next page

fehrest page

back page

مسئله ولايت معنوی

در جلسه پيش مطلبی را عرض كردم كه البته من خودم شخصا به آن اعتقاد دارم و آنرا هم مطلب اساسی می‏دانم منتها اين مطلب شايد از اركان تشيع‏ به شمار نمی‏رود ، و آن اينكه آيا مقام پيغمبر اكرم فقط اين بود كه‏ دستورات الهی ، اصول و فروع اسلام به او وحی می‏شد ؟ آن چيزی كه او می‏دانست فقط اسلام واقعی بود و ديگر ماورای‏ آن ، شأن او نبود كه از جانب خدا بداند ؟ و در مقام عمل و تقوا نيز آيا [ فقط ] در مرحله‏ای بود مأمون و معصوم از خطا ؟ همچنين آيا مقام ائمه‏ عليهم السلام فقط اينست كه گر چه به ايشان وحی نمی‏شده است ولی اسلام را به وسيله پيغمبر ( ص ) دريافت كرده‏اند و فروع و كليات و جزئيات اسلام‏ را همچنانكه پيغمبر به علمی كه هيچ شائبه اشتباه در آن نبود می‏دانست ، آنها نيز می‏دانند و در مقام تقوا و عمل هم مأمون و معصوم از خطا هستند ؟ آيا فقط همين است يا چيزهای ديگری هم در شخص پيغمبر و شخص امام وجود دارد ؟ آيا در ماوراء مسائل مربوط به دين و معارف چه علومی را می‏دانستند ؟ آيا اين سخن درست است كه اعمال بر پيغمبر عرضه می‏شود و حتی اعمال‏ مردم در زمان حيات هر امامی بر آن امام عرضه می‏شود به طوری كه مثلا الان‏ امام زمان ( ع ) نه تنها بر شيعيان بلكه بر همه مردم حاضر و ناظر است و غافل نيست ؟ حتی امام ، حی و ميت ندارد . يعنی همانطور كه در جلسه پيش‏ عرض كردم وقتی شما به زيارت امام رضا ( ع ) می‏رويد و می‏گوييد : السلام‏ عليك در حد اينست كه شما با انسان زنده‏ای در اين دنيا روبرو می‏شويد و می‏گوئيد : السلام عليك ، همان مقدار شما را شهود می‏كند . اين همان مسئله‏ ولايت است ، ولايت معنوی
در جلسه پيش عرض كردم در اينجا نقطه التقايی ميان عرفان و تشيع وجود دارد يعنی فكرها خيلی به هم نزديك است . اهل عرفان معتقدند در هر دوره‏ای بايد يك قطب ، يك انسان كامل وجود داشته باشد و شيعه می‏گويد در هر دوره‏ای يك امام و حجت وجود دارد كه او انسان كامل است و . . . فعلا نمی‏خواهيم اين بحث را مطرح كنيم چون اين مسئله مورد اختلاف ما و سنيها نيست . اختلاف تشيع و تسنن در آن‏ دو مسئله اول است ، يكی مسئله‏ای كه ما اسمش را امامت در بيان احكام‏ دين می‏گذاريم و ديگر ، امامت به معنی زعامت مسلمين

اهميت حديث ثقلين

راجع به مسئله امامت از حديث : « انی تارك فيكم الثقلين » كه عرض‏ كردم ، غافل نشويد . اگر با يكی از علما يا غير علمای اهل تسنن روبرو شديد ، بگوئيد آيا پيغمبر چنين جمله‏ای را فرمود يا نه ؟ اگر بگويد نه ، می‏توان چندين كتاب از خودشان جلويش گذاشت . می‏بينيد اصلا علمای اهل‏ تسنن نمی‏توانند در [ وجود و صحت ] چنين حديثی اختلاف داشته باشند و ندارند . ( 1 ) بعد بگوئيد اينكه پيغمبر قرآن را بعنوان يك مرجع و عترت را بعنوان‏ مرجع ديگر معين كرده ، عترت چه كسانی هستند ؟ آنها اصلا فرقی ميان عترت‏ پيغمبر و غير عترت پيغمبر قائل نيستند بلكه آنچه كه نقل می‏كنند از صحابه‏ و غير صحابه ، از غير علی ( ع ) بيشتر نقل كرده‏اند تا از علی ( ع ) . از علی ( ع ) گاهی به عنوان يك راوی نقل‏ می‏كنند نه به عنوان يك مرجع

پاورقی : 1 - برخی منبريها و روضه خوانها اين حديث را خراب كردند چون هميشه‏ آنرا مقدمه گريز زدن برای مصيبت خواندن قرار داده‏اند . انسان خيال می‏كند كه مقصود پيغمبر در اين حديث فقط اين بوده كه من بعد از خود دو چيز را در ميان شما باقی می‏گذارم يكی قرآن كه احترامش كنيد و ديگر عترت كه‏ احترامشان كنيد و به ايشان اهانت نكنيد . در حاليكه مقصود اينست يكی‏ قرآن كه به آن مراجعه كنيد و ديگر عترت كه به آنها مراجعه كنيد زيرا در دنباله حديث می‏فرمايد : لن تضلوا ما ان تمسكتم بهما ابدا » تا وقتی كه‏ به ايندو بچسبيد گمراه نمی‏شويد . پس ، مسئله رجوع مطرح است و پيغمبر ( ص ) عترت را عدل قرآن قرار داده است در رجوع كردن . خود پيغمبر هم‏ فرمود قرآن ثقل اكبر است و عترت ثقل اصغر

حديث غدير

گفتيم علاوه بر اينكه هر كس كه مرجع دين است ، زعيم دين هم بايد همو باشد ، در مسئله زعامت [ علی ( ع " هم پيغمبر تصريح كرده است . يك‏ نمونه آن حديث غدير است كه پيغمبر اكرم آنرا در غدير خم و در حجة الوداع فرمودند . حجة الوداع آخرين حج پيغمبر اكرم ( ص ) است و شايد ايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند ، البته قبل از حجة الوداع حج‏ عمره كرده بودند . رسول اكرم صلای عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند . همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف ، در مسجد الحرام ، در عرفات ، در منا و بيرون منا ، در غدير خم و در جاهای ديگر خطابه‏های عمومی خود را القا كردند . از جمله در غدير خم بعد از آنكه جا به جا مطالبی را فرموده بود ، مطلبی را به عنوان آخرين قسمت با بيان‏ شديدی ذكر نمود . به نظر من فلسفه اينكه پيغمبر اين مطلب را در آخر فرمود همين آيه‏ای است كه در آنجا قرائت كرد : « يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته »( 1 ) بعد از اينكه‏ پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامی را در باب اصول‏ و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است ، يك مرتبه در غدير خم‏ اينطور می‏فرمايد : مطلبی است كه اگر آنرا نگويم هيچ چيز را نگفته‏ام‏ ²فما بلغت رسالته »به من گفته‏اند كه اگر آنرا نگويی هيچ چيز را نگفته‏ای‏ يعنی همه هبا و هدر است .

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 67

بعد می‏فرمايد : « الست اولی بكم من انفسكم ؟ » ( اشاره به آيه‏ قرآن است كه : « النبی اولی بالمؤمنين من انفسهم »( 1 ) آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست ؟ همه گفتند بلی يا رسول الله
حضرت فرمود : « من كنت مولاه فهذا علی مولاه » . اين حديث هم مثل حديث‏ ثقلين دارای اسناد زيادی است
خلاصه‏ای از بحث غدير را چند سال پيش در مشهد همين كانونيها ( 2 ) به‏ صورت كتاب منتشر كردند . البته من هنوز آنرا نخوانده‏ام ولی برخی از رفقايمان كه وارد هستند خوانده‏اند ، می‏گويند خيلی خوب است . لااقل آنرا مطالعه كنيد
اگر ما بخواهيم مدارك احاديثی مثل حديث غدير را كه می‏گوئيم متواتر است يا حديث ثقلين را كه آقای مير حامد حسين صاحب عبقات الانوار كتابی‏ با قطع بزرگ و در چهار صد صفحه درباره مدارك آن نوشته است بررسی كنيم‏ ، خيلی طولانی می‏شود . ممكن است احتياج به بحث بيشتری داشته باشد ولی من‏ مايلم كه جوهر بحث را در مسئله امامت عرض كرده باشم همراه با يك‏ اشاره نسبتا اجمالی به مداركی كه اهل تشيع در باب امامت دارند
و صلی الله عليه محمد و آله الطاهرين

پاورقی : 1 - سوره احزاب ، آيه . 6 2 - [ كانون نشر حقايق اسلامی ]

