next page

fehrest page

back page

ديگری است در ما كه او هم باطن ما شمرده می‏شود . ما با ظاهر و پوسته‏ وجود خود يعنی با حواس بدنی و آلات بدنی خود ظاهر و پوسته عالم را درك‏ می‏كنيم ، و با باطن و هسته وجود خود يعنی با نيروی عقل و ضمير خود كم و بيش با باطن و هسته عالم ارتباط پيدا می‏كنيم ، يعنی حقايق غير محسوس را درك می‏كنيم

" لب " در قرآن

در قرآن مجيد تعبير بسيار لطيفی است : گاهی كه می‏خواهد از حقايق زير پرده ظواهر بحثی بكند می‏گويد : " « اولوالالباب »" اين حقيقت را در می‏يابند . يعنی صاحبان لب يعنی مغز خالص و جدا شده از پوست . المنجد می‏گويد : " اللب خالص كل شی‏ء ، العقل الخالص من الشوائب " . راغب‏ اصفهانی نيز در مفردات غريب القرآن می‏گويد : " اللب العقل الخالص من‏ الشوائب " يعنی لب به عقلی می‏گويند كه از آنچه با او مخلوط شده است‏ جدا شده باشد . نمی گويد عقل خالی از شوائب ، می‏گويد عقل خالص ، يعنی‏ جدا شده از شوائب . چون واقعا در ابتدا كه هنوز فكر انسان خام است نوعی‏ آميختگی ميان محسوسات و تخيلات و معقولات هست . بعدها اينها از يكديگر جدا می‏شوند و حساب هر يك جدا می‏گردد . عقل انسان هرگاه به اين درجه رسد كه از مقهوريت و هم و خيال و حس بيرون آيد و خلاص گردد ، لب ناميده‏ می‏شود ، زيرا نسبت عقل انسان كه باطن است ، با قوای ظاهری حسی ، نسبت‏ مغز است به پوست . و مغز در يك بادام و يك گردو و امثال اينها ابتدا به يكديگر آميخته است و از هم جدايی ندارند . تدريجا كه اين ميوه كامل و رسيده می‏شو د ، پوستها از مغزها جدا می‏شوند و هر كدام خاصيت و اثر مخصوص به خود را حفظ می‏كند و اثر هيچ كدام با اثر ديگری مخلوط نمی شود . انسان اگر در علم و معرفت كامل گردد ، عقلش از حس و وهم و خيالش‏ جدا و مستقل می‏شود ، احكام هيچ يك از آنها را با ديگری اشتباه نمی كند
در اين هنگام به چنين شخصی گفته می‏شود " لبيب " ، يعنی كسی كه قوه‏ عاقله‏اش استقلال خود را بازيافته است
عرفا می‏گويند مراتب وجود انسان با عوالم وجود متطابق است ، انسان در مراتب وجودی خود دارای جبروت و ملكوت و ناسوت است و با هر مرتبه‏ای‏ از مراتب وجود و هستی خود ، با يك مرتبه و درجه از عالم كلی می‏تواند مرتبط شود
دستگاه عقل و فكر انسان از همين راه حس و حواس قوام و مايه و قوت‏ می‏گيرد ، راه عبور به معقولات از ميان محسوسات است . قرآن كريم دعوت‏ به تدبر در همين محسوسات می‏كند ، زيرا از همين محسوسات بايد به معقولات‏ پی برد و نبايد در عالم محسوسات متوقف شد : " « إن فی خلق السموات و اعرض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولی‏ اعلباب »"
يعنی در خلقت آسمانها و زمين ، در مشاهده همين پيكر عالم و پوسته و قشر عالم ، نشانه‏ها و دلايلی بر روح عالم و لب و مغز عالم هست ، ولی از برای كسانی كه خودشان دارای لب و مغز و هسته هستند و عقل قوی و خلاص شده‏ از حس دارند
" « الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علی جنوبهم و يتفكرون « فی خلق السموات و اعرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب‏ النار »" ( 1 )
آن كسانی كه خدا را در دل خود ياد می‏كنند ، در لب خود و مغز و هسته‏ وجودی خود با خدای عالم و مركز و روح عالم ارتباط پيدا می‏كنند ، در همه‏ حال در ياد او هستند ، در حالی كه ايستاده‏اند و در حالی كه نشسته‏اند ، در حال سستی و در حال سختی ، در همه حال در نظام عالم فكر می‏كنند ، می‏رسند به آنجا كه به حركت غائی و تسخيری موجودات پی می‏برند و می‏فهمند كه عبث‏ نيست ، خودشان عبث آفريده نشده‏ا ند ، قيامت و رسيدن نتيجه اعمالی در كار هست
در جای ديگر می‏فرمايد : " « فبشر عبادی ، الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه اولئك الذين‏ هديهم الله و اولئك هم اولوا اعلباب »" ( 2 ) . يعنی نويد بده آن دسته از بندگان مرا كه به سخن گوش فرا می‏دهند ، اما از ميان آنچه می‏شنوند آنكه بهتر است برای عمل و پيروی انتخاب می‏كنند
آنها هستند كسانی كه خداوند آنها را رهبری كرده ، و آنها هستند صاحبان‏ لب
سخنی كه انسان می‏شنود به وسيله گوش می‏شنود . گوش يك حاسه است در بدن ما . برای گوش تفاوتی نيست كه آنچه می‏شنود چه باشد ، تميز دادن و غربال كردن شنيده‏ها كار گوش نيست . اما نيروی ديگری در انسان هست كه قادر است فرآورده‏های گوش را مورد رسيدگی قرار دهد ، روی آنها حساب كند ، خوبی و بدی و صحت و سقم و درستی و نادرستی هر يك از آنها را به دست آورد .

