شرايط صحت
آنچه تا كنون گفتيم مربوط بود به شرايط تكليف ، يعنی شرايط مكلف بودن ، كه تنها با بودن آن شرايط انسان موظف به انجام كاری میشود . پس شرط تكليف عبارت است از شرطی كه اگر نباشد انسان وظيفه و تكليفی نداردولی يك سلسله شرايط ديگر داريم كه " شرايط صحت " ناميده میشود
چنانكه میدانيم موضوعات شرعی ، اعم از عبادات و معاملات ، بايد مقرون به يك سلسله شرايط و خصوصيات باشد تا صحيح و درست انجام يابد . پس شرط صحت عبارت است از شرطی كه اگر آن شرط نباشد انسان تكليف خود را درست انجام نداده است ، آنچه انجام داده كان لم يكن و باطل بايد فرض شود . شرايط صحت نيز مانند شرايط تكليف زياد است ، ولی همچنانكه شرايط تكليف به شرايط عمومی و شرايط خصوصی تقسيم میشود ، شرايط صحت نيز بر دو قسم است : شرايط خصوصی و شرايط عمومی . شرايط خصوصی هر عملی مخصوص خود آن عمل است و ضمن ياد گرفتن خود آن عمل شناخته میشوند ، شرايط عمومی چند چيز است كه اكنون به آنها اشاره میكنيم
ميان شرايط عمومی تكليف و شرايط عمومی صحت به اصطلاح منطقيين " عموم و خصوص من وجه " ( 1 ) بر قرار است ، يعنی برخی ، هم شرط تكليف است و هم شرط صحت ، برخی شرط تكليف است و شرط صحت نيست ، و برخی شرط صحت هست و شرط تكليف نيست
البته شرط صحت نيز به نوبهء خود بر سه قسم است : برخی ، هم شرط صحت عبادات است و هم شرط صحت معاملات ، برخی فقط شرط صحت عبادات است و برخی فقط شرط صحت معاملات
آن چيزی كه هم شرط تكليف است و هم شرط صحت ، عقل است .
پاورقی :
. 1 مثلا بين سكه و پول ، عموم و خصوص من وجه است . بعضی سكهها پولاند
و بعضی سكهها پول نيستند، بعضی پولها سكه نيستند و بعضی پولها سكه هستند
قدرت نيز مانند عقل ، هم شرط تكليف است و هم شرط صحت ، همچنانكه عدم اكراه نيز چنين است ، يعنی شخص مجبور همان طور كه در شرايط خاصی تكليفش ساقط میگردد ، اگر معاملهای از راه اكراه و اجبار انجام دهد و يا ازدواجی از روی اكراه و اجبار انجام دهد صحيح نيست و بلكه باطل است
آن چيزی كه شرط تكليف هست و شرط صحت نيست ، بلوغ است . كودك نا بالغ خودش مكلف نيست ولی اگر به حد تمييز رسيده باشد كه مانند يك بالغ بتواند عملی را درست انجام دهد ، عملش صحيح است . بنابراين يك كودك میتواند رابط ميان امام و مأموم و يا رابط ميان مأمومها در نماز جماعت واقع شود ، همچنانكه میتواند در عبادات از ديگران نيابت كند . و آنچه مسلم است اين است كه بلوغ شرط صحت عبادات نيست ، اما در معاملات چطور ؟ برخی از علما معتقدند كه بلوغ در معاملات شرط صحت است و كودك مميز كه خوب و بد را بفهمد ، نه میتواند مستقلا و برای خود و نه به نيابت از غير ، معاملهای را انجام دهد ، مثلا خريد و فروش كند يا اجاره بدهد يا اجرای صيغهء نكاح نمايد . و برخی ديگر معتقدند كه كودك مميز مستقلا و برای خود نمیتواند معاملهای را انجام دهد ، ولی میتواند از طرف ديگران نيابت و وكالت كند
اطلاع و آگاهی و همچنين عدم اضطرار از اموری هستند كه شرط تكليف هستند ولی شرط صحت نيستند ، عليهذا اگر عملی - اعم از عبادت و معامله از نظر شرايط ديگر كامل صورت گيرد ولی عمل كننده نمیدانسته است و تصادفا عملش جامع شرايط از آب درآمد ه ، عملش صحيح است ، همچنانكه اگر انسان اضطرارا معامله يا ازدواج بكند صحيح است . مثلا اگر شخصی خانهای دارد كه فوق العاده مورد علاقهء اوست و مايل به فروشش نيست ، ولی ناگهان يك حادثه برايش پيش میآيد كه نياز شديد به پول پيدا میكند و اضطرارا خانهء مورد علاقهاش را به فروش میرساند ، معاملهاش صحيح است ، و يا اگر مرد و يا زنی به هيچ وجه مايل به ازدواج نيست ، ولی بيماری ای پيدا میكند كه پزشك ازدواج را برايش لازم تشخيص میدهد و او به حكم اضطرار ازدواج میكند ، ازدواجش صحيح است
از اينجا معلوم میشود معاملهء اكراهی و اجباری با معاملهء اضطراری از نظر صحت متفاوت است . معاملهء اكراهی و اجباری صحيح نيست ، ولی معاملهء اضطراری صحيح است
اينجا لازم است توضيح داده شود كه چرا معاملهء اكراهی صحيح نيست و معاملهء اضطراری صحيح است . ممكن است گفته شود كه " مكره " و " مضطر " هر دو در اينكه رضايت واقعی ندارند يكساناند . همان طوری كه اگر كسی مورد تهديد قرار بگيرد برای فروش خانه يا كارش و او برای " دفع " شر آن تهديد بخواهد خانه يا كار خود را بفروشد در اعماق قلبش ناراضی است ، كسی هم كه شرايط زندگی برای " رفع " يك شر " مثلا هزينهء معالجهء بيماری ) او را مجبور میكند به فروش خانه يا كارش نيز در اعماق قلبش ناراضی است . اگر كسی فرزندش بيمار است و برای معالجهء فرزندش اضطرار ، خانهاش را میفروشد در اعماق قلبش به اين فروش رضايت ندارد ، بلكه فوق العاده برای از دست دادن خانه مورد علاقهاش متأثر و متأسف است . اينكه مكره میخواهد با كار اكراهی ضرری را " دفع " كند و مضطر میخواهد ضرری را " رفع " كند ، تأثيری در اصل موضوع ندارد ، همچنين اينكه در معاملات اكراهی مستقيما انسانی دخالت دارد ( به عنوان جابر و زورگو ) و در معاملات اضطراری مستقيما انسانی دخالت ندارد ، تأثيری در اصل موضوع ندارد . بعلاوه غالبا اضطرارها نيز در اثر دخالت غير مستقيم انسانها ( به صورت استثمار و استعمار ) صورت میگيرد
