next page

fehrest page

back page

آيه انما وليكم الله . .

آيات ديگر در اين زمينه نيز به گونه‏ای هستند كه فكر و انديشه را بر می‏انگيزد ب رای اينكه انسان بفهمد كه در اينجا چيزی هست ، و بعد هم به‏ كمك نقلهای متواتر قضيه ثابت می‏شود . مثل آيه : « انما و ليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوش و يؤتون الزكوش و هم راكعون »( 1 ) تعبير عجيبی است : ولی امر شما خداست و پيغمبر و آنها كه نماز را به پا می‏دارند و در حال ركوع زكات می‏دهند . زكات دادن در حال ركوع يك‏ كار عمومی نيست كه بشود آنرا به صورت يك اصل كلی ذكر كرد بلكه اين‏ مطلب نشان می‏دهد كه اشاره به يك واقعه معين است . هم تصريح نكرده است‏ تصريحی كه تمرد از آن نزد دوست و دشمن تمرد از قرآن شمرده شود ، و هم‏ تفصيح كرده است يعنی طوری بيان نموده كه هر آدم بی غرضی می‏فهمد كه در اينجا يك چيزی هست و اشاره به يك قضيه‏ای است . " « الذين يؤتون‏ الزكوش و هم راكعون »در حال ركوع زكات می‏دهند " يك امر معمولی نيست‏ ، يك قضيه استثنايی است كه اتفاقا رخ می‏دهد . اين قضيه چه بوده است ؟ می‏بينيم همه اعم از شيعه و سنی گفته‏اند كه اين آيه درباره علی بن‏ ابيطالب است

سخن عرفا

آيات ديگری نيز هست كه تدبر عميق مطلب را روشن می‏كند . اينست كه‏ عرفا از قديم سخنی گفته‏اند و البته اين سخن در خود شيعه هست و عرفا آنرا خوب بيان كرده‏اند . می‏گويند مسئله امامت و ولايت باطن شريعت است

پاورقی : 1 - سوره مائده آيه . 55

يعنی كسی به اين مطلب می‏رسد كه اندكی از قشر عبور كرده باشد و به‏ مغزولب پی برده باشد ، و اساسا مسئله امامت و ولايت در اسلام يك مسئله لبی بوده يعنی‏ مسلمين هم هست . اهل تسنن می‏گويند امامت يعنی حكومت ، و امام يعنی‏ همان حاكم ميان مسلمين ، فردی از افراد مسلمين كه بايد او را برای حكومت‏ انتخاب كنند . آنها بيش از حكومت بالا نرفتند . ولی امامت در شيعه‏ مسئله‏ای است تالی تلو نبوت و بلكه از بعضی از درجات نبوت بالاتر است‏ يعنی انبيای اولوالعزم آنهايی هستند كه امام هم می‏باشند . خيلی از انبياء اصلا امام نبوده‏اند . انبيای اولوالعزم در آخر كار به امامت رسيده‏اند
غرض اينكه وقتی چنين حقيقتی را قبول كرديم ، همانطور كه تا پيغمبر هست صحبت اين نيست كه چه كسی حاكم باشد زيرا او يك جنبه فوق بشری‏ دارد ، تا امام هست نيز صحبت كس ديگری برای حكومت مطرح نيست . وقتی‏ او نيست ( حالا يا اصلا بگوئيم موجود نيست و يا بگوئيم مثل عصر ما غايب‏ است ) آنگاه صحبت حكومت به ميان می‏آيد كه حاكم كيست . ما نبايد مسئله‏ امامت را با مسئله حكومت مخلوط بكنيم و بعد بگوئيم اهل تسنن چه می‏گويند و ما چه می‏گوئيم . اين ، مسئله ديگری است . در شيعه امامت پديده و مفهومی است درست نظير نبوت آنهم عاليترين درجات نبوت . بنابراين ما شيعه قائل به امامت هستيم و آنها اصلا قائل نيستند نه اينكه قائل هستند و برای امام شرايط ديگری قائلند

امامت در ذريه ابراهيم ( ع )

آيه‏ای كه می‏خواهم بخوانم ، راجع به مفهوم امامت به همين معنی است كه‏ شيعيان می‏گويند . شيعه می‏گويد از اين آيه استفاده می‏شود كه يك حقيقت‏ ديگری وجود دارد به نام امامت كه نه فقط بعد از پيغمبر اسلام بلكه از زمانی كه پيامبران ظهور كردند وجود داشته است و اين حقيقت در ذريه‏ ابراهيم باقی است الی يوم القيامة . آن آيه در سوره بقره است : « و اذا ابتلی ابراهيم ربه بكلمات‏ فاتمهن قال انی جاعلك للناس اماما قال و من ذريتی قال لا ينال عهدی‏ الظالمين »( 1 ) و آنگاه كه خدا ابراهيم را با فرمانهايی آزمايش كرد و او اين آزمايشها را به حد كمال و اتمام رساند . . .

ابراهيم ( ع ) در معرض آزمايشها - دستور مهاجرت به حجاز

خود قرآن راجع به آزمايشهای ابراهيم مطالبی ذكر كرده است ، از مقاومتش در مقابل نمرود و نمروديها كه حاضر شد در آتش برود و به آتشش‏ افكندند ، تا جريانهای ديگری كه بعدها برايش رخ داد . يكی از آنها اين‏ بود كه يك فرمان عجيبی كه اجرای آن جز برای كسی كه در مقابل امر خدا تعبد مطلق داشته باشد و بی چون و چرا تسليم باشد برای احدی ممكن نيست به‏ او می‏رسد . پير مردی كه اولاد نداشته ، برای اولين بار همسرش هاجر در سن‏ هفتاد هشتاد سالگی می‏زايد . به او دستور می‏رسد كه از شام و سوريه بايد بروی به منطقه حجاز و در همين محل فعلی مسجد الحرام اين زن و بچه را بگذاری و خودت هم از آنجا بروی . اين اصلا با هيچ منطقی جز منطق تسليم‏ مطلق و اينكه چون امر خداست ( اين را حس می‏كرده زيرا وحی بوده ) من‏ اطاعت می‏كنم ، جور در نمی‏آيد . « ربنا انی اسكنت من ذريتی بواد غير ذی‏ زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوش » . ( 2 )

پاورقی : 1 - سوره بقره آيه . 124 2 - سوره ابراهيم ، آيه . 37

البته او خودش به‏ وحی الهی می‏داند كه نهايت امر چيست ولی از عهده امتحان به خوبی بر آمد
ابراهيم ( ع ) به نص قرآن ، در پيری خداوند به او فرزند داد

پاورقی : 1 - سوره صافات آيات 102 و . 103 2 - سوره صافات آيه . 104

نص قرآن است كه وقتی فرشتگان آمدند و به او خبر دادند كه خداوند به تو فرزند خواهد داد ، زنش گفت : « / ألد و انا عجوز و هذا بعلی شيخا » من‏ پير زن بزايم با اين شوهر پير مردم ؟ ! ( يك آقا شيخ مهدی بود مازندرانی‏ به شوخی می‏گفت بيشتر روی « هذا بعلی شيخا »تكيه داشت ) « اتعجبين من‏ امر الله و بركاته عليكم اهل البيت »( 1 ) فرشتگان به او گفتند نه ، رحمت خدا و بركات اوست بر شما اهل بيت . بنابراين خداوند به ابراهيم‏ در پيری فرزند داده است . پس تا جوان بود بچه نداشت . او هنگامی‏ فرزنددار شد كه پيغمبر شده بود چون آيات قرآن درباره ابراهيم ( ع ) كه‏ خيلی زياد است نشان می‏دهد كه ابراهيم پس از سالها كه پيغمبر بود در اواخر عمر و در سنين هفتاد هشتاد سالگی خداوند به او فرزند می‏دهد و ده‏ بيست سال بعد از آن هم زنده بوده است تا وقتی كه اسحاق و اسماعيل هر دو بزرگ می‏شوند و اسماعيل آنقدر بزرگ می‏شود كه با كمك ابراهيم ( ع ) خانه‏ كعبه را می‏سازند
آيه : « و اذا ابتلی ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انی جاعلك للناس‏ اماما قال و من ذريتی قال لا ينال عهدی الظالمين »( 2 ) . می‏گويد خدا ابراهيم را مورد آزمايشها قرار داد و او آن آزمايشها را به نهايت و اكمال رساند . آنگاه خدا به او گفت من تو را امام قرار می‏دهم . ابراهيم‏ گفت آيا از ذريه من هم ؟ جواب دادند كه ستمگرانشان نه . اين آيات‏ مربوط به چه زمانی است ؟ آيا مربوط به اوايل عمر ابراهيم است ؟ مسلما مربوط به دوره قبل از نبوت نيست چون صحبت وحی است . مربوط به دوران‏ نبوت است . آيا اوايل دوره نبوت است ؟ نه ، اواخر است به دو دليل ، يكی اينكه می‏گويد بعد از آزمايشها بود

