next page

fehrest page

انسان در جهان بينی اسلامی

انسان در جهان بينی اسلامی داستانی شگفت دارد . انسان اسلام تنها يك‏ حيوان مستقيم القامه كه ناخنی پهن دارد و با دو پا راه می‏رود و سخن‏ می‏گويد نيست ، اين موجود از نظر قرآن ژرف‏تر و مرموزتر از اين است كه‏ بتوان آن را با اين چند كلمه تعريف كرد
قرآن انسان را مدحها و ستايشها كرده و هم مذمتها و نكوهشها نموده است‏ . عالی‏ترين مدحها و بزرگترين مذمتهای قرآن درباره‏ء انسان است ، او را از آسمان و زمين و از فرشته برتر و در همان حال از ديو و جار پايان پست‏تر شمرده است . از نظر قرآن انسان موجودی است كه توانايی دارد جهان را مسخر خويش سازد و فرشتگان را به خدمت خويش بگمارد ، و هم می‏تواند به‏ " اسفل سافلين " سقوط كند . اين خود انسان است كه بايد در باره‏ء خود تصميم بگيرد و سرنوشت نهايی خويش را تعيين نمايد
سخن خويش را از ستايشهای انسان در قرآن تحت عنوان " ارزشهای انسان‏ " آغاز می‏كنيم

ارزشهای انسان

. 1 انسان خليفه‏ء خدا در زمين است
" روزی كه خواست او را بيافريند ، اراده خويش را به فرشتگان اعلام‏ كرد . آنها گفتند : آيا موجودی می‏آفرينی كه در زمين تباهی خواهد كرد و خون خواهد ريخت ؟ او گفت : من چيزی می‏دانم كه شما نمی‏دانيد " ( 1 )
" اوست كه شما انسانها را جانشينهای خود در زمين قرار داده تا شما را در مورد سرمايه‏هايی كه داده است در معرض آزمايش قرار دهد " ( 2 )
. 2 ظرفيت علمی انسان بزرگترين ظرفيتهايی است كه يك مخلوق ممكن است‏ داشته باشد
" تمام اسماء را به آدم آموخت ( او را به همه‏ء حقايق آشنا ساخت )
آنگاه از فرشتگان ( موجودات ملكوتی ) پرسيد : نامهای اينها را بگوييد چيست . گفتند : ما جز آنچه تو مستقيما به ما آموخته‏ای نمی‏دانيم ( آنچه‏ را تو مستقيما به ما نياموخته باشی ما از راه كسب نتوانيم آموخت )

پاورقی : . 1 بقره / . 30 . 2 انعام / . 165

خدا به آدم گفت : ای آدم ! تو به اينها بياموز و اينها را آگاهی ده
همينكه آدم فرشتگان را آموزانيد و آگاهی داد ، خدا به فرشتگان گفت : نگفتم كه من از نهانهای آسمانها و زمين آگاهم ( می‏دانم چيزی را كه حتما نمی‏دانيد ) و هم می‏دانم آنچه را شما اظهار می‏كنيد و آنچه را پنهان‏ می‏داريد ؟ " ( 1 ) . 3 او فطرتی خدا آشنا دارد ، به خدای خويش در عمق وجدان خويش آگاهی‏ دارد . همه‏ء انكارها و ترديدها ، بيماريها و انحرافهايی است از سرشت‏ اصلی انسان
" هنوز كه فرزندان آدم در پشت پدران خويش بوده ( و هستند و خواهند بود ) خداوند ( با زبان آفرينش ) آنها را بر وجود خودش گواه گرفت و آنها گواهی دادند " ( 2 )
" چهره‏ء خود را به سوی دين نگه‏دار ، همان كه سرشت خدايی است و همه‏ء مردم را بر آن سرشته است " ( 3 )
. 4 در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادی كه در جماد و گياه و حيوان وجود دارد ، عنصری ملكوتی و الهی وجود دارد . انسان تركيبی است از طبيعت و ماورای طبيعت ، از ماده و معنی ، از جسم و جان
" آن كه هر چه را آفريد نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد ، سپس نسل او را از شيره‏ء كشيده‏ای كه آبی پست است قرارداد ، آنگاه او را بياراست و از روح خويش در او دميد " ( 4 )
. 5 آفرينش انسان ، آفرينشی حساب شده است ، تصادفی نيست . انسان‏ موجودی انتخاب شده و برگزيده است
" خداوند آدم را بر گزيد و توبه‏اش را پذيرفت و او را هدايت كرد " ( 5 ) .

پاورقی : . 1 بقره / 31 - . 33 . 2 اعراف / . 172 . 3 روم / . 43 . 4 الم سجده / 7 - . 9 . 5 طه / . 121

6 او شخصيتی مستقل و آزاد دارد ، امانتدار خداست ، رسالت و مسؤوليت دارد ، از او خواسته شده است با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود يكی از دو راه سعادت و شقاوت را اختيار كند
" همانا امانت خويش را بر آسمان و زمين و كوه‏ها عرضه كرديم ، همه از پذيرش آن امتناع ورزيدند و از قبول آن ترسيدند ، اما انسان بار امانت‏ را به دوش كشيد و آن را پذيرفت . همانا او ستمگر و نادان بود " (1)
" ما انسان را از نطفه‏ای مركب و ممزوج آفريديم تا او را مورد آزمايش‏ قرار دهيم ، پس او را شنوا و بينا قرار داديم . همانا راه را به او نموديم ، او خود يا سپاسگزار است و يا كافر نعمت . ( يا راه راست را كه نموديم خواهد رفت و به سعادت خواهد رسيد و يا كفران نعمت كرده ، منحرف می‏گردد " ( 2 )
. 7 او ازيك كرامت ذاتی و شرافت ذاتی بر خوردار است ، خدا او را بر بسياری از مخلوقات خويش برتری داده است . او آنگاه خويشتن واقعی خود را درك و احساس‏می‏كند كه اين كرامت و شرافت را در خود درك كند و خود را برتر از پستيها و دنائتها و اسارتها و شهوترانيها بشمارد
" همانا ما بنی آدم را كرامت بخشيديم و آنان را بر صحرا و دريا ( خشك و تر ) مسلط كرديم و بر بسياری از مخلوقات خويش برتری داديم " ( 3 )

پاورقی : . 1 احزاب / . 72 . 2 دهر / . 3 . 3 اسراء / . 70

. 8 او از وجدانی اخلاقی برخوردار است ، به حكم الهامی فطری زشت و زيبا را درك می‏كند
" سوگند به نفس انسان و اعتدال آن ، كه ناپاكيها و پاكيها را به او الهام كرد " ( 1 )
. 9 او جز با ياد خدا با چيز ديگر آرام نمی‏گيرد . خواستهای او بی‏ نهايت است ، به هر چه برسد از آن سير و دلزده می‏شود مگر آنكه به ذات‏ بی حد و نهايت ( خدا ) بپيوندد
" هماناتنها باياد او دلها آرام می‏گيرد " ( 2 )
" ای انسان ! توبه سوی پرورد گار خويش بسيار كوشنده هستی و عاقبت او را ديدار خواهی كرد " ( 3 )
. 10 نعمتهای زمين برای انسان آفريده شده است
" همانا اوست كه آنچه در زمين است برای شما آفريد " ( 4 )
" آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مسخر او قرار داده است ( پس‏ او حق بهره‏گيری مشروع همه‏ء اينها را دارد " ( 5 )
. 11 او را برای اين آفريد كه تنها خدای خويش را پرستش كند و فرمان‏ او را بپذيرد . پس او وظيفه‏اش اطاعت امر خداست
" همانا جن و انس را نيافريديم مگر برای اينكه مرا پرستش كنند " ( 6 )

پاورقی : . 1 شمس / 8 و . 9 . 2 رعد / . 28 . 3 انشقاق / . 6 . 4 بقرش / . 29 . 5 جاثية / . 13 . 6 ذاريات / . 56

. 12 او جز در راه پرستش خدای خويش و جزبا ياد او خود را نمی‏يابد ، و اگر خدای خويش را فراموش كند خود را فراموش می‏كند و نمی‏داند كه‏ كيست و برای چيست و چه بايد كند و كجا بايد برود
" همانا از آنان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند خودشان را ازياد خودشان برد " ( 1 )
. 13 او همينكه از اين جهان برود و پرده‏ء تن كه حجاب چهره‏ء جان است‏ دور افكنده شود ، بسی حقايق پوشيده كه امروز بر او نهان است بروی آشكار گردد
" همانا پرده را كنار زديم ، اكنون ديده‏ات تيز است " ( 2 )
. 14 او تنها برای مسائل مادی كار نمی‏كند ، يگانه محرك او حوايج مادی‏ زندگی نيست . او احيانا برای هدفها و آرمانهايی بس علی می‏جنبد و می‏جوشد . او ممكن است كه از حركت و تلاش خود جزر رضای آفريننده ، مطلوبی ديگر نداشته باشد
" ای نفس آرامش يافته ! همانا به سوی پرورد گارت باز گرد با خشنودی‏ متقابل : تو از او و او از تو خشنود " ( 3 )
" خداوند به مردان و زنان با ايمان باغها و عده كرده است كه در آنها نهرها جاری است ، جاويدان در آنجا خواهند بود و هم مسكنهای پاكيزه ، اما خشنودی خدا از همه‏ء اينها برتر و بالاتر است . آن است رستگاری بزرگ " ( 4 )