پاورقی : . 1 آل عمران ، 190 - . 191 . 2 زمر ، 17 - . 18

آن قوه و نيرو ، باطن‏ و نامحسوس است نه ظاهر و محسوس ، كاری هم كه صورت می‏دهد از نوع‏ كارهای محسوس نيست
آری ، انسان با قشر و پوسته و قسمت محسوس و ظاهر جهان وجود خود ، با قشر و پوسته محسوس جهان بزرگ ارتباط پيدا می‏كند ، و با قسمت هسته و مغز نامحسوس جهان وجود خود ، با باطن و هسته و مغز و جنبه‏های نامحسوس‏ جهان بزرگ ارتباط پيدا می‏كند
شخصی از أميرالمؤمنين ( ع ) سؤال كرد " هل رأيت ربك ؟ " ( آيا خدای‏ خود را ديده‏ای ؟ ) . فرمود : " « لم أعبد ربا لم أره » " ( من خدايی را كه نديده‏ام بندگی نكرده‏ام ) . بعد فرمود : " « لم تره العيون بمشاهده‏ العيان و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان » " ( 1 ) . بلی خدا ديده‏ می‏شود اما نه با چشم . چشم ابزار اين كار نيست و برای اين كار آفريده‏ نشده است . او را دل روشن به نور ايمان می‏بيند . ديده دل است كه‏ می‏تواند او را شهود كند
ديدن روی ترا ديده جان بين بايد
اين كجا مرتبه چشم جهان بين من است
جسم ظاهر روح مخفی آمده است
جسم همچون آستين جان همچو دست

پاورقی : . 1 توحيد صدوق ، ص 305 ، نهج البلاغه ، خطبه . 178

باز عقل از روح مخفی‏تر بود
حس بسوی روح زوتر ره برد
روح وحی از عقل پنهان‏تر بود
زانكه او غيب است و اوزان سر بود
آن حسی كه حق بدان حس مظهر است
نيست حس اين جهان آن ديگر است

محدوديت حواس

انسان در ناحيه بدن و ساختمان جسمی خود بسيار محدود است ، در تحت يك‏ شرائط معين فقط می‏تواند باقی بماند ، در حد معينی از حرارت و حد معينی‏ از فشار هوا و با ميزان معينی از مواد غذايی و در اندازه معينی از زمان و قدر معينی از مكان می‏تواند به حيات و زندگی خود ادامه دهد ، ولی در قسمت باطن و روح خود ، اين قيود و حدود را ندارد ، اين شروط و اندازه‏ها برايش نيست . و اگر انسان در ناحيه روح خود متقدر و متعين به اين حدود و اشكال و قالبها بود ، نمی توانست كلی و مرسل و نامحدود را يعنی همين‏ قواعد كلی را كه در علوم طبيعی و رياضی هست درك كند و به آنها نائل شود ، چون در قسمت جسم محدود و معين و متقدر است ، هر چيزی را كه به واسطه‏ آلات جسمانی يعنی به واسطه يكی از حواس خود ادراك می‏كند ، محدود و متعين است . چاره‏ای از اين ادراك محدود نيست ، همين محدود راه عبور نامحدود است . بشر از محدود به نامحدود و از جزئی به كلی و از نسبی به‏ مطلق سير می‏كند . ممكن نيست كه انسان بتواند نامحدود را با يكی از حواس‏ جسمانی خود احساس كند ، اما می‏تواند نامحدود را تعقل كند . انسان می‏تواند با ديده‏ بصيرت و با چشم غير جسمانی ، نامحدود را شهود كند ، ولی ممكن نيست كه‏ نامحدود در محدود و نامتعين در متعين جا بگيرد
مولوی می‏گويد :
چشم حس همچون كف دست است و بس
نيست كف را بر همه آن دسترس
اين بيت را در ضمن مثلی عالی برای همين موضوع يعنی برای موضوع محدود بودن ادراك حسی انسان آورده و آن اينكه فيلی از هندوستان به جايی كه اسم‏ فيل را شنيده بودند ولی خود فيل را نديده بودند آوردند و آن را در تاريكی‏ قرار دادند . مردم می‏رفتند در تاريكی آن حيوان را با دست خود لمس‏ می‏كردند و بعد بيرون می‏آمدند و درباره‏اش قضاوت می‏كردند . يكی دستش به‏ خرطوم فيل رسيد ، وقتی بيرون آمد از او پرسيدند فيل چه شكلی داشت ، گفت‏ به شكل ناودان بود ، ديگری دستش به گوش فيل خورده بود و در جواب كسانی‏ كه پرسيدند فيل چه شكلی داشت ، گفت به شكل بادبزن بود ، سومی كه دستش‏ به پای فيل خورده بود گفت فيل به شكل عمود است ، چهارمی كه پشت فيل را لمس كرده بود گفت فيل به شكل تخت است
پيل اندر خانه‏ای تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای ديدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی شد هر كسی
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكی‏اش كف می‏بسود
آن يكی را كف به خرطوم اوفتاد
گفت او چون ناودانستش نهاد
آن يكی را دست بر گوشش رسيد
آن بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يكی را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود آن پيل چون تختی بد است
همچنين هر يك به جزئی چون رسيد
فهم آن می‏كرد هر جا می‏تنيد
از نظر گه گفتشان بد مختلف
آن يكی دالش لقب داد اين الف
در كف هر كس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بيرون شدی
آنگاه از همه اينها اين طور نتيجه می‏گيرد :
چشم حس همچون كف دست است و بس
نيست كف را بر همه آن دسترس
چشم دريا ديگر است و كف دگر
كف بهل و زديده در دريانگر

