![]() |
نتيجه
از مجموع اينها ما به منطقی میرسيم كه اگر آنرا قبول كنيم يك اساس دارد و اگر فرضا كسی آنرا رد كند سخن ديگری است . اين منطق غير از اين مسائل خيلی سطحی و پيش پا افتادهای است كه مانند اغلب متكلمين بگوئيم بعد از پيغمبر ( ص ) ابوبكر خليفه شد و علی ( ع ) خليفه چهارم شد . آيا علی بايد خليفه اول باشد يا مثلا چهارم ؟ آيا شرائط امامت در ابوبكر جمع بود يا جمع نبود ؟ و بعد برويم سراغ شرائط امامت به معنی شرائط زمامداری مسلمين . البته اين مطلب يك مطلب اساسی است و شيعه از نظر شرائط زمامداری نيز ايرادهايی گرفتهاند و ايرادهای بجايی هم گرفتهاند ولی اصولا مسئله امامت را تحت اين عنوان طرح كردن كه آيا شرايط امامت در ابوبكر جمع بود يا جمع نبود صحيح نيست . اصلا خود سنی هم به چنين مقامی اقرار ندارد . خلاصه مطلب به عقيده اهل تسنن اينست كه آنچه خدا درباره جنبههای ماوراء الطبيعی انسان گفته از آدم و ابراهيم و . . . تا حضرت رسول ، بعد از ايشان ديگر پايان يافتاز دوره حضرت رسول به اين طرف ، ديگر بشرها همه بشر عادی هستند ، فقط علمايی هستند كه از راه تحصيل عالم شدهاند و گاهی اشتباه میكنند و گاهی اشتباه نمیكنند ، و زمامدارانی هستند كه بعضی از آنها عادلند و برخی فاسق . مسئله در اين حدود قرار میگيرد . ديگر آن بابی كه ما داريم به نام باب حجتهای الهی ، كسانی كه پيوند با دنيای ماوراء الطبيعه دارند ، [ آنها ندارند و معتقدند كه ] با رفتن پيغمبر اصلا اين بساط بر چيده و تمام شد
شيعه جواب میدهد كه [ بعد از حضرت رسول ] مسئله رسالت و اينكه بشر ديگری بيايد و قانون و دين ديگری برای مردم بياورد تمام شد . يك دين بيشتر نيست و آن اسلام است و با پيغمبر اسلام رسالت و نبوت ختم شد اما مسئله حجت و انسان كامل كه اولين انسان روی زمين چنين بود و بايد آخرين انسان هم چنين باشد ، هرگز در ميان افراد بشر تمام نشده است . در ميان اهل تسنن تنها طبقهای از متصوفه آنها هستند كه اين مسئله را قبول دارند منتها به نامهای ديگری . اين است كه ما میبينيم متصرفه اهل تسنن با اينكه متصوف هستند ، مسئله امامت را در بعضی از بيانهاشان طوری قبول كردهاند كه يك شيعه قبول میكند . محيی الدين عربی ، اندلسی است و اندلس جزء سرزمينهايی است كه اهالی آن نه تنها سنی بودند بلكه نسبت به شيعه عناد داشتند و بويی از ناصبی گری در آنها بود . علتش اينست كه اندلس را ابتدا امويها فتح كردند و بعد هم خلافت اموی تا سالهای زيادی در آنجا حكومت میكرد . امويها هم كه دشمن اهل بيت بودند و لهذا در ميان علمای اهل تسنن علمای ناصبی ، اندلسی هستند و شايد در اندلس شيعه نداشته باشيم و اگر داشته باشيم خيلی كم است . محيی الدين ، اندلسی است ولی روی آن ذوق عرفانی ای كه دارد و معتقد است زمين هيچگاه نمیتواند خالی از ولی و حجت باشد ، نظر شيعه را قبول كرده و اسم ائمه عليهم السلام را ذكر میكند تا میرسد به حضرت حجت و مدعی میشود كه من در سال ششصد و چند محمد بن حسن عسكری را در فلان جا ملاقات كردم . البته بعضی از حرفهايی كه زده ضد اين حرف است و اصلا سنی متعصبی است ولی در عين حال چون ذوق عرفانی هميشه ايجاب میكند كه زمين خالی از يك ولی به قول آنها ( و به قول ائمه ما حجت ) نباشد ، اين مسئله را قبول كرده و حتی مدعی مشاهده هم هست و میگويد من به حضور محمد بن حسن عسكری كه اكنون از عمرش سيصد و چند سال میگذرد و مخفی است رسيده و به زيارتش نائل شدهام
پرسش و پاسخ
سؤال : مسئلهای كه مورد اختلاف شيعه و سنی است همان موضوع ولايت و خلافت است كه فرموديد و اين متأسفانه بين اكثر شيعههايی كه اطلاعی از مقام امامت ندارند هست و اين ايراد را میگيرند كه چطور كلمه ولايت ذكر شده و كلمه خلافت در قرآن نيست و خلافت غير از ولايت است . اين بود كه بنده در جستجو بودم كه ببينم " مولا " را خليفه هم ترجمه كردهاند يا خير . در المنجد ديدم كه يكی از معانی مولا را خليف نوشته است . در اين صورت ، اين اشكالی كه میكنند به نظر بنده رفع میشود منتها چون " خليف " ذكر میكند ، خواستم ببينم كه خليفه صحيح است يا خليف ؟ البته در قرآن " خليفه " آمده استجواب : اينطور نيست . البته ما در قرآن كلمه خليفه به اين تعبير نداريم ولی در احاديثی كه شيعه روايت كردهاند كلمه خليفه زياد آمده
كلمه خيلی مهمی نيست كه ما بخواهيم سر كلمه خليفه سؤال كنند : خليفة الله . .
