![]() |
آيه انما وليكم الله . .
سخن عرفا
آيات ديگری نيز هست كه تدبر عميق مطلب را روشن میكند . اينست كه عرفا از قديم سخنی گفتهاند و البته اين سخن در خود شيعه هست و عرفا آنرا خوب بيان كردهاند . میگويند مسئله امامت و ولايت باطن شريعت استپاورقی : 1 - سوره مائده آيه . 55
يعنی كسی به اين مطلب میرسد كه اندكی از قشر عبور كرده باشد و به مغزولب پی برده باشد ، و اساسا مسئله امامت و ولايت در اسلام يك مسئله لبی بوده يعنی مسلمين هم هست . اهل تسنن میگويند امامت يعنی حكومت ، و امام يعنی همان حاكم ميان مسلمين ، فردی از افراد مسلمين كه بايد او را برای حكومت انتخاب كنند . آنها بيش از حكومت بالا نرفتند . ولی امامت در شيعه مسئلهای است تالی تلو نبوت و بلكه از بعضی از درجات نبوت بالاتر است يعنی انبيای اولوالعزم آنهايی هستند كه امام هم میباشند . خيلی از انبياء اصلا امام نبودهاند . انبيای اولوالعزم در آخر كار به امامت رسيدهاندغرض اينكه وقتی چنين حقيقتی را قبول كرديم ، همانطور كه تا پيغمبر هست صحبت اين نيست كه چه كسی حاكم باشد زيرا او يك جنبه فوق بشری دارد ، تا امام هست نيز صحبت كس ديگری برای حكومت مطرح نيست . وقتی او نيست ( حالا يا اصلا بگوئيم موجود نيست و يا بگوئيم مثل عصر ما غايب است ) آنگاه صحبت حكومت به ميان میآيد كه حاكم كيست . ما نبايد مسئله امامت را با مسئله حكومت مخلوط بكنيم و بعد بگوئيم اهل تسنن چه میگويند و ما چه میگوئيم . اين ، مسئله ديگری است . در شيعه امامت پديده و مفهومی است درست نظير نبوت آنهم عاليترين درجات نبوت . بنابراين ما شيعه قائل به امامت هستيم و آنها اصلا قائل نيستند نه اينكه قائل هستند و برای امام شرايط ديگری قائلند
امامت در ذريه ابراهيم ( ع )
آيهای كه میخواهم بخوانم ، راجع به مفهوم امامت به همين معنی است كه شيعيان میگويند . شيعه میگويد از اين آيه استفاده میشود كه يك حقيقت ديگری وجود دارد به نام امامت كه نه فقط بعد از پيغمبر اسلام بلكه از زمانی كه پيامبران ظهور كردند وجود داشته است و اين حقيقت در ذريه ابراهيم باقی است الی يوم القيامة . آن آيه در سوره بقره است : « و اذا ابتلی ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انی جاعلك للناس اماما قال و من ذريتی قال لا ينال عهدی الظالمين »( 1 ) و آنگاه كه خدا ابراهيم را با فرمانهايی آزمايش كرد و او اين آزمايشها را به حد كمال و اتمام رساند . . .ابراهيم ( ع ) در معرض آزمايشها - دستور مهاجرت به حجاز
خود قرآن راجع به آزمايشهای ابراهيم مطالبی ذكر كرده است ، از مقاومتش در مقابل نمرود و نمروديها كه حاضر شد در آتش برود و به آتشش افكندند ، تا جريانهای ديگری كه بعدها برايش رخ داد . يكی از آنها اين بود كه يك فرمان عجيبی كه اجرای آن جز برای كسی كه در مقابل امر خدا تعبد مطلق داشته باشد و بی چون و چرا تسليم باشد برای احدی ممكن نيست به او میرسد . پير مردی كه اولاد نداشته ، برای اولين بار همسرش هاجر در سن هفتاد هشتاد سالگی میزايد . به او دستور میرسد كه از شام و سوريه بايد بروی به منطقه حجاز و در همين محل فعلی مسجد الحرام اين زن و بچه را بگذاری و خودت هم از آنجا بروی . اين اصلا با هيچ منطقی جز منطق تسليم مطلق و اينكه چون امر خداست ( اين را حس میكرده زيرا وحی بوده ) من اطاعت میكنم ، جور در نمیآيد . « ربنا انی اسكنت من ذريتی بواد غير ذی زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوش » . ( 2 )پاورقی : 1 - سوره بقره آيه . 124 2 - سوره ابراهيم ، آيه . 37
البته او خودش به وحی الهی میداند كه نهايت امر چيست ولی از عهده امتحان به خوبی بر آمدابراهيم ( ع ) به نص قرآن ، در پيری خداوند به او فرزند داد
پاورقی : 1 - سوره صافات آيات 102 و . 103 2 - سوره صافات آيه . 104
نص قرآن است كه وقتی فرشتگان آمدند و به او خبر دادند كه خداوند به تو فرزند خواهد داد ، زنش گفت : « / ألد و انا عجوز و هذا بعلی شيخا » من پير زن بزايم با اين شوهر پير مردم ؟ ! ( يك آقا شيخ مهدی بود مازندرانی به شوخی میگفت بيشتر روی « هذا بعلی شيخا »تكيه داشت ) « اتعجبين من امر الله و بركاته عليكم اهل البيت »( 1 ) فرشتگان به او گفتند نه ، رحمت خدا و بركات اوست بر شما اهل بيت . بنابراين خداوند به ابراهيم در پيری فرزند داده است . پس تا جوان بود بچه نداشت . او هنگامی فرزنددار شد كه پيغمبر شده بود چون آيات قرآن درباره ابراهيم ( ع ) كه خيلی زياد است نشان میدهد كه ابراهيم پس از سالها كه پيغمبر بود در اواخر عمر و در سنين هفتاد هشتاد سالگی خداوند به او فرزند میدهد و ده بيست سال بعد از آن هم زنده بوده است تا وقتی كه اسحاق و اسماعيل هر دو بزرگ میشوند و اسماعيل آنقدر بزرگ میشود كه با كمك ابراهيم ( ع ) خانه كعبه را میسازندآيه : « و اذا ابتلی ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انی جاعلك للناس اماما قال و من ذريتی قال لا ينال عهدی الظالمين »( 2 ) . میگويد خدا ابراهيم را مورد آزمايشها قرار داد و او آن آزمايشها را به نهايت و اكمال رساند . آنگاه خدا به او گفت من تو را امام قرار میدهم . ابراهيم گفت آيا از ذريه من هم ؟ جواب دادند كه ستمگرانشان نه . اين آيات مربوط به چه زمانی است ؟ آيا مربوط به اوايل عمر ابراهيم است ؟ مسلما مربوط به دوره قبل از نبوت نيست چون صحبت وحی است . مربوط به دوران نبوت است . آيا اوايل دوره نبوت است ؟ نه ، اواخر است به دو دليل ، يكی اينكه میگويد بعد از آزمايشها بود
پاورقی : 1 - سوره هود آيات 72 و . 73 2 - سوره بقره آيه . 124
آزمايشهای ابراهيم همه در طول دوره نبوت بوده و مهمترين آنها در اواخر عمر ابراهيم بوده است . و ديگر آنكه در همين آيه صحبت از ذريه اوستاز اينكه گفته است : « و من ذريتی »معلوم میشود كه بچه داشته است
اين آيه به ابراهيم رسول نبی تازه در آخر عمر میگويد ما میخواهيم به تو يك شأن ديگر و يك منصب عليحده بدهيم : « انی جاعلك اللناس اماما »
معلوم میشود كه ابراهيم پيغمبر بوده است ، رسول بوده است ، اين مراحل را طی كرده بوده است ولی يك مرحله ديگر بوده كه هنوز ابراهيم به آن نرسيده بوده است ، و نرسيد مگر بعد از پايان دادن تمام آزمايشها . آيا اين نشان نمیدهد كه در منطق قرآن يك حقيقت ديگری هست كه نامش امامت است ؟ حال معنای امامت چيست ؟
