![]() |
تفاوت دو مكتب
در گذشته گفتيم ماديون ( و همچنين بعضی از مسيحيون ) موضوع قضا و قدر را دستاويز حمله به اسلام قرار دادهاند و میگويند لازمه اعتقاد به قضا و قدر اين است كه انسان خود را مجبور و دست بسته بداند و نقش خود را در ايجاد و تكوين و سازندگی بهتر اجتماع فراموش كند و منتظر سرنوشت بنشيندو گفتيم اين اشتباه از آنجا ناشی شده كه ميان اعتقاد به قضا و قدر ، و عقيده جبر فرق گذاشته نشده است . طبق عقيده جبر ، انسان از خود اراده و اختياری ندارد و عامل واقعی گفتار و كردار خودش نيست و صفات و روحيات خودش تأثيری در سرنوشتش ندارد . نه تنها در پس آينه طوطی صفت آنچه به او گفته شد بگويد میگويد ، بلكه حتی عامل واقعی همين گفته تلقينی نيز خودش نيست . ولی طبق عقيده قضا و قدر ، علم و اراده الهی هيچ چيزی را جز از مجرای علل و اسباب خود ايجاب نمیكند ، محال است كه علم و اراده الهی به چيزی از غير مجرای علل و اسباب خود تعلق بگيرد ، زيرا با يگانگی و بساطت و علو ذات اقدس الهی منافی است . عليهذا علم و اراده الهی به افعال و اعمال انسان و سعادت يا شقاوت وی نيز منحصرا از طريق علل و اسباب مربوطه تعلق میگيرد ، قضا و قدر الهی است كه انسان را دست باز و مختار و آزاد و مؤثر در سرنوشت آفريده است . و چون چنين است ، فرقی ميان مكتب الهی و مكتب مادی از اين نظر نيست . اگر حدوث حتمی و ضروری هر حادثه و از آن جمله افعال و اعمال انسان از طريق علل و اسباب خود مستلزم جبر و دست بسته بودن انسان است ، ايرادی است كه به هر دو مكتب وارد است ، و اگر مستلزم جبر و دست بسته بودن نيست ( چنانكه واقعا هم همين طور است ) باز فرقی ميان مكتب الهی و مادی از اين جهت نيست
پس ايراد و اشكال ماديون و ساير كسانی كه طرفدار قانون عليت میباشند بر عقيده اسلامی قضا و قدر ، بيجا و ناشی از عدم اطلاع كافی است
اكنون اضافه میكنيم كه يك تفاوت بين اين دو مكتب هست كه بسيار حساس و از نظر آثار تربيتی و اجتماعی فوق العاده قابل توجه است . به موجب اين تفاوت اعتقاد به قضا و قدر از نظر جهان بينی الهی در ايجاد اميد و نشاط فعاليت و اعتماد به نتيجه گرفتن از سعی و عمل اثر خارق العاده دارد ، برخلاف جهان بينی مادی كه فاقد اين مزيت است
اين تفاوت از اصلی كه در فصل گذشته ذكر كرديم ناشی میشود . مطابق آن اصل ، عوامل مؤثر در كار جهان كه مجموعا علل و اسباب جهان را تشكيل میدهند و مظاهر قضا و قدر به شمار میروند ، منحصر به امور مادی نمیباشند ، يك سلسله امور معنوی نيز وجود دارند كه جزء عوامل مؤثر جهاناند و قهرا در تغيير و تبديل سرنوشت مؤثرند . مطابق اين نظر ، يك سلسله حسابهای غير مادی نيز جزء حساب عالم است
مثلا حمايت از حق و عدالت يك حساب معنوی دارد ماورای حسابهای مادی و محسوس . جهان به حق و عدالت برپاست و به حمايت كسانی كه به حمايت حق و عدالت برمیخيزند ، برمیخيزد و اجر و پاداش آنها را ضايع نمیكند : « ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم »( 1 )
اگر به ياری حقيقت برخيزيد ، حقيقت به ياری شما برمیخيزد
« ان الله يدافع عن الذين آمنوا ان الله لا يحب كل خوان كفور »( 2 )
خداوند مدافع اهل ايمان است و خيانتكاران كافر نعمت را دوست نمیدارد
« و لينصرن الله من ينصره ان الله لقوی عزيز »( 3 )
خداوند ياری میكند آن كس را كه او را ياری كند . خداوند نيرومند و غالب است
يكی از حسابهای عالم ، توكل و اعتماد به خداست . توكل يعنی انسان در پيمودن راه حق ، چه از جنبه مثبت و چه از جنبه منفی ، به خود تزلزل راه ندهد و مطمئن باشد كه اگر در جريان زندگی هدف صحيح و خداپسند خود را در نظر بگيرد نه منافع
پاورقی : . 1 محمد / . 7 . 2 حج / . 38 . 3 حج / . 40
شخصی را ، اگر فعاليت خود را متوجه انجام وظيفه كند نه متوجه خود ، كار خود را به خدا بازگذارد ، خداوند او را تحت حمايت خود قرار میدهداينها و امثال اينها يك سلسله حسابهای مخصوصی است كه فقط در جهان بينی الهی موجود است و از نظر جهان بينی الهی جزء عوامل علی و معلولی و مظاهر قضا و قدر است . بنابراين ، اعتقاد درست به قضا و قدر الهی ، يك نفر با ايمان را در عمل و فعاليت صحيح ، مطمئنتر و به نتيجه كار اميدوارتر میكند . زيرا از نظر مادی ، سنن تشريعی يعنی مقرراتی كه خوب است و بايد بشر به آنها عمل كند ، حساب مخصوصی در ميان سنن تكوينی ندارد ، حق و باطل ، درست و نادرست ، عدالت و ستم ، يك جور حساب دارند ، جهان نسبت به طرفداران هر يك از اينها بیطرف است . اما از نظر الهی جهان نسبت به اين امور بیطرف نيست ، طرفدار اهل حق و درستی و عدالت است . معتقد به تقدير الهی ، به حكمت و رحمت و عدالت الهی نيز معتقد است . معتقد است اگر كسی رضای خدا را تحصيل كند ، يعنی از سنت تشريعی الهی پيروی كند در كنفآنها محفوظ خواهد ماند . اين گونه اعتقاد به تقدير و تدبير الهی كه نتيجهاش توكل و اعتماد به خداست ، ترس از مرگ و نابودی و همچنين ترس از فقر و بیچيزی را از ميان میبرد و بزرگترين نقطه ضعف آدمی را كه ترس از نيستی يا هستی شقاوت آلود است ، اصلاح میكند
