![]() |
5 نظرات استاد درباره اقبال لاهوری
در خارج از جهان عرب ، برخی مصلحان كه بتوان آنها را " قهرمان " ناميد كم و بيش ظهور كردند . اقبال لاهوری را قطعا يك قهرمان اصلاح در جهان اسلام بايد به شمار آورد كه انديشههای اصلاحیاش از مرز كشور خودش هم گذشت . اقبال مزايايی دارد و نواقصیاز جمله مزايای اقبال اين است كه فرهنگ غرب را میشناخته است و با انديشههای فلسفی و اجتماعی غرب آشنايی عميق داشته تا آنجا كه در خود غرب به عنوان مفكر و يك فيلسوف به شمار آمده است
ديگر اينكه با همه آشنايی و شناسايی فرهنگ غرب ، غرب را فاقد يك ايدئولوژی جامع انسانی میدانسته است ، بر عكس معتقد بوده است كه مسلمانان تنها مردمی هستند كه از چنين ايدئولوژی بر خوردار و بهرهمندند
لهذا اقبال در عين دعوت به فراگيری علوم و فنون غربی ، از هر گونه غربگرايی و شيفتگی نسبت به " ايسم " های غربی ، مسلمانان را بر حذر میداشت . اقبال میگويد : " مثاليگری اروپا هرگز به صورت عامل زندهای در حيات آن درنيامده ، و نتيجه آن پيدايش " من " سرگردانی است كه در ميان دموكراسيهای ناسازگار با يكديگر به جستجوی خود میپردازد كه كار منحصر آنها بهرهكشی از درويشان به سود توانگران است . سخن مرا باور كنيد كه اروپای امروز بزرگترين مانع در راه پيشرفت اخلاق بشريت است . از طرف ديگر مسلمانان مالك انديشهها و كمال مطلوبهای نهايی مطلق مبتنی بر وحيی میباشند كه چون از درونیترين ژرفای زندگی بيان میشود ، به ظاهری بودن آن رنگ باطنی میدهند " . ( 1 ) مزيت ديگر اقبال اين است كه در ذهن خود درگيريهايی كه محمد عبده گرفتار آنها بوده داشته است ، يعنی يافتن راهحلی كه مسلمانان بدون آنكه پا روی حكم يا اصلی از اصول اسلام بگذارند مشكلات سياسی و اقتصادی و اجتماعی زمان خود را حل كنند ، از اين رو درباره مسائلی از قبيل اجتهاد ، اجماع و امثال اينها زياد میانديشيده است . اقبال ، اجتهاد را موتور حركت اسلام میشمارد
پاورقی : . 1 احيای فكر دينی ص . 204
از جمله مزايای اقبال اين است كه بر خلاف ساير پرورش يافتگان فرهنگ غرب شخصا معنويت گراست و از بعد روحی عرفانی و اشراقی نيرومندی بر خوردار است ، از اين رو برای عبادت و ذكر و فكر و مراقبه و محاسبة النفس و بالأخره سير و سلوك و معنويت و آنچه امروز آن را " درونگرايی " میخوانند و احيانا تخطئه مینمايند ارزش فراوان قائل است و از جمله مسائلی كه در احيای فكر دينی طرح میكند اين مسائل است . اقبال ، احيای فكر دينی را بدون احيای معنويت اسلامی بیفايده میشمارد . مزيت ديگر او اين است كه تنها مرد انديشه نبوده ، مرد عمل و مبارزه هم بوده است ، عملا با استعمار درگيری داشته است. اقبال يكی از پايه گذاران و مؤسسان كشور اسلامی پاكستان استمزيت ديگر اقبال قدرت شاعری اوست ، قدرتی كه در خدمت اهداف اسلامی او قرار گرفته است . اقبال از نوع شاعرانی است كه كواكبی آنها را ستود ، از قبيل كميت اسدی و حسان بن ثابت انصاری و دعبل بن علی خزاعی
سرودهای انقلابی اقبال كه به زبان اردو بوده ، به عربی و فارسی ترجمه شده و همچنان اثر حماسه آفرين و هيجانآور خود را حفظ كرده است
اقبال با آنكه به طور رسمی مذهب تسنن دارد ، به اهلبيت پيغمبر علاقه و ارادتی خاص دارد و به زبان فارسی اشعاری انقلابی و آموزنده در مدح آنها سروده كه گمان نمیرود در ميان همه شاعران شيعی مذهب فارسی زبان بتوان نظيری برايش پيدا كرد . به هر حال شعر برای اقبال هدف نبوده ، وسيله بوده است ، وسيله بيداری و آگاهی امت مسلمان
