![]() |
1 - تفسير سوره تغابن
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « يسبح لله ما فیالسموات و ما فی الارض له الملك و له الحمد و هو علی كل شیء قدير 0 هو الذی خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن والله بما تعملون بصير 0 خلق السموات و الارض بالحق و صوركم فاحسن صوركم و اليه المصير 0 يعلم ما فی السموات و الارض و يعلم ما تسرون و ما تعلنون والله عليم بذات الصدور ». ( 1 ) اين سوره ، سوره مباركه تغابن و پنجمين مسبحات است ، پنجمين سورهای است كه با " سبح " و يا " يسبح " شروع شده است و از آن جهت سوره تغابن ناميده شده است كه در يكی از آيات اين سوره كه خواهد آمد ( آيه نهم ) میفرمايد : " « يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن »" آن روزی كه خدا شما را در روز جمع گرد میآورد و آن روز تغابن است .پاورقی : . 1 تغابن / 1 - . 4
اين كه معنای تغابن چيست هنگامی كه به آن آيه رسيديم انشاالله عرض میكنيمدر قسمتهای اول اين سوره ، تكيه آيات بر مساله بازگشت به خداوند يعنی مساله معاد و همچنين نبوت است و در آخر ، آيات مربوط به انفاق و صبر و برخی امور ديگر خواهد آمد ، ولی ظاهرا بيشتر تكيه آيات اين سوره بر مساله معاد است به طوری كه مسائلی هم كه در ابتدا ذكر میفرمايد به منزله تمهيد و مقدمهچينی يعنی ذكر مقدمات استدلال برای مساله معاد است
شروع سوره با اين آيه است: " « يسبح لله ما فیالسموات و ما فیالارض " هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است ذات الله را تسبيح و تنزيه میكنند . هر اسمی از اسما الهی اسم يك صفت خاص است ، مثل " عليم " كه خدا را به صفت خاص علم ياد میكنيم ، يا " رحيم " كه خدا را به صفت خاص رحمت ياد میكنيم ، يا " قدير " كه خدا را به صفت خاص قدرت ياد میكنيم . ولی كلمه " الله " اسم يك صفت خاص نيست ، بلكه " الله " يعنی آن ذاتی كه هر صفتی كه صفت كمال است و هر اسمی كه " اسم حسنی " شمرده شود [ در بر دارد ] . درواقع " الله " اسم جامع است ، اسمی است كه اجمال همه آن اسمهاست و آن اسمهای ديگر همه تفصيل اين يك اسم هستند
معنای تسبيح موجودات
همه ماسوا ، همه مخلوقات ، تسبيحگو و تنزيه گوی او هستند . راجع به اين مطلب مكرر در اوائل سورههای ديگر بحث كردهايم كه آيا مقصود از تسبيح ، آن چيزی است كه فلاسفه آن را " تسبيح تكوينی " مینامند و به اصطلاح " زبان حال " مقصود است و نه زبان واقعی ، و يا قرآن امر بالاتری را میگويد ؟ " زبان حال " شهادتی است كه حالت يك فرد میدهد . مثلا دو انسان را كه میبينيد ، به قيافه يكی كه نگاه میكنيد ( مثل افرادی كه در بعضی از نقاط مملكت ما هستند و غذا و ويتامين كافی به آنها نمیرسد ) لاغر و گرفته است و يك انسان ديگر را كه نگاه میكنيد میبينيد برعكس ، چهره او قرمز است و پیهای او در زير پوست جمع شده است . میگوييد : قيافه اين فرد اول شهادت میدهد كه غذای مناسب پيدا نكرده است برخلاف قيافه فرد دومدر اين شهادت ، زبان در كار نيست يعنی كسی حرف نمیزند ولی اين حالت گوياست ، حالت است كه حرف میزند . اين را میگوييم " زبان حال "
مطابق اين قول ، معنای تسبيح موجودات اين است كه حالت همه موجودات حالتی است كه شهادت میدهند بر سبوحيت خداوند و بر منزهبودن خداوند از هرگونه نقص در ذات و در صفات و در افعال . ولی مكرر عرض شده است كه قرآن مطلبی بالاتر از اين میگويد . البته شك ندارد كه همه موجودات به زبان حال چنين شهادتی را میدهند ولی از آيات قرآن استنباط میشود كه يك امر بالاتر از زبان حال در كار است ، يعنی هر ذرهای از ذرات موجودات با خدای خودش سری دارد و هر ذرهای از ذرات موجودات در حد خودش از يك شعور و آگاهی نسبت به خالق خود برخوردار است و اين زبان حتی " زبان قال " است نه " زبان حال " و لهذا تعبير قرآن اين است : " « ان من شیء الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم »" ( 1 )
پاورقی : . 1 اسرا / . 44
اگرچه كلمه " يسبح " وصف [ فعل ] موجودات است چه تسبيح به زبان حال و چه تسبيح به زبان قال ، اما در ضمن معنای آن اين است كه اوست خدای منزه از هر نقص و از هر نيستی و از هر كاستی در ذات و در صفات و افعال . خود " يسبح " درباره معرفتالله و آنچه كه به خدای متعال مربوط میشود ، به ما معيار و مقياس میدهد : آن چيزی را میتوان به خدا نسبت داد كه با سبوحيت حق سازگار باشد و هرچه كه با سبوحيت حق ناسازگار است نمیتوان به او نسبت داد و آيه نشان میدهد كه مقدمهای است برای بحث معاد . يكی از مسائلی كه خدا در فعل خودش از آن منزه است مساله عبث در خلقت است ، اينكه خلقت عبث و بيهوده باشد و برای يك خير و يك غرض ذاتی نباشد كه در آيه " « خلقكم . . . بالحق »" در مورد آن بحث میكنيمپس ذات حقتعالی منزه است و همه اشيا و ذرات وجود او را تنزيه میكنند . ذات حق منزه است از هرگونه صفت نقص و از هرگونه كار نقص كه يكی از آنها اين است كه معادی در كار نباشد
ملك خداوند
" « له الملك »" ، كه خودش يا مضمونش زياد در قرآن آمده است و اين از آن كلماتی است كه بايد باور كنيم كه تصورش آنقدر بزرگ است كه در اذهان كوچك امثال ما آنچنان كه بايد و شايد جا نمیگيرد . مكرر گفتهايم كه تفاوت " ملك " و " ملك " اين است كه ملك را در مورد داراييهای اقتصادی و ثروت بهكار میبرند و ملك را در مورد داراييهای قدرت ، يعنی هرچه كه در تحت نفوذ و سيطره و قدرت انسان باشد . هر ملكی را میشود گفت ملك هم هست ولی هر ملكی ملك نيست . معنی آيه اين است كه خداوند ملك و مالك مطلق هستی است ، صاحب اصلی هستی است ، اصلا در مقابل ملكيت و مالكيت او كه همه چيز مال خود اوست و در تحت سلطه خود اوست ديگر هيچ قدرتی معنی و مفهوم ندارد ، تقسيم ملك و تقسيم ملك با خدا كه اين مقدار مال من و اين مقدار مال تو ، معنی ندارد . او ملك مطلق هستی است ، حال كه ملك مطلق هستی است ، پس در مقابل آنچه كه او بخواهد ديگر مساله مانع و " میشود " و " نمیشود " معنا ندارد . برای قدرتهايی كه در داخل هستی است در مقابل يك قدرت ، قدرت ديگری مقاومت و ايستادگی میكند ، اما آن كسی كه تمام هستی ، يكپارچه در تحت نفوذ و قدرت اوست در مورد آنچه حكمتش اقتضا كند ديگر برای او مساله " نمیشود " و امثال آن معنی ندارد . پس استبعادهايی كه گاهی افرادی در مورد معاد میكنند مانند آنچه كه قرآن نقل میكند : " « من يحيی العظام و هی رميم »" ( 1 ) ( استخوان پوسيده را چه كسی زنده میكند ؟ ) ناشی از اين است كه شخص ، خود را معيار و مقياس قرار داده و با حساب خود اوضاع را سنجيده است . در كار خدا فقط حكمت خودش حكمفرماست . نمیخواهم بگويم حكمت خداوند قدرت او را محدود میكند ، محدوديت در 2 كار نيست ، قدرت او عين حكمت اوست . آنچه را كه حكمتش اقتضا میكند و اراده و مشيت حكيمانهاش اقتضا میكند انجام میدهد و مساله اينكه اين ، كار مشكلی است و آن كار آسانی است ديگر در آنجا مطرح نيستحمد و شكر