ادامه جواب : خليفة الله يك مسئله است و خليفه پيغمبر مسئله ديگر
خليفه يعنی جانشين . ما نبايد اصرار داشته باشيم كه آيا اين لفظ در قرآن يا سنت راجع به پيغمبر آمده يا نيامده . صحبت از معنی اين مطلب است
معنيش آمده خواه لفظش آمده باشد و خواه نيامده باشد
اما اينكه شما فرموديد معنی كلمه مولا " خليف " باشد ، معنايش اين نيست . من خيال میكنم شما اشتباه فرمودهايد ، در آنجا خليف نيست و حليف است . حليف يعنی هم قسم ، چون يكی از معانی مولا ، ناصر و ياور است و عربها گاهی با همديگر هم قسم میشدند ، قبائل هم قسم میشدند كه به آنها میگفتند حلفا ، يا دو نفر هم قسم میشدند كه هر يك از آندو را حليف میخواندند . وقتی كه هم قسم میشدند يار و ياور يكديگر بودند . بنابراين كلمه مولا اگر به معنی حليف آمده ، باز معنای ياور را میدهد
بخش دوم يادداشتها
يادداشت رهبری و مديريت
1 - رهبری و مديريت در عرف امروز با همه توسعه و شمولی كه پيدا كرده است اگر بخواهيم مرادفی برای آنها در مصطلحات اسلامی پيدا كنيم بايد بگوئيم : ارشاد و رشد ، يا هدايت و رشد . قدرت رهبری همان قدرت بر هدايت و ارشاد ( 1 ) است در اصطلاحات اسلامی ، و قدرت مديريت همان است كه در اصطلاح فقه اسلامی رشد ناميده شده استرشيد در اصطلاحات عرف و معمولی ما يك كيفيت جسمی است و وصف اندام است . قامتها و اندامها در اصطلاح و در عرف امروز فارسی متصف به صفت رشد میشود . ولی در اصطلاح فقه اسلامی يك كيفيت روحی است ، يعنی نوعی بلوغ است در مقابل بلوغ جسمی . میگويند كودك پس از بلوغ جسمی بايد بلوغ روحی نيز پيدا كند تا ثروت را در اختيارش بگذاريم و میگويند تنها بلوغ جسمی برای ازدواج كافی نيست ، رشد يعنی بلوغ روحی نيز لازم است
مقصود از رشد و بلوغ روحی شايستگی و قدرت تشخيص ، درك سود و زيان و لياقت اداره و بهره برداری است . به عبارت ديگر رشد عبارت است از شايستگی و لياقت برای نگهداری و استفاده و بهرهبرداری صحيح از وسائل و سرمايههای حيات . تعبير صحيح درباره اندام زيبا رشاقت است نه رشادت
2 - مطلب دوم اينست كه هدايت و رهبری انسان دو جنبه و دو وجهه دارد : جنبه و وجهه ثابت و جنبه و وجهه متغير .
پاورقی :
1 - البته ارشاد در اصطلاح متصوفه كه [ به معنی ] رهبری و دستگيری است
3 - گفتيم كلمه رهبر مرادف است با كلمههادی . اكنون میگوئيم ممكن است اشكال شود كه هدايت رهنمايی است نه رهبری . رهنمايی تنها جنبه آموزشی و تبليغی دارد اما رهبری جنبه تحريك و سوق دادن و بردن و در راه انداختن دارد . پس علاوه بر راهنمايی ، سامان دادن و سازمان دادن به قوای افراد و تحريك نيروها و انديشه ها و توليد شوق و رغبت در آنها نيز داخل در مفهوم رهبری است
جواب اينست كه درست است ولی كلمه هدايت همانطور كه به معنی رهنمايی به كار رفته است به معنی رهبری و بلكه بالاتر به معنی ايصال الی المطلوب نيز به كار رفته است . شايد كلمه سياقت و قيادت و امامت در مورد رهبری بيشتر صدق كند تا كلمه هدايت
4 - مسئله ديگر مسئله نياز به رهبر و رهبری است كه اين بيت القصيده و زير بنای تعليمات انبياست . در مذهب شيعه مسئله امامت مبتنی بر اصل نياز به رهبری يك مقام معصوم و فوق خطاست
5 - مسئله ديگر شرائط و وسائل رهبری است ( مسئله ديگر اصول رهبری است ) 6 - مسئله ديگر هدف رهبری است
7 - مسئله ديگر انواع رهبری است
8 - در كتاب ديباچهای بر رهبری صفحه 25 مینويسد : " امروزه اطلاع بر مقدمات مهندسی انسانی بر هر كس كه با انسانی در همكاری با آنها و يا در رهبری آنها چه در خانه چه در مدرسه چه در كارخانه و چه در يك اداره حتی در سطحهای بسيار كوچك سر و كار دارد اجتناب ناپذير است "
( البته آن رهبريها ضمنا مرادف است با استثمار استاد شهيد )
9 - حديث معروف كه در ورقههای سفر نقل كردهايم از رسول خدا كه فرمود اگر دو نفر ( يا سه نفر ) در سفری بوديد يكی را به عنوان رئيس خود و مدير خود انتخاب كنيد نشان میدهد اسلام نياز انسان را به رهبری و نظم تا چه اندازه اهميت میدهد
10 - رابطه رهبری با قبول نظم و سازمان و تشكيلات و ايجاد روح انضباط
11 - علم رهبری و فن رهبری آموختنی است مانند هر علم و فن ديگر
در كتاب ديباچهای بر رهبری ص 25 میگويد : " انسانها و رفتار و حيات روحی آنها دارای قوانين يا مكانيسمها و فعل و انفعالهای اختصاصیاند . اگر بخواهيم با آنها كار كنيم بايد مكانيسم و قوانين حاكم بر رفتار آنها را بشناسيم . انسانها به مثابه صندوق رمزند ، گشودن كتاب روح و جلب همكاری آنها بيش از هر چيز آگاهی و ظرافت میخواهد نه زور . قوانين رفتار انسانی را بايد مانند قوانين فيزيك و شيمی و فيزيولوژی كشف كرد نه وضع . وضع پارهای از مقررات برای رهبری رفتار انسانی اگر منطبق با قوانين اصلی فطرت و رفتار انسانی باشد در خور استقبال و هضم است ) . ) 12 - در ص 29 از يك مدير وزارتخانه نقل میكند : " تمام دستگاهها و وسائل ما نو و مدرن شدهاند ولی متأسفانه انسانهای ما همه فرسوده شدهاند ) . ) 13 - عطف به نمره 4 و 11 : نياز به رهبری : ص 35 " امروز نياز به رهبری را تحت عنوان " مديريت " به طور عام و مديريت صنعتی ، بازرگانی ، هنری ، اداری و غير آن غالبا زير لوای " علوم اداری " تعبير و دستهبندی میكنند . عصر ما را عصر مديريت مینامند ) . 14 -
| قطع اين مرحله بی همرهی خضر مكن |
| ظلمات است بترس از خطر گمراهی |
| ای بی خبر بكوش كه صاحب خبر شوی |
| تا راهرو نباشی كی راهبر شوی |
| در مكتب حقايق پيش اديب عشق |
| هان ای پسر بكوش كه روزی پدر شوی |
| دست از مس وجود چو مردان ره بشوی |
| تا كيميای عشق بيابی و زر شوی |
| گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد |
| بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوی |
| از پای تا سرت همه نور خدا شود |
| در راه ذوالجلال چوبی پا و سر شوی |
| گر در سرت هوای وصل است حافظا |
| بايد كه خاك درگه اهل هنر شوی |
18 - شرائط و وسائل رهبری . در ديباچهای بر رهبری صفحه 45 تحت عنوان شناخت رهبری میگويد : " رهبری ، داشتن قدرت و نقش خلاق در : الف - سازمان بخشی به نيروهای متفرق انسانی ، ب - حداكثر استفاده از آنها در نيل به هدفهای دلخواه فردی يا مشترك اجتماعی است "
19 - آيه كريمه : « فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوكل علی الله غ، نقش رهبری خلاق و فعال رسول اكرم را روشن میكند
20 - داستان ابولبابه و توبه او ، داستان سه نفری كه تخلف كردند از تبوك و بعد به امر رسول خدا مورد بی اعتنايی قرار گرفتند و يكباره تك و تنها ماندند و به كوه پناه بردند . « و علی الثلاثة الذين خلفوا حتی اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنوا ان لا ملجأ من الله الا اليه ». داستان سعد بن ربيع ، داستان عبدالله جموع ، داستان ابوذر درباره جلب همكاری و علاقه افراد و نفرات كه در حد اعجاز است
21 - يكی از شرائط رهبری همگامی و فعاليت عملی بلكه پيشقدمی و پيشگامی است . اينجاست كه نيم كردار بيش از دو صد گفته اثر میگذارد
22 - " ديباچهای بر رهبری " صفحه 48 راجع به اهميت درك زمان و موقعيت در رهبری میگويد : زمان در رهبری نقش اساسی را بازی میكند . .
