next page

fehrest page

back page

5 نظرات استاد درباره اقبال لاهوری

در خارج از جهان عرب ، برخی مصلحان كه بتوان آنها را " قهرمان " ناميد كم و بيش ظهور كردند . اقبال لاهوری را قطعا يك قهرمان اصلاح در جهان اسلام بايد به شمار آورد كه انديشه‏های اصلاحی‏اش از مرز كشور خودش هم‏ گذشت . اقبال مزايايی دارد و نواقصی
از جمله مزايای اقبال اين است كه فرهنگ غرب را می‏شناخته است و با انديشه‏های فلسفی و اجتماعی غرب آشنايی عميق داشته تا آنجا كه در خود غرب به عنوان مفكر و يك فيلسوف به شمار آمده است
ديگر اينكه با همه آشنايی و شناسايی فرهنگ غرب ، غرب را فاقد يك‏ ايدئولوژی جامع انسانی می‏دانسته است ، بر عكس معتقد بوده است كه‏ مسلمانان تنها مردمی هستند كه از چنين ايدئولوژی بر خوردار و بهره‏مندند
لهذا اقبال در عين دعوت به فراگيری علوم و فنون غربی ، از هر گونه غربگرايی و شيفتگی نسبت به " ايسم " های غربی‏ ، مسلمانان را بر حذر می‏داشت . اقبال می‏گويد : " مثاليگری اروپا هرگز به صورت عامل زنده‏ای در حيات آن درنيامده ، و نتيجه آن پيدايش " من " سرگردانی است كه در ميان دموكراسيهای‏ ناسازگار با يكديگر به جستجوی خود می‏پردازد كه كار منحصر آنها بهره‏كشی از درويشان به سود توانگران است . سخن مرا باور كنيد كه اروپای امروز بزرگترين مانع در راه پيشرفت اخلاق بشريت است . از طرف ديگر مسلمانان‏ مالك انديشه‏ها و كمال مطلوب‏های نهايی مطلق مبتنی بر وحيی می‏باشند كه‏ چون از درونی‏ترين ژرفای زندگی بيان می‏شود ، به ظاهری بودن آن رنگ باطنی‏ می‏دهند " . ( 1 ) مزيت ديگر اقبال اين است كه در ذهن خود درگيريهايی كه محمد عبده‏ گرفتار آنها بوده داشته است ، يعنی يافتن راه‏حلی كه مسلمانان بدون آنكه‏ پا روی حكم يا اصلی از اصول اسلام بگذارند مشكلات سياسی و اقتصادی و اجتماعی زمان خود را حل كنند ، از اين رو درباره مسائلی از قبيل اجتهاد ، اجماع و امثال اينها زياد می‏انديشيده است . اقبال ، اجتهاد را موتور حركت اسلام می‏شمارد

