![]() |
به هر حال ، اثر مستقيم به هم خوردن تعادل اجتماعی و تبعيضها و تفاوتهای بی جهت يكی به هم خوردن نظم فكری و اعتقاد به هرج و مرج و بی اثر بودن عوامل واقعی سعادت يعنی علم و عقل و تقوی و سعی و عمل و هنر و لياقت است كه به عنوان فلسفه بخت ظهور میكند و ما در ادبيات خودمان اثر آن را میبينيم و يكی ديگر بدبينی و سوء ظن به آفرينش و مبدأ مقدس خلقت است . اين اثر بی عدالتيهاست در عقيده و فكر
عدالت اجتماعی و اخلاق فردی
اما اثر شيوع بی عدالتيهای اجتماعی در فساد اخلاق و ناراحتیهای روحیاخلاق خوب و بد هم مثل همه چيزهای ديگر دنيا سبب و علت دارد ، بی جهت پيدا نمیشود . سرشت و طينت مؤثر است ، اوضاع محيط و تلقينات محيط مؤثر است ، يكی از اموری هم كه قطعا تأثير دارد در فساد اخلاق و روحيه را مسموم و بيمار میكند ، محروميتها و احساس مغبونيتهاست . حسادتها ، كينهها ، عداوتها ، بدخواهيها همه از همين جا پيدا میشود
افراد استثنائی
البته افراد استثنايی هستند كه مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، اما آنها به همين دليل فوق العادگی دارند كه اين جور مصونيتهای روحی در آنها هست . ايمان قوی جلوی تأثير بسياری ازعاملها را در روح میگيرد . افراد استثنايی در حدی بالاتر از حد افكار عموم هستند . در اينجا برای توضيح مطلب مثالی عرض میكنيم : پدر و مادری در ميان فرزندانشان هستند . در آن خانه غذا و ميوه و شيرينی و لباس ميان اهل خانه تقسيم میشود . فكر و قضاوت بچهها و تأثيراتی كه در اين گونه موارد پيدا میكنند با فكر و قضاوت پدر و مادر و نوع تأثيری كه به آنها دست میدهد فرق دارد ، در يك سطح نيست ، در دو سطح استاما آن احساسی كه بچهها نسبت به يكديگر دارند : از بچهها هر كدام ببيند سهم او از ميوه يا غذا يا شيرينی يا لباس از سهم ديگری كمتر است ناراحت میشود ، قهر میكند ، گريه میكند ، و چون احساس مظلوميت و محروميت میكند ، در صدد انتقام بر میآيد . لهذا لازم است پدران و مادرانی كه به سعادت فرزندانش علاقمند هستند ، ميل دارند بچههايشان از كودكی روحيه سالم داشته باشند ، از اول هيچگونه تبعيضی بين آنها قائل نشوند . تبعيض تخم اختلاف كاشتن است ، تخم حسادت كاشتن است ، تخم انتقام كاشتن است . تبعيض موجب میشود هم روح آن بچه محروم فشرده و زرده و ناراحت بشود ، و هم آن بچه عزيز كرده ، متكی به غير ، ضعيف النفس ، زود رنج ، لوس و ننر بار بيايد . پدران و مادران اگر بچههايشان از لحاظ جسم بيمار بشوند به طبيب مراجعه میكنند ، اما توجه به سلامت روح و حفظ الصحه روحی فرزندانشان ندارند ، اينها را كوچك میشمارند ، در صورتی كه اهميت بهداشت و سلامت روح بچه از سلامت تن و بدنش كمتر نيست ، بلكه به مراتب بيشتر است
غرض اين است بچهها چون در يك سطح فكر میكنند قهرا محروميت يكی نسبت به ديگری در آنها اثر سوء میگذارد ، اما پدر و مادر كه فكر و عقلشان در سطحی بالاتر است نوع ديگر فكر میكنند و نوعی ديگر محبت دارند . آنها از اين جور محروميتها و كم و زيادها رنج نمیبرند ، از اينكه ميوه و شيرينی و غذا به آنها نرسد يا كمتر برسد ناراحت نمیشوند ، احساس حقارت نمیكنند
در اجتماع هم عينا همين طور است . افراد استثنايی كه پدر امتاند تحت تأثير محروميتها واقع نمیگردند ، مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، در عين مظلوميت و محروميت ، مثل همان پدری كه هميشه خير فرزندان خودش را میخواهد باز آنها خير امت را میخواهند
رسول اكرم ( ص ) در احد در حالی كه سنگ به پيشانی مباركش زده بودند ، دندانش را شكسته بودند ، دست به دعا برداشته و میگفت : " « اللهم اهد قومی فانهم لا يعلمون » " ( 1 ) خدايا قوم من را هدايت كن و آنها را ببخش كه آنها جاهلاند
علی مرتضی ( ع ) در موضوع فدك میفرمايد : " « فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين . . . و ما أصنع بفدك و غير فدك ، و النفس مظانها فی غد جدث ، تنقطع فی ظلمته آثارها » " ( 2 )
| آن كه رست از جهان فدك چه كند |
| آن كه جست از جهت فلك چه كند |
پاورقی :
. 1 مناقب ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص . 192
. 2 نهج البلاغة ، نامه 45 :
گروهی در آن طمع بستند و گروهی زهد ورزيدند ، و من با فدك و يا غير
فدك چه كنم در حالی كه فردا اين بدن جايگاهش گور است و در آن تاريكی
آثارش از هم گسيخته گردد
آثار اخلاقی تبعيضها
اين در افراد استثنايی است ، اما ساير افراد مردم حالت همان فرزندان خانواده را دارند . تبعيضها ، تفاوت گذاشتنها روح يك عده را كه محروم شدهاند فشرده و آزرده و كينه جو و انتقام كش میكند و روح يك عده ديگر را كه به صورت عزيز بلاجهت در آمدهاند لوس و ننر و كم حوصله و زود رنج و بيكاره و اسراف كن و تبذير كن میكند . در ميان يك طبقه حسد و كينه و انتقام و نفرت و دشمنی ، و در طبقه ديگر كم حوصلگی نسبت به كار ، استقامت نداشتن ، اسراف و تبذير پيدا میشود . فكر كنيد مجموعا چه اوضاع و احوالی در اثر بی عدالتی در ميان مردم پيدا میشوددعای معروفی هست از رسول اكرم كه با اين جمله شروع میشود : " « اللهم اقسم لنا من خشيتك ما يحول بيننا و بين معصيتك » " ( 1 ) دعاهای اسلامی يكی از بهترين و آموزندهترين تعليمات اخلاقی و معنوی است . چه نكتهها و لطايف روحی و اجتماعی بزرگ كه با زبان دعا گفته میشود
جملهای در همين دعا هست كه " « و اجعل ثارنا علی من ظلمنا » " يعنی خدايا ! انتقام ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه به ما ظلم كردند
اين جمله نكته لطيفی دارد . رسول اكرم نفرمود : خدايا ! از ستمگران ما انتقام بكش ، فرمود : خدايا ! انتقامجويی ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه بر ما ظلم كردند
پاورقی :
. 1 پروردگارا ! از خوف و خشيتت اين اندازه به ما نصيب ده كه ميان
ما و نافرمانیات حائل گردد . ( غوالی اللئالی ، ج 1 ، ص 159 ، و در آن
معاصيك آمده است )
" ثأر " يا " ثار " به معنی ميل به مكافات دادن است و به اصطلاح
حس انتقامجويی .
