next page

fehrest page

back page

1 - تفسير سوره تغابن

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « يسبح لله ما فی‏السموات و ما فی الارض‏ له الملك و له الحمد و هو علی كل شی‏ء قدير 0 هو الذی خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن والله بما تعملون بصير 0 خلق السموات و الارض بالحق و صوركم‏ فاحسن صوركم و اليه المصير 0 يعلم ما فی السموات و الارض و يعلم ما تسرون و ما تعلنون والله عليم بذات الصدور ». ( 1 ) اين سوره ، سوره مباركه تغابن و پنجمين مسبحات است ، پنجمين سوره‏ای‏ است كه با " سبح " و يا " يسبح " شروع شده است و از آن جهت سوره‏ تغابن ناميده شده است كه در يكی از آيات اين سوره كه خواهد آمد ( آيه‏ نهم ) می‏فرمايد : " « يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن »" آن‏ روزی كه خدا شما را در روز جمع گرد می‏آورد و آن روز تغابن است .

پاورقی : . 1 تغابن / 1 - . 4

اين كه معنای‏ تغابن چيست هنگامی كه به آن آيه رسيديم ان‏شاالله عرض می‏كنيم
در قسمتهای اول اين سوره ، تكيه آيات بر مساله بازگشت به خداوند يعنی‏ مساله معاد و همچنين نبوت است و در آخر ، آيات مربوط به انفاق و صبر و برخی امور ديگر خواهد آمد ، ولی ظاهرا بيشتر تكيه آيات اين سوره بر مساله معاد است به طوری كه مسائلی هم كه در ابتدا ذكر می‏فرمايد به منزله‏ تمهيد و مقدمه‏چينی يعنی ذكر مقدمات استدلال برای مساله معاد است
شروع سوره با اين آيه است: " « يسبح لله ما فی‏السموات و ما فی‏الارض‏ " هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است ذات الله را تسبيح و تنزيه‏ می‏كنند . هر اسمی از اسما الهی اسم يك صفت خاص است ، مثل " عليم " كه خدا را به صفت خاص علم ياد می‏كنيم ، يا " رحيم " كه خدا را به‏ صفت خاص رحمت ياد می‏كنيم ، يا " قدير " كه خدا را به صفت خاص‏ قدرت ياد می‏كنيم . ولی كلمه " الله " اسم يك صفت خاص نيست ، بلكه‏ " الله " يعنی آن ذاتی كه هر صفتی كه صفت كمال است و هر اسمی كه " اسم حسنی " شمرده شود [ در بر دارد ] . درواقع " الله " اسم جامع است‏ ، اسمی است كه اجمال همه آن اسمهاست و آن اسمهای ديگر همه تفصيل اين‏ يك اسم هستند

معنای تسبيح موجودات

همه ماسوا ، همه مخلوقات ، تسبيح‏گو و تنزيه گوی او هستند . راجع به‏ اين مطلب مكرر در اوائل سوره‏های ديگر بحث كرده‏ايم كه آيا مقصود از تسبيح ، آن چيزی است كه فلاسفه آن را " تسبيح تكوينی " می‏نامند و به‏ اصطلاح " زبان حال " مقصود است و نه زبان واقعی ، و يا قرآن امر بالاتری‏ را می‏گويد ؟ " زبان حال " شهادتی است كه حالت يك فرد می‏دهد . مثلا دو انسان را كه می‏بينيد ، به قيافه يكی كه نگاه می‏كنيد ( مثل افرادی كه در بعضی از نقاط مملكت ما هستند و غذا و ويتامين كافی به آنها نمی‏رسد ) لاغر و گرفته‏ است و يك انسان ديگر را كه نگاه می‏كنيد می‏بينيد برعكس ، چهره او قرمز است و پی‏های او در زير پوست جمع شده است . می‏گوييد : قيافه اين فرد اول شهادت می‏دهد كه غذای مناسب پيدا نكرده است برخلاف قيافه فرد دوم
در اين شهادت ، زبان در كار نيست يعنی كسی حرف نمی‏زند ولی اين حالت‏ گوياست ، حالت است كه حرف می‏زند . اين را می‏گوييم " زبان حال "
مطابق اين قول ، معنای تسبيح موجودات اين است كه حالت همه موجودات‏ حالتی است كه شهادت می‏دهند بر سبوحيت خداوند و بر منزه‏بودن خداوند از هرگونه نقص در ذات و در صفات و در افعال . ولی مكرر عرض شده است كه‏ قرآن مطلبی بالاتر از اين می‏گويد . البته شك ندارد كه همه موجودات به‏ زبان حال چنين شهادتی را می‏دهند ولی از آيات قرآن استنباط می‏شود كه يك‏ امر بالاتر از زبان حال در كار است ، يعنی هر ذره‏ای از ذرات موجودات با خدای خودش سری دارد و هر ذره‏ای از ذرات موجودات در حد خودش از يك‏ شعور و آگاهی نسبت به خالق خود برخوردار است و اين زبان حتی " زبان‏ قال " است نه " زبان حال " و لهذا تعبير قرآن اين است : " « ان من‏ شی‏ء الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم »" ( 1 )

