next page

fehrest page

back page

اين استحقاق و اين حق را چه كسی قرار داده ؟ : قانون خلقت
چه علاقه و رابطه‏ای بين كودك و بين آن شير موجود است ؟ : رابطه غائی
يعنی آن شير و آن دستگاه و كارخانه شير سازی برای كودك و به خاطر كودك به وجود آمده ، پس خود خلقت آن شير را حق طفل قرار داده . غده‏های‏ پستان كه ترشح می‏كند برای كودك ترشح می‏كند نه برای چيز ديگر و نه بی‏ جهت
حكما اصطلاحی دارند در مورد موجودات و مخلوقات اين عالم . آنها از مجموع موجودات طبيعت تعبير می‏كند به " آباء سبعه " و " امهات اربعه‏ " و " مواليد ثلاثه " . يعنی هفت پدر و چهار مادر و سه فرزند
مقصودشان از هفت پدر ، افلاك است كه قدما قائل بودند ، مقصود از چهار مادر ، عناصر اوليه است كه عقيده قدما اين بود كه عناصر و بسائط چهارتاست : آب و خاك و هوا و آتش ، مقصود از سه فرزند ، مركبات اين‏ عالم است كه به سه قسمت كلی تقسيم می‏شود : جماد ، نبات ، حيوان ( انسان هم جزء حيوان است ) . از اين جهت تعبير به پدر و مادر و فرزند می‏كردند كه می‏گفتند از اثر تأثير عوامل فلكی در عناصر چهارگانه كه عوامل‏ فلكی ، فاعلند و عناصر ، قابل مركبات ( يعنی جمادات و نباتات و حيوانات ) پيدا می‏شود . پس مركبات فرزندان موجودات علوی و عناصر چهارگانه می‏باشند
اين تعبير از نظر مركبات بسيار تعبير درستی است ، چه آنكه چهار مادر يعنی چهار عنصر در عالم باشد يا صد مادر يعنی صد عنصر ، و چه افلاكی به آن‏ ترتيب و چه نباشد ، به هر صورت مركبات فرزندان اين زمين و اين آب و اين هوا و اين نور و گرماست
انسان همان فرزند ارشد اين پدران و مادران است . فرزند طبعا برعهده پدر و مادر حقوقی دارد . همان طوری كه در وجود ما در تعبيه‏هايی شده برای مدتی‏ كه بايد در رحم باشد و تعبيه‏هايی شده برای وقتی كه هنوز نوزاد است و در دامن مادر است ، در وجود اين مادر بزرگ كه نامش جهان است نيز تعبيه‏هايی شده و همه آنها روی عنايت صورت گرفته . مثلا نوزاد وقتی كه‏ می‏خواهد متولد بشود دستگاه پستان به فعاليت می‏افتد ، غده‏ها شروع می‏كنند به ترشح كردن و همه اينها به خاطر و برای نوزاد است . همين طور است اين‏ نظام چهار فصل زمين و حركت ابرها و ريزش بارانها و پيدايش فصل بهار و غيره . اين بارانها همان ترشحاتی است كه مقدمتا پستان ما در جهان برای‏ فرزندانش می‏كند
در سوره مباركه نحل آيه 10 و 11 می‏فرمايد : " « و هو الذی أنزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجر فيه تسيمون‏ 0 ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و اععناب و من كل الثمرات‏إن‏ فی ذلك لاية لقوم يتفكرون »" اوست كه از بالای سر شما بر روی زمينهای شما آب می‏پاشد . از اين آب ، هم آب آشاميدنی برای شما تهيه می‏شود و هم از آن ، درختها برای شما می‏روياند و از برگهای آن درختها استفاده می‏كنيد . با آن آب كشتها و زراعتها و درختها از زيتون و از نخل و از انگور می‏روياند و انواع ميوه‏ها را در اختيار شما قرار می‏دهد ، و همه اينها آيتهاست برای كسانی كه‏ بخواهند به انديشه و تفكر بپردازند
آيات قرآن در اين زمينه كه يك نوع ارتباط و پيوستگی و هماهنگی بين‏ گردش كلی اوضاع زمين و احتياجات انسان وجود دارد زياد است
از علی ( ع ) نقل شده كه فرمود : " « لكل ذی رمق قوت و لكل حبة آكل » " ( هر صاحب رمق و حياتی ، قوتی و هر دانه‏ای ، خوردنده‏ای دارد )
منظور اين است كه بين خورنده و ماده خوردنی علاقه و ارتباطی در متن خلقت‏ هست ، وجود آنها در متن خلقت به يكديگر مربوط است
اين يك نوع علاقه و ارتباط كه از نظر اصول كلی و جهان بينی عمومی اسلامی‏ بين حق و ذی حق هست

علاقه فاعلی ميان حق و ذی حق

نوع ديگر از علاقه ، علاقه فاعلی است ، يعنی اينكه ذی حق ، مورد حق را خودش برای خودش به وجود آورده باشد ، فاعل او و به وجود آورنده او باشد . مثلا كسی درختی به زمين می‏كارد و آن درخت را مراقبت می‏كند و آبياری‏ می‏كند تا آن درخت ميوه می‏دهد . رابطه‏ای كه بين اين شخص و آن ميوه هست‏ رابطه فعل و فاعل است . يعنی فعاليت او سبب شده است كه اين ميوه به‏ وجود آيد . اگر او فعاليت نمی‏كرد آن ميوه به وجود نمی‏آمد . خود اين‏ رابطه ، ايجاد حق می‏كند

رابطه غائی موجب حق بالقوه است

رابطه اول ، يعنی رابطه غائی ميان انسان و مواهب عالم خلقت ، يك‏ رابطه كلی و عمومی است . از آن نظر كسی بالفعل حق اختصاصی ندارد . همه مردم چون مخلوق خدا هستند و فرزند اين زمين و اين‏ آب و خاك هستند حقی به عهده اين زمين دارند ، و چون همه بالقوه حق‏ دارند كسی نمی‏تواند به يك عنوان مانع استيفای ديگران بشود و همه را به‏ خود اختصاص دهد
اما اينكه اين حقوق را به چه نحو استيفاء كند مرحله دوم است . در اين‏ مرحله است كه تكليف و حق ضميمه يكديگر می‏شوند و حقوق در اثر انجام‏ تكليف و وظيفه ، فعليت پيدا می‏كند و هر كسی به حق اختصاصی خود می‏رسد
اول آيه‏ای كه در اين زمينه از قرآن می‏خوانم . در سوره هود می‏فرمايد : " « هو أنشأكم من اعرض و استعمركم فيها فاستغفروه » " ( 1 ) اوست كه شما را از زمين آفريده و از شما خواست كه زمين را آباد كنيد . پس از سركشی باز گرديد و توبه كنيد و آمرزش گناهان خود را بخواهيد
در اينجا اولا نفرموده " أنشأكم فی اعرض " يعنی نفرموده شما را در زمين آفريده ، فرمود " « أنشأكم من اعرض »" يعنی شما را از زمين‏ آفريد ، شما را از شكم زمين بيرون آورد . مثل اينكه اشاره است به همان‏ معنی كه زمين ما در دوم شماست . ثانيا فرمود : " « و استعمركم فيها " از شما عمران و آبادی اين زمين را می‏خواهد . يعنی تنها فرزند زمين‏ بودن كافی نيست كه حق شما به فعليت برسد و ذی حق بشويد ، حق شما مفروض‏ و جدا شناخته شود ، چيز ديگر لازم است و آن عمل و فعاليت و عمران و احيای زمين است . تا اين تكليف عملی نشود آن حق به فعليت نمی‏رسد و محرز و مفروض نمی‏گردد . چرا ؟ چون