اعتقاد به وجود اين گونه حسابها در كار عالم بود كه مسلمانان صدر اسلام را آن اندازه فعال و كوشا و شجاع و دلير بارآورد كه در جهان مانند ندارد . قرآن كريم وصفالحال آنها را اين طور ذكر میكند : « الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل 0 فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم يمسسهم سوء و اتبعوا رضوان الله و الله ذو فضل عظيم »( 1 )
آنان كه مردم به آنها گفتند جمعيتی انبوه برای نابودی شما گرد آمدهاند ، پس بترسيد از آنها ، اما اين تهديد جز بر ايمان آنها نيفزود و گفتند حمايت خدا ما را بس است و او خوب كارگزاری است ، پس بازگشتند با نعمتی از خداوند و تفضلی از جانب او در حالی كه هيچ گونه بدی به آنها نرسيده بود و تنها خشنودی خدا را در نظر گرفتند و پیجويی كردند . خداوند صاحب تفضلی بزرگ است
با اين بيان امتياز كامل اعتقاد به قضا و قدر الهی طبق تعليمات قرآن مجيد از اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر مادی كه يك نفر ماترياليست طبق نظام علت و معلول مادی دارای آن است ، كاملا روشن است
يك نفر مادی هر اندازه به مسلك و روش و آيين خود مؤمن و معتقد باشد ، بيش از اين عقيده ندارد كه به هر اندازه سعی و كوشش و مجاهدت در راه تحقق بخشيدن به آرمان خود به خرج دهد ، نتيجه میگيرد . اما يك نفر مسلمان مؤمن و معتقد به قضا و قدر الهی عقيده دارد كه جهان طوری ساخته شده است كه اگر او در راه عقيده و ايمان خود فداكاری كند و كوشش به خرج دهد ، دستگاه علی و معلولی جهان به حمايت او برمیخيزد و او را از پشتيبانی خود بهرهمند
پاورقی : . 1 آل عمران / 173 و . 174
میكند ، صدها هزار برابر نيرويی كه او خود در راه هدف خود مصرف میكند ، نيروی ذخيره در جهان هست كه در چنين شرايطی به ياری او به كار میافتداز نظر مادی يك نفر طرفدار حقيقت و عدالت همان قدر بايد به اثر فعاليت خود مطمئن و اميدوار باشد كه يك نفر طرفدار ظلم و باطل به فعاليتهای خود و اثر آنها مطمئن است ، زيرا به عقيده او از نظر جهان و جريان كلی عالم فرقی ميان آن دو نفر نيست ، ولی از نظر مكتب الهی بين اين دو تفاوت بسيار است
منطق اختصاصی قرآن
قبلا گفتيم كه گفتگو در مسأله جبر و قدر از نيمه دوم قرن اول هجری رسما در ميان متكلمين اسلامی آغاز و مورد تجزيه و تحليل واقع شده . قديمترين مسأله كلامی همين مسأله است . متكلمين نتوانستند اين مسأله را درست تجزيه و تحليل كنند و منحرف شدند : گروهی طرفدار جبر و گروهی طرفدار قدر شدند . در ميان عموم اهل كلام اعتقاد به تقدير مساوی با جبر ، و اعتقاد به اختيار و آزادی بشر مساوی با نفی تقدير شناخته میشد . و اما اعتقاد به تقدير در عين اعتقاد به اختيار ، هر چند مورد قبول ضمير ساده و صاف مسلمانان صدر اول بود ، اما همينكه در چهارچوب كلام قرار گرفت و رنگ فلسفی يافت نتوانست مورد قبول آن مردم واقع شود ، همچنانكه برای مردم چهارده قرن بعد از آنها نيز مشكل به نظر میرسد . قرآن كريم و همچنين روايات زياد و غيرقابل انكاری كه در اين زمينه از شخص رسول اكرم ( ص ) يا ائمه اهل بيت ( ع ) رسيده است با كمال صراحت ، هم میگويد همه چيز به قضا و قدر الهی است و هم انسان را عامل مؤثر در سرنوشت خود و مسؤول اعمال و افعال خود معرفی میكند . ما در گذشته نمونهای از هر دو دسته آيات قرآن ذكر كرديم و گفتيم هم طرفداران جبر و هم طرفداران قدر در صدد تأويل و توجيه آيات قرآن برآمدند : طرفداران جبر ، آيات مشعر بر اختيار و آزادی و مسؤوليت بشر را تأويل كردند و طرفداران اختيار ، آيات مشعر بر تقدير كلی الهی رابديهی است كه پس از آنكه معما حل شد و معلوم شد هيچ گونه ملازمهای بين عموميت تقدير و مجبور بودن انسان و همچنين بين اختيار او و نفی تقدير وجود ندارد ، تناقض و تعارض خود بخود حل میشود و نيازی به تأويل و توجيه نيست ، مثلا آنجا كه قرآن كريم ، هدايت و ضلالت ، عزت و قدرت ، رزق و سلامت و حتی حسنات و سيئات را به مشيت و تقدير الهی مستند میكند و میگويد : « فيضل الله من يشاء و يهدی من يشاء »( 1 )
خدا هر كس را بخواهد گمراه و هر كس را بخواهد هدايت میكند
يا میگويد : « قل اللهم مالك الملك تؤتی الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك علی كل شیء قدير »( 2 )
پاورقی : . 1 ابراهيم / . 4 . 2 آل عمران / . 26
بگو : ای خدا ! ای صاحب قدرت ! توبه آن كس كه بخواهی فرمانروايی میدهی و از آن كس كه بخواهی باز میستانی ، هر كه را بخواهی عزت میدهی و هر كه را بخواهی خوار میسازی ، خوبی در دست توست ، همانا تو بر هر چيز توانايیيا میگويد : « ان الله هو الرزاق ذو القوش المتين »( 1 )
همانا خداوند تنها كسی است كه روزی دهنده صاحب نيروی محكم است
و يا میگويد : « و فی السماء رزقكم و ما توعدون »( 2 )
روزی شما و هر چه به شما وعده داده میشود در بالاست