پاورقی : . 1 اسرا / . 44

اگرچه كلمه " يسبح " وصف [ فعل ] موجودات است چه تسبيح به‏ زبان حال و چه تسبيح به زبان قال ، اما در ضمن معنای آن اين است كه‏ اوست خدای منزه از هر نقص و از هر نيستی و از هر كاستی در ذات و در صفات و افعال . خود " يسبح " درباره معرفت‏الله و آنچه كه به خدای‏ متعال مربوط می‏شود ، به ما معيار و مقياس می‏دهد : آن چيزی را می‏توان به‏ خدا نسبت داد كه با سبوحيت حق سازگار باشد و هرچه كه با سبوحيت حق‏ ناسازگار است نمی‏توان به او نسبت داد و آيه نشان می‏دهد كه مقدمه‏ای است‏ برای بحث معاد . يكی از مسائلی كه خدا در فعل خودش از آن منزه است‏ مساله عبث در خلقت است ، اينكه خلقت عبث و بيهوده باشد و برای يك‏ خير و يك غرض ذاتی نباشد كه در آيه " « خلقكم . . . بالحق »" در مورد آن بحث می‏كنيم
پس ذات حق‏تعالی منزه است و همه اشيا و ذرات وجود او را تنزيه‏ می‏كنند . ذات حق منزه است از هرگونه صفت نقص و از هرگونه كار نقص كه‏ يكی از آنها اين است كه معادی در كار نباشد

ملك خداوند

" « له الملك »" ، كه خودش يا مضمونش زياد در قرآن آمده است و اين از آن كلماتی است كه بايد باور كنيم كه تصورش آنقدر بزرگ است كه‏ در اذهان كوچك امثال ما آنچنان كه بايد و شايد جا نمی‏گيرد . مكرر گفته‏ايم كه تفاوت " ملك " و " ملك " اين است كه ملك را در مورد داراييهای اقتصادی و ثروت به‏كار می‏برند و ملك را در مورد داراييهای‏ قدرت ، يعنی هرچه كه در تحت نفوذ و سيطره و قدرت انسان باشد . هر ملكی‏ را می‏شود گفت ملك هم هست ولی هر ملكی ملك نيست . معنی آيه اين است‏ كه خداوند ملك و مالك مطلق هستی است ، صاحب اصلی هستی است ، اصلا در مقابل ملكيت و مالكيت او كه همه چيز مال خود اوست و در تحت سلطه خود اوست ديگر هيچ قدرتی معنی و مفهوم ندارد ، تقسيم ملك‏ و تقسيم ملك با خدا كه اين مقدار مال من و اين مقدار مال تو ، معنی‏ ندارد . او ملك مطلق هستی است ، حال كه ملك مطلق هستی است ، پس در مقابل آنچه كه او بخواهد ديگر مساله مانع و " می‏شود " و " نمی‏شود " معنا ندارد . برای قدرتهايی كه در داخل هستی است در مقابل يك قدرت ، قدرت ديگری مقاومت و ايستادگی می‏كند ، اما آن كسی كه تمام هستی ، يكپارچه در تحت نفوذ و قدرت اوست در مورد آنچه حكمتش اقتضا كند ديگر برای او مساله " نمی‏شود " و امثال آن معنی ندارد . پس استبعادهايی كه‏ گاهی افرادی در مورد معاد می‏كنند مانند آنچه كه قرآن نقل می‏كند : " « من‏ يحيی العظام و هی رميم »" ( 1 ) ( استخوان پوسيده را چه كسی زنده می‏كند ؟ ) ناشی از اين است كه شخص ، خود را معيار و مقياس قرار داده و با حساب خود اوضاع را سنجيده است . در كار خدا فقط حكمت خودش حكمفرماست‏ . نمی‏خواهم بگويم حكمت خداوند قدرت او را محدود می‏كند ، محدوديت در 2 كار نيست ، قدرت او عين حكمت اوست . آنچه را كه حكمتش اقتضا می‏كند و اراده و مشيت حكيمانه‏اش اقتضا می‏كند انجام می‏دهد و مساله اينكه اين ، كار مشكلی است و آن كار آسانی است ديگر در آنجا مطرح نيست

حمد و شكر

" « و له الحمد »" . حمد امری است كه به اين طرف يعنی به جانب‏ انسان مربوط می‏شود . حمد يعنی چه ؟ حمد يعنی ستايش و بلكه سپاس . سه‏ لغت است در عربی كه معانی آنها خيلی به يكديگر نزديك است و ما نمی‏توانيم در فارسی مرادف صددرصد برای آنها پيدا كنيم .