پاورقی : 1 - سوره هود آيات 72 و . 73 2 - سوره بقره آيه . 124

آزمايشهای ابراهيم همه در طول دوره نبوت بوده و مهمترين آنها در اواخر عمر ابراهيم بوده است . و ديگر آنكه در همين آيه صحبت از ذريه اوست
از اينكه گفته است : « و من ذريتی »معلوم می‏شود كه بچه داشته است
اين آيه به ابراهيم رسول نبی تازه در آخر عمر می‏گويد ما می‏خواهيم به تو يك شأن ديگر و يك منصب عليحده بدهيم : « انی جاعلك اللناس اماما »
معلوم می‏شود كه ابراهيم پيغمبر بوده است ، رسول بوده است ، اين مراحل‏ را طی كرده بوده است ولی يك مرحله ديگر بوده كه هنوز ابراهيم به آن‏ نرسيده بوده است ، و نرسيد مگر بعد از پايان دادن تمام آزمايشها . آيا اين نشان نمی‏دهد كه در منطق قرآن يك حقيقت ديگری هست كه نامش امامت‏ است ؟ حال معنای امامت چيست ؟

امامت عهد خداست

امامت يعنی انسانی در حدی قرار بگيرد كه به اصطلاح يك انسان كامل باشد كه اين انسان كامل به تمام وجودش می‏تواند پيشوای ديگران باشد . ابراهيم‏ فورا به ياد ذريه و نسلش می‏افتد : خدايا و از ذريه من چطور ؟ از نسل من‏ چطور ؟ جواب می‏دهند : « لا ينال عهدی الظالمين ». در اينجا مسئله امامت‏ عهد خدا ناميده شده است . اينست كه شيعه می‏گويند امامتی كه ما می‏گوئيم‏ ، با خداست و لهذا قرآن هم می‏گويد : " عهدی " يعنی عهد من است نه عهد مردم . ما وقتی كه بدانيم امامت غير از مسئله حكومت است ديگر تعجب‏ نمی‏كنيم كه بگوئيم با خداست . می‏گويند حكومت با خداست يا با مردم ؟ اين حكومتی كه ما می‏گوئيم غير از امامت است . امامت عهد من است و عهد من به ستمگران فرزندان تو نمی‏رسد . نه‏ گفت " نه " به طور كلی ، و نه گفت " آری " به طور كلی . چون اينطور تفكيك كرد و ستمگرانشان را كنار گذاشت ، پس غير ستمگران باقی مانند و اين آيه نشان می‏دهد كه در نسل ابراهيم امامت اجمالا وجود دارد

آيه ديگر

آيه ديگر قرآن در اين زمينه : « و جعلها كلمة باقية فی عقبه »( 1 ) نيز درباره ابراهيم است . می‏فرمايد خداوند اين را [ يعنی امامت را ] به‏ صورت يك حقيقت باقی در نسل ابراهيم باقی گذاشت

مقصود از ظالم چيست ؟

آنوقت مسئله ظالمين پيش می‏آيد . ائمه عليهم السلام هميشه به اين آيه‏ ظالمين استدلال كرده‏اند . مقصود از ظالم چيست ؟ از نظر قرآن هر كسی كه به‏ نفس خود يا به غير ظلم كند ظالم است . در عرف مردم هميشه ما ظالم به‏ غير و كسی را كه به حقوق مردم تجاوز می‏كند می‏گوئيم " ظالم " ولی " ظالم " در قرآن اعم است از كسی كه به غير تجاوز كند يا به خود . كسی كه‏ به غير تجاوز كند باز به خود ظلم كرده است . در قرآن آيات زيادی است‏ در شرح ظلم به نفس
علامه طباطبائی از يكی از اساتيدشان نقل می‏كنند كه در ارتباط با سؤالی‏ كه ابراهيم ( ع ) درباره فرزندانش كرد ، نسل ابراهيم ، ذريه ابراهيم از نظر بد بودن و خوب بودن اينطور تفسير می‏شود : يكی اينكه فرض كنيم كه‏ افرادی بودند كه از اول تا آخر عمر هميشه ظالم بودند .

پاورقی : 1 - سوره زخرف آيه . 28

ديگر اينكه فرض كنيم كه در اول عمر ظالم بودند ، در آخر عمر خوب شدند . سوم آنكه در اول عمر خوب بودند ، بعدها ظالم شدند . و چهارم‏ اينكه هيچوقت ظالم نبودند . می‏گويند محال است كه ابراهيم ( ع ) امامت‏ را با اين شأن بزرگی كه خود او می‏دانست قضيه از چه قرار است كه بعد از دوران نبوت و رسالت به او می‏گويند چنين منصبی را به تو می‏دهيم ، برای‏ آن بچه‏هايی خواسته باشد كه از اول تا آخر عمرشان ظالم و بد كار بودند
همچنين محال است كه تقاضای ابراهيم برای آن فرزندانش باشد كه اوايل‏ عمرشان خوب بودند اما اكنون كه می‏خواهند اين منصب را به آنها بدهند ، بدند . ابراهيم ( ع ) اگر تقاضا كرده باشد برای فرزندان خوبش تقاضا كرده‏ است . خوبها دو قسمند : خوبهايی كه از اول تا آخر عمر هميشه خوب‏ بوده‏اند ، و خوبيهايی كه اول بد بوده‏اند و حالا خوب شده‏اند ، وقتی كه‏ مورد تقاضای ابراهيم مشخص شد كه از ايندو تجاوز نمی‏كند ، پس شامل كسانی‏ می‏شود ك ه اگر چه اكنون ظالم و ستمگر نيستند ولی در گذشته آلودگی‏ داشته‏اند و سابقه شان خوب نيست . [ ولی می‏بينيم ] قرآن می‏گويد : « لا ينال عهدی الظالمين »آنها كه سابقه ظلم دارند ، نه . عهد من به ستمكاران‏ نمی‏رسد . مسلما آنكه بالفعل ظالم است كه يا هميشه ظالم بوده و يا قبلا نبوده و بالفعل ظالم است ، مورد تقاضا نيست . بنابر اين قرآن نفی می‏كند كه امامت به كسی برسد كه سابقه‏اش بد است
اينست كه شيعه بر اين اساس استدلال می‏كنند كه امكان ندارد امامت به‏ كسانی برسد كه دورانی از عمرشان را مشرك بوده‏اند . و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين

پرسش و پاسخ

سؤال : . . . معصوم يعنی چه ؟ آيا اين ، ساخته منطق ما شيعه است يا مبانی دارد و ما پرورشش داده و بهترش كرده‏ايم ؟ اصولا آيا به كسی معصوم‏ می‏گوئيم كه گناه نكند يا كسی كه علاوه بر گناه ، اشتباه هم نكند . ما بيست سال پيش در جلسه درس مرحوم ميرزا ابوالحسن خان فروغی شركت‏ می‏كرديم . ايشان به خصوص در مسئله عصمت مطالعات مخصوص و عقايد خاصی‏ داشت و خيلی هم مفصل و تميز صحبت می‏كرد و ما هشتاد درصد از صحبتهايش‏ را نمی‏فهميديم ولی از بيست درصدش كه می‏فهميديم ، عصمت را يك جور ديگری تعريف می‏كرد . می‏گفت معصوم كسی نيست كه گناه نكند . ما خيلی‏ افراد را داريم كه در زندگيشان گناه نكرده‏اند اما به آنها معصوم نمی‏گويند . حالا به آن منطق كاری نداريم . قطعا آقای مطهری جوابی دارند كه معصوم‏ چيست . اما اگر معصوم كسی است كه بايد اشتباه هم نكرده باشد ، ما می‏بينيم از ائمه دوازگانه بيش از دو نفرشان خلافت نكردند : حضرت علی و حضرت امام حسن به مدت خيلی كوتاهی . و شك نيست كه اينها در امر خلافت و اداره مملكت اشتباهاتی كردند و به لحاظ منطق تاريخ بحثی در اين اشتباهات نيست . و اين ، با آن تعريف معصوم‏ جور در نمی‏آيد . مثلا حضرت امام حسن كسی را كه مأمور كرد با معاويه بجنگد عبيدالله عباس بود . يا خود حضرت امير كه عبدالله بن عباس را حاكم‏ بصره كرد اگر می‏دانست كه اين آدم يك چنان رسوايی به بار می‏آورد و آنطور كثافتكاری می‏كند ، مسلم اين كار را نمی‏كرد . پس مسلم اين مطلب را نمی‏دانست يعنی قبلا فكر می‏كرد كه او بهترين كسی است كه برای اين كار انتخاب كرده و بعد خراب از آب در آمد . و اگر تحقيق بيشتری درباره‏ دوره حكومت حضرت بكنيم حتما خيلی از اين مسائل هست و به لحاظ تاريخی‏ هيچ ايرادی ندارد ولی با اين تعريف عصمت جور در نمی‏آيد
. . . اينكه بنده عرض كردم كه اين نوع بحث كردن به اصطلاح يك طرفه كه‏ يك عده‏ای كه همه موافق هستند در يك بحثی شركت كنند زياد مفيد نيست ، برای اينست كه واقعا انسان وقتی يك عقيده‏ای دارد ، آنرا دوست دارد و تمايل ندارد كه بر خلاف عقيده‏اش چيزی بشنود به خصوص ما كه از كودكی در افكارمان حب تشيع و خاندان علی بوده و هيچوقت انتقاد نشنيده‏ايم . شايد انتقاد نسبت به خود دين و اصول دين و حتی توحيد و خدا پرستی را خيلی‏ راحتتر شنيده‏ايم اما انتقاد به تشيع و ائمه و اينكه كسی از زندگی آنها ايراد بگيرد كه چرا اين كار را كردند و آن كار را نكردند ، نشنيده‏ايم
به همين جهت برای ما خيلی شاق است كه كسی مثلا به امام حسن ايراد بگيرد يا احيانا به امام حسين ايراد بگيرد كه آن خيلی مشكلتر است
ولی مثلا اين آيه‏ای كه جناب آقای مطهری در جلسه اول و در اين جلسه روی‏ آن تكيه كردند كه می‏گويد افرادی كه نماز می‏خوانند و زكات می‏دهند در حالی‏ كه ركوع می‏كنند ، و بعد استدلال كردند كه اين جز درباره حضرت علی و آن‏ حالتی كه اتفاق افتاد كه در حال ركوع انگشترش را داد نيست ، به نظر من‏ زياد منطقی و معقول به نظر نمی‏رسد زيرا اولا ما در شرح حال حضرت علی‏ شنيده و خوانده‏ايم كه ايشان در حال نماز اينقدر توجهش به خدا بود كه‏ افراد را [ نمی‏شناخت ] و گفته‏اند حتی در حال وضو گرفتن نيز افرادی را كه‏ از جلويش عبور می‏كردند نمی‏شناخت . چطور می‏شود كه چنين شخصی در حال نماز باشد و آنقدر حواسش به ديگران باشد كه آن فقير از در وارد می‏شود و گدايی‏ می‏كند و كسی به او چيزی نمی‏دهد و حضرت انگشترش را بيرون می‏آورد و به او می‏دهد . و تازه اين كار خوبی نيست كه به گدا پول بدهيم . به گدا پول‏ دادن آنچنان اهميت ندارد كه انسان نمازش را اقلا به لحاظ روانی ناقص‏ كند يا بدان لطمه برساند . به علاوه زكات به انگشتر تعلق نمی‏گيرد و مطابق‏ فتوای فقهای شيعه جزء چيزهايی نيست كه به آنها زكات تعلق می‏گيرد
گذشته از اين ، عده‏ای كه خيلی در اين مورد تعصب دارند برای اينكه اين‏ موضوع را بزرگتر جلوه دهند گفته‏اند كه اين انگشتر هم خيلی گرانقيمت بوده‏ در حالی كه حضرت امير انگشتر گرانقيمت دستش نمی‏كرده است
جواب : مسئله‏ای كه ايشان گفتند يك افرادی هم باشند كه در جهت مخالف‏ صحبت كنند ، البته برای همه جلسات يك امر مفيدی است . جواب اين را من نبايد بدهم . من همين قدر اقرار می‏كنم كه كار خوب و مفيدی است
اما مسئله عصمت . معنی عصمت چيست ؟ يك وقت هست كه انسان اينطور فكر می‏كند كه عصمت يعنی اينكه خداوند افراد مخصوصی از بشر را هميشه‏ مراقبت می‏كند كه هر وقت اينها تصميم می‏گيرند گناهی را مرتكب شوند ، فورا جلويشان را می‏گيرد . مسلم است كه عصمت به اين معنی نيست و اگر هم‏ باشد برای كسی كمالی نيست . اگر كودكی را يك كسی هميشه مراقب باشد و هيچگاه نگذارد كه او كاری را كه نبايد بكند انجام دهد و مانعش باشد ، اين ، كمالی برای آن كودك شمرده نمی‏شود . ولی يك مطلب ديگر هست كه از قرآن استنباط می‏شود و آن اينكه ما می‏بينيم كه قرآن درباره يوسف صديق در آن تنگنايی كه آن زن از او كام طلبی می‏كرد می‏گويد : « و لقد همت به »آن‏ زن آهنگ يوسف را كرد « و هم بها لولا ان رأی برهان ربه »( 1 ) . و يوسف هم اگر نبود كه دليل پروردگار مشهودش بود ، آهنگ او را می‏كرد
يعنی او هم يك بشر بود ، يك جوان بود و غريزه داشت . آن زن به طرف‏ يوسف رفت ولی يوسف به طرف او نرفت ، يوسف هم اگر نبود كه داشت يك‏ شهودی می‏كرد ، به سوی او می‏رفت . يوسف به حكم اينكه با ايمان بود و ايمان او يك ايمان كامل و در حد ايمان شهودی بود و بدی و زيان اين كار را می‏ديد ، همان ايمانی كه خدا به يوسف داده بود ، مانع و نگهدارنده او از اين كار بود

پاورقی : 1 - سوره يوسف ، آيه . 24

هر فردی از افراد ما بدون آنكه يك قوه‏ای به زور جلوی ما را گرفته باشد ، از بعضی لغزشها و گناهها معصوم هستيم به خاطر كمال ايمانی كه ما به خطر آن گناهان داريم . مثلا خود را از بالای پشت بام يك ساختمان چهار طبقه پرت كردن يا خود را داخل آتش انداختن يك‏ گناه است اما ما اين گناه را هرگز مرتكب نمی‏شويم چون خطر و زيان آن‏ برای ما ثابت و مجسم است . می‏دانيم دست به برق گرفتن همان و جان تسليم‏ كردن همان . فقط وقتی اين گناه را مرتكب می‏شويم كه از آن خطر چشم پوشيده‏ باشيم . ولی يك بچه دست به آتش می‏زند . چرا ؟ چون خطر اين گناه آنچنان‏ كه برای ما مسجل است برای او مسجل نيست . يك نفر آدم عادل ملكه تقوا دارد و به همين جهت بسياری از گناهان را اصلا انجام نمی‏دهد . همان ملكه‏ به او در اين حد عصمت می‏دهد . بنابراين عصمت از گناه بستگی دارد به‏ درجه ايمان انسان به گناه بودن آن گناه و خطر بودن آن خطر . ما گناهان را تعبدا پذيرفته‏ايم كه گناه است يعنی می‏گوئيم چون اسلام گفته است شراب‏ نخور ما نمی‏خوريم ، گفته قمار نكن نمی‏كنيم . كم و بيش هم می‏دانيم كه بد است اما آنچنان كه خطر خود را در آتش انداختن بر ايمان مجسم است ، خطر اين گناهان برای ما مجسم نيست . اگر ما همان اندازه كه به آن خطر ايمان‏ داريم به خطر اين گناهان نيز ايمان می‏داشتيم ، ما هم از اين گناهان معصوم‏ بوديم . پس عصمت از گناه يعنی نهايت و كمال ايمان . آن كسی كه می‏گويد : « لو كشف الغطاء ما ازددت يقينی » ( 1 ) اگر پرده هم برافتد بر يقين‏ من افزوده نمی‏شود ، قطعا معصوم از گناه است . او در اين سوی پرده هم‏ پشت پرده را مجسم می‏بيند . يعنی مثلا او حس می‏كند كه با يك دشنام دادن‏ در واقع عقربی برای جان خود آفريده ، و به همين دليل چنين كاری نمی‏كند
در اينكه قرآن نيز از ايمانهايی در اين درجه ياد می‏كند شك نيست . و لهذا عصمت نسبی است يعنی مراتب و درجات دارد . معصومين نسبت به آن چيزهايی كه برای ما گناه‏ است و گاهی مرتكب می‏شويم و گاهی اجتناب می‏كنيم ، معصوم هستند و هرگز گناه نمی‏كنند ولی آنها هم مراحل و مراتبی دارند و نيز همه مثل همديگر نيستند . در بعضی از مراحل و مراتب آنها مثل ما هستند در اين مرحله

پاورقی : 1 - سفينة البحار ، ج 2 ، ص 734 ( از علی عليه‏السلام )

همانطور كه ما نسبت به گناهان عصمت نداريم ، آنها [ در آن مراحل و مراتب ] عصمت ندارند . از آن چيزی كه ما آنها را گناه می‏شماريم آنها معصوم هستند ولی چيزهايی برای آنها گناه است كه برای ما حسنه است چون‏ ما [ به آن درجه ] نرسيده‏ايم . مثلا اگر يك شاگرد كلاس پنجم يك مسئله‏ كلاس ششم را حل كند برای او فضيلت است و جايزه دارد اما اگر همان مسئله‏ را شاگرد كلاس نهم حل كند چيزی برايش شمرده نمی‏شود و ارزشی ندارد
چيزهايی كه برای ما حسنات است ، برای آنها گناه است
اينست كه ما می‏بينيم قرآن در عين حال به انبياء نسبت عصيان می‏دهد : « و عصی آدم ربه »( 1 ) ، يا به پيغمبر (ص) می‏گويد : « ليغفر لك الله‏ ما تقدم من ذنبك و ما تأخر »( 2 ) . اينها می‏رساند كه عصمت يك امر نسبی است ، او در حد خودش و ما در حد خودمان . پس ماهيت عصمت از گناه بر می‏گردد به درجه و كمال ايمان . انسان در هر درجه‏ای از ايمان باشد ، نسبت به آن موضوعی كه نهايت و كمال ايمان را به آن دارد يعنی در مرحله « و لولا ان رأی برهان ربه »است ، قهرا عصمت دارد . نه اينكه‏ شخص معصوم هم مثل ماست ، هی می‏خواهد برود به طرف معصيت ، ولی مأموری‏ كه خدا فرستاده دستش را می‏گيرد و مانع می‏شود .