يا از زبان حضرت ابراهيم خليل ( عليه السلام ) میگويد : « و الذی هو يطعمنی و يسقين 0 و اذا مرضت فهو يشفين 0 و الذی يميتنی ثم يحيين »( 3 )
و [ خدا ] كسی كه او مرا از غذا سير و از آب سيراب میكند و هنگامی كه بيمار گردم شفا میدهد و كسی كه مرا میميراند و سپس زنده میكند
يا درباره حسنات و سيئات میگويد :
پاورقی : . 1 ذاريات / . 58 . 2 ذاريات / . 22 . 3 شعراء / 79 - . 81
« قل كل من عند الله »( 1 )بگو همه از نزد خداست
هيچ يك از اينها مستلزم نفی دخالت علل و اسباب طبيعی نيست
بنابراين ، بين اين آيات و آياتی كه صريحا دخالت خود بشر را در هدايت و ضلالت ، يا در عزت و قدرت ، يا در رزق و سلامت ، يا در حسنات و سيئات تأييد میكند ، منافاتی نيست ، مثل اينكه میگويد : « و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمی علی الهدی »( 2 )
اما ثمود ، ما آنها را هدايت كرديم ، سپس آنها خودشان كوری را بر هدايت ترجيح دادند
يا آنكه پس از ذكر سرنوشت شوم و ذلت بار فرعونيان و سقوط آنها از اوج عزت به حضيض ذلت ، میفرمايد : « ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم »( 3 )
آن بدان جهت بود كه خداوند چنين نيست كه نعمتی را كه به قومی داده عوض كند مگر آنكه آنها هر چه مربوط به خودشان است عوض كنند
يا آنكه در مقام انتقاد از عقيده جبری مشركين میگويد : « و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله قال الذين كفروا »
پاورقی : . 1 نساء / . 78 . 2 فصلت / . 17 . 3 انفال / . 53
« للذين آمنوا انطعم من لو يشاء الله اطعمه »( 1 )هر گاه به آنها گفته شود از روزيهايی كه خداوند به شما داده انفاق كنيد ، میگويند : آيا كسانی را سير كنيم كه خدا اگر میخواست خودش آنها را سير میكرد ؟ ( خدا آنها را زده وگر نه خودش آنها را سير میكرد )
يا میگويد : « ظهر الفساد فی البر و البحر بما كسبت ايدی الناس »( 2 )
فساد در صحرا و دريا پديد آمده به موجب آثاری كه بشر از كارهای خود به دست آورده است
سر مطلب چنانكه قبلا اشاره شد اين است كه قضا و قدر و مشيت و اراده و علم و عنايت حق تعالی علتی است در طول علل طبيعی نه در عرض آنها
تمام نظام منظم لانهايی علل و اسباب ، متكی و منبعث است از اراده و مشيت حق و قضا و قدر الهی . تأثير و عليت اين علل و اسباب از نظری عين تأثير و عليت قضا و قدر است
از اين رو اين تقسيم غلط است كه بگوييم چه چيزی فعل خداست و چه چيز فعل خدا نيست ، يا آنكه اگر چيزی و فعلی به خدا نسبت داده شد ، بگوييم پس آن چيز فعل مخلوق نيست ، و اگر به مخلوقات نسبت داده شد بگوييم پس آن چيز فعل مخلوق است و فعل خدا نيست . ميان خالق و مخلوق تقسيم كار غلط است ( 3 )
پاورقی :
. 1 يس / . 47
. 2 روم / . 41
. 3 رجوع شود به نشريه سه ماهه مكتب تشيع ، شماره 3 ، مقاله " قرآن و
حيات " به قلم نگارنده . [ اين مقاله در جلد اول كتاب مقالات فلسفی
نيز درج شده است ]
در تحف العقول صفحه 468 ضمن حديث مفصلی از امام هادی ( ع ) كه مینمايد رسالهای است كه امام در موضوع جبر و تفويض و عدل به گروهی از شيعيان نوشته است ( 1 ) ، مینويسد : شخصی از حضرت اميرالمؤمنين علی ( عليه السلام ) از قدرت و استطاعت سؤال كرد كه آيا انسان قدرت و استطاعت دارد و كارها را با قدرت و استطاعت خود میكند يا فاقد قدرت و استطاعت است ؟ و اگر قدرت و استطاعت دارد و كارها را با حول و قوه خود میكند ، پس دخالت خداوند در كاری كه انسان به قدرت و استطاعت خود میكند چگونه است ؟ از متن حديث چنين استفاده میشود كه سؤال كننده معتقد بوده كه انسان دارای قدرت و استطاعت هست و كارها را با قدرت و استطاعت خود میكند ، بنابراين دخالت تقدير الهی برايش غير مفهوم بوده است
امام به او فرمود : « سألت عن الاستطاعة ، تملكها من دون الله او مع الله ؟ » تو از استطاعت سؤال كردی . آيا تو كه مالك اين استطاعت هستی ، به خودی خود و بدون دخالت خداوند صاحب اين استطاعتی يا با شركت خداوند صاحب آن هستی ؟ سؤال كننده در جواب متحير ماند چه بگويد . امام فرمود :
پاورقی :
. 1 در احتجاج طبرسی اين حديث نقل شده و نوشته است كه امام اين رساله
را در جواب اهل اهواز نگاشته است
سائل پرسيد پس چه بگويم ؟ فرمود : « انك تملكها بالله الذی يملكها من دونك . فان يملكها اياك كان ذلك من عطائه ، و ان يسلبكها كان ذلك من بلائه ، هو المالك لما ملكك و القادر علی ما عليه اقدرك »
تو به مشيت و اراده حق صاحب استطاعت میباشی ، در حالی كه در همين حال خداوند صاحب مستقل اين استطاعت است . ( يعنی تو صاحب اين استطاعتی ، اما صاحب متكی به غير و غير قائم به ذات ، و اما او صاحب همين استطاعت است ، اما صاحب قائم بالذات و غير متكی به غير . ) اگر به تو استطاعت میدهد ، اين استطاعت تو عطيه اوست و اگر از تو سلب میكند ، تو را در بوته آزمايش قرار میدهد . در عين حال بايد بدانی آنچه به تو تمليك میكند در عين اينكه به تو تمليك میكند ، خودش مالك اوست . تو را به هر چه قادر میسازد باز تحت قدرت خود اوست و از تحت قدرت او خارج نمیشود
