مثلا نور و ظلمت ، اين دو را بشر به مقايسه يكديگر میشناسد . اگر هميشه جهان و هر نقطهای از جهان نورانی بود ، هيچگاه تاريك نمی شد ، يك نورانيت يكنواخت در همه نقطهها بود و ظلمت به هيچ وجه نبود ، انسان خود نور را هم نمیشناخت ، يعنی نمی توانست تصور كند كه نوری هم در عالم هست ، نمی توانست بفهمد الان كه همه چيز را میبيند به واسطه نور میبيند . نور از همه چيز ظاهرتر و روشن تر است ، عين ظهور است ، ولی ظهور او كافی نبود ، و اين نقص از ماست نه از نور . اكنون كه نور را درك میكنيم برای اين است كه نور زوال و افول دارد ، ظلمت و تاريكی پيدا میشود . به كمك آمدن ظلمت و افول نور میفهميم كه قبلا چيزی بود كه به وسيله آن چيز همه چيز و همه جا را میديديم و اگر اين نور افول و غروب نمیداشت هرگز مورد توجه و التفات ما واقع نمیشد . پس نور به كمك ضد خودش كه ظلمت است معروف و شناخته شده ، و اگر هم سراسر ظلمت بود و نور نبود باز ظلمت شناخته نمیشد
همچنين اگر انسان در همه عمر به طور يكنواخت آوازی را بشنود مثلا صدای يك بوق لكوموتيو يكنواخت بلند باشد و بچهای در نزديكی آن صدا بزرگ شود هرگز آن صدا را كه هميشه به گوشش میخورد نمی شنود و حساسيت خود را نسبت به آن از دست میدهد . يكی از حكمای قديم - ظاهرا فيثاغورس است - مدعی بود يك موسيقی يكنواخت از حركت افلاك هميشه بلند است ولی چون مردم هميشه میشنوند هيچ وقت نمی شنوند . همچنين اگر انسان در محيطی بد بو يا خوشبو باشد هيچ وقت آن بو را احساس نمی كند
و نيز به همين دليل است كه اغنيا حساسيت خود را نسبت به لذتها و خوشيها از دست میدهند و فقرا نيز حساسيت خود را نسبت به سختيها از دست میدهند ، يعنی آنها كه بيشتر به موجبات لذت میرسند كمتر احساس میكنند و آنها كه كمتر می رسند بيشتر . و همچنين آنها كه بيشتر با مصائب روبرو میشوند ، كمتر سختی آن را حس میكنند و آنها كه كمتر روبرو میشوند ، بيشتر احساس میكنند
همچنين است قدرت و عجز . اگر فرضا بشر به همه چيز قادر بود و در برابر هيچ چيزی عاجز و ناتوان نبود ، نه در خودش و نه در چيز ديگری عجز را نمی ديد ، نمی توانست بفهمد كه قدرت هم موجودی است از موجودات اين عالم ، با آنكه همه كار را با قدرت میكرد خود قدرت را نمی ديد ، با اينكه غرق در قدرت بود قدرت را درك نمی كرد ، و اگر عجز مطلق هم بود و قدرت نبود عجز نيز شناخته نمی شد
همچنين است علم و جهل . اگر فرض كنيم جهل در عالم نبود و بشر همه چيز را میدا نست و در برابر هيچ حقيقتی نادانی خود را احساس نمیكرد و در روشنايی علم همه چيز برايش روشن و آشكار بود ، با اينكه غرق در علم بود و همه چيز را با نور علم میديد ، از خود علم غافل بود . همه چيز را میديد و میفهميد و به او التفات داشت الا خود علم كه نمیتوانست به او التفات داشته باشد . ولی وقتی كه جهل در برابر علم آشكار شد و به كمك دستگاه گيرنده فكری آمد ، التفات و توجه نسبت به علم هم پيدا میشود ، فهميدهمی شود كه او هم موجودی است از موجودات عالم . و لهذا حيوان توجه به علم خود ندارد زيرا توجه به جهل خود ندارد
همچنين است سايه و شخص . اگر بشر هميشه سايه يك عده اشياء را میديد نه خود آنها را و هيچگاه آن سايهها از نظرش محو نمی شد ، همان سايهها را اشخاص واقعی خيال میكرد ، ولی چون هم شخص را میبيند و هم سايه را ، میفهمد كه اين شخص است و آن سايه