پاسخ اين است كه تفاوت حال " مكره " و " مضطر " كه شارع اسلام معاملات اولی را باطل میداند و معاملات دومی را صحيح ، در جای ديگری است . مكره در اثر اكراه ، نياز فوری پيدا میكند و مضطر هم نيازی فوری ، ولی نياز مكره به دفع شر ظالم است و دفع شر ظالم با اقدام مكره به معامله صورت میپذيرد . در اينجا قانون به حمايت مكره بر میخيزد و علی رغم اجبار اجبار كننده ، معامله را غير قانونی و كان لم يكن اعلام میكند . اما نياز فوری مضطر مستقيما به پولی است كه از معاملهء اضطراری میخواهد تحصيل كند . در اينجا اگر قانون بخواهد به حمايت مضطر برخيزد بايد صحت و قانونی بودن معامله را اعلام كند ، زيرا اگر چنين معاملهای را غير قانونی اعلام كند نتيجهاش زيان بيشتر مضطر است . مثلا اگر در مثال بالا غير قانونی بودن معاملهء خانه را اعلام كند و معامله را كان لم يكن بشمرد ، نتيجهاش اين است كه نه خريدار مالك خانه میشود و نه فروشنده مالك پول ، و دست مضطر برای معالجهء فرزندش بسته میماند . اين است كه فقها میگويند غير قانونی شناختن معاملهء اكراهی " منت " است ، يعنی به سود مكره است ، ولی غير قانونی شناختن معاملات اضطراری " منت " و به سود مضطر نيست
در عين حال جای يك بحث ديگر باز است و آن اينكه آيا افراد ديگر میتوانند از اضطرار و بيچارگی مضطر استفاده كنند و كالای او را نه به قيمت عادلانه بلكه به ميزانی خيلی كمتر بخرند و آن را امری بازيافته و مشروع تلقی كنند ؟ البته نه . آيا اين كار كه نامشروع است صرفا حرمت تكليفی دارد اما معامله همچنانكه به سود مضطر صحيح است به سود استفاده چی هم صحيح است ، و يا مانعی ندارد كه از يك طرف صحيح باشد و از طرف ديگر ناصحيح و يا از دو طرف صحيح باشد و استفاده چی ملزم باشد قيمت واقعی را جبران نمايد ؟ در هر حال جای سخن باقی است
آن چيزی كه شرط صحت هست ولی شرط تكليف نيست " رشد " است . در قانونگذاری اسلام برای كسی كه میخواهد يك كار اجتماعی را عهدهدار شود مثلا میخواهد ازدواج كند يا میخواهد مستقلا معاملهای انجام دهد ، يعنی میخواهد در مال و ثروت شخصی خود تصرف كند لازم است كه علاوه بر ساير شرايط عمومی يعنی بلوغ و عقل و قدرت و اختيار ، " رشد " هم داشته باشد
رشد يعنی لياقت و شايستگی ادارهء آن كاری كه میخواهد به عهده بگيرد . به اين جهت در قانون اسلام عاقل بودن و بالغ بودن و مختار بودن كافی نيست كه شخص بتواند در بارهء ازدواج تصميم بگيرد و يا در مال و ثروت خود تصرف كند . پسر يا دختری كه میخواهند ازدواج كنند آنگاه ازدواجشان صحيح است كه رشد عقلانی داشته باشند ، يعنی مفهوم ازدواج كه چيست و برای چيست و چه مسؤوليتهايی دارد و چه تأثيری در سرنوشت فرد دارد ، بايد درك كنند كه كوركورانه در موضوعی به اين اهميت وارد نشوند . و همچنين پسر يا دختری كه دارای ثروت شخصی از راه ارث يا راه ديگر شدهاند ، به محض اينكه به بلوغ برسند كافی نيست كه مال و ثروت آنها را در اختيار خودشان قرار دهند ، بلكه لازم است مورد آزمايش قرار گيرند . اگر علاوه بر بلوغ دارای رشد عقلی هم بودند يعنی لياقت و شايستگی نگهداری و بهرهبرداری از مال و ثروت خود را داشته باشند مال و ثروت به آنها داده میشود ، در غير اين صورت ، ولی شرعی و قانونی آنها همچنان بر ولايت و سرپرستی خود ادامه میدهد . قرآن كريم میفرمايد : « و ابتلوا اليتامی حتیإذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعواإليهم أموالهم »( 1 )
يتيمان را مورد آزمايش قرار دهيد تا آنگاه كه محرز شود به حد بلوغ رسيدهاند . در اين صورت ، اگر احساس كرديد كه دارای رشد هستند پس مال آنها را در اختيار خودشان قرار دهيد
پاورقی : . 1 نساء / . 6
آگاهيهای انسان
انسان هم خود آگاه است و هم جهان آگاه ، و دوست میدارد از خود و از جهان آگاهتر گردد . تكامل و پيشرفت و سعادت او در گرو اين دو آگاهی استاز اين دو آگاهی كدام از نظر اهميت در درجهء اول است و كدام در درجهء دوم ؟ داوری در اين موضوع چندان ساده نيست . برخی بيشتر به خود آگاهی بها میدهند و برخی به جهان آگاهی . احتمالا يكی از وجوه اختلاف طرز تفكر شرقی و طرز تفكر غربی در نوع پاسخی است كه به اين پرسش میدهند ، همچنانكه يكی از وجوه تفاوتهای علم و ايمان در اين است كه علم وسيلهء جهان آگاهی و ايمان سرمايهء خود آگاهی است
البته علم سعی دارد انسان را همان گونه كه به جهان آگاهی میرساند به خود آگاهی نيز برساند . علم النفسها چنين وظيفهای بر عهده دارند . اما خود آگاهيهايی كه علم میدهد مرده و بيجان است ، شوری در دلها نمیافكند و نيروهای خفتهء انسان را بيدار نمیكند ، بر خلاف خود آگاهيهايی كه از ناحيهء دين و مذهب پيدا میشود كه با يك ايمان پی ريزی میشود . خود آگاهی ايمانی ، سراسر وجود انسان را مشتعل میسازد
آن خودآگاهی كه خود واقعی انسان را به يادش میآورد ، غفلت را از او میزدايد ، آتش به جانش میافكند ، او را دردمند و درد آشنا میسازد كار علوم و فلسفهها نيست . اين علوم و فلسفهها احيانا غفلت زا هستند و انسان را ازياد خودش میبرند ، از اين روبسا دانشمندان و فيلسوفان بیدرد و سر در آخور و خود ناآگاه و بسا تحصيل ناكردههای خودآگاه
دعوت به خودآگاهی و اينكه " خود را بشناس تا خدای خويش را بشناسی " ، " خدای خويش را فراموش مكن كه خودت را فراموش میكنی " سر لوحهء تعليمات مذهب است
قرآن كريم میفرمايد : « و لا تكونوا كالذين نسوا الله فأنسيهم أنفسهم اولئك هم الفاسقون ( 1 )
از آنان مباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خدا آنها را از خودشان فراموشانيد . آنان همان فاسقاناند ( از خود بدر رفتگاناند )
رسول اكرم فرمود : « من عرف نفسه عرف ربه » هر كه خود را بشناسد خدای خويش را میشناسد
علی ( ع ) فرمود : « معرفة النفس أنفع المعارف »
خودشناسی سودمندترين شناساييهاست
