next page

fehrest page

back page

اثر عملی و اجتماعی بحث حسن و قبح

ممكن است گفته شود كه اين بحث چه ثمره عملی دارد ؟ به هر حال ، هر دو دسته درباره قوانين موجود اسلامی معتقدند كه مقرون به صلاح و موافق حق و عدالت است ، چيزی كه هست يك دسته معتقدند اول حسن و قبح و صلاح و فساد و حق و ناحقی بود و بعد شارع اسلام دستورهای خود را طبق آنها تنظيم كرده ، و دسته ديگر می‏گويند كه اينها از اول نبوده‏اند و به دنبال دستورهای دين‏ پيدا شده‏اند . يك عده‏ای می‏گويند حسن و قبح و حق و ناحق و عدالت و ظلم ، مقياس دستورهای دين است ، يك عده می‏گويند دين مقياس اينها است ، حالا چه خواجه علی و چه علی خواجه ، نتيجه يكی است . لهذا علمای هر دو دسته‏ كه وارد مسائل فقه و اصول شده‏اند در اطراف مصلحت احكام و تقديم مصلحتی‏ بر مصلحت ديگر ، بحث كرده‏اند
در جواب عرض می‏كنم خير ، اين طور نيست ، اثر عملی مهمی دارد و آن‏ مسأله دخالت عقل و علم در استنباط احكام اسلامی است . اگر نظريه اول را بپذيريم كه حقی و عدالتی بوده و حسن و قبح واقعی بوده و شارع اسلام هميشه‏ آن واقعيات را منظور می‏داشته عدالت و حق و امثال اينها گذاشته‏اند
پس مطابق نظريه اول ، ما به حق و عدالت و مصلحت به عنوان يك امر واقعی نگاه می‏كنيم ، اما بنابر نظريه دوم به عنوان يك فرض خيالی
يك سبب گمراهی مردم جاهليت همين بود كه قوه درك خوبی و بدی از آنها سلب شده بود و هر قبيح و زشتی را تحت عنوان دين قبول می‏كردند و نام امر دينی و شرعی روی آن می‏گذاشتند . قرآن كريم اين جهت را از آنها انتقاد می‏كند و می‏گويد شما بايد اينقدر بفهميد كه كارهای زشت در ذات خود زشت‏اند و ممكن نيست خداوند كار زشتی را تجويز كند و به او دستور دهد
زشتی يك چيز كافی است برای اينكه شما بفهميد خداوند به آن امر نمی‏كند
می‏فرمايد : " « وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله أمرنا بها قل‏إن الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لا تعلمون قل أمر ربی‏ بالقسط »" ( 1 ) . يعنی وقتی كه مرتكب فحشاء شوند دو دليل برای كار خود ذكر می‏كنند : يكی اينكه سنت آباء و اجدادی است ، ديگر اينكه‏ می‏گويند دستور خدا همين است و خدا اجازه داده . به آنها بگو خداوند هرگز فحشاء را اجازه نمی‏دهد . خود فحشاء و عفاف حقيقتهايی هستند ، واقعيت‏ دارند . با امر و نهی خدا فحشاء عفاف نمی‏شود و عفاف فحشاء نمی‏شود . خدا هرگز به فحشاء امر نمی‏كند . و آن را اجازه نمی‏دهد . خداوند به عدل و اعتدال و ميانه روی امر می‏كند . اين را خودتان بايد بفهميد و تشخيص دهيد و مقياس قرار دهيد و با اين مقياس ، تشخيص بدهيد كه خداوند به چه چيز امر می‏كند و از چه چيز نهی می‏كند

پاورقی : . 1 اعراف ، 28 - . 29

دليلهای چهارگانه

اين بود كه علمای عدليه گفتند ادله شرعيه چهار است : قرآن ، سنت ، اجماع - يعنی اتفاق علمای اسلامی با شرايط مخصوص - چهارم عقل ، اما از نظر غير عدليه هيچ معنی ندارد كه عقل از ادله شرعيه شمرده شود و يك پايه‏ از پايه‏های اجتهاد و استنباط احكام شرعی قرار گيرد . از نظر آنها تعبد محض حكمفرما است

استدلالهای شرم‏آور

خيلی اسباب تعجب می‏شود اگر كسی بشنود در اسلام دسته‏ای پيدا شدند كه‏ واقعا مسلمان بودند بلكه خود را از ديگران مسلمان‏تر و مقدس‏تر می‏شمردند و خيلی متعبد بودند و خود را صددرصد تابع سنت پيغمبر می‏دانستند . آن وقت‏ همينها برای به كرسی نشاندن حرفهای خود مبنی بر انكار عدالت الهی ، هم‏ در تكوينيات و هم در تشريعيات ، به استدلال پرداختند . از طرفی نمونه‏ها به خيال خود از بی عدالتيها در خلقت و آفرينش ذكر كرده‏اند كه شرم‏آور است . به بيماريها و دردها مثال زدند ، خلقت شيطان را دليل آوردند ، گفتند اگر جريان عالم بر طبق عدالت می‏بود نمی‏بايست علی بن ابی‏طالب‏ كشته شود و بعد جای او را زياد بن ابيه و حجاب بن يوسف بگيرند ، و امثال اين مثالها . اين در قسمت تكوينيات و نظام تكوين
در قسمت تشريعيات و نظام تشريع هم برای اينكه ثابت كنند قوانين اسلام تابع قاعده و قانون و صلاح و فساد و حسن و قبحی نيست ، گفتند بنای شرع بر جمع متفرقات و تفرقه مجتمعات است ، لهذا اين همه‏ تناقض در دستورهای دين وجود دارد ، در بسياری موارد ديده می‏شود شارع‏ اسلام يكجور حكم داده و حال آنكه مثل هم نيستند ، و در بسياری موارد ديده‏ می‏شود برعكس ، دو چيز كه كمال مشابهت دارند و بايد يك جور حكم داشته‏ باشند ، دو جور حكم دارند . گفتند چرا اسلام بين زن و مرد فرق گذاشته و برای مردان تا چهار زن را تجويز كرده و برای زنان بيش از يك شوهر اجازه‏ نداده ؟ چرا درباره دزد گفته دست او را كه آلت جرم است ببرند ، اما برای دروغگو نگفته كه زبانش را كه آلت جرم است ببرند ؟ همچنين زناكار و . .
شرم‏آور است انسان در تاريخ بخواند عده‏ای پيدا شدند كه خود را تابع‏ قرآن می‏دانستند و قرآن اين همه درباره عدل الهی ، هم در نظام تكوين و هم‏ در نظام تشريع ، سخن گفته و اما اين دسته در نفی حكمت و بی عدالتی نظام‏ آفرينش و در بی حكمتی دستورهای اسلام ، داد سخن داده‏اند

