![]() |
اثر عملی و اجتماعی بحث حسن و قبح
ممكن است گفته شود كه اين بحث چه ثمره عملی دارد ؟ به هر حال ، هر دو دسته درباره قوانين موجود اسلامی معتقدند كه مقرون به صلاح و موافق حق و عدالت است ، چيزی كه هست يك دسته معتقدند اول حسن و قبح و صلاح و فساد و حق و ناحقی بود و بعد شارع اسلام دستورهای خود را طبق آنها تنظيم كرده ، و دسته ديگر میگويند كه اينها از اول نبودهاند و به دنبال دستورهای دين پيدا شدهاند . يك عدهای میگويند حسن و قبح و حق و ناحق و عدالت و ظلم ، مقياس دستورهای دين است ، يك عده میگويند دين مقياس اينها است ، حالا چه خواجه علی و چه علی خواجه ، نتيجه يكی است . لهذا علمای هر دو دسته كه وارد مسائل فقه و اصول شدهاند در اطراف مصلحت احكام و تقديم مصلحتی بر مصلحت ديگر ، بحث كردهانددر جواب عرض میكنم خير ، اين طور نيست ، اثر عملی مهمی دارد و آن مسأله دخالت عقل و علم در استنباط احكام اسلامی است . اگر نظريه اول را بپذيريم كه حقی و عدالتی بوده و حسن و قبح واقعی بوده و شارع اسلام هميشه آن واقعيات را منظور میداشته عدالت و حق و امثال اينها گذاشتهاند
پس مطابق نظريه اول ، ما به حق و عدالت و مصلحت به عنوان يك امر واقعی نگاه میكنيم ، اما بنابر نظريه دوم به عنوان يك فرض خيالی
يك سبب گمراهی مردم جاهليت همين بود كه قوه درك خوبی و بدی از آنها سلب شده بود و هر قبيح و زشتی را تحت عنوان دين قبول میكردند و نام امر دينی و شرعی روی آن میگذاشتند . قرآن كريم اين جهت را از آنها انتقاد میكند و میگويد شما بايد اينقدر بفهميد كه كارهای زشت در ذات خود زشتاند و ممكن نيست خداوند كار زشتی را تجويز كند و به او دستور دهد
زشتی يك چيز كافی است برای اينكه شما بفهميد خداوند به آن امر نمیكند
میفرمايد : " « وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله أمرنا بها قلإن الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لا تعلمون قل أمر ربی بالقسط »" ( 1 ) . يعنی وقتی كه مرتكب فحشاء شوند دو دليل برای كار خود ذكر میكنند : يكی اينكه سنت آباء و اجدادی است ، ديگر اينكه میگويند دستور خدا همين است و خدا اجازه داده . به آنها بگو خداوند هرگز فحشاء را اجازه نمیدهد . خود فحشاء و عفاف حقيقتهايی هستند ، واقعيت دارند . با امر و نهی خدا فحشاء عفاف نمیشود و عفاف فحشاء نمیشود . خدا هرگز به فحشاء امر نمیكند . و آن را اجازه نمیدهد . خداوند به عدل و اعتدال و ميانه روی امر میكند . اين را خودتان بايد بفهميد و تشخيص دهيد و مقياس قرار دهيد و با اين مقياس ، تشخيص بدهيد كه خداوند به چه چيز امر میكند و از چه چيز نهی میكند
پاورقی : . 1 اعراف ، 28 - . 29
دليلهای چهارگانه
اين بود كه علمای عدليه گفتند ادله شرعيه چهار است : قرآن ، سنت ، اجماع - يعنی اتفاق علمای اسلامی با شرايط مخصوص - چهارم عقل ، اما از نظر غير عدليه هيچ معنی ندارد كه عقل از ادله شرعيه شمرده شود و يك پايه از پايههای اجتهاد و استنباط احكام شرعی قرار گيرد . از نظر آنها تعبد محض حكمفرما استاستدلالهای شرمآور
خيلی اسباب تعجب میشود اگر كسی بشنود در اسلام دستهای پيدا شدند كه واقعا مسلمان بودند بلكه خود را از ديگران مسلمانتر و مقدستر میشمردند و خيلی متعبد بودند و خود را صددرصد تابع سنت پيغمبر میدانستند . آن وقت همينها برای به كرسی نشاندن حرفهای خود مبنی بر انكار عدالت الهی ، هم در تكوينيات و هم در تشريعيات ، به استدلال پرداختند . از طرفی نمونهها به خيال خود از بی عدالتيها در خلقت و آفرينش ذكر كردهاند كه شرمآور است . به بيماريها و دردها مثال زدند ، خلقت شيطان را دليل آوردند ، گفتند اگر جريان عالم بر طبق عدالت میبود نمیبايست علی بن ابیطالب كشته شود و بعد جای او را زياد بن ابيه و حجاب بن يوسف بگيرند ، و امثال اين مثالها . اين در قسمت تكوينيات و نظام تكويندر قسمت تشريعيات و نظام تشريع هم برای اينكه ثابت كنند قوانين اسلام تابع قاعده و قانون و صلاح و فساد و حسن و قبحی نيست ، گفتند بنای شرع بر جمع متفرقات و تفرقه مجتمعات است ، لهذا اين همه تناقض در دستورهای دين وجود دارد ، در بسياری موارد ديده میشود شارع اسلام يكجور حكم داده و حال آنكه مثل هم نيستند ، و در بسياری موارد ديده میشود برعكس ، دو چيز كه كمال مشابهت دارند و بايد يك جور حكم داشته باشند ، دو جور حكم دارند . گفتند چرا اسلام بين زن و مرد فرق گذاشته و برای مردان تا چهار زن را تجويز كرده و برای زنان بيش از يك شوهر اجازه نداده ؟ چرا درباره دزد گفته دست او را كه آلت جرم است ببرند ، اما برای دروغگو نگفته كه زبانش را كه آلت جرم است ببرند ؟ همچنين زناكار و . .