قرآن و فصل بهار

قرآن كريم در يكی از مواردی كه به اين درس آموزنده اشاره می‏كند می‏فرمايد : " « و تری اعرض هامده فاذا أنزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و أنبتت من كل زوج بهيج 0 ذلك بأن الله هو الحق و أنه يحيی الموتی و أنه‏ علی كل شی‏ء قدير »" ( 1 )
( زمين را می‏بينی جامد و افسرده و بی روح و بی جنبش اما همينكه آب‏ باران بر آن می‏پاشيم به جنبش و حركت در می‏آيد و فزونی می‏گيرد و انواع‏ گياههای بهجت افزا می‏روياند . اين از آن جهت است كه خدا حق مطلق است‏ و نظام زنده كردن مرده‏ها در قبضه قدرت اوست . و اوست كه بر هر چيزی‏ تواناست ، قادر مطلق و توانای مطلق است )
در همه عالم وجود چه در موجودات جاندار و چه در موجودات بی جان يك‏ نظم و حساب و تأليف و هماهنگی بين موجودات هست كه تمام عالم به منزله‏ يك پيكر ديده می‏شود . بين اجزا و اعضای اين پيكر ارتباط و اتصال و هماهنگی است و نمودار می‏سازد كه يك مشيت و يك تدبير كلی در همه عالم‏ هست كه به عالم وحدت و هماهنگی می‏دهد . می‏نماياند كه اجزای اين عالم به‏ خود واگذاشته نيست كه هر جزئی و هر ذره‏ای بدون آنكه هدفی در ضمن اين‏ مجموعه و وظيفه‏ای در داخل اين دستگاه داشته باشد

پاورقی : . 1 حج ، 5 - . 6

كاری انجام دهد ، بلكه به عكس ، وضع عالم و جهان دلالت دارد كه هر ذره‏ای‏ و هر جزئی مانند يك پيچ يا مهره يا چرخ يا ميله يا لوله‏ای است كه در يك كارخانه گذاشته شده كه در عين اينكه يك كاری به تنهايی انجام می‏دهد ، كار او با كار ساير اجزای اين كارخانه مربوط و وابسته است ، و به‏ تعبيری كه در قرآن مجيد آمده همه موجودات عالم با همه قوا و نيروهايی كه‏ دارند " مسخر " يك مشيت و يك اراده می‏باشند . اين همان راهی است كه‏ معمولا از راه نظم و انتظامی كه در كار عالم هست به وجود ناظم و نظم‏ دهنده اعتراف می‏كنند ، انسان از اين راه خداوند را در جلوه نظم و صنع و اتقان می‏بيند
ولی در خصوص مورد جانداران يك درس ديگری علاوه هست و آن اينكه‏ خداوند به موجودات مرده حيات می‏بخشد ، يعنی علاوه بر نظم و انتظام بين‏ اجزای مادی ، وجود ا ين موجود يك حقيقت و كمالی را كه فاقد است به او می‏بخشد . ذرات مرده عالم را به هر صورت و هر شكل كه نظم و ترتيب بدهيم‏ ، نظم و ترتيب قادر نيست كه حقيقتی را كه موجود نيست موجود كند ، اما در مورد جانداران تنها نظم و تشكل نيست ، بلكه حقيقتی كه وجود ندارد افاضه می‏شود . در ماده مرده زندگی نيست ، زندگی پيدا می‏شود ، شعور و ادراك نيست ، شعور و ادراك پيدا می‏شود ، ذوق و عشق و شور نيست ، ذوق‏ و عشق و شور پيدا می‏شود ، عقل و هوش نيست ، عقل و هوش پيدا می‏شود ، احساس و ادراك و لذت نيست ، همه اينها پيدا می‏شود . اين است كه ما خدا را در موجودات زنده در لباس بخشندگی و فياضيت و تكميل و افاضه‏ وجود و كمال ، در لباس قبض و بسط ، احياء و اماته می‏بينيم ، می‏بخشد و می‏گيرد ، موجود می كند و معدوم می‏سازد
آياتی كه در اين زمينه است دو سه دسته است : يك دسته آياتی است كه‏ موضوع زنده شدن زمين را برای دلالت و راهنمايی توحيد ذكر كرده ، دسته‏ ديگر آياتی است كه به عنوان نمونه‏ای از قيامت ذكر كرده است ، دسته سوم‏ آياتی است كه برای هر دو موضوع آورده . ان شاء الله به تفصيل اينها را عرض خواهم كرد

