![]() |
انسان در جهان بينی اسلامی
انسان در جهان بينی اسلامی داستانی شگفت دارد . انسان اسلام تنها يك حيوان مستقيم القامه كه ناخنی پهن دارد و با دو پا راه میرود و سخن میگويد نيست ، اين موجود از نظر قرآن ژرفتر و مرموزتر از اين است كه بتوان آن را با اين چند كلمه تعريف كردقرآن انسان را مدحها و ستايشها كرده و هم مذمتها و نكوهشها نموده است . عالیترين مدحها و بزرگترين مذمتهای قرآن دربارهء انسان است ، او را از آسمان و زمين و از فرشته برتر و در همان حال از ديو و جار پايان پستتر شمرده است . از نظر قرآن انسان موجودی است كه توانايی دارد جهان را مسخر خويش سازد و فرشتگان را به خدمت خويش بگمارد ، و هم میتواند به " اسفل سافلين " سقوط كند . اين خود انسان است كه بايد در بارهء خود تصميم بگيرد و سرنوشت نهايی خويش را تعيين نمايد
سخن خويش را از ستايشهای انسان در قرآن تحت عنوان " ارزشهای انسان " آغاز میكنيم
ارزشهای انسان
. 1 انسان خليفهء خدا در زمين است" روزی كه خواست او را بيافريند ، اراده خويش را به فرشتگان اعلام كرد . آنها گفتند : آيا موجودی میآفرينی كه در زمين تباهی خواهد كرد و خون خواهد ريخت ؟ او گفت : من چيزی میدانم كه شما نمیدانيد " ( 1 )
" اوست كه شما انسانها را جانشينهای خود در زمين قرار داده تا شما را در مورد سرمايههايی كه داده است در معرض آزمايش قرار دهد " ( 2 )
. 2 ظرفيت علمی انسان بزرگترين ظرفيتهايی است كه يك مخلوق ممكن است داشته باشد
" تمام اسماء را به آدم آموخت ( او را به همهء حقايق آشنا ساخت )
آنگاه از فرشتگان ( موجودات ملكوتی ) پرسيد : نامهای اينها را بگوييد چيست . گفتند : ما جز آنچه تو مستقيما به ما آموختهای نمیدانيم ( آنچه را تو مستقيما به ما نياموخته باشی ما از راه كسب نتوانيم آموخت )
پاورقی : . 1 بقره / . 30 . 2 انعام / . 165
خدا به آدم گفت : ای آدم ! تو به اينها بياموز و اينها را آگاهی دههمينكه آدم فرشتگان را آموزانيد و آگاهی داد ، خدا به فرشتگان گفت : نگفتم كه من از نهانهای آسمانها و زمين آگاهم ( میدانم چيزی را كه حتما نمیدانيد ) و هم میدانم آنچه را شما اظهار میكنيد و آنچه را پنهان میداريد ؟ " ( 1 ) . 3 او فطرتی خدا آشنا دارد ، به خدای خويش در عمق وجدان خويش آگاهی دارد . همهء انكارها و ترديدها ، بيماريها و انحرافهايی است از سرشت اصلی انسان
" هنوز كه فرزندان آدم در پشت پدران خويش بوده ( و هستند و خواهند بود ) خداوند ( با زبان آفرينش ) آنها را بر وجود خودش گواه گرفت و آنها گواهی دادند " ( 2 )
" چهرهء خود را به سوی دين نگهدار ، همان كه سرشت خدايی است و همهء مردم را بر آن سرشته است " ( 3 )
. 4 در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادی كه در جماد و گياه و حيوان وجود دارد ، عنصری ملكوتی و الهی وجود دارد . انسان تركيبی است از طبيعت و ماورای طبيعت ، از ماده و معنی ، از جسم و جان
" آن كه هر چه را آفريد نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد ، سپس نسل او را از شيرهء كشيدهای كه آبی پست است قرارداد ، آنگاه او را بياراست و از روح خويش در او دميد " ( 4 )
. 5 آفرينش انسان ، آفرينشی حساب شده است ، تصادفی نيست . انسان موجودی انتخاب شده و برگزيده است
" خداوند آدم را بر گزيد و توبهاش را پذيرفت و او را هدايت كرد " ( 5 ) .
پاورقی : . 1 بقره / 31 - . 33 . 2 اعراف / . 172 . 3 روم / . 43 . 4 الم سجده / 7 - . 9 . 5 طه / . 121
6 او شخصيتی مستقل و آزاد دارد ، امانتدار خداست ، رسالت و مسؤوليت دارد ، از او خواسته شده است با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود يكی از دو راه سعادت و شقاوت را اختيار كند" همانا امانت خويش را بر آسمان و زمين و كوهها عرضه كرديم ، همه از پذيرش آن امتناع ورزيدند و از قبول آن ترسيدند ، اما انسان بار امانت را به دوش كشيد و آن را پذيرفت . همانا او ستمگر و نادان بود " (1)
" ما انسان را از نطفهای مركب و ممزوج آفريديم تا او را مورد آزمايش قرار دهيم ، پس او را شنوا و بينا قرار داديم . همانا راه را به او نموديم ، او خود يا سپاسگزار است و يا كافر نعمت . ( يا راه راست را كه نموديم خواهد رفت و به سعادت خواهد رسيد و يا كفران نعمت كرده ، منحرف میگردد " ( 2 )
. 7 او ازيك كرامت ذاتی و شرافت ذاتی بر خوردار است ، خدا او را بر بسياری از مخلوقات خويش برتری داده است . او آنگاه خويشتن واقعی خود را درك و احساسمیكند كه اين كرامت و شرافت را در خود درك كند و خود را برتر از پستيها و دنائتها و اسارتها و شهوترانيها بشمارد
" همانا ما بنی آدم را كرامت بخشيديم و آنان را بر صحرا و دريا ( خشك و تر ) مسلط كرديم و بر بسياری از مخلوقات خويش برتری داديم " ( 3 )
پاورقی : . 1 احزاب / . 72 . 2 دهر / . 3 . 3 اسراء / . 70
. 8 او از وجدانی اخلاقی برخوردار است ، به حكم الهامی فطری زشت و زيبا را درك میكند" سوگند به نفس انسان و اعتدال آن ، كه ناپاكيها و پاكيها را به او الهام كرد " ( 1 )
. 9 او جز با ياد خدا با چيز ديگر آرام نمیگيرد . خواستهای او بی نهايت است ، به هر چه برسد از آن سير و دلزده میشود مگر آنكه به ذات بی حد و نهايت ( خدا ) بپيوندد
" هماناتنها باياد او دلها آرام میگيرد " ( 2 )
" ای انسان ! توبه سوی پرورد گار خويش بسيار كوشنده هستی و عاقبت او را ديدار خواهی كرد " ( 3 )
. 10 نعمتهای زمين برای انسان آفريده شده است
" همانا اوست كه آنچه در زمين است برای شما آفريد " ( 4 )
" آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مسخر او قرار داده است ( پس او حق بهرهگيری مشروع همهء اينها را دارد " ( 5 )
. 11 او را برای اين آفريد كه تنها خدای خويش را پرستش كند و فرمان او را بپذيرد . پس او وظيفهاش اطاعت امر خداست
" همانا جن و انس را نيافريديم مگر برای اينكه مرا پرستش كنند " ( 6 )
پاورقی : . 1 شمس / 8 و . 9 . 2 رعد / . 28 . 3 انشقاق / . 6 . 4 بقرش / . 29 . 5 جاثية / . 13 . 6 ذاريات / . 56
. 12 او جز در راه پرستش خدای خويش و جزبا ياد او خود را نمیيابد ، و اگر خدای خويش را فراموش كند خود را فراموش میكند و نمیداند كه كيست و برای چيست و چه بايد كند و كجا بايد برود" همانا از آنان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند خودشان را ازياد خودشان برد " ( 1 )
. 13 او همينكه از اين جهان برود و پردهء تن كه حجاب چهرهء جان است دور افكنده شود ، بسی حقايق پوشيده كه امروز بر او نهان است بروی آشكار گردد
" همانا پرده را كنار زديم ، اكنون ديدهات تيز است " ( 2 )
. 14 او تنها برای مسائل مادی كار نمیكند ، يگانه محرك او حوايج مادی زندگی نيست . او احيانا برای هدفها و آرمانهايی بس علی میجنبد و میجوشد . او ممكن است كه از حركت و تلاش خود جزر رضای آفريننده ، مطلوبی ديگر نداشته باشد
" ای نفس آرامش يافته ! همانا به سوی پرورد گارت باز گرد با خشنودی متقابل : تو از او و او از تو خشنود " ( 3 )
" خداوند به مردان و زنان با ايمان باغها و عده كرده است كه در آنها نهرها جاری است ، جاويدان در آنجا خواهند بود و هم مسكنهای پاكيزه ، اما خشنودی خدا از همهء اينها برتر و بالاتر است . آن است رستگاری بزرگ " ( 4 )
پاورقی : . 1 حشر / . 18 . 2 ق / . 22 . 3 فجر / . 28 . 4 توبه / . 72
بنابر آنچه گفته شد از نظر قرآن انسان موجودی است برگزيده از طرف خداوند ، خليفه و جانشين او در زمين ، نيمه ملكوتی و نيمه مادی ، دارای فطرتی خدا آشنا ، آزاد ، مستقل ، امانتدار خدا و مسؤول خويشتن و جهان ، مسلط بر طبيعت و زمين و آسمان ، ملهم به خير و شر ، و جودش از ضعف و ناتوانی آغاز میشود و به سوی قوت و كمال سير میكند و بالا میرود اما جز در بارگاه الهی و جز با ياد او آرام نمیگيرد ، ظرفيت علمی و عملیاش نا محدود است ، از شرافت و كرامتی ذاتی بر خوردار است ، احيانا انگيزه هايش هيچ گونه رنگ مادی و طبيعی ندارد ، حق بهره گيری مشروع از نعمتهای خدا به او داده شده است ولی در برابر خدای خودش و ظيفه دار استضد ارزشها
در عين حال ، همين موجود در قرآن مورد بزرگترين نكوهشها و ملامتها قرار گرفته است" او بسيار ستمگر و بسيار نادان است " ( 1 )
" او نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است " ( 2 )
" او آنگاه كه خود را مستغنی میبيند طغيان میكند " ( 3 )
" او عجول و شتابگر است " ( 4 )
" او هرگاه به سختی بيفتد و خود را گرفتار ببيند ، ما را در هر حال ( به يك پهلو افتاده و يا نشسته و يا ايستاده ) میخواند .