رسول خدا میفرمايد : خدايا ! ما را طوری كن كه انتقامها و كينههای ما همان قدر باشد كه دشمن را سركوب كنيم ، در اعماق روح ما در اثر بی عدالتيها و مظلوميتها و ناتوانيها عقدهها و " ثأر " ها پيدا نشود كه روح ما طبعا فشرده و آزرده و عاصی و سركش و بدخواه و ظالم بشود ، از ظلم لذت ببرد ، از لگدمال كردن مردم لذت ببرد
اخلاق متعادل در جامعه متعادل
اخلاق عالی عبارت است از اخلاق متعادل و موزون . مسلما و مطمئنا اگر جامعه متعادل و موزون نباشد ، اگر سازمان اجتماعی و مقررات اجتماعی و حقوق اجتماعی ، موزون و متعادل نباشد ، اخلاق شخصی و فردی موزون نخواهد ماند . اثر عدم تعادل اجتماعی تنها در طبقه عامه مردم نيست كه محروماند ، طبقه خاصه يعنی طبقه ممتاز كه مواهب را بيشتر به خود اختصاص دادهاند هم زيان میبرند ، طبقه عامه فشرده و عصبی میشوند ، و اين طبقه بيكاره و بی هنر و كم استقامت و نا شكر و كم حوصله و پرخرجعلی ( ع ) درباره طبقه خاصه در فرمان معروف مالك اشتر مینويسد : برای والی هيچ كس پرخرجتر در هنگام سستی ، كم كمكتر در هنگام سختی ، متنفرتر از عدالت و انصاف ، پرتوقعتر ، ناسپاستر ، عذر ناپذيرتر ، كم طاقتتر در شدايد ، از طبقه خاصه نيست . همانا استوانه دين و نقطه مركزی واقعی مسلمين و مايه پيروزی بر دشمن ، عامه مردم میباشند . توجه تو همواره به عامه مردم معطوف باشد نه به خاصه
علی ( ع ) چقدر خوب روحيه خاصه يعنی طبقه ممتاز را كه عزيزهای بی جهت اجتماعا ند توصيف و تشريح كرده است ( 1 )
پاورقی :
. 1 " و ليس أحد من الرعية أثقل علی الوالی مؤونة فی الرخاء ، و أقل معونة له فی البلاء ، و أكره للانصاف ، و أسأل بالالحاف ، و أقل شكرا عند الاعطاء ، و أبطا عذرا عند المنع ، و أضعف صبرا عند ملمات الدهر ، من أهل الخاصة . وإنما عمود الدين و جماع المسلمين و العده لععداء ،
العامة من اعمة . فليكن صغوك لهم و ميلك معهم » " . ( نهج البلاغه ،
نامه 51 )
قرآن كريم میفرمايد : " « و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمة الله عليكمإذ كنتم أعداء فألف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمتهإخوانا »" همه باهم به ريسمان الهی بچسبيد و متفرق و متشتت نشويد . آن وقت را به ياد بياوريد كه با هم دشمن بوديد ، نسبت به هم كينه و عداوت و حسادت داشتيد ، خداوند به وسيله اسلام دلهای شما را به هم مهربان كرد ، صبح كرديد در حالی كه همه با يكديگر برادر بوديد
اين آيه همان طوری كه مضمونش معلوم است در موضوع اتحادی است كه دين اسلام به مردم داد
راز موفقيت اسلام
در جلسه پيش گفتم اسلام اگر تنها جنبه اخلاقی میداشت و مانند يك مكتب اخلاقی كه كارش فقط پيشنهادهای اخلاقی و پند و نصيحت است فقط به مواعظ و نصايح میپرداخت و كاری به تركيب و سازمان اجتماعی نمیداشت ، ممكن نبود كه بتواند جامعهای نو بسازد ، جامعهای متحد و همفكر و همدل كه جريان تاريخ را عوض كندشك ندارد آن چيزی كه دلها را به هم پيوند میدهد ، عقيده و ايمان است . رسول خدا بزرگترين عامل وحدت را كه وحدت در عقيده بود ايجاد كرد ، مردم را در زير پرچم " لاإله الا الله " آورد ، اما تنها به ايمان و عقيده اكتفا نكرد ، به موانع و اضداد وحدت هم توجه كرد ، آن موانع و مشكلات را از ميان برداشت ، موجبات نزديكی دلها را فراهم كرد و موجبات كينهها و حسدها و انتقامجوييها يعنی تبعيضات حقوقی را از بين برد
البته وقتی كه مقتضی موجود شد و موانع مفقود ، وقتی كه ايمان و عقيده بود و تبعيضات نبود ، معلول كه وحدت و الفت و هماهنگی است خود به خود پيدا میشود ، برخلاف آنكه مقتضی موجود باشد مانع هم موجود باشد ، يا اينكه اگر مانع مفقود است مقتضی هم مفقود باشد
پس نبايد اين طور فكر كرد كه اسلام فقط به موجب اينكه عقيده واحدی ايجاد كرد ، مردم را متحد كرد ، نه ، علاوه بر اين موانع و تبعيضات و شكافها و تفاوتها را هم از بين برد ، اگر گفت " « تعالواإلی كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبدإلا الله و لا نشرك به شيئا »" بياييد به سوی يك عقيده و ايمان كه برای همه به يك نسبت خوب است ، برای همه حقيقت است ، برای همه خير است ، اگر اين را گفت و توحيد را پيشنهاد كرد ، پشت سرش هم گفت " « و لايتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله »" ( 1 ) ، مساوات و برابری را هم پيشنهاد كرد
پاورقی :
. 1 آل عمران ، 64 : گروهی ديگر را غير خدا ارباب خود نگيرند