خلاصه مضمون حديث اين است كه هر اثری در عين اينكه به مؤثر خود مستند است ، به خداوند مستند است ، اگر آن اثر را به فاعل و مؤثر عادی و طبيعی وی نسبت دهيم ، او را به فاعل غير قائم بالذات او نسبت دادهايم و اگر به خداوند نسبت دهيم ، او را به فاعل قائم بالذات او نسبت دادهايم . خداوند به موجودات خاصيت تأثير و امكان تأثير میدهد و عطا میكند . اما عطا و تمليك الهی با عطا و تمليك بشر كه چيزی را به كس ديگر تمليك میكند يا میبخشد متفاوت است . تمليك يا اعطای بشر چيزی را ، مستلزم خروج آن شیء است از ملك تمليك كننده يا بخشنده ، و تا از ملكيت او خارج نشود به ملكيت ديگری درنمیآيد . اما تمليك و اعطای خداوند با حفظ و بقای مالكيت خداوند منافات ندارد ، بلكه شأنی از شؤون و مظهری از مظاهر مالكيت خداوند است . خداوند به همه اشياء تأثير و اثر میبخشد و تمليك میكند و در عين حال ، خود مالك بالاستقلال همه تأثيرها و اثرهاست
اخبار و احاديث زيادی به اين مضمون يا قريب به اين مضمون هست كه نمیتوانيم همه آنها را در اين رساله ذكر كنيم و شرح دهيم
سطح عالی
چيزی كه برای يك نفر محقق و عارف به مسائل توحيد بسيار بسيار اعجاب آور است ، منطق مخصوصی است كه قرآن كريم و پس از آن ، روايات ماثوره از رسولاكرم ( ص ) و علی ( ع ) و ساير ائمه اطهار در مسائل توحيد پيش گرفتهاند . اين منطق اصلا و ابدا با منطق آن عصر و زمان تطبيق نمیكند ، بلكه با منطق قرنها بعد كه كلام رونق گرفت و منطق و فلسفه رايج شد نيز تطبيق نمیكند ، بسی بالاتر و والاتر از آنهاست . آنچه در مسأله سرنوشت ، و قضا و قدر ، و جبر و اختيار آمده است نمونهای از اين منطق است . اين خود میرساند كه قرآن كريم از منبع و منشأ ديگری سرچشمه گرفته و آن كس كه قرآن بر زبان مقدس او جاری شده است ، حقايق توحيدی را با ديده ديگری میديده و مشاهده میكرده است ، و هم میرساند كه اهل بيت پيغمبر ( صلوات الله و سلامه عليه و عليهم ) آشنايیشان با منطق قرآن و علوم قرآن با ديگران متفاوت بوده استدر جاهايی كه ديگران به اقتضای علو مطلب از سطح عادی افكار بشری دچار سرگيجه بودهاند ، آن بزرگواران حقايق را با روشن بينی خاصی بيان كردهاند . جای تعجب نيست اگر ديده میشود حتی متكلمين شيعه قادر نبودهاند . اين مسائل را درست هضم كنند كه انحرافی برای آنها دست ندهد
هنگامی كه انسان به كلمات بزرگانی مانند شيخ مفيد و سيد مرتضی و علامه حلی و مجلسی و امثال اينها برخورد میكند و بيانات آنان را در اين زمينهها در كتب كلامی يا در شرح احاديث میبيند ، متوجه میشود كه اين شخصيتهای بزرگ از قرار گرفتن تحت تأثير بيانات معتزله و اشاعره مصون نماندهاند ، طرز تفكرشان نزديك به طرز تفكر معتزله يا اشاعره بوده است و ناچار بودهاند تا حد زيادی آيات و اخبار را د ر اين گونه مسائل تأويل و توجيه كنند . بديهی است اين نقصی برای آن بزرگان محسوب نمیشود . هر كس ديگر هم كه در شرايط آنها میبود نمیتوانست از آنچه آنها مصون نماندهاند مصون بماند . در همه شرق و غرب عالم ، اين منطق منحصر است به قرآن كريم و فرزندان و پروردگان اين كتاب مقدس ، يعنی اوليای دين
ديگران تدريجا و قدم به قدم در اثر آشنايی اصولی با اين گونه مسائل و تعمق و تفكر زياد توأم با توسل به قرآن مجيد و كلمات رسول اكرم ( ص ) و ائمه دين مخصوصا علی ( عليه السلام ) به اين حريم راه يافتهاند
بعضی از دانشمندانی كه در عصر ما زندگی میكردهاند با آنكه از لحاظ طرز تفكر اجتماعی و تجزيه و تحليل آن مسائل از خود شايستگی نشان میدهند ، وقتی كه به اين گونه مسائل میرسند همان اندازه دچار سرگيجه میشوند كه متكلمين میشدند . برای نمونه ، احمد امين مصری صاحب كتابهای فجرالاسلام و ضحی الاسلام و ظهر الاسلام و يوم الاسلام را میتوان ذكر كرد
احمد امين در بررسيهای اجتماعی تا حد زيادی از خود شايستگی نشان میدهد ، اما در اين گونه مسائل همان اندازه ناتوان است كه متكلمين ناتوان بودهاند . احمد امين در آخر فجرالاسلام فصلی تحت عنوان جبر و قدر باز كرده است ، اما مجموعا فهميده میشود كه از نظر او اعتقاد به تقدير با عقيده جبر مساوی است . احمد امين باور نمیكند كه اخبار تقدير صحتی داشته باشد ، همان طوری كه نمیتواند باور كند نهج البلاغه از حضرت علی ( عليه السلام ) است . البته او از اين جهات گناهكار نيست ، سرمايه علمی او به او اجازه قبول نمیدهد . اصولا بايد دانست دانشمندی كه سرمايهاشمنحصر به علوم اجتماعی است ، چه اروپايی و چه مصری و چه ايرانی ، هرگز قادر نيست با آن سرمايه در تاريخ معارف اسلامی اظهار نظر نمايد
