fehrest page

back page

كمال ظهور باشد . در حقيقت ، مقصود بيان يك نوع ضعف و نقصان در دستگاه‏ فهم و ادراك بشری است كه به طوری ساخته شده كه تنها در صورتی قادر است‏ اشياء را درك كند كه نقطه مقابل هم داشته باشند
مثلا نور و ظلمت ، اين دو را بشر به مقايسه يكديگر می‏شناسد . اگر هميشه‏ جهان و هر نقطه‏ای از جهان نورانی بود ، هيچگاه تاريك نمی شد ، يك‏ نورانيت يكنواخت در همه نقطه‏ها بود و ظلمت به هيچ وجه نبود ، انسان‏ خود نور را هم نمی‏شناخت ، يعنی نمی توانست تصور كند كه نوری هم در عالم‏ هست ، نمی توانست بفهمد الان كه همه چيز را می‏بيند به واسطه نور می‏بيند . نور از همه چيز ظاهرتر و روشن تر است ، عين ظهور است ، ولی ظهور او كافی نبود ، و اين نقص از ماست نه از نور . اكنون كه نور را درك‏ می‏كنيم برای اين است كه نور زوال و افول دارد ، ظلمت و تاريكی پيدا می‏شود . به كمك آمدن ظلمت و افول نور می‏فهميم كه قبلا چيزی بود كه به‏ وسيله آن چيز همه چيز و همه جا را می‏ديديم و اگر اين نور افول و غروب‏ نمی‏داشت هرگز مورد توجه و التفات ما واقع نمی‏شد . پس نور به كمك ضد خودش كه ظلمت است معروف و شناخته شده ، و اگر هم سراسر ظلمت بود و نور نبود باز ظلمت شناخته نمی‏شد
همچنين اگر انسان در همه عمر به طور يكنواخت آوازی را بشنود مثلا صدای‏ يك بوق لكوموتيو يكنواخت بلند باشد و بچه‏ای در نزديكی آن صدا بزرگ شود هرگز آن صدا را كه هميشه به گوشش می‏خورد نمی شنود و حساسيت خود را نسبت به آن از دست می‏دهد . يكی از حكمای قديم - ظاهرا فيثاغورس است - مدعی بود يك موسيقی يكنواخت از حركت افلاك هميشه بلند است ولی چون مردم هميشه‏ می‏شنوند هيچ وقت نمی شنوند . همچنين اگر انسان در محيطی بد بو يا خوشبو باشد هيچ وقت آن بو را احساس نمی كند
و نيز به همين دليل است كه اغنيا حساسيت خود را نسبت به لذتها و خوشيها از دست می‏دهند و فقرا نيز حساسيت خود را نسبت به سختيها از دست می‏دهند ، يعنی آنها كه بيشتر به موجبات لذت می‏رسند كمتر احساس‏ می‏كنند و آنها كه كمتر می رسند بيشتر . و همچنين آنها كه بيشتر با مصائب‏ روبرو می‏شوند ، كمتر سختی آن را حس می‏كنند و آنها كه كمتر روبرو می‏شوند ، بيشتر احساس می‏كنند
همچنين است قدرت و عجز . اگر فرضا بشر به همه چيز قادر بود و در برابر هيچ چيزی عاجز و ناتوان نبود ، نه در خودش و نه در چيز ديگری عجز را نمی ديد ، نمی توانست بفهمد كه قدرت هم موجودی است از موجودات اين‏ عالم ، با آنكه همه كار را با قدرت می‏كرد خود قدرت را نمی ديد ، با اينكه غرق در قدرت بود قدرت را درك نمی كرد ، و اگر عجز مطلق هم بود و قدرت نبود عجز نيز شناخته نمی شد
همچنين است علم و جهل . اگر فرض كنيم جهل در عالم نبود و بشر همه چيز را می‏دا نست و در برابر هيچ حقيقتی نادانی خود را احساس نمی‏كرد و در روشنايی علم همه چيز برايش روشن و آشكار بود ، با اينكه غرق در علم بود و همه چيز را با نور علم می‏ديد ، از خود علم غافل بود . همه چيز را می‏ديد و می‏فهميد و به او التفات داشت الا خود علم كه نمی‏توانست به او التفات‏ داشته باشد . ولی وقتی كه جهل در برابر علم آشكار شد و به كمك دستگاه‏ گيرنده فكری آمد ، التفات و توجه نسبت به علم هم پيدا می‏شود ، فهميده‏می شود كه او هم موجودی است از موجودات عالم . و لهذا حيوان توجه به‏ علم خود ندارد زيرا توجه به جهل خود ندارد
همچنين است سايه و شخص . اگر بشر هميشه سايه يك عده اشياء را می‏ديد نه خود آنها را و هيچگاه آن سايه‏ها از نظرش محو نمی شد ، همان سايه‏ها را اشخاص واقعی خيال می‏كرد ، ولی چون هم شخص را می‏بيند و هم سايه را ، می‏فهمد كه اين شخص است و آن سايه
افلاطون عقيده فلسفی معروفی دارد كه به نام مثل افلاطون معروف است ، ميگويد آنچه در اين جهان است از انواع ، فرعی و ظلی است از اصلی و حقيقتی كه در جهان ديگر است ، او حقيقت است و اينها پرتو ، او شخص‏ است و اينها سايه . مردم خيال می‏كنند اين سايه‏ها حقيقت است . بعد مثلی‏ می‏آورد ، می‏گويد فرض كنيد يك عده مردم از اول عمر در غاری محبوس باشند و آنها را طوری در آن غار حبس كنند كه روی آنها به طرف داخل غار و پشتشان به در غار باشد . آفتاب از بيرون غار به داخل بتابد و افرادی از جلوی آن غار عبور كنند و سايه آن افراد و اشخاص كه از جلوی غار عبور می‏كنند به ديواری كه در جلوی آن محبوسين است ، بيفتد . اين محبوسين قهرا از بيرون بی خبرند و نمی دانند بيرونی هم هست زيرا از اول عمر در آنجا به همين صورت حبس بوده‏اند ، قهرا همان سايه‏هايی را كه در مقابل ديوار می‏بينند كه در حركت اند ، اشخاص واقعی می‏پندارند و نمی فهمند كه اينها چيزی نيستند، صرفا نمايشهايی هستند از اشخاص و حقايقی كه در بيرون است
بشر هم كه در غار طبيعت محبوس است ، افراد و اشخاص اين عالم را حقيقت می داند و نمی داند اينها ظل و سايه حقيقت‏اند نه خود حقيقت ، و اگر خود اشخاص را ببينند آن وقت می‏فهمند
غرض بيان آن فكر افلاطون نيست ، غرض بيان اين جهت است كه ساختمان‏ عادی و طبيعی انسان طوری است كه اشياء را از راه مقايسه باهم و مقايسه‏ با نقطه مقابلشان می‏شناسد و اگر نقطه مقابل نباشد ، نمی تواند آنها را بشناسد ولو در كمال ظهور بوده باشند . مثال نور و ظلمت ، علم و جهل ، قدرت و عجز ، و شخص و سايه را برای اين ذكر كردم ، همين طور است خير و شر ، حركت و سكون ، حدوث و قدم ، فنا و ابديت
همان طوری كه اشاره كردم اين مطلب مربوط به ساختمان فهم و ادراك‏ ماست - ما اين طور هستيم كه معمولا تا نقطه مقابل چيزی را نبينيم از وجود آن چيز با خبر نمی‏شويم - نه مربوط به شی‏ء مورد شناسايی ما
پس اگر فرض كنيم همين نور حسی هيچگاه افول نمی داشت ، هيچ حجابی و سدی هم مانع او نمی شد ، درون يك خانه در بسته هم مثل بيرون روشن بود ، روشنايی مطلق و يكنواخت همه عالم را فرا می‏گرفت ، آن وقت اگر يك نفر پيدا می‏شد و می‏گفت همه عالم را نور فرا گرفته و شما هر چيز را كه‏ می‏بينيد به وسيله او می‏بينيد و اگر او نباشد شما هيچ چيز را نمی بينيد ، البته برای ما كه غرق در نور بوديم باور كردنش مشكل بود