پاورقی : . 1 يس / . 78

يكی لغت " مدح‏ " است ، ديگری لغت " حمد " و سومی لغت " شكر " . شايد معنای مدح‏ تا اندازه زيادی مشخصتر باشد . مدح يعنی ستايش‏كردن ، ستايش كردن چيزی‏ به خاطر كمال و جمالی كه دارد ، اعم از آنكه آن كمال و جمالش ، كمال و جمال اختياری باشد يا غيراختياری
خوبيهای اشخاص دو نوع است : يكی خوبيهايی است كه خودشان آن خوبی را انتخاب كرده و به وجود آورده‏اند . مثلا يك نفر ادب را اختيار می‏كند و بی‏ادبی را كنار می‏گذارد ، درس‏خواندن را انتخاب می‏كند تنبلی را كنار می‏گذارد ، جود و سخا را انتخاب می‏كند بخل را كنار می‏گذارد . اينها كارهای اختياری است ، به دست خود انسان بوده كه اين كار را بكند يا نكند . چنين فردی كمالی را كه خودش برای خودش انتخاب كرده است‏ داراست . ولی كمالهايی هست كه اختياری و به انتخاب خود شخص نيست
مثلا اگر كسی قهرمان زورمندی و دارای بنيه قوی باشد اين‏طور نبوده كه ضعف‏ بنيه را اختيار نكرده و زورمندی را اختيار كرده است . قوت بنيه چيزی‏ است كه دراختيار او نبوده و خلقت به او داده است . يا كسی كه چهره و اندام زيبا دارد خودش اين چهره و اندام را برای خود انتخاب نكرده است‏ بلكه برای او انتخاب كرده‏اند . حتی در مورد جمادات و حيوانات هم‏ همين‏طور است ، مثل يك گوهر گرانبهای زيبا و يا يك اسب زيبا . در مورد همه اينها مدح گفته می‏شود : فلان قهرمان را مدح می‏كنم ، فلان گوهر گرانبها و يا فلان اسب را ستايش می‏كنم . مدح در اين‏گونه موارد است ولی حتما بايد به زبان باشد
ولی حمد و شكر در مورد كارهای زيبای اختياری است بالخصوص در مورد انعامها . وقتی از ناحيه كسی به اختيار خود او خيری به انسان برسد انسان‏ او را حمد و يا شكر می‏كند . پس هم بايد پای خير رساندن در ميان باشد و هم پای يك عمل اختياری ، تا انسان در مقابل آن عمل اختياری‏ طرف مقابل را حمد كند . در تعريف حمد گفته‏اند : " هوالثنا باللسان‏ علی‏الجميل الاختياری " و حرف درستی هم هست
" « له الحمد »" يعنی حمد منحصرا از آن اوست . اين همان مفاد " « الحمد لله رب‏العالمين »" است كه ما در نمازها می‏خوانيم. گفته‏اند در " « الحمد لله »" لام ، لام اختصاص است . " « الحمد لله »" يعنی‏ جنس حمد اختصاص به خدا دارد . اين معنايش چيست ؟ آيا غيرخدا را نبايد حمد كرد؟ پاسخ اين است كه هم غيرخدا را بايد حمد كرد و شكر كرد و هم غير خدا را نبايد حمد كرد و شكر كرد. اما غيرخدا را بايد حمد كرد و بايد شكر كرد چرا كه وقتی انسانی به انسانی ديگر انعام و خدمت می‏كند وظيفه ايجاب‏ می‏كند كه از او تشكر كند . " « من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق »"
اما در عين حال انسان بايد بداند كه هر انعامی از ناحيه هر كس به او برسد به هر نسبت كه به آن شخص ارتباط دارد بيش از آن به خدا ارتباط دارد ، يعنی شما در همان حال كه از كسی كه به شما خدمت كرده تشكر می‏كنيد و يا او را حمد می‏كنيد در همان حال هم بگوييد : " الحمدلله " ، حمد از آن خداست ، چون آن فرد ، هم خودش و هم فكر و اراده‏اش و هرچه كه‏ بخواهيد بگوييد باز مال خداست و فعل خداست و همه‏چيز در نهايت امر به‏ خدا برمی‏گردد . ولی به اين نكته بايد توجه كرد كه بازگشت همه چيز به خدا معنايش نفی [ سببيت ] انسانهای ديگر و نفی هيچ سبب ديگری نيست و اين‏ يك مساله بسيار دقيقی است . در عين‏اينكه هر چيزی به سبب خود بستگی‏ دارد ، به خدا بستگی دارد نه اينكه به سبب خودش بستگی ندارد . اين است‏ كه بين مساله " اعتماد به نفس " و " اعتماد به خدا " تضادی نيست و بين مساله حمد و سپاس يك مخلوق و حمد و سپاس خدا تضادی نيست
شنيدم يك فيلم كمونيستی چينی در يكی از دانشگاهها نمايش داده‏اند . در آن فيلم پدر و پسری مبارزه می‏كنند و در مبارزه موفق می‏شوند . پدر كه پير است و به اصطلاح به نسل گذشته تعلق دارد می‏گويد : خدا را شكر می‏كنيم كه موفق شديم . پسر می‏گويد : نه پدر ، چرا خدا را شكر كنيم ؟ ! ما از خودمان بايد ممنون باشيم ، تكيه‏مان بايد بر خودمان باشد
ولی تعليم اسلامی چيست ؟ آيا تعليمات اسلامی در اين موارد می‏گويد تو خودت مانند يك عروسك خيمه‏شب‏بازی هستی و يا می‏گويد تو كه هستی ديگر خدا يعنی چه ؟ تعليمات اسلامی هيچكدام را نمی‏گويد بلكه می‏گويد : در عين‏ اينكه به خودت اعتماد می‏كنی خدا را هم سپاسگو باش ، يعنی ميان ايندو هيچ شكل تضادی برقرار نيست ، كه اين خود داستان مفصلی است
پس ، از " « يسبح » " اين نكته را فهميديم كه يكی از مقياسها و معيارهای فعل خدا اين است كه بايد با سبوحيت الهی سازگار باشد و از " « له الملك »" فهميديم كه قدرت مطلق دست اوست . پس هرچه را كه‏ حكمتش اقتضا كند مانعی در مقابل قدرت او نيست . در " « له الحمد »" وقتی می‏گوييم حمد منحصرا مال اوست ضمنا اين مطلب را می‏گوييم : اصلا كار او جز انعام و جز جمال و زيبايی نيست ، اين خودش يك مقياس و معيار ديگری است . كارهای خداوند همه از قبيل كارهای حمدخيز است يعنی همه از نوع نعمت است ، از نوع جمال و زيبايی است و هر كار جميلی به خدا برمی‏گردد ، فقط نقصها به خدا برنمی‏گردد
" « و هو علی كل شی‏ء قدير »" در ملكش تبعيضی نيست كه بعضی چيزها مال او باشد و بعضی نباشد ، همه مال اوست و هيچ چيزی نيست كه او بر آن‏ ناتوان باشد ، بر هر كاری كه شما فرض كنيد او قادر است
تا اينجا شوون و صفات و اسما الهی گفته می‏شود و از راه معرفت‏الله‏ و از راه توحيد برای معاد مقدمه‏چينی می‏شود
آيه بعد مربوط به انسان است : " « هو الذی خلقكم فمنكم كافر و منكم‏ مؤمن »" اوست كه شما را آفريده است ، تا اينجا كه آفريده شده‏ايد همه‏ يك گروه هستيد اما بعد از آفرينش ، به حكم آنكه موجودهايی مختار و آزاد در انتخاب فعل هستيد دو گروه می‏شويد : گروهی كفر و گروهی ايمان را انتخاب كرده و می‏كنند ، انسانهايی راه راست را انتخاب می‏كنند و انسانهايی راه انحرافی را . اين آيه نظير اين آيه است : " « انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا0 انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »" ( 1 )
" « والله بماتعملون بصير »" و خدا به همه آنچه شما انسانها اعم از كافر و مومن انجام می‏دهيد آگاه است ، كوچكترين عملی از اعمال شما از ديد الهی دور نمی‏ماند و هيچ چيزی از او پنهان نمی‏ماند . اين آيه مربوط به‏ خصوص انسان بود