امامت عهد خداست
امامت يعنی انسانی در حدی قرار بگيرد كه به اصطلاح يك انسان كامل باشد كه اين انسان كامل به تمام وجودش میتواند پيشوای ديگران باشد . ابراهيم فورا به ياد ذريه و نسلش میافتد : خدايا و از ذريه من چطور ؟ از نسل من چطور ؟ جواب میدهند : « لا ينال عهدی الظالمين ». در اينجا مسئله امامت عهد خدا ناميده شده است . اينست كه شيعه میگويند امامتی كه ما میگوئيم ، با خداست و لهذا قرآن هم میگويد : " عهدی " يعنی عهد من است نه عهد مردم . ما وقتی كه بدانيم امامت غير از مسئله حكومت است ديگر تعجب نمیكنيم كه بگوئيم با خداست . میگويند حكومت با خداست يا با مردم ؟ اين حكومتی كه ما میگوئيم غير از امامت است . امامت عهد من است و عهد من به ستمگران فرزندان تو نمیرسد . نه گفت " نه " به طور كلی ، و نه گفت " آری " به طور كلی . چون اينطور تفكيك كرد و ستمگرانشان را كنار گذاشت ، پس غير ستمگران باقی مانند و اين آيه نشان میدهد كه در نسل ابراهيم امامت اجمالا وجود داردآيه ديگر
آيه ديگر قرآن در اين زمينه : « و جعلها كلمة باقية فی عقبه »( 1 ) نيز درباره ابراهيم است . میفرمايد خداوند اين را [ يعنی امامت را ] به صورت يك حقيقت باقی در نسل ابراهيم باقی گذاشتمقصود از ظالم چيست ؟
آنوقت مسئله ظالمين پيش میآيد . ائمه عليهم السلام هميشه به اين آيه ظالمين استدلال كردهاند . مقصود از ظالم چيست ؟ از نظر قرآن هر كسی كه به نفس خود يا به غير ظلم كند ظالم است . در عرف مردم هميشه ما ظالم به غير و كسی را كه به حقوق مردم تجاوز میكند میگوئيم " ظالم " ولی " ظالم " در قرآن اعم است از كسی كه به غير تجاوز كند يا به خود . كسی كه به غير تجاوز كند باز به خود ظلم كرده است . در قرآن آيات زيادی است در شرح ظلم به نفسعلامه طباطبائی از يكی از اساتيدشان نقل میكنند كه در ارتباط با سؤالی كه ابراهيم ( ع ) درباره فرزندانش كرد ، نسل ابراهيم ، ذريه ابراهيم از نظر بد بودن و خوب بودن اينطور تفسير میشود : يكی اينكه فرض كنيم كه افرادی بودند كه از اول تا آخر عمر هميشه ظالم بودند .
پاورقی : 1 - سوره زخرف آيه . 28
ديگر اينكه فرض كنيم كه در اول عمر ظالم بودند ، در آخر عمر خوب شدند . سوم آنكه در اول عمر خوب بودند ، بعدها ظالم شدند . و چهارم اينكه هيچوقت ظالم نبودند . میگويند محال است كه ابراهيم ( ع ) امامت را با اين شأن بزرگی كه خود او میدانست قضيه از چه قرار است كه بعد از دوران نبوت و رسالت به او میگويند چنين منصبی را به تو میدهيم ، برای آن بچههايی خواسته باشد كه از اول تا آخر عمرشان ظالم و بد كار بودندهمچنين محال است كه تقاضای ابراهيم برای آن فرزندانش باشد كه اوايل عمرشان خوب بودند اما اكنون كه میخواهند اين منصب را به آنها بدهند ، بدند . ابراهيم ( ع ) اگر تقاضا كرده باشد برای فرزندان خوبش تقاضا كرده است . خوبها دو قسمند : خوبهايی كه از اول تا آخر عمر هميشه خوب بودهاند ، و خوبيهايی كه اول بد بودهاند و حالا خوب شدهاند ، وقتی كه مورد تقاضای ابراهيم مشخص شد كه از ايندو تجاوز نمیكند ، پس شامل كسانی میشود ك ه اگر چه اكنون ظالم و ستمگر نيستند ولی در گذشته آلودگی داشتهاند و سابقه شان خوب نيست . [ ولی میبينيم ] قرآن میگويد : « لا ينال عهدی الظالمين »آنها كه سابقه ظلم دارند ، نه . عهد من به ستمكاران نمیرسد . مسلما آنكه بالفعل ظالم است كه يا هميشه ظالم بوده و يا قبلا نبوده و بالفعل ظالم است ، مورد تقاضا نيست . بنابر اين قرآن نفی میكند كه امامت به كسی برسد كه سابقهاش بد است
اينست كه شيعه بر اين اساس استدلال میكنند كه امكان ندارد امامت به كسانی برسد كه دورانی از عمرشان را مشرك بودهاند . و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
پرسش و پاسخ
سؤال : . . . معصوم يعنی چه ؟ آيا اين ، ساخته منطق ما شيعه است يا مبانی دارد و ما پرورشش داده و بهترش كردهايم ؟ اصولا آيا به كسی معصوم میگوئيم كه گناه نكند يا كسی كه علاوه بر گناه ، اشتباه هم نكند . ما بيست سال پيش در جلسه درس مرحوم ميرزا ابوالحسن خان فروغی شركت میكرديم . ايشان به خصوص در مسئله عصمت مطالعات مخصوص و عقايد خاصی داشت و خيلی هم مفصل و تميز صحبت میكرد و ما هشتاد درصد از صحبتهايش را نمیفهميديم ولی از بيست درصدش كه میفهميديم ، عصمت را يك جور ديگری تعريف میكرد . میگفت معصوم كسی نيست كه گناه نكند . ما خيلی افراد را داريم كه در زندگيشان گناه نكردهاند اما به آنها معصوم نمیگويند . حالا به آن منطق كاری نداريم . قطعا آقای مطهری جوابی دارند كه معصوم چيست . اما اگر معصوم كسی است كه بايد اشتباه هم نكرده باشد ، ما میبينيم از ائمه دوازگانه بيش از دو نفرشان خلافت نكردند : حضرت علی و حضرت امام حسن به مدت خيلی كوتاهی . و شك نيست كه اينها در امر خلافت و اداره مملكت اشتباهاتی كردند و به لحاظ منطق تاريخ بحثی در اين اشتباهات نيست . و اين ، با آن تعريف معصوم جور در نمیآيد . مثلا حضرت امام حسن كسی را كه مأمور كرد با معاويه بجنگد عبيدالله عباس بود . يا خود حضرت امير كه عبدالله بن عباس را حاكم بصره كرد اگر میدانست كه اين آدم يك چنان رسوايی به بار میآورد و آنطور كثافتكاری میكند ، مسلم اين كار را نمیكرد . پس مسلم اين مطلب را نمیدانست يعنی قبلا فكر میكرد كه او بهترين كسی است كه برای اين كار انتخاب كرده و بعد خراب از آب در آمد . و اگر تحقيق بيشتری درباره دوره حكومت حضرت بكنيم حتما خيلی از اين مسائل هست و به لحاظ تاريخی هيچ ايرادی ندارد ولی با اين تعريف عصمت جور در نمیآيد. . . اينكه بنده عرض كردم كه اين نوع بحث كردن به اصطلاح يك طرفه كه يك عدهای كه همه موافق هستند در يك بحثی شركت كنند زياد مفيد نيست ، برای اينست كه واقعا انسان وقتی يك عقيدهای دارد ، آنرا دوست دارد و تمايل ندارد كه بر خلاف عقيدهاش چيزی بشنود به خصوص ما كه از كودكی در افكارمان حب تشيع و خاندان علی بوده و هيچوقت انتقاد نشنيدهايم . شايد انتقاد نسبت به خود دين و اصول دين و حتی توحيد و خدا پرستی را خيلی راحتتر شنيدهايم اما انتقاد به تشيع و ائمه و اينكه كسی از زندگی آنها ايراد بگيرد كه چرا اين كار را كردند و آن كار را نكردند ، نشنيدهايم