پاورقی : . 1 حشر / . 18 . 2 ق / . 22 . 3 فجر / . 28 . 4 توبه / . 72

بنابر آنچه گفته شد از نظر قرآن انسان موجودی است برگزيده از طرف‏ خداوند ، خليفه و جانشين او در زمين ، نيمه ملكوتی و نيمه مادی ، دارای فطرتی خدا آشنا ، آزاد ، مستقل ، امانتدار خدا و مسؤول خويشتن و جهان ، مسلط بر طبيعت و زمين و آسمان ، ملهم به خير و شر ، و جودش از ضعف و ناتوانی آغاز می‏شود و به سوی قوت و كمال سير می‏كند و بالا می‏رود اما جز در بارگاه الهی و جز با ياد او آرام نمی‏گيرد ، ظرفيت‏ علمی و عملی‏اش نا محدود است ، از شرافت و كرامتی ذاتی بر خوردار است‏ ، احيانا انگيزه هايش هيچ گونه رنگ مادی و طبيعی ندارد ، حق بهره گيری‏ مشروع از نعمتهای خدا به او داده شده است ولی در برابر خدای خودش و ظيفه دار است

ضد ارزشها

در عين حال ، همين موجود در قرآن مورد بزرگترين نكوهشها و ملامتها قرار گرفته است
" او بسيار ستمگر و بسيار نادان است " ( 1 )
" او نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است " ( 2 )
" او آنگاه كه خود را مستغنی می‏بيند طغيان می‏كند " ( 3 )
" او عجول و شتابگر است " ( 4 )
" او هرگاه به سختی بيفتد و خود را گرفتار ببيند ، ما را در هر حال ( به يك پهلو افتاده و يا نشسته و يا ايستاده ) می‏خواند .

پاورقی : .1 احزاب / .72 .2 حج / 66 و ..
.3 علق / .7 .4 اسراء / .11

همينكه گرفتاری‏ را از او بر طرف كنيم گويی چنين حادثه‏ای پيش نيامده است " ( 1 )
" او تنگ چشم و ممسك است " ( 2 )
" او مجادله گرترين مخلوق است " ( 3 )
" او حريص آفريده شده است " ( 4 )
" اگر بدی به او رسد ، جزع كننده است و اگر نعمت به او رسد بخل‏ كننده است " ( 5 )

زشت يا زيبا ؟

چگونه است ؟ آيا انسان از نظر قرآن يك موجود زشت و زيباست ، آن هم‏ زشت زشت و زيبای زيبا ؟ آيا انسان يك موجود دو سرشتی است : نيمی از سرشتش نور است و نيمی‏ ظلمت ؟ چگونه است كه قرآن ، هم او را منتها درجه مدح می‏كند و هم منتها درجه مذمت ؟ ! حقيقت اين است كه اين مدح و ذم ، از آن نيست كه انسان يك موجود دو سرشتی است : نيمی از سرشتش ستودنی است و نيم ديگر نكوهيدنی ، نظر قرآن‏ به اين است كه انسان همه‏ء كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به‏ فعليت برساند ، و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد
شرط اصلی وصول انسان به كمالاتی ك ه بالقوه دارد " ايمان " است . از ايمان ، تقوا و عمل صالح و كوشش در راه خدا بر می‏خيزد ، به وسيله‏ء ايمان‏ است كه علم از صورت يك ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج می‏شود و به صورت يك ابزار مفيد در می‏آيد
پس انسان حقيقی كه خليفة الله است ، مسجود ملائكه است ، همه چيز برای‏ اوست و بالاخرش دارنده‏ء همه‏ء كمالات انسانی است ، انسان بعلاوه‏ء ايمان‏ است ، نه انسان منهای ايمان . انسان منهای ايمان ، كاستی گرفته و ناقص‏ است .

پاورقی : . 1 يونس / . 12 . 2 اسراء / . 100 . 3 كهف / . 54 4 و . 5 معارج / . 19

چنين انسانی حريص است ، خونريز است ، بخيل و ممسك است ، كافر است ، از حيوان پست‏تر است
در قرآن آياتی آمده است كه روشن می‏كند انسان ممدوح چه انسانی است و انسان مذموم چه انسانی است . از اين آيات استنباط می‏شود كه انسان فاقد ايمان وجدا از خدا انسان واقعی نيست . انسان اگر به يگانه حقيقتی كه با ايمان به او وياد او آرام می‏گيرد بپيوندد ، دارنده‏ء همه‏ء كمالات است و اگر از آن حقيقت - يعنی خدا - جدا بماند ، درختی را ماند كه از ريشه‏ء خويشتن جدا شده است . ما به عنوان نمونه دو آيه را ذكر می‏كنيم : « و العصر 0 إن الانسان لفی خسر 0 إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر »( 1 )
سوگند به عصر ، همانا انسان در زيان است ، مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كرده و يكديگر را به حق و صبر و مقاومت توصيه كرده‏اند
²ولقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ، لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم‏ أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالانعام بل هم أضل ( 2 )
" همانا بسياری از جنيان و آدميان را برای جهنم آفريده‏ايم ( پايان‏ كارشان جهنم است ) ، زيرا دلها دارند و با آنها فهم نمی‏كنند ، چشمها دارند و با آنها نمی‏بينند ، گوشها دارند و با آنها نمی‏شنوند . اينها مانند چهار پايان بلكه راه گم كرده‏ترند "

پاورقی : . 1 سوره‏ء عصر
. 2 اعراف / . 179

موجود چند بعدی

از آنچه گفته شد معلوم شد كه انسان با همه‏ء وجوه مشتركی كه با ساير جاندارها دارد ، فاصله‏ء عظيمی با آنها پيدا كرده است . انسان موجودی‏ مادی - معنوی است . انسان با همه‏ء وجوه مشتركی كه با جاندارهای ديگر دارد ، يك سلسله تفاوتهای اصيل و عميق با آنها دارد كه هريك از آنها بعدی جدا گانه به او می‏بخشد و رشته‏ای جدا گانه در بافت هستی او به شمار می‏رود . اين تفاوتها در سه ناحيه است : .1 ناحيه‏ء ادراك و كشف خود و جهان
.2 ناحيه‏ء جاذبه‏هايی كه بر انسان احاطه دارد
.3 ناحيه‏ء جاذبه كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبه‏ها و انتخاب آنها
اما در ناحيه‏ء ادراك و كشف و جهان . حواس حيوان راهی و وسيله‏ای است‏ برای آگاهی حيوان به جهان . انسان در اين جهت با حيوانهای ديگر شريك‏ است و احيانا برخی حيوانات از انسان در اين ناحيه قوی ترند . آگاهی و شناختی كه حواس به حيوان و يا انسان می‏دهد سطحی و ظاهری است ، به عمق‏ ماهيت و ذات اشياء و روابط منطقی آنها نفوذ ندارد . ولی در انسان نيروی‏ ديگری برای درك و كشف خود و جهان وجود دارد كه در جانداران ديگر وجود ندارد و آن نيروی مرموز تعقل است . انسان با نيروی تعقل ، قوانين كلی‏ جهان را كشف می‏كند و براساس شناخت كلی جهان و كشف قوانين كلی طبيعت‏ ، طبيعت را عملا استخدام می‏كند و در اختيار خويش قرار می‏دهد . در بحثهای‏ گذشته نيز اشاره به اين نوع شناخت كه مخصوص انسان است كرديم و گفتيم‏ مكانيسم شناخت تعقلی از پيچيده‏ترين مكانيسمهای وجود انسان است . همين‏ مكانيسم پيچيده اگر درست مورد دقت قرار گيرد ، دروازه‏ء شگفتی است برای‏ شناخت خود انسان . انسان با اين نوع شناخت ، بسياری از حقايق را كه‏ مستقيما از راه حواس با آنها تماس ندارد كشف می‏كند . شناخت انسان ما ورای محسوسات را ، بالاخص شناخت فلسفی خداوند ، وسيله‏ء اين استعداد مرموز و مخصوص آدمی صورت می‏گيرد
اما در ناحيه‏ء جاذبه‏ها . انسان مانند جانداران ديگر تحت تأثير جاذبه‏ها و كششهای مادی و طبيعی است ، ميل به غذا ، ميل به خواب ، ميل به امور جنسی ، ميل به استراحت و آسايش و امثال اينها او را به سوی ماده و طبيعت می‏كشد . اما جاذبه‏هايی كه انسان را به خود می‏كشد منحصر به اينها نيست ، جاذبه‏ها و كششهای ديگر انسان را به سوی كانونهای غير مادی ، يعنی‏ اموری كه نه حجم دارد و نه سنگينی و نتوان آنها را با امور مادی سنجيد ، می‏كشاند .