آفرينش به حق بپا شده است

" « خلق السموات و الارض بالحق »" . اين درواقع فلسفه خلقت است : آسمان و زمين را به حق آفريده است . نقطه مقابل حق چيست ؟ باطل . باطل‏ همان است كه به آن پوچ ، بی‏معنا و بی‏محتوا می‏گوييم . هر شی‏ء بی‏محتوا را به اعتباری باطل و به اعتباری عبث می‏گوييم . امروز اصطلاح " بی‏معنا " بيشتر شايع شده است و من در اينجا از همين اصطلاح رايج استفاده می‏كنم
دو كلمه " معنی‏دار " و " بی‏معنا " از كجا گرفته شده است ؟ الفاظی‏ كه بشر در محاورات خود به كار می‏برد الفاظ معنی‏دار است و قبلا اين لغات‏ را برای معانی‏ای وضع كرده‏اند .

پاورقی : . 1 انسان / 2 و . 3

مثلا اگر می‏گويم " آب " ، اين " آبه‏ علاوه ب ساكن " يك معنای قراردادی دارد كه همان ماده سيالی است كه مورد احتياج‏ انسان است . همين‏طور است اگر می‏گويم خانه ، زمين و يا آسمان . ولی ممكن‏ است كسی لغتی از خودش بسازد مثل بعضيها كه شوخی می‏كنند و الفاظی كه هيچ‏ معنی ندارد پشت سر يكديگر رديف می‏كنند و كلمه‏ای را به كار ببرد كه شما در هر كتاب لغتی هم بگرديد آن را پيدا نكنيد ، چون اساسا معنی ندارد يعنی پوچ و توخالی است ، فقط لفظ است و هيچ محتوايی ندارد
اين اصطلاح در باب كارها هم كه اموری واقعی هستند به‏كار می‏رود . اگر انسان كاری را برای رسيدن به حقيقتی كه مقتضای طبيعت و فطرت انسان است‏ ( يعنی كمال انسان به آن بستگی دارد ) انجام دهد اين كار " بامعنا " ست . مثلا يك دانش‏آموز به مدرسه می‏رود . برای چه ؟ ( اين " برای " فورا پشت سرش می‏آيد ) برای‏اينكه درس بخواند و باسواد بشود . چرا می‏خواهد باسواد شود ؟ زيرا آدم بی‏سواد بی‏خبر است و بسياری چيزها را نمی‏فهمد . يك دانش‏آموز می‏رود و با معلومات می‏شود برای‏اينكه علم پيدا كند . اين را می‏گوييم يك كار " بامعنی " ، كاری كه معنی‏اش هم در آن‏ هست ، زيرا اين كار مقدمه‏ای است برای رسيدن به چيزی كه خير است
اين خيرها در نهايت به كجا می‏رسد ؟ به جايی می‏رسد كه آن خير ، بالذات‏ است و ديگر در آنجا چرا ندارد و منطق الهی و منطق مادی در اين جهت‏ تفاوتی ندارند . همان مساله مدرسه رفتن يك دانش‏آموز را دنبال می‏كنيم : يك كودك چرا مدرسه برود ؟ برای اينكه درس بخواند . برای چه درس‏ بخواند ؟ تا دارای سواد و معلومات بشود و بعد رشته‏ای مثل رشته فنی را انتخاب كند . برای چه رشته فنی را انتخاب كند ؟ برای اينكه مهندس شود . برای چه مهندس شود ؟ ( در اينجا دو جنبه فردی و اجتماعی پيدا می‏كند . حال جنبه فردی را درنظر می‏گيريم ) . اگر مهندس شود ماهی چندين‏ هزار تومان حقوق می‏گيرد و بعد از آن می‏تواند يك زندگی خيلی مرفه و خوبی‏ برای خودش ترتيب دهد و خوش زندگی كند . برای چه خوش زندگی كند ؟ ديگر " برای " ندارد ، در منطق مادی آدم همه چيز را می‏خواهد برای‏اينكه در دنيا خوش زندگی كند . در اين مسير كه حركت كنيم بالاخره می‏رسيم به چيزی‏ كه آن چيز ديگر برای خودش است ، يعنی خوشی زندگی فردی در منطق فردی ، اين ديگر آخرين حد است
همچنين است اگر كسی از راه منطق اجتماعی وارد شود : يك فرد مهندس‏ می‏شود تا بعد بتواند كارهای خيلی مهم انجام دهد و به جامعه خودش خدمت‏ كند و چنين افرادی می‏توانند جامعه خود را از جامعه خارجی بی‏نياز كنند تا ديگر احتياج نداشته باشيم هر چيزی را از خارج وارد كنيم و می‏توانيم مستقل‏ شويم . مستقل شويم كه چه بشود ؟ برای چه مستقل شويم ؟ برای اينكه جامعه‏ ما هم ترقی كند و ما هم به سطح جامعه‏های ديگر برسيم و بلكه از آنها هم‏ جلو بيفتيم . برای چه جلو بيفتيم ؟ پاسخ داده می‏شود كه ديگر " برای " ندارد ، اينها اموری است كه بشر به فطرت خودش آنها را می‏خواهد مثل‏ سعادت اجتماع ، اين ديگر خودش خير مطلق است