پيروزی منكران عدل

از آن شرم‏آورتر اينكه پس از يك قرن زد و خورد و مباحثه و مجادله و فتنه‏ها و خونريزيها عاقبت پيش بردند و فائق آمدند ، سياست وقت آنها را جلو انداخت
اين كار به دست متوكل عباسی صورت گرفت . متوكل اين فكر را حمايت‏ كرد ، يا از آن نظر كه موافق ميل و سياستش بود يا از آن نظر كه نفهميد . در مروج الذهب مسعودی می‏نويسد : " لما أفضت‏ الخلافةإلی المتوكل أمر بترك النظر و المباحثة فی الجدال و الترك لما كان عليه الناس فی ايام المعتصم و الواثق ، و أمر الناس بالتسليم و التقليد ، و أمر الشيوخ المحدثين بالتحديث وإظهار السنة و الجماعة . " ( 1 ) يعنی همينكه كار به متوكل منتهی شد و به خلافت رسيد دستور داد جلوی‏ بحثهای عقلی گرفته شود ، دستور داد مردم در مسائل دين تعبد صرف داشته‏ باشند و حق فكر كردن و تعقل در دستورهای دين را از مردم گرفت ، دستور داد شيوخ اهل حديث كه منكر اصل عدل بودند به كار نقل حديث بدون اظهار نظر بپردازند و سنت و جماعت را اظهار كنند . متوكل از شيوع فلسفه نيز كه مدتی شايع شده بود به جرم اينكه بحث عقلی است جلوگيری كرد

واژه سنی

اين نكته هم خوب است گفته شود : كلمه " سنی " كه فعلا در مقابل " شيعه " اصطلاح شده در سابق به اين معنی گفته نمی‏شد ، بلكه اين كلمه را به‏ آنهايی می‏گفتند كه منكر اصل عدل و حسن و قبح واقعی اشياء بودند ، و چون‏ عدليه منحصر بود به شيعه و معتزله ، و معتزله از زمان متوكل تحليل رفتند و به صورت يك مكتب مشخص نتوانستند قد علم كنند و تنها متكلمين شيعه‏ بودند كه عقيده خود را حفظ كردند ، بعدها همه مسلمانان غير شيعه را اهل‏ سنت و جماعت گفتند
اين نكته ديگر را هم بايد دانست : اين طور نيست كه همه

پاورقی : . 1 مروج الذهب ، ج 4 ، ص . 86

علمای اهل سنت كه بعد آمدند مسلك اشعری را انتخاب كردند ، نه ، بسياری‏ از علمای اهل سنت كه بعد آمدند ، اصل عدل را پذيرفتند . مثلا زمخشری كه‏ از اكابر علمای اهل سنت است ، معتزلی است و اصل عدل را قبول دارد ، همچنين بسياری ديگر
كم كم مجادلات كلامی كاستی گرفت و عقايد هر دسته‏ای در دسته ديگر راه‏ يافت . فعلا مجال شرح اين قسمت نيست كه چطور عقايد عدليه در غير عدليه‏ و عقايد غير عدليه در عدليه راه يافت و به چه شكلی درآمد و مصيبت‏ عموميت پيدا كرد

عوام پسندی انديشه اشعری

عامه مردم در آن زمان فكر غير عدليه را می‏پسنديدند ، چون اين فكر مبنی‏ بر تسليم و تعبد و تبعيت محض بود . عوام الناس چون تفكر ندارند طبعا فكر و تعقل را خطرناك می‏دانند و از آن وحشت دارند . از نظر عوام الناس‏ اگر بگوييم حكم شرع تابع قانون عقل نيست يك نوع عظمت و اهميتی است‏ برای دين . به همين جهت ، اين عمل متوكل كه جلوی آزادی فكر را گرفت‏ خيلی در نظر عامه مردم پسنديده آمد و به عنوان حمايت از دين و سنت‏ پيغمبر تلقی شد . با اينكه متوكل مردی فاسق و شرير و ستمگر بود بسياری از مردم به او علاقه‏مند شدند ، محبوبيتی پيدا كرد و اشعاری در مدحش سرودند مبنی بر تشكر از اين عمل كه به عقيده آنها دين خدا را ياری كرد . عامه‏ مردم آن روز كه در واقع روز فاجعه علمی و فكری اسلام بود و مصيبت بزرگی‏ برای حيات عقلی اسلام بود جشن گرفتند و شاديها كردند
يكی از شعرا در مدحش گفت : " امروز ديگر سنت پيغمبر ، عزيز و محترم شد ، مثل اينكه خوار نشده‏ بود . حالا ديگر سنت پيغمبر با كمال افتخار خودنمايی و تجلی می‏كند و نشانه‏های باطل و زور را از بالا به زمين می‏افكند . اين بدعتگزاران ( يعنی‏ عدليه ) پشت كردند و به جهنم رفتند و ديگر بر نخواهند گشت . خداوند به‏ وسيله خليفه متوكل كه تابع سنت پيغمبر و علاقه‏مند به سنت پيغمبر است ، داد دل مسلمانان را از اين بدعتگزاران گرفت . متوكل همان كسی است كه‏ خليفه پروردگار من است ، پسر عموی رسول خداست و بهترين فرد خاندان‏ عباسی است ، همان كسی است كه دين را ياری كرد و از تفرقه نجات داد
خداوند عمر او را زياد كند و سايه او را بر ما مستدام بدارد و او را سلامت نگه دارد و به پاداش اين ياری بزرگ كه از دين كرد ، او را در بهشت برين همنشين پيغمبر خود قرارش دهد "
اين بود مختصری از جريان تاريخی اين مسأله كه در اثر بحث از عدل الهی‏ و پيروزی منكرين اصل عدل الهی و در اثر سرايت كردن افكار غير عدليه در عدليه ، اصل عدل اجتماعی اسلام هم به روزگار بدی افتاد و سرنوشت شومی‏ پيدا كرد . اين اضطراب و تشويش فكری برای عالم اسلام گران تمام شد