" « و له الحمد »" . حمد امری است كه به اين طرف يعنی به جانب انسان مربوط میشود . حمد يعنی چه ؟ حمد يعنی ستايش و بلكه سپاس . سه لغت است در عربی كه معانی آنها خيلی به يكديگر نزديك است و ما نمیتوانيم در فارسی مرادف صددرصد برای آنها پيدا كنيم .پاورقی : . 1 يس / . 78
يكی لغت " مدح " است ، ديگری لغت " حمد " و سومی لغت " شكر " . شايد معنای مدح تا اندازه زيادی مشخصتر باشد . مدح يعنی ستايشكردن ، ستايش كردن چيزی به خاطر كمال و جمالی كه دارد ، اعم از آنكه آن كمال و جمالش ، كمال و جمال اختياری باشد يا غيراختياریخوبيهای اشخاص دو نوع است : يكی خوبيهايی است كه خودشان آن خوبی را انتخاب كرده و به وجود آوردهاند . مثلا يك نفر ادب را اختيار میكند و بیادبی را كنار میگذارد ، درسخواندن را انتخاب میكند تنبلی را كنار میگذارد ، جود و سخا را انتخاب میكند بخل را كنار میگذارد . اينها كارهای اختياری است ، به دست خود انسان بوده كه اين كار را بكند يا نكند . چنين فردی كمالی را كه خودش برای خودش انتخاب كرده است داراست . ولی كمالهايی هست كه اختياری و به انتخاب خود شخص نيست
مثلا اگر كسی قهرمان زورمندی و دارای بنيه قوی باشد اينطور نبوده كه ضعف بنيه را اختيار نكرده و زورمندی را اختيار كرده است . قوت بنيه چيزی است كه دراختيار او نبوده و خلقت به او داده است . يا كسی كه چهره و اندام زيبا دارد خودش اين چهره و اندام را برای خود انتخاب نكرده است بلكه برای او انتخاب كردهاند . حتی در مورد جمادات و حيوانات هم همينطور است ، مثل يك گوهر گرانبهای زيبا و يا يك اسب زيبا . در مورد همه اينها مدح گفته میشود : فلان قهرمان را مدح میكنم ، فلان گوهر گرانبها و يا فلان اسب را ستايش میكنم . مدح در اينگونه موارد است ولی حتما بايد به زبان باشد
ولی حمد و شكر در مورد كارهای زيبای اختياری است بالخصوص در مورد انعامها . وقتی از ناحيه كسی به اختيار خود او خيری به انسان برسد انسان او را حمد و يا شكر میكند . پس هم بايد پای خير رساندن در ميان باشد و هم پای يك عمل اختياری ، تا انسان در مقابل آن عمل اختياری طرف مقابل را حمد كند . در تعريف حمد گفتهاند : " هوالثنا باللسان علیالجميل الاختياری " و حرف درستی هم هست
" « له الحمد »" يعنی حمد منحصرا از آن اوست . اين همان مفاد " « الحمد لله ربالعالمين »" است كه ما در نمازها میخوانيم. گفتهاند در " « الحمد لله »" لام ، لام اختصاص است . " « الحمد لله »" يعنی جنس حمد اختصاص به خدا دارد . اين معنايش چيست ؟ آيا غيرخدا را نبايد حمد كرد؟ پاسخ اين است كه هم غيرخدا را بايد حمد كرد و شكر كرد و هم غير خدا را نبايد حمد كرد و شكر كرد. اما غيرخدا را بايد حمد كرد و بايد شكر كرد چرا كه وقتی انسانی به انسانی ديگر انعام و خدمت میكند وظيفه ايجاب میكند كه از او تشكر كند . " « من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق »"
اما در عين حال انسان بايد بداند كه هر انعامی از ناحيه هر كس به او برسد به هر نسبت كه به آن شخص ارتباط دارد بيش از آن به خدا ارتباط دارد ، يعنی شما در همان حال كه از كسی كه به شما خدمت كرده تشكر میكنيد و يا او را حمد میكنيد در همان حال هم بگوييد : " الحمدلله " ، حمد از آن خداست ، چون آن فرد ، هم خودش و هم فكر و ارادهاش و هرچه كه بخواهيد بگوييد باز مال خداست و فعل خداست و همهچيز در نهايت امر به خدا برمیگردد . ولی به اين نكته بايد توجه كرد كه بازگشت همه چيز به خدا معنايش نفی [ سببيت ] انسانهای ديگر و نفی هيچ سبب ديگری نيست و اين يك مساله بسيار دقيقی است . در عيناينكه هر چيزی به سبب خود بستگی دارد ، به خدا بستگی دارد نه اينكه به سبب خودش بستگی ندارد . اين است كه بين مساله " اعتماد به نفس " و " اعتماد به خدا " تضادی نيست و بين مساله حمد و سپاس يك مخلوق و حمد و سپاس خدا تضادی نيست
شنيدم يك فيلم كمونيستی چينی در يكی از دانشگاهها نمايش دادهاند . در آن فيلم پدر و پسری مبارزه میكنند و در مبارزه موفق میشوند . پدر كه پير است و به اصطلاح به نسل گذشته تعلق دارد میگويد : خدا را شكر میكنيم كه موفق شديم . پسر میگويد : نه پدر ، چرا خدا را شكر كنيم ؟ ! ما از خودمان بايد ممنون باشيم ، تكيهمان بايد بر خودمان باشد
ولی تعليم اسلامی چيست ؟ آيا تعليمات اسلامی در اين موارد میگويد تو خودت مانند يك عروسك خيمهشببازی هستی و يا میگويد تو كه هستی ديگر خدا يعنی چه ؟ تعليمات اسلامی هيچكدام را نمیگويد بلكه میگويد : در عين اينكه به خودت اعتماد میكنی خدا را هم سپاسگو باش ، يعنی ميان ايندو هيچ شكل تضادی برقرار نيست ، كه اين خود داستان مفصلی است
پس ، از " « يسبح » " اين نكته را فهميديم كه يكی از مقياسها و معيارهای فعل خدا اين است كه بايد با سبوحيت الهی سازگار باشد و از " « له الملك »" فهميديم كه قدرت مطلق دست اوست . پس هرچه را كه حكمتش اقتضا كند مانعی در مقابل قدرت او نيست . در " « له الحمد »" وقتی میگوييم حمد منحصرا مال اوست ضمنا اين مطلب را میگوييم : اصلا كار او جز انعام و جز جمال و زيبايی نيست ، اين خودش يك مقياس و معيار ديگری است . كارهای خداوند همه از قبيل كارهای حمدخيز است يعنی همه از نوع نعمت است ، از نوع جمال و زيبايی است و هر كار جميلی به خدا برمیگردد ، فقط نقصها به خدا برنمیگردد
" « و هو علی كل شیء قدير »" در ملكش تبعيضی نيست كه بعضی چيزها مال او باشد و بعضی نباشد ، همه مال اوست و هيچ چيزی نيست كه او بر آن ناتوان باشد ، بر هر كاری كه شما فرض كنيد او قادر است
تا اينجا شوون و صفات و اسما الهی گفته میشود و از راه معرفتالله و از راه توحيد برای معاد مقدمهچينی میشود
آيه بعد مربوط به انسان است : " « هو الذی خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن »" اوست كه شما را آفريده است ، تا اينجا كه آفريده شدهايد همه يك گروه هستيد اما بعد از آفرينش ، به حكم آنكه موجودهايی مختار و آزاد در انتخاب فعل هستيد دو گروه میشويد : گروهی كفر و گروهی ايمان را انتخاب كرده و میكنند ، انسانهايی راه راست را انتخاب میكنند و انسانهايی راه انحرافی را . اين آيه نظير اين آيه است : " « انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا0 انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »" ( 1 )
" « والله بماتعملون بصير »" و خدا به همه آنچه شما انسانها اعم از كافر و مومن انجام میدهيد آگاه است ، كوچكترين عملی از اعمال شما از ديد الهی دور نمیماند و هيچ چيزی از او پنهان نمیماند . اين آيه مربوط به خصوص انسان بود
آفرينش به حق بپا شده است
" « خلق السموات و الارض بالحق »" . اين درواقع فلسفه خلقت است : آسمان و زمين را به حق آفريده است . نقطه مقابل حق چيست ؟ باطل . باطل همان است كه به آن پوچ ، بیمعنا و بیمحتوا میگوييم . هر شیء بیمحتوا را به اعتباری باطل و به اعتباری عبث میگوييم . امروز اصطلاح " بیمعنا " بيشتر شايع شده است و من در اينجا از همين اصطلاح رايج استفاده میكنمدو كلمه " معنیدار " و " بیمعنا " از كجا گرفته شده است ؟ الفاظی كه بشر در محاورات خود به كار میبرد الفاظ معنیدار است و قبلا اين لغات را برای معانیای وضع كردهاند .
