![]() |
بخش اول امامت
جلسه اول معانی و مراتب امامت
بسم الله الرحمن الرحيم بحث ما درباره امامت است . میدانيم كه در ميان ما شيعيان مسئله امامت اهميت فوق العادهای دارد و در ميان ساير فرق اسلامی آنقدر برای اين مسئله اهميت قائل نيستند . سر مطلب اينست كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فرق اسلامی متفاوت است . البته جهات مشتركی در كار هست ولی يك جهات اختصاصی هم در معتقدات شيعه در باب امامت هست كه به همين جهت مسئله امامت اهميت فوق العادهای پيدا میكند . مثلا ما شيعيان وقتی كه میخواهيم اصول دين را بر طبق مذهب شيعه بيان بكنيم میگوئيم اصول دين توحيد است و نبوت و عدل و امامت و معادامامت را جزء اصول دين میشماريم . اهل تسنن هم قائل به نوعی امامت هستند و اساسا منكر امامت به يك معنا نيستند ، امامت را به شكل ديگری قائلند ولی به آن شكلی كه قائل هستند ، از نظر آنها جزء اصول دين نيست بلكه جزء فروع دين است . بالاخره ما در مسئله امامت اختلاف داريم : آنها قائل به نوعی امامتند و ما قائل به نوعی ديگر . چطور شده است كه شيعه امامت را جزء اصول دين میشمارد ولی اهل تسنن از فروع دين میشمارند ؟ علتش همان است كه عرض كردم : مفهوم امامت در شيعه با آنچه كه در اهل تسنن هست ، متفاوت است
معنی امام
كلمه " امام " يعنی پيشوا . كلمه " پيشوا " در فارسی ، درست ترجمه تحت اللفظی كلمه " امام " است و در عربی . خود كلمه امام يا پيشوا مفهوم مقدسی ندارد . پيشوا يعنی كسی كه پيشرو است عدهای تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد . قرآن هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است . در يك جا میفرمايد : « و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا »( 1 ) ما آنها را پيشوايان هادی به امر خودمان قرار داديم . در جای ديگر میگويد : « ائمة يدعون الی النار »( 2 ) پيشوايانی كه مردم را به سوی آتش میخوانند . يا مثلا درباره فرعون كلمهای نظير كلمه امام را اطلاق كرده است : « يقدم قومه يوم القيامة »( 3 ) كه روز قيامت هم پيشاپيش قومش حركت میكند . پس كلمه امام يعنی پيشوا . ما به پيشوای باطل فعلا كاری نداريم ، مفهوم پيشوا را عرض میكنيمپيشوايی در چند مورد است كه در بعضی از موارد اهل تسنن هم قائل به پيشوايی و امامت هستند ولی در كيفيت و شخصش با ما اختلاف دارند . اما در بعضی از مفاهيم امامت اصلا آنها منكر چنين امامتی هستند نه اينكه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند .
پاورقی : 1 - سوره انبياء ، آيه . 73 2 - سوره قصص ، آيه . 41 3 - سوره هود ، آيه . 98
امامتی كه در مورد قبول آنها هم هست ولی در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند ، امامت به معنی زعامت اجتماع است كه به همين تعبير و نظير همين تعبير از قديم در كتب متكلمين آمده است . خواجه نصير الدين طوسی در " تجريد " امامت را اين طور تعريف میكند : رياسة عامة يعنی رياست عمومی . [ در اينجا ذكر يك مطلب لازم به نظر میرسد : ]شئون رسول اكرم
پيغمبر اكرم به واسطه آن خصوصيتی كه در دين اسلام بود در زمان خودشان به حكم قرآن و به حكم سيره خودشان دارای شئون متعددی بودند يعنی در آن واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره میكردند . اولين پستی كه پيغمبر اكرم از طرف خدا داشت و عملا هم متصدی آن پست بود ، همين بود كه پيغمبر بود يعنی احكام و دستورات الهی را بيان میكرد . آيه قرآن میگويد : « ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا »( 1 ) آنچه پيغمبر برايتان آورده بگيريد و آنچه نهی كرده [ رها كنيد ] . يعنی آنچه پيغمبر از احكام و دستورها میگويد ، از جانب خدا میگويد . پيغمبر از اين نظر فقط بيان كننده آن چيزی است كه به او وحی شد . منصب ديگری كه پيغمبر اكرم متصدی آن بود ، منصب قضاست . او قاضی ميان مسلمين بود ، چون قضا هم از نظر اسلام يك امر گترهای نيست كه هر دو نفری اختلاف پيدا كردند ، يك نفر میتواند قاضی باشد . قضاوت از نظر اسلام يك شأن الهی است زيرا حكم به عدل است و قاضی آن كسی است كه در مخاصمات و اختلافات میخواهد به عدل حكم كندپاورقی : 1 - سوره حشر آيه . 7
اين منصب هم به نص قرآن كه میگويد : « فلا و ربك لا يؤمنون حتی يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فی انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ( 1 ) به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم قضاوت كند . اين نيز يك منصب الهی است نه يك منصب عادی عملا هم پيغمبر قاضی بود منصب سومی كه پيغمبر اكرم رسما داشت و هم به او تفويض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهدهدار آن بود ، همين رياست عامه است . و او رئيس و رهبر اجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود ، مدير اجتماع مسلمين بود . گفتهاند آيه : « اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولی الامر منكم »( 2 ) ناظر به اين جهت است كه او رئيس و رهبر اجتماع شماست ، هر فرمانی كه به شما میدهد ، بپذيريدقهرا اينكه میگوئيم سه شأن ، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه اساسا آنچه از پيغمبر رسيده سه گونه است . يك سخن پيغمبر فقط وحی الهی است . در اينجا پيغمبر هيچ اختياری از خود ندارد ، دستوری از جانب خدا رسيده ، پيغمبر فقط واسطه ابلاغ است مثل آنجا كه دستورات دينی را میگويد ، نماز چنين بخوانيد ، روزه چنان بگيريد و . . . آنجا كه ميان مردم قضاوت میكند ، ديگر قضاوتش نمیتواند وحی باشند . دو نفر اختلاف میكنند ، پيغمبر طبق موازين اسلامی بين آنها حكومت میكند و میگويد حق با اين است يا با آن
اينجا ديگر اينطور نيست كه جبرئيل به پيغمبر وحی میكند كه در اينجا بگو حق با اين هست يا نيست .