ماهی و آب

مثل معروفی است كه ماهی ای كه هيچ وقت از آب بيرون نيامده بود و غير آب چيزی نديده بود ، به فكر افتاد كه اين آب كه اينقدر از او تعريف می‏كنند و می‏گويند مايه حيات است ، چيست و كجاست‏ ؟ چرا من او را نمی بينم ؟ دنبال كسی می‏رفت كه آب را به او نشان بدهد تا اينكه روزی از آب بيرون افتاد و در تب و تاب قرار گرفت ، آن وقت‏ فهميد كه آب چيست و چه اثری برای او داشته و زندگی اش وابسته به او بوده . يكی از شعرا اين مثل را به نظم آورده می‏گويد :
به دريايی شناور ماهيی بود
كه فكرش را چو من كوتاهيی بود
نه از صياد تشويشی كشيده
نه رنجی از شكنج دام ديده
نه جان از تشنگی در اظطرابش
نه دل سوزان زداغ آفتابش
در اين انديشه روزی گشت بيتاب
كه می‏گويند مردم آب ، كو آب ؟
كدام است آخر آن اكسير جانبخش
كه باشد مرغ و ماهی را روانبخش ؟
گر آن گوهر متاع اين جهان است
چرا يا رب زچشم من نهان است ؟
جز آبش در نظر شام و سحر نه
در آب آسوده از آبش خبر نه
مگر از شكر نعمت گشت غافل
كه موج افكندش از دريا به ساحل
بر او تابيد خورشيد جهانتاب
فكند آتش به جانش دوری آب
زبان از تشنگی بر لب فتادش
به خاك افتاد و آب آمد به يادش

خدا ، نور مطلق و ظاهر مطلق

ذات اقدس احديت نور مطلق است ، نوری است كه ظلمت مقابل ندارد
اوست نور همه جهان ، نور آسمان و زمين " « الله نور السموات و اعرض " ( 1 ) . از هر ظاهری ظاهرتر است ، و از هر نزديكی به ما نزديكتر .

پاورقی : . 1 نور ، . 35

ظهور همه چيز به ذات اوست ، ظاهر مطلق و بالذات اوست " « و بنور وجهك الذی أضاء له كل شی‏ء » " ( 1 ) ، روشنی هر چيزی در پرتو نور ذات اوست . ولی نوری است كه ثابت است ، غروب و افول ندارد
نوری است كه همه جا را پر كرده ، حجاب و مانعی ندارد ، به همه چيز محيط است ، نقطه مقابلی ندارد ، ضد و ندی ندارد
چون افول و غروب ندارد ، زوال و فنا ندارد ، ظلمتی در برابرش نيست ، بشر ضعيف الادراك كه هر چيزی را با مقايسه نقطه مقابل و نقطه مخالف‏ بايد بفهمد و دستگاه گيرنده فهم و ادراك او طوری ساخته شده كه به هر چيزی با كمك نقطه مقابل آن چيز توجه و التفات پيدا می‏كند ، از التفات‏ و توجه به ذات حق غافل است
نكته غريبی است ! ذات حق چون هيچ وقت پنهان نيست ، از نظرها پنهان‏ است . اگر گاهی پنهان بود و گاهی آشكار ، از نظرها پنهان نبود . چون‏ غروب و افول و زوال و تغيير و حركت ندارد ، مورد غفلت بشر است
اين است معنی سخن حكما كه می‏گويند : ذات حق از كثرت ظهور و شدت‏ ظهور در خفاست
يا من هو اختفی لفرط نوره
الظاهر الباطن فی ظهوره
از همان جهت كه ظاهر و آشكار است باطن و پنهان است ، جهت ظهور در او عين بطون است
چقدر خوب و عالی و لطيف بيان كرده علی ( ع ) : " « و كل ظاهر غيره‏ غير باطن ، و كل باطن غيره غير ظاهر » " ( 2 ) يعنی هر ظاهری غير خداديگر باطن نيست ، و هر باطنی غير خدا ديگر ظاهر نيست ، اما خدا در عين‏ وحدت و بساطت ، هم باطن است و هم ظاهر .