پاورقی : 1 - سوره طه آيه . 121 2 - سوره فتح آيه . 2

اگر اينطور باشد هيچ فرقی بين بنده و اميرالمؤمنين نيست چون هم من به طرف گناه می‏روم و هم او ، منتها برای‏ او يك مأمور فرستاده‏اند كه مانع می‏شود ولی برای من مأمور نفرستاده‏اند
اگر مأمور خارجی مانع گناه كردن انسان شود كه هنر نشد . مثل اينست كه‏ شخصی دزدی می‏كند و من دزدی نمی‏كنم ولی من كه دزدی نمی‏كنم به خاطر اينست‏ كه هميشه پاسبانی همراه من است . در اين صورت من هم مثل او دزد هستم با اين تفاوت كه او دزدی است كه پاسبان جلويم را نگرفته و من دزدی هستم كه‏ پاسبان جلويش را گرفته . اين ، هنری نيست
مسئله عمده در مسئله عصمت ، عصمت از گناه است . عصمت از خطا مسئله‏ ديگری است كه آن نيز دو گونه است . يكی مسئله خطای در تبليغ احكام است‏ كه بگوئيم پيغمبر احكام را برای ما بيان كرده است ولی شايد اشتباه كرده‏ ، شايد خدا به گونه‏ای به او وحی كرده و او اشتباها به گونه‏ای ديگر گفته‏ همانطور كه ما اشتباه می‏كنيم ، به ما می‏گويند برو اين پيغام را برسان ، بعد ما می‏رويم عوضی می‏گوئيم . يعنی اصلا اعتمادی به گفته پيغمبر نيست از باب اينكه ممكن است اشتباه كرده باشد . قطعا چنين چيزی نيست
اما در ساير مسائل . در اينجا آقای مهندس خيلی سرعت قضاوت نشان‏ دادند و به اميرالمؤمنين ظلم كردند و واقعا ظلم فاحشی بود . شما چطور به‏ اين سرعت قضاوت كرديد كه اگر شما به جای امير المؤمنين بوديد ، عبد الله بن عباس را انتخاب نمی‏كرديد و . . . ؟ در اينگونه مسائل تاريخی‏ قضاوتهای ظنی مانعی ندارد . انسان درباره شخصی قضاوت می‏كند كه من فكر می‏كنم اگر فلان كس در پانصد سال پيش به جای ان كار ، اين كار را می‏كرد بهتر بود
كسی می‏گويد قطعا ؟ می‏گويد من اينطور فكر می‏كنم . اين ، مانعی ندارد . ولی‏ در اينگونه مسائل قضاوت قطعی كردن حتی نه نسبت به اميرالمؤمنين ، نسبت‏ به افراد ديگر هم صحيح نيست . او حاضر در وقايع و مسائل بوده است و عبدالله بن عباس را از ما و شما بهتر می‏شناخته است و اصحاب ديگرش را هم از ما و شما خيلی بهتر می‏شناخته است . آنوقت ما اينطور قضاوت كنيم‏ كه اگر حضرت به جای عبدالله بن عباس كس ديگری را انتخاب می‏كرد ، او آن كار را بهتر انجام می‏داد ، و او را انتخاب نكرد . اين ، سرعت در قضاوت در اينگونه مسائل است . به علاوه شما خودتان در بياناتتان كه ما هميشه استفاده كرده‏ايم ، همواره اين مطلب را گفته‏ايد كه علی ( ع ) يك‏ سياست خاصی داشت و نمی‏خواست و نمی‏بايست يك ذره از آن سياست تخلف‏ كند ، و در اين سياست همراه نداشت ، خودش هم هميشه می‏گفت فرد ندارم‏ . همين عبدالله بن عباس و ديگران دائما می‏آمدند علی ( ع ) را توصيه‏ می‏كردند به انعطاف يعنی همان چيزی كه امروز به آن سياست می‏گويند . شما بيائيد به من ثابت كنيد كه علی ( ع ) يك كادر كافی داشت و در آن كادر كافی العياذ بالله اشتباه كرد . من كه نمی‏توانم ثابت كنم كه يك كادر كافی داشت . من همينقدر می‏دانم كه علی ( ع ) كه پيغمبر او را برای خلافت‏ تعيين كرده و خودش اينهمه فرياد می‏كشد راجع به اينكه خلافت را ربودند ، وقتی بعد از زمان عثمان می‏آيند سراغش كه با او بيعت كنند ، عقب می‏كشد و می‏گويد : « دعونی و التمسوا غيری فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان
. . و ان الافاق قد اغامت و المحجة قد تنكرت » ( 1 )

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه . 91

زمينه و اوضاع ديگر خراب شد و خلاصه نمی‏شود كار كرد يعنی من فرد ندارم ، افراد را از دست داده‏ام ، من ندارم آدمی كه بتوانم‏ [ به كمك او اوضاع جامعه را ] اصلاح كنم. بعد می‏گويد : « لولا حضور الحاضر و قيام الحجة لوجود الناصر » ... بر من ديگر حجت تمام شده ، من در مقابل‏ تاريخ عذری ندارم، تاريخ اين حرف را از من نمی‏پذيرد ، می‏گويند علی فرصت‏ را از دست داد . من با اينكه اين فرصت ، فرصت نيست ، ولی برای اينكه‏ تاريخ نگويد فرصت خوبی بود و از دست داد ، قبول می‏كنم . بنا بر اين او خودش مدعی است كه [ فرد ] نيست و الان وقت خلافت من نيست
درباره هر كسی انسان ترديد بكند ، درباره خود علی ( ع ) تاريخ هم ترديد نمی‏كند كه او خودش را احق به خلافت می‏دانست از ديگران . سنيها هم اين‏ را قبول دارند كه علی ( ع ) خودش را احق به خلافت می‏دانست از ابوبكر و عمر و . . . آنوقت چطور علی ( ع ) كه خودش را احق به خلافت می‏دانست از ابوبكر و عمر ، بعد از عثمان كه می‏روند سراغش برای خلافت ، عقب می‏نشيند و می‏گويد من اگر بعد از اين هم برايتان مشاور باشم بهتر از اين است كه‏ امير باشم . بنابراين چنين افرادی نداشته ، حالا به چه علل و عواملی ، بحث ديگری است
اما مسئله : « و يؤتون الزكاش و هم راكعون ». اولا اينكه ايشان فرمودند زكات به انگشتر تعلق نمی‏گيرد ، اصلا به طور كلی انفاق كار خير را زكات‏ می‏گويند . اين زكات اصطلاحی كه امروز به كار می‏رود ، در عرف فقها علم‏ است برای زكات واجب ، و الا در قرآن اينطور نيست كه هر جا دارد : « يقيمون الصلوش و يؤتون الزكاش »، مقصود همين زكات واجب است . زكات‏ يعنی صاف كردن مال ، پاك كردن مال و حتی پاك كردن روح و نفس . قرآن‏ به طور كلی انفاق مالی را زكات مال يا زكات روح و يا زكات نفس می‏گويد . كما اينكه كلمه صدقه هم همين طور است ، امروز صدقه مفهوم خاصی دارد ، اگر مثلا می‏گوئيم صدقه سری . قرآن هر كار خيری را می‏گويد صدقه . اگر شما يك‏ بيمارستان بسازيد يا يك كتاب تأليف كنيد كه خير آن به مردم می‏رسد ، از نظر قرآن صدقه است ، صدقة جارية . و لهذا كسانی از اهل تسنن هم كه‏ خواسته‏اند به مفهومی كه از اين آيه برداشت شده ايراد بگيرند ، به اين‏ كلمه‏اش ايراد نگرفته‏اند كه زكات به انگشتر تعلق نمی‏گيرد ، چون آنها وارد به ادبيات عرب هستند و می‏دانند كه زكات اختصاص به زكات واجب‏ ندارد
و اما مسئله اينكه چرا در حال ركوع اينچنين شد ؟ اين ايراد را افرادی‏ از قدما مثل فخر رازی گرفته‏اند كه علی ( ع ) هميشه در حال نماز آنچنان از خود بيخود بود كه توجه به اطراف پيدا نمی‏كرد . چگونه شما می‏گوئيد كه در حال نماز اين طور شد ؟ جواب اينست كه اولا اينكه علی ( ع ) در نماز از خود بيخود می‏شد ، يك حقيقتی است اما اينجور نيست كه همه حالات اوليای‏ الهی ، هميشه مثل همديگر بوده است . خود پيغمبر اكرم هر دو حال برايش‏ نقل شده ، گاهی در حال نماز يك حالت جذبه‏ای پيدا می‏كرد كه اصلا طاقت‏ نمی‏آورد كه اذان تمام شود ، می‏گفت : « ارحنا يا بلال ! » زود [ باش ] كه‏ شروع كنيم به نماز . گاهی هم در حال نماز بود ، سر به سجده می‏گذاشت ، امام حسن يا امام حسين يا نوه ديگرش می‏آمد روی شانه‏اش سوار می‏شد و حضرت با آرامش صبر می‏كرد كه اين بچه نيفتد ، سجده‏اش را طول می‏داد تا اينكه او بلند شود . يك دفعه پيغمبر اكرم ايستاده بود به نماز . جلوی‏ محل نماز گويا كسی آب دهان انداخته بود . پيغمبر ( ص ) يك قدم به جلو برداشت و با پايش روی آنرا پوشاند و بعد برگشت كه فقها از اين [ قضيه ] مسائلی را در باب‏ نماز استخراج كرده‏اند . سيد بحر العلوم می‏گويد :
و مشی خير الخلق فی المحراب
يفتح منه اكثر الابواب
يعنی اينكه پيغمبر ( ص ) در حال نماز دو قدم رفت جلو ، آن كار را كرد و برگشت ، خيلی مسائل را حل می‏كند كه در باب نماز چه مقدار عمل خارج‏ جايز است يا جايز نيست و خيلی چيزهای ديگر . بنابر اين حالات مختلفی‏ بوده است
مطلب ديگری كه عرفانی است اينست كه آنها كه روی مذاقهای عرفانی سخن‏ می‏گويند معتقدند كه اگر انجذاب خيلی كامل شد ، در آن ، حالت برگشت‏ است يعنی شخص در عين اينكه مشغول به خدا هست ، مشغول به ماوراء هم‏ هست . آنها اين طور می‏گويند و من هم اين حرف را قبول دارم ولی در اين‏ جلسه شايد خيلی قابل قبول نيست كه ما بخواهيم عرض بكنيم . مثل مسئله‏ خلع بدن است . افرادی كه تازه به اين مرحله می‏رسند ، يك لحظه‏ای ، دو لحظه‏ای ، يك ساعتی خلع بدن می‏كنند . بعضی افراد در همه احوال در حال خلع‏ بدنند . ( البته من معتقد هستم و ديده‏ام ) مثلا الان با ما و شما نشسته‏اند و در حال خلع بدن هستند . به نظر آنها آن حالتی كه در وقت نماز تير را از بدنش بيرون بكشند و متوجه نشود ، ناقصتر از آن حالتی است كه در حال‏ نماز توجه به حال فقير دارد ، نه اينكه در اينجا از خدا غافل است و به‏ فقير توجه كرده ، بلكه آنچنان توجه به خدايش كامل است كه در آن حال‏ تمام عالم را می‏بيند . پس بنابر اين با اين قرائن نمی‏شود اينها را رد كرد