افلاطون عقيده فلسفی معروفی دارد كه به نام مثل افلاطون معروف است ، ميگويد آنچه در اين جهان است از انواع ، فرعی و ظلی است از اصلی و حقيقتی كه در جهان ديگر است ، او حقيقت است و اينها پرتو ، او شخص است و اينها سايه . مردم خيال میكنند اين سايهها حقيقت است . بعد مثلی میآورد ، میگويد فرض كنيد يك عده مردم از اول عمر در غاری محبوس باشند و آنها را طوری در آن غار حبس كنند كه روی آنها به طرف داخل غار و پشتشان به در غار باشد . آفتاب از بيرون غار به داخل بتابد و افرادی از جلوی آن غار عبور كنند و سايه آن افراد و اشخاص كه از جلوی غار عبور میكنند به ديواری كه در جلوی آن محبوسين است ، بيفتد . اين محبوسين قهرا از بيرون بی خبرند و نمی دانند بيرونی هم هست زيرا از اول عمر در آنجا به همين صورت حبس بودهاند ، قهرا همان سايههايی را كه در مقابل ديوار میبينند كه در حركت اند ، اشخاص واقعی میپندارند و نمی فهمند كه اينها چيزی نيستند، صرفا نمايشهايی هستند از اشخاص و حقايقی كه در بيرون است
بشر هم كه در غار طبيعت محبوس است ، افراد و اشخاص اين عالم را حقيقت می داند و نمی داند اينها ظل و سايه حقيقتاند نه خود حقيقت ، و اگر خود اشخاص را ببينند آن وقت میفهمند
غرض بيان آن فكر افلاطون نيست ، غرض بيان اين جهت است كه ساختمان عادی و طبيعی انسان طوری است كه اشياء را از راه مقايسه باهم و مقايسه با نقطه مقابلشان میشناسد و اگر نقطه مقابل نباشد ، نمی تواند آنها را بشناسد ولو در كمال ظهور بوده باشند . مثال نور و ظلمت ، علم و جهل ، قدرت و عجز ، و شخص و سايه را برای اين ذكر كردم ، همين طور است خير و شر ، حركت و سكون ، حدوث و قدم ، فنا و ابديت
همان طوری كه اشاره كردم اين مطلب مربوط به ساختمان فهم و ادراك ماست - ما اين طور هستيم كه معمولا تا نقطه مقابل چيزی را نبينيم از وجود آن چيز با خبر نمیشويم - نه مربوط به شیء مورد شناسايی ما
پس اگر فرض كنيم همين نور حسی هيچگاه افول نمی داشت ، هيچ حجابی و سدی هم مانع او نمی شد ، درون يك خانه در بسته هم مثل بيرون روشن بود ، روشنايی مطلق و يكنواخت همه عالم را فرا میگرفت ، آن وقت اگر يك نفر پيدا میشد و میگفت همه عالم را نور فرا گرفته و شما هر چيز را كه میبينيد به وسيله او میبينيد و اگر او نباشد شما هيچ چيز را نمی بينيد ، البته برای ما كه غرق در نور بوديم باور كردنش مشكل بود
ماهی و آب
مثل معروفی است كه ماهی ای كه هيچ وقت از آب بيرون نيامده بود و غير آب چيزی نديده بود ، به فكر افتاد كه اين آب كه اينقدر از او تعريف میكنند و میگويند مايه حيات است ، چيست و كجاست ؟ چرا من او را نمی بينم ؟ دنبال كسی میرفت كه آب را به او نشان بدهد تا اينكه روزی از آب بيرون افتاد و در تب و تاب قرار گرفت ، آن وقت فهميد كه آب چيست و چه اثری برای او داشته و زندگی اش وابسته به او بوده . يكی از شعرا اين مثل را به نظم آورده میگويد :| به دريايی شناور ماهيی بود |
| كه فكرش را چو من كوتاهيی بود |
| نه از صياد تشويشی كشيده |
| نه رنجی از شكنج دام ديده |
| نه جان از تشنگی در اظطرابش |
| نه دل سوزان زداغ آفتابش |
| در اين انديشه روزی گشت بيتاب |
| كه میگويند مردم آب ، كو آب ؟ |
| كدام است آخر آن اكسير جانبخش |
| كه باشد مرغ و ماهی را روانبخش ؟ |
| گر آن گوهر متاع اين جهان است |
| چرا يا رب زچشم من نهان است ؟ |
| جز آبش در نظر شام و سحر نه |
| در آب آسوده از آبش خبر نه |
| مگر از شكر نعمت گشت غافل |
| كه موج افكندش از دريا به ساحل |
| بر او تابيد خورشيد جهانتاب |
| فكند آتش به جانش دوری آب |
| زبان از تشنگی بر لب فتادش |
| به خاك افتاد و آب آمد به يادش |
خدا ، نور مطلق و ظاهر مطلق
ذات اقدس احديت نور مطلق است ، نوری است كه ظلمت مقابل ندارداوست نور همه جهان ، نور آسمان و زمين " « الله نور السموات و اعرض " ( 1 ) . از هر ظاهری ظاهرتر است ، و از هر نزديكی به ما نزديكتر .