پاورقی : . 1 انسان / 2 و . 3
مثلا اگر میگويم " آب " ، اين " آبه علاوه ب ساكن " يك معنای قراردادی دارد كه همان ماده سيالی است كه مورد احتياج انسان است . همينطور است اگر میگويم خانه ، زمين و يا آسمان . ولی ممكن است كسی لغتی از خودش بسازد مثل بعضيها كه شوخی میكنند و الفاظی كه هيچ معنی ندارد پشت سر يكديگر رديف میكنند و كلمهای را به كار ببرد كه شما در هر كتاب لغتی هم بگرديد آن را پيدا نكنيد ، چون اساسا معنی ندارد يعنی پوچ و توخالی است ، فقط لفظ است و هيچ محتوايی ندارداين اصطلاح در باب كارها هم كه اموری واقعی هستند بهكار میرود . اگر انسان كاری را برای رسيدن به حقيقتی كه مقتضای طبيعت و فطرت انسان است ( يعنی كمال انسان به آن بستگی دارد ) انجام دهد اين كار " بامعنا " ست . مثلا يك دانشآموز به مدرسه میرود . برای چه ؟ ( اين " برای " فورا پشت سرش میآيد ) برایاينكه درس بخواند و باسواد بشود . چرا میخواهد باسواد شود ؟ زيرا آدم بیسواد بیخبر است و بسياری چيزها را نمیفهمد . يك دانشآموز میرود و با معلومات میشود برایاينكه علم پيدا كند . اين را میگوييم يك كار " بامعنی " ، كاری كه معنیاش هم در آن هست ، زيرا اين كار مقدمهای است برای رسيدن به چيزی كه خير است
اين خيرها در نهايت به كجا میرسد ؟ به جايی میرسد كه آن خير ، بالذات است و ديگر در آنجا چرا ندارد و منطق الهی و منطق مادی در اين جهت تفاوتی ندارند . همان مساله مدرسه رفتن يك دانشآموز را دنبال میكنيم : يك كودك چرا مدرسه برود ؟ برای اينكه درس بخواند . برای چه درس بخواند ؟ تا دارای سواد و معلومات بشود و بعد رشتهای مثل رشته فنی را انتخاب كند . برای چه رشته فنی را انتخاب كند ؟ برای اينكه مهندس شود . برای چه مهندس شود ؟ ( در اينجا دو جنبه فردی و اجتماعی پيدا میكند . حال جنبه فردی را درنظر میگيريم ) . اگر مهندس شود ماهی چندين هزار تومان حقوق میگيرد و بعد از آن میتواند يك زندگی خيلی مرفه و خوبی برای خودش ترتيب دهد و خوش زندگی كند . برای چه خوش زندگی كند ؟ ديگر " برای " ندارد ، در منطق مادی آدم همه چيز را میخواهد برایاينكه در دنيا خوش زندگی كند . در اين مسير كه حركت كنيم بالاخره میرسيم به چيزی كه آن چيز ديگر برای خودش است ، يعنی خوشی زندگی فردی در منطق فردی ، اين ديگر آخرين حد است
همچنين است اگر كسی از راه منطق اجتماعی وارد شود : يك فرد مهندس میشود تا بعد بتواند كارهای خيلی مهم انجام دهد و به جامعه خودش خدمت كند و چنين افرادی میتوانند جامعه خود را از جامعه خارجی بینياز كنند تا ديگر احتياج نداشته باشيم هر چيزی را از خارج وارد كنيم و میتوانيم مستقل شويم . مستقل شويم كه چه بشود ؟ برای چه مستقل شويم ؟ برای اينكه جامعه ما هم ترقی كند و ما هم به سطح جامعههای ديگر برسيم و بلكه از آنها هم جلو بيفتيم . برای چه جلو بيفتيم ؟ پاسخ داده میشود كه ديگر " برای " ندارد ، اينها اموری است كه بشر به فطرت خودش آنها را میخواهد مثل سعادت اجتماع ، اين ديگر خودش خير مطلق است
حال كسی را فرض كنيد كه با منطق آخرتی محض بخواهد صحبت كند . میگويد فلانكار را میكنم برای اينكه خدا دستور داده است و اگر دستور خدا را اطاعت كنم خدا از من راضی است . اگر اطاعت كرديم و خدا راضی شد بعدش چه میشود ؟ بعد كه خدا راضی شود سعادت دارين ( دنيا و آخرت ) را به دنبال دارد . فرض كنيم به سعادت دارين نائل شديم بعدش چه ؟ میگويد : ديگر " بعد " ندارد ، مگر سعادت هم بايد بعد داشته باشد ؟ مگر انسان سعادت دارين را كه داشت باز آن را هم بايد برای امر ديگری بخواهد ؟ اين است كه هر منطقی را كه شما دنبال كنيد به جايی میرسد كه ديگر آنجا خود بشر میايستد ، اما نه از باب اينكه راه ندارد كه جلو برود ، بلكه از باب اينكه به نهايت رسيده است
نقطه مقابل ، كار پوچ است ، كاری كه همان قدم اولش لنگ میزند
مثالهای متعارفی در اين مورد ذكر میكنند . معمولا اغلب اشخاص اين نوع اعتيادها را دارند : يكی عادتش اين است كه با انگشترش بازی میكند ، ديگری عادتش اين است كه با تسبيحش بازی میكند و سومی با ريشش بازی میكند . میپرسيم برای چه با ريشت بازی میكنی ؟ میگويد الكی . اين " الكی " يعنی پوچ ، بيهوده . اين قبيل كارها از همان قدم اول " برای " ندارد تا به قدم دوم برسد . كاری است كه فقط همان كار است و برای هيچ انجام شده است ، كاری است غيرحكيمانه ، غيرعاقلانه . اگر انسان كاری انجام دهد كه اگر از او بپرسند برای چه چنين میكنی ، " برای " نداشته باشد ، اين كار را میگوييم پوچ ، باطل
برمیگرديم به كارهای بامعنا و غيرپوچ . آنجا كه در آخر ، امری مثل سعادت فرد مطرح میشود معنايش اين است كه اين امر يك كمال است . خود كمال ديگر برای انسان مطلوب بالذات است و نه تنها برای انسان بلكه در عالم خلقت [ كمال ، مطلوببالذات است ]
قرآن منطقش اين است كه خلقت آسمانها و زمين از آن جهت كه منتسب به ذات حق است يك كار پوچ و بيهوده نيست . اين يك امر بديهی است كه هر چيزی وجودش كمال است و نيستیاش نقص . وجود عالم بر عدمش رجحان داشته است يعنی نفس وجود دادن به آن كمال بوده است و علاوه بر اين چون عالم ما عالم حركت است و هر موجودی بايد تدريجا به منتهای كمال خود برسد پس خدا عالم را خلق كرده است تا موجودات به نهايت كمال خودشان برسند . قرآن حرفش اين است كه نه تنها انسان بلكه همه موجودات قافلهای هستند كه به طرف عالم آخرت حركت میكنند و برای همه آنها عالم آخرت هست . اگر نشئه بعد از اين دنيا كه نشئه بقا و جاودانگی است و نشئهای است كه كشتهها در آنجا به ثمر میرسد نبود ، كار اين دنيا عبث بود ، همانطور كه اگر دوره كشت داشته باشيم و دوره درو نداشته باشيم عبث است . خدا خلقت را به حق آفريده است و خلقت پوچ نيست و معنا دارد . روح آخرت يعنی بازگشت اشيا به سوی خداوند ، از خداوند به وجود آمدهاند و به خداوند بازمیگردند . اگر از خدا بهوجود میآمدند و به خدا بازنمیگشتند ، خلقت باطل بود