به همين جهت برای ما خيلی شاق است كه كسی مثلا به امام حسن ايراد بگيرد يا احيانا به امام حسين ايراد بگيرد كه آن خيلی مشكلتر است
ولی مثلا اين آيهای كه جناب آقای مطهری در جلسه اول و در اين جلسه روی آن تكيه كردند كه میگويد افرادی كه نماز میخوانند و زكات میدهند در حالی كه ركوع میكنند ، و بعد استدلال كردند كه اين جز درباره حضرت علی و آن حالتی كه اتفاق افتاد كه در حال ركوع انگشترش را داد نيست ، به نظر من زياد منطقی و معقول به نظر نمیرسد زيرا اولا ما در شرح حال حضرت علی شنيده و خواندهايم كه ايشان در حال نماز اينقدر توجهش به خدا بود كه افراد را [ نمیشناخت ] و گفتهاند حتی در حال وضو گرفتن نيز افرادی را كه از جلويش عبور میكردند نمیشناخت . چطور میشود كه چنين شخصی در حال نماز باشد و آنقدر حواسش به ديگران باشد كه آن فقير از در وارد میشود و گدايی میكند و كسی به او چيزی نمیدهد و حضرت انگشترش را بيرون میآورد و به او میدهد . و تازه اين كار خوبی نيست كه به گدا پول بدهيم . به گدا پول دادن آنچنان اهميت ندارد كه انسان نمازش را اقلا به لحاظ روانی ناقص كند يا بدان لطمه برساند . به علاوه زكات به انگشتر تعلق نمیگيرد و مطابق فتوای فقهای شيعه جزء چيزهايی نيست كه به آنها زكات تعلق میگيرد
گذشته از اين ، عدهای كه خيلی در اين مورد تعصب دارند برای اينكه اين موضوع را بزرگتر جلوه دهند گفتهاند كه اين انگشتر هم خيلی گرانقيمت بوده در حالی كه حضرت امير انگشتر گرانقيمت دستش نمیكرده است
جواب : مسئلهای كه ايشان گفتند يك افرادی هم باشند كه در جهت مخالف صحبت كنند ، البته برای همه جلسات يك امر مفيدی است . جواب اين را من نبايد بدهم . من همين قدر اقرار میكنم كه كار خوب و مفيدی است
اما مسئله عصمت . معنی عصمت چيست ؟ يك وقت هست كه انسان اينطور فكر میكند كه عصمت يعنی اينكه خداوند افراد مخصوصی از بشر را هميشه مراقبت میكند كه هر وقت اينها تصميم میگيرند گناهی را مرتكب شوند ، فورا جلويشان را میگيرد . مسلم است كه عصمت به اين معنی نيست و اگر هم باشد برای كسی كمالی نيست . اگر كودكی را يك كسی هميشه مراقب باشد و هيچگاه نگذارد كه او كاری را كه نبايد بكند انجام دهد و مانعش باشد ، اين ، كمالی برای آن كودك شمرده نمیشود . ولی يك مطلب ديگر هست كه از قرآن استنباط میشود و آن اينكه ما میبينيم كه قرآن درباره يوسف صديق در آن تنگنايی كه آن زن از او كام طلبی میكرد میگويد : « و لقد همت به »آن زن آهنگ يوسف را كرد « و هم بها لولا ان رأی برهان ربه »( 1 ) . و يوسف هم اگر نبود كه دليل پروردگار مشهودش بود ، آهنگ او را میكرد
يعنی او هم يك بشر بود ، يك جوان بود و غريزه داشت . آن زن به طرف يوسف رفت ولی يوسف به طرف او نرفت ، يوسف هم اگر نبود كه داشت يك شهودی میكرد ، به سوی او میرفت . يوسف به حكم اينكه با ايمان بود و ايمان او يك ايمان كامل و در حد ايمان شهودی بود و بدی و زيان اين كار را میديد ، همان ايمانی كه خدا به يوسف داده بود ، مانع و نگهدارنده او از اين كار بود
پاورقی : 1 - سوره يوسف ، آيه . 24
هر فردی از افراد ما بدون آنكه يك قوهای به زور جلوی ما را گرفته باشد ، از بعضی لغزشها و گناهها معصوم هستيم به خاطر كمال ايمانی كه ما به خطر آن گناهان داريم . مثلا خود را از بالای پشت بام يك ساختمان چهار طبقه پرت كردن يا خود را داخل آتش انداختن يك گناه است اما ما اين گناه را هرگز مرتكب نمیشويم چون خطر و زيان آن برای ما ثابت و مجسم است . میدانيم دست به برق گرفتن همان و جان تسليم كردن همان . فقط وقتی اين گناه را مرتكب میشويم كه از آن خطر چشم پوشيده باشيم . ولی يك بچه دست به آتش میزند . چرا ؟ چون خطر اين گناه آنچنان كه برای ما مسجل است برای او مسجل نيست . يك نفر آدم عادل ملكه تقوا دارد و به همين جهت بسياری از گناهان را اصلا انجام نمیدهد . همان ملكه به او در اين حد عصمت میدهد . بنابراين عصمت از گناه بستگی دارد به درجه ايمان انسان به گناه بودن آن گناه و خطر بودن آن خطر . ما گناهان را تعبدا پذيرفتهايم كه گناه است يعنی میگوئيم چون اسلام گفته است شراب نخور ما نمیخوريم ، گفته قمار نكن نمیكنيم . كم و بيش هم میدانيم كه بد است اما آنچنان كه خطر خود را در آتش انداختن بر ايمان مجسم است ، خطر اين گناهان برای ما مجسم نيست . اگر ما همان اندازه كه به آن خطر ايمان داريم به خطر اين گناهان نيز ايمان میداشتيم ، ما هم از اين گناهان معصوم بوديم . پس عصمت از گناه يعنی نهايت و كمال ايمان . آن كسی كه میگويد : « لو كشف الغطاء ما ازددت يقينی » ( 1 ) اگر پرده هم برافتد بر يقين من افزوده نمیشود ، قطعا معصوم از گناه است . او در اين سوی پرده هم پشت پرده را مجسم میبيند . يعنی مثلا او حس میكند كه با يك دشنام دادن در واقع عقربی برای جان خود آفريده ، و به همين دليل چنين كاری نمیكنددر اينكه قرآن نيز از ايمانهايی در اين درجه ياد میكند شك نيست . و لهذا عصمت نسبی است يعنی مراتب و درجات دارد . معصومين نسبت به آن چيزهايی كه برای ما گناه است و گاهی مرتكب میشويم و گاهی اجتناب میكنيم ، معصوم هستند و هرگز گناه نمیكنند ولی آنها هم مراحل و مراتبی دارند و نيز همه مثل همديگر نيستند . در بعضی از مراحل و مراتب آنها مثل ما هستند در اين مرحله
پاورقی :
1 - سفينة البحار ، ج 2 ، ص 734 ( از علی عليهالسلام )
چيزهايی كه برای ما حسنات است ، برای آنها گناه است
اينست كه ما میبينيم قرآن در عين حال به انبياء نسبت عصيان میدهد : « و عصی آدم ربه »( 1 ) ، يا به پيغمبر (ص) میگويد : « ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخر »( 2 ) . اينها میرساند كه عصمت يك امر نسبی است ، او در حد خودش و ما در حد خودمان . پس ماهيت عصمت از گناه بر میگردد به درجه و كمال ايمان . انسان در هر درجهای از ايمان باشد ، نسبت به آن موضوعی كه نهايت و كمال ايمان را به آن دارد يعنی در مرحله « و لولا ان رأی برهان ربه »است ، قهرا عصمت دارد . نه اينكه شخص معصوم هم مثل ماست ، هی میخواهد برود به طرف معصيت ، ولی مأموری كه خدا فرستاده دستش را میگيرد و مانع میشود .