پاورقی :
1 - سوره نساء آيه . 65 نه چنين است قسم به خدای تو كه اينان به
حقيقت اهل ايمان نمیشوند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم
كنند و آنگاه به هر حكمی كه كنی هيچگونه اعتراضی در دل نداشته و كاملا از
دل و جان تسليم فرمان تو باشند
2 - سوره نساء آيه . 59
خودش هم فرمود من مأمورم كه به ظاهر حكم كنم يعنی مدعی و منكری پيدا میشوند و مثلا مدعی دو تا شاهد عادل دارد . پيغمبر بر اساس همين مدرك حكم میكند . اين ، حكمی است كه پيغمبر كرده [ نه اينكه به او وحی شده باشد ]
در شأن سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس و رهبر اجتماع است ، اگر فرمانی بدهد غير از فرمانی است كه طی آن وحی خدا را ابلاغ میكند . خدا به او اختيار چنين رهبری را داده و اين حق را به او واگذار كرده است . او هم به حكم اينكه رهبر است كار میكند و لهذا احيانا مشورت مینمايد . ما میبينيم در جنگهای احد ، بدر و در خيلی جاهای ديگر پيغمبر اكرم با اصحابش مشورت كرد . در حكم خدا نمیشود مشورت كرد . آيا هيچگاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اينطور بخوانيم يا آنطور ؟ بلكه مسائلی پيش میآمد كه وقتی درباره آنها با او سخن میگفتند ، میفرمود اين مسائل به من مربوط نيست ، من جانب الله چنين است و غير از اين هم نمیتواند باشد . ولی در اينگونه مسائل [ يعنی در غير حكم خدا ] احيانا پيغمبر مشورت میكند و از ديگران نظر میخواهد . پس اگر در موردی پيغمبر اكرم فرمان داد چنين بكنيد ، اين ، به حكم اختياری است كه خدا به او داده است . اگر هم در يك مورد بالخصوص وحيی شده باشد ، يك امر استثنايی است و جنبه استثنايی دارد نه اينكه در تمام كارها و جزئياتی كه پيغمبر به عنوان رئيس اجتماع در اداره اجتماع انجام میداد ، به او وحی میشد كه در اينجا چنين كن و در آنجا چنان ، و در اينگونه مسائل هم پيغمبر فقط پيام رسان باشد . پس پيغمبر اكرم مسلما دارای اين شئون متعدد بوده است در آن واحد
امامت به معنی رهبری اجتماع
مسئله امامت به معنی اولی كه عرض كردم ، همين رياست عامه استيعنی پيغمبر كه از دنيا میرود يكی از شئون او كه بلا تكليف میماند ، رهبری اجتماع است . اجتماع زعيم میخواهد و هيچكس در اين جهت ترديد ندارد . زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست ؟ اينست مسئلهای كه اصل آن را هم شيعه قبول دارد و هم سنی . هم شيعه قبول دارد كه اجتماع نيازمند به يك زعيم و رهبر عالی و فرمانده است و هم سنی . و در همين جاست كه مسئله خلافت به آن شكل مطرح است . شيعه میگويد پيغمبر ( ص ) رهبر و زعيم بعد از خودش را تعيين كرد و گفت بعد از من زمام امور مسلمين بايد بدست علی ( ع ) باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقی كه دارند اين مطلب را لااقل به شكلی كه شيعه قبول دارد ، قبول ندارند و میگويند در اين جهت پيغمبر شخص معينی را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است كه رهبر را بعد از پيغمبر انتخاب كنند . پس آنها هم اصل امامت و پيشوايی را كه مسلمين بايد پيشوا داشته باشند قبول دارند منتها آنها میگويند پيشوا به آن شكل تعيين میشود و شيعه میگويد خير ، به آن شكل تعيين شد ، پيشوا را خود پيغمبر اكرم به وحی الهی تعيين كرد
اگر مسئله امامت در همين حد میبود يعنی سخن فقط در رهبر سياسی مسلمين بعد از پيغمبر بود ، انصافا ما هم كه شيعه هستيم امامت را جزء فروع دين قرار میداديم نه اصول دين
میگفتيم اين يك مسئله فرعی است مثل نماز . اما شيعه كه قائل به امامت است تنها به اين حد اكتفا نمیكند كه علی ( ع ) يكی از اصحاب پيغمبر ، ابوبكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتی سلمان و ابیذر هم يكی از اصحاب پيغمبر بودند و علی ( ع ) از آنها برتر بوده ، افضل و اعلم و اتقی و اليق از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود . نه ، شيعه در اين حد واقف نيست ، دو مسئله ديگر میگويد كه اصلا اهل تسنن به اين دو مسئله در مورد احدی قائل نيستند نه اينكه قائل هستند و از علی ( ع ) نفی میكنند . يكی مسئله امامت به معنی مرجعيت دينی است
امامت به معنی مرجعيت دينی
گفتيم كه پيغمبر مبلغ وحی بود . مردم وقتی میخواستند از متن اسلام بپرسند ، از پيغمبر میپرسيدند ، آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سئوال میكردند . مسئله اينست كه آيا هر چه اسلام میخواسته از احكام و دستورات و معارف بيان كند ، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر هم به عموم مردم گفته است ؟ يا نه ، آنچه پيغمبر برای عموم مردم گفت قهرا زمان اجازه نمیداد كه تمام دستورات اسلام باشد . علی ( ع ) وصی پيغمبر بود و پيامبر تمام كما كيف اسلام و لااقل كليات اسلام را ، آنچه را كه هست و بايد گفته بشود ، به علی ( ع ) گفت و او را به عنوان يك عالم فوق العاده تعليم يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسی كه حتی مثل خودش در گفتهاش خطا و اشتباه نمیكند و نا گفتهای از جانب خدا نيست الا اينكه او میداند ، معرفی كرد و گفت ايها الناس ! بعد از من در مسائل دينی هر چه میخواهيد سؤال بكنيد ، از وصی من و اوصيای من بپرسيد . در واقع در اينجا امامت ، نوعی كارشناسی اسلام میشود اما يك كارشناسی خيلی بالاتر از حد يك مجتهد ، كارشناسی من جانب الله ، [ و ائمه ] يعنی افرادی كه اسلام شناس هستند البته نه اسلامشناسانی كه از روی عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند كه قهرا جايز الخطا باشند بلكه افرادی كه از يك طريق رمزی و غيبی كه بر ما مجهول است ، علوم اسلام را از پيغمبر گرفتهاند ، از پيغمبر ( ص ) رسيده به علی ( ع ) و از علی ( ع ) رسيده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه ، علم اسلام ، يك علم معصوم غير مخطی كه هيچ خطا نمیكند ، از هر امامی به امامان بعد رسيده استاهل تسنن برای هيچكس چنين مقامی قائل نيستند . پس آنها در اينگونه امامت ، اصلا قائل به وجود امام نيستند ، قائل به امامت نيستند نه اينكه قائل به امامت هستند و میگويند علی ( ع ) امام نيست و ابوبكر چنين است . برای ابوبكر و عمر و عثمان و به طور كلی برای هيچيك از صحابه چنين شأن و مقامی قائل نيستند و لهذا در كتابهای خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينی نقل میكنند . ولی شيعه امامان خودش را معصوم از خطا میداند و محال است كه به خطايی برای امام اقرار بكند . [ در كتابهای اهل تسنن مثلا آمده است ] ابوبكر در فلان جا چنين گفت ، اشتباه كرد بعد خودش گفت : ان لی شيطانا يعترينی يك شيطانی است كه گاهی بر من مسلط میشود و من اشتباهاتی میكنم . و يا عمر در فلان جا اشتباه و خطا كرد و بعد گفت اين زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند
میگويند وقتی كه ابوبكر مرد ، خاندان او و از جمله عايشه كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود گريه و شيون میكردند . صدای شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد عمر پيغام داد كه به اين زنها بگوئيد ساكت شوند . ساكت نشدند . دو مرتبه پيغام داد بگوئيد ساكت شوند اگر نه با تازيانه ادبشان میكنم . هی پيغام پشت سر پيغام . به عايشه گفتند عمر دارد تهديد میكند و میگويد گريه نكنيد . گفت پسر خطاب را بگوئيد بيايد تا ببينم چه میگويد . عمر به احترام عايشه آمد . عايشه گفت چه میگويی كه پشت سر هم پيغام میدهی ؟ گفت من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسی بميرد و كسانش برايش بگريند ، هر چه اينها بگريند او معذب میشود ، گريههای اينها عذاب است برای او . عايشه گفت تو نفهميدهای ، اشتباه كردهای ، قضيه چيز ديگری است ، من میدانم قضيه چيست : يك وقت مرد يهودی خبيثی مرده بود و كسانش داشتند برای او گريه میكردند . پيغمبر فرمود در حاليكه اينها میگريند ، او دارد عذاب میشود . نگفت گريه اينها سبب عذاب اوست بلكه گفت اينها دارند برايش میگريند ولی نمیدانند كه او دارد عذاب میشود . اين چه ربطی دارد به اين مسئله ؟ ! به علاوه اگر گريه كردن بر ميت حرام باشد ، ما گناه میكنيم چرا خدا يك بی گناه را عذاب كند ؟ ! او چه گناهی دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند ؟ ! عمر گفت عجب ! اينطور بوده مطلب ؟ ! عايشه گفت بله اينطور بوده . عمر گفت اگر زنها نبودند ، عمر هلاك شده بود