پاورقی : . 1 هود ، . 61

به انسان عقل و اراده و اختيار داده شده و عقل و اختيار است كه وسعت‏ دايره عمل او را زياد كرده

نقش عقل و اختيار در دو مرحله‏ای شدن حق انسان

نظام زندگی انسان با زندگی ساير جانداران فرق دارد . آنها به حكم غريزه‏ زندگی می‏كنند ، فرزند زمين بودن كافی است كه حق آنها را مسلم كند . اما انسان عقل و اراده دارد و با نيروی تكليف و عقل و اراده بايد كار كند ، لهذا تا تكليف خود را انجام ندهد نمی‏تواند از حق خدادادی خود استفاده‏ كند . بلی ، تا مرحله مرحله غريزه است و تكليفی در كار نيست حق هم‏ ثابت و مسلم است . طفل بر پستان مادر بدون ضمانت هيچ تكليفی حق دارد و شير پستان حق اوست ، اما آنگاه كه انسان می‏خواهد از پستان مادر زمين شير بخورد شير به آن آمادگی نيست ، بايد با عمل و عمران و احياء و فعاليت ، آن را آماده كند ، لذا در مقابل حقی كه برعهده مادر زمين دارد ، يك‏ مسؤوليتی هم در برابر او دارد ، بلكه می‏توان گفت يك حقی هم اين مادر يعنی زمين برعهده او دارد و آن اينكه زمين را آباد كند و عمران نمايد

حق زمين بر انسان

علی ( ع ) در همان روزهای اول خلافت جمله‏ای فرمود به مردم : " « إنكم‏ مسؤولون حتی عن البقاع و البهائم ، » " ( 1 ) شما مسؤوليت داريد ومكلفيد و حقوقی برعهده شما هست حتی نسبت به چارپايان و نسبت به زمين
نه تنها در برابر خدا و مردم مسؤوليد .

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 166

بلكه درباره حيوانات و زمينها هم‏ مسؤوليد . خيال نكنيد كه اين حيوان باركش شما بدليل اينكه ملك شماست‏ هر طور رفتاری كه بخواهيد می‏توانيد بكنيد ، هر اندازه بار و لو فوق قدرت‏ آن حيوان می‏توانيد پشتش بگذاريد ، اگر خواستيد علوفه بدهيد و اگر نخواستيد ندهيد ، تشنه ماند ماند ، گرسنه ماند ماند ، زخم شد شد ، شما هيچ مسؤول سير كردن و آب دادن و حفظ سلامت آن حيوان نيستيد . خير اين‏ طور نيست . ديگر اينكه شما مسؤول اين زمينها هستيد كه آنها را ويرا ن‏ نگذاريد و آباد كنيد . خداوند متعال آبادی آن را از شما خواسته
باز علی ( ع ) در فرمان معروف مالك اشتر ، عنوان كلی كه به فرمان خود می‏دهد اين است : " « هذا ما أمر به عبدالله علی أميرالمؤمنين مالك بن الحارث اعشتر فی عهده‏إليه حين ولاه مصر جباية خراجها ، و جهاد عدوها ، و استصلاح أهلها ، و عماره بلادها » " ( 1 ) يعنی اين دستوری است كه بنده خدا علی اميرمؤمنان برای مالك بن حارث‏ معروف به اشتر می‏نويسد ، هنگامی كه استانداری مصر را به او می‏دهد كه در آنجا خراج و ماليات را جمع كند ، امنيت ايجاد ، و دشمنان مصر را سركوب‏ كند و مردم مصر را از لحاظ تربيت و اخلاق و غيره به صلاح آورد ، و ديگر اينكه سرزمينهای آنجا را آباد كند

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، نامه . 53

تلازم حق و تكليف

درباره تلازم تكاليف و حقوق می‏فرمايد : " « لا يجری لاحدإلا جری عليه ، و لا يجری عليه‏إلا جری له » " ( 1 ) حقی برای كسی نيست مگر آنكه به عهده‏اش‏ هم حقی هست و به عهده كسی حقی نيست مگر آنكه برای او ؟ و به نفع او هم‏ هست . يعنی تكليف و حق از يكديگر جدا نيستند . اگر كسی حقی دارد تكليفی‏ هم همراه آن حق دارد
چرا پيغمبر فرمود : " « ملعون من ألقی كله علی الناس » " ( 2 ) از رحمت خدا دور و مشمول لعنت خداوند است آن كس كه سنگينی خود را روی‏ دوش مردم بگذارد ، از حقوق عمومی استفاده بكند و تكليفی انجام ندهد ؟ در اينجا مطلبی ذكر كنم كه مؤيد مطالب گذشته است و ضمنا جواب سؤال و شبهه‏ای كه ممكن است پيش بيايد نيز هست

حق ضعفا

در اسلام واقعا برای فقرا و عجزه و ضعفا حقی در اموال ديگران منظور شده
در سوره اسراء می‏فرمايد : " « و آت ذاالقربی حقه و المسكين و ابن السبيل »" ( 3 ) حق خويشاوندان و فقرا و بيچارگان را بده

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 207 . 2 كافی ، ج 5 ، ص . 72 . 3 اسراء ، . 26

و در سوره معارج می‏فرمايد : " « و الدين فی أموالهم حق معلوم 0 للسائل و المحروم »" ( 1 ) از برای سؤال كنندگان و محرومان بهره‏ای معين در اموال مؤمنين هست
ضعيفان و عاجزان و بينوايان كه قادر به كار و كسب نيستند . و يا كسب‏ و كارشان وافی نيست ، مكلف به كار و زحمت نيستند ، يا بيش از آن‏ اندازه كه كار می‏كنند و توانايی دارند مكلف نيستند ، پس تكليف از آنها ساقط است . از طرف ديگر ، درست است كه آنها توليد كننده نيستند و وظيفه كار و عمران را نمی‏توانند انجام دهند اما نمی‏توان آنها را محروم‏ كرد ، زيرا به حكم اصل اولی و به حكم رابطه غائی كه بين آنها و مواد اين‏ عالم است اين سفره كه پهن شد برای آنها هم پهن شده . " « و اعرض وضعها لعنام »" ( 2 ) يعنی خداوند اين زمين را برای همه ( نه برای بعضی ) قرار داده . اينها اگر قادر بودند و وظيفه خود را انجام نمی‏دادند جريمه‏شان اين بود كه از اين سفره محروم باشند ، ولی حالا كه قادر نيستند ، حق اولی آنها سر جای خود باقی است . واقعا ضعفا و فقرا و بينوايان در اموال اغنيا ذی حق‏اند