پاورقی : . 1 احيای فكر دينی ص . 204

از جمله مزايای اقبال اين است كه بر خلاف ساير پرورش يافتگان فرهنگ‏ غرب شخصا معنويت گراست و از بعد روحی عرفانی و اشراقی نيرومندی بر خوردار است ، از اين رو برای عبادت و ذكر و فكر و مراقبه و محاسبة النفس و بالأخره سير و سلوك و معنويت و آنچه امروز آن را " درونگرايی‏ " می‏خوانند و احيانا تخطئه می‏نمايند ارزش فراوان قائل است و از جمله مسائلی كه در احيای فكر دينی‏ طرح می‏كند اين مسائل است . اقبال ، احيای فكر دينی را بدون احيای‏ معنويت اسلامی بی‏فايده می‏شمارد . مزيت ديگر او اين است كه تنها مرد انديشه نبوده ، مرد عمل و مبارزه هم بوده است ، عملا با استعمار درگيری‏ داشته است. اقبال يكی از پايه گذاران و مؤسسان كشور اسلامی پاكستان است
مزيت ديگر اقبال قدرت شاعری اوست ، قدرتی كه در خدمت اهداف اسلامی‏ او قرار گرفته است . اقبال از نوع شاعرانی است كه كواكبی آنها را ستود ، از قبيل كميت اسدی و حسان بن ثابت انصاری و دعبل بن علی خزاعی
سرودهای انقلابی اقبال كه به زبان اردو بوده ، به عربی و فارسی ترجمه شده‏ و همچنان اثر حماسه آفرين و هيجان‏آور خود را حفظ كرده است
اقبال با آنكه به طور رسمی مذهب تسنن دارد ، به اهل‏بيت پيغمبر علاقه و ارادتی خاص دارد و به زبان فارسی اشعاری انقلابی و آموزنده در مدح آنها سروده كه گمان نمی‏رود در ميان همه شاعران شيعی مذهب فارسی زبان بتوان‏ نظيری برايش پيدا كرد . به هر حال شعر برای اقبال هدف نبوده ، وسيله‏ بوده است ، وسيله بيداری و آگاهی امت مسلمان
اقبال فلسفه‏ای دارد كه آن را " فلسفه خودی " می‏نامد . او معتقد است‏ كه شرق اسلامی هويت واقعی خود را كه هويت اسلامی است از دست داده و بايد آن را بازيابد . اقبال معتقد است همان طور كه فرد احيانا دچار تزلزل شخصيت و يا گم كردن شخصيت می‏شود ، از خود فاصله می‏گيرد و با خود بيگانه می‏گردد ، غير خود را به جای خود می‏گيرد و به قول مولانا كه اقبال‏ سخت مريد و شيفته او و تحت تأثير جاذبه قوی اوست " در زمين ديگران خانه می‏سازد و به جای آنكه‏ كار خود كند كار بيگانه می‏كند " جامعه نيز چنين است ، جامعه مانند فرد ، روح و شخصيت دارد ، مانند فرد احيانا دچار تزلزل شخصيت و از دست‏ دادن هويت می‏گردد ، ايمان به خود را و حس احترام به ذات و كرامت ذات‏ را از دست می‏دهد و يكسره سقوط می‏كند . هر جامعه‏ای كه ايمان به خويشتن و احترام به كيان ذات و كرامت ذات خويشتن را از دست بدهد محكوم به سقوط است . اقبال معتقد است كه جامعه اسلامی در حال حاضر در برخورد با تمدن و فرهنگ غربی دچار بيماری تزلزل شخصيت و از دست دادن هويت شده است ، " خود " اين جامعه و " خويشتن " اصيل اين جامعه و ركن ركين شخصيت‏ اين روح جمعی ، اسلام و فرهنگ اسلامی است ، نخستين كار لازمی كه مصلحان‏ بايد انجام دهند بازگرداندن ايمان و اعتقاد اين جامعه به " خود " واقعی‏ او يعنی فرهنگ و معنويت اسلامی است و اين است " فلسفه خودی "
اقبال در اشعار و مقالات و سخنرانيها و كنفرانسهای خود همواره كوشش‏ دارد مجدها ، عظمتها ، فرهنگها ، لياقتها ، شايستگيهای اين امت را به‏ ياد او آورد و بار ديگر او را به خودش مؤمن سازد . اينكه اقبال ، قهرمانان اسلامی را از لابلای تاريخ بيرون می‏كشد و جلو چشم مسلمانان قرار می‏دهد به همين منظور است . از اين رو اقبال حق عظيمی بر جامعه اسلامی‏ دارد
اقبال اندكی مانند سيد جمال ، و نه در حد او ، شعاع انديشه و فعاليتهای‏ اصلاحی‏اش از مرزهای كشور خودش گذشته و كم و بيش در همه جهان اسلام اثر گذاشته است
نقصی كه در كار اقبال است عمده در دو چيز است : يكی اينكه با فرهنگ اسلامی عميقا آشنا نيست . با اينكه به مفهوم غربی واقعا يك فيلسوف است ، از فلسفه اسلامی چيز درستی نمی‏داند . اظهار نظرهای‏ اقبال درباره براهين فلسفی اثبات واجب ، و درباره علم قبل الايجاد ، كه‏ از مسائل مهم الهيات است ، و همچنين فلسفه او درباره ختم نبوت كه به‏ جای آنكه ختم نبوت را اثبات كند به ختم ديانت منتهی می‏شود كه خلاف‏ منظور و مدعای خود اقبال است دليل ناآگاهی اقبال از فلسفه اسلامی است ، همچنانكه در زمينه ساير علوم و معارف اسلامی نيز مطالعاتش سطحی است
اقبال با آنكه سخت شيفته عرفان است و روحش روح هندی و اشراقی است و بعلاوه سخت مريد مولاناست ، عرفان اسلامی را در سطح بالا نمی‏شناسد و با انديشه‏های غامض عرفان بيگانه است
نقص ديگر كار اقبال اين است كه بر خلاف سيد جمال به كشورهای اسلامی‏ مسافرت نكرده و از نزديك شاهد اوضاع جريانها و حركتها و نهضتها نبوده‏ است و از اين رو در ارزيابيهای خود درباره برخی شخصيتهای جهان اسلام و برخی حركتهای استعماری در جهان اسلام دچار اشتباهات فاحش شده است
اقبال در كتاب احيای فكر دينی در اسلام نهضت وهابيگری را در حجاز ، و جنبش بهائيت را در ايران ( 1 ) و قيام آتاتورك را در تركيه ، اصلاحی و اسلامی پنداشته ، همچنانكه در اشعار خود برخی ديكتاتورهای چكمه‏پوش‏ كشورهای اسلامی را ستوده است . اين خطاها بر اقبال مسلمان مصلح مخلص‏ نابخشودنی است

پاورقی : . 1 در ترجمه فارسی كتاب احيای فكر دينی بنا بر ملاحظاتی بعضی قسمتها حذف شده است ، به ترجمه عربی اين كتاب رجوع شود

در عثمانی ( تركيه فعلی ) نيز كم و بيش مدعيان اصلاح پديد آمده‏اند . اقبال در احيای فكر دينی مكرر نظريات مردی به نام " ضياء شاعر " را نقل می‏كند ولی نظريات او آنچنان افراطی است كه خود اقبال هم‏ با همه وسعت مشرب ، زيربار همه آنها نمی‏رود . ( 1 )