خود اهل تسنن میگويند عمر در هفتاد مورد ( يعنی در موارد زياد ، و واقعا هم موارد خيلی زياد است ) گفت : لولا علی لهلك عمر
اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح میكرد ، او هم به خطايش اقرار مینمود
پس آنها قائل به چنين امتی نيستند . ماهيت بحث برمیگردد به اين معنا كه مسلما وحی فقط به پيغمبر اكرم میشد . ما نمیگوئيم كه به ائمه ( ع ) وحی میشود . اسلام را فقط پيغمبر ( ص ) به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام را كه بايد گفته بشود ، به پيغمبر گفت
اينطور نيست كه قسمتی از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد
ولی آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقی ماند يا نه ؟ اهل تسنن حرفشان اينست كه دستورات اسلام هر چه بود همان بود كه پيغمبر به صحابهاش گفت . بعد در مسائلی كه در مورد آنها از صحابه هم چيزی روايت نشده گير میكنند كه چه كنيم ؟ اينجاست كه مسئله قياس وارد میشود و میگويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه گرفتن تكميل میكنيم كه اميرالمؤمنين در نهج البلاغه میفرمايد يعنی خدا دين ناقص فرستاد كه شما بيائيد تكميلش كنيد ؟ ! ولی شيعه میگويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پيغمبر وحی كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص برای مردم بيان كرد
پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد ، همه ، آنهايی نبود كه به عموم مردم گفت ( بسياری از دستورات بود كه اصلا موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد ، بعدها سؤالش را میكردند ) بلكه همه دستوراتی را كه من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو برای مردم بيان كن
اينجاست كه مسئله عصمت هم به ميان میآيد . شيعه میگويد همانطور كه امكان نداشت خود پيغمبر در گفته خودش عمدا يا سهوا دچار اشتباه شود ، آن شاگرد خاص پيغمبر هم امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود . زيرا همانگونه كه پيغمبر به نوعی از انواع مؤيد به تأييد الهی بود ، اين شاگرد خاص هم مؤيد به تأييد الهی بود . پس اين ، مرتبه ديگری است برای امامت
امامت به معنی ولايت
امامت ، درجه و مرتبه سومی دارد كه اوج مفهوم امامت است و كتابهای شيعه پر است از اين مطلب ، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف استالبته از اينكه میگويم وجه مشترك ، سوء تعبير نكنيد . چون ممكن است شما با حرفهای مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مسئله را به همين شكل مطرح میكنند . مسئلهای است كه در ميان عرفا شديدا مطرح است و در تشيع نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من يادم هست كه كربن حدود ده سال پيش در مصاحبهای كه با علامه طباطبائی داشت ، از جمله سؤالاتی كه كرد اين بود كه اين مسئله را آيا شيعه از متصوفه گرفتهاند يا متصوفه از شيعه ؟ میخواست بگويد از اين دو تا يكی از ديگری گرفته است . علامه طباطبايی گفتند متصوفه از شيعه گرفتهاند برای اينكه اين مسئله از زمانی در ميان شيعه مطرح است كه هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود . بعدها اين مسئله در ميان متصوفه مطرح شده است
پس اگر بنا بشود كه از اين دو تا يكی از ديگری گرفته باشد ، بايد گفت متصوفه از شيعه گرفتهاند . اين مسئله ، مسئله انسان كامل و به تعبير ديگر حجت زمان است . عرفا و متصوفه روی اين مطلب خيلی تكيه دارند . مولوی میگويد " پس به هر دوری ولی قائم است " در هر دورهای يك انسان كامل كه حامل معنويت كلی انسانيت است وجود دارد . هيچ عصر و زمانی از يك ولی كامل كه آنها گاهی از او تعبير به قطب میكنند ، خالی نيست . و برای آن ولی كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتی قائل هستند كه از اذهان ما خيلی دور است . از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر يعنی دلهاست بدين معنی كه او يك روح كلی است محيط بر همه روحها . باز مولوی در داستان ابراهيم ادهم كه البته افسانه است ، در اين مورد اشارهای دارد . او افسانهها را ذكر میكند به اعتبار اينكه میخواهد مطلب خودش را بگويد . هدف او نقل تاريخ نيست . افسانهای را نقل میكند تا مطلبش را بفهماند . [ میگويد ] ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنی را به دريا انداخت و بعد سوزن را خواست . ماهيها سر از دريا در آوردند در حاليكه به دهان هر كدامشان سوزنی بود . تا آنجا كه میگويد :
| دل نگه داريد ای بی حاصلان |
| در حضور حضرت صاحبدلان |
| شيخ واقف گشت از انديشهاش |
| شيخ چون شير است و دلها بيشهاش |
حديثی در باب امامت
قبل از ذكر آيات قرآن در باب امامت ، حديث معرفی را برايتان عرض میكنم كه آن را هم شيعه روايت كرده است و هم سنی . معمولا حديثی را كه مورد اتفاق شيعه و سنی باشد ، نمی شود كوچك شمرد زيرا وقتی هر دو فريق از دو طريق روايت میكنند تقريبا نشاندهنده اينست كه پيغمبر اكرم يا امام قطعا اين مطلب را فرموده است . البته عبارتها كمی با هم فرق میكنند ولی مضمون آنها تقريبا يكی است . اين حديث را ما شيعيان اغلب به اين عبارت نقل میكنيم : « من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية » ( 1 ) هر كس بميرد و پيشوای زمان خود را نشناسد ، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت . اين ، تعبير خيلی شديدی است چون در زمان جاهليت مردم اصلا مشرك بودند و حتی توحيد و نبوت هم نداشتند .پاورقی : 1 - دلائل الصدق صفحات 6 و . 13
اين حديث در كتب شيعه زياد آمده و با اصول شيعه هم صد در صد قابل انطباق است . در " كافی " كه معتبرترين كتاب حديث شيعه میباشد ، اين حديث هست . عمده اينست كه اين حديث در كتابهای اهل تسنن هم هست . آنها در روايتی به اين عبارت نقل كردهاند : « من مات بغير امام مات ميتة جاهلية » ( 1 ) هر كس بدون امام بميرد مانند اينست كه در جاهليت مرده است . عبارت ديگری كه نقل كردهاند اينست : « من مات و ليس فی عنقه بيعة مات ميتة جاهلية » . آنكه بميرد و در گردن او بيعت يك امام نباشد ، مردنش از نوع مردن جاهليت است . به عبارتی هم كه شيعه نقل میكند ، سنيها زياد نقل كردهاند . عبارت ديگر : « من مات و لا امام له مات ميتة جاهلية » . اين عبارتها خيلی زياد است و نشاندهنده اهتمام زياد پيغمبر اكرم به مسئله امامت استكسانی كه امامت را تنها به معنی رهبری اجتماعی میدانند ، میگويند ببينيد پيغمبر اكرم به مسئله رهبری تا كجا اهميت داده كه معتقد شده است اگر امت رهبر و پيشوا نداشته باشد ، اصلا مردنش مردن جاهلی است برای اينكه صحيح تفسير كردن و صحيح اجرا كردن دستورات اسلامی بستگی دارد به اينكه رهبری ، رهبری درستی باشد و مردم پيوندشان را با رهبر محكم كرده باشند . اسلام يك دين فردی نيست كه كسی بگويد من به خدا و پيغمبر اعتقاد دارم و بنابراين به هيچكس كاری ندارم . خير ، غير از خدا و پيغمبر ، تو حتما بايد بفهمی و بشناسی كه در اين زمان رهبر كيست و قهرا در سايه رهبری او فعاليت كنی .