زمان آگاهی يعنی توجه به اينكه آيا هنگام و موقع رهبری فرا رسيده است يا نه لازمه هر رهبری موفقيت آميز است
23 - رسول اكرم رهبر يك پيام آسمانی و يك جنبش الهی بود و حسين بن علی عليهالسلام رهبر يك قيام انقلابی در داخل اسلام بود . رسول اكرم رهبری يك جامعه خواب آلود را به عنوان بيدار باشد آنها به عهده گرفت و حسين بن علی عليهالسلام ب رای تصحيح مسير يك جامعه منحرف قيام كرد و هر دو نفر شايستگی و لياقت خود را در رهبری به نحو اعلی نشان دادند . رسول اكرم يك رسالت ، يك پيام ، يك ايدئولوژی را رهبری كرد و نيروهای لازم را سازمان داد و به حركت آورد و پيامی آسمانی را به جهانيان ابلاغ كرد و زنجيرهايی فكری و به دنبال آن زنجيرهايی اجتماعی را از هم گسست . اما حسين بن علی يك شورش و انقلاب مقدس را عليه ظلم و ستم ، و عليه تظاهر و ريا و دروغ و جوفروشی و گندم نمائی ، يك قيام امر به معروف و نهی از منكر را رهبری كرد ، يك قيام مصلحانه را رهبری كرد
24 - عطف به نمره 22 علی و زمان آگاهی و وقت شناسی
علی ( ع ) در جواب ابوسفيان فرمود : . . . « افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح . هذا ماء آجن و لقمة يغص بها آكلها و مجتنی الثمرش لغير وقت ايناعها كالزارع بغير ارضه »
25 - يكی از شرائط رهبر ايمان و اعتماد به نفس و به عبارت ديگر ايمان به موفقيت است آنچنانكه رسول اكرم در روزهای اول رسالت خود سخن از اطاعت روز و ايران بميان میآورد و مورد تمسخر قريش و بنی هاشم قرار میگرفت . « امن الرسول بما انزل اليه من ربه »از جمله ما انزل است : « هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين كله ». .
امام حسين عليهالسلام نيز به خود و قيام خود و نتيجه قيام خود ايمان و اطمينان داشت كه در اين راه به ابوهره از وی يا ديگری فرمود اينان مرا خواهند كشت اما بعد « اذل من قوم امة يا فرام المرئة » خواهند شد و در روز عاشورا گفت به قدر اينكه يك سوار اسبی را سوار شود [ و ] پائين آيد مهلت داريد همچنانكه به اهل بيتش فرمود : . . . « و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم »
26 - راجع به شرايط رهبری رجوع شود به ورقههای " شرايط مصلح " و مخصوصا كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام : « لا يقيم امر الله سبحانه الا من لا يصانع و لا يضارع و لا يتبع المطامع » ( 1 )
پاورقی : 1 - [ در ورقههای شرايط مصلح آمده است : ] مصانعه يعنی سازشكاری و معامله گری روی اصول و حقايق و ملاحظه كاری به نام مصلحت كه از آن جمله است رو دربايستی ، شفاعت پذيری ، ملاحظه كاری و تبعيض . اينكه رسول خدا حد را برای اكابر قريش هم جاری كرد يعنی عدم مصانعه . سازشكاری سه ريشه میتواند داشته باشد يكی ترس و ديگر طمع كاری . پس [ مصلح ] بايد اولا شجاع باشد و ثانيا تحت تأثير رشوه ، هر نوع رشوهای قرار نگيرد ، پول ، مداحی ، زن و غيره ، خلاصه معامله گر نباشد . ريشه ديگر مصانعه >
در " ديباچهای بر رهبری " صفحه 66 برای رهبری يك سلسله شرايط مثبت و يك سلسله شرايط منفی ذكر میكند .