يك مقدمه برای قيامت همين مساله است كه آفرينش به حق بپا شده است ، آفرينش پوچ و باطل نيست ، آفرينش " برای " دارد . اما بايد توجه داشت كه اين در فكر كوچك ماست كه به سعادت فرد و سعادت اجتماع كه میرسيم در اين نقطه میايستيم ، ولی اگر كسی اين " برای " ها را خوب تعقيب كند میبيند آن چيزی كه همه " برای " ها به آنجا منتهی میشود خود خداست ، آن نهايتی كه وقتی به آنجا میرسند ديگر آنجا نهايت كار است و آنجاست كه همه چيز به پايان میرسد خدای متعال است . خدای متعال خودش حق است و خلقت را كه به حق آفريده است درواقع اينگونه است كه خلقت را به سوی خود آفريده است
مراد از نيكو كردن صورت انسان
" « و صور كم فاحسن صوركم غ" خدا شما را مصور گردانيد و صورت شما را نيكو گردانيد . مفسرين اين سوال را مطرح كردهاند كه آيا مقصود از صورت در اينجا همان است كه در فارسی به آن " چهره " میگوييم و مقصود آيه اين است كه خدا اندامهای انسان مثل چشم را زيبا آفريد ؟ اين در سوره " « و التين »" آنجا كه میفرمايد : " « لقد خلقنا الانسان فی احسن تقويم »" به تفصيل گفته خواهد شد . مفسرين گفتهاند كه مقصود از " « وصوركم فاحسن صور كم »" اين است كه در خلقت شما نيكوترين تعبيهها را فرمود و هر چيزی به جای خودش نيكوست . " « الذی احسن كل شیء خلقه " ( 1 ) هر چيزی نيكو آفريده شده است و مقصود از اينكه نيكو آفريده شده ، اين است كه متناسب با آن هدفی است كه برای آن آفريده شده است ، هر چيزی كه برای هدفی آفريده میشود نيكوبودنش به اين است كه برای آن هدفش هرچه بهتر باشدانسان اتومبيل میسازد . بهترين اتومبيل كدام اتومبيل است ؟ بهترين اتومبيل آن اتومبيلی است كه هدفهايی را كه منظور از اتومبيل است بهتر تامين كند . يك اتومبيل به عنوان يك وسيله نقليه به چه چيزهايی نياز دارد ؟ به موتور ، ترمز ، فرمان و برخی چيزهای ديگر . بهترين اتومبيل آن است كه متناسب با هدفهايی كه انسان از يك اتومبيل دارد همه ويژگيهای لازم را به بهترين وجه داشته باشد
پس معنای اينكه انسان را خوب آفريديم اين است كه همه ابزارهای لازم را در وجود او برای رسيدن به آن هدفی كه انسان برای آن خلق شده است تعبيه كرديم
" « و اليه المصير »" . گفتيم " « خلق السموات و الارض بالحق »" يعنی آسمانها و زمين را به حق و نه به باطل آفريد ، يعنی به سوی هدفی و به سوی مقصدی آفريد . اين كاروان كه حركت میكند دارد به كجا میرود ؟ مراد از حركت ، حركت مكانی نيست تا كسی بگويد مثلا خورشيد ساكن است و حركت نمیكند ، بلكه مقصود اين است كه اين جهان در مجموع تحولها و تكاملهايی كه پيدا میكند به سوی چه و به سوی كه میرود ؟ همه فكرهای مادی اينجا كه میرسند پايشان لنگ است .
پاورقی : . 1 سجده / . 7
میگويند : میرود به ناكجاآباد ! نيستآباد ! قرآن خيلی واضح و روشن میگويد جهان جز به سوی خود او به هيچ جای ديگر نمیرود : " « و اليه المصير »"كلمه " صيرورت " در فلسفههای امروزی از كلمات خيلی رايج است و در فلسفه اسلامی از زمان ملاصدرا خيلی رايج شده است و در اصطلاحات برخی فلسفههای جديد از قبيل فلسفه هگل صيرورت كه امروز به آن " شدن " میگويند زياد بهكار میرود . آنچه در عالم است نه اين است كه چيزهايی است كه میگردد بلكه آنچه هست اساسا عين گرديدن است . مثلا هر انسان يك قطعه گرديدن است ، حقيقتش شدن است ، چيزی جز شدن پیدرپی نيست ، يعنی چيزی میشود و بعد چيز [ ديگری ] میشود و همينطور
| عارفان در دمی دو عيد كنند |
| عنكبوتان مگس قديد كنند |
علم خداوند به سر و پنهانتر از سر
" « يعلم ما فیالسموات و الارض و يعلم ماتسرون و ماتعلنون »" . بعد از اينكه میفرمايد بازگشت همه به سوی اوست انسان را متوجه میكند كه مراقب باش ! انسان دو جور میتواند مراقبت كند : يك مراقبت ، مراقبتهايی است كه انسانی از انسانهای ديگر میكند كه اين هميشه ملازم است با نوعی نفاق كه در سوره منافقون خوانديم . مثلا ، بلاتشبيه ، اگر گفتند داريد به گمرك میرسيد معمولا برخی افراد به خود میآيند و میخواهند كاری كنند كه آنچه به مامور گمرك مینمايانند غير از چيزی باشد كه واقعا هست . مثلا طوری قيافه میگيرند كه آنها متوجه چيزی نشوند . انسان زود پردهای روی خود واقعی خود میكشد و يك خود مصنوعی برای خودش درست میكند تا بتواند مفری پيدا كند . قرآن فورا به دنبال " « و اليه المصير » " میفرمايد : پيشاپيش به شما بگوييم : او همه چيز را میداند ، پس مراقبت شما اينطور باشد كه خودتان را درست بسازيد نه اينكه خودتان چيزی باشيد و خود را چيز ديگری بنمايانيد . ديگر در آنجا نماياندن و اين حرفها معنی ندارد ، پس خودتان را واقعا درست بسازيدبعد میفرمايد : " « و الله عليم بذات الصدور »" و خدا به آنچه در سينههاست آگاه است
مفسرين اينجا اين مطلب را مطرح كردهاند كه بعد از اينكه میفرمايد : " « ويعلم ماتسرون و ماتعلنون » " ( میداند آنچه را شما پنهان میكنيد و آنچه را آشكار میكنيد ) ديگر " « والله عليم بذات الصدور »" چيز علاوهای نيست ، يعنی آن چيزهايی كه در سينهها هست همان است كه در باطن مخفی كردهايد . ولی اينطور نيست بلكه " « والله عليم بذات الصدور »" يك چيز علیحده است . " « يعلم ماتسرون و ماتعلنون »" يعنی آنچه را كه شما مخفی میكنيد و آنچه را آشكار میكنيد میداند ولی هم آنچه را كه آشكار میكنيد و هم آنچه را كه مخفی میكنيد خودتان میدانيد چيست ، هرچه شما میدانيد او هم میداند . " « والله عليم بذات الصدور »" نه تنها او آنچه را كه شما میدانيد میداند بلكه او هرچه را كه در باطن شماست میداند ، يعنی در باطن شما چيزهايی هست كه خودتان هم نمیدانيد . مكرر گفتهايم : از اين كه در سوره مباركه طه میفرمايد : " « انه يعلم السر واخفی »" ( 1 ) خدا از سر آگاه است و از پنهانتر از سر ، معلوم میشود كه از سر پنهانتر هم چيزی هست . انسان يك علنی دارد و يك سری ، ديگر از سر پنهانتر چيست ؟ وقتی از حضرت صادق عليه السلام سوال میكنند كه " از سر پنهانتر " ديگر چيست ، میفرمايد : سر آن پنهانی است كه خودت از وجود آن آگاهی ، و پنهانتر از سر چيزهايی است كه خودت هم خبر نداری ، يعنی خودت غافلی ، خودت فراموش كردهای ولی الان در باطنت وجود دارد . برخلاف آنچه افراد خيال میكنند كه هرچه ما فراموش كردهايم محو شده است ، آنچه كه فراموش كردهای در تو وجود دارد منتها نمیتوانی بهياد بياوری . اين يك مساله دقيقی است
دنيا ، قيامت كوچك