پاورقی :
1 - مسند احمد
امامت در قرآن
در قرآن چند آيه هست كه مورد استدلال شيعه در باب امامت است . يكی از آن آيات ، آيه : « انما وليكم الله »است . اتفاقا در همه اينها روايات اهل تسنن هم وجود دارد كه مفاد شيعه را تأييد میكند ما آيهای در قرآن داريم به اين صورت : « انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوش و يؤتون الزكاش و هم راكعون »( 1 ) . " انما " يعنی منحصرا ( چون اداش حصر است ) . معنی اصلی " ولی " سرپرست استولايت يعنی تسلط و سرپرستی . سرپرست شما فقط و فقط خداست و پيغمبر خدا و مؤمنينی كه نماز را به پا میدارند و در حال ركوع زكات میدهند . ما در دستورات اسلام نداريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهند . ما در دستورات اسلام ند اريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهد كه بگوئيم اين يك قانون كلی است و شامل همه افراد میشود . اين اشاره است به واقعهای كه در خارج يك بار وقوع پيدا كرده است و شيعه و سنی به اتفاق آنرا روايت كردهاند و آن اينست كه علی ( ع ) در حال ركوع بود ، سائلی پيدا شد و سوالی كرد
حضرت اشاره كرد به انگشت خود .
پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 55
او آمد انگشتر را از انگشت علی ( ع ) بيرون آورد و رفت . يعنی علی ( ع ) صبر نكرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق كند . آنقدر عنايت داشت به اينكه آن فقير را زودتر جواب بگويد كه در همان حال ركوع با اشاره به او فهماند كه اين انگشتر را درآورد ، برو بفروش و پولش را خرج خودت كندر اين مطلب هيچ اختلافی نيست و مورد اتفاق شيعه و سنی است كه علی ( ع ) چنين كاری كرده است و نيز مورد اتفاق شيعه و سنی است كه اين آيه در شأن علی ( ع ) نازل شده با توجه به اينكه انفاق كردن در حال ركوع جزء دستورات اسلام نيست ، نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن كه بگوئيم ممكن است عدهای از مردم به اين قانون عمل كرده باشند . پس " كسانی كه چنين میكنند " اشاره و كنايه است همانطور كه در خود قرآن گاهی میگويد : « يقولون »میگويند ، و حال آنكه يك فرد آن سخن را گفته . در اينجا " كسانی كه چنين میكنند " يعنی آن فردی كه چنين كرد . بنابراين به حكم اين آيه علی ( ع ) تعيين شده است به ولايت برای مردم . اين ، آيهای است كه مورد استدلال شيعه است . البته اين آيه خيلی بيش از اين بحث دارد [ كه در جلسات آينده دربارهاش سخن خواهيم گفت ]
آيات ديگر آياتی است كه درباره جريان غدير است . خود قضيه غدير جزء سنت است و ما بعد بايد بحثش را بكنيم ولی از آياتی كه در اين مورد در سوره مائده وارد شده يكی اين آيه است : « يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته »( 1 ) ( اينجا لحن ، خيلی شديد است ) ای پيامبر ! آنچه را كه بر تو نازل شد تبليغ كن و اگر تبليغ نكنی رسالت الهی را تبليغ نكردهای . مفاد اين آيه آنچنان شديد است كه مفاد حديث : « من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية » . اجمالا خود آيه نشان میدهد كه موضوع آنچنان مهم است كه اگر پيغمبر تبليغ نكند ، اصلا رسالتش را ابلاغ نكرده است
پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 67
سوره مائده به اتفاق شيعه و سنی آخرين سورهای است كه بر پيغمبر نازل شده و اين آيات جزء آخرين آياتی است كه بر پيغمبر نازل شده يعنی در وقتی نازل شده كه پيغمبر ( ص ) تمام دستورات ديگر را در مدت سيزده سال مكه و ده سال مدينه گفته بوده و اين ، جزء آخرين دستورات بوده استشيعه سوال میكند اين دستوری كه جزء آخرين دستورهاست و آنقدر مهم است كه اگر پيغمبر آنرا ابلاغ نكند ، همه گذشتهها كان لم يكن است ، چيست ؟ يعنی شما نمیتوانيد موضوعی نشان بدهيد كه مربوط باشد به سالهای آخر عمر پيغمبر و اهميتش در آن درجه باشد كه اگر ابلاغ نشود هيچ چيز ابلاغ نشده است
ولی ما میگوئيم آن موضوع ، مسئله امامت است كه اگر نباشد ، همه چيز كان لم يكن است يعنی شيرازه اسلام از هم میباشد . به علاوه شيعه از كلمات و روايات خود اهل تسنن دليل میآورد كه اين آيه در غدير خم نازل شده است
در همان سوره مائده ، آيه : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »( 1 ) امروز دين را به حد كمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام كردم ، امروز است كه ديگر اسلام را برای شما به عنوان يك دين پسنديديم ، نشان میدهد كه در آن روز جريانی رخ داده كه آنقدر با اهميت است كه آنرا مكمل دين و متمم نعمت خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن ، اسلام ، اسلام است و خدا اين اسلام را همان میبيند كه میخواسته و با نبودن آن ، اسلام ، اسلام نيست .
پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 3
شيعه به لحن اين آيه كه تا اين درجه برای اين موضوع اهميت قائل است استدلال میكند و میگويد كه آن موضوعی كه بتواند نامش مكمل دين و متمم نعمت و آن چيزی باشد كه با نبودنش ، اسلام ، اسلام نيست ، چه بوده است ؟ میگويد ما میتوانيم موضوعی را نشان بدهيم كه در آن درجه از اهميت باشد ولی شما نمیتوانيد . به علاوه رواياتی هست كه تأييد میكند اين آيه هم در همين موضوع وارد شده است . اينها ، سه آيهای بود كه من به طور عصاره از استدلالهايی شيعه برايتان عرض كردمو السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
جلسه دوم امامت و بيان دين بعد از پيغمبر ( ص )
بسم الله الرحمن الرحيم در جلسه قبل مسئله امامت را از جنبههای مختلف تشريح و تشقيق كرديم و عرض كرديم كه اين جنبههای مختلف كاملا بايد مشخص بشود و تا اينها مشخص نشود ما نمیتوانيم اين مسئله را بخوبی طرح و بحث كنيم . گفتيم يك مسئله در باب امامت ، مسئله حكومت است يعنی تكليف حكومت ، بعد از پيغمبر ( ص ) چيست ؟ آيا به عهده خود مردم است و اين مردم هستند كه بايد حاكم در ميان خودشان را انتخاب كنند و يا اينكه پيغمبر حاكم در ميان مردم برای بعد از خودش را تعيين كرده است ؟ چون اخيرا مسئله را به اين شكل طرح میكنند ، قهرا اذهان در ابتدا متوجه نظريه اهل تسنن میشود يعنی اينطور فكر میكنند كه نظر آنها عاديتر و طبيعيتر استطرح غلط مسئله
مطلب را اينطور طرح میكنند كه ما مسئلهای داريم به نام حكومت میخواهيم ببينيم تكليف حكومت از نظر اسلام چيست ؟ آيا موروثی و تنصيصی است كه هر حاكمی ، حاكم بعدی را تنصيص و تعيين بكند و مردم هم هيچ حق دخالتی در امر حكومت نداشته باشند ؟ پيغمبر ( ص ) يك شخص معين را تعيين كرد و او هم شخص معينی را برای بعد از خودش تعيين كرد و او هم كس ديگر را ، و تا دامنه قيامت تكليف امر حكومت اينست كه هميشه تعيينی و تنصيصی است و قهرا اين امر اختصاص به ائمه ندارد چون ائمه دوازده نفرند و اين تعداد مطابق معتقدات شيعه نه قابل بيشتر شدن است و نه قابل كمتر شدن . طبق اين سخن قانون كلی در باب حكومت از نظر اسلام اينست كه پيغمبر كه حاكم بود بايد حاكم بعد از خودش را تعيين كند ، او هم حاكم بعد از خودش را و تا دامنه قيامت چنين باشد . اگر اسلام دنيا را هم بگيرد ( همانطور كه نيمی از دنيا را گرفت و الان هم جمعيتی در حدود هفتصد ميليون نفر 1 تحت لوای اسلام هستند ) و بنا بشود كه مقررات اسلامی در تمام نقاط آن رعايت شود چه به صورت حكومت واحد و چه به صورت حكومتهای متعدد ، قانون همين است . پس اينكه میگوئيم پيغمبر ( ص ) علی ( ع ) را تعيين كرد ، بر اساس همين اصل كلی بود كه حكومت بايد تنصيصی و تعيينی باشد و مطابق اين فلسفه اصلا لزومی ندارد كه حتی پيغمبر علی را از جانب خدا تعيين كرده باشد چون پيغمبر میتوانست با وحی مطلبی را بيان كند و ائمه نيز هم ملهم هستند و هم از ناحيه پيغمبر علومی را تلقی كردند ولی بعد كه اينطور نيست . پس اگر اصل كلی در حكومت از نظر اسلام اين باشد [ كه حكومت بايد تنصيصی و تعيينی باشد ] ، حتی لزومی ندارد كه پيغمبر ( ص ) علی ( ع ) را از طريق وحی تعيين كرده باشد بلكه به نظر و صوابديد شخص خودش تعيين كرده است و ائمه ( ع ) نيز به صلاحديد خودشان [ جانشين خود را تعيين كردهاند ] بنابراين از نظر پيغمبر ( ص ) تعيين علی ( ع ) برای خلافت نظير تعيين حاكم است برای مكه و تعيين امير الحاج برای حجاج .
پاورقی :
1 - اين تعداد مطابق آمار زمان ايراد اين سخنرانيها است
اگر ما مسئله امامت را به همين سادگی طرح كنيم كه مسئله حكومت دنياوی میشود ، غير از اينكه بگوئيم اين مسئله غير از آن امامت محل بحث است ، جواب ديگری نداريم چون همانطور كه عرض كردم اگر مسئله به اين شكل باشد ، اصلا لزومی ندارد كه وحی دخالت كرده باشد . وحی حداكثر همين قدر دخالت میكند كه ای پيامبر ! تو وظيفه داری كسی را كه صلاح میدانی تعيين كنی و او هم برای بعد از خودش هر كسی را كه صلاح میداند انتخاب كند و همينطور تا دامنه قيامت . اگر امامت را به اين شكل ساده و در سطح حكومت طرح كنيم و بگوئيم امامت يعنی حكومت ، آنوقت میبينيم جاذبه آنچه كه اهل تسنن میگويند بيشتر از جاذبه آن چيزی است كه شيعه میگويد . چون آنها میگويند يك حاكم حق ندارد حاكم بعدی را خودش تعيين كند بلكه امت بايد تعيين كند ، اهل حل و عقد بايد تعيين كند ، مردم بايد تعيين كنند ، انتخاب او بايد بر اساس اصول دموكراسی صورت بگيرد ، حقی است مال مردم و مردم حق انتخاب دارند . ولی مسئله به اين سادگی نيست . از نظر مجموع آنچه كه ما در شيعه میبينيم اين مسئله كه خلافت علی ( ع ) و ساير ائمه عليهم السلام تنصيصی بوده است ، فرع بر يك مسئله ديگر است كه آن مسئله ديگر اساسيتر از اين مسئله است
در اينجا سؤالی مطرح میشود و آن اينكه ائمه عليهم السلام دوازده نفر بيشتر نبودند . بعد از دوازده امام تكليف حكومت چيست ؟ فرض كنيم همانطور كه پيغمبر اكرم علی ( ع ) را تعيين فرمود حضرت امير حاكم میشد ، بعد امام حسن ( ع ) و بعد امام حسين ( ع ) تا میرسيد به حضرت حجت ( ع ) . در اين صورت قهرا بر اساس فلسفهای كه ما شيعيان در اين باب داريم ، موجبی هم برای غيبت امام زمان در كار نبود . ايشان هم مثل پدرانشان يك عمر كوتاهی میكردند و از دنيا میرفتند . بعد از ايشان چطور ؟ آيا امامها از دوازده تا بيشتر میشدند ؟ نه . پس بايد مسئله ديگری در ميان مردم باشد : مسئله حكومت به شكل عادی ، در همين وضعی كه الان موجود است
حضرت حجت در زمان غيبت كه نمیتوانند زمامدار مسلمين باشند . باز مسئله زمامداری و حكومت دنياوی سرجای خودش هست
حكومت يكی از شاخههای امامت است