پاورقی : . 1 نور ، . 35
ظهور همه چيز به ذات اوست ، ظاهر مطلق و بالذات اوست " « و بنور وجهك الذی أضاء له كل شیء » " ( 1 ) ، روشنی هر چيزی در پرتو نور ذات اوست . ولی نوری است كه ثابت است ، غروب و افول نداردنوری است كه همه جا را پر كرده ، حجاب و مانعی ندارد ، به همه چيز محيط است ، نقطه مقابلی ندارد ، ضد و ندی ندارد
چون افول و غروب ندارد ، زوال و فنا ندارد ، ظلمتی در برابرش نيست ، بشر ضعيف الادراك كه هر چيزی را با مقايسه نقطه مقابل و نقطه مخالف بايد بفهمد و دستگاه گيرنده فهم و ادراك او طوری ساخته شده كه به هر چيزی با كمك نقطه مقابل آن چيز توجه و التفات پيدا میكند ، از التفات و توجه به ذات حق غافل است
نكته غريبی است ! ذات حق چون هيچ وقت پنهان نيست ، از نظرها پنهان است . اگر گاهی پنهان بود و گاهی آشكار ، از نظرها پنهان نبود . چون غروب و افول و زوال و تغيير و حركت ندارد ، مورد غفلت بشر است
اين است معنی سخن حكما كه میگويند : ذات حق از كثرت ظهور و شدت ظهور در خفاست
| يا من هو اختفی لفرط نوره |
| الظاهر الباطن فی ظهوره |
چقدر خوب و عالی و لطيف بيان كرده علی ( ع ) : " « و كل ظاهر غيره غير باطن ، و كل باطن غيره غير ظاهر » " ( 2 ) يعنی هر ظاهری غير خداديگر باطن نيست ، و هر باطنی غير خدا ديگر ظاهر نيست ، اما خدا در عين وحدت و بساطت ، هم باطن است و هم ظاهر .
پاورقی :
. 1 از فقرات دعای شريف كميل
. 2 نهج البلاغه ، خطبه . 64
منبع و سرچشمه اين حقيقت خود قرآن كريم است كه میفرمايد : " « هو اعول و الاخر و الظاهر و الباطن »" ( 1 ) ( اول و آخر خداست ، ظاهر و باطن هم خداست )
و باز قرآن میفرمايد : " « أينما تولوا فثم وجه الله »" ( 2 )
( به هر طرف كه رو كنيد ، رو به خدا هستيد و روی خدا با شماست )
رسول اكرم ( ص ) فرمود : اگر با ريسمانی به طبقه هفتم زمين هم فرو رويد باز به سوی خدا رفتهايد
در حديث است كه جاثليقی ( عالمی از علمای مسيحی ) به اميرالمؤمنين علی ( ع ) گفت : " أخبرنی عن وجه الرب " يعنی به من بگو چهره حق كه قرآن میگويد به هر طرف رو كنيد رو به خداييد و روی خدا با شماست يعنی چه ؟ روی خداوند كدام طرف است ؟ " « فدعا علی بنار و حطب فأضرمه » " علی ( ع ) دستور داد هيزم و آتش آوردند .
پاورقی : . 1 حديد ، . 3 . 2 بقره ، . 115
هيزم را آتش زد ، مشتعل شد ، فضا را روشن كرد . " « فلما اشتعلت قال : أين وجه هذه النار ؟ » " پرسيد : چهره اين آتش كدام طرف است ؟ گفت : همه طرف و همه جا چهره است . فرمود : " « هذه النار مدبره مصنوعة لا يعرف وجهها » " اين آتش با اين كيفيت كه ديدی مصنوعی و مخلوقی است از مخلوقات خدا و همه طرف روی اوست ، تو میخواهی خداوند جهت معين داشته باشد ؟ " « و خالقها لا يشبهها » " و البته خداوند شبيه مخلوقات خود نيست . او منزه است از شبيه و مثل و نظير و مقدس است از تشبيه . " « و لله المشرق و المغرب فأينما تولوا فثم وجه الله »" . مشرق و مغرب از آن خداست . به هر كجا كه روكنی به سوی خداست . " « لا يخفی علی ربنا خافية » " ( 1 ) هيچ چيز بر او پوشيده نيستمشرق و مغرب جهان ملك خدا است ، ظهور فعل اوست ، او به همه چيز احاطه دارد ، هيچ چيز از او خالی نيست ، به هر طرف رو كنيد به خدا رو آوردهايد
بس كه هست از همه سو و زهمه رو راه به تو به تو برگردد اگر راهروی برگردد
خودشناسی
میگويند خودشناسی ، مقدم بر خداشناسی ، است ، انسان تا خود را نشناسد نمی تواند خدا را بشناسد . اين سخن از جهات متعدد درست است نه از يك جهت . يك جهتش اين است كه بايد وضع دستگاه گيرنده فكری خود را بشناسد ، بايد خود را به ضعف و نقص و قصور بشناسد تا خدا را به كمال و قوت و لا تناهی بشناسد ، بايد قصورپاورقی : . 1 توحيد صدوق ، ص . 182