پاورقی :
> رودربايستی است ، احيانا برخی عواطف از قبيل رفيق بازی است
برعكس بايد اخيش فی ذات الله باشد
بايد متوجه بود كه مداهنه و مصانعه كه در قرآن بصورت مداهنه آمده است
: و دوا لو تدهن فيدهنون »گاهی مستشعر و . . . است و گاهی مسكوت عنه
و احيانا غير مستشعر است . غالبا طبقاتی كه با هم طبقات اجتماع را
میچاپند چنين مصانعه و سازشی ميان آنها حكمفرماست
گاهی مصانعه در مقابل اجتماع و به صورت بهرهبرداری از نقطه ضعف
اجتماع و نه مبارزه با آن [ است ] . و حتی تابع احساسات عمومی بودن خود
نوعی مصانعه است مثل دست بوسی و غيره و مثل حساسيتهای بیمورد اجتماع در
عنصری ، مثل حساسيت فوق العاده در مسائل تشيع و تسنن . داستان مرحوم
ميرزا محمد ارباب
آيه قرآن كه میفرمايد : يا قوم لقد ابغلتكم رسالة ربی و نصحت لكم و
لكن لا تحبون الناصحين »اشعار به اين مطلب دارد
سفيان ثوری میگويد : اذا رأيتم العالم كثير الاصدقاء فاعلموا انه مخلط
لانه ان نطق بالحق ابغضوه . ابوذر گفت : لم يترك الامر بالمعروف و النهی
عن المنكر لی صديقا
جمله مولی : و لا تخالطونی بالمصانعة و لا تكلمونی بما تكلم به
الجبابرش » نشان میدهد كه ميل به تملق شنيدن و حتی ميل به القاب و
عناوين مطنطن و بالاخره برای اينگونه امور حساب باز كردن ، نوعی مصانعه
است و چنين كسانی توفيق نمیيابند
جمله مولی : القوی عندی ضعيف حتی آخذ الحق منه » يعنی اهل مصانعه
نيستم . در جريان معاويه و پيشنهادهائی كه به مولی راجع به سازش با
معاويه میشود زياد كلمه مصانعه به چشم میخورد
جمله لا يضارع » يعنی نمونه از قوم فاسد خود نباشد ، پاك باشد ،
مصداق : و غير تقی يأمر الناس بالتقی ، طبيب يداوی الناس و هو عليل
نباشد ، مصداق اريد ان اداوی بكم و انتم دائی لی الشوكة بالشوكة » [
نباشد . ] رطب خورده منع رطب كی كند . من نصب نفسه للناس اماما
فليبدأ . . . اما لا يتبع المطامع : الطمع رق مؤبد » ، يعنی آزادگی و >
درباره شرايط منفی میگويد : " فقدان اعتماد به نفس ، ترديد و شكاكی در اخذ تصميم ، هراس از عواقب احتمالی هر اقدام ( در مقابل شهامت اقدام ) ، دست و پا گم كردن در برابر پيشامدهای ناگهانی ، عدم تحمل انتقاد و عقايد مخالف ، فقدان شكيبايی برای نيل به مقصود ، عقده رياست و قبضه گری داشتن ، از همه اطاعت كور كورانه خواستن ، خودستايی و مردم گريزی ، روگردانی از مطالعه و اخذ اطلاعات ، افسردگی از پيشرفت ديگران ، بی اعتنايی به نيازمنديهای انسانی و عاطفی مردم
پاورقی :
> حريت معنوی
امير ( ع ) درباره حضرت مسيح میفرمايد : و لم تكن له زوجه تفتنه و لا
ولد يحزنه و لا مال يلفته و لا طمع يذله »
خلاصه اينكه يك انسان مادی اخلاقی نمیتواند مصلح واقعی باشد و يك نفر
مادی فلسفی نمیتواند از نظر اخلاقی صد درصد غير مادی باشد
شرايط ديگر : خونسردی در عين حال حساسيت : خونسردی نمونهاش خونسردی
علی در مقابل زنی از اهل بصره و مردی از خوارج است كه به او فحش میدهند
و او متعرض نمیشود . پس [ مصلح ] بايد پيراهنی از فولاد پوشيده باشد ،
نازك نارنجی نباشد اما حساس باشد . نمونهاش داستان سفيان غامدی كه
وارد انبار شد : فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا » . . . ديگر
اينكه : او ابيت مبطانا و حولی بطون غرثی » ( 1 )
1- بسياری از اينها جزء وظيفه رهبر است نه شرائط رهبر ( استاد شهيد )
شيوه رهبری
27 - شيوه رهبری ممكن است مستبدانه ، تحميلی ، صد در صد فردی باشد و ممكن است شورائی و هم انديشانه و همكارانه باشدالبته در افراد عادی لازمه شيوه فردی و مستبدانه اينست كه فرد تمام دستورها و سياست لازم را خود به پيروان خود ديكته كند و به مشورت تن ندهد ، تشويق و يا توبيخ اتفاقی پيروان در درجه اول منوط به داوری و احساس شخصی خود او باشد و به قول " ديباچهای بر رهبری " صفحه 77 : " رهبر خود سالار باشد " و لازمه رهبری مشورتی و همكارانه اينست كه رهبر راه حلهای لازم را از خلال پيشنهادهای پيروان خود كشف كند و به قول آن كتاب مردم سالار باشد
ولی علاوه بر آنچه در بالا گفته شد يعنی قطع نظر از نياز رهبر به اينكه راه حلهای مشكلات خود را از پيشنهادهای پيروان خود كشف كند ، رهبری مشورتی مستلزم شخصيت دادن به پيروان و به حساب آوردن آنهاست و هر گونه احساس حقارتی را از آنها زايل میسازد و اين جهت بيشتر آنها را به همكاری و پيروی تشويق و نيروهای آنها را بسيج میسازد
در صفحه 78 توضيح میدهد كه شيوه غير از هدف است ، ممكن است كسی هدفش مقدس باشد ولی شيوهاش نامقدس و خود سالاری ، ممكن هم هست هدف نامقدس باشد ولی شيوه كه مربوط به اجراء است مردم سالاری باشد
28 - در صفحه 81 بحث خوبی تحت عنوان هدف نگری و پيرونگری باز كرده كه برخی از رهبران توجهشان فقط به هدف است و به پيرو توجهی ندارند و بالعكس . دسته اول فقط به كمال مطلوب میانديشند و به خواستهای فردی و تمايلات عاطفی و هوسهای اختصاصی پيروان توجه ندارند و احيانا با خشونت با آنها روبرو میشوند . دسته دوم به دست آوردن دل پيروان و جلب رضای خاطر آنان را مهمتر از هر مقصود میشمارند و چه بسا كه نيمه راه به همين سبب تغيير جهت داده از مسير اصلی و هدف اساسی خود منحرف شوند