حال كسی را فرض كنيد كه با منطق آخرتی محض بخواهد صحبت كند . می‏گويد فلان‏كار را می‏كنم برای اينكه خدا دستور داده است و اگر دستور خدا را اطاعت كنم خدا از من راضی است . اگر اطاعت كرديم و خدا راضی شد بعدش‏ چه می‏شود ؟ بعد كه خدا راضی شود سعادت دارين ( دنيا و آخرت ) را به‏ دنبال دارد . فرض كنيم به سعادت دارين نائل شديم بعدش چه ؟ می‏گويد : ديگر " بعد " ندارد ، مگر سعادت هم بايد بعد داشته باشد ؟ مگر انسان‏ سعادت دارين را كه داشت باز آن را هم بايد برای امر ديگری بخواهد ؟ اين است كه هر منطقی را كه شما دنبال كنيد به جايی می‏رسد كه ديگر آنجا خود بشر می‏ايستد ، اما نه از باب اينكه راه ندارد كه جلو برود ، بلكه از باب اينكه به نهايت رسيده است
نقطه مقابل ، كار پوچ است ، كاری كه همان قدم اولش لنگ می‏زند
مثالهای متعارفی در اين مورد ذكر می‏كنند . معمولا اغلب اشخاص اين نوع‏ اعتيادها را دارند : يكی عادتش اين است كه با انگشترش بازی می‏كند ، ديگری عادتش اين است كه با تسبيحش بازی می‏كند و سومی با ريشش بازی‏ می‏كند . می‏پرسيم برای چه با ريشت بازی می‏كنی ؟ می‏گويد الكی . اين " الكی " يعنی پوچ ، بيهوده . اين قبيل كارها از همان قدم اول " برای " ندارد تا به قدم دوم برسد . كاری است كه فقط همان كار است و برای هيچ‏ انجام شده است ، كاری است غيرحكيمانه ، غيرعاقلانه . اگر انسان كاری‏ انجام دهد كه اگر از او بپرسند برای چه چنين می‏كنی ، " برای " نداشته‏ باشد ، اين كار را می‏گوييم پوچ ، باطل
برمی‏گرديم به كارهای بامعنا و غيرپوچ . آنجا كه در آخر ، امری مثل‏ سعادت فرد مطرح می‏شود معنايش اين است كه اين امر يك كمال است . خود كمال ديگر برای انسان مطلوب بالذات است و نه تنها برای انسان بلكه در عالم خلقت [ كمال ، مطلوب‏بالذات است ]
قرآن منطقش اين است كه خلقت آسمانها و زمين از آن جهت كه منتسب به‏ ذات حق است يك كار پوچ و بيهوده نيست . اين يك امر بديهی است كه هر چيزی وجودش كمال است و نيستی‏اش نقص . وجود عالم بر عدمش رجحان داشته‏ است يعنی نفس وجود دادن به آن كمال بوده است و علاوه بر اين چون عالم‏ ما عالم حركت است و هر موجودی بايد تدريجا به منتهای كمال خود برسد پس‏ خدا عالم را خلق كرده است تا موجودات به نهايت كمال خودشان برسند . قرآن حرفش اين است كه نه تنها انسان‏ بلكه همه موجودات قافله‏ای هستند كه به طرف عالم آخرت حركت می‏كنند و برای همه آنها عالم آخرت هست . اگر نشئه بعد از اين دنيا كه نشئه بقا و جاودانگی است و نشئه‏ای است كه كشته‏ها در آنجا به ثمر می‏رسد نبود ، كار اين دنيا عبث بود ، همان‏طور كه اگر دوره كشت داشته باشيم و دوره درو نداشته باشيم عبث است . خدا خلقت را به حق آفريده است و خلقت پوچ‏ نيست و معنا دارد . روح آخرت يعنی بازگشت اشيا به سوی خداوند ، از خداوند به وجود آمده‏اند و به خداوند بازمی‏گردند . اگر از خدا به‏وجود می‏آمدند و به خدا بازنمی‏گشتند ، خلقت باطل بود
يك مقدمه برای قيامت همين مساله است كه آفرينش به حق بپا شده است‏ ، آفرينش پوچ و باطل نيست ، آفرينش " برای " دارد . اما بايد توجه‏ داشت كه اين در فكر كوچك ماست كه به سعادت فرد و سعادت اجتماع كه‏ می‏رسيم در اين نقطه می‏ايستيم ، ولی اگر كسی اين " برای " ها را خوب‏ تعقيب كند می‏بيند آن چيزی كه همه " برای " ها به آنجا منتهی می‏شود خود خداست ، آن نهايتی كه وقتی به آنجا می‏رسند ديگر آنجا نهايت كار است و آنجاست كه همه چيز به پايان می‏رسد خدای متعال است . خدای متعال خودش‏ حق است و خلقت را كه به حق آفريده است درواقع اين‏گونه است كه خلقت‏ را به سوی خود آفريده است