پاورقی :
.1 احزاب / .72
.2 حج / 66 و ..
.3 علق / .7
.4 اسراء / .11
" او تنگ چشم و ممسك است " ( 2 )
" او مجادله گرترين مخلوق است " ( 3 )
" او حريص آفريده شده است " ( 4 )
" اگر بدی به او رسد ، جزع كننده است و اگر نعمت به او رسد بخل كننده است " ( 5 )
زشت يا زيبا ؟
چگونه است ؟ آيا انسان از نظر قرآن يك موجود زشت و زيباست ، آن هم زشت زشت و زيبای زيبا ؟ آيا انسان يك موجود دو سرشتی است : نيمی از سرشتش نور است و نيمی ظلمت ؟ چگونه است كه قرآن ، هم او را منتها درجه مدح میكند و هم منتها درجه مذمت ؟ ! حقيقت اين است كه اين مدح و ذم ، از آن نيست كه انسان يك موجود دو سرشتی است : نيمی از سرشتش ستودنی است و نيم ديگر نكوهيدنی ، نظر قرآن به اين است كه انسان همهء كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به فعليت برساند ، و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشدشرط اصلی وصول انسان به كمالاتی ك ه بالقوه دارد " ايمان " است . از ايمان ، تقوا و عمل صالح و كوشش در راه خدا بر میخيزد ، به وسيلهء ايمان است كه علم از صورت يك ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج میشود و به صورت يك ابزار مفيد در میآيد
پس انسان حقيقی كه خليفة الله است ، مسجود ملائكه است ، همه چيز برای اوست و بالاخرش دارندهء همهء كمالات انسانی است ، انسان بعلاوهء ايمان است ، نه انسان منهای ايمان . انسان منهای ايمان ، كاستی گرفته و ناقص است .
پاورقی : . 1 يونس / . 12 . 2 اسراء / . 100 . 3 كهف / . 54 4 و . 5 معارج / . 19
چنين انسانی حريص است ، خونريز است ، بخيل و ممسك است ، كافر است ، از حيوان پستتر استدر قرآن آياتی آمده است كه روشن میكند انسان ممدوح چه انسانی است و انسان مذموم چه انسانی است . از اين آيات استنباط میشود كه انسان فاقد ايمان وجدا از خدا انسان واقعی نيست . انسان اگر به يگانه حقيقتی كه با ايمان به او وياد او آرام میگيرد بپيوندد ، دارندهء همهء كمالات است و اگر از آن حقيقت - يعنی خدا - جدا بماند ، درختی را ماند كه از ريشهء خويشتن جدا شده است . ما به عنوان نمونه دو آيه را ذكر میكنيم : « و العصر 0 إن الانسان لفی خسر 0 إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر »( 1 )
سوگند به عصر ، همانا انسان در زيان است ، مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كرده و يكديگر را به حق و صبر و مقاومت توصيه كردهاند
²ولقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ، لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالانعام بل هم أضل ( 2 )
" همانا بسياری از جنيان و آدميان را برای جهنم آفريدهايم ( پايان كارشان جهنم است ) ، زيرا دلها دارند و با آنها فهم نمیكنند ، چشمها دارند و با آنها نمیبينند ، گوشها دارند و با آنها نمیشنوند . اينها مانند چهار پايان بلكه راه گم كردهترند "
پاورقی :
. 1 سورهء عصر
. 2 اعراف / . 179
موجود چند بعدی
از آنچه گفته شد معلوم شد كه انسان با همهء وجوه مشتركی كه با ساير جاندارها دارد ، فاصلهء عظيمی با آنها پيدا كرده است . انسان موجودی مادی - معنوی است . انسان با همهء وجوه مشتركی كه با جاندارهای ديگر دارد ، يك سلسله تفاوتهای اصيل و عميق با آنها دارد كه هريك از آنها بعدی جدا گانه به او میبخشد و رشتهای جدا گانه در بافت هستی او به شمار میرود . اين تفاوتها در سه ناحيه است : .1 ناحيهء ادراك و كشف خود و جهان.2 ناحيهء جاذبههايی كه بر انسان احاطه دارد
.3 ناحيهء جاذبه كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبهها و انتخاب آنها
اما در ناحيهء ادراك و كشف و جهان . حواس حيوان راهی و وسيلهای است برای آگاهی حيوان به جهان . انسان در اين جهت با حيوانهای ديگر شريك است و احيانا برخی حيوانات از انسان در اين ناحيه قوی ترند . آگاهی و شناختی كه حواس به حيوان و يا انسان میدهد سطحی و ظاهری است ، به عمق ماهيت و ذات اشياء و روابط منطقی آنها نفوذ ندارد . ولی در انسان نيروی ديگری برای درك و كشف خود و جهان وجود دارد كه در جانداران ديگر وجود ندارد و آن نيروی مرموز تعقل است . انسان با نيروی تعقل ، قوانين كلی جهان را كشف میكند و براساس شناخت كلی جهان و كشف قوانين كلی طبيعت ، طبيعت را عملا استخدام میكند و در اختيار خويش قرار میدهد . در بحثهای گذشته نيز اشاره به اين نوع شناخت كه مخصوص انسان است كرديم و گفتيم مكانيسم شناخت تعقلی از پيچيدهترين مكانيسمهای وجود انسان است . همين مكانيسم پيچيده اگر درست مورد دقت قرار گيرد ، دروازهء شگفتی است برای شناخت خود انسان . انسان با اين نوع شناخت ، بسياری از حقايق را كه مستقيما از راه حواس با آنها تماس ندارد كشف میكند . شناخت انسان ما ورای محسوسات را ، بالاخص شناخت فلسفی خداوند ، وسيلهء اين استعداد مرموز و مخصوص آدمی صورت میگيرد
اما در ناحيهء جاذبهها . انسان مانند جانداران ديگر تحت تأثير جاذبهها و كششهای مادی و طبيعی است ، ميل به غذا ، ميل به خواب ، ميل به امور جنسی ، ميل به استراحت و آسايش و امثال اينها او را به سوی ماده و طبيعت میكشد . اما جاذبههايی كه انسان را به خود میكشد منحصر به اينها نيست ، جاذبهها و كششهای ديگر انسان را به سوی كانونهای غير مادی ، يعنی اموری كه نه حجم دارد و نه سنگينی و نتوان آنها را با امور مادی سنجيد ، میكشاند .