پاورقی : . 1 نهضتهای اسلامی در صد ساله اخير ، ص 48 - . 53

6 مبارزه استاد با تفسير مادی قرآن

اين بخش به نقل از مقدمه كتاب علل گرايش به ماديگری می‏باشد . در آن‏ مقدمه ، قبل از مطلب زير ، فصلی درباره تحريف شخصيتهايی مانند حافظ و حلاج توسط ماترياليستها بحث شده است
ماترياليسم در ايران در يكی دو سال اخير به نيرنگ تازه‏ای بس خطرناكتر از " تحريف شخصيتها " دست يازيده است و آن تحريف آيات قرآن كريم و تفسير مادی محتوای آيات با حفظ پوشش ظاهری الفاظ است . اين نيرنگ ، نيرنگ جديدی است و از عمر آن در ايران كمتر از دو سال می‏گذرد
البته اصل اين طرح و نيرنگ چيز تازه‏ای نيست ، طرحی است كه كارل‏ ماركس برای ريشه‏كن كردن دين از اذهان توده‏های معتقد در صد سال پيش داده‏ است . طرح ماركس اين است كه برای مبارزه با مذهب در ميان توده معتقد بايد از خود مذهب عليه مذهب استفاده كرد ، به اين صورت كه مفاهيم‏ مذهبی از محتوای معنوی و اصلی خود تخليه و از محتوای مادی پر شود تا توده‏ مذهب را به صورت مكتبی مادی دريابد . پس از اين مرحله ، دور افكندن‏ پوسته ظاهری آن ساده است
كتاب ماركس و ماركسيسم از نوشته‏ای از لنين به نام " وضع طبقه كارگر در قبال دين " چنين نقل می‏كند : " مكتب ماركس همانا مكتب ماديگری است . از اين لحاظ ، به همان‏ اندازه ماديگری انسيكلوپديستها يا ماديگرايی فويرباخ با دين عناد دارد
. . لكن ماديگرايی جدلی ( 1 ) نسبت به كاربرد فلسفه در زمينه‏های تاريخ و علوم اجتماعی از انسيكلوپديستها يا فويرباخ بسيار دورتر می‏رود : بايستی‏ دين را براندازيم . اين الفبای هر نوع ماديگری و لذا الفبای ماركس‏ می‏باشد . اما . . . مكتب ماركس دورتر می‏رود : بايد دانست چگونه با دين‏ مبارزه كرد ؟ و برای اين كار ، بايد منابع ايمان و دين توده‏ها را با مفاهيم ماديگرا توضيح داد " ( 2 )
اين تعبير ماركس شامل مفهوم ديگری نيز می‏تواند باشد و آن اينكه تاريخ‏ را به طور كلی به گونه مادی برای توده تفسير نمايند . خاستگاه مادی‏ گرايشها و از آن جمله گرايشهای مذهبی را به توده تفهيم كنيد تا بفهمد مذهب ريشه طبقاتی‏اش كجاست و از كجا به او تحميل شده است . توده‏ هنگامی كه فهميد همه پديده‏های اجتماعی ريشه مادی طبقاتی دارد ، خود به‏ خود پيوند خويش را با مذهب قطع می‏كند
ماترياليسم در شكل جديد كه كمتر از نيم قرن است در ايران برای خود جای‏ پايی پيدا كرده است ، در ابتدا نه منطق الهيون را در سطحی كه بعد با آن‏ مواجه شد پيش‏بينی می‏كرد و نه مذهب را در ميان عموم طبقات و بالاخص توده‏ها اين اندازه ريشه‏دار می‏دانست

پاورقی : . 1 ماترياليسم ديالكتيك
. 2 ص 284 ، ضميمه چهاردهم

می‏پنداشت به سادگی می‏تواند حريف را ، هم از ميدان منطق و استدلال و هم‏ از صحنه اجتماع خارج سازد . اما در عمل اين حساب غلط از آب درآمد
اكنون كه نه از راه منطق و استدلال و نه از راه به اصطلاح واردكردن خود آگاهی طبقاتی در انديشه توده‏ها طرفی نبسته و عملا قوی‏ترين و بانفوذترين‏ نيروها را در ميان عموم طبقات - و بالخصوص طبقه محروم و ستم كشيده - نيروی مذهب تشخيص داده ، به اين فكر افتاده كه از خود مذهب عليه مذهب‏ استفاده كند
مطالعه نوشته‏های به اصطلاح تفسيری كه در يكی دو سال اخير منتشر شده و می‏شود ، ترديدی باقی نمی‏گذارد كه توطئه عظيمی در كار است . در اينكه‏ چنين توطئه‏ای از طرف ضد مذهبها برای كوبيدن مذهب در كار است ، من‏ ترديد ندارم . آنچه فعلا برای من مورد ترديد است اين است كه آيا نويسندگان اين جزوه‏ها خود اغفال شده‏اند و نمی‏فهمند كه چه می‏كنند و تنها دستهای پشت‏پرده هستند كه می‏دانند چه می‏كنند ، و يا خود اينها عالما عامدا با توجه به اينكه با كتاب مقدس هفتصد ميليون مسلمان چه می‏كنند ، دست به چنين تفسيرهای ماترياليستی زده و می‏زنند ؟ ما نظر به اينكه در اين نوشته‏ها آثار و علائم خامی و بی‏سوادی را فراوان‏ می‏بينيم - و به چند نمونه اشاره خواهيم كرد - ترجيح می‏دهيم كه فعلا ماترياليستی را كه به صورت تفسير آيات در اين يكی دو سال اخير تبليغ‏ می‏شود ، " ماترياليسم اغفال شده " بناميم و اگر پس از اين تذكرات ، باز هم راه انحرافی خود را تعقيب كردند ، ناچاريم آن ماترياليسم را " ماترياليسم منافق " اعلام نماييم ( 1 )
من در اينجا از همه سروران و فضلا و دانشمندان با حسن‏نيت اين كشور دعوت می‏كنم كه در آنچه من اكنون می‏گويم با ديده دقت و بی‏طرفی بنگرند و اگر واقعا احساس می‏كنند كه من اشتباه می‏كنم به من تذكر دهند و منطقا اشتباه مرا به من ثابت كنند . من خدا را گواه می‏گيرم كه حاضرم صريحا به‏ اشتباه خود اعتراف كنم
به اين نكته توجه دارم كه تدبر در قرآن مجيد حق هر فرد مسلمانی است و در انحصار فرد يا گروهی نيست . و باز به اين نكته توجه دارم كه برداشتها هر اندازه بی‏غرضانه باشد ، يك جور از آب در نمی‏آيد . هر كسی ممكن است‏ ديدگاه ويژه‏ای داشته باشد و حق دارد با توجه به درك مفاهيم لغات و وارد بودن به اسلوب زبان عربی و اسلوب خاص قرآن و با توجه به شأن نزول‏ آيات و تاريخ صدر اسلام و با توجه به آنچه مسلم است كه از ناحيه ائمة اطهار ( عليهم‏السلام ) در تفسير آيات رسيده است و با توجه به پيشرفتهای‏ علوم ، در آيات قرآن مجيد تدبر نمايد و برداشتهای خود را كه لا اقل خودش‏ بينه و بين الله به آنها معتقد است ، به عنوان تفسير يا هر عنوان ديگری‏ در اختيار ديگران بگذارد . اما می‏دانيم در طول تاريخ از طرف گروههايی از " باطنيه " و غير باطنيه تفسيرهايی از آيات شده است كه آنها را به‏ حساب تفسير و برداشت نمی‏توان گذاشت ، مسخ و تحريف است نه برداشت و تفسير
من ترجيح می‏دهم در مطالبی كه می‏خواهم تذكر دهم ، خود اين نويسنده و يا نويسندگان را - كه فرض ما فعلا بر اين است كه اغفال شده‏اند و قصد خيانتی در كار نيست - مخاطب قرار دهم

