next page

fehrest page

back page

بخش اول امامت

جلسه اول معانی و مراتب امامت

بسم الله الرحمن الرحيم بحث ما درباره امامت است . می‏دانيم كه در ميان ما شيعيان مسئله‏ امامت اهميت فوق العاده‏ای دارد و در ميان ساير فرق اسلامی آنقدر برای‏ اين مسئله اهميت قائل نيستند . سر مطلب اينست كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فرق اسلامی متفاوت است . البته جهات‏ مشتركی در كار هست ولی يك جهات اختصاصی هم در معتقدات شيعه در باب‏ امامت هست كه به همين جهت مسئله امامت اهميت فوق العاده‏ای پيدا می‏كند . مثلا ما شيعيان وقتی كه می‏خواهيم اصول دين را بر طبق مذهب شيعه‏ بيان بكنيم می‏گوئيم اصول دين توحيد است و نبوت و عدل و امامت و معاد
امامت را جزء اصول دين می‏شماريم . اهل تسنن هم قائل به نوعی امامت‏ هستند و اساسا منكر امامت به يك معنا نيستند ، امامت را به شكل ديگری‏ قائلند ولی به آن شكلی كه قائل هستند ، از نظر آنها جزء اصول دين نيست‏ بلكه جزء فروع دين است . بالاخره ما در مسئله امامت اختلاف داريم : آنها قائل به نوعی امامتند و ما قائل به نوعی ديگر . چطور شده است كه شيعه امامت را جزء اصول دين می‏شمارد ولی اهل تسنن از فروع دين می‏شمارند ؟ علتش همان است كه عرض كردم : مفهوم امامت در شيعه با آنچه كه در اهل تسنن هست ، متفاوت است

معنی امام

كلمه " امام " يعنی پيشوا . كلمه " پيشوا " در فارسی ، درست ترجمه‏ تحت اللفظی كلمه " امام " است و در عربی . خود كلمه امام يا پيشوا مفهوم مقدسی ندارد . پيشوا يعنی كسی كه پيشرو است عده‏ای تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد . قرآن هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است . در يك جا می‏فرمايد : « و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا »( 1 ) ما آنها را پيشوايان هادی به امر خودمان قرار داديم . در جای ديگر می‏گويد : « ائمة يدعون الی النار »( 2 ) پيشوايانی كه مردم را به سوی آتش می‏خوانند . يا مثلا درباره فرعون كلمه‏ای نظير كلمه امام را اطلاق كرده است : « يقدم قومه‏ يوم القيامة »( 3 ) كه روز قيامت هم پيشاپيش قومش حركت می‏كند . پس‏ كلمه امام يعنی پيشوا . ما به پيشوای باطل فعلا كاری نداريم ، مفهوم پيشوا را عرض می‏كنيم
پيشوايی در چند مورد است كه در بعضی از موارد اهل تسنن هم قائل به‏ پيشوايی و امامت هستند ولی در كيفيت و شخصش با ما اختلاف دارند . اما در بعضی از مفاهيم امامت اصلا آنها منكر چنين امامتی هستند نه اينكه قائل‏ به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند .

پاورقی : 1 - سوره انبياء ، آيه . 73 2 - سوره قصص ، آيه . 41 3 - سوره هود ، آيه . 98

امامتی كه در مورد قبول آنها هم هست ولی در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند ، امامت به معنی زعامت اجتماع است كه به‏ همين تعبير و نظير همين تعبير از قديم در كتب متكلمين آمده است . خواجه‏ نصير الدين طوسی در " تجريد " امامت را اين طور تعريف می‏كند : رياسة عامة يعنی رياست عمومی . [ در اينجا ذكر يك مطلب لازم به نظر می‏رسد : ]

شئون رسول اكرم

پيغمبر اكرم به واسطه آن خصوصيتی كه در دين اسلام بود در زمان خودشان به‏ حكم قرآن و به حكم سيره خودشان دارای شئون متعددی بودند يعنی در آن واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره می‏كردند . اولين پستی كه پيغمبر اكرم‏ از طرف خدا داشت و عملا هم متصدی آن پست بود ، همين بود كه پيغمبر بود يعنی احكام و دستورات الهی را بيان می‏كرد . آيه قرآن می‏گويد : « ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا »( 1 ) آنچه پيغمبر برايتان‏ آورده بگيريد و آنچه نهی كرده [ رها كنيد ] . يعنی آنچه پيغمبر از احكام‏ و دستورها می‏گويد ، از جانب خدا می‏گويد . پيغمبر از اين نظر فقط بيان‏ كننده آن چيزی است كه به او وحی شد . منصب ديگری كه پيغمبر اكرم متصدی‏ آن بود ، منصب قضاست . او قاضی ميان مسلمين بود ، چون قضا هم از نظر اسلام يك امر گتره‏ای نيست كه هر دو نفری اختلاف پيدا كردند ، يك نفر می‏تواند قاضی باشد . قضاوت از نظر اسلام يك شأن الهی است زيرا حكم به‏ عدل است و قاضی آن كسی است كه در مخاصمات و اختلافات می‏خواهد به عدل‏ حكم كند

پاورقی : 1 - سوره حشر آيه . 7

اين منصب هم به نص قرآن كه می‏گويد : « فلا و ربك لا يؤمنون حتی يحكموك‏ فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فی انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ( 1 ) به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم قضاوت كند . اين نيز يك منصب الهی است نه يك‏ منصب عادی عملا هم پيغمبر قاضی بود منصب سومی كه پيغمبر اكرم رسما داشت‏ و هم به او تفويض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهده‏دار آن بود ، همين‏ رياست عامه است . و او رئيس و رهبر اجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود ، مدير اجتماع مسلمين بود . گفته‏اند آيه : « اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولی الامر منكم »( 2 ) ناظر به اين جهت است كه‏ او رئيس و رهبر اجتماع شماست ، هر فرمانی كه به شما می‏دهد ، بپذيريد
قهرا اينكه می‏گوئيم سه شأن ، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه اساسا آنچه از پيغمبر رسيده سه گونه است . يك سخن پيغمبر فقط وحی الهی است . در اينجا پيغمبر هيچ اختياری از خود ندارد ، دستوری از جانب خدا رسيده ، پيغمبر فقط واسطه ابلاغ است مثل آنجا كه دستورات دينی را می‏گويد ، نماز چنين بخوانيد ، روزه چنان بگيريد و . . . آنجا كه ميان مردم قضاوت می‏كند ، ديگر قضاوتش نمی‏تواند وحی باشند . دو نفر اختلاف می‏كنند ، پيغمبر طبق‏ موازين اسلامی بين آنها حكومت می‏كند و می‏گويد حق با اين است يا با آن
اينجا ديگر اينطور نيست كه جبرئيل به پيغمبر وحی می‏كند كه در اينجا بگو حق با اين هست يا نيست .

پاورقی : 1 - سوره نساء آيه . 65 نه چنين است قسم به خدای تو كه اينان به‏ حقيقت اهل ايمان نمی‏شوند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم‏ كنند و آنگاه به هر حكمی كه كنی هيچگونه اعتراضی در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند
2 - سوره نساء آيه . 59