جلسه ششم امامت از ديدگاه ائمه اطهار عليهم السلام

بسم الله الرحمن الرحيم بحث امروز ما آخرين بحث ماست درباره مسائل كلی امامت . از اين پس‏ اگر بحثهايی بخواهيم بكنيم همه‏اش جنبه نقلی خواهد داشت مثل اينكه‏ احاديثی را كه از پيغمبر اكرم راجع به اميرالمؤمنين رسيده است يا اميرالمؤمنين درباره امامان بعد از خودشان و همچنين حضرت رسول درباره آن‏ امامان فرموده‏اند و نيز اينكه هر امامی چگونه تصريح كرده است بر امام‏ بعد از خودش يك يك بررسی كنيم كه اينها بيشتر جنبه نقلی و تعيينی و تنصيصی پيدا می‏كند
بحث امروز ما بحثی است كه يك مقدارش را شايد در لابلای عرايض جلسات‏ پيش هم گفته‏ايم ولی چون مربوط به روح مسئله امامت است ، من امروز با استناد به گفتار ائمه عليهم السلام در اين زمينه بحث می‏كنم و قسمتی از كتاب الحجه كافی را برای شما می‏خوانم
مكرر عرض كردم كه مسئله امامت به آن معنی كه در ميان شيعه يا لااقل در زبان ائمه شيعه مطرح است ، غير از امامت به معنی‏ای‏ است كه در زبان اهل تسنن مطرح است ، و غير از مسئله حكومت است كه در عصر ما زياد مطرح است . مسئله امامت اساسا مسئله‏ای است تالی تلو نبوت‏ ولی نه به اين معنی كه مقامش از هر نبوتی پائينتر است ، بلكه مقصود اينست كه چيزی كه است شبيه نبوت كه انبيای بزرگ اين را هم داشته‏اند يعنی نبوت را با امامت توأم داشته‏اند . يك چنين حالت معنوی است
تكيه‏گاه سخن ائمه در اين زمينه مسئله انسان است به طور كلی . ما اول‏ بايد درباره تصور خودمان درباره انسان تجديد نظری بكنيم تا اين مطلب‏ روشن شود

انسان چگونه موجودی است ؟

می‏دانيد درباره انسان كه اساسا انسان چگونه موجودی است ، دو نوع نظر است . يكی اينكه انسان نيز مانند همه جانداران ديگر يك موجود صد در صد به اصطلاح خاكی است يعنی مادی است ولی موجود مادی‏ای كه در مسير تحولات‏ مادی ، آن حداكثری كه يك ماده می‏توانسته است متكامل بشود ، تكامل پيدا كرده است . حيات ، چه در گياهان و چه در درجه عاليترش حيوانات و چه‏ در درجه عاليتر از آن انسانها ، خود يك تجلی و پرتوی است از تكاملاتی كه‏ ماده در مسير خودش تدريجا پيدا كرده است . يعنی عنصر ديگری غير از عناصر مادی در بافتمان وجود اين موجود دخالت ندارد . ( اينكه عنصر می‏گوئيم ، به خاطر اينست كه تعبير ديگری نداريم ) . هر شگفتی كه در اين‏ موجود هست ، از همين بافت مادی او سرچشمه می‏گيرد . قهرا روی اين حساب‏ بايد اولين انسان و اولين انسانهايی كه در دنيا آمده‏اند ، پائين‏ترين‏ انسانها باشند و هر چه كه انسان رو به جلو آمده است متكاملتر شده باشد خواه اولين انسان را به شكل تصور قدما در نظر بگيريم كه مستقيما از خاك آفريده شد يا به شكلی كه‏ بعضی از آقايان امروز پيش كشيده‏اند و خودش يك فرضيه‏ای است كه از نظر فرضيه بودن قابل توجه است ، كه انسان انتخاب شده از يك موجودات پستتر از خودش و تحول يافته طبقه پائينتری است و ريشه‏اش به خاك منتهی می‏شود نه اينكه اولين انسان مستقيما از خاك آفريده شده .

اولين انسان در قرآن

اما از نظر معتقدات اسلامی و قرآنی و بلكه همه مذاهب آن اولين انسان‏ موجودی است كه از بسياری از انسانهای بعد از خودش حتی از انسانهای‏ امروز متكاملتر است يعنی از اولی كه اين انسان پا به عرصه عالم گذاشته‏ است ، به عنوان خليفه الله و به عبارت ديگر در حد يك پيغمبر به وجود آمده و اين ، در منطق دين نكته قابل توجهيه است كه چرا اولين انسانی كه‏ در دنيا به وجود آمد ، به صورت يك حجت خدا و پيغمبر به وجود آمد در صورتی كه به نظر می‏رسد كه روی مسير عادی تكاملی بايد انسانها بيايند و پس از آنكه به مراحل عالی ترقی نائل شدند ، يكی از آنها به مرحله نبوت‏ و پيغمبری برسد نه اينكه اولين انسان خودش پيغمبر باشد
قرآن برای آن اولين انسان مقام بسيار شامخی قائل است : « و اذ قال‏ ربك للملائكة انی جاعل فی الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انی اعلم ما لا تعلمون و علم ادم الاسماء كلها ثم عرضهم علی الملائكة فقال انبئونی باسماء هؤلاء ( 1 ) .

پاورقی : 1 - . سوره بقره ، آيات 30 و . 31

خلاصه اولين انسانی كه به وجود می‏آيد فرشتگان را به شگفت وامی دارد . چه سری و چه رازی در كار است ؟ درباره‏ اولين انسان تعبير : « و نفخت فيه من روحی »به كار رفته ، از روح خود چيزی در او دميدم . اين نشان می‏دهد كه در بافتمان وجود اين موجود غير از عناصر مادی يك عنصر علوی دخالت دارد كه با تعبير " دميدم از روح خودم‏ " بيان شده است يعنی يك چيز اختصاصی من عند اللهی در ساختمان اين‏ موجود دخالت كرد . به علاوه چرا تعبير خليفه الله دارد : « انی جاعل فی‏ الارض خليفه »، خليفه برای خودم
بنابراين در قرآن يك چنين برداشت عظيمی برای انسان هست كه اولين‏ انسانی كه پا در اين عالم می‏گذارد ، به عنوان حجت خدا ، پيغمبر خدا و موجودی كه با عالم غيب پيوستگی و ارتباط دارد پا می‏گذارد . تكيه‏گاه كلام‏ ائمه ما روی همين اصالت انسان است به اين معنا كه اولين انسانی كه روی‏ زمين آمده است ، از آن سنخ بوده و آخرين انسانی هم كه روی زمين باشد از همين تيپ خواهد بود و هيچگاه جهان انسانيت از موجودی كه حامل روح : « انی جاعل فی الارض خليفة غباشد خالی نيست . ( اصلا محور مسئله اين است‏ ) . ساير انسانها كأنه موجوداتی هستند فرع بر وجود چنين انسانی ، و اگر چنين انسانی نباشد ، انسانهای ديگر هم هرگز نخواهند بود . اينچنين انسان‏ را حجت خدا تعبير می‏كنند : « اللهم بلی لا تخلو الارض من قائم لله بحجة » كه اين جمله در نهج البلاغه است ( 1 ) و در كتب زيادی نقل شده است و من‏ اين را از مرحوم آقای بروجردی شنيدم ولی يادم نيست كه در جای ديگری هم‏ ديده‏ام يا نه ، يعنی دنبالش نبوده‏ام . ايشان می‏فرمود اين جمله از آن‏ جمله‏هايی است كه حضرت در بصره بيان كرده‏اند و ديگران اعم از شيعه و سنی به طور متواتر آنرا نقل كرده‏اند

پاورقی : 1 - حكمت 139 ( فيض الاسلام )