16 قرآن و مسأله تفكر

اين سخنرانی در 19 رمضان 78 مطابق 8 فروردين 38 ايراد شده است

اصل تفكر

يكی از اصول تعليمات قرآن كريم دعوت به فكر كردن و تدبر كردن است : تفكر در مخلوقات خدا برای پی بردن به رازها و اسرار آفرينش ، تفكر در احوال و اعمال خود برای وظيفه درست انجام دادن ، تفكر در تاريخ و زندگيهای مردمی كه گذاشته‏اند برای شناختن و پی بردن به سنن و قوانينی كه‏ خداوند برای زندگانی جماعات بشری قرار داده
تفكر اگر سطحی و پراكنده باشد كار آسانی است ، اما فايده و اثر و نتيجه‏ای بر آن مترتب نيست ، ولی اگر علمی و مبنی بر مطالعات دقيق و آزمايشها و حسابگريها باشد و يا لااقل انسان بخواهد آثار فكری مردان فكر و انديشه را به دقت كامل مطالعه كند ، كار مشكلی است ، ولی در عوض بسيار مفيد است و سرمايه بزرگ و ذخيره هنگفتی برای روح بشر به شمار می‏رود
دين اسلام ركن اساسی و پايه اصلی خود را توحيد قرار داده است . توحيد بالاترين و عظيم ترين انديشه‏ای است كه به دماغ بشر رسيده ، بسيار دقت و نازك كاری می خواهد . و از طرفی در اصول اين دين و بالاخص در اصل اصول‏ آن يعنی توحيد ، تقليد محكوم شده و تحقيق لازم شمرده شده ، ناچار بايد اين‏ دين تفكر و تدبر و تحقيق و جستجو را فرض بشمارد و قسمت مهمی از آيات‏ خود را به اين موضوع اختصاص بدهد ، و همين كار را كرده است
قرآن كريم موضوع تفكر را مطلق و مبهم نگذاشته ، علی الاجمال نگفته برويد فكر كنيد ، در هر موضوعی كه بود ، بود و در اطراف هر چيزی كه بود ، بود . موضوعات را به طور كلی به دست می‏دهد . مثلا در آيه 164 از سوره بقره‏ موضوعاتی برای مطالعه معين می‏كند و به مردم می‏گويد برويد كمر همت ببنديد و در اين موضوعات تحقيق و مطالعه كنيد : " « إن فی خلق السموات و اعرض و اختلاف الليل و النهار »" . در اطراف آسمانها ، در اطراف‏ زمين ، در اطراف گردش شب و روز مطالعه كنيد ، نظام كواكب و ستارگان‏ را به دست بياوريد ، زمين و طبقات زمين و آثار زمين و عاملی را كه سبب‏ ميشود در هر 24 ساعت وضع زمين نسبت به خورشيد يك تغيير كلی بكند و شب‏ و روز پيدا شود بشناسيد ، در اطراف اينها مطالعه و تحقيق كنيد ، علم‏ ستاره شناسی و هيأت به وجود بياوريد ، به علم زمين شناسی آگاه شويد . " « و الفلك التی تجری فی البحر بما ينفع الناس »" اين كشتيها كه بر روی آب دريا حركت می‏كنند و بشر از اين راه منفعتهايی می‏برد ، مسافتهايی‏ طی می‏كند ، بر علم و معرفت خود می‏افزايد ، استفاده تجارت می‏برد ، از اين استعدادی كه به او داديم استفاده می‏كند ، دريا و كشتی و غرق نشدن كشتی و منافعی كه بشر از راه‏ كشتيرانی می برد همه روی اندازه و حساب و قانون و نظمی است كه انسان‏ فقط از نزديك و از روی مطالعه و تحقيق می‏تواند به آنها آشنا شود . " « و ما أنزل الله من السماء من ماء فأحيی به اعرض بعد موتها ». . . " اين آب بارانی كه از بالا به پايين می‏ريزد و خداوند به اين وسيله زمين‏ مرده را زنده می‏كند ، هزارها راز و رمز در اين كار نهفته است كه فقط افراد متفكر و مطالعه كن و محقق كه نيروی فكر خود را صرف اين كار می‏كنند از اين رمزها و رازها مطلع می‏شوند ، جو و كائنات جوی را می‏شناسند ، خواص باران را در می‏يابند ، گياهها را می‏شناسند . " « و تصريف الرياح‏ و السحاب المسخر بين السماء و اعرض »" وزش و گردش بادها ، ابرهايی‏ كه ميان آسمان و زمين مسخرند و در حركت ، در همه اينها آيتها و نشانه‏ها از حكمت و صنع باری تعالی است ، اما برای كسانی كه تعقل و تدبر و تحقيق‏ كنند و خلقت را بشناسند
اگر كسی كه شما خود او را نديده‏ايد كتابی تأليف كند و بعد نامه‏ای برای‏ شما بنويسد و در آن نامه يادآوری كند كه اگر می‏خواهيد مرا كاملا بشناسيد كتاب مرا مطالعه كنيد ، و مخصوصا فصلهايی از آن كتاب را در آن نامه‏ معين كند و بگويد آن فصلها را كاملا مطالعه كنيد ، واضح است كه بايد فصول‏ آن كتاب را از روی تحقيق و دقت كامل با رجوع به معلم و استاد ، با رجوع‏ به كتاب لغت ، با ياد گرفتن حروف و الفبايی كه آن كتاب با آن حروف و آن الفبا نوشته شده ، با ياد گرفتن زبان آن كتاب ، آن كتاب را بخوانيم‏ و مؤلف را كه نديده‏ايم از اين راه بشناسيم . بديهی است كه به صرف نگاه‏ كردن به پشت كتاب و جلد كتاب نمی‏توان مؤلف را شناخت
مطالعه سطحی عوالم وجود كه مقرون به تحقيق و مطالعه دقيق علمی نباشد كه‏ علمای هر فن ، علمای هيأت و ستاره شناسی ، علمای زمين شناسی ، علمای‏ زيست شناسی ، علمای معرفة النفس ، متخصصين مطالعه كائنات جو به دست‏ آورده‏اند ، مطالعه سطحی كه مقرون به تحقيق و دقت نباشد مثل مطالعه كردن‏ پشت جلد كتاب است ، كافی نيست . انسان چيز درستی نمی فهمد ، بر خلاف‏ مطالعات علمی و تحقيقی . اساسا تفكر ، تجزيه و تحليل معلوماتی است كه‏ انسان در ذهن خود اندوخته است . تفكر سير در فراورده‏هايی است كه برای‏ ذهن ابتدا پيدا می‏شود ، مانند عمل شناوری است كه انسان در آب از اين‏ طرف به آن طرف می‏كند . پس بايد معلوماتی باشد تا انسان قادر به تفكر شود ، بايد آبی باشد كه انسان بتواند در آن شناوری كند
آن كس كه يك بوته گل را كاملا می‏شناسد ، از وضع ريشه و ساق و برگ گل‏ و از كيفيت تغذی و تنفس و رشد و نمو و توليد مثل او مطلع است ، می‏تواند در آن بينديشد و به قدرت و علم و حكمت و تدبير و تقديری كه در آن گل به كار رفته پی ببرد ، اما آن كس كه از گل فقط حجمی و شكلی می‏بيند ، از راز درون آن آگاه نيست و قادر به تفكر در اين گل از لحاظ ارتباطش‏ با تقدير و تدبيری كه بر جهان حكمفرماست ، نمی باشد
مايه تفكر ، علم است . می‏گويند امر به شی‏ء ، امر به مقدمه آن هست
چون تفكر بدون علم و معلومات ميسر نيست پس امر به تفكر ، امر به‏ سرمايه تفكر يعنی كسب معلومات صحيح درباره مخلوقات هم هست . منظور اين است كه قرآن كريم نه تنها مردم را به تفكر تشويق كرده ، بلكه‏ موضوعات تفكر را در اين آيه و آيات زياد ديگر معين كرده

