![]() |
چه علاقه و رابطهای بين كودك و بين آن شير موجود است ؟ : رابطه غائی
يعنی آن شير و آن دستگاه و كارخانه شير سازی برای كودك و به خاطر كودك به وجود آمده ، پس خود خلقت آن شير را حق طفل قرار داده . غدههای پستان كه ترشح میكند برای كودك ترشح میكند نه برای چيز ديگر و نه بی جهت
حكما اصطلاحی دارند در مورد موجودات و مخلوقات اين عالم . آنها از مجموع موجودات طبيعت تعبير میكند به " آباء سبعه " و " امهات اربعه " و " مواليد ثلاثه " . يعنی هفت پدر و چهار مادر و سه فرزند
مقصودشان از هفت پدر ، افلاك است كه قدما قائل بودند ، مقصود از چهار مادر ، عناصر اوليه است كه عقيده قدما اين بود كه عناصر و بسائط چهارتاست : آب و خاك و هوا و آتش ، مقصود از سه فرزند ، مركبات اين عالم است كه به سه قسمت كلی تقسيم میشود : جماد ، نبات ، حيوان ( انسان هم جزء حيوان است ) . از اين جهت تعبير به پدر و مادر و فرزند میكردند كه میگفتند از اثر تأثير عوامل فلكی در عناصر چهارگانه كه عوامل فلكی ، فاعلند و عناصر ، قابل مركبات ( يعنی جمادات و نباتات و حيوانات ) پيدا میشود . پس مركبات فرزندان موجودات علوی و عناصر چهارگانه میباشند
اين تعبير از نظر مركبات بسيار تعبير درستی است ، چه آنكه چهار مادر يعنی چهار عنصر در عالم باشد يا صد مادر يعنی صد عنصر ، و چه افلاكی به آن ترتيب و چه نباشد ، به هر صورت مركبات فرزندان اين زمين و اين آب و اين هوا و اين نور و گرماست
انسان همان فرزند ارشد اين پدران و مادران است . فرزند طبعا برعهده پدر و مادر حقوقی دارد . همان طوری كه در وجود ما در تعبيههايی شده برای مدتی كه بايد در رحم باشد و تعبيههايی شده برای وقتی كه هنوز نوزاد است و در دامن مادر است ، در وجود اين مادر بزرگ كه نامش جهان است نيز تعبيههايی شده و همه آنها روی عنايت صورت گرفته . مثلا نوزاد وقتی كه میخواهد متولد بشود دستگاه پستان به فعاليت میافتد ، غدهها شروع میكنند به ترشح كردن و همه اينها به خاطر و برای نوزاد است . همين طور است اين نظام چهار فصل زمين و حركت ابرها و ريزش بارانها و پيدايش فصل بهار و غيره . اين بارانها همان ترشحاتی است كه مقدمتا پستان ما در جهان برای فرزندانش میكند
در سوره مباركه نحل آيه 10 و 11 میفرمايد : " « و هو الذی أنزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجر فيه تسيمون 0 ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و اععناب و من كل الثمراتإن فی ذلك لاية لقوم يتفكرون »" اوست كه از بالای سر شما بر روی زمينهای شما آب میپاشد . از اين آب ، هم آب آشاميدنی برای شما تهيه میشود و هم از آن ، درختها برای شما میروياند و از برگهای آن درختها استفاده میكنيد . با آن آب كشتها و زراعتها و درختها از زيتون و از نخل و از انگور میروياند و انواع ميوهها را در اختيار شما قرار میدهد ، و همه اينها آيتهاست برای كسانی كه بخواهند به انديشه و تفكر بپردازند
آيات قرآن در اين زمينه كه يك نوع ارتباط و پيوستگی و هماهنگی بين گردش كلی اوضاع زمين و احتياجات انسان وجود دارد زياد است
از علی ( ع ) نقل شده كه فرمود : " « لكل ذی رمق قوت و لكل حبة آكل » " ( هر صاحب رمق و حياتی ، قوتی و هر دانهای ، خوردندهای دارد )
منظور اين است كه بين خورنده و ماده خوردنی علاقه و ارتباطی در متن خلقت هست ، وجود آنها در متن خلقت به يكديگر مربوط است
اين يك نوع علاقه و ارتباط كه از نظر اصول كلی و جهان بينی عمومی اسلامی بين حق و ذی حق هست
علاقه فاعلی ميان حق و ذی حق
نوع ديگر از علاقه ، علاقه فاعلی است ، يعنی اينكه ذی حق ، مورد حق را خودش برای خودش به وجود آورده باشد ، فاعل او و به وجود آورنده او باشد . مثلا كسی درختی به زمين میكارد و آن درخت را مراقبت میكند و آبياری میكند تا آن درخت ميوه میدهد . رابطهای كه بين اين شخص و آن ميوه هست رابطه فعل و فاعل است . يعنی فعاليت او سبب شده است كه اين ميوه به وجود آيد . اگر او فعاليت نمیكرد آن ميوه به وجود نمیآمد . خود اين رابطه ، ايجاد حق میكندرابطه غائی موجب حق بالقوه است
رابطه اول ، يعنی رابطه غائی ميان انسان و مواهب عالم خلقت ، يك رابطه كلی و عمومی است . از آن نظر كسی بالفعل حق اختصاصی ندارد . همه مردم چون مخلوق خدا هستند و فرزند اين زمين و اين آب و خاك هستند حقی به عهده اين زمين دارند ، و چون همه بالقوه حق دارند كسی نمیتواند به يك عنوان مانع استيفای ديگران بشود و همه را به خود اختصاص دهداما اينكه اين حقوق را به چه نحو استيفاء كند مرحله دوم است . در اين مرحله است كه تكليف و حق ضميمه يكديگر میشوند و حقوق در اثر انجام تكليف و وظيفه ، فعليت پيدا میكند و هر كسی به حق اختصاصی خود میرسد