جلسه سوم بررسی كلامی مسئله امامت

بسم الله الرحمن الرحيم برای اين كه درست روشن بشود كه منطق علمای شيعه در بحث امامت چه‏ بوده و ديگران اگر در اين زمينه سخنی گفته‏اند چه بوده است ، من بهتر آن‏ ديدم كه متنی را كه خواجه نصيرالدين طوسی در اين زمين نوشته است به‏ اضافه توضيحاتی كه لازم باشد برای شما عرض كنم . اين متن خيلی خلاصه است‏ و از زمان ايشان به اين طرف در ميان علمای شيعه و سنی مطرح است
حتما نام اين كتاب را شنيده‏ايد . خواجه كتابی نوشته است به نام " تجريد " كه معروف است . قسمتی از اين كتاب در فن منطق است كه‏ می‏گويند " منطق تجريد " و قسمت ديگرش در فن كلام است كه مسائل توحيد و نبوت و امامت و معاد و . . . را بحث كرده و بخش توحيد آن بيشتر جنبه فلسفی دارد و در اين بخش خواجه به روش فلاسفه صحبت كرده است . هر دو قسمت اين كتاب را علامه حلی شرح كرده است . علامه حلی كه حتما نامش‏ را زياد شنيده‏ايد از اكابر و از بزرگترين فقهای اسلام است ، نه تنها از بزرگترين فقهای شيعه بلكه از بزرگترين فقهای اسلام شمرده شده است . او در منطق و كلام و فلسفه و رياضيات و . . . شاگرد خواجه نصيرالدين و در فقه شاگرد محقق حلی صاحب شرايع است كه او هم از فقهای درجه اول شيعه است . علامه‏ و خواجه جزء نوابغ شمرده شده‏اند . خواجه نصرالدين جزء رياضيون تقريبا درجه اول جهان شمرده می‏شود . اخيرا روزنامه‏ها اعلان كردند كه قسمتهايی از كره ماه را به نام چند نفر از رياضيون ايرانی نامگذاری كردند ، عمر خيام‏ ، ابن سينا و خواجه نصير الدين كه فرضياتی در باب كره ماه داشته‏اند
علامه هم در فن خودش كه فقه است ، قطعا و بدون شك از نوابغ است
كتابهای خيلی زيادی دارد ، از جمله كتابی است به نام " تذكرش الفقهاء " در دو جلد . به راستی وقتی انسان اين كتاب را مطالعه می‏كند به حيرت‏ می‏افتد از تبحر يك نفر در يك فن
محمد قزوينی می‏گويد وقتی در تهران بودم به درس مرحوم ميرزای آشتيانی‏ می‏رفتم . بعد كه به اروپا رفتم و بعضی از متخصصين را در فن خودشان ديدم ، حس می‏كردم كه ميرزا حسن آشتيانی در فن خودش همان معنی واقعی تبحر را دارد
" تذكرش الفقهاء " كتابی است فقهی اما نه تنها فقه شيعه را بيان‏ كرده بلكه در هر مسئله‏ای فتوای همه علمای اهل تسنن آنهم نه فقط چهار امامشان : ابو حنيفه ، شافعی ، مالك و احمد ، بلكه فتوای اكابر فقهای ما قبل از منحصر شدن مذاهب به اين چهارتا را نيز نقل كرده است . در هر مسئله‏ای می‏گويد در اينجا ابوحنيفه چنين گفته ، شافعی چنين گفته و عقيده‏ ما اماميه چنين است . گاهی رد و ايراد هم می‏كند مثلا می‏گويد شافعی در يك‏ قول خودش چنين گفته ، در قول ديگرش چنين گفته ، اول چنين گفته ، بعد از عقيده خودش عدول كرده و چنين گفته است . آقای شيخ محمد تقی قمی می‏گفت وقتی كه می‏خواستند تذكره را چاپ كنند ، از علمای هر مذهبی از مذاهب اهل تسنن متخصصی‏ آوردند . اينها اعجاب داشتند كه اين مرد بر اقوال ما از خود ما بيشتر احاطه دارد . يك چنين آدم فوق العاده‏ای بوده است
علامه كتاب تجريد را شرح كرده . قسمت منطقش به نام " الجوهر النضيد " معروف است كه از بهترين كتابهای منطق است و قسمت كلامش به نام " كشف المراد " كه امروز به آن شرح تجريد می‏گويند . شرح علامه ، هم بر منطق و هم بر كلامش خيلی مختصر است . بعد از علامه مكرر اين كتاب را شرح‏ و حاشيه كرده‏اند . يكی آن را رد كرده ، ديگری تأييد كرده و شايد در دنيای‏ اسلام هيچ كتابی به اندازه " تجريد " مورد بحث قرار نگرفته است يعنی‏ هيچ متنی نداريم كه به اندازه اين كتاب برايش شرح و حاشيه نوشته باشند و مرتب آنرا رد و يا تأييد كرده باشند . علت اين امر اينست كه خواجه‏ وقتی خواسته مطالب و مسائل را بر مذاق شيعه بيان كند خيلی خلاصه و متن‏ گويی كرده ، تقريبا عجالتا گذشته ، يك اشاره‏ای به مطالب كرده و گذشته‏ است . در قسمتهای آخر كتاب تجريد بحثی برای امامت باز شده است . از اين بحث ، چون مورد قبول همه علمای شيعه هست ، می‏توانيد بفهميد كه منطق‏ علمای شيعه در اين زمينه چگونه منطقی است
كتابی كه اكنون در دست دارم ، شرح ملا علی قوشچی است بر تجريد . ملا علی قوشچی است بر تجريد . ملا علی قوشچی از اكابر علمای اهل تسنن است
قهرا او كه نظر مخالف دارد ، نظريات اهل تسنن را منعكس می‏كند و غالبا نظر خواجه نصير الدين را رد می‏كند . بنا براين در اين كتاب ، هم نظر خواجه كه نظر علمای شيعه هست منعكس شده و هم نظر اهل تسنن

تعريف امامت

اولين سخنی كه در باب امامت می‏گويند ، تعريفی است كه از امامت‏ می‏كنند . در اين تعريف اختلافی نيست . می‏گويند : [ الامامة ] رياسة عامة فی امور الدين و الدنيا [ امامت ] رياستی است عمومی هم در امور دينی و هم در امور دنيايی . خواجه تعبيری كلامی دارد ، می‏گويد : الامام لطف مقصود اينست كه امامت هم نظير نبوت از مسائلی است كه از حد بشری بيرون است‏ و به همين جهت [ انتخاب امام ] از حد استطاعت بشری بيرون است و بنابراين آنطرفی است ، از آن طرف بايد بيايد ، مثل نبوت است كه از طريق وحی و تعيين الهی بايد بيايد با اين تفاوت كه نبوت مستقيما از ناحيه خداست ، ارتباط پيغمبر است با خدا ، و امامت ، تعيينی است از ناحيه پيغمبر از ناحيه خدا