اين جمله دنبال حديث معروف كميل است كه كميل گفت روزی علی ( ع ) دست‏ مرا گرفت و با خودش برد تا از شهر خارج شديم و رسيديم به محلی به نام‏ جبان ، همينكه از شهر خارج شديم و خلوت شد « فتنفس الصعداء » نفس‏ عميقی كشيد ، آهی كشيد و بعد فرمود : « يا كميل ! ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها فاحفظ عنی ما اقول لك » دلهای فرزندان آدم به منزله ظرفها هستند و بهترين ظرفها آنی است كه بهتر می‏تواند نگه دارد يعنی سوراخ‏ نداشته باشد . هر چه به تو می‏گويم ضبط كن . ابتدا آن تقسيم معروف را كرد : « الناس ثلاثة فعالم ربانی و متعلم علی سبيل نجاش و همج رعاع » مردم سه‏ دسته‏اند : يك دسته علمای ربانی هستند . ( البته در اصطلاح حضرت علی عالم‏ ربانی غير از عالم ربانی ای است كه ما به هر كسی تعارف می‏كنيم . يعنی‏ يك عالم واقعا و صد در صد الوهی و خالص برای خدا كه شايد اين تعبير جز بر پيغمبران و ائمه صادق نيست . « و متعلم علی سبيل نجاش » ( چون آن‏ عالم را در مقابل اين متعلم گرفته ، مقصود عالمی است كه از بشری تعمل‏ نمی‏كند ) . دسته دوم متعلمان هستند ، شاگردان آنها هستند ، كسانی كه از آنها استفاده می‏كنند . دسته سوم مردمان « همج رعاع » هستند كه « لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجاوا الی ركن وثيق » از نور علم پرتوی‏ نگرفته‏اند و به پايگاه محكمی هم تكيه ندارند . بعد شروع كرد از اهل زمان‏ شكايت كردن . فرمود من علوم زيادی دارم ولی فردی كه صلاحيت [ فراگيری آن‏ را ] داشته باشد پيدا نمی‏كنم . دسته بندی كرد ، فرمود هستند افرادی كه‏ زير كند اما زيركيهايی كه هر چه ياد بگيرند می‏خواهند به نفع استفاده‏ خودشان به كار برند ، می‏خواهند دين را به نفع دنيای خودشان استفاده كنند
مجبورم از آنها خودداری كنم . عده ديگری آدمهای خوبی هستند اما احمقند ، دريافت نمی‏كنند يا عوضی در يافت می‏كنند . تا اينجا تقريبا سخن حضرت‏ يأس آور است [ زيرا به نظر می‏رسد ] پس كسی پيدا نمی‏شود . ولی در ذيلش‏ می‏فرمايد : « اللهم بلی » . . . نه ، اين طور هم نيست كه هيچكس پيدا نشود ، من اكثريت مردم را می‏گويم . ( از اينجاست كه آقای بروجردی‏ می‏گفت حضرت آنرا در خطبه‏ای در بصره انشاء كردند و الا اين در ذيل كلام‏ كميل هم هست ) . « اللهم بلی لا تخلو الارض من قائم لله بحجة اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بيناته و كم ذا و اين ؟ اولئك و الله الا قلون عددا و الاعظمون عند الله قدرا ، يحفظ الله بهم‏ حججه و بيناته حتی يودعوها نظرائهم و يزرعوها فی قلوب اشباههم هجم بهم‏ العلم علی حقيقة البصيرش و باشروا روح اليقين و استلانوا ما استوعره‏ المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنيا بابدان‏ ارواحها معلقة بالمحل الاعلی » ( 1 )
فرمود آری ، زمين هرگز خالی از حجت نيست ، حال يا حجت ظاهر در ميان‏ مردم و يا حجت مكتوم ، هست ولی مردم او را نمی‏بينند ، از نظرها پنهان‏ است . به وسيله همان حجتهاست كه خداوند دلائل خود را در ميان مردم حفظ و نگهداری می‏كند و آنها هم آنچه را می‏دانند ، اين بذرها را در دل اشتباه‏ خودشان كه آنها نيز مانند خودشان هستند می‏كارند و می‏روند . چنين نيست كه‏ نكارند و بروند يعنی چنين نيست كه من آنچه دارم نگفته بگذارم و بروم

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض السلام حكمت 139

آنگاه راجع به اين افراد كه از يك مبدء ملكوتی استفاده می‏كنند می‏فرمايد : « هجم بهم العلم علی حقيقة البصيرش » علم بر آنها تهاجم می‏كند نه آنها بر علم . ( مقصود اينست كه علمشان افاضی است ) . و آن علمی كه به آنها هجوم می‏آورد ، بصيرت را به معنای حقيقی به آنها می‏دهد يعنی در آن علم ، اشتباهی ، نقصی ، خطايی وجود ندارد . « و باشروا روح اليقين » و روح يقين‏ را مباشرتا واجد هستند . مقصود اينست كه اتصالشان به عالم ديگر به‏ گونه‏ای است كه متصل هستند « و استلانوا ما استوعره المترفون » آن چيزهايی‏ كه مردمان مترف ( يعنی خوگرفتگان به عيش و ناز و نعمت ) خيلی سخت‏ می‏شمارند ، برای آنها آسان است . مثلا برای مردمانی كه به عيش و نعمت و دنيا خود گرفته‏اند ، يك ساعت مأنوس بودن با خلوت با خدا بسيار سخت‏ است ، از هر كار سختی برايشان سختتر است ، ولی آنها انسشان به اين است‏ . « و انسوا بما استوحش منه الجاهلون » آن چيزهايی كه نادانان از آنها وحشت می‏كنند ، اينان به آنها مأنوسند . « و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی » با مردم همراهی می‏كنند با بدنهای خودشان در حالی كه‏ در همان وقت روحشان به محل اعلی پيوستگی دارد . يعنی بدنشان با مردم‏ هست اما روحشان اينجا نيست . مردمی كه با اينها محشورند آنها را انسانهايی مثل خودشان می‏دانند و هيچ فرقی بين خودشان و آنها قائل نيستند ولی نمی‏دانند كه باطن او به جای ديگری وابسته است
به هر حال چنين منطقی است و لذا در كافی هم بابی تحت عنوان باب‏ الحجه باز كرده است و می‏گويد اگر در دنيا دو نفر باقی بمانند يكی از آنها چنين انسانی خواهد بود كما اينكه اولين باری كه يك انسان پيدا شد ، چنين انسانی بود . من برای اينكه شما با روح اين منطق بيشتر آشنا شويد كتاب الحجه كافی را آوردم تا قسمتهايی را در اين زمينه بخوانم و معنی كنم . ساير مسائل مثل اينكه امام‏ بايد باشد تا در ميان مردم به عدالت حكومت بكند يا مرجع اختلافات مردم‏ در امور دينی باشد ، همه طفيلی اين اصل است نه اينكه امام را به خاطر اينكه در ميان مردم حكومت بكنند بايد امام قرار بدهند . مسئله بالاتر از اين حرفهاست . اينها به اصطلاح از فوائد استجراری يعنی از فوائد تبعی‏ است . از هر حديثی جمله‏هايی را انتخاب می‏كنم و برايتان عرض می‏كنم تا معلوم شود اين منطق چه منطقی است

روايتی از امام صادق ( ع )

روايتی است مربوط به انبياء و رسل كه يك مرد زنديق ( 1 ) از امام‏ صادق ( ع ) سؤال كرد : من اين اثبت الانبياء و الرسل ؟ تو انبياء و رسل را به چه دليل اثبات می‏كنی ؟ امام در پاسخ خود تكيه كرد بر مسئله‏ توحيد ، فرمود : « انا اثبتنا ان لنا خالقا صانعا متعاليا عنا و عن جميع‏ ما خلق و كان ذلك الصانع حكيما متعاليا لم يجز ان يشاهده خلقه و لا يلامسوه فيباشرهم و يباشروه و يحاجهم و يحاجوه ثبت ان له سفراء فی خلقه‏ يعبرون عنه الی خلقه و عباده و يدلونهم علی مصالحهم و منافعهم و ما به‏ بقائهم و فی تركه فنائهم فثبت الامرون و الناهون عن الحكيم العليم فی‏ خلقه » . .