يك تفاوت اساسی

فرق بين فلسفه اجتماعی و مبانی حقوقی اسلامی كه بر اصل علت غائی مبتنی‏ است با مبانی حقوقی مادی ، يكی در همين جاست . مطابق مبانی حقوقی الهی‏ اسلامی واقعا بينوايان

پاورقی : . 1 معارج ، 24 - . 25 . 2 الرحمن ، . 10

ذی حق‏اند ، اما طبق مبانی حقوقی غير الهی ، حقوق فقط و فقط با فعاليت و توليد و كار و صنعت ايجاد می‏شود
در ضمن سخنانم جمله‏ای از علی ( ع ) نقل كردم مبنی بر رابطه غائی بين‏ انسان و مواد غذايی عالم كه فرمود : " « لكل ذی رمق قوت ، و لكل حبة آكل » " . يك جمله هم از آن حضرت نقل می‏كنم در رابطه فاعلی حق و ذی حق‏ . شخصی از شيعيان حضرت آمد و از فی‏ء و غنائم مسلمين كه سربازهای اسلامی‏ با جانبازی به دست آورده بودند چيزی مطالبه كرد . حضرت در جواب فرمود : اين مال ، فی‏ء مسلمين است ، اگر تو با آنها بوده‏ای و مانند آنها رنجها و تعبها تحمل كرده‏ای می‏توانی شريك باشی و حقی داشته باشی " « وإلا فجناه‏ أيديهم لا تكون لغير أفواههم » " ( 1 ) و گرنه محصول دستها و بازوهای‏ آنها مال دهانهای خودشان است نه مال دهانهای ديگران . يعنی هر بازويی كه‏ زحمت می‏كشد و رنج می‏برد و از يك راه مشروع چيزی به دست می‏آورد طبيعی‏ است كه مال دهان خودش است و تعلق به شخص خودش دارد ، معنی ندارد كه‏ دستی و بازويی كار كند و چيزی را تحصيل كند و آنگاه دهان شخص ديگر با آن‏ محصول بجنبد

حق اجتماع

حق در اسلام خيلی محترم است ، حقوق مردم فوق العاده احترام دارد ، عدالت فوق العاده مقدس است . خيانت در حقوق بالاخص حقوق عمومی از نظر اسلام بالاترين خيانتهاست .

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 223

علیمرتضی فرمود : "« ان أعظم الخيانة خيانة الامة ، و أفظع الغش غش اعئمة» " ( 1 ) بزرگترين خيانتها خيانت به امت است و بدترين دغلكاريها دغلكاری با پيشوايان مسلمين است كه آن هم باز خيانت به مسلمين است
اسلام در مدت بسيار كمی و با سرعت فوق العاده‏ای جهانگير شد و جای‏ خودش را در دنيا باز كرد . چرا ؟ آيا تنها به خاطر يك سلسله دستورهای‏ ساده اخلاقی بود ؟ اگر اسلام به اصلاحات اجتماعی همت نمی‏گماشت امكان‏ نداشت از دستورهای اخلاقی خود نتيجه بگيرد . اسلام منادی عدل و منادی حق و منادی آزادی و مساوات و الغای امتيازات بود ، به اين دليلها جهانی نو به وجود آورد . لطمات و خساراتی هم كه ديد از ناحيه مسخ شدن و زير و رو شدن همين مسأله بود
آری ، در اسلام حقوق محترم است ، عدالت كه حفظ حقوق است مقدس است
محترم شمردن اسلام حقوق و عدالت را مهمترين عامل پيشرفت نهضت اسلامی‏ بوده . در اسلام حقوقی پيش بينی شده و بر مبنای آنها مقرراتی وضع شده كه‏ از منتهای لطافت و باريك بينی اين دين حكايت می‏كند . حقوق پدر و مادر و معلم و . . . به جای خود ، به مواردی بر می‏خوريم خيلی دقيق و لطيف

حق همسفر

علی ( ع ) در ايام خلافت ، روزی برای كاری از شهر كوفه كه مركز خلافت‏ بود به خارج شهر بيرون رفت . طبق معمول خود كه

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، نامه . 26

اجازه نمی‏داد جمعی به عنوان اسكورت او را همراهی كنند ، آن روز نيز ساده‏ و تنها رفته بود . هنگام برگشتن با يكنفر كتابی يعنی يك نفر مسيحی يا يهودی يا زردشتی در راه مصادف شد . آن مرد علی را نمی‏شناخت . مقصد يكديگر را پرسيدند ، معلوم شد مقدار زيادی از راهشان مشترك است . توافق‏ كردند كه با هم طی مسافت كنند . صحبت كنان راه را طی كردند تا رسيدند به سر دوراهی كه راه كوفه را از مقصدی كه آن مرد كتابی داشت جدا می‏كرد
آن مرد به راه خود رفت . علی ( ع ) شاهراه را كه به كوفه می‏رفت رها كرد و از همان را كه همسفرش رفت آهنگ رفتن كرد . او گفت : مگر تو نگفتی‏ من به كوفه می‏روم ؟ فرمود : چرا . گفت : پس چرا از آن راه نمی‏روی ؟ فرمود : پيغمبر ما فرموده است كه هرگاه دو نفر باهم مسافرت كنند و از مصاحبت هم بهره‏مند شوند " حقی " برعهده يكديگر پيدا می‏كنند ، بنابراين‏ چون من از وجود تو در اين سفر بهره‏مند شدم تو به گردن من " حق " پيدا كرده‏ای ، من می‏خواهم به خاطر اين حق ، تو را مقداری مشايعت كنم
آن مرد به فكر عميقی فرو رفت ، سر برآورد و گفت : علت اينكه اسلام با اين سرعت رواج گرفت و توسعه يافت ، اخلاق بزرگوارانه پيغمبر شما بود
آن مرد در آن وقت علی را نمی‏شناخت ، تا يك روز به كوفه آمد و اميرالمؤمنين را در مسند خلافت ديد ، متوجه شد كه همسفر آن روز او علی بن‏ ابی طالب خليفه وقت بوده است ، بی درنگ مسلمان شد و در زمره اصحاب‏ آنحضرت درآمد

