![]() |
مسئله ولايت معنوی
در جلسه پيش مطلبی را عرض كردم كه البته من خودم شخصا به آن اعتقاد دارم و آنرا هم مطلب اساسی میدانم منتها اين مطلب شايد از اركان تشيع به شمار نمیرود ، و آن اينكه آيا مقام پيغمبر اكرم فقط اين بود كه دستورات الهی ، اصول و فروع اسلام به او وحی میشد ؟ آن چيزی كه او میدانست فقط اسلام واقعی بود و ديگر ماورای آن ، شأن او نبود كه از جانب خدا بداند ؟ و در مقام عمل و تقوا نيز آيا [ فقط ] در مرحلهای بود مأمون و معصوم از خطا ؟ همچنين آيا مقام ائمه عليهم السلام فقط اينست كه گر چه به ايشان وحی نمیشده است ولی اسلام را به وسيله پيغمبر ( ص ) دريافت كردهاند و فروع و كليات و جزئيات اسلام را همچنانكه پيغمبر به علمی كه هيچ شائبه اشتباه در آن نبود میدانست ، آنها نيز میدانند و در مقام تقوا و عمل هم مأمون و معصوم از خطا هستند ؟ آيا فقط همين است يا چيزهای ديگری هم در شخص پيغمبر و شخص امام وجود دارد ؟ آيا در ماوراء مسائل مربوط به دين و معارف چه علومی را میدانستند ؟ آيا اين سخن درست است كه اعمال بر پيغمبر عرضه میشود و حتی اعمال مردم در زمان حيات هر امامی بر آن امام عرضه میشود به طوری كه مثلا الان امام زمان ( ع ) نه تنها بر شيعيان بلكه بر همه مردم حاضر و ناظر است و غافل نيست ؟ حتی امام ، حی و ميت ندارد . يعنی همانطور كه در جلسه پيش عرض كردم وقتی شما به زيارت امام رضا ( ع ) میرويد و میگوييد : السلام عليك در حد اينست كه شما با انسان زندهای در اين دنيا روبرو میشويد و میگوئيد : السلام عليك ، همان مقدار شما را شهود میكند . اين همان مسئله ولايت است ، ولايت معنویدر جلسه پيش عرض كردم در اينجا نقطه التقايی ميان عرفان و تشيع وجود دارد يعنی فكرها خيلی به هم نزديك است . اهل عرفان معتقدند در هر دورهای بايد يك قطب ، يك انسان كامل وجود داشته باشد و شيعه میگويد در هر دورهای يك امام و حجت وجود دارد كه او انسان كامل است و . . . فعلا نمیخواهيم اين بحث را مطرح كنيم چون اين مسئله مورد اختلاف ما و سنيها نيست . اختلاف تشيع و تسنن در آن دو مسئله اول است ، يكی مسئلهای كه ما اسمش را امامت در بيان احكام دين میگذاريم و ديگر ، امامت به معنی زعامت مسلمين
اهميت حديث ثقلين
راجع به مسئله امامت از حديث : « انی تارك فيكم الثقلين » كه عرض كردم ، غافل نشويد . اگر با يكی از علما يا غير علمای اهل تسنن روبرو شديد ، بگوئيد آيا پيغمبر چنين جملهای را فرمود يا نه ؟ اگر بگويد نه ، میتوان چندين كتاب از خودشان جلويش گذاشت . میبينيد اصلا علمای اهل تسنن نمیتوانند در [ وجود و صحت ] چنين حديثی اختلاف داشته باشند و ندارند . ( 1 ) بعد بگوئيد اينكه پيغمبر قرآن را بعنوان يك مرجع و عترت را بعنوان مرجع ديگر معين كرده ، عترت چه كسانی هستند ؟ آنها اصلا فرقی ميان عترت پيغمبر و غير عترت پيغمبر قائل نيستند بلكه آنچه كه نقل میكنند از صحابه و غير صحابه ، از غير علی ( ع ) بيشتر نقل كردهاند تا از علی ( ع ) . از علی ( ع ) گاهی به عنوان يك راوی نقل میكنند نه به عنوان يك مرجع
پاورقی :
1 - برخی منبريها و روضه خوانها اين حديث را خراب كردند چون هميشه
آنرا مقدمه گريز زدن برای مصيبت خواندن قرار دادهاند . انسان خيال میكند
كه مقصود پيغمبر در اين حديث فقط اين بوده كه من بعد از خود دو چيز را
در ميان شما باقی میگذارم يكی قرآن كه احترامش كنيد و ديگر عترت كه
احترامشان كنيد و به ايشان اهانت نكنيد . در حاليكه مقصود اينست يكی
قرآن كه به آن مراجعه كنيد و ديگر عترت كه به آنها مراجعه كنيد زيرا در
دنباله حديث میفرمايد : لن تضلوا ما ان تمسكتم بهما ابدا » تا وقتی كه
به ايندو بچسبيد گمراه نمیشويد . پس ، مسئله رجوع مطرح است و پيغمبر (
ص ) عترت را عدل قرآن قرار داده است در رجوع كردن . خود پيغمبر هم
فرمود قرآن ثقل اكبر است و عترت ثقل اصغر
حديث غدير
گفتيم علاوه بر اينكه هر كس كه مرجع دين است ، زعيم دين هم بايد همو باشد ، در مسئله زعامت [ علی ( ع " هم پيغمبر تصريح كرده است . يك نمونه آن حديث غدير است كه پيغمبر اكرم آنرا در غدير خم و در حجة الوداع فرمودند . حجة الوداع آخرين حج پيغمبر اكرم ( ص ) است و شايد ايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند ، البته قبل از حجة الوداع حج عمره كرده بودند . رسول اكرم صلای عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند . همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف ، در مسجد الحرام ، در عرفات ، در منا و بيرون منا ، در غدير خم و در جاهای ديگر خطابههای عمومی خود را القا كردند . از جمله در غدير خم بعد از آنكه جا به جا مطالبی را فرموده بود ، مطلبی را به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدی ذكر نمود . به نظر من فلسفه اينكه پيغمبر اين مطلب را در آخر فرمود همين آيهای است كه در آنجا قرائت كرد : « يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته »( 1 ) بعد از اينكه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامی را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است ، يك مرتبه در غدير خم اينطور میفرمايد : مطلبی است كه اگر آنرا نگويم هيچ چيز را نگفتهام ²فما بلغت رسالته »به من گفتهاند كه اگر آنرا نگويی هيچ چيز را نگفتهای يعنی همه هبا و هدر است .پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 67
بعد میفرمايد : « الست اولی بكم من انفسكم ؟ » ( اشاره به آيه قرآن است كه : « النبی اولی بالمؤمنين من انفسهم »( 1 ) آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست ؟ همه گفتند بلی يا رسول اللهحضرت فرمود : « من كنت مولاه فهذا علی مولاه » . اين حديث هم مثل حديث ثقلين دارای اسناد زيادی است
خلاصهای از بحث غدير را چند سال پيش در مشهد همين كانونيها ( 2 ) به صورت كتاب منتشر كردند . البته من هنوز آنرا نخواندهام ولی برخی از رفقايمان كه وارد هستند خواندهاند ، میگويند خيلی خوب است . لااقل آنرا مطالعه كنيد
اگر ما بخواهيم مدارك احاديثی مثل حديث غدير را كه میگوئيم متواتر است يا حديث ثقلين را كه آقای مير حامد حسين صاحب عبقات الانوار كتابی با قطع بزرگ و در چهار صد صفحه درباره مدارك آن نوشته است بررسی كنيم ، خيلی طولانی میشود . ممكن است احتياج به بحث بيشتری داشته باشد ولی من مايلم كه جوهر بحث را در مسئله امامت عرض كرده باشم همراه با يك اشاره نسبتا اجمالی به مداركی كه اهل تشيع در باب امامت دارند