. 1 علم و دانايی

انسان ، دانش و آگاهی را تنها از آن جهت كه او را بر طبيعت مسلط می‏كند و به سود زندگی مادی اوست ، نمی‏خواهد . در اصول جاذبه‏های معنوی كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است‏ امور ذيل است : انسان غريزه‏ء حقيقت جويی و تحقيق وجود دارد ، نفس دانايی و آگاهی برای‏ انسان مطلوب و لذت بخش است . علم گذشته از اينكه وسيله‏ای است برای‏ بهتر زيستن و برای خوب از عهده‏ء مسؤوليت برآمدن ، فی حد نفسه نيز مطلوب بشر است . انسان اگر بداند رازی در ورای كهكشانها وجود دارد و دانستن و ندانستن آن تأثيری در زندگی او ندارد ، باز هم ترجيح می‏دهد كه‏ آن را بداند . انسان طبعا از جهل فرار می‏كند و به سوی علم می‏شتابد
بنابراين ، علم و آگاهی يكی از ابعاد معنوی وجود انسان است

. 2 خير اخلاقی

پاره‏ای از كارها را انسان انجام می‏دهد نه به منظور سودی از آنها و يا دفع زيانی به وسيله‏ء آنها ، بلكه صرفا تحت تأثير يك سلسله عواطف كه‏ عواطف اخلاقی ناميده می‏شود ، از آن جهت انجام می‏دهد كه معتقد است‏ انسانيت چنين حكم می‏كند . فرض كنيد انسانی در شرايطی سخت ، در بيابانی‏ و حشتناك قرار گرفته است ، بی آذوقه و بی وسيله ، و هر لحظه خطر مرگ‏ او را تهديد می‏كند . در اين بين ، انسانی ديگر پيدا می‏شود و به او كمك‏ می‏كند و او را از چنگال مرگ قطعی نجات می‏بخشد . بعد اين دو انسان از يكديگر جدا می‏شوند و يكديگر را نمی‏بينند . سالها بعد آن فردی كه روزی‏ گرفتار شده بود ، نجات دهنده‏ء قديمی خود را می‏بيند كه به حال نزاری‏ افتاده است ، به يادش می‏افتد كه روزی همين شخص او را نجات داده است‏ . آيا وجدان اين فرد در اينجا هيچ فرمانی نمی‏دهد ؟ آيا به او نمی‏گويد كه‏ ياداش نيكی ، نيكی است ؟ آيا نمی‏گويد سپاسگزاری احسان كننده واجب و لازم است ؟ پاسخ مثبت است
آيا اگر اين فرد به آن شخص كمك كرد ، وجدان انسانهای ديگر چه می‏گويد ؟ و اگر بی اعتنا گذشت و كوچكترين عكس العملی نشان نداد ، وجدانهای‏ ديگر چه می‏گويند ؟ مسلما در صورت اول وجدانهای ديگر او را تحسين می‏كنند و آفرين می‏گويند ، و در صورت دوم ملامت می‏كنند و نفرين می‏گويند . اينكه وجدان آن انسان‏ حكم می‏كند " پاداش احسان ، احسان است " ( 1 ) و هم اينكه وجدان‏ انسانها حكم می‏كند كه " پاداش دهنده‏ء نيكی را به نيكی ، بايد آفرين‏ گفت و بی اعتنا را بايد مورد ملامت و شماتت قرار داد " از وجدان اخلاقی‏ ناشی می‏شود و اين گونه اعمال را خير اخلاقی می‏گويند
معيار بسياری از كارهای انسان " خير اخلاقی " است ، و به عبارت ديگر ، بسياری از كارها را انسان به جهت " ارزش اخلاقی " انجام می‏دهند نه‏ به جهت امور مادی . اين نيز از مختصات انسان است و مربوط است به‏ جنبه‏ء معنوی انسان و يك بعد از ابعاد معنويت اوست . ساير جانداران‏ هرگز چنين معياری ندارند ، برای حيوان ، خير اخلاقی مفهوم ندارد و ارزش‏ اخلاقی بی‏معنی است

. 3 جمال و زيبايی

يك بعد ديگر از ابعاد معنوی انسان علاقه به جمال و زيبايی است . قسمت‏ مهمی از زندگی انسان را جمال و زيبايی تشكيل می‏دهد .

پاورقی : . 1 قرآن كريم می‏فرمايد : " هل جزاء الاحسان‏إلا الاحسان »" ( الرحمن / 60 )

انسان جمال و زيبايی‏ را در همه‏ء شؤون زندگی دخالت می‏دهد : جامه می‏پوشد برای سرما و گرما ، به‏ همان اندازه هم ، به زيبايی رنگ و دوخت اهميت می‏دهد ، خانه می‏سازد برای سكونت ، و بيش از هر چيز به زيبايی خانه توجه دارد ، حتی سفره‏ای كه برای غذا خوردن پهن‏ می‏كند و ظرفی كه در آن غذا می‏ريزد و حتی ترتيب چيدن غذا در ظرفها و بر سفره همه روی اصول زيبايی است . انسان دوست دارد قيافه‏اش زيبا باشد ، نامش زيبا باشد ، جامه‏اش زيبا باشد ، خطش زيبا باشد ، خيابانش و شهرش زيبا باشد ، مناظر جلوی چشمش زيبا باشد و خلاصه می‏خواهد هاله‏ای از زيبايی تمام زندگی اش را فرا گيرد
برای حيوان مسأله‏ء زيبايی مطرح نيست . برای حيوان آنچه مطرح است‏ محتوای آخور است ، اما اينكه آخور زيبا باشد يا نازيبا ، ديگر مطرح‏ نيست . برای حيوان پالان زيبا ، منظره‏ء زيبا ، مسكن زيبا و غيره مطرح‏ نيست

. 4 تقديس و پرستش

يكی از پايدارترين و قديمی‏ترين تجليات روح آدمی و يكی از اصيل‏ترين‏ ابعاد وجود آدمی ، حس نيايش و پرستش است . مطالعه‏ء آثار زندگی بشر نشان می‏دهد هر زمان و هر جا كه بشر وجود داشته است ، نيايش و پرستش هم‏ وجود داشته است ، چيزی كه هست شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است : از نظر شكل از رقصها و حركات دسته جمعی موزون همراه با يك سلسله اذكار و اوراد گرفته تا عالی‏ترين خضوعها و خشوعها و راقی‏ترين اذكار و ستايشها ، و از نظر معبود از سنگ و چوب گرفته تا ذات قيوم ازلی ابدی منزه از زمان و مكان
پيامبران پرستش را نياوردند و ابتكار نكردند ، بلكه نوع پرستش را يعنی نوع آداب و اعمالی كه بايد پرستش به آن شكل صورت گيرد ، به بشر آموختند و ديگر اينكه از پرستش غير ذات يگانه ( شرك ) جلوگيری به عمل آوردند
از نظر مسلمات دينی و همچنين از نظر برخی علمای دين شناسی ( 1 ) بشر ابتدا موحد و يگانه پرست بوده است و خدای واقعی خويش را می‏پرستيده‏ است . پرستش بت يا ماه و يا ستاره و يا انسان از نوع انحرافهايی است‏ كه بعدا رخ داده است . يعنی چنين نبوده كه بشر پرستش را از بت يا انسان يا مخلوقی ديگر آغاز كرده باشد و تدريجا با تكامل تمدن به پرستش‏ خدای يگانه رسيده باشد . حس پرستش كه احيانا از آن به حس دينی تعبير می‏شود ، در عموم افراد بشر وجود دارد . قبلا از " اريك فروم " نقل‏ كرديم كه : " انسان ممكن است جانداران يا درختان يا بتهای زرين يا سنگی يا خدای‏ نا ديدنی يا مردی ربانی يا پيشوايی شيطانی صفت را بپرستد ، می‏تواند نياكان يا ملت يا طبقة يا حزب خود يا پول و كاميابی را بپرستد . . . او ممكن است از مجموعه‏ء معتقداتش به عنوان دين ، ممتاز از معتقدات غير دينی آگاه باشد و ممكن است بر عكس ، فكر كند كه هيچ دينی ندارد . مسأله‏ بر سر اين نيست كه دين دارد يا ندارد ، مسأله بر سر اين است كه كدام‏ دين را دارد " ( 2 )
" ويليام جيمز " بنابر نقل " اقبال " می‏گويد : " انگيزه نيايش نتيجه‏ء ضروری اين امر است كه در عين اينكه در قوی‏ترين قسمت از خودهای اختياری و عملی هر كس خودی از نوع اجتماعی است ، با وجود اين ، مصاحب كامل خويش را تنها در جهان‏ انديشه ( درون انديشی ) می‏تواند پيدا كند . . .

پاورقی : . 1 مانند ماكس مولر
. 2 جهانی از خود بيگانه

اغلب مردم ، خواه به‏ صورت پيوسته و خواه به صورت تصادفی در دل خويش به آن رجوع می‏كنند
حقيرترين فرد بر روی زمين با اين توجه عالی ، خود را واقعی و با ارزش‏ احساس می‏كند " ( 1 )
" ويليام جيمز " درباره‏ء عمومی بودن اين حس در همه‏ء افراد چنين‏ می‏گويد : " احتمال دارد كه مردمان از لحاظ درجه‏ء تأثير پذيری از احساس يك‏ ناظر درونی در وجودشان با يكديگر اختلاف داشته باشند . برای بعضی از مردم‏ بيش از بعضی ديگر اين توجه ، اساسی ترين قسمت خودآگاهی را تشكيل می‏دهد . آنان كه بيشتر چنين هستند محتملا دينی ترند ، ولی اطمينان دارم كه حتی‏ آن كسان هم كه می‏گويند بكلی فاقد آنند خود را فريب می‏دهند و حقيقتا تا حدی ديندارند " ( 2 )
قهرمانهای افسانه‏ای ساختن از پهلوانان و يا دانشمندان و يا رجال دينی ، معلول حس تقديس بشر است كه می‏خواهد موجودی قابل ستايش و تقديس داشته‏ باشد و او را عاشقانه و در حد ما فوق طبيعی ستايش نمايد . ستايشهای‏ مبالغه آميز بشر امروز از قهرمانهای حزبی يا ملی ، دم زدن از پرستش حزب‏ ، مرام ، مسلك ، پرچم ، آب و خاك ، و احساس ميل به فداكاری در راه‏ اينها همه معلول اين حس است .