پاورقی : . 1 [ اين جمله از عواملی بود كه به اعتراف قاتلان نابكار استاد موجب‏ شهادت آن بزرگوار گرديد ]

عزيزان من ! شما در مقدمه تفسير خود از وضع تفاسير و مفسرين گذشته‏ مطالبی نوشته‏ايد كه تنها در خطابه و منبر كه كسی از كسی مدرك و دليل‏ نمی‏خواهد بايد به كاربرده شود . كی و كجا وضع تفسير و مفسر آنچنان بوده‏ كه شما نوشته‏ايد ؟ آيا تاريخ را با چشم به هم گذاشتن و خطابه‏سرايی می‏توان‏ رقم زد ؟ آيا اگر هزارها مفسر معروف و غير معروفی كه در تاريخ آمده و رفته‏اند به شما عرضه بدارند ، می‏توانيد با همان معيار طبقاتی خودتان آنها را توجيه كنيد ؟ من نمی‏خواهم بيش از اين درباره اين بررسی - كه بسی‏ طولانی است - با شما سخن بگويم
شما در تفسير خود ، معيار را اين قرار داده‏ايد كه كتاب هر مؤلف را از طريق آشنايی با خواست او و طرز تفكر او می‏توان تفسير كرد و ما خواست‏ خدا و طرز تفكر خدا را ( برای اولين بار ) به دست آورده‏ايم كه : " اراده خداوند ، " انقلابی " است و " طرز تفكر " خداوند بر اين‏ اساس استوار است كه توده‏های ضعيف و محروم شدگان تاريخ بر قدرتمندان و اربابان و صاحبان زر و زور چيره شوند و غالب گردند و برای تحقق اين‏ اراده است كه خداوند " تشكيل حزب " داده است ، حزبی كه همه نيروهای‏ متكامل جهان را به همراهی قشر پيشتاز انقلابگر در پوشش خود فروبرده است‏ ، و در مقابل ، قدرتمندان و طواغيت و شياطين‏اند كه مانع تحقق اراده‏ خداوند می‏گردند . تنها با ديد انقلابی و بر اساس ايدئولوژی و طرز تفكر خداوند است كه می‏توان به قرآن نگريست و حقايق آن را دريافت . . . "
از نظر شما قرآن جز " فلسفه مدون حزب خدا " نيست ، فلسفه‏ای كه تنها يك هدف دارد و آن پيروز گردانيدن محروم شدگان بر قدرتمندان است ، تمام‏ مسائل قرآن بر محور انقلاب و فلسفه انقلاب است ، خداوند حزب تشكيل داده‏ و حزب خدا همه نيروهای متكامل جهان - دارای هر عقيده و مذهب - می‏باشند و خداوند می‏خواسته است يك حزب تشكيل دهد و يك فلسفه انقلابی برای حزب‏ بنويسد و همين كار را هم كرده است ، برای فهم فلسفه انقلاب ، انقلابی‏ بودن كافی است و شرط ديگری ندارد و با انقلابی نبودن هيچ شرطی مفيد نيست‏ . لهذا آنجا كه خواسته‏ايد به مفسر بزرگ معاصر - كه البته گناه بزرگش‏ تأليف كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نقد ماترياليسم ديالكتيك است‏ - اهانت كنيد ، گفته‏ايد : " مفسر قرآن در نظام استعماری بايد كوهی از سواد و فلسفه و منطق و حكمت و كلام و فقه و اصول و صرف و نحو . . . باشد كه سنگينی آنها او را آزار داده و از ميان " تن " ها به " تنهايی " بكشاند ، زيرا به مفاد آيه كريمه هر كس وزنش سنگين‏تر باشد پيروز است . . . " ( 1 )
بدون شك برنامه مبارزه با طواغيت جزء برنامه قرآن است و بدون شك‏ اسلام يك دين انقلابی است ، ولی آيا همه مسائلی كه در قرآن مطرح شده در اين جهت و برای اين منظور است و قرآن برنامه ديگری جز اين برنامه ندارد و در نتيجه همه آيات و رواياتی كه درباره لوح و عرش و ملك و قيامت و نماز و روزه است ، بايد در اين زمينه پياده شود ؟ آيا انقلاب قرآن و " حزب الله " ، انقلاب شكم است و ريشه‏ اقتصادی و طبقاتی دارد ، يا انقلاب " سر " است و ريشه در فطرت آدمی‏ دارد ؟