و صلی الله عليه محمد و آله الطاهرين
پاورقی :
1 - سوره احزاب ، آيه . 6
2 - [ كانون نشر حقايق اسلامی ]
جلسه سوم بررسی كلامی مسئله امامت
بسم الله الرحمن الرحيم برای اين كه درست روشن بشود كه منطق علمای شيعه در بحث امامت چه بوده و ديگران اگر در اين زمينه سخنی گفتهاند چه بوده است ، من بهتر آن ديدم كه متنی را كه خواجه نصيرالدين طوسی در اين زمين نوشته است به اضافه توضيحاتی كه لازم باشد برای شما عرض كنم . اين متن خيلی خلاصه است و از زمان ايشان به اين طرف در ميان علمای شيعه و سنی مطرح استحتما نام اين كتاب را شنيدهايد . خواجه كتابی نوشته است به نام " تجريد " كه معروف است . قسمتی از اين كتاب در فن منطق است كه میگويند " منطق تجريد " و قسمت ديگرش در فن كلام است كه مسائل توحيد و نبوت و امامت و معاد و . . . را بحث كرده و بخش توحيد آن بيشتر جنبه فلسفی دارد و در اين بخش خواجه به روش فلاسفه صحبت كرده است . هر دو قسمت اين كتاب را علامه حلی شرح كرده است . علامه حلی كه حتما نامش را زياد شنيدهايد از اكابر و از بزرگترين فقهای اسلام است ، نه تنها از بزرگترين فقهای شيعه بلكه از بزرگترين فقهای اسلام شمرده شده است . او در منطق و كلام و فلسفه و رياضيات و . . . شاگرد خواجه نصيرالدين و در فقه شاگرد محقق حلی صاحب شرايع است كه او هم از فقهای درجه اول شيعه است . علامه و خواجه جزء نوابغ شمرده شدهاند . خواجه نصرالدين جزء رياضيون تقريبا درجه اول جهان شمرده میشود . اخيرا روزنامهها اعلان كردند كه قسمتهايی از كره ماه را به نام چند نفر از رياضيون ايرانی نامگذاری كردند ، عمر خيام ، ابن سينا و خواجه نصير الدين كه فرضياتی در باب كره ماه داشتهاند
علامه هم در فن خودش كه فقه است ، قطعا و بدون شك از نوابغ است
كتابهای خيلی زيادی دارد ، از جمله كتابی است به نام " تذكرش الفقهاء " در دو جلد . به راستی وقتی انسان اين كتاب را مطالعه میكند به حيرت میافتد از تبحر يك نفر در يك فن
محمد قزوينی میگويد وقتی در تهران بودم به درس مرحوم ميرزای آشتيانی میرفتم . بعد كه به اروپا رفتم و بعضی از متخصصين را در فن خودشان ديدم ، حس میكردم كه ميرزا حسن آشتيانی در فن خودش همان معنی واقعی تبحر را دارد
" تذكرش الفقهاء " كتابی است فقهی اما نه تنها فقه شيعه را بيان كرده بلكه در هر مسئلهای فتوای همه علمای اهل تسنن آنهم نه فقط چهار امامشان : ابو حنيفه ، شافعی ، مالك و احمد ، بلكه فتوای اكابر فقهای ما قبل از منحصر شدن مذاهب به اين چهارتا را نيز نقل كرده است . در هر مسئلهای میگويد در اينجا ابوحنيفه چنين گفته ، شافعی چنين گفته و عقيده ما اماميه چنين است . گاهی رد و ايراد هم میكند مثلا میگويد شافعی در يك قول خودش چنين گفته ، در قول ديگرش چنين گفته ، اول چنين گفته ، بعد از عقيده خودش عدول كرده و چنين گفته است . آقای شيخ محمد تقی قمی میگفت وقتی كه میخواستند تذكره را چاپ كنند ، از علمای هر مذهبی از مذاهب اهل تسنن متخصصی آوردند . اينها اعجاب داشتند كه اين مرد بر اقوال ما از خود ما بيشتر احاطه دارد . يك چنين آدم فوق العادهای بوده است
علامه كتاب تجريد را شرح كرده . قسمت منطقش به نام " الجوهر النضيد " معروف است كه از بهترين كتابهای منطق است و قسمت كلامش به نام " كشف المراد " كه امروز به آن شرح تجريد میگويند . شرح علامه ، هم بر منطق و هم بر كلامش خيلی مختصر است . بعد از علامه مكرر اين كتاب را شرح و حاشيه كردهاند . يكی آن را رد كرده ، ديگری تأييد كرده و شايد در دنيای اسلام هيچ كتابی به اندازه " تجريد " مورد بحث قرار نگرفته است يعنی هيچ متنی نداريم كه به اندازه اين كتاب برايش شرح و حاشيه نوشته باشند و مرتب آنرا رد و يا تأييد كرده باشند . علت اين امر اينست كه خواجه وقتی خواسته مطالب و مسائل را بر مذاق شيعه بيان كند خيلی خلاصه و متن گويی كرده ، تقريبا عجالتا گذشته ، يك اشارهای به مطالب كرده و گذشته است . در قسمتهای آخر كتاب تجريد بحثی برای امامت باز شده است . از اين بحث ، چون مورد قبول همه علمای شيعه هست ، میتوانيد بفهميد كه منطق علمای شيعه در اين زمينه چگونه منطقی است
كتابی كه اكنون در دست دارم ، شرح ملا علی قوشچی است بر تجريد . ملا علی قوشچی است بر تجريد . ملا علی قوشچی از اكابر علمای اهل تسنن است
قهرا او كه نظر مخالف دارد ، نظريات اهل تسنن را منعكس میكند و غالبا نظر خواجه نصير الدين را رد میكند . بنا براين در اين كتاب ، هم نظر خواجه كه نظر علمای شيعه هست منعكس شده و هم نظر اهل تسنن
تعريف امامت
اولين سخنی كه در باب امامت میگويند ، تعريفی است كه از امامت میكنند . در اين تعريف اختلافی نيست . میگويند : [ الامامة ] رياسة عامة فی امور الدين و الدنيا [ امامت ] رياستی است عمومی هم در امور دينی و هم در امور دنيايی . خواجه تعبيری كلامی دارد ، میگويد : الامام لطف مقصود اينست كه امامت هم نظير نبوت از مسائلی است كه از حد بشری بيرون است و به همين جهت [ انتخاب امام ] از حد استطاعت بشری بيرون است و بنابراين آنطرفی است ، از آن طرف بايد بيايد ، مثل نبوت است كه از طريق وحی و تعيين الهی بايد بيايد با اين تفاوت كه نبوت مستقيما از ناحيه خداست ، ارتباط پيغمبر است با خدا ، و امامت ، تعيينی است از ناحيه پيغمبر از ناحيه خدادليل عقلی شيعه در باب امامت
خواجه در اينجا بيش از اين يك جمله بيان نمیكند . ولی توضيحی كه علمای شيعه در اينجا میدهند بر همان اساسی است كه قبلا عرض كردم . اولا يك حديث تاريخی میكنند . میگويند فعلا بحث در امامت حضرت امير استاگر اين ثابت شد ، برای بقيه ائمه بيشتر به نص امام قبلی تمسك میشود