اقبال فلسفهای دارد كه آن را " فلسفه خودی " مینامد . او معتقد است كه شرق اسلامی هويت واقعی خود را كه هويت اسلامی است از دست داده و بايد آن را بازيابد . اقبال معتقد است همان طور كه فرد احيانا دچار تزلزل شخصيت و يا گم كردن شخصيت میشود ، از خود فاصله میگيرد و با خود بيگانه میگردد ، غير خود را به جای خود میگيرد و به قول مولانا كه اقبال سخت مريد و شيفته او و تحت تأثير جاذبه قوی اوست " در زمين ديگران خانه میسازد و به جای آنكه كار خود كند كار بيگانه میكند " جامعه نيز چنين است ، جامعه مانند فرد ، روح و شخصيت دارد ، مانند فرد احيانا دچار تزلزل شخصيت و از دست دادن هويت میگردد ، ايمان به خود را و حس احترام به ذات و كرامت ذات را از دست میدهد و يكسره سقوط میكند . هر جامعهای كه ايمان به خويشتن و احترام به كيان ذات و كرامت ذات خويشتن را از دست بدهد محكوم به سقوط است . اقبال معتقد است كه جامعه اسلامی در حال حاضر در برخورد با تمدن و فرهنگ غربی دچار بيماری تزلزل شخصيت و از دست دادن هويت شده است ، " خود " اين جامعه و " خويشتن " اصيل اين جامعه و ركن ركين شخصيت اين روح جمعی ، اسلام و فرهنگ اسلامی است ، نخستين كار لازمی كه مصلحان بايد انجام دهند بازگرداندن ايمان و اعتقاد اين جامعه به " خود " واقعی او يعنی فرهنگ و معنويت اسلامی است و اين است " فلسفه خودی "
اقبال در اشعار و مقالات و سخنرانيها و كنفرانسهای خود همواره كوشش دارد مجدها ، عظمتها ، فرهنگها ، لياقتها ، شايستگيهای اين امت را به ياد او آورد و بار ديگر او را به خودش مؤمن سازد . اينكه اقبال ، قهرمانان اسلامی را از لابلای تاريخ بيرون میكشد و جلو چشم مسلمانان قرار میدهد به همين منظور است . از اين رو اقبال حق عظيمی بر جامعه اسلامی دارد
اقبال اندكی مانند سيد جمال ، و نه در حد او ، شعاع انديشه و فعاليتهای اصلاحیاش از مرزهای كشور خودش گذشته و كم و بيش در همه جهان اسلام اثر گذاشته است
نقصی كه در كار اقبال است عمده در دو چيز است : يكی اينكه با فرهنگ اسلامی عميقا آشنا نيست . با اينكه به مفهوم غربی واقعا يك فيلسوف است ، از فلسفه اسلامی چيز درستی نمیداند . اظهار نظرهای اقبال درباره براهين فلسفی اثبات واجب ، و درباره علم قبل الايجاد ، كه از مسائل مهم الهيات است ، و همچنين فلسفه او درباره ختم نبوت كه به جای آنكه ختم نبوت را اثبات كند به ختم ديانت منتهی میشود كه خلاف منظور و مدعای خود اقبال است دليل ناآگاهی اقبال از فلسفه اسلامی است ، همچنانكه در زمينه ساير علوم و معارف اسلامی نيز مطالعاتش سطحی است
اقبال با آنكه سخت شيفته عرفان است و روحش روح هندی و اشراقی است و بعلاوه سخت مريد مولاناست ، عرفان اسلامی را در سطح بالا نمیشناسد و با انديشههای غامض عرفان بيگانه است
نقص ديگر كار اقبال اين است كه بر خلاف سيد جمال به كشورهای اسلامی مسافرت نكرده و از نزديك شاهد اوضاع جريانها و حركتها و نهضتها نبوده است و از اين رو در ارزيابيهای خود درباره برخی شخصيتهای جهان اسلام و برخی حركتهای استعماری در جهان اسلام دچار اشتباهات فاحش شده است
اقبال در كتاب احيای فكر دينی در اسلام نهضت وهابيگری را در حجاز ، و جنبش بهائيت را در ايران ( 1 ) و قيام آتاتورك را در تركيه ، اصلاحی و اسلامی پنداشته ، همچنانكه در اشعار خود برخی ديكتاتورهای چكمهپوش كشورهای اسلامی را ستوده است . اين خطاها بر اقبال مسلمان مصلح مخلص نابخشودنی است
پاورقی :
. 1 در ترجمه فارسی كتاب احيای فكر دينی بنا بر ملاحظاتی بعضی قسمتها
حذف شده است ، به ترجمه عربی اين كتاب رجوع شود
پاورقی : . 1 نهضتهای اسلامی در صد ساله اخير ، ص 48 - . 53
6 مبارزه استاد با تفسير مادی قرآن
اين بخش به نقل از مقدمه كتاب علل گرايش به ماديگری میباشد . در آن مقدمه ، قبل از مطلب زير ، فصلی درباره تحريف شخصيتهايی مانند حافظ و حلاج توسط ماترياليستها بحث شده استماترياليسم در ايران در يكی دو سال اخير به نيرنگ تازهای بس خطرناكتر از " تحريف شخصيتها " دست يازيده است و آن تحريف آيات قرآن كريم و تفسير مادی محتوای آيات با حفظ پوشش ظاهری الفاظ است . اين نيرنگ ، نيرنگ جديدی است و از عمر آن در ايران كمتر از دو سال میگذرد