و هم او فرمود : « عجبت لمن ينشد ضالته كيف لا ينشد نفسه »
پاورقی : . 1 حشر / . 19
در شگفتم از كسی كه چيزی از خود گم میكند و در جستجويش بر میآيد ، و خود را گم كرده اما جستجو نمیكندآگاهان جهان ، عيب اساسی كه بر فرهنگ و تمدن غربی گرفتهاند اين است كه اين فرهنگ ، فرهنگ جهان آگاهی و خود فراموشی است . انسان در اين فرهنگ به جهان آگاه میگردد ، و هر چه بيشتر به جهان آگاه میگردد ، بيشتر خويشتن را از ياد میبرد . راز اصلی سقوط انسانيت در غرب همين جاست
انسان آنگاه كه خود را ، به تعبير قرآن ، ببازد ( خسران نفس ) ، به دست آوردن جهان به چه كارش میآيد ؟ فكر میكنم كسی كه بهتر از همه فرهنگ غرب را از اين نظر انتقاد كرده است " مهاتما گاندی " رهبر فقيد هند است . گاندی میگويد : " غربی به كارهای بزرگی قادر است كه ملل ديگر آن را در قدرت خدا میدانند ، ليكن غربی از يك چيز عاجز است و آن تأمل در باطن خويش است . تنها اين موضوع برای پوچی درخشندگی كاذب تمدن جديد كافی است
تمدن غربی اگر غربيان را مبتلا به خوردن مشروب و توجه به اعمال جنسی نموده است ، به خاطر اين است كه غربی به جای " خويشتن جويی " در پی نسيان و هدر ساختن " خويش " است . اغلب كارهای بزرگ و قهرمانی و حتی اعمال نيك غربی ، فراموشی ( فراموشی خود ) و بيهودگی است . قوهء عملی او بر اكتشاف و اختراع و تهيهء وسايل جنگی ، ناشی از فرار غربی از " خويشتن " است نه قدرت و تسلط استثنايی وی بر خود
وقتی انسان روح خود را از دست بدهد ، فتح دنيا به چه درد او میخورد ؟ " ( 1 ) گاندی میگويد : " در دنيا فقط يك حقيقت وجود دارد و آن شناسايی ذات ( نفس = خود ) است . هر كس خود را شناخت ، خدا و ديگران را شناخته است ، هر كس خود را نشناخت ، هيچ چيز را نشناخته است . در دنيا فقط يك نيرو و يك آزادی و يك عدالت وجود دارد و آن نيروی حكومت بر خويشتن است . هر كس بر خود مسلط شد ، بر دنيا مسلط شده است . در دنيا فقط يك نيكی وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران مانند دوست داشتن خويش است . به عبارت ديگر ، ديگران را مانند خود انگاريم . باقی مسائل ، تصور و وهم و عدم است " ( 2 )
به هر حال ، خواه به خود آگاهی بهای بيشتر بدهيم و خواه به جهان آگاهی ، و خواه بهای مساوی به آنها بدهيم ، آنچه مسلم است اين است كه توسعهء آگاهی به معنی توسعه و بسط حيات انسان است . روح يا جان مساوی با خبر و آگاهی است و آگاهی و خبر مساوی با روح و جان است . آن كه آگاهتر است جانش فزونتر است
جان نباشد جز " خبر " در آزمون هر كه را افزون " خبر " جانش فزون
| جان ما از جان حيوان بيشتر |
| از چه ؟ زان رو كه فزون دارد خبر |
| پس فزون از جان ما جان ملك |
| كو منزه شد ز حس مشترك |
| وز ملك جان خداوندان دل |
| باشد افزون تو تجبر را بهل |
| زان سبب آدم بود مسجودشان |
| جان او افزونتر است از بودشان |
| ورنه بهتر را سجود دون تری |
| امر كردن هيچ نبود در خوری |
| كی پسندد لطف و عدل كردگار |
| كه گلی سجده كند در پيش خار |
| جان چو افزون شد گذشت از انتها |
| شد مطيعش جان جمله چيزها |
| مرغ و ماهی و پری و آدمی |
| زانكه او بيش است و ايشان دركمی |
| جان چه باشد ؟ با خبر از خير و شر |
| شاد از احسان و گريان از ضرر |
| اقتضای جان چو ای دل آگهی است |
| هر كه آگه تر بود جانش قوی است |
| روح را تأثير آگاهی بود |
| هر كه را اين بيش اللهی بود |
| چون جهان جان سراسر آگهی است |
| هر كه بيجان است ازدانش تهی است |
پاورقی :
1 و . 2 مقدمه كتاب اين است مذهب من
بديهی است كه خود آگاهی مورد بحث ، خود آگاهی شناسنامهای نيست كه نامم چيست ؟ نام پدر و مادرم چيست ؟ در كجا زادهام و در كجا سكونت دارم ؟ و يا خود آگاهی بيولوژيكی نيست كه در شناخت حيوانی يك درجه بالاتر از خرس و ميمون خلاصه میشود . برای اينكه منظور روشن شود ، به انواع خود آگاهيها در اينجا به طور خلاصه اشاره میكنيم . از خود آگاهيهای مجازی و غير واقعی نظير خود آگاهی شناسنامهای كه بگذريم چند نوع خود آگاهی واقعی داريم :
پاورقی :
. 1 مخفف سر = راز
. 1 خود آگاهی فطری
انسان بالذات خودآگاه است ، يعنی جوهر ذات انسان ، آگاهی استاينچنين نيست كه اول " من " انسان تكون میيابد و در مرحلهء بعد ، انسان به اين " من " آگاهی میيابد . پيدايش " من " انسان عين پيدايش آگاهی به خود است . در آن مرحله " آگاه " ، " آگاهی " و " به آگاهی در آمده " يكی است . " من " ، واقعيتی است كه عين آگاهی به خودش است
انسان در مراحل بعد ، يعنی پس از آنكه به اشياء ديگر كم و بيش آگاه میگردد ، به خود نيز به همان صورت كه به اشياء ديگر آگاه میگردد ، آگاهی میيابد ، يعنی صورتی از خود در " ذهن " خويش تصوير میكند و به اصطلاح به علم حصولی به خود ، آگاه میگردد ، اما پيش از آنكه اين گونه به خود آگاه گردد ، بلكه پيش از آگاهی به هر چيز ديگر ، به خود به گونهای كه اشاره شد ، يعنی به نحو علم حضوری ، آگاه است
روانشناسان كه معمولا در بارهء خودآگاهی بحث میكنند ، به مرحلهء دوم نظر دارند ، يعنی آگاهی به خود به نحو علم حصولی و ذهنی ، ولی فلاسفه بيشتر توجهشان به مرحلهء علم حضوری غير ذهنی است . اين نوع از آگاهی همان است كه يكی از ادلهء متقن تجرد نفس در فلسفه است
در اين نوع از خود آگاهی ، شك و ترديد كه آيا هستم يا نيستم و اگر هستم آيا كدامم و امثال اينها راه ندارد ، زيرا شك و ترديد آنجا راه دارد كه علم و آگاهی از نوع علم حصولی باشد ، يعنی وجود عينی شیء به آگاهی در آمده با وجود عينی آگاهی دو چيز باشد