پاورقی : . 1 از فقرات دعای شريف كميل
. 2 نهج البلاغه ، خطبه . 64

نه اينكه قسمتی از او ظاهر است و قسمتی باطن ، بلكه از همان حيثيت كه ظاهر است عينا باطن است و از همان حيثيت كه باطن است ، ظاهر است
منبع و سرچشمه اين حقيقت خود قرآن كريم است كه می‏فرمايد : " « هو اعول و الاخر و الظاهر و الباطن »" ( 1 ) ( اول و آخر خداست ، ظاهر و باطن هم خداست )
و باز قرآن می‏فرمايد : " « أينما تولوا فثم وجه الله »" ( 2 )
( به هر طرف كه رو كنيد ، رو به خدا هستيد و روی خدا با شماست )
رسول اكرم ( ص ) فرمود : اگر با ريسمانی به طبقه هفتم زمين هم فرو رويد باز به سوی خدا رفته‏ايد
در حديث است كه جاثليقی ( عالمی از علمای مسيحی ) به اميرالمؤمنين‏ علی ( ع ) گفت : " أخبرنی عن وجه الرب " يعنی به من بگو چهره حق كه‏ قرآن می‏گويد به هر طرف رو كنيد رو به خداييد و روی خدا با شماست يعنی‏ چه ؟ روی خداوند كدام طرف است ؟ " « فدعا علی بنار و حطب فأضرمه » " علی ( ع ) دستور داد هيزم و آتش آوردند .

پاورقی : . 1 حديد ، . 3 . 2 بقره ، . 115

هيزم را آتش زد ، مشتعل شد ، فضا را روشن كرد . " « فلما اشتعلت قال : أين‏ وجه هذه النار ؟ » " پرسيد : چهره اين آتش كدام طرف است ؟ گفت : همه‏ طرف و همه جا چهره است . فرمود : " « هذه النار مدبره مصنوعة لا يعرف‏ وجهها » " اين آتش با اين كيفيت كه ديدی مصنوعی و مخلوقی است از مخلوقات خدا و همه طرف روی اوست ، تو می‏خواهی خداوند جهت معين داشته‏ باشد ؟ " « و خالقها لا يشبهها » " و البته خداوند شبيه مخلوقات خود نيست . او منزه است از شبيه و مثل و نظير و مقدس است از تشبيه . " « و لله المشرق و المغرب فأينما تولوا فثم وجه الله »" . مشرق و مغرب‏ از آن خداست . به هر كجا كه روكنی به سوی خداست . " « لا يخفی علی ربنا خافية » " ( 1 ) هيچ چيز بر او پوشيده نيست
مشرق و مغرب جهان ملك خدا است ، ظهور فعل اوست ، او به همه چيز احاطه دارد ، هيچ چيز از او خالی نيست ، به هر طرف رو كنيد به خدا رو آورده‏ايد
بس كه هست از همه سو و زهمه رو راه به تو به تو برگردد اگر راهروی‏ برگردد

خودشناسی

می‏گويند خودشناسی ، مقدم بر خداشناسی ، است ، انسان تا خود را نشناسد نمی تواند خدا را بشناسد . اين سخن از جهات متعدد درست است نه از يك‏ جهت . يك جهتش اين است كه بايد وضع دستگاه گيرنده فكری خود را بشناسد ، بايد خود را به ضعف و نقص و قصور بشناسد تا خدا را به كمال و قوت و لا تناهی بشناسد ، بايد قصور

پاورقی : . 1 توحيد صدوق ، ص . 182

فهم و ادراك خود را بشناسد كه تا موجودی محدود و ناقص نباشد و تا او را ضدی و نقطه مقابلی نباشد نمی تواند او را بشناسد . پس طمع نكند كه من‏ بايد خداوند را با حسی از حواس خود درك كنم . بايد بداند كه محسوساتش‏ هم اگر همه يكنواخت بود ، اگر هميشه يك رنگ را می‏ديد او را نمی شناخت‏ ، اگر هميشه يك صدا را يكنواخت می‏شنيد باز او را نمی‏شناخت و از وجودش‏ آگاه نمی‏شد ، اگر هميشه يك بو به يك طرز به مشامش می‏رسيد ابدا متوجه‏ آن نمی شد . بشر خيال نكند خدا از او مخفی شده بلكه بايد بفهمد كه تنها ظهور يك حقيقت كافی نيست برای فهم و ادراك بشر . وجود نقطه مقابل هم‏ كمك می‏كند . نور ذات خدا محيط و ازلی و ابدی است ، غروب و افولی‏ ندارد و از همين جهت ، ادراكات ضعيف بشر عاجز است كه او را درك كند