مراد از نيكو كردن صورت انسان

" « و صور كم فاحسن صوركم غ" خدا شما را مصور گردانيد و صورت شما را نيكو گردانيد . مفسرين اين سوال را مطرح كرده‏اند كه آيا مقصود از صورت‏ در اينجا همان است كه در فارسی به آن " چهره " می‏گوييم و مقصود آيه‏ اين است كه خدا اندامهای انسان مثل چشم را زيبا آفريد ؟ اين در سوره " « و التين »" آنجا كه می‏فرمايد : " « لقد خلقنا الانسان فی‏ احسن تقويم »" به تفصيل گفته خواهد شد . مفسرين گفته‏اند كه مقصود از " « وصوركم فاحسن صور كم »" اين است كه در خلقت شما نيكوترين تعبيه‏ها را فرمود و هر چيزی به جای خودش نيكوست . " « الذی احسن كل شی‏ء خلقه " ( 1 ) هر چيزی نيكو آفريده شده است و مقصود از اينكه نيكو آفريده شده‏ ، اين است كه متناسب با آن هدفی است كه برای آن آفريده شده است ، هر چيزی كه برای هدفی آفريده می‏شود نيكوبودنش به اين است كه برای آن هدفش‏ هرچه بهتر باشد
انسان اتومبيل می‏سازد . بهترين اتومبيل كدام اتومبيل است ؟ بهترين‏ اتومبيل آن اتومبيلی است كه هدفهايی را كه منظور از اتومبيل است بهتر تامين كند . يك اتومبيل به عنوان يك وسيله نقليه به چه چيزهايی نياز دارد ؟ به موتور ، ترمز ، فرمان و برخی چيزهای ديگر . بهترين اتومبيل آن‏ است كه متناسب با هدفهايی كه انسان از يك اتومبيل دارد همه ويژگيهای‏ لازم را به بهترين وجه داشته باشد
پس معنای اينكه انسان را خوب آفريديم اين است كه همه ابزارهای لازم‏ را در وجود او برای رسيدن به آن هدفی كه انسان برای آن خلق شده است‏ تعبيه كرديم
" « و اليه المصير »" . گفتيم " « خلق السموات و الارض بالحق »" يعنی آسمانها و زمين را به حق و نه به باطل آفريد ، يعنی به سوی هدفی و به سوی مقصدی آفريد . اين كاروان كه حركت می‏كند دارد به كجا می‏رود ؟ مراد از حركت ، حركت مكانی نيست تا كسی بگويد مثلا خورشيد ساكن است و حركت نمی‏كند ، بلكه مقصود اين است كه اين جهان در مجموع تحولها و تكاملهايی كه پيدا می‏كند به سوی چه و به سوی كه می‏رود ؟ همه فكرهای مادی‏ اينجا كه می‏رسند پايشان لنگ است .

پاورقی : . 1 سجده / . 7

می‏گويند : می‏رود به ناكجاآباد ! نيست‏آباد ! قرآن خيلی واضح و روشن می‏گويد جهان جز به سوی خود او به هيچ‏ جای ديگر نمی‏رود : " « و اليه المصير »"
كلمه " صيرورت " در فلسفه‏های امروزی از كلمات خيلی رايج است و در فلسفه اسلامی از زمان ملاصدرا خيلی رايج شده است و در اصطلاحات برخی‏ فلسفه‏های جديد از قبيل فلسفه هگل صيرورت كه امروز به آن " شدن " می‏گويند زياد به‏كار می‏رود . آنچه در عالم است نه اين است كه چيزهايی‏ است كه می‏گردد بلكه آنچه هست اساسا عين گرديدن است . مثلا هر انسان يك‏ قطعه گرديدن است ، حقيقتش شدن است ، چيزی جز شدن پی‏درپی نيست ، يعنی‏ چيزی می‏شود و بعد چيز [ ديگری ] می‏شود و همين‏طور
عارفان در دمی دو عيد كنند
عنكبوتان مگس قديد كنند
" « و اليه المصير »" . اين گرديدنها به سوی كجاست؟ قرآن می‏گويد به‏ سوی اوست . اين " به سوی او " همه حرفها را حل می‏كند . متاسفانه‏ كتابهايی به‏نام به‏سوی او نوشته‏اند كه حقيقتا چيزی كه نيست " به سوی او " است