اما آنجا كه آگاهی عين آگاه و به آگاهی درآمده است و از نوع آگاهی حضوری است ، شك و ترديد فرض نمیشود ، يعنی امری محال است
اشتباه اساسی " دكارت " در همين جاست كه توجه نكرده بود كه " من هستيم " شك بردار نيست تا از راه " من فكر میكنم " بخواهيم آن شك را رفع كنيم ( 1 )
خودآگاهی فطری ، هر چند واقعی است ، اما اكتسابی و تحصيلی نيست ، نحوهء وجود " من " انسانی است ، از اين رو آن خود آگاهی كه به آن دعوت شده ، اين درجه از خود آگاهی كه به طور قهری و تكوينی در اثر حركت جوهری طبيعت پديد میآيد نيست
آنجا كه قرآن مجيد پس از اشاره به مراحل خلقت جنين در رحم ، به عنوان آخرين مرحله میفرمايد : " « ثم أنشأناه خلقا آخر »" ( 2 ) ( سپس ما او را چيز ديگر و خلقی ديگر كرديم ) اشاره به همين است كه مادهء ناخود آگاه تبديل میشود به جوهر روحی خودآگاه
پاورقی :
. 1 دكارت فيلسوف فرانسوی قرن هفدهم فلسفهء خود را به اين ترتيب
آغاز كرد كه در همه چيز شك كرد حتی در بديهيات . سپس گفت من در همه
چيز نمیتوانم شك كنم جز اينكه میانديشم و شك میكنم ، پس " فكر میكنم
" دليل است بر اينكه " هستم " . و آنگاه از هستی خود ، هستی خدا و
اشياء ديگر را نتيجه گرفت
. 2 مؤمنون / . 14
. 2 خود آگاهی فلسفی
فيلسوف كوشش دارد حقيقت " من " خودآگاه را بشناسد كه چيست ؟ آيا جوهر است يا عرض ؟ مجرد است يا مادی ؟ چه رابطهای با بدن دارد ؟ آيا پيش از بدن موجود بوده يا با بدن موجود شده يا از بدن سر برآورده است ؟ آيا پس از بدن باقی است يا نه ؟ و امثال اينهادر اين درجه از خود آگاهی ، آنچه مطرح است ، ماهيت و حقيقت خود است كه چيست و از چه جنس است ؟ اگر فيلسوف مدعی خودآگاهی است به معنی اين است كه میدانم ماهيت و جنس و جوهر من چيست ؟
. 3 خودآگاهی جهانی
خودآگاهی جهانی يعنی آگاهی به خود در رابطهاش با جهان كه : از كجا آمدهام ؟ در كجا هستم ؟ به كجا میروم ؟ در اين خودآگاهی ، انسان كشف میكند كه جزئی از يك " كل " است به نام جهان ، میداند يك جزيرهء مستقل نيست ، وابسته است ، به خود نيامده و به خود زيست نمیكند و به خود نمیرود ، میخواهد وضع خود را در اين كل مشخص كند . سخن پر مغز علی ( عليه السلام ) ناظر به اين نوع از خودآگاهی است كه میگويد : « رحم الله امرء علم من أين ؟ و فی أين ؟ و الی أين ؟ » خدای رحمت كند آن كه را كه بداند از كجا آمده ؟ در كجاست ؟ به كجا میرود ؟ اين نوع از خودآگاهی يكی از لطيفترين و عالیترين دردمنديهای انسان را به وجود میآورد ، آن دردمندی كه در حيوان و هيچ موجود ديگر در طبيعت وجود ندارد : درد حقيقت داشتن . اين خودآگاهی است كه انسان را تشنهء حقيقت ، جويای يقين ، میسازد ، در تلاش اطمينان و آرامش قرار میدهد ، آتش شعله ور شك و ترديد به جانش میافكند و او را از اين سو به آن سو میكشاند ، آن آتشی كه به جان غزالیها میافتد ، خواب و خوراك را از آنها میگيرد ، آنها را از مسند نظاميهها به زير میآورد ، آوارهء بيابانهاشان میكند و سالها در ديار غربت سر در گريبانشان میسازد ( 1 ) ، همان آتشی كه " عنوان بصریها " را از خانه و كاشانه شان كوبه كو و شهر به شهر به دنبال حقيقت میكشاند ( 2 ) . اين نوع از خودآگاهی است كه دغدغهء سرنوشت را در انسان به وجود میآورد. 4 خودآگاهی طبقاتی
خودآگاهی طبقاتی يك شكل از اشكال مختلف خودآگاهی اجتماعی استخودآگاهی طبقاتی ، يعنی آگاهی به خود در رابطهاش با طبقهء اجتماعی كه با آنها زيست میكند
در جامعههای طبقاتی ، خواه ناخواه هر فرد در يك قشر خاص و يك طبقهء خاص از نظر زندگی و برخورداريها و محروميتها قرار دارد . درك موضع طبقاتی و مسؤوليت طبقاتی ، خودآگاهی طبقاتی است . بلكه بر اساس برخی نظريهها انسان ما ورای طبقهای كه در آن است ، " خود " ی ندارد ، خود هر كسی " وجدان " اوست ، مجموعهء احساسها ، انديشهها ، دردها و گرايشهای اوست ، و اينها همه در " طبقه " شكل میگيرد .
پاورقی :
1 و . 2 داستان راستان
خودآگاهی طبقاتی ، طبق اين بيان ، مساوی است با " سود آگاهی " ، زيرا بر اين فلسفه مبتنی است كه حاكم اصلی بر فرد و زير بنای شخصيت فرد ، منافع مادی است ، همچنانكه در ساختمان اجتماع ، نهاد اساسی و زير بنا نهاد اقتصادی است و آن چيزی كه به افراد يك طبقه " وجدان مشترك " ، " ذوق مشترك " ، " قضاوت مشترك " میدهد ، زندگی مادی مشترك و سود مشترك است . زندگی طبقاتی بينش طبقاتی میدهد و بينش طبقاتی سبب میشود كه انسان ، جهان و جامعه را از آن دريچهء خاص ببيند و با عينك خاص مشاهده كند و از ديدگاه طبقاتی تفسير نمايد . درونش خواه ناخواه درد طبقاتی و تلاش و جهت گيری اجتماعیاش طبقاتی خواهد بود . ماركسيسم به چنين خودآگاهیای معتقد است . اين نوع خودآگاهی را میتوان خودآگاهی ماركسيستی ناميد
. 5 خودآگاهی ملی
خودآگاهی ملی يعنی خودآگاهی به خود در رابطهاش با مردمی كه با آنها پيوند قومی و نژادی دارد . انسان در اثر زندگی مشترك با گروهی از مردم با قانون مشترك ، آداب و رسوم مشترك ، تاريخ مشترك ، پيروزيها و شكستهای تاريخی مشترك ، زبان مشترك ، ادبيات مشترك ، و بالاخره فرهنگ مشترك ، نوعی يگانگی با آنها پيدا میكند ، بلكه همان طور كه يك فرد دارای يك " خود " است ، يك قوم و يك ملت به علت داشتن فرهنگ ، يك " خود " ملی پيدا میكند ، هم فرهنگی از هم نژادی شباهت و وحدت بيشتری ميان افراد انسانها ايجاد میكند ، مليت كه پشتوانهء فرهنگی داشته باشد ، از " من " ها يك " ما " میسازد ، احيانا برای اين " ما " فداكاری میكند ، از پيروزی " ما " احساس غرور و از شكست آن احساس سرافكندگی میكندخودآگاهی ملی يعنی آگاهی به فرهنگ ملی ، به " شخصيت ملی " ، به " ما " ی خاص ملی . اساسا در جهان " فرهنگ " وجود ندارد ، " فرهنگها " وجود دارد ، و هر فرهنگی دارای ماهيت و مميزات و خصلتهای مخصوص به خود است ، به همين دليل فرهنگ يگانه مفهومی پوچ است . ناسيوناليسم كه بالخصوص در قرن 19 مسيحی رواج فراوان يافت و هنوز هم كم و بيش تبليغ میشود ، بر اين فلسفه استوار است