بشر محدود خدا را با آثار محدودش می‏شناسد

دستگاه گيرنده فكری ما خدا را با اموری می‏شناسد كه مثل خودش ناقص و محدود است ، خدا را با نورهايی می‏شناسد كه در يك نقطه هست و در يك‏ نقطه نيست ، مثل حيات نبات و حيوان و شعوری كه در يك نقطه ماده پيدا می‏شود ، خدا را به اموری می‏شناسد كه در يك زمان هست و در يك زمان‏ نيست ، يعنی طلوع و غروب دارد . خداوند را افعال و مخلوقاتی است ، نورهايی است كه آفريده اوست . آن نورها طلوع می‏كنند و غروب می‏كنند
خداوند خود را از راه نورهای فعلی خود به ما می‏شناساند . حيات و زندگی‏ نور الهی است ، نوری است كه آن را بر ماده ظلمانی بسط می‏دهد و سپس قبض می‏نمايد
" « وإنا لنحن نحيی و نميت و نحن الوارثون »" ( 1 )
( ماييم كه نور حيات را به جهان می‏گسترانيم و پس می‏گيريم . همه چيز به ما بر می‏گردد . ما وارث همه چيز هستيم )
" « يولج الليل فی النهار و يولج النهار فی الليل 0 ( 2 ) يخرج الحی‏ من الميت و يخرج الميت من الحی 0 ( 3 ) و هو حی لا يموت 0 ( 4 ) و هو علی كل شی‏ء قدير »" ( 5 )
( شب را در روز فرو می‏برد و روز را در شب . زنده را از مرده بيرون‏ می‏آورد و مرده را از زنده . و خودش زنده‏ای است كه موت در او راه ندارد ، نوری است كه غروب و افول ندارد . او بر هر چيز قادر و تواناست )
زندگی كه در زمين پيدا می‏شود محدود است ، هم از لحاظ زمان و هم از لحاظ مكان ، در يك لحظه يا يك نقطه پيدا می‏شود و نبات و حيوان و انسان‏ از او بهره‏مند می شوند . زندگی با همه شؤون و جلواتی كه دارد : رشد و نمو ، زيبايی و طراوت ، حسن تركيب و انتظام ، احساس و ادراك ، عقل و هوش‏ ، محبت و عاطفه ، غريزه‏های هدايت كننده ، ذات احديت را به ما می‏نماياند . همه اينها آيتها و آئينه‏های ذات احديت‏اند
قرآن كريم غالبا به حيات و آثار حيات استدلال می‏كند ، به

پاورقی : . 1 حجر ، . 23 . 2 فاطر ، . 13 . 3 انعام ، . 95 . 4 اقتباس از آيه 58 سوره فرقان
. 5 مائده ، . 120

زيباييها و طراوتها به حسن تركيب و حسن انتظام ، به الهام و غريزه ، به‏ محبت و عاطفه ، به محبت هر جانداری به اولاد و فرزندان خود و به جفت‏ خود ، به اين امور استدلال می‏كند . از زبان ابراهيم نقل می‏كند كه به نمرود گفت : " « ربی الذی يحيی و يميت »" ( 1 ) از زبان موسی نقل می‏كند كه‏ به فرعون گفت : " « ربنا الذی أعطی كل شی‏ء خلقه ثم هدی »" ( 2 ) خدای‏ ما همان است كه هر چيزی را آنچه لايق بود داد و نظامی چنين متقن به وجود آورده است كه موجودات را به كمال لايق آنها هدايت كرد . اوست كه به هر گياهی نيرويی داد كه مانند يك مهندس ما هر نقشه وجود خود را می‏كشد و طراحی می‏كند ، خود را آرايش می‏دهد و جلوه‏گری می‏نمايد . اوست كه به هر حيوانی ، از كوچكترين حشره‏ها گرفته تا حيوانات ، غريزه و الهاماتی داد كه عقل از ادراك و توصيف آنها عاجز است . اوست كه به زنبور عسل الهام‏ كرد كه برای خود در كوهها خانه بنا كند ، با مهندسی مخصوصی از درختها و از عرشهای چوبی برای خود لانه بسازد
" « و أوحی ربك‏إلی النحل أن اتخذی من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون 0 ثم كلی من كل الثمرات فاسلكی سبل ربك ذللا يخرج من بطونها شراب مختلف ألوانه فيه شفاء للناس إن فی ذلك لاية لقوم يتفكرون »" ( 3 )
اوست كه مورچه ضعيف را اينقدر توانا و دانا آفريد و

پاورقی : . 1 پروردگار من همان است كه زنده می‏كند و می‏ميراند . ( بقره ، 258 )
. 2 پروردگار ما همان است كه به هر چيزی خلقت مناسب او را داده و سپس او را " به سوی كمالش " راهنمايی كرده است . ( طه ، 50 )
. 3 نحل ، . 68

راهيابی در وجود او قرار داد كه سالها بشر مطالعه می‏كند و حيرت بر حيرتش می افزايد

زندگی مورچه از نظر علی ( ع )