انحراف مسلمين از مسير تفكر اسلامی

ولی مع الاسف در تاريخ اسلام جرياناتی پيش آمد كه مسلمين درست بر خلاف‏ جهتی كه كتاب مقدس آسمانی آنها سوق داده حركت كردند . البته عده قليلی‏ كه به روح تعليمات قرآنی آشنا بودند دانستند كه در چه موضوعاتی فكر كنند و فكر كردند ، و همانها هستند كه امروز از مفاخر مسلمين بلكه از مفاخر بشريت به شمار می‏روند ، ولی اكثريت از طريقه قرآن كريم منحرف شدند و در اطراف موضوعاتی به بحث و جدل پرداختند كه نه تنها تشويقی در قرآن‏ كريم نسبت به آنها نشده بلكه جدا نهی شده ، زيرا لغو است ، بی فايده‏ است ، بی اثر و بی ثمر است . مؤمن به قرآن بايد از هر كاری كه لغو و بی‏ ثمر و بی فايده است دوری كند " « و الذين هم عن اللغو معرضون »" ( 1 ) هر چند به صورت يك بحث علمی يا به صورت يك بحث دينی باشد

مجادلات كلامی

اگر كسی كتب متكلمين و موضوعات بحث و جدل آنها را كه قرنها افكار را به خود مشغول ساخته ، ثروتها و مكتبها در آن راه صرف شده ، نيروهای مغزی‏ به هدر رفته ، مطالعه كند و آنها را بر قرآن عرضه بدارد و ببيند با موضوعاتی كه قرآن مردم را به مطالعه آنها و ذخيره هنگفتی برای روح بشر به شمار می‏رود
دين اسلام ركن اساسی و پايه اصلی خود را توحيد قرار داده است .

پاورقی : . 1 مؤمنون ، . 3

در اطراف همان موضوعات بی پايه و لغو ، سالها افراد زيادی بحث و مجادله كردند . ولی موضوعاتی كه قرآن كريم امر و تشويق به مطالعه و تحقيق‏ در اطراف آنها كرده همچنان به حال خود باقی ماند تا آنكه مردم ديگری‏ تشويق شدند و اين وظيفه را به عهده گرفتند و در دنيا سربلند شدند ، و ما اكنون با كمال سرافكندگی درسهای تشويقی كتاب آسمانی خود را بايد از آنها بياموزيم
قبلا گفتم انسان هر اندازه كه در آفرينش موجودات اين عالم دقيق می‏شود ، يك نظم و يك تأليف و يك هماهنگی بين اجزای عالم می‏بيند . اين طور می‏فهمد كه در عين اينكه هر موجودی و هر ذره‏ای قوه‏ای و نيرويی و حركتی‏ دارد ، به خود واگذاشته نيست ، يك ارتباط و اتصال و پيوستگی ميان همه‏ اجزا هست و هر جزئی هدفی در ضمن اين مجموعه و وظيفه‏ای در داخل اين‏ دستگاه دارد . از اين نظر تمام عالم حكم يك واحد را دارد