فهم و ادراك خود را بشناسد كه تا موجودی محدود و ناقص نباشد و تا او را ضدی و نقطه مقابلی نباشد نمی تواند او را بشناسد . پس طمع نكند كه من بايد خداوند را با حسی از حواس خود درك كنم . بايد بداند كه محسوساتش هم اگر همه يكنواخت بود ، اگر هميشه يك رنگ را میديد او را نمی شناخت ، اگر هميشه يك صدا را يكنواخت میشنيد باز او را نمیشناخت و از وجودش آگاه نمیشد ، اگر هميشه يك بو به يك طرز به مشامش میرسيد ابدا متوجه آن نمی شد . بشر خيال نكند خدا از او مخفی شده بلكه بايد بفهمد كه تنها ظهور يك حقيقت كافی نيست برای فهم و ادراك بشر . وجود نقطه مقابل هم كمك میكند . نور ذات خدا محيط و ازلی و ابدی است ، غروب و افولی ندارد و از همين جهت ، ادراكات ضعيف بشر عاجز است كه او را درك كندبشر محدود خدا را با آثار محدودش میشناسد
دستگاه گيرنده فكری ما خدا را با اموری میشناسد كه مثل خودش ناقص و محدود است ، خدا را با نورهايی میشناسد كه در يك نقطه هست و در يك نقطه نيست ، مثل حيات نبات و حيوان و شعوری كه در يك نقطه ماده پيدا میشود ، خدا را به اموری میشناسد كه در يك زمان هست و در يك زمان نيست ، يعنی طلوع و غروب دارد . خداوند را افعال و مخلوقاتی است ، نورهايی است كه آفريده اوست . آن نورها طلوع میكنند و غروب میكنندخداوند خود را از راه نورهای فعلی خود به ما میشناساند . حيات و زندگی نور الهی است ، نوری است كه آن را بر ماده ظلمانی بسط میدهد و سپس قبض مینمايد
" « وإنا لنحن نحيی و نميت و نحن الوارثون »" ( 1 )
( ماييم كه نور حيات را به جهان میگسترانيم و پس میگيريم . همه چيز به ما بر میگردد . ما وارث همه چيز هستيم )
" « يولج الليل فی النهار و يولج النهار فی الليل 0 ( 2 ) يخرج الحی من الميت و يخرج الميت من الحی 0 ( 3 ) و هو حی لا يموت 0 ( 4 ) و هو علی كل شیء قدير »" ( 5 )
( شب را در روز فرو میبرد و روز را در شب . زنده را از مرده بيرون میآورد و مرده را از زنده . و خودش زندهای است كه موت در او راه ندارد ، نوری است كه غروب و افول ندارد . او بر هر چيز قادر و تواناست )
زندگی كه در زمين پيدا میشود محدود است ، هم از لحاظ زمان و هم از لحاظ مكان ، در يك لحظه يا يك نقطه پيدا میشود و نبات و حيوان و انسان از او بهرهمند می شوند . زندگی با همه شؤون و جلواتی كه دارد : رشد و نمو ، زيبايی و طراوت ، حسن تركيب و انتظام ، احساس و ادراك ، عقل و هوش ، محبت و عاطفه ، غريزههای هدايت كننده ، ذات احديت را به ما مینماياند . همه اينها آيتها و آئينههای ذات احديتاند
قرآن كريم غالبا به حيات و آثار حيات استدلال میكند ، به
پاورقی :
. 1 حجر ، . 23
. 2 فاطر ، . 13
. 3 انعام ، . 95
. 4 اقتباس از آيه 58 سوره فرقان
. 5 مائده ، . 120
" « و أوحی ربكإلی النحل أن اتخذی من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون 0 ثم كلی من كل الثمرات فاسلكی سبل ربك ذللا يخرج من بطونها شراب مختلف ألوانه فيه شفاء للناس إن فی ذلك لاية لقوم يتفكرون »" ( 3 )
اوست كه مورچه ضعيف را اينقدر توانا و دانا آفريد و
پاورقی :
. 1 پروردگار من همان است كه زنده میكند و میميراند . ( بقره ، 258 )
. 2 پروردگار ما همان است كه به هر چيزی خلقت مناسب او را داده و
سپس او را " به سوی كمالش " راهنمايی كرده است . ( طه ، 50 )
. 3 نحل ، . 68
زندگی مورچه از نظر علی ( ع )