شرمآور است انسان در تاريخ بخواند عدهای پيدا شدند كه خود را تابع قرآن میدانستند و قرآن اين همه درباره عدل الهی ، هم در نظام تكوين و هم در نظام تشريع ، سخن گفته و اما اين دسته در نفی حكمت و بی عدالتی نظام آفرينش و در بی حكمتی دستورهای اسلام ، داد سخن دادهاند
پيروزی منكران عدل
از آن شرمآورتر اينكه پس از يك قرن زد و خورد و مباحثه و مجادله و فتنهها و خونريزيها عاقبت پيش بردند و فائق آمدند ، سياست وقت آنها را جلو انداختاين كار به دست متوكل عباسی صورت گرفت . متوكل اين فكر را حمايت كرد ، يا از آن نظر كه موافق ميل و سياستش بود يا از آن نظر كه نفهميد . در مروج الذهب مسعودی مینويسد : " لما أفضت الخلافةإلی المتوكل أمر بترك النظر و المباحثة فی الجدال و الترك لما كان عليه الناس فی ايام المعتصم و الواثق ، و أمر الناس بالتسليم و التقليد ، و أمر الشيوخ المحدثين بالتحديث وإظهار السنة و الجماعة . " ( 1 ) يعنی همينكه كار به متوكل منتهی شد و به خلافت رسيد دستور داد جلوی بحثهای عقلی گرفته شود ، دستور داد مردم در مسائل دين تعبد صرف داشته باشند و حق فكر كردن و تعقل در دستورهای دين را از مردم گرفت ، دستور داد شيوخ اهل حديث كه منكر اصل عدل بودند به كار نقل حديث بدون اظهار نظر بپردازند و سنت و جماعت را اظهار كنند . متوكل از شيوع فلسفه نيز كه مدتی شايع شده بود به جرم اينكه بحث عقلی است جلوگيری كرد
واژه سنی
اين نكته هم خوب است گفته شود : كلمه " سنی " كه فعلا در مقابل " شيعه " اصطلاح شده در سابق به اين معنی گفته نمیشد ، بلكه اين كلمه را به آنهايی میگفتند كه منكر اصل عدل و حسن و قبح واقعی اشياء بودند ، و چون عدليه منحصر بود به شيعه و معتزله ، و معتزله از زمان متوكل تحليل رفتند و به صورت يك مكتب مشخص نتوانستند قد علم كنند و تنها متكلمين شيعه بودند كه عقيده خود را حفظ كردند ، بعدها همه مسلمانان غير شيعه را اهل سنت و جماعت گفتنداين نكته ديگر را هم بايد دانست : اين طور نيست كه همه
پاورقی : . 1 مروج الذهب ، ج 4 ، ص . 86
علمای اهل سنت كه بعد آمدند مسلك اشعری را انتخاب كردند ، نه ، بسياری از علمای اهل سنت كه بعد آمدند ، اصل عدل را پذيرفتند . مثلا زمخشری كه از اكابر علمای اهل سنت است ، معتزلی است و اصل عدل را قبول دارد ، همچنين بسياری ديگركم كم مجادلات كلامی كاستی گرفت و عقايد هر دستهای در دسته ديگر راه يافت . فعلا مجال شرح اين قسمت نيست كه چطور عقايد عدليه در غير عدليه و عقايد غير عدليه در عدليه راه يافت و به چه شكلی درآمد و مصيبت عموميت پيدا كرد
عوام پسندی انديشه اشعری
عامه مردم در آن زمان فكر غير عدليه را میپسنديدند ، چون اين فكر مبنی بر تسليم و تعبد و تبعيت محض بود . عوام الناس چون تفكر ندارند طبعا فكر و تعقل را خطرناك میدانند و از آن وحشت دارند . از نظر عوام الناس اگر بگوييم حكم شرع تابع قانون عقل نيست يك نوع عظمت و اهميتی است برای دين . به همين جهت ، اين عمل متوكل كه جلوی آزادی فكر را گرفت خيلی در نظر عامه مردم پسنديده آمد و به عنوان حمايت از دين و سنت پيغمبر تلقی شد . با اينكه متوكل مردی فاسق و شرير و ستمگر بود بسياری از مردم به او علاقهمند شدند ، محبوبيتی پيدا كرد و اشعاری در مدحش سرودند مبنی بر تشكر از اين عمل كه به عقيده آنها دين خدا را ياری كرد . عامه مردم آن روز كه در واقع روز فاجعه علمی و فكری اسلام بود و مصيبت بزرگی برای حيات عقلی اسلام بود جشن گرفتند و شاديها كردنديكی از شعرا در مدحش گفت : " امروز ديگر سنت پيغمبر ، عزيز و محترم شد ، مثل اينكه خوار نشده بود . حالا ديگر سنت پيغمبر با كمال افتخار خودنمايی و تجلی میكند و نشانههای باطل و زور را از بالا به زمين میافكند . اين بدعتگزاران ( يعنی عدليه ) پشت كردند و به جهنم رفتند و ديگر بر نخواهند گشت . خداوند به وسيله خليفه متوكل كه تابع سنت پيغمبر و علاقهمند به سنت پيغمبر است ، داد دل مسلمانان را از اين بدعتگزاران گرفت . متوكل همان كسی است كه خليفه پروردگار من است ، پسر عموی رسول خداست و بهترين فرد خاندان عباسی است ، همان كسی است كه دين را ياری كرد و از تفرقه نجات داد