" « الم ياتكم نبا الذين كفروا من قبل فذاقوا و بال امرهم و لهم عذاب اليم »" . قرآن هميشه از خود دنيا به عنوان يك قيامت كوچك ياد میكند ، يعنی چنين نيست كه اعمال انسان در همين دنيا هيچ بازگشتی نداشته باشد . اين را از اين جهت ذكر میكند كه انسانها چون اهل دنيا هستند و دنيا را جلوی چشمشان میبينند عواقب دنيوی بيشتر در آنها اثر میگذارد با اينكه خيلی كوچكتر از عواقب اخروی است ، زيرا آخرت فعلا از چشمشان مخفی است . قرآن میفرمايد قسمتی از عقوبتها و مكافاتها در همين دنيا به انسانها میرسد .پاورقی : . 1 طه / . 7
آيه شريفه مزبور میفرمايد : آيا خبر و داستان و سرگذشت ملتها و امتهايی كه قبل از شما بودهاند به اطلاع شما نرسيده است كه اينها چگونه عاقبت و نتيجه سو اعمال خود را در همين دنيا و در همين دادگاه الهی چشيدند ؟ يعنی اين راه غلطی كه اينها میروند و پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و همه انبيا میآيند برای اينكه مردم را از اين راه غلط نجات دهند راهی است كه در دنيا هم عاقبت شومی دارد . بعد اين سوال مطرح میشود كه آيا اينها ديگر كارشان تمام شد و به حسابشان رسيدگی شد ؟ نه، " « ولهم عذاب اليم »" عذابی دردناك [ در انتظار آنهاست ] ... (1)پاورقی : . 1 [ متاسفانه چند دقيقه آخر نوار ضبط نشده است . ]
2 - تفسير سوره تغابن
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلی و ربی لتبعثن ثم لتنبئن بما عملتم و ذلك علی الله يسير 0 فامنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلنا والله بما تعملون خبير 0 يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن و من يؤمن بالله و يعمل صالحا يكفر عنه سيئاته و يدخله جنات تجری من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوز العظيم 0 و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار خالدين فيها و بئس المصير »( 1 )گفتيم كه بيشتر آيات سوره مباركه تغابن تذكر معاد است . آياتی كه قبلا خوانديم نوعی ذكر مقدمه و به اصطلاح مقدمهچينی برای معاد بود و اساسا مهمترين رسالت پيامبران آگاه كردن مردم از همين امر است .
. 1 تغابن / 7 - . 10
اينكه مكرر در مكرر راجع به معاد بحث میشود ، برای اين است كه يك رسالت اصلی پيامبران همين استدو رسالت اصلی پيامبران
در رسالت پيامبران دو چيز ، اصل اصل همه چيز ديگر است . يكی مساله توحيد و اقسام توحيد است و از آن جمله توحيد در عبادت ( غير خدا را پرستش نكردن ) و دوم مساله معاد يعنی بازگشت همه مردم به سوی خداوند و به يك اعتبار بازگشت همه مردم به سوی اعمال و رفتار و كردار خودشان است . اگر بخواهيم از ديد ديگری به اين مطلب نظر كنيم اينطور بايد بگوييم كه همه رسالت انبيا در دو چيز خلاصه میشود كه يكی مربوط به خداست و ديگری مربوط به انسان است و هر دو هم به يك اصل برمیگردد . آنچه كه مربوط به خداست ، يگانگی حق است از هر جهت ، كه انسان بايد اين يگانگی را درك كند و بر اساس اين يگانگی حق عمل كند . آنچه مربوط به انسان است اين است كه انسان يك موجود فانی نيست ، موجودی باقی است و سعادت و شقاوت جاويدان او را اعمال و رفتار او در اين دنيا باعث میشود ، هر گونه در اين دنيا عمل كند در آنجا نتيجهاش را خواهد گرفتمعمولا اين دعوت پيامبران در هر دو جبهه با يك نوع مقاومتی روبرو میشد ، هم در جبهه توحيد و هم در جبهه معاد و در هر كدام به يك شكل خاص . در جبهه معاد اغلب به صورت يك استبعاد بود : مگر چنين چيزی ممكن است ؟ انسان بعد از اينكه مرد ، ديگر مرد و تمام شد ، فانی و نيست شد . خيال میكردند مردن برای انسان فنا و نيستی است . وقتی كه انسان مرد و نيست شد و اعضای بدنش متفرق گرديد و هر جزئی به جايی پراكنده شد ، مگر میتوان باور كرد كه باز همين انسان مبعوث و محشور بشود ؟ قرآن میفرمايد : " « زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا »"
" « زعم »" را معمولا به " گمان كرد " ترجمه میكنند . در زبان عربی چند لفظ ديگر هم داريم كه معانی آنها به معنای " زعم " نزديك است ، مثل " حسب " و " ظن " . " زعم " با " ظن " و با " حسب " فرق میكند . " زعم " را معمولا در جايی میگويند كه اظهار يك ادعا باشد ، غير از اين است كه مثلا انسان در مورد چيزی فقط در ذهن خودش گمان میكند و خيالی در ذهنش میچربد . معنی " زعم " اين نيست كه اينها در دل خودشان خيال میكنند و اين خيال در ذهنشان میچربد ، اگر مقصود اين میبود كلمه " ظن " بهكار برده میشد ، بلكه " زعم " يعنی چيزی را كه به آن يقين ندارند اظهار میدارند. درواقع " زعم " در اينجا يعنی ادعا میكنند
در نهج البلاغه ، حضرت راجع به عمروعاص كه بحث میكنند میفرمايند : « " عجبا لابن النابغه يزعم لاهل الشام ان فی دعابه " » (1) يعنی شگفتا و عجبا از پسر نابغه كه مقصود عمروعاص است كه در برابر مردم شام چنين ادعا میكند ، نه اينكه در دل خودش گمان میكند . او در عيبجويی از من چنين ادعای پوچی میكند كه من صلاحيت خلافت ندارم ، برای اينكه من انسان خوشرو و مزاحی هستم و انسانی كه خليفه است بايد عبوس و خشمگين باشد تا مردم از او بترسند ! ادعاهايی را كه بیمبنا و براساس تخيلات پوچ باشد " زعم " میگويند
" به زعم فلانكس " يعنی به ادعای خيالی و پوچ او ، ادعايی كه هيچ اصل و مبنايی ندارد . بنابراين معنای " « زعم الذين كفروا »" اين است كه كافران ادعا میكنند ، ولی ادعايی كه هيچ مبنا و اصلی ندارد ، ادعای پوچ
كافران چه ادعا و چه اظهاری میكنند ؟ " « زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا »"
پاورقی : . 1 نهجالبلاغه ، خطبه . 84
چنين ادعا میكنند كه هرگز مبعوث نخواهند شد و هرگز بعث و برانگيختن و حشری نخواهد بوداقامه برهان در عين تكرار مدعا