میگويند میدانيم كه دين اسلام دين خاتم است و بناست كه بعد از آن ، ديگر شريعتی نيايد و دينی است كلی و جامع همه شئون زندگی بشر ، و وضع اين دين هم از چنين مطلبی حكايت میكند زيرا در همه مسائل دخالت دارد . بعد میگويند آيا تاريخ زندگی پيغمبر اكرم نشان میدهد كه ايشان شخصا اين مقدار فرصت پيدا كرده باشند كه تمام اسلام را به مردم تعليم داده باشند ؟ ما وقتی كه تاريخ را مطالعه میكنيم میبينيم در آن بيست و سه سال چنين فرصتی برای پيغمبر اكرم بدست نيامد . البته پيغمبر از هيچ فرصتی كوتاهی نكرد و خيلی چيزها را تعليم داد ولی با توجه به تاريخچه مكه و مدينه پيغمبر و گرفتاريها و مشاغل زيادی كه ايشان داشت ، مسلم اين مدت وافی نبود كه همه احكام اسلام را برای همه مردم بيان كند ، و امكان ندارد كه چنين دينی ناقص بيان شده باشد . بنابراين حتما بايد كسی يا كسانی در ميان اصحاب پيغمبر ( ص ) وجود داشته باشند كه اسلام را به تمام و كمال از پيغمبر فرا گرفته و شاگردان مجهز پيغمبر باشند كه بعد از رفتن او از نظر توضيح و بيان اسلام نظير وی باشند با اين تفاوت كه پيغمبر ( ص ) از راه وحی الهی میگفت و اينها از راه ياد گرفتن از پيغمبر میگويند . بعد میگو يند شما چون چنين كسی را سراغ نداريد و به او رجوع نكرديد ، خواه ناخواه از اول ، دين اسلام را ناقص تلقی كرديد و در نتيجه مسئله قياس را پيش آورديد . و درست هم هست ، مسئله قياس از آنجا در ميان اهل تسنن مطرح شد كه گفتند در مسائلی كه بايد حكمی داشته باشيم ولی از پيغمبر ( ص ) نرسيده چه كنيم ؟ گفته چارهای نداريم جز اينكه با مقايسه يك موضوع با موضوع ديگر و با مشابهات ظنی و گمانی حكم چنين مسائلی را استنباط كنيم . اين سخن از علمای شيعه هم نيست ، از حضرت امير ( ع ) شروع شده و در نهج البلاغه هست و در كلمات ساير ائمه عليهم السلام نيز زياد است كه اين چه گمان باطلی است ؟ ! علی ( ع ) میفرمايد : « ام انزل الله دينا ناقصا » ؟ آيا خدا دين ناقص فرود آورد كه نياز داشته باشد به اين رأيهای من عندی ؟ ساير ائمه عليهم السلام هم پافشاری زيادی بر اين مسئله كردهاند كه صحبت نقصانگی دين نيست كه مسائل دينی در بعضی موارد ناقص باشد و چون ناقص است ، با رأی و گمان خودمان حكمی بدست آوريم . در اصول كافی بابی است به نام " باب . . " . ( 1 ) كه هيچ مسئلهای نيست كه لااقل صورت كلی آن در كتاب و سنت وجود نداشته باشد . كلی مسائل آمده است ، مصداق را بايد كشف كرد . اجتهاد از نظر شيعه همين است يعنی كليات اسلام كافی است ، مجتهد بايد كليات را بر جزئيات تطبيق كند . ولی قياس اينست كه حتی كليات هم كافی نيست ، بايد با مشابهتها و گمانها حدس زد و به طور تخمينی حكم را استنباط كرد
بنابراين [ علمای شيعه ] میگويند كه ما و شما هر دو اعتراف داريم كه پيغمبر اكرم در آن بيست و سه سال نتوانست تمام احكام اسلام را ولو به صورت كلی برای مردم بيان كند . شما میگوئيد رسول اكرم همين طور رها كرد و رفت . ما میگوئيم اينطور نبوده بلكه به همان دليل كه پيغمبر ( ص ) مبعوث شد ، از جانب پيغمبر افرادی معين شدند كه جنبه قدسی داشتند و پيغمبر اكرم تمام حقايق اسلام را برای اولين آنها يعنی علی ( ع ) بيان كرد و آنان آماده بودند كه به تمام سؤالات جواب بدهند . علی ( ع ) هميشه میگفت هر چه از اسلام میخواهيد بپرسيد تا من به شما بگويم
امام يعنی كارشناس امر دين
حال ما اين مطلب را به زبان امروز بيان میكنيم . [ علمای شيعه ] میگويند اينكه شما منكر امام با اين مشخصات هستيد ، در واقع اسلام را تحقير میكنيد .
پاورقی :
1 - [ باب الرد الی الكتاب و السنة و انه ليس شيیء من الحلال و
الحرام الا و قد جاء فيه كتاب او سنة ]
مسئله عصمت
در اينجا مسئله عصمت پيش میآيد . وقتی كه شيعه امام ( 1 ) را در چنين مقامی تلقی میكند كه حافظ و نگهبان شريعت و مرجع مردم برای شناساندن اسلام است ، همانطور كه برای پيغمبر ( ص ) عصمت قائل است ، برای او هم عصمت قائل است . در مورد عصمت پيغمبر هيچكس شبهه نمیكند و امر بسيار واضحی هم هست . اگر برای ما قطعی شود كه سخنی را پيغمبر اكرم فرموده ، در صحت آن شك نمیكنيم و میگوئيم پس درست است . هيچوقت نمیگوئيم پيغمبر در اينجا اشتباه كرده است . كسی كه خدا او را برای هدايت مردم فرستاده در حاليكه مردم به هدايت الهی نياز داشتهاند ، نمیتواند انسانی جايز الخطا يا جايز المعصيه باشد . دو گونه خطاست : يكی اينكه عالما عامدا معصيت كند مثلا خدا به پيغمبر دستور بدهد كه چنين بگو . بعد پيغمبر ببيند مصلحت و منفعت خودش طوری ديگری اقتضا میكند و آن سخن را به گونهای ديگر برای مردم بگويد
پاورقی :
1 - بيشتر به جنبه دينی او نظر دارند . قبلا گفتم اينكه در عصر ما مسئله
امامت را فورا مساوی با مسئله حكومت كه جنبه دنيايی قضيه است میگيرند
، صحيح نيست در مسئله امامت بيشتر جنبه دينی آن مطرح است . اصلا بين
مسئله امامت و مسئله حكومت به يك اعتبار نوعی عموم و خصوص من وجه
است . امامت يك مسئله است و حكومت كه از شئون امامت است ، مسئله
ديگری است . در زمان غيبت ما درباره حكومت صحبت میكنيم ولی درباره
امامت صحبت نمیكنيم . نبايد امامت را مساوی با حكومت دانست . امامت
به تعبير علما رياست در دين و دنياست و چون رياست در دين است ، قهرا
رياست در دنيا هم هست . مثل خود پيغمبر كه چون رئيس دينی بود ، به تبع
رئيس دنيايی هم بود . اگر در زمانی فرضا امام وجود نداشته باشد يا امام
غيبت داشته باشد و رياست دينی به آن معنا در كار نباشد ، آنوقت مسئله
رياست دنيايی پيش میآيد كه تكليف آن چيست
اگر كسی بگويد لازم نيست امام معصوم باشد و چنانچه اشتباهی كرد كس ديگری به او تذكر میدهد ، میگوئيم ما نقل كلام به آن كس ديگر میكنيم ، باز او نگهبان ديگری میخواهد ، بالاخره شخصی بايد باشد كه [ به دليل دارا بودن عصمت ] بتواند واقعا حافظ شرع باشد . علاوه بر اين اگر امام خطا كار و گنهكار باشد ، وظيفه ديگران است كه او را به راه راست بياورند و حال آنكه وظيفه ديگران اينست كه مطيع امر او باشند . ايندو با همديگر جور در نمیآيند
مسئله تنصيص
از مسئله عصمت میرسند به تنصيص . بنابراين شكل كلامی قضيه اينست كه از خدا شروع میكنند میگويند امامت لطفی است از جانب خدا . چون لطف است پس بايد وجود داشته باشد و چون چنين لطفی بدون عصمت ممكن نيست ، پس امام بايد معصوم باشد و به همين دليل بايد منصوص باشد زيرا اين امر [ يعنی عصمت ] موضوعی نيست كه تشخيصش با مردم باشد . همان طور كه تشخيص پيغمبر با مردم نيست و با خداست كه چه كسی را به پيغمبری معين كند و او را با دلائل و آثار و معجزات معرفی نمايد ، تشخيص امام هم با مردم نيست و از جانب خدا بايد تعيين شود با اين تفاوت كه پيغمبر چون بشر ديگری در كار نيست ، بايد از راه آثار معجزات به مردم شناسانده شود ولی امام بايد از راه پيغمبر شناسانده شود . از اينجا وارد تنصيص میشوند و میگويند پس امامت به اين معنا كه گفتيم بايد به نص باشد از طرف پيغمبر نه به صورت تعيين مردم . بنابراين از مسئله لطف آمدند به مسئله عصمت و از مسئله عصمت آمدند به مسئله تنصيص . به اينجا كه میرسند ، پله چهارمی را بايد طی كنند : بسيار خوب ، اينها همه درست ولی چه ارتباطی با علی ( ع ) دارند ؟ [ خواجه نصير ] میگويد : و هما مختصان بعلی ايندو [ يعنی معصوم و منصوص بودن ] از مختصات علی ( ع ) است . مقصود اينست كه در اين جهت حتی يك نفر اختلاف ندارد كه غير علی منصوص نيست . يعنی صحبت اين نيست كه ديگران میگويند پيغمبر ( ص ) كس ديگری را تعيين كرد و ما میگوئيم علی ( ع ) را ، بلكه صحبت اينست كه آيا پيغمبر كسی را تعيين كرده است كه در اين صورت غير از علی كس ديگری نيست ، و يا اساسا كسی را تعيين نكرده است ؟ همين قدر كه بگوئيم نص و تنصيص لازم و واجب است و پيغمبر بر انسانی تنصيص كرده ، آن شخص غير از علی ( ع ) كس ديگری نمیتواند باشد چون ديگران چنين ادعايی ندارند و بلكه انكار دارند . حتی خلفا مدعی تنصيص [ در مورد خود ] نيستند چه رسد به ديگران . اتباعشان هم مدعی تنصيص بر آنها نيستند . بنابراين ديگر بحثی نيستدر مورد عصمت هم همين طور است ، نه خلفا مدعی عصمت خودشان بودند بلكه صريحا به اشتباهاتشان اعتراف میكردند و نه اهل تسنن قائل به عصمت آنها هستند چون همان طور كه گفتيم مسئله امامت از نظر آنها يعنی حكومت . در مسئله حكومت ديگر مطرح نيست كه حاكم اشتباه يا گناه نكند
میگويند خير ، اشتباه هم زياد میكردند ، گناه هم مرتكب میشدند ولی در حد يك انسان عادل ، در حد انسانی كه لياقت پيشنمازی دارد . بيش از اين ديگر بر ايشان [ مقامی ] قائل نيستند . لهذا اين جمله را اهل تسنن هم روايت كردهاند و قوشچی نيز قبول دارد كه ابوبكر میگفت : ان لی شيطانا يعترنی شيطانی هست كه گاهی بر من مسلط میشود و مرا به غلط میاندازد
اگر ديديد من كج رفتم ، بيائيد مرا مستقيم و هدايت كنيد . خودش اعتراف میكرد . عمر در مواردی ( و بعضی كه استقصا كردهاند ، مدعی هفتاد مورد هستند . در اينكه زياد است و مورد اتفاق شيعه و سنی ، بحثی نيست ) گفت : لولا علی لهلك عمر اگر علی نبود ، عمر بيچاره شده بود ، هلاك شده بود
اتفاق میافتاد كه او حكمی میكرد ، بعد اميرالمؤمنين او را بر اشتباهش آگاه مینمود و او قبول میكرد . بنابراين خلفا نه خودشان مدعی عصمت هستند و نه ديگران درباره آنها مدعی عصمتند
اگر مسئله امامت در اين سطح خيلی بالا قرار گرفت ، در سطح لطف و عصمت و تنصيص ، ديگر غير از علی ( ع ) اصلا كسی ادعا ندارد كه در اين سطح باشد . تا اينجا مسئله شكل كلامی دارد يعنی همانطور كه گفتيم از بالا شروع میشود ، از اينكه به همان دليلی كه نبوت ، لازم و لطف است ، امامت هم بايد باشد تا آخرش كه عرض كردم . گو اينكه تا همين جا مطلب خاتمه میپذيرد ، ولی بيشتر از اين وارد میشويم تا ببينيم آيا در خارج و در عمل هم چنين بوده و پيغمبر ( ص ) بر علی ( ع ) تنصيص كرده است يا نه ؟ كه از اينجا وارد نصوص میشويم
در اينجا بايد مطلبی را عرض كنم و آن اينكه به قول برخی ما اساسا چرا وارد روشهای كلامی شويم و از آن بالا شروع كنيم ؟ ما از پائين شروع میكنيم يعنی از راه آنچه هست و وجود دارد . متكلمين از آن بالا میآيند تا میرسد به اينجا ، ولی اگر ما بر اساس اين مشرب صحبت كنيم ، كارمان از اينجا شروع میشود كه ما چكار داريم به اين حرفها كه آيا امامت لطف از جانب خدا هست يا نه كه چون لطف است امام بايد معصوم باشد و در نتيجه بايد تنصيص در كار باشد ؟ اين بايدها ، تكليف برای خدا معين كردن است . ما نمیخواهيم برای خدا تكليف معين كنيم بلكه میرويم دنبال آن چيزی كه وجود دارد . اگر پيغمبر تنصيص كرده ، همان برای ما كافی است بدون اينكه لطف بودن آن ، عصمت و تنصيص عقلا بر ما ثابت شود . میرويم سراغ اينكه ببينيم اصلا پيغمبر كسی را تعيين كرده يا نه ؟ حال ببينيم استدلالهايی كه شيعيان در اين زمينه میآورند چيست ؟ اين استدلالها را ناچار بايد به طور سر بسته ذكر كنيم چون در اين استدلالها اهل تسنن غالبا يا قبول ندارند كه چنين نصوصی باشد ( البته انكار مطلق هم نمیكنند ولی میگويند خبر واحد است نه متواتر ) و يا اينكه معنی و مفهوم آنها را توجيح میكنند و میگويند معنيش غير از آنی است كه شما میگوئيد
بررسی نصوصی از رسول اكرم كه ناظر بر امامت علی ( ع ) است
يكی اين است كه پبغمبر اكرم خطاب به اصحابش فرمود : « سلموا علی علی بامره المومنين » به علی سلام بدهيد به عنوان امارت مومنان و اميرالمومنينی . اين جمله مربوط به قضيه غدير است . البته آن جمله حديث غدير را عليحده ذكر میكنند . اهل تسنن اين جمله را به صورت متواتر قبول ندارند . كاری كه علمای شيعه بعدها كردهاند همين بوده كه ثابت كنند اينگونه احاديث متواترند . در تجريد بيش از اين ذكر نشده و اين حديث ، ارسال مسلم گرفته شده است . شارح ( ملا علی قوشچی ) هم میگويد خير ما قبول نداريم كه متواتر باشد ، يك خبر واحد است ، بعضی نقل كردهاند همه نقل نكردهاندكتابهايی نظير عبقات والغدير ، كوشششان در اين است كه ثابت كنند اين احاديث متواترند . در اين دو كتاب مخصوصا الغدير ، ناقلان حديث غدير طبقه به طبقه از قرن اول تا قرن چهاردهم ذكر شدهاند . ابتدا شصت و چند نفر از طبقه صحابه پيغمبر را نام میبرد ( البته از كتب اهل تسنن ) . بعد از طبقه تابعين ذكر میكند كه از صحابه نقل كردهاند . اينها تقريبا مربوط به قرن اول میشوند . در قرون بعد نيز طبقه به طبقه نقل كرده است
مخصوصا كاری كه در الغدير صورت گرفته اينست كه از جنبه ادبی قضيه استفاده كرده و اين ، كار خيلی خوبی است . عبقات و كتابهای ديگر در اين زمينه ، بيشتر به نقل حديثی تمسك كردهاند كه در هر قرنی چه كسانی نقل كردهاند ولی الغدير از جنبه ادبی هم استفاده كرده است چون در هر عصری هر مطلبی كه در ميان مردم وجود داشته باشد ، شعرا آنرا منعكس میكنند . شعرا منعكس كننده آن چيزی هستند كه در زمان خودشان هست . میگويد اگر مسئله غدير مسئلهای بود كه به قول آنها مثلا در قرن چهارم بوجود آمده بود ، ديگر در قرون اول و دوم و سوم شعرا اينهمه شعر دربارهاش نگفته بودند . در هر قرنی ما میبينيم مسئله غدير جزء ادبيات آن قرن است . بنابراين چگونه میتوانيم اين حديث را انكار كنيم . و اين ، از نظر تاريخی روش خوبی است . ما خيلی از اوقات برای اثبات وجود موضوعی در تاريخ میرويم سراغ ادبا . میبينيم در هر قرنی همه ادبا اين موضوع را منعكس كردهاند ، معلوم میشود كه اين ، در زمان آنها فكر موجودی بوده است . " عبقات " نيز گاهی برای يك حديث يك كتاب نوشته است كه در آن راويان آن حديث را ذكر كرده و اينكه آيا اين راوی درست است يا نادرست ، فلان كس گفته درست است و . . . يك شاخه درخت پرشجری درست كرده كه اصلا انسان حيرت میكند از اينهمه تتبعی كه اين مرد داشته است