دليل عقلی شيعه در باب امامت

خواجه در اينجا بيش از اين يك جمله بيان نمی‏كند . ولی توضيحی كه‏ علمای شيعه در اينجا می‏دهند بر همان اساسی است كه قبلا عرض كردم . اولا يك حديث تاريخی می‏كنند . می‏گويند فعلا بحث در امامت حضرت امير است
اگر اين ثابت شد ، برای بقيه ائمه بيشتر به نص امام قبلی تمسك می‏شود
می‏گويند می‏دانيم كه دين اسلام دين خاتم است و بناست كه بعد از آن ، ديگر شريعتی نيايد و دينی است كلی و جامع همه شئون زندگی بشر ، و وضع اين دين‏ هم از چنين مطلبی حكايت می‏كند زيرا در همه مسائل دخالت دارد . بعد می‏گويند آيا تاريخ زندگی پيغمبر اكرم نشان می‏دهد كه ايشان شخصا اين مقدار فرصت پيدا كرده باشند كه تمام اسلام را به مردم تعليم داده باشند ؟ ما وقتی كه تاريخ را مطالعه می‏كنيم می‏بينيم در آن بيست و سه سال چنين فرصتی‏ برای پيغمبر اكرم بدست نيامد . البته پيغمبر از هيچ فرصتی كوتاهی نكرد و خيلی چيزها را تعليم داد ولی با توجه به تاريخچه مكه و مدينه پيغمبر و گرفتاريها و مشاغل زيادی كه ايشان داشت ، مسلم اين مدت وافی نبود كه‏ همه احكام اسلام را برای همه مردم بيان كند ، و امكان ندارد كه چنين دينی‏ ناقص بيان شده باشد . بنابراين حتما بايد كسی يا كسانی در ميان اصحاب‏ پيغمبر ( ص ) وجود داشته باشند كه اسلام را به تمام و كمال از پيغمبر فرا گرفته و شاگردان مجهز پيغمبر باشند كه بعد از رفتن او از نظر توضيح و بيان اسلام نظير وی باشند با اين تفاوت كه پيغمبر ( ص ) از راه وحی الهی‏ می‏گفت و اينها از راه ياد گرفتن از پيغمبر می‏گويند . بعد می‏گو يند شما چون چنين كسی را سراغ نداريد و به او رجوع نكرديد ، خواه ناخواه از اول ، دين اسلام را ناقص تلقی كرديد و در نتيجه مسئله قياس را پيش آورديد . و درست هم هست ، مسئله قياس از آنجا در ميان اهل تسنن مطرح شد كه گفتند در مسائلی كه بايد حكمی داشته باشيم ولی از پيغمبر ( ص ) نرسيده چه كنيم‏ ؟ گفته چاره‏ای نداريم جز اينكه با مقايسه يك موضوع با موضوع ديگر و با مشابهات ظنی و گمانی حكم چنين مسائلی را استنباط كنيم . اين سخن از علمای شيعه هم نيست ، از حضرت امير ( ع ) شروع شده و در نهج البلاغه‏ هست و در كلمات ساير ائمه عليهم السلام نيز زياد است كه اين چه گمان‏ باطلی است ؟ ! علی ( ع ) می‏فرمايد : « ام انزل الله دينا ناقصا » ؟ آيا خدا دين ناقص فرود آورد كه نياز داشته باشد به اين رأيهای من عندی ؟ ساير ائمه عليهم السلام هم پافشاری زيادی بر اين مسئله كرده‏اند كه‏ صحبت نقصانگی دين نيست كه مسائل دينی در بعضی موارد ناقص باشد و چون‏ ناقص است ، با رأی و گمان خودمان حكمی بدست آوريم . در اصول كافی بابی‏ است به نام " باب . . " . ( 1 ) كه هيچ مسئله‏ای نيست كه لااقل صورت‏ كلی آن در كتاب و سنت وجود نداشته باشد . كلی مسائل آمده است ، مصداق‏ را بايد كشف كرد . اجتهاد از نظر شيعه همين است يعنی كليات اسلام كافی‏ است ، مجتهد بايد كليات را بر جزئيات تطبيق كند . ولی قياس اينست كه‏ حتی كليات هم كافی نيست ، بايد با مشابهتها و گمانها حدس زد و به طور تخمينی حكم را استنباط كرد
بنابراين [ علمای شيعه ] می‏گويند كه ما و شما هر دو اعتراف داريم كه‏ پيغمبر اكرم در آن بيست و سه سال نتوانست تمام احكام اسلام را ولو به‏ صورت كلی برای مردم بيان كند . شما می‏گوئيد رسول اكرم همين طور رها كرد و رفت . ما می‏گوئيم اينطور نبوده بلكه به همان دليل كه پيغمبر ( ص ) مبعوث شد ، از جانب پيغمبر افرادی معين شدند كه جنبه قدسی داشتند و پيغمبر اكرم تمام حقايق اسلام را برای اولين آنها يعنی علی ( ع ) بيان كرد و آنان آماده بودند كه به تمام سؤالات جواب بدهند . علی ( ع ) هميشه‏ می‏گفت هر چه از اسلام می‏خواهيد بپرسيد تا من به شما بگويم

امام يعنی كارشناس امر دين

حال ما اين مطلب را به زبان امروز بيان می‏كنيم . [ علمای شيعه ] می‏گويند اينكه شما منكر امام با اين مشخصات هستيد ، در واقع اسلام را تحقير می‏كنيد .

پاورقی : 1 - [ باب الرد الی الكتاب و السنة و انه ليس شيی‏ء من الحلال و الحرام الا و قد جاء فيه كتاب او سنة ]

يك دستگاه فنی كه به جايی فرستاده می‏شود ، متخصصش هم بايد همراهش باشد . اگر كشوری مثل آمريكا يا شوروی يك ابزار فنی مانند فانتوم يا ميگ را به كشوری كه مردمش با آن ابزار آشنا نيستند صادر می‏كند ، برای اينكه مردم را با آن آشنا كند ، متخصص هم همراهش‏ می‏فرستد . البته در مورد امور ساده مثل پارچه نيازی به همراهی متخصص‏ نيست . شما اسلام را كه از جانب خدا به مردم رسيده ، چگونه چيزی تلقی‏ می‏كنيد ؟ آيا آنرا به سادگی پارچه تلقی می‏كنيد كه وقتی از كشوری به كشور ديگر صادر می‏شود ، نيازی به همراهی متخصص و پارچه شناس با آن نيست ؟ يا آنرا به پيچيدگی يك ابزار فنی تلقی می‏كنيد كه هنگام صدور آن ، كارشناسی هم بايد همراهش باشد كه تا مدتی مردم را به آن آشنا كند ؟ امام يعنی كارشناس امر دين ، كارشناسی حقيقی كه به گمان و اشتباه‏ نيفتد و خطا برايش رخ ندهد . پيغمبر اكرم اسلام را برای مردم آورده است‏ . بايد لااقل برای مدتی كارشناسانی الهی در ميان مردم باشند كه اسلام را به‏ خوبی به مردم بشناسانند . چنين شخصی را پيغمبر اكرم برای مردم تعيين كرده‏ است . علمای شيعه اين مطلب را با تعبير " لطف " بيان كرده‏اند يعنی‏ لطف الهی و مقصود اينست كه اين مسئله برای هدايت بشر مفيد است . چون‏ راه بشر به سوی او بسته است ، لطف الهی ايجاب می‏كند كه از آن سو عنايتی بشود ، همانطور كه در مورد نبوت می‏گويند لطف . پس اين يك اصل‏ از اصول شيعه كه تقريبا می‏توان گفت دليل عقلی شيعه در باب امامت است

مسئله عصمت

در اينجا مسئله عصمت پيش می‏آيد . وقتی كه شيعه امام ( 1 ) را در چنين‏ مقامی تلقی می‏كند كه حافظ و نگهبان شريعت و مرجع مردم برای شناساندن‏ اسلام است ، همانطور كه برای پيغمبر ( ص ) عصمت قائل است ، برای او هم‏ عصمت قائل است . در مورد عصمت پيغمبر هيچكس شبهه نمی‏كند و امر بسيار واضحی هم هست . اگر برای ما قطعی شود كه سخنی را پيغمبر اكرم فرموده ، در صحت آن شك نمی‏كنيم و می‏گوئيم پس درست است . هيچوقت نمی‏گوئيم‏ پيغمبر در اينجا اشتباه كرده است . كسی كه خدا او را برای هدايت مردم‏ فرستاده در حاليكه مردم به هدايت الهی نياز داشته‏اند ، نمی‏تواند انسانی‏ جايز الخطا يا جايز المعصيه باشد . دو گونه خطاست : يكی اينكه عالما عامدا معصيت كند مثلا خدا به پيغمبر دستور بدهد كه چنين بگو . بعد پيغمبر ببيند مصلحت و منفعت خودش طوری ديگری اقتضا می‏كند و آن سخن را به‏ گونه‏ای ديگر برای مردم بگويد

پاورقی : 1 - بيشتر به جنبه دينی او نظر دارند . قبلا گفتم اينكه در عصر ما مسئله‏ امامت را فورا مساوی با مسئله حكومت كه جنبه دنيايی قضيه است می‏گيرند ، صحيح نيست در مسئله امامت بيشتر جنبه دينی آن مطرح است . اصلا بين‏ مسئله امامت و مسئله حكومت به يك اعتبار نوعی عموم و خصوص من وجه‏ است . امامت يك مسئله است و حكومت كه از شئون امامت است ، مسئله‏ ديگری است . در زمان غيبت ما درباره حكومت صحبت می‏كنيم ولی درباره‏ امامت صحبت نمی‏كنيم . نبايد امامت را مساوی با حكومت دانست . امامت‏ به تعبير علما رياست در دين و دنياست و چون رياست در دين است ، قهرا رياست در دنيا هم هست . مثل خود پيغمبر كه چون رئيس دينی بود ، به تبع‏ رئيس دنيايی هم بود . اگر در زمانی فرضا امام وجود نداشته باشد يا امام‏ غيبت داشته باشد و رياست دينی به آن معنا در كار نباشد ، آنوقت مسئله‏ رياست دنيايی پيش می‏آيد كه تكليف آن چيست

واضح است كه اين بر ضد نبوت است . اگر امامت را به اين شكل تعريف‏ كنيم كه امری است متمم نبوت از نظر بيان دين ، يعنی به آن دليل وجودش‏ لازم است كه وظيفه پيغمبر را در بيان احكام انجام دهد ، به همان دليل كه‏ پيغمبر بايد معصوم از اشتباه و گناه باشد ، امام نيز بايد چنين باشد
اگر كسی بگويد لازم نيست امام معصوم باشد و چنانچه اشتباهی كرد كس ديگری‏ به او تذكر می‏دهد ، می‏گوئيم ما نقل كلام به آن كس ديگر می‏كنيم ، باز او نگهبان ديگری می‏خواهد ، بالاخره شخصی بايد باشد كه [ به دليل دارا بودن‏ عصمت ] بتواند واقعا حافظ شرع باشد . علاوه بر اين اگر امام خطا كار و گنهكار باشد ، وظيفه ديگران است كه او را به راه راست بياورند و حال‏ آنكه وظيفه ديگران اينست كه مطيع امر او باشند . ايندو با همديگر جور در نمی‏آيند