علی ( ع ) در نهج البلاغه میفرمايد : " « أنظرواإلی النملة فی صغر جثتها و لطافة هيئتها لا تكاد تنال بلحظ البصر و لا بمستدرك الفكر ، كيف دبت علی أرضها و صبت علی رزقها » "( در كار مورچه دقيق شويد ، ببينيد اين حيوان به اين كوچكی چه جور در روی زمين تكاپو میكند و دنبال روزی خود میرود . عشق و الهامی او را هدايت میكند كه با نقشه و حساب ، روزی خود را تهيه میكند و آن را نگهداری میكند )
دانشمندان حيوان شناس كه در اين زمينه مطالعاتی كردهاند میگويند بعضی از مورچهها در بعض صحاری هستند كه برای تهيه روزی خود به پيدا كردن دانهها قناعت نمی كنند ، بلكه مزارعی ترتيب میدهند و قارچ در آن میكارند و به مصرف غذايی خود میرسانند . و عجيبتر اينكه میگويند يك دسته از مورچگان بعضی حشرات را اهلی كنند . همان طوری كه انسان ، اسب و گاو و گوسفند را اهلی كرده و از شير آنها استفاده میكند ، مورچگان هم از يك شيره شيرينی كه از اين حشرات میدوشند استفاده میكنند
" « تنقل الحبةإلی جحرها و تعدها فی مستقرها ، تجمع فی حرها » « لبردها ، و فی وردها لصدرها » "
( دانه را به لانه خود میبرد و آن را در جای مناسبی كه فاسد نشود جا میدهد ، جايی كه رطوبت آن را فاسد نكند و حتی آن را میشكافد كه سبز نشود و نرويد )
باز دانشمندان حشره شناس گفتهاند يك طايفه از مورچگان هستند كه دارای زندگانی اجتماعی منظمی هستند و هر دسته وظيفهای را دارند كه بايد انجام دهند . يك دسته كارگرند كه دانه جمع میكنند و به لانه میآورند تا در زمستان سايرين از آن استفاده كنند . برای اين منظور ، حجرههايی مخصوص آسياب تعبيه كردهاند و در آن حجرهها مورچگان مخصوص ديگری هستند كه دارای فكهای بزرگ و قوی هستند . دانهها را در آنجا آسياب میكنند و برای غذای سايرين آماده میسازند
" « و لو فكرت فی مجاری أكلها و فی علوها و سفلها ، و ما فی الجوف من شراسيف بطنها ، و ما فی الرأس من عينها و اذنها ، لقضيت من خلقها عجبا ، و لقيت من وصفها تعبا » " ( 1 )
و اگر تفكر كنی و مطالعه نمايی در مجاری غذای اين حيوان كوچك كه چگونه غذا می خورد و غذا را فرو میبرد و آنها را هم هضم میكند و دفع مینمايد ، اگر شكمش را در نظر بگيری و اينكه چگونه ضلعها و دندهها برای آن جثه صغير ساخته شده ، و اگر دستگاه ديد و دستگاه شنيدش كه در سرش قرار دارد ، اگر در همه اينها دقيق
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 227
شوی و كاملا مطلع شوی كه چگونه است ، حيرت بر حيرتت میافزايد ، بقدری است كه به زحمت میتوان توصيف كرد ، كتابها را پر میكند ، سالها بايد رنج برد و مطالعه كردامروز دانشمندانی در اين زمينه مطالعاتی كردهاند ، صدها نفر تمام عمر خود را در اطراف همين موضوع به آخر رساندهاند ، كتابها نوشتهاند ، تعبها و رنجها كشيدهاند و خبرهای عجيب برای ما آوردهاند ، مخصوصا مسائلی كه مربوط به فهم و شعور و تفاهم بين افراد مورچگان است از عجيبترين مسائلی است كه قرع سمع میكند
در قرآن كريم قضيه عجيبی از تفاهم مورچگان در داستان سليمان نقل میكند . در آن سوره كه به نام سوره نمل ( سوره مورچه ) است میفرمايد : " « حتیإذا أتوا علی وادی النمل قالت نملة يا أيها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون 0 فتبسم ضاحكا من قولها و قال رب أوزعنی أن أشكر نعمتك التی أنعمت علی و علی والدی و أن أعمل صالحا ترضيه و أدخلنی برحمتك فی عبادك الصالحين »" ( 1 )
يعنی سليمان و سپاهيانش به وادی مورچگان رسيدند . در اين وقت مورچهای مورچگان را مخاطب قرار داد و گفت : ای مورچگان ! به پناهگاههای خود داخل شويد ، مبادا سليمان و سپاهيانش شما را لگد مال كنند ، اينها نمی فهمند و توجهی به شماندارند .