خداوند عمر او را زياد كند و سايه او را بر ما مستدام بدارد و او را سلامت نگه دارد و به پاداش اين ياری بزرگ كه از دين كرد ، او را در بهشت برين همنشين پيغمبر خود قرارش دهد "
اين بود مختصری از جريان تاريخی اين مسأله كه در اثر بحث از عدل الهی و پيروزی منكرين اصل عدل الهی و در اثر سرايت كردن افكار غير عدليه در عدليه ، اصل عدل اجتماعی اسلام هم به روزگار بدی افتاد و سرنوشت شومی پيدا كرد . اين اضطراب و تشويش فكری برای عالم اسلام گران تمام شد
اشعری گری اسلامی و سوفسطايی گری يونانی
اين فكر كه در اسلام ميان دو دسته در موضوع حق پيدا شد كه آيا حق و عدالت مقياس دين است يا دين مقياس حق و عدالت است ، شبيه است به آنچه در ميان فلاسفه از قديم الايام درباره حقيقت پيدا شد : آيا حقيقتی در واقع و نفس الامر هست و ذهن ما ما يك ادراك حقيقی است ، و يا اينكه امر به عكس است و حقيقت تابع ذهن ماست ، هر طور كه ما درك بكنيم آن حقيقت است ، و چون اشخاص مختلف ممكن است به انحای مختلفه يك مطلب را درك كنند حقيقت نسبت به هر كدام از آنها يك چيز است غير آنچه برای ديگری است ، پس حقيقت نسبی است ؟ در يونان قديم گروههايی پيدا شدند كه انديشه انسان را مقياس حقيقت دانستند ، نه حقيقت را مقياس انديشه انسان و گفتند مقياس همه چيز انسان است . اينان در تاريخ فلسفه " سوفسطاييان " خوانده میشوندآنها از لحاظ زمان مقدمند بر متكلمين اسلامی و دلايلی بر مدعای خود آوردهاند نظير دلايل منكرين اصل عدل در اسلام
منكرين اصل عدل به خيال خود تناقضها و جمع مختلفات و تفرقه متشابهاتی در دستورهای اسلامی پيدا كردند و گفتند به دليل اين تناقضات نمیشود صلاح و فساد واقعی مقياس دستورهای دينی باشد ، بلكه دستورهای اسلامی مقياس خوبی و بدی و صلاح و فساد است . آنها هم به دليل تناقضها و خطاهايی كه در عقل و حس پيدا میشود گفتند ممكن نيست حقيقت مقياس ذهن باشد ، بلكه ذهن مقياس حقيقت است
جوابهايی كه فلاسفه به آن شكاكان يونانی و غير يونانی كه در عصرهای اخير هم كم و بيش بودهاند دادهاند عينا شبيه جوابهايی است كه علمای عدليه به آن دسته ديگر كه خوب است آنها را شكاكان و سوفسطاييان دينی بخوانيم دادهاند . وارد تفصيل اين مبحث نمیشوم
جنگ جمود و روشن انديشی
ديديم كه جريان عدليه و غير عدليه ، جنگ بين جمود و ركود فكری و بين روشن بينی و روشن انديشی و تعقل بود . متأسفانه جمود و ركود و تاريك انديشی فايق آمد و از اين راه خسارتها بر عالم اسلام وارد شد ، نه خسارت مادی بلكه خسارت معنویدر آدمی حسی هست كه گاهی به خيال خود میخواهد در برابر امور دينی زياد خضوع كند ، آن وقت به صورتی خضوع میكند كه بر خلاف اجازه خود دين است ، يعنی چراغ عقل را دور مياندازد و در نتيجه راه دين را هم گم میكند . از رسول اكرم روايت شده : " « قصم ظهری رجلان : جاهل متنسك و عالم متهتك» " يا " « قطع ظهری اثنان : جاهل متنسك ، و عالم متهتك » " ( دو نفر پشت مرا و پشت دين مرا شكستند : نادان متعصب و زاهد ، و ديگر عالم لا ابالی )
در حديث است : خداوند دو حجت دارد : يكی حجت باطن ، ديگر حجت ظاهر . حجت باطن ، عقل است و حجت ظاهر ، پيغمبران
پاورقی : . 1 رك : بحار اعنوار ، ج 2 ، ص 106 و . 111
علی ، قربانی جمودها
داستان شهادت علی ( ع ) و اموری كه موجب شد آن حضرت شهيد شود از همين نظر كه امشب صحبت كردم ، يعنی از نظر انفكاك تعقل از تدين ، داستان عبرت انگيزی استعلی ( ع ) در مسجد ، در حالی كه مشغول نماز بود ، يا آماده نماز میشد ، ضربت خورد و در اثر همان ضربت شهيد شد . درست است كه " و قتل فی محرابه لشده عدله " آن تصلب و انعطاف ناپذيری در امر عدالت برايش دشمنها درست كرد ، جنگ جمل و جنگ صفين به پا كرد ، اما در نهايت ، دست جهالت و جمود و ركود فكری از آستين مردمی كه به نام " خوارج " ناميده میشدند بيرون آمد و علی ( ع ) را شهيد كرد .