. 1 علم و دانايی
انسان ، دانش و آگاهی را تنها از آن جهت كه او را بر طبيعت مسلط میكند و به سود زندگی مادی اوست ، نمیخواهد . در اصول جاذبههای معنوی كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است امور ذيل است : انسان غريزهء حقيقت جويی و تحقيق وجود دارد ، نفس دانايی و آگاهی برای انسان مطلوب و لذت بخش است . علم گذشته از اينكه وسيلهای است برای بهتر زيستن و برای خوب از عهدهء مسؤوليت برآمدن ، فی حد نفسه نيز مطلوب بشر است . انسان اگر بداند رازی در ورای كهكشانها وجود دارد و دانستن و ندانستن آن تأثيری در زندگی او ندارد ، باز هم ترجيح میدهد كه آن را بداند . انسان طبعا از جهل فرار میكند و به سوی علم میشتابدبنابراين ، علم و آگاهی يكی از ابعاد معنوی وجود انسان است
. 2 خير اخلاقی
پارهای از كارها را انسان انجام میدهد نه به منظور سودی از آنها و يا دفع زيانی به وسيلهء آنها ، بلكه صرفا تحت تأثير يك سلسله عواطف كه عواطف اخلاقی ناميده میشود ، از آن جهت انجام میدهد كه معتقد است انسانيت چنين حكم میكند . فرض كنيد انسانی در شرايطی سخت ، در بيابانی و حشتناك قرار گرفته است ، بی آذوقه و بی وسيله ، و هر لحظه خطر مرگ او را تهديد میكند . در اين بين ، انسانی ديگر پيدا میشود و به او كمك میكند و او را از چنگال مرگ قطعی نجات میبخشد . بعد اين دو انسان از يكديگر جدا میشوند و يكديگر را نمیبينند . سالها بعد آن فردی كه روزی گرفتار شده بود ، نجات دهندهء قديمی خود را میبيند كه به حال نزاری افتاده است ، به يادش میافتد كه روزی همين شخص او را نجات داده است . آيا وجدان اين فرد در اينجا هيچ فرمانی نمیدهد ؟ آيا به او نمیگويد كه ياداش نيكی ، نيكی است ؟ آيا نمیگويد سپاسگزاری احسان كننده واجب و لازم است ؟ پاسخ مثبت استآيا اگر اين فرد به آن شخص كمك كرد ، وجدان انسانهای ديگر چه میگويد ؟ و اگر بی اعتنا گذشت و كوچكترين عكس العملی نشان نداد ، وجدانهای ديگر چه میگويند ؟ مسلما در صورت اول وجدانهای ديگر او را تحسين میكنند و آفرين میگويند ، و در صورت دوم ملامت میكنند و نفرين میگويند . اينكه وجدان آن انسان حكم میكند " پاداش احسان ، احسان است " ( 1 ) و هم اينكه وجدان انسانها حكم میكند كه " پاداش دهندهء نيكی را به نيكی ، بايد آفرين گفت و بی اعتنا را بايد مورد ملامت و شماتت قرار داد " از وجدان اخلاقی ناشی میشود و اين گونه اعمال را خير اخلاقی میگويند
معيار بسياری از كارهای انسان " خير اخلاقی " است ، و به عبارت ديگر ، بسياری از كارها را انسان به جهت " ارزش اخلاقی " انجام میدهند نه به جهت امور مادی . اين نيز از مختصات انسان است و مربوط است به جنبهء معنوی انسان و يك بعد از ابعاد معنويت اوست . ساير جانداران هرگز چنين معياری ندارند ، برای حيوان ، خير اخلاقی مفهوم ندارد و ارزش اخلاقی بیمعنی است
. 3 جمال و زيبايی
يك بعد ديگر از ابعاد معنوی انسان علاقه به جمال و زيبايی است . قسمت مهمی از زندگی انسان را جمال و زيبايی تشكيل میدهد .
پاورقی :
. 1 قرآن كريم میفرمايد : " هل جزاء الاحسانإلا الاحسان »" (
الرحمن / 60 )
برای حيوان مسألهء زيبايی مطرح نيست . برای حيوان آنچه مطرح است محتوای آخور است ، اما اينكه آخور زيبا باشد يا نازيبا ، ديگر مطرح نيست . برای حيوان پالان زيبا ، منظرهء زيبا ، مسكن زيبا و غيره مطرح نيست
. 4 تقديس و پرستش
يكی از پايدارترين و قديمیترين تجليات روح آدمی و يكی از اصيلترين ابعاد وجود آدمی ، حس نيايش و پرستش است . مطالعهء آثار زندگی بشر نشان میدهد هر زمان و هر جا كه بشر وجود داشته است ، نيايش و پرستش هم وجود داشته است ، چيزی كه هست شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است : از نظر شكل از رقصها و حركات دسته جمعی موزون همراه با يك سلسله اذكار و اوراد گرفته تا عالیترين خضوعها و خشوعها و راقیترين اذكار و ستايشها ، و از نظر معبود از سنگ و چوب گرفته تا ذات قيوم ازلی ابدی منزه از زمان و مكانپيامبران پرستش را نياوردند و ابتكار نكردند ، بلكه نوع پرستش را يعنی نوع آداب و اعمالی كه بايد پرستش به آن شكل صورت گيرد ، به بشر آموختند و ديگر اينكه از پرستش غير ذات يگانه ( شرك ) جلوگيری به عمل آوردند
از نظر مسلمات دينی و همچنين از نظر برخی علمای دين شناسی ( 1 ) بشر ابتدا موحد و يگانه پرست بوده است و خدای واقعی خويش را میپرستيده است . پرستش بت يا ماه و يا ستاره و يا انسان از نوع انحرافهايی است كه بعدا رخ داده است . يعنی چنين نبوده كه بشر پرستش را از بت يا انسان يا مخلوقی ديگر آغاز كرده باشد و تدريجا با تكامل تمدن به پرستش خدای يگانه رسيده باشد . حس پرستش كه احيانا از آن به حس دينی تعبير میشود ، در عموم افراد بشر وجود دارد . قبلا از " اريك فروم " نقل كرديم كه : " انسان ممكن است جانداران يا درختان يا بتهای زرين يا سنگی يا خدای نا ديدنی يا مردی ربانی يا پيشوايی شيطانی صفت را بپرستد ، میتواند نياكان يا ملت يا طبقة يا حزب خود يا پول و كاميابی را بپرستد . . . او ممكن است از مجموعهء معتقداتش به عنوان دين ، ممتاز از معتقدات غير دينی آگاه باشد و ممكن است بر عكس ، فكر كند كه هيچ دينی ندارد . مسأله بر سر اين نيست كه دين دارد يا ندارد ، مسأله بر سر اين است كه كدام دين را دارد " ( 2 )
" ويليام جيمز " بنابر نقل " اقبال " میگويد : " انگيزه نيايش نتيجهء ضروری اين امر است كه در عين اينكه در قویترين قسمت از خودهای اختياری و عملی هر كس خودی از نوع اجتماعی است ، با وجود اين ، مصاحب كامل خويش را تنها در جهان انديشه ( درون انديشی ) میتواند پيدا كند . . .
پاورقی :
. 1 مانند ماكس مولر
. 2 جهانی از خود بيگانه
حقيرترين فرد بر روی زمين با اين توجه عالی ، خود را واقعی و با ارزش احساس میكند " ( 1 )
" ويليام جيمز " دربارهء عمومی بودن اين حس در همهء افراد چنين میگويد : " احتمال دارد كه مردمان از لحاظ درجهء تأثير پذيری از احساس يك ناظر درونی در وجودشان با يكديگر اختلاف داشته باشند . برای بعضی از مردم بيش از بعضی ديگر اين توجه ، اساسی ترين قسمت خودآگاهی را تشكيل میدهد . آنان كه بيشتر چنين هستند محتملا دينی ترند ، ولی اطمينان دارم كه حتی آن كسان هم كه میگويند بكلی فاقد آنند خود را فريب میدهند و حقيقتا تا حدی ديندارند " ( 2 )
قهرمانهای افسانهای ساختن از پهلوانان و يا دانشمندان و يا رجال دينی ، معلول حس تقديس بشر است كه میخواهد موجودی قابل ستايش و تقديس داشته باشد و او را عاشقانه و در حد ما فوق طبيعی ستايش نمايد . ستايشهای مبالغه آميز بشر امروز از قهرمانهای حزبی يا ملی ، دم زدن از پرستش حزب ، مرام ، مسلك ، پرچم ، آب و خاك ، و احساس ميل به فداكاری در راه اينها همه معلول اين حس است .