پاورقی : . 1 احيای فكر دينی ، ص . 105 . 2 همان مأخذ

احساس نيايش ، احساس [ نياز ] غريزی‏ است به كمالی برتر كه در او نقصی نيست و جمالی كه در آن زشتی وجود ندارد . پرستش مخلوقات‏ به هر شكل ، نوعی انحراف اين حس از مسير اصلی است
انسان در حال پرستش ، از وجود محدود خويش می‏خواهد پرواز كند و به‏ حقيقتی پيوند يابد كه در آنجا نقص و كاستی و فنا و محدوديت وجود ندارد و به قول " اينشتاين " دانشمند بزرگ عصر ما : " در اين حال فرد به كوچكی آمال و اهداف بشری پی می‏برد و عظمت و جلالی را كه در ما ورای امور و پديده‏ها در طبيعت و افكار تظاهر می‏نمايد ، حس می‏كند " . ( 1 ) " اقبال " می‏گويد : " نيايش عمل حياتی و متعارفی است كه به وسيله‏ء آن جزيره‏ء كوچك‏ شخصيت ما وضع خود را در كل بزرگتری از حيات اكتشاف می‏كند " ( 2 )
عبادت و پرستش نشان دهنده‏ء يك " امكان " و يك " ميل " در انسان‏ است : امكان بيرون رفتن از مرز امور مادی ، و ميل به پيوستن به افق‏ بالاتر و وسيع‏تر . چنين ميلی و چنين عشقی از مختصات انسان است . اين‏ است كه پرستش و نيايش يكی ديگر از ابعاد معنوی روح انسان است
اما تفاوت انسان در كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبه‏ها و انتخاب‏ يكی از آنها ، مطلبی است كه در بحث آينده مطرح می‏شود
قوه و نيرو نيازی به تعريف ندارد ، عاملی كه اثری از او ناشی می‏شود به‏ نام قوه يا نيرو ناميده می‏شود .

پاورقی : . 1 دنيايی كه من می‏بينم ، ص . 56 . 2 احيای فكر دينی در اسلام

تواناييهای گوناگون انسان

هر موجودی از موجودات جهان ، منشأ يك‏ يا چند خاصيت و اثر هست ، لهذا در هر موجودی ، اعم از جماد و نبات و حيوان و انسان ، قوه و نيرو وجود دارد . قوه اگر با شعور و ادراك و خواست توأم باشد به نام " قدرت " و يا " توانايی " ناميده می‏شود
يكی ديگر از تفاوتهای حيوان و انسان با گياه و جماد اين است كه حيوان‏ و انسان بر خلاف جماد و گياه ، پاره‏ای از قوه‏های خويش را بر حسب ميل و شوق و يا ترس و به دنبال " خواست " ، اعمال می‏كند . مثلا مغناطيس كه‏ نيروی كشش آهن دارد به طور خود به خود و به حكم نوعی جبر طبيعی ، آهن را به سوی خود می‏كشد . مغناطيس نه از كار خويش آگاه است و نه ميل و شوق‏ يا ترس و بيمش اقتضا كرده است كه آهن را به سوی خود بكشد . همچنين‏ است آتش كه می‏سوزاند و گياه كه از زمين می‏رويد و درخت كه شكوفه می‏كند و ميوه می‏دهد
اما حيوان كه راه می‏رود ، به راه رفتن خويش آگاه است و خواسته است‏ كه راه برود و اگر نمی‏خواست راه برود چنين نبود كه جبرا راه برود . اين‏ است كه گفته می‏شود : " حيوان جنبنده‏ء با خواست است " . به عبارت‏ ديگر ، پاره‏ای از قوه‏های حيوان تابع خواست حيوان است و در فرمان خواست‏ حيوان است ، يعنی اگر حيوان بخواهد ، آن قوه‏ها عمل می‏كنند و اگر نخواهد ، عمل نمی‏كنند
در انسان نيز پاره‏ای قوه‏ها و نيروها به همين شكل وجود دارد ، يعنی تابع‏ خواست انسان است ، با اين تفاوت كه خواست حيوان ميل طبيعی و غريزی‏ حيوان است و حيوان در مقابل ميل خود قدرت و نيرويی ندارد . حيوان‏ همينكه ميلش به سويی تحريك شد ، خود به خود به آن سو كشيده می‏شود . در حيوان قدرت مقاومت و ايستادگی در مقابل ميل درونی خود و همچنين قدرت‏ محاسبه و انديشه در ترجيح جانب ميلها و يا جانب امری كه بالفعل ميلی به‏ سوی او نيست بلكه صرفا دورانديشی اقتضا می‏كند ، وجود ندارد
اما انسان چنين نيست . انسان قادر است و توانايی دارد كه در برابر ميلهای درونی خود ايستادگی كند و فرمان آنها را اجرا نكند . اين توانايی‏ را انسان به حكم يك نيروی ديگر دارد كه از آن به " اراده " تعبير می‏شود . اراده به نوبه‏ء خود تحت فرمان عقل است ، يعنی عقل تشخيص می‏دهد و اراده انجام می‏دهد
يكی از آنچه گذشت روشن شد كه انسان از دو جهت ، يك سلسله تواناييها دارد كه ساير جاندارها ندارند : يكی از جهت اينكه در انسان يك سلسله ميلها و جاذبه‏های معنوی وجود دارد كه در ساير جاندارها وجود ندارد . اين جاذبه‏ها به انسان امكان می‏دهد كه دايره‏ء فعاليتش را از حدود ماديات توسعه دهد و تا افق عالی معنويات‏ بكشاند ، ولی ساير جاندارها از زندان ماديات نمی‏توانند خارج شوند
ديگر از آن جهت كه به نيروی " عقل " و " اراده " مجهز است ، قادر است در مقابل ميلها مقاومت و ايستادگی نمايد و خود را از تحت تأثير نفوذ جبری آنها آزاد نمايد و بر همه‏ء ميلها " حكومت " كند . انسان‏ می‏تواند همه‏ء ميلها را تحت فرمان عقل قرار دهد و برای آنها جيره بندی كند و به هيچ ميلی بيش از ميزان تعيين شده ندهد و به اين‏ وسيله آزادی " معنوی " كه با ارزش‏ترين نوع آزادی است كسب نمايد
اين توانايی بزرگ از مختصات انسان است و در هيچ حيوانی وجود ندارد و همين است كه انسان را شايسته‏ء " تكليف " كرده است و همين است كه به‏ انسان حق " انتخاب " می‏دهد و همين است كه انسان را به‏صورت يك موجود واقعا " آزاد " و " انتخابگر " و " صاحب اختيار " در می‏آورد
ميلها و جاذبه‏ها نوعی پيوند و كشش است ميان انسان و يك كانون خارجی‏ كه انسان را به سوی خود می‏كشاند . انسان به هر اندازه كه تسليم ميلها بشود ، خود را رها می‏كند و به حالت لختی و سستی و زبونی در می‏آيد و سرنوشتش در دست يك نيروی خارجی قرار می‏گيرد كه او را به اين سو و آن‏ سو می‏كشاند ، ولی نيروی عقل و اراده نيرويی درونی و مظهر شخصيت واقعی‏ انسان است
انسان آنجا كه به عقل و اراده متكی می‏شود ، نيروهای خويش را جمع و جور می‏كند و نفوذهای خارجی را قطع می‏نمايد و خويشتن را " آزاد " می‏سازد و به صورت " جزيره‏ای مستقل " در می‏آيند . انسان به واسطه‏ء عقل و اراده‏ است كه " مالك خويشتن " می‏شود و شخصيتش استحكام می‏يابد
مالكيت نفس و تسلط بر خود و رهايی از نفوذ جاذبه‏ء ميلها هدف اصلی‏ تربيت اسلامی است . غايت و هدف چنين تربيتی " آزادی معنوی " است