حالا اگر يك مورد استثنايی باشد مطلب ديگری است ولی به طور كلی قضاوتهای پيغمبر بر اساس ظاهر است‏ همان طوری كه ديگران قضاوت می‏كنند منتها در سطح خيلی بهتر و بالاتر
خودش هم فرمود من مأمورم كه به ظاهر حكم كنم يعنی مدعی و منكری پيدا می‏شوند و مثلا مدعی دو تا شاهد عادل دارد . پيغمبر بر اساس همين مدرك‏ حكم می‏كند . اين ، حكمی است كه پيغمبر كرده [ نه اينكه به او وحی شده‏ باشد ]
در شأن سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس و رهبر اجتماع است ، اگر فرمانی بدهد غير از فرمانی است كه طی آن وحی خدا را ابلاغ می‏كند . خدا به‏ او اختيار چنين رهبری را داده و اين حق را به او واگذار كرده است . او هم به حكم اينكه رهبر است كار می‏كند و لهذا احيانا مشورت می‏نمايد . ما می‏بينيم در جنگهای احد ، بدر و در خيلی جاهای ديگر پيغمبر اكرم با اصحابش مشورت كرد . در حكم خدا نمی‏شود مشورت كرد . آيا هيچگاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اينطور بخوانيم يا آنطور ؟ بلكه‏ مسائلی پيش می‏آمد كه وقتی درباره آنها با او سخن می‏گفتند ، می‏فرمود اين‏ مسائل به من مربوط نيست ، من جانب الله چنين است و غير از اين هم‏ نمی‏تواند باشد . ولی در اينگونه مسائل [ يعنی در غير حكم خدا ] احيانا پيغمبر مشورت می‏كند و از ديگران نظر می‏خواهد . پس اگر در موردی پيغمبر اكرم فرمان داد چنين بكنيد ، اين ، به حكم اختياری است كه خدا به او داده است . اگر هم در يك مورد بالخصوص وحيی شده باشد ، يك امر استثنايی است و جنبه استثنايی دارد نه اينكه در تمام كارها و جزئياتی كه‏ پيغمبر به عنوان رئيس اجتماع در اداره اجتماع انجام می‏داد ، به او وحی‏ می‏شد كه در اينجا چنين كن و در آنجا چنان ، و در اينگونه مسائل هم پيغمبر فقط پيام رسان باشد . پس پيغمبر اكرم مسلما دارای اين شئون متعدد بوده است‏ در آن واحد

امامت به معنی رهبری اجتماع

مسئله امامت به معنی اولی كه عرض كردم ، همين رياست عامه است
يعنی پيغمبر كه از دنيا می‏رود يكی از شئون او كه بلا تكليف می‏ماند ، رهبری اجتماع است . اجتماع زعيم می‏خواهد و هيچكس در اين جهت ترديد ندارد . زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست ؟ اينست مسئله‏ای كه اصل آن را هم شيعه قبول دارد و هم سنی . هم شيعه قبول دارد كه اجتماع نيازمند به‏ يك زعيم و رهبر عالی و فرمانده است و هم سنی . و در همين جاست كه‏ مسئله خلافت به آن شكل مطرح است . شيعه می‏گويد پيغمبر ( ص ) رهبر و زعيم بعد از خودش را تعيين كرد و گفت بعد از من زمام امور مسلمين بايد بدست علی ( ع ) باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقی كه دارند اين مطلب را لااقل به شكلی كه شيعه قبول دارد ، قبول ندارند و می‏گويند در اين جهت‏ پيغمبر شخص معينی را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است كه رهبر را بعد از پيغمبر انتخاب كنند . پس آنها هم اصل امامت و پيشوايی را كه‏ مسلمين بايد پيشوا داشته باشند قبول دارند منتها آنها می‏گويند پيشوا به‏ آن شكل تعيين می‏شود و شيعه می‏گويد خير ، به آن شكل تعيين شد ، پيشوا را خود پيغمبر اكرم به وحی الهی تعيين كرد
اگر مسئله امامت در همين حد می‏بود يعنی سخن فقط در رهبر سياسی مسلمين‏ بعد از پيغمبر بود ، انصافا ما هم كه شيعه هستيم امامت را جزء فروع دين‏ قرار می‏داديم نه اصول دين
می‏گفتيم اين يك مسئله فرعی است مثل نماز . اما شيعه كه قائل به امامت‏ است تنها به اين حد اكتفا نمی‏كند كه علی ( ع ) يكی از اصحاب پيغمبر ، ابوبكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتی سلمان و ابی‏ذر هم يكی از اصحاب پيغمبر بودند و علی ( ع ) از آنها برتر بوده ، افضل و اعلم و اتقی‏ و اليق از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود . نه ، شيعه در اين‏ حد واقف نيست ، دو مسئله ديگر می‏گويد كه اصلا اهل تسنن به اين دو مسئله‏ در مورد احدی قائل نيستند نه اينكه قائل هستند و از علی ( ع ) نفی می‏كنند . يكی مسئله امامت به معنی مرجعيت دينی است

امامت به معنی مرجعيت دينی

گفتيم كه پيغمبر مبلغ وحی بود . مردم وقتی می‏خواستند از متن اسلام‏ بپرسند ، از پيغمبر می‏پرسيدند ، آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سئوال‏ می‏كردند . مسئله اينست كه آيا هر چه اسلام می‏خواسته از احكام و دستورات‏ و معارف بيان كند ، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر هم به عموم‏ مردم گفته است ؟ يا نه ، آنچه پيغمبر برای عموم مردم گفت قهرا زمان‏ اجازه نمی‏داد كه تمام دستورات اسلام باشد . علی ( ع ) وصی پيغمبر بود و پيامبر تمام كما كيف اسلام و لااقل كليات اسلام را ، آنچه را كه هست و بايد گفته بشود ، به علی ( ع ) گفت و او را به عنوان يك عالم فوق‏ العاده تعليم يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسی كه حتی مثل‏ خودش در گفته‏اش خطا و اشتباه نمی‏كند و نا گفته‏ای از جانب خدا نيست الا اينكه او می‏داند ، معرفی كرد و گفت ايها الناس ! بعد از من در مسائل‏ دينی هر چه می‏خواهيد سؤال بكنيد ، از وصی من و اوصيای من بپرسيد . در واقع در اينجا امامت ، نوعی كارشناسی اسلام می‏شود اما يك كارشناسی خيلی بالاتر از حد يك مجتهد ، كارشناسی من جانب‏ الله ، [ و ائمه ] يعنی افرادی كه اسلام شناس هستند البته نه اسلامشناسانی‏ كه از روی عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند كه قهرا جايز الخطا باشند بلكه افرادی كه از يك طريق رمزی و غيبی كه بر ما مجهول است ، علوم اسلام را از پيغمبر گرفته‏اند ، از پيغمبر ( ص ) رسيده به علی ( ع ) و از علی ( ع ) رسيده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه ، علم اسلام ، يك علم معصوم غير مخطی كه هيچ خطا نمی‏كند ، از هر امامی به امامان بعد رسيده است
اهل تسنن برای هيچكس چنين مقامی قائل نيستند . پس آنها در اينگونه‏ امامت ، اصلا قائل به وجود امام نيستند ، قائل به امامت نيستند نه اينكه‏ قائل به امامت هستند و می‏گويند علی ( ع ) امام نيست و ابوبكر چنين است‏ . برای ابوبكر و عمر و عثمان و به طور كلی برای هيچيك از صحابه چنين شأن‏ و مقامی قائل نيستند و لهذا در كتابهای خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينی نقل می‏كنند . ولی شيعه امامان خودش را معصوم‏ از خطا می‏داند و محال است كه به خطايی برای امام اقرار بكند . [ در كتابهای اهل تسنن مثلا آمده است ] ابوبكر در فلان جا چنين گفت ، اشتباه‏ كرد بعد خودش گفت : ان لی شيطانا يعترينی يك شيطانی است كه گاهی بر من مسلط می‏شود و من اشتباهاتی می‏كنم . و يا عمر در فلان جا اشتباه و خطا كرد و بعد گفت اين زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند
می‏گويند وقتی كه ابوبكر مرد ، خاندان او و از جمله عايشه كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود گريه و شيون می‏كردند . صدای شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد عمر پيغام داد كه به اين زنها بگوئيد ساكت شوند . ساكت نشدند . دو مرتبه پيغام داد بگوئيد ساكت شوند اگر نه‏ با تازيانه ادبشان می‏كنم . هی پيغام پشت سر پيغام . به عايشه گفتند عمر دارد تهديد می‏كند و می‏گويد گريه نكنيد . گفت پسر خطاب را بگوئيد بيايد تا ببينم چه می‏گويد . عمر به احترام عايشه آمد . عايشه گفت چه می‏گويی كه‏ پشت سر هم پيغام می‏دهی ؟ گفت من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسی بميرد و كسانش برايش بگريند ، هر چه اينها بگريند او معذب می‏شود ، گريه‏های‏ اينها عذاب است برای او . عايشه گفت تو نفهميده‏ای ، اشتباه كرده‏ای ، قضيه چيز ديگری است ، من می‏دانم قضيه چيست : يك وقت مرد يهودی خبيثی‏ مرده بود و كسانش داشتند برای او گريه می‏كردند . پيغمبر فرمود در حاليكه‏ اينها می‏گريند ، او دارد عذاب می‏شود . نگفت گريه اينها سبب عذاب‏ اوست بلكه گفت اينها دارند برايش می‏گريند ولی نمی‏دانند كه او دارد عذاب می‏شود . اين چه ربطی دارد به اين مسئله ؟ ! به علاوه اگر گريه كردن‏ بر ميت حرام باشد ، ما گناه می‏كنيم چرا خدا يك بی گناه را عذاب كند ؟ ! او چه گناهی دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند ؟ ! عمر گفت‏ عجب ! اينطور بوده مطلب ؟ ! عايشه گفت بله اينطور بوده . عمر گفت اگر زنها نبودند ، عمر هلاك شده بود
خود اهل تسنن می‏گويند عمر در هفتاد مورد ( يعنی در موارد زياد ، و واقعا هم موارد خيلی زياد است ) گفت : لولا علی لهلك عمر
اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح می‏كرد ، او هم به خطايش اقرار می‏نمود
پس آنها قائل به چنين امتی نيستند . ماهيت بحث برمی‏گردد به اين معنا كه مسلما وحی فقط به پيغمبر اكرم می‏شد . ما نمی‏گوئيم كه به ائمه ( ع ) وحی می‏شود . اسلام را فقط پيغمبر ( ص ) به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام را كه بايد گفته بشود ، به پيغمبر گفت
اينطور نيست كه قسمتی از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد
ولی آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقی ماند يا نه ؟ اهل تسنن‏ حرفشان اينست كه دستورات اسلام هر چه بود همان بود كه پيغمبر به‏ صحابه‏اش گفت . بعد در مسائلی كه در مورد آنها از صحابه هم چيزی روايت‏ نشده گير می‏كنند كه چه كنيم ؟ اينجاست كه مسئله قياس وارد می‏شود و می‏گويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه گرفتن تكميل می‏كنيم كه‏ اميرالمؤمنين در نهج البلاغه می‏فرمايد يعنی خدا دين ناقص فرستاد كه شما بيائيد تكميلش كنيد ؟ ! ولی شيعه می‏گويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص‏ به پيغمبر وحی كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص برای مردم بيان كرد
پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد ، همه ، آنهايی‏ نبود كه به عموم مردم گفت ( بسياری از دستورات بود كه اصلا موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد ، بعدها سؤالش را می‏كردند ) بلكه همه دستوراتی‏ را كه من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو برای‏ مردم بيان كن
اينجاست كه مسئله عصمت هم به ميان می‏آيد . شيعه می‏گويد همانطور كه‏ امكان نداشت خود پيغمبر در گفته خودش عمدا يا سهوا دچار اشتباه شود ، آن شاگرد خاص پيغمبر هم امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود . زيرا همانگونه كه پيغمبر به نوعی از انواع مؤيد به تأييد الهی بود ، اين شاگرد خاص هم مؤيد به تأييد الهی بود . پس اين ، مرتبه ديگری است برای‏ امامت