نام علی ، قرين عدالت

نام علی ( ع ) بعدها با نام عدالت قرين شد . عمر بن عبدالعزيز گفت : علی پيشينيان را فراموشاند و بعديها را در زحمت انداخت ، مردم سيره و روش او را وسيله ملامت و سركوفت خلفا قرار می‏دادند
در يكی از سالها كه معاويه به حج رفته بود ، سراغ يكی از زنان را كه‏ سوابقی در طرفداری علی و دشمنی معاويه داشت گرفت ، گفتند زنده است
فرستاد او را حاضر كردند . از او پرسيد : هيچ می‏دانی چرا ترا احضار كردم‏ ؟ ترا احضار كردم كه بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن ؟ گفت : بهتر است از اين باب حرفی نزنی . معاويه گفت : نه ، حتما بايد جواب‏ بدهی . آن زن گفت : به علت اينكه او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بی‏ جهت با او جنگيدی . علی را دوست می‏دارم چون فقرا را دوست می‏داشت و تو را دشمن می‏دارم برای اينكه به ناحق خونريزی كردی و اختلاف ميان مسلمانان‏ افكندی و در قضاوت ظلم می‏كنی و مطابق هوای نفس رفتار می‏كنی
معاويه خشمناك شد و جمله زشتی ميان او و آن زن رد و بدل شد ، اما بعد خشم خود را فروخورد و همان طوری كه عادتش بود آخر كار روی ملايمت نشان‏ داد ، پرسيد : هيچ علی را به چشم خود ديدی ؟ گفت : بلی ديدم . گفت : چگونه ديدی ؟ گفت : به خدا سوگند او را در حالی ديدم كه ملك و سلطنت‏ كه ترا فريفته و غافل كرده او را غافل نكرده بود . گفت : آواز علی را هيچ شنيده‏ای ؟ گفت : آری شنيده‏ام ، دل را جلا می‏داد و كدورت را از دل‏ می‏بردآن طور كه روغن زيت زنگار را می‏زدايد . معاويه گفت : حاجتی داری ؟ گفت‏ : هر چه بگويم می‏دهی ؟ گفت : می‏دهم . گفت : صد شتر سرخ مو بده . گفت : اگر بدهم آن وقت در نظر تو مانند علی خواهم بود ؟ گفت : ابدا
معاويه دستور داد صد شتر همان طور كه خواسته بود به او دادند و به او گفت : به خدا قسم اگر علی زنده بود يكی از اينها را به تو نمی‏داد . او گفت : به خدا قسم يك موی اينها را هم به من نمی‏داد ، زيرا اينها مال‏ عموم مسلمين است
عدی بن حاتم طايی يكی از كبار صحابه و از علاقه‏مندان و شيفتگان مولای‏ متقيان است . اين مرد در اواخر عمر رسول خدا ( ص ) اسلام آورده و اسلامش‏ نيكو شد ، در زمان خلافت علی ( ع ) در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش به‏ نام طريف و طرفه و طارف در ركاب آن حضرت در صفين شهيد شدند . بعد از شهادت علی و استقرار خلافت برای معاويه ، اتفاق افتاد كه بر معاويه وارد شد . معاويه برای اينكه بلكه بتواند با يادآوری كردن داغ فرزندان عدی او را وادار كند كه درباره علی ( ع ) مطابق ميل معاويه حرفی بزند به او گفت‏ : " أين الطرفات ؟ " ( پسرانت طرفه و طريف و طارف چه شدند ؟ )
عدی با كمال متانت و خونسردی گفت : " قتلوا بصفين بين يدی علی بن‏ أبی‏طالب ( ع " ( در صفين پيشاپيش علی شهيد شدند ) . مخصوصا كلمه " پيشاپيش علی " را اضافه كرد كه رضايت و افتخار خود را برساند . معاويه‏ گفت : " ما أنصفك ابن أبی‏طالب‏إذ قدم بنيك و أخر بنيه " ( علی‏ درباره تو انصاف را رعايت نكرد كه پسران تو را پيشاپيش جبهه فرستاد تا كشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگه داشت كه زنده ماندند ) . عدی‏ گفت : " بل أنا ما أنصفت عليا إذ قتل و بقيت " ( بلكه من درباره علی انصاف را رعايت نكردم كه او كشته شد و من زنده ماندم )
معاويه ديد از نقشه خود نتيجه نمی‏گيرد ، لحن خود را عوض كرد و گفت : " صف لی عليا " ( اوصاف علی را برای من بگو ) . عدی گفت : مرا معذور بدار . گفت : ممكن نيست . عدی گفت : كان و الله بعيد المدی ، شديد القوی ، يقول عدلا و يحكم فضلا ، تنفجر الحكمة من جوابيه ، و العلم من نواحيه ، يستوحش من الدنيا و زهرتها ، و يستأنس بالليل و وحشته . و كان و الله غزير الدمعة ، طويل الفكره ، يحاسب نفسه‏إذا خلا ، و يقلب كفيه علی ما مضی . و كان فينا كأحدنا : يجيبناإذا سألناه و يدنيناإذا أتيناه ، و نحن مع تقريبه لنا و قربه منا لا نكلمه لهيبته ، و لا ترفع أعينناإليه لعظمته ، فان تبسم فعن اللؤلؤ المنظوم ، يعظم أهل الدين ، و يتحبب‏إلی المساكين ، لا يخاف القوی ظلمه ، و لا ييأس الضعيف من عدله ، فاقسم لقد رأيته ليلة و قد مثل فی محرابه و أرخی الليل سرباله ، و دموعه تتحادر علی لحيته و هو يتململ السليم و يبكی‏ بكاء الحزين ، فكأنی ا×ن أسمعه و هو يقول : يا دنياإلی تعرضت ، أم‏إلی‏ اقبلت ؟ . .
قال : فوكفت عينا معاوية و جعل ينشفهما بكمه ثم قال : يرحم الله‏ أباالحسن كان كذلك ، فكيف صبرك عنه ؟ قال كصبر من ذبح ولدها فی حجرها فهی لا ترقأ دمعتها ، و لا تسكن عبرتها ( 1 )