علی ( ع ) در نهج البلاغه می‏فرمايد : " « أنظرواإلی النملة فی صغر جثتها و لطافة هيئتها لا تكاد تنال بلحظ البصر و لا بمستدرك الفكر ، كيف دبت علی أرضها و صبت علی رزقها » "
( در كار مورچه دقيق شويد ، ببينيد اين حيوان به اين كوچكی چه جور در روی زمين تكاپو می‏كند و دنبال روزی خود می‏رود . عشق و الهامی او را هدايت می‏كند كه با نقشه و حساب ، روزی خود را تهيه می‏كند و آن را نگهداری می‏كند )
دانشمندان حيوان شناس كه در اين زمينه مطالعاتی كرده‏اند می‏گويند بعضی‏ از مورچه‏ها در بعض صحاری هستند كه برای تهيه روزی خود به پيدا كردن‏ دانه‏ها قناعت نمی كنند ، بلكه مزارعی ترتيب می‏دهند و قارچ در آن‏ می‏كارند و به مصرف غذايی خود می‏رسانند . و عجيب‏تر اينكه می‏گويند يك‏ دسته از مورچگان بعضی حشرات را اهلی كنند . همان طوری كه انسان ، اسب و گاو و گوسفند را اهلی كرده و از شير آنها استفاده می‏كند ، مورچگان هم از يك شيره شيرينی كه از اين حشرات می‏دوشند استفاده می‏كنند
" « تنقل الحبةإلی جحرها و تعدها فی مستقرها ، تجمع فی حرها » « لبردها ، و فی وردها لصدرها » "
( دانه را به لانه خود می‏برد و آن را در جای مناسبی كه فاسد نشود جا می‏دهد ، جايی كه رطوبت آن را فاسد نكند و حتی آن را می‏شكافد كه سبز نشود و نرويد )
باز دانشمندان حشره شناس گفته‏اند يك طايفه از مورچگان هستند كه دارای‏ زندگانی اجتماعی منظمی هستند و هر دسته وظيفه‏ای را دارند كه بايد انجام‏ دهند . يك دسته كارگرند كه دانه جمع می‏كنند و به لانه می‏آورند تا در زمستان سايرين از آن استفاده كنند . برای اين منظور ، حجره‏هايی مخصوص‏ آسياب تعبيه كرده‏اند و در آن حجره‏ها مورچگان مخصوص ديگری هستند كه‏ دارای فكهای بزرگ و قوی هستند . دانه‏ها را در آنجا آسياب می‏كنند و برای‏ غذای سايرين آماده می‏سازند
" « و لو فكرت فی مجاری أكلها و فی علوها و سفلها ، و ما فی الجوف‏ من شراسيف بطنها ، و ما فی الرأس من عينها و اذنها ، لقضيت من خلقها عجبا ، و لقيت من وصفها تعبا » " ( 1 )
و اگر تفكر كنی و مطالعه نمايی در مجاری غذای اين حيوان كوچك كه چگونه‏ غذا می خورد و غذا را فرو می‏برد و آنها را هم هضم می‏كند و دفع می‏نمايد ، اگر شكمش را در نظر بگيری و اينكه چگونه ضلعها و دنده‏ها برای آن جثه‏ صغير ساخته شده ، و اگر دستگاه ديد و دستگاه شنيدش كه در سرش قرار دارد ، اگر در همه اينها دقيق

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 227

شوی و كاملا مطلع شوی كه چگونه است ، حيرت بر حيرتت می‏افزايد ، بقدری‏ است كه به زحمت می‏توان توصيف كرد ، كتابها را پر می‏كند ، سالها بايد رنج برد و مطالعه كرد
امروز دانشمندانی در اين زمينه مطالعاتی كرده‏اند ، صدها نفر تمام عمر خود را در اطراف همين موضوع به آخر رسانده‏اند ، كتابها نوشته‏اند ، تعبها و رنجها كشيده‏اند و خبرهای عجيب برای ما آورده‏اند ، مخصوصا مسائلی كه‏ مربوط به فهم و شعور و تفاهم بين افراد مورچگان است از عجيب‏ترين مسائلی‏ است كه قرع سمع می‏كند
در قرآن كريم قضيه عجيبی از تفاهم مورچگان در داستان سليمان نقل می‏كند . در آن سوره كه به نام سوره نمل ( سوره مورچه ) است می‏فرمايد : " « حتی‏إذا أتوا علی وادی النمل قالت نملة يا أيها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون 0 فتبسم ضاحكا من قولها و قال رب أوزعنی أن أشكر نعمتك التی أنعمت علی و علی والدی و أن أعمل‏ صالحا ترضيه و أدخلنی برحمتك فی عبادك الصالحين »" ( 1 )
يعنی سليمان و سپاهيانش به وادی مورچگان رسيدند . در اين وقت مورچه‏ای‏ مورچگان را مخاطب قرار داد و گفت : ای مورچگان ! به پناهگاههای خود داخل شويد ، مبادا سليمان و سپاهيانش شما را لگد مال كنند ، اينها نمی‏ فهمند و توجهی به شماندارند .

پاورقی : . 1 نمل ، . 19

سليمان كه متوجه اين خطاب مورچه شد از گفته اين مورچه لبخندی‏ زد و گفت : خدايا ! مرا توفيق ده كه نعمتهای ترا كه به من و پدر و مادرم‏ عنايت كرده‏ای شكر كنم و كار شايسته‏ای كه موافق رضای تو باشد انجام دهم
خدايا ! به كرم و رحمت خود مرا از بندگان صالح خودت قرار بده
اميرالمؤمنين ( ع ) در آن جمله‏ها فرمود : " « و ما فی الرأس من عينها و اذنها » " اشاره می‏كند كه دستگاه ديد و شنيد اين حيوان در سر اوست
امروز هم دانشمندان در تحقيقات خود به اينجا رسيده‏اند كه اين حيوان به‏ وسيله شاخكهايی كه در سر دارد خبر می‏دهد و خبر می‏گيرد
در آخر سخن خود می‏فرمايد : " « و لو ضربت فی مذاهب فكرك لتبلغ غاياته ما دلتك الدلاله‏إلا علی‏ أن فاطر النملة هو فاطر النخلة لدقيق تفصيل كل شی‏ء ، و غامض اختلاف كل‏ حی . و ما الجليل و اللطيف ، و الثقيل و الخفيف ، و القوی و الضعيف فی‏ خلقه‏إلا سواء » " ( 1 )
( اگر در راههای فكر و انديشه سير كنی تا به نتيجه برسی ، جز اين‏ دستگيرت نخواهد شد كه خالق مورچه كوچك و خالق درخت تناور خرما يك‏ قدرت است . همان نظام دقيقی كه در اين به كار رفته در آن هم به كار رفته است . در مقابل قدرت خلاقيت او كوچك و بزرگ ، سبك و سنگين ، قوی و ضعيف برابرند )
به هر حال ، قرآن كريم در عين اينكه می‏فرمايد خداوند از هر

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 227

ظاهری ظاهرتر است بلكه ظاهر واقعی اوست ، " همه عالم به نور اوست‏ پيدا " ، در عين حال ، به واسطه اينكه ساختمان فكری بشر طوری است كه‏ معمولا اشياء را به كمك نقطه مقابل می‏شناسد ، خداوند را از طريق تجلياتش‏ و مظاهرش كه افول و غروب دارند ، گاهی هستند و گاهی نيستند ، نورهايی‏ هستند هماغوش با ظلمت ، حياتهايی هستند مقرون و همريسمان با مرگ ، به‏ بشر می‏شناساند . اينكه قرآن اين همه به حيات و آثار حيات و تجليات‏ حيات و شؤون حيات تذكر می‏دهد برای همين منظور است