البته اصل اين طرح و نيرنگ چيز تازهای نيست ، طرحی است كه كارل ماركس برای ريشهكن كردن دين از اذهان تودههای معتقد در صد سال پيش داده است . طرح ماركس اين است كه برای مبارزه با مذهب در ميان توده معتقد بايد از خود مذهب عليه مذهب استفاده كرد ، به اين صورت كه مفاهيم مذهبی از محتوای معنوی و اصلی خود تخليه و از محتوای مادی پر شود تا توده مذهب را به صورت مكتبی مادی دريابد . پس از اين مرحله ، دور افكندن پوسته ظاهری آن ساده است
كتاب ماركس و ماركسيسم از نوشتهای از لنين به نام " وضع طبقه كارگر در قبال دين " چنين نقل میكند : " مكتب ماركس همانا مكتب ماديگری است . از اين لحاظ ، به همان اندازه ماديگری انسيكلوپديستها يا ماديگرايی فويرباخ با دين عناد دارد
. . لكن ماديگرايی جدلی ( 1 ) نسبت به كاربرد فلسفه در زمينههای تاريخ و علوم اجتماعی از انسيكلوپديستها يا فويرباخ بسيار دورتر میرود : بايستی دين را براندازيم . اين الفبای هر نوع ماديگری و لذا الفبای ماركس میباشد . اما . . . مكتب ماركس دورتر میرود : بايد دانست چگونه با دين مبارزه كرد ؟ و برای اين كار ، بايد منابع ايمان و دين تودهها را با مفاهيم ماديگرا توضيح داد " ( 2 )
اين تعبير ماركس شامل مفهوم ديگری نيز میتواند باشد و آن اينكه تاريخ را به طور كلی به گونه مادی برای توده تفسير نمايند . خاستگاه مادی گرايشها و از آن جمله گرايشهای مذهبی را به توده تفهيم كنيد تا بفهمد مذهب ريشه طبقاتیاش كجاست و از كجا به او تحميل شده است . توده هنگامی كه فهميد همه پديدههای اجتماعی ريشه مادی طبقاتی دارد ، خود به خود پيوند خويش را با مذهب قطع میكند
ماترياليسم در شكل جديد كه كمتر از نيم قرن است در ايران برای خود جای پايی پيدا كرده است ، در ابتدا نه منطق الهيون را در سطحی كه بعد با آن مواجه شد پيشبينی میكرد و نه مذهب را در ميان عموم طبقات و بالاخص تودهها اين اندازه ريشهدار میدانست
پاورقی :
. 1 ماترياليسم ديالكتيك
. 2 ص 284 ، ضميمه چهاردهم
اكنون كه نه از راه منطق و استدلال و نه از راه به اصطلاح واردكردن خود آگاهی طبقاتی در انديشه تودهها طرفی نبسته و عملا قویترين و بانفوذترين نيروها را در ميان عموم طبقات - و بالخصوص طبقه محروم و ستم كشيده - نيروی مذهب تشخيص داده ، به اين فكر افتاده كه از خود مذهب عليه مذهب استفاده كند
مطالعه نوشتههای به اصطلاح تفسيری كه در يكی دو سال اخير منتشر شده و میشود ، ترديدی باقی نمیگذارد كه توطئه عظيمی در كار است . در اينكه چنين توطئهای از طرف ضد مذهبها برای كوبيدن مذهب در كار است ، من ترديد ندارم . آنچه فعلا برای من مورد ترديد است اين است كه آيا نويسندگان اين جزوهها خود اغفال شدهاند و نمیفهمند كه چه میكنند و تنها دستهای پشتپرده هستند كه میدانند چه میكنند ، و يا خود اينها عالما عامدا با توجه به اينكه با كتاب مقدس هفتصد ميليون مسلمان چه میكنند ، دست به چنين تفسيرهای ماترياليستی زده و میزنند ؟ ما نظر به اينكه در اين نوشتهها آثار و علائم خامی و بیسوادی را فراوان میبينيم - و به چند نمونه اشاره خواهيم كرد - ترجيح میدهيم كه فعلا ماترياليستی را كه به صورت تفسير آيات در اين يكی دو سال اخير تبليغ میشود ، " ماترياليسم اغفال شده " بناميم و اگر پس از اين تذكرات ، باز هم راه انحرافی خود را تعقيب كردند ، ناچاريم آن ماترياليسم را " ماترياليسم منافق " اعلام نماييم ( 1 )
من در اينجا از همه سروران و فضلا و دانشمندان با حسننيت اين كشور دعوت میكنم كه در آنچه من اكنون میگويم با ديده دقت و بیطرفی بنگرند و اگر واقعا احساس میكنند كه من اشتباه میكنم به من تذكر دهند و منطقا اشتباه مرا به من ثابت كنند . من خدا را گواه میگيرم كه حاضرم صريحا به اشتباه خود اعتراف كنم