امامت به معنی ولايت

امامت ، درجه و مرتبه سومی دارد كه اوج مفهوم امامت است و كتابهای‏ شيعه پر است از اين مطلب ، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است
البته از اينكه می‏گويم وجه مشترك ، سوء تعبير نكنيد . چون ممكن است شما با حرفهای مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مسئله را به همين شكل‏ مطرح می‏كنند . مسئله‏ای است كه در ميان عرفا شديدا مطرح است و در تشيع‏ نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من يادم هست كه كربن حدود ده سال پيش در مصاحبه‏ای كه با علامه طباطبائی داشت ، از جمله سؤالاتی كه كرد اين بود كه‏ اين مسئله را آيا شيعه از متصوفه گرفته‏اند يا متصوفه از شيعه ؟ می‏خواست‏ بگويد از اين دو تا يكی از ديگری گرفته است . علامه طباطبايی گفتند متصوفه از شيعه گرفته‏اند برای اينكه اين مسئله از زمانی در ميان شيعه‏ مطرح است كه هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود . بعدها اين مسئله در ميان متصوفه مطرح شده است
پس اگر بنا بشود كه از اين دو تا يكی از ديگری گرفته باشد ، بايد گفت‏ متصوفه از شيعه گرفته‏اند . اين مسئله ، مسئله انسان كامل و به تعبير ديگر حجت زمان است . عرفا و متصوفه روی اين مطلب خيلی تكيه دارند . مولوی‏ می‏گويد " پس به هر دوری ولی قائم است " در هر دوره‏ای يك انسان كامل‏ كه حامل معنويت كلی انسانيت است وجود دارد . هيچ عصر و زمانی از يك‏ ولی كامل كه آنها گاهی از او تعبير به قطب می‏كنند ، خالی نيست . و برای‏ آن ولی كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتی قائل هستند كه از اذهان ما خيلی دور است . از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر يعنی‏ دلهاست بدين معنی كه او يك روح كلی است محيط بر همه روحها . باز مولوی در داستان ابراهيم ادهم‏ كه البته افسانه است ، در اين مورد اشاره‏ای دارد . او افسانه‏ها را ذكر می‏كند به اعتبار اينكه می‏خواهد مطلب خودش را بگويد . هدف او نقل تاريخ‏ نيست . افسانه‏ای را نقل می‏كند تا مطلبش را بفهماند . [ می‏گويد ] ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنی را به دريا انداخت و بعد سوزن‏ را خواست . ماهيها سر از دريا در آوردند در حاليكه به دهان هر كدامشان‏ سوزنی بود . تا آنجا كه می‏گويد :
دل نگه داريد ای بی حاصلان
در حضور حضرت صاحبدلان
و تا آنجا كه می‏گويد آن شيخ يعنی آن پير از انديشه آن طرف واقف شد :
شيخ واقف گشت از انديشه‏اش
شيخ چون شير است و دلها بيشه‏اش
مسئله ولايت در شيعه معمولا به آن معنای خيلی به اصطلاح غليظش مطرح است‏ ، به معنی حجت زمان كه هيچ زمانی خالی از حجت نيست « و لولا الحجة لساخط الارض باهلها » يعنی هيچوقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك‏ انسان كامل خالی باشد . و برای آن انسان كامل مقامات و درجات زيادی‏ قائلند و ما در اغلب زيارتها كه می‏خوانيم به چنين ولايت و امامتی اقرار و اعتراف می‏كنيم يعنی معتقديم كه امام دارای چنين روح كلی است . ما در زيارت می‏گوئيم ( اين را همه ما هميشه می‏خوانيم و جزء اصول تشيع است ) : « اشهد انك تشهد مقامی و تسمع كلامی و ترد سلامی » ( تازه ما برای مرده‏اش‏ می‏گوئيم . البته از نظر ما مرده و زنده او فرقی ندارند . چنين نيست كه‏ زنده‏اش اينطور نبوده و فقط مرده‏اش اينطور است . ) من گواهی می‏دهم كه‏ تو الان وجود مرا در اينجا حس و ادراك می‏گويد دارد يا نه ؟ و اگر دلالت دارد آيا فقط امامت به معنی رهبری سياسی و اجتماعی را می‏گويد يا امامت به معنی‏ مرجعيت دينی و حتی امامت به معنی ولايت معنوی را هم می‏گويد ؟ از اين كه‏ فارغ شديم بايد وارد بحث امامت در سنت بشويم ببينيم كه در سنت پيغمبر ( ص ) راجع به امامت چه آمده . بعد مسئله را از نظر عقلی تجزيه و تحليل‏ كنيم كه عقل در هر يك از سه مرحله امامت چه چيز را قبول می‏كند ؟ آيا می‏گويد از نظر رهبری اجتماعی حق با اهل تسنن است و جانشين پيغمبر ( ص ) بايد به وسيله شورای مردم انتخاب شود يا اينكه پيغمبر جانشين خود را تعيين كرده است ؟ همين طور در آن دوتای ديگر عقل چه می‏گويد ؟

حديثی در باب امامت

قبل از ذكر آيات قرآن در باب امامت ، حديث معرفی را برايتان عرض‏ می‏كنم كه آن را هم شيعه روايت كرده است و هم سنی . معمولا حديثی را كه‏ مورد اتفاق شيعه و سنی باشد ، نمی شود كوچك شمرد زيرا وقتی هر دو فريق‏ از دو طريق روايت می‏كنند تقريبا نشاندهنده اينست كه پيغمبر اكرم يا امام قطعا اين مطلب را فرموده است . البته عبارتها كمی با هم فرق‏ می‏كنند ولی مضمون آنها تقريبا يكی است . اين حديث را ما شيعيان اغلب‏ به اين عبارت نقل می‏كنيم : « من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية » ( 1 ) هر كس بميرد و پيشوای زمان خود را نشناسد ، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت . اين ، تعبير خيلی شديدی است چون در زمان‏ جاهليت مردم اصلا مشرك بودند و حتی توحيد و نبوت هم نداشتند .