قرآن در اينجا جوابی میدهد كه اين جواب دو جنبه دارد ، در عين اينكه تكرار مدعاست اقامه برهان بر مدعا هم هستتوضيح [ جنبه اول ] اين است كه اگر كسی چيزی را مشاهده كرده است كه ديگران مشاهده نكردهاند و ديگران دائما او را تكذيب میكنند چه راهی برای بيان دارد جز اينكه دائم قسم بخورد كه والله من راست میگويم ؟ مثلا كسی ادعا میكند كه من شب كه اينجا خوابيده بودم ، نيمهشب صدايی شنيدم و هنگامی كه بلند شدم ديدم افرادی برای دزدی آمدهاند . مرا كه ديدند فرار كردند و رفتند . كسی میآيد و میگويد آقا تو بيخود میگويی . چنين فردی چه راهی برای اثبات اين مطلب دارد جز اينكه دائم قسم بخورد كه به خدا من راست میگويم ؟ خود حضرت رسول صلی الله عليه و آله عين همين تعبير را دارند . ايشان در اوايل بعثت مردم را در تپه " صفا " كه يكی از دو طرف سعی صفا و مروه است جمع كردند . در مكه رسم بر اين بود كه وقتی حادثه مهمی پيش میآمد و میخواستند به مردم اعلام كنند ، آن كسی كه میخواست اعلام كند به كوه صفا میرفت . پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله كه در دوران قبل از رسالت هم به عنوان امين و صادق و راستگو و مرد فوقالعاده و متينی شناخته میشدند بالای تپه صفا رفته و مردم را فراخواندند . مردم جمع شدند . به آنها فرمودند : اگر به شما خبر بدهم كه من پشت كوهستان مكه رفتهام و ديدهام كه يك لشكر جرار قصد حمله به مكه را دارند آيا قبول میكنيد ؟ ( مقصود امری است كه برای خودم مشهود است ) همه گفتند : البته ، ما از تو جز راستی و درستی نديدهايم ، تو صادق و امين هستی و سخنت را میپذيريم . وقتی از آنها اقرار گرفتند فرمودند : پس من به شما خبر میدهم كه ورای اين زندگی شما زندگی ديگری هست و آن زندگی ديگر چنين و چنان است ، من آنچه را كه ديدهام به شما میگويم . ابولهب كه عموی پيامبر بود يكدفعه دستهايش را به هم كوبيد و گفت : برای يك چنين مطلبی ما را جمع كردی ؟ ! ما خيال كرديم صحبت پول و زندگی است
غرض اين است كه وقتی كسی حقيقتی را مشاهده كرده است و آنچه را كه میداند به مردمی كه نمیدانند اطلاع میدهد آنگاه كه مردم او را تكذيب كنند ، راهش اين است كه مرتب قسم بخورد كه مطلب همينطور است كه من میگويم و اشتباهی در آن نيست و عين حقيقت است . از اين نظر قرآن جواب را به همين شكل میدهد : " « زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلی و ربی لتبعثن ثم لتنبئن بماعملتم و ذلك علی الله يسير »" بگو به پروردگارم قسم كه چنين است ، البته و البته به پروردگارم قسم كه شما مبعوث خواهيد شد و تمام كارهايی كه امروز انجام میدهيد در آينده يك به يك به اطلاع شما خواهد رسيد و به حساب اعمال شما رسيدگی خواهد شد و اين امر مستبعدی نيست . خداست ، وقتی كه خدا میگويد ، بر خدا همه كارها آسان است . اين يك جنبه قضيه است
جنبه دوم قضيه اين است كه برهان مطلب هم گفته شده است . توضيح اينكه به هر اسمی از اسمهای خداوند میتوان قسم خورد ولی در اينجا به " رب " قسم خورده شده است . اگر فرموده بود " بلی والله " قسم بود و اگر فرموده بود " بلی والرحمن " باز قسم بود ولی میفرمايد: " « بلی و ربی " يعنی بله ، سوگند به ذات خداوند كه پروردگار من است و پروردگار همه عالم است. اين "پروردگار" يعنی آن ذاتی كه اشيا را در رسيدن به كمال و غايتی كه استعداد رسيدن به آن را دارند پرورش میدهد. پروراندن يعنی چه ؟ حقيقت پروراندن چيست ؟ فراهمكردن مقدمات و وسايل برای چيزی كه استعداد رسيدن به كمال و غايتی را دارد به طوری كه آن چيز به نهايت خودش برسد
يك تخم گل میتواند همان ابتدا فاسد شود ، جوانه از زمين كه بيرون آمد میتواند به خاطر نرسيدن آب يا امر ديگری از بين برود . ولی پروراندن گل اين است كه كمالات و استعدادات گل به نهايت برسد ، تا آنجا كه ممكن است شكوفه كند و گل بدهد . خداوند كه " ربالعالمين " است ، يعنی استعدادهايی را كه در ذات موجودات هست به فعليت میرساند . استعداد انسان و بلكه هر موجودی در دنيا پايان نمیپذيرد . انسان استعداد بقا دارد و خدای ربالعالمين و پرورشدهنده موجودات ، انسان را تا آنجايی كه میتواند برود میبرد
پس در ضمن يك قسم برهان مطلب هم گفته شده است . خداوند متعال مكرر در قرآن میفرمايد خلقت " عبث " نيست ، بيهوده و بدون هدف و غايت نيست ، چنين نيست كه اشيا در وسط راه معلق و فانی شوند . خدای متعال در نهايت امر هر موجودی را به هر حدی كه بايد برسد میرساند و حد نهايی انسان جاودانگی و باقیماندن است
پس اينكه فرمود : " سوگند به پروردگارم كه پروردگار همه جهانيان است شما مبعوث میشويد " يعنی بعث شما شانی از شوون ربوبيت حقتعالی است
" « ثم لتنبئن بماعملتم »" بعد خبر داده میشويد به آنچه انجام دادهايد . " « لتنبئن »" از ماده " نبا " است و " نبا " يعنی خبر ، اطلاع ، آگاهی . اين فعل ، مجهول است و باز با نون تاكيد ثقيله آمده است ، يعنی قطعا و شديدا خبر داده میشويد به تمام اعمالی كه انجام دادهايد
مقصود از خبردادن و آگاهكردن انسان در اينجا چيست ؟ خبردادن يك وقت مثل خبردادنهايی است كه در دنياست . مثل اينكه برای يك نفر در جايی پروندهای تشكيل دادهاند و بعد از چند سال كه خودش هم فراموش كرده كه چه كرده است ، محتوای پروندهاش را به او اطلاع میدهند كه در فلان وقت چنين كردی و در اوقات ديگر چنان . ولی قرآن آياتش يكديگر را تفسير میكنند . در بعضی آيات میفرمايد كه خود اعمال انسانها در آنجا حضور دارند ، يعنی خود اعمال انسان را به انسان ارائه میدهند و كتاب انسان كه همان كتاب نفس انسان است ، اين كتاب پيچيده در آنجا باز میشود و بعد به او میگويند: " « اقرا كتابك كفی بنفسك اليوم عليك حسيبا »" (1)
پس خبردادن در آنجا اينطور است كه ناگهان انسان میبيند كه با ميليونها و بلكه با ميلياردها عمل ( عملهای طرف راست و عملهای طرف چپ ، عملهای صالح و عملهای ناصالح ) مواجه است ، چون " « لايغادر صغير و لا كبير الا احصاها غ" (2). بالاخره همان اعمال سرنوشت انسان را تعيين میكنند كه آيا به طرف چپ چربيده است يا به طرف راست. معنی راست و چپ را در توضيح آيه شريفه "« فاصحاب الميمنهما اصحاب الميمنه غ" (3) بيان كرديم (4)
حال كه اينطور است كه به موجب ربوبيت پروردگار ، بعث و جزا و پاداش در كار است و خبردار شدن از اعمال به معنايی كه گفته شد در كار است " « فامنوا بالله و رسوله والنور الذی انزلنا »" پس ايمان آوريد به ذاتالله و به رسول و پيامآور او و به آن نوری كه ما فرود آورديم
اين نور برای راهنمايی در همين راه طولانی است كه شما از اينجا تا ابديت در پيش داريد ، يعنی قرآن.