مسئله تنصيص

از مسئله عصمت می‏رسند به تنصيص . بنابراين شكل كلامی قضيه اينست كه‏ از خدا شروع می‏كنند می‏گويند امامت لطفی است از جانب خدا . چون لطف‏ است پس بايد وجود داشته باشد و چون چنين لطفی بدون عصمت ممكن نيست ، پس امام بايد معصوم باشد و به همين دليل بايد منصوص باشد زيرا اين امر [ يعنی عصمت ] موضوعی نيست كه تشخيصش با مردم باشد . همان طور كه‏ تشخيص پيغمبر با مردم نيست و با خداست كه چه كسی را به پيغمبری معين‏ كند و او را با دلائل و آثار و معجزات معرفی نمايد ، تشخيص امام هم با مردم نيست و از جانب خدا بايد تعيين شود با اين تفاوت كه پيغمبر چون‏ بشر ديگری در كار نيست ، بايد از راه آثار معجزات به مردم شناسانده شود ولی امام بايد از راه پيغمبر شناسانده شود . از اينجا وارد تنصيص می‏شوند و می‏گويند پس امامت به اين معنا كه گفتيم بايد به نص‏ باشد از طرف پيغمبر نه به صورت تعيين مردم . بنابراين از مسئله لطف‏ آمدند به مسئله عصمت و از مسئله عصمت آمدند به مسئله تنصيص . به اينجا كه می‏رسند ، پله چهارمی را بايد طی كنند : بسيار خوب ، اينها همه درست‏ ولی چه ارتباطی با علی ( ع ) دارند ؟ [ خواجه نصير ] می‏گويد : و هما مختصان بعلی ايندو [ يعنی معصوم و منصوص بودن ] از مختصات علی ( ع ) است . مقصود اينست كه در اين جهت حتی يك نفر اختلاف ندارد كه غير علی‏ منصوص نيست . يعنی صحبت اين نيست كه ديگران می‏گويند پيغمبر ( ص ) كس ديگری را تعيين كرد و ما می‏گوئيم علی ( ع ) را ، بلكه صحبت اينست‏ كه آيا پيغمبر كسی را تعيين كرده است كه در اين صورت غير از علی كس‏ ديگری نيست ، و يا اساسا كسی را تعيين نكرده است ؟ همين قدر كه بگوئيم‏ نص و تنصيص لازم و واجب است و پيغمبر بر انسانی تنصيص كرده ، آن شخص‏ غير از علی ( ع ) كس ديگری نمی‏تواند باشد چون ديگران چنين ادعايی ندارند و بلكه انكار دارند . حتی خلفا مدعی تنصيص [ در مورد خود ] نيستند چه‏ رسد به ديگران . اتباعشان هم مدعی تنصيص بر آنها نيستند . بنابراين ديگر بحثی نيست
در مورد عصمت هم همين طور است ، نه خلفا مدعی عصمت خودشان بودند بلكه صريحا به اشتباهاتشان اعتراف می‏كردند و نه اهل تسنن قائل به عصمت‏ آنها هستند چون همان طور كه گفتيم مسئله امامت از نظر آنها يعنی حكومت‏ . در مسئله حكومت ديگر مطرح نيست كه حاكم اشتباه يا گناه نكند
می‏گويند خير ، اشتباه هم زياد می‏كردند ، گناه هم مرتكب می‏شدند ولی در حد يك انسان عادل ، در حد انسانی كه لياقت پيشنمازی دارد . بيش از اين‏ ديگر بر ايشان [ مقامی ] قائل نيستند . لهذا اين جمله را اهل تسنن هم‏ روايت كرده‏اند و قوشچی نيز قبول دارد كه ابوبكر می‏گفت : ان لی شيطانا يعترنی شيطانی هست كه گاهی بر من مسلط می‏شود و مرا به غلط می‏اندازد
اگر ديديد من كج رفتم ، بيائيد مرا مستقيم و هدايت كنيد . خودش اعتراف‏ می‏كرد . عمر در مواردی ( و بعضی كه استقصا كرده‏اند ، مدعی هفتاد مورد هستند . در اينكه زياد است و مورد اتفاق شيعه و سنی ، بحثی نيست ) گفت‏ : لولا علی لهلك عمر اگر علی نبود ، عمر بيچاره شده بود ، هلاك شده بود
اتفاق می‏افتاد كه او حكمی می‏كرد ، بعد اميرالمؤمنين او را بر اشتباهش‏ آگاه می‏نمود و او قبول می‏كرد . بنابراين خلفا نه خودشان مدعی عصمت هستند و نه ديگران درباره آنها مدعی عصمتند
اگر مسئله امامت در اين سطح خيلی بالا قرار گرفت ، در سطح لطف و عصمت و تنصيص ، ديگر غير از علی ( ع ) اصلا كسی ادعا ندارد كه در اين‏ سطح باشد . تا اينجا مسئله شكل كلامی دارد يعنی همانطور كه گفتيم از بالا شروع می‏شود ، از اينكه به همان دليلی كه نبوت ، لازم و لطف است ، امامت هم بايد باشد تا آخرش كه عرض كردم . گو اينكه تا همين جا مطلب‏ خاتمه می‏پذيرد ، ولی بيشتر از اين وارد می‏شويم تا ببينيم آيا در خارج و در عمل هم چنين بوده و پيغمبر ( ص ) بر علی ( ع ) تنصيص كرده است يا نه ؟ كه از اينجا وارد نصوص می‏شويم
در اينجا بايد مطلبی را عرض كنم و آن اينكه به قول برخی ما اساسا چرا وارد روشهای كلامی شويم و از آن بالا شروع كنيم ؟ ما از پائين شروع می‏كنيم‏ يعنی از راه آنچه هست و وجود دارد . متكلمين از آن بالا می‏آيند تا می‏رسد به اينجا ، ولی اگر ما بر اساس اين مشرب صحبت كنيم ، كارمان از اينجا شروع می‏شود كه ما چكار داريم به‏ اين حرفها كه آيا امامت لطف از جانب خدا هست يا نه كه چون لطف است‏ امام بايد معصوم باشد و در نتيجه بايد تنصيص در كار باشد ؟ اين بايدها ، تكليف برای خدا معين كردن است . ما نمی‏خواهيم برای خدا تكليف معين‏ كنيم بلكه می‏رويم دنبال آن چيزی كه وجود دارد . اگر پيغمبر تنصيص كرده ، همان برای ما كافی است بدون اينكه لطف بودن آن ، عصمت و تنصيص عقلا بر ما ثابت شود . می‏رويم سراغ اينكه ببينيم اصلا پيغمبر كسی را تعيين كرده‏ يا نه ؟ حال ببينيم استدلالهايی كه شيعيان در اين زمينه می‏آورند چيست ؟ اين استدلالها را ناچار بايد به طور سر بسته ذكر كنيم چون در اين استدلالها اهل تسنن غالبا يا قبول ندارند كه چنين نصوصی باشد ( البته انكار مطلق هم‏ نمی‏كنند ولی می‏گويند خبر واحد است نه متواتر ) و يا اينكه معنی و مفهوم‏ آنها را توجيح می‏كنند و می‏گويند معنيش غير از آنی است كه شما می‏گوئيد