خوارج
در صفين داستان حكميت پيش آمد ، يك دسته از ياران و اصحاب علی ( ع ) از اطاعتش سرباز زدند و مذهب خارجی را به وجود آوردند . شمشيری كه بر فرق علی خورد به دست يك مرد خارجی مذهب بود . خوارج از فرق اسلامی هستند ، گو اينكه طبق عقيده ما آنها كافرند ، اما آنها خود را مسلمان میدانستند بلكه فقط خودشان را مسلمان میدانستند و ديگران را بی دين و خارج از دين به حساب میآوردند . هيچ كس ادعا نكرده كه خوارج به اسلام عقيده نداشتهاند ، بلكه همه اعتراف دارند كه آنها شديدا و با تعصب زيادی به اسلام معتقد بودند . خصلت بارز اينها دوريشان از فكر و تعقل است . خود علی ( ع ) كه از آنها نام میبرد آنها را مردمی معتقد ولیجاهل و قشری معرفی میكند . مردمی بودند متعبد ، شب زندهدار و قاری قرآن ، اما جاهل و سبك مغز و كم تعقل ، و بلكه مخالف فكر و تعقل در كار دينعلی ( ع ) در آن اتمام حجتی كه با آنها فرمود به آنها گفت : " « و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة ، فأبيتم علیإباء المخالفين المنابذين ، حتی صرفت رأيیإلی هواكم ، و أنتم معاشر أخفاء الهام ، سفهاء الأحلام » " ( 1 ) شما امروز به من اعتراض داريد در امر حكميت و میگوييد خطا بود و ما توبه كرديم و تو هم توبه كن و قرار را نقض كن . من اول كار به شما گفتم كه تسليم حكميت نشويم ، و شما آن وقت سخت ايستاديد و شمشير كشيديد و گفتيد ما به خاطر قرآن میجنگيم و اينها قرآن را جلو آوردهاند ، تا من كرها و اجبارا تن دادم و پيمان بستم ، حالا میگوييد غلط بود و به من تكليف میكنيد آن را نقض كنم . چطور نقض كنم و حال آنكه در قرآن فرموده " « أوفوا بالعقود »" پيغمبر با مشركين كه پيمان میبست هرگز نقض نمیكرد . جايز نمیدانست با طرف غدر و مكر شود و بر خلاف پيمان رفتار شود ، طرف هر كس بود ولو مشرك و بتپرست بود ، حالا شما بعد از عقد پيمان به من تكليف میكنيد نقض كنم
اين مطالب را علی ( ع ) در مواقع مختلف به آنها فرمود ، آن جملهای كه درد اصلی آنهاست همين بود كه فرمود : " « و أنتم معاشر أخفاء الهام ، سفهاء الأحلام » " شما گروهی هستيد سبك مغز و كم خرد و نادان . عيب كار شما هم همين است ، يك روز با شدت از حكميت طرفداری میكنيد و يك روز به اين شدت آن را كفر و
پاورقی : . 1 نهج البلاغة ، خطبه . 36 . 2 مائده ، . 1
ارتداد میخوانيدتاريخ خوارج ، عجيب و عبرت انگيز است از اين نظر كه وقتی عقيده دينی ، با جهالت و نادانی و تعصب خشك آميخته شود چه میكند
ابن عباس وقتی كه به فرمان اميرالمؤمنين ( ع ) مأمور شد برود با آنها صحبت كند وضعی ديد كه حيرت كرد " رأی منهم جباها قرحة لطول السجود ، و أيديا كثفنات الابل ، عليهم قمص مرخصة و هم مشمرون " ( 1 ) گروهی را میبيند آثار سجده در پيشانيهای آنها ، كف دستهايشان مثل زانوی شتر پينه بسته، پيراهنهای شسته مندرس پوشيده و دامنها به كمر زده آماده كارزارند
مورخين نوشتهاند اينها مردمی بودند كه از گناهانی از قبيل دروغ پرهيز داشتهاند - حتی در حضور جبارانی مثل " زياد " عقيده خودشان را كتمان نمیكردند با اهل معصيت مخالف بودند ، بعضيها قائم الليل و صائم النهار بودند . از آن طرف ، عقايدی قشری و سطحی داشتند . در مورد خلافت معتقد بودند لزومی ندارد يك نفر خليفه باشد ، قرآن هست ، مردم به قرآن عمل كنند . ابن ابی الحديد میگويد بعد كه ديدند نمیتوانند بدون زعيم و رئيس باشند از اين عقيده عدول كردند و با عبدالله بن وهب راسبی كه از خودشان بود بيعت كردند . همان طوری كه مقتضای كم عقلی و سبك مغزی است بسيار در عقايد خودشان تنگ نظر بودند . اكثر خوارج همه فرق مسلمين را كافر میدانستند ، با آنها نماز نمیخواندند ، ذبيحه آنها را نمیخورد ند ، به آنها زن نمیدادند و از آنها زن نمیگرفتند ، عمل را
پاورقی : . 1 رك : عقد الفريد ، ج 2 ، ص . 389
جزء ايمان میشمردند و همين جهت كه عمل را جزء ايمان میدانستند آنها را تنگ نظر كرده بود و به همين سبب از هر كس گناه كبيرهای میديدند میگفتند كافر شد ، میگفتند جز ما باقی همه كافر و اهل جهنماندخوارج در حقيقت از نظر خودشان قيامشان برای امر به معروف و نهی از منكر بود . اولين اجتماعشان بعد از يأس از هم عقيده كردن علی ( ع ) با خودشان در يكی از خانههای كوفه شده است . در آن خانه يكی ايستاد و اين خطابه مهيج را ايراد كرد : " أما بعد ، فو الله ما ينبغی لقوم يؤمنون بالرحمن و ينيبونإلی حكم القرآن ان تكون هذه الدنيا آثر عنده من الأمر بالمعروف و النهی عن المنكر و القول بالحق وإن من و ضر ، فانه من يمن و يضر فی هذه الدنيا فان ثوابه يوم القيامة رضوان الله و الخلود فی جنانه ، فأخرجوا بناإخواننا من هذه القرية الظالم أهلهاإلی بعض كور الجبال أوإلی بعض هذه المدائن منكرين لهذه ابدع المضلة " ( 1 )
يعنی سزاوار نيست برای مردمی كه به خدای رحمان ايمان دارند و مرجعشان قرآن است ، اينكه دنيا را بر امر به معروف و نهی از منكر و اظهار سخن حق ، مقدم بدارند ، هر چند اين امور سبب ضعف و ضرر گردد . هر كسی در اين دنيا ضعف و ضرری ببيند در قيامت پاداشش رضا و خشنودی حق است
پس برادران ! بيابيد از اين شهر كه كانون فساد و ستمگری است بيرون برويم و به دامنههای كوهها يا بعضی از نقاط و شهرهايی كه اين طور نيست برويم و با اين بدعتهای گمراه كننده مبارزه كنيم
پاورقی : . 1 الامامة و السياسة ، ص 121 ، كامل مبرد ، ج . 2
شرايط امر به معروف
در امر به معروف شرايطی هست كه فقهای شيعه و فقهای سنی ذكر كردهاند ، از اين رو فقها برای هر كسی جايز نمیدانند به عنوان امر به معروف و نهی از منكر متعرض ديگران بشود ، خصوصا اگر آن تعرض شديد باشد و پای مزاحمت و زد و خورد و خونريزی باشد كه آن وقت شرايط زيادی دارد . دو شرط از شرايط امر به معروف و نهی از منكر ، از شرايط اوليه است كه در همه موارد لازم است و خوارج فاقد هر دو شرط بودند ، بلكه منكر يكی از اين دو شرط بودند . آن دو شرط يكی بصيرت در دين است و يكی بصيرت در عملبصيرت در دين يعنی اطلاع كافی و صحيح در امور دينی داشته باشد ، حلال را از حرام ، واجب را از غير واجب تشخيص بدهد ، و اينها نداشتند ، لهذا يك آيه قرآن را كه میفرمايد : " « إن الحكمإلا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين »" ( 1 ) دست آويز قرار دادند و جمله " لا حكمإلا لله " را شعار خود ساختند ، در صورتی كه اين آيه ربطی ندارد به موضوعاتی از قبيل موضوع حكميت و امثال آن
اما بصيرت در عمل . در باب امر به معروف و نهی از منكر شرطی ذكر میكنند تحت عنوان احتمال اثر ، و شرطی ذكر میكنند تحت عنوان عدم ترتب مفسده ، يعنی امر به معروف و نهی از منكر برای اين است كه معروف رواج بگيرد و منكر محو شود ، پس در جايی بايد امر به معروف و نهی از منكر كرد كه احتمالا اين كار اثرداشته باشد و اگر میدانيم كه قطعا بی اثر است واجب نيست .