به اين نكته توجه دارم كه تدبر در قرآن مجيد حق هر فرد مسلمانی است و در انحصار فرد يا گروهی نيست . و باز به اين نكته توجه دارم كه برداشتها هر اندازه بیغرضانه باشد ، يك جور از آب در نمیآيد . هر كسی ممكن است ديدگاه ويژهای داشته باشد و حق دارد با توجه به درك مفاهيم لغات و وارد بودن به اسلوب زبان عربی و اسلوب خاص قرآن و با توجه به شأن نزول آيات و تاريخ صدر اسلام و با توجه به آنچه مسلم است كه از ناحيه ائمة اطهار ( عليهمالسلام ) در تفسير آيات رسيده است و با توجه به پيشرفتهای علوم ، در آيات قرآن مجيد تدبر نمايد و برداشتهای خود را كه لا اقل خودش بينه و بين الله به آنها معتقد است ، به عنوان تفسير يا هر عنوان ديگری در اختيار ديگران بگذارد . اما میدانيم در طول تاريخ از طرف گروههايی از " باطنيه " و غير باطنيه تفسيرهايی از آيات شده است كه آنها را به حساب تفسير و برداشت نمیتوان گذاشت ، مسخ و تحريف است نه برداشت و تفسير
من ترجيح میدهم در مطالبی كه میخواهم تذكر دهم ، خود اين نويسنده و يا نويسندگان را - كه فرض ما فعلا بر اين است كه اغفال شدهاند و قصد خيانتی در كار نيست - مخاطب قرار دهم
پاورقی :
. 1 [ اين جمله از عواملی بود كه به اعتراف قاتلان نابكار استاد موجب
شهادت آن بزرگوار گرديد ]
شما در تفسير خود ، معيار را اين قرار دادهايد كه كتاب هر مؤلف را از طريق آشنايی با خواست او و طرز تفكر او میتوان تفسير كرد و ما خواست خدا و طرز تفكر خدا را ( برای اولين بار ) به دست آوردهايم كه : " اراده خداوند ، " انقلابی " است و " طرز تفكر " خداوند بر اين اساس استوار است كه تودههای ضعيف و محروم شدگان تاريخ بر قدرتمندان و اربابان و صاحبان زر و زور چيره شوند و غالب گردند و برای تحقق اين اراده است كه خداوند " تشكيل حزب " داده است ، حزبی كه همه نيروهای متكامل جهان را به همراهی قشر پيشتاز انقلابگر در پوشش خود فروبرده است ، و در مقابل ، قدرتمندان و طواغيت و شياطيناند كه مانع تحقق اراده خداوند میگردند . تنها با ديد انقلابی و بر اساس ايدئولوژی و طرز تفكر خداوند است كه میتوان به قرآن نگريست و حقايق آن را دريافت . . . "
از نظر شما قرآن جز " فلسفه مدون حزب خدا " نيست ، فلسفهای كه تنها يك هدف دارد و آن پيروز گردانيدن محروم شدگان بر قدرتمندان است ، تمام مسائل قرآن بر محور انقلاب و فلسفه انقلاب است ، خداوند حزب تشكيل داده و حزب خدا همه نيروهای متكامل جهان - دارای هر عقيده و مذهب - میباشند و خداوند میخواسته است يك حزب تشكيل دهد و يك فلسفه انقلابی برای حزب بنويسد و همين كار را هم كرده است ، برای فهم فلسفه انقلاب ، انقلابی بودن كافی است و شرط ديگری ندارد و با انقلابی نبودن هيچ شرطی مفيد نيست . لهذا آنجا كه خواستهايد به مفسر بزرگ معاصر - كه البته گناه بزرگش تأليف كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نقد ماترياليسم ديالكتيك است - اهانت كنيد ، گفتهايد : " مفسر قرآن در نظام استعماری بايد كوهی از سواد و فلسفه و منطق و حكمت و كلام و فقه و اصول و صرف و نحو . . . باشد كه سنگينی آنها او را آزار داده و از ميان " تن " ها به " تنهايی " بكشاند ، زيرا به مفاد آيه كريمه هر كس وزنش سنگينتر باشد پيروز است . . . " ( 1 )
بدون شك برنامه مبارزه با طواغيت جزء برنامه قرآن است و بدون شك اسلام يك دين انقلابی است ، ولی آيا همه مسائلی كه در قرآن مطرح شده در اين جهت و برای اين منظور است و قرآن برنامه ديگری جز اين برنامه ندارد و در نتيجه همه آيات و رواياتی كه درباره لوح و عرش و ملك و قيامت و نماز و روزه است ، بايد در اين زمينه پياده شود ؟ آيا انقلاب قرآن و " حزب الله " ، انقلاب شكم است و ريشه اقتصادی و طبقاتی دارد ، يا انقلاب " سر " است و ريشه در فطرت آدمی دارد ؟