اول آيهای كه در اين زمينه از قرآن میخوانم . در سوره هود میفرمايد : " « هو أنشأكم من اعرض و استعمركم فيها فاستغفروه » " ( 1 ) اوست كه شما را از زمين آفريده و از شما خواست كه زمين را آباد كنيد . پس از سركشی باز گرديد و توبه كنيد و آمرزش گناهان خود را بخواهيد
در اينجا اولا نفرموده " أنشأكم فی اعرض " يعنی نفرموده شما را در زمين آفريده ، فرمود " « أنشأكم من اعرض »" يعنی شما را از زمين آفريد ، شما را از شكم زمين بيرون آورد . مثل اينكه اشاره است به همان معنی كه زمين ما در دوم شماست . ثانيا فرمود : " « و استعمركم فيها " از شما عمران و آبادی اين زمين را میخواهد . يعنی تنها فرزند زمين بودن كافی نيست كه حق شما به فعليت برسد و ذی حق بشويد ، حق شما مفروض و جدا شناخته شود ، چيز ديگر لازم است و آن عمل و فعاليت و عمران و احيای زمين است . تا اين تكليف عملی نشود آن حق به فعليت نمیرسد و محرز و مفروض نمیگردد . چرا ؟ چون
پاورقی : . 1 هود ، . 61
به انسان عقل و اراده و اختيار داده شده و عقل و اختيار است كه وسعت دايره عمل او را زياد كردهنقش عقل و اختيار در دو مرحلهای شدن حق انسان
نظام زندگی انسان با زندگی ساير جانداران فرق دارد . آنها به حكم غريزه زندگی میكنند ، فرزند زمين بودن كافی است كه حق آنها را مسلم كند . اما انسان عقل و اراده دارد و با نيروی تكليف و عقل و اراده بايد كار كند ، لهذا تا تكليف خود را انجام ندهد نمیتواند از حق خدادادی خود استفاده كند . بلی ، تا مرحله مرحله غريزه است و تكليفی در كار نيست حق هم ثابت و مسلم است . طفل بر پستان مادر بدون ضمانت هيچ تكليفی حق دارد و شير پستان حق اوست ، اما آنگاه كه انسان میخواهد از پستان مادر زمين شير بخورد شير به آن آمادگی نيست ، بايد با عمل و عمران و احياء و فعاليت ، آن را آماده كند ، لذا در مقابل حقی كه برعهده مادر زمين دارد ، يك مسؤوليتی هم در برابر او دارد ، بلكه میتوان گفت يك حقی هم اين مادر يعنی زمين برعهده او دارد و آن اينكه زمين را آباد كند و عمران نمايدحق زمين بر انسان
علی ( ع ) در همان روزهای اول خلافت جملهای فرمود به مردم : " « إنكم مسؤولون حتی عن البقاع و البهائم ، » " ( 1 ) شما مسؤوليت داريد ومكلفيد و حقوقی برعهده شما هست حتی نسبت به چارپايان و نسبت به زميننه تنها در برابر خدا و مردم مسؤوليد .
پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 166
بلكه درباره حيوانات و زمينها هم مسؤوليد . خيال نكنيد كه اين حيوان باركش شما بدليل اينكه ملك شماست هر طور رفتاری كه بخواهيد میتوانيد بكنيد ، هر اندازه بار و لو فوق قدرت آن حيوان میتوانيد پشتش بگذاريد ، اگر خواستيد علوفه بدهيد و اگر نخواستيد ندهيد ، تشنه ماند ماند ، گرسنه ماند ماند ، زخم شد شد ، شما هيچ مسؤول سير كردن و آب دادن و حفظ سلامت آن حيوان نيستيد . خير اين طور نيست . ديگر اينكه شما مسؤول اين زمينها هستيد كه آنها را ويرا ن نگذاريد و آباد كنيد . خداوند متعال آبادی آن را از شما خواستهباز علی ( ع ) در فرمان معروف مالك اشتر ، عنوان كلی كه به فرمان خود میدهد اين است : " « هذا ما أمر به عبدالله علی أميرالمؤمنين مالك بن الحارث اعشتر فی عهدهإليه حين ولاه مصر جباية خراجها ، و جهاد عدوها ، و استصلاح أهلها ، و عماره بلادها » " ( 1 ) يعنی اين دستوری است كه بنده خدا علی اميرمؤمنان برای مالك بن حارث معروف به اشتر مینويسد ، هنگامی كه استانداری مصر را به او میدهد كه در آنجا خراج و ماليات را جمع كند ، امنيت ايجاد ، و دشمنان مصر را سركوب كند و مردم مصر را از لحاظ تربيت و اخلاق و غيره به صلاح آورد ، و ديگر اينكه سرزمينهای آنجا را آباد كند
پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، نامه . 53
تلازم حق و تكليف
درباره تلازم تكاليف و حقوق میفرمايد : " « لا يجری لاحدإلا جری عليه ، و لا يجری عليهإلا جری له » " ( 1 ) حقی برای كسی نيست مگر آنكه به عهدهاش هم حقی هست و به عهده كسی حقی نيست مگر آنكه برای او ؟ و به نفع او هم هست . يعنی تكليف و حق از يكديگر جدا نيستند . اگر كسی حقی دارد تكليفی هم همراه آن حق داردچرا پيغمبر فرمود : " « ملعون من ألقی كله علی الناس » " ( 2 ) از رحمت خدا دور و مشمول لعنت خداوند است آن كس كه سنگينی خود را روی دوش مردم بگذارد ، از حقوق عمومی استفاده بكند و تكليفی انجام ندهد ؟ در اينجا مطلبی ذكر كنم كه مؤيد مطالب گذشته است و ضمنا جواب سؤال و شبههای كه ممكن است پيش بيايد نيز هست
حق ضعفا
در اسلام واقعا برای فقرا و عجزه و ضعفا حقی در اموال ديگران منظور شدهدر سوره اسراء میفرمايد : " « و آت ذاالقربی حقه و المسكين و ابن السبيل »" ( 3 ) حق خويشاوندان و فقرا و بيچارگان را بده
پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 207 . 2 كافی ، ج 5 ، ص . 72 . 3 اسراء ، . 26