علم خداوند به سر و پنهان‏تر از سر

" « يعلم ما فی‏السموات و الارض و يعلم ماتسرون و ماتعلنون »" . بعد از اينكه می‏فرمايد بازگشت همه به سوی اوست انسان را متوجه می‏كند كه‏ مراقب باش ! انسان دو جور می‏تواند مراقبت كند : يك مراقبت ، مراقبتهايی است كه‏ انسانی از انسانهای ديگر می‏كند كه اين هميشه ملازم است با نوعی نفاق كه‏ در سوره منافقون خوانديم . مثلا ، بلاتشبيه ، اگر گفتند داريد به گمرك می‏رسيد معمولا برخی افراد به خود می‏آيند و می‏خواهند كاری كنند كه‏ آنچه به مامور گمرك می‏نمايانند غير از چيزی باشد كه واقعا هست . مثلا طوری قيافه می‏گيرند كه آنها متوجه چيزی نشوند . انسان زود پرده‏ای روی خود واقعی خود می‏كشد و يك خود مصنوعی برای خودش درست می‏كند تا بتواند مفری‏ پيدا كند . قرآن فورا به دنبال " « و اليه المصير » " می‏فرمايد : پيشاپيش به شما بگوييم : او همه چيز را می‏داند ، پس مراقبت شما اين‏طور باشد كه خودتان را درست بسازيد نه اينكه خودتان چيزی باشيد و خود را چيز ديگری بنمايانيد . ديگر در آنجا نماياندن و اين حرفها معنی ندارد ، پس‏ خودتان را واقعا درست بسازيد
بعد می‏فرمايد : " « و الله عليم بذات الصدور »" و خدا به آنچه در سينه‏هاست آگاه است
مفسرين اينجا اين مطلب را مطرح كرده‏اند كه بعد از اينكه می‏فرمايد : " « ويعلم ماتسرون و ماتعلنون » " ( می‏داند آنچه را شما پنهان می‏كنيد و آنچه را آشكار می‏كنيد ) ديگر " « والله عليم بذات الصدور »" چيز علاوه‏ای نيست ، يعنی آن چيزهايی كه در سينه‏ها هست همان است كه در باطن‏ مخفی كرده‏ايد . ولی اين‏طور نيست بلكه " « والله عليم بذات الصدور »" يك چيز علی‏حده است . " « يعلم ماتسرون و ماتعلنون »" يعنی آنچه را كه شما مخفی می‏كنيد و آنچه را آشكار می‏كنيد می‏داند ولی هم آنچه را كه‏ آشكار می‏كنيد و هم آنچه را كه مخفی می‏كنيد خودتان می‏دانيد چيست ، هرچه‏ شما می‏دانيد او هم می‏داند . " « والله عليم بذات الصدور »" نه تنها او آنچه را كه شما می‏دانيد می‏داند بلكه او هرچه را كه در باطن شماست‏ می‏داند ، يعنی در باطن شما چيزهايی هست كه خودتان هم نمی‏دانيد . مكرر گفته‏ايم : از اين كه در سوره مباركه طه می‏فرمايد : " « انه يعلم السر واخفی »" ( 1 ) خدا از سر آگاه است و از پنهان‏تر از سر ، معلوم می‏شود كه از سر پنهان‏تر هم چيزی‏ هست . انسان يك علنی دارد و يك سری ، ديگر از سر پنهان‏تر چيست ؟ وقتی‏ از حضرت صادق عليه السلام سوال می‏كنند كه " از سر پنهان‏تر " ديگر چيست‏ ، می‏فرمايد : سر آن پنهانی است كه خودت از وجود آن آگاهی ، و پنهان‏تر از سر چيزهايی است كه خودت هم خبر نداری ، يعنی خودت غافلی ، خودت‏ فراموش كرده‏ای ولی الان در باطنت وجود دارد . برخلاف آنچه افراد خيال‏ می‏كنند كه هرچه ما فراموش كرده‏ايم محو شده است ، آنچه كه فراموش‏ كرده‏ای در تو وجود دارد منتها نمی‏توانی به‏ياد بياوری . اين يك مساله‏ دقيقی است

دنيا ، قيامت كوچك

" « الم ياتكم نبا الذين كفروا من قبل فذاقوا و بال امرهم و لهم عذاب‏ اليم »" . قرآن هميشه از خود دنيا به عنوان يك قيامت كوچك ياد می‏كند ، يعنی چنين نيست كه اعمال انسان در همين دنيا هيچ بازگشتی نداشته باشد . اين را از اين جهت ذكر می‏كند كه انسانها چون اهل دنيا هستند و دنيا را جلوی چشمشان می‏بينند عواقب دنيوی بيشتر در آنها اثر می‏گذارد با اينكه‏ خيلی كوچكتر از عواقب اخروی است ، زيرا آخرت فعلا از چشمشان مخفی است‏ . قرآن می‏فرمايد قسمتی از عقوبتها و مكافاتها در همين دنيا به انسانها می‏رسد .

پاورقی : . 1 طه / . 7

آيه شريفه مزبور می‏فرمايد : آيا خبر و داستان و سرگذشت ملتها و امتهايی كه قبل از شما بوده‏اند به اطلاع شما نرسيده است كه اينها چگونه‏ عاقبت و نتيجه سو اعمال خود را در همين دنيا و در همين دادگاه الهی چشيدند ؟ يعنی اين راه غلطی كه اينها می‏روند و پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و همه انبيا می‏آيند برای اينكه مردم را از اين‏ راه غلط نجات دهند راهی است كه در دنيا هم عاقبت شومی دارد . بعد اين‏ سوال مطرح می‏شود كه آيا اينها ديگر كارشان تمام شد و به حسابشان رسيدگی‏ شد ؟ نه، " « ولهم عذاب اليم »" عذابی دردناك [ در انتظار آنهاست ] ... (1)

پاورقی : . 1 [ متاسفانه چند دقيقه آخر نوار ضبط نشده است . ]

2 - تفسير سوره تغابن

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلی و ربی لتبعثن ثم لتنبئن بما عملتم و ذلك علی الله يسير 0 فامنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلنا والله بما تعملون خبير 0 يوم يجمعكم ليوم‏ الجمع ذلك يوم التغابن و من يؤمن بالله و يعمل صالحا يكفر عنه سيئاته و يدخله جنات تجری من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوز العظيم 0 و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار خالدين فيها و بئس‏ المصير »( 1 )
گفتيم كه بيشتر آيات سوره مباركه تغابن تذكر معاد است . آياتی كه قبلا خوانديم نوعی ذكر مقدمه و به اصطلاح مقدمه‏چينی برای معاد بود و اساسا مهمترين رسالت پيامبران آگاه كردن مردم از همين امر است .