پاورقی : . 1 نمل ، . 19
سليمان كه متوجه اين خطاب مورچه شد از گفته اين مورچه لبخندی زد و گفت : خدايا ! مرا توفيق ده كه نعمتهای ترا كه به من و پدر و مادرم عنايت كردهای شكر كنم و كار شايستهای كه موافق رضای تو باشد انجام دهمخدايا ! به كرم و رحمت خود مرا از بندگان صالح خودت قرار بده
اميرالمؤمنين ( ع ) در آن جملهها فرمود : " « و ما فی الرأس من عينها و اذنها » " اشاره میكند كه دستگاه ديد و شنيد اين حيوان در سر اوست
امروز هم دانشمندان در تحقيقات خود به اينجا رسيدهاند كه اين حيوان به وسيله شاخكهايی كه در سر دارد خبر میدهد و خبر میگيرد
در آخر سخن خود میفرمايد : " « و لو ضربت فی مذاهب فكرك لتبلغ غاياته ما دلتك الدلالهإلا علی أن فاطر النملة هو فاطر النخلة لدقيق تفصيل كل شیء ، و غامض اختلاف كل حی . و ما الجليل و اللطيف ، و الثقيل و الخفيف ، و القوی و الضعيف فی خلقهإلا سواء » " ( 1 )
( اگر در راههای فكر و انديشه سير كنی تا به نتيجه برسی ، جز اين دستگيرت نخواهد شد كه خالق مورچه كوچك و خالق درخت تناور خرما يك قدرت است . همان نظام دقيقی كه در اين به كار رفته در آن هم به كار رفته است . در مقابل قدرت خلاقيت او كوچك و بزرگ ، سبك و سنگين ، قوی و ضعيف برابرند )
به هر حال ، قرآن كريم در عين اينكه میفرمايد خداوند از هر
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 227
ظاهری ظاهرتر است بلكه ظاهر واقعی اوست ، " همه عالم به نور اوست پيدا " ، در عين حال ، به واسطه اينكه ساختمان فكری بشر طوری است كه معمولا اشياء را به كمك نقطه مقابل میشناسد ، خداوند را از طريق تجلياتش و مظاهرش كه افول و غروب دارند ، گاهی هستند و گاهی نيستند ، نورهايی هستند هماغوش با ظلمت ، حياتهايی هستند مقرون و همريسمان با مرگ ، به بشر میشناساند . اينكه قرآن اين همه به حيات و آثار حيات و تجليات حيات و شؤون حيات تذكر میدهد برای همين منظور است20 انكارهای بيجا
اين سخنرانی در 23 رمضان 78 مطابق 12 فروردين 38 ايراد شده استحديث معروفی است كه علم سه پله و سه مرحله دارد . انسان همينكه به مرحله اول آن میرسد مغرور میشود و تكبر میكند ، معلوماتش در نظرش جلوه میكند ، خود را از همه چيز و همه كس برتر و بالاتر میبيند ( اين مرحله مرحله علم بينی و خودبينی است ) . تا به مرحله دوم میرسد . در اين مرحله بر معلوماتش افزوده میشود ، عظمت خلقت و آفرينش در برابرش نمودار میشود ، خود را و معلومات خود را در برابر دستگاه عظيم آفرينش كوچك میبيند و حالت تواضع در او پيدا میشود ( اين مرحله مرحله واقع بينی و جهان بينی است ، از علم بينی به جهان بينی میرسد ) ، به جای آنكه به معلومات خود نظر افكند به جهان نظر میكند و با آن معلومات جهان را اندازه میگيرد . تا آنكه قدم به مرحله سوم میگذارد . در اين مرحله میفهمد كه هيچ چيز نمیداند ( « علم انه لا يعلم شيئا » ) - اين مرحله مرحله بهت و حيرت است - . در اين مرحله همين قدر میفهمد كه مقياسهای فكری و متر و شاقولهای فكری كه او در كيسه فكر خود تهيه كرده كوچكتر و نارساتر از اين است كه بتواند جهان عظيم را با آنها متر كند و اندازه بگيرد
میداند و میفهمد كه مقياسهای علم و فكر او برای يك محيط محدود زندگی خودش فقط صحيح است به كار برده شود نه بيشتر
گمان میكنم اين بيت از مولوی باشد در ديوان شمس :
| حاصل عمرم سه سخن بيش نيست |
| خام بدم ، پخته شدم ، سوختم |
غرور علم ناقص
همان طوری كه انسان گاهی به مال خود مغرور میشود و جنون ثروت او را میگيرد ، خيال میكند مال و ثروت كه به چنگ آورده او را از همه چيز بی نياز میكند و می تواند او را در دنيا مخلد سازد "« يحسب أن ماله أخلده " ( 1 ) ، يا گاهی به جاه و مقام خود مغرور میشود ، جنون جاه و مقام بر مغزش مستولی میگردد ، به طغيان و فساد در روی زمين میپردازد ، كوس " « أنا ربكم اععلی »" ( 2 ) میزند ، همين
پاورقی :
. 1 میپندارد كه ثروت موجب عمر جاويد اوست . ( همزه ، 3 )
. 2 نازعات ، . 24
در اينجا يك حديث ديگر از امام صادق سلام الله عليه نقل كنم