پاورقی : . 1 انعام ، . 57
ديگر اينكه اين عمل برای اين است كه يك مصلحتی انجام شود ، پس در جايی بايد صورت بگيرد كه مفسده بالاتری بر آن مترتب نشود . لازمه اين دو شرط ، بصيرت در عمل است . آدمی كه در عمل بصيرت ندارد نمیتواند پيش بينی كند كه آيا اثری بر اين كار مترتب هست يا نيست و آيا مفسده بالاتری هست يا نيست ؟ اين است كه امر به معروفهای جاهلانه همان طوری كه در حديث آمده افسادش بيش از اصلاحش استدر مورد ساير تكاليف گفته نشده كه شرطش اين است كه بدانی يا احتمال بدهی اين كار تو فايده دارد ، اگر احتمال فايده میدهی بكن و اگر احتمال نمیدهی نكن ، و حال آنكه در هر تكليفی چنانكه قبلا عرض كردم فايدهای و مصلحتی منظور شده ، زيرا تشخيص آن مصلحتها بر عهده مردم گذاشته نشده
درباره نماز گفته نشده اگر ديدی به حالت مفيد است بخوان و اگر ديدی مفيد نيست نخوان . حتی در روزه هم گفته نشده اگر احتمال میدهی فايده دارد بگير و اگر احتمال نمیدهی نگير ، در روزه گفته شده اگر ديدی به حالت مضر است نگير ، همچنين در حج يا زكات يا جهاد اين طور قيدی نشده ، اما در باب امر به معروف اين قيد هست كه ببين چه اثری و چه عكس العملی دارد و آيا كار تو و عمل تو در جهت صلاح اسلام و مسلمين است يا نه ؟ در اين تكليف ، هر كسی حق دارد بلكه واجب است كه منطق را و عقل را و بصيرت در عمل را و توجه به فايده را دخالت دهد . اين عمل كه به نام امر به معروف و نهی از منكر خوانده میشود تعبدی محض نيست
عقيده خوارج در امر به معروف
اين جهت كه اعمال بصيرت در امر به معروف و نهی از منكر واجب است مورد اتفاق جميع فرق اسلامی است به استثنای خوارج . خوارج روی همان جمود و خشكی و تعصب خاصی كه داشتند میگفتند امر به معروف و نهی از منكر تعبد محض است ، شرط احتمال اثر و عدم ترتب مفسده ندارد ، نبايد نشست در اطرافش حسابگری كرد ، تكليفی است كه بايد چشم بسته انجام داد . خوارج طبق همين عقيده با علم به اينكه كشته میشوند و خونشان هدر میرود و با علم به اينكه هيچ اثر مفيدی بر قيامشان مترتب نيست قيام میكردند ، ترور میكردند ، شكم پاره میكردند ، و لهذا اينها نه فقط در عمل بصيرت نداشتند بلكه منكر بصيرت در عمل در باب امر به معروف و نهی از منكر بودند و از اين راه مصيبتی بزرگ برای عالم اسلام به وجود آوردندمصائبی كه خوارج برای اسلام به وجود آوردند
چه مصيبتی بالاتر و بزرگتر از قتل علی بن ابی طالب ؟ علی مرتضی ( ع ) به دست آنها كشته شد . عبدالرحمان بن ملجم خارجی مذهب بود . همان طوری كه خود اميرالمؤمنين فرمود هيچ گونه كدورت شخصی و نارضايتی بين او و اميرالمؤمنين نبود ، اميرالمؤمنين احسانها به او كرده بود ، ولی اين مرد جاهل بيباك طبق عقيده خارجی خود معتقد شده بود كه علی كافر شده و يكی از سه نفریاست كه موجب فتنه و آشوب ميان مسلمين شده ، لهذا در مكه با دو نفر ديگر همعهد شدند كه مجموعا علی و معاويه و عمروعاص را در يك شب بكشند و آن شب را هم شب نوزدهم رمضان يا هفدهم رمضان معين كردند . چرا اين شب را معين كردند ؟ ابن ابی الحديد میگويد بيا و تعجب كن از تعصب در عقيده كه اگر توأم با جهالت شود چه میكند ؟ میگويد اينها اين شب را انتخاب كردند چون شب عزيز و مباركی بود و شب عبادت بود ، خواستند اين جنايت را كه از نظر آنها عبادت بود در شب عزيز و مباركی انجام دهند . جمله " لا حكمإلا الله " شعار اينها شد . علی ( ع ) چون میدانست اينها بدبخت و بيچارهاند و فقط به اشتباه افتادهاند ، با آنكه هميشه مزاحمش بودند با آنها سختگيری نمیكرد و حتی دستور داد بعد از من خوارج را نكشيد " « لا تقتلوا الخوارج بعدی ، فليس من طلب الحق فأخطاه كمن طلب الباطل فأدركه » " ( 1 ) بعد از من اينها را نكشيد ، اينها با معاويه و اصحابش فرق دارند ، اينها حق و ديانت را میخواستند و چون جاهل و بی تميز بودند به اشتباه افتادند . اما معاويه و عمروعاص و يارانشان از اول دنبال دنيا طلبی رفتند و به دنيای خود هم رسيدندبا اينكه اينها رسما علی را تكفير میكردند ولی او به همين جهت كه اينها جاهلند سهميه آنها را از بيت المال قطع نكرد . در مسجد میآمدند و در گوشه و كنار مینشستند . گاهی كه حضرت خطبه میخواند در وسط خطبه فرياد میكردند " لا حكم إلا لله " ( 2 ) يا
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 60 . 2 نهج البلاغه ، خطبه 40 ، و حكمت . 189
