلا و شاگرد اول می‏شود . نمره ، امتيازی است كه داده می‏شود و به هر كس‏ متناسب با مقدار زحمت و استعداد و فعاليتش نمره داده می‏شود
جامعه به حكم اينكه با پيكر فرق دارد و وظايف افراد به حكم خلقت و به‏ طور جبری تعيين نشده ، و به حكم اينكه خداوند افراد بشر را آزاد و مختار و حر آفريده و يك وظيفه محدود و يك مقام ثابت و معلوم و غير قابل‏ تخلف و تجاوز برايش قرار نداده ، ميدان وسيعی برای عمل و فعاليتش قرار داده به حكم اين امور جامعه ميدان مسابقه است و افراد با بردن مسابقه و ابراز لياقت و استعداد و فعاليت بايد مواهب و حقوق را حيازت كنند
نمی‏خواهم بگويم همهمردم از لحاظ ذوق و استعداد نسبت به همه كارها مساوی‏اند . بدون شك‏ استعدادهای مردم از اين نظر متفاوت است ، در هر كسی ذوق و استعداد خاصی‏ هست . به همين دليل هر كسی در خودش علاقه به بعضی كارها را بيشتر و علاقه‏ به بعضی ديگر را كمتر می‏بيند . ولی اين طور نيست كه هر كسی از اول بفهمد و حس كند كه فقط برای يك كار معين ساخته شده و يك مقام ثابت و غير قابل تخلف و تجاوزی دارد آنطوری كه اعضای يك پيكر چنين‏اند . پس بايد اجتماع در همه شؤون و مواهب ، شكل ميدان آزاد مسابقه را داشته باشد ، حق‏ شركت در اين مسابقه به همه داده شود و آن اجتماع آن چنان منظم و دارای‏ حسن جريان باشد كه در آن ميان شؤون و مواهب اجتماعی به افرادی تعلق‏ بگيرد كه در مسابقات اجتماعی لياقت و شايستگی بهتری از خود نشان‏ داده‏اند

دور كن مسابقه

مسابقه دو چيز دارد : يكی عملی كه مورد مسابقه قرار می‏گيرد از قبيل‏ دويدن يا كشتی يا وزنه برداشتن ، و يكی هم جايزه و افتخاری كه به برنده‏ مسابقه داده می‏شود . در جامعه هم كه ميدان مسابقه است اين دو جهت هست‏ : يكی كار مورد مسابقه ، و يكی هم حظ و بهره و نصيبی كه به اشخاص داده‏ می‏شود . حالا آن امر مورد مسابقه بايد چه چيز باشد و آن جايزه بايد چه‏ باشد ، اينجاست كه اگر فی الجمله توجهی بشود مطلب حل می‏گردد و جواب‏ سؤال داده می‏شود . اما امور مورد مسابقه همان چيزهاست كه به حال بشر مفيد است و حيات اجتماعی بشر بسته به اوست . مسابقه بايد در كارهای‏مفيد به حال مردم باشد ، در علم و فضيلت باشد ، در تقوی و درستی باشد ، در عقل و فهم و ادراك باشد ، در سعی و عمل و كار و توليد و خدمت باشد
جايزه‏هاييكه به برندگان اين مسابقه‏ها داده می‏شود همان حقوقی است كه به‏ آنها به حسب مقدار كار و به حسب صلاحيت و لياقت و زحمت و استحقاق‏ تعلق می‏گيرد . اگر فهميديم كه حقوقی كه به افراد تعلق می‏گيرد ، در واقع‏ مثل جايزه‏هايی است كه به شركت كنندگان در مسابقات داده می‏شود ، مثل‏ نمره‏هايی است كه به دانش آموزان بر سر امتحان می‏دهند ، و اگر فهميديم‏ كه مورد مسابقه چيست ، تقدم و پيش افتادن در چه قسمتی ملاك است ، در چه ميدانی اين افراد بايد مسابقه بدهند ، چه درسی را بايد خوب امتحان‏ بدهند و نمره بگيرند ، مسابقه در كارهايی باشد كه دين آن كارها را خير و عمل صالح خوانده ، اگر اين دوتا را فهميديم ، خوب می‏فهميم كه به چه كس‏ جايزه و نمره بدهيم ، و به چه كس جايزه و نمره ندهيم ، به چه كسی بيشتر بدهيم ، به چه كسی كمتر
اينكه در جلسات پيش گفتم حق و تكليف در اسلام دوش به دوش يكديگرند و از يكديگر جدا نيستند همين است ، ميدان مسابقه همان ميدان وظيفه و تكليف است ، حقوق همان بهره و نمره‏هايی است كه متناسب با مسابقه‏ تكليف و وظيفه ، نصيب اشخاص بايد بشود
اگر اصل همدوشی حق و تكليف را در اسلام بشناسيم و اين مطلب را درست‏ درك كنيم كه اينكه می‏گوييم زندگی مسابقه است ، يعنی مسابقه انجام وظيفه‏ و تكليف " « و أن ليس للانسان‏إلا ماسعی »" ، و باز درست درك كنيم كه‏ نتيجه و جايزه مسابقات همان بهره‏مند شدن از حقوق اجتماعی است ، اگر اينها را خوب درك بكنيم ، به بزرگترين مبنای حقوق اجتماعی اسلام پی برده‏ايم و اين مبنا مانند چراغی روشن راهنمای ما در همه مسائل خواهد بود و ما را از خيلی‏ ظلمتها نجات خواهد داد