يكی ديگر جملهای است كه باز از پيغمبر نقل كردهاند كه خطاب به علی ( ع ) فرمود : « انت الخليفة بعدی » . غير از اين دو جمله ، جملات ديگری نيز هست . متأسفانه دو هفته پيش كه از اينجا میرفتم ، يادداشتهايم راجع به امامت را گم كردم . در آنجا اين احاديث را يادداشت كرده بودم
اجمالا كتابهايش را میدانم ولی خصوصياتش يادم نيست
سيره ابن هشام كتابی است كه در قرن دوم نوشته شده . خود ابن هشام ظاهرا در قرن سوم است ولی اصل سيره از ابن اسحاق است كه در اوايل قرن دوم میزيسته و ابن هشام كتاب او را تلخيص و تهذيب كرده است . از كتبی است كه مورد اعتماد اهل تسنن است . در آنجا دو قضيه را نقل میكند كه اين كتاب ( تجريد ) نقل نكرده ولی چون مضمون همين مضمون است من نقل میكنم
داستان يوم الانذار
يكی مربوط به داستان يوم الانذار است كه در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد : « انذر عشيرتك الاقربين »( 1 ) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومی به آن معنا نكرده بودند . میدانيم در آن هنگام علی ( ع ) بچهای بوده در خانه پيغمبر . ( علی ( ع ) از كودكی در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانی دارد ) رسول اكرم به علی ( ع ) فرمود غذايی ترتيب بده و بنیهاشم و بنیعبدالمطلب را دعوت كن .پاورقی : 1 - سوره شعرا آيه . 214
علی ( ع ) هم غذايی از گوشت درست كرد و مقداری شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوت كرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد . ابولهب كه عمومی پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد ، عصبانی و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردی برای اينكه چنين مزخرفی را به ما بگويی ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم برای بار دوم به علی ( ع ) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوی هم هست میفرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكی كم يا يكی زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسی از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد ، وصی ، وزير و جانشين من خواهد بود . غير از علی ( ع ) احدی جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد ، علی ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصی و وزير و خليفه من خواهی بودداستان ملاقات رئيس قبيله با پيغمبر اكرم
قضيه ديگر كه باز در سيره ابن هشام است ، از اين بالاتر است . در زمانی كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود ، در ماههای حرام ( 1 ) مزاحم پيغمبر اكرم نمیشدند يا لااقل زياد مزاحم نمیشدند يعنی مزاحمت بدنی مثل كتك زدن نبود ولی مزاحمت تبليغاتی وجود داشترسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده میكرد و وقتی مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع میشدند ( آن موقع هم حج بود ولی با يك سبك مخصوص ) میرفت در ميان قبائل گردش میكرد و مردم را دعوت مینمود .
پاورقی :
1 - ماههای ذیالقعده ، ذیالحجه و محرم چون ماه حرام بود ، ماه آزاد بود
يعنی در اين ماهها همه جنگها تعطيل بود ، دشمنان از يكديگر انتقام
نمیگرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع
میشدند و حتی اگر كسی قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا میكرد ،
به احترام ماه حرام متعرضش نمیشد
فرمود اينكه چه كسی بعد از من باشد ، با من نيست با خداست . اين ، مطلبی است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است
حديث غدير و تواتر آن
يكی ديگر از ادلهای كه شيعه ذكر كردهاند حديث غدير است . [ خواجه نصير ] میگويد : و لحديث الغدير المتواتر حديث غديری كه متواتر است" متواتر " اصطلاحی است در علم حديث ، میگويند خبر واحد و خبر متواتر . مقصود از خبر واحد اين نيست كه ناقل آن يك نفر باشد بلكه يعنی خبری كه نقل آن در حدی است كه مفيد يقين نيست خواه ناقل يك نفر باشد و خواه ده نفر باشند . مثلا شخصی نقل میكند كه من فلان خبر را از راديو شنيدم
شما گمان پيدا میكنيد كه اين سخن راست باشد اما هنوز منتظريد كه ديگران چه میگويند . از يك نفر ديگر هم میشنويد ، گمانتان قويتر میشود . بعد میبينيد كه افراد زيادی همين حرف را میزنند . نمیتوانيد احتمال بدهيد كه همه اينها خواستهاند دروغ بگويند . حتی بايد [ تعداد ناقلان ] در حدی باشد كه تبانی بر دروغ هم در آن درست نباشد چون در يك حدی ممكن است افراد بشر تبانی كنند ولی اگر از آن حد بيشتر باشد تبانی امكان ندارد . تواتر يعنی [ مقدار نقل خبر ] فوق تبانی باشد . مثلا در همين مثالی كه عرض كردم ممكن است ده نفر با همديگر تبانی كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم . تا دويست نفر ممكن است تبانی كنند ولی گاهی قضيه به حدی میرسد كه اصلا نمیشود احتمال داد كه تبانی باشد . مثلا شما میرويد به جنوب تهران میبينيد شخصی میگويد راديو چنين چيزی گفته . بعد میرويد شر ق تهران میبينيد افرادی آن خبر را نقل میكنند . بعد میرويد غرب تهران همينطور
نمیتوانيد احتمال بدهيد كه همه اينها با يكديگر تبانی كردهاند . اين را میگويند تواتر . شيعه مدعی است كه نقل خبر غدير در حدی است كه ما احتمال تبانی هم در آن نمیتوانيم بدهيم و بگوئيم مثل چهل نفر از صحابه پيغمبر تبانی كردند بر يك دروغ ، خصوصا كه بسياری از ناقلان اين خبر جزء دشمنان علی ( ع ) بوده يا از طرفداران ايشان شمرده نشدهاند . اگر ناقلان فقط از تيپ سلمان و ابوذر و مقداد يعنی همانها كه دور علی میچرخيدند بودند ، میشود احتمال داد كه اينها علاقه مفرطی به علی ( ع ) داشتند و با تبانی چنين حرفی زدهاند . در حاليكه اين خبر را كسانی نقل كردهاند كه علاقهای به علی ( ع ) نشان ندادهاند . امثال ملا علی قوشچی میگويند اين خبر واحد است و به حد تواتر نرسيده است ، ولی شيعيان میگويند خير ، خبر واحد نيست [ و متواتر است ] ، اين هم كتابها
در حديث غدير پيغمبر ( ص ) فرمود : « الست اولی بكم من انفسكم ؟ قالوا بلی . » آيا من از خود شما بر شما اولويت ندارم ؟ ( 1 ) گفتند : بلی . بعد فرمود : « من كنت مولاه فهذه علی مولاه » معلوم است كه میخواهد همان اولويت خودش بر نفوس را برای علی ( ع ) تصويب كند
حديث منزلت