پاورقی : . 1 اسرا / . 14 . 2 كهف / . 49 . 3 واقعه / . 8 . 4 رجوع شود به آشنايی با قرآن ، ج . 6
وقتی كه برايتان روشن شد كه چنين راهی طويل و طولانی به سوی جاودانگی داريد ، به خدا كه خالق شماست و بازگشت شما به سوی اوست و به رسول او كه آن پيام را آورده و آن حقيقت را برای شما روشن كرده است و به قرآن كه نوری است كه برای روشنكردن همين راه فرستاده شده است ايمان بياوريد" « والله بماتعملون خبير »" و بدانيد كه خدا به تمام اعمال شما آگاه است. شما خدايی داريد كه " « لا تاخذه سنه و لا نوم »" (1) غفلتی و خوابی او را نمیگيرد و به همه اعمال شما ناظر است . پس به اصطلاح " مراقبالله " داشته باشيد ، هميشه در حال مراقبه باشيد ، هميشه بدانيد كه در حضور خداوند هستيد و هر كاری كه میكنيد و هر عملی كه انجام میدهيد و هر فكری كه میكنيد همه در حضور خداوند است و او به آنها آگاه است
يوم الجمع
ما چه موقع مبعوث میشويم ؟ معلوم است كه در روز قيامت مبعوث میشويم . روز قيامت القابی دارد ، ولی اين القاب ، القاب تشريفاتی نيست بلكه هر لقب به اعتبار خصوصيتی است كه در آن روز هست . يكی از القاب روز قيامت " يومالجمع " است . جهان دنيا " يومالفرق " است و جهان غيب و جهان آخرت " يومالجمع " است . " يومالفرق " يعنی روز تفرق و پراكندگی ، روز از يكديگر دور بودن ، چه از نظر مكانی و چه از نظر زمانیاز نظر مكانی كه خيلی واضح است . الان ما كه اينجا هستيم يك عمر شصت ساله ، هفتاد ساله در يك گوشه دنيا میكنيم و اصلا از انسانهايی كه پنجاه فرسخ آن طرفتر زندگی میكنند خبر نداريم ، ما از آنها بیخبريم و آنها از ما بیخبرند ، تا چه رسد به آنها كه در قارههای ديگر دنيا هستند و تا چه رسد به انسانهايی كه احتمالا در كرات ديگر وجود دارند
پاورقی : . 1 بقره / . 255
اما از نظر زمانی ، ما در يك قطعه مخصوصی از زمان قرار گرفتهايمكسانی كه قبل از ما بودهاند از ما جدا هستند و آنهايی هم كه بعد از ما خواهند آمد از ما جدا هستند . معمولا هر كسی حداكثر پدر و پدربزرگ خودش را ديده است ولی پدر پدربزرگ خودش و بالاتر را نديده است و اغلب اشخاص اسمشان را هم نمیدانند چيست ، غير از سادات عظام كه آن هم به افتخار سيادت ، نسب خودشان را حفظ میكنند و چه افتخار بزرگی است
ديگر مردم اساسا [ سلسله نسب ] خود را نمیدانند . هر كس دلش میخواهد بداند مثلا جد پنجم او چه كسی بوده و كجا زندگی میكرده و چگونه انسانی بوده است ولی نمیداند . به طريق اولی انسان در مورد نسل آينده خود نمیداند كه آيا نوه او و نوه پسر او و نوه نوه او به دنيا خواهند آمد يا نه و اگر به دنيا میآيند چگونه انسانهايی خواهند بود ؟ هيچ يك را انسان نمیداند ، در قطعهای از زمان قرار گرفته است ، هم جداست از گذشتگان و هم جداست از آيندگان
اما قيامت " يومالجمع " است . اولين و آخرين در يك جا و در يك ظرف گرد میآيند و ديگر مساله زمان در آنجا به شكلی كه در دنيا مطرح است مطرح نيست و نيز مساله مكان به شكلی كه در دنيا مطرح است در آنجا مطرح نيست . در دعاهای ماه رمضان ، يكی از دعاهای سحر اين است : " « و اذا جمعت الاولين و الاخرين يوم القيامه فارحمنا »" خدايا! آنگاه كه اولين و آخرين را در قيامت گرد میآوری به ما ترحم بفرما ! پس در قيامت از فرق به سوی جمع میرويم . اين متفرقات مكانی و زمانی ، در آن جهان همه مجتمعات و با هم هستند . اين يك لقب قيامت است
دو معنا برای " يومالتغابن " :
معنای اول
يك لقب ديگر قيامت كه قرآن ذكر فرموده است " يومالتغابن " استتغابن از ماده " غبن " است . " غبن " داريم و " غبن " كه معانی نزديك به هم دارند . اين مصرع از صبيان است : " غبن در زرها زيان است و غبن در رايها " . اين ديگر اصطلاح بازاری است كه در يك معامله و داد و ستدی كه كسی انجام میدهد اگر كمتر از آنچه كه داده است بگيرد اسمش میشود " غبن " . اين در مال است . اگر انسان در فكر ضرر كند میشود " غبن " . به هر حال ماده " غبن " مربوط به از دستدادن سرمايه است
قيامت روز " تغابن " است . " تغابن " به اصطلاح علمای صرف از باب " تفاعل " است و در معنای باب " تفاعل " اشتراك است . وقتی كه دو نفر يا بيش از آن در كاری شركت داشته باشند گاهی آن را در باب " تفاعل " بيان میكنند . " تضارب زيد و عمرو " يعنی زيد و عمرو هر دو در عمل زدن شريك هستند . " تغابن " يعنی مشاركت كردن در غبن
بعضی از مفسرين جنبه باب تفاعل اين كلمه را درنظر نگرفتهاند و همينقدر گفتهاند كه روز قيامت روز غبن است ، روز مغبونيت است ، به اين معنا كه هر كسی احساس مغبونيت میكند ، هم سعيد احساس مغبونيت میكند و هم شقی
يك مثال عادی بازاری میزنيم . اگر معامله يك زمين پيش بيايد ، عدهای آن را میخرند و عده ديگری سرمايه خودشان را صرف آن نمیكنند و صرف چيز ديگری میكنند . بعد كه اين زمين ترقی میكند هر دو دسته احساس مغبونيت و ناراحتی میكنند . آن كسی كه نخريده احساس مغبونيت میكند كه عجب معامله مفتی پيش آمد و انجام ندادم و آن كسی هم كه معامله كرده است باز ناراحت است كه چرا كم خريدم ، ای كاش بيشتر میخريدم . در قيامت همه مردم مگر افراد بسيار نادری كه يك لحظه را هم از دست ندادهاند احساس غبن میكنند . حساب میكنند كه ما هفتاد سال عمر كرديم . هفتاد سال يعنی هفتاد " سيصد و شصت و پنج روز " . هفتاد را در سيصد و شصت و پنج ضرب كنيد و بعد آن را در بيست و چهار ساعت ضرب كنيد و بعد تعداد ساعتها را ضرب در شصت دقيقه كنيد . هر كس پيش خود حساب میكند كه از هر دقيقه اين عمر میتوانستم استفاده كنم . در حديث است كه ساعات و لحظات عمر انسان همه در مقابلش مجسم میشود