پاورقی : . 1 سفينة البحار ، ج 2 ، ص 170 ، با حذف برخی فقرات

به خدا قسم علی ژرف نظر و نيرومند بود ، به عدالت سخن می‏گفت و با قاطعيت فيصله می‏داد ، علم و حكمت از اطرافش می‏جوشيد : از زرق و برق‏ دنيا متنفر و با شب و تنهايی شب مأنوس بود ، زياد اشك می‏ريخت و بسيار فكر می‏كرد ، در خلوتها از نفس خود حساب می‏كشيد و برگذشته دست‏ ندامت می‏شود ، لباس كوتاه و زندگی فقيرانه را می‏پسنديد ، در ميان ما كه‏ بود مانند يكی از ما بود ، اگر چيزی از او می‏خواستيم می‏پذيرفت و اگر به‏ حضورش می‏رفتيم ما را نزديك خود می‏برد و از فاصله نمی‏گرفت ، با اين همه‏ كه هيچ به خودبندی نداشت آنقدر با هيبت بود كه در حضورش جرأت تكلم‏ نداشتيم و آنقدر عظمت داشت كه چشمها را به طرفش بلند نمی‏كرديم ، وقتی‏ كه لبخند می‏زد دندانهايش مانند يك رشته مرواريد به نظر می‏آمد ، اهل‏ ديانت و تقوا را احترام می‏كرد و نسبت به بينوايان مهر می‏ورزيد ، نه‏ نيرومند از او بيم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد می‏شد . به خدا قسم يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود در حالی كه‏ شب ، تاريكی خود را همه جا كشيده بود ، اشكهايش بر ريشش می‏غلطيد ، مانند مار گزيده به خود می‏پيچيد و مانند مصيبت ديده‏ها می‏گريست . الان‏ مثل اين است كه آوازش را با گوشم می‏شنوم كه می‏گفت : ای دنيا ! آيا متعرض من شده‏ای و به من رو آورده‏ای ؟ برو ديگری را بفريب وقت تو نرسيده است . ترا سه طلاقه كرده‏ام و رجوعی در كار نيست . لذت تو ناچيز و اهميت تو اندك است . آه آه از توشه اندك و سفر طولانی و انيس كم
سخن عدی كه به اينجا رسيد اشك معاويه سرازير شد " فجعل ينشفهما بكمه‏ " شروع كرد با آستين خود اشك خود را پاك كردن . آنگاه گفت : خداوند رحمت كند علی را ، همينطور بود كه گفتی . اكنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است ؟ گفت : مانند زنی كه فرزندش را در دامنش سربريده باشند
معاويه گفت : آيا هيچ فراموشش می‏كنی ؟ و عدی گفت : مگر روزگار می‏گذارد فراموشش كنم ؟ ! شيخ مفيد در ارشاد می‏نويسد مدت امامت اميرالمؤمنين بعد از پيغمبر سی‏ سال بود كه از آن جمله فقط پنج سال و شش ماه متصدی امر خلافت بود . در اين مدت كم مشغول زد و خورد با اهل نفاق و عده‏ای ظاهر مسلمان بود . تا آنجا كه می‏گويد وفات اميرالمؤمنين شب جمعه بيست و يكم ماه رمضان‏ نزديك طلوع فجر واقع شد و آن حضرت در اثر شمشير پسر ملجم مرادی از دنيا رفت
در كافی پس از آنكه وصيت مشروح و معروف اميرالمؤمنين را ذكر می‏كند همان وصيتی كه خطاب بود به فرزندان و اصحاب و ساير مردمی كه آن وصيت‏ تا روز قيامت به آنها می‏رسد می‏نويسد : در پايان آن وصيت گفت : " « حفظكم الله من أهل بيت ، و حفظ فيكم نبيكم » " ( 1 ) يعنی خداوند شما اهل بيت را محفوظ بدارد و با محفوظ و محترم بودن شما در ميان امت ، احترام پيغمبر را محفوظ بدارد . " « أستودعكم الله » " همه شما را به‏ خدا می‏سپارم
در كافی می‏نويسد : از اين پس يكسره كلمه " « لاإله‏إلا الله » " از زبانش قطع نشد تا روح مقدسش به عالم اعلی شتافت . صلوات الله عليه و علی آله الطاهرين

پاورقی : . 1 كافی ، ج 7 ، ص 52 ، كتاب الوصايا

4 احترام حقوق و تحقير دنيا

از مجموع مقرراتی كه اسلام در باب خيانتها و مظالم افراد درباره يكديگر و درباره عدل و ظلم و وظايف حاكم و سايس ، و درباره قضاوت و وظايف‏ قاضی و دشواری وظيفه قاضی ، و درباره شاهد و در موارد ديگر دارد معلوم‏ می‏شود كه از نظر اين دين چه اندازه حقوق مردم نسبت به يكديگر محترم و واجب الرعايه است
اينجا سؤالی و شبهه‏ای در ذهنها پيدا می‏شود كه چطور می‏شود در اسلام‏ اينقدر حقوق محترم باشد و حال آنكه منطق اسلام همان طوری كه معلوم است‏ براساس تحقير دنيا و متاع دنياست . حقوق مردم بر يكديگر مربوط به شؤون‏ زندگی همين دنياست ، مثلا مربوط به اين است كه كسی مال ديگری را نبرد و نخورد ، و اگر چيزی از نظر كسی بی قيمت باشد اموری هم كه از توابع اوست‏ بی قيمت خواهد بود . پس وقتی كه خود دنيا و زندگی دنيا از نظر اسلام بی‏ ارزش و بی احترام است ، بايد حقوقی هم كه مربوط به اينزندگی بی ارزش است ارزش و احترام نداشته باشد

ارزش ذاتی و ارزش نسبی

پاسخ اين است كه اولا بی ارزش بودن دنيا در نظر دين بايد روشن شود كه‏ به چه معنی است . ابهام اين مطالب منشأ خيلی شبهه‏ها و سؤالها از اين‏ قبيل می‏شود . ارزش داشتن و نداشتن يك چيز اگر از نظر خود آن چيز ملاحظه‏ شود همه چيز با ارزش است ، يعنی هر چيزی خودش برای خودش با ارزش‏ است ، زيرا هر چيزی مرتبه‏ای از هستی است و هستی يك چيز برای خود آن‏ چيز عين ارزش است ، و به تعبير فلاسفه وجود مساوی با خير است . اما اگر يك چيز را نه از نظر خود آن چيز بلكه از نظر رابطه‏اش با چيز ديگر و از نظر تأثيرش در يك هستی ديگر در نظر بگيريم : اين است كه ممكن است‏ چيزی نسبت به چيزی بی ارزش باشد ، تأثيری در سود و زيان او نداشته باشد ، و ممكن است تأثير منفی يا مثبت داشته باشد . اگر تأثير مثبت داشته‏ باشد می‏گوييم اين چيز برای آن چيز ديگر با ارزش است . اين نوع ارزش كه‏ ارزش نسبی است يعنی ارزش چيزی برای چيزی است باز دو گونه است : يك‏ وقت ارزش آن شی‏ء به تنهايی در نظر گرفته می‏شود مثلا می‏گوييم پول برای‏ انسان با ارزش است و يك وقت ارزش آن شی‏ء برای يك شی‏ء در مقايسه با ارزش يك شی‏ء سوم در نظر گرفته می‏شود ، مثلا ارزش پول برای انسان در مقايسه با ارزش سلامت يا علم يا اخلاق برای انسان چه ارزشی است ؟ اكنون می‏گوييم ارزش يك مشت ريگ يا يك پشه يا يك مگس از نظر يك‏ نفر انسان هيچ نيست ، زيرا بود و نبود او تأثيری به حال او ندارد ، البته همچو چيز بی ارزشی حقی هم كه به او تعلق دارد بی‏ ارزش است . اما پول برای انسان با ارزش است ، چون می‏تواند مفيد به‏ حال انسان واقع شود و كارگشای او گردد ، اما همين پول در مقايسه با سلامت‏ يا شرافت و مناعت ، ارزش خود را از دست می‏دهد و شيئی بی ارزش می‏شود نه كم ارزش ، بلكه بی ارزش يعنی چنين نيست كه مبلغ پول اگر زياد باشد با شرافت ولو جزئی باشد قابل مقايسه باشد ، لهذا اگر كسی پول را دوست‏ داشته باشد و از طرفی ديگر همين شخص طبعی منيع و نفسی كريم داشته باشد ، همچو شخصی تا آنجا در پی تحصيل پول می‏رود كه شرافت و حيثيت و آبرويش‏ محفوظ بمانند ، اما همينكه پای لطمه خوردن به شرافت و مناعت به ميان‏ آمد از پول می‏گذرد چه كم باشد و چه زياد ، تمام ثروت دنيا را هم كه به‏ او بدهند حاضر نيست به بهای شرافت و كرامت نفس بپذيرد . در نظر اين‏ شخص پول يا مقام ارزش دارد ، اما نه در برابر آبرو و حيثيت و شرف ، در اين مقام ، بكلی ارزش خود را از دست می‏دهد . نه اينكه كمش برابری‏ نمی‏كند ولی زيادش برابری می‏كند ، نه ، حتی زياد او با كم اين هم برابری‏ نمی‏كند
علی ( ع ) حالت خودش و روحيه خودش را اين طور شرح می‏دهد : " « و الله لو أعطيت اعقاليم السبعة بما تحت أفلاكها علی أن أعصی‏ الله فی نملة أسلبها جلب شعيره ما فعلته » " ( 1 ) به خدا قسم اگر تمام آنچه در زير قبه آسمان است به من بدهند برای‏