پاورقی : 1 - سوره طه آيه . 121 2 - سوره فتح آيه . 2
اگر اينطور باشد هيچ فرقی بين بنده و اميرالمؤمنين نيست چون هم من به طرف گناه میروم و هم او ، منتها برای او يك مأمور فرستادهاند كه مانع میشود ولی برای من مأمور نفرستادهانداگر مأمور خارجی مانع گناه كردن انسان شود كه هنر نشد . مثل اينست كه شخصی دزدی میكند و من دزدی نمیكنم ولی من كه دزدی نمیكنم به خاطر اينست كه هميشه پاسبانی همراه من است . در اين صورت من هم مثل او دزد هستم با اين تفاوت كه او دزدی است كه پاسبان جلويم را نگرفته و من دزدی هستم كه پاسبان جلويش را گرفته . اين ، هنری نيست
مسئله عمده در مسئله عصمت ، عصمت از گناه است . عصمت از خطا مسئله ديگری است كه آن نيز دو گونه است . يكی مسئله خطای در تبليغ احكام است كه بگوئيم پيغمبر احكام را برای ما بيان كرده است ولی شايد اشتباه كرده ، شايد خدا به گونهای به او وحی كرده و او اشتباها به گونهای ديگر گفته همانطور كه ما اشتباه میكنيم ، به ما میگويند برو اين پيغام را برسان ، بعد ما میرويم عوضی میگوئيم . يعنی اصلا اعتمادی به گفته پيغمبر نيست از باب اينكه ممكن است اشتباه كرده باشد . قطعا چنين چيزی نيست
اما در ساير مسائل . در اينجا آقای مهندس خيلی سرعت قضاوت نشان دادند و به اميرالمؤمنين ظلم كردند و واقعا ظلم فاحشی بود . شما چطور به اين سرعت قضاوت كرديد كه اگر شما به جای امير المؤمنين بوديد ، عبد الله بن عباس را انتخاب نمیكرديد و . . . ؟ در اينگونه مسائل تاريخی قضاوتهای ظنی مانعی ندارد . انسان درباره شخصی قضاوت میكند كه من فكر میكنم اگر فلان كس در پانصد سال پيش به جای ان كار ، اين كار را میكرد بهتر بود
كسی میگويد قطعا ؟ میگويد من اينطور فكر میكنم . اين ، مانعی ندارد . ولی در اينگونه مسائل قضاوت قطعی كردن حتی نه نسبت به اميرالمؤمنين ، نسبت به افراد ديگر هم صحيح نيست . او حاضر در وقايع و مسائل بوده است و عبدالله بن عباس را از ما و شما بهتر میشناخته است و اصحاب ديگرش را هم از ما و شما خيلی بهتر میشناخته است . آنوقت ما اينطور قضاوت كنيم كه اگر حضرت به جای عبدالله بن عباس كس ديگری را انتخاب میكرد ، او آن كار را بهتر انجام میداد ، و او را انتخاب نكرد . اين ، سرعت در قضاوت در اينگونه مسائل است . به علاوه شما خودتان در بياناتتان كه ما هميشه استفاده كردهايم ، همواره اين مطلب را گفتهايد كه علی ( ع ) يك سياست خاصی داشت و نمیخواست و نمیبايست يك ذره از آن سياست تخلف كند ، و در اين سياست همراه نداشت ، خودش هم هميشه میگفت فرد ندارم . همين عبدالله بن عباس و ديگران دائما میآمدند علی ( ع ) را توصيه میكردند به انعطاف يعنی همان چيزی كه امروز به آن سياست میگويند . شما بيائيد به من ثابت كنيد كه علی ( ع ) يك كادر كافی داشت و در آن كادر كافی العياذ بالله اشتباه كرد . من كه نمیتوانم ثابت كنم كه يك كادر كافی داشت . من همينقدر میدانم كه علی ( ع ) كه پيغمبر او را برای خلافت تعيين كرده و خودش اينهمه فرياد میكشد راجع به اينكه خلافت را ربودند ، وقتی بعد از زمان عثمان میآيند سراغش كه با او بيعت كنند ، عقب میكشد و میگويد : « دعونی و التمسوا غيری فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان
. . و ان الافاق قد اغامت و المحجة قد تنكرت » ( 1 )
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه . 91
زمينه و اوضاع ديگر خراب شد و خلاصه نمیشود كار كرد يعنی من فرد ندارم ، افراد را از دست دادهام ، من ندارم آدمی كه بتوانم [ به كمك او اوضاع جامعه را ] اصلاح كنم. بعد میگويد : « لولا حضور الحاضر و قيام الحجة لوجود الناصر » ... بر من ديگر حجت تمام شده ، من در مقابل تاريخ عذری ندارم، تاريخ اين حرف را از من نمیپذيرد ، میگويند علی فرصت را از دست داد . من با اينكه اين فرصت ، فرصت نيست ، ولی برای اينكه تاريخ نگويد فرصت خوبی بود و از دست داد ، قبول میكنم . بنا بر اين او خودش مدعی است كه [ فرد ] نيست و الان وقت خلافت من نيستدرباره هر كسی انسان ترديد بكند ، درباره خود علی ( ع ) تاريخ هم ترديد نمیكند كه او خودش را احق به خلافت میدانست از ديگران . سنيها هم اين را قبول دارند كه علی ( ع ) خودش را احق به خلافت میدانست از ابوبكر و عمر و . . . آنوقت چطور علی ( ع ) كه خودش را احق به خلافت میدانست از ابوبكر و عمر ، بعد از عثمان كه میروند سراغش برای خلافت ، عقب مینشيند و میگويد من اگر بعد از اين هم برايتان مشاور باشم بهتر از اين است كه امير باشم . بنابراين چنين افرادی نداشته ، حالا به چه علل و عواملی ، بحث ديگری است
اما مسئله : « و يؤتون الزكاش و هم راكعون ». اولا اينكه ايشان فرمودند زكات به انگشتر تعلق نمیگيرد ، اصلا به طور كلی انفاق كار خير را زكات میگويند . اين زكات اصطلاحی كه امروز به كار میرود ، در عرف فقها علم است برای زكات واجب ، و الا در قرآن اينطور نيست كه هر جا دارد : « يقيمون الصلوش و يؤتون الزكاش »، مقصود همين زكات واجب است . زكات يعنی صاف كردن مال ، پاك كردن مال و حتی پاك كردن روح و نفس . قرآن به طور كلی انفاق مالی را زكات مال يا زكات روح و يا زكات نفس میگويد . كما اينكه كلمه صدقه هم همين طور است ، امروز صدقه مفهوم خاصی دارد ، اگر مثلا میگوئيم صدقه سری . قرآن هر كار خيری را میگويد صدقه . اگر شما يك بيمارستان بسازيد يا يك كتاب تأليف كنيد كه خير آن به مردم میرسد ، از نظر قرآن صدقه است ، صدقة جارية . و لهذا كسانی از اهل تسنن هم كه خواستهاند به مفهومی كه از اين آيه برداشت شده ايراد بگيرند ، به اين كلمهاش ايراد نگرفتهاند كه زكات به انگشتر تعلق نمیگيرد ، چون آنها وارد به ادبيات عرب هستند و میدانند كه زكات اختصاص به زكات واجب ندارد