در اين نوع خودآگاهی ، برخلاف خودآگاهی طبقاتی كه همه چيز ارزيابيها ، احساسها ، داوريها ، جهت گيريها جنبهء طبقاتی داشت ، جنبهء ملی دارد و با عقربهء مليت میچرخد
خودآگاهی ملی ، هر چند از مقولهء سودآگاهی نيست ، ولی از مقولهء خودخواهی بيرون نيست ، از همين خانواده است ، تمام عوارض خودخواهی را از تعصب ، حس جانبداری ، نديدن عيب خود ، عجب و خود پسندی دارد ، از اين رو مانند خود آگاهی طبقاتی به خودی خود فاقد جنبهء اخلاقی است
. 6 خودآگاهی انسانی
خودآگاهی انسانی يعنی آگاهی به خود در رابطه با همهء انسانهاخودآگاهی انسانی بر اين اصل و فلسفه استوار است كه انسانها مجموعا يك واحد واقعی به شمار میروند و از يك " وجدان مشترك انسانی " بهرهمندند ، احساس انسان دوستی و انسان گرايی در همهء افراد انسان موجود است . به قول سعدی :
| بنی آدم اعضای يك پيكرند |
| كه در آفرينش زيك گوهرند |
| چو عضوی به درد آورد روزگار |
| دگر عضوها را نماند قرار |
| تو كز محنت ديگران بی غمی |
| نشايد كه نامت نهند آدمی |
اومانيسم انسان را در ماورای طبقات ، مليتها ، فرهنگها ، مذهبها ، رنگها ، نژادها ، خونها به صورت يك واحد میبيند و هر گونه تبعيض و تفاوتی را نفی میكند . اعلاميههايی كه به نام " حقوق بشر " در جهان منتشر شده است بر اين فلسفه تكيه دارد و مبلغ اين نوع خودآگاهی در جهان است
اگر اين نوع خودآگاهی در فردی پيدا شود ، دردش درد انسان ، آرزوهايش آرزوهای انسان میشود و جهت گيری و تلاشش در جهت انسان صورت میگيرد و دوستيها و دشمنيهايش همه رنگ انسانی میيابد ، دوست دوستان انسان يعنی علم ، فرهنگ ، بهداشت ، رفاه ، آزادی ، عدالت و محبت ، و دشمن دشمنهای او يعنی جهل ، فقر ، ظلم ، بيماری ، اختناق و تبعيض میگردد
اين نوع از خودآگاهی اگر پيدا شود ، بر خلاف خود آگاهی ملی و خودآگاهی طبقاتی ، جنبه اخلاقی خواهد داشت . ولی اين خودآگاهی با اينكه بيش از همه صورت منطقی دارد و سر و صدای فراوان راه انداخته ، كمتر از همه واقعيت يافته است . چرا ؟ راز مطلب در نحوهء وجود و واقعيت انسان نهفته است . انسان در نحوهء وجود و واقعيتش با همهء موجودات ديگر اعم از جماد و نبات و حيوان متفاوت است از اين نظر كه هر موجودی كه پا به جهان میگذارد و آفريده میشود همان است كه آفريده شده است ، يعنی ماهيت و واقعيت و چگونگيهايش همان است كه به دست عوامل خلقت ساخته میشود ، اما انسان پس از آفرينش ، تازه مرحلهء اينكه چه باشد و چگونه باشد آغاز میشود
انسان آن چيزی نيست كه آفريده شده است ، بلكه آن چيزی است كه خودش بخواهد باشد ، آن چيزی است كه مجموع عوامل تربيتی و از آن جمله اراده و انتخاب خودش او را بسازد
به عبارت ديگر ، هر چيزی از نظر ماهيت كه چيست و از نظر كيفيت كه چگونه باشد ، " بالفعل " آفريده شده ، اما انسان از اين نظر " بالقوه " آفريده شده است ، يعنی بذر انسانيت در او به صورت امور بالقوه موجود است كه اگر به آفتی برخورد نكند آن بذرها تدريجا از زمينهء وجود انسان سر بر میآورد و همينها فطريات انساناند و بعدها " وجدان " فطری و انسانی او را میسازند
انسان ، بر خلاف جماد و نبات و حيوان ، شخصی دارد و شخصيتی . شخص انسان يعنی مجموعهء جهازات بدنی او بالفعل به دنيا میآيد. انسان در آغاز تولد از نظر جهازات بدنی مانند حيوانات ديگر بالفعل است ، ولی از نظر جهازات روحی ، از نظر آنچه بعدا شخصيت انسانی او را میسازد ، موجودی بالقوه است ، ارزشهای انسانی او در زمينهء وجودش بالقوه موجود است و آمادهء روييدن و رشد يافتن ( 1 )
انسان از نظر روحی و معنوی يك مرحله از مرحلهء بدنی عقبتر است ، جهازات بدنی اش در رحم وسيلهء عوامل دست اندركار آفرينش ساخته و پرداخته میشود ، ولی جهازات روحی و معنوی و
پاورقی :
. 1 تحقيق در مسأله فطرت ، به مفهوم اسلامی آن ، در رسالهای جداگانه ان
شاء الله منتشر خواهد شد . در اينجا همين قدر میخواهيم مطلب روشن شود كه
نظريهء فطرت ، در مفهوم اسلامی آن ، بر خلاف مفهوم دكارتی و كانتی و غيره
به معنی اين نيست كه انسان از بدو تولد پارهای از ادراكات يا گرايشها و
خواستها را بالفعل دارد و به تعبير فلاسفه با عقل و ارادهء بالفعل متولد
میشود ، همچنانكه دربارهء انسان نظريهء منكران فطرت از قبيل ماركسيستها
و اگزيستانسياليستها را نمیپذيريم كه انسان در آغاز تولد پذيرا و منفعل
محض است و هر نقشی به او داده شود بی تفاوت است نظير يك صفحهء سفيد
كه نسبتش با هر نقشی كه روی آن ثبت شود متساوی است ، بلكه انسان در
آغاز تولد بالقوه و به نحو امكان استعدادی خواهان و متحرك به سوی يك
سلسله دريافتها و گرايشهاست و يك نيروی درونی او را به آن سو سوق میدهد
با كمك شرايط بيرونی - و اگر به آنچه بالقوه دارد برسد ، به فعليتی كه
شايستهء اوست و انسانيت ناميده میشود رسيده است و اگر فعليتی غير آن
فعليت در اثر قسر و جبر عوامل بيرونی بر او تحميل شود ، يك موجود "
مسخ شده " خواهد بود . اين است كه مسخ انسان كه حتی ماركسيستها و