ايها الناس ! خدای همه يكی ، پدر همه يكی است ، همه فرزند آدم هستيم ، آدم هم از خاك به وجود آمده ، پس همه از خاك به وجود آمدهايم ، ملاك شرافت جز تقوا چيزی نيست ، عربها خيال نكنند كه نژاد عرب بر عجم برتری دارد ، هيچ نژادی بر هيچ نژادی فضيلت ندارد ، برتری فقط و فقط به تقوا و درستی است . بعد فرمود : " « ألا هل بلغت » " ( آيا تبليغ كردم ؟ ) " « قالوا نعم » " همه گفتند : بله ، يا رسول الله ! بعد فرمود : " « فليبلغ الشاهد الغائب » " ( 1 ) پس حاضرين به غايبين برسانند ، نسل حاضر به نسلهای آينده و هر نسلی به نسل بعد برساند
تأثير عدالت در رفتار عمومی
از همين جا میتوان فهميد كه بود و نبود عدالت در رفتار مردم هم تأثير دارد ، زيرا وقتی كه در عقايد و اخلاق تأثير داشت قهرا در اعمال هم تأثير دارد " « قل كل يعمل علی شاكلته »" ( 2 ) هر كسی مطابق آنچه كه فكر میكند و عقيده دارد و مطابق حالاتی كه در روحش هست عمل میكند ، ريشه اعمال آدمی در روح اوستپاورقی : . 1 تحف العقول ، ص . 34 . 2 اسراء ، . 84
گذشته از اينكه بی عدالتی و تفاوت و تبعيض و احساس غبن و محروميت اجتماعی اين آثار را دارد كه ذكر شد ، خود فقر و احتياج سببش هر چه باشد خواه بی عدالتی يا چيز ديگر خودش يكی از موجبات گناه است ، اگر ضميمه بشود با احساس مغبونيت و محروميت ، ديگر بدتر ، اگر ضميمه بشود با حسرت كشيدنهای تجملات عدهای ، باز از آن هم بدتر . آن وقت هميشه خواهد گفت : سخن درست بگويم نمیتوانم ديد كه " می " خورند حريفان و من نظاره كنم همين نمیتوانم ديد ، سبب سرقتها میشود ، سبب رشوه گيريها میشود ، سبب اختلاسها و خيانتها به اموال عمومی میشود ، سبب گناهها میشود ، سبب غل و غش و تقلب در كارها میشود ، سبب میشود كه افرادی برای اينكه خود را به دستهای ديگر برسانند رشوه بخورند ، دزدی بكنند ، زير حساب مردم بزنند و همين طور . .علی ( ع ) به فرزند عزيزش محمد معروف به ابن الحنيفه درباره فقر میفرمايد : " « يا بنیإنی أخاف عليك الفقر ، فاستعذ بالله منه ، فان الفقر منقصة للدين ، مدهشة للعقل ، داعية للمقت » " ( 1 ) فرزند عزيزم ! من از ديو مهيب فقر بر تو میترسم ، از او به خدا پناه ببر . فقر موجب نقصان دين است
پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، حكمت . 311
فقر موجب نقصان دين است يعنی چه ؟ يعنی فقر گناه است ؟ نه ، فقر گناه نيست ، اما فقر آدمی را كه ايمان قوی نداشته باشد زود وادار به گناه میكند . بسياری از گناهان هست كه از فقر و احتياج ناشی میگرددلذا رسول اكرم ( ص ) فرمود : " « كاد الفقر أن يكون كفرا » " ( 2 ) ( فقر نزديك به سر حد كفر است ) . فقر روح را عاصی و عزيمت را ضعيف میكند
اثر ديگر فقر را فرمود : " « مدهشة للعقل » " ( فقر فكر را پريشان و دهشت زده میكند ) . عقل و فكر در اثر احتياج و فقر و نبودن وسايل زندگی تعادل خود را از دست میدهد و انسان ديگر نمیتواند خوب در قضايا فكر بكند . همان طوری كه مصيبتها توليد پريشانی فكر و خيال میكند فقر نيز همين طور است
| تدبير صواب از دل خوش بايد جست |
| سرمايه عافيت كفاف است نخست |
| شمشير قوی نيايد از بازوی سست |
| يعنی زدل شكسته تدبير درست |
اثر سوم فرمود : " « داعية للمقت » " يعنی فقر سبب ملامت و سركوبی و تحقير مردم ، و در نتيجه سبب پريشانی روح و موجب عقدهای شدن انسان میگردد . يا شايد مقصود اين جمله اين است كه تو
پاورقی : . 2 بحار اعنوار ، ج 72 ، ص . 29
با مردم عداوت پيدا خواهی كرد و مردم را مسؤول بدبختی خودخواهی خواندسخن خود را ختم میكنم به سخنانی از يكی از بزرگترين صحابه اميرالمؤمنين علی ( ع ) به نام صعصعة بن صوحان عبدی . صعصعه خودش مرد بزرگواری است ، از خواص اصحاب مولای متقيان است ، حضرت به او علاقه داشتند . مرد خطيب و سخنوری بود . جاحظ در البيان و التبيين او را به قدرت بيان و قوت منطق وصف میكند و میگويد " و أدل من كل شیء استنطاق علی له " از هر دليلی بالاتر بر اينكه صعصعه مردی سخنور و خطيب بوده اين است كه علی بن ابی طالب گاهی تكليف میكرد به او كه خطابه ايراد كند و او حركت میكرد و در حضور علی به ايراد خطابه میپرداخت
صعصعه درباره علی يك سخن كوتاه دارد در روز اول خلافت ، و سخنی ديگر دارد درباره آن حضرت در حالی كه در اثر ضربت خوردن به شمشير مرادی حضرت در بستر افتاده بود ، و سخنی هم دارد مفصل بعد از دفن آن حضرت
در روز اول خلافت رو كرد به آن حضرت و گفت : " زينت الخلافة و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، ولهیإليك أحوج منك إليها " ( 1 ) . يا اميرالمؤمنين ! تو بخلافت زينت و افتخار دادی ، اما خلافت برای تو زينت و افتخاری نيست ، مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت اما خلافت مقام ترا بالا نبرد ، خلافت به تو محتاجتر است از تو به خلافت
جمله دوم بعد از ضربت خوردن اميرالمؤمنين بود .