20 انكارهای بيجا

اين سخنرانی در 23 رمضان 78 مطابق 12 فروردين 38 ايراد شده است
حديث معروفی است كه علم سه پله و سه مرحله دارد . انسان همينكه به‏ مرحله اول آن می‏رسد مغرور می‏شود و تكبر می‏كند ، معلوماتش در نظرش جلوه‏ می‏كند ، خود را از همه چيز و همه كس برتر و بالاتر می‏بيند ( اين مرحله‏ مرحله علم بينی و خودبينی است ) . تا به مرحله دوم می‏رسد . در اين مرحله‏ بر معلوماتش افزوده می‏شود ، عظمت خلقت و آفرينش در برابرش نمودار می‏شود ، خود را و معلومات خود را در برابر دستگاه عظيم آفرينش كوچك‏ می‏بيند و حالت تواضع در او پيدا می‏شود ( اين مرحله مرحله واقع بينی و جهان بينی است ، از علم بينی به جهان بينی می‏رسد ) ، به جای آنكه به‏ معلومات خود نظر افكند به جهان نظر می‏كند و با آن معلومات جهان را اندازه می‏گيرد . تا آنكه قدم به مرحله سوم می‏گذارد . در اين مرحله می‏فهمد كه هيچ چيز نمی‏داند ( « علم انه لا يعلم شيئا » ) - اين مرحله مرحله بهت‏ و حيرت است - . در اين مرحله همين قدر می‏فهمد كه مقياسهای فكری و متر و شاقولهای فكری كه او در كيسه فكر خود تهيه كرده كوچكتر و نارساتر از اين است كه بتواند جهان عظيم را با آنها متر كند و اندازه بگيرد
می‏داند و می‏فهمد كه مقياسهای علم و فكر او برای يك محيط محدود زندگی‏ خودش فقط صحيح است به كار برده شود نه بيشتر
گمان می‏كنم اين بيت از مولوی باشد در ديوان شمس :
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست
خام بدم ، پخته شدم ، سوختم
اين مرد عارف دوره سلوك روحانی و عقلانی خود را مجموعا در سه مرحله‏ خلاصه كرده : دوره خامی ، دوره پختگی ، دوره سوختگی . دوره خامی و غرور و تكبر و علم بينی را بسياری دارند ، ولی آيا كسی به دوره پختگی و به دوره‏ سوختگی برسد مطلب ديگری است

غرور علم ناقص

همان طوری كه انسان گاهی به مال خود مغرور می‏شود و جنون ثروت او را می‏گيرد ، خيال می‏كند مال و ثروت كه به چنگ آورده او را از همه چيز بی‏ نياز می‏كند و می تواند او را در دنيا مخلد سازد "« يحسب أن ماله أخلده‏ " ( 1 ) ، يا گاهی به جاه و مقام خود مغرور می‏شود ، جنون جاه و مقام‏ بر مغزش مستولی می‏گردد ، به طغيان و فساد در روی زمين می‏پردازد ، كوس‏ " « أنا ربكم اععلی »" ( 2 ) می‏زند ، همين

پاورقی : . 1 می‏پندارد كه ثروت موجب عمر جاويد اوست . ( همزه ، 3 )
. 2 نازعات ، . 24

طور هم گاهی غرور علم بر انسان مسلط می‏شود و يك نوع جنون بر او مستولی‏ می‏كند ، با اين فرق كه جنون ثروت و قدرت ، از ثروت زياد و قدرت زياد پيدا می‏شود و جنون علم ، از علم كم و ادراك ضعيف . می‏گويند هر چيزی‏ وجود ناقصش بهتر است از عدم محض ، مگر علم كه هيچ نداشتنش از ناقص‏ داشتنش بهتر است ، زيرا علم ناقص جنون آور و سكر آور و مست كننده‏ است ، البته مال و جاه هم جنون آور و سكر آورند ، اما جنون اينها از زيادی پيدا می‏شود بر خلاف سكر علم و جنون علم كه از كمی و نقص آن بر می‏خيزد نه از زيادی ، و همين سكر و مستی منشأ تكذيبهايی به حقايق می‏شود
در اينجا يك حديث ديگر از امام صادق سلام الله عليه نقل كنم