میگفتند " الحكم لله لا لك يا علی "يك وقت علی ( ع ) نماز به جماعت میخواند و مشغول قرائت بود . در اين حال ، يكی از اينها كه در مسجد حضور داشت اين آيه قرآن را خواند : " « و لقد اوحی اليك وإلی الذين من قبلك لئن أشركت ليحبطن عملك »" ( 1 ) كنايه از اينكه تو كافر شدی و مشرك . علی ( ع ) به حكم اينكه وقتی قرآن تلاوت میشود بايد خاموش بود ، خاموش شد تا او آيه را تمام كرد ، بعد مشغول شد . بار دوم آن شخص همان آيه را خواند . باز علی ( ع ) به احترام آيه قرآن خاموش شد تا او تمام كرد ، آنگاه مشغول قرائت شد . بار سوم باز آن شخص همان آيه را خواند . باز هم علی ( ع ) خاموش شد
همينكه تمام كرد علی ( ع ) اين آيه را از آخر سوره روم خواند : " « فاصبرإن وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون »" (2) ديگر آن مرد تكرار نكرد
اينها در اثر شدت عملی كه به خرج میدادند وحشت عجيبی ايجاد كرده بودند . جمله " لا حكمإلا لله " دلها را پر از وحشت میكرد . عبدالرحمن بن ملجم به كوفه آمد و دو نفر ديگر هم از هم عقيدهها و هم مسلكان خود پيدا كرد و شب موعود را در مسجد بسر بردند . آن وقتی كه ضربت به فرق مبارك علی ( ع ) وارد شد فريادی شنيده شد و برقی در آن تاريكی به چشمها خورد : فرياد ، فرياد " لا حكمإلا لله " بود و برق ، برق شمشير
پاورقی : . 1 زمر ، . 65 . 2 روم ، . 60
3 مبانی اوليه حقوق از نظر اسلام
اين سخنرانی در شب 21 رمضان 81 ايراد شده است . شب بيست و يكم رمضان است . هم شب عبادت است و هم شب شهادت ، شب شهادت مولای متقيان ، عبد خالص و مخلص خدا ، اميرالمؤمنين علی ( ع ) و شب قدر و احياء و شب زندهداری . از خداوند متعال سعادت و توفيق عبادت و تجديد پيمان عبوديت همگی را در اين شبهای عزيز مسئلت میكنمسخن ما در اصل عدل بود كه يكی از اصول و اركان دين اسلام است . عرض كردم اين اصل تاريخچهای در جهان اسلام دارد ، و هر چند ابتدا مسأله عدل الهی مطرح بوده اما خود به خود دامنهاش تا مسأله عدل اجتماعی هم كشيده شده و منتهی شده به اينجا كه عدالتی كه اسلام امر كرده و دستور داده كه روابط مردم با يكديگر براساس عدالت و حفظ حقوق و عدم تجاوز به حقوق يكديگر بوده باشد و كسی به كسی ظلم و تجاوز نكند ، آيا به خودی خود حقيقتی دارد نه ؟ آيا مردم طبعا و با قطع نظر از اينكه شارع اسلام دستوری بدهد و بيان كند ، يك حقوق واقعی دارند و اسلام بيان كننده و توضيح دهنده حقوق واقعی آنهاست و عدالت عبارت است از رعايت و حفظ حقوق واقعی مردم ؟ و يا اينكه در واقع و قطع نظر از دستورهای دين حقی و عدالتی فرض ندارد ، حق و عدالت معلول و مولود دستورهای دين است . هرچه را كه دين ، حق و عدالت قرارداد او حق و عدالت است و هر چه را ظلم و ناحقی و تجاوز قرار داد و به اين عنوان او را معرفی كرد او ناحق و ظلم است ؟ گفتم عدهای در ميان مسلمين پيدا شدند كه منكر اصل عدل شدند ، قانون خدا را هم در نظام تكوين و خلقت و هم در نظام تشريع فوق عدل دانستند و گفتند فعل خدا و امر خدا هرگز از قانونی پيروی نمیكند ، هيچ حساب و قاعدهای در كار نيست ، آنچه خداوند میكند عدل و حق است نه اينكه خداوند آنچه حق و عدالت است میكند ، و همچنين آنچه خداوند در دين دستور میدهد . حق و عدل است ، نه اينكه دين به آنچه حق و عدل است دستور میدهد . و نتيجه گرفتند كه در نظام عالم هيچ مانعی ندارد كه يك نفر مطيع ، در عين كمال اطاعت و نيكی و نيكوكاری در آخرت معذب گردد و يك نفر عاصی ، در عين كمال عصيان و تمرد به بهشت برده شود و متنعم گردد ، و همچنين مانعی ندارد كه اسلام دستور بدهد عدهای بدون موجبی از همه موهبتهای اين عالم بهرهمند شوند و عدهای ديگر محروم بمانند ، و چون عدل و ظلم ، واقعی و عقلی نيست بلكه شرعی است و تابع دستور شرع است ، همين دستور عين عدل میشود
گفتم اين فكر چون ظاهرش اين بود كه شرع تابع عقل و مقيد به قانون عقل نيست ، در نظر عوام الناس يك نوع اهميت و عظمت برای شرع تلقی میشد و جنبه عوام پسندی خوبی داشت ، و به همين دليل موجی عظيم در عالم اسلام به وجود آورد
نتيجه اساسی بحث عدل
نتيجه بزرگی كه اين بحث دارد اين است كه بنابر نظريه اول كه دستورهای اسلام تابع حسن و قبح واقعی است و حق و عدالت واقعيت دارند و اسلام واقعی بودن اينها را به رسميت شناخته است ما میتوانيم يك فلسفه اجتماعی اسلامی و يك رشته مبانی حقوقی اسلامی داشته باشيم و میتوانيم بنشينيم و حساب كنيم ببينيم اسلام چه مبانی حقوقی دارد ؟ چه اصولی در اين زمينه دارد ؟ چه چيزی را مبنای ذی حق بودن میداند و بر طبق چه مبنا قانون وضع كرده ؟ و آن وقت میتوانيم اينها را در بسياری از موارد راهنمای خودمان قرار دهيم ، ولی بنابر نظريه دوم اسلام فلسفه اجتماعی ندارد و اصول و مبانی حقوقی ندارد بلكه منكر اصول و مبانی حقوقی است ، تعبد محض حكمفرماستاصل عدل در مذهب شيعه