اشعری گری اسلامی و سوفسطايی گری يونانی

اين فكر كه در اسلام ميان دو دسته در موضوع حق پيدا شد كه آيا حق و عدالت مقياس دين است يا دين مقياس حق و عدالت است ، شبيه است به‏ آنچه در ميان فلاسفه از قديم الايام درباره حقيقت پيدا شد : آيا حقيقتی در واقع و نفس الامر هست و ذهن ما ما يك ادراك حقيقی است ، و يا اينكه امر به عكس است و حقيقت تابع‏ ذهن ماست ، هر طور كه ما درك بكنيم آن حقيقت است ، و چون اشخاص‏ مختلف ممكن است به انحای مختلفه يك مطلب را درك كنند حقيقت نسبت‏ به هر كدام از آنها يك چيز است غير آنچه برای ديگری است ، پس حقيقت‏ نسبی است ؟ در يونان قديم گروههايی پيدا شدند كه انديشه انسان را مقياس‏ حقيقت دانستند ، نه حقيقت را مقياس انديشه انسان و گفتند مقياس همه‏ چيز انسان است . اينان در تاريخ فلسفه " سوفسطاييان " خوانده می‏شوند
آنها از لحاظ زمان مقدمند بر متكلمين اسلامی و دلايلی بر مدعای خود آورده‏اند نظير دلايل منكرين اصل عدل در اسلام
منكرين اصل عدل به خيال خود تناقضها و جمع مختلفات و تفرقه متشابهاتی‏ در دستورهای اسلامی پيدا كردند و گفتند به دليل اين تناقضات نمی‏شود صلاح و فساد واقعی مقياس دستورهای دينی باشد ، بلكه دستورهای اسلامی مقياس خوبی‏ و بدی و صلاح و فساد است . آنها هم به دليل تناقضها و خطاهايی كه در عقل‏ و حس پيدا می‏شود گفتند ممكن نيست حقيقت مقياس ذهن باشد ، بلكه ذهن‏ مقياس حقيقت است
جوابهايی كه فلاسفه به آن شكاكان يونانی و غير يونانی كه در عصرهای اخير هم كم و بيش بوده‏اند داده‏اند عينا شبيه جوابهايی است كه‏ علمای عدليه به آن دسته ديگر كه خوب است آنها را شكاكان و سوفسطاييان‏ دينی بخوانيم داده‏اند . وارد تفصيل اين مبحث نمی‏شوم

جنگ جمود و روشن انديشی

ديديم كه جريان عدليه و غير عدليه ، جنگ بين جمود و ركود فكری و بين‏ روشن بينی و روشن انديشی و تعقل بود . متأسفانه جمود و ركود و تاريك‏ انديشی فايق آمد و از اين راه خسارتها بر عالم اسلام وارد شد ، نه خسارت‏ مادی بلكه خسارت معنوی
در آدمی حسی هست كه گاهی به خيال خود می‏خواهد در برابر امور دينی زياد خضوع كند ، آن وقت به صورتی خضوع می‏كند كه بر خلاف اجازه خود دين است ، يعنی چراغ عقل را دور مياندازد و در نتيجه راه دين را هم گم می‏كند . از رسول اكرم روايت شده : " « قصم ظهری رجلان : جاهل متنسك و عالم متهتك‏» " يا " « قطع ظهری اثنان : جاهل متنسك ، و عالم متهتك » " ( دو نفر پشت مرا و پشت دين مرا شكستند : نادان متعصب و زاهد ، و ديگر عالم‏ لا ابالی )
در حديث است : خداوند دو حجت دارد : يكی حجت باطن ، ديگر حجت ظاهر . حجت باطن ، عقل است و حجت ظاهر ، پيغمبران

پاورقی : . 1 رك : بحار اعنوار ، ج 2 ، ص 106 و . 111

علی ، قربانی جمودها

داستان شهادت علی ( ع ) و اموری كه موجب شد آن حضرت شهيد شود از همين نظر كه امشب صحبت كردم ، يعنی از نظر انفكاك تعقل از تدين ، داستان عبرت انگيزی است
علی ( ع ) در مسجد ، در حالی كه مشغول نماز بود ، يا آماده نماز می‏شد ، ضربت خورد و در اثر همان ضربت شهيد شد . درست است كه " و قتل فی‏ محرابه لشده عدله " آن تصلب و انعطاف ناپذيری در امر عدالت برايش‏ دشمنها درست كرد ، جنگ جمل و جنگ صفين به پا كرد ، اما در نهايت ، دست جهالت و جمود و ركود فكری از آستين مردمی كه به نام " خوارج " ناميده می‏شدند بيرون آمد و علی ( ع ) را شهيد كرد .

خوارج

در صفين داستان حكميت پيش آمد ، يك دسته از ياران و اصحاب علی ( ع‏ ) از اطاعتش سرباز زدند و مذهب خارجی را به وجود آوردند . شمشيری كه بر فرق علی خورد به دست يك مرد خارجی مذهب بود . خوارج از فرق اسلامی‏ هستند ، گو اينكه طبق عقيده ما آنها كافرند ، اما آنها خود را مسلمان‏ می‏دانستند بلكه فقط خودشان را مسلمان می‏دانستند و ديگران را بی دين و خارج از دين به حساب می‏آوردند . هيچ كس ادعا نكرده كه خوارج به اسلام‏ عقيده نداشته‏اند ، بلكه همه اعتراف دارند كه آنها شديدا و با تعصب‏ زيادی به اسلام معتقد بودند . خصلت بارز اينها دوريشان از فكر و تعقل‏ است . خود علی ( ع ) كه از آنها نام می‏برد آنها را مردمی معتقد ولی‏جاهل و قشری معرفی می‏كند . مردمی بودند متعبد ، شب زنده‏دار و قاری قرآن‏ ، اما جاهل و سبك مغز و كم تعقل ، و بلكه مخالف فكر و تعقل در كار دين
علی ( ع ) در آن اتمام حجتی كه با آنها فرمود به آنها گفت : " « و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة ، فأبيتم علی‏إباء المخالفين المنابذين ، حتی‏ صرفت رأيی‏إلی هواكم ، و أنتم معاشر أخفاء الهام ، سفهاء الأحلام » " ( 1 ) شما امروز به من اعتراض داريد در امر حكميت و می‏گوييد خطا بود و ما توبه كرديم و تو هم توبه كن و قرار را نقض كن . من اول كار به شما گفتم‏ كه تسليم حكميت نشويم ، و شما آن وقت سخت ايستاديد و شمشير كشيديد و گفتيد ما به خاطر قرآن می‏جنگيم و اينها قرآن را جلو آورده‏اند ، تا من‏ كرها و اجبارا تن دادم و پيمان بستم ، حالا می‏گوييد غلط بود و به من‏ تكليف می‏كنيد آن را نقض كنم . چطور نقض كنم و حال آنكه در قرآن فرموده‏ " « أوفوا بالعقود »" پيغمبر با مشركين كه پيمان می‏بست هرگز نقض‏ نمی‏كرد . جايز نمی‏دانست با طرف غدر و مكر شود و بر خلاف پيمان رفتار شود ، طرف هر كس بود ولو مشرك و بت‏پرست بود ، حالا شما بعد از عقد پيمان به من تكليف می‏كنيد نقض كنم
اين مطالب را علی ( ع ) در مواقع مختلف به آنها فرمود ، آن جمله‏ای كه‏ درد اصلی آنهاست همين بود كه فرمود : " « و أنتم معاشر أخفاء الهام ، سفهاء الأحلام » " شما گروهی هستيد سبك مغز و كم خرد و نادان . عيب كار شما هم همين است ، يك روز با شدت از حكميت طرفداری می‏كنيد و يك روز به اين شدت آن را كفر و

پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 36 . 2 مائده ، . 1

ارتداد می‏خوانيد
تاريخ خوارج ، عجيب و عبرت انگيز است از اين نظر كه وقتی عقيده دينی‏ ، با جهالت و نادانی و تعصب خشك آميخته شود چه می‏كند
ابن عباس وقتی كه به فرمان اميرالمؤمنين ( ع ) مأمور شد برود با آنها صحبت كند وضعی ديد كه حيرت كرد " رأی منهم جباها قرحة لطول السجود ، و أيديا كثفنات الابل ، عليهم قمص مرخصة و هم مشمرون " ( 1 ) گروهی را می‏بيند آثار سجده در پيشانيهای آنها ، كف دستهايشان مثل زانوی شتر پينه‏ بسته، پيراهنهای شسته مندرس پوشيده و دامنها به كمر زده آماده كارزارند
مورخين نوشته‏اند اينها مردمی بودند كه از گناهانی از قبيل دروغ پرهيز داشته‏اند - حتی در حضور جبارانی مثل " زياد " عقيده خودشان را كتمان‏ نمی‏كردند با اهل معصيت مخالف بودند ، بعضيها قائم الليل و صائم النهار بودند . از آن طرف ، عقايدی قشری و سطحی داشتند . در مورد خلافت معتقد بودند لزومی ندارد يك نفر خليفه باشد ، قرآن هست ، مردم به قرآن عمل‏ كنند . ابن ابی الحديد می‏گويد بعد كه ديدند نمی‏توانند بدون زعيم و رئيس‏ باشند از اين عقيده عدول كردند و با عبدالله بن وهب راسبی كه از خودشان‏ بود بيعت كردند . همان طوری كه مقتضای كم عقلی و سبك مغزی است بسيار در عقايد خودشان تنگ نظر بودند . اكثر خوارج همه فرق مسلمين را كافر می‏دانستند ، با آنها نماز نمی‏خواندند ، ذبيحه آنها را نمی‏خورد ند ، به‏ آنها زن نمی‏دادند و از آنها زن نمی‏گرفتند ، عمل را

پاورقی : . 1 رك : عقد الفريد ، ج 2 ، ص . 389

جزء ايمان می‏شمردند و همين جهت كه عمل را جزء ايمان می‏دانستند آنها را تنگ نظر كرده بود و به همين سبب از هر كس گناه كبيره‏ای می‏ديدند می‏گفتند كافر شد ، می‏گفتند جز ما باقی همه كافر و اهل جهنم‏اند
خوارج در حقيقت از نظر خودشان قيامشان برای امر به معروف و نهی از منكر بود . اولين اجتماعشان بعد از يأس از هم عقيده كردن علی ( ع ) با خودشان در يكی از خانه‏های كوفه شده است . در آن خانه يكی ايستاد و اين‏ خطابه مهيج را ايراد كرد : " أما بعد ، فو الله ما ينبغی لقوم يؤمنون بالرحمن و ينيبون‏إلی حكم‏ القرآن ان تكون هذه الدنيا آثر عنده من الأمر بالمعروف و النهی عن‏ المنكر و القول بالحق وإن من و ضر ، فانه من يمن و يضر فی هذه الدنيا فان‏ ثوابه يوم القيامة رضوان الله و الخلود فی جنانه ، فأخرجوا بناإخواننا من‏ هذه القرية الظالم أهلهاإلی بعض كور الجبال أوإلی بعض هذه المدائن‏ منكرين لهذه ابدع المضلة " ( 1 )
يعنی سزاوار نيست برای مردمی كه به خدای رحمان ايمان دارند و مرجعشان‏ قرآن است ، اينكه دنيا را بر امر به معروف و نهی از منكر و اظهار سخن‏ حق ، مقدم بدارند ، هر چند اين امور سبب ضعف و ضرر گردد . هر كسی در اين دنيا ضعف و ضرری ببيند در قيامت پاداشش رضا و خشنودی حق است
پس برادران ! بيابيد از اين شهر كه كانون فساد و ستمگری است بيرون‏ برويم و به دامنه‏های كوهها يا بعضی از نقاط و شهرهايی كه اين طور نيست‏ برويم و با اين بدعتهای گمراه كننده مبارزه كنيم

پاورقی : . 1 الامامة و السياسة ، ص 121 ، كامل مبرد ، ج . 2

شرايط امر به معروف

در امر به معروف شرايطی هست كه فقهای شيعه و فقهای سنی ذكر كرده‏اند ، از اين رو فقها برای هر كسی جايز نمی‏دانند به عنوان امر به معروف و نهی‏ از منكر متعرض ديگران بشود ، خصوصا اگر آن تعرض شديد باشد و پای‏ مزاحمت و زد و خورد و خونريزی باشد كه آن وقت شرايط زيادی دارد . دو شرط از شرايط امر به معروف و نهی از منكر ، از شرايط اوليه است كه در همه موارد لازم است و خوارج فاقد هر دو شرط بودند ، بلكه منكر يكی از اين‏ دو شرط بودند . آن دو شرط يكی بصيرت در دين است و يكی بصيرت در عمل
بصيرت در دين يعنی اطلاع كافی و صحيح در امور دينی داشته باشد ، حلال را از حرام ، واجب را از غير واجب تشخيص بدهد ، و اينها نداشتند ، لهذا يك آيه قرآن را كه می‏فرمايد : " « إن الحكم‏إلا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين »" ( 1 ) دست آويز قرار دادند و جمله " لا حكم‏إلا لله " را شعار خود ساختند ، در صورتی كه اين آيه ربطی ندارد به موضوعاتی از قبيل‏ موضوع حكميت و امثال آن
اما بصيرت در عمل . در باب امر به معروف و نهی از منكر شرطی ذكر می‏كنند تحت عنوان احتمال اثر ، و شرطی ذكر می‏كنند تحت عنوان عدم ترتب‏ مفسده ، يعنی امر به معروف و نهی از منكر برای اين است كه معروف رواج‏ بگيرد و منكر محو شود ، پس در جايی بايد امر به معروف و نهی از منكر كرد كه احتمالا اين كار اثرداشته باشد و اگر می‏دانيم كه قطعا بی اثر است واجب نيست .