خودشناسی

اسلام عنايت خاص دارد كه انسان " خود " را بشناسد و جا و موقع‏ خويشتن را در جهان آفرينش تشخيص دهد . اين همه تأكيد در قرآن در مورد انسان برای اين است كه انسان خويشتن را آنچنانكه هست بشناسد و مقام و موقع خود را در عالم وجود درك كند و هدف از اين شناختن و درك كردن اين‏ است كه خود را به مقام والايی كه شايسته‏ء آن است برساند
قرآن كتاب انسان سازی است ، يك فلسفه‏ء نظری نيست كه علاقه‏اش تنها به بحث و نظر و چشم انداز باشد ، هر چشم اندازی را كه ارائه می‏دهد برای‏ عمل و گام برداشتن است
قرآن كوشاست كه انسان " خود " را كشف كند . اين " خود " ، " خود " شناسنامه‏ای نيست ، كه اسمت چيست ؟ اسم پدرت چيست و در چه سالی‏ متولد شده‏ای ؟ تابع چه كشوری هستی ؟ از كدام آب و خاكی و با چه كسی‏ زناشويی بر قرار كرده‏ای و چند فرزند داری ؟ آن " خود " همان چيزی است كه " روح الهی " ناميده می‏شود و با شناختن آن " خود " ، است كه [ انسان ] احساس شرافت و كرامت و تعالی‏ می‏كند و خويشتن را از تن دادن به پستيها برتر می‏شمارد ، به قداست خويش‏ پی می‏برد ، مقدسات اخلاقی و اجتماعی برايش معنی و ارزش پيدا می‏كند
قرآن از برگزيدگی انسان سخن می‏گويد ، چرا ؟ می‏خواهد بگويد : تويك‏ موجود " تصادفی " نيستی كه جريانات كوروكر ، - مثلا اجتماع تصادفی اتمها - تو را به وجود آورده باشد ، تويك موجود انتخاب شده و برگزيده‏ای ، و به همين دليل رسالت و مسؤوليت داری . بدون‏ شك انسان در جهان خاكی قوی‏ترين و نيرومندترين موجودات است . اگر زمين و موجودات زمينی را در حكم يك " قريه " فرض كنيم ، انسان كدخدای اين‏ قريه است . ولی بايد ببينيم كه آيا انسان يك كدخدای انتخاب شده و برگزيده است و يا يك كدخدايی كه به زور و قلدری خود را تحميل كرده است‏ ؟ فلسفه‏های مادی ، قدرت حاكمه‏ء انسان را صرفا ناشی از زور و قدرت انسان‏ می‏دانند . و مدعی هستند كه انسان به علل تصادفی دارای زور و قدرت شده‏ است . بديهی است كه با اين فرض ، " رسالت " و " مسؤوليت " برای‏ انسان بی‏معنی است . چه رسالتی و چه مسؤوليتی ؟ از طرف چه كسی و در مقابل چه كسی ؟ اما از نظر قرآن ، انسان يك كدخدای انتخاب شده زمين است و به حكم‏ شايستگی و صلاحيت ، نه صرفا زور و چنگال تنازع ، از طرف ذی صلاحيت‏ترين‏ مقام هستی ، يعنی ذات خداوند ، برگزيده و انتخاب و به تعبير قرآن " اصطفا " شده است ، و به همين دليل مانند هر برگزيده ديگر " رسالت " و " مسؤوليت " دارد : رسالت از طرف خدا ، و مسؤوليت در پيشگاه او
اعتقاد به اينكه انسان موجودی انتخاب شده است و هدفی از انتخاب در كار است ، نوعی آثار روانی و تربيتی در افراد به وجود می‏آورد ، و اعتقاد به اينكه انسان نتيجه‏ء يك سلسله تصادفات بی هدف است ، نوعی ديگر آثار روانی و تربيتی در افراد به وجود می‏آورد ، و اعتقاد به اينكه انسان نتيجه‏ يك سلسله تصادفات بی هدف است ، نوعی ديگر آثار روانی و تربيتی در انسان به وجود می‏آورد
خودشناسی به معنی اين است كه انسان مقام واقعی خويش را در عالم وجود درك كند ، بداند خاكی محض نيست ، پرتوی از روح الهی‏ در او هست ، بداند كه در معرفت می‏تواند بر فرشتگان پيشی بگيرد ، بداند كه او آزاد و مختار و مسؤول خويشتن و مسؤول افراد ديگر و مسؤول آباد كردن‏ جهان و بهتر كردن جهان است ( او شما را از زمين بيافريد و عمران آن را از شما خواست ) ( 1 ) ، بداند كه او امانتدار الهی است ، بداند كه بر حسب تصادف ، برتری نيافته است تا استبداد بورزد و همه چيز را برای‏ شخص خود تصاحب كند و مسؤوليت و تكليفی برای خويشتن قائل نباشد

پرورش استعدادها

تعليمات اسلامی نشان می‏دهد كه اين مكتب مقدس الهی به همه‏ء ابعاد انسان ، اعم از جسمی و روحی ، مادی و معنوی ، فكری و عاطفی ، فردی و اجتماعی توجه عميق داشته است و نه تنها جانب هيچ كدام را مهمل نگذاشته‏ است بلكه عنايت خاص به " پرورش " همه‏ء اينها روی اصل معينی داشته‏ است . در اينجا به طور اجمال به همه‏ء اينها اشاره می‏كنيم

پرورش جسم

اسلام " تن پروری " به معنی " نفس پروری " و شهوت پرستی را شديدا محكوم كرده است ، اما پرورش بدن به معنی مراقبت و حفظ سلامت و بهداشت را از واجبات شمرده است و هر نوع عملی را كه برای بدن‏ زيانبخش باشد حرام شمرده است .

پاورقی : . 1 هو أنشأكم من الارض و استعمركم فيها »( هود / 61 )

اسلام آنجا كه يك امر واجب ( مانند روزه ) احيانا برای بدن مضر تشخيص داده شود تكليف آن را ساقط می‏كند ، بلكه چنين روزه‏ای را حرام می‏داند . هر اعتيادی كه برای بدن مضر باشد از نظر اسلام حرام است . آداب و سنن بسياری در اسلام به خاطر بهداشت و سلامت بدن وضع شده است
ممكن است افرادی ميان " پرورش بدن " كه امری بهداشتی است و " تن‏ پروری " به معنی نفس پروری كه امری اخلاقی است فرق نگذارند و خيال كنند اسلام كه با تن پروری مخالف است با بهداشت بدن مخالف است ، پس لاقيدی‏ در حفظ سلامت و بلكه كارهايی كه مضر به بهداشت و سلامت بدن است از نظر اسلام كار اخلاقی است . و اين اشتباهی فاحش و خطرناك است . تقويت و سلامت بدن و بهداشت آن كجا و تن آسانی و تن پروری كجا ؟ نفس پروری و شهوت پرستی كه در اسلام محكوم است ، همان طوريكه بر ضد روح پروری است و موجب بيماری روح و روان می‏گردد ، بر ضد بهداشت و پرورش صحيح جسم نيز هست و منجر به بيماری جسمی می‏گردد ، زيرا نفس‏ پروری و شهوت پرستی منجر به بيماری جسمی می‏گردد ، زيرا نفس پروری و شهوت پرستی منجر به افراط كاريها می‏شود و افراط كاريها منشأ اختلالات‏ اساسی در جهازات بدنی

پرورش روح

پرورش عقل و فكر و كسب استقلال فكری و مبارزه با اموری كه بر ضد استقلال عقل است از قبيل تقليد از نياكان ، از اكابر و چشم پركنها ، از رفتار اكثريت و امثال اينها مورد عنايت شديد اسلام‏ است
پرورش اراده و كسب مالكيت بر نفس و آزادی معنوی از حكومت مطلقه‏ء ميلها مبنای بسياری از عبادات اسلامی و ساير تعليمات اسلامی است
پرورش حس حقيقت جويی و علم طلبی ، پرورش عواطف اخلاقی ، پرورش حس‏ جمال و زيبايی ، پرورش حس پرستش ، هر كدام به نوبه‏ء خود مورد توجه‏ عميق اسلام است

نقش مؤثر انسان در ساختن آينده‏ء خويش

موجودات جهان تقسيم می‏شوند به جاندار و بيجان . موجودات بيجان هيچ‏ گونه نقشی در ساختن خويش ندارند . آب و آتش و سنگ و خاك بی‏جان‏اند و هيچ نقشی در تكوين و يا تكميل خويش ندارند ، بلكه صرفا تحت تأثير عوامل‏ خارجی تكوين می‏يابند و تحت تأثير همان عوامل احيانا نوعی كمال كسب‏ می‏كنند . از اين موجودات هيچ گونه تلاشی و فعاليتی در جهت ساختن يا پرداختن به خود مشاهده نمی‏شود . ولی [ از ] جانداران ، مانند گياه و حيوان و انسان ، يك سلسله تلاشها در جهت حفظ و صيانت خود از آفات و در جهت جذب مواد ديگر و در جهت توليد مثل مشاهده می‏شود
در گياهان يك سلسله قوای طبيعی وجود دارد كه در ساختن آينده‏ء آنها مؤثر است . در گياه قوه يا قوه‏هايی است كه مواد را از زمين يا هوا جذب‏ می‏كند ، قوه يا قوه‏هايی است كه از درون به وسيله‏ء مواد جذب شده او را رشد می‏دهد و قوه يا قوه‏هايی است كه امكان توليد مثل را فراهم می‏كند
در حيوان همه‏ء اين قوه‏های طبيعی بعلاوه‏ء يك سلسله قوه‏های شعوری از قبيل‏ حس باصره ، سامعه ، لامسه و غيره و از قبيل ميلها - كه قبلا از آنها ياد شد - وجود دارد . حيوان به وسيله‏ء اين قوه‏ها از طرفی خويشتن را از گزند آفات حفظ می‏كند و از طرفی موجبات رشد فردی و بقای نوع خود را فراهم‏ می‏كند
در انسان همه قوای طبيعی و قوای شعوری كه در گياه و حيوان هست وجود دارد بعلاوه‏ء يك سلسله ميلهای اضافی - كه قبلا شرح داده شد - و بعلاوه‏ء نيروی خارق العاده‏ء عقل و اراده كه سرنوشت آينده‏ء او را با مقياس زيادی‏ به دست خودش می‏دهد و خودش آينده‏ء خويش را انتخاب می‏كند و می‏سازد
از آنچه گفته شد روشن گشت كه برخی موجودات هيچ گونه نقشی در ساختن‏ آينده خويش ندارند ( جمادات ) . برخی ديگر نقشی در ساختن آينده‏ء خويش‏ دارند اما اين نقش نه آگاهانه است و نه آزادانه بلكه طبيعت ، نيروهای‏ درونی آنها را به طور غير مستشعر و نا آگاهانه برای صيانت و بقای آنها و ساختن آنها در آينده استخدام كرده است ( نباتات ) . برخی ديگر نقش‏ بيشتری دارند . اين نقش آگاهانه است هر چند آزادانه نيست ، يعنی با نوعی آگاهی از خود و محيط خود تحت تأثير جاذبه‏ء يك سلسله ميلهای شعوری‏ ، در راه صيانت خود برای آينده می‏كوشند ( حيوانات )
ولی انسان نقشی فعال‏تر و مؤثرتر و گسترده‏تر در ساختن آينده‏ء خويش دارد . نقش انسان ، هم آگاهانه است و هم آزادانه ، يعنی انسان ، هم به خود و محيط خود آگاه است و هم آنكه با توجه به آينده ، به حكم نيروی عقل و اراده می‏تواند آزادانه آينده‏ء خويش را به هر شكل كه خود بخواهد انتخاب‏ كند
ضمنا دايره‏ء ايفای نقش برای انسان نسبت به حيوان بسی وسيع‏تر و گسترده‏تر است . گستردگی دايره‏ء سازندگی انسان نسبت به آينده‏اش از سه و يژگی در انسان سر چشمه می‏گيرد : . 1 وسعت دايره‏ء بينش و آگاهی . انسان با نيروی علم ، دايره‏ء بينش و آگاهی خويش را از ظواهر و سطح طبيعت عبور می‏دهد و تا اعمال درون آن‏ گسترش می‏دهد و قوانين طبيعت را می‏شناسد . با شناختن قوانين طبيعت ، دست انسان برای ساختن طبيعت ، آنچنانكه با زندگی انسان سازگارتر باشد ، باز می‏شود
. 2 وسعت دامنه‏ء خواستها كه در بخش " انسان و حيوان " ( 1 ) از آنها ياد شد ، و در مباحث اين بخش نيز تحت عنوان " موجود چند بعدی " به آنها اشاره شد
. 3 استعداد خودساختگی ويژه‏ای كه در انسان است و هيچ موجود ديگر در اين جهت مانند او نيست
توضيح اينكه اگر چه برخی جاندارهای ديگر نيز به مقياس كمی قابل " ساختن " هستند و می‏توان با " عوامل خاص تربيتی " تغييراتی در آنها به‏ وجود آورد - آنچنانكه در جهان نباتات و حيوانات مشاهده می‏شود - ولی اولا هيچ يك از آنها به دست خودشان ساخته نمی‏شوند و اين انسان است كه آنها را می‏سازد ، و ثانيا تغيير پذيری آنها نسبت به انسان بسيار اندك است
انسان در ناحيه‏ء خصلتها و خويها يك موجود بالقوه است ، يعنی در آغاز تولد فاقد خوی و خصلت است ، بر خلاف حيوانات كه هر كدام با يك سلسله‏ خصلتهای ويژه متولد می‏شوند .