عدالت يا مساوات

از اينجا معنی عدالت معلوم می‏گردد و جواب سؤالی كه در اول كردم روشن‏ می‏شود . سؤال اين بود كه معنی عدالت چيست ؟ تفاوت و اختلاف و تبعيضی‏ كه نقطه مقابل عدالت است چيست ؟ آيا هر نوع تفاوت كه در جامعه بين‏ افراد باشد مخالف عدالت است و لازمه عدالت مساوات مطلق است ، يا عدالت مستلزم مساوات مطلق نيست و گاهی عدالت ايجاب می‏كند كه تفاوت‏ و امتياز گذاشته شود و مقتضای عدالت اين است كه تبعيضها و تفاوتهای‏ بيجا و بلا استحقاق نباشد ؟ اگر مقتضای عدالت اين دومی است ملاك بجا بودن و بيجا بودن چيست ؟ معلوم شد كه معنی عدالت اين نيست كه همه مردم از هر نظر در يك حد و يك مرتبه و يك درجه باشند ، جامعه خود بخود مقامات و درجات دارد و در اين جهت مثل پيكر است ، وقتی كه مقامات و درجات دارد ، بايد تقسيم‏ بندی و درجه‏بندی بشود ، راه منحصر ، آزاد گذاشتن افراد و زمينه مسابقه‏ فراهم كردن است ، همينكه پای مسابقه به ميان آمد خود بخود به موجب‏ اينكه استعدادها در همه يكسان نيست ، و به موجب اينكه مقدار فعاليت و كوششها يكسان نيست ، اختلاف و تفاوت به ميان می‏آيد ، يكی جلو می‏افتد و يكی عقب می‏ماند ، يكی جلوتر می‏رود و يكی عقب‏تر . مقتضای عدالت اين‏ است كه تفاوتهايی كه خواه ناخواه در اجتماع هست تابع استعدادهاو لياقتها باشد . مقتضای عدالت اين است كه دانشجويانی كه در يك امتحان‏ شركت می‏كنند به هر كدام همان نمره‏ای داده شود كه مستحق آن نمره است ، مقتضای عدالت اين نيست كه به همه مساوی نمره داده شود و گفته شود بايد به همه يك جور نمره داده شود و الا تبعيض می‏شود و تبعيض ظلم است ، بر عكس ، اگر به همه مساوی نمره داده شود حق ذی حق پامال شده و اين ظلم‏ است . مقتضای عدالت اين است كه در مسابقات قهرمانی استعداد و لياقت‏ و هنرنمايی ملاك تقدم و تأخر قرار گيرد ، مقتضای عدالت اين نيست كه‏ هنرمند و بی هنر را به يك چشم ببينند و فرقی بين با استعداد و بی‏ استعداد نگذارند . اين جور مساواتها عين ظلم و بی عدالتی است ، و آن جور تفاوتها كه بر مبنای لياقت و استعداد يا فعاليت و كار است عين عدالت‏ و دادگستری است