تاريخ نويسان و شرق شناسان اروپايی هر وقت در اين مسأله اظهار نظر كردهاند ، يا رسما اسلام را يك دين جبری معرفی كردهاند يا مدعی شدهاند كه عقيده قضا و قدر در قرآن نيست و در صدر اسلام هم نبوده و بعد متكلمين اين عقيده را ابداع كردهاند . مثلا در تاريخ آلبرماله جلد سوم فصل ششم صفحه 99 ضمن اظهار نظر درباره اصول دين اسلام چنين میگويد : " اصل اصيل دين اسلام اين است : خدا يكی است ، محمد [ ص ] رسول اوست . . . علما و متكلمين اسلام بعدها تعليم دادند كه خداوند قبلا سرنوشت هر كس را معين میكند و مشيت او تغيير ناپذير است ، اين را طريقه جبر گويند . . " . ! گوستاولوبون با لحن دفاع از قرآن ، میگويد : " آنچه در قرآن در اين زمينه رسيده است بيش از آنچه در ساير كتب مقدسه آمده است نيست "
آنگاه آياتی چند از قرآن كريم نقل میكند و پس از يك سلسله بحثها میگويد : " اما اعتقاد به تقدير كه اسلام را در اين باب ملزم قرار دادهاند ، اين الزام هم مثل ساير الزامات بیپايه و مايه است . ما آياتی را كه در موضوع قضا و قدر [ است ] سابقا از نظر خوانندگان گذرانيديم . آن آيات بيش از آياتی نيست كه در اين خصوص در كتاب مقدس ما درج است . تمام حكما و متكلمين [ مسيحی ] خصوصا لوتر قائلاند كه كليه حوادث و وقايع عالم آنچه هست همه مقدر شده و قابل هيچ گونه تبديل و تغيير نيست . خود لوتر كه مصلح مذهب مسيحی است مینويسد : در اين باب شواهدی كه از كتاب مقدس در دست میباشد ، تماما منافی و مخالف با مسأله اختيار است و اين قرائن و شواهد در بسياری از موارد كتاب ، موجود ، بلكه تمام كتب پر است از اين قبيل امارات "
آنگاه به عقيده تقدير در ميان قدمای روم و يونان اشاره میكند ، سپس میگويد : " پس معلوم شد اسلام بيش از ساير اديان مسأله تقدير را اهميت نداده . حتی به قدر علمای معاصر كه در پيروی از اقوال لاپلاس و ليب نيتس اهميت به اين مسأله دادهاند ، اسلام اين قدر هم آن را قابل توجه قرار نداده است " ( 1 )
گوستاولوبون قبول میكند كه عقيده به تقدير مستلزم جبر و نفی اختيار است ، ولی میگويد در تمام اديان و بسياری از سيستمهای فلسفی اين عقيده هست ، اختصاص به قرآن ندارد
ويل دورانت در تاريخ تمدن پس از آنكه مضمون آياتی از قرآن را در زمينه شمول و عموميت علم و مشيت الهی نقل میكند ، و نيز به حديث معروفی كه در صحيح بخاری است اشاره میكند ، میگويد : " اين اعتقاد به قضا و قدر ، جبريگری را از لوازم تفكر اسلامی كرده است . . . " ( 2 )
خوب است سخنی هم از آقای دومينيك سوردل گوش كنيم . وی در كتابی كه به نام اسلام نوشته و جزء مجموعه " چه میدانم ؟ " منتشر و به فارسی ترجمه شده است ، میگويد : " . . . از آغاز دوره اسلامی ، مسلمين به خيال خود تناقضاتی در آن [ قرآن ] يافتند و حتی مطابق حديثی كه در دست است پيغمبر در جواب آنها فرمود : " به آنچه باعث ناراحتی شما میشود ايمان داشته باشيد "
بعدها مسلمين كه نمیخواستند
پاورقی :
. 1 تمدن اسلام و عرب ، ص 141 و . 149
. 2 تاريخ تمدن ، ج 11 ( بخش دوم از كتاب چهارم ) / ص 41
كتاب آقای دومينيك سوردل پر است از اين تحقيقات عالی ! اين است طرز تفكر و استنباط مستشرقين ، و اين است ميزان صلاحيت آنها در اين گونه مسائل
از آنچه گذشت معلوم شد كه مسأله سرنوشت و قضا و قدر در خود قرآن مجيد مكرر ذكر شده و از ابداعات متكلمين نيست ، بعلاوه اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر عمومی آن طور كه قرآن تعليم میدهد با مسلك جبر از زمين تا آسمان فاصله دارد
معمولا مستشرقين اروپايی معتزله را ستايش میكنند از آن نظر كه معتزله منكر قضا و قدر میباشند ، زيرا به عقيده مستشرقين اعتقاد به سرنوشت عين اعتقاد به جبر است ! بدون شك اگر معتزله را با اشاعره مقايسه كنيم ، معتزله از حريت و استقلال فكری شايستهای برخوردار بودهاند . اقدام متوكل عباسی عليه معتزله و به كرسی نشاندن روش اشعری را بايد فاجعه بزرگی برای جهان اسلام شمرد ( 1 ) .
پاورقی : . 1 اسلام ، از سری چه میدانم ؟ ترجمه دكتر اسماعيل دولتشاهی ، ص 55 و . 56
اما در خصوص مسأله قضا و قدر و سرنوشت ، انحراف و اشتباه معتزله از اشاعره كمتر نيست . مستشرقين كه با معارف اسلامی آشنايی عمقی ندارند و خيال میكنند اعتقاد به سرنوشت عين اعتقاد به جبر است ، معتزله را در اين مسأله مورد ستايش قرار میدهنددر جلد اول تاريخ ادبی ايران تأليف ادوارد براون صفحه 411 میگويد : " فرقه قدريه يا معتزله بيشتر اهميت داشت و طرفدار آزادی اراده يا طريقه تفويض و اختيار بود . به گفته دكتر اشتاينر : " بهترين توصيف معتزله اين است كه بگوييم ظهور اين قبيل افكار در حكم اعتراضی است كه پيوسته عقل سليم بشر بر احكام جابرانه و تعليمات مقرره و محدوده نموده است " . معتزله خود را اهل العدل و التوحيد يا طرفداران عدل الهی و يكتاپرستی میدانستند ، میگفتند قسمت ازلی به عقيده اهل سنت [ اشاعره ] آن است كه خداوند سرنوشت هر كس را قبلا تعيين نمايد و گناهانی را كيفر دهد كه خود بر بشر به جبر تحميل كرده است و بشر را در برابر تقدير و سرنوشت ، قدرت استقامت و پايداری نباشد "
اين طرز تفكر معتزله يعنی اينكه سرنوشت مستلزم جبر است ، مورد تأييد مستشرقين است
پاورقی :