دو پيمان خدا از بشر
امام صادق ( ع ) فرمود خداوند با دو آيه از آيات قرآن كريم بندگان خود را از تصديقها و تكذيبهای بيجا منع كرده است : يكی اينكه میفرمايد : " « ألم يؤخذ عليهم ميثاق الكتاب أن لا يقولوا علی الله إلا الحق »" (1) آيا از اين مردم در كتاب آسمانی پيمان گرفته نشده كه جز آنچه حق و ثابت است به خدا نسبت ندهند و از پيش خود نگويند اين حرام است و آن حلال ؟ از پيش خود نگويند خدا در اينجا چنين دستور داده و در آنجا چنان دستور داده ؟ پيمان گرفته شده كه در آنچه خداوند سكوت كرده و تكليفی نياورده آنها هم سكوت كنند ، نه آنكه از پيش خود بدعتهايی بياورند و دستورهايی وضع كنند به نام دستورهای خدابشر گاهی مرض تصديق پيدا میكند ، در مواردی كه خدا دستوری نداده و مردم را روی مصالح و حكمی آزاد گذاشته میخواهد از پيش خود دستوری وضع كند و به خدا نسبت دهد ، و يا گاهی كارهای زشتی كه فقط موافق شهوات اوست و ميل دارد آن كارها را انجام دهد ، میآيد دستورهايی از پيش خود وضع میكند و آنگاه میگويد خدا اين طور دستور داده " « وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله أمرنا بها قلإن الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لا تعلمون » " ( 1 )
اين يك پيمان است كه خداوند از بندگان خود گرفته كه تا علم و يقين ندارند ، يك چيزی را نگويند كه حكم خدا و امر خدا و از طرف خدا است
پيمان ديگر آنجاست كه میفرمايد : " « بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما يأتهم تأويله »" ( 1 ) مسائلی كه بر آن مسائل احاطه ندارند ، روح و باطن آن مسائل را درك نكردهاند ، بجای آنكه بگويند ما نمی دانيم ، ما نمی فهميم ، فكر ما به آنجا نمی رسد ، از روی غرور و خود پسندی تكذيب میكنند ، میگويند همچو چيزی نيست . ندانسته و احاطه پيدا نكرده رد میكنند
شيخ الرئيس ابوعلی سينا دو جمله دارد نزديك به مضمون اين حديث . او راجع بتصديقهای بی دليل بی مورد میگويد : " من تعود أن يصدق بغير دليل فقد انخلع عن الفطره الانسانية " يعنی آن كس كه عادت كرده بدون دليل هر چه به او گفته می شود قبول كند ، از فطرت انسانيت خارج شده ، نام انسان نمی توان بر او نهاد
راجع به انكارهای بی دليل هم میگويد : " كل ما قرع سمعك
پاورقی : . 1 هرگاه عملی زشت انجام دهند گويند پدرانمان را همين طور يافتيم كه اين كارها را میكردند و خداوند هم به ما همين طور امر كرده . بیشك خداوند به ارتكاب كارهای زشت فرمان نمی دهد . . 2 يونس ، . 39
آيا بر خدا ندانسته افترا میبنديد ؟ ( اعراف ، 28 )من الغرائب فذره فه بقعة الامكان ما لم يذدك عنه قائم البرهان " يعنی هر چند به نظرت عجيب و غريب میآيد به صرف اينكه عجيب است انكار مكن ، مگر آنكه برهان علمی قاطعی در كار باشد
حدشناسی
هر كسی همان طوری كه از لحاظ جسم و اندام ، حدی و اندازهای دارد ، از لحاظ روح و عقل و علم هم حدی و اندازهای و ظرفيتی دارد ، بی حد نيستانسان بايد حد خود را بشناسد و از آن حد تجاوز نكند . " « العالم من عرف قدره » " ( دانا كسی است كه حد و اندازه خود را بشناسد ) . يعنی ممكن است يك نفر بسياری از چيزها را در دنيا بداند ، به بسياری از مسائل رياضی و طبيعی و اجتماعی احاطه داشته باشد ، از همه جای دنيا با خبر باشد ، از تاريخ با خبر باشد ، از گذشته با خبر باشد ، حد و اندازه بسياری از امور را بداند ، ولی به يك مسأله جاهل باشد و آن مسأله حد و اندازه خودش است ، روح خود و فكر خود را متر نكرده و اندازه نگرفته است . همه آن مسائلی كه میداند در برابر اين يكی كه نمی داند هيچ است
اين يك را ندانستن منشأ هزار ندانستن ديگر میشود ، منشأ تكذيبها به حقايق مسلم آفرينش میشود ، منشأ غرورها میگردد
در جلسه پيش مطلبی راجع به محدود بودن دستگاه فكر بشر عرض كردم ، گفتم : " اين دستگاه گيرنده فكر ما طوری ساخته شده كه هر حقيقتی ، و لو در منتهای ظهور باشد ، اگر نقطه مقابل و نقطه مخالفی نداشته باشد كه آندو را با هم مقايسه كند نمی تواند آن را بگيرد " . همين يك جهت كافی است كه سكر و غرور را از كله آدمی بيرون كند، ندانسته حقايقی را تكذيب نكند