بعد نگاه میكند میبيند مثلا در پنج هزار دقيقه يك دقيقه هست كه پر كرده است و سفيد است ، دقيقههايی را سياه كرده است و دقيقههايی را خالی نگه داشته است . آن لحظاتی كه سفيدیاش بيش از سياهی است ، يعنی وقت خودش را نورانی كرده و از آن استفاده كرده است . در حديث است كه اگر میشد كسی در قيامت بهخاطر احساس مغبونيت بميرد اكثر اهل محشر میمردند . آنوقت میگويد چقدر عمر من تلف شد و از بين رفت ! میتوانست تمام كارهای من براساس رضای حق و بر طريق پيمودن صراط عبوديت باشد . حتی من میتوانستم لحظات خواب خود را عبادت كنم . انسان به خواب احتياج دارد . انسان اگر كارهايش براساس برنامه الهی باشد همه كارهايش عبادت میشود . خوابی كه براساس احتياج باشد ، برای اين باشد كه انسان رفع خستگی كند تا باز به كارهايی ب./پردازد كه در آنها رضای حق باشد عبادت است . غذا خوردنش هم عبادت میشود ، شوخی و مزاحكردنش هم عبادت میشود . هرچه كه در اين مسير در حد نياز باشد و هدف اصلی انسان خدا باشد همه عبادت میشود . آيا من میتوانم شش يا هفت ساعت پشت سر هم بخوابم و همه خواب من عبادت باشد ؟ البته میتوانم
اما آن كسیكه هيچ لحظات نورانی ندارد ديگر واويلاست . " « و انذرهم « يوم الحسره اذ قضی الامر و هم فی غفله و هم لايومنون »" ( 1 ) . يكی از اسمهای قيامت " « يوم الحسره »" است ، روز تاسف. میفرمايد انذار كن ، بترسان مردم را از روز تاسف ، وقتی كه ديگر كار از كار گذشته است و ديگر راه بازگشتی نيست ، سرمايهها همه هدر رفته است ولی امروز در حال غفلت است
پس آنها كه تغابن را به همان معنای خود غبن گرفتهاند و از معنای باب تفاعل آن قطع نظر كردهاند به هر حال درست معنا كردهاند و در حديث هم آمده است كه در قيامت همه مردم مگر نوادری از آنها ( الا ما شذ و ندر ) احساس غبن میكنند حتی سعدا و اهل بهشت
معنای دوم
اما اگر نظر به باب تفاعل داشته باشيم ، آنچنانكه در بعضی تفاسير از جمله تفسير الميزان به اين نكته توجه كردهاند [ معنای ديگری از آيه فهميده میشود ] . تغابن يك كار اشتراكی است . تغابن در جايی است كه دو نفر كه با يكديگر همكاری دارند ، احساس كنند كه هر دو ضرر كردهاند . اين مسالهای است كه گاهی در فقه مطرح میشود و يادم هست كه در شرح لمعه مطرح شده است كه آيا ممكن است دو نفر با يكديگر معامله كنند و هر دو مغبون شوند ؟ در باب غبن میگويند آن طرفی كه مغبون است " خيار فسخ " دارد و حق دارد معامله را فسخ كند . قهرا اين مساله را طرح كردهاند كه آيا میشود خيار غبن برای هر دو طرف پيدا شود ، يعنی هم فروشنده مغبون باشد و هم خريدار ؟ وجوهی ذكر كردهانديادم هست در سالهای قبل از اينكه ما قم برويم و بچه بوديم ، در فريمان يك رئيس شهربانی بود كه هيكل عجيبی داشت .
پاورقی : . 1 مريم / . 39
معلوم بود كه سواد طلبگی هم دارد و يك انسان فاسق ، فاجر ، مشروبخوار و فوقالعاده ظالمی بود . حتی ابوی ما را كه يگانه ملای روحانی آن منطقه بودند مجبور كرده بود كه بايد حتما مكلا شوند و ايشان ديگر از خانه بيرون نمیآمدنديك دايی هم داشتيم كه او هم طلبه و اهل علم و خيلی خوشذوق بود . يك وقت دايی ما را كه به شهربانی برده بود گفته بود : حاج شيخ ! من يك مساله از تو سوال میكنم : آيا میشود معاملهای واقع شود كه هر دو طرف فروشنده و خريدار مغبون باشند ؟ دايی ما هم كه خيلی اهلذوق بود باتوجه به اينكه طرف مقابل شرابخوار بود گفته بود بله ، خريد و فروش شراب
حال در قيامت اين مغبونيت طرفينی در كجاست ؟ مفسرين گفتهاند گاهی دو نفر و يا بيش از دو نفر ، هزاران نفر با يكديگر برای يك هدف اشتراك مساعی میكنند ، نوعی معامله میكنند . يك نفر به اصطلاح يك عده ايادی دارد كه آنها فرمانهای او را اجرا میكنند و اين فرمانها در طريق ظلم و ستم به مردم و خلاف رضای پروردگار است . به تعبير قرآن يك نفر متبوع است و ديگران تابع . متبوع به تابع خودش فرمان میدهد كه فلان جرم را مرتكب شو و او هم انجام میدهد . او از اين راضی است و اين از او راضی است . متبوع از تابع خودش راضی است ، چون فرمانهای او را دقيقا اجرا میكند و تابع از متبوع خودش راضی است برای اينكه در مقابل فرمانهايی كه اجرا كرده است ، متبوع امكانات زيادی برای او فراهم كرده است . اين خودش نوعی معامله است ، با هم داد و ستد كردهاند
تابع و متبوع در دنيا خيال میكنند هر دو از اين معامله سود بردهاند
در روز قيامت است كه میفهمند از اين اشتراك مساعی و همكاری و از اين داد و ستدی كه در دنيا با يكديگر داشتهاند هر دو ضرر كردهاند . اگر در دنيا معاملهای كه فروشنده و خريدار هر دو ضرر كنند احيانا وجود نداشته باشد در آخرت اين نوع معاملهها [ وجود دارد ] . برخی مفسرين گفتهاند مقصود از اينكه روز قيامت روز تغابن است اشاره است به آنجا كه در آيه ديگر میفرمايد : " « اذ تبرا الذين اتبعوا من الذين اتبعوا »" ( 1 )
يكی از تابلوهايی كه قرآن از قيامت مجسم میكند تابلوی تبری متبوعها از تابعها ، و تابعها از متبوعهاست . تابعها و متبوعها با همكاری يكديگر جنايت و ظلم كردهاند . تابع میخواهد به گردن متبوع بيندازد ، میگويد : من كه كارهای نبودم ، به من دستور دادند و من اين كاررا كردم ، و متبوع میگويد : به من مربوط نيست ، آن كسی كه اين كار را كرده است مقصر است . نظير كاری كه يزيد و ابنزياد میكردند كه در همين دنيا اين قضيه اتفاق افتاد . يزيد میگفت : خدا لعنت كند ابنزياد را ، من كه نگفته بودم اينطور بكند ، و ابنزياد میگفت : خدا لعنت كند يزيد را كه اين دستور را داد ، او اگر دستور نمیداد من اين كار را نمیكردم
قرآن میگويد تابع و متبوع هر دو مغبونند و هر دو ضرر كردهاند . اينها معاملههايی در دنيا كردهاند و هر دو هم در اين معامله مغبون هستند . اين مغبونيت را در دنيا احساس نمیكنند اما در آخرت احساس میكنند
چنانكه گفتيم اين سوره را كه " سوره تغابن " مینامند به اعتبار اين آيه است : " « يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن »" بعثت و بعث در آن روزی است كه شما را جمع میكند و گرد میآورد ، آن روزی كه نامش " يومالجمع " است ، اولين و آخرين در آن روز گرد هم میآيند . " « ذلك يوم التغابن »" روز مغبونيت و يا روز اشتراك دو همكار در مغبونيت ، آن روز است
اما آن كسانی كه [ اينقدر ] مغبون نيستند . اينگونه افراد يا اصلا مغبون نيستند كه گفتيم يك اقليتی هستند و يا مغبونيتشان از اين جهت است كه چرا ما كم سود برديم ، ای كاش بيش از اين كار كرده بوديم
میفرمايد : " « و من يؤمن بالله و يعمل صالحا يكفر عنه سيئاته »" آن كسی كه به ذات حق ايمان واقعی بياورد و موحد واقعی باشد و عمل شايسته انجام دهد خداوند بديهای او را میپوشاند
پاورقی : . 1 بقره / . 166