بررسی نصوصی از رسول اكرم كه ناظر بر امامت علی ( ع ) است

يكی اين است كه پبغمبر اكرم خطاب به اصحابش فرمود : « سلموا علی علی‏ بامره المومنين » به علی سلام بدهيد به عنوان امارت مومنان و اميرالمومنينی . اين جمله مربوط به قضيه غدير است . البته آن جمله حديث‏ غدير را عليحده ذكر می‏كنند . اهل تسنن اين جمله را به صورت متواتر قبول‏ ندارند . كاری كه علمای شيعه بعدها كرده‏اند همين بوده كه ثابت كنند اينگونه احاديث متواترند . در تجريد بيش از اين ذكر نشده و اين حديث ، ارسال مسلم گرفته شده است . شارح ( ملا علی قوشچی ) هم می‏گويد خير ما قبول نداريم كه متواتر باشد ، يك خبر واحد است ، بعضی نقل كرده‏اند همه‏ نقل نكرده‏اند
كتابهايی نظير عبقات والغدير ، كوشششان در اين است كه ثابت كنند اين‏ احاديث متواترند . در اين دو كتاب مخصوصا الغدير ، ناقلان حديث غدير طبقه به طبقه از قرن اول تا قرن چهاردهم ذكر شده‏اند . ابتدا شصت و چند نفر از طبقه صحابه پيغمبر را نام می‏برد ( البته از كتب اهل تسنن ) . بعد از طبقه تابعين ذكر می‏كند كه از صحابه نقل كرده‏اند . اينها تقريبا مربوط به قرن اول می‏شوند . در قرون بعد نيز طبقه به طبقه نقل كرده است
مخصوصا كاری كه در الغدير صورت گرفته اينست كه از جنبه ادبی قضيه‏ استفاده كرده و اين ، كار خيلی خوبی است . عبقات و كتابهای ديگر در اين‏ زمينه ، بيشتر به نقل حديثی تمسك كرده‏اند كه در هر قرنی چه كسانی نقل‏ كرده‏اند ولی الغدير از جنبه ادبی هم استفاده كرده است چون در هر عصری هر مطلبی كه در ميان مردم وجود داشته باشد ، شعرا آنرا منعكس می‏كنند . شعرا منعكس كننده آن چيزی هستند كه در زمان خودشان هست . می‏گويد اگر مسئله‏ غدير مسئله‏ای بود كه به قول آنها مثلا در قرن چهارم بوجود آمده بود ، ديگر در قرون اول و دوم و سوم شعرا اينهمه شعر درباره‏اش نگفته بودند . در هر قرنی ما می‏بينيم مسئله غدير جزء ادبيات آن قرن است . بنابراين چگونه‏ می‏توانيم اين حديث را انكار كنيم . و اين ، از نظر تاريخی روش خوبی‏ است . ما خيلی از اوقات برای اثبات وجود موضوعی در تاريخ می‏رويم سراغ‏ ادبا . می‏بينيم در هر قرنی همه ادبا اين موضوع را منعكس كرده‏اند ، معلوم‏ می‏شود كه اين ، در زمان آنها فكر موجودی بوده است . " عبقات " نيز گاهی برای يك حديث يك كتاب نوشته است كه در آن راويان آن حديث را ذكر كرده و اينكه آيا اين راوی درست است يا نادرست ، فلان كس گفته‏ درست است و . . . يك شاخه درخت پرشجری درست كرده كه اصلا انسان حيرت می‏كند از اينهمه تتبعی كه اين مرد داشته‏ است
يكی ديگر جمله‏ای است كه باز از پيغمبر نقل كرده‏اند كه خطاب به علی ( ع ) فرمود : « انت الخليفة بعدی » . غير از اين دو جمله ، جملات ديگری‏ نيز هست . متأسفانه دو هفته پيش كه از اينجا می‏رفتم ، يادداشتهايم راجع‏ به امامت را گم كردم . در آنجا اين احاديث را يادداشت كرده بودم
اجمالا كتابهايش را می‏دانم ولی خصوصياتش يادم نيست
سيره ابن هشام كتابی است كه در قرن دوم نوشته شده . خود ابن هشام‏ ظاهرا در قرن سوم است ولی اصل سيره از ابن اسحاق است كه در اوايل قرن‏ دوم می‏زيسته و ابن هشام كتاب او را تلخيص و تهذيب كرده است . از كتبی‏ است كه مورد اعتماد اهل تسنن است . در آنجا دو قضيه را نقل می‏كند كه‏ اين كتاب ( تجريد ) نقل نكرده ولی چون مضمون همين مضمون است من نقل‏ می‏كنم

داستان يوم الانذار

يكی مربوط به داستان يوم الانذار است كه در اوائل بعثت پيغمبر اكرم‏ آيه آمد : « انذر عشيرتك الاقربين »( 1 ) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومی به آن معنا نكرده بودند . می‏دانيم در آن هنگام علی ( ع ) بچه‏ای بوده در خانه پيغمبر . ( علی ( ع‏ ) از كودكی در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانی دارد ) رسول اكرم به‏ علی ( ع ) فرمود غذايی ترتيب بده و بنی‏هاشم و بنی‏عبدالمطلب را دعوت كن .

پاورقی : 1 - سوره شعرا آيه . 214

علی ( ع ) هم‏ غذايی از گوشت درست كرد و مقداری شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوت كرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد . ابولهب كه عمومی‏ پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد ، عصبانی و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردی برای اينكه چنين مزخرفی را به ما بگويی ؟ ! جارو جنجال راه‏ انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم برای بار دوم به علی ( ع ) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوی هم هست می‏فرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكی كم يا يكی زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به‏ آنها فرمود هر كسی از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد ، وصی ، وزير و جانشين‏ من خواهد بود . غير از علی ( ع ) احدی جواب مثبت نداد و هر چند بار كه‏ پيغمبر اعلام كرد ، علی ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصی و وزير و خليفه من خواهی بود

داستان ملاقات رئيس قبيله با پيغمبر اكرم

قضيه ديگر كه باز در سيره ابن هشام است ، از اين بالاتر است . در زمانی كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان‏ تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود ، در ماههای حرام ( 1 ) مزاحم پيغمبر اكرم نمی‏شدند يا لااقل زياد مزاحم نمی‏شدند يعنی مزاحمت بدنی مثل كتك زدن نبود ولی مزاحمت تبليغاتی وجود داشت
رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده می‏كرد و وقتی مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع می‏شدند ( آن موقع هم حج بود ولی با يك سبك مخصوص ) می‏رفت در ميان قبائل گردش می‏كرد و مردم را دعوت می‏نمود .

پاورقی : 1 - ماههای ذی‏القعده ، ذی‏الحجه و محرم چون ماه حرام بود ، ماه آزاد بود يعنی در اين ماهها همه جنگها تعطيل بود ، دشمنان از يكديگر انتقام‏ نمی‏گرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع‏ می‏شدند و حتی اگر كسی قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا می‏كرد ، به احترام ماه حرام متعرضش نمی‏شد

نوشته‏اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركت می‏كرد و هر چه پيغمبر می‏فرمود ، او می‏گفت دروغ می‏گويد ، به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكی از قبائل خيلی با فراست بود . بعد از آنكه مقداری با پيغمبر صحبت كرد ، به‏ قوم خودش گفت اگر اين شخص از من می‏بود لاكلت به العرب . يعنی من‏ اينقدر در او استعداد می‏بينم كه اگر از ما می‏بود ، به وسيله وی عرب را می‏خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم‏ ( بدون شك ايمان آنها ايمان واقعی نبود ) به شرط اينكه تو هم به ما قولی‏ بدهی و آن اينكه برای بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنی
فرمود اينكه چه كسی بعد از من باشد ، با من نيست با خداست . اين ، مطلبی است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است

حديث غدير و تواتر آن

يكی ديگر از ادله‏ای كه شيعه ذكر كرده‏اند حديث غدير است . [ خواجه‏ نصير ] می‏گويد : و لحديث الغدير المتواتر حديث غديری كه متواتر است
" متواتر " اصطلاحی است در علم حديث ، می‏گويند خبر واحد و خبر متواتر . مقصود از خبر واحد اين نيست كه ناقل آن يك نفر باشد بلكه يعنی خبری‏ كه نقل آن در حدی است كه مفيد يقين نيست خواه ناقل يك نفر باشد و خواه‏ ده نفر باشند . مثلا شخصی نقل می‏كند كه من فلان خبر را از راديو شنيدم
شما گمان پيدا می‏كنيد كه اين سخن راست باشد اما هنوز منتظريد كه ديگران چه‏ می‏گويند . از يك نفر ديگر هم می‏شنويد ، گمانتان قويتر می‏شود . بعد می‏بينيد كه افراد زيادی همين حرف را می‏زنند . نمی‏توانيد احتمال بدهيد كه‏ همه اينها خواسته‏اند دروغ بگويند . حتی بايد [ تعداد ناقلان ] در حدی باشد كه تبانی بر دروغ هم در آن درست نباشد چون در يك حدی ممكن است افراد بشر تبانی كنند ولی اگر از آن حد بيشتر باشد تبانی امكان ندارد . تواتر يعنی [ مقدار نقل خبر ] فوق تبانی باشد . مثلا در همين مثالی كه عرض كردم‏ ممكن است ده نفر با همديگر تبانی كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم . تا دويست نفر ممكن است تبانی كنند ولی گاهی قضيه به حدی می‏رسد كه اصلا نمی‏شود احتمال داد كه تبانی باشد . مثلا شما می‏رويد به جنوب تهران‏ می‏بينيد شخصی می‏گويد راديو چنين چيزی گفته . بعد می‏رويد شر ق تهران‏ می‏بينيد افرادی آن خبر را نقل می‏كنند . بعد می‏رويد غرب تهران همينطور
نمی‏توانيد احتمال بدهيد كه همه اينها با يكديگر تبانی كرده‏اند . اين را می‏گويند تواتر . شيعه مدعی است كه نقل خبر غدير در حدی است كه ما احتمال تبانی هم در آن نمی‏توانيم بدهيم و بگوئيم مثل چهل نفر از صحابه‏ پيغمبر تبانی كردند بر يك دروغ ، خصوصا كه بسياری از ناقلان اين خبر جزء دشمنان علی ( ع ) بوده يا از طرفداران ايشان شمرده نشده‏اند . اگر ناقلان‏ فقط از تيپ سلمان و ابوذر و مقداد يعنی همانها كه دور علی می‏چرخيدند بودند ، می‏شود احتمال داد كه اينها علاقه مفرطی به علی ( ع ) داشتند و با تبانی چنين حرفی زده‏اند . در حاليكه اين خبر را كسانی نقل كرده‏اند كه‏ علاقه‏ای به علی ( ع ) نشان نداده‏اند . امثال ملا علی قوشچی می‏گويند اين خبر واحد است و به حد تواتر نرسيده است ، ولی شيعيان می‏گويند خير ، خبر واحد نيست [ و متواتر است ] ، اين هم كتابها
در حديث غدير پيغمبر ( ص ) فرمود : « الست اولی بكم من انفسكم ؟ قالوا بلی . » آيا من از خود شما بر شما اولويت ندارم ؟ ( 1 ) گفتند : بلی . بعد فرمود : « من كنت مولاه فهذه علی مولاه » معلوم است‏ كه می‏خواهد همان اولويت خودش بر نفوس را برای علی ( ع ) تصويب كند