پاورقی : . 1 انعام ، . 57

ديگر اينكه‏ اين عمل برای اين است كه يك مصلحتی انجام شود ، پس در جايی بايد صورت‏ بگيرد كه مفسده بالاتری بر آن مترتب نشود . لازمه اين دو شرط ، بصيرت در عمل است . آدمی كه در عمل بصيرت ندارد نمی‏تواند پيش بينی كند كه آيا اثری بر اين كار مترتب هست يا نيست و آيا مفسده بالاتری هست يا نيست‏ ؟ اين است كه امر به معروفهای جاهلانه همان طوری كه در حديث آمده‏ افسادش بيش از اصلاحش است
در مورد ساير تكاليف گفته نشده كه شرطش اين است كه بدانی يا احتمال‏ بدهی اين كار تو فايده دارد ، اگر احتمال فايده می‏دهی بكن و اگر احتمال‏ نمی‏دهی نكن ، و حال آنكه در هر تكليفی چنانكه قبلا عرض كردم فايده‏ای و مصلحتی منظور شده ، زيرا تشخيص آن مصلحت‏ها بر عهده مردم گذاشته نشده
درباره نماز گفته نشده اگر ديدی به حالت مفيد است بخوان و اگر ديدی‏ مفيد نيست نخوان . حتی در روزه هم گفته نشده اگر احتمال می‏دهی فايده‏ دارد بگير و اگر احتمال نمی‏دهی نگير ، در روزه گفته شده اگر ديدی به‏ حالت مضر است نگير ، همچنين در حج يا زكات يا جهاد اين طور قيدی نشده‏ ، اما در باب امر به معروف اين قيد هست كه ببين چه اثری و چه عكس‏ العملی دارد و آيا كار تو و عمل تو در جهت صلاح اسلام و مسلمين است يا نه‏ ؟ در اين تكليف ، هر كسی حق دارد بلكه واجب است كه منطق را و عقل را و بصيرت در عمل را و توجه به فايده را دخالت دهد . اين عمل كه به نام امر به معروف و نهی از منكر خوانده می‏شود تعبدی محض نيست

عقيده خوارج در امر به معروف

اين جهت كه اعمال بصيرت در امر به معروف و نهی از منكر واجب است‏ مورد اتفاق جميع فرق اسلامی است به استثنای خوارج . خوارج روی همان جمود و خشكی و تعصب خاصی كه داشتند می‏گفتند امر به معروف و نهی از منكر تعبد محض است ، شرط احتمال اثر و عدم ترتب مفسده ندارد ، نبايد نشست در اطرافش حسابگری كرد ، تكليفی است كه بايد چشم بسته انجام داد . خوارج‏ طبق همين عقيده با علم به اينكه كشته می‏شوند و خونشان هدر می‏رود و با علم‏ به اينكه هيچ اثر مفيدی بر قيامشان مترتب نيست قيام می‏كردند ، ترور می‏كردند ، شكم پاره می‏كردند ، و لهذا اينها نه فقط در عمل بصيرت نداشتند بلكه منكر بصيرت در عمل در باب امر به معروف و نهی از منكر بودند و از اين راه مصيبتی بزرگ برای عالم اسلام به وجود آوردند

مصائبی كه خوارج برای اسلام به وجود آوردند

چه مصيبتی بالاتر و بزرگتر از قتل علی بن ابی طالب ؟ علی مرتضی ( ع ) به دست آنها كشته شد . عبدالرحمان بن ملجم خارجی مذهب بود . همان طوری‏ كه خود اميرالمؤمنين فرمود هيچ گونه كدورت شخصی و نارضايتی بين او و اميرالمؤمنين نبود ، اميرالمؤمنين احسانها به او كرده بود ، ولی اين مرد جاهل بيباك طبق عقيده خارجی خود معتقد شده بود كه علی كافر شده و يكی از سه نفریاست كه موجب فتنه و آشوب ميان مسلمين شده ، لهذا در مكه با دو نفر ديگر همعهد شدند كه مجموعا علی و معاويه و عمروعاص را در يك شب بكشند و آن شب را هم شب نوزدهم رمضان يا هفدهم رمضان معين كردند . چرا اين‏ شب را معين كردند ؟ ابن ابی الحديد می‏گويد بيا و تعجب كن از تعصب در عقيده كه اگر توأم‏ با جهالت شود چه می‏كند ؟ می‏گويد اينها اين شب را انتخاب كردند چون شب‏ عزيز و مباركی بود و شب عبادت بود ، خواستند اين جنايت را كه از نظر آنها عبادت بود در شب عزيز و مباركی انجام دهند . جمله " لا حكم‏إلا الله " شعار اينها شد . علی ( ع ) چون می‏دانست اينها بدبخت و بيچاره‏اند و فقط به اشتباه افتاده‏اند ، با آنكه هميشه مزاحمش‏ بودند با آنها سختگيری نمی‏كرد و حتی دستور داد بعد از من خوارج را نكشيد " « لا تقتلوا الخوارج بعدی ، فليس من طلب الحق فأخطاه كمن طلب الباطل‏ فأدركه » " ( 1 ) بعد از من اينها را نكشيد ، اينها با معاويه و اصحابش‏ فرق دارند ، اينها حق و ديانت را می‏خواستند و چون جاهل و بی تميز بودند به اشتباه افتادند . اما معاويه و عمروعاص و يارانشان از اول دنبال دنيا طلبی رفتند و به دنيای خود هم رسيدند
با اينكه اينها رسما علی را تكفير می‏كردند ولی او به همين جهت كه‏ اينها جاهلند سهميه آنها را از بيت المال قطع نكرد . در مسجد می‏آمدند و در گوشه و كنار می‏نشستند . گاهی كه حضرت خطبه می‏خواند در وسط خطبه فرياد می‏كردند " لا حكم إلا لله " ( 2 ) يا