اگزيستانسياليستها از آن سخن میگويند تنها با اين مكتب قابل توجيه است
از نظر اين مكتب ، نسبت انسان در آغاز پيدايش با ارزشها و كمالات
انسانی ، از قبيل نسبت نهال گلابی با درخت گلابی است كه يك رابطهء
درونی به كمك عوامل بيرونی ، اولی را به صورت دومی در میآورد نه از
قبيل تخته چوب و صندلی كه تنها عوامل بيرونی آن را به اين صورت در
میآورند
اركان شخصيتش در مرحلهء بعد از رحم بايد رشد داده شود و پايه گذاری گردد
. از اين رو میگوييم هر كس خود بنا و معمار و مهندس شخصيت خود است ،
قلم تصوير كننده و نقاش خلقت شخصيت انسان ( بر خلاف شخص او ) به دست
خودش داده شده است
چگونه ممكن است ميان شیء و ماهيت خودش جدايی بيفتد ؟ بديهی است كه ماهيت لازمهء وجود است و اگر وجودی بالفعل باشد ماهيتش به تبع بالفعل است . وجود بالقوه است كه ماهيت شايستهء خود را فاقد است
آنچه اگزيستانسياليسم به نام اصالت وجود مینامد و مدعی است كه انسان يك وجود بی ماهيت است و خود با انتخاب راه خود ، به خود ماهيت میبخشد ، توجيه صحيح فلسفیاش همين است . فلاسفهء اسلامی ، بالخصوص صدر المتألهين ، تكيه فراوان بر همين مطلب دارد و از همين رو میگويد : انسان نوع نيست ، انواع است ، بلكه هر فرد احيانا هر روز نوعی است غير روز ديگر
از اينجا روشن میشود كه انسان زيست شناسی ، انسان بيولوژيكی ، ملاك انسانيت نيست ، انسان زيست شناسی تنها زمينهء انسان واقعی است و به تفسير فلاسفه : حامل استعداد انسانيت است نه خود انسانيت . و هم روشن میشود كه بدون اصالت روح ، دم از انسانيت زدن معنی و مفهوم ندارد
اكنون كه اين مقدمه را دانستيم ، میتوانيم مفهوم " خودآگاهی انسانی " را دقيق تر درك كنيم . گفتيم خودآگاهی انسانی بر اين اصل استوار است كه انسانها مجموعا يك " واحد " واقعی به شمار میروند و از يك وجدان مشترك انسانی ، ما ورای وجدان طبقاتی ، مذهبی ، ملی ، نژادی بهرهمندند
اكنون میگوييم اين مطلب نيازمند به توضيح است كه چه انسانهايی مجموعا يك " خود " دارند و روح واحد بر آنها حكمفرماست ؟ خودآگاهی انسانی در ميان چه انسانهايی رشد میيابد و نمو میكند و در آنها همدردی و هم پيكری ايجاد میكند ؟ آيا تنها ميان انسانهای به انسانيت رسيده كه ارزشهای انسانی و در حقيقت ماهيت واقعی انسانی در آنها به فعليت رسيده و تحقق يافته است ، يا انسانهايی كه در حد بالقوه بودن باقی ماندهاند ، يا انسانهای مسخ شده و تغيير ماهيت داده و تبديل به بدترين جانوران شده ؟ كداميك ؟ آيا همهء اينها با هم ؟ بديهی است كه آنجا كه سخن از دردمندی متقابل است ، سخن در اين است كه همه اعضای يك پيكرند و از درد يكديگر بی قرارند ، همهء اينها نمیتوانند اينچنين باشند . انسان بدوی وحشی كه در حد طفوليت باقی مانده و فطرت انسانیاش هنوز خواب است و تحريك نشده است ، كی چنين احساس دردمندی دارد ؟ كی چنين روح مشتركی بر او حاكم است ؟ تكليف انسان مسخ شده كه كاملا روشن است
پس تنها انسانهای به انسانيت رسيده ، انسانهای ماهيت انسانی يافته ، انسانهای بارور شده از نظر فطريات انسانی هستند كه واقعا اعضای يك پيكرند ، روح واحد بر آنها حكمفرماست ، و چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
چنين انسانهايی كه همهء ارزشهای فطری در آنها روييده است همان انسانهای " مؤمن " اند . زيرا ايمان در رأس فطريات و ارزشهای اصيل انسانی واقع است
پس آنچه واقعا انسانها را به صورت " ما " در میآورد ، روح واحد در آنها میدمد ، آنچه اينچنين معجزهء اخلاقی و انسانی از او سر میزند ، " هم ايمانی " است نه هم گوهری و همريشهای و همزايشی كه در سخن سعدی آمده است
آنچه سعدی گفته ايدهآل است نه واقعيت ، بلكه ايده آل هم نيست . چه جهتی دارد كه موسی هم پيكر فرعون ، ابوذر همدرد معاويه ، ولومومبابی قرار چومبه باشد ؟ آنچه هم واقعيت است و هم ايده آل ، وحدت انسانهای بالفعل يعنی انسانهای به انسانيت رسيده و ارزش يافته است . اين است كه رسول اكرم در سخن خود ، كه سعدی آن را اقتباس كرده و با تعميم غلط خرابش كرده است ، به جای آنكه بگويد : بنیآدم اعضای يك پيكرند ، فرمود : مؤمنان اعضای يك انداماند ، هرگاه عضوی به درد آيد ، با تب و بی خوابی با او همدردی میكنند ( 1 )
پاورقی :
. 1 مثل المؤمنين فی توادهم و تراحمهم كمثل الجسدإذا اشتكی بعض
تداعی له ساير أعضائه بالحمی و السهر »
علی ( ع ) در بارهء پسر ملجم مرادی میگفت : من زندگی او را دوست دارم و او قتل مرا . ولی سخن در " محبت متقابل " و " دردمندی متقابل " است . محبت و مهرورزی متقابل تنها در ميان جامعهء اهل ايمان تحقق پذير است و بس
بديهی است كه لازمهء محبت عمومی داشتن به همهء انسانها " صلح كلی " و مسؤوليت نداشتن ، كار به كار گمراه و ظالم نداشتن نيست ، بر عكس ، انسانگرايی واقعی شديدترين مسؤوليتها را در اين زمينهها ايجاب میكند
در زمان ما " برتراند راسل " فيلسوف و رياضی دان معروف انگليسی و " ژان پل سارتر " فيلسوف اگزيستانسياليست فرانسوی دو چهرهء معروف و مشهور انسان مسلكی هستند . اتفاقا راسل فلسفهء اخلاق خود را بر اساسی بنا نهاده است كه با انسان مسلكیاش در دو جهت متضاد است . فلسفهء اخلاق راسل بر اساس دورانديشی در منافع شخصی است ، يعنی مبنای اخلاق را تأمين سود بيشتر و بهتر در پرتو اصول اخلاقی میداند و به فلسفهء ديگری برای اخلاق قائل نيست . بنابراين انسان مسلكی جناب راسل از سودپرستی سر در میآورد
انسانگرايی ژان پل سارتر به قول يكی از نويسندگان معاصر ( 1 )
مظهر اضطراب دنيای غرب از خالی شدن زير پايش است .