و در سوره معارج میفرمايد : " « و الدين فی أموالهم حق معلوم 0 للسائل و المحروم »" ( 1 ) از برای سؤال كنندگان و محرومان بهرهای معين در اموال مؤمنين هستضعيفان و عاجزان و بينوايان كه قادر به كار و كسب نيستند . و يا كسب و كارشان وافی نيست ، مكلف به كار و زحمت نيستند ، يا بيش از آن اندازه كه كار میكنند و توانايی دارند مكلف نيستند ، پس تكليف از آنها ساقط است . از طرف ديگر ، درست است كه آنها توليد كننده نيستند و وظيفه كار و عمران را نمیتوانند انجام دهند اما نمیتوان آنها را محروم كرد ، زيرا به حكم اصل اولی و به حكم رابطه غائی كه بين آنها و مواد اين عالم است اين سفره كه پهن شد برای آنها هم پهن شده . " « و اعرض وضعها لعنام »" ( 2 ) يعنی خداوند اين زمين را برای همه ( نه برای بعضی ) قرار داده . اينها اگر قادر بودند و وظيفه خود را انجام نمیدادند جريمهشان اين بود كه از اين سفره محروم باشند ، ولی حالا كه قادر نيستند ، حق اولی آنها سر جای خود باقی است . واقعا ضعفا و فقرا و بينوايان در اموال اغنيا ذی حقاند
يك تفاوت اساسی
فرق بين فلسفه اجتماعی و مبانی حقوقی اسلامی كه بر اصل علت غائی مبتنی است با مبانی حقوقی مادی ، يكی در همين جاست . مطابق مبانی حقوقی الهی اسلامی واقعا بينوايانپاورقی : . 1 معارج ، 24 - . 25 . 2 الرحمن ، . 10
ذی حقاند ، اما طبق مبانی حقوقی غير الهی ، حقوق فقط و فقط با فعاليت و توليد و كار و صنعت ايجاد میشوددر ضمن سخنانم جملهای از علی ( ع ) نقل كردم مبنی بر رابطه غائی بين انسان و مواد غذايی عالم كه فرمود : " « لكل ذی رمق قوت ، و لكل حبة آكل » " . يك جمله هم از آن حضرت نقل میكنم در رابطه فاعلی حق و ذی حق . شخصی از شيعيان حضرت آمد و از فیء و غنائم مسلمين كه سربازهای اسلامی با جانبازی به دست آورده بودند چيزی مطالبه كرد . حضرت در جواب فرمود : اين مال ، فیء مسلمين است ، اگر تو با آنها بودهای و مانند آنها رنجها و تعبها تحمل كردهای میتوانی شريك باشی و حقی داشته باشی " « وإلا فجناه أيديهم لا تكون لغير أفواههم » " ( 1 ) و گرنه محصول دستها و بازوهای آنها مال دهانهای خودشان است نه مال دهانهای ديگران . يعنی هر بازويی كه زحمت میكشد و رنج میبرد و از يك راه مشروع چيزی به دست میآورد طبيعی است كه مال دهان خودش است و تعلق به شخص خودش دارد ، معنی ندارد كه دستی و بازويی كار كند و چيزی را تحصيل كند و آنگاه دهان شخص ديگر با آن محصول بجنبد
حق اجتماع
حق در اسلام خيلی محترم است ، حقوق مردم فوق العاده احترام دارد ، عدالت فوق العاده مقدس است . خيانت در حقوق بالاخص حقوق عمومی از نظر اسلام بالاترين خيانتهاست .پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 223
علیمرتضی فرمود : "« ان أعظم الخيانة خيانة الامة ، و أفظع الغش غش اعئمة» " ( 1 ) بزرگترين خيانتها خيانت به امت است و بدترين دغلكاريها دغلكاری با پيشوايان مسلمين است كه آن هم باز خيانت به مسلمين استاسلام در مدت بسيار كمی و با سرعت فوق العادهای جهانگير شد و جای خودش را در دنيا باز كرد . چرا ؟ آيا تنها به خاطر يك سلسله دستورهای ساده اخلاقی بود ؟ اگر اسلام به اصلاحات اجتماعی همت نمیگماشت امكان نداشت از دستورهای اخلاقی خود نتيجه بگيرد . اسلام منادی عدل و منادی حق و منادی آزادی و مساوات و الغای امتيازات بود ، به اين دليلها جهانی نو به وجود آورد . لطمات و خساراتی هم كه ديد از ناحيه مسخ شدن و زير و رو شدن همين مسأله بود
آری ، در اسلام حقوق محترم است ، عدالت كه حفظ حقوق است مقدس است
محترم شمردن اسلام حقوق و عدالت را مهمترين عامل پيشرفت نهضت اسلامی بوده . در اسلام حقوقی پيش بينی شده و بر مبنای آنها مقرراتی وضع شده كه از منتهای لطافت و باريك بينی اين دين حكايت میكند . حقوق پدر و مادر و معلم و . . . به جای خود ، به مواردی بر میخوريم خيلی دقيق و لطيف
حق همسفر
علی ( ع ) در ايام خلافت ، روزی برای كاری از شهر كوفه كه مركز خلافت بود به خارج شهر بيرون رفت . طبق معمول خود كهپاورقی : . 1 نهج البلاغة ، نامه . 26
اجازه نمیداد جمعی به عنوان اسكورت او را همراهی كنند ، آن روز نيز ساده و تنها رفته بود . هنگام برگشتن با يكنفر كتابی يعنی يك نفر مسيحی يا يهودی يا زردشتی در راه مصادف شد . آن مرد علی را نمیشناخت . مقصد يكديگر را پرسيدند ، معلوم شد مقدار زيادی از راهشان مشترك است . توافق كردند كه با هم طی مسافت كنند . صحبت كنان راه را طی كردند تا رسيدند به سر دوراهی كه راه كوفه را از مقصدی كه آن مرد كتابی داشت جدا میكردآن مرد به راه خود رفت . علی ( ع ) شاهراه را كه به كوفه میرفت رها كرد و از همان را كه همسفرش رفت آهنگ رفتن كرد . او گفت : مگر تو نگفتی من به كوفه میروم ؟ فرمود : چرا . گفت : پس چرا از آن راه نمیروی ؟ فرمود : پيغمبر ما فرموده است كه هرگاه دو نفر باهم مسافرت كنند و از مصاحبت هم بهرهمند شوند " حقی " برعهده يكديگر پيدا میكنند ، بنابراين چون من از وجود تو در اين سفر بهرهمند شدم تو به گردن من " حق " پيدا كردهای ، من میخواهم به خاطر اين حق ، تو را مقداری مشايعت كنم