مقتضای عدالت مساوات است در شرايط حقوقی مساوی نه در شرايط نامساوی‏ ، يعنی نبايد ميان شركت كنندگان در يك مسابقه علمی يا در يك مسابقه‏ قهرمانی در غير آنچه مربوط به استعداد و هنر و لياقت است فرق گذاشته‏ شود ، مثلا يكی سفيد است و يكی سياه ، يكی اشراف زاده است و يكی فرضا فرزند يك فقير ، يكی توصيه و پارتی دارد و يكی ندارد . يكی با معلم يا داور قرابت و قوم و خويشی دارد و يكی ندارد . آنچه نبايد ملاك قرار گيرد اين امور است كه مربوط به لياقت و استعداد يا فعاليت و مجاهدت افراد نيست . اگر استعدادها و لياقتها را ناديده بگيريم و به همه نمره و امتيازی مساوی بدهيم ظلم كرده‏ايم ، و اگر هم امتياز و تفاوت قائل بشويم‏ اما ملاك امتياز و تفاوت را اموری از اين قبيل قرار دهيم باز هم ظلم‏ كرده‏ايم
اين است فرق بين تفاوتهای بجا و بيجا و فرق بين تبعيضهای روا و ناروا . اين است معنی آن جمله كه در تعريف عدالت گفته‏اند : " العدالة إعطاء كل ذی حق حقه " ( عدالت اين است كه حق و هر ذی حقی به‏ خودش برسد ) . اين است معنی كلام أميرالمؤمنين سلام الله عليه كه فرمود : " « العدل يضع الامور مواضعها » " ( 1 ) ( عدل هر چيزی را در جای خود و محل خود قرار می‏دهد ) . نفرمود عدل همه را در يك حد و يك درجه و يك‏ صف قرار می‏دهد . عدالت اين است كه در شؤون اجتماعی و در راه استفاده‏ از حقوق اجتماعی ، شرايط دقيق يك مسابقه كامل نسبت به همه مزايای‏ اجتماعی فراهم شود و طبق يك مسابقه عمل شود . معنی مساوات و به يك چشم‏ ديدن و همه را برابر در نظر گرفتن هم اين است كه هيچ ملاحظه شخصی در كار باشند ، از نظر ملاحظات شخصی همه علی السويه باشند ، از نظر ملاحظات‏ طبقاتی همه علی السويه باشند
پيغمبر اكرم فرمود : " « الناس كأسنان المشط » " ( 2 ) ( مردم مثل‏ دانه‏های شانه هستند ) و همه باهم برابرند ، يا فرمود : " « إن ربكم واحد وإن أباكم واحد ، كلكم من آدم و آدم من تراب » " ( 3 ) يعنی هيچ ملاحظه‏ شخصی و تبعيض و تفاوت و تقدمی بر غير مبنای فضيلت و تقوا و عمل و لياقت نبايد در كار باشد . اما تقدمهايی مبنی بر فضيلت و تقوا و بر عمل‏ بايد باشد ، لهذا بعد از اين جمله‏ها اضافه فرمود : " « و لا فضل لعربی‏ علی عجمی‏إلا بالتقوی » " ( 4 ) . قرآن كريم هم در عين اينكه امتيازات‏ رنگ و نژاد و جنس و خون را لغو می‏كند و می‏فرمايد : " « إنا خلقناكم من‏ ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا »" ، پشت

پاورقی : . 1 رك : ص 12 و . 13 . 2 تحت العقول ، ص 368 از امام صادق عليه السلام
3 و . 4 رك : ص . 109

next page

fehrest page

back page