. 1 رجوع شود به مقاله " اصل اجتهاد در اسلام " به قلم نگارنده در
نشريه سالانه مكتب تشيع ، شماره 3 ، ص 318 و . 332 [ اين مقاله در كتاب
ده گفتار اثر استاد شهيد نيز به چاپ رسيده است ]
ريشه تاريخی
يكی از مباحث قابل توجه اين است كه منشأ پيدايش اين افكار و عقايد و اين بحث و جدلها چيست ؟ چطور شد كه مسلمين از نيمه اول و حداكثر از نيمه دوم آن قرن وارد بحث جبر و قدر شدندبدون شك علت ورود مسلمين در اين مباحث آيات قرآن و كلمات رسول اكرم است . مسأله سرنوشت و هم مسأله آزادی و اختيار بشر از مسائلی است كه بالطبع مورد علاقه هر كسی است ، و چون اين مسأله مكرر در كتاب آسمانی مسلمين طرح و عنوان شده و آياتی در كمال صراحت ، سرنوشت را تأييد میكند و آياتی ديگر به همين صراحت بشر را مختار و آزاد معرفی میكند ، خواه ناخواه آنها را به فكر و انديشه و بحث و گفتگو وادار میكرد
اما مستشرقين و اتباع و اذنابشان مدعی هستند كه اين افكار ريشه ديگر دارد . چنانكه قبلا گفتيم بعضی از مورخين اروپايی را عقيده اين است كه مسأله سرنوشت و جبر و اختيار بعدها در ميان متكلمين اسلامی عنوان شد و در اسلام سخنی از اين مطالب نيست ، نه از جبر و نه از اختيار ! ولی بعضی ديگر در سخنان خود چنين وانمود میكنند كه فكر اشاعره مبنی بر جبر و عدم آزادی بشر همان چيزی است كه اسلام تعليم داده است ، اما معتزله زير بار اين حرف اسلام مانند بسياری از حرفهای ديگر اسلام كه با عقل و منطق منطبق نمیشد نرفتند و موضوع آزادی و اختيار بشر را معتزله برای اولين بار در ميان مسلمين عنوان كردند ! تازه معتزله نيز اين فكر را از پيش خود ابداع نكردند ، در اثر معاشرت و مجاورت با ملل ديگر ومخصوصا مسيحيان متوجه اين فكر بكر عالی شدند
در تاريخ ادبی ايران تأليف ادوارد براون جلد اول صفحه 413 میگويد : " فن كرمر معتقد است فكر آزادی اراده را معبد الجهنی به تقليد و تبعيت از يك ايرانی موسوم به سنبويه در پايان قرن هفتم [ ميلادی ] در دمشق ترويج میكرد "
در صفحه 412 میگويد : " به نظر فن كرمر محل تكوين و تكامل معتقدات اين قوم دمشق بوده و تحت نفوذ متألهين بيزانس ، علیالخصوص يحيی دمشقی و مريد او ثيودور ابوقره بوده است "
معلوم میشود به نظر فن كرمر آن ايرانی هم كه به عقيده او ابتدائا فكر آزادی و اختيار را به معبد جهنی تلقين كرد ، از فيوضات متألهين مسيحی رومی بهرهمند شده است ! اگر اينچنين است پس برای بحث در مسائل توحيد و معاد و بلكه نماز و روزه هم بايد اينچنين ريشه تاريخی جستجو كنيم و لابد علت اينكه مسلمين متوجه بحث در توحيد و معاد و نماز و روزه شدند ، سوابقی است كه اين مباحث در حوزههای مسيحی داشته است ! حقيقت اين است كه مستشرقين نه صلاحيت تحقيق در عقايد و افكار اسلامی را دارا میباشند و نه غالبا حسن نيت آن را . آنجا كه در مقام تجزيه و تحليل افكار و عقايد اسلامی برمیآيند و فیالمثل وارد مسائل مربوط به كلام اسلامی يا عرفان و تصوف يا فلسفه میشوند ، آن قدر مهملات به هم میبافند كه موجب تعجب و گاهی مضحك است . برای نمونه به مندرجات ذيل توجه كنيد
در جلد اول تاريخ ادبی ادوارد براون صفحه 422 از كتاب تاريخ اسلام " دوزی ) ] مستشرق نامی هلندی درباره معتزله چنين نقل میكند : " چون درباره احكام شرع به تأمل و تفكر پرداختند طرفدار طريقه عقل و استدلال شدند . بدين طريق يكی از مطالب عمده آنها اين بود كه قرآن در واقع حادث است و خلق شده ولو اينكه اين حرف خلاف قول پيغمبر باشد ( 1 ) . میگفتند لازمه قديم و غير مخلوق بودن قرآن آن است كه دو موجود ازلی و ابدی قائل شويم ، همينكه قرآن يعنی كلام خدا را در زمره مخلوقات به شمار آوريم ، ديگر نمیتوان آن را متعلق به ذات پروردگار دانست ، زيرا ذات پروردگار لايتغير است " ( 2 )
بدين طريق به تدريج اساس نزول وحی متزلزل گشت و بسياری
پاورقی :
. 1 اين مستشرق عاليقدر تلويحا میخواهد بفهماند كه اشاعره ، عقيده قديم
بودن قرآن را از كلام پيغمبر اخذ كرده بودند و معتزله با توجه به اينكه
پيغمبر اكرم چنين سخنی فرموده است ، چون اين سخن با عقل و منطق تطبيق
نمیكرد ، آن را رد كردند . در صفحه 418 همين كتاب میگويد : " . .
عكس اين عقيده [ عقيده قابل رؤيت نبودن خداوند ] و همچنين قديم بودن
قرآن و انكار خلق آن ، از عقايد سنت و جماعت [ اشاعره ] بود كه در همه
امور از نص قرآن تبعيت میكردند و از تاويل كه مورد توجه و علاقه
دشمنانشان بود ، خودداری داشتند " . در صورتی كه كوچكترين اشارهای در
قرآن كريم به قديم بودن و مخلوق نبودن آن نشده است و در احاديث منسوب
به رسول اكرم نيز حديثی كه نزد معتزله فیالجمله احتمال صحت انتساب به
رسول اكرم داشته باشد ، در كار نبوده است
. 2 مترجم محترم كتاب در اينجا در ذيل صفحه از طرف جناب آقای
فروزانفر تذكر دادهاند كه : " عقيده به خلق قرآن ارتباطی با اين مطالب
و استنباطات بیاساس نويسنده فوق ندارد "
از معتزله علنا اظهار میكردند كه نوشتن نظير قرآن و حتی بهتر از آن غير
ممكن نيست .