. 1 تغابن / 7 - . 10

اينكه‏ مكرر در مكرر راجع به معاد بحث می‏شود ، برای اين است كه يك رسالت‏ اصلی پيامبران همين است

دو رسالت اصلی پيامبران

در رسالت پيامبران دو چيز ، اصل اصل همه چيز ديگر است . يكی مساله‏ توحيد و اقسام توحيد است و از آن جمله توحيد در عبادت ( غير خدا را پرستش نكردن ) و دوم مساله معاد يعنی بازگشت همه مردم به سوی خداوند و به يك اعتبار بازگشت همه مردم به سوی اعمال و رفتار و كردار خودشان‏ است . اگر بخواهيم از ديد ديگری به اين مطلب نظر كنيم اين‏طور بايد بگوييم كه همه رسالت انبيا در دو چيز خلاصه می‏شود كه يكی مربوط به خداست‏ و ديگری مربوط به انسان است و هر دو هم به يك اصل برمی‏گردد . آنچه كه‏ مربوط به خداست ، يگانگی حق است از هر جهت ، كه انسان بايد اين يگانگی‏ را درك كند و بر اساس اين يگانگی حق عمل كند . آنچه مربوط به انسان‏ است اين است كه انسان يك موجود فانی نيست ، موجودی باقی است و سعادت و شقاوت جاويدان او را اعمال و رفتار او در اين دنيا باعث می‏شود ، هر گونه در اين دنيا عمل كند در آنجا نتيجه‏اش را خواهد گرفت
معمولا اين دعوت پيامبران در هر دو جبهه با يك نوع مقاومتی روبرو می‏شد ، هم در جبهه توحيد و هم در جبهه معاد و در هر كدام به يك شكل خاص . در جبهه معاد اغلب به صورت يك استبعاد بود : مگر چنين چيزی ممكن است ؟ انسان بعد از اينكه مرد ، ديگر مرد و تمام شد ، فانی و نيست شد . خيال‏ می‏كردند مردن برای انسان فنا و نيستی است . وقتی كه انسان مرد و نيست‏ شد و اعضای بدنش متفرق گرديد و هر جزئی به جايی پراكنده شد ، مگر می‏توان‏ باور كرد كه باز همين انسان مبعوث و محشور بشود ؟ قرآن می‏فرمايد : " « زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا »"
" « زعم »" را معمولا به " گمان كرد " ترجمه می‏كنند . در زبان عربی‏ چند لفظ ديگر هم داريم كه معانی آنها به معنای " زعم " نزديك است ، مثل " حسب " و " ظن " . " زعم " با " ظن " و با " حسب " فرق‏ می‏كند . " زعم " را معمولا در جايی می‏گويند كه اظهار يك ادعا باشد ، غير از اين است كه مثلا انسان در مورد چيزی فقط در ذهن خودش گمان می‏كند و خيالی در ذهنش می‏چربد . معنی " زعم " اين نيست كه اينها در دل‏ خودشان خيال می‏كنند و اين خيال در ذهنشان می‏چربد ، اگر مقصود اين می‏بود كلمه " ظن " به‏كار برده می‏شد ، بلكه " زعم " يعنی چيزی را كه به آن‏ يقين ندارند اظهار می‏دارند. درواقع " زعم " در اينجا يعنی ادعا می‏كنند
در نهج البلاغه ، حضرت راجع به عمروعاص كه بحث می‏كنند می‏فرمايند : « " عجبا لابن النابغه يزعم لاهل الشام ان فی دعابه " » (1) يعنی شگفتا و عجبا از پسر نابغه كه مقصود عمروعاص است كه در برابر مردم شام چنين‏ ادعا می‏كند ، نه اينكه در دل خودش گمان می‏كند . او در عيب‏جويی از من‏ چنين ادعای پوچی می‏كند كه من صلاحيت خلافت ندارم ، برای اينكه من انسان‏ خوشرو و مزاحی هستم و انسانی كه خليفه است بايد عبوس و خشمگين باشد تا مردم از او بترسند ! ادعاهايی را كه بی‏مبنا و براساس تخيلات پوچ باشد " زعم " می‏گويند
" به زعم فلان‏كس " يعنی به ادعای خيالی و پوچ او ، ادعايی كه هيچ اصل و مبنايی ندارد . بنابراين معنای " « زعم الذين كفروا »" اين است كه‏ كافران ادعا می‏كنند ، ولی ادعايی كه هيچ مبنا و اصلی ندارد ، ادعای پوچ
كافران چه ادعا و چه اظهاری می‏كنند ؟ " « زعم الذين كفروا ان لن‏ يبعثوا »"

پاورقی : . 1 نهج‏البلاغه ، خطبه . 84

چنين ادعا می‏كنند كه هرگز مبعوث نخواهند شد و هرگز بعث و برانگيختن و حشری نخواهد