يگانگی مسأله وجود و وحدت صانع در قرآن

اين نكته را هم بگويم : در قرآن كريم دليل وجود خدا و دليل وحدت خدا يكی است . همان چيزی كه دليل بر وجود خداست همان چيز عينا دليل بر وحدت ذات احديت است . فلاسفه معمولا بحث اثبات واجب الوجود و بحث‏ توحيد واجب الوجود را جدا ذكر می‏كنند ، و همچنين متكلمين اسلامی كه از فلاسفه پيروی كرده‏اند . ولی در قرآن اين طور نيست ، يعنی اين طور نيست‏ كه در يك جا دليل بياورد كه خالق و واجب الوجود و ذاتی كه او قائم به‏ خود است و قائم به غير نيست وجود دارد ، و در جای ديگر دليل بياورد كه خالق و واجب الوجود و آن ذاتی كه قائم به خود است ، يكی است نه بيشتر . و اين‏ نكته عجيبی است از قرآن كريم . در منطق قرآن ذات احديت به طوری معرفی‏ شده كه فرض تعدد و ثانی از برای او نمی شود كرد و اين مطلب در ضمن‏ آيات قرآن به طور اشاره آمده ، ولی اميرالمؤمنين ( ع ) در نهج البلاغه‏ اين مطلب را كاملا بيان فرموده . و اين يكی از معارف بزرگ قرآن است كه‏ به طور وضوح اعجاز اين كتاب به شمار می‏رود ، بيان كننده اين اعجاز هم‏ علی ( ع ) است ، بيان اين اعجاز هم اعجاز ديگری است
در حديث است كه از اميرالمؤمنين پرسيدند : " « هل عندكم شی‏ء من‏ الوحی ؟ » " ( آيا در نزد شما چيزی از وحی هست ؟ ) يعنی آيا بر شما وحی‏ فرود می‏آيد ؟ فرمود : " « لا ، و الذی فلق الحبة و برأ النسمةإلا أن يعطی‏ الله عبدا فهما فی كتابه » " فرمود نه ، قسم به آن خدا كه دانه را شكافت و جانداران را آفريد مگر اينكه خداوند به بنده خود تفضل كند و به‏ او فهم قرآن را بدهد . علی در اين جمله می‏خواهد بفرمايد معارف عجيبی كه‏ از وجود مقدسش رسيده ، در اثر فهم و پی بردن به مقاصد و معانی قرآن بوده‏ است
گفتم نظامی كه در خلقت و آفرينش است هماهنگی و ارتباطی بين موجودات‏ نشان می دهد و اجزای عالم مجموعا يك واحدی را به وجود آورده‏اند . بين‏ اجزای هر مجموعه‏ای ممكن است ارتباط و وحدت و هماهنگی باشد و ممكن است‏ نباشد ، با يك مثال اين مطلب را توضيح می‏دهم :گله گوسفند يك مجموعه‏ای است كه بين اجزای اين مجموعه اتصال و هماهنگی‏ نيست . هر كدام از گوسفندها مستقلا برای خود راه می‏رود ، برای خود علف‏ می‏خورد ، برای خود می‏خوابد ، و مجموعا ساختمان واحدی را تشكيل نمی دهند
آن اندازه هماهنگی بين آنها وجود دارد كه چوپان آنها را حركت می‏دهد
ولی هر يك از آن گوسفندها ساختمان بدنش از ميليونها و ميلياردها سلول‏ زنده ساخته شده : يك عده سلولها نسج پوست بدن او را تشكيل می‏دهند و اين‏ وظيفه را به عهده دارند كه محفظه‏ای برای ساير اجزا بسازند ، يك عده ديگر ساختمان عضله‏اش را ، يك عده ديگر ساختمان قلبش را ، يك عده ديگر ساختمان چشم او را و همين طور . . . همه اينها در عين اينكه كارهای متفرق‏ و متعددی انجام می‏دهند و در مرتبه وجود خود هر كدام وظيفه و هدفی دارند و هيچ دسته‏ای از وجود دسته ديگر آگاه نيست ، سلول خون نمی داند سلول گوشت‏ هم هست ، سلول گوشت نمی‏داند سلول عصب هم هست ، سلول پوست هم هست
هيچ كدام نمی دانند كه در تسخير و استخدام يك مجموعه‏ای هستند كه يك‏ واحد گوسفند است و آن واحد خودش روحی دارد و حياتی دارد ، هدف و مقصدی‏ دارد كلی تر و عالی تر . هدفهای هر يك دسته از اين سلولها جزئی است و مقدمه‏ای است و وسيله‏ای است برای يك هدف كلی تر و عمومی تر
به مناسبت امشب كه شب نوزدهم ماه مبارك رمضان است و شب ضربت‏ خوردن مولای متقيان علی ( ع ) است تتمه سخن خود را به حالات آن حضرت‏ اختصاص می‏دهم
رسول اكرم به قاتل اميرالمؤمنين علی ( ع ) لقب " « أشقی اعخرين » " ( 1 ) داده بود . رسول خدا سخن به گزاف نمی گفت ، برای آن اين لقب را داده بود كه با شهادت علی ( ع ) لطمه بزرگی به عالم اسلام وارد شد كه غير قابل جبران بود . اشخاص بزرگ همه وقت وجودشان مفيد است ، ولی گاهی از نظر اجتماعی در يك موقع خاصی قرار می‏گيرند كه وجود آنها در آن موقع خيلی‏ حساسيت پيدا می‏كند . يك شخصيت اجتماعی گاهی در يك موقعيت قرار می‏گيرد كه سرنوشت يك ملت عظيم را در دست می‏گيرد و لحظات خاصی پيش‏ می‏آيد كه اگر در آن لحظات از بين برود ، از بين رفتنش از بين رفتن فرد نيست ، از بين رفتن حق است ، از بين رفتن يك رژيم و يك مسلك است
علی ( ع ) در زمان حياتش فرمود : تا من هستم مردم در دو صف حج می‏كنند ( البته مقصود تنها دو امير الحاج داشتن نيست ، يعنی در دو صف زندگی‏ می‏كنند ، در دو راه ، دو طريق و دو مسلك حركت می‏كنند . آن وقت مردم‏ مجموعا دو حزب بودند : يكی حزب و جمعيتی كه معاويه تشكيل داده بود و اهل دنيا را دور خود جمع كرده بود ، و يكی هم حزب و جمعيتی كه دور علی ( ع ) بودند و طرفدار واقعی قرآن و اسلام و قوانين اسلام و عدالت اجتماعی‏ اسلام بودند ) ، ولی همينكه من رفتم همه در يك صف حج می‏كنند " « يحجون‏ صفا واحدا » " ، كار يكسره می‏شود . همان طور هم شد و كار بعد از علی ( ع‏ ) يكسره شد
اين است كه فاجعه شهادت علی - قطع نظر از مقام قدس و

پاورقی : . 1 عيون أخبار الرضا عليه السلام ، ج 1 ، ص . 297

قربی كه علی در نزد خدا دارد - زيان بزرگی برای ملت مسلمان بود كه اثرش‏ برای هميشه در تاريخ باقی ماند
عبدالرحمان بن ملجم خودش از خوارج بود ، از كسانی بود كه هم علی ( ع ) را تكفير می‏كردند هم معاويه را . خوارج می‏خواستند اين دو نفر را با عمرو عاص از بين ببرند . سه نفر در مكه با هم پيمان بستند كه علی و معاويه و عمرو عاص را در يك شب ترور كنند . يكی از آن سه نفر عبدالرحمان بن‏ ملجم مرادی بود . كسی كه مأمور عمرو عاص بود در مسجد به سراغش رفت ، ولی در آن شب خود عمرو عاص نيامد و شخص ديگری به نام خارجه كه ظاهرا قاضی مصر بود از عمرو نيابت كرد و به نماز ايستاد و نشناخته كشته شد
كسی هم كه مأمور كشتن معاويه بود ضربت خود را زد ، ولی آن ضربت كاری‏ واقع نشد كه او را بكشد و تنها عبدالرحمان بن ملجم بود كه به مقصد خودش‏ رسيد
با اين مقدمه ، نتيجه طبيعی از ميان رفتن علی ( ع ) روی كار آمدن‏ خطرناكترين حزبی بود كه تاريخ اسلام به خود ديده است . در آن وضع و موقع‏ حساس ، رفتن علی ( ع ) رفتن شخص نبود ، همان طوری كه مبارزه او هم با مخالفينش مبارزه شخصی نبود كه با پيروز شدن يك طرف ، فردی جای فردی را بگيرد ، جنگ عقيده و مرام بود ، جنگ مسلك و روش بود ، مبارزه طرز حكومتی كه با طريقه انبياء و اولياء وفق می‏دا د ، با طرز حكومت فراعنه و جبابره بود ، مبارزه توحيد با شرك ، و عدل با جور بود . لهذا با مدفون‏ شدن علی سلام الله عليه بسيار چيزها مدفون شد