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 215

اينكه به يك مورچه ظلم كنم به اينكه پوست جوی را از او بگيرم نمی‏كنم
يعنی تمام دنيا در نظر من آن مقدار ارزش ندارد كه به يك مورچه ظلم‏ بكنم
علی در اين جمله خود ارزش دنيا و ملك دنيا را پايين نياورده ، ارزش‏ حق و عدالت را بالا برده . نمی‏خواهد بگويد دنيا و آنچه در زير آسمان است‏ چون خيلی بی قيمت است من آن را در ازای يك عمل كوچك كه ظلم به مورچه‏ است نمی‏خواهم ، بلكه می‏خواهد بفرمايد كه ظلم اينقدر بزرگ است كه تمام‏ ملك دنيا با كوچكترين افراد ظلم كه ظلم به مورچه است به گرفتن پوست‏ جوی از دهانش ، برابری نمی‏كند
سعدی در همين مضمون می‏گويد :
دنيا نيرزد آنكه پريشان كنی دلی
زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلی
سعدی هم نمی‏خواهد بگويد كه دنيا اينقدر كم ارزش است كه به يك پريشان‏ كردن دل كه چيز كوچكی است نمی‏ارزد ، می‏خواهد بگويد پريشان كردن دل آنقدر مهم است كه به بهای تمام دنيا هم نبايد قبول كرد . اين معنی بی ارزشی‏ مقايسه‏ای است
دنيا كه از نظر دين بی ارزش است به معنی بی ارزشی مقايسه‏ای است ، يعنی دنيا ارزش ندارد كه شما به خاطر او اصول اخلاقی و اجتماعی و معنی‏ انسانيت و بزرگواری را از دست بدهيد ، به خاطر منافع دنيوی و مادی دروغ‏ بگوييد ، خيانت بكنيد ، پيمان شكنی بكنيد ، ظلم بكنيد ، حقوق ديگران را پايمال بكنيد ، ارزش ندارد كه به خاطر مطامع و منافع دنيا دلها را پريشان كنيد يا حتی حق مورچه‏ای را پامال كنيد

منطق عالی انسانی

اين منطق ، منطق بسيار خوب و منطق بسيار عالی است . اين غلط است كه‏ بگوييم دين گفته دنيا آنقدر بی قيمت است كه حتی يك دروغ هم برايش‏ نبايد گفت ، يك خيانت و ظلم هم برايش نبايد كرد . تفسير صحيحش اين‏ است كه دين اينقدر به اصول و به حقوق و به عقيده و به ايمان و به اخلاق‏ اهميت می‏دهد كه می‏گويد به خاطر اينها از دنيا و ما فيها بايد گذشت
واقعا هم همين است . اگر انسان و انسانيت و ارزشهای معنوی را درك‏ كنيم جز اين نبايد بگوييم . در همه دنيا حتی مادی مسلكها ناچارند به اصول‏ و حقوق اهميت بدهند ، مطامع و منافع مادی را در مقابل عقيده و مسلك و اصول و حقوق كوچك بشمارند . اين مطلب را در زبان دين كه زبان مخصوصی‏ هست به بی ارزشی و بی اهميتی دنيا تعبير می‏شود . تنها با مبانی دين اين‏ منطق را می‏توان به بشر داد و می‏توان بشر را معتقد كرد كه عقيده و مسلك و اصول و حقوق ، فوق منافع و مطامع است . اگر مبانی دين را از بشر بگيريم‏ پايه و مبنايی برای اين حقيقت كه انسانيت برتر از منافع است ، باقی‏ نمی‏ماند . دنيا را اگر فی حد نفسه در نظر بگيريم قطع نظر از اينكه‏ بخواهيم به خاطر دنيا گناهی مرتكب شويم ، اصولی را مخالفت كنيم ، حقوقی‏ را پايمال كنيم ، از اين نظر دنيا برای ما بسيار با ارزش است . به‏ تعبير رسول اكرم ( ص ) " « الدنيا مزرعة ا×خره » " (1) ( دنيا مزرعه و

پاورقی : . 1 كنوز الحقائق ، مناوی ، باب دال

كشتگاه آخرت است ) ، به تعبير اميرالمؤمنين ( ع ) " « مسجد أحباء الله‏ ، و مصلی ملائكة الله و مهبط وحی الله ، و متجر أولياء الله » " ( 1 ) است ، كشتارگاه آخرت است ، مركز عبادت خداست ، محل هبوط و نزول وحی‏ الهی است ، تجارتخانه اوليای خداست . همچو جايی را كه نمی‏شود گفت جای‏ بی فايده و بی ارزشی است
دين با اين منطق عالی خود ارزش دنيا را از آنچه هست و همه می‏فهمند پايين نياورده ، ارزش معنويت و تقوی و فضيلت و حقوق اجتماعی را كه‏ كمتر مردم به آن پی می‏برند معرفی كرده و بالا برده است . پس بی ارزشی‏ دنيا بی ارزشی مقايسه‏ای است . بی ارزشی مقايسه‏ای با محترم بودن حقوق‏ مربوط به زندگی دنيا منافات ندارد ، بلكه عين احترام به حقوق است
همان طوری كه عرض كردم همين مقررات حقوقی محكم اسلام دليل است بر اينكه‏ بی ارزشی دنيا بی ارزشی مقايسه‏ای است ، اين اولا

منطق اجتماعی

ثانيا در جواب آن سؤال عرض می‏كنم اسلام مگر نمی‏خواهد جامعه اسلامی باقی‏ بماند ؟ البته واضح است كه می‏خواهد . حالا كه می‏خواهد باقی بماند مگر ممكن است كه جامعه‏ای بدون اينكه بر محور عدالت بچرخد و حقوق مردم در آن‏ جامعه محفوظ باشد باقی بماند ؟ مگر پيغمبر بزرگوار ما خودش نفرمود : " « الملك يبقی مع الكفر ، و لا يبقی مع الظلم » " ؟ يعنی اگر يك جامعه ، عادل و متعادل باشد