حديث منزلت

يكی ديگر از احاديثی كه ايشان ( خواجه نصير ) می‏فرمايند متواتر است و ملا علی قوشچی منكر اصلش نيست ولی می‏گويد خبر واحد است و باز اشخاصی‏ نظير مير حامد حسين در عبقات و آقای امينی در الغدير و مخصوصا مير حامد حسين كه يك كتاب را به آن اختصاص داده ( الغدير به ساير احاديث زياد نپرداخته ) بدان پرداخته‏اند ، حديث منزلت است كه پيغمبر اكرم درباره‏ علی ( ع ) فرمود : « انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی » نسبت توبه من همان نسبتی است كه هارون به موسی داشت به استثنای نبوت‏ . اين جمله را پيغمبر اكرم هنگامی كه به غزوه تبوك می‏رفتند فرمود

پاورقی : 1 - اشاره به آيه قرآن ( سوره احزاب ، آيه 6 ) است كه : النبی اولی‏ بالمؤمنين من انفسهم »پيغمبر چون از جانب خداست ، بر جان و مال و بر همه چيز مردم از خود مردم اولويت دارد . هر كسی اختيار مال و جان و همه‏ چيز خودش را دارد اما پيغمبر در همين اختيارداريها از خود صاحب‏ اختيارها صاحب اختيارتر است . البته پيغمبر هيچگاه كاری را العياذ بالله به خاطر نفع خودش انجام نمی‏دهد . او نماينده جامعه اسلامی از طرف‏ خداست . انسان اختيار مال و جان خودش را دارد برای خودش ، پيغمبر اين‏ اختيار را بيشتر دارد برای جامعه اسلامی

غزوه تبوك در واقع لشكر كشی بود نه جنگ . بعد از غزوه مؤته بود كه‏ اولين و آخرين جنگ ميان اعراب و روميها در زمان پيغمبر بود و در شمال‏ مدينه رخ داد . مركز امپراطوری روم شرقی همين اسلامبول ( قسطنطينيه ) بود و سوريه هم دست نشانده و تحت الحمايه آنها بود روميها داشتند در سوريه‏ خودشان را برای يك حمله به طرف مدينه آماده می‏كردند . پيغمبر اكرم‏ مصلحت چنين ديد كه يك لشكر كشی تا مرز روم بكند و اين كار را انجام داد ( 1 )
به قول سياسيون می‏خواست قدرت خودش را نشان بدهد كه ما آماده‏ايم . تا مرز روم رفتند و بعد هم برگشتند . رسول اكرم در اين سفر علی ( ع ) را با خود نبرد و گذاشت در مدينه به عنوان جانشين خودش . علمای شيعه می‏گويند اين كار به اين دليل بود كه پيغمبر می‏دانست در آنجا جنگی رخ نمی‏دهد
علی ( ع ) از اينكه در مدينه ماند دلتنگ شد ، عرض كرد يا رسول الله ! شما مرا اينجا می‏گذاريد در رديف زنها و بچه‏ها و با خود نمی‏بريد ؟ فرمود : « اما ترضی ان تكون ( يا : انت ) منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی » ( می‏خواست بگويد من تو را به عنوان جانشين خود گذاشتم نه‏ اينكه تو را در مدينه رها كرده و رفته باشم ) يعنی هر نسبتی كه هارون به‏ موسی داشت تو با من داری به استثنای نبوت . ما وقتی به قرآن مراجعه‏ می‏كنيم تا ببينيم چه نسبتی ميان هارون و موسی هست می‏بينيم در يك جا قرآن نقل می‏كند كه موسی در ابتدای كار خود از خدا چنين خواست : « رب اشرح لی‏ صدری و يسر لی امری و احلل عقدش من لسانی يفقهوا قولی »( تا اينجايش‏ محل شاهد ما نيست ) « و اجعل لی وزيرا من اهلی »( وزير اصلا يعنی كمك
و زر يعنی سنگينی ، وزير يعنی كسی كه مقداری از سنگينی را متحمل می‏شود
اين اصطلاح معروف هم كه بعد پيدا شده به اعتبار اينست كه وزير معاون‏ پادشاه بوده است . ) برای من كمك و همراهی از خاندانم تعيين كن

پاورقی : 1 - ما در سال گذشته به خيبر رفتيم و هيچ نمی‏دانستيم كه بين مدينه تا خيبر و بين مدينه تا تبوك اينقدر فاصله است . از مدينه تا تبوك در جاده شوسه و مستقيم درست صد فرسخ يعنی ششصد كيلومتر است و شايد در آن‏ جاده‏های قديم بيشتر هم بوده و از مدينه تا خيبر شصت فرسخ است . واقعا تعجب كرديم كه اين چه قدرت و همتی بوده است كه با وسائل آن روز اين‏ راه را طی كرده‏اند

پيشنهاد هم می‏دهد ( يعنی قبول كن ) : « هارون اخی »برادرم هارون را
« اشدد به ازری »پشت مرا با او محكم كن و « و اشركه فی امری »او را در اين كار با من شريك گردان . « كی نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا »( 1 ) تا بيشتر تو را تسبيح گوئيم و ياد كنيم يعنی بيشتر دين تو را رواج دهيم
در جای ديگر قرآن می‏بينيم كه می‏فرمايد موسی به هارون گفت ( بعد از اين‏ جريان است ) : « يا هارون اخلفنی فی قومی »( 2 ) هارون ! جانشين من‏ باش در ميان قوم من
بنابراين وقتی پيغمبر می‏گويد : « انت منی بمنزلة هارون من موسی » می‏خواهد بگويد همان نسبتی را كه هارون به موسی داشت و همه از طريق قرآن‏ می‏دانند ( وزيرش بود ، پشتش به او محكم بود ، شريك در كارش بود و جانشين او در قومش بود ) ، تو با من داری « الا انه لا نبی بعدی » به‏ استثنای نبوت .

پاورقی : 1 - سوره طه ، آيات 25 تا . 34 2 - سوره اعراف آيه . 142 اين بخش از آيه به طور كامل به اين صورت‏ است : و قال موسی لاخيه هارون اخلفنی فی قومی »

اگر « الا انه لا نبی بعدی » نبود ، می‏گفتيم اينجا پيغمبر نظرش به يك امر از امور و به يك شباهت بالخصوصی است اما وقتی نبوت را استثنا می‏كند ، كأنه می‏خواهد بگويد در جميع شئون 1 ( البته شئون اجتماعی نه شئون طبيعی كه هارون برادر طبيعی‏ موسی بود ، تو هم برادر طبيعی من هستی ! ) اين نسبت بر قرار است ، نسبتی كه هارون از ناحيه خدا در جميع شئون الهی به موسی داشت تو نسبت‏ به من داری
جوابی كه اهل تسنن می‏دهند اينست كه اگر چنين حديثی متواتر باشد ما قبول داريم ولی متواتر نيست ، واحد است . ولی همانطور كه عرض كردم‏ علمايی نظير مير حامد حسين در كتابهايشان ثابت می‏كنند كه اين حديث هم‏ متواتر است
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين

پرسش و پاسخ

سؤال : برداشتی كه بنده از پايان جلسه گذشته و تقريبا شروع جلسه امروز كردم اين بود كه يك مرزی در ذهنم بين مسئله حكومت و امامت تا حدودی‏ ايجاد شد . به اين ترتيب كه آقای مطهری فرمودند امامت وظائفی به عهده‏ دارد كه يك شعبه‏اش شعبه حكومت است . بنده نمی‏دانم غير از حكومت‏ شعبات ديگرش چيست كه مسئله حكومت در آن حل نشود و جريان را توجيه‏ نكند ؟ آنچه كه ما تا حالا از اسلام ياد گرفته‏ايم اينست كه بين دنيا و آخرتمان يا اعمال دنيا و آخرتمان مرزی نيست . آنچه كه به عنوان اعمال‏ اخروی بيان می‏شود به عنوان ضمانت برای عمل به اعمال دنيا و دخالت در زندگی دنياست و اعمال دنيای ما برای كمال و بهتر كردن زندگی اجتماعی و استوار كردن حكومت اجتماعی بر جامعه می‏باشد . در قرآن هم می‏بينيم كه خدا بهترين مدال را به كسانی می‏دهد كه خواسته‏اند در اعمال عبادی خودشان زندگی‏ دنيا و حاكميت دنيا و دادن آن به دست عدالت را ثابت بكنند
بزرگترين ارزشها را برای جهاد قائل شده . در زندگی ائمه هم می‏بينيم كه‏ تمام دستورات و روش زندگيشان توجيه كننده اين بوده كه دنبال استيفای‏ حقوق و بدست آوردن حق حاكميت و حكومت بوده‏اند چه آنهايی كه علنا مبارزه می‏كردند و چه آنها كه يا در زندان و يا در مخفيگاه رهبريهای‏ سازمانهای مخفی را داشتند . اينست كه بنده نمی‏توانم وظائف ديگری غير از حكومت برای امامت توجيه بكنم زيرا حكومت آنها بر همه اعمال امامت‏ توجيه خواهد شد . خواستيم توضيح بفرمائيد
جواب : عرض كنم كه شما مسئله مرز را خودتان مطرح كرديد . من كه اصلا كلمه مرز را به كار نبردم و صحيح هم نمی‏دانم كه به كار برده شود . من‏ عرض كردم كه امامت درميان شيعه در سطحی بالاتر از حكومت مطرح است كه‏ حكومت يكی از شئون امامت خواهد بود و آن سطح بالاتر ، سطح بيان و توضيح‏ اسلام و مرجع بودن برای احكام دين است در سطح عصمت و خطا ناپذيری . ما می‏گوئيم يكی از شئون پيغمبر اكرم حكومت بود . اين كه مرز نيست . يكی از شئونی كه پيغمبر اكرم در ميان مردم داشت حكومت بود ولی اين حكومت‏ حكومت از ناحيه مردم و حقی نبود كه مردم به او داده باشند ، حقی بود كه‏ خدا به او داده بود به دليل اينكه او بشری بود فوق بشرهای ديگر . [ به‏ عبارت ديگر پيغمبر ] به دليل اينكه مبين احكام الهی بود و با عالم غيب‏ اتصال معنوی داشت ، حكومت هم در ميان مردم داشت . من كه نخواستم مرزی‏ ميان دنيا و آخرت قائل بشوم و تفكيكی كرده باشم ميان امام و حاكم و بگويم امام مربوط به آخرت مردم است و حاكم مربوط به دنيای مردم . اگر من اينطور گفته بودم ، ايراد شما وارد بود . ما می‏گوئيم در ميان شيعه‏ مسئله ديگری مطرح است كه اگر آن مسئله را ثابت بكنيم ، حكومت هم خودبخود ثابت شده‏ است . ما مقامی تالی مقام نبوت قائل می‏شويم كه با وجود و حضور آن مقام‏ ، ديگر سخنی از حكومت غير مطرح نيست . همينطور كه با وجود پيغمبر سخنی‏ از حكومت غير مطرح نيست ، با وجود امام در سطحی كه شيعه معرفی می‏كند نيز سخن حكومت غير مطرح نيست . سخن حكومت به آن معنا كه امروز مطرح‏ است ، در وقتی مطرح است كه ما فرض كنيم امامی در دنيا وجود نداشته‏ باشد يا مثل زمان ما امام غائب باشد . و الا با وجود و حضور امام در سطحی‏ كه شيعه می‏گويد تكليف مسئله حكومت خود بخود مطرح و روشن شده است
سؤال : آيا اهل تسنن روايت مربوط به غدير خم را واحد می‏دانند و متواتر نمی‏دانند يا آن روايتی را كه فرموديد حضرت رسول ( ص ) فرمودند : سلام‏ كنيد به علی كه امير شماست ؟ جواب : اين قسمت از روايت غدير كه : « من كنت مولاه فهذا علی مولاه » را شايد حتی سنيها هم نتوانند انكار كنند كه متواتر است گو اينكه ملا علی‏ قوشچی می‏گويد اين قسمت هم متواتر نيست . اين قسمت آنقدر زياد نقل شده‏ كه اهل تسنن هم [ تواتر آنرا ] انكار نمی كنند . ( 1 ) عده بسيار زيادی‏ بوده‏اند كه قسمت اولش را هم كه می‏فرمايد : « الست اولی بكم من انفسكم‏» نقل كرده‏اند . شيعه اين قسمت را هم متواتر می‏داند .

پاورقی : 1 - علت زياد نقل شدن اين قسمت آنست كه در آن زمان از سخن پيغمبر نسخه برداری نمی‏كردند كه همانجا بنويسند بلكه به ذهنشان می‏سپردند . طبعا آن جمله‏ای از اين حديث كه بيش از هر جمله ديگر به ياد افراد می‏ماند

آنجايی است كه اسم علی ( ع ) برده شده : من كنت مولاه فهذا علی مولاه ولی حديث : « سلموا علی علی بامرش » « المؤمنين » را سنيها هيچ قبول ندارند كه متواتر باشد و می‏گويند اين خبر واحد است . شايد ما هم نتوانيم متواتر بودن اين حديث را اثبات كنيم ( حالا من درست نمی‏دانم ) و لزومی هم ندارد ولی تواتر اصل اين مطلب كه‏ پيغمبر فرمود : « الست اولی بكم من انفسكم » و مردم گفتند : بلی و بعد فرمود : « من كنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» ( 1 ) از نظر ما بديهی است . به علاوه علمای اهل تسنن در اينگونه مسائل‏ اتفاق نظر ندارند كه همه گفته باشند اين خبر متواتر است يا همه گفته‏ باشند واحد است . بعضی از ايشان گفته‏اند خبر واحد است و بعضی ديگر گفته‏اند خبر متواتر است ولی معنايش آن نيست كه شيعه می‏گويد بلكه‏ پيغمبر فرمود هر كس كه دوست من است و مرا دوست دارد ، علی را هم‏ دوست داشته باشد . ما می‏گوئيم اين چه حرفی است كه پيغمبر در غدير خم‏ مردم را جمع كند كه هر كس مرا دوست دارد علی را هم دوست داشته باشد ! اين ، چه خصوصيتی دارد ؟ علی را فقط دوست داشته باشيد ؟ ! مخصوصا با ضميمه شد : « الست اولی بكم من انفسكم » و نيز با توجه به كلمه مولا كه‏ اساسا در هيچ جا به معنی دوست نيامده است
سؤال : آيا آيه « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت‏ لكم الاسلام دينا »بعد از واقعه غدير خم نازل شده است ؟ جواب : خير ، در غدير خم بوده است

پاورقی : 1 - سفينة البحار ، ج 2 ، ص . 306

جلسه چهارم آيه اليوم يئس . . . و مسئله امامت

بسم الله الرحمن الرحيم در جلسه گذشته عرض كرديم كه اساس فكر شيعه در مسئله امامت با فكر اهل تسنن مختلف است و اين دو فكر از ريشه با يكديگر اختلاف دارند
لهذا به اين صورت درباره اين مسئله بحث كردن كه ما قائل به امامتيم ، آنها هم قائل به امامت ، ولی شرايط امامت از نظر ما و آنها متفاوت‏ است ، اساسا درست نيست . چون آن چيزی كه شيعه به نام امامت معتقد است ، غير از آن چيزی است كه آنها به نام امامت معتقدند . كما اينكه‏ مسئله‏ای كه به اين شكل طرح می‏شود كه آيا امامت به نص است يا به شورا يعنی آيا امام را پيغمبر بايد تعيين كرده باشد يا مردم بايد او را انتخاب بكنند نيز به اين صورت صحيح نيست . زيرا آنچه شيعه در باب‏ امامت می‏گويد و می‏گويد به نص است ، غير از آن چيزی است كه اهل تسنن‏ می‏گويند و می‏گويند به شور است . نه اينكه درباره يك چيز بحث می‏كنند و يكی می‏گويد آن چيز به نص است و ديگری می‏گويد همان چيز به شور است . در واقع بايد چنين گفت كه در نظر شيعه مسئله‏ای به نام امامت مطرح است كه اهل تسنن از اساس آنرا قبول ندارند نه اينكه در شرائطش با آنها اختلاف دارند . درست مثل مسئله نبوت است‏ در مقابل منكرين نبوت . شيعه امامت را در سطحی آنچنان بالا می‏برد كه‏ قهرا اگر كسی آن فرضيه را پيش بكشد و قبول كند ، نمی‏تواند قبول نكند كه‏ امام بايد از طرف خدا تعيين شده باشد . همينطور كه در نبوت هيچگاه‏ نمی‏گويند مردم بنشينند و نبی انتخاب كنند ، قهرا در مورد امام در آن‏ سطحی كه شيعه می‏گويد نيز جای اين حرف نيست كه مردم بنشينند و چنان شخصی‏ را انتخاب كنند
در جلسه پيش ما آن سلسله مراتب و شرايطی را انتخاب كنند . در باب‏ امامت می‏گويد عرض كرديم و رسيديم به اينجا كه شيعه مسئله را از بالا شروع می‏كند و می‏آيد پائين . بعد می‏گويند برای اينكه اين فقط يك فرضيه‏ نباشد بايد ببينيم آيا واقعا با توجه به آنچه كه ما در باب امامت در آن‏ سطح عالی می‏گوئيم ، پيغمبر اكرم كسی را برای اين مقام تعيين كرده است ؟ آيا قرآن فرموده است يا نه ؟ اول در نظر داشتم كه به همان ترتيب حرفهای خواجه در تجريد مطالب را عنوان بكنم ولی به مناسبت اينكه چند روز ديگر روز عيد غدير است ، به‏ نظرم رسيد كه بهتر اينست كه ما همين آيات مربوط به غدير را معنی و ترجمه بكنيم و شرح بدهيم

بررسی آيه اليوم يس . .