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 60 . 2 نهج البلاغه ، خطبه 40 ، و حكمت . 189

می‏گفتند " الحكم لله لا لك يا علی "
يك وقت علی ( ع ) نماز به جماعت می‏خواند و مشغول قرائت بود . در اين حال ، يكی از اينها كه در مسجد حضور داشت اين آيه قرآن را خواند : " « و لقد اوحی اليك وإلی الذين من قبلك لئن أشركت ليحبطن عملك »" ( 1 ) كنايه از اينكه تو كافر شدی و مشرك . علی ( ع ) به حكم اينكه وقتی‏ قرآن تلاوت می‏شود بايد خاموش بود ، خاموش شد تا او آيه را تمام كرد ، بعد مشغول شد . بار دوم آن شخص همان آيه را خواند . باز علی ( ع ) به‏ احترام آيه قرآن خاموش شد تا او تمام كرد ، آنگاه مشغول قرائت شد . بار سوم باز آن شخص همان آيه را خواند . باز هم علی ( ع ) خاموش شد
همينكه تمام كرد علی ( ع ) اين آيه را از آخر سوره روم خواند : " « فاصبرإن وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون »" (2) ديگر آن مرد تكرار نكرد
اينها در اثر شدت عملی كه به خرج می‏دادند وحشت عجيبی ايجاد كرده‏ بودند . جمله " لا حكم‏إلا لله " دلها را پر از وحشت می‏كرد . عبدالرحمن‏ بن ملجم به كوفه آمد و دو نفر ديگر هم از هم عقيده‏ها و هم مسلكان خود پيدا كرد و شب موعود را در مسجد بسر بردند . آن وقتی كه ضربت به فرق‏ مبارك علی ( ع ) وارد شد فريادی شنيده شد و برقی در آن تاريكی به چشمها خورد : فرياد ، فرياد " لا حكم‏إلا لله " بود و برق ، برق شمشير

پاورقی : . 1 زمر ، . 65 . 2 روم ، . 60

3 مبانی اوليه حقوق از نظر اسلام

اين سخنرانی در شب 21 رمضان 81 ايراد شده است . شب بيست و يكم رمضان است . هم شب عبادت است و هم شب شهادت ، شب شهادت مولای متقيان ، عبد خالص و مخلص خدا ، اميرالمؤمنين علی ( ع‏ ) و شب قدر و احياء و شب زنده‏داری . از خداوند متعال سعادت و توفيق‏ عبادت و تجديد پيمان عبوديت همگی را در اين شبهای عزيز مسئلت می‏كنم
سخن ما در اصل عدل بود كه يكی از اصول و اركان دين اسلام است . عرض‏ كردم اين اصل تاريخچه‏ای در جهان اسلام دارد ، و هر چند ابتدا مسأله عدل‏ الهی مطرح بوده اما خود به خود دامنه‏اش تا مسأله عدل اجتماعی هم كشيده‏ شده و منتهی شده به اينجا كه عدالتی كه اسلام امر كرده و دستور داده كه‏ روابط مردم با يكديگر براساس عدالت و حفظ حقوق و عدم تجاوز به حقوق‏ يكديگر بوده باشد و كسی به كسی ظلم و تجاوز نكند ، آيا به خودی خود حقيقتی دارد نه ؟ آيا مردم طبعا و با قطع نظر از اينكه شارع اسلام‏ دستوری بدهد و بيان كند ، يك حقوق واقعی دارند و اسلام بيان كننده و توضيح دهنده حقوق واقعی آنهاست و عدالت عبارت است از رعايت و حفظ حقوق واقعی مردم ؟ و يا اينكه در واقع و قطع نظر از دستورهای دين حقی و عدالتی فرض ندارد ، حق و عدالت معلول و مولود دستورهای دين است . هرچه‏ را كه دين ، حق و عدالت قرارداد او حق و عدالت است و هر چه را ظلم و ناحقی و تجاوز قرار داد و به اين عنوان او را معرفی كرد او ناحق و ظلم‏ است ؟ گفتم عده‏ای در ميان مسلمين پيدا شدند كه منكر اصل عدل شدند ، قانون خدا را هم در نظام تكوين و خلقت و هم در نظام تشريع فوق عدل دانستند و گفتند فعل خدا و امر خدا هرگز از قانونی پيروی نمی‏كند ، هيچ حساب و قاعده‏ای در كار نيست ، آنچه خداوند می‏كند عدل و حق است نه اينكه خداوند آنچه حق و عدالت است می‏كند ، و همچنين آنچه خداوند در دين دستور می‏دهد . حق و عدل‏ است ، نه اينكه دين به آنچه حق و عدل است دستور می‏دهد . و نتيجه گرفتند كه در نظام عالم هيچ مانعی ندارد كه يك نفر مطيع ، در عين كمال اطاعت و نيكی و نيكوكاری در آخرت معذب گردد و يك نفر عاصی ، در عين كمال عصيان‏ و تمرد به بهشت برده شود و متنعم گردد ، و همچنين مانعی ندارد كه اسلام‏ دستور بدهد عده‏ای بدون موجبی از همه موهبتهای اين عالم بهره‏مند شوند و عده‏ای ديگر محروم بمانند ، و چون عدل و ظلم ، واقعی و عقلی نيست بلكه‏ شرعی است و تابع دستور شرع است ، همين دستور عين عدل می‏شود
گفتم اين فكر چون ظاهرش اين بود كه شرع تابع عقل و مقيد به قانون عقل‏ نيست ، در نظر عوام الناس يك نوع اهميت و عظمت برای شرع تلقی می‏شد و جنبه عوام پسندی خوبی داشت ، و به همين دليل موجی عظيم در عالم اسلام به وجود آورد