ما هرگز نبايد چنين اشتباهی را مرتكب شويم كه تا مسئله امامت در شيعه مطرح شد بگوئيم يعنی مسئله حكومت ، كه در نتيجه مسئله به شكل خيلی سادهای باشد و اين فروعی كه برايش پيدا شده است پيدا شود و بگوئيم حالا كه فقط مسئله حكومت و اينكه چه كسی حاكم باشد مطرح است ، آيا آن كسی كه میخواهد حاكم باشد حتما بايد از همه افضل باشد يا نه ، ممكن است كسی كه حاكم میشود افضل نسبی باشد نه افضل واقعی ؟ يعنی از نظر سياستمداری و اداره امور اليق از ديگران باشد و لو اينكه از جنبههای ديگر خيلی پستتر است . مدير و سياستمدار خوبی باشد و خائن نباشد . آيا معصوم هم باشد يا نه ؟ چه لزومی دارد ؟ ! نماز شب خوان هم باشد يا نه ؟ چه لزومی دارد ؟ ! مسائل فقهی را هم بداند يا نه ؟ چه لزومی دارد كه بداند ؟ ! در اين مسائل رجوع میكند به ديگران . يك افضليت نسبی كافی است . اين ، تابع اينست كه ما اين مسئله را فقط در سطح حكومت ، و كوچك گرفتيم . و اين ، اشتباه بسيار بزرگی است كه احيانا قدما ( بعضی از متكلمين ) هم گاهی چنين اشتباهی را مرتكب میشدند . امروز اين اشتباه خيلی تكرار میشود . تا میگويند امامت ، متوجه مسئله حكومت میشوند در حاليكه مسئله حكومت از فروع و يكی از شاخههای خيلی كوچك مسئله امامت است و اين دو را نبايد با يكديگر مخلوط كرد . پس مسئله امامت چيست ؟امام جانشين پيغمبر است در بيان دين
در مورد مسئله امامت ، آنچه كه در درجه اول اهميت است ، مسئله جانشينی پيغمبر است در توضيح و تبيين و بيان دين منهای وحی . البته بدون شك كسی كه به او وحی میشد ، پيغمبر اكرم بود و بس و با رفتن ايشان مسئله وحی و رسالت به كلی قطع شد . مسئله امامت اينست كه آيا با رفتن پيغمبر ، بيان آن تعليمات آسمانی كه ديگر در آنها اجتهاد و رأی شخصی وجود ندارد ، در يك فرد متمركز بود به طوری كه مانند پيغمبر ( ص ) مردم هر چه از او در مسائل دينی سؤال میكردند ، میدانستند كه پاسخ وی مر حق و حقيقت است و رأی و فكر شخصی نيست كه ممكن است اشتباه كرده باشد و روز نمیتوانيم تفسير كنيم كه پيغمبر چگونه علم را از ناحيه خدا میگيردنمیتوانيم تفسير كنيم كه چه نوع ارتباط معنوی ميان پيغمبر ( ص ) و علی ( ع ) بود كه پيغمبر حقايق را كما هو حقه و بتمامه به علی آموخت و به غير او نياموخت . علی ( ع ) در نهج البلاغه ( در جاهای ديگر هم نظير اين عبارت زياد است ) میفرمايد من با پيغمبر در حرا بودم ( بچه بودهاند ) صدای ناله دردناكی را شنيدم . گفتم يا رسول الله ! من صدای ناله شيطان را در وقتی كه وحی بر تو نازل شد شنيدم . به من فرمود : « يا علی ! انك تسمع ما اسمع و تری ما اری و لكنك لست بنبی » ( 1 ) . اگر در همانجا كنار علی ( ع ) فرد ديگری هم بود ، آن صدا را نمیشنيد چون آن شنيدن ، شنيدن صدايی نبوده كه در فضا پخش شود كه بگوئيم هر كس گوش میداشت میشنيد . آن ، سمع و حس و بينش ديگری است
حديث ثقلين و مسئله عصمت ائمه عليهم السلام
اساس مسئله در باب امامت آن جنبه معنوی است . امامان يعنی انسانهايی معنوی مادون پيغمبر كه از طريقی معنوی اسلام را میدانند و میشناسند و مانند پيغمبر ، معصوم از خطا و لغزش و گناهند . امام ، مرجع قاطعی است كه اگر جملهای از او بشنويد نه احتمال خطا در آن میدهيد و نه احتمال انحراف عمدی كه اسمش میشود عصمت . آنوقت شيعه میگويد اينكه پيغمبر ( ص ) فرمود : « انی تاريك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتی » ( 2 ) من بعد از خود دو شیء وزين باقی میگذارم ، قرآن و عترت خودم ، نص در چنين مطلبی استاما آيا پيغمبر چنين چيزی گفته يا نگفته ؟ قابل انكار نيست . اين حديث ، حديثی نيست كه فقط شيعه روايت كرده باشد بلكه حديثی است كه حتی اهل تسنن از شيعه بيشتر روايت كردهاند .
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 192 2 - صحيح مسلم ، جزء هفتم صفحه . 122
در ايامی كه ما در قم بوديم ، اوايلی بود كه " رساله الاسلام " كه رسالهای است كه دار التقريب منتشر میكند ، منتشر میشد . در آنجا يكی از علمای اهل تسنن در مقالهای اين حديث را به اين شكل نقل كرده بود كه پيغمبر فرمود : « انی تارك فيكم الثقلين كتاب الله و سنتی » . مرحوم آية الله بروجردی كه مردی بود واقعا و به تمام معنا عالم و روحانی و در اينگونه مسائل بسيار عاقلانه فكر میكرد ، طلبه فاضلی به نام آقا شيخ قوام و شنوهای را كه خيلی اهل كتاب و تتبع بود و نسبتا مرد خوبی هم هست ، راهنمايی كردند كه اين حديث را از كتب اهل تسنن استخراج كنند كه شايد در بيش از دويست كتاب از كتب معتبر و مورد اعتماد اهل تسنن نوشتهاند كه پيغمبر فرمود : « انی تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتی » . و اين حديث در مقامات متعدد ب وده چون پيغمبر ( ص ) اين مطلب را در جاهای مختلف به همين شكل فرموده است . البته منظور اين نيست كه پيغمبر ( ص ) حتی يك بار هم نگفته است كه من دو چيز در ميان شما میگذارم ، كتاب و سنت ، چون منافاتی نيست بين " كتاب و سنت " و " كتاب و عترت " زيرا عترت برای بيان سنت است . صحبت اين نيست كه ما به سنت رجوع كنيم يا به عترت مثل اينكه سنت موجودی از پيغمبر داريم و يك عترت در كنار آن ، يا بايد به سنت مراجعه كنيم يا به عترت ! بلكه سخن اينست كه عترت است كه مبين واقعی سنت است و تمام سنت نزد آنهاست« كتاب الله و عترتی » يعنی شما بايد سنت مرا از عترت من تلقی كنيد
علاوه بر اين ، خود همين كه میگوئيم پيغمبر فرمود : « انی تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتی » سنت است چون حديث پيغمبر است . منافاتی ميان ايندو نيست . تازه اگر در يك جا كه آن هم قطعی نيست پيغمبر فرموده باشد : « انی تارك فيكم الثقلين كتاب الله و سنتی » در چندين جای ديگر به آن صورت فرموده . اگر در يك كتاب به اين صورت نوشته شده ، لااقل در دويست كتاب ديگر به آن صورت نوشته شده است
به هر حال آن شخص رسالهای در اين زمينه تهيه كرد و آن را فرستادند به دارالتقريب مصر . دارالتقريب هم بی انصافی نكرد و همان كتاب را چاپ و پخش كرد چون مستند بود و نمیتوانستند آنرا رد كنند و بگويند چنين چيزی نيست ، قابل رد كردن نبود . حالا اگر مرحوم آية الله بروجردی میخواست مثل ديگران عمل كند ، جار و جنجال و هياهو راه میانداخت كه اينها چه میگويند ؟ ! میخواهند حقوق اهل بيت را از بين ببرند ، اينها سوء نيت دارند و . .