آن مرد به فكر عميقی فرو رفت ، سر برآورد و گفت : علت اينكه اسلام با اين سرعت رواج گرفت و توسعه يافت ، اخلاق بزرگوارانه پيغمبر شما بود
آن مرد در آن وقت علی را نمیشناخت ، تا يك روز به كوفه آمد و اميرالمؤمنين را در مسند خلافت ديد ، متوجه شد كه همسفر آن روز او علی بن ابی طالب خليفه وقت بوده است ، بی درنگ مسلمان شد و در زمره اصحاب آنحضرت درآمد
نام علی ، قرين عدالت
نام علی ( ع ) بعدها با نام عدالت قرين شد . عمر بن عبدالعزيز گفت : علی پيشينيان را فراموشاند و بعديها را در زحمت انداخت ، مردم سيره و روش او را وسيله ملامت و سركوفت خلفا قرار میدادنددر يكی از سالها كه معاويه به حج رفته بود ، سراغ يكی از زنان را كه سوابقی در طرفداری علی و دشمنی معاويه داشت گرفت ، گفتند زنده است
فرستاد او را حاضر كردند . از او پرسيد : هيچ میدانی چرا ترا احضار كردم ؟ ترا احضار كردم كه بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن ؟ گفت : بهتر است از اين باب حرفی نزنی . معاويه گفت : نه ، حتما بايد جواب بدهی . آن زن گفت : به علت اينكه او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بی جهت با او جنگيدی . علی را دوست میدارم چون فقرا را دوست میداشت و تو را دشمن میدارم برای اينكه به ناحق خونريزی كردی و اختلاف ميان مسلمانان افكندی و در قضاوت ظلم میكنی و مطابق هوای نفس رفتار میكنی
معاويه خشمناك شد و جمله زشتی ميان او و آن زن رد و بدل شد ، اما بعد خشم خود را فروخورد و همان طوری كه عادتش بود آخر كار روی ملايمت نشان داد ، پرسيد : هيچ علی را به چشم خود ديدی ؟ گفت : بلی ديدم . گفت : چگونه ديدی ؟ گفت : به خدا سوگند او را در حالی ديدم كه ملك و سلطنت كه ترا فريفته و غافل كرده او را غافل نكرده بود . گفت : آواز علی را هيچ شنيدهای ؟ گفت : آری شنيدهام ، دل را جلا میداد و كدورت را از دل میبردآن طور كه روغن زيت زنگار را میزدايد . معاويه گفت : حاجتی داری ؟ گفت : هر چه بگويم میدهی ؟ گفت : میدهم . گفت : صد شتر سرخ مو بده . گفت : اگر بدهم آن وقت در نظر تو مانند علی خواهم بود ؟ گفت : ابدا
معاويه دستور داد صد شتر همان طور كه خواسته بود به او دادند و به او گفت : به خدا قسم اگر علی زنده بود يكی از اينها را به تو نمیداد . او گفت : به خدا قسم يك موی اينها را هم به من نمیداد ، زيرا اينها مال عموم مسلمين است
عدی بن حاتم طايی يكی از كبار صحابه و از علاقهمندان و شيفتگان مولای متقيان است . اين مرد در اواخر عمر رسول خدا ( ص ) اسلام آورده و اسلامش نيكو شد ، در زمان خلافت علی ( ع ) در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش به نام طريف و طرفه و طارف در ركاب آن حضرت در صفين شهيد شدند . بعد از شهادت علی و استقرار خلافت برای معاويه ، اتفاق افتاد كه بر معاويه وارد شد . معاويه برای اينكه بلكه بتواند با يادآوری كردن داغ فرزندان عدی او را وادار كند كه درباره علی ( ع ) مطابق ميل معاويه حرفی بزند به او گفت : " أين الطرفات ؟ " ( پسرانت طرفه و طريف و طارف چه شدند ؟ )
عدی با كمال متانت و خونسردی گفت : " قتلوا بصفين بين يدی علی بن أبیطالب ( ع " ( در صفين پيشاپيش علی شهيد شدند ) . مخصوصا كلمه " پيشاپيش علی " را اضافه كرد كه رضايت و افتخار خود را برساند . معاويه گفت : " ما أنصفك ابن أبیطالبإذ قدم بنيك و أخر بنيه " ( علی درباره تو انصاف را رعايت نكرد كه پسران تو را پيشاپيش جبهه فرستاد تا كشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگه داشت كه زنده ماندند ) . عدی گفت : " بل أنا ما أنصفت عليا إذ قتل و بقيت " ( بلكه من درباره علی انصاف را رعايت نكردم كه او كشته شد و من زنده ماندم )
معاويه ديد از نقشه خود نتيجه نمیگيرد ، لحن خود را عوض كرد و گفت : " صف لی عليا " ( اوصاف علی را برای من بگو ) . عدی گفت : مرا معذور بدار . گفت : ممكن نيست . عدی گفت : كان و الله بعيد المدی ، شديد القوی ، يقول عدلا و يحكم فضلا ، تنفجر الحكمة من جوابيه ، و العلم من نواحيه ، يستوحش من الدنيا و زهرتها ، و يستأنس بالليل و وحشته . و كان و الله غزير الدمعة ، طويل الفكره ، يحاسب نفسهإذا خلا ، و يقلب كفيه علی ما مضی . و كان فينا كأحدنا : يجيبناإذا سألناه و يدنيناإذا أتيناه ، و نحن مع تقريبه لنا و قربه منا لا نكلمه لهيبته ، و لا ترفع أعينناإليه لعظمته ، فان تبسم فعن اللؤلؤ المنظوم ، يعظم أهل الدين ، و يتحببإلی المساكين ، لا يخاف القوی ظلمه ، و لا ييأس الضعيف من عدله ، فاقسم لقد رأيته ليلة و قد مثل فی محرابه و أرخی الليل سرباله ، و دموعه تتحادر علی لحيته و هو يتململ السليم و يبكی بكاء الحزين ، فكأنی ا×ن أسمعه و هو يقول : يا دنياإلی تعرضت ، أمإلی اقبلت ؟ . .