و اما مسئله اينكه چرا در حال ركوع اينچنين شد ؟ اين ايراد را افرادی از قدما مثل فخر رازی گرفتهاند كه علی ( ع ) هميشه در حال نماز آنچنان از خود بيخود بود كه توجه به اطراف پيدا نمیكرد . چگونه شما میگوئيد كه در حال نماز اين طور شد ؟ جواب اينست كه اولا اينكه علی ( ع ) در نماز از خود بيخود میشد ، يك حقيقتی است اما اينجور نيست كه همه حالات اوليای الهی ، هميشه مثل همديگر بوده است . خود پيغمبر اكرم هر دو حال برايش نقل شده ، گاهی در حال نماز يك حالت جذبهای پيدا میكرد كه اصلا طاقت نمیآورد كه اذان تمام شود ، میگفت : « ارحنا يا بلال ! » زود [ باش ] كه شروع كنيم به نماز . گاهی هم در حال نماز بود ، سر به سجده میگذاشت ، امام حسن يا امام حسين يا نوه ديگرش میآمد روی شانهاش سوار میشد و حضرت با آرامش صبر میكرد كه اين بچه نيفتد ، سجدهاش را طول میداد تا اينكه او بلند شود . يك دفعه پيغمبر اكرم ايستاده بود به نماز . جلوی محل نماز گويا كسی آب دهان انداخته بود . پيغمبر ( ص ) يك قدم به جلو برداشت و با پايش روی آنرا پوشاند و بعد برگشت كه فقها از اين [ قضيه ] مسائلی را در باب نماز استخراج كردهاند . سيد بحر العلوم میگويد :
| و مشی خير الخلق فی المحراب |
| يفتح منه اكثر الابواب |
مطلب ديگری كه عرفانی است اينست كه آنها كه روی مذاقهای عرفانی سخن میگويند معتقدند كه اگر انجذاب خيلی كامل شد ، در آن ، حالت برگشت است يعنی شخص در عين اينكه مشغول به خدا هست ، مشغول به ماوراء هم هست . آنها اين طور میگويند و من هم اين حرف را قبول دارم ولی در اين جلسه شايد خيلی قابل قبول نيست كه ما بخواهيم عرض بكنيم . مثل مسئله خلع بدن است . افرادی كه تازه به اين مرحله میرسند ، يك لحظهای ، دو لحظهای ، يك ساعتی خلع بدن میكنند . بعضی افراد در همه احوال در حال خلع بدنند . ( البته من معتقد هستم و ديدهام ) مثلا الان با ما و شما نشستهاند و در حال خلع بدن هستند . به نظر آنها آن حالتی كه در وقت نماز تير را از بدنش بيرون بكشند و متوجه نشود ، ناقصتر از آن حالتی است كه در حال نماز توجه به حال فقير دارد ، نه اينكه در اينجا از خدا غافل است و به فقير توجه كرده ، بلكه آنچنان توجه به خدايش كامل است كه در آن حال تمام عالم را میبيند . پس بنابر اين با اين قرائن نمیشود اينها را رد كرد
جلسه ششم امامت از ديدگاه ائمه اطهار عليهم السلام
بسم الله الرحمن الرحيم بحث امروز ما آخرين بحث ماست درباره مسائل كلی امامت . از اين پس اگر بحثهايی بخواهيم بكنيم همهاش جنبه نقلی خواهد داشت مثل اينكه احاديثی را كه از پيغمبر اكرم راجع به اميرالمؤمنين رسيده است يا اميرالمؤمنين درباره امامان بعد از خودشان و همچنين حضرت رسول درباره آن امامان فرمودهاند و نيز اينكه هر امامی چگونه تصريح كرده است بر امام بعد از خودش يك يك بررسی كنيم كه اينها بيشتر جنبه نقلی و تعيينی و تنصيصی پيدا میكندبحث امروز ما بحثی است كه يك مقدارش را شايد در لابلای عرايض جلسات پيش هم گفتهايم ولی چون مربوط به روح مسئله امامت است ، من امروز با استناد به گفتار ائمه عليهم السلام در اين زمينه بحث میكنم و قسمتی از كتاب الحجه كافی را برای شما میخوانم
مكرر عرض كردم كه مسئله امامت به آن معنی كه در ميان شيعه يا لااقل در زبان ائمه شيعه مطرح است ، غير از امامت به معنیای است كه در زبان اهل تسنن مطرح است ، و غير از مسئله حكومت است كه در عصر ما زياد مطرح است . مسئله امامت اساسا مسئلهای است تالی تلو نبوت ولی نه به اين معنی كه مقامش از هر نبوتی پائينتر است ، بلكه مقصود اينست كه چيزی كه است شبيه نبوت كه انبيای بزرگ اين را هم داشتهاند يعنی نبوت را با امامت توأم داشتهاند . يك چنين حالت معنوی است
تكيهگاه سخن ائمه در اين زمينه مسئله انسان است به طور كلی . ما اول بايد درباره تصور خودمان درباره انسان تجديد نظری بكنيم تا اين مطلب روشن شود
انسان چگونه موجودی است ؟
میدانيد درباره انسان كه اساسا انسان چگونه موجودی است ، دو نوع نظر است . يكی اينكه انسان نيز مانند همه جانداران ديگر يك موجود صد در صد به اصطلاح خاكی است يعنی مادی است ولی موجود مادیای كه در مسير تحولات مادی ، آن حداكثری كه يك ماده میتوانسته است متكامل بشود ، تكامل پيدا كرده است . حيات ، چه در گياهان و چه در درجه عاليترش حيوانات و چه در درجه عاليتر از آن انسانها ، خود يك تجلی و پرتوی است از تكاملاتی كه ماده در مسير خودش تدريجا پيدا كرده است . يعنی عنصر ديگری غير از عناصر مادی در بافتمان وجود اين موجود دخالت ندارد . ( اينكه عنصر میگوئيم ، به خاطر اينست كه تعبير ديگری نداريم ) . هر شگفتی كه در اين موجود هست ، از همين بافت مادی او سرچشمه میگيرد . قهرا روی اين حساب بايد اولين انسان و اولين انسانهايی كه در دنيا آمدهاند ، پائينترين انسانها باشند و هر چه كه انسان رو به جلو آمده است متكاملتر شده باشد خواه اولين انسان را به شكل تصور قدما در نظر بگيريم كه مستقيما از خاك آفريده شد يا به شكلی كه بعضی از آقايان امروز پيش كشيدهاند و خودش يك فرضيهای است كه از نظر فرضيه بودن قابل توجه است ، كه انسان انتخاب شده از يك موجودات پستتر از خودش و تحول يافته طبقه پائينتری است و ريشهاش به خاك منتهی میشود نه اينكه اولين انسان مستقيما از خاك آفريده شده .اولين انسان در قرآن
اما از نظر معتقدات اسلامی و قرآنی و بلكه همه مذاهب آن اولين انسان موجودی است كه از بسياری از انسانهای بعد از خودش حتی از انسانهای امروز متكاملتر است يعنی از اولی كه اين انسان پا به عرصه عالم گذاشته است ، به عنوان خليفه الله و به عبارت ديگر در حد يك پيغمبر به وجود آمده و اين ، در منطق دين نكته قابل توجهيه است كه چرا اولين انسانی كه در دنيا به وجود آمد ، به صورت يك حجت خدا و پيغمبر به وجود آمد در صورتی كه به نظر میرسد كه روی مسير عادی تكاملی بايد انسانها بيايند و پس از آنكه به مراحل عالی ترقی نائل شدند ، يكی از آنها به مرحله نبوت و پيغمبری برسد نه اينكه اولين انسان خودش پيغمبر باشدقرآن برای آن اولين انسان مقام بسيار شامخی قائل است : « و اذ قال ربك للملائكة انی جاعل فی الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انی اعلم ما لا تعلمون و علم ادم الاسماء كلها ثم عرضهم علی الملائكة فقال انبئونی باسماء هؤلاء ( 1 ) .