پاورقی : 1 - كلمه " زنديق " عنوان فحش ندارد مثل امروز كه ما به هر كس‏ بخواهيم فحش بدهيم می‏گوئيم " زنديق " . در آن زمان عده‏ای به اين نام‏ معروف بودند و از نظر خودشان اين نام فحش نبوده . مثل كلمه " ماترياليست " در عصر ما . البته كسی كه موحد است از اين كلمه برای‏ خودش خوشش نمی‏آيد ولی آن كسی كه ماترياليست است ، به اين كلمه افتخار هم می‏كند . راجع به اينكه ريشه كلمه " زنديق " چيست خيلی حرفها زده‏اند و بيشتر نظرشان اينست كه زنادقه مانوی بودند و در اوايل قرن دوم ظهور كردند كه قرن امام صادق است . بسياری از اروپائيها و غير آنان برای كشف‏ ريشه زنادقه در اسلام بحثها كرده‏اند و بيشتر نظرشان اينست كه اينها همان‏ مانويها بوده‏اند . البته كيش مانی كيش ضد خدايی نيست بلكه مانی خودش‏ ادعای پيغمبری داشت ، البته توحيدی نبود ، ثنوی بود . مانی از زردشت‏ ثنوی‏تر بوده است و بسياری احتمال می‏دهند كه زردشت خودش موحد بوده ، لااقل توحيد ذاتی را قائل بوده است گو اينكه توحيد در خالقيت را در كلمات او نمی‏شود اثبات كرد . ولی به هر حال او يك مبدأ ازلی برای كل‏ عالم قائل بوده است . اما مانی قطعا ثنوی بوده و خود را از طرف خدای‏ خير پيغمبر می‏دانست . ولی مانويهايی كه بعد ظهور كردند گرايش پيدا كردند به طبيعی گری و مادی گری و اساسا به هيچ چيز اعتقاد نداشتند

خلاصه اين كه ريشه اثبات انبياء و رسل ، خود اثبات خداست با صفات و شئونش . وقتی شناختيم كه ما خالق و صانعی داريم حكيم و متعالی از ما يعنی ما نمی‏توانيم با حواس و مداركی كه داريم با او در تماس مستقيم‏ باشيم و او را شهود يا لمس كنيم يا با او محاجه و سؤال و جواب كنيم ، با توجه به اينكه ما نيازمنديم كه او ما را [ راهنمايی كند ] زيرا فقط او كه حكيم است ، به مصالح و منافع واقعی ما آگاه است ، بنابراين بايد يك‏ موجودی كه دارای دو جنبه است : از طرفی با خدا در تماس است يعنی‏ می‏تواند از او وحی تلقی كند و از طرف ديگر ما می‏توانيم با او تماس‏ بگيريم وجود داشته باشد و وجود چنين كسانی لازم و واجب می‏شود
آنگاه درباره اين افراد می‏فرمايد : « حكماء مودبين بالحكمة » خود اينها بايد حكيمانی باشند و به حكمت تأديب شده باشند . « مبعوثين بها » به‏ حكمت مبعوث شده باشند يعنی دعوتشان دعوت حكمت باشد « غير مشاركين‏ للناس علی مشاركتهم لهم فی الخلق » در عين اينكه در خلقت با مردم‏ شريكند ، در يك جهاتی بايد با مردم شريك نباشند ، يك جنبه علاوه‏ای ، روح علاوه‏ای بايد در آنها وجود داشته باشد . « مؤيدين من عند الحكيم‏ العليم بالحكمة » و مؤيد از ناحيه او باشند . « ثم ثبت » « ذلك فی كل دهر و زمان » در تمام ازمنه چنين وسائطی لازم است « لكيلا تخلو الارض من حجة يكون معه علم يدل علی صدق مقالته و جواز عدالته »

زيد بن علی و مسئله امامت

زيد بن علی بن الحسين برادر امام باقر مرد صالح و بزرگواری است . ائمه‏ ما او و قيامش را تقديس كرده‏اند . در اين جهت اختلاف است كه آيا زيد خودش واقعا مدعی خلافت برای خودش بود يا اينكه امر به معروف و نهی از منكر می‏كرد و خودش مدعی خلافت نبود بلكه خلافت را برای امام باقر می‏خواست . قدر مسلم اينست كه ائمه ما او را تقديس كرده و شهيد خوانده‏اند . در همين كافی هست كه : « مضی و الله شهيدا » او شهيد از دنيا رفت . منتها صحبت اينست كه آيا خودش مشتبه بود يا نه ؟ روايتی‏ كه اكنون می‏خوانيم دلالت می‏كند بر اينكه خود او مشتبه بود . حالا چطور می‏شود كه چنين آدمی مشتبه باشد ، مطلب ديگری است
مردی است از اصحاب امام باقر ( ع ) كه به او ابوجعفر احول می‏گويند
می‏گويد ز يد بن علی در وقتی كه مخفی بود دنبال من فرستاد . به من گفت‏ آيا اگر يكی از ما خروج و قيام كند تو حاضری همكاری كنی ؟ گفتم اگر پدر و برادرت قبول كنند بله ، در غير اين صورت نه . گفت من خودم قصد دارم ، به برادرم كاری ندارم ، آيا حاضری از من حمايت كنی يا نه ؟ گفتم نه
گفت چطور ؟ آيا تو مضائقه از جانب داری درباره من ؟ گفتم : انما هی‏ نفس واحدش فان كان لله فی الارض حجة فالمختلف عنك ناج و الخارج معك‏ هالك و ان لا تكن لله حجة فی الارض فالمختلف عندك و الخارج معك سواء من يك جان بيشتر ندارم . تو هم كه مدعی نيستی كه حجت خدا باشی . اگر حجت خدا غير از تو باشد كسی كه با تو خارج بشود خودش را هدر داده بلكه هلاك شده است و اگر حجتی در روی‏ زمين نباشد، من چه با تو قيام كنم و چه قيام نكنم هر دو علی السويه است
او می‏دانست كه منظور زيد چيست . مطابق اين حديث می‏خواهد بگويد امروز در روی زمين حجتی هست و آن حجت برادر توست و تو نيستی . خلاصه سخن زيد اين است كه چطور تو اين مطلب را فهميدی و من كه پسر پدرم هستم نفهميدم‏ و پدرم به من نگفت ؟ آيا پدرم مرا دوست نداشت ؟ و الله پدرم اينقدر مرا دوست داشت كه من را در كودكی كنار خودش بر سر سفره می‏نشاند و اگر لقمه‏ای داغ بود برای اينكه دهانم نسوزد آنرا سرد می‏كرد و بعد به دهان من‏ می‏گذاشت . پدری كه اين مقدار به من علاقه داشت كه از اينكه بدنم با يك‏ لقمه داغ بسوزد مضايقه داشت ، آيا از اينكه مطلبی را كه تو فهميدی به من‏ بگويد تا من بر آتش جهنم نسوزم مضايقه كرد ؟ [ ابو جعفر احول ] جواب‏ داد به خاطر همين كه تو در آتش جهنم نسوزی به تو نگفت ، چون تو را خيلی‏ دوست داشت به تو نگفت زيرا می‏دانست اگر بگويد تو امتناع می‏كنی و آنوقت جهنمی می‏شوی . نخواست به تو بگويد برای اينكه سركشی روح تو را می‏شناخت ، خواست تو در حال جهالت بمانی كه لااقل حالت عناد نداشته‏ باشی . اما اين مطلب را به من گفت برای اينكه اگر قبول كردم نجات پيدا كنم و اگر نه ، نه ، و من هم قبول كردم
بعد می‏گويد گفتم : انتم افضل ام الانبياء شما بالاتريد يا انبياء ؟ جواب‏ داد انبياء . قلت يقول يعقوب ليوسف « يا بنی لا تقصص رؤياك علی‏ اخوتك فيكيدوا لك كيدا »گفتم يعقوب كه پيغمبر است به يوسف كه پيغمبر است و جانشين او می‏گويد خوابت را به برادرانت نگو . آيا اين برای دشمنی با برادران بود يا برای دوستی آنها و نيز دوستی‏ يوسف ، چون او برادران را می‏شناخت كه اگر بفهمند يوسف به چنين مقامی‏ می‏رسد از حالا كمر دشمنيش را می‏بندند . داستان پدر و برادرت با تو داستان يعقوب است با يوسف و برادرانش
به اينجا كه رسيد ، زيد ديگر نتوانست جواب بدهد . راه را بر زيد به‏ كلی بست . آنگاه زيد به او گفت : اما والله لان قلت ذلك حالا كه تو اين‏ حرف را می‏زنی ، پس من هم اين حرف را به تو بگويم : لقد حدثنی صاحبك‏ بالمدينة صاحب تو ( صاحب يعنی همراه
در اينجا مقصود امام است . امام تو يعنی برادرم امام باقر " ع " در مدينه به من گفت « انی اقتل و اصلب بالكناسة » كه تو كشته می‏شوی و در كناسه كوفه به دار كشيده خواهی شد . و ان عنده لصحيفة فيها قتلی و صلبی و او گفت كه در يك كتابی كه نزد اوست كشته شدن و به دار كشيده شدن من‏ هست
در اينجا زيد كأنه صفحه ديگری را بر ابو جعفر می‏خواند زيرا يكمرتبه‏ منطق عوض می‏شود و نظر دوم را تأييد می‏كند . پس اول كه آن حرفها را به‏ ابو جعفر می‏گفت خودش را به آن در می‏زد ، بعد كه ديد ابوجعفر اينقدر در امامت رسوخ دارد با خود گفت پس به او بگويم كه من هم از اين مطلب‏ غافل نيستم ، اشتباه نكن من هم می‏دانم و اعتراف دارم ، و آخر جمله‏ برمی‏گردد به اين مطلب كه من با علم و عمد می‏روم و با دستور برادرم می‏روم‏ . تا آنجا كه [ ابو جعفر ] می‏گويد يك سالی به مكه رفتم و در آنجا اين‏ داستان را برای حضرت صادق نقل كردم و حضرت هم نظريات مرا تأييد كرد

دو حديث ديگر از امام صادق ( ع )

حديث ديگر اينكه امام صادق فرمود : « ان الارض لا تخلو الا و فيها امام‏ » زمين هيچگاه خالی از امام باقی نمی‏ماند . [ و نيز از آن حضرت است كه‏ ] « لو بقی اثنان لكان احدهما الحجة علی صاحبه » اگر دو نفر در روی زمين‏ باقی بمانند يكی از اينها بايد حجت در روی زمين باشد، غير از اين نيست

روايتی از حضرت رضا ( ع )