قال : فوكفت عينا معاوية و جعل ينشفهما بكمه ثم قال : يرحم الله أباالحسن كان كذلك ، فكيف صبرك عنه ؟ قال كصبر من ذبح ولدها فی حجرها فهی لا ترقأ دمعتها ، و لا تسكن عبرتها ( 1 )
پاورقی :
. 1 سفينة البحار ، ج 2 ، ص 170 ، با حذف برخی فقرات
سخن عدی كه به اينجا رسيد اشك معاويه سرازير شد " فجعل ينشفهما بكمه " شروع كرد با آستين خود اشك خود را پاك كردن . آنگاه گفت : خداوند رحمت كند علی را ، همينطور بود كه گفتی . اكنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است ؟ گفت : مانند زنی كه فرزندش را در دامنش سربريده باشند
معاويه گفت : آيا هيچ فراموشش میكنی ؟ و عدی گفت : مگر روزگار میگذارد فراموشش كنم ؟ ! شيخ مفيد در ارشاد مینويسد مدت امامت اميرالمؤمنين بعد از پيغمبر سی سال بود كه از آن جمله فقط پنج سال و شش ماه متصدی امر خلافت بود . در اين مدت كم مشغول زد و خورد با اهل نفاق و عدهای ظاهر مسلمان بود . تا آنجا كه میگويد وفات اميرالمؤمنين شب جمعه بيست و يكم ماه رمضان نزديك طلوع فجر واقع شد و آن حضرت در اثر شمشير پسر ملجم مرادی از دنيا رفت
در كافی پس از آنكه وصيت مشروح و معروف اميرالمؤمنين را ذكر میكند همان وصيتی كه خطاب بود به فرزندان و اصحاب و ساير مردمی كه آن وصيت تا روز قيامت به آنها میرسد مینويسد : در پايان آن وصيت گفت : " « حفظكم الله من أهل بيت ، و حفظ فيكم نبيكم » " ( 1 ) يعنی خداوند شما اهل بيت را محفوظ بدارد و با محفوظ و محترم بودن شما در ميان امت ، احترام پيغمبر را محفوظ بدارد . " « أستودعكم الله » " همه شما را به خدا میسپارم
در كافی مینويسد : از اين پس يكسره كلمه " « لاإلهإلا الله » " از زبانش قطع نشد تا روح مقدسش به عالم اعلی شتافت . صلوات الله عليه و علی آله الطاهرين
پاورقی :
. 1 كافی ، ج 7 ، ص 52 ، كتاب الوصايا
4 احترام حقوق و تحقير دنيا
از مجموع مقرراتی كه اسلام در باب خيانتها و مظالم افراد درباره يكديگر و درباره عدل و ظلم و وظايف حاكم و سايس ، و درباره قضاوت و وظايف قاضی و دشواری وظيفه قاضی ، و درباره شاهد و در موارد ديگر دارد معلوم میشود كه از نظر اين دين چه اندازه حقوق مردم نسبت به يكديگر محترم و واجب الرعايه استاينجا سؤالی و شبههای در ذهنها پيدا میشود كه چطور میشود در اسلام اينقدر حقوق محترم باشد و حال آنكه منطق اسلام همان طوری كه معلوم است براساس تحقير دنيا و متاع دنياست . حقوق مردم بر يكديگر مربوط به شؤون زندگی همين دنياست ، مثلا مربوط به اين است كه كسی مال ديگری را نبرد و نخورد ، و اگر چيزی از نظر كسی بی قيمت باشد اموری هم كه از توابع اوست بی قيمت خواهد بود . پس وقتی كه خود دنيا و زندگی دنيا از نظر اسلام بی ارزش و بی احترام است ، بايد حقوقی هم كه مربوط به اينزندگی بی ارزش است ارزش و احترام نداشته باشد
ارزش ذاتی و ارزش نسبی
پاسخ اين است كه اولا بی ارزش بودن دنيا در نظر دين بايد روشن شود كه به چه معنی است . ابهام اين مطالب منشأ خيلی شبههها و سؤالها از اين قبيل میشود . ارزش داشتن و نداشتن يك چيز اگر از نظر خود آن چيز ملاحظه شود همه چيز با ارزش است ، يعنی هر چيزی خودش برای خودش با ارزش است ، زيرا هر چيزی مرتبهای از هستی است و هستی يك چيز برای خود آن چيز عين ارزش است ، و به تعبير فلاسفه وجود مساوی با خير است . اما اگر يك چيز را نه از نظر خود آن چيز بلكه از نظر رابطهاش با چيز ديگر و از نظر تأثيرش در يك هستی ديگر در نظر بگيريم : اين است كه ممكن است چيزی نسبت به چيزی بی ارزش باشد ، تأثيری در سود و زيان او نداشته باشد ، و ممكن است تأثير منفی يا مثبت داشته باشد . اگر تأثير مثبت داشته باشد میگوييم اين چيز برای آن چيز ديگر با ارزش است . اين نوع ارزش كه ارزش نسبی است يعنی ارزش چيزی برای چيزی است باز دو گونه است : يك وقت ارزش آن شیء به تنهايی در نظر گرفته میشود مثلا میگوييم پول برای انسان با ارزش است و يك وقت ارزش آن شیء برای يك شیء در مقايسه با ارزش يك شیء سوم در نظر گرفته میشود ، مثلا ارزش پول برای انسان در مقايسه با ارزش سلامت يا علم يا اخلاق برای انسان چه ارزشی است ؟ اكنون میگوييم ارزش يك مشت ريگ يا يك پشه يا يك مگس از نظر يك نفر انسان هيچ نيست ، زيرا بود و نبود او تأثيری به حال او ندارد ، البته همچو چيز بی ارزشی حقی هم كه به او تعلق دارد بی ارزش است . اما پول برای انسان با ارزش است ، چون میتواند مفيد به حال انسان واقع شود و كارگشای او گردد ، اما همين پول در مقايسه با سلامت يا شرافت و مناعت ، ارزش خود را از دست میدهد و شيئی بی ارزش میشود نه كم ارزش ، بلكه بی ارزش يعنی چنين نيست كه مبلغ پول اگر زياد باشد با شرافت ولو جزئی باشد قابل مقايسه باشد ، لهذا اگر كسی پول را دوست داشته باشد و از طرفی ديگر همين شخص طبعی منيع و نفسی كريم داشته باشد ، همچو شخصی تا آنجا در پی تحصيل پول میرود كه شرافت و حيثيت و آبرويش محفوظ بمانند ، اما همينكه پای لطمه خوردن به شرافت و مناعت به ميان آمد از پول میگذرد چه كم باشد و چه زياد ، تمام ثروت دنيا را هم كه به او بدهند حاضر نيست به بهای شرافت و كرامت نفس بپذيرد . در نظر اين شخص پول يا مقام ارزش دارد ، اما نه در برابر آبرو و حيثيت و شرف ، در اين مقام ، بكلی ارزش خود را از دست میدهد . نه اينكه كمش برابری نمیكند ولی زيادش برابری میكند ، نه ، حتی زياد او با كم اين هم برابری نمیكندعلی ( ع ) حالت خودش و روحيه خودش را اين طور شرح میدهد : " « و الله لو أعطيت اعقاليم السبعة بما تحت أفلاكها علی أن أعصی الله فی نملة أسلبها جلب شعيره ما فعلته » " ( 1 ) به خدا قسم اگر تمام آنچه در زير قبه آسمان است به من بدهند برای
پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 215
اينكه به يك مورچه ظلم كنم به اينكه پوست جوی را از او بگيرم نمیكنميعنی تمام دنيا در نظر من آن مقدار ارزش ندارد كه به يك مورچه ظلم بكنم
علی در اين جمله خود ارزش دنيا و ملك دنيا را پايين نياورده ، ارزش حق و عدالت را بالا برده . نمیخواهد بگويد دنيا و آنچه در زير آسمان است چون خيلی بی قيمت است من آن را در ازای يك عمل كوچك كه ظلم به مورچه است نمیخواهم ، بلكه میخواهد بفرمايد كه ظلم اينقدر بزرگ است كه تمام ملك دنيا با كوچكترين افراد ظلم كه ظلم به مورچه است به گرفتن پوست جوی از دهانش ، برابری نمیكند
سعدی در همين مضمون میگويد :
| دنيا نيرزد آنكه پريشان كنی دلی |
| زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلی |
دنيا كه از نظر دين بی ارزش است به معنی بی ارزشی مقايسهای است ، يعنی دنيا ارزش ندارد كه شما به خاطر او اصول اخلاقی و اجتماعی و معنی انسانيت و بزرگواری را از دست بدهيد ، به خاطر منافع دنيوی و مادی دروغ بگوييد ، خيانت بكنيد ، پيمان شكنی بكنيد ، ظلم بكنيد ، حقوق ديگران را پايمال بكنيد ، ارزش ندارد كه به خاطر مطامع و منافع دنيا دلها را پريشان كنيد يا حتی حق مورچهای را پامال كنيد
منطق عالی انسانی
اين منطق ، منطق بسيار خوب و منطق بسيار عالی است . اين غلط است كه بگوييم دين گفته دنيا آنقدر بی قيمت است كه حتی يك دروغ هم برايش نبايد گفت ، يك خيانت و ظلم هم برايش نبايد كرد . تفسير صحيحش اين است كه دين اينقدر به اصول و به حقوق و به عقيده و به ايمان و به اخلاق اهميت میدهد كه میگويد به خاطر اينها از دنيا و ما فيها بايد گذشتواقعا هم همين است . اگر انسان و انسانيت و ارزشهای معنوی را درك كنيم جز اين نبايد بگوييم . در همه دنيا حتی مادی مسلكها ناچارند به اصول و حقوق اهميت بدهند ، مطامع و منافع مادی را در مقابل عقيده و مسلك و اصول و حقوق كوچك بشمارند . اين مطلب را در زبان دين كه زبان مخصوصی هست به بی ارزشی و بی اهميتی دنيا تعبير میشود . تنها با مبانی دين اين منطق را میتوان به بشر داد و میتوان بشر را معتقد كرد كه عقيده و مسلك و اصول و حقوق ، فوق منافع و مطامع است . اگر مبانی دين را از بشر بگيريم پايه و مبنايی برای اين حقيقت كه انسانيت برتر از منافع است ، باقی نمیماند . دنيا را اگر فی حد نفسه در نظر بگيريم قطع نظر از اينكه بخواهيم به خاطر دنيا گناهی مرتكب شويم ، اصولی را مخالفت كنيم ، حقوقی را پايمال كنيم ، از اين نظر دنيا برای ما بسيار با ارزش است . به تعبير رسول اكرم ( ص ) " « الدنيا مزرعة ا×خره » " (1) ( دنيا مزرعه و
پاورقی :
. 1 كنوز الحقائق ، مناوی ، باب دال
دين با اين منطق عالی خود ارزش دنيا را از آنچه هست و همه میفهمند پايين نياورده ، ارزش معنويت و تقوی و فضيلت و حقوق اجتماعی را كه كمتر مردم به آن پی میبرند معرفی كرده و بالا برده است . پس بی ارزشی دنيا بی ارزشی مقايسهای است . بی ارزشی مقايسهای با محترم بودن حقوق مربوط به زندگی دنيا منافات ندارد ، بلكه عين احترام به حقوق است
همان طوری كه عرض كردم همين مقررات حقوقی محكم اسلام دليل است بر اينكه بی ارزشی دنيا بی ارزشی مقايسهای است ، اين اولا
منطق اجتماعی
ثانيا در جواب آن سؤال عرض میكنم اسلام مگر نمیخواهد جامعه اسلامی باقی بماند ؟ البته واضح است كه میخواهد . حالا كه میخواهد باقی بماند مگر ممكن است كه جامعهای بدون اينكه بر محور عدالت بچرخد و حقوق مردم در آن جامعه محفوظ باشد باقی بماند ؟ مگر پيغمبر بزرگوار ما خودش نفرمود : " « الملك يبقی مع الكفر ، و لا يبقی مع الظلم » " ؟ يعنی اگر يك جامعه ، عادل و متعادل باشدپاورقی : . 1 نهج البلاغة ، حكمت . 126