پاورقی :
. 1 احيای فكر دينی ، ص . 105
. 2 همان مأخذ
انسان در حال پرستش ، از وجود محدود خويش میخواهد پرواز كند و به حقيقتی پيوند يابد كه در آنجا نقص و كاستی و فنا و محدوديت وجود ندارد و به قول " اينشتاين " دانشمند بزرگ عصر ما : " در اين حال فرد به كوچكی آمال و اهداف بشری پی میبرد و عظمت و جلالی را كه در ما ورای امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مینمايد ، حس میكند " . ( 1 ) " اقبال " میگويد : " نيايش عمل حياتی و متعارفی است كه به وسيلهء آن جزيرهء كوچك شخصيت ما وضع خود را در كل بزرگتری از حيات اكتشاف میكند " ( 2 )
عبادت و پرستش نشان دهندهء يك " امكان " و يك " ميل " در انسان است : امكان بيرون رفتن از مرز امور مادی ، و ميل به پيوستن به افق بالاتر و وسيعتر . چنين ميلی و چنين عشقی از مختصات انسان است . اين است كه پرستش و نيايش يكی ديگر از ابعاد معنوی روح انسان است
اما تفاوت انسان در كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبهها و انتخاب يكی از آنها ، مطلبی است كه در بحث آينده مطرح میشود
قوه و نيرو نيازی به تعريف ندارد ، عاملی كه اثری از او ناشی میشود به نام قوه يا نيرو ناميده میشود .
پاورقی :
. 1 دنيايی كه من میبينم ، ص . 56
. 2 احيای فكر دينی در اسلام
تواناييهای گوناگون انسان
هر موجودی از موجودات جهان ، منشأ يك يا چند خاصيت و اثر هست ، لهذا در هر موجودی ، اعم از جماد و نبات و حيوان و انسان ، قوه و نيرو وجود دارد . قوه اگر با شعور و ادراك و خواست توأم باشد به نام " قدرت " و يا " توانايی " ناميده میشوديكی ديگر از تفاوتهای حيوان و انسان با گياه و جماد اين است كه حيوان و انسان بر خلاف جماد و گياه ، پارهای از قوههای خويش را بر حسب ميل و شوق و يا ترس و به دنبال " خواست " ، اعمال میكند . مثلا مغناطيس كه نيروی كشش آهن دارد به طور خود به خود و به حكم نوعی جبر طبيعی ، آهن را به سوی خود میكشد . مغناطيس نه از كار خويش آگاه است و نه ميل و شوق يا ترس و بيمش اقتضا كرده است كه آهن را به سوی خود بكشد . همچنين است آتش كه میسوزاند و گياه كه از زمين میرويد و درخت كه شكوفه میكند و ميوه میدهد
اما حيوان كه راه میرود ، به راه رفتن خويش آگاه است و خواسته است كه راه برود و اگر نمیخواست راه برود چنين نبود كه جبرا راه برود . اين است كه گفته میشود : " حيوان جنبندهء با خواست است " . به عبارت ديگر ، پارهای از قوههای حيوان تابع خواست حيوان است و در فرمان خواست حيوان است ، يعنی اگر حيوان بخواهد ، آن قوهها عمل میكنند و اگر نخواهد ، عمل نمیكنند
در انسان نيز پارهای قوهها و نيروها به همين شكل وجود دارد ، يعنی تابع خواست انسان است ، با اين تفاوت كه خواست حيوان ميل طبيعی و غريزی حيوان است و حيوان در مقابل ميل خود قدرت و نيرويی ندارد . حيوان همينكه ميلش به سويی تحريك شد ، خود به خود به آن سو كشيده میشود . در حيوان قدرت مقاومت و ايستادگی در مقابل ميل درونی خود و همچنين قدرت محاسبه و انديشه در ترجيح جانب ميلها و يا جانب امری كه بالفعل ميلی به سوی او نيست بلكه صرفا دورانديشی اقتضا میكند ، وجود ندارد
اما انسان چنين نيست . انسان قادر است و توانايی دارد كه در برابر ميلهای درونی خود ايستادگی كند و فرمان آنها را اجرا نكند . اين توانايی را انسان به حكم يك نيروی ديگر دارد كه از آن به " اراده " تعبير میشود . اراده به نوبهء خود تحت فرمان عقل است ، يعنی عقل تشخيص میدهد و اراده انجام میدهد
يكی از آنچه گذشت روشن شد كه انسان از دو جهت ، يك سلسله تواناييها دارد كه ساير جاندارها ندارند : يكی از جهت اينكه در انسان يك سلسله ميلها و جاذبههای معنوی وجود دارد كه در ساير جاندارها وجود ندارد . اين جاذبهها به انسان امكان میدهد كه دايرهء فعاليتش را از حدود ماديات توسعه دهد و تا افق عالی معنويات بكشاند ، ولی ساير جاندارها از زندان ماديات نمیتوانند خارج شوند
ديگر از آن جهت كه به نيروی " عقل " و " اراده " مجهز است ، قادر است در مقابل ميلها مقاومت و ايستادگی نمايد و خود را از تحت تأثير نفوذ جبری آنها آزاد نمايد و بر همهء ميلها " حكومت " كند . انسان میتواند همهء ميلها را تحت فرمان عقل قرار دهد و برای آنها جيره بندی كند و به هيچ ميلی بيش از ميزان تعيين شده ندهد و به اين وسيله آزادی " معنوی " كه با ارزشترين نوع آزادی است كسب نمايد
اين توانايی بزرگ از مختصات انسان است و در هيچ حيوانی وجود ندارد و همين است كه انسان را شايستهء " تكليف " كرده است و همين است كه به انسان حق " انتخاب " میدهد و همين است كه انسان را بهصورت يك موجود واقعا " آزاد " و " انتخابگر " و " صاحب اختيار " در میآورد
ميلها و جاذبهها نوعی پيوند و كشش است ميان انسان و يك كانون خارجی كه انسان را به سوی خود میكشاند . انسان به هر اندازه كه تسليم ميلها بشود ، خود را رها میكند و به حالت لختی و سستی و زبونی در میآيد و سرنوشتش در دست يك نيروی خارجی قرار میگيرد كه او را به اين سو و آن سو میكشاند ، ولی نيروی عقل و اراده نيرويی درونی و مظهر شخصيت واقعی انسان است
انسان آنجا كه به عقل و اراده متكی میشود ، نيروهای خويش را جمع و جور میكند و نفوذهای خارجی را قطع مینمايد و خويشتن را " آزاد " میسازد و به صورت " جزيرهای مستقل " در میآيند . انسان به واسطهء عقل و اراده است كه " مالك خويشتن " میشود و شخصيتش استحكام میيابد
مالكيت نفس و تسلط بر خود و رهايی از نفوذ جاذبهء ميلها هدف اصلی تربيت اسلامی است . غايت و هدف چنين تربيتی " آزادی معنوی " است
خودشناسی
اسلام عنايت خاص دارد كه انسان " خود " را بشناسد و جا و موقع خويشتن را در جهان آفرينش تشخيص دهد . اين همه تأكيد در قرآن در مورد انسان برای اين است كه انسان خويشتن را آنچنانكه هست بشناسد و مقام و موقع خود را در عالم وجود درك كند و هدف از اين شناختن و درك كردن اين است كه خود را به مقام والايی كه شايستهء آن است برساندقرآن كتاب انسان سازی است ، يك فلسفهء نظری نيست كه علاقهاش تنها به بحث و نظر و چشم انداز باشد ، هر چشم اندازی را كه ارائه میدهد برای عمل و گام برداشتن است
قرآن كوشاست كه انسان " خود " را كشف كند . اين " خود " ، " خود " شناسنامهای نيست ، كه اسمت چيست ؟ اسم پدرت چيست و در چه سالی متولد شدهای ؟ تابع چه كشوری هستی ؟ از كدام آب و خاكی و با چه كسی زناشويی بر قرار كردهای و چند فرزند داری ؟ آن " خود " همان چيزی است كه " روح الهی " ناميده میشود و با شناختن آن " خود " ، است كه [ انسان ] احساس شرافت و كرامت و تعالی میكند و خويشتن را از تن دادن به پستيها برتر میشمارد ، به قداست خويش پی میبرد ، مقدسات اخلاقی و اجتماعی برايش معنی و ارزش پيدا میكند
قرآن از برگزيدگی انسان سخن میگويد ، چرا ؟ میخواهد بگويد : تويك موجود " تصادفی " نيستی كه جريانات كوروكر ، - مثلا اجتماع تصادفی اتمها - تو را به وجود آورده باشد ، تويك موجود انتخاب شده و برگزيدهای ، و به همين دليل رسالت و مسؤوليت داری . بدون شك انسان در جهان خاكی قویترين و نيرومندترين موجودات است . اگر زمين و موجودات زمينی را در حكم يك " قريه " فرض كنيم ، انسان كدخدای اين قريه است . ولی بايد ببينيم كه آيا انسان يك كدخدای انتخاب شده و برگزيده است و يا يك كدخدايی كه به زور و قلدری خود را تحميل كرده است ؟ فلسفههای مادی ، قدرت حاكمهء انسان را صرفا ناشی از زور و قدرت انسان میدانند . و مدعی هستند كه انسان به علل تصادفی دارای زور و قدرت شده است . بديهی است كه با اين فرض ، " رسالت " و " مسؤوليت " برای انسان بیمعنی است . چه رسالتی و چه مسؤوليتی ؟ از طرف چه كسی و در مقابل چه كسی ؟ اما از نظر قرآن ، انسان يك كدخدای انتخاب شده زمين است و به حكم شايستگی و صلاحيت ، نه صرفا زور و چنگال تنازع ، از طرف ذی صلاحيتترين مقام هستی ، يعنی ذات خداوند ، برگزيده و انتخاب و به تعبير قرآن " اصطفا " شده است ، و به همين دليل مانند هر برگزيده ديگر " رسالت " و " مسؤوليت " دارد : رسالت از طرف خدا ، و مسؤوليت در پيشگاه او