پاورقی : 1 - . سوره بقره ، آيات 30 و . 31
خلاصه اولين انسانی كه به وجود میآيد فرشتگان را به شگفت وامی دارد . چه سری و چه رازی در كار است ؟ درباره اولين انسان تعبير : « و نفخت فيه من روحی »به كار رفته ، از روح خود چيزی در او دميدم . اين نشان میدهد كه در بافتمان وجود اين موجود غير از عناصر مادی يك عنصر علوی دخالت دارد كه با تعبير " دميدم از روح خودم " بيان شده است يعنی يك چيز اختصاصی من عند اللهی در ساختمان اين موجود دخالت كرد . به علاوه چرا تعبير خليفه الله دارد : « انی جاعل فی الارض خليفه »، خليفه برای خودمبنابراين در قرآن يك چنين برداشت عظيمی برای انسان هست كه اولين انسانی كه پا در اين عالم میگذارد ، به عنوان حجت خدا ، پيغمبر خدا و موجودی كه با عالم غيب پيوستگی و ارتباط دارد پا میگذارد . تكيهگاه كلام ائمه ما روی همين اصالت انسان است به اين معنا كه اولين انسانی كه روی زمين آمده است ، از آن سنخ بوده و آخرين انسانی هم كه روی زمين باشد از همين تيپ خواهد بود و هيچگاه جهان انسانيت از موجودی كه حامل روح : « انی جاعل فی الارض خليفة غباشد خالی نيست . ( اصلا محور مسئله اين است ) . ساير انسانها كأنه موجوداتی هستند فرع بر وجود چنين انسانی ، و اگر چنين انسانی نباشد ، انسانهای ديگر هم هرگز نخواهند بود . اينچنين انسان را حجت خدا تعبير میكنند : « اللهم بلی لا تخلو الارض من قائم لله بحجة » كه اين جمله در نهج البلاغه است ( 1 ) و در كتب زيادی نقل شده است و من اين را از مرحوم آقای بروجردی شنيدم ولی يادم نيست كه در جای ديگری هم ديدهام يا نه ، يعنی دنبالش نبودهام . ايشان میفرمود اين جمله از آن جملههايی است كه حضرت در بصره بيان كردهاند و ديگران اعم از شيعه و سنی به طور متواتر آنرا نقل كردهاند
پاورقی :
1 - حكمت 139 ( فيض الاسلام )
مجبورم از آنها خودداری كنم . عده ديگری آدمهای خوبی هستند اما احمقند ، دريافت نمیكنند يا عوضی در يافت میكنند . تا اينجا تقريبا سخن حضرت يأس آور است [ زيرا به نظر میرسد ] پس كسی پيدا نمیشود . ولی در ذيلش میفرمايد : « اللهم بلی » . . . نه ، اين طور هم نيست كه هيچكس پيدا نشود ، من اكثريت مردم را میگويم . ( از اينجاست كه آقای بروجردی میگفت حضرت آنرا در خطبهای در بصره انشاء كردند و الا اين در ذيل كلام كميل هم هست ) . « اللهم بلی لا تخلو الارض من قائم لله بحجة اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بيناته و كم ذا و اين ؟ اولئك و الله الا قلون عددا و الاعظمون عند الله قدرا ، يحفظ الله بهم حججه و بيناته حتی يودعوها نظرائهم و يزرعوها فی قلوب اشباههم هجم بهم العلم علی حقيقة البصيرش و باشروا روح اليقين و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی » ( 1 )
فرمود آری ، زمين هرگز خالی از حجت نيست ، حال يا حجت ظاهر در ميان مردم و يا حجت مكتوم ، هست ولی مردم او را نمیبينند ، از نظرها پنهان است . به وسيله همان حجتهاست كه خداوند دلائل خود را در ميان مردم حفظ و نگهداری میكند و آنها هم آنچه را میدانند ، اين بذرها را در دل اشتباه خودشان كه آنها نيز مانند خودشان هستند میكارند و میروند . چنين نيست كه نكارند و بروند يعنی چنين نيست كه من آنچه دارم نگفته بگذارم و بروم
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض السلام حكمت 139
آنگاه راجع به اين افراد كه از يك مبدء ملكوتی استفاده میكنند میفرمايد : « هجم بهم العلم علی حقيقة البصيرش » علم بر آنها تهاجم میكند نه آنها بر علم . ( مقصود اينست كه علمشان افاضی است ) . و آن علمی كه به آنها هجوم میآورد ، بصيرت را به معنای حقيقی به آنها میدهد يعنی در آن علم ، اشتباهی ، نقصی ، خطايی وجود ندارد . « و باشروا روح اليقين » و روح يقين را مباشرتا واجد هستند . مقصود اينست كه اتصالشان به عالم ديگر به گونهای است كه متصل هستند « و استلانوا ما استوعره المترفون » آن چيزهايی كه مردمان مترف ( يعنی خوگرفتگان به عيش و ناز و نعمت ) خيلی سخت میشمارند ، برای آنها آسان است . مثلا برای مردمانی كه به عيش و نعمت و دنيا خود گرفتهاند ، يك ساعت مأنوس بودن با خلوت با خدا بسيار سخت است ، از هر كار سختی برايشان سختتر است ، ولی آنها انسشان به اين است . « و انسوا بما استوحش منه الجاهلون » آن چيزهايی كه نادانان از آنها وحشت میكنند ، اينان به آنها مأنوسند . « و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی » با مردم همراهی میكنند با بدنهای خودشان در حالی كه در همان وقت روحشان به محل اعلی پيوستگی دارد . يعنی بدنشان با مردم هست اما روحشان اينجا نيست . مردمی كه با اينها محشورند آنها را انسانهايی مثل خودشان میدانند و هيچ فرقی بين خودشان و آنها قائل نيستند ولی نمیدانند كه باطن او به جای ديگری وابسته استبه هر حال چنين منطقی است و لذا در كافی هم بابی تحت عنوان باب الحجه باز كرده است و میگويد اگر در دنيا دو نفر باقی بمانند يكی از آنها چنين انسانی خواهد بود كما اينكه اولين باری كه يك انسان پيدا شد ، چنين انسانی بود . من برای اينكه شما با روح اين منطق بيشتر آشنا شويد كتاب الحجه كافی را آوردم تا قسمتهايی را در اين زمينه بخوانم و معنی كنم . ساير مسائل مثل اينكه امام بايد باشد تا در ميان مردم به عدالت حكومت بكند يا مرجع اختلافات مردم در امور دينی باشد ، همه طفيلی اين اصل است نه اينكه امام را به خاطر اينكه در ميان مردم حكومت بكنند بايد امام قرار بدهند . مسئله بالاتر از اين حرفهاست . اينها به اصطلاح از فوائد استجراری يعنی از فوائد تبعی است . از هر حديثی جملههايی را انتخاب میكنم و برايتان عرض میكنم تا معلوم شود اين منطق چه منطقی است
روايتی از امام صادق ( ع )
روايتی است مربوط به انبياء و رسل كه يك مرد زنديق ( 1 ) از امام صادق ( ع ) سؤال كرد : من اين اثبت الانبياء و الرسل ؟ تو انبياء و رسل را به چه دليل اثبات میكنی ؟ امام در پاسخ خود تكيه كرد بر مسئله توحيد ، فرمود : « انا اثبتنا ان لنا خالقا صانعا متعاليا عنا و عن جميع ما خلق و كان ذلك الصانع حكيما متعاليا لم يجز ان يشاهده خلقه و لا يلامسوه فيباشرهم و يباشروه و يحاجهم و يحاجوه ثبت ان له سفراء فی خلقه يعبرون عنه الی خلقه و عباده و يدلونهم علی مصالحهم و منافعهم و ما به بقائهم و فی تركه فنائهم فثبت الامرون و الناهون عن الحكيم العليم فی خلقه » . .