قابل بقا هست هر چند مردمش كافر باشند . اگر ظلم و اجحاف در نتيجه تفاوتها و پست و بلنديها و ناهمواريها در جامعهای پيدا شد آن جامعه باقی نمیماند هر چند مردمش به حسب عقيده مسلمان باشند . قرآن پر است از آياتی كه میفرمايد سبب هلاك فلان قوم و فلان قوم ظلم آنها بوده . در يك جا میفرمايد : " « و ما كان ربك ليهلك القری بظلم و أهلها مصلحون »" ( 1 ) يعنی خداوند مردمی را اگر مصلح باشند هرگز آنها را به سبب يك ظلم هلاك نمیكند . مفسرين اغلب گفتهاند اين ظلم مقصود شرك است ، چون شرك يكی از انواع ظلم است . " « إن الشرك لظلم عظيم »" ( 2 ) يعنی خدای تبارك و تعالی مردم را به سبب كفر و شرك هلاك نمیكند اگر خود آنها از لحاظ روابط اجتماعی و حقوق اجتماعی مردمی عادل بوده باشندنقش حق و عدالت اجتماعی در امور معنوی
ثالثا فرض میكنيم كه بی ارزشی دنيا نسبی و بالمقايسه نيست ، فرض میكنيم دنيا از نظر دين شر مطلق است ، ولی در هر چيزی اگر ترديد كنيم در يك چيز نمیتوانيم ترديد كنيم و آن اينكه پيغمبران خدا برای چه هدف و چه مقصدی آمدند . آنها آمدند برای تعليم يك سلسله عقايد پاك ، برای پاكيزه كردن روح مردم " « بعثت لاتمم مكارم اعخلاق » " ( 3 ) ، برای اينكه مردم را به اعمال خوب تشويق كنند و برای اينكه مردم را از كارهای زشت باز بدارند .پاورقی : . 1 هود ، . 117 . 2 لقمان ، . 13 . 3 احياء العلوم ، ج 2 ، ص . 249
از نظردين يك رشته چيزها خوب است ، پيغمبران آمدند برای دعوت به آن خوبها ، يك رشته چيزها بد است ، پيغمبران آمدند برای مبارزه با آن بديهادستورهای دينی مجموعا سه قسم است : اعتقادات ، اخلاقيات ، دستورهای عملی . دستورهای اعتقادی از قبيل ايمان به خدا ، ايمان به سفرای الهی و پيغمبران خدا و اوليای خدا ، ايمان به معاد و پاداش و كيفر . دستورهای اخلاقی مثل اينكه ما بايد عفت و تقوی داشته باشيم ، راضی و شاكر و صابر باشيم ، عفو و حلم و گذشت داشته باشيم ، با يكديگر الفت و محبت داشته باشيم ، اتحاد و اتفاق داشته باشيم ، روح ما پاكيزه باشد ، حسادت نداشته باشيم ، كينه نداشته باشيم ، جبن و بخل نداشته باشيم ، ظالم و بدخواه نباشيم . دستورهای عملی هم واضح است ، دستورهايی به عنوان عبادات مقرر شده . نماز ، روزه ، حج ، جهاد ، امر به معروف و غير اينها ، و دستورهايی در باب معاشرت هست از قبيل احسان ، صله ارحام ، از قبيل اينكه دروغ نگوييم ، غيبت نكنيم ، فحش ندهيم ، قتل نفس نكنيم ، دستور رسيده به ترك شراب و قمار و ربا و ريا و غيره
بالاخره اگر در هر چيزی شك و ترديد كنيم در اينها نمیتوانيم شك و ترديدی داشته باشيم ، در اينكه شارع اسلام آنچه را كه خوب میداند ، میخواهد آنها واقع شود و آنچه را بد میداند میخواهد هر طور است آنها واقع نشود ، حرفی نيست
حالا حساب كنيم ببينيم آيا اگر حقوق مردم محفوظ ، و جامعه عادل و متعادل باشد و تبعيض و محروميت و احساس مغبونيت در مردم نباشد ، عقايد پاك و اخلاق پاك و صفای قلب و اعمال خوب بيشتر پيدا میشود و زمينه برای وقوع معاصی و اخلاق رذيله و شيوع عقايد ناپاك كمتر است ، يا اگر متعادل نباشد و هر چه افراط و تفريط و اجحاف و مغبونيت و ناهمواری و اختلاف و تفاوت بيشتر باشد ، برای تزكيه نفس و صفای روح بهتر است ؟ كداميك از اينها ؟ يا شق سومی هست و آن اينكه اوضاع اجتماعی هر جور باشد هيچ تأثيری در اين امور ندارند و حساب اين امور بكلی جداست
هيچ عاقلی نخواهد گفت كه هر چه جامعه از لحاظ حق و عدالت آشفتهتر باشد ، زمينه برای عقايد پاك و تزكيه نفس و عمل صالح بهتر است
حداكثر اين است كه كسی بگويد بود و نبود عدالت و محفوظ بودن و نبودن حقوق در اين امور تأثيری ندارد . عقيده بسياری از متدينين ما فعلا شايد همين باشد كه دو حساب است و ربطی به يكديگر ندارند
اگر كسی هم اين طور خيال كند بايد به او گفت زهی تصور باطل ، زهی خيال محال ! مطمئنا اوضاع عمومی و بود و نبود عدالت اجتماعی در اعمال مردم و اخلاق مردم و حتی در افكار و عقايد مردم تأثير دارد . در هر سه مرحله تأثير دارد ، هم مرحله فكر و عقيده ، هم مرحله خلق و ملكات نفسانی ، هم مرحله عمل
تأثير عدالت اجتماعی در افكار و عقايد
اما در مرحله فكر و عقيده ، ما وقتی كه به ادبيات خودمان مراجعه میكنيم و آثار ادبی و انديشههای شعرای عاليقدر خودمان را میبينيم ، میبينيم كه آنها در عين اينكه حقايق شناس بودند ، به حكمتهايی پی بردهاند ، افكار لطيفی داشتهاند ، در عين حال در بعضی موارد ترشحاتی از مغز و فكر اينها پيدا شده كه باعث تعجب است . مثلا میبينيم به مسأله بخت و شانس اهميت فراوان دادهاند ،چيزی كه بيشتر از هر چيز ديگر از آن دم زدهاند بختت و شانس است ، گفتهاند خودت بخواب بختت بيدار باشد . در نظر اينها نام بخت كه به ميان میآيد ديگر همه چيز از ارزش میافتد : علم ، عقل ، سعی و كوشش ، فن و هنر و صنعت ، زور باز و همه هيچ اندر هيچاند ، میگويند : از بخت كار ساخته است نه از عقل| اوفتاده است در جهان بسيار |