پاورقی :
. 1 از ادامه نقل اين اهانتها معذورم
خلاصه برای اينكه تفسير ، تفسير امام باشد دنبال سخن امام رفتن ضرورتی ندارد ، بايد تفكر ، تفكر امام باشد و تفكر آنگاه تفكر امام خواهد بود كه فرد از نظر طبقاتی در طبقه امام ( طبقه محرومان تاريخ ) باشد و عملا درگيريهای طبقاتی او را داشته باشد تا مانند او تجربه كند و بينديشد
آيا واقعا معنی رجوع به ائمه در تفسير آيات همين است ؟ آيا شما خودتان به اين مطلب معتقديد ، يا میخواهيد بدين وسيله ديگران را اغفال كنيد ؟ شما از وجدان انقلابی و صداقت انقلابی دم میزنيد ، همان وجدان و صداقت انقلابی شما را به گواهی میطلبم . آيا واقعا شما نمیدانيد تعبيراتی از اين قبيل : اراده خدا انقلابی است ، طرز تفكر خدا چنين است و خداوند برای تحقق خواست خودش حزب تشكيل داده است و قرآن جز يك فلسفه مدون حزب انقلابی محتوايی ندارد ، صحيح نيست ؟ شما حتی اطلاع از تاريخ صدر اسلام و شأن نزول آيات را هم لازم نشمرده و زحمت يك بررسی مختصر تاريخ اسلام را هم به خود ندادهايد و آنگاه به تفسير قرآن و تدوين ايدئولوژی اسلامی دست زدهايد . شما آنجا كه میخواهيد دو قطبی شدن جامعه اسلامی را بلافاصله بعد از پيغمبر توجيه كنيد و خانه فاطمه را مركز محرومان و كسانی كه دستشان به اصطلاح به دم گاوی بند نبوده معرفی كنيد و به گرايشهای شيعيان از قبيل ابوذر و مقداد و بلال جنبه مادی و طبقاتی بدهيد ، درباره خانه فاطمه ( عليهاالسلام ) و مظلوميت اهل اين خانه و به آتش كشيده شدن آن خانه داد سخن میدهيد ، آنگاه میگوييد : " در همان حال [ كه خانه فاطمه ( عليهاالسلام ) به آتش كشيده میشود ] در خانه روحانی بزرگ و يهودی منافق " عبدالله بن ابی " كه مدتها بر ضد انقلاب میجنگيد و اكنون وارد انقلاب شده و جبهه خارجی را مبدل به جبهه داخلی كرده و بالاتر آنكه مفسر قرآن هم شده و حتی پس از گذشتن هزار و چهارصد سال هم میبينيم كه نبوغ تفسيری عدهای از مفسرين ما هم مرهون تجزيه و تحليلها و برداشتها و اقوال همين مفسر شهير است و البته از موقعيت خاصی هم برخوردار است - چه از قدما میباشد - هر روز صدها نفر در پای كرسی تفسير او حاضر میشوند "
عبدالله بن ابی همان منافق مشهور است كه از اشراف مدينه بود و موقعيت مهمی داشت و به واسطه اسلام متزلزل شد و تا چند سال بعد از ورود رسول خدا زنده بود و در حيات رسول خدا مرد و آيه نازل شد : " براينان نماز مگزار و استغفار تو هم برای آنها مفيد فايدهای نيست "
عبدالله بن ابی هيچ وقت با پيغمبر نجنگيد كه جبهه خارجی را تبديل به جبهه داخلیكند ، از اول در جبهه داخلی اخلال میكرده است . عبدالله بن ابی به هيچ وجه روحانی نبوده و هرگز يك آيه هم از قرآن تفسير نكرده و در هيچ تفسيری هم از او به عنوان مفسر ، نامی برده نشده و همه مفسران بالاجماع او را منافقی بزرگ میدانند . او اساسا بعد از رسول خدا زنده نبود كه در خانه او صدها نفر برای تفسير شركت كنند . آيا اينها نشانه كمال بیاطلاعی شما از تاريخ اسلام نيست ؟ شما در پاورقی همين قسمت ، از واقعه " يمامه " - كه در حدود يك سال بعد از پيغمبر رخ داد و نبردی سهمگين ميان مسلمانان و پيروان مسيلمه كذاب واقع شد - نام میبريد و میگوييد : " تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار و تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و پنجاه و يا به كمترين شماره هفتادتن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده میشود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند "
آيا میدانيد اين آقای " سالم " كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ قرآن در يمامه قرار میدهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری میكرد . اين شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز " صحابه كبار " میخوانيد و در قطب مخالف علی قرار میدهيد . اين فرد همان است كه خليفه دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده میبود كار را به شورا نمیافكندم ، يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم . سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من میدانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شدهها و مستضعفين تاريخ است . اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی میشود
شما طبق فلسفهای كه از آن پيروی میكنيد و آن را يكی از معيارهای تفسير قرآن قرار دادهايد ، فكر كردهايد كه چون سالم از محرومان تاريخ است ، پس يك انقلابی واقعی و مؤمن واقعی است و از نظر موضع اجتماعی همرديف سلمان و ابوذر و مقداد و بلال است ، يعنی موضع طبقاتی او كافی است كه او را يك انقلابی واقعی قرار دهد و بر تارك درخشان همه شهيدان و حافظان قرآن يمامه بنشاند ، غافل از آنكه آن خانهای كه به اعتراف خود شما خانه مردم و خانه توده بوده است ( خانه فاطمه عليهاالسلام ) به دست همين فرد تودهای به آتش كشيده شد
آيا اينها دليل بی اطلاعی شما از تاريخ صدر اسلام نيست ؟ آيا اينها معيارهای شما را در فلسفه تاريخ به كلی بی اعتبار نمیكند ؟ آيا اينها كافی نيست كه شما در ارزيابيها و تفسيرهای خود از تاريخ تجديد نظر كنيد و فی المثل قضاوتها و انديشهها و گرايشها و تفكرات هزار ساله مفسرين و فقها و حكما و عرفا و زهاد و عباد را آن گونه توجيه مادی و طبقاتی نفرماييد ؟ ! شما در تفسير آيه كريمه " « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون « الصلوش و مما رزقناهم ينفقون »" ( 1 ) درباره ايمان به غيب اينچنين میگوييد : " مفسرين ، غيب را آنچه كه ديدنی نيست ، اعم از خداوند يا فرشتگان
. . و از اين قبيل دانستهاند ، حال آنكه اولا خداوند و فرشتگان و . .
غيب نيستند ، ثانيا با طرح عنوان متقين ، مسأله ايمان به خدا مطرح شده و گذشته است "
آنگاه خودتان ، غيب و ايمان به غيب را اينچنين تفسير میكنيد : " منظور از غيب معهود و شناخته شده ، ( 2 ) همان مراحل ابتدايی رشد انقلاب توحيدی و زمان انجام تحولات كمی است "
خلاصه مدعی هستيد كه مقصود از ايمان به غيب كه در قرآن آمده ، اين است كه مؤمنين بدانند انقلاب مرحله پنهانی دارد و در آن مرحله مبارزه بايد پنهانی باشد ، اين مرحله مرحلهای است كه نظام حاكم هنوز مسلط است و انقلاب مرحله رشد تدريجی را میپيمايد تا تغيير تدريجی كمی تبديل به تغيير كيفی شود ( اصل چهارم ديالكتيك ) و نظام جديد مستقر گردد و انقلاب از مرحله غيب به مرحله شهادت برسد
پاورقی :
. 1 بقره / . 3
. 2 يعنی الف و لام " الغيب " ، الف و لام عهد است
شما هر جا كه نام " دنيا " آمده آن را با كلمه " زندگی پستتر " ترجمه كردهايد ، كه اصل ترجمه درست است ، ولی مقصود از زندگی پستتر را منحصرا زندگی در نظام به اصطلاح سرمايه داری قرار دادهايد و " آخرت " را كه به " نظام برتر " ترجمه كردهايد ، به معنی نظام عادلانه سوسياليستی - كه بعد از اين نظام برقرار خواهد شد - دانستهايد
آيا واقعا شما خود باور داريد كه منظور از آخرت در قرآن ، نظام برتر زندگی در همين جهان است ؟ يعنی مقصود از دنيا ، زندگی در نظام سرمايهداری و مالكيت است و مقصود از آخرت ، زندگی در نظام تكامل يافته سوسياليستی است ؟ آيا اينها ملعبه قراردادن قرآن نيست ؟ اگر نيست پس چيست ؟
پاورقی : . 1 بقره / . 4