يكی ديگر از احاديثی كه ايشان ( خواجه نصير ) میفرمايند متواتر است و ملا علی قوشچی منكر اصلش نيست ولی میگويد خبر واحد است و باز اشخاصی نظير مير حامد حسين در عبقات و آقای امينی در الغدير و مخصوصا مير حامد حسين كه يك كتاب را به آن اختصاص داده ( الغدير به ساير احاديث زياد نپرداخته ) بدان پرداختهاند ، حديث منزلت است كه پيغمبر اكرم درباره علی ( ع ) فرمود : « انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی » نسبت توبه من همان نسبتی است كه هارون به موسی داشت به استثنای نبوت . اين جمله را پيغمبر اكرم هنگامی كه به غزوه تبوك میرفتند فرمود
پاورقی :
1 - اشاره به آيه قرآن ( سوره احزاب ، آيه 6 ) است كه : النبی اولی
بالمؤمنين من انفسهم »پيغمبر چون از جانب خداست ، بر جان و مال و بر
همه چيز مردم از خود مردم اولويت دارد . هر كسی اختيار مال و جان و همه
چيز خودش را دارد اما پيغمبر در همين اختيارداريها از خود صاحب
اختيارها صاحب اختيارتر است . البته پيغمبر هيچگاه كاری را العياذ
بالله به خاطر نفع خودش انجام نمیدهد . او نماينده جامعه اسلامی از طرف
خداست . انسان اختيار مال و جان خودش را دارد برای خودش ، پيغمبر اين
اختيار را بيشتر دارد برای جامعه اسلامی
به قول سياسيون میخواست قدرت خودش را نشان بدهد كه ما آمادهايم . تا مرز روم رفتند و بعد هم برگشتند . رسول اكرم در اين سفر علی ( ع ) را با خود نبرد و گذاشت در مدينه به عنوان جانشين خودش . علمای شيعه میگويند اين كار به اين دليل بود كه پيغمبر میدانست در آنجا جنگی رخ نمیدهد
علی ( ع ) از اينكه در مدينه ماند دلتنگ شد ، عرض كرد يا رسول الله ! شما مرا اينجا میگذاريد در رديف زنها و بچهها و با خود نمیبريد ؟ فرمود : « اما ترضی ان تكون ( يا : انت ) منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی » ( میخواست بگويد من تو را به عنوان جانشين خود گذاشتم نه اينكه تو را در مدينه رها كرده و رفته باشم ) يعنی هر نسبتی كه هارون به موسی داشت تو با من داری به استثنای نبوت . ما وقتی به قرآن مراجعه میكنيم تا ببينيم چه نسبتی ميان هارون و موسی هست میبينيم در يك جا قرآن نقل میكند كه موسی در ابتدای كار خود از خدا چنين خواست : « رب اشرح لی صدری و يسر لی امری و احلل عقدش من لسانی يفقهوا قولی »( تا اينجايش محل شاهد ما نيست ) « و اجعل لی وزيرا من اهلی »( وزير اصلا يعنی كمك
و زر يعنی سنگينی ، وزير يعنی كسی كه مقداری از سنگينی را متحمل میشود
اين اصطلاح معروف هم كه بعد پيدا شده به اعتبار اينست كه وزير معاون پادشاه بوده است . ) برای من كمك و همراهی از خاندانم تعيين كن
پاورقی :
1 - ما در سال گذشته به خيبر رفتيم و هيچ نمیدانستيم كه بين مدينه تا
خيبر و بين مدينه تا تبوك اينقدر فاصله است . از مدينه تا تبوك در
جاده شوسه و مستقيم درست صد فرسخ يعنی ششصد كيلومتر است و شايد در آن
جادههای قديم بيشتر هم بوده و از مدينه تا خيبر شصت فرسخ است . واقعا
تعجب كرديم كه اين چه قدرت و همتی بوده است كه با وسائل آن روز اين
راه را طی كردهاند
« اشدد به ازری »پشت مرا با او محكم كن و « و اشركه فی امری »او را در اين كار با من شريك گردان . « كی نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا »( 1 ) تا بيشتر تو را تسبيح گوئيم و ياد كنيم يعنی بيشتر دين تو را رواج دهيم
در جای ديگر قرآن میبينيم كه میفرمايد موسی به هارون گفت ( بعد از اين جريان است ) : « يا هارون اخلفنی فی قومی »( 2 ) هارون ! جانشين من باش در ميان قوم من
بنابراين وقتی پيغمبر میگويد : « انت منی بمنزلة هارون من موسی » میخواهد بگويد همان نسبتی را كه هارون به موسی داشت و همه از طريق قرآن میدانند ( وزيرش بود ، پشتش به او محكم بود ، شريك در كارش بود و جانشين او در قومش بود ) ، تو با من داری « الا انه لا نبی بعدی » به استثنای نبوت .
پاورقی : 1 - سوره طه ، آيات 25 تا . 34 2 - سوره اعراف آيه . 142 اين بخش از آيه به طور كامل به اين صورت است : و قال موسی لاخيه هارون اخلفنی فی قومی »
اگر « الا انه لا نبی بعدی » نبود ، میگفتيم اينجا پيغمبر نظرش به يك امر از امور و به يك شباهت بالخصوصی است اما وقتی نبوت را استثنا میكند ، كأنه میخواهد بگويد در جميع شئون 1 ( البته شئون اجتماعی نه شئون طبيعی كه هارون برادر طبيعی موسی بود ، تو هم برادر طبيعی من هستی ! ) اين نسبت بر قرار است ، نسبتی كه هارون از ناحيه خدا در جميع شئون الهی به موسی داشت تو نسبت به من داریجوابی كه اهل تسنن میدهند اينست كه اگر چنين حديثی متواتر باشد ما قبول داريم ولی متواتر نيست ، واحد است . ولی همانطور كه عرض كردم علمايی نظير مير حامد حسين در كتابهايشان ثابت میكنند كه اين حديث هم متواتر است
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
پرسش و پاسخ
سؤال : برداشتی كه بنده از پايان جلسه گذشته و تقريبا شروع جلسه امروز كردم اين بود كه يك مرزی در ذهنم بين مسئله حكومت و امامت تا حدودی ايجاد شد . به اين ترتيب كه آقای مطهری فرمودند امامت وظائفی به عهده دارد كه يك شعبهاش شعبه حكومت است . بنده نمیدانم غير از حكومت شعبات ديگرش چيست كه مسئله حكومت در آن حل نشود و جريان را توجيه نكند ؟ آنچه كه ما تا حالا از اسلام ياد گرفتهايم اينست كه بين دنيا و آخرتمان يا اعمال دنيا و آخرتمان مرزی نيست . آنچه كه به عنوان اعمال اخروی بيان میشود به عنوان ضمانت برای عمل به اعمال دنيا و دخالت در زندگی دنياست و اعمال دنيای ما برای كمال و بهتر كردن زندگی اجتماعی و استوار كردن حكومت اجتماعی بر جامعه میباشد . در قرآن هم میبينيم كه خدا بهترين مدال را به كسانی میدهد كه خواستهاند در اعمال عبادی خودشان زندگی دنيا و حاكميت دنيا و دادن آن به دست عدالت را ثابت بكنندبزرگترين ارزشها را برای جهاد قائل شده . در زندگی ائمه هم میبينيم كه تمام دستورات و روش زندگيشان توجيه كننده اين بوده كه دنبال استيفای حقوق و بدست آوردن حق حاكميت و حكومت بودهاند چه آنهايی كه علنا مبارزه میكردند و چه آنها كه يا در زندان و يا در مخفيگاه رهبريهای سازمانهای مخفی را داشتند . اينست كه بنده نمیتوانم وظائف ديگری غير از حكومت برای امامت توجيه بكنم زيرا حكومت آنها بر همه اعمال امامت توجيه خواهد شد . خواستيم توضيح بفرمائيد