پاورقی :
1 - كلمه " زنديق " عنوان فحش ندارد مثل امروز كه ما به هر كس
بخواهيم فحش بدهيم میگوئيم " زنديق " . در آن زمان عدهای به اين نام
معروف بودند و از نظر خودشان اين نام فحش نبوده . مثل كلمه "
ماترياليست " در عصر ما . البته كسی كه موحد است از اين كلمه برای
خودش خوشش نمیآيد ولی آن كسی كه ماترياليست است ، به اين كلمه افتخار
هم میكند . راجع به اينكه ريشه كلمه " زنديق " چيست خيلی حرفها زدهاند
و بيشتر نظرشان اينست كه زنادقه مانوی بودند و در اوايل قرن دوم ظهور
كردند كه قرن امام صادق است . بسياری از اروپائيها و غير آنان برای كشف
ريشه زنادقه در اسلام بحثها كردهاند و بيشتر نظرشان اينست كه اينها همان
مانويها بودهاند . البته كيش مانی كيش ضد خدايی نيست بلكه مانی خودش
ادعای پيغمبری داشت ، البته توحيدی نبود ، ثنوی بود . مانی از زردشت
ثنویتر بوده است و بسياری احتمال میدهند كه زردشت خودش موحد بوده ،
لااقل توحيد ذاتی را قائل بوده است گو اينكه توحيد در خالقيت را در
كلمات او نمیشود اثبات كرد . ولی به هر حال او يك مبدأ ازلی برای كل
عالم قائل بوده است . اما مانی قطعا ثنوی بوده و خود را از طرف خدای
خير پيغمبر میدانست . ولی مانويهايی كه بعد ظهور كردند گرايش پيدا
كردند به طبيعی گری و مادی گری و اساسا به هيچ چيز اعتقاد نداشتند
آنگاه درباره اين افراد میفرمايد : « حكماء مودبين بالحكمة » خود اينها بايد حكيمانی باشند و به حكمت تأديب شده باشند . « مبعوثين بها » به حكمت مبعوث شده باشند يعنی دعوتشان دعوت حكمت باشد « غير مشاركين للناس علی مشاركتهم لهم فی الخلق » در عين اينكه در خلقت با مردم شريكند ، در يك جهاتی بايد با مردم شريك نباشند ، يك جنبه علاوهای ، روح علاوهای بايد در آنها وجود داشته باشد . « مؤيدين من عند الحكيم العليم بالحكمة » و مؤيد از ناحيه او باشند . « ثم ثبت » « ذلك فی كل دهر و زمان » در تمام ازمنه چنين وسائطی لازم است « لكيلا تخلو الارض من حجة يكون معه علم يدل علی صدق مقالته و جواز عدالته »
زيد بن علی و مسئله امامت
زيد بن علی بن الحسين برادر امام باقر مرد صالح و بزرگواری است . ائمه ما او و قيامش را تقديس كردهاند . در اين جهت اختلاف است كه آيا زيد خودش واقعا مدعی خلافت برای خودش بود يا اينكه امر به معروف و نهی از منكر میكرد و خودش مدعی خلافت نبود بلكه خلافت را برای امام باقر میخواست . قدر مسلم اينست كه ائمه ما او را تقديس كرده و شهيد خواندهاند . در همين كافی هست كه : « مضی و الله شهيدا » او شهيد از دنيا رفت . منتها صحبت اينست كه آيا خودش مشتبه بود يا نه ؟ روايتی كه اكنون میخوانيم دلالت میكند بر اينكه خود او مشتبه بود . حالا چطور میشود كه چنين آدمی مشتبه باشد ، مطلب ديگری استمردی است از اصحاب امام باقر ( ع ) كه به او ابوجعفر احول میگويند
میگويد ز يد بن علی در وقتی كه مخفی بود دنبال من فرستاد . به من گفت آيا اگر يكی از ما خروج و قيام كند تو حاضری همكاری كنی ؟ گفتم اگر پدر و برادرت قبول كنند بله ، در غير اين صورت نه . گفت من خودم قصد دارم ، به برادرم كاری ندارم ، آيا حاضری از من حمايت كنی يا نه ؟ گفتم نه
گفت چطور ؟ آيا تو مضائقه از جانب داری درباره من ؟ گفتم : انما هی نفس واحدش فان كان لله فی الارض حجة فالمختلف عنك ناج و الخارج معك هالك و ان لا تكن لله حجة فی الارض فالمختلف عندك و الخارج معك سواء من يك جان بيشتر ندارم . تو هم كه مدعی نيستی كه حجت خدا باشی . اگر حجت خدا غير از تو باشد كسی كه با تو خارج بشود خودش را هدر داده بلكه هلاك شده است و اگر حجتی در روی زمين نباشد، من چه با تو قيام كنم و چه قيام نكنم هر دو علی السويه است
او میدانست كه منظور زيد چيست . مطابق اين حديث میخواهد بگويد امروز در روی زمين حجتی هست و آن حجت برادر توست و تو نيستی . خلاصه سخن زيد اين است كه چطور تو اين مطلب را فهميدی و من كه پسر پدرم هستم نفهميدم و پدرم به من نگفت ؟ آيا پدرم مرا دوست نداشت ؟ و الله پدرم اينقدر مرا دوست داشت كه من را در كودكی كنار خودش بر سر سفره مینشاند و اگر لقمهای داغ بود برای اينكه دهانم نسوزد آنرا سرد میكرد و بعد به دهان من میگذاشت . پدری كه اين مقدار به من علاقه داشت كه از اينكه بدنم با يك لقمه داغ بسوزد مضايقه داشت ، آيا از اينكه مطلبی را كه تو فهميدی به من بگويد تا من بر آتش جهنم نسوزم مضايقه كرد ؟ [ ابو جعفر احول ] جواب داد به خاطر همين كه تو در آتش جهنم نسوزی به تو نگفت ، چون تو را خيلی دوست داشت به تو نگفت زيرا میدانست اگر بگويد تو امتناع میكنی و آنوقت جهنمی میشوی . نخواست به تو بگويد برای اينكه سركشی روح تو را میشناخت ، خواست تو در حال جهالت بمانی كه لااقل حالت عناد نداشته باشی . اما اين مطلب را به من گفت برای اينكه اگر قبول كردم نجات پيدا كنم و اگر نه ، نه ، و من هم قبول كردم
بعد میگويد گفتم : انتم افضل ام الانبياء شما بالاتريد يا انبياء ؟ جواب داد انبياء . قلت يقول يعقوب ليوسف « يا بنی لا تقصص رؤياك علی اخوتك فيكيدوا لك كيدا »گفتم يعقوب كه پيغمبر است به يوسف كه پيغمبر است و جانشين او میگويد خوابت را به برادرانت نگو . آيا اين برای دشمنی با برادران بود يا برای دوستی آنها و نيز دوستی يوسف ، چون او برادران را میشناخت كه اگر بفهمند يوسف به چنين مقامی میرسد از حالا كمر دشمنيش را میبندند . داستان پدر و برادرت با تو داستان يعقوب است با يوسف و برادرانش
به اينجا كه رسيد ، زيد ديگر نتوانست جواب بدهد . راه را بر زيد به كلی بست . آنگاه زيد به او گفت : اما والله لان قلت ذلك حالا كه تو اين حرف را میزنی ، پس من هم اين حرف را به تو بگويم : لقد حدثنی صاحبك بالمدينة صاحب تو ( صاحب يعنی همراه
در اينجا مقصود امام است . امام تو يعنی برادرم امام باقر " ع " در مدينه به من گفت « انی اقتل و اصلب بالكناسة » كه تو كشته میشوی و در كناسه كوفه به دار كشيده خواهی شد . و ان عنده لصحيفة فيها قتلی و صلبی و او گفت كه در يك كتابی كه نزد اوست كشته شدن و به دار كشيده شدن من هست
در اينجا زيد كأنه صفحه ديگری را بر ابو جعفر میخواند زيرا يكمرتبه منطق عوض میشود و نظر دوم را تأييد میكند . پس اول كه آن حرفها را به ابو جعفر میگفت خودش را به آن در میزد ، بعد كه ديد ابوجعفر اينقدر در امامت رسوخ دارد با خود گفت پس به او بگويم كه من هم از اين مطلب غافل نيستم ، اشتباه نكن من هم میدانم و اعتراف دارم ، و آخر جمله برمیگردد به اين مطلب كه من با علم و عمد میروم و با دستور برادرم میروم . تا آنجا كه [ ابو جعفر ] میگويد يك سالی به مكه رفتم و در آنجا اين داستان را برای حضرت صادق نقل كردم و حضرت هم نظريات مرا تأييد كرد
دو حديث ديگر از امام صادق ( ع )
حديث ديگر اينكه امام صادق فرمود : « ان الارض لا تخلو الا و فيها امام » زمين هيچگاه خالی از امام باقی نمیماند . [ و نيز از آن حضرت است كه ] « لو بقی اثنان لكان احدهما الحجة علی صاحبه » اگر دو نفر در روی زمين باقی بمانند يكی از اينها بايد حجت در روی زمين باشد، غير از اين نيستروايتی از حضرت رضا ( ع )