نتيجه اساسی بحث عدل

نتيجه بزرگی كه اين بحث دارد اين است كه بنابر نظريه اول كه دستورهای‏ اسلام تابع حسن و قبح واقعی است و حق و عدالت واقعيت دارند و اسلام‏ واقعی بودن اينها را به رسميت شناخته است ما می‏توانيم يك فلسفه‏ اجتماعی اسلامی و يك رشته مبانی حقوقی اسلامی داشته باشيم و می‏توانيم‏ بنشينيم و حساب كنيم ببينيم اسلام چه مبانی حقوقی دارد ؟ چه اصولی در اين‏ زمينه دارد ؟ چه چيزی را مبنای ذی حق بودن می‏داند و بر طبق چه مبنا قانون‏ وضع كرده ؟ و آن وقت می‏توانيم اينها را در بسياری از موارد راهنمای‏ خودمان قرار دهيم ، ولی بنابر نظريه دوم اسلام فلسفه اجتماعی ندارد و اصول‏ و مبانی حقوقی ندارد بلكه منكر اصول و مبانی حقوقی است ، تعبد محض‏ حكمفرماست

اصل عدل در مذهب شيعه

برای ما از آن نظر كه شيعه هستيم اصل عدل احتياج به اثبات ندارد ، زيرا اين اصل يكی از اصول اوليه و از ضروريات تشيع است . اين جمله از قديم معروف بوده : " العدل و التوحيد علويان ، و الجبر و التشبيه امويان "
اصل عدل و اصل توحيد علوی ، و جبر و تشبيه اموی هستند
منظور از عدل همان است كه گفتم و مقصود از توحيد منزه دانستن خداوند است از صفات اجسام و از مغايرت ذات با صفات ، و اما جبر به معنی مجبور بودن و اختيار نداشتن انسان در كارها است ، چون يكی‏ از فروع اصل عدل ، اختيار است و از فروع انكار عدل ، جبر است . مقصود از تشبيه يعنی خدا را شبيه ممكنات دانستن و صفات ممكنات را برای خدا دانستن

مبانی اوليه حقوق اسلامی

به هر حال ، مطابق مسلك عدليه كه شيعه نيز اهل اين مسلك است ، بلكه‏ ركن اصلی اين مسلك است اسلام يك سلسله مبانی حقوقی دارد و در اين زمينه‏ اصولی دارد و قوانين خود را براساس آن اصول و مبانی وضع كرده است ، و چون عدالت عبارت است از " إعطاء كل ذی حق حقه " يعنی رساندن هر حقی‏ به صاحبش ، بايد ببينيم مطابق اصولی كه از قرآن كريم و دستور پيشوايان‏ دين استنباط می‏شود مبانی اولی حقوق اسلامی چيست ؟ چطور می‏شود كه بين‏ انسان و بين يك شی‏ء ديگر علاقه خاصی پيدا می‏شود كه نام آن حق است ، و اگر كسی آن چيز را از دست او بگيرد گفته می‏شود حق او را از او سلب كرده‏ ؟ موجد اين علاقه چيست ؟ گفتم موجد اين علاقه چيست . موجد يعنی به وجود آورنده ، يعنی علت و سبب . نظام عالم نظام علت و معلول و سبب و مسبب است . موجد ، يا علت يا سبب يا هر اسمی می‏خواهيد رويش بگذاريد بر دو قسم است : يا فاعلی است يا غايی . يعنی چيزی كه سبب به وجود آمدن چيزی می‏شود يا از آن جهت است كه فاعل او و كننده اوست مثلا انسان كه تكلم می‏كند فاعل كلام خويش است ، و البته اگر اين‏ فاعل نبود آن فعل يعنی كلام و سخن هم نبود ، يا از آن جهت است كه غايت‏ و مقصد آن فعل است و آن فعل مقدمه و وسيله است برای به وجود آمدن آن‏ غايت و مقصد . باز مثل همان كسی كه سخن می‏گويد كه يك مقصد معينی از سخن‏ خود دارد ، می‏خواهد طرف را قانع كند و وادار كند به يك كاری ، يا يك‏ مطلبی را می‏خواهد به اطلاع او برساند ، يا می‏خواهد چيزی از او بپرسد و امثال اينها ، اگر اين مقصد و اين هدف نبود و اگر نبود اينكه اين سخن‏ وسيله‏ای است برای آن مقصد ، هرگز اين سخن گفتن به وجود نمی‏آمد . پس‏ سخنی كه كسی می‏گويد يك علاقه با خودش دارد كه علاقه فعل با فاعل است ، يك علاقه هم با مقصدش دارد كه علاقه وسيله و مقدمه با مقصد و ذی المقدمه‏ است ، هر كدام از اين دو سبب اگر نبود اين عمل يعنی سخن گفتن به وجود نمی‏آمد ، پس هر كدام از اينها موجد و به وجود آورنده او هستند
در باب حق و ذی حق كه می‏گوييم يك نوع علاقه خاص بين بشر و مخلوقات‏ اين عالم پيدا می‏شود و بشر در اين عالم حقوقی برای خود قائل می‏گردد ، بايد ببينيم اين علاقه از كجا پيدا می‏شود و چه رابطه‏ای بين آن دو تا هست‏ ؟ آيا از نوع علاقه وسيله و مقصد و مقدمه و ذی المقدمه است ، يا از نوع‏ علاقه فعل با فاعل است ؟

رابطه حقوق و جهان بينی

بدون شك عقايد كلی يك مكتب در باب انسان و عالم و حيات و هستی‏ تأثير دارد در اعتقاد به نوع علاقه حقوقی كه بين انسان و ساير موجودات پيدا می‏شود . مثلا بنابر فلسفه‏های مادی معنی ندارد كه‏ بگوييم علاقه غايی بين انسان و مواهب عالم است . چون علاقه غايی اين است‏ كه بگوييم مواهب عالم كه به وجود آمده برای انسان و به خاطر انسان بوده‏ و اين فرع بر اين است كه قبول كنيم يك نوع شعور كلی بر نواميس عالم‏ حكمفرماست و آن شعور كلی چيزی را برای چيزی و به خاطر چيز ديگر به وجود می‏آورد و اگر آن چيز ديگر و به خاطر آن چيز ديگر نبود اين چيز به وجود نمی‏آمد ، مثل اينكه می‏گوييم دندان در دهان به وجود آمده برای مضع و جويدن‏ ، برای اينكه غذا به كمك جويدن و ترشحات غده‏های زير زبان يك مرحله هضم‏ را در دهان پيدا كند و برای مراحل بعدی وارد معده و روده بشود . اما بنابر فلسفه‏های مادی هيچ نوع علاقه غائی بين اشياء وجود ندارد ، هيچ‏ نمی‏شود گفت كه فلان چيز به خاطر فلان چيز ديگر به وجود آمده ، هيچ چيزی‏ برای هيچ چيز به وجود نيامده ، هيچ چيزی مقدمه و وسيله چيز ديگر نيست ، اگر احيانا يك موجود از موجود ديگر استفاده می‏كند ، نه از آن جهت است‏ كه آن يكی برای اين يكی به وجود آمده بلكه تصادفا آن يكی برای استفاده‏ اين يكی مفيد واقع شده
ما فعلا روی عقايد كلی ساير روشها كار نداريم . می‏خواهيم ببينيم روی‏ عقايد كلی اسلامی چه بايد بگوييم ؟