پاورقی : . 1 داريوش آشوری ، مجلهء جهان نو شمارهء شهريور 45 به نقل از كتاب نيكنيازی ، صفحات 33 - . 35
اين نويسنده تحت عنوان دو چهرهء نيهيليزم امروز غرب میگويد : " . . . آن بورژروازی پر شوری كه " باستی " را فتح كرده و پرچم ناسيوناليسم را برافراشت ، امروز چيزی ندارد كه بدان بينديشد مگر بی انديشگی ! نسل جوان اروپايی بر نقطهء پوچ ايستاده است . امروز غرب دارد صادراتش را تحويل میگيرد : آشوب اجتماعی ، نوميدی ، سرگردانی ، حس حقارت ، نيهيليزم را . او همهء اينها را به ملتها و تمدنهای ديگر تحميل كرده بود . . . نيهيليست چنين میانديشد كه برای من نيست ، بگذار مال هيچ كس نباشد . . . و بدين جهت به جانب انهدام خود ميل میكند . اما عكس العمل ديگر را در پيدايش نوعی فلسفهء " بشر دوستانهء رومانتيك " میبينيم كه در سطوح مختلفی روشنفكران غرب را به خود مشغول داشته استيك سر آن راسل است با ديدهء سادهء عملی و سر ديگر آن سارتر با ديد فلسفی پيچيده و سخت و بی آرام و در اين وسط روشنفكران سياست و اقتصاد مثل " تيبورمند " كه میكوشند راههای عملی برای مشكلات خود و ديگران بيابند
اما سارتر . . . با آن مشرب عارفانه و آزادیاش از هر چه رنگ تعلق پذيرد و آن تئوری پيچيدهء مسؤوليت و تعهدش ، نمودی ديگر از روح غربی است كه با نوعی حس گناه میخواهد جبران ما فات كند . سارتر مانند رواقيها به برادری و برابری بشر معتقد است و به حكومت جهانی ، به آزادی و اختيار و به پرهيزكاری و پارسايی . سارتر امروز نمايندهء آن تمايل روشنفكرانه در غرب است كه میخواهد با افكندن خود به دامن " بشريتی كلی " خود را از اضطراب خالی شدن زير پايش برهاند . . . با جانشين كردن هومانيسم ( 1 ) به جای مذهب ، از خدای كلی بشريت كه جانشين خدای كهن شده است ، برای خود و تمام غرب طلب آمرزش میكند "
نتيجهء بارز انسانگرايی سارتر ، همان است كه هر چندی يك بار او را میبينيم كه بر مظلوميت اسرائيل اشك تمساح میريزد و از ستم اعراب ، بالخصوص آوارگان فلسطين ، نالهها سر میدهد
جهان مظاهر عملی همهء انسانگرايان غربی را كه اعلاميههای بلند بالای جهانی حقوق بشر را امضاء كردهاند مرتب ديده و میبيند ، نيازی به شرح نيست
خودآگاهيهای اجتماعی اعم از طبقاتی ، ملی ، انسانی در عصر ما عنوان خودآگاهی روشنفكرانه يافته است . روشنفكر كسی است كه به يكی از اين خودآگاهيها رسيده باشد و درد طبقاتی يا ملی يا انسانی يافته و در تلاش رهايی طبقهاش يا ملتش يا همهء انسانها باشد و میخواهد آگاهی خود را به آنها منتقل نمايد و آنها را به حركت و تلاش برای رهايی از اسارتهای اجتماعی درآورد
. 7 خودآگاهی عرفانی يا عارفانه
خودآگاهی عارفانه آگاهی به خود است در رابطهاش با ذات حق . اين رابطه از نظر اهل عرفان از نوع رابطهء دو موجود كه در عرض يكديگر قرار گرفتهاند ، مثل رابطهء انسان با افراد اجتماع ، نيست بلكه از نوع رابطهء فرع با اصل ، مجاز با حقيقت ، و به اصطلاح خود آنها از نوع رابطهء مقيد با مطلق استدرد عارف ، بر خلاف درد روشنفكر ، انعكاس دردهای بيرونی در خودآگاهی انسان نيست ، بلكه دردی درونی است ، يعنی دردی است كه از نيازی فطری پيدا میشود .
پاورقی :
. 1 انسانگرايی ، انسان مسلكی
| حسرت و زاری كه در بيماری است |
| وقت بيماری همه بيداری است |
| هر كه او بيدارتر پر دردتر |
| هر كه او آگاهتر رخ زردتر |
| پس بدان اين اصل را ای اصلجو |
| هر كه را درد است او برده است بو |
| فرشته عشق ندانست چيست قصه مخوان |
| بخواه جام و گلابی به خاك آدم ريز |
| جلوهای كرد رخش ديد ملك عشق نداشت |
| خيمه در مزرعهء آب و گل آدم زد |
يكی از پرسشهايی كه از شيخ محمود شبستری در مسائل عرفانی شد كه منظومهء عرفانی كم نظير گلشن راز در پاسخ آنها به وجود آمد ، پرسش از " خود " و " من " بود كه چيست ؟ دگر كردی سؤال از من كه " من " چيست ؟ مرا از من خبر كن تا كه " من " كيست ؟
| چو هست مطلق آمد در اسارت |
| به لفظ " من " كنند از وی عبارت |
| حقيقت كز تعين شد معين |
| تو او را در عبارت گفتهای " من " |
| من و تو عارض ذات وجوديم |
| مشبكهای مشكوش وجوديم |
| همه يك نوردان اشباح و ارواح |
| گه از آيينه پيدا گه ز مصباح |
| تو گويی لفظ من در هر عبارت |
| به سوی روح میباشد اشارت |
| چو كردی پيشوای خود خرد را |
| نمیدانی ز جزء خويش خود را |
| برو ای خواجه خود را نيك بشناس |
| كه نبود در بهی مانند آماس ( 1 ) |
| من و تو برتر از جان و تن آمد |
| كه اين هر دو ز اجزای من آمد |
| به لفظ من نه انسان است مخصوص |
| كه تا گويی بدان جان است مخصوص |
| يكی ره برتر از كون و مكان شو |
| جهان بگذار و خود در خود جهان شو |
| تو به هر صورت كه آيی بيستی |
| كه منم اين و الله آن تو نيستی |
| يك زمان تنها بمانی تو ز خلق |
| در غم و انديشه مانی تا به حلق |
| اين تو كی باشی كه تو آن اوحدی |
| كه خوش و زيبا و سرمست خودی |
| مرغ خويشی صيد خويشی ، دام خويش |
| صدر خويشی ، فرش خويشی ، بام خويش |
| گر تو آدمزادهای چون او نشين |
| جملهء ذرات را در " خود " ببين |
پاورقی :
. 1 اشاره به جملهء معروف شيخ اكبر اهل عرفان ، محيی الدين عربی ، كه
قبلا نقل شد
. 8 خودآگاهی پيامبرانه
خودآگاهی پيامبرانه با همهء آنها متفاوت است . پيامبر هم خودآگاهی خدايی دارد و هم خلقی ، هم درد خدا دارد و هم درد خلق خدا ، اما نه در شكل ثنويت و دوگانگی و دوگونگی و دو قطبی و دو قبلهای ، نه به اين صورت كه نيمی از قلب پيامبر به سوی خداست و نيمی به سوی خلق ، يك چشمش به حق است و يك چشمش به خ لق ، مهر و محبتش ، هدفها و آرزوهايش ميان خدا و خلق خدا تقسيم شده است . ابداقرآن كريم میفرمايد : خداوند در سينهء بشر دو دل قرار نداده كه به دو جا بسپارد « ( ما جعل الله لرجل من قلبين فی جوفه ) »( 1 ) . با يك دل دو دلبر نمیتوان داشت . پيامبران قهرمانان توحيدند . در كار آنها كوچكترين شركی وجود ندارد : نه شرك در مبدأ و نه شرك در هدف و آرزو و نه شرك در دردمندی . پيامبران به ذره ذرهء جهان عشق میورزند ، از آن جهت كه همه از او و مظاهر اسماء و صفات اويند
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست عشق اوليای حق به جهان ، پرتوی از عشق به حق است نه عشقی در برابر عشق به حق . درد خلقی آنها منبعث از درد حقی آنهاست نه از يك ريشه و منبع ديگر . هدفها و آرزوها و غايات آنها پلههای بالا رفتن و بالا بردن مردم به سوی غاية الغايات يعنی خداست
پيامبران كارشان از درد خدايی آغاز میشود كه آنها را به سوی قرب به خداوند و وصول به بارگاه او میراند .