پاورقی : . 1 تاريخ يعقوبی ، ج 2 ، ص . 179
صعصعه مثل همه ياران خاص آن حضرت فوق العاده متأثر بود . آمد بلكه بتواند عيادتی بكند ، مجال نيافت . به وسيله كسی كه در اطاق بيمار رفت و آمد میكرد سوز دل و پيام محبت خود را با اين دو جمله بيان كرده ، گفت : سلام مرا به آقا برسان ، بگو صعصعه میگويد : " يرحمك الله يا أميرالمؤمنين حيا و ميتا ، فلقد كان الله فی صدرك عظيما ، و لقد كنت بذات الله عليما " رحمت خدا در حيات و ممات شامل حال تو باشد يا أميرالمؤمنين ! خداوند در انديشه تو بسيار بزرگ بود ، تو عارف و شناسای ذات خدا بودی . پيغام صعصعه به حضرت رسيد ، فرمود : از طرف من به صعصعه بگوييد " « و أنت يرحمك الله ، فلقد كنت خفيف المؤونة ، كثير المعونة » " (1) خدا ترا رحمت كند ای صعصعه ! تو خوب يار و ياوری برای من بودی ، كم توقع ، كم زحمت ، كم خرج بودی . از آن طرف پركار ، خدوم و فداكار بودیسخن سومش بعد از دفن حضرت است . بدن مبارك أميرالمؤمنين ( ع ) را شب دفن كردند . به ملاحظاتی جز افراد معدودی از خواص اصحاب ، كسی ديگر در تشييع جنازه و هنگام دفن نبود . يكی از آنها همين صعصعه بود . همينكه از دفن فارغ شدند ، آمد كنار قبر ، يك دست را روی قلب خود گذاشت ، با دستی ديگر مشتی خاك برداشت و بر سر ريخت ، گفت : " بأبی أنت و أمی يا أميرالمؤمنين " پدر و مادرم به قربانت . " هنيئا لك يا أباالحسن " اين مردن با اين همه سعادت و پاكی با اين مقام در نزد حق گوارای تو باد . بعد جملههايی دارد : " فلقد طاب مولدك ، و قوی صبرك ، و عظم جهادك ، و ربحت تجارتك ، و قدمت علی خالقك " تا آنجا كه میگويد : " فأسأل
پاورقی : . 1 بحار اعنوار ، ج 42 ، ص . 234
الله أن يمن علينا باقتفائنا أثرك ، و العمل بسيرتك " . از خدا مسئلت میكنم كه بر ما منت بگذارد كه موفق بشويم از تو پيروی بكنيم . " فقد نلت ما لم ينله أحد ، و أدركت ما لم يدركه أحد " تو به چيزی رسيدی كه احدی نرسيد ، به مقام نائل شدی كه كسی نائل نشد . در آخر بار تكرار میكند و میگويد : " فهنيئا لك يا أباالحسن " گوارا باد ترا ای ابوالحسن ! " لقد شرف الله مقامك " خدا مقام تو را خيلی شريف و بزرگوار قرار داد" فلا حرمنا الله أجرك ، و لا أضلنا بعدك ، فوالله لقد كانت حياتك مفاتيح للخير ، و مغالق للشر " خدا ما را از اجری كه به وسيله تو بايد ببريم محروم نكند ، خدا ما را بعد از تو گمراه نكند . به خدا قسم كه زندگی تو كليدهايی بود برای خير ، قفلهايی بود برای شر و بدبختی . " و لو أن الناس قبلوا منك لاكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم و لكنهم آثروا الدنيا علی الاخره " اگر مردم سخن ترا شنيده بودند و اگر ترا میشناختند ، از آسمان و از زمين ، از بالای سر و از زير قدمهای آنها نعمتهای الهی میجوشيد، و افسوس كه قدر تو را نشناختند ، دنيای دنی آنها را فريب داد
" ثم بكی بكاء شديدا ، و أبكی كل من كان معه " ( 1 ) بعد خودش گريست - گريستن شديدی - و هر كه را در آنجا بود گريانيد
پاورقی :
. 1 بحار اعنوار ، ج 42 ، ص 295 - . 296 و در آن بجای " أضلنا " "
أذلنا " آمده يعنی : خدا ما را بعد از تو خوار و ذليل نكند
5 تفاوتهای بجا و تفاوتهای بيجا
اين سخنرانی در 23 رمضان 81 ايراد شده استدر اين جلسه میخواهم در تشريح و توضيح معنی عدالت و مساوات صحبت كنم و اين جهت را توضيح بدهم كه آن تفاوت و اختلاف و تبعيض كه با عدالت مغاير است چيست ؟ آيا هر نوع تفاوتی كه در جامعه بين افراد باشد مخالف عدالت است ، و آيا مقتضای عدالت اين است كه افراد هيچ امتيازی بر يكديگر نداشته باشند ؟ يا آنكه مقتضای عدالت اين است كه افراد نسبت به يكديگر امتياز بيجا نداشته باشند ؟ تفاوت و تبعيض ناروا در ميانشان نباشد ؟ و اگر مقصود اين دوم است سؤال دومی پيش میآيد و آن اينكه ملاك بجا بودن و بيجا بودن و روا بودن و ناروا بودن چيست ؟ امتيازات و تفاوتها بر چه اساسی اگر باشد بجا و رواست و بر چه اساسی اگر باشد ناروا و بيجاست ؟ در جلسه اول ، كلامی از علی ( ع ) در جواب سؤالی كه از آن حضرت درباره عدل وجود شده بود نقل كردم .