جواب : عرض كنم كه شما مسئله مرز را خودتان مطرح كرديد . من كه اصلا كلمه مرز را به كار نبردم و صحيح هم نمیدانم كه به كار برده شود . من عرض كردم كه امامت درميان شيعه در سطحی بالاتر از حكومت مطرح است كه حكومت يكی از شئون امامت خواهد بود و آن سطح بالاتر ، سطح بيان و توضيح اسلام و مرجع بودن برای احكام دين است در سطح عصمت و خطا ناپذيری . ما میگوئيم يكی از شئون پيغمبر اكرم حكومت بود . اين كه مرز نيست . يكی از شئونی كه پيغمبر اكرم در ميان مردم داشت حكومت بود ولی اين حكومت حكومت از ناحيه مردم و حقی نبود كه مردم به او داده باشند ، حقی بود كه خدا به او داده بود به دليل اينكه او بشری بود فوق بشرهای ديگر . [ به عبارت ديگر پيغمبر ] به دليل اينكه مبين احكام الهی بود و با عالم غيب اتصال معنوی داشت ، حكومت هم در ميان مردم داشت . من كه نخواستم مرزی ميان دنيا و آخرت قائل بشوم و تفكيكی كرده باشم ميان امام و حاكم و بگويم امام مربوط به آخرت مردم است و حاكم مربوط به دنيای مردم . اگر من اينطور گفته بودم ، ايراد شما وارد بود . ما میگوئيم در ميان شيعه مسئله ديگری مطرح است كه اگر آن مسئله را ثابت بكنيم ، حكومت هم خودبخود ثابت شده است . ما مقامی تالی مقام نبوت قائل میشويم كه با وجود و حضور آن مقام ، ديگر سخنی از حكومت غير مطرح نيست . همينطور كه با وجود پيغمبر سخنی از حكومت غير مطرح نيست ، با وجود امام در سطحی كه شيعه معرفی میكند نيز سخن حكومت غير مطرح نيست . سخن حكومت به آن معنا كه امروز مطرح است ، در وقتی مطرح است كه ما فرض كنيم امامی در دنيا وجود نداشته باشد يا مثل زمان ما امام غائب باشد . و الا با وجود و حضور امام در سطحی كه شيعه میگويد تكليف مسئله حكومت خود بخود مطرح و روشن شده است
سؤال : آيا اهل تسنن روايت مربوط به غدير خم را واحد میدانند و متواتر نمیدانند يا آن روايتی را كه فرموديد حضرت رسول ( ص ) فرمودند : سلام كنيد به علی كه امير شماست ؟ جواب : اين قسمت از روايت غدير كه : « من كنت مولاه فهذا علی مولاه » را شايد حتی سنيها هم نتوانند انكار كنند كه متواتر است گو اينكه ملا علی قوشچی میگويد اين قسمت هم متواتر نيست . اين قسمت آنقدر زياد نقل شده كه اهل تسنن هم [ تواتر آنرا ] انكار نمی كنند . ( 1 ) عده بسيار زيادی بودهاند كه قسمت اولش را هم كه میفرمايد : « الست اولی بكم من انفسكم» نقل كردهاند . شيعه اين قسمت را هم متواتر میداند .
پاورقی : 1 - علت زياد نقل شدن اين قسمت آنست كه در آن زمان از سخن پيغمبر نسخه برداری نمیكردند كه همانجا بنويسند بلكه به ذهنشان میسپردند . طبعا آن جملهای از اين حديث كه بيش از هر جمله ديگر به ياد افراد میماند
آنجايی است كه اسم علی ( ع ) برده شده : من كنت مولاه فهذا علی مولاه ولی حديث : « سلموا علی علی بامرش » « المؤمنين » را سنيها هيچ قبول ندارند كه متواتر باشد و میگويند اين خبر واحد است . شايد ما هم نتوانيم متواتر بودن اين حديث را اثبات كنيم ( حالا من درست نمیدانم ) و لزومی هم ندارد ولی تواتر اصل اين مطلب كه پيغمبر فرمود : « الست اولی بكم من انفسكم » و مردم گفتند : بلی و بعد فرمود : « من كنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» ( 1 ) از نظر ما بديهی است . به علاوه علمای اهل تسنن در اينگونه مسائل اتفاق نظر ندارند كه همه گفته باشند اين خبر متواتر است يا همه گفته باشند واحد است . بعضی از ايشان گفتهاند خبر واحد است و بعضی ديگر گفتهاند خبر متواتر است ولی معنايش آن نيست كه شيعه میگويد بلكه پيغمبر فرمود هر كس كه دوست من است و مرا دوست دارد ، علی را هم دوست داشته باشد . ما میگوئيم اين چه حرفی است كه پيغمبر در غدير خم مردم را جمع كند كه هر كس مرا دوست دارد علی را هم دوست داشته باشد ! اين ، چه خصوصيتی دارد ؟ علی را فقط دوست داشته باشيد ؟ ! مخصوصا با ضميمه شد : « الست اولی بكم من انفسكم » و نيز با توجه به كلمه مولا كه اساسا در هيچ جا به معنی دوست نيامده استسؤال : آيا آيه « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »بعد از واقعه غدير خم نازل شده است ؟ جواب : خير ، در غدير خم بوده است
پاورقی : 1 - سفينة البحار ، ج 2 ، ص . 306
جلسه چهارم آيه اليوم يئس . . . و مسئله امامت
بسم الله الرحمن الرحيم در جلسه گذشته عرض كرديم كه اساس فكر شيعه در مسئله امامت با فكر اهل تسنن مختلف است و اين دو فكر از ريشه با يكديگر اختلاف دارندلهذا به اين صورت درباره اين مسئله بحث كردن كه ما قائل به امامتيم ، آنها هم قائل به امامت ، ولی شرايط امامت از نظر ما و آنها متفاوت است ، اساسا درست نيست . چون آن چيزی كه شيعه به نام امامت معتقد است ، غير از آن چيزی است كه آنها به نام امامت معتقدند . كما اينكه مسئلهای كه به اين شكل طرح میشود كه آيا امامت به نص است يا به شورا يعنی آيا امام را پيغمبر بايد تعيين كرده باشد يا مردم بايد او را انتخاب بكنند نيز به اين صورت صحيح نيست . زيرا آنچه شيعه در باب امامت میگويد و میگويد به نص است ، غير از آن چيزی است كه اهل تسنن میگويند و میگويند به شور است . نه اينكه درباره يك چيز بحث میكنند و يكی میگويد آن چيز به نص است و ديگری میگويد همان چيز به شور است . در واقع بايد چنين گفت كه در نظر شيعه مسئلهای به نام امامت مطرح است كه اهل تسنن از اساس آنرا قبول ندارند نه اينكه در شرائطش با آنها اختلاف دارند . درست مثل مسئله نبوت است در مقابل منكرين نبوت . شيعه امامت را در سطحی آنچنان بالا میبرد كه قهرا اگر كسی آن فرضيه را پيش بكشد و قبول كند ، نمیتواند قبول نكند كه امام بايد از طرف خدا تعيين شده باشد . همينطور كه در نبوت هيچگاه نمیگويند مردم بنشينند و نبی انتخاب كنند ، قهرا در مورد امام در آن سطحی كه شيعه میگويد نيز جای اين حرف نيست كه مردم بنشينند و چنان شخصی را انتخاب كنند
در جلسه پيش ما آن سلسله مراتب و شرايطی را انتخاب كنند . در باب امامت میگويد عرض كرديم و رسيديم به اينجا كه شيعه مسئله را از بالا شروع میكند و میآيد پائين . بعد میگويند برای اينكه اين فقط يك فرضيه نباشد بايد ببينيم آيا واقعا با توجه به آنچه كه ما در باب امامت در آن سطح عالی میگوئيم ، پيغمبر اكرم كسی را برای اين مقام تعيين كرده است ؟ آيا قرآن فرموده است يا نه ؟ اول در نظر داشتم كه به همان ترتيب حرفهای خواجه در تجريد مطالب را عنوان بكنم ولی به مناسبت اينكه چند روز ديگر روز عيد غدير است ، به نظرم رسيد كه بهتر اينست كه ما همين آيات مربوط به غدير را معنی و ترجمه بكنيم و شرح بدهيم
بررسی آيه اليوم يس . .
پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 3
ترجمه اين دو آيه را عرض میكنم بعد به شرح معنی آنها از روی قرائن میپردازمكلمه " يوم " يعنی روز ، وقتی با " الف و لام " ذكر میشود ( الف و لام عهد ) گاهی به معنی آن روز است و گاهی به معنی امروز ، در هر دو مورد به كار برده میشود . به معنی " آن روز " در جايی به كار میرود كه قبلا يك روزی را نام بردها ند بعد میگويند در آن روز . ولی اگر بگوئيم فلان كس اليوم وارد شد يعنی همين امروز وارد شد . « اليوم يئس الذين كفروا من دينكم »( حالا ما نمیگوئيم مقصود آن روز است يا امروز ، شرحش را بعد میدهيم ) . در آن روز ( يا امروز كافران از دين شما مأيوس شدند « فلا تخشوهم »پس ، از آنها ديگر بيم نداشته باشيد . يعنی چه آنها از دين شما مأيوس شدند ؟ يعنی آنها ديگر مأيوس شدند كه بر دين شما پيروز و فائق شوند و آنرا از ميان ببرند . چون مأيوس شدند دست از كار و فعاليت و آن روشی كه قبلا عليه اسلام داشتند برداشتند . از آنها ديگر بيم نداشته باشيد . جمله بعد خيلی عجيب است ، میفرمايد : « و اخشون »اما از من بترسيد
صحبت اينست كه امروز از ناحيه آنها بيم نداشته باشيد ولی از ناحيه من بيم داشته باشيد ، با توجه به اينكه بحث درباره خود دين است . بيم از آنها اين بود كه از ناحيه آنها به اين دين آسيب برسد . میفرمايد نترسيد ، ديگر آنها نمیتوانند آسيبی برسانند « و اخشون » از من بترسيد . قهرا معنايش اينست كه اگر آسيبی به اين دين برسد ، از طرف من میرسد . حال اين چه مفهومی میتواند داشته باشد كه بعد از اين از كفار نترسيد بر دين خودتان ، از من بترسيد ، بعد عرض میكنيم كه مقصود چيست
[ در ادامه آيه میفرمايد : ] « اليوم اكملت لكم دينكم »آن روز ( يا امروز ) دين شما را كامل كردم ، به حد كمال رساندم « و اتممت عليكم نعمتی »و نعمت خودم را به پايان رساندم . در اينجا دو كلمه نزديك به هم ذكر شده است : اكمال و اتمام . اين دو كلمه خيلی بهم نزديكند : كامل كردم يا تمام كردم
فرق اكمال و اتمام
فرق اين دو كلمه ( در فارسی و بيشتر در عربی ) با يكديگر اينست كه " تمام " در جايی گفته میشود كه يك چيزی اجزائش بايد پشت سر يكديگر بيايد ، تا وقتی كه هنوز همه اجزائش مرتب نشده ، میگوئيم ناقص است ، وقتی كه آخرين جزئش هم آمد ، میگوئيم تمام شد . مثل يك ساختمان كه میگوئيم ساختمان تمام شد . يك ساختمان تا وقتی كه پايه هايش را بالا آوردهاند و حتی سقف آن را هم زدهاند ، تمام نيست . تا همه اجزايی كه برای يك ساختمان لازم است كه اگر نباشد از آن ساختمان نمیشود استفاده كرد نباشند ، میگوئيم اين ساختمان تمام نيست . وقتی همه اجزاء بود به طوری كه بتوان در آن سكنی گزيد ، میگوئيم تمام شد . اما در مسئله كامل اين طور نيست كه [ شیء غير كامل ] جزء ناقصی دارد بلكه ممكن است هيچ جزء ناقص و ناتمامی نداشته باشد ولی هنوز كامل نباشد . مثلا يك جنين در رحم مادر به حد تمام میرسد يعنی همه ساختمانش تمام میشود ، بچه هم به دنيا میآيد ولی هنوز انسان كاملی نيست يعنی آن رشدی را كه بايد بكند نكرده است . رشد كردن غير از اين است كه جزء ناقصی داشته باشد . در واقع اختلاف كامل و تمام با يكديگر اختلاف كيفی و كمی استقرآن از يك طرف میگويد : « اليوم اكملت لكم دينكم »در اين روز دين شما را به حد كمال رساندم ، و از طرف ديگر میگويد : « واتممت عليكم نعمتی »نعمت خودم را هم به حد اتمام رساندم « و رضيت لكم الاسلام دينا در امروز من اسلام را برای شما به عنوان يك دين پسنديدم . يعنی اين اسلام ، امروز آن اسلامی است كه خدا میخواسته آن باشد . واضح است كه مقصود اين نيست كه اسلام همان اسلام سابق است ولی خدا نظرش تغيير كرده ! بلكه مقصود اينست كه چون اكنون اسلام به حد كمال و حد تمام رسيد ، اين همان دين مرضی الهی است . آن دينی كه خدا میخواسته همين اسلام كامل شده و تمام يافته است
مفهوم آيه بيش از اين نيست . هر چه هست درباره كلمه اليوم است كه مقصود كدام روز است ؟ كدام روز است در اين حد از اهميت كه قرآن میگويد در آن روز دين كمال يافت و نعمت خدايی به اتمام رسيد . اين بايد يك روز خيلی مهمی باشد ، يك حادثه خيلی فوق العادهای بايد در آن روز واقع شده باشد . و اين ديگر مربوط به شيعه و سنی نيست . از عجايب قضيه اينست كه از ما قبل و ما بعد اين آيات هم هيچ چيزی كه دلالت بر آن روز بكند فهميده نمیشود . خلاصه از قرائن لفظی خود آيه چيزی [ درباره آن روز ] نمیشود فهميد . يك وقت هست كه قبل از آيهای حادثه يا جريان يا مطلب خيلی مهمی را نقل كرده بعد میگويد " امروز " يعنی يه مناسبت آن مطلبی كه در اينجا گفتيم . در اين مورد اينطور نيست چون قبل از اين آيه دستورات بسيار بسيار سادهای هست راجع به اينكه گوشت چه حيوانی بر شما حلال است و گوشت چه حيوانی بر شما حرام است ، حكم ميته چنين است ، خون بر شما حرام است ، گوشت خنزير ( يعنی خوك ) بر شما حرام است و . . . يك مرتبه میگويد : « اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »اين كه تمام میشود دو مرتبه بر میگردد به همان سياق اول كه چه گوشتی حرام است و در صورت اضطرار مانعی ندارد : « فمن اضطر فی مخمصة غير متجانف ». . . يعنی اين آيات به شكلی است كه اگر ما آن قسمت را از وسط آن برداريم ، ما قبل و ما بعد آن به همديگر متصل میشود بدون اينكه كوچكترين خللی وارد شود كما اينكه همين مضمونی كه در ما قبل و ما بعد اين آيات آمده در دو سه جای ديگر قرآن تكرار شده بدون اينكه اين امر در وسط قرار بگيرد ، و مطلب نيز متلائم و كامل میباشد