| بی تميز ارجمند و عاقل خوار |
| اگر به هر سر مويت دو صد هنر باشد |
| هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد |
| از اين بوالعجبتر حديثی شنو |
| كه بی بخت كوشش نير زد دو جو |
| چندانكه جهد بود دويديم در طلب |
| كوشش چه سود چون نكند بخت ياوری |
| چه كند زورمند وارون بخت |
| بازوی بخت به كه بازوی سخت |
ريشه پيدايش انديشه بخت
بلی ، يك اثر و يك نشانه مبهم و يك جای پای مبهم ديدهاند ، از همانجا اعتقاد به بخت در آنها پيدا شده . چه ديدهاند ؟ در جامعهای زندگی میكردهاند كه افراد و اشخاص عمری به سعی و عمل می گذراندهاند ، اما با محروميت بسر میبردهاند . در عوض ، بيكارها و عزيزهای بلا جهت میديدهاند برخوردار و مرفه . هرچه ديدند ، بی تميز را ارجمند و عاقل را خوار ديدند ، هرچه ديدند اين بود كه بين هنر و لياقت و كاردانی با حظ و حق و نصب و بهره تناسب نيست . چون هرچه در جامعه خودشان ديدهاند اين طور بوده ، كم كم اين مطلب كه از مشهودات اجتماعی آنها گرفته شده است ، شكل يك فلسفه به خود گرفته به نام فلسفه بختنام همه اين بی نظميها و مظالم را ، فهميده يا نفهميده ، بخت گذاشتهاند و گاهی آن را به باد ناسزا گرفتهاند . فكر بخت و فلسفه بخت هيچ علتی ندارد جز مظالم و ناهمواريها و بی عدالتيهای اجتماعی . الهام كننده اين فكر شيطانی ، هرج و مرجها و بی عدالتيهای اجتماعی است
از اين يك منبع كه بگذريم ما دو منبع الهام ديگر بيشتر نداريم : يكی دين است كه شعرا گاهی از آيات قرآن و كلمات رسول اكرم و گاهی از كلمات ائمه اطهار الهام میگرفتند . در همه قرآن و كلمات پيغمبر و ائمه نامی از بخت و شانس نمیبينيم . منبع ديگر عقل و علم و فلسفه است
كتب فلسفه از قديم هر وقت از بخت و اتفاق بحث كردهاند به عنوان يك موهوم از آن ياد كردهاند . پس اين خيال درباره بخت با آن قدرت خارق العاده و عظيم از كجا پيدا شد كه تصور شده قدرت بخت از عقل ، از علم ، كار ، كوشش ، هنر ، صنعت ، زور از همه چيز بالاتر است ؟ مبداء الهام بخش اين فكر شيطانی چيزی جز بی نظميها و پستی و بلنديهای بی جهت و اولويتهای بلا استحقاق نيست . هر وقت عدالت اجتماعی متزلزل شود ، استحقاقها رعايت نشود ، حقوق مراعات نگردد ، در تعويض مشاغل حسابهای شخصی و توصيه و پارتی مؤثر باشد ، فكر بخت و شانس و امثال اينها قوت میگيرد و توسعه پيدا میكند ، چون معنی بخت اين است كه هيچ چيز شرط هيچ چيز ديگر نيست
چقدر فرق دارد كه كسی برای سعی و كوشش اثر قائل باشد ، ايمان داشته باشد به اينكه " « ليس للانسانإلا ما سعی »" ( 1 ) و بين كسی كه بگويد هر چه زحمت بكشی از كيسهات رفته ، هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست . چقدر فرق است بين اعتقاد " « إن الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بأنفسهم " ( 2 ) و بين اعتقاد به بخت . اين يك مثال
بدبينی روزگار
باز در آثار ادبی خودمان منطقی میبينيم تحت عنوان شكايت از روزگارچه فحشها و دشنامها كه به روزگار داده نشده : غدار خوانده شده ، ظالم و ستمگر خوانده شده . هر نام زشتی كه حكايت از جور و جفا و غدر و مكر و فريب بكند به روزگار دادهاند ،
پاورقی : . 1 نجم ، . 39 . 2 رعد ، . 11
تا آنجا كه برای روزگار يك نوع كينه و دشمنی مخصوصی نسبت به خوبان و نيكان قائل شدهانداين روزگار مورد اعتراض ، چرخ و فلك و زمين و زمان نيست ، بلكه روزگار همان گوينده ، يعنی محيط اجتماعی اوست ، محيط خاص همان گوينده است نه روزگار بزرگ . اين گفتهها همه انعكاس حالات شخصی و روحی و درونی گوينده است . يك شاعر آنچه میگويد تنها زبان حال شخصی و احساسات شخصی خودش هم نيست ، زبان حال جامعه و زبان عصر خودش هست . وقتی كه كسی در اطراف خود هر چه ببيند ظلم ببيند ، غدر ببيند و علت اصلی را تشخيص ندهد يا تشخيص بدهد و نتواند بگويد ، عقده دلش را روی چرخ كج مدار و فلك كج رفتار خالی میكند . در نتيجه اين اوضاع و احوال يك نوع بدبينی و سوء ظن نسبت به دستگاه خلقت و آفرينش پيدا میشود . اين خيال قوت میگيرد كه بنای روزگار بر ظلم نسبت به خوبان و نيكان است و يك نوع عداوت و كينه ديرينهای بين روزگار و مردم خوب است . مردم قهرا به روزگار بدبين میشوند ، به خلقت و آفرينش بلكه به مبدأ كائنات اظهار بدبينی میكنند ، مثل ابن راوندی میگويند :
| كم عاقل عاقل أعيت مذاهبه |
| و جاهل جاهل تلقيه مرزوقا |
| هذا الذی ترك اعوهام حائره |
| و صير العالم النحر يرزنديقا |