در اوايل سوره مائده اين آيه آمده است : « اليوم يئس الذين كفروا من‏ دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »( 1 ) اين دو قسمت كه هر دو با " اليوم " شروع می‏شوند ، ضمن يك آيه هستند نه دو آيه ، و قدر مسلم‏ اينست كه هر دو هم مربوط به يك مطلب است نه دو مطلب .

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 3

ترجمه اين دو آيه را عرض می‏كنم بعد به شرح معنی آنها از روی قرائن می‏پردازم
كلمه " يوم " يعنی روز ، وقتی با " الف و لام " ذكر می‏شود ( الف و لام عهد ) گاهی به معنی آن روز است و گاهی به معنی امروز ، در هر دو مورد به كار برده می‏شود . به معنی " آن روز " در جايی به كار می‏رود كه قبلا يك روزی را نام برده‏ا ند بعد می‏گويند در آن روز . ولی اگر بگوئيم فلان‏ كس اليوم وارد شد يعنی همين امروز وارد شد . « اليوم يئس الذين كفروا من دينكم »( حالا ما نمی‏گوئيم مقصود آن روز است يا امروز ، شرحش را بعد می‏دهيم ) . در آن روز ( يا امروز كافران از دين شما مأيوس شدند « فلا تخشوهم »پس ، از آنها ديگر بيم نداشته باشيد . يعنی چه آنها از دين شما مأيوس شدند ؟ يعنی آنها ديگر مأيوس شدند كه بر دين شما پيروز و فائق‏ شوند و آنرا از ميان ببرند . چون مأيوس شدند دست از كار و فعاليت و آن‏ روشی كه قبلا عليه اسلام داشتند برداشتند . از آنها ديگر بيم نداشته باشيد . جمله بعد خيلی عجيب است ، می‏فرمايد : « و اخشون »اما از من بترسيد
صحبت اينست كه امروز از ناحيه آنها بيم نداشته باشيد ولی از ناحيه من‏ بيم داشته باشيد ، با توجه به اينكه بحث درباره خود دين است . بيم از آنها اين بود كه از ناحيه آنها به اين دين آسيب برسد . می‏فرمايد نترسيد ، ديگر آنها نمی‏توانند آسيبی برسانند « و اخشون » از من بترسيد . قهرا معنايش اينست كه اگر آسيبی به اين دين برسد ، از طرف من می‏رسد . حال‏ اين چه مفهومی می‏تواند داشته باشد كه بعد از اين از كفار نترسيد بر دين‏ خودتان ، از من بترسيد ، بعد عرض می‏كنيم كه مقصود چيست
[ در ادامه آيه می‏فرمايد : ] « اليوم اكملت لكم دينكم »آن روز ( يا امروز ) دين شما را كامل كردم ، به حد كمال رساندم « و اتممت عليكم‏ نعمتی »و نعمت خودم را به پايان رساندم . در اينجا دو كلمه نزديك به‏ هم ذكر شده است : اكمال و اتمام . اين دو كلمه خيلی بهم نزديكند : كامل‏ كردم يا تمام كردم

فرق اكمال و اتمام

فرق اين دو كلمه ( در فارسی و بيشتر در عربی ) با يكديگر اينست كه " تمام " در جايی گفته می‏شود كه يك چيزی اجزائش بايد پشت سر يكديگر بيايد ، تا وقتی كه هنوز همه اجزائش مرتب نشده ، می‏گوئيم ناقص است ، وقتی كه آخرين جزئش هم آمد ، می‏گوئيم تمام شد . مثل يك ساختمان كه‏ می‏گوئيم ساختمان تمام شد . يك ساختمان تا وقتی كه پايه هايش را بالا آورده‏اند و حتی سقف آن را هم زده‏اند ، تمام نيست . تا همه اجزايی كه‏ برای يك ساختمان لازم است كه اگر نباشد از آن ساختمان نمی‏شود استفاده‏ كرد نباشند ، می‏گوئيم اين ساختمان تمام نيست . وقتی همه اجزاء بود به‏ طوری كه بتوان در آن سكنی گزيد ، می‏گوئيم تمام شد . اما در مسئله كامل‏ اين طور نيست كه [ شی‏ء غير كامل ] جزء ناقصی دارد بلكه ممكن است هيچ‏ جزء ناقص و ناتمامی نداشته باشد ولی هنوز كامل نباشد . مثلا يك جنين در رحم مادر به حد تمام می‏رسد يعنی همه ساختمانش تمام می‏شود ، بچه هم به‏ دنيا می‏آيد ولی هنوز انسان كاملی نيست يعنی آن رشدی را كه بايد بكند نكرده است . رشد كردن غير از اين است كه جزء ناقصی داشته باشد . در واقع اختلاف كامل و تمام با يكديگر اختلاف كيفی و كمی است
قرآن از يك طرف می‏گويد : « اليوم اكملت لكم دينكم »در اين روز دين‏ شما را به حد كمال رساندم ، و از طرف ديگر می‏گويد : « واتممت عليكم‏ نعمتی »نعمت خودم را هم به حد اتمام رساندم « و رضيت لكم الاسلام دينا در امروز من اسلام را برای شما به عنوان يك دين پسنديدم . يعنی اين اسلام‏ ، امروز آن اسلامی است كه خدا می‏خواسته آن باشد . واضح است كه مقصود اين‏ نيست كه اسلام همان اسلام سابق است ولی خدا نظرش تغيير كرده ! بلكه‏ مقصود اينست كه چون اكنون اسلام به حد كمال و حد تمام رسيد ، اين همان‏ دين مرضی الهی است . آن دينی كه خدا می‏خواسته همين اسلام كامل شده و تمام‏ يافته است
مفهوم آيه بيش از اين نيست . هر چه هست درباره كلمه اليوم است كه‏ مقصود كدام روز است ؟ كدام روز است در اين حد از اهميت كه قرآن می‏گويد در آن روز دين كمال يافت و نعمت خدايی به اتمام رسيد . اين بايد يك‏ روز خيلی مهمی باشد ، يك حادثه خيلی فوق العاده‏ای بايد در آن روز واقع‏ شده باشد . و اين ديگر مربوط به شيعه و سنی نيست . از عجايب قضيه اينست كه از ما قبل و ما بعد اين آيات هم هيچ چيزی كه‏ دلالت بر آن روز بكند فهميده نمی‏شود . خلاصه از قرائن لفظی خود آيه چيزی [ درباره آن روز ] نمی‏شود فهميد . يك وقت هست كه قبل از آيه‏ای حادثه يا جريان يا مطلب خيلی مهمی را نقل كرده بعد می‏گويد " امروز " يعنی يه‏ مناسبت آن مطلبی كه در اينجا گفتيم . در اين مورد اينطور نيست چون قبل‏ از اين آيه دستورات بسيار بسيار ساده‏ای هست راجع به اينكه گوشت چه‏ حيوانی بر شما حلال است و گوشت چه حيوانی بر شما حرام است ، حكم ميته چنين است ، خون بر شما حرام است ، گوشت خنزير ( يعنی خوك ) بر شما حرام است و . . . يك مرتبه می‏گويد : « اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی‏ و رضيت لكم الاسلام دينا »اين كه تمام می‏شود دو مرتبه بر می‏گردد به همان‏ سياق اول كه چه گوشتی حرام است و در صورت اضطرار مانعی ندارد : « فمن‏ اضطر فی مخمصة غير متجانف ». . . يعنی اين آيات به شكلی است كه اگر ما آن قسمت را از وسط آن برداريم ، ما قبل و ما بعد آن به همديگر متصل‏ می‏شود بدون اينكه كوچكترين خللی وارد شود كما اينكه همين مضمونی كه در ما قبل و ما بعد اين آيات آمده در دو سه جای ديگر قرآن تكرار شده بدون‏ اينكه اين امر در وسط قرار بگيرد ، و مطلب نيز متلائم و كامل می‏باشد
next page

fehrest page

back page