اعتقاد به اينكه انسان موجودی انتخاب شده است و هدفی از انتخاب در كار است ، نوعی آثار روانی و تربيتی در افراد به وجود میآورد ، و اعتقاد به اينكه انسان نتيجهء يك سلسله تصادفات بی هدف است ، نوعی ديگر آثار روانی و تربيتی در افراد به وجود میآورد ، و اعتقاد به اينكه انسان نتيجه يك سلسله تصادفات بی هدف است ، نوعی ديگر آثار روانی و تربيتی در انسان به وجود میآورد
خودشناسی به معنی اين است كه انسان مقام واقعی خويش را در عالم وجود درك كند ، بداند خاكی محض نيست ، پرتوی از روح الهی در او هست ، بداند كه در معرفت میتواند بر فرشتگان پيشی بگيرد ، بداند كه او آزاد و مختار و مسؤول خويشتن و مسؤول افراد ديگر و مسؤول آباد كردن جهان و بهتر كردن جهان است ( او شما را از زمين بيافريد و عمران آن را از شما خواست ) ( 1 ) ، بداند كه او امانتدار الهی است ، بداند كه بر حسب تصادف ، برتری نيافته است تا استبداد بورزد و همه چيز را برای شخص خود تصاحب كند و مسؤوليت و تكليفی برای خويشتن قائل نباشد
پرورش استعدادها
تعليمات اسلامی نشان میدهد كه اين مكتب مقدس الهی به همهء ابعاد انسان ، اعم از جسمی و روحی ، مادی و معنوی ، فكری و عاطفی ، فردی و اجتماعی توجه عميق داشته است و نه تنها جانب هيچ كدام را مهمل نگذاشته است بلكه عنايت خاص به " پرورش " همهء اينها روی اصل معينی داشته است . در اينجا به طور اجمال به همهء اينها اشاره میكنيمپرورش جسم
اسلام " تن پروری " به معنی " نفس پروری " و شهوت پرستی را شديدا محكوم كرده است ، اما پرورش بدن به معنی مراقبت و حفظ سلامت و بهداشت را از واجبات شمرده است و هر نوع عملی را كه برای بدن زيانبخش باشد حرام شمرده است .
پاورقی :
. 1 هو أنشأكم من الارض و استعمركم فيها »( هود / 61 )
ممكن است افرادی ميان " پرورش بدن " كه امری بهداشتی است و " تن پروری " به معنی نفس پروری كه امری اخلاقی است فرق نگذارند و خيال كنند اسلام كه با تن پروری مخالف است با بهداشت بدن مخالف است ، پس لاقيدی در حفظ سلامت و بلكه كارهايی كه مضر به بهداشت و سلامت بدن است از نظر اسلام كار اخلاقی است . و اين اشتباهی فاحش و خطرناك است . تقويت و سلامت بدن و بهداشت آن كجا و تن آسانی و تن پروری كجا ؟ نفس پروری و شهوت پرستی كه در اسلام محكوم است ، همان طوريكه بر ضد روح پروری است و موجب بيماری روح و روان میگردد ، بر ضد بهداشت و پرورش صحيح جسم نيز هست و منجر به بيماری جسمی میگردد ، زيرا نفس پروری و شهوت پرستی منجر به بيماری جسمی میگردد ، زيرا نفس پروری و شهوت پرستی منجر به افراط كاريها میشود و افراط كاريها منشأ اختلالات اساسی در جهازات بدنی
پرورش روح
پرورش عقل و فكر و كسب استقلال فكری و مبارزه با اموری كه بر ضد استقلال عقل است از قبيل تقليد از نياكان ، از اكابر و چشم پركنها ، از رفتار اكثريت و امثال اينها مورد عنايت شديد اسلام استپرورش اراده و كسب مالكيت بر نفس و آزادی معنوی از حكومت مطلقهء ميلها مبنای بسياری از عبادات اسلامی و ساير تعليمات اسلامی است
پرورش حس حقيقت جويی و علم طلبی ، پرورش عواطف اخلاقی ، پرورش حس جمال و زيبايی ، پرورش حس پرستش ، هر كدام به نوبهء خود مورد توجه عميق اسلام است
نقش مؤثر انسان در ساختن آيندهء خويش
موجودات جهان تقسيم میشوند به جاندار و بيجان . موجودات بيجان هيچ گونه نقشی در ساختن خويش ندارند . آب و آتش و سنگ و خاك بیجاناند و هيچ نقشی در تكوين و يا تكميل خويش ندارند ، بلكه صرفا تحت تأثير عوامل خارجی تكوين میيابند و تحت تأثير همان عوامل احيانا نوعی كمال كسب میكنند . از اين موجودات هيچ گونه تلاشی و فعاليتی در جهت ساختن يا پرداختن به خود مشاهده نمیشود . ولی [ از ] جانداران ، مانند گياه و حيوان و انسان ، يك سلسله تلاشها در جهت حفظ و صيانت خود از آفات و در جهت جذب مواد ديگر و در جهت توليد مثل مشاهده میشوددر گياهان يك سلسله قوای طبيعی وجود دارد كه در ساختن آيندهء آنها مؤثر است . در گياه قوه يا قوههايی است كه مواد را از زمين يا هوا جذب میكند ، قوه يا قوههايی است كه از درون به وسيلهء مواد جذب شده او را رشد میدهد و قوه يا قوههايی است كه امكان توليد مثل را فراهم میكند
در حيوان همهء اين قوههای طبيعی بعلاوهء يك سلسله قوههای شعوری از قبيل حس باصره ، سامعه ، لامسه و غيره و از قبيل ميلها - كه قبلا از آنها ياد شد - وجود دارد . حيوان به وسيلهء اين قوهها از طرفی خويشتن را از گزند آفات حفظ میكند و از طرفی موجبات رشد فردی و بقای نوع خود را فراهم میكند
در انسان همه قوای طبيعی و قوای شعوری كه در گياه و حيوان هست وجود دارد بعلاوهء يك سلسله ميلهای اضافی - كه قبلا شرح داده شد - و بعلاوهء نيروی خارق العادهء عقل و اراده كه سرنوشت آيندهء او را با مقياس زيادی به دست خودش میدهد و خودش آيندهء خويش را انتخاب میكند و میسازد
از آنچه گفته شد روشن گشت كه برخی موجودات هيچ گونه نقشی در ساختن آينده خويش ندارند ( جمادات ) . برخی ديگر نقشی در ساختن آيندهء خويش دارند اما اين نقش نه آگاهانه است و نه آزادانه بلكه طبيعت ، نيروهای درونی آنها را به طور غير مستشعر و نا آگاهانه برای صيانت و بقای آنها و ساختن آنها در آينده استخدام كرده است ( نباتات ) . برخی ديگر نقش بيشتری دارند . اين نقش آگاهانه است هر چند آزادانه نيست ، يعنی با نوعی آگاهی از خود و محيط خود تحت تأثير جاذبهء يك سلسله ميلهای شعوری ، در راه صيانت خود برای آينده میكوشند ( حيوانات )
ولی انسان نقشی فعالتر و مؤثرتر و گستردهتر در ساختن آيندهء خويش دارد . نقش انسان ، هم آگاهانه است و هم آزادانه ، يعنی انسان ، هم به خود و محيط خود آگاه است و هم آنكه با توجه به آينده ، به حكم نيروی عقل و اراده میتواند آزادانه آيندهء خويش را به هر شكل كه خود بخواهد انتخاب كند
ضمنا دايرهء ايفای نقش برای انسان نسبت به حيوان بسی وسيعتر و گستردهتر است . گستردگی دايرهء سازندگی انسان نسبت به آيندهاش از سه و يژگی در انسان سر چشمه میگيرد : . 1 وسعت دايرهء بينش و آگاهی . انسان با نيروی علم ، دايرهء بينش و آگاهی خويش را از ظواهر و سطح طبيعت عبور میدهد و تا اعمال درون آن گسترش میدهد و قوانين طبيعت را میشناسد . با شناختن قوانين طبيعت ، دست انسان برای ساختن طبيعت ، آنچنانكه با زندگی انسان سازگارتر باشد ، باز میشود
. 2 وسعت دامنهء خواستها كه در بخش " انسان و حيوان " ( 1 ) از آنها ياد شد ، و در مباحث اين بخش نيز تحت عنوان " موجود چند بعدی " به آنها اشاره شد
. 3 استعداد خودساختگی ويژهای كه در انسان است و هيچ موجود ديگر در اين جهت مانند او نيست
توضيح اينكه اگر چه برخی جاندارهای ديگر نيز به مقياس كمی قابل " ساختن " هستند و میتوان با " عوامل خاص تربيتی " تغييراتی در آنها به وجود آورد - آنچنانكه در جهان نباتات و حيوانات مشاهده میشود - ولی اولا هيچ يك از آنها به دست خودشان ساخته نمیشوند و اين انسان است كه آنها را میسازد ، و ثانيا تغيير پذيری آنها نسبت به انسان بسيار اندك است
انسان در ناحيهء خصلتها و خويها يك موجود بالقوه است ، يعنی در آغاز تولد فاقد خوی و خصلت است ، بر خلاف حيوانات كه هر كدام با يك سلسله خصلتهای ويژه متولد میشوند .