پاورقی : . 1 از ادامه نقل اين اهانتها معذورم

شما می‏گوييد منظور از اينكه امام بايد تفسير كند ، اين است كه : " انديشه مفسران به سان انديشه امام باشد و برمبنای آموزشها و اعمال‏ او شكل گرفته باشد ، يعنی تفسيرگو كسی باشد كه در شرايط حساس و درگيريهای سخت و تضادهايی كه امامان ما با آنها روبرو بوده‏اند ، قرار بگيرد و از آگاهی و شناخت مخصوص امام برخوردار باشد تا از عهده حل اين‏ گونه تضادها برآيد . . . "
خلاصه برای اينكه تفسير ، تفسير امام باشد دنبال سخن امام رفتن ضرورتی‏ ندارد ، بايد تفكر ، تفكر امام باشد و تفكر آنگاه تفكر امام خواهد بود كه‏ فرد از نظر طبقاتی در طبقه امام ( طبقه محرومان تاريخ ) باشد و عملا درگيريهای طبقاتی او را داشته باشد تا مانند او تجربه كند و بينديشد
آيا واقعا معنی رجوع به ائمه در تفسير آيات همين است ؟ آيا شما خودتان به اين مطلب معتقديد ، يا می‏خواهيد بدين وسيله ديگران را اغفال‏ كنيد ؟ شما از وجدان انقلابی و صداقت انقلابی دم می‏زنيد ، همان وجدان و صداقت انقلابی شما را به گواهی می‏طلبم . آيا واقعا شما نمی‏دانيد تعبيراتی‏ از اين قبيل : اراده خدا انقلابی است ، طرز تفكر خدا چنين است و خداوند برای تحقق خواست خودش حزب تشكيل داده است و قرآن جز يك فلسفه مدون‏ حزب انقلابی محتوايی ندارد ، صحيح نيست ؟ شما حتی اطلاع از تاريخ صدر اسلام و شأن نزول آيات را هم لازم نشمرده و زحمت يك بررسی مختصر تاريخ اسلام را هم به خود نداده‏ايد و آنگاه به تفسير قرآن و تدوين ايدئولوژی اسلامی دست زده‏ايد . شما آنجا كه می‏خواهيد دو قطبی شدن جامعه اسلامی را بلافاصله بعد از پيغمبر توجيه‏ كنيد و خانه فاطمه را مركز محرومان و كسانی كه دستشان به اصطلاح به دم‏ گاوی بند نبوده معرفی كنيد و به گرايشهای شيعيان از قبيل ابوذر و مقداد و بلال جنبه مادی و طبقاتی بدهيد ، درباره خانه فاطمه ( عليهاالسلام ) و مظلوميت اهل اين خانه و به آتش كشيده شدن آن خانه داد سخن می‏دهيد ، آنگاه می‏گوييد : " در همان حال [ كه خانه فاطمه ( عليهاالسلام ) به آتش كشيده می‏شود ] در خانه روحانی بزرگ و يهودی منافق " عبدالله بن ابی " كه مدتها بر ضد انقلاب می‏جنگيد و اكنون وارد انقلاب شده و جبهه خارجی را مبدل به جبهه‏ داخلی كرده و بالاتر آنكه مفسر قرآن هم شده و حتی پس از گذشتن هزار و چهارصد سال هم می‏بينيم كه نبوغ تفسيری عده‏ای از مفسرين ما هم مرهون تجزيه‏ و تحليلها و برداشتها و اقوال همين مفسر شهير است و البته از موقعيت‏ خاصی هم برخوردار است - چه از قدما می‏باشد - هر روز صدها نفر در پای‏ كرسی تفسير او حاضر می‏شوند "
عبدالله بن ابی همان منافق مشهور است كه از اشراف مدينه بود و موقعيت مهمی داشت و به واسطه اسلام متزلزل شد و تا چند سال بعد از ورود رسول خدا زنده بود و در حيات رسول خدا مرد و آيه نازل شد : " براينان‏ نماز مگزار و استغفار تو هم برای آنها مفيد فايده‏ای نيست "
عبدالله بن ابی هيچ وقت با پيغمبر نجنگيد كه جبهه خارجی را تبديل به‏ جبهه داخلی‏كند ، از اول در جبهه داخلی اخلال می‏كرده است . عبدالله بن ابی‏ به هيچ وجه روحانی نبوده و هرگز يك آيه هم از قرآن تفسير نكرده و در هيچ‏ تفسيری هم از او به عنوان مفسر ، نامی برده نشده و همه مفسران بالاجماع او را منافقی بزرگ می‏دانند . او اساسا بعد از رسول خدا زنده نبود كه در خانه او صدها نفر برای تفسير شركت كنند . آيا اينها نشانه كمال بی‏اطلاعی‏ شما از تاريخ اسلام نيست ؟ شما در پاورقی همين قسمت ، از واقعه " يمامه " - كه در حدود يك سال‏ بعد از پيغمبر رخ داد و نبردی سهمگين ميان مسلمانان و پيروان مسيلمه‏ كذاب واقع شد - نام می‏بريد و می‏گوييد : " تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار و تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و پنجاه و يا به كمترين شماره هفتادتن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه‏ در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده می‏شود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند "
آيا می‏دانيد اين آقای " سالم " كه شما او را در تارك درخشان شهدای‏ حافظ قرآن در يمامه قرار می‏دهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه‏ يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری می‏كرد . اين‏ شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز " صحابه كبار " می‏خوانيد و در قطب مخالف علی قرار می‏دهيد . اين فرد همان است كه خليفه دوم هنگام‏ مرگ گفت : اگر سالم زنده می‏بود كار را به شورا نمی‏افكندم ، يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم . سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من می‏دانم كه اين همه‏ عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان‏ تاريخ و از به اسارت گرفته شده‏ها و مستضعفين تاريخ است . اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی می‏شود
شما طبق فلسفه‏ای كه از آن پيروی می‏كنيد و آن را يكی از معيارهای تفسير قرآن قرار داده‏ايد ، فكر كرده‏ايد كه چون سالم از محرومان تاريخ است ، پس يك انقلابی واقعی و مؤمن واقعی است و از نظر موضع اجتماعی همرديف‏ سلمان و ابوذر و مقداد و بلال است ، يعنی موضع طبقاتی او كافی است كه او را يك انقلابی واقعی قرار دهد و بر تارك درخشان همه شهيدان و حافظان‏ قرآن يمامه بنشاند ، غافل از آنكه آن خانه‏ای كه به اعتراف خود شما خانه‏ مردم و خانه توده بوده است ( خانه فاطمه عليهاالسلام ) به دست همين فرد توده‏ای به آتش كشيده شد
آيا اينها دليل بی اطلاعی شما از تاريخ صدر اسلام نيست ؟ آيا اينها معيارهای شما را در فلسفه تاريخ به كلی بی اعتبار نمی‏كند ؟ آيا اينها كافی نيست كه شما در ارزيابيها و تفسيرهای خود از تاريخ تجديد نظر كنيد و فی المثل قضاوتها و انديشه‏ها و گرايشها و تفكرات هزار ساله مفسرين و فقها و حكما و عرفا و زهاد و عباد را آن گونه توجيه مادی و طبقاتی‏ نفرماييد ؟ ! شما در تفسير آيه كريمه " « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون « الصلوش و مما رزقناهم ينفقون »" ( 1 ) درباره ايمان به غيب اينچنين‏ می‏گوييد : " مفسرين ، غيب را آنچه كه ديدنی نيست ، اعم از خداوند يا فرشتگان
. . و از اين قبيل دانسته‏اند ، حال آنكه اولا خداوند و فرشتگان و . .
غيب نيستند ، ثانيا با طرح عنوان متقين ، مسأله ايمان به خدا مطرح شده و گذشته است "
آنگاه خودتان ، غيب و ايمان به غيب را اينچنين تفسير می‏كنيد : " منظور از غيب معهود و شناخته شده ، ( 2 ) همان مراحل ابتدايی رشد انقلاب توحيدی و زمان انجام تحولات كمی است "
خلاصه مدعی هستيد كه مقصود از ايمان به غيب كه در قرآن آمده ، اين است‏ كه مؤمنين بدانند انقلاب مرحله پنهانی دارد و در آن مرحله مبارزه بايد پنهانی باشد ، اين مرحله مرحله‏ای است كه نظام حاكم هنوز مسلط است و انقلاب مرحله رشد تدريجی را می‏پيمايد تا تغيير تدريجی كمی تبديل به تغيير كيفی شود ( اصل چهارم ديالكتيك ) و نظام جديد مستقر گردد و انقلاب از مرحله غيب به مرحله شهادت برسد