دو پيمان خدا از بشر

امام صادق ( ع ) فرمود خداوند با دو آيه از آيات قرآن كريم بندگان خود را از تصديقها و تكذيبهای بيجا منع كرده است : يكی اينكه می‏فرمايد : " « ألم يؤخذ عليهم ميثاق الكتاب أن لا يقولوا علی الله إلا الحق »" (1) آيا از اين مردم در كتاب آسمانی پيمان گرفته‏ نشده كه جز آنچه حق و ثابت است به خدا نسبت ندهند و از پيش خود نگويند اين حرام است و آن حلال ؟ از پيش خود نگويند خدا در اينجا چنين‏ دستور داده و در آنجا چنان دستور داده ؟ پيمان گرفته شده كه در آنچه‏ خداوند سكوت كرده و تكليفی نياورده آنها هم سكوت كنند ، نه آنكه از پيش خود بدعتهايی بياورند و دستورهايی وضع كنند به نام دستورهای خدا
بشر گاهی مرض تصديق پيدا می‏كند ، در مواردی كه خدا دستوری نداده و مردم را روی مصالح و حكمی آزاد گذاشته می‏خواهد از پيش خود دستوری وضع كند و به خدا نسبت دهد ، و يا گاهی كارهای زشتی‏ كه فقط موافق شهوات اوست و ميل دارد آن كارها را انجام دهد ، می‏آيد دستورهايی از پيش خود وضع می‏كند و آنگاه می‏گويد خدا اين طور دستور داده‏ " « وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله أمرنا بها قل‏إن‏ الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لا تعلمون » " ( 1 )
اين يك پيمان است كه خداوند از بندگان خود گرفته كه تا علم و يقين‏ ندارند ، يك چيزی را نگويند كه حكم خدا و امر خدا و از طرف خدا است
پيمان ديگر آنجاست كه می‏فرمايد : " « بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما يأتهم تأويله »" ( 1 ) مسائلی كه بر آن مسائل احاطه ندارند ، روح و باطن آن مسائل را درك نكرده‏اند ، بجای آنكه بگويند ما نمی دانيم ، ما نمی فهميم ، فكر ما به آنجا نمی رسد ، از روی غرور و خود پسندی تكذيب‏ می‏كنند ، می‏گويند همچو چيزی نيست . ندانسته و احاطه پيدا نكرده رد می‏كنند
شيخ الرئيس ابوعلی سينا دو جمله دارد نزديك به مضمون اين حديث . او راجع بتصديقهای بی دليل بی مورد می‏گويد : " من تعود أن يصدق بغير دليل‏ فقد انخلع عن الفطره الانسانية " يعنی آن كس كه عادت كرده بدون دليل هر چه به او گفته می شود قبول كند ، از فطرت انسانيت خارج شده ، نام انسان‏ نمی توان بر او نهاد
راجع به انكارهای بی دليل هم می‏گويد : " كل ما قرع سمعك

پاورقی : . 1 هرگاه عملی زشت انجام دهند گويند پدرانمان را همين طور يافتيم كه‏ اين كارها را می‏كردند و خداوند هم به ما همين طور امر كرده . بی‏شك‏ خداوند به ارتكاب كارهای زشت فرمان نمی دهد . . 2 يونس ، . 39

آيا بر خدا ندانسته افترا می‏بنديد ؟ ( اعراف ، 28 )
من الغرائب فذره فه بقعة الامكان ما لم يذدك عنه قائم البرهان " يعنی‏ هر چند به نظرت عجيب و غريب می‏آيد به صرف اينكه عجيب است انكار مكن‏ ، مگر آنكه برهان علمی قاطعی در كار باشد

حدشناسی

هر كسی همان طوری كه از لحاظ جسم و اندام ، حدی و اندازه‏ای دارد ، از لحاظ روح و عقل و علم هم حدی و اندازه‏ای و ظرفيتی دارد ، بی حد نيست
انسان بايد حد خود را بشناسد و از آن حد تجاوز نكند . " « العالم من‏ عرف قدره » " ( دانا كسی است كه حد و اندازه خود را بشناسد ) . يعنی‏ ممكن است يك نفر بسياری از چيزها را در دنيا بداند ، به بسياری از مسائل رياضی و طبيعی و اجتماعی احاطه داشته باشد ، از همه جای دنيا با خبر باشد ، از تاريخ با خبر باشد ، از گذشته با خبر باشد ، حد و اندازه‏ بسياری از امور را بداند ، ولی به يك مسأله جاهل باشد و آن مسأله حد و اندازه خودش است ، روح خود و فكر خود را متر نكرده و اندازه نگرفته‏ است . همه آن مسائلی كه می‏داند در برابر اين يكی كه نمی داند هيچ است
اين يك را ندانستن منشأ هزار ندانستن ديگر می‏شود ، منشأ تكذيبها به‏ حقايق مسلم آفرينش می‏شود ، منشأ غرورها می‏گردد
در جلسه پيش مطلبی راجع به محدود بودن دستگاه فكر بشر عرض كردم ، گفتم : " اين دستگاه گيرنده فكر ما طوری ساخته شده كه هر حقيقتی ، و لو در منتهای ظهور باشد ، اگر نقطه مقابل و نقطه مخالفی نداشته باشد كه آندو را با هم مقايسه كند نمی تواند آن را بگيرد " . همين يك جهت كافی است‏ كه سكر و غرور را از كله آدمی بيرون كند، ندانسته حقايقی را تكذيب نكند
در دو سه جلسه پيش عرض كردم كه قرآن كريم گاهی موضوع زنده شدن زمين‏ را در فصل بهار برای شهادت بر توحيد می‏آورد ، و گاهی به عنوان نمونه يك‏ رستاخيز كوچك و تبديل نشئه‏ای به نشئه ديگر . خداوند متعال بشر را تنبيه‏ می‏فرمايد كه همان طوری كه در نظام جزئی زندگی زمين شما مردن و زنده شدن‏ هست ، هر تخمی و بذری كه در يك فصل سال در زمين افشانده شود در فصل‏ ديگری همان بذر رشد می‏كند و نمو می‏نمايد ، در يك فصل به مناسبت آن فصل‏ آن تخم جامد و افسرده و بيجان است و در فصل ديگر همان تخم به صورت زنده‏ جاندار ظهور می‏كند ، همين طور است در يك نظام كلی تر و يك تبديل نشئه‏ كلی تر و يك رستاخيز بزرگتری
" « و يوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب باياتنا فهم يوزعون 0 حتی‏إذا جاؤا قال أكذبتم باياتی و لم تحيطوا بها علما »" ( 1 )
( روزی كه از هر امتی دسته‏ای از آنها را كه آيه‏های ما را دروغ شمردند محشور كنيم و به صف كشيده شوند و چون بيايند ، خداوند به آنها خطاب كند : آيات مرا كه دانش شما به آنها احاطه نداشت چرا تكذيب كرديد ؟ ! )
هر چيزی كه زياد شد و عادی شد اهميتش از نظرها می‏افتد . مردن و زنده‏ شدن زمين از همين قبيل است . عمر طبيعی ما طوری است كه در دوره عمر دهها بار اين سنت جاريه را می‏بينيم و لهذا در نظر ما مهم نيست