پاورقی :
. 1 در كتاب اول اين مجموعه به نام " انسان و ايمان "
انسان يگانه موجودی است كه قانون خلقت ، قلم ترسيم چهرهء او را به دست خودش داده است كه هر طور كه میخواهد ترسيم كند ، يعنی بر خلاف اندامهای جسمانیاش كه كارش در مرحلهء رحم به پايان رسيده است و بر خلاف خصلتهای روحی و اندامهای روانی حيوانات كه آنها نيز در مرحلهء قبل از توليد پايان گرفته است ، اندامهای روانی انسان - كه از آنها به خصلتها و خويها و ملكات اخلاقی تعبير میشود - به مقياس بسيار وسيعی پس از تولد ساخته میشود
اين است كه هر موجودی ، حتی حيوان ، آن چيزی است كه او را ساختهاند ، ولی انسان آن چيزی است كه بخواهد باشد . و به همين جهت است كه هر نوع از انواع حيوانات همان طور كه اندام جسمانی همهء افرادش شبيه يكديگر است ، اندامهای روانی و خصلتهای روانی افرادش نيز شبيه يكديگر است ، تمام افراد گربه يك نوع خصلت دارند و تمام افراد سگ يك نوع ديگر و تمام افراد مورچه يك نوع ديگر ، تفاوتی اگر باشد بسيار اندك است . ولی تفاوت خصلتی و اخلاقی افراد انسان ، بینهايت است . و اين است كه انسان يگانه موجودی است كه خودش بايد "خويشتن" را انتخاب كند كه چه باشد
در آثار اسلامی رسيده است كه انسانها در قيامت بر طبق خصلتهای اكتسابی روحی ، نه اندام ظاهری جسمانی ، محشور میگردند ، يعنی انسانها از نظر اخلاق اكتسابی با هر نوع جانداری كه به او شبيهتر باشد ، به شكل او و اندام او محشور میگردند ، و تنها افرادی به شكل و صورت انسانی محشور میگردند كه اخلاق و خويهای اكتسابی و ابعاد ثانوی روح آنها متناسب با شأن و كمالاتانسانی باشد و به عبارت ديگر ، اخلاقشان اخلاق انسانی باشد
انسان به حكم قدرت علمی ، بر طبيعت مسلط میگردد و طبيعت را آنچنانكه میخواهد منطبق بر نيازهای خويش میسازد و به حكم نيروی خودسازی و خودساختگی ، خود را آنچنانكه میخواهد میسازد و به اين وسيله سرنوشت آينده خويش را به دست میگيرد
تمام تأسيسات تربيتی ، مكتبهای اخلاقی و تعليمات دينی و مذهبی برای راهنمايی انسان است كه آيندهء خودش را چگونه بسازد و چگونه شكل بدهد
راه راست آن راهی است كه انسان را به سوی آيندهای سعادت بخش میرساند ، و راههای كج و انحرافها آنهاست كه انسان را به سوی آيندهای تباه و شقاوت آلود میكشاند . خداوند در قرآن كريم میفرمايد : " ما راه را به انسان ( اين موجود آزاد خودساز ) نموديم تا او خود چه بخواهد و چه انتخاب كند . ( از دو راه يكی را انتخاب خواهد كرد . ) يا راهی كه ما نمودهايم و سپاسگزار ما خواهد بود و يا راه ديگر كه راه ناسپاسی است " . ( 1 ) از بحثهای گذشته دانستيم كه علم و ايمان هر كدام نقشی متفاوت در سازندگی آيندهء انسان دارند . نقش علم اين است كه راه ساختن را به انسان ارائه میدهد . علم انسان را توانا میكند كه هرگونه " بخواهد " آينده را همان گونه بسازد . و اما نقش ايمان اين است كه انسان را به سوی اينكه خود را و آينده را " چگونه " بسازد كه برای خويشتن و برای جامعه بهتر باشد میكشاند . ايمان مانع آن میگردد كه انسان آينده را بر محور مادی و فردی بسازد .
پاورقی : . 1 دهر / . 4
ايمان به خواست انسان جهت میدهد ، آن را از انحصار ماديات خارج میكند و معنويات را نيز جزء خواستها قرار میدهدعلم مانند ابزاری در اختيار خواست انسان قرار میگيرد و طبيعت را آنچنانكه انسان بخواهد و فرمان دهد میسازد . اما اينكه طبيعت را چگونه بسازد ، آيا از طبيعت مصنوعاتی بسازد به سود جامعهء انسانی و يا نيروهای مخرب برای مزيد توسعه طلبی افرادی مخصوص ، اين ديگر به اين ابزار كه نامش علم است مربوط نيست ، اين بسته به اين است كه انسانهايی كه علم در فرمان آنهاست چگونه انسانهايی بوده باشند
اما ايمان مانند قدرتی حاكم بر انسان عمل میكند و خواست او را در اختيار میگيرد و در مسير حق و اخلاق سوق میدهد . ايمان انسان را میسازد و انسان با نيروی علم ، جهان را . آنجا كه علم و ايمان توأم گردند ، هم انسان سامان میيابد و هم جهان
ميدان آزادی و ارادهء انسان
بديهی است كه انسان در عين آزادی برای ساختن اندامهای روانی خويش و تبديل محيط طبيعی به صورت مطلوب خود و ساختن آيندهء خويش آنچنانكه خود میخواهد ، محدوديتهای فراوانی دارد و آزادیاش آزادی نسبی است ، يعنی آزادی در داخل يك دايرهء محدود است ، در داخل همين دايرهء محدود است كه [ هم ] میتواند آيندهء سعادت بخش برای خود انتخاب كند و هم آيندهء شقاوت آلودمحدوديتهای انسان از چند ناحيه است :
. 1 وراثت
انسان با طبيعت انسانی به دنيا میآيد . از آن جهت كه پدر و مادرش انسان بودهاند ، او هم قهرا و جبرا مانند يك فرد انسان به دنيا میآيدو از طرف ديگر ، پدر و مادرش انسان بودهاند ، او هم قهرا و جبرا مانند يك فرد انسان به دنيا میآيد . و از طرف ديگر ، پدر و مادرش يك سلسله صفات موروثی خود را در فرزندشان به يادگار میگذارند كه اينها نيز قهرا و جبرا همراه اين افراد هست ، مانند رنگ پوست ، رنگ چشم ، خصوصيتهای جسمی كه احيانا از چند پشت به ارث میرسد . انسان هيچ يك از اينها را برای خود " انتخاب " نكرده است بلكه جبرا وراثت اينها را به او داده است
. 2 محيط طبيعی و جغرافيايی
محيط طبيعی و جغرافيايی انسان و منطقهای كه در آن منطقه رشد و نما میكند ، خواه ناخواه يك سلسله آثار قهری بر روی اندام و روحيهء انسان میگذارد . منطقههای سردسير و منطقههای گرمسير و منطقههای معتدله هر كدام نوعی روحيه و اخلاق را ايجاب میكند ، همچنين منطقهء كوهستانی يا منطقهء صحرايی و غيره. 3 محيط اجتماعی
محيط اجتماعی انسان عامل مهمی است در تكوين خصوصيات روحی و اخلاقی انسان . زبان انسان ، آداب عرفی و اجتماعی ، دين و مذهب ، غالبا همان چيزی است كه محيط اجتماعی بر انسان تحميل میكند. 4 تاريخ و عوامل زمانی
انسان از نظر محيط اجتماعی تنها تحت تأثير زمان حال نيست ، زمان گذشته و وقايع و حوادثی كه در گذشته رخ داده است نيز در ساختن او تأثير بسزايی دارد . به طور كلی ميان گذشته و آينده هر موجودی رابطهء قطعی و مسلم بر قرار است . گذشته و آينده مانند دو نقطهء جدا از يكديگر نيستند ، بلكه مانند دو قطعه از يك جريان مداوماند . گذشته نطفه و هستهء آينده استطغيان انسان عليه محدوديتها