پاورقی : . 1 بقره / . 3 . 2 يعنی الف و لام " الغيب " ، الف و لام عهد است

من سخنم اين نيست كه انقلاب مرحله غيب و شهادت دارد يا نه ، قطعا دارد . انقلاب اسلام - كه بر خلاف تصور شما انقلاب سر بود نه انقلاب شكم ، انقلاب انسانی و فطری بود نه انقلاب طبقاتی - مرحله پنهان را در مكه طی كرد و مرحله آشكار را در مدينه . سخن من اين‏ است كه آيا شما واقعا در وجدان خودتان احتمال می‏دهيد كه منظور اين آيه‏ همين مطلب باشد ؟ آيا انقلابيون عصر پيغمبر از قبيل سلمان و ابوذر و مقداد مفهومشان از ايمان به غيب همين معنی بود ؟ آيا آنها در دوره مدينه‏ موضوع ايمان به غيب را منتفی شده تلقی می‏كردند ؟ ! شما در تفسير جمله " « و بالاخره هم يوقنون »" ( 1 ) می‏گوييد : " اينان به نظام برتر در مرحله شهادت انقلاب يقين دارند و می‏دانند كه‏ اين موضعگيريهای خاص و اين روش انقلابی ، سر انجام آنان را به هدف‏ خويش كه رسيدن به نظام برتر است ، می‏رساند . . . "
شما هر جا كه نام " دنيا " آمده آن را با كلمه " زندگی پست‏تر " ترجمه كرده‏ايد ، كه اصل ترجمه درست است ، ولی مقصود از زندگی پست‏تر را منحصرا زندگی در نظام به اصطلاح سرمايه داری قرار داده‏ايد و " آخرت " را كه به " نظام برتر " ترجمه كرده‏ايد ، به معنی نظام عادلانه سوسياليستی - كه بعد از اين نظام برقرار خواهد شد - دانسته‏ايد
آيا واقعا شما خود باور داريد كه منظور از آخرت در قرآن ، نظام برتر زندگی در همين جهان است ؟ يعنی مقصود از دنيا ، زندگی در نظام سرمايه‏داری و مالكيت است و مقصود از آخرت ، زندگی در نظام تكامل يافته‏ سوسياليستی است ؟ آيا اينها ملعبه قراردادن قرآن نيست ؟ اگر نيست پس‏ چيست ؟