پاورقی : 1 - دلائل الصدق صفحات 6 و . 13

اين‏ حديث در كتب شيعه زياد آمده و با اصول شيعه هم صد در صد قابل انطباق‏ است . در " كافی " كه معتبرترين كتاب حديث شيعه می‏باشد ، اين حديث‏ هست . عمده اينست كه اين حديث در كتابهای اهل تسنن هم هست . آنها در روايتی به اين عبارت نقل كرده‏اند : « من مات بغير امام مات ميتة جاهلية » ( 1 ) هر كس بدون امام بميرد مانند اينست كه در جاهليت مرده‏ است . عبارت ديگری كه نقل كرده‏اند اينست : « من مات و ليس فی عنقه‏ بيعة مات ميتة جاهلية » . آنكه بميرد و در گردن او بيعت يك امام‏ نباشد ، مردنش از نوع مردن جاهليت است . به عبارتی هم كه شيعه نقل‏ می‏كند ، سنيها زياد نقل كرده‏اند . عبارت ديگر : « من مات و لا امام له‏ مات ميتة جاهلية » . اين عبارتها خيلی زياد است و نشاندهنده اهتمام‏ زياد پيغمبر اكرم به مسئله امامت است
كسانی كه امامت را تنها به معنی رهبری اجتماعی می‏دانند ، می‏گويند ببينيد پيغمبر اكرم به مسئله رهبری تا كجا اهميت داده كه معتقد شده است‏ اگر امت رهبر و پيشوا نداشته باشد ، اصلا مردنش مردن جاهلی است برای‏ اينكه صحيح تفسير كردن و صحيح اجرا كردن دستورات اسلامی بستگی دارد به‏ اينكه رهبری ، رهبری درستی باشد و مردم پيوندشان را با رهبر محكم كرده‏ باشند . اسلام يك دين فردی نيست كه كسی بگويد من به خدا و پيغمبر اعتقاد دارم و بنابراين به هيچكس كاری ندارم . خير ، غير از خدا و پيغمبر ، تو حتما بايد بفهمی و بشناسی كه در اين زمان رهبر كيست و قهرا در سايه‏ رهبری او فعاليت كنی .

پاورقی : 1 - مسند احمد

آنها كه امامت را به مفهوم مرجعيت دينی معنی‏ می‏كنند ، [ در معنی اين حديث ] می‏گويند كسی كه می‏خواهد دين داشته باشد ، بايد مرجع دينی خودش را هم بشناسد و بداند كه دين را از كجا بگيرد . اينكه انسان دين‏ داشته باشد ولی دينش را از مأخذی بگيرد كه ضد آنست ، عين جاهليت است‏ . آن كسی كه امامت را در حد ولايت معنوی می‏برد ، می‏گويد اين حديث‏ می‏خواهد بگويد كه اگر انسان مورد توجه يك ولی كامل نباشد ، مانند اينست‏ كه در جاهليت مرده است . اين حديث را چون متواتر است خواستم اول عرض‏ كرده باشم كه در ذهن شما باشد تا بعد درباره‏اش بحث كنيم . حال برويم‏ سراغ آيات قرآن

امامت در قرآن

در قرآن چند آيه هست كه مورد استدلال شيعه در باب امامت است . يكی‏ از آن آيات ، آيه : « انما وليكم الله »است . اتفاقا در همه اينها روايات اهل تسنن هم وجود دارد كه مفاد شيعه را تأييد می‏كند ما آيه‏ای در قرآن داريم به اين صورت : « انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوش و يؤتون الزكاش و هم راكعون »( 1 ) . " انما " يعنی منحصرا ( چون اداش حصر است ) . معنی اصلی " ولی " سرپرست است
ولايت يعنی تسلط و سرپرستی . سرپرست شما فقط و فقط خداست و پيغمبر خدا و مؤمنينی كه نماز را به پا می‏دارند و در حال ركوع زكات می‏دهند . ما در دستورات اسلام نداريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهند . ما در دستورات‏ اسلام ند اريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهد كه بگوئيم اين يك قانون‏ كلی است و شامل همه افراد می‏شود . اين اشاره است به واقعه‏ای كه در خارج‏ يك بار وقوع پيدا كرده است و شيعه و سنی به اتفاق آنرا روايت كرده‏اند و آن اينست كه علی ( ع ) در حال ركوع بود ، سائلی پيدا شد و سوالی كرد
حضرت اشاره كرد به انگشت خود .

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 55

او آمد انگشتر را از انگشت علی ( ع ) بيرون آورد و رفت . يعنی علی ( ع ) صبر نكرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق كند . آنقدر عنايت داشت به‏ اينكه آن فقير را زودتر جواب بگويد كه در همان حال ركوع با اشاره به او فهماند كه اين انگشتر را درآورد ، برو بفروش و پولش را خرج خودت كن
در اين مطلب هيچ اختلافی نيست و مورد اتفاق شيعه و سنی است كه علی ( ع‏ ) چنين كاری كرده است و نيز مورد اتفاق شيعه و سنی است كه اين آيه در شأن علی ( ع ) نازل شده با توجه به اينكه انفاق كردن در حال ركوع جزء دستورات اسلام نيست ، نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن كه‏ بگوئيم ممكن است عده‏ای از مردم به اين قانون عمل كرده باشند . پس " كسانی كه چنين می‏كنند " اشاره و كنايه است همانطور كه در خود قرآن گاهی‏ می‏گويد : « يقولون »می‏گويند ، و حال آنكه يك فرد آن سخن را گفته . در اينجا " كسانی كه چنين می‏كنند " يعنی آن فردی كه چنين كرد . بنابراين‏ به حكم اين آيه علی ( ع ) تعيين شده است به ولايت برای مردم . اين ، آيه‏ای است كه مورد استدلال شيعه است . البته اين آيه خيلی بيش از اين‏ بحث دارد [ كه در جلسات آينده درباره‏اش سخن خواهيم گفت ]
آيات ديگر آياتی است كه درباره جريان غدير است . خود قضيه غدير جزء سنت است و ما بعد بايد بحثش را بكنيم ولی از آياتی كه در اين مورد در سوره مائده وارد شده يكی اين آيه است : « يا ايها الرسول بلغ ما انزل‏ اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته »( 1 ) ( اينجا لحن ، خيلی‏ شديد است ) ای پيامبر ! آنچه را كه بر تو نازل شد تبليغ كن و اگر تبليغ نكنی رسالت الهی را تبليغ نكرده‏ای . مفاد اين آيه‏ آنچنان شديد است كه مفاد حديث : « من مات و لم يعرف امام زمانه مات‏ ميتة جاهلية » . اجمالا خود آيه نشان می‏دهد كه موضوع آنچنان مهم است كه‏ اگر پيغمبر تبليغ نكند ، اصلا رسالتش را ابلاغ نكرده است