برای ما از آن نظر كه شيعه هستيم اصل عدل احتياج به اثبات ندارد ، زيرا اين اصل يكی از اصول اوليه و از ضروريات تشيع است . اين جمله از قديم معروف بوده : " العدل و التوحيد علويان ، و الجبر و التشبيه امويان "اصل عدل و اصل توحيد علوی ، و جبر و تشبيه اموی هستند
منظور از عدل همان است كه گفتم و مقصود از توحيد منزه دانستن خداوند است از صفات اجسام و از مغايرت ذات با صفات ، و اما جبر به معنی مجبور بودن و اختيار نداشتن انسان در كارها است ، چون يكی از فروع اصل عدل ، اختيار است و از فروع انكار عدل ، جبر است . مقصود از تشبيه يعنی خدا را شبيه ممكنات دانستن و صفات ممكنات را برای خدا دانستن
مبانی اوليه حقوق اسلامی
به هر حال ، مطابق مسلك عدليه كه شيعه نيز اهل اين مسلك است ، بلكه ركن اصلی اين مسلك است اسلام يك سلسله مبانی حقوقی دارد و در اين زمينه اصولی دارد و قوانين خود را براساس آن اصول و مبانی وضع كرده است ، و چون عدالت عبارت است از " إعطاء كل ذی حق حقه " يعنی رساندن هر حقی به صاحبش ، بايد ببينيم مطابق اصولی كه از قرآن كريم و دستور پيشوايان دين استنباط میشود مبانی اولی حقوق اسلامی چيست ؟ چطور میشود كه بين انسان و بين يك شیء ديگر علاقه خاصی پيدا میشود كه نام آن حق است ، و اگر كسی آن چيز را از دست او بگيرد گفته میشود حق او را از او سلب كرده ؟ موجد اين علاقه چيست ؟ گفتم موجد اين علاقه چيست . موجد يعنی به وجود آورنده ، يعنی علت و سبب . نظام عالم نظام علت و معلول و سبب و مسبب است . موجد ، يا علت يا سبب يا هر اسمی میخواهيد رويش بگذاريد بر دو قسم است : يا فاعلی است يا غايی . يعنی چيزی كه سبب به وجود آمدن چيزی میشود يا از آن جهت است كه فاعل او و كننده اوست مثلا انسان كه تكلم میكند فاعل كلام خويش است ، و البته اگر اين فاعل نبود آن فعل يعنی كلام و سخن هم نبود ، يا از آن جهت است كه غايت و مقصد آن فعل است و آن فعل مقدمه و وسيله است برای به وجود آمدن آن غايت و مقصد . باز مثل همان كسی كه سخن میگويد كه يك مقصد معينی از سخن خود دارد ، میخواهد طرف را قانع كند و وادار كند به يك كاری ، يا يك مطلبی را میخواهد به اطلاع او برساند ، يا میخواهد چيزی از او بپرسد و امثال اينها ، اگر اين مقصد و اين هدف نبود و اگر نبود اينكه اين سخن وسيلهای است برای آن مقصد ، هرگز اين سخن گفتن به وجود نمیآمد . پس سخنی كه كسی میگويد يك علاقه با خودش دارد كه علاقه فعل با فاعل است ، يك علاقه هم با مقصدش دارد كه علاقه وسيله و مقدمه با مقصد و ذی المقدمه است ، هر كدام از اين دو سبب اگر نبود اين عمل يعنی سخن گفتن به وجود نمیآمد ، پس هر كدام از اينها موجد و به وجود آورنده او هستنددر باب حق و ذی حق كه میگوييم يك نوع علاقه خاص بين بشر و مخلوقات اين عالم پيدا میشود و بشر در اين عالم حقوقی برای خود قائل میگردد ، بايد ببينيم اين علاقه از كجا پيدا میشود و چه رابطهای بين آن دو تا هست ؟ آيا از نوع علاقه وسيله و مقصد و مقدمه و ذی المقدمه است ، يا از نوع علاقه فعل با فاعل است ؟
رابطه حقوق و جهان بينی
بدون شك عقايد كلی يك مكتب در باب انسان و عالم و حيات و هستی تأثير دارد در اعتقاد به نوع علاقه حقوقی كه بين انسان و ساير موجودات پيدا میشود . مثلا بنابر فلسفههای مادی معنی ندارد كه بگوييم علاقه غايی بين انسان و مواهب عالم است . چون علاقه غايی اين است كه بگوييم مواهب عالم كه به وجود آمده برای انسان و به خاطر انسان بوده و اين فرع بر اين است كه قبول كنيم يك نوع شعور كلی بر نواميس عالم حكمفرماست و آن شعور كلی چيزی را برای چيزی و به خاطر چيز ديگر به وجود میآورد و اگر آن چيز ديگر و به خاطر آن چيز ديگر نبود اين چيز به وجود نمیآمد ، مثل اينكه میگوييم دندان در دهان به وجود آمده برای مضع و جويدن ، برای اينكه غذا به كمك جويدن و ترشحات غدههای زير زبان يك مرحله هضم را در دهان پيدا كند و برای مراحل بعدی وارد معده و روده بشود . اما بنابر فلسفههای مادی هيچ نوع علاقه غائی بين اشياء وجود ندارد ، هيچ نمیشود گفت كه فلان چيز به خاطر فلان چيز ديگر به وجود آمده ، هيچ چيزی برای هيچ چيز به وجود نيامده ، هيچ چيزی مقدمه و وسيله چيز ديگر نيست ، اگر احيانا يك موجود از موجود ديگر استفاده میكند ، نه از آن جهت است كه آن يكی برای اين يكی به وجود آمده بلكه تصادفا آن يكی برای استفاده اين يكی مفيد واقع شدهما فعلا روی عقايد كلی ساير روشها كار نداريم . میخواهيم ببينيم روی عقايد كلی اسلامی چه بايد بگوييم ؟