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، حكمت . 126

قابل بقا هست هر چند مردمش كافر باشند . اگر ظلم و اجحاف در نتيجه‏ تفاوتها و پست و بلنديها و ناهمواريها در جامعه‏ای پيدا شد آن جامعه باقی‏ نمی‏ماند هر چند مردمش به حسب عقيده مسلمان باشند . قرآن پر است از آياتی كه می‏فرمايد سبب هلاك فلان قوم و فلان قوم ظلم آنها بوده . در يك‏ جا می‏فرمايد : " « و ما كان ربك ليهلك القری بظلم و أهلها مصلحون »" ( 1 ) يعنی خداوند مردمی را اگر مصلح باشند هرگز آنها را به سبب يك ظلم‏ هلاك نمی‏كند . مفسرين اغلب گفته‏اند اين ظلم مقصود شرك است ، چون شرك‏ يكی از انواع ظلم است . " « إن الشرك لظلم عظيم »" ( 2 ) يعنی خدای‏ تبارك و تعالی مردم را به سبب كفر و شرك هلاك نمی‏كند اگر خود آنها از لحاظ روابط اجتماعی و حقوق اجتماعی مردمی عادل بوده باشند

نقش حق و عدالت اجتماعی در امور معنوی

ثالثا فرض می‏كنيم كه بی ارزشی دنيا نسبی و بالمقايسه نيست ، فرض‏ می‏كنيم دنيا از نظر دين شر مطلق است ، ولی در هر چيزی اگر ترديد كنيم در يك چيز نمی‏توانيم ترديد كنيم و آن اينكه پيغمبران خدا برای چه هدف و چه‏ مقصدی آمدند . آنها آمدند برای تعليم يك سلسله عقايد پاك ، برای پاكيزه‏ كردن روح مردم " « بعثت لاتمم مكارم اعخلاق » " ( 3 ) ، برای اينكه مردم‏ را به اعمال خوب تشويق كنند و برای اينكه مردم را از كارهای زشت باز بدارند .

پاورقی : . 1 هود ، . 117 . 2 لقمان ، . 13 . 3 احياء العلوم ، ج 2 ، ص . 249

از نظردين يك رشته چيزها خوب است ، پيغمبران آمدند برای دعوت به آن خوبها ، يك رشته چيزها بد است ، پيغمبران آمدند برای مبارزه با آن بديها
دستورهای دينی مجموعا سه قسم است : اعتقادات ، اخلاقيات ، دستورهای‏ عملی . دستورهای اعتقادی از قبيل ايمان به خدا ، ايمان به سفرای الهی و پيغمبران خدا و اوليای خدا ، ايمان به معاد و پاداش و كيفر . دستورهای‏ اخلاقی مثل اينكه ما بايد عفت و تقوی داشته باشيم ، راضی و شاكر و صابر باشيم ، عفو و حلم و گذشت داشته باشيم ، با يكديگر الفت و محبت داشته‏ باشيم ، اتحاد و اتفاق داشته باشيم ، روح ما پاكيزه باشد ، حسادت نداشته‏ باشيم ، كينه نداشته باشيم ، جبن و بخل نداشته باشيم ، ظالم و بدخواه‏ نباشيم . دستورهای عملی هم واضح است ، دستورهايی به عنوان عبادات مقرر شده . نماز ، روزه ، حج ، جهاد ، امر به معروف و غير اينها ، و دستورهايی در باب معاشرت هست از قبيل احسان ، صله ارحام ، از قبيل‏ اينكه دروغ نگوييم ، غيبت نكنيم ، فحش ندهيم ، قتل نفس نكنيم ، دستور رسيده به ترك شراب و قمار و ربا و ريا و غيره
بالاخره اگر در هر چيزی شك و ترديد كنيم در اينها نمی‏توانيم شك و ترديدی داشته باشيم ، در اينكه شارع اسلام آنچه را كه خوب می‏داند ، می‏خواهد آنها واقع شود و آنچه را بد می‏داند می‏خواهد هر طور است آنها واقع نشود ، حرفی نيست
حالا حساب كنيم ببينيم آيا اگر حقوق مردم محفوظ ، و جامعه عادل و متعادل باشد و تبعيض و محروميت و احساس مغبونيت در مردم نباشد ، عقايد پاك و اخلاق پاك و صفای قلب و اعمال خوب بيشتر پيدا می‏شود و زمينه برای وقوع معاصی و اخلاق رذيله و شيوع عقايد ناپاك كمتر است ، يا اگر متعادل نباشد و هر چه افراط و تفريط و اجحاف و مغبونيت و ناهمواری و اختلاف و تفاوت بيشتر باشد ، برای تزكيه نفس و صفای روح بهتر است ؟ كداميك از اينها ؟ يا شق سومی‏ هست و آن اينكه اوضاع اجتماعی هر جور باشد هيچ تأثيری در اين امور ندارند و حساب اين امور بكلی جداست
هيچ عاقلی نخواهد گفت كه هر چه جامعه از لحاظ حق و عدالت آشفته‏تر باشد ، زمينه برای عقايد پاك و تزكيه نفس و عمل صالح بهتر است
حداكثر اين است كه كسی بگويد بود و نبود عدالت و محفوظ بودن و نبودن‏ حقوق در اين امور تأثيری ندارد . عقيده بسياری از متدينين ما فعلا شايد همين باشد كه دو حساب است و ربطی به يكديگر ندارند
اگر كسی هم اين طور خيال كند بايد به او گفت زهی تصور باطل ، زهی خيال‏ محال ! مطمئنا اوضاع عمومی و بود و نبود عدالت اجتماعی در اعمال مردم و اخلاق مردم و حتی در افكار و عقايد مردم تأثير دارد . در هر سه مرحله‏ تأثير دارد ، هم مرحله فكر و عقيده ، هم مرحله خلق و ملكات نفسانی ، هم‏ مرحله عمل

تأثير عدالت اجتماعی در افكار و عقايد

اما در مرحله فكر و عقيده ، ما وقتی كه به ادبيات خودمان مراجعه‏ می‏كنيم و آثار ادبی و انديشه‏های شعرای عاليقدر خودمان را می‏بينيم ، می‏بينيم كه آنها در عين اينكه حقايق شناس بودند ، به حكمتهايی پی‏ برده‏اند ، افكار لطيفی داشته‏اند ، در عين حال در بعضی موارد ترشحاتی از مغز و فكر اينها پيدا شده كه باعث تعجب است . مثلا می‏بينيم به مسأله‏ بخت و شانس اهميت فراوان داده‏اند ،چيزی كه بيشتر از هر چيز ديگر از آن دم زده‏اند بختت و شانس است ، گفته‏اند خودت بخواب بختت بيدار باشد . در نظر اينها نام بخت كه به‏ ميان می‏آيد ديگر همه چيز از ارزش می‏افتد : علم ، عقل ، سعی و كوشش ، فن‏ و هنر و صنعت ، زور باز و همه هيچ اندر هيچ‏اند ، می‏گويند : از بخت كار ساخته است نه از عقل
اوفتاده است در جهان بسيار
بی تميز ارجمند و عاقل خوار
بخت خوب باشد ، هنرمندی و لياقت و كاردانی چه اثری دارد ؟
اگر به هر سر مويت دو صد هنر باشد
هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد
سعی و عمل و كوشش چيست ؟ اصل كار ، بخت است . دولت نه به كوشيدن است چاره كم جوشيدن است
از اين بوالعجب‏تر حديثی شنو
كه بی بخت كوشش نير زد دو جو
چندانكه جهد بود دويديم در طلب
كوشش چه سود چون نكند بخت ياوری
بخت و شانس خوب باشد ، از زور بازو چه كاری ساخته است ؟
چه كند زورمند وارون بخت
بازوی بخت به كه بازوی سخت
به رنج بردن بيهوده گنج نتوان يافت كه بخت راست فضيلت نه زور بازو را همه سخن او بخت است . حالا اگر از همين گويندگان انديشمند عاليقدر بپرسيم " آقا ! اين بخت چيست ؟ او را تعريف كنيد . شما كه اينقدر اسم‏ بخت را می‏بريد ! لابد او را شناخته‏ايد ، اثری و نشانه‏ای از او داريد ، برای ما تعريف كنيد " ، جوابی ندارند