پاورقی : . 1 نمل ، 83 - . 84

ما در وسط نظامهايی كوچكتر و نظامهايی بزرگتر قرار گرفته‏ايم ، از هيچ‏ طرف نمی دانيم به كجا می‏رسيم ، از همه طرف به " نمی دانيم " می‏رسيم
از طرف كوچكتر به نظام سلول و ملكول و اتم رسيده‏ايم و نمی دانيم تا كجا پيش خواهد رفت ، و از طرف بزرگتر به نظام شمسی و نظامی كه نظام شمسی‏ جزئی از آن و تابع آن است و هيچ برای ما معلوم نيست آن نظام تابع چه‏ نظامی است و آن نظام ديگر تابع كجاست و بالاخره به كجا منتهی می‏شود
مثل ما و عالم ، از اين نظر ، مثل همان كرمی است كه در يك سيب يا يك چوب پيدا می‏شود . دنيای او و زمين و آسمان او همان سيب و همان چوب‏ است . او نمی داند كه اين سيب جزئی است از يك نظام به نام درخت و آن‏ درخت جزئی است از يك نظام بزرگتر به نام باغ كه او خود سرپرست و باغبانی دارد و آن باغ جزئی است از نظام بزرگتری و آن منطقه شهرستان‏ است و همه آنها جزئی از يك كشور و مملكت است و آن كشور و آن مملكت‏ جزئی از زمين است و زمين كره كوچكی است در اين فضای بی پايان . و همچنين است عنكبوتی كه در سقف يك اطاق پيدا می‏شود و در آنجا می‏ميرد و هرگز نمی فهمد اين اطاق جزئی از خانه و آن خانه جزئی از شهر و شهر جزئی‏ از كشور است و همين طور . .
طبعا ادراكات آنها نسبت به ادراكات انسان محدود و كوچك است ، و آنچه برای انسان قابل قبول بلكه بديهی و مسلم است برای آنها باور نكردنی‏ است . همچنين است حالت انسان نسبت به عوالم بزرگتر از مدار زندگی او
كرم كاندر چوب زاييده است حال
كی بداند چوب را وقت نهال
پشه كی داند كه اين باغ از كی است
كو بهاران زاد و مرگش دردی است
آدمی داند كه خانه حادث است
عنكبوتی نی كه در وی عابث است
اين از اين نظر ، يعنی از نظر حجم عالم و وسعت عالم ، اما از نظر عوالمی كه بر ما احاطه دارد و تدبير و تقدير حيات ما با آنجا بسته است‏ ، مجهولات بشر بسی افزون‏تر است . از كجا كه عوالمی در كار نباشد كه‏ نسبت عالم موجود ما نسبت به آن عوالم ، نسبت عالم خواب به عالم‏ بيداری باشد ؟ غزالی در تحول روحی كه برايش رخ داد ، موضوع خواب را به ميان كشيد و گفت ما در خواب جهانی می‏بينيم و در آن حال فكر نمی كنيم كه آلان در خوابيم ، و اين حالت كيفيتی است كه جزء نظام زندگی ما واقع است ، و اصل بيداری است ، ولی همينكه بيدار می‏شويم به جزء بودن آن حالت پی‏ می‏بريم . از كجا كه حالت زندگی ما در دنيا نسبت به يك زندگی ديگر حالت خواب را نداشته باشد ؟ يقين ما به اصالت زندگی دنيوی خود بيش از يقين شخص خواب نيست
اينكه می‏گوييم وقتی كه بيدار می‏شويم می‏فهميم خواب و خيال بوده و حقيقت نبوده يعنی نسبت به زندگی كامل‏تر كه جزء كوچكی از آن خواب و جزء بزرگتری بيداری است بی حقيقت است ، و گرنه نسبت به خود حقيقت است و خيال نيست . زندگی دنيا هم نسبت به خود حقيقت است ولی نسبت به مدار بزرگتری خواب است و خيال " « الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا » " ( 1 ) .

پاورقی : . 1 صد كلمه اميرالمؤمنين عليه السلام ، از جاحظ .

همچنين دنيا كه حلم نائم است
خفته پندارد كه خود اين قائم است
تا برآيد ناگهان صبح اجل
وا رهد از ظلمت ظن و دغل
آنچه كردی اندرين خواب جهان
گرددت هنگام بيداری عيان
" « الدنيا مزرعة ا×خره » " ( 1 ) در اينجا می‏كاريم و در آنجا بر می‏داريم
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
انسان گاهی بدون توجه دانه‏ای از دستش می‏افتد روی زمين و در لابلای خاكها گم می شود ، كاه را از گندم جدا كرده و آن را به مصرف كاهگل می‏رساند و خيال نمی كند كه دانه‏ای هم در اينجا موجود است . ولی فصل بهار می‏رسد ، گندم گمشده كه به چشم نمی آمد سر از خاك بيرون می‏آورد و خود را به صورت‏ جانداری در آورده می‏گو يد من هستم ، تو خيال كردی من گم شدم ، گم شدن در كار نيست : " « يقولون يا ويلتنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيره و لا كبيره‏إلا أحصيها »" ( 2 ) وقتی كه تمام اعمال خود را نوشته و ثبت شده و حاضر می‏بينند با كمال تعجب می‏گويند : اين چه نوشته‏ای است كه كوچك و بزرگی باقی نگذاشته مگر آنكه جمع آوری كرده است ؟ بر انسان لازم است قبل از هر چيزی حد فكری خود را از جنبه نوعی يعنی از اين جنبه كه حد فكر بشر چقدر است و همچنين از جنبه شخصی يعنی ميزان‏ معلومات و اطلاعات شخصی خودش

پاورقی : . 1 كنوز الحقائق ، مناوی ، باب دال
. 2 كهف ، . 49

به دست آورد و حدود توانائی خود را بيازمايد و در همان حدود ، نفی و اثبات و تصديق و انكار كند ، آن وقت است كه از خطا و لغزش مصون‏ می‏ماند

fehrest page

back page