پاورقی : . 1 بقره / . 4

شما جمله " « و يقيمون الصلوش » " را اين طور تفسير كرده‏ايد : " آنان برای تحقق ايمان خود ، آن پيوستگی را كه در زبان مذاهب ، نماز خوانده می‏شود بر پای می‏دارند "
آنگاه چنين گفته‏ايد : " اين نشانه تنگ نظری و محدودنگری مفسرين و مترجمين است كه كلماتی‏ از اين قبيل را از معنای عام خود بازداشته و محدود و محصور ساخته‏اند ، زيرا معنی " صلوش " از نظر لغوی آن نماز نيست ، نماز شكل خارجی اين‏ پيوستگی و ارتباط بين عناصر انقلابی همراه و نمودهای برتر و قوانين حاكم‏ بر آفرينش است . . . قرآن با انتخاب اين كلمه به يكی ديگر از اصول كلی‏ در همه انقلابات ، چه توحيدی و چه غيرتوحيدی ، توجه كرده ، منتها در انقلاب توحيدی ، اين اصول به نحو جالبتری خودنمايی می‏كند كه به روزگار غيب انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی پيوستگی ، چه از نظر فكری و ايدئولوژيكی و چه از نظر عملی و پايگاههای انقلابی و نحوه اجرای تاكتيكها ، حكمفرما باشد . . . ديدگاه باز كادر رهبری حزب توحيدی نه تنها لازمه‏ ايمان به غيب ( 1 ) را بر پای داشتن اين پيوند و رابطه و مستحكم‏تر ساختن‏ هر چه بيشتر آن می‏داند ، بلكه می‏خواهد اين رابطه از سطح عناصر مؤمن نسبت‏ به يكديگر برتر آمده و در سطح آفرينش در رابطه خداوند و همه قوای وجود مطرح گردد و به صورت نماز ، صورت خارجی يابد "

پاورقی : . 1 غيب انقلاب

اولا در كدام لغت و كدام تاريخ ، نماز ( صلوش ) به معنی پيوستگی ميان اعضای يك حزب يا پيوستگی به طور مطلق آمده است ؟ ثانيا مگر قرآن پيوستگی ميان اهل ايمان ( حزب‏الله ) را صريحا توصيه و تأكيد نكرده است ؟ " « و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا »" ( 1 ) ( همه با يكديگر به ريسمان الهی چنگ بزنيد و از يكديگر جدا مباشيد )
اكنون چه ضرورتی هست كه هر جا نام " صلوش " آمده آن را به معنی‏ پيوستگی عناصر انقلابی در رابطه با كل هستی به حساب آوريم ؟ ثالثا اينكه‏ می‏گوييد " به روزگار غيب انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی نوعی پيوستگی‏ . . . باشد " مفهومش اين است كه در روزگار شهادت انقلاب ، دستور " « اقيموا الصلوش »" ( 2 ) بلاموضوع است ، همچنانكه نظير اين را در مورد جمله " « و مما رزقناهم ينفقون »" گفته‏ايد . آيا مسلمانان صدر اسلام در دوره مدينه ، كه دوره به اصطلاح شهادت انقلاب بود ، دستور " « اقيموا الصلوش »" و دستور " « و مما رزقناهم ينفقون »" را اجرا نمی‏كردند ؟! از شما می‏پرسم آيا از نظر قرآن ، پيوستگی عناصر مؤمن ، مولود و تابع‏ وابستگی انسان با خداست يا وابستگی انسان با خدا تابع و مولود و مظهر وابستگی عناصر مؤمن انقلابی است ؟ آيا نماز معهود مسلمانان صورت خارجی‏ پيوستگی مؤمنان است يا پيوستگی مؤمنان در حكم صورت اجتماعی پيوستگی‏ مؤمنان با خداست ؟ شما خلود و جاودانگی را كه در قرآن آمده است ، همان گونه تفسير می‏كنيد كه فلاسفه مادی تفسير كرده و می‏كنند ، كه خلاصه‏اش اين است كه اگر فرد در طريق تكامل جامعه فانی گردد ، جاودان می‏گردد ، زيرا راه جاودان است و تكامل جاودان است هر چند فرد فانی است