میگويد ايجاد هماهنگی و تعادل ميان هدف نگری محض و پيرونگری محض از اساسیترين مسائل رهبری ، و حل آن لازمه هر رهبری هنرمندانه و خوش فرجام است
29 - در صفحه 86 تحت عنوان : " بهروزی خواست مشترك انسانها " توجيه ناروايی میكند از ريشه موفقيتها در رهبريهای بزرگ ، میگويد : " انسانها معمولا همه در انتظار روزی بهتر و روزگاری ، مرفهترند ، روزگاری كه در آن همه چيز به كام دل آسانتر گردد ، در آن از جور و ستم ، آلودگی و نابسامانی ، رنج و بيماری اثری يافت نشود . . . قيامها ، عصيانها ، نويدها ، اميدها ، سوزها ، گذازها ، تحمل شكنجهها ، انتظارها . . . اينها همه به خاطر چيست ؟ جز به خاطر " روزی بهتر " ؟ روزگاری نيكوتر ؟ و يا فردايی با شكوهتر ؟ " نويسنده ، اين روز بهتر را توضيح نمیدهد و نمیشكافد كه آيا مقصودش از روز بهتر فقط روزی است كه وسائل زندگی بيشتر و بهتر باشد و يا بشر در عمق روحش ايدهآلی بسی عاليتر دارد و عن شعور و يا لا عن شعور همواره در جستجوی آنست ؟ اما مثل اينست كه نويسنده از حدود رزق و روزی بهتر بالاتر نمیرود
در صفحه 90 درباره انگيزه انسانها از رهبر جويی و رهبر پرستی و منجی پرستی و قهرمان پرستی میگويد : " تحقق بهروزی ، عموما انسانها را به جستجوی راه و راهبر برهمی گمارد . انسانها در كشاكش اين اشتياق " برترين رهبری " را نيز گاه ناچار در وجود برترين رهبران همی جويند و هنگامی كه پندارند برترين رهبر خود را يافتهاند آنگاه ديگر از هيچ كوششی در راهش ، از هيچ خوبگويی و ستايشی در وصفش دريغ نمیورزند " نويسنده ، قهرمان پرستی بشر را ناشی از منجی خواهی میداند . به عقيده نويسنده ، بشر قهرمان را به عنوان وسيله برای روزی بهتر خود ستايش میكند ولی اين مطلب قابل مناقشه است ، قهرمان پرستی غير از قهرمان دوستی است ، قهرمان پرستی به شكلی است كه پرستنده میخواهد خود را وسيله برای بهروزی او نمايد و در راه او نثار كند به خلاف وسيله خواهی و وسيله دوستی و احيانا قهرمان دوستی در شكل وسيله دوستی . ريشه اين اشتباه در اين كتاب اينست كه نويسنده به احساس پرستش توجه ندارد و يا آنرا به عنوان اصلی اصيل نمیشناسد
30 - آيه كريمه : « و اذ ابتلی ابراهيم ربه بكلمات . . . قال انی جاعلك للناس اماما قال و من ذريتی قال لا ينال عهدی الظالمين »، اهميت مقام رهبری و مديريت انسانها را میرساند . ابراهيم پس از آنكه آزمايشهای بزرگی از قبيل در راه عقيده در آتش رفتن ، يك تنه با يك ملت مبارزه كردن و بت شكنی نمودن ، تا پای قربانی فرزند عزيز در راه خدا رفتن [ را با موفقيت پشت سر گذاشت ] خدا او را به عنوان امام و رهبر و پيشوا معرفی میكند . از اينجا میتوان به اهميت فوق العاده رهبری پی برد . در حديث است : « ان الله اتخذ ابراهيم نبيا قبل ان يتخذه رسولا و اتخذه رسولا قبل ان يتخذه خليلا و اتخذه خليلا قبل ان يتخذه اماما »
حديث معروف كه رسول خدا فرمود اگر در سفر از دو نفر بيشتر شديد يكی را برای خود امير انتخاب كنيد نشانه از اهتمام اسلام به تشكل و رهبری است
حقيقت اينست كه رهبری انسانها و بسيج كردن نيروهای عظيم نهفته آنها در مسير كمال چه از نظر بعد اجتماعی و زندگی اين جهانی و چه از نظر بعد روحانی و معنوی و سلوك الی الله عاليترين و مشكلترين مقام انسانی است و لهذا رهبری جامع و كامل جز در خور افرادی نظير ابراهيم و خاتم الانبياء و اميرالمؤمنين علی ( ع ) نيست
31 - گفتيم كه رشد عبارت است از شايستگی و لياقت برای اداره و نگهداری و بهرهبرداری و استفاده از وسائل و سرمايهها و امكانات حيات
پاورقی :
1 - در اصول كافی اين حديث به اين صورت آمده : ان الله تبارك و
تعالی اتخذ ابراهيم عبدا قبل ان يتخذه نبيا و ان الله اتخذه نبيا قبل ان
يتخذه رسولا و ان الله اتخذه رسولا قبل ان يتخذه خليلا و ان الله اتخذه خليلا
قبل ان يجعله اماما »
اما رشد بهرهبرداری از ساير سرمايههای انسانی و اداره و به كار گرفتن آنها و پرورش دادن آنها و بهرهبرداری از آنها و سامان دادن و سازمان دادن به آن نيروها و آزاد كردن و حرارت بخشيدن و از سردی و افسردگی و جمود خارج كردن آنها و باز كردن آنها يعنی پاره كردن زنجيرهای معنوی و روحی آنها كه : « و يضع اصرهم و الاغلال التی كانت عليهم »، اينچنين رشدی همان است كه امروز به نام مديريت و يا رهبری ناميد میشود
درباره رشد فردی و شخصی بايد توضيح دهيم كه مثلا قوای عقلانی و هوشی و ادراكی انسان يكی از سرمايههاست . اينها نيازمند به حسن اداره و حسن بهرهبرداری است . مثلا قوه حافظه . از اين قوه چگونه بايد بهرهبرداری كرد ؟ بعضی خيال میكنند كافی است كه حافظهای قوی و نيرومند داشته باشند و بعضی ديگر خيال میكنند چون حافظه شان ضعيف است پس ديگر هيچ كاری علمی و فكری فائده ندارد ، هيچ فكر نمیكنند كه حافظه هم نيازمند به مديريت است ، نيازمند به رهبری است ، نيازمند به روش و متد خاص است
پاورقی :
1 - كزرع اخرج شطأه ». .