ريشه پيدايش انديشه بخت

بلی ، يك اثر و يك نشانه مبهم و يك جای پای مبهم ديده‏اند ، از همانجا اعتقاد به بخت در آنها پيدا شده . چه ديده‏اند ؟ در جامعه‏ای زندگی می‏كرده‏اند كه افراد و اشخاص عمری به سعی و عمل می‏ گذرانده‏اند ، اما با محروميت بسر می‏برده‏اند . در عوض ، بيكارها و عزيزهای بلا جهت می‏ديده‏اند برخوردار و مرفه . هرچه ديدند ، بی تميز را ارجمند و عاقل را خوار ديدند ، هرچه ديدند اين بود كه بين هنر و لياقت و كاردانی با حظ و حق و نصب و بهره تناسب نيست . چون هرچه در جامعه‏ خودشان ديده‏اند اين طور بوده ، كم كم اين مطلب كه از مشهودات اجتماعی‏ آنها گرفته شده است ، شكل يك فلسفه به خود گرفته به نام فلسفه بخت
نام همه اين بی نظميها و مظالم را ، فهميده يا نفهميده ، بخت گذاشته‏اند و گاهی آن را به باد ناسزا گرفته‏اند . فكر بخت و فلسفه بخت هيچ علتی‏ ندارد جز مظالم و ناهمواريها و بی عدالتيهای اجتماعی . الهام كننده اين‏ فكر شيطانی ، هرج و مرجها و بی عدالتيهای اجتماعی است
از اين يك منبع كه بگذريم ما دو منبع الهام ديگر بيشتر نداريم : يكی‏ دين است كه شعرا گاهی از آيات قرآن و كلمات رسول اكرم و گاهی از كلمات ائمه اطهار الهام می‏گرفتند . در همه قرآن و كلمات پيغمبر و ائمه‏ نامی از بخت و شانس نمی‏بينيم . منبع ديگر عقل و علم و فلسفه است
كتب فلسفه از قديم هر وقت از بخت و اتفاق بحث كرده‏اند به عنوان يك‏ موهوم از آن ياد كرده‏اند . پس اين خيال درباره بخت با آن قدرت خارق العاده و عظيم از كجا پيدا شد كه‏ تصور شده قدرت بخت از عقل ، از علم ، كار ، كوشش ، هنر ، صنعت ، زور از همه چيز بالاتر است ؟ مبداء الهام بخش اين فكر شيطانی چيزی جز بی نظميها و پستی و بلنديهای‏ بی جهت و اولويتهای بلا استحقاق نيست . هر وقت عدالت اجتماعی متزلزل‏ شود ، استحقاقها رعايت نشود ، حقوق مراعات نگردد ، در تعويض مشاغل‏ حسابهای شخصی و توصيه و پارتی مؤثر باشد ، فكر بخت و شانس و امثال‏ اينها قوت می‏گيرد و توسعه پيدا می‏كند ، چون معنی بخت اين است كه هيچ‏ چيز شرط هيچ چيز ديگر نيست
چقدر فرق دارد كه كسی برای سعی و كوشش اثر قائل باشد ، ايمان داشته‏ باشد به اينكه " « ليس للانسان‏إلا ما سعی »" ( 1 ) و بين كسی كه بگويد هر چه زحمت بكشی از كيسه‏ات رفته ، هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست . چقدر فرق است بين اعتقاد " « إن الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بأنفسهم‏ " ( 2 ) و بين اعتقاد به بخت . اين يك مثال

بدبينی روزگار

باز در آثار ادبی خودمان منطقی می‏بينيم تحت عنوان شكايت از روزگار
چه فحشها و دشنامها كه به روزگار داده نشده : غدار خوانده شده ، ظالم و ستمگر خوانده شده . هر نام زشتی كه حكايت از جور و جفا و غدر و مكر و فريب بكند به روزگار داده‏اند ،

پاورقی : . 1 نجم ، . 39 . 2 رعد ، . 11

تا آنجا كه برای روزگار يك نوع كينه و دشمنی مخصوصی نسبت به خوبان و نيكان قائل شده‏اند
اين روزگار مورد اعتراض ، چرخ و فلك و زمين و زمان نيست ، بلكه‏ روزگار همان گوينده ، يعنی محيط اجتماعی اوست ، محيط خاص همان گوينده‏ است نه روزگار بزرگ . اين گفته‏ها همه انعكاس حالات شخصی و روحی و درونی گوينده است . يك شاعر آنچه می‏گويد تنها زبان حال شخصی و احساسات‏ شخصی خودش هم نيست ، زبان حال جامعه و زبان عصر خودش هست . وقتی كه‏ كسی در اطراف خود هر چه ببيند ظلم ببيند ، غدر ببيند و علت اصلی را تشخيص ندهد يا تشخيص بدهد و نتواند بگويد ، عقده دلش را روی چرخ كج‏ مدار و فلك كج رفتار خالی می‏كند . در نتيجه اين اوضاع و احوال يك نوع‏ بدبينی و سوء ظن نسبت به دستگاه خلقت و آفرينش پيدا می‏شود . اين خيال‏ قوت می‏گيرد كه بنای روزگار بر ظلم نسبت به خوبان و نيكان است و يك‏ نوع عداوت و كينه ديرينه‏ای بين روزگار و مردم خوب است . مردم قهرا به‏ روزگار بدبين می‏شوند ، به خلقت و آفرينش بلكه به مبدأ كائنات اظهار بدبينی می‏كنند ، مثل ابن راوندی می‏گويند :
كم عاقل عاقل أعيت مذاهبه
و جاهل جاهل تلقيه مرزوقا
هذا الذی ترك اعوهام حائره
و صير العالم النحر يرزنديقا
يعنی چقدر عاقلهای خيلی عاقل و فهميده كه راههای زندگی آنها را عاجز كرده ، هر چه می‏روند به سعادت و خوشی نمی‏رسند ، و چقدر جاهلهای احمق كه‏ می‏بينيد صاحب همه چيزند . اين است آن چيزی كه عقلها را پريشان كرده و يك دانای
next page

fehrest page

back page