17 استدلال قرآن به مسأله حيات بر توحيد

اين سخنرانی در 20 رمضان 78 مطابق 9 فروردين 38 ايراد شده است

بهار و رستاخيز

سنت عجيب زنده كردن و ميراندن از موضوعاتی است كه همواره بشر را در مقابل خود به تفكر و تحقيق واداشته است . در قرآن مجيد اين موضوع به‏ عنوان يك آيت عظيم الهی ياد شده . در قسمتی از آيات ، اين سنت جاريه‏ به عنوان آيت ذات مقدس احديت ياد شده مثل آيه 159 سوره بقره كه در دو جلسه پيش درباره‏اش بحث شد و در بعضی از آيات ، اين موضوع به عنوان‏ نمونه تبديل نشئه‏ای به نشئه ديگر و به عنوان رستاخيز كوچكی كه می‏تواند نمونه قيامت كبيری باشد ذكر شده ، مثل آنكه در سوره مباركه فاطر می‏فرمايد : " « و الله الذی أرسل الرياح فتثير سحابا فسقناه‏إلی بلد ميت فأحيينا به اعرض بعد موتها كذلك النشور »" ( 1 )

پاورقی : . 1 آن خدايی كه بادها را فرستاد تا برانگيزد ابر را . پس رانديم آن‏ را به سوی سرزمين خشك و مرده ، >

يا در سوره‏ق می‏فرمايد : " « و نزلنا من السماء ماء مباركا فأنبتنا به جنات و حب الحصيد 0 و النخل باسقات لها طلع نضيد 0 رزقا للعباد و أحيينا به بلده ميتا كذلك‏ الخروج »" ( 1 )
در بعضی از آيات به هر دو موضوع اشاره شده، مثل آيه 5 سوره مباركه حج
" « و تری اعرض هامده فاذا أنزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و أنبتت من كل زوج بهيج 0 ذلك بأن الله هو الحق و أنه يحيی الموتی و أنه‏ علی كل شی‏ء قدير »" ( 2 )
و بعضی آيات ديگر
اساسا در قرآن عنايتی است كه خداوند را به صفت محيی و مميت ( دهنده‏ حيات و گيرنده آن ) معرفی كند و حيات دادن را صفت خاص خدا قرار دهد
در اين زمينه آيات زيادی هست كه لزومی ندارد ذكر شود ، آنچه لازم است‏ اين است كه به منطق قرآن در اين باب آشنا بشويم . نكته‏ای كه ما بايد توجه داشته باشيم اين است كه آنچه

پاورقی : > پس زنده كرديم بدان آن زمين را پس از آنكه مرده بود . اينچنين است‏ رستاخيز بزرگ . ( فاطر ، 9 )
. 1 و فرو فرستاديم از آسمان آبی با بركت را . پس به سبب آن‏ رويانيديم بوستانها و دانه‏های كشت درو شونده را و نيز درختان بلند خرما را كه دارای بر و ثمره‏ای است در هم رسته و مرتب و برای روزی بندگان . و نيز به آن باران بيابان خشك بی گياه را زنده كرديم . همچنين است زنده‏ شدن و از قبر بيرون آمدن . ( ق ، 9 - 11 )
. 2 نشان و ترجمه اين آيه در صفحه 308 گذشت

آيت توحيد و نشانه قدرت ازلی الهی گفته شده همين سنت جاريه احياء و اماته و ميراندن و بردن و آوردنی است كه معمولا می‏بينيم . يعنی همين چيزی‏ كه در جلوی چشم همگی است و عادت كرده او را می‏بينيم ، يك جلوه‏ای است‏ از جلوات ملكوت الهی
هر چند بسياری از مسائل مربوط به حيات و زندگی هنوز برای بشر مجهول‏ است و به صورت معماست ، همين بشری كه از طرفی در دل ذره راه يافته و از طرف ديگر آهنگ مسافرت به فضا دارد و ممكن است روزی ستارگان و ماه‏ و خورشيد را عملا مسخر كند ( ا×ن هم مسخرند ولی ممكن است روزی برسد كه‏ بشر از نزديك مانند زمين از آنها بهره‏برداريها بكند ) ، همين بشر در مقابل اسرار غامض و پيچيده يك ذره حياتی درمانده است
يكی از دانشمندان جديد می‏گويد : می‏دانيد آن چيست كه از خلقت زمين و سيارات ، و حتی از همه كون و مكان ، بالاتر و مهمتر است ؟ آن ذره بسيار كوچكی است كه ماده حياتی را تشكيل می‏دهد به نام " پروتوپلاسم " يا جرثومه حياتی . آنگاه شرحی در اطراف وضع عجيب و بغرنج و پيچيده اين ذره‏ بينی و فعاليتهای عجيب ترش می‏دهد
در عين اينكه بسياری از مسائل مربوط به حيات و زندگی لا ينحل است ، يك درس نسبتا ساده و بسيار مفيدی است كه ما از اين درس می‏توانيم‏ استفاده كنيم

حيات ، واقعيتی است برتر از ماده

ما اين مقدار را می‏توانيم بفهميم كه حيات و زندگی يك نوری است كه از افق عالی تر و بالاتری بر ماده تاريك ظلمانی می‏تابد
ماده در ذات خود فاقد حيات است ، مرده است ، در يك شرايط معينی‏ مستعد می‏شود كه يك روشنايی كه افقش بالاتر و عالی تر از افق جسم و ماده‏ و خواص ماده است در آن پيدا شود و آن را تحت تأثير و تصرف و قوانين‏ مخصوص خود در آورد و بر آن غالب و قاهر گردد . برای كسانی كه فكر خود را محدود و محصور كرده‏اند به ماده و جسم ، دليل واضحی است كه افق عالی‏ تر و بالاتری هم هست كه تجلياتی بر اين ماده بيجان می‏كند و تجلی خود را پس می‏گيرد ، بسط می‏كند و قبض ، احيا می‏كند و اماته
البته از نقطه نظر توحيد و خداشناسی ، ماده و حيات باهم فرق نمی كنند ، هر دو مخلوق خدا هستند ، هر دو به دست قدرت حق آفريده شده‏اند و قائم‏ به ذات حق هستند ، ولی از نظر كسانی كه فكر خود را محدود و محصور ساخته‏اند و شعاع ديدشان از ديوار اجسام و خواص اجسام بالاتر نمی رود ، لازم است درك كنند كه عالم وجود منحصر به جسم و خواص جسم نيست ، افقی‏ بالاتر از جسم و اجسام هم هست كه اثرش به اجسام می‏رسد . عالم وجود منحصر به اين قشر جسم نيست ، عوالمی در باطن اين عالم هست كه محيط به اين‏ عالم است و پيدايش حيات جلوه‏ای است از آن جهان كه اگر احيانا ماده در شرايطی صيقل بخورد ، نوری از آن جهان به آينه صيقل خورده ماده يعنی‏ ماده‏هايی كه مستعد جاندار شدن شده‏اند ، می‏تابد . شما در پيكره مرده ماده‏ ، روشنی حيات می‏بينيد ، در ميان جوهر سيال و متحرك ماده كه می‏ميرد و زنده می‏شود يك رشته ثابتی از حيات می‏بيند . پس اگر چيزی كه در ذات‏ خود مرده است هست ، چيزی هم كه در ذات خود زنده است وجود دارد ، اگر چيزی كه در ذات خود متغير و ناپايدار است هست چيزی هم كه در ذات خود ثابت و باقی‏ است هست ، اگر چيزی كه در ذات خود بی نقش و بی صورت است هست چيزی‏ هم كه عين نقش و صورت و فعليت است وجود دارد
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر او تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستاره چرخ بر آب روان
آب مبدل شد در اين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
قرنها بگذشت و اين قرن نوی است
ماه آن ماه است و آب آن آب نيست