در دو سه جلسه پيش عرض كردم كه قرآن كريم گاهی موضوع زنده شدن زمين را در فصل بهار برای شهادت بر توحيد میآورد ، و گاهی به عنوان نمونه يك رستاخيز كوچك و تبديل نشئهای به نشئه ديگر . خداوند متعال بشر را تنبيه میفرمايد كه همان طوری كه در نظام جزئی زندگی زمين شما مردن و زنده شدن هست ، هر تخمی و بذری كه در يك فصل سال در زمين افشانده شود در فصل ديگری همان بذر رشد میكند و نمو مینمايد ، در يك فصل به مناسبت آن فصل آن تخم جامد و افسرده و بيجان است و در فصل ديگر همان تخم به صورت زنده جاندار ظهور میكند ، همين طور است در يك نظام كلی تر و يك تبديل نشئه كلی تر و يك رستاخيز بزرگتری
" « و يوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب باياتنا فهم يوزعون 0 حتیإذا جاؤا قال أكذبتم باياتی و لم تحيطوا بها علما »" ( 1 )
( روزی كه از هر امتی دستهای از آنها را كه آيههای ما را دروغ شمردند محشور كنيم و به صف كشيده شوند و چون بيايند ، خداوند به آنها خطاب كند : آيات مرا كه دانش شما به آنها احاطه نداشت چرا تكذيب كرديد ؟ ! )
هر چيزی كه زياد شد و عادی شد اهميتش از نظرها میافتد . مردن و زنده شدن زمين از همين قبيل است . عمر طبيعی ما طوری است كه در دوره عمر دهها بار اين سنت جاريه را میبينيم و لهذا در نظر ما مهم نيست
پاورقی : . 1 نمل ، 83 - . 84
ما در وسط نظامهايی كوچكتر و نظامهايی بزرگتر قرار گرفتهايم ، از هيچ طرف نمی دانيم به كجا میرسيم ، از همه طرف به " نمی دانيم " میرسيماز طرف كوچكتر به نظام سلول و ملكول و اتم رسيدهايم و نمی دانيم تا كجا پيش خواهد رفت ، و از طرف بزرگتر به نظام شمسی و نظامی كه نظام شمسی جزئی از آن و تابع آن است و هيچ برای ما معلوم نيست آن نظام تابع چه نظامی است و آن نظام ديگر تابع كجاست و بالاخره به كجا منتهی میشود
مثل ما و عالم ، از اين نظر ، مثل همان كرمی است كه در يك سيب يا يك چوب پيدا میشود . دنيای او و زمين و آسمان او همان سيب و همان چوب است . او نمی داند كه اين سيب جزئی است از يك نظام به نام درخت و آن درخت جزئی است از يك نظام بزرگتر به نام باغ كه او خود سرپرست و باغبانی دارد و آن باغ جزئی است از نظام بزرگتری و آن منطقه شهرستان است و همه آنها جزئی از يك كشور و مملكت است و آن كشور و آن مملكت جزئی از زمين است و زمين كره كوچكی است در اين فضای بی پايان . و همچنين است عنكبوتی كه در سقف يك اطاق پيدا میشود و در آنجا میميرد و هرگز نمی فهمد اين اطاق جزئی از خانه و آن خانه جزئی از شهر و شهر جزئی از كشور است و همين طور . .
طبعا ادراكات آنها نسبت به ادراكات انسان محدود و كوچك است ، و آنچه برای انسان قابل قبول بلكه بديهی و مسلم است برای آنها باور نكردنی است . همچنين است حالت انسان نسبت به عوالم بزرگتر از مدار زندگی او
| كرم كاندر چوب زاييده است حال |
| كی بداند چوب را وقت نهال |
| پشه كی داند كه اين باغ از كی است |
| كو بهاران زاد و مرگش دردی است |
| آدمی داند كه خانه حادث است |
| عنكبوتی نی كه در وی عابث است |
اينكه میگوييم وقتی كه بيدار میشويم میفهميم خواب و خيال بوده و حقيقت نبوده يعنی نسبت به زندگی كاملتر كه جزء كوچكی از آن خواب و جزء بزرگتری بيداری است بی حقيقت است ، و گرنه نسبت به خود حقيقت است و خيال نيست . زندگی دنيا هم نسبت به خود حقيقت است ولی نسبت به مدار بزرگتری خواب است و خيال " « الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا » " ( 1 ) .
پاورقی : . 1 صد كلمه اميرالمؤمنين عليه السلام ، از جاحظ .
| همچنين دنيا كه حلم نائم است |
| خفته پندارد كه خود اين قائم است |
| تا برآيد ناگهان صبح اجل |
| وا رهد از ظلمت ظن و دغل |
| آنچه كردی اندرين خواب جهان |
| گرددت هنگام بيداری عيان |
| مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو |
| يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو |
پاورقی :
. 1 كنوز الحقائق ، مناوی ، باب دال
. 2 كهف ، . 49