پاورقی : . 1 معتزله به شهادت تاريخ ، مدافعين سرسخت و با ايمان قرآن بودند و با زنادقه و عقايد فلاسفه سخت مبارزه میكردند ، و اگر طبق نظر آقای دوزی آنها قرآن را از مبدأ وحی نمیدانستند ، به چه مناسبت خود را ملزم به دفاع میدانستند ؟ ! . 2 منظور حديثی است كه در كتب كلام ( نه در كتب حديث ) به اين
مضمون نقل شده است : " انكم سترون ربكم يوم القيامه كما ترون القمرليلة البدر » " يعنی شما در قيامت خدای خود را خواهيد ديد آن طور كه ماه شب چهارده را میبينيد . مستشرق نامی كلمه " البدر " را در جمله بالا كه به معنی ماه تمام ( ماه شب چهارده ) است ، خيال كرده است كه اشاره به جنگ بدر است و آنگاه برای اينكه معنی درست بيايد ، صيغه مضارع ( ترون ) را ماضی ( رأيتم ) ترجمه كرده است ! اين حديث سرگذشتی دارد كه مفصل است و تا آنجا كه قرائن نشان میدهد يك نوبت در دست بعضی از راويان حديث تغيير شكل داده است و همان تغيير شكل يافته ، دوباره در دست علمای كلام مسخ شده و برای سومين بار در دست اين مستشرق عاليقدر به اين صورت مضحك درآمده است . در قرآن كريم صريحا رؤيت خداوند با چشم نفی شده >
بينای روح يعنی به دليل عقل خواهد ديد ، و نيز منكر اين حرف شدند كه خداوند كريم خالق كافران است " ( 2 )اين بود نمونهای كه خواستم در اينجا ذكر بكنم . ادوارد براون نويسنده كتاب تاريخ ادبی ايران اين تحقيقات عرشی ! را از اين مستشرق عاليقدر نقل میكند و بدون هيچ گونه انتقادی میگذرد
من نمیدانم نام اين چيزها را جهالت بگذارم يا جنايت . آنچه بيشتر موجب تأسف است اين است كه اتباع و اذناب شرقی اين مستشرقين نيز به جای اينكه مستقيما افكار و عقايد شرقی و اسلامی را مورد رسيدگی كامل قرار دهند ، افكار و آرای اينها را سرمشق قرار میدهند و بازگو میكنند
پاورقی :
> است . " لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير
" . [ انعام / 103 ] در عين حال در قرآن از حقيقتی به نام لقای حق مكرر
ياد شده است . در اخبار و روايات شيعه و سنی ، هم صريحا رؤيت خداوند
با چشم نفی شده و هم آن حقيقت ديگر قرآنی كه مسلما امری حسی و جسمانی
نيست ، تأييد شده است
يكی از اشتباهات فوق العاده بزرگ و غيرقابل بخشش اشاعره اعتقاد به
رؤيت حسی خداوند در قيامت است كه گذشته از امتناع عقلی ، خلاف نص
صريح قرآن كريم است . اين مطلب داستان درازی دارد و اكنون جای بحث از
آن نيست
. 1 حتی يك نفر معتزلی در تاريخ نمیتوان جست كه گفته باشد خداوند
خالق كافران نيست . معتزله منكر خلق كفر بودند نه خلق كافر ، میگفتند
خداوند خالق كفر و ظلم و معصيت نيست ، نمیگفتند خداوند خالق كافر و
ظالم و معصيت كار نيست
بحثی حديثی
در ميان اخبار و روايات احيانا مضامينی ديده میشود كه با آنچه گفته شد منافی به نظر میرسد ، ولی بايد دانست كه اين گونه تنافيها و تعارضها يا در اثر برخی اشتباهات است كه احيانا از برخی راويان حديث در نقل مضمون احاديث رخ داده است و با مقايسه بعضی احاديث با بعضی ديگر آن اشتباه را میتوان كشف كرد ، و يا تعارض و تنافی ظاهری است و پس از تعمق معلوم میشود كه تعارضی در كار نيست . ما برای هر دو قسم ، نمونه نقل میكنيم : . 1 در صحيح بخاری جلد 8 صفحه 158 از يحيی بن يعمر از عايشه نقل میكند كه گفت از رسول خدا درباره طاعون سؤال كردم ، آن حضرت فرمود : « كان عذابا يبعثه الله علی من يشاء من عباده فجعله الله رحمة للمؤمنين . ما من عبد يكون فی بلد يكون فيه ، و يملك فيه لا يخرج من البلد صابرا محتسبا يعلم انه لا يصيبه الا ما كتب الله له الا كان له مثل اجر شهيد »طاعون عذابی بود ( است ) كه خداوند بر آن كسان كه میخواهد ، میفرستد ، ولی او را برای مؤمنين رحمت قرار داده است . هيچ بندهای نيست كه در شهری باشد كه در آن شهر طاعون باشد و او در آن شهر مكث كند و بيرون نرود و برای رضای خدا شكيبايی كند و معتقد باشد كه جز آنچه خداوند برايش نوشته است به او نمیرسد مگر آنكه پاداشی مانند پاداش شهيد برای او خواهد بود
اكنون حديث ديگری در اين زمينه نقل میكنم : در كافی جلد 8 ( روضه ) صفحه 108 نقل میكند كه عبيدالله حلبی از امام صادق ( عليه السلام ) درباره و با سؤال كرد كه در يك محله از شهری پديد میآيد و شخصی خود را به محله ديگر منتقل میكند ، و يا و با در شهری پيدا میشود و آن شخص از آن شهر به شهر ديگر میرود . آيا اين كار جايز است يا نه ؟ « لابأس ، انما نهی رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم عن ذلك لمكان ربيئة كانت بحيال العدو فوقع فيهم الوبا فهربوا منه فقال رسول الله صلی الله عليه و آله: الفار منه كالفار من الزحف كراهية ان لايخلو مراكزهم .» مانعی ندارد ، همانا علت اينكه رسول خدا ( ص ) در يك جريان بخصوصی مردم را از خروج از سرزمين و با منع كرد اين بود كه مسلمانان در موقعی كه در مقابل دشمن قرار گرفته بودند و لازم بود مركز خود را حفظ كنند ، ناگهان وبا پيدا شد و آنها از آن محل گريختند . رسول خدا ( ص ) فرمود : فرار از اين وبا مثل فرار از ميدان جنگ است و گناه محسوب میشود . رسول خدا اين جمله را گفت كه مركز را در مقابل دشمن تخليه نكنند
گفته امام صادق ( عليه السلام ) توضيح میدهد كه منظور رسول خدا در واقعه خاصی كه فرار از وبا يا طاعون را نهی كرده اين بوده كه مسلمانان به واسطه آمدن وبا وظيفهای را كه در مقابل دشمن دارند از ياد نبرند و خود را دچار مخاطره و مهلكه بزرگتر نكنند ، نه اينكه رسول خدا ( ص ) يك دستور كلی برای هميشه صادر كرده باشد كه هر وقت و هر جا كه وبا يا طاعونی پيدا شد ، مرد مسلمان كه موظف است جان و مال خود را از گزند حفظ كند ، در آنجا در مقابل اين بيماری مهلك دستها را روی هم بگذارد و منتظر سرنوشت بنشيند
ولی دست به دست شدن سخن رسول اكرم ( ص ) در ميان راويان ، كم كم آن را به صورت يك دستور كلی درآورده است كه در صحيح بخاری ديده میشود