پاورقی : . 1 احزاب / . 4
اين درد تازيانهء تكامل آنهاست و محرك آنها در اين مسير و سفر است كه از آن به " سفر از خلق تا حق " تعبير میشود . اين درد يك لحظه آنان را آرام نمیگذارد تا به تعبير علی ( عليهالسلام ) آنها را به " قرار امن " برساندپايان اين سير و سفر ، آغاز سفر ديگر است كه از آن به " سفر در حق با حق " تعبير میشود . در اين سفر است كه ظرفشان پر و لبريز میشود و به نوعی ديگر از تكامل نائل میگردند
پيامبر در اين مرحله نيز توقف نمیكند ، پس از آنكه از حقيقت لبريز شد ، دايرهء هستی را طی كرد ، راه و رسم منزلها را دريافت ، مبعوث میشود و سفر سومش يعنی سفر از حق به خلق آغاز میگردد و بازگشت داده میشود . اما اين بازگشت به معنی باز پس آمدن به نقطهء اول و جدا شدن از آنچه دريافته ، نيست ، با تمام آنچه رسيده و دريافته باز میگردد و به اصطلاح ، سفر از حق به خلق ، با حق است نه دور از او . و اين مرحلهء سوم تكامل پيامبر است
بعثت و انگيزش كه در پايان سفر دوم پيدا میشود ، به منزلهء زايش خودآگاهی خلقی از خودآگاهی حقی و زايش دردمندی خلقی از دردمندی حقی است
با بازگشت به خلق سفر چهارم و دور چهارم تكامل او آغاز میگردد ، يعنی سير در خلق با حق . سير در خلق برای حركت دادن آنها به سوی كمال لايتناهای الهی از طريق شريعت ، يعنی از راه حق و عدل و ارزشهای انسانی و به فعليت رسانيدن استعدادهای نهفتهء بینهايت بشری
از اينجا معلوم میشود آنچه برای روشنفكر هدف است برای پيامبر منزلی از منازل است كه خلق را از آنجا عبور میدهد ، همچنانكه آنچه عارف مدعی است ، در سر راه پيامبر قرار دارد
" اقبال " در مقام فرق ميان خودآگاهی پيامبرانه و خودآگاهی عارفانه میگويد : " حضرت محمد ( ص ) به آسمان به معراج رفت و بازگشت . يكی از شيوخ طريقت به نام عبد القدوس گنگهی را كلامی است بدين مضمون : سوگند به خدا كه اگر من به آن نقطه رسيده بودم هرگز به زمين باز نمیگشتم "
اقبال اضافه میكند : " شايد در سراسر ادبيات صوفيانه نتوان چند كلمهء معدود را پيدا كرد كه در يك جمله ، اختلاف روان شناختی ميان دو نوع خودآگاهی پيغمبرانه و صوفيانه را به اين خوبی آشكار سازد . مرد باطنی ( عارف ) نمیخواهد كه پس از آرامش و اطمينانی كه با تجربهء اتحادی ( وصول به حق و خودآگاهی عارفانه ) پيدا میكند به زندگی اينجهانی باز گردد . در آن هنگام كه بنابر ضرورت باز میگردد ، بازگشت او برای تمام بشريت سود چندانی ندارد . ولی بازگشت پيغمبر جنبهء خلاقيت و ثمر بخشی دارد ، باز میگردد و در جريان زمان وارد میشود به اين قصد كه جريان تاريخ را تحت ضبط در آورد و از اين راه جهان تازهای از كمال مطلوبها خلق كند " ( 1 )
ما فعلا به تعبيرها و تفسيرهای عرفانی كاری نداريم كه آيا درست است يا نا درست ؟ آنچه مسلم است اين است كه هر پيامبر در ابتدا درد خدا دارد ، دردی كه به جانش میافتد ، درد خداجويی است ، به سوی او عروج میكند و بالا میرود و از آن سر چشمه سيراب میشود
پس از آن درد خلق پيدا میكند .
پاورقی : . 1 احيای فكر دينی در اسلام ، مقالهء " روح فرهنگ و تمدن اسلامی " ، ص 143 و . 144
درد خلقی يك پيامبر با درد خلقی يك به اصطلاح روشنفكر متفاوت است از آن جهت كه درد يك روشنفكر ، يك عاطفهء سادهء بشری است ، يك انفعال و تأثر است و ای بسا كه از ديد افرادی مانند " نيچه " يك ضعف تلقی شود ، اما درد يك پيامبر درد ديگری است كه با هيچ يك از آنها شباهت ندارد ، همچنانكه نوع خودآگاهی خلقی آنها نيز متفاوت است . آتشی كه در جهان يك پيامبر شعله میكشد آتشی ديگر استدرست است كه پيامبر بيش از هر كس ديگر بسط شخصيت پيدا میكند ، نه تنها جانش با جانها يكی میشود و همه را در بر میگيرد ، كه با جهان يكی میشود و تمام جهان را در بر میگيرد ، و درست است كه از غم انسانها رنج میبرد ( « لقد جائكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم (1) رسولی شما را آمده است كه سختيهای شما بر او گران است ، برای نجات شما حرص میورزد ) تا جايی كه از غم مردم تا سرحد هلاكت پيش میرود ( « فلعلك باخع نفسك علی آثارهمإن لم يؤمنوا بهذا الحديث أسفا ») ( 2 ) گويا تو میخواهی خود را از رنج و تأسف هلاك سازی اگر اينها به سخن خدا ايمان نياورند ) و درست است كه از گرسنگی ، برهنگی ، مظلوميت ، محروميت ، بيماری و فقر مردم رنج میبرد و درد میكشد تا آنجا كه نمیتواند در بستر خود با شكم سير بخوابد به نگرانی اينكه مبادا در اقصی بلاد كشور شكم گرسنهای باشد ( « هيهات أن يغلبنی هوای ، »
پاورقی : . 1 توبه / . 128 . 2 كهف / . 6
« و يقودنی جشعیإلی تخير الاطعمة ، و لعل بالحجاز أو اليمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع ، أو أبيت مبطانا و حولی بطون غرثی و أكباد حری » ( 1 ) . دور باد كه هوای نفس بر من غلبه كند و حرص جلوكش من گردد كه به دنبال انتخاب طعام برود . آخر نكند كه در حجاز يا يمامه شكمی باشد كه هرگز سيری نديده است . آيا شكم سير بسر برم در حالی كه در اطرافم شكمهای گرسنه و جگرهای سوخته هست ؟ ! ) اما اينها را نبايد به يك ترحم ، رقت قلب ، دلسوزی ساده ، نازكدلی ، همدلی در سطح همدلی مردم خوش قلب حمل كرد . پيامبر از آن جهت كه بشر است در آغاز كار و سلوك خود همهء مزايای بشری را در رنگ و شكل ساير بشرها دارد ، اما پس از آنكه وجودش يكسره مشتعل به شعلهء الهی گشت ، همهء اينها رنگ و صبغهای ديگر میگيرد : رنگ و صبغهء الهیدست پروردگان پيامبر و جامعهای كه او میسازد ، با دست پروردگان و جامعههايی كه وسيلهء روشنفكران بشری ساخته و پرداخته میشود ، از زمين تا آسمان فرق میكند
اساسی ترين تفاوت در اين است كه پيامبر میكاود نيروهای فطری بشر را بيدار كند ، شعور مرموز و عشق پنهان وجود انسانها را مشتعل نمايد
پيامبر خود را مذكر ( يادآور = بيدار كننده ) میخواند ، حساسيتی در برابر كل هستی در انسان میآفريند ، خودآگاهی خود را نسبت به كل هستی به مردم خود منتقل میسازد ، اما روشنفكر حد اكثر ، شعور اجتماعی افراد را بيدار و آنها را به مصالح ملی يا طبقاتی شان آگاه میسازد
پاورقی :
. 1 نهج البلاغة ، نامهء 45 ، نامهء علی ( عليهالسلام ) به عثمان بن
حنيف