افرادی كه كتابهای متفرقه بی ترتيب مطالعه میكنند ، امروز كتابی تاريخی ، فردا كتابی روانشناسی ، پس فردا كتابی سياسی ، روز ديگر كتابی دينی ، هرگز استفاده نمیكنند . روش صحيح و متد صحيح در مطالعه اينست كه اولا انسان آگاهانه كتاب مورد مطالعه خود را به حسب نيازمنديهای شخصی خود انتخاب كند و مطالعه را در اختيار تصادف قرار ندهد كه كتابی به دستم افتاد و مطالعه كردم ، ثانيا در مطالعه آنرا به حافظه بسپارد به مفهوم واقعی سپردن يعنی مطالب كتاب را بعد از مطالعه از حافظه بخواهد ببيند تحويل گرفته يا خير . ثالثا برای اينكه مطالب خوب به حافظه سپرده شود كافی نيست يك بار مطالعه ولو آنكه حافظه خيلی قوی و نيرومند باشد
حداقل دوبار مطالعه پشت سرهم برای يك حافظه قوی و بيش از دو بار برای حافظههای ضعيفتر پشت سرهم لازم است . رابعا بايد موضوعی باشد يعنی هر چندی يك بار موضوعی را برای تفكر انتخاب كند و در اطراف آن يك سلسله مطالعات انجام دهد ، كتابهای مربوطه را انتخاب كند ، فكر كند ، يادداشت كند ، خلاصه و نتيجه مطالعات خود را بنويسد ، آنوقت آن خلاصه و نتيجه را در يكی از قفسههای حافظه بگذارد . آنوقت است كه حد اكثر بهرهبرداری را از حافظه كرده است ، آنوقت است كه میتوان گفت از نظر شخصی در يك قسمت از نيروهای شخصی تحت اختيار خود استعداد رهبری و مديريت دارد . جمله معروف اميرالمؤمنين كه در نهج البلاغه است : « ان هذه القلوب تمل كما تمل الا بدان فابتغوا لها طرائف الحكم » بيان نوعی متد و مديريت در مطالعه و تفكر است
مثال ديگر در رهبری و مديريت شخصی مديريت تمايلات و احساسات است
اينجاست كه بايد بگوئيم آدم احساساتی كه نمیتواند احساسات خود را اداره كند به اندازه آدم شهوتران از نظر مديريت و شخصيت انسانی ناقص است
اساسا شخصيت جز قوه مديريت ، مخصوصا مديريت خود چيزی نيست . انسانی كه بر تمايلات خواب و خوراك خود و بر زبان خود و بر چشم و گوش خود و بر دامن و شهوت خود مسلط نيست و آنها را تحت تسلط و مديريت خود نياورده است ، انسان به معنی واقعی نيست
البته همانطور كه در مقاله ولائها و ولايتها گفتهايم كار تسلط و ولايت تصرف انسان و در حقيقت كار مديريت انسان گاهی میرسد به آنجا كه مالك قوه خيال و تداعی معانی و انديشه خود میشود كه به قول مولوی :
| مالك انديشهام مملوك نی |
| چونكه بنا مالك آمد بر بنی |
انسان حتی در عبادات بايد رعايت مديريت نفس را بكند
حديث معروف رسول خدا خطاب به جابر درباره حفظ نشاط عبادت كه : ²و لا تبغض الی نفسك عبادش الله فان العنت لا ارضا قطع و لا ظهرا ابقی»
راجع به مديريت افراد ديگر ، عصر امروز آنچنان برای آن اهميت قائل است كه به قول آقای دكتر ابوطالب مهندس عصر ما را عصر مديريت مینامند . اين توجه و اهتمام مبتنی بر چند چيز است : الف - سرمايه انسانی هر اجتماعی بزرگترين سرمايه آن است . اينكه علی عليهالسلام علم را بر مال ترجيح میدهد ، چون علم نيروئی انسانی و سرمايهای انسانی است ولی ثروت ، نيرو و سرمايهای است غير انسانی . با فقدان اين سرمايه انسانی آن سرمايه غير انسانی بلاست ولی با فقدان سرمايه غير انسانی ، به وسيله آن سرمايه انسانی میتوان آنرا تحصيل كرد و در اختيار گرفت . همچنانكه امروز میبينيم ملت جاهل ولی ثروتمند يعنی دارای بزرگترين منابع زير زمينی مثل ايران ( 1 ) و سعودی در مقابل ملتهای عالم و فاقدان منابع خاضع و خاشعند . آنها از سرمايه اينها بهرهبرداری میكنند . در حديث است : « الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة »
پاورقی :
1 - [ بايد توجه داشت كه اين يادداشتها قبل از انقلاب اسلامی نوشته شده
است ]
ج - اصل سوم اينست كه همچنانكه قبلا نقل كرديم : انسانها و رفتار و حيات روحی آنها دارای قوانين يا مكانيسمها و فعل و انفعالهای اختصاصيند . اگر بخواهيم با آنها كار كنيم بايد مكانيسم آنها و قوانين حاكم بر رفتار آنها را بشناسيم . انسانها به مثابه صندوق رمزند ، گشودن كتاب روح و جلب همكاری آنها بيش از هر چيز آگاهی و ظرافت میخواهد نه زور
قوانين رفتار انسانی را بايد مانند قوانين فيزيك و شيمی و فيزيولوژی كشف كرد نه وضع
در اسلام اهتمام به هر سه اصل به نحو روشن ديده میشود . اهميت ذخائر انسانی آن چيزی است كه در اسلام راجع به مقام انسان [ آمده است ] كه خليفه الله و مسجود ملائك و دارای روح الهی است و پيامبران آمدهاند كه دفائن عقول را ظاهر كنند ، و اينكه ای انسان ! « خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلی » و سخر لكم ما فی السموات و الارض 0 و خلقنا لكم ما فی لقتك لاجلی » « و سخر لكم ما فی السموات و الارض 0 و خلقنا لكم ما فی² الارض جميعا 0 و جعلنا لكم فيها معايش 0 هو انشأكم من الارض و استعمركم فيها »
پاورقی : 1 - قسمتی از سيره را كه بايد آموخت از نظر اصول رهبری است . ( استاد شهيد )
و اصل دوم همان است كه گفتيم اساس فلسفه بعثت انبياست . اما اصل سوم آن چيزی است كه امروز به نام اصول مديريت ناميده میشود . اين را از دو منبع اسلامی میتوان استفاده كرد : اول سيره عجيب ( 1 ) رسول اكرم و علی عليهالسلام و ساير ائمه اطهار . دوم از دستور العملهای آن بزرگواران به نمايندگان خود در مقام رهبری مردم . مثل آنچه كه رسول اكرم به معاذ بن جبل فرمود كه در سيرء ابن هشام هست : « يسر و لا تعسر و بشر و لا تنفر و صل بهم صلوش اضعفهم »و همچنين مخصوصا دستور العملهای اميرالمؤمنين به حكام و واليان خود از قبيل آنچه به عثمان بن حنيف ، قثم بن عباس ، محمد بن ابیبكر ، ابن عباس و بالاخص آنچه به مالك اشتر نوشته است كه صدها نكته روانی و اجتماعی مربوط به مديريت و رهبری و اصول و فروع آن میتوان كشف كرد
متأسفانه ما فلسفه اين دستورها را نمیدانيم . فلسفه اساسی زهد را كه مربوط است به متد رهبری نمیدانيم و همه را حمل به از دنيا گريزی و از زندگی گريزی میكنيم