تعريف عدالت از نظر علی ( ع )
سؤال اين بود : آيا جود افضل است يا عدل ؟ جوابی كه حضرت داده بودند اين بود كه عدل افضل است ، دو دليل هم ذكر كرده بودند : يكی اينكه عدل هر چيزی را در محل خود قرار میدهد ، و اما جود اشياء را از محل خود خارج میكند . نفرمود كه عدل به اين دليل از جود بهتر است كه همه مردم را در يك رديف و يك صف قرار میدهد و هيچ فرقی بين آنها نمیگذارد ، فرمود عدل به اين دليل از جود افضل است كه هر چيزی را در جای خود و محل خود قرار میدهدمولوی میگويد :
| عدل ، وضع نعمتی در موضعش |
| نی به هر بيخی كه باشد آبكش |
| ظلم چبود وضع در ناموضعی |
| كه نباشد جز بلا را منبعی |
| عدل چبود آب ده اشجار را |
| ظلم چبود آب دادن خار را |
جامعه مانند يك اندام زنده است
مقدمتا مطلبی عرض میكنم ، و بعد وارد جواب اين سؤال میشوم . از بهترين و جامعترين تشبيهات تشبيه جامعه است به پيكر زنده . همانطوری كه پيكر ، مجموعهای از اعضا و جوارح است و هر عضوی كار و وظيفهای دارد جامعه هم از مجموع افراد تشكيل میشود و مجموع كارهای مورد احتياج جامعه به صورت شغلها و حرفهها ميان اصناف و افراد تقسيم میشود . اعضا و جوارح پيكر ، هر كدام در مقام و درجهای هستند : يكی فرمان میدهد و يكی فرمان میپذيرد ، يكی مقام عالی را در پيكر اشغال كرده ، يكی مقام دانی راجامعه نيز همينطور است ، يعنی هر جامعهای با هر رژيم و سيستمی اداره بشود از يك نوع تقسيم كار و تقسيم مشاغل و وظايف و حتی يك نوع درجهبندی و طبقهبندی كه يكی فكر كند و نقشه بدهد و ديگری اجرا كند ، يكی فرمان بدهد و يكی ديگر فرمان بپذيرد ، يكی پست عالی را اشغال كند و يكی پست دانی را ، چاره و گزيری نيست . جامعه با هر نظام و سيستمی اداره بشود يك نوع ارگانيزم مخصوص خواهد داشت
پيكر سلامت و بيماری دارد ، جامعه نيز سلامت و بيماری دارد ، پيكر تولد و رشد و انحطاط و موت دارد ، جامعه نيز همين طور است ، پيكر اگر سالم باشد بين اعضای آن همدردی هست ، جامعه نيز اگر سالم و زنده و دارای روح اجتماعی باشد همين طور است
اين تشبيه و تعبير از سخنان رسول اكرم ( ص ) است كه فرمود : " « مثل المؤمنين فی تواددهم و تراحمهم كمثل الجسدإذا اشتكی بعض تداعی له سائر أعضاء جسده بالحمی و السهر » " ( 1 ) يعنی مثل مؤمنين از لحاظ علايق و عواطف متبادل كه بين ايشان هست مثل تن است ، يك عضو كه به درد میآيد ساير اعضا يكديگر را به همدردی میخوانند و تب و بی خوابی پيدا میشود
باز هم وجه شبهها و قدر مشتركها بين جامعه و پيكر هست .
| چو عضوی به درد آورد روزگار |
| دگر عضوها را نماند قرار |
در عين حال كه اين تشبيه همچو تشبيه جامعی است ، اين طور نيست كه پيكر و جامعه از همه جهت مثل هم باشند ، مواردی هست كه حكم جامعه و حكم پيكر دوتاست . امشب برای اينكه عدالت را معنی كنم بعضی قسمتها كه بين پيكر و جامعه فرق است عرض میكنم
اختلاف جامعه با اندام زنده
يكی از موارد اختلاف اين است كه اعضای پيكر ، هر كدام
پاورقی :
. 1 مسند احمد ، ج 4 ، ص 270 با اندكی اختلاف
اعضای پيكر اجتماع چطور ؟ آيا افراد هم مثل اعضا و جوارحاند ؟ هر فردی و هر دستهای فقط و فقط يك مقام ثابت دارند در اجتماع ؟ فقط برای يك كار ساخته شدهاند و بيش از يك كار و يك وظيفه از آنها ساخته نيست ؟ و همان طوری كه وظيفه چشم و وظيفه گوش و وظيفه دست و پا و قلب و مغز و ريه و كليه و كبد معلوم و مشخص است ، وظايف افراد و اصناف هم مشخص است ؟ افراد هر صنفی بايد به شغل معين مربوط به همان صنف بپردازند و نمیتوانند يا حق ندارند وارد صنف ديگر و شغل ديگر بشوند ؟ يا اين طور نيست ؟ واضح است كه اين طور نيست ، زيرا اعضا و جوارح ، هيچ كدام از خود عقل و ارادهای و تشخيص و استقلال و اختيار و انتخاب و سليقه مخصوصی ندارند ، مسخر آن روحی هستند كه بر پيكر حكمفرماست ، مظهر تام و تمام " « لا يعصون الله ما أمرهم »" ( 1 ) هستند . اما افراد نسبت به اجتماع اين طور نيستند . درست است كه اجتماع هم روح و حياتی دارد ، ولی روح اجتماعی اين اندازه بر اعضای پيكر خود يعنی افراد تسلط و سيطره ندارد ، افراد نيز آن اندازه مسخر روح اجتماع نيستند
معنی مدنی بالطبع بودن انسان
حكما از زمانهای بسيار قديم گفتهاند انسان مدنی بالطبع است ، يعنی انسان طبيعتا اجتماعی است . بعدها حكمای ديگر آمدهاند و اين جمله را شكافتهاند كه مقصود از اينكه انسان طبيعتا و ذاتا اجتماعی است چيستاگر مقصود اين است كه انسان اين فرق را با نباتات و حيوانات البته بعضی حيوانات دارد كه استعدادهايی كه در انسان هست و كمالاتی كه برای انسان مترقب است جز در پرتو زندگی اجتماعی ، ميسر نمیشود و احتياجات زندگی انسان جز با تمدن رفع شدنی نيست ، البته مطلب درست است ، و اما اگر مقصود اين است كه زندگی اجتماعی امری است غريزی و طبيعی و قهری و بيرون از دايره انتخاب و اختيار همان طوری كه بعضی حيوانات از قبيل زنبور عسل و موريانه و مورچه اين طور هستند ، اينها به حسب غريزه طوری ساخته شدهاند كه قهرا و به طور خودكار با هم زندگی میكنند ، و افراد مختلف آنها به طوری مقهور و مسخر زندگانی اجتماعی و انجام وظيفه مخصوص به خود اگر مقصود از اينكه