انسان در عين اينكه نمیتواند رابطهاش را با وراثت ، محيط طبيعی ، محيط اجتماعی و تاريخ و زمان بكلی قطع كند ، میتواند تا حدود زيادی عليه اين محدوديتها طغيان نموده ، خود را از قيد حكومت اين عوامل آزاد سازدانسان به حكم نيروی عقل و علم از يك طرف ، و نيروی اراده و ايمان از طرف ديگر تغييراتی در اين عوامل ايجاد میكند و آنها را با خواستهای عاملی برای محدود كردن آزادی انسان نام نبرديم . چرا ؟ آيا قضا و قدر الهی وجود ندارد و يا قضا و قدر عامل محدود كردن نيست ؟ قضا و قدر الهی امری قطعی و مسلم است ، ولی عامل محدود كردن انسان نيست . قضای الهی عبارت است از حكم قطعی الهی دربارهء جريانات و حوادث ، و قدر الهی عبارت است از اندازه گيری پديدهها و حوادث
از نظر علوم الهی مسلم است كه قضای الهی به هيچ حادثهای مستقيما و بلا واسطه تعلق نمیگيرد ، بلكه هر حادثه را تنها و تنها از راه علل و اسباب خودش ايجاب میكند . قضای الهی ايجاب میكند كه نظام جهان نظام اسباب و مسببات باشد . انسان هر اندازه آزادی از ناحيهء عقل و اراده دارد و هر اندازه محدوديت كه از ناحيهء عوامل موروثی و محيطی و تاريخی دارد ، به حكم قضای الهی و نظام قطعی سببی و مسببی جهان است ( 1 )
بنابراين خود قضای الهی يك عامل برای محدوديت انسان به شمار نمیرود
محدوديتی كه به حكم قضای الهی نصيب انسان شده است همان محدوديت ناشی از شرايط موروثی و شرايط محيطی و شرايط تاريخی است نه محدوديت ديگر ، همچنانكه آزادی ای هم كه نصيب انسان شده به حكم قضای الهی است ولی به اين صورت كه قضای الهی ايجاب كرده انسان موجودی صاحب عقل و اراده باشد و در دايرهء محدود شرايط طبيعی و اجتماعی بتواند خود را به مقياس و سيعی از قيد تسليم به آن شرايط آزاد سازد و سرنوشت و آيندهء خويش را در دست گيرد
پاورقی :
. 1 برای اطلاع بيشتر در اين باره رجوع شود به كتاب انسان و سرنوشت ،
از همين نويسنده
انسان و تكليف
از جملهء استعدادهای انسان همچنانكه قبلا اشاره شد استعداد تكليف پذيری است . انسان میتواند در چهار چوب قوانينی كه برايش وضع شده است ، زندگی كند . هر موجود ديگر غير از انسان جز از قوانين جبری طبيعی از قانون ديگر نمیتواند پيروی كند . مثلا نمیتوان برای سنگها و چوبها يا برای درختان و گلها و يا برای اسب و گاو و گوسفند قانون وضع كرد و به آنها ابلاغ كرد و آنها را مكلف ساخت كه در چار چوب قوانين و مقرراتی كه برای آنها و به مصلحت آنها وضع شده است رفتار نمايند . اين موجودات ، فرضا در جهت حفظ و مصلحت آنها اقدامی بشود ، بايد به صورت اجبار و الزام عمل شودولی انسان يگانه موجود ممتازی است كه اين " امكان " و " توانايی " شگفت را دارد كه در چهار چوب يك سلسله قوانين قراردادی رفتار نمايد
اين قوانين قراردادی از آن نظر كه از طرف يك مقام صلاحيتدار وضع میشود و به انسان تحميل میشود و تحمل قانون از نوعی زحمت و مشقت خالی نيست ، به نام " تكليف " خوانده میشود
قانونگذار برای اينكه انسان را به تكليف خاصی مكلف سازد چند شرط را بايد رعايت كند . به عبارت ديگر ، انسان با واجد بودن چند شرط میتواند انجام تكاليفی را بر عهده بگيرد . شرايط تكليف كه در همه تكاليف بايد وجود داشته باشد امور ذيل است :
. 1 بلوغ
انسان به يك مرحله از سن كه میرسد ، تغييراتی ناگهانی و تغييری شبيه نوعی جهش در اندامش و احساساتش و انديشهاش پيدا میشود كه بلوغ ناميده میشود . هر كسی در حقيقت يك بلوغ طبيعی داردبه طور دقيق نمیتوان يك زمان معين را مرحلهء بلوغ برای همهء افراد معين كرد . ممكن است بعضی افراد از بعضی ديگر زودتر به مرحلهء بلوغ طبيعی برسند . خصوصيت فردی افراد و همچنين خصوصيات منطقهای و محيطی در تسريع يا تأخير بلوغ طبيعی تأثير دارد
آنچه مسلم است اين است كه جنس زن از جنس مرد زودتر به مرحلهء بلوغ طبيعی میرسد . از نظر قانونی لازم است يك سن معين كه سن متوسط عموم است و يا سنی كه حد اقل سن بلوغ است ( بعلاوهء شرطی ديگر مانند رشد ، در فقه اسلامی ) در نظر گرفته شود تا همهء افراد يك ضابطه داشته باشند
بنابراين ممكن است افرادی به بلوغ طبيعی رسيده باشند ، ولی هنوز به سن بلوغ قانونی نرسيده باشند
در اسلام طبق نظر اكثريت علمای شيعه بلوغ قانونی مرد از نظر سن ، تمام شدن پانزده سالگی - به سال قمری - و ورود در شانزده سالگی تعيين شده است ، و بلوغ قانونی زن تمام شدن نه سالگی و ورود در ده سالگی تعيين شده است . بلوغ قانونی يكی از شرايط تكليف است ، يعنی فردی كه به مرحلهء قانونی نرسيده باشد مكلف نيست مگر با دليل ثابت شود كه به مرحلهء بلوغ طبيعی قبل از يكی ديگر از شرايط تكليف ، عاقل بودن است ، ديوانه كه فاقد عقل است مكلف نيست و تكاليف از او ساقط است . همان طوری كه نا بالغ در زمان عدم بلوغ به هيچ وجه تكليفی متوجه او نيست ، در زمان بلوغ نيز مكلف نيست كه آنچه را كه در زمان عدم بلوغ انجام نداده است ، جبران كند ، مثلا شخص بالغ وظيفه ندارد نمازهايی كه در زمان عدم بلوغ نخوانده قضا كند ، زيرا تكليفی متوجه او نبوده است . شخص ديوانه نيز در حال ديوانگی مكلف نيست . بنابراين اگر ديوانهای پس از چندی عاقل شد مكلف نيست تكاليفی را كه در ايام ديوانگی انجام نداده قضا كند ، مثلا لازم نيست كه نمازها و روزههای آن زمان را قضا نمايد
بلی ، برخی تكاليف است كه به دارايی و اموال كودك يا ديوانه تعلق میگيرد و كودك يا ديوانه در حال كودكی يا ديوانگی موظف نيستند آن را انجام دهند ، ولی پس از آنكه كودك بالغ شد و يا ديوانه عاقل شد بايد انجام دهند ، مانند زكات يا خمسی كه به مال كودك و يا مال ديوانه تعلق میگيرد كه اگر ولی شرعی آنها ادا نكرده باشد خودشان پس از رسيدن به مرحلهء مكلف بودن بايد انجام دهند
. 3 اطلاع و آگاهی
بديهی است كه انسان آنگاه قادر است تكليفی را انجام دهد كه از وجود آن تكليف آگاه باشد و به عبارت ديگر به او ابلاغ شده باشد . فرضا قانونگذاری قانونی را وضع كند ولی به اطلاع مكلف نرساند ، مكلف ملزم نيست و بلكه قادر نيست آن را به مرحلهء اجرا درآورد و اگر عملا بر خلاف رفتار نمايد قانونگذار نمیتواند او را مجازات نمايد . علمای علم اصول میگويند مجازات كسی كه از تكليف آگاه نيست و تقصيری در كسب اطلاع ندارد زشت است و نام اين اصل را " قبح عقاب بلا بيان " میگذارند . قرآن كريم مكرر اين حقيقت را بيان كرده است كه هيچ قومی را به جرم تخلف از يك قانون عذاب نمیكنيم مگر آنكه حجت بر آن مردم تمام شده باشد ، يعنی هيچ قومی را " عقاب بلا بيان " نمیكنيمالبته شرط بودن علم و آگاهی برای تكليف به نحوی كه گفته شد مستلزم اين نيست كه انسان بتواند عملا خود را در بی خبری نگه دارد و آن را عذری برای خويش بپندارد . انسان مكلف است كه تحصيل علم و آگاهی كند و سپس بر طبق آگاهی خويش عمل و فعاليت كند . در حديث است كه روز قيامت برخی گنهكاران را در محكمهء عدل الهی حاضر میكنند و دربارهء برخی كوتاهيها در انجام مسؤوليتهايشان آنها را مورد مؤاخذه قرار میدهند . به گناهكار گفته میشود : چرا ندانستی و چرا در پی تحصيل آگاهی نبودی ؟ پس منظور از اينكه میگوييم علم و آگاهی شرط تكليف است ، اين است كه اگر تكليفی به مكلف ابلاغ نشده باشد و مكلف در اين جهت تقصيری نداشته باشد ، يعنی او كوشش لازم را برای تحصيل آگاهی كرده و در عين حال بدان دست نيافته است ، چنين مكلفی نزد خدا معذور است