آيا حيات خاصيت ماده است ؟

البته ممكن است كسی خيال كند كه حيات و زندگی جزء خاصيتهای ماده است‏ و كمال زائد بر كمال ماده نيست
جواب اين مطلب نيازمند بحث علمی عميقی است . آنچه كه عجالتا مناسب‏ است گفته شود اين است كه ما اين مقدار می‏توانيم درك كنيم كه هيچ عنصر مادی به تنهايی دارای حيات و زندگی نيست و خاصيت حياتی و زندگی ندارد . وقتی كه دو عنصر يا بيشتر باهم تركيب می‏شوند حداكثر اين است كه هر عنصری از آنچه خود دارد به ديگری هم می‏دهد ، اما چيزی را كه خود ندارد نمی تواند به ديگری بدهد . در نتيجه ، فعل و انفعال چند عنصر دريكديگر حداكثر اين است كه همگی دارای يك خاصيت عمومی می‏شوند كه خارج‏ از خاصيت هر يك نيست ، و به اصطلاح يك كيفيت متوسط پيدا می‏شود . همان‏ طوری كه دانشمندان و بالاخص دانشمندان جديد تحقيق كرده‏اند ، حيات‏ باخواص عجيب خود هيچ گونه شباهتی با خواص ماده ندارد
يكی از دانشمندان جديد می‏گويد : " ماده جز بر طبق قوانين و نظامات‏ خود عملی انجام نمی دهد . ماده از خود قوه ابتكار ندارد ، ولی حيات‏ دارای قوه ابتكار است و هر لحظه نقشهای تازه و موجودات بديع به عرصه‏ ظهور می‏آورد "
حيات و زندگی حاكم و قاهر بر ماده است نه تابع و محكوم خاصيت ماده
باز به قول همان دانشمند : " حيات و زندگی در اشكال متعدد خود ، در شكل موجود يك سلولی و تا ماهيها و حشرات و پستانداران و مرغان هوا و انسان ، در هر شكل و هيأتی باشد بر عناصر طبيعت چيره می‏شود و آنها را وادار می‏كند از تركيبات اصلی خود خارج شوند و به وضع و تركيب جديدی در آيند "
امروز دانشمندان عموما گواهی می‏دهند براينكه جوهر حيات اگر از لحاظ قالب و حد ، تابع ظرف ماده است ، از بسياری از جهات قاهر و غالب و حاكم بر ماده است ، اين طور نيست كه صد در صد تابع ماده باشد و خاصيتی‏ از خاصيتهای او به شمار رود . حيات و زندگی از خود تجلياتی دارد كه ماده‏ بكلی فاقد آنهاست . همينكه زندگی پيدا شد انواع جنبشها و حركتها پيدا می‏شود كه در سابق نبود ، طراحی و نقشه كسی پيدا می‏شود ، مهندسی پيدا می‏شود ، زيبايی پيدا می‏شود ، شعور و ادراك پيدا می‏شود ، شوق و ذوق و عشق‏و حال پيدا می‏شود ، نقشه و تدبير پيدا می‏شود ، چيزهايی پيدا می‏شود كه در ماده بی روح نمونه آنها به هيچ نحو وجود ندارد . همه عالم مرآت جمال و كمال باری تعالی است . همان ماده بی روح هم به اندازه حظ وجودی خود آينه‏ای است از قدرت لايزال حق
جهان مرآت حسن شاهد ماست
فشاهد وجهه فی كل مرآت
ولی به همان درجه كه حيات و زندگی از ماده كامل تر است ، شهادت و حكايت حيات هم از خالق عليم حكيم بيشتر و رساتر از ماده است

نظام و سنت موجود

نكته‏ای كه باز بايد متذكر شويم اين است كه همان طوری كه می‏بينيم در قرآن كريم به همين نظام ثابت و جاری حيات و ممات استدلال شده و همين‏ نظام جاری به شهادت خوانده شده ، نه اينكه مثلا اين نظام جاری و ثابت را به كنار بگذارد و بعد به موارد غريب و نادر الوقوع استدلال كند . همين‏ نظام جاری ، همين زنده شدن زمين در هر سال ، همين پيدايش جنين از نطفه و متكامل شدن آن ، همينها هر لحظه خلق جديدی است ، همينها امدادها و افاضاتی است كه دم به دم و آنا فانا از غيب می رسد . جای دوری نمی‏ خواهد برويد ، بايد در حقيقت و كنه همين عمل . دقيق شويد تا خداوند را در جلوه خلاقيت مستمر و ايجاد هميشگی و تكميل دائم ببينيد
در سوره مؤمنون می‏فرمايد :
" « و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين 0 ثم جعلناه نطفة »
next page

fehrest page

back page