شما جمله " « و يقيمون الصلوش » " را اين طور تفسير كردهايد : " آنان برای تحقق ايمان خود ، آن پيوستگی را كه در زبان مذاهب ، نماز خوانده میشود بر پای میدارند "آنگاه چنين گفتهايد : " اين نشانه تنگ نظری و محدودنگری مفسرين و مترجمين است كه كلماتی از اين قبيل را از معنای عام خود بازداشته و محدود و محصور ساختهاند ، زيرا معنی " صلوش " از نظر لغوی آن نماز نيست ، نماز شكل خارجی اين پيوستگی و ارتباط بين عناصر انقلابی همراه و نمودهای برتر و قوانين حاكم بر آفرينش است . . . قرآن با انتخاب اين كلمه به يكی ديگر از اصول كلی در همه انقلابات ، چه توحيدی و چه غيرتوحيدی ، توجه كرده ، منتها در انقلاب توحيدی ، اين اصول به نحو جالبتری خودنمايی میكند كه به روزگار غيب انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی پيوستگی ، چه از نظر فكری و ايدئولوژيكی و چه از نظر عملی و پايگاههای انقلابی و نحوه اجرای تاكتيكها ، حكمفرما باشد . . . ديدگاه باز كادر رهبری حزب توحيدی نه تنها لازمه ايمان به غيب ( 1 ) را بر پای داشتن اين پيوند و رابطه و مستحكمتر ساختن هر چه بيشتر آن میداند ، بلكه میخواهد اين رابطه از سطح عناصر مؤمن نسبت به يكديگر برتر آمده و در سطح آفرينش در رابطه خداوند و همه قوای وجود مطرح گردد و به صورت نماز ، صورت خارجی يابد "
پاورقی :
. 1 غيب انقلاب
اكنون چه ضرورتی هست كه هر جا نام " صلوش " آمده آن را به معنی پيوستگی عناصر انقلابی در رابطه با كل هستی به حساب آوريم ؟ ثالثا اينكه میگوييد " به روزگار غيب انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی نوعی پيوستگی . . . باشد " مفهومش اين است كه در روزگار شهادت انقلاب ، دستور " « اقيموا الصلوش »" ( 2 ) بلاموضوع است ، همچنانكه نظير اين را در مورد جمله " « و مما رزقناهم ينفقون »" گفتهايد . آيا مسلمانان صدر اسلام در دوره مدينه ، كه دوره به اصطلاح شهادت انقلاب بود ، دستور " « اقيموا الصلوش »" و دستور " « و مما رزقناهم ينفقون »" را اجرا نمیكردند ؟! از شما میپرسم آيا از نظر قرآن ، پيوستگی عناصر مؤمن ، مولود و تابع وابستگی انسان با خداست يا وابستگی انسان با خدا تابع و مولود و مظهر وابستگی عناصر مؤمن انقلابی است ؟ آيا نماز معهود مسلمانان صورت خارجی پيوستگی مؤمنان است يا پيوستگی مؤمنان در حكم صورت اجتماعی پيوستگی مؤمنان با خداست ؟ شما خلود و جاودانگی را كه در قرآن آمده است ، همان گونه تفسير میكنيد كه فلاسفه مادی تفسير كرده و میكنند ، كه خلاصهاش اين است كه اگر فرد در طريق تكامل جامعه فانی گردد ، جاودان میگردد ، زيرا راه جاودان است و تكامل جاودان است هر چند فرد فانی است
پاورقی : . 1 آل عمران / . 103 . 2 حج / . 78
بگذريم از همه اشكالات ديگر ، قرآن خلود و جاودانگی را مخصوص مؤمنان و پيشتازان تكامل و انقلاب نمیداند ، كافران و منافقان را هم جاويد و خالد میداند ، خلود و جاودانگی آنها را چگونه توجيه میكنيد ؟ شما از يك طرف در تفسير سوره حمد میگوييد : " مسأله خداخواهی اصل اساسی در قرآن است . الله يعنی ذات مقدسی كه همه موجودات ، مات و مبهوت و ديوانه او میباشند و برای پيوستن و رسيدن به او تلاشی پيگير و خستگی ناپذير دارند . . . مگر نه اين است كه اسم حاكی از مسمی و كاشف از اوست ؟ آيا [ انسان ] چگونه با نام الله به مسمای خداوند میتواند پیببرد ؟ مگر خداوند ، آفرينش را احاطه نكرده است و مگر الله در جزء جزء موجودات راه ندارد و حكومت نمیكند ؟ مگر چگونه با نام الله به ذات او ميتوان راه يافت ؟ آيا با به كار گرفتن همين نام ، چشمانداز انسان مؤمن به قرآن به اندازه پهنای همه آفرينش گستردگی و انبساط نمیيابد و آيا ظرف وجودی او از همه آفرينش گستردهتر و منبسط تر نمیشود ؟ آيا از همين جا به مفهوم اين سخن زيبای خدايی پی نمیبريم كه : " تنها دل بنده مؤمن جايگاه خداست " ؟ پس ضمن آنكه عنصر مؤمن نام خدا میبرد و خود را واله و حيران عظمت و بزرگی و جبروت او میبيند و برای رسيدن به او و در قلب خود جای دادنش تلاش میكند ، به آفرينش و موجودات آن هم میانديشد كه همه جويای الله و پويای او میباشند و تنها دل بدو بسته و پيوند بندگی را با او محكم كرده و رو به سوی او دارند "اينها همه صحيح و درست و قابل تحسين ، اما از طرف ديگر در ضمن تفسير آيه 9 از سوره بقره " « يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعونإلا انفسهم ». . . " كلمه " الله " به گونهای تفسير میشود كه يكمرتبه انديشه درباره جملههای بالا هم عوض میشود كه همه آن تعبيرات از قبيل ذات مقدس ، همه موجودات و اله عظمت و جبروت او هستند و او را میجويند و تنها دل به او بستهاند و امثال اينها ، نه درباره آن ذات مقدسی است كه قرآن او را به عنوان الله میشناساند كه منزه از هر نقص و حالت منتظره و مجرد از زمان و مكان است ، بلكه درباره واقعيت ديگری است كه همه او با آشنا هستيم . كدام واقعيت ؟ چه ؟ : تكامل
در ذيل آن آيه چنين میخوانيم : " راستی از الله چه میفهميم ؟ جز تكامل مطلق ؟ جز آفرينش با همه ابعادش ؟ و بالاخره جهان با حركت تكاملیاش به سوی يك بینهايت بزرگ ؟ " آيا الله در منطق قرآن يعنی تكامل مطلق ؟ تكامل ، حركت به پيش است و خداوند ، كمال و كامل مطلق است . فرق است ميان كمال و تكامل . مادی مسلكان تكامل مطلق را میپذيرند ، كمال مطلق را نمیپذيرند . اختلاف مادی با الهی بر سر كمال مطلق است كه هيچ حالت منتظره و نيستی و كاستی و حركت ندارد ، نه بر سر تكامل مطلق
آيا الله يعنی آفرينش با همه ابعادش ، يا اينكه الله يعنی آفريننده همه آفرينش با همه ابعادش ؟ آيا الله يعنی جهان با حركت تكاملیاش به سوی بینهايت بزرگ ، يا الله آن بینهايت بزرگی است كه جهان از او سرزده و به سوی او در حركت و صيرورت است " « الا الی الله المصير »" ؟ الله به معنی تكامل مطلق ، به معنی آفرينش با همه ابعادش ، به معنی جهان با حركت تكاملیاش به سوی بینهايت بزرگ ، چيزی است كه هربی اللهی هم او را میپذيرد . شما اگر از فويرباخ و ماركس و انگلس و لنين و استالين هم بپرسيد ، به چنين اللهی اعتراف دارند . خلاصه در اين تفسير همه نامها مذهبی است و ابتدا جلب توجه میكند از قبيل الله ، توحيد ، نبوت ، وحی ، ملك ، آخرت ، بهشت ، دوزخ ، روح ، نعيم ، عذاب ، توكل ، صبر ، تكامل ، انقلاب . . . اما همينكه به عمق و ژرفای برداشتها وارد میشويم ، همه از نظر ناپديد میشوند و به جای اينها معانی و مفاهيم ديگری جايگزين میگردند و جز لفظ چيزی باقی نمیماند
عجيب اين است كه ادعا میشود كه ما میخواهيم فرهنگ اسلامی را فرهنگ انقلابی كنيم . شگفتا ! آيا انقلابی بودن و يا به نظر شما انقلابی شدن فرهنگ اسلامی در گرو اين است كه محتوای معنوی آن را از آن بگيريم و محتوای مادی جايگزين آن سازيم ؟ ! آيا انقلاب منحصر به انقلاب شكم و انقلاب ناشی از محروميت و موضع طبقاتی است ؟ آيا پيغمبر اسلام انقلاب سر و انقلاب روح و قلب بر پا نكرد ؟ آيا اين گونه برداشت از انقلاب ، دانسته يا ندانسته ، تبليغ به سود ماترياليسم نيست كه تنها با برداشتهای ماترياليستی و توجيه مادی تاريخ و جامعه و بالاخره با ماترياليسم تاريخی است كه میتوان از يك فرهنگ انقلابی دم زد ؟ اين بود شمهای از تذكراتی كه میخواستم خيرخواهانه و دوستانه به عزيزانی كه هنوز فكر میكنم اغفال شده هستند ، بدهم
اميدوارم اين تذكرات ، سودمند واقع گردد . بار ديگر از همه فضلا و دانشمندان درخواست دارم كه به دقت در آنچه گفته شد بنگرند ، اگر مرا بر خطا میبينند واقفم فرمايند كه با سپاسگزاری فراوان خواهم پذيرفت ( 1 )
مرتضی مطهری
پاورقی :
. 1 [ ذكر اين نكته بیمناسبت نيست كه پاسخ افرادی كه استاد شهيد آنها
را با لفظ " عزيزان " مورد خطاب قرار دادهاند گلوله سربينی بود كه به
مغز استاد اصابت نمود ، و اصولا يكی از عوامل ترور ناجوانمردانه آن متفكر
شهيد نگارش همين مقاله بوده است ]