خوشبختانه امام صادق ( عليه السلام ) به مصداق " « اهل البيت ادری بما فی البيت » " پرده از روی حقيقت برداشته و منظور رسول اكرم را بيان كرده است
ممكن هم هست كه آنچه در حديث صحيح بخاری آمده است برای منظور ديگری است و مقصود ديگری در ميان بوده است و آن اينكه رسول اكرم دستور داده است كه هنگامی كه طاعون يا وبا در شهری پيدا میشود و مردمی خواه ناخواه گرفتار آن میگردند ، مردم آن شهر از آن شهر بيرون نروند ، برای اينكه اين بيماری را به جاهای ديگر منتقل نكنند ، تا لااقل جان مردم ديگر محفوظ بماند ، و چون در ايام قديم نه وسيله معالجه اين بيماری بوده است و نه قرنطينه در مرزها و يا دروازههای شهرها بوده كه افراد مورد بررسی قرار گيرند و پس از حصول اطمينان از سلامت آنها پروانه ورود داده شود ، بهترين راه برای جلوگيری از شيوع اين بيماری اين بوده كه مردمی كه در شهری هستند كه در آن شهر اين بيماری هست ، از آن شهر به شهر ديگر يا ده ديگر نروند و وسيله انتقال بيماری نگردند
ابن ابیالحديد در شرح نهج البلاغه ، خطبه 132 ضمن نقل جريان مسافرت عمر به شام میگويد : پس از آنكه عمر اطلاع پيدا كرد كه در شام طاعون است و تصميم گرفت وارد شهر نشود و به اعتراض ابوعبيده جراح كه گفت آيا میخواهی از قضا و قدر الهی فرار كنی ، جواب داد ، عبدالرحمن بن عوف روايت كرد كه از رسول خدا ( ص ) شنيده است اگر در شهری طاعو ن پيدا شد و شما در آن شهر بوديد ، از آن شهر خارج نشويد ، ولی اگر در شهری پيدا شد و شما در خارج آن شهر بوديد ، داخل آن شهر نشويد
عليهذا حديث صحيح بخاری يا مربوط به آن جريانی است كه امام صادق ( عليه السلام ) درباره وبا توضيح داده است و يا جريانی كه امام صادق ( ع ) توضيح داده يك جريان ديگر بوده و اين حديث مربوط به او نيست ، اين حديث مربوط به اين است كه مردم مبتلا به طاعون رعايت حال مردم جاهای ديگر را بكنند و از شهر خارج نشوند و به جای ديگر نروند . به هر حال ، قطعا آنچه از ظاهر حديث عايشه استفاده میشود مقصود نيست و ناقلان حديث در نقل مضمون آن دچار اشتباه شدهاند
. 2 در كافی جلد 2 صفحه 58 باب فضل اليقين از امام صادق ( عليه السلام ) روايت میكند : « ان اميرالمؤمنين عليه السلام جلس الی حائط مائل يقضی بين الناس فقال بعضهم : لا تقعد تحت هذا الحائط فانه معور فقال اميرالمؤمنين عليه السلام : حرس امرءا اجله . فلما قام سقط الحائط . قال : و كان اميرالمؤمنين عليه السلام مما يفعل هذا و اشباهه ، و هذا اليقين »
علی ( عليه السلام ) در پای ديوار كجی نشسته بود و ميان مردم داوری میكرد . شخصی به آن حضرت گفت : اينجا منشين كه مشرف به سقوط است . علی فرمود : اجل نگهبان مرد است . همينكه علی ( ع ) برخاست ، ديوار خراب شد . امام صادق ( ع ) فرمود : علی ( ع ) از اين گونه كارها میكرد و اين يقين است
ممكن است گفته شود اين حديث اولا منافات دارد با آنچه قبلا در صفحه 73 از توحيد صدوق نقل كرديم كه اصبغ بن نباته گفت : علی ( عليهالسلام ) از پای ديوار كجی حركت كرد و پای ديوار ديگری نشست ، همينكه مورد اعتراض قرار گرفت كه میخواهی از قضا و قدر الهی فرار كنی ، جواب داد از قضا و قدری به قضا و قدر ديگر فرار میكنم . چگونه است آنجا كه خود علی ( ع ) از پای ديوار كج حركت میكند و حركت كردنش مورد ايراد قرار میگيرد ، میگويد از قضا و قدری به قضا و قدری پناه میبرم ، و اما آنجا كه ديگری به او تذكر میدهد ، میگويد : اجل نگهبان است . و ثانيا در زير ديوار مشرف به سقوط نشستن از لحاظ قانون شرعی حرام و ممنوع است ، چگونه علی ( عليهالسلام ) تحت عنوان اينكه اجل نگهبان است برجای خو د نشست ؟ پس اين حديث قابل قبول نيست
اما به نظر میرسد با توجه به مطالبی كه در گذشته گفتيم بتوان اين حديث را تفسير كرد ، به طوری كه نه با حديث توحيد صدوق منافات داشته باشد و نه با اصل مسلم شرعی مبنی بر وجوب حفظ نفس و حرمت القای نفس در مهالك
در فصلی كه تحت عنوان " عوامل معنوی " ايراد كرديم ، گفتيم كه عوامل قضا و قدر و رشتههای علی و معلولی را نبايد به علل و اسباب مادی و دنيای سه بعدی محدود و محصور كرد ، عوامل معنوی نيز به نوبه خود رشتهای از علل و اسباب اين جهان را تشكيل میدهند . عليهذا گاهی اگر يك جريان را تنها از دريچه علل مادی و ابعاد جسمانی بنگريم رابطه علی و معلولی كاملی میبينيم ، ولی اگر با ديده ديگری جريانهای پنهان ديگر را مشاهده كنيم ، خواهيم ديد آنچه ما او را علت میپنداشتيم برای وجود معلول كافی نبوده ، زيرا يك جريان پنهان ديگر بوده كه در جريان مورد نظر ما دخالت داشته است . در آن فصل گفتيم كه صدقات و احسانها و نيتها و بالاخره نوع اعمال بشر كه با نيت و جنبههای روحی بشر وابستگی دارد ، از خود آثاری در جريان علل و اسباب جهان باقی میگذارد و اگر كسی حس علاوهای بر آنچه ما داريم داشته باشد و آن جريانها را با آن حس ، ادراك كند ، در موارد خاصی طرز قضاوت او با قضاوت ما متفاوت خواهد بود . درست مثل اين است كه ما كه موجود سه بعدی هستيم با موجودات دو بعدی كه بيش از دو بعد را نمیتوانند درك كنند ، در يك موضوع بخواهيم قضاوت كنيم ، البته در موضوعات دو بعدی قضاوت ما و آنها يكسان خواهد بود ولی در موضوعات سه بعدی قضاوت ما و آنها قهرا متفاوت خواهد بود . اهل يقين ، يعنی آنها كه حسی ديگر و ديدهای ديگر دارند و جهان را در كشش و امتدادی ديگر و جريان و سيلانی ديگر علاوه بر آنچه ما میبينيم میبينند ، در موارد خاصی قضاوت آنها با ما متفاوت خواهد بود
آنچه ما او را مثلا علت مرگ میبينيم ، او به واسطه احاطه بر جهانی پنهان ممكن است علت مرگ نبيند . از لحاظ جريانهای معنوی چه مانعی دارد كه بعضی چيزها در حكم تضمين عمر يا سلامت يا رزق باشد و تأثيری معنوی در ادامه عمر يا سلامت يا توسعه رزق داشته باشد و اهل يقين از آن آگاه باشند ؟ به هر حال ، اين حديث قابل توجيه است و اين مطلب دامنه درازی دارد