. 4 قدرت و توانايی
كاری مورد وظيفه و تكليف انسان قرار میگيرد كه انسان توانايی انجام آن را داشته باشد ، اما كاری كه انسان قادر به انجام آن نيست هرگز مورد تعلق تكليف واقع نمیشود . شك نيست كه توانايی انسان محدود است ، نامحدود نيست . چون توانايی محدود است ، تكاليف بايد در محدودهء تواناييها صورت گيرد . مثلا انسان توانايی تحصيل علم و دانش دارد اما در محدودهء معين از نظر زمان و از نظر اندازهء معلومات . يك فرد انسان هر اندازه نابغه باشد بالاخرش بايد تدريجا و در طول زمان مدارج علم و دانش را طی كند . حالا اگر يك فرد را مجبور كنند كه يك شبه تحصيلات چند ساله را انجام دهد ، به اصطلاح تكليف " بما لا يطاق " يعنی تكليف به كاری كه فوق طاقت و قدرت است كردهاند و اما اگر انسانی را مجبور كنند كه همهء علوم جهان را فرا گيرد ، باز هم تكليف به غير مقدور است و صحيح نيست و هرگز از طرف يك مقام حكيم عادل چنين حكمی صادر نمیشود . خداوند در قرآن كريم میفرمايد : « لا يكلف الله نفساإلا وسعها »( 1 )خداوند هيچ كس را جز به اندازهء توانايی اش مكلف نمیسازد
اگر شخصی در حال غرق شدن است و ما قدرت داريم كه او را نجات دهيم بر ما واجب است كه او را نجات دهيم ، ولی اگر مثلا هواپيمايی در حال سقوط است و ما به هيچ وجه قادر نيستيم جلوی سقوط آن را بگيريم تكليف از ما ساقط است ، يعنی خداوند ما را به خاطر كمك نكردن به جلوگيری از سقوط هواپيما مؤاخذه نمیكند
پاورقی : . 1 بقرش : . 286
اينجا يك نكته هست و آن اينكه همچنانكه در مورد اطلاع و آگاهی گفتيم كه مشروط بودن تكليف به اطلاع و آگاهی مستلزم اين نيست كه ما موظف و مكلف به تحصيل اطلاع و آگاهی نباشيم ، مشروط بودن تكليف به قدرت و توانايی نيز مستلزم اين نيست كه ما مكلف به كسب و تحصيل قدرت نباشيم . در مواردی تفويت قدرت حرام است و تحصيل آن واجب . فرض كنيم در مقابل دشمنی سرسخت و قوی و مقتدر قرار گرفته ايم كه قصد تهاجم به حقوق ما و يا قصد تهاجم به حوزهء اسلام دارد و ما در حال حاضر قدرت مقابله با آن را نداريم و هر گونه مقابلهای ، از دست دادن نيروهاست بدون آنكه نتيجهای در حال حاضر يا در آينده از اين كار خود بگيرم . بديهی است كه در اين صورت ما مكلف به مقابله و جلوگيری نيستيم ، ولی همواره مكلف بوده و هستيم كه تحصيل قدرت و توانايی كنيم تا در چنين شرايطی دست روی دست نگذاريم . قرآن كريم میفرمايد : « و اعدوا لهم ما استطعتم من قوش و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم »( 1 )تا آنجا كه ممكن است نيرو و اسبان آماده تهيه كنيد تا بدين وسيله دشمنان شما و دشمنان خدا از شما حساب ببرند و قصد تجاوز به شما را از دماغ خود بيرون كنند
همان طوری كه يك فرد و يا يك جامعهء ناآگاه كه در تحصيل آگاهی كوتاهی كرده است مورد مؤاخذهء الهی قرار میگيرد و ناآگاهی برای او عذری محسوب نمیشود ، همچنين يك فرد و يا يك جامعهء ناتوان نيز كه در تحصيل قدرت و توانايی كوتاهی كرده است مورد مؤاخذه الهی قرار میگيرد كه چرا كسب قدرت و توانايی نكرده است ، ناتوانی او عذری برای او محسوب نمیشود
پاورقی : . 1 انفال / . 60
. 5 آزادی و اختيار
آزادی و اختيار يكی ديگر از شرايط تكليف است . يعنی انسان آنگاه مكلف است به انجام يك وظيفه كه اجبار و يا اضطراری در كار نباشد ، اگر اجبار ( اكراه ) يا اضطرار در كار باشد ، تكليف ساقط میگردداجبار ( اكراه ) مانند اينكه يك قوهء جابره شخصی را تهديد كند به اينكه حتما روزهء خود را بخورد بطوريكه اگر نخورد ، جانش در خطر قرار خواهد گرفت . بديهی است كه در چنين مورد تكليف روزه ساقط میشود ، يا اگر كسی مستطيع شود و يك شخص جابر او را تهديد كند كه اگر به حج برود به جان او يا كسانش صدمه وارد خواهد آورد . پيغمبر اكرم فرمود : « رفع ما استكرهوا عليه »
آنجا كه اكراه و اجبار به ميان آيد تكليف ساقط است
اضطرار آن است كه انسان از طرف شخصی مورد تهديد قرار نمیگيرد بلكه اين خود اوست كه انتخاب میكند ، ولی اين انتخاب معلول شرايط سختی است كه پيش آمده است ، مانند كسی كه در بيابانی درمانده و گرسنه است و جز مردار غذايی كه سد جوع كند نمیيابد ، در چنين موارد تكليف حرمت خوردن مردار ساقط میشود
پس فرق اجبار و اكراه با اضطرار آن است كه در مورد اجبار و اكراه انسان از طرف يك قوهء جائر و جابر مورد تهديد قرار میگيرد كه فلان عمل خلاف را بايد انجام دهی و اگر انجام ندهی فلان صدمه را به تو خواهم زد ، و انسان برای آنكه صدمه و ضرری را از خود " دفع " كند يعنی نگذارد وارد شود نا چار بر خلاف وظيفهء خود عمل میكند ، ولی در اضطرار پای تهديد در كار نيست ، بلكه مجموع شرايط طوری پيش آمده كه وضع نامطلوبی را بر او تحميل كرده است و او برای آنكه آن وضع را " رفع " كند يعنی آنچه وجود دارد مرتفع سازد ناچار است بر خلاف وظيفهء اصلی خود عمل كند
پس تفاوت اكراه و اجبار با اضطرار در دو جهت است : . 1 در اكراه و اجبار پای تهديد انسان در ميان است ، بر خلاف اضطرار
. 2 در مورد اكراه و اجبار انسان برای " دفع " يك وضع نامطلوب چاره جويی میكند ، و در مورد اضطرار برای " رفع " چنان وضعی چاره جويی مینمايد
ولی اكراه و اجبار و همچنين اضطرار را از شرايط عمومی تكليف نمیتوان به حساب آورد ، يعنی كليت و عموميت ندارد ، اولا بستگی دارد به درجهء صدمه و ضرری كه بناست دفع و يا رفع شود ، و ثانيا بستگی دارد به اهميت آن تكليفی كه انسان میخواهد به علت اكراه يا اضطرار انجام ندهد
بديهی است كه هيچ گاه به بهانهء اكراه يا اضطرار نتوان به زيان ديگران و به ضرر اجتماع و يا به زيان خود دين اقدامی كرد . برخی تكاليف است كه هر ضرر و صدمهای را به خاطر آنها بايد تحمل كرد