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 67

سوره مائده به اتفاق شيعه و سنی آخرين سوره‏ای است كه بر پيغمبر نازل‏ شده و اين آيات جزء آخرين آياتی است كه بر پيغمبر نازل شده يعنی در وقتی نازل شده كه پيغمبر ( ص ) تمام دستورات ديگر را در مدت سيزده سال‏ مكه و ده سال مدينه گفته بوده و اين ، جزء آخرين دستورات بوده است
شيعه سوال می‏كند اين دستوری كه جزء آخرين دستورهاست و آنقدر مهم است كه‏ اگر پيغمبر آنرا ابلاغ نكند ، همه گذشته‏ها كان لم يكن است ، چيست ؟ يعنی‏ شما نمی‏توانيد موضوعی نشان بدهيد كه مربوط باشد به سالهای آخر عمر پيغمبر و اهميتش در آن درجه باشد كه اگر ابلاغ نشود هيچ چيز ابلاغ نشده است
ولی ما می‏گوئيم آن موضوع ، مسئله امامت است كه اگر نباشد ، همه چيز كان‏ لم يكن است يعنی شيرازه اسلام از هم می‏باشد . به علاوه شيعه از كلمات و روايات خود اهل تسنن دليل می‏آورد كه اين آيه در غدير خم نازل شده است
در همان سوره مائده ، آيه : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم‏ نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »( 1 ) امروز دين را به حد كمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام كردم ، امروز است كه ديگر اسلام را برای شما به‏ عنوان يك دين پسنديديم ، نشان می‏دهد كه در آن روز جريانی رخ داده كه آنقدر با اهميت است كه آنرا مكمل دين و متمم نعمت‏ خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن ، اسلام ، اسلام است و خدا اين اسلام‏ را همان می‏بيند كه می‏خواسته و با نبودن آن ، اسلام ، اسلام نيست .

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 3

شيعه به‏ لحن اين آيه كه تا اين درجه برای اين موضوع اهميت قائل است استدلال‏ می‏كند و می‏گويد كه آن موضوعی كه بتواند نامش مكمل دين و متمم نعمت و آن‏ چيزی باشد كه با نبودنش ، اسلام ، اسلام نيست ، چه بوده است ؟ می‏گويد ما می‏توانيم موضوعی را نشان بدهيم كه در آن درجه از اهميت باشد ولی شما نمی‏توانيد . به علاوه رواياتی هست كه تأييد می‏كند اين آيه هم در همين‏ موضوع وارد شده است . اينها ، سه آيه‏ای بود كه من به طور عصاره از استدلالهايی شيعه برايتان عرض كردم
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

جلسه دوم امامت و بيان دين بعد از پيغمبر ( ص )

بسم الله الرحمن الرحيم در جلسه قبل مسئله امامت را از جنبه‏های مختلف تشريح و تشقيق كرديم و عرض كرديم كه اين جنبه‏های مختلف كاملا بايد مشخص بشود و تا اينها مشخص‏ نشود ما نمی‏توانيم اين مسئله را بخوبی طرح و بحث كنيم . گفتيم يك مسئله‏ در باب امامت ، مسئله حكومت است يعنی تكليف حكومت ، بعد از پيغمبر ( ص ) چيست ؟ آيا به عهده خود مردم است و اين مردم هستند كه بايد حاكم‏ در ميان خودشان را انتخاب كنند و يا اينكه پيغمبر حاكم در ميان مردم‏ برای بعد از خودش را تعيين كرده است ؟ چون اخيرا مسئله را به اين شكل‏ طرح می‏كنند ، قهرا اذهان در ابتدا متوجه نظريه اهل تسنن می‏شود يعنی‏ اينطور فكر می‏كنند كه نظر آنها عاديتر و طبيعيتر است

طرح غلط مسئله

مطلب را اينطور طرح می‏كنند كه ما مسئله‏ای داريم به نام حكومت‏ می‏خواهيم ببينيم تكليف حكومت از نظر اسلام چيست ؟ آيا موروثی و تنصيصی‏ است كه هر حاكمی ، حاكم بعدی را تنصيص و تعيين بكند و مردم هم هيچ حق دخالتی در امر حكومت نداشته باشند ؟ پيغمبر ( ص ) يك شخص معين را تعيين كرد و او هم شخص معينی را برای بعد از خودش تعيين كرد و او هم كس ديگر را ، و تا دامنه قيامت تكليف امر حكومت اينست كه هميشه تعيينی و تنصيصی است و قهرا اين امر اختصاص به‏ ائمه ندارد چون ائمه دوازده نفرند و اين تعداد مطابق معتقدات شيعه نه‏ قابل بيشتر شدن است و نه قابل كمتر شدن . طبق اين سخن قانون كلی در باب‏ حكومت از نظر اسلام اينست كه پيغمبر كه حاكم بود بايد حاكم بعد از خودش‏ را تعيين كند ، او هم حاكم بعد از خودش را و تا دامنه قيامت چنين باشد . اگر اسلام دنيا را هم بگيرد ( همانطور كه نيمی از دنيا را گرفت و الان‏ هم جمعيتی در حدود هفتصد ميليون نفر 1 تحت لوای اسلام هستند ) و بنا بشود كه مقررات اسلامی در تمام نقاط آن رعايت شود چه به صورت حكومت واحد و چه به صورت حكومتهای متعدد ، قانون همين است . پس اينكه می‏گوئيم‏ پيغمبر ( ص ) علی ( ع ) را تعيين كرد ، بر اساس همين اصل كلی بود كه‏ حكومت بايد تنصيصی و تعيينی باشد و مطابق اين فلسفه اصلا لزومی ندارد كه‏ حتی پيغمبر علی را از جانب خدا تعيين كرده باشد چون پيغمبر می‏توانست با وحی مطلبی را بيان كند و ائمه نيز هم ملهم هستند و هم از ناحيه پيغمبر علومی را تلقی كردند ولی بعد كه اينطور نيست . پس اگر اصل كلی در حكومت از نظر اسلام اين باشد [ كه حكومت بايد تنصيصی و تعيينی باشد ] ، حتی لزومی ندارد كه پيغمبر ( ص ) علی ( ع ) را از طريق وحی تعيين كرده‏ باشد بلكه به نظر و صوابديد شخص خودش تعيين كرده است و ائمه ( ع ) نيز به صلاحديد خودشان [ جانشين‏ خود را تعيين كرده‏اند ] بنابراين از نظر پيغمبر ( ص ) تعيين علی ( ع ) برای خلافت نظير تعيين حاكم است برای مكه و تعيين امير الحاج برای حجاج‏ .

پاورقی : 1 - اين تعداد مطابق آمار زمان ايراد اين سخنرانيها است

همانطور كه در آنجا كسی نمی‏گويد كه اگر پيغمبر فلان شخص را فرستاد برای‏ حكومت مكه ، يا مثلا معاذ بن جبل را فرستاد به يمن برای تبليغ اسلام ، در اثر وحی بود بلكه می‏گويند پيغمبر به حكم اينكه از ناحيه خداوند مدير و سائس مردم است در برخی مسائل كه به او وحی نمی‏رسد به تدبير شخصی خودش‏ عمل می‏كند ، [ در اينجا نيز بايد گفت كه پيغمبر ( ص ) به تدبير شخصی‏ خودش علی ( ع ) را برای خلافت تعيين كرد ]
اگر ما مسئله امامت را به همين سادگی طرح كنيم كه مسئله حكومت دنياوی‏ می‏شود ، غير از اينكه بگوئيم اين مسئله غير از آن امامت محل بحث است ، جواب ديگری نداريم چون همانطور كه عرض كردم اگر مسئله به اين شكل باشد ، اصلا لزومی ندارد كه وحی دخالت كرده باشد . وحی حداكثر همين قدر دخالت‏ می‏كند كه ای پيامبر ! تو وظيفه داری كسی را كه صلاح می‏دانی تعيين كنی و او هم برای بعد از خودش هر كسی را كه صلاح می‏داند انتخاب كند و همينطور تا دامنه قيامت . اگر امامت را به اين شكل ساده و در سطح حكومت طرح كنيم‏ و بگوئيم امامت يعنی حكومت ، آنوقت می‏بينيم جاذبه آنچه كه اهل تسنن‏ می‏گويند بيشتر از جاذبه آن چيزی است كه شيعه می‏گويد . چون آنها می‏گويند يك حاكم حق ندارد حاكم بعدی را خودش تعيين كند بلكه امت بايد تعيين‏ كند ، اهل حل و عقد بايد تعيين كند ، مردم بايد تعيين كنند ، انتخاب او بايد بر اساس اصول دموكراسی صورت بگيرد ، حقی است مال مردم و مردم حق انتخاب دارند . ولی مسئله به اين سادگی نيست . از نظر مجموع آنچه كه ما در شيعه می‏بينيم اين مسئله كه خلافت علی ( ع ) و ساير ائمه عليهم السلام تنصيصی بوده است ، فرع بر يك مسئله ديگر است كه‏ آن مسئله ديگر اساسيتر از اين مسئله است
در اينجا سؤالی مطرح می‏شود و آن اينكه ائمه عليهم السلام دوازده نفر بيشتر نبودند . بعد از دوازده امام تكليف حكومت چيست ؟ فرض كنيم‏ همانطور كه پيغمبر اكرم علی ( ع ) را تعيين فرمود حضرت امير حاكم می‏شد ، بعد امام حسن ( ع ) و بعد امام حسين ( ع ) تا می‏رسيد به حضرت حجت ( ع ) . در اين صورت قهرا بر اساس فلسفه‏ای كه ما شيعيان در اين باب داريم ، موجبی هم برای غيبت امام زمان در كار نبود . ايشان هم مثل پدرانشان يك‏ عمر كوتاهی می‏كردند و از دنيا می‏رفتند . بعد از ايشان چطور ؟ آيا امامها از دوازده تا بيشتر می‏شدند ؟ نه . پس بايد مسئله ديگری در ميان مردم‏ باشد : مسئله حكومت به شكل عادی ، در همين وضعی كه الان موجود است
حضرت حجت در زمان غيبت كه نمی‏توانند زمامدار مسلمين باشند . باز مسئله‏ زمامداری و حكومت دنياوی سرجای خودش هست