در اين زمينه ما احاديث زيادی داريم . روايت مفصلی است مربوط به‏ حضرت رضا ( ع ) كه مردی به نام عبدالعزيز بن مسلم می‏گويد : « كنا مع‏ الرضا عليه السلام بمرو فاجتمعنا فی الجامع يوم الجمعة فی بدء مقدمنا »
می‏گويد ما با امام رضا ( ع ) در مرو بوديم در سفری كه حضرت در جريان و لا يتعهدی به خراسان می‏رفتند . در يك روز جمعه در مسجد جامعه بوديم و امام‏ حضور نداشت . مردم جمع بودند و مسئله امامت مطرح بود و صحبت می‏كردند
بعد من رفتم خدمت حضرت رضا و صحبتها را نقل كردم . امام تبسمی مسخره‏ آميز كرد كه اينها اصلا چه می‏فهمند ؟ ! اصلا نمی‏فهمند موضوع چيست . بعد فرمود : « جهل القوم و خدعوا عن آرائهم » اينها جاهلند و در آراء و عقايدشان فريب خورده‏اند . خداوند پيغمبر خود را نبرد مگر آنكه دين خودش‏ را تكميل كرد و قرآن را نازل كرد كه در آن بيان هر چيزی هست از حلال و حرام و حدود و احكام و جميع آنچه كه مردم در راه دين به آن احتياج دارند ، و بعد فرمود : « ما فرطنا فی الكتاب من شيی‏ء » ما در اين كتاب هيچ‏ چيزی را كوتاهی نكرديم يعنی همه را گفتيم ( لا اقل مقصود دستورات حرام و حلال و تكاليف مردم است ) . در حجة الوداع هم پيغمبر در آخر عمرش اين‏ آيه را خواند : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا . بعد حضرت رضا ( ع ) فرمود : « و امر الامامة من تمام الدين » امر امامت جزء متممات دين است « و لم يمض حتی بين لامته معالم دينهم » و پيغمبر نرفت مگر اينكه نشانه‏های دين را برای مردم بيان كرد و راهشان را روشن نمود . « و اقام لهم عليا علما »
خلاصه اينكه قرآن در كمال صراحت می‏گويد ما چيزی را فروگذار نكرديم
حال آيا جزئيات را هم فروگذار نكرده ؟ يا نه ، فقط كليات و اصول و آنچه‏ را كه مردم بدان احتياج دارند گفته است . يكی از آنها اين است كه قرآن‏ انسانی را [ برای بعد از پيغمبر ] معرفی كرد كه آنچه در تفسير قرآن و توضيح معانی قرآن و تشريح كليات قرآن هست نه از روی اجتهاد و رأی كه‏ بعضی از آنها درست باشد و برخی خطا ، [ بلكه به وسيله علم الهی می‏داند ] آن حقيقت اسلام نزد او هست . پس اينكه می‏گويد ما همه چيز را بيان كرديم‏ يعنی ديگر چيزی باقی نماند ، كليات را گفتيم ، جزئيات را هم بيان كرديم‏ و گذاشتيم نزد كسی كه بداند . هميشه كسی كه اسلام را می‏داند در ميان مردم‏ هست . « من زعم ان الله عزوجل لم يكمل دينه فقد رد كتاب الله » اگر كسی‏ بگويد خدا دينش را كامل نكرده بر ضد قرآن سخن گفته و كسی هم كه كتاب‏ خدا را رد كند كافر است . « و هل يعرفون قدر الامامة و محلها من الامة فيجوز فيها اختيارهم » كسانی كه می‏گويند امامت انتخابی است ، آيا اصلا می‏دانند امام يعنی چه ؟ اينها خيال كرده‏اند كه انتخاب امام مثل انتخاب‏ فرمانده است برای يك سپاه . در حالی كه امام يعنی آن كسی كه قرآن‏ می‏گويد [ با انتصاب او ] من دين را تكميل كردم و نيز می‏دانيم كه جزئيات‏ مسائل در قرآن نيست و حقيقت اسلام نزد اوست . مگر مردم می‏توانند بفهمند كه چنين شخصی كيست تا خودشان انتخاب كنند . مثل اينست كه‏ بگويند پيغمبر را خودمان انتخاب می‏كنيم ! « ان الامامة اجل قدرا و اعظم شأنا و اعلی مكانا و امنع جانبا و ابعد غورا من ان يبلغها الناس بعقولهم او ينالوها بارائهم » امامت از حد فكر مردم بالاتر است تا انتخابی باشد . مسئله‏ای را بايد گفت انتخابی كه‏ واقعا تشخيصش با مردم است . دين هيچگاه در مسائلی كه مردم می‏توانند تشخيص بدهند دخالت مستقيم نمی‏كند و اساسا دخالت مستقيم كردن دين در اينگونه مسائل غلط است زيرا در اين صورت فكر و عقل مردم برای كجاست ؟ تا آنجا كه منطقه ، منطقه عقل و فكر بشر است خود بشر برود انتخاب كند اما وقتی كه مطلبی از منطقه عقل بشر خارج و بالاتر است ، اينجا ديگر جای‏ انتخاب نيست . [ امامت ] اجل قدرا ، اعظم شأنا ، اعلی مكانا ، امنع‏ جانبا و ابعد غورا است از اينكه مردم به عقل و خودشان امام را درك كنند و در رأی خويش به او برسند و چنين شخصی را به اختيار خودشان انتخاب‏ كنند . « ان الامامة خص الله عزوجل بها ابراهيم الخليل بعد النبوش و الخله » اگر می‏خواهيد معنی واقعی امامت را بفهميد [ بدانيد كه امامت ] غير از اين مسائلی است كه مردم ما در اين زمان می‏گويند كه يك خليفه‏ای‏ انتخاب كنيم برای پيغمبر ولی جانشين پيغمبر فقط كارهای مردم را اداره‏ كند . امامت آن مقامی است كه ابراهيم ( ع ) بعد از نبوت به آن می‏رسد و در آن حال خوشحال می‏شود و می‏گويد : « و من ذريتی »و برخی از ذريه مرا هم‏ خدايا به اين مقام برسان ، در حالی كه می‏داند كه چنين چيزی در مورد همه‏ ذريه نمی‏تواند باشد . به او جواب می‏دهند : « لا ينال عهدی الظالمين »اين‏ چيزی است كه به ستمگر نمی‏رسد كه عرض كرديم در اينجا می‏گويند مقصود چيست ؟ آيا يعنی ستمگر در حال ستمگری اعم از اينكه قبلا هم‏ ستمگر بوده يا قبلا خوب بوده ؟ می‏گويند اين محال است كه ابراهيم بگويد خدايا ! [ اين مقام ] را به ستمگران از ذريه من بده . پس لابد نظرش به‏ خوبان ذريه‏اش بوده است . پاسخ دادند به خوبانی از آنها داده می‏شود كه‏ سابقه ظلم ندارند
« فابطلت هذه الاية امامة كل ظالم الی يوم القيامة و صارت فی الصفوش » اين امر در ميان آن منتجهاست ، در ميان صفوه ذريه ابراهيم است . ( صفوه‏ به چيزی گويند مانند كره‏ای كه از دوغ می‏گيرند آنگاه كه آنرا جدا می‏كنند
همان معنی زبده را دارد ) . « ثم اكرمه الله تعالی بان جعلها فی ذريته‏ اهل الصفوش و الطهارش » [ سپس خداوند تعالی او را بزرگ داشت به اينكه‏ امامت را ] در صفوه و اهل طهارت يعنی اهل عصمت ذريه او قرار داد . بعد امام به آياتی از قرآن اشاره و استدلال می‏كند : « و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات » ( 1 ) . در قرآن راجع به اينكه ذريه ابراهيم حامل‏ مسئله امامت هستند تكيه زيادی شده و انصافا آقای محمد تقی شريعتی در اين‏ جهت در كتاب خلافت و ولايت راجع به ذريه و اينكه چرا قرآن كه در مسئله‏ تبعيضات نژادی هيچ معتقد نيست كه می‏توان برای يك نژاد بر نژاد ديگر امتيازی قانونی قائل شد ، [ چنين سخنی گفته است ، ] خوب بحث كرده‏اند كه اينكه ذريه‏ای از نظر نژادی و طبيعی به اصطلاح خلاصه می‏شوند و لياقت‏ ديگری پيدا می‏كنند مسئله ديگری است و همان معنی حمل امامت است و . .
سپس می‏گويد : « فمن اين يختار هؤلاء الجهال » چنين مقامی را كه ابراهيم‏ ( ع ) بعد از نبوت به آن نائل می‏شود اين نادانان چگونه می‏خواهند انتخاب‏ كنند ؟ ! اصلا اين مقام می‏تواند انتخابی باشد ؟ ! « ان الامامة هی منزلة الانبياء و ارث الاوصياء » امامت از منازل انبياء وارث اوصياست يعنی‏ يك امر وراثتی است به اين معنی كه استعداد آن از هر نسل به نسل بعد منتقل شده است ، نه وراثت قانونی « ان الامامه خلافه الله » امامت خلافه‏ الله است همانی كه آدم اول داشت « و خلافة الرسول » و خلافت پيغمبر
بعد می‏فرمايد : « ان الامامة زمام الدين » . . . امامت زمام دين ، نظام‏ مسلمين ، صلاح دنيا ، عزت مؤمنين ، اس و ريشه اسلام و شاخه بلند اسلام‏ است . « بالامام تمام الصلوش و الزكاش و الصيام و الحج و الجهاد » الی‏ آخر

پاورقی : 1 - سوره انبياء آيات 72 و . 73

next page

fehrest page

back page