پاورقی : . 1 در كتاب اول اين مجموعه به نام " انسان و ايمان "

انسان چون فاقد هرگونه خوی و خصلتی است ، و از طرفی خوی پذير و خصلت پذير است ، به وسيله‏ء خصلتها و خويهايی كه‏ تدريجا پيدا می‏كند يك سلسله " ابعاد ثانوی " علاوه بر ابعاد فطری برای‏ خويش می‏سازد
انسان يگانه موجودی است كه قانون خلقت ، قلم ترسيم چهره‏ء او را به‏ دست خودش داده است كه هر طور كه می‏خواهد ترسيم كند ، يعنی بر خلاف‏ اندامهای جسمانی‏اش كه كارش در مرحله‏ء رحم به پايان رسيده است و بر خلاف خصلتهای روحی و اندامهای روانی حيوانات كه آنها نيز در مرحله‏ء قبل‏ از توليد پايان گرفته است ، اندامهای روانی انسان - كه از آنها به‏ خصلتها و خويها و ملكات اخلاقی تعبير می‏شود - به مقياس بسيار وسيعی پس‏ از تولد ساخته می‏شود
اين است كه هر موجودی ، حتی حيوان ، آن چيزی است كه او را ساخته‏اند ، ولی انسان آن چيزی است كه بخواهد باشد . و به همين جهت است كه هر نوع‏ از انواع حيوانات همان طور كه اندام جسمانی همه‏ء افرادش شبيه يكديگر است ، اندامهای روانی و خصلتهای روانی افرادش نيز شبيه يكديگر است ، تمام افراد گربه يك نوع خصلت دارند و تمام افراد سگ يك نوع ديگر و تمام افراد مورچه يك نوع ديگر ، تفاوتی اگر باشد بسيار اندك است . ولی‏ تفاوت خصلتی و اخلاقی افراد انسان ، بی‏نهايت است . و اين است كه انسان‏ يگانه موجودی است كه خودش بايد "خويشتن" را انتخاب كند كه چه باشد
در آثار اسلامی رسيده است كه انسانها در قيامت بر طبق خصلتهای اكتسابی‏ روحی ، نه اندام ظاهری جسمانی ، محشور می‏گردند ، يعنی انسانها از نظر اخلاق اكتسابی با هر نوع جانداری كه به او شبيه‏تر باشد ، به شكل او و اندام او محشور می‏گردند ، و تنها افرادی به شكل و صورت انسانی محشور می‏گردند كه اخلاق و خويهای اكتسابی و ابعاد ثانوی روح آنها متناسب با شأن‏ و كمالاتانسانی باشد و به عبارت ديگر ، اخلاقشان اخلاق انسانی باشد
انسان به حكم قدرت علمی ، بر طبيعت مسلط می‏گردد و طبيعت را آنچنانكه‏ می‏خواهد منطبق بر نيازهای خويش می‏سازد و به حكم نيروی خودسازی و خودساختگی ، خود را آنچنانكه می‏خواهد می‏سازد و به اين وسيله سرنوشت‏ آينده خويش را به دست می‏گيرد
تمام تأسيسات تربيتی ، مكتبهای اخلاقی و تعليمات دينی و مذهبی برای‏ راهنمايی انسان است كه آينده‏ء خودش را چگونه بسازد و چگونه شكل بدهد
راه راست آن راهی است كه انسان را به سوی آينده‏ای سعادت بخش می‏رساند ، و راههای كج و انحرافها آنهاست كه انسان را به سوی آينده‏ای تباه و شقاوت آلود می‏كشاند . خداوند در قرآن كريم می‏فرمايد : " ما راه را به انسان ( اين موجود آزاد خودساز ) نموديم تا او خود چه‏ بخواهد و چه انتخاب كند . ( از دو راه يكی را انتخاب خواهد كرد . ) يا راهی كه ما نموده‏ايم و سپاسگزار ما خواهد بود و يا راه ديگر كه راه‏ ناسپاسی است " . ( 1 ) از بحثهای گذشته دانستيم كه علم و ايمان هر كدام نقشی متفاوت در سازندگی آينده‏ء انسان دارند . نقش علم اين است كه راه ساختن را به‏ انسان ارائه می‏دهد . علم انسان را توانا می‏كند كه هرگونه " بخواهد " آينده را همان گونه بسازد . و اما نقش ايمان اين است كه انسان را به‏ سوی اينكه خود را و آينده را " چگونه " بسازد كه برای خويشتن و برای‏ جامعه بهتر باشد می‏كشاند . ايمان مانع آن می‏گردد كه انسان آينده را بر محور مادی و فردی بسازد .

پاورقی : . 1 دهر / . 4

ايمان به خواست انسان جهت می‏دهد ، آن را از انحصار ماديات خارج می‏كند و معنويات را نيز جزء خواستها قرار می‏دهد
علم مانند ابزاری در اختيار خواست انسان قرار می‏گيرد و طبيعت را آنچنانكه انسان بخواهد و فرمان دهد می‏سازد . اما اينكه طبيعت را چگونه‏ بسازد ، آيا از طبيعت مصنوعاتی بسازد به سود جامعه‏ء انسانی و يا نيروهای‏ مخرب برای مزيد توسعه طلبی افرادی مخصوص ، اين ديگر به اين ابزار كه‏ نامش علم است مربوط نيست ، اين بسته به اين است كه انسانهايی كه علم‏ در فرمان آنهاست چگونه انسانهايی بوده باشند
اما ايمان مانند قدرتی حاكم بر انسان عمل می‏كند و خواست او را در اختيار می‏گيرد و در مسير حق و اخلاق سوق می‏دهد . ايمان انسان را می‏سازد و انسان با نيروی علم ، جهان را . آنجا كه علم و ايمان توأم گردند ، هم‏ انسان سامان می‏يابد و هم جهان

ميدان آزادی و اراده‏ء انسان

بديهی است كه انسان در عين آزادی برای ساختن اندامهای روانی خويش و تبديل محيط طبيعی به صورت مطلوب خود و ساختن آينده‏ء خويش آنچنانكه خود می‏خواهد ، محدوديتهای فراوانی دارد و آزادی‏اش آزادی نسبی است ، يعنی‏ آزادی در داخل يك دايره‏ء محدود است ، در داخل همين دايره‏ء محدود است‏ كه [ هم ] می‏تواند آينده‏ء سعادت بخش برای خود انتخاب كند و هم آينده‏ء شقاوت آلود
محدوديتهای انسان از چند ناحيه است :

. 1 وراثت

انسان با طبيعت انسانی به دنيا می‏آيد . از آن جهت كه پدر و مادرش‏ انسان بوده‏اند ، او هم قهرا و جبرا مانند يك فرد انسان به دنيا می‏آيد
و از طرف ديگر ، پدر و مادرش انسان بوده‏اند ، او هم قهرا و جبرا مانند يك فرد انسان به دنيا می‏آيد . و از طرف ديگر ، پدر و مادرش يك سلسله‏ صفات موروثی خود را در فرزندشان به يادگار می‏گذارند كه اينها نيز قهرا و جبرا همراه اين افراد هست ، مانند رنگ پوست ، رنگ چشم ، خصوصيتهای‏ جسمی كه احيانا از چند پشت به ارث می‏رسد . انسان هيچ يك از اينها را برای خود " انتخاب " نكرده است بلكه جبرا وراثت اينها را به او داده‏ است

. 2 محيط طبيعی و جغرافيايی

محيط طبيعی و جغرافيايی انسان و منطقه‏ای كه در آن منطقه رشد و نما می‏كند ، خواه ناخواه يك سلسله آثار قهری بر روی اندام و روحيه‏ء انسان‏ می‏گذارد . منطقه‏های سردسير و منطقه‏های گرمسير و منطقه‏های معتدله هر كدام‏ نوعی روحيه و اخلاق را ايجاب می‏كند ، همچنين منطقه‏ء كوهستانی يا منطقه‏ء صحرايی و غيره