علاقه غائی بيان حق و ذی حق
طبق عقايد كلی و طرز جهان بينی اسلامی در باب انسان و عالم و حيات و هستی ، بين انسان و مواهب عالم علاقه غائی وجود دارد ، يعنی بين انسان و مواهب عالم در متن خلقت و در نقشه كلی خلقت علاقهای و رابطهای است ، بطوری كه اگر انسان جزء اين نقشه نبود حساب اين نقشه حساب ديگر بود . در قرآن كريم مكرر تصريح میكند كه به حسب اصل خلقت ، مواهب عالم برای انسان آفريده شده ، پس از نظر قرآن كريم قبل از آنكه بشر بتواند فعاليتی بكند و دست به كاری بشود و قبل از آنكه دستورهای دين به وسيله پيغمبر به مردم اعلام شود يك نوع علاقه و ارتباط بين انسان و مواهب خلقت هست و اين مواهب مال انسان و حق انسان است ، مثل اينكه میفرمايد : " « خلق لكم ما فی اعرض جميعا »" ( 1 ) خدا هر چه در زمين است برای شما و به خاطر شما آفريديا در سوره اعراف در مقدمه داستان خلقت آدم میفرمايد : " « و لقد مكناكم فی اعرض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون " ( 2 ) ما شما را در زمين جا داديم و مستقر كرديم و در اين زمين برای شما موهبتهايی قرار داديم كه مايه تعيش و زندگی شماست ، اما شما كم قدر اين نعمت را میشناسيد و كم شكر اين نعمت را بجا میآوريد
شكر هر نعمت يعنی از او همان استفاده را بكنند كه برای آن استفاده آفريده شده .
پاورقی : . 1 بقره ، . 29 . 2 اعراف ، . 10
بسياری از آيات قرآن اين حقيقت را بيانمیكندقطع نظر از تصريحی كه قرآن كريم فرموده ، اگر در خود نظام عالم دقت كنيم و فكر كنيم حس میكنيم و میفهميم كه يك نوع رابطه غايی بين جماد و نبات و همچنين بين هر دوی اينها با حيوان و همچنين بين جماد و نبات و حيوان و بين انسان هست . در اين زمين از يك طرف يك سلسله مواد غذايی هست و از طرفی حيوانها طوری هستند كه با آن مواد غذايی فقط میتوانند زندگی كنند ، اگر آن مواد غذايی نباشد نمیتوانند به حيات خود ادامه دهند . حال آيا میشود گفت در نظام كلی كائنات هيچ علاقه و ارتباطی بين مواد غذايی اين عالم و بين طرز ساختمان جهازات تغذيه انسان يا ساير حيوانها وجود ندارد و تصادفا موافقتی بين اينها و آنها هست ؟ علمای معرفة الحياه كه میگويند به هيچ وجه نمیتوان اصل علت غائی را در مورد موجودات زنده انكار كرد . همچو علاقه و ارتباطی هست ، خواه آنكه بگوييم آن مواد غذايی متناسب با اين احتياجات ساخته شده و خواه آنكه بگوييم ساختمان جهازات تغذيه طوری ساخته شده كه بتواند از مواد غذايی موجود استفاده كند . به هر حال ، علاقه غائی هست و ايندو به يكديگر تطبيق داده شدهاند
چه فرق میكند كه بگوييم اگر انسان يا حيوان با اين نوع احتياجات نبود آن مواد غذايی به وجود نمیآمد و يا بگوييم اگر آن مواد غذايی به اين نحو نبود ساختمان انسان طور ديگر بود ؟ به هر حال ، نظام خلقت نشان میدهد اينها برای يكديگر آفريده شدهاند
پس اين حق را قانون خلقت و آفرينش كه مقدم بر قانون شرع است قرار داده و چون هر دو از جانب خداوند است ، خداوند قانون دين را هماهنگ قوانين فطرت و خلقت مقرر فرموده ، قانون خلقت را طوری و قانون شرع را طوری ديگر مقرر نفرموده . هماهنگی آندو را صريحا در يك آيه قرآن ذكر میكند : " « فأقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله »" ( 1 ) چهره خود را به سوی اين دين ثابت نگهدار . اين دين مبنايی محكم و خلل ناپذير دارد و آن فطرت و سرشتی است كه خداوند مردم را بر آن سرشت آفريده . قانون آفرينش تغيير ناپذير است
پس گذشته از بيان قرآن كريم ، خود نظام خلقت گواه صادقی است بر اينكه آفرينش ، انسان و اين مواهب را برای يكديگر آفريده است . نوزاد را كه تازه از مادر متولد میشود در نظر بگيريد . اين نوزاد در چه حالی است ؟ چقدر میتواند خودش برای خودش تلاش كند ؟ چه غذايی را میتواند بخورد ؟ معده او چه نوع غذايی را كه میتواند هضم كند ؟ از آن طرف ببينيد خداوند دو منبع غذايی به نام دو پستان روی سينه مادر قرار داده و همينكه تولد طفل نزديك میگردد ، تدريجا با وضع حيرت انگيزی بهترين ماده مناسب با جهاز هاضمه كودك در آنجا ساخته میشود و همينكه متولد شد از غذای آماده استفاده میكند . آيا میتوان گفت در قانون خلقت هيچ رابطهای بين كودك و احتياجات كودك از يك طرف و بين ساختمان عجيب پستان و شير از طرف ديگر ، و حتی بين دكمه مخصوص سرپستان و بين لبهای كوچك كودك ، نيست ؟ آيا آن شيرها مال آن طفل نيست ؟
پاورقی : . 1 روم ، . 30