حكومت يكی از شاخه‏های امامت است

ما هرگز نبايد چنين اشتباهی را مرتكب شويم كه تا مسئله امامت در شيعه‏ مطرح شد بگوئيم يعنی مسئله حكومت ، كه در نتيجه مسئله به شكل خيلی‏ ساده‏ای باشد و اين فروعی كه برايش پيدا شده است پيدا شود و بگوئيم حالا كه فقط مسئله حكومت و اينكه چه كسی حاكم باشد مطرح است ، آيا آن كسی كه‏ می‏خواهد حاكم باشد حتما بايد از همه افضل باشد يا نه ، ممكن است كسی كه‏ حاكم می‏شود افضل نسبی باشد نه افضل واقعی ؟ يعنی از نظر سياستمداری و اداره امور اليق از ديگران باشد و لو اينكه از جنبه‏های ديگر خيلی پستتر است . مدير و سياستمدار خوبی باشد و خائن نباشد . آيا معصوم هم باشد يا نه ؟ چه لزومی دارد ؟ ! نماز شب خوان هم باشد يا نه ؟ چه لزومی دارد ؟ ! مسائل فقهی را هم بداند يا نه ؟ چه لزومی دارد كه بداند ؟ ! در اين مسائل‏ رجوع می‏كند به ديگران . يك افضليت نسبی كافی است . اين ، تابع اينست‏ كه ما اين مسئله را فقط در سطح حكومت ، و كوچك گرفتيم . و اين ، اشتباه‏ بسيار بزرگی است كه احيانا قدما ( بعضی از متكلمين ) هم گاهی چنين‏ اشتباهی را مرتكب می‏شدند . امروز اين اشتباه خيلی تكرار می‏شود . تا می‏گويند امامت ، متوجه مسئله حكومت می‏شوند در حاليكه مسئله حكومت از فروع و يكی از شاخه‏های خيلی كوچك مسئله امامت است و اين دو را نبايد با يكديگر مخلوط كرد . پس مسئله امامت چيست ؟

امام جانشين پيغمبر است در بيان دين

در مورد مسئله امامت ، آنچه كه در درجه اول اهميت است ، مسئله‏ جانشينی پيغمبر است در توضيح و تبيين و بيان دين منهای وحی . البته بدون‏ شك كسی كه به او وحی می‏شد ، پيغمبر اكرم بود و بس و با رفتن ايشان‏ مسئله وحی و رسالت به كلی قطع شد . مسئله امامت اينست كه آيا با رفتن‏ پيغمبر ، بيان آن تعليمات آسمانی كه ديگر در آنها اجتهاد و رأی شخصی‏ وجود ندارد ، در يك فرد متمركز بود به طوری كه مانند پيغمبر ( ص ) مردم‏ هر چه از او در مسائل دينی سؤال می‏كردند ، می‏دانستند كه پاسخ وی مر حق و حقيقت است و رأی و فكر شخصی نيست كه ممكن است اشتباه كرده باشد و روز نمی‏توانيم تفسير كنيم كه پيغمبر چگونه علم را از ناحيه خدا می‏گيرد
نمی‏توانيم تفسير كنيم كه چه نوع ارتباط معنوی ميان پيغمبر ( ص ) و علی ( ع ) بود كه پيغمبر حقايق را كما هو حقه و بتمامه به علی آموخت و به غير او نياموخت . علی ( ع ) در نهج البلاغه ( در جاهای ديگر هم نظير اين عبارت زياد است ) می‏فرمايد من با پيغمبر در حرا بودم ( بچه بوده‏اند ) صدای ناله دردناكی را شنيدم . گفتم يا رسول الله ! من صدای ناله شيطان‏ را در وقتی كه وحی بر تو نازل شد شنيدم . به من فرمود : « يا علی ! انك‏ تسمع ما اسمع و تری ما اری و لكنك لست بنبی » ( 1 ) . اگر در همانجا كنار علی ( ع ) فرد ديگری هم بود ، آن صدا را نمی‏شنيد چون آن شنيدن ، شنيدن صدايی نبوده كه در فضا پخش شود كه بگوئيم هر كس گوش می‏داشت‏ می‏شنيد . آن ، سمع و حس و بينش ديگری است

حديث ثقلين و مسئله عصمت ائمه عليهم السلام

اساس مسئله در باب امامت آن جنبه معنوی است . امامان يعنی‏ انسانهايی معنوی مادون پيغمبر كه از طريقی معنوی اسلام را می‏دانند و می‏شناسند و مانند پيغمبر ، معصوم از خطا و لغزش و گناهند . امام ، مرجع‏ قاطعی است كه اگر جمله‏ای از او بشنويد نه احتمال خطا در آن می‏دهيد و نه‏ احتمال انحراف عمدی كه اسمش می‏شود عصمت . آنوقت شيعه می‏گويد اينكه‏ پيغمبر ( ص ) فرمود : « انی تاريك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتی » ( 2 ) من بعد از خود دو شی‏ء وزين باقی می‏گذارم ، قرآن و عترت خودم ، نص‏ در چنين مطلبی است
اما آيا پيغمبر چنين چيزی گفته يا نگفته ؟ قابل انكار نيست . اين‏ حديث ، حديثی نيست كه فقط شيعه روايت كرده باشد بلكه حديثی است كه‏ حتی اهل تسنن از شيعه بيشتر روايت كرده‏اند .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 192 2 - صحيح مسلم ، جزء هفتم صفحه . 122