علاقه غائی بيان حق و ذی حق

طبق عقايد كلی و طرز جهان بينی اسلامی در باب انسان و عالم و حيات و هستی ، بين انسان و مواهب عالم علاقه غائی وجود دارد ، يعنی بين انسان و مواهب عالم در متن خلقت و در نقشه كلی خلقت‏ علاقه‏ای و رابطه‏ای است ، بطوری كه اگر انسان جزء اين نقشه نبود حساب اين‏ نقشه حساب ديگر بود . در قرآن كريم مكرر تصريح می‏كند كه به حسب اصل‏ خلقت ، مواهب عالم برای انسان آفريده شده ، پس از نظر قرآن كريم قبل‏ از آنكه بشر بتواند فعاليتی بكند و دست به كاری بشود و قبل از آنكه‏ دستورهای دين به وسيله پيغمبر به مردم اعلام شود يك نوع علاقه و ارتباط بين انسان و مواهب خلقت هست و اين مواهب مال انسان و حق انسان است ، مثل اينكه می‏فرمايد : " « خلق لكم ما فی اعرض جميعا »" ( 1 ) خدا هر چه در زمين است برای شما و به خاطر شما آفريد
يا در سوره اعراف در مقدمه داستان خلقت آدم می‏فرمايد : " « و لقد مكناكم فی اعرض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون " ( 2 ) ما شما را در زمين جا داديم و مستقر كرديم و در اين زمين برای شما موهبتهايی قرار داديم كه مايه تعيش و زندگی شماست ، اما شما كم قدر اين‏ نعمت را می‏شناسيد و كم شكر اين نعمت را بجا می‏آوريد
شكر هر نعمت يعنی از او همان استفاده را بكنند كه برای آن استفاده‏ آفريده شده .

پاورقی : . 1 بقره ، . 29 . 2 اعراف ، . 10

بسياری از آيات قرآن اين حقيقت را بيانمی‏كند
قطع نظر از تصريحی كه قرآن كريم فرموده ، اگر در خود نظام عالم دقت‏ كنيم و فكر كنيم حس می‏كنيم و می‏فهميم كه يك نوع رابطه غايی بين جماد و نبات و همچنين بين هر دوی اينها با حيوان و همچنين بين جماد و نبات و حيوان و بين انسان هست . در اين زمين از يك طرف يك سلسله مواد غذايی‏ هست و از طرفی حيوانها طوری هستند كه با آن مواد غذايی فقط می‏توانند زندگی كنند ، اگر آن مواد غذايی نباشد نمی‏توانند به حيات خود ادامه دهند . حال آيا می‏شود گفت در نظام كلی كائنات هيچ علاقه و ارتباطی بين مواد غذايی اين عالم و بين طرز ساختمان جهازات تغذيه انسان يا ساير حيوانها وجود ندارد و تصادفا موافقتی بين اينها و آنها هست ؟ علمای معرفة الحياه‏ كه می‏گويند به هيچ وجه نمی‏توان اصل علت غائی را در مورد موجودات زنده‏ انكار كرد . همچو علاقه و ارتباطی هست ، خواه آنكه بگوييم آن مواد غذايی‏ متناسب با اين احتياجات ساخته شده و خواه آنكه بگوييم ساختمان جهازات‏ تغذيه طوری ساخته شده كه بتواند از مواد غذايی موجود استفاده كند . به هر حال ، علاقه غائی هست و ايندو به يكديگر تطبيق داده شده‏اند
چه فرق می‏كند كه بگوييم اگر انسان يا حيوان با اين نوع احتياجات نبود آن مواد غذايی به وجود نمی‏آمد و يا بگوييم اگر آن مواد غذايی به اين نحو نبود ساختمان انسان طور ديگر بود ؟ به هر حال ، نظام خلقت نشان می‏دهد اينها برای يكديگر آفريده شده‏اند
پس اين حق را قانون خلقت و آفرينش كه مقدم بر قانون شرع است قرار داده و چون هر دو از جانب خداوند است ، خداوند قانون دين را هماهنگ‏ قوانين فطرت و خلقت مقرر فرموده ، قانون خلقت را طوری و قانون شرع را طوری ديگر مقرر نفرموده . هماهنگی آندو را صريحا در يك آيه قرآن ذكر می‏كند : " « فأقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها لا تبديل‏ لخلق الله »" ( 1 ) چهره خود را به سوی اين دين ثابت نگه‏دار . اين دين مبنايی محكم و خلل‏ ناپذير دارد و آن فطرت و سرشتی است كه خداوند مردم را بر آن سرشت‏ آفريده . قانون آفرينش تغيير ناپذير است
پس گذشته از بيان قرآن كريم ، خود نظام خلقت گواه صادقی است بر اينكه آفرينش ، انسان و اين مواهب را برای يكديگر آفريده است . نوزاد را كه تازه از مادر متولد می‏شود در نظر بگيريد . اين نوزاد در چه حالی‏ است ؟ چقدر می‏تواند خودش برای خودش تلاش كند ؟ چه غذايی را می‏تواند بخورد ؟ معده او چه نوع غذايی را كه می‏تواند هضم كند ؟ از آن طرف ببينيد خداوند دو منبع غذايی به نام دو پستان روی سينه مادر قرار داده و همينكه‏ تولد طفل نزديك می‏گردد ، تدريجا با وضع حيرت انگيزی بهترين ماده مناسب‏ با جهاز هاضمه كودك در آنجا ساخته می‏شود و همينكه متولد شد از غذای‏ آماده استفاده می‏كند . آيا می‏توان گفت در قانون خلقت هيچ رابطه‏ای بين‏ كودك و احتياجات كودك از يك طرف و بين ساختمان عجيب پستان و شير از طرف ديگر ، و حتی بين دكمه مخصوص سرپستان و بين لبهای كوچك كودك ، نيست ؟ آيا آن شيرها مال آن طفل نيست ؟

پاورقی : . 1 روم ، . 30

next page

fehrest page

back page