پاورقی : . 1 تحريم ، . 6
هستند كه عضو نسبت به روح پيكر مسخر و مقهور است . انسان مدنی بالطبع است اين است ، اين درست نيست ، زندگی اجتماعی انسان اين گونه نيست . پس اگر مقصود اين است كه انسان بدون اجتماع و به صورت انفراد قادر به ادامه زندگی نيست ، بعلاوه در انسان نيازها و استعدادها نهفته است كه جز در پرتو زندگی اجتماعی به ظهور و فعليت نمیرسد و اين استعدادها و نيازها در متن خلقت انسان نهاده شده و همينها انسان را به سوی زندگی اجتماعی میراند و میخواند ، البته مطلب درستی است ، ولی اين جهت با استقلال نسبی عقل و اراده فرد و انتخابی بودن آن منافات ندارد . پس میتوانيم بگوييم زندگی اجتماعی انسان قراردادی و انتخابی است ، انسان زندگی اجتماعی را برای خود به حكم عقل و اراده انتخاب و اختيار كرده استژان ژاك روسو دانشمند و مفكر بزرگ اجتماعی قرون اخير كتابی نوشته به نام قرارداد اجتماعی مبنی بر همين نظريه كه زندگی اجتماعی انسان قراردادی است ، با توافق و قرار به وجود آمده ، قهری و غريزی نيست . هر چند نظريه روسو بر نفی اجتماعی بودن انسان به طور كلی ، قابل قبول نيست ، اما در اينكه انتخاب افراد نيز نقشی دارد ، از نظر ما سخنی نيست . فعلا نمیخواهم به اين مطلب كه مطلبی فلسفی است بپردازم . غرضم اين است كه در عين كمال مشابهت بين جامعه و پيكر ، اين فرق هم در كار است كه اعضای پيكر ، هر كدام محلی ثابت و مقامی معلوم و غير قابل تخلف و وظيفهای معين و مشخص دارند و از آن تجاوز نمیكنند ، برای هر كدام معين است كه چه عضوی باشد و چه مقامی داشته باشد ، و چه حق و وظيفهای دارد ، برخلاف افراد اجتماع كه اين طور نيستند . اعضایپيكر فقط حق عضويت خاص دارد كه هست ، اما افراد اجتماع حق هر گونه عضويتی دارند و اين حق به سبب فعاليت و لياقت مشخص میشود . تكليف افراد از نظر اينكه چه عضوی باشند و چه مقام و درجهای داشته باشند ، و از نظر اينكه چه نوع شغل و خدمتی بايد به اجتماع بكنند ، به شكل غريزی و طبيعی معين نيست . فرد نسبت به جامعه مقام معين ندارد . ميدان عمل فرد وسيع است ، جلوش باز است ، محدود به يك وظيفه خاص نيست ، اختيار و انتخاب و آزادی و سليقه ، و در نتيجه مقامها و شغلها و پستها قابل تعويض و تبديل و تغيير است . اعضای پيكر اجتماع متبادل میشوند ، جاها را عوض میكنند . قانون خلقت به پيشانی احدی ننوشته تو بايد حتما فلان عضو باشی ، در فلان حد و مقام باشی ، فلان وظيفه را انجام دهی . به پيشانی هيچ كس نوشته نشده تو بايد فلان كار و فلان شغل را داشته باشی ، آن يكی فلان كار و فلان شغل ديگر را ، تو بايد معلم باشی و آن يكی معمار و آن يكی نجار و آن يكی تاجر و آن يكی زارع و آن يكی طبيب و آن يكی داروساز و آن يكی مهندس برق و آن يكی مهندس ساختمان و غيره ، آن طوری كه در پيشانی چشم و گوش و زبان و دست و پا نوشته شده كه بايد چه چيزی باشند
خلاصه اينكه در پيكر به طور طبيعی تقسيم كار شده و به طور طبيعی درجهبندی و به طور طبيعی جاها همه معين شده ، اما در اجتماع اين كار بايد به دست خود بشر بشود ، خودشان ميان خودشان كارها را تقسيم و درجهبندی كنند . ميدان عمل هم برای همه وسيع است . همه انسانند ، همه عقل دارند ، همه اراده و اختيار دارند ، همه برای خود شخصيت قائلاند
اينجاست كه سؤال ديگری پيش میآيد و آن اينكه كارها را ميان خود چه جور تقسيم كنند ؟ وظيفه بنديها و درجه بنديها كه قهرا بالا و پايين و عالی و دانی دارد بر چه اساسی صورت گيرد ؟ افراد را روی چه ملاك و مبنايی در اجتماع جا بدهند ؟ بشر از چه راهی وارد شود برای تقسيم كار و برای درجهبندی ؟ آيا بايد قرعه بكشند و با قرعه معين كنند ؟ ! فقط يك راه هست و آن اينكه اكراه و اجباری در كار نباشد ، همه را آزاد بگذارند و ميدان زندگی شكل ميدان مسابقه بلكه ميدانهای مسابقه را پيدا كند ، افراد مختلف همه حق شركت در مسابقه را داشته باشند ، هر كسی متناسب با ذوق و استعداد خودش و متناسب با لياقت و فعاليت خودش مقام و شغل و كاری را حيازت كند
تنازع بقا يا مسابقه بقا
بعضی زندگی را به ميدان جنگ تشبيه میكنند ، میگويند زندگی تنازع بقاست . تعبير بهتر و كاملتر اين است كه بگوييم زندگی مسابقه بقاستكلمه تنازع بقا مفهوم جدال و مخاصمه میدهد . به زعم بعضی ، زندگی جز جنگ و جدال نيست ، اصل اول در زندگی انسان ، تخاصم و دشمنی است ، تعاونها و تسالمها به وسيله تنازعها جبرا بر انسان تحميل میشود . فعلا مجال بحث درباره اين مطلب نيست ، اجمالا بايد بگوييم مطلب اين طور نيست كه طبع زندگی و لازمه طبيعت زندگی جدال و مخاصمه باشد ، اما لازمه طبيعت زندگی مسابقه بقا هست . زندگی اگر بخواهد بر محور صحيح قرار بگيرد بايد براساس مسابقه بقا باشد . لازمه مسابقه دو چيز است : آزادی افراد و ديگر نظم اجتماعی كه جلوی هرج و مرج را بگيرد