در ايامی كه ما در قم بوديم ، اوايلی بود كه " رساله الاسلام " كه رساله‏ای است كه دار التقريب منتشر می‏كند ، منتشر می‏شد . در آنجا يكی‏ از علمای اهل تسنن در مقاله‏ای اين حديث را به اين شكل نقل كرده بود كه‏ پيغمبر فرمود : « انی تارك فيكم الثقلين كتاب الله و سنتی » . مرحوم‏ آية الله بروجردی كه مردی بود واقعا و به تمام معنا عالم و روحانی و در اينگونه مسائل بسيار عاقلانه فكر می‏كرد ، طلبه فاضلی به نام آقا شيخ قوام‏ و شنوه‏ای را كه خيلی اهل كتاب و تتبع بود و نسبتا مرد خوبی هم هست ، راهنمايی كردند كه اين حديث را از كتب اهل تسنن استخراج كنند كه شايد در بيش از دويست كتاب از كتب معتبر و مورد اعتماد اهل تسنن نوشته‏اند كه پيغمبر فرمود : « انی تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتی » . و اين حديث در مقامات متعدد ب وده چون پيغمبر ( ص ) اين مطلب را در جاهای مختلف به همين شكل فرموده است . البته منظور اين نيست كه پيغمبر ( ص ) حتی يك بار هم نگفته است كه من دو چيز در ميان شما می‏گذارم ، كتاب و سنت ، چون منافاتی نيست بين " كتاب و سنت " و " كتاب و عترت " زيرا عترت برای بيان سنت است . صحبت اين نيست كه ما به‏ سنت رجوع كنيم يا به عترت مثل اينكه سنت موجودی از پيغمبر داريم و يك‏ عترت در كنار آن ، يا بايد به سنت مراجعه كنيم يا به عترت ! بلكه سخن‏ اينست كه عترت است كه مبين واقعی سنت است و تمام سنت نزد آنهاست
« كتاب الله و عترتی » يعنی شما بايد سنت مرا از عترت من تلقی كنيد
علاوه بر اين ، خود همين كه می‏گوئيم پيغمبر فرمود : « انی تارك فيكم‏ الثقلين كتاب الله و عترتی » سنت است چون حديث پيغمبر است . منافاتی‏ ميان ايندو نيست . تازه اگر در يك جا كه آن هم قطعی نيست پيغمبر فرموده باشد : « انی تارك فيكم الثقلين كتاب الله و سنتی » در چندين‏ جای ديگر به آن صورت فرموده . اگر در يك كتاب به اين صورت نوشته شده‏ ، لااقل در دويست كتاب ديگر به آن صورت نوشته شده است
به هر حال آن شخص رساله‏ای در اين زمينه تهيه كرد و آن را فرستادند به‏ دارالتقريب مصر . دارالتقريب هم بی انصافی نكرد و همان كتاب را چاپ و پخش كرد چون مستند بود و نمی‏توانستند آنرا رد كنند و بگويند چنين چيزی‏ نيست ، قابل رد كردن نبود . حالا اگر مرحوم آية الله بروجردی می‏خواست‏ مثل ديگران عمل كند ، جار و جنجال و هياهو راه می‏انداخت كه اينها چه‏ می‏گويند ؟ ! می‏خواهند حقوق اهل بيت را از بين ببرند ، اينها سوء نيت‏ دارند و . .
بنابر اين آن روح اصلی امامت اينست كه اسلام كه دينی است جامع و كلی‏ و پر فروغ ، آيا بيان آن همان مقداری است كه در قرآن اصول و كلياتش ذكر شده و در كلمات پيغمبر اكرم كه خود اهل تسنن هم روايت كرده‏اند ، توضيحاتش بيان گرديده است ؟ هر چه اسلام بود ، همين بود ؟ البته نازل‏ شدن اسلام بر پيغمبر تمام شد ولی آيا اسلام بيان شده همان بود ؟ ، [ تمام‏ اسلام نازل شده بود ؟ ] يا اينكه بعد از پيغمبر ( ص ) اسلام نازل شده بر ايشان كه هنوز خيلی از مسائل آن از باب اينكه بايد حاجت پيش بيايد ، زمان بگذرد و تدريجا بيان شود بيان نشده بود ، نزد علی ( ع ) بود كه‏ ايشان می‏بايست برای مردم بيان كند . در اين صورت همين حديث كتاب الله‏ و عترتی عصمت را هم بيان می‏كند زيرا پيغمبر می‏فرمايد دين را از اين دو منبع بگيريد . همانطور كه قرآن معصوم است يعنی در آن خطا وجود ندارد ، آن ديگری هم معصوم است . محال است كه پيغمبر به اين قاطعيت بگويد بعد از من دين را از فلان شخص بگيريد ولی آن شخص‏ برخی از سخنانش اشتباه باشد
اينجاست كه فرضيه شيعه با فرضيه اهل تسنن در مسئله بيان و اخذ دين در اساس فرق می‏كند . آنها می‏گويند همانطور كه با رفتن پيغمبر وحی منقطع شد ، بيان واقعی دين يعنی آن بيانی كه معصوم از خطا و اشتباه باشد هم تمام‏ شد . هر چه از قرآن و احاديثی كه از پيغمبر رسيده استنباط كرديم ، همان‏ است و ديگر چيزی نيست

منع كتابت حديث

جريانی را خود اينها بوجود آوردند كه فرضيه‏شان را ضعيف كرد و آن‏ اينست كه عمر كتابت حديث پيغمبر را منع كرد و اين ، يك واقعيت‏ تاريخی است . ما اگر نخواهيم از زبان يك شيعه با بدبينی صحبت كنيم‏ خودمان را می‏گذاريم به جای يك مستشرق اروپايی كه نه شيعه است و نه سنی‏ . او خيلی هم بخواهد خوشبين باشد اينطور خواهد گفت كه عمر از باب اينكه‏ اصرار زياد داشت كه تنها مرجع ، قرآن باشد و رفتن زياد مردم به دنبال‏ حديث سبب می‏شد كه مراجعه‏شان به قرآن كم شود ، جلوی كتابت حديث را گرفت . اين از قطعيات تاريخ است و فقط حرف ما شيعيان نيست . در زمان‏ عمر جرئت نمی‏كردند حديثی از پيغمبر بنويسند و بگويند اين را پيغمبر گفته‏ ، يا بنشينند و روايت حديث از پيغمبر كنند ( البته نقل حديث ممنوع‏ نبود ) ، تا زمان عمر بن عبدالعزيز كه در سال 99 هجری به خلافت رسيد و در سنه 101 هجری از دنيا رفت و دستور به كتابت حديث داد . تازه بعد از آنكه عمر بن عبدالعزيز اين سنت عمری را بهم زد و گفت احاديث پيغمبر بايد نوشته شود ، افرادی كه سينه به سينه چيزی از احاديث پيغمبر ضبط داشتند آمدند و روايت كردند و نوشته شد . اين جريان سبب شد كه قسمتی از احاديث پيغمبر از ميان برود
می‏دانيم احكامی كه در قرآن بيان شده خيلی مختصر و جزئی است و قرآن‏ همه‏اش كليات است . مثلا قرآن كه اينهمه بر نماز اصرار دارد ، درباره آن‏ از « اقيموا الصلوش و اسجد و اركعوا »سجود كنيد ، ركوع كنيد تجاوز نكرده‏ و حتی توضيح نداده است كه نماز را به چه شكلی بايد خواند . همچنين‏ درباره حج كه اين همه دستور دارد و پيغمبر ( ص ) خودشان به آن دستورات‏ عمل می‏كردند ، در قرآن چيزی بيان نشده ، سنت پيغمبر هم كه عملا به اين‏ شكل در آمد . حالا اگر به اين شكل هم در نيامده بود ، پيغمبر ( ص ) مگر چقدر فرصت پيدا كرد كه حلال و حرام را بيان كند . در سيزده سال مكه مردمی‏ كه با وجود فشارها و تضييقات بسيار مسلمان شدند ، شايد چهار صد نفر نمی‏شدند . در آن مضيقه‏ها ملاقات با رسول اكرم قاچاقی صورت می‏گرفت و يك‏ عده هفتاد خانواری كه شايد نصف يا بيشتر جمعيت مسلمانان را تشكيل‏ می‏دادند به حبشه مهاجرت كردند . البته مدينه از اين نظر فرصتی بود اما گرفتاريهای پيغمبر در مدينه نيز زياد بود . اگر رسول اكرم در همه اين‏ بيست و سه سال مثل يك معلم می‏بود كه فقط می‏رفت سر كلاس و به مردم‏ تعليم می‏داد شايد وافی نبود برای اينكه همه آنچه را كه اسلام دارد بيان‏ كند ، تا چه رسد با اين تاريخ موجود خصوصا كه اسلام در تمام شئون زندگی‏ بشر حكم دارد