. 3 محيط اجتماعی

محيط اجتماعی انسان عامل مهمی است در تكوين خصوصيات روحی و اخلاقی‏ انسان . زبان انسان ، آداب عرفی و اجتماعی ، دين و مذهب ، غالبا همان‏ چيزی است كه محيط اجتماعی بر انسان تحميل می‏كند

. 4 تاريخ و عوامل زمانی

انسان از نظر محيط اجتماعی تنها تحت تأثير زمان حال نيست ، زمان‏ گذشته و وقايع و حوادثی كه در گذشته رخ داده است نيز در ساختن او تأثير بسزايی دارد . به طور كلی ميان گذشته و آينده هر موجودی رابطه‏ء قطعی و مسلم بر قرار است . گذشته و آينده مانند دو نقطه‏ء جدا از يكديگر نيستند ، بلكه مانند دو قطعه از يك جريان مداوم‏اند . گذشته نطفه و هسته‏ء آينده‏ است

طغيان انسان عليه محدوديتها

انسان در عين اينكه نمی‏تواند رابطه‏اش را با وراثت ، محيط طبيعی ، محيط اجتماعی و تاريخ و زمان بكلی قطع كند ، می‏تواند تا حدود زيادی عليه‏ اين محدوديتها طغيان نموده ، خود را از قيد حكومت اين عوامل آزاد سازد
انسان به حكم نيروی عقل و علم از يك طرف ، و نيروی اراده و ايمان از طرف ديگر تغييراتی در اين عوامل ايجاد می‏كند و آنها را با خواستهای‏ عاملی برای محدود كردن آزادی انسان نام نبرديم . چرا ؟ آيا قضا و قدر الهی وجود ندارد و يا قضا و قدر عامل محدود كردن نيست ؟ قضا و قدر الهی‏ امری قطعی و مسلم است ، ولی عامل محدود كردن انسان نيست . قضای الهی‏ عبارت است از حكم قطعی الهی درباره‏ء جريانات و حوادث ، و قدر الهی‏ عبارت است از اندازه گيری پديده‏ها و حوادث
از نظر علوم الهی مسلم است كه قضای الهی به هيچ حادثه‏ای مستقيما و بلا واسطه تعلق نمی‏گيرد ، بلكه هر حادثه را تنها و تنها از راه علل و اسباب‏ خودش ايجاب می‏كند . قضای الهی ايجاب می‏كند كه نظام جهان نظام اسباب و مسببات باشد . انسان هر اندازه آزادی از ناحيه‏ء عقل و اراده دارد و هر اندازه محدوديت كه از ناحيه‏ء عوامل موروثی و محيطی و تاريخی دارد ، به‏ حكم قضای الهی و نظام قطعی سببی و مسببی جهان است ( 1 )
بنابراين خود قضای الهی يك عامل برای محدوديت انسان به شمار نمی‏رود
محدوديتی كه به حكم قضای الهی نصيب انسان شده است همان محدوديت ناشی‏ از شرايط موروثی و شرايط محيطی و شرايط تاريخی است نه محدوديت ديگر ، همچنانكه آزادی ای هم كه نصيب انسان شده به حكم قضای الهی است ولی به‏ اين صورت كه قضای الهی ايجاب كرده انسان موجودی صاحب عقل و اراده باشد و در دايره‏ء محدود شرايط طبيعی و اجتماعی بتواند خود را به مقياس و سيعی‏ از قيد تسليم به آن شرايط آزاد سازد و سرنوشت و آينده‏ء خويش را در دست‏ گيرد

پاورقی : . 1 برای اطلاع بيشتر در اين باره رجوع شود به كتاب انسان و سرنوشت ، از همين نويسنده

انسان و تكليف

از جمله‏ء استعدادهای انسان همچنانكه قبلا اشاره شد استعداد تكليف پذيری‏ است . انسان می‏تواند در چهار چوب قوانينی كه برايش وضع شده است ، زندگی كند . هر موجود ديگر غير از انسان جز از قوانين جبری طبيعی از قانون ديگر نمی‏تواند پيروی كند . مثلا نمی‏توان برای سنگها و چوبها يا برای‏ درختان و گلها و يا برای اسب و گاو و گوسفند قانون وضع كرد و به آنها ابلاغ كرد و آنها را مكلف ساخت كه در چار چوب قوانين و مقرراتی كه برای‏ آنها و به مصلحت آنها وضع شده است رفتار نمايند . اين موجودات ، فرضا در جهت حفظ و مصلحت آنها اقدامی بشود ، بايد به صورت اجبار و الزام‏ عمل شود
ولی انسان يگانه موجود ممتازی است كه اين " امكان " و " توانايی " شگفت را دارد كه در چهار چوب يك سلسله قوانين قراردادی رفتار نمايد
اين قوانين قراردادی از آن نظر كه از طرف يك مقام صلاحيتدار وضع می‏شود و به انسان تحميل می‏شود و تحمل قانون از نوعی زحمت و مشقت خالی نيست ، به نام " تكليف " خوانده می‏شود
قانونگذار برای اينكه انسان را به تكليف خاصی مكلف سازد چند شرط را بايد رعايت كند . به عبارت ديگر ، انسان با واجد بودن چند شرط می‏تواند انجام تكاليفی را بر عهده بگيرد . شرايط تكليف كه در همه تكاليف بايد وجود داشته باشد امور ذيل است :

. 1 بلوغ

انسان به يك مرحله از سن كه می‏رسد ، تغييراتی ناگهانی و تغييری شبيه‏ نوعی جهش در اندامش و احساساتش و انديشه‏اش پيدا می‏شود كه بلوغ ناميده‏ می‏شود . هر كسی در حقيقت يك بلوغ طبيعی دارد
به طور دقيق نمی‏توان يك زمان معين را مرحله‏ء بلوغ برای همه‏ء افراد معين كرد . ممكن است بعضی افراد از بعضی ديگر زودتر به مرحله‏ء بلوغ‏ طبيعی برسند . خصوصيت فردی افراد و همچنين خصوصيات منطقه‏ای و محيطی در تسريع يا تأخير بلوغ طبيعی تأثير دارد
آنچه مسلم است اين است كه جنس زن از جنس مرد زودتر به مرحله‏ء بلوغ‏ طبيعی می‏رسد . از نظر قانونی لازم است يك سن معين كه سن متوسط عموم است‏ و يا سنی كه حد اقل سن بلوغ است ( بعلاوه‏ء شرطی ديگر مانند رشد ، در فقه‏ اسلامی ) در نظر گرفته شود تا همه‏ء افراد يك ضابطه داشته باشند
بنابراين ممكن است افرادی به بلوغ طبيعی رسيده باشند ، ولی هنوز به سن‏ بلوغ قانونی نرسيده باشند
در اسلام طبق نظر اكثريت علمای شيعه بلوغ قانونی مرد از نظر سن ، تمام‏ شدن پانزده سالگی - به سال قمری - و ورود در شانزده سالگی تعيين شده است‏ ، و بلوغ قانونی زن تمام شدن نه سالگی و ورود در ده سالگی تعيين شده است‏ . بلوغ قانونی يكی از شرايط تكليف است ، يعنی فردی كه به مرحله‏ء قانونی‏ نرسيده باشد مكلف نيست مگر با دليل ثابت شود كه به مرحله‏ء بلوغ طبيعی‏ قبل از يكی ديگر از شرايط تكليف ، عاقل بودن است ، ديوانه كه فاقد عقل است‏ مكلف نيست و تكاليف از او ساقط است . همان طوری كه نا بالغ در زمان‏ عدم بلوغ به هيچ وجه تكليفی متوجه او نيست ، در زمان بلوغ نيز مكلف‏ نيست كه آنچه را كه در زمان عدم بلوغ انجام نداده است ، جبران كند ، مثلا شخص بالغ وظيفه ندارد نمازهايی كه در زمان عدم بلوغ نخوانده قضا كند ، زيرا تكليفی متوجه او نبوده است . شخص ديوانه نيز در حال ديوانگی‏ مكلف نيست . بنابراين اگر ديوانه‏ای پس از چندی عاقل شد مكلف نيست‏ تكاليفی را كه در ايام ديوانگی انجام نداده قضا كند ، مثلا لازم نيست كه‏ نمازها و روزه‏های آن زمان را قضا نمايد
بلی ، برخی تكاليف است كه به دارايی و اموال كودك يا ديوانه تعلق‏ می‏گيرد و كودك يا ديوانه در حال كودكی يا ديوانگی موظف نيستند آن را انجام دهند ، ولی پس از آنكه كودك بالغ شد و يا ديوانه عاقل شد بايد انجام دهند ، مانند زكات يا خمسی كه به مال كودك و يا مال ديوانه تعلق‏ می‏گيرد كه اگر ولی شرعی آنها ادا نكرده باشد خودشان پس از رسيدن به‏ مرحله‏ء مكلف بودن بايد انجام دهند