در اين زمينه ما احاديث زيادی داريم . روايت مفصلی است مربوط به حضرت رضا ( ع ) كه مردی به نام عبدالعزيز بن مسلم میگويد : « كنا مع الرضا عليه السلام بمرو فاجتمعنا فی الجامع يوم الجمعة فی بدء مقدمنا »میگويد ما با امام رضا ( ع ) در مرو بوديم در سفری كه حضرت در جريان و لا يتعهدی به خراسان میرفتند . در يك روز جمعه در مسجد جامعه بوديم و امام حضور نداشت . مردم جمع بودند و مسئله امامت مطرح بود و صحبت میكردند
بعد من رفتم خدمت حضرت رضا و صحبتها را نقل كردم . امام تبسمی مسخره آميز كرد كه اينها اصلا چه میفهمند ؟ ! اصلا نمیفهمند موضوع چيست . بعد فرمود : « جهل القوم و خدعوا عن آرائهم » اينها جاهلند و در آراء و عقايدشان فريب خوردهاند . خداوند پيغمبر خود را نبرد مگر آنكه دين خودش را تكميل كرد و قرآن را نازل كرد كه در آن بيان هر چيزی هست از حلال و حرام و حدود و احكام و جميع آنچه كه مردم در راه دين به آن احتياج دارند ، و بعد فرمود : « ما فرطنا فی الكتاب من شيیء » ما در اين كتاب هيچ چيزی را كوتاهی نكرديم يعنی همه را گفتيم ( لا اقل مقصود دستورات حرام و حلال و تكاليف مردم است ) . در حجة الوداع هم پيغمبر در آخر عمرش اين آيه را خواند : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا . بعد حضرت رضا ( ع ) فرمود : « و امر الامامة من تمام الدين » امر امامت جزء متممات دين است « و لم يمض حتی بين لامته معالم دينهم » و پيغمبر نرفت مگر اينكه نشانههای دين را برای مردم بيان كرد و راهشان را روشن نمود . « و اقام لهم عليا علما »
خلاصه اينكه قرآن در كمال صراحت میگويد ما چيزی را فروگذار نكرديم
حال آيا جزئيات را هم فروگذار نكرده ؟ يا نه ، فقط كليات و اصول و آنچه را كه مردم بدان احتياج دارند گفته است . يكی از آنها اين است كه قرآن انسانی را [ برای بعد از پيغمبر ] معرفی كرد كه آنچه در تفسير قرآن و توضيح معانی قرآن و تشريح كليات قرآن هست نه از روی اجتهاد و رأی كه بعضی از آنها درست باشد و برخی خطا ، [ بلكه به وسيله علم الهی میداند ] آن حقيقت اسلام نزد او هست . پس اينكه میگويد ما همه چيز را بيان كرديم يعنی ديگر چيزی باقی نماند ، كليات را گفتيم ، جزئيات را هم بيان كرديم و گذاشتيم نزد كسی كه بداند . هميشه كسی كه اسلام را میداند در ميان مردم هست . « من زعم ان الله عزوجل لم يكمل دينه فقد رد كتاب الله » اگر كسی بگويد خدا دينش را كامل نكرده بر ضد قرآن سخن گفته و كسی هم كه كتاب خدا را رد كند كافر است . « و هل يعرفون قدر الامامة و محلها من الامة فيجوز فيها اختيارهم » كسانی كه میگويند امامت انتخابی است ، آيا اصلا میدانند امام يعنی چه ؟ اينها خيال كردهاند كه انتخاب امام مثل انتخاب فرمانده است برای يك سپاه . در حالی كه امام يعنی آن كسی كه قرآن میگويد [ با انتصاب او ] من دين را تكميل كردم و نيز میدانيم كه جزئيات مسائل در قرآن نيست و حقيقت اسلام نزد اوست . مگر مردم میتوانند بفهمند كه چنين شخصی كيست تا خودشان انتخاب كنند . مثل اينست كه بگويند پيغمبر را خودمان انتخاب میكنيم ! « ان الامامة اجل قدرا و اعظم شأنا و اعلی مكانا و امنع جانبا و ابعد غورا من ان يبلغها الناس بعقولهم او ينالوها بارائهم » امامت از حد فكر مردم بالاتر است تا انتخابی باشد . مسئلهای را بايد گفت انتخابی كه واقعا تشخيصش با مردم است . دين هيچگاه در مسائلی كه مردم میتوانند تشخيص بدهند دخالت مستقيم نمیكند و اساسا دخالت مستقيم كردن دين در اينگونه مسائل غلط است زيرا در اين صورت فكر و عقل مردم برای كجاست ؟ تا آنجا كه منطقه ، منطقه عقل و فكر بشر است خود بشر برود انتخاب كند اما وقتی كه مطلبی از منطقه عقل بشر خارج و بالاتر است ، اينجا ديگر جای انتخاب نيست . [ امامت ] اجل قدرا ، اعظم شأنا ، اعلی مكانا ، امنع جانبا و ابعد غورا است از اينكه مردم به عقل و خودشان امام را درك كنند و در رأی خويش به او برسند و چنين شخصی را به اختيار خودشان انتخاب كنند . « ان الامامة خص الله عزوجل بها ابراهيم الخليل بعد النبوش و الخله » اگر میخواهيد معنی واقعی امامت را بفهميد [ بدانيد كه امامت ] غير از اين مسائلی است كه مردم ما در اين زمان میگويند كه يك خليفهای انتخاب كنيم برای پيغمبر ولی جانشين پيغمبر فقط كارهای مردم را اداره كند . امامت آن مقامی است كه ابراهيم ( ع ) بعد از نبوت به آن میرسد و در آن حال خوشحال میشود و میگويد : « و من ذريتی »و برخی از ذريه مرا هم خدايا به اين مقام برسان ، در حالی كه میداند كه چنين چيزی در مورد همه ذريه نمیتواند باشد . به او جواب میدهند : « لا ينال عهدی الظالمين »اين چيزی است كه به ستمگر نمیرسد كه عرض كرديم در اينجا میگويند مقصود چيست ؟ آيا يعنی ستمگر در حال ستمگری اعم از اينكه قبلا هم ستمگر بوده يا قبلا خوب بوده ؟ میگويند اين محال است كه ابراهيم بگويد خدايا ! [ اين مقام ] را به ستمگران از ذريه من بده . پس لابد نظرش به خوبان ذريهاش بوده است . پاسخ دادند به خوبانی از آنها داده میشود كه سابقه ظلم ندارند
« فابطلت هذه الاية امامة كل ظالم الی يوم القيامة و صارت فی الصفوش » اين امر در ميان آن منتجهاست ، در ميان صفوه ذريه ابراهيم است . ( صفوه به چيزی گويند مانند كرهای كه از دوغ میگيرند آنگاه كه آنرا جدا میكنند
همان معنی زبده را دارد ) . « ثم اكرمه الله تعالی بان جعلها فی ذريته اهل الصفوش و الطهارش » [ سپس خداوند تعالی او را بزرگ داشت به اينكه امامت را ] در صفوه و اهل طهارت يعنی اهل عصمت ذريه او قرار داد . بعد امام به آياتی از قرآن اشاره و استدلال میكند : « و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات » ( 1 ) . در قرآن راجع به اينكه ذريه ابراهيم حامل مسئله امامت هستند تكيه زيادی شده و انصافا آقای محمد تقی شريعتی در اين جهت در كتاب خلافت و ولايت راجع به ذريه و اينكه چرا قرآن كه در مسئله تبعيضات نژادی هيچ معتقد نيست كه میتوان برای يك نژاد بر نژاد ديگر امتيازی قانونی قائل شد ، [ چنين سخنی گفته است ، ] خوب بحث كردهاند كه اينكه ذريهای از نظر نژادی و طبيعی به اصطلاح خلاصه میشوند و لياقت ديگری پيدا میكنند مسئله ديگری است و همان معنی حمل امامت است و . .
سپس میگويد : « فمن اين يختار هؤلاء الجهال » چنين مقامی را كه ابراهيم ( ع ) بعد از نبوت به آن نائل میشود اين نادانان چگونه میخواهند انتخاب كنند ؟ ! اصلا اين مقام میتواند انتخابی باشد ؟ ! « ان الامامة هی منزلة الانبياء و ارث الاوصياء » امامت از منازل انبياء وارث اوصياست يعنی يك امر وراثتی است به اين معنی كه استعداد آن از هر نسل به نسل بعد منتقل شده است ، نه وراثت قانونی « ان الامامه خلافه الله » امامت خلافه الله است همانی كه آدم اول داشت « و خلافة الرسول » و خلافت پيغمبر
بعد میفرمايد : « ان الامامة زمام الدين » . . . امامت زمام دين ، نظام مسلمين ، صلاح دنيا ، عزت مؤمنين ، اس و ريشه اسلام و شاخه بلند اسلام است . « بالامام تمام الصلوش و الزكاش و الصيام و الحج و الجهاد » الی آخر
پاورقی : 1 - سوره انبياء آيات 72 و . 73