استفاده از قياس

نتيجه اين حرفی كه اهل تسنن گفته‏اند اين شد كه عملا نارسائيهايی در احكام اسلام مشاهده كردند . مسئله‏ای پيش می‏آمد ، می‏ديدند در قرآن حكم اين مسئله بيان نشده است . به سنت ( آن‏ مقدار نقلهايی كه دارند ) مراجعه می‏كردند ، می‏ديدند هيچ حكمی درباره اين‏ مسئله وجود ندارد . بی حكم هم كه نمی‏تواند باشد ، چه كار بايد كرد ؟ گفتند " قياس " . قياس يعنی ما بر اساس مشابهت ميان مواردی كه‏ درباره آنها حكمی در قرآن يا سنت موجود است ، و مسئله مورد نظر حكم‏ كنيم بگوئيم در فلان جا اينطور گفته ، اينجا هم كه بی شباهت به آنجا نيست ، همان حكم را دارد . شايد در آنجا كه پيغمبر ( ص ) فلان دستور را داده به اين مناط و علت و فلسفه بوده ، اين فلسفه در اينجا هم وجود دارد ، پس اينجا هم آنطور می‏گوئيم . بر اساس " شايد " است . به علاوه آنجا كه سنت نارسا بود ، يكی و دو تا نبود . دنيای اسلام مخصوصا در زمان‏ عباسيان توسعه پيدا كرد و كشورهای مختلف فتح شد و احتياجات ، مرتب‏ مسئله می‏آفريد . نگاه می‏كردند به كتاب و سنت ، می‏ديدند حكم اين مسائل‏ وجود ندارد . مرتب قياس می‏كردند . دو فرقه شدند ، يك فرقه منكر قياس‏ شدند نظير احمد بن حنبل و مالك بن انس ( كه می‏گويند در تمام عمرش فقط در دو مسئله قياس كرد ) ، فرقه ديگر جلوی قياس را باز گذاشتند رفت تا آسمان هفتم مثل ابو حنيفه . ابو حنيفه می‏گفت اين سنتهايی كه از پيغمبر رسيده اصلا قابل اعتماد نيست كه واقعا پيغمبر گفته باشد . می‏گويند گفته‏ است فقط پانزده حديث بر من ثابت است كه پيغمبر فرموده ، بقيه ثابت‏ نيست . در بقيه قياس می‏كرد . شافعی موضعی بينابين داشت ، در بعضی‏ موارد به احاديث اعتماد می‏كرد و در بعضی ديگر قياس می‏نمود . يك فقه‏ شلم شوربای عجيبی بوجود آمد
می‏گويند ابوحنيفه چون اصلا ايرانی بود و ذهن ايرانيها بيشتر به مسائل عقلی توجه دارد و نيز در عراق سكونت داشت و از اهل‏ حديث كه مركزشان مدينه بود دور بود ، خيلی قياس بود ، می‏نشست و با خيال خودش قياس درست می‏كرد . حتی اهل تسنن هم نوشته‏اند كه روزی رفت‏ به سلمانی . ريشش جوگندمی بود و هنوز موی سفيدش زياد نبود . به سلمانی‏ گفت اين موهای سفيد را بكن . می‏خواست از ريشه در بياورد كه اصلا در نيايد . سلمانی گفت اتفاقا خاصيت موی سفيد اينست كه اگر بكنی بيشتر درمی آيد . گفت پس موهای سياه را بكن . اين ، قياس است . قياس گرفت‏ : اگر اين درست باشد كه چنانچه موی سفيد را بكنی بيشتر درمی‏آيد ، پس‏ موهای سياه را بكن كه بيشتر در بيايند . در صورتی كه اگر چنين قاعده‏ای‏ باشد ، فقط در موی سفيد است و ديگر در موی سياه جاری نيست . در فقه هم‏ همينطور عمل می‏كرد

قياس از نظر شيعه

وقتی ما به روايات شيعه مراجعه می‏كنيم می‏بينيم ريشه اين مطلب را از اينجا می‏زنند كه اصلا ريشه اين فكر ، خطا و اشتباه است كه كتاب و سنت‏ وافی نيست . مسئله رجوع به قياس از اينجا ناشی می‏شود كه می‏گويند كتاب‏ و سنت برای بيان احكام وافی نيست . چون وافی نيست ، برويم دنبال قياس‏ . نه ، آنقدر از پيغمبر به طور مستقيم يا غير مستقيم به وسيله اوصيای‏ ايشان سنت رسيده است كه با مراجعه به كليات اين سنت ، نيازی به قياس‏ نيست . اينست روح امامت از نظر دينی . اسلام فقط يك مسلك نيست كه‏ بعد از آنكه مبتكر آن مسلك ، ايدئولوژيس را پديد آورد ، بگويد حالا اين‏ مكتب برای اجرا حكومت می‏خواهد ، حكومت را چكار كند . اسلام يك دين‏ است . وضع يك دين آنهم دينی مانند اسلام را بايد در نظر گرفت

با وجود معصوم جای انتخاب نيست

مسئله امامت از جنبه زعامت و حكومت اينست كه حالا كه بعد از پيغمبر مانند زمان ايشان معصوم وجود دارد و پيغمبر وصيی برای خود معين كرده است‏ كه او در سطح افراد ديگر نيست و از نظر صلاحيت مثل خود پيغمبر استثنايی‏ است ، ديگر جای انتخاب و شورا و اين حرفها نيست . همانطور كه در زمان‏ پيغمبر نمی‏گفتند كه پيغمبر فقط پيام آور است و وحی به او نازل می‏شود ، تكليف حكومت با شور است و مردم بيايند رأی بدهند كه آيا خود پيغمبر را حاكم قرار دهيم يا شخص ديگر را ، بلكه اينطور فكر می‏كردند كه با وجود پيغمبر ، اين بشر فوق بشر كه در مرحله‏ای است كه با عالم وحی اتصال دارد ، اصلا اين مسئله مطرح نيست ، بعد از ايشان نيز جای اين سخنان نيست
زيرا پيغمبر ( ص ) اوصيای دوازده گانه‏ای داشته است كه اينها بايد در طول دو سه قرن پايه اسلام را محكم كنند و اسلام از يك منبع صاف و خطا ناپذيری بيان شود . با وجود چنين كسانی برای بيان احكام اسلامی ، ديگر جای‏ انتخاب و شورا و اين حرفها نيست . آيا ما شخص معصوم از خطا و عالم به‏ تمام معنا داشته باشيم كه حتی امكان اشتباه هم برايش وجود ندارد و با اين حال برويم شخص ديگری را به جای او انتخاب كنيم ؟ ! گذشته از اينكه چون علی ( ع ) به مقام امامت به اين معنی كه عرض‏ می‏كنم تعيين شده است قهرا مقام زعامت دنيوی هم شأن او خواهد بود ، پيغمبر برای همين مقام هم تصريح كرده است . اما پيغمبر كه علی را برای‏ اين مقام تصريح كرده به خاطر اينست كه علی ( ع ) آن مقام ديگر را واجد است . بنابر اين در زمان غيبت امام زمان ( ع ) كه ديگر مسئله امام معصوم حاضری كه مبسوط اليد باشد مطرح‏ نيست يا اگر فرضا حوادث صدر اسلام پيش نمی‏آمد و اميرالمؤمنين خليفه‏ می‏شد و بعد امام حسن و بعد امام حسين تا زمان حضرت حجت و موجبی هم برای‏ غيبت پيش نمی‏آمد ، بعد كه امام معصومی در ميان مردم نبود ، مسئله‏ حكومت مسئله ديگری می‏شد و آنوقت بايد گفت تكليف مسئله حكومت چيست ؟ آيا حاكم حتما بايد فقيه جامع الشرايط باشد يا چنين چيزی لازم نيست . آيا حاكم را مردم انتخاب بكنند ؟ و . .
بنابر اين ما نبايد مسئله امامت را از اول به صورت يك مسئله خيلی‏ ساده دنياوی يعنی حكومت مطرح كنيم بعد بگوئيم آيا از نظر اسلام حكومت ، استبدادی و تنصيصی است يا [ انتخابی ] ؟ و سپس بگوئيم چطور شده كه شيعه‏ می‏گويد حكومت بايد اينچنين باشد ؟ نه ، مسئله ، به اين شكل مطرح نيست
در شيعه امامت مطرح است . يك شأن امام حكومت است و البته با وجود امام معصوم جای حكومت كردن كس ديگری نيست همينطور كه با وجود پيغمبر اكرم جای حكومت كردن كس ديگری نيست . و پيغمبر اكرم علی ( ع ) را برای‏ امامت تعيين كرده است كه لازمه امامت حكومت كردن هم هست و گذشته از اين ، در مواقعی به خود حكومت هم تصريح كرده ولی بر مبنای اينكه امام‏ بعد از شما اوست
next page

fehrest page

back page