مخصوصا داستان معروف اميرالمؤمنين كه در نهج البلاغه خطبه 207 است و ما در ورقههای فلسفه زهد آنرا نقل كرده و مورد استفاده قرار دادهايم كاملا اين فلسفه را روشن میكند ، كه علی به خانه علاء بن زياد حارثی میرود و پس از گفتگوهايی با او ، [ علاء ] از برادرش عاصم بن زياد شكايت میكند و علی او را احضار میكند و با خطاب « يا عدی نفسه ! » او را مخاطب قرار میدهد و او را از اين خشونت و سختگير ی برخود مورد ملامت قرار میدهد و او خود علی را مورد نقض قرار میدهد و علی به او میفرمايد : « ان الله تعالی فرض علی ائمة المسلمين ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره »
همچنين دستور العملی كه به مالك میدهد راجع به عامه و خاصه كه روحيه خاصه چه روحيهای است . بر آنها كه مردم از خود راضی و پر توقع و افزون طلب هستند اتكاء نكن ، اتكائت به عامه و توده مردم باشد . آنها هستند كه ارزش خدمت را میدانند و آماده حق شناسی و خدمت هستند . ايضا در همان فرمان راجع به كيفيت اداره و رهبری طبقات مختلف اجتماع ، از دبيران و فرهنگيان ، ارتشيها ، صنعتگران ، قضات ، بازرگانان ، و روحيه اينها و ارزش اينها بحث میفرمايد
32 - رهبری يا فطری است و يا اكتسابی . البته حق اينست كه هم فطری است و هم اكتسابی . از روحيه بعضی افراد در كودكی پيداست كه استعداد رهبری دارند ، كودكان ديگر را به دنبال هدفها و نقشههای خود اعم از شخصی و عمومی بسيج میكنند ، كودكان ديگر را تحت تأثير اراده خود و مطيع خود قرار میدهند مثل نادر ، در حالی كه كودك است و به دنبال گوسفندان ، نقشه جنگ و حمله و فتح میكشد ، گوسفندان را به منزله افراد خود به شمار میآورد . برخی معتقدند علت اينكه پيامبران حنيف همه و يا اكثرشان مبعوثان چوپان بودهاند اينست كه عملا تمرين رهبری كنند و مخصوصا فاصله فكری آنها با امت آنان را از رهبری مأيوس نكند . ولی البته هر رهبری فطری غير معصوم نيازمند به تجربه و تعلم و اكتساب است . وقتی كه پيامبران تمرين چوپانی میكنند تكليف ديگران روشن است
اما مطلبی كه مسخره است و از بی خبری مردم ما حكايت میكند اينست كه هر كسی كه مدتی فقه و اصول خواند و اطلاعات محدودی در همين زمينه كسب كرد و رسالهای نوشت فورا مريدها مینويسند : " رهبر عاليقدر مذهب تشيع " . به همين دليل مسئله " مرجع " به جای " رهبر " يكی از اساسيترين مشكلات جهان شيعه است و بايد انشاء الله در يك مقالهای تحت عنوان " يكی از مشكلات اساسی روحانيت " اين مطلب را ذكر كنيم . نيروهای شيعه را همين نقطه جمود جامد كرده كه جامعه ما مراجع را كه حداكثر صلاح آنها صلاحيت در ابلاغ فقه است به جای رهبر میگيرند و حال آنكه ابلاغ فتوا جانشينی مقام نبوت و رسالت ( در قسمتی از احكام ) است امام رهبری جانشينی مقام امامت است [ كه هم عهدهدار ابلاغ فتواست و هم عهدهدار زعامت مسلمين ] 34 - ( 1 ) اثر و نتيجه بی رشدی همچنانكه در ورقههای يادداشت رشد اسلامی شماره 5 گفتيم آنكه رشد مالی ندارد برايش قيم و ولی معين میكنند
ملتی هم كه رشد نداشته باشد فورا ملت ديگر میآيد بیپرده يا در زير پرده قيم و ولی او میشود . استعمار كهنه قيمومت بیپرده و استعمار نو قيمومت زير پرده است . اين قيمهای تسخيری كه آمدند همه چيزش را میبرند و حتی اسلامش را مسخ شده به او تحويل میدهند
در ورقههای زهد راجع به فلسفه زهد از جمله گفتيم كه يك فلسفه زهد همدردی است يعنی در شرايطی كه كمك مادی غير ممكن است لااقل بايد كمك روحی كرد . اين نوع از زهد مخصوصا بر رهبران بيشتر واجب میشود
حديثی نقل كرديم تقريبا به اين مضمون از علی عليهالسلام : « ان الله جعلنی اماما لخلقه ففرض علی التقدير فی نفسی و مشربی و ملبسی كضعفاء الناس كی يكتفی الفقير بفقره و لا يشغل الغنی غناه »
پاورقی :
1 - مطالب شماره 33 درباره علائم بیرشدی است كه در مقاله رشد اسلامی (
در كتاب امدادهای غيبی در زندگی بشر ) ذكر شده است
يادداشت رهبری در اسلام
1 - نهج البلاغه ، خطبه 162 خطاب به عثمان : « فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هدی و هدی فاقام سنة معلومة و امات بدعة مجهولة . . . و ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل به فامات سنة ماخوذش و احيا بدعة متروكة . . . و انی انشدك الله الا تكون امام هذه الامة المقتول فانه كان يقال يقتل فی هذه الامة امام يفتح عليها القتل و القتال الی يوم القيامة و يلبس امورها عليها و يبث الفتن فيها فلا يبصرون الحق من الباطل يموجون فيها موجا و يمرجون فيها مرجا فلا تكونن لمروان سيقة يسوقك حيث شاء بعد جلال السنن و تقضی العمر »جمله آخر اشاره است كه رهبر بايد استقلال فكر داشته باشد نه اينكه آلت دست اطرافيانش باشد . جملههای اول به روحيه عدالت رهبر و اهميت آن اشاره میكند
2 - در نامه 26 نهج البلاغه كه : « و من عهد له الی بعض عماله و قد بعثه علی الصدقة » پس از اندرزها و دستور العملها و مخصوصا اخلاق و اينكه ظاهر و باطنش يك جور باشد ، میفرمايد : « و امره الا يجبههم و لا يعضههم و لا يرغب عنهم تفضلا بالامارش عليهم فانهم الاخوان فی الدين و الاعوان علی استخراج الحقوق . . . و بؤسی لمن خصمه عند الله الفقراء و المساكين و السائلون و المدفوعون و الغارمون و ابن السبيل . . . و ان اعظم الخيانة خيانة الامة و افظع الغش غش الائمة » 3 - در كلمات قصار ، حكمت 374 : . . . « و ما اعمال البر كلها » « و الجهاد فی سبيل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن المنكر الا كنفسة فی بحر لجی و ان الامر بالمعروف و النهی عن المنكر لا يقربان من اجل و لا ينقصان من رزق و افضل من ذلك كله كلمة عدل عند امام جائر » . از اين جمله دانسته میشود كه اصلاح داخل ( امر به معروف و نهی از منكر ) از جهاد با كافر خارجی مهمتر است ، و در داخل مبارزه با كژرويهای رهبر از همه مهمتر است
مخفی نماند كه امر به معروف در بعضی از مراتب جهاد است و سخن عدل با پيشوای ستمگر نوعی امر به معروف و نهی از منكر است
4 - در مقاله 10 از سلسله مقالات سيری در نهج البلاغه گفتيم كه علی عليهالسلام تصريح میكند كه نظر خوارج مبنی بر اينكه قرآن كافی است و نيازی به حكومت و دستگاه مديريت و رهبری نيست غلط است . آنها میگفتند : لا حكم الا لله علی میفرمود : « كلمة حق يراد بها الباطل . . . و لكن هؤلاء يقولون لا امرش الا لله و انه لابد للناس من امير بر او فاجر يعمل فی امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر » . .
دستگاه حكومت از آن جهت حكومت ناميده میشود كه حافظ امنيت داخلی و خارجی است ، مجری قانون است . و از آن جهت امامت ناميده میشود كه مشتمل بر رهبری است ، نيروها را به حركت در میآورد و بسيج میكند و سازمان میبخشد و استعدادها را شكوفا مینمايد
در نهج البلاغه تعبير و الی و رعيت هم آمده است كه ظاهر ناظر به جنبه حفظ و رعايت است آنچنانكه در خطبه 214 آمده است : « و اعظم ما افرض سبحانه من الحقوق حق الوالی علی الرعية و » « حق الرعيه علی الوالی » . .
5 - ايضا در مقاله 12 از سلسله مقالات سيری در نهج البلاغه گفتيم كه احتياجات بشر در آب و نان و خانه و مسكن خلاصه نمیشود . احتياج انسان با يك كبوتر و يا يك آهو از زمين تا آسمان متفاوت است . بشر يك سلسله نيازهای روانی دارد . لهذا برای يك حكومت كه بخواهد طبيعی و محبوب و قابل تحمل باشد كافی نيست كه بر آورنده نيازهای مادی باشد ، توجه به نيازهای انسانی و معنوی نيز لازم است . در رأس نيازهای معنوی اينست كه حكومت با چه چشمی نگاه كند به مردم ، به چشم ابزارهای بی جان كه ضمنا بايد نگهداری هم كرد و يا به چشم حيوانهای باركش و شيرده كه بايد تيمارشان هم ضمنا كرد و يا به چشم انسانهای متساوی الحقوق و بلكه به شكل مخدومها . خلاصه آيا مردم برای رهبر و يا رهبر برای مردم ؟ در آن مقاله گفتيم كه اعتراف به حقوق مردم شرط لازم و احتراز از هر چيزی كه مشعر بر نفی حاكميت آنها باشد شرط اول رهبری سالم و شرط اول رهبری طبيعی است كه میتواند رضايت و اطمينان مردم را جلب كند
گفتيم كه پيوند تصنعی كه كليسا ميان اعتقاد به خدا و نفی حق حاكميت مردم و بالالزام ميان حق حاكميت مردم و نفی خدا بر قرار كرد عامل مهمی در رو گرداندن مردم از دين و مذهب شد . در حقيقت اصل مردم برای رهبر و نه رهبر برای مردم را تثبيت كرد . ( رجوع شود به كتاب علل گرايش به ماديگری ) كاليگولا امپراطور روم ( در قرن اول ميلادی و يا پيش از ميلاد ) میگفته است همان قسمی كه چوپان بر گوسفند برتری دارد ، قائدين قوم نيز بر مردم برتری دارند ، قائدين نظير خدايان و رعايا نظير چار پايانند
بسياری از فلاسفه غرب معتقد بودند كه قدرت رؤسا برای آسايش مرئوسين نيست بلكه طبيعی است يعنی طبعا مرئوسين برای رؤسا آفريده شدهاند
6 - در آن مقاله گفتيم كه واژه رعيت علی رغم مفهوم منفوری كه اخيرا در زبان فارسی پيدا كرده ، متضمن مفهوم حاكم و رهبر برای مردم نه مردم برای رهبر و حاكم است
7 - ايضا گفتيم كه از آيه كريمه : « ان الله يأمركم ان تؤدوا الامانات الی اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل »بهترين مفهوم اينكه حاكم امانتدار مردم است و به عبارت ديگر اصل رهبر برای مردم نه مردم برای رهبر استفاده شود . در " مجمع " از امامين صادقين عليهماالسلا م نقل میكند كه در اين آيه مخاطب ائمهاند چنانكه در آيه بعد : « اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ». . . [ مخاطب ] مردمند . امام باقر ( ع ) فرمود : از اين دو آيه يكی مال ماست ( مبين حقوق ماست ) و ديگری مال شماست ( مبين حقوق شماست ) در تفسير الميزان از در المنثور از حضرت امير ( ع ) نقل میكند كه : ²حق علی الامام ان يحكم بما انزل الله و ان يؤدی الامانة فاذا فعل ذلك فحق علی الناس ان يسمعوا له و ان يطيعوا و ان يجيبوا اذا دعوا »
8 - در همان مقاله از نامه 5 نهج البلاغه خطاب به عامل آذربايجان مینويسد : « و ان عملك ليس لك بطعمة و لكنه فی عنقك امانة و انت مسترعی لمن فوقك . ليس لك ان تفتات فی رعية » . مبادا بپنداری كه حكومتی كه به تو داده شده لقمهای جلويت انداخته شده و رشوهای به تو داده شده و شكاری در اختيارت قرار داده شده ، بلكه امانتی به تو سپرده شده و از جانب ما فوقت ( اميرالمؤمنين ) رعايت و نگهبانی آن از تو خواسته شده ، تو را نرسد كه به استبداد و دلبخواه در ميان مردم رفتار كنی
در نامه 51 كه بخشنامهای است برای مأمورين جمع ماليات ، میفرمايد : « فأنصفوا الناس من انفسكم و اصبروا لحوائجهم فانكم خزان الرعية و وكلاء الامة و سفراء الائمة » . . . شما گنجوران ملت ، نمايندگان رعيت ، و سفيران و مأموران حكومتيد
9 - از آنچه در شماره 6 - 9 گفته شد معلوم گشت كه از نظر نهج البلاغه مبنا بر رهبری برای مردم است و نه مردم برای رهبر