. 3 اطلاع و آگاهی

بديهی است كه انسان آنگاه قادر است تكليفی را انجام دهد كه از وجود آن تكليف آگاه باشد و به عبارت ديگر به او ابلاغ شده باشد . فرضا قانونگذاری قانونی را وضع كند ولی به اطلاع مكلف نرساند ، مكلف ملزم نيست و بلكه قادر نيست آن را به مرحله‏ء اجرا درآورد و اگر عملا بر خلاف رفتار نمايد قانونگذار نمی‏تواند او را مجازات نمايد . علمای‏ علم اصول می‏گويند مجازات كسی كه از تكليف آگاه نيست و تقصيری در كسب‏ اطلاع ندارد زشت است و نام اين اصل را " قبح عقاب بلا بيان " می‏گذارند . قرآن كريم مكرر اين حقيقت را بيان كرده است كه هيچ قومی را به جرم‏ تخلف از يك قانون عذاب نمی‏كنيم مگر آنكه حجت بر آن مردم تمام شده‏ باشد ، يعنی هيچ قومی را " عقاب بلا بيان " نمی‏كنيم
البته شرط بودن علم و آگاهی برای تكليف به نحوی كه گفته شد مستلزم اين‏ نيست كه انسان بتواند عملا خود را در بی خبری نگه دارد و آن را عذری برای‏ خويش بپندارد . انسان مكلف است كه تحصيل علم و آگاهی كند و سپس بر طبق آگاهی خويش عمل و فعاليت كند . در حديث است كه روز قيامت برخی‏ گنهكاران را در محكمه‏ء عدل الهی حاضر می‏كنند و درباره‏ء برخی كوتاهيها در انجام مسؤوليتهايشان آنها را مورد مؤاخذه قرار می‏دهند . به گناهكار گفته‏ می‏شود : چرا ندانستی و چرا در پی تحصيل آگاهی نبودی ؟ پس منظور از اينكه می‏گوييم علم و آگاهی شرط تكليف است ، اين است كه‏ اگر تكليفی به مكلف ابلاغ نشده باشد و مكلف در اين جهت تقصيری نداشته‏ باشد ، يعنی او كوشش لازم را برای تحصيل آگاهی كرده و در عين حال بدان‏ دست نيافته است ، چنين مكلفی نزد خدا معذور است

. 4 قدرت و توانايی

كاری مورد وظيفه و تكليف انسان قرار می‏گيرد كه انسان توانايی انجام آن‏ را داشته باشد ، اما كاری كه انسان قادر به انجام آن نيست هرگز مورد تعلق تكليف واقع نمی‏شود . شك نيست كه توانايی انسان محدود است ، نامحدود نيست . چون توانايی محدود است ، تكاليف بايد در محدوده‏ء تواناييها صورت گيرد . مثلا انسان توانايی تحصيل علم و دانش دارد اما در محدوده‏ء معين از نظر زمان و از نظر اندازه‏ء معلومات . يك فرد انسان هر اندازه نابغه باشد بالاخرش بايد تدريجا و در طول زمان مدارج علم و دانش‏ را طی كند . حالا اگر يك فرد را مجبور كنند كه يك شبه تحصيلات چند ساله‏ را انجام دهد ، به اصطلاح تكليف " بما لا يطاق " يعنی تكليف به كاری كه‏ فوق طاقت و قدرت است كرده‏اند و اما اگر انسانی را مجبور كنند كه همه‏ء علوم جهان را فرا گيرد ، باز هم تكليف به غير مقدور است و صحيح نيست و هرگز از طرف يك مقام حكيم عادل چنين حكمی صادر نمی‏شود . خداوند در قرآن‏ كريم می‏فرمايد : « لا يكلف الله نفساإلا وسعها »( 1 )
خداوند هيچ كس را جز به اندازه‏ء توانايی اش مكلف نمی‏سازد
اگر شخصی در حال غرق شدن است و ما قدرت داريم كه او را نجات دهيم بر ما واجب است كه او را نجات دهيم ، ولی اگر مثلا هواپيمايی در حال سقوط است و ما به هيچ وجه قادر نيستيم جلوی سقوط آن را بگيريم تكليف از ما ساقط است ، يعنی خداوند ما را به‏ خاطر كمك نكردن به جلوگيری از سقوط هواپيما مؤاخذه نمی‏كند

پاورقی : . 1 بقرش : . 286

اينجا يك نكته هست و آن اينكه همچنانكه در مورد اطلاع و آگاهی گفتيم‏ كه مشروط بودن تكليف به اطلاع و آگاهی مستلزم اين نيست كه ما موظف و مكلف به تحصيل اطلاع و آگاهی نباشيم ، مشروط بودن تكليف به قدرت و توانايی نيز مستلزم اين نيست كه ما مكلف به كسب و تحصيل قدرت نباشيم‏ . در مواردی تفويت قدرت حرام است و تحصيل آن واجب . فرض كنيم در مقابل دشمنی سرسخت و قوی و مقتدر قرار گرفته ايم كه قصد تهاجم به حقوق‏ ما و يا قصد تهاجم به حوزه‏ء اسلام دارد و ما در حال حاضر قدرت مقابله با آن را نداريم و هر گونه مقابله‏ای ، از دست دادن نيروهاست بدون آنكه‏ نتيجه‏ای در حال حاضر يا در آينده از اين كار خود بگيرم . بديهی است كه‏ در اين صورت ما مكلف به مقابله و جلوگيری نيستيم ، ولی همواره مكلف‏ بوده و هستيم كه تحصيل قدرت و توانايی كنيم تا در چنين شرايطی دست روی‏ دست نگذاريم . قرآن كريم می‏فرمايد : « و اعدوا لهم ما استطعتم من قوش و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم »( 1 )
تا آنجا كه ممكن است نيرو و اسبان آماده تهيه كنيد تا بدين وسيله‏ دشمنان شما و دشمنان خدا از شما حساب ببرند و قصد تجاوز به شما را از دماغ خود بيرون كنند
همان طوری كه يك فرد و يا يك جامعه‏ء ناآگاه كه در تحصيل آگاهی كوتاهی كرده است مورد مؤاخذه‏ء الهی قرار می‏گيرد و ناآگاهی‏ برای او عذری محسوب نمی‏شود ، همچنين يك فرد و يا يك جامعه‏ء ناتوان نيز كه در تحصيل قدرت و توانايی كوتاهی كرده است مورد مؤاخذه الهی قرار می‏گيرد كه چرا كسب قدرت و توانايی نكرده است ، ناتوانی او عذری برای‏ او محسوب نمی‏شود

پاورقی : . 1 انفال / . 60

. 5 آزادی و اختيار

آزادی و اختيار يكی ديگر از شرايط تكليف است . يعنی انسان آنگاه‏ مكلف است به انجام يك وظيفه كه اجبار و يا اضطراری در كار نباشد ، اگر اجبار ( اكراه ) يا اضطرار در كار باشد ، تكليف ساقط می‏گردد
اجبار ( اكراه ) مانند اينكه يك قوه‏ء جابره شخصی را تهديد كند به‏ اينكه حتما روزه‏ء خود را بخورد بطوريكه اگر نخورد ، جانش در خطر قرار خواهد گرفت . بديهی است كه در چنين مورد تكليف روزه ساقط می‏شود ، يا اگر كسی مستطيع شود و يك شخص جابر او را تهديد كند كه اگر به حج برود به جان او يا كسانش صدمه وارد خواهد آورد . پيغمبر اكرم فرمود : « رفع ما استكرهوا عليه »
آنجا كه اكراه و اجبار به ميان آيد تكليف ساقط است
اضطرار آن است كه انسان از طرف شخصی مورد تهديد قرار نمی‏گيرد بلكه‏ اين خود اوست كه انتخاب می‏كند ، ولی اين انتخاب معلول شرايط سختی است‏ كه پيش آمده است ، مانند كسی كه در بيابانی درمانده و گرسنه است و جز مردار غذايی كه سد جوع كند نمی‏يابد ، در چنين موارد تكليف حرمت خوردن‏ مردار ساقط می‏شود
پس فرق اجبار و اكراه با اضطرار آن است كه در مورد اجبار و اكراه‏ انسان از طرف يك قوه‏ء جائر و جابر مورد تهديد قرار می‏گيرد كه فلان عمل‏ خلاف را بايد انجام دهی و اگر انجام ندهی فلان صدمه را به تو خواهم زد ، و انسان برای آنكه صدمه و ضرری را از خود " دفع " كند يعنی نگذارد وارد شود نا چار بر خلاف وظيفه‏ء خود عمل می‏كند ، ولی در اضطرار پای تهديد در كار نيست ، بلكه مجموع شرايط طوری پيش آمده كه وضع نامطلوبی را بر او تحميل كرده است و او برای آنكه آن وضع را " رفع " كند يعنی آنچه وجود دارد مرتفع سازد ناچار است بر خلاف وظيفه‏ء اصلی خود عمل كند
پس تفاوت اكراه و اجبار با اضطرار در دو جهت است : . 1 در اكراه و اجبار پای تهديد انسان در ميان است ، بر خلاف اضطرار
. 2 در مورد اكراه و اجبار انسان برای " دفع " يك وضع نامطلوب چاره‏ جويی می‏كند ، و در مورد اضطرار برای " رفع " چنان وضعی چاره جويی‏ می‏نمايد
ولی اكراه و اجبار و همچنين اضطرار را از شرايط عمومی تكليف نمی‏توان‏ به حساب آورد ، يعنی كليت و عموميت ندارد ، اولا بستگی دارد به درجه‏ء صدمه و ضرری كه بناست دفع و يا رفع شود ، و ثانيا بستگی دارد به اهميت‏ آن تكليفی كه انسان می‏خواهد به علت اكراه يا اضطرار انجام ندهد
بديهی است كه هيچ گاه به بهانه‏ء اكراه يا اضطرار نتوان به زيان ديگران‏ و به ضرر اجتماع و يا به زيان خود دين اقدامی كرد . برخی تكاليف است كه‏ هر ضرر و صدمه‏ای را به خاطر آنها بايد تحمل كرد
next page

fehrest page