بنابر اين آن روح اصلی امامت اينست كه اسلام كه دينی است جامع و كلی و پر فروغ ، آيا بيان آن همان مقداری است كه در قرآن اصول و كلياتش ذكر شده و در كلمات پيغمبر اكرم كه خود اهل تسنن هم روايت كردهاند ، توضيحاتش بيان گرديده است ؟ هر چه اسلام بود ، همين بود ؟ البته نازل شدن اسلام بر پيغمبر تمام شد ولی آيا اسلام بيان شده همان بود ؟ ، [ تمام اسلام نازل شده بود ؟ ] يا اينكه بعد از پيغمبر ( ص ) اسلام نازل شده بر ايشان كه هنوز خيلی از مسائل آن از باب اينكه بايد حاجت پيش بيايد ، زمان بگذرد و تدريجا بيان شود بيان نشده بود ، نزد علی ( ع ) بود كه ايشان میبايست برای مردم بيان كند . در اين صورت همين حديث كتاب الله و عترتی عصمت را هم بيان میكند زيرا پيغمبر میفرمايد دين را از اين دو منبع بگيريد . همانطور كه قرآن معصوم است يعنی در آن خطا وجود ندارد ، آن ديگری هم معصوم است . محال است كه پيغمبر به اين قاطعيت بگويد بعد از من دين را از فلان شخص بگيريد ولی آن شخص برخی از سخنانش اشتباه باشد
اينجاست كه فرضيه شيعه با فرضيه اهل تسنن در مسئله بيان و اخذ دين در اساس فرق میكند . آنها میگويند همانطور كه با رفتن پيغمبر وحی منقطع شد ، بيان واقعی دين يعنی آن بيانی كه معصوم از خطا و اشتباه باشد هم تمام شد . هر چه از قرآن و احاديثی كه از پيغمبر رسيده استنباط كرديم ، همان است و ديگر چيزی نيست
منع كتابت حديث
جريانی را خود اينها بوجود آوردند كه فرضيهشان را ضعيف كرد و آن اينست كه عمر كتابت حديث پيغمبر را منع كرد و اين ، يك واقعيت تاريخی است . ما اگر نخواهيم از زبان يك شيعه با بدبينی صحبت كنيم خودمان را میگذاريم به جای يك مستشرق اروپايی كه نه شيعه است و نه سنی . او خيلی هم بخواهد خوشبين باشد اينطور خواهد گفت كه عمر از باب اينكه اصرار زياد داشت كه تنها مرجع ، قرآن باشد و رفتن زياد مردم به دنبال حديث سبب میشد كه مراجعهشان به قرآن كم شود ، جلوی كتابت حديث را گرفت . اين از قطعيات تاريخ است و فقط حرف ما شيعيان نيست . در زمان عمر جرئت نمیكردند حديثی از پيغمبر بنويسند و بگويند اين را پيغمبر گفته ، يا بنشينند و روايت حديث از پيغمبر كنند ( البته نقل حديث ممنوع نبود ) ، تا زمان عمر بن عبدالعزيز كه در سال 99 هجری به خلافت رسيد و در سنه 101 هجری از دنيا رفت و دستور به كتابت حديث داد . تازه بعد از آنكه عمر بن عبدالعزيز اين سنت عمری را بهم زد و گفت احاديث پيغمبر بايد نوشته شود ، افرادی كه سينه به سينه چيزی از احاديث پيغمبر ضبط داشتند آمدند و روايت كردند و نوشته شد . اين جريان سبب شد كه قسمتی از احاديث پيغمبر از ميان برودمیدانيم احكامی كه در قرآن بيان شده خيلی مختصر و جزئی است و قرآن همهاش كليات است . مثلا قرآن كه اينهمه بر نماز اصرار دارد ، درباره آن از « اقيموا الصلوش و اسجد و اركعوا »سجود كنيد ، ركوع كنيد تجاوز نكرده و حتی توضيح نداده است كه نماز را به چه شكلی بايد خواند . همچنين درباره حج كه اين همه دستور دارد و پيغمبر ( ص ) خودشان به آن دستورات عمل میكردند ، در قرآن چيزی بيان نشده ، سنت پيغمبر هم كه عملا به اين شكل در آمد . حالا اگر به اين شكل هم در نيامده بود ، پيغمبر ( ص ) مگر چقدر فرصت پيدا كرد كه حلال و حرام را بيان كند . در سيزده سال مكه مردمی كه با وجود فشارها و تضييقات بسيار مسلمان شدند ، شايد چهار صد نفر نمیشدند . در آن مضيقهها ملاقات با رسول اكرم قاچاقی صورت میگرفت و يك عده هفتاد خانواری كه شايد نصف يا بيشتر جمعيت مسلمانان را تشكيل میدادند به حبشه مهاجرت كردند . البته مدينه از اين نظر فرصتی بود اما گرفتاريهای پيغمبر در مدينه نيز زياد بود . اگر رسول اكرم در همه اين بيست و سه سال مثل يك معلم میبود كه فقط میرفت سر كلاس و به مردم تعليم میداد شايد وافی نبود برای اينكه همه آنچه را كه اسلام دارد بيان كند ، تا چه رسد با اين تاريخ موجود خصوصا كه اسلام در تمام شئون زندگی بشر حكم دارد
استفاده از قياس
نتيجه اين حرفی كه اهل تسنن گفتهاند اين شد كه عملا نارسائيهايی در احكام اسلام مشاهده كردند . مسئلهای پيش میآمد ، میديدند در قرآن حكم اين مسئله بيان نشده است . به سنت ( آن مقدار نقلهايی كه دارند ) مراجعه میكردند ، میديدند هيچ حكمی درباره اين مسئله وجود ندارد . بی حكم هم كه نمیتواند باشد ، چه كار بايد كرد ؟ گفتند " قياس " . قياس يعنی ما بر اساس مشابهت ميان مواردی كه درباره آنها حكمی در قرآن يا سنت موجود است ، و مسئله مورد نظر حكم كنيم بگوئيم در فلان جا اينطور گفته ، اينجا هم كه بی شباهت به آنجا نيست ، همان حكم را دارد . شايد در آنجا كه پيغمبر ( ص ) فلان دستور را داده به اين مناط و علت و فلسفه بوده ، اين فلسفه در اينجا هم وجود دارد ، پس اينجا هم آنطور میگوئيم . بر اساس " شايد " است . به علاوه آنجا كه سنت نارسا بود ، يكی و دو تا نبود . دنيای اسلام مخصوصا در زمان عباسيان توسعه پيدا كرد و كشورهای مختلف فتح شد و احتياجات ، مرتب مسئله میآفريد . نگاه میكردند به كتاب و سنت ، میديدند حكم اين مسائل وجود ندارد . مرتب قياس میكردند . دو فرقه شدند ، يك فرقه منكر