پاورقی : . 1 آل عمران / . 103 . 2 حج / . 78

بگذريم از همه اشكالات ديگر ، قرآن خلود و جاودانگی را مخصوص مؤمنان و پيشتازان تكامل و انقلاب نمی‏داند ، كافران و منافقان را هم جاويد و خالد می‏داند ، خلود و جاودانگی آنها را چگونه توجيه می‏كنيد ؟ شما از يك طرف در تفسير سوره حمد می‏گوييد : " مسأله خداخواهی اصل اساسی در قرآن است . الله يعنی ذات مقدسی كه‏ همه موجودات ، مات و مبهوت و ديوانه او می‏باشند و برای پيوستن و رسيدن‏ به او تلاشی پيگير و خستگی ناپذير دارند . . . مگر نه اين است كه اسم‏ حاكی از مسمی و كاشف از اوست ؟ آيا [ انسان ] چگونه با نام الله به‏ مسمای خداوند می‏تواند پی‏ببرد ؟ مگر خداوند ، آفرينش را احاطه نكرده است‏ و مگر الله در جزء جزء موجودات راه ندارد و حكومت نمی‏كند ؟ مگر چگونه‏ با نام الله به ذات او ميتوان راه يافت ؟ آيا با به كار گرفتن همين نام‏ ، چشم‏انداز انسان مؤمن به قرآن به اندازه پهنای همه آفرينش گستردگی و انبساط نمی‏يابد و آيا ظرف وجودی او از همه آفرينش گسترده‏تر و منبسط تر نمی‏شود ؟ آيا از همين جا به مفهوم اين سخن زيبای خدايی پی نمی‏بريم كه : " تنها دل بنده مؤمن جايگاه خداست " ؟ پس ضمن آنكه عنصر مؤمن نام خدا می‏برد و خود را واله و حيران عظمت و بزرگی و جبروت او می‏بيند و برای‏ رسيدن به او و در قلب خود جای دادنش تلاش می‏كند ، به آفرينش و موجودات آن هم می‏انديشد كه همه جويای الله و پويای او می‏باشند و تنها دل‏ بدو بسته و پيوند بندگی را با او محكم كرده و رو به سوی او دارند "
اينها همه صحيح و درست و قابل تحسين ، اما از طرف ديگر در ضمن تفسير آيه 9 از سوره بقره " « يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون‏إلا انفسهم ». . . " كلمه " الله " به گونه‏ای تفسير می‏شود كه‏ يكمرتبه انديشه درباره جمله‏های بالا هم عوض می‏شود كه همه آن تعبيرات از قبيل ذات مقدس ، همه موجودات و اله عظمت و جبروت او هستند و او را می‏جويند و تنها دل به او بسته‏اند و امثال اينها ، نه درباره آن ذات‏ مقدسی است كه قرآن او را به عنوان الله می‏شناساند كه منزه از هر نقص و حالت منتظره و مجرد از زمان و مكان است ، بلكه درباره واقعيت ديگری‏ است كه همه او با آشنا هستيم . كدام واقعيت ؟ چه ؟ : تكامل
در ذيل آن آيه چنين می‏خوانيم : " راستی از الله چه می‏فهميم ؟ جز تكامل مطلق ؟ جز آفرينش با همه‏ ابعادش ؟ و بالاخره جهان با حركت تكاملی‏اش به سوی يك بی‏نهايت بزرگ ؟ " آيا الله در منطق قرآن يعنی تكامل مطلق ؟ تكامل ، حركت به پيش است و خداوند ، كمال و كامل مطلق است . فرق است ميان كمال و تكامل . مادی‏ مسلكان تكامل مطلق را می‏پذيرند ، كمال مطلق را نمی‏پذيرند . اختلاف مادی‏ با الهی بر سر كمال مطلق است كه هيچ حالت منتظره و نيستی و كاستی و حركت ندارد ، نه بر سر تكامل مطلق
آيا الله يعنی آفرينش با همه ابعادش ، يا اينكه الله يعنی آفريننده‏ همه آفرينش با همه ابعادش ؟ آيا الله يعنی جهان با حركت تكاملی‏اش به‏ سوی بی‏نهايت بزرگ ، يا الله آن بی‏نهايت بزرگی است كه جهان از او سرزده و به سوی او در حركت و صيرورت است " « الا الی الله المصير »" ؟ الله به معنی تكامل مطلق ، به معنی آفرينش با همه ابعادش ، به معنی‏ جهان با حركت تكاملی‏اش به سوی بی‏نهايت بزرگ ، چيزی است كه هربی‏ اللهی هم او را می‏پذيرد . شما اگر از فويرباخ و ماركس و انگلس و لنين و استالين هم بپرسيد ، به چنين اللهی اعتراف دارند . خلاصه در اين تفسير همه نامها مذهبی است و ابتدا جلب توجه می‏كند از قبيل الله ، توحيد ، نبوت ، وحی ، ملك ، آخرت ، بهشت ، دوزخ ، روح ، نعيم ، عذاب ، توكل ، صبر ، تكامل ، انقلاب . . . اما همينكه به عمق و ژرفای برداشتها وارد می‏شويم ، همه از نظر ناپديد می‏شوند و به جای اينها معانی و مفاهيم ديگری جايگزين می‏گردند و جز لفظ چيزی باقی نمی‏ماند
عجيب اين است كه ادعا می‏شود كه ما می‏خواهيم فرهنگ اسلامی را فرهنگ‏ انقلابی كنيم . شگفتا ! آيا انقلابی بودن و يا به نظر شما انقلابی شدن‏ فرهنگ اسلامی در گرو اين است كه محتوای معنوی آن را از آن بگيريم و محتوای مادی جايگزين آن سازيم ؟ ! آيا انقلاب منحصر به انقلاب شكم و انقلاب ناشی از محروميت و موضع طبقاتی است ؟ آيا پيغمبر اسلام انقلاب سر و انقلاب روح و قلب بر پا نكرد ؟ آيا اين گونه برداشت از انقلاب ، دانسته يا ندانسته ، تبليغ به سود ماترياليسم نيست كه تنها با برداشتهای‏ ماترياليستی و توجيه مادی تاريخ و جامعه و بالاخره با ماترياليسم تاريخی‏ است كه می‏توان از يك فرهنگ انقلابی دم زد ؟ اين بود شمه‏ای از تذكراتی كه می‏خواستم خيرخواهانه و دوستانه به عزيزانی‏ كه هنوز فكر می‏كنم اغفال شده هستند ، بدهم
اميدوارم اين تذكرات ، سودمند واقع گردد . بار ديگر از همه فضلا و دانشمندان درخواست دارم كه به دقت در آنچه گفته شد بنگرند ، اگر مرا بر خطا می‏بينند واقفم فرمايند كه با سپاسگزاری فراوان خواهم پذيرفت ( 1 )
مرتضی مطهری

پاورقی : . 1 [ ذكر اين نكته بی‏مناسبت نيست كه پاسخ افرادی كه استاد شهيد آنها را با لفظ " عزيزان " مورد خطاب قرار داده‏اند گلوله سربينی بود كه به‏ مغز استاد اصابت نمود ، و اصولا يكی از عوامل ترور ناجوانمردانه آن متفكر شهيد نگارش همين مقاله بوده است ]

next page

fehrest page

back page