اين را بايد توضيح بدهم : يك مسابقه ورزشی را در نظر بگيريد ، مثلا مسابقه كشتی يا دويدن يا وزنهبرداری را . در مسابقهها مدال است ، جايزه است ، افتخار است ، محبوبيت است . اين جايزهها نصيب چه كسی است ؟ نصيب آن كس كه مسابقه را بهتر انجام دهد . از روز اول كسی كه متولد میشود در پيشانیاش نوشته نشده كه تنها اين شخص حق دارد روی سكوی افتخار بايستد و كسی ديگر حق ندارد ، بلكه حق شركت در مسابقه را به همه میدهند ، به همه آزادی برای شركت میدهند . از آن ميان ، بعضيها در اثر تمرين و پشتكار برنده مسابقه میشوند ، و بعضی ديگر به علت عدم لياقت فطری و يا به علت عدم تمرين و مجاهدت از آن مواهب محروم میمانند . همچنين است حال دانش آموزان و دانشجويان كلاس كه در مدت يك سال سر كلاس حاضر میشوند و درس میخوانند و آخر سال از طرف معلم امتحان میشوند . به آنها نمره داده میشود : يكی نمره قبولی میگيرد و يكی رد میشود ، يكی نمره عالی میگيرد ، يكی اعلا و شاگرد اول میشود . نمره ، امتيازی است كه داده میشود و به هر كس متناسب با مقدار زحمت و استعداد و فعاليتش نمره داده میشود
جامعه به حكم اينكه با پيكر فرق دارد و وظايف افراد به حكم خلقت و به طور جبری تعيين نشده ، و به حكم اينكه خداوند افراد بشر را آزاد و مختار و حر آفريده و يك وظيفه محدود و يك مقام ثابت و معلوم و غير قابل تخلف و تجاوز برايش قرار نداده ، ميدان وسيعی برای عمل و فعاليتش قرار داده به حكم اين امور جامعه ميدان مسابقه است و افراد با بردن مسابقه و ابراز لياقت و استعداد و فعاليت بايد مواهب و حقوق را حيازت كنند
نمیخواهم بگويم همهمردم از لحاظ ذوق و استعداد نسبت به همه كارها مساویاند . بدون شك استعدادهای مردم از اين نظر متفاوت است ، در هر كسی ذوق و استعداد خاصی هست . به همين دليل هر كسی در خودش علاقه به بعضی كارها را بيشتر و علاقه به بعضی ديگر را كمتر میبيند . ولی اين طور نيست كه هر كسی از اول بفهمد و حس كند كه فقط برای يك كار معين ساخته شده و يك مقام ثابت و غير قابل تخلف و تجاوزی دارد آنطوری كه اعضای يك پيكر چنيناند . پس بايد اجتماع در همه شؤون و مواهب ، شكل ميدان آزاد مسابقه را داشته باشد ، حق شركت در اين مسابقه به همه داده شود و آن اجتماع آن چنان منظم و دارای حسن جريان باشد كه در آن ميان شؤون و مواهب اجتماعی به افرادی تعلق بگيرد كه در مسابقات اجتماعی لياقت و شايستگی بهتری از خود نشان دادهاند
دور كن مسابقه
مسابقه دو چيز دارد : يكی عملی كه مورد مسابقه قرار میگيرد از قبيل دويدن يا كشتی يا وزنه برداشتن ، و يكی هم جايزه و افتخاری كه به برنده مسابقه داده میشود . در جامعه هم كه ميدان مسابقه است اين دو جهت هست : يكی كار مورد مسابقه ، و يكی هم حظ و بهره و نصيبی كه به اشخاص داده میشود . حالا آن امر مورد مسابقه بايد چه چيز باشد و آن جايزه بايد چه باشد ، اينجاست كه اگر فی الجمله توجهی بشود مطلب حل میگردد و جواب سؤال داده میشود . اما امور مورد مسابقه همان چيزهاست كه به حال بشر مفيد است و حيات اجتماعی بشر بسته به اوست . مسابقه بايد در كارهایمفيد به حال مردم باشد ، در علم و فضيلت باشد ، در تقوی و درستی باشد ، در عقل و فهم و ادراك باشد ، در سعی و عمل و كار و توليد و خدمت باشدجايزههاييكه به برندگان اين مسابقهها داده میشود همان حقوقی است كه به آنها به حسب مقدار كار و به حسب صلاحيت و لياقت و زحمت و استحقاق تعلق میگيرد . اگر فهميديم كه حقوقی كه به افراد تعلق میگيرد ، در واقع مثل جايزههايی است كه به شركت كنندگان در مسابقات داده میشود ، مثل نمرههايی است كه به دانش آموزان بر سر امتحان میدهند ، و اگر فهميديم كه مورد مسابقه چيست ، تقدم و پيش افتادن در چه قسمتی ملاك است ، در چه ميدانی اين افراد بايد مسابقه بدهند ، چه درسی را بايد خوب امتحان بدهند و نمره بگيرند ، مسابقه در كارهايی باشد كه دين آن كارها را خير و عمل صالح خوانده ، اگر اين دوتا را فهميديم ، خوب میفهميم كه به چه كس جايزه و نمره بدهيم ، و به چه كس جايزه و نمره ندهيم ، به چه كسی بيشتر بدهيم ، به چه كسی كمتر
اينكه در جلسات پيش گفتم حق و تكليف در اسلام دوش به دوش يكديگرند و از يكديگر جدا نيستند همين است ، ميدان مسابقه همان ميدان وظيفه و تكليف است ، حقوق همان بهره و نمرههايی است كه متناسب با مسابقه تكليف و وظيفه ، نصيب اشخاص بايد بشود
اگر اصل همدوشی حق و تكليف را در اسلام بشناسيم و اين مطلب را درست درك كنيم كه اينكه میگوييم زندگی مسابقه است ، يعنی مسابقه انجام وظيفه و تكليف " « و أن ليس للانسانإلا ماسعی »" ، و باز درست درك كنيم كه نتيجه و جايزه مسابقات همان بهرهمند شدن از حقوق اجتماعی است ، اگر اينها را خوب درك بكنيم ، به بزرگترين مبنای حقوق اجتماعی اسلام پی بردهايم و اين مبنا مانند چراغی روشن راهنمای ما در همه مسائل خواهد بود و ما را از خيلی ظلمتها نجات خواهد داد
عدالت يا مساوات
از اينجا معنی عدالت معلوم میگردد و جواب سؤالی كه در اول كردم روشن میشود . سؤال اين بود كه معنی عدالت چيست ؟ تفاوت و اختلاف و تبعيضی كه نقطه مقابل عدالت است چيست ؟ آيا هر نوع تفاوت كه در جامعه بين افراد باشد مخالف عدالت است و لازمه عدالت مساوات مطلق است ، يا عدالت مستلزم مساوات مطلق نيست و گاهی عدالت ايجاب میكند كه تفاوت و امتياز گذاشته شود و مقتضای عدالت اين است كه تبعيضها و تفاوتهای بيجا و بلا استحقاق نباشد ؟ اگر مقتضای عدالت اين دومی است ملاك بجا بودن و بيجا بودن چيست ؟ معلوم شد كه معنی عدالت اين نيست كه همه مردم از هر نظر در يك حد و يك مرتبه و يك درجه باشند ، جامعه خود بخود مقامات و درجات دارد و در اين جهت مثل پيكر است ، وقتی كه مقامات و درجات دارد ، بايد تقسيم بندی و درجهبندی بشود ، راه منحصر ، آزاد گذاشتن افراد و زمينه مسابقه فراهم كردن است ، همينكه پای مسابقه به ميان آمد خود بخود به موجب اينكه استعدادها در همه يكسان نيست ، و به موجب اينكه مقدار فعاليت و كوششها يكسان نيست ، اختلاف و تفاوت به ميان میآيد ، يكی جلو میافتد و يكی عقب میماند ، يكی جلوتر میرود و يكی عقبتر . مقتضای عدالت اين است كه تفاوتهايی كه خواه ناخواه در اجتماع هست تابع استعدادهاو لياقتها باشد . مقتضای عدالت اين است كه دانشجويانی كه در يك امتحان شركت میكنند به هر كدام همان نمرهای داده شود كه مستحق آن نمره است ، مقتضای عدالت اين نيست كه به همه مساوی نمره داده شود و گفته شود بايد به همه يك جور نمره داده شود و الا تبعيض میشود و تبعيض ظلم است ، بر عكس ، اگر به همه مساوی نمره داده شود حق ذی حق پامال شده و اين ظلم است . مقتضای عدالت اين است كه در مسابقات قهرمانی استعداد و لياقت و هنرنمايی ملاك تقدم و تأخر قرار گيرد ، مقتضای عدالت اين نيست كه هنرمند و بی هنر را به يك چشم ببينند و فرقی بين با استعداد و بی استعداد نگذارند . اين جور مساواتها عين ظلم و بی عدالتی است ، و آن جور تفاوتها كه بر مبنای لياقت و استعداد يا فعاليت و كار است عين عدالت و دادگستری استمقتضای عدالت مساوات است در شرايط حقوقی مساوی نه در شرايط نامساوی ، يعنی نبايد ميان شركت كنندگان در يك مسابقه علمی يا در يك مسابقه قهرمانی در غير آنچه مربوط به استعداد و هنر و لياقت است فرق گذاشته شود ، مثلا يكی سفيد است و يكی سياه ، يكی اشراف زاده است و يكی فرضا فرزند يك فقير ، يكی توصيه و پارتی دارد و يكی ندارد . يكی با معلم يا داور قرابت و قوم و خويشی دارد و يكی ندارد . آنچه نبايد ملاك قرار گيرد اين امور است كه مربوط به لياقت و استعداد يا فعاليت و مجاهدت افراد نيست . اگر استعدادها و لياقتها را ناديده بگيريم و به همه نمره و امتيازی مساوی بدهيم ظلم كردهايم ، و اگر هم امتياز و تفاوت قائل بشويم اما ملاك امتياز و تفاوت را اموری از اين قبيل قرار دهيم باز هم ظلم كردهايم
اين است فرق بين تفاوتهای بجا و بيجا و فرق بين تبعيضهای روا و ناروا . اين است معنی آن جمله كه در تعريف عدالت گفتهاند : " العدالة إعطاء كل ذی حق حقه " ( عدالت اين است كه حق و هر ذی حقی به خودش برسد ) . اين است معنی كلام أميرالمؤمنين سلام الله عليه كه فرمود : " « العدل يضع الامور مواضعها » " ( 1 ) ( عدل هر چيزی را در جای خود و محل خود قرار میدهد ) . نفرمود عدل همه را در يك حد و يك درجه و يك صف قرار میدهد . عدالت اين است كه در شؤون اجتماعی و در راه استفاده از حقوق اجتماعی ، شرايط دقيق يك مسابقه كامل نسبت به همه مزايای اجتماعی فراهم شود و طبق يك مسابقه عمل شود . معنی مساوات و به يك چشم ديدن و همه را برابر در نظر گرفتن هم اين است كه هيچ ملاحظه شخصی در كار باشند ، از نظر ملاحظات شخصی همه علی السويه باشند ، از نظر ملاحظات طبقاتی همه علی السويه باشند
پيغمبر اكرم فرمود : " « الناس كأسنان المشط » " ( 2 ) ( مردم مثل دانههای شانه هستند ) و همه باهم برابرند ، يا فرمود : " « إن ربكم واحد وإن أباكم واحد ، كلكم من آدم و آدم من تراب » " ( 3 ) يعنی هيچ ملاحظه شخصی و تبعيض و تفاوت و تقدمی بر غير مبنای فضيلت و تقوا و عمل و لياقت نبايد در كار باشد . اما تقدمهايی مبنی بر فضيلت و تقوا و بر عمل بايد باشد ، لهذا بعد از اين جملهها اضافه فرمود : " « و لا فضل لعربی علی عجمیإلا بالتقوی » " ( 4 ) . قرآن كريم هم در عين اينكه امتيازات رنگ و نژاد و جنس و خون را لغو میكند و میفرمايد : " « إنا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا »" ، پشت
پاورقی :
. 1 رك : ص 12 و . 13
. 2 تحت العقول ، ص 368 از امام صادق عليه السلام
3 و . 4 رك : ص . 109