قياس شدند نظير احمد بن حنبل و مالك بن انس ( كه میگويند در تمام عمرش فقط در دو مسئله قياس كرد ) ، فرقه ديگر جلوی قياس را باز گذاشتند رفت تا آسمان هفتم مثل ابو حنيفه . ابو حنيفه میگفت اين سنتهايی كه از پيغمبر رسيده اصلا قابل اعتماد نيست كه واقعا پيغمبر گفته باشد . میگويند گفته است فقط پانزده حديث بر من ثابت است كه پيغمبر فرموده ، بقيه ثابت نيست . در بقيه قياس میكرد . شافعی موضعی بينابين داشت ، در بعضی موارد به احاديث اعتماد میكرد و در بعضی ديگر قياس مینمود . يك فقه شلم شوربای عجيبی بوجود آمدمیگويند ابوحنيفه چون اصلا ايرانی بود و ذهن ايرانيها بيشتر به مسائل عقلی توجه دارد و نيز در عراق سكونت داشت و از اهل حديث كه مركزشان مدينه بود دور بود ، خيلی قياس بود ، مینشست و با خيال خودش قياس درست میكرد . حتی اهل تسنن هم نوشتهاند كه روزی رفت به سلمانی . ريشش جوگندمی بود و هنوز موی سفيدش زياد نبود . به سلمانی گفت اين موهای سفيد را بكن . میخواست از ريشه در بياورد كه اصلا در نيايد . سلمانی گفت اتفاقا خاصيت موی سفيد اينست كه اگر بكنی بيشتر درمی آيد . گفت پس موهای سياه را بكن . اين ، قياس است . قياس گرفت : اگر اين درست باشد كه چنانچه موی سفيد را بكنی بيشتر درمیآيد ، پس موهای سياه را بكن كه بيشتر در بيايند . در صورتی كه اگر چنين قاعدهای باشد ، فقط در موی سفيد است و ديگر در موی سياه جاری نيست . در فقه هم همينطور عمل میكرد
قياس از نظر شيعه
وقتی ما به روايات شيعه مراجعه میكنيم میبينيم ريشه اين مطلب را از اينجا میزنند كه اصلا ريشه اين فكر ، خطا و اشتباه است كه كتاب و سنت وافی نيست . مسئله رجوع به قياس از اينجا ناشی میشود كه میگويند كتاب و سنت برای بيان احكام وافی نيست . چون وافی نيست ، برويم دنبال قياس . نه ، آنقدر از پيغمبر به طور مستقيم يا غير مستقيم به وسيله اوصيای ايشان سنت رسيده است كه با مراجعه به كليات اين سنت ، نيازی به قياس نيست . اينست روح امامت از نظر دينی . اسلام فقط يك مسلك نيست كه بعد از آنكه مبتكر آن مسلك ، ايدئولوژيس را پديد آورد ، بگويد حالا اين مكتب برای اجرا حكومت میخواهد ، حكومت را چكار كند . اسلام يك دين است . وضع يك دين آنهم دينی مانند اسلام را بايد در نظر گرفتبا وجود معصوم جای انتخاب نيست
مسئله امامت از جنبه زعامت و حكومت اينست كه حالا كه بعد از پيغمبر مانند زمان ايشان معصوم وجود دارد و پيغمبر وصيی برای خود معين كرده است كه او در سطح افراد ديگر نيست و از نظر صلاحيت مثل خود پيغمبر استثنايی است ، ديگر جای انتخاب و شورا و اين حرفها نيست . همانطور كه در زمان پيغمبر نمیگفتند كه پيغمبر فقط پيام آور است و وحی به او نازل میشود ، تكليف حكومت با شور است و مردم بيايند رأی بدهند كه آيا خود پيغمبر را حاكم قرار دهيم يا شخص ديگر را ، بلكه اينطور فكر میكردند كه با وجود پيغمبر ، اين بشر فوق بشر كه در مرحلهای است كه با عالم وحی اتصال دارد ، اصلا اين مسئله مطرح نيست ، بعد از ايشان نيز جای اين سخنان نيستزيرا پيغمبر ( ص ) اوصيای دوازده گانهای داشته است كه اينها بايد در طول دو سه قرن پايه اسلام را محكم كنند و اسلام از يك منبع صاف و خطا ناپذيری بيان شود . با وجود چنين كسانی برای بيان احكام اسلامی ، ديگر جای انتخاب و شورا و اين حرفها نيست . آيا ما شخص معصوم از خطا و عالم به تمام معنا داشته باشيم كه حتی امكان اشتباه هم برايش وجود ندارد و با اين حال برويم شخص ديگری را به جای او انتخاب كنيم ؟ ! گذشته از اينكه چون علی ( ع ) به مقام امامت به اين معنی كه عرض میكنم تعيين شده است قهرا مقام زعامت دنيوی هم شأن او خواهد بود ، پيغمبر برای همين مقام هم تصريح كرده است . اما پيغمبر كه علی را برای اين مقام تصريح كرده به خاطر اينست كه علی ( ع ) آن مقام ديگر را واجد است . بنابر اين در زمان غيبت امام زمان ( ع ) كه ديگر مسئله امام معصوم حاضری كه مبسوط اليد باشد مطرح نيست يا اگر فرضا حوادث صدر اسلام پيش نمیآمد و اميرالمؤمنين خليفه میشد و بعد امام حسن و بعد امام حسين تا زمان حضرت حجت و موجبی هم برای غيبت پيش نمیآمد ، بعد كه امام معصومی در ميان مردم نبود ، مسئله حكومت مسئله ديگری میشد و آنوقت بايد گفت تكليف مسئله حكومت چيست ؟ آيا حاكم حتما بايد فقيه جامع الشرايط باشد يا چنين چيزی لازم نيست . آيا حاكم را مردم انتخاب بكنند ؟ و . .
بنابر اين ما نبايد مسئله امامت را از اول به صورت يك مسئله خيلی ساده دنياوی يعنی حكومت مطرح كنيم بعد بگوئيم آيا از نظر اسلام حكومت ، استبدادی و تنصيصی است يا [ انتخابی ] ؟ و سپس بگوئيم چطور شده كه شيعه میگويد حكومت بايد اينچنين باشد ؟ نه ، مسئله ، به اين شكل مطرح نيست
در شيعه امامت مطرح است . يك شأن امام حكومت است و البته با وجود امام معصوم جای حكومت كردن كس ديگری نيست همينطور كه با وجود پيغمبر اكرم جای حكومت كردن كس ديگری نيست . و پيغمبر اكرم علی ( ع ) را برای امامت تعيين كرده است كه لازمه امامت حكومت كردن هم هست و گذشته از اين ، در مواقعی به خود حكومت هم تصريح كرده ولی بر مبنای اينكه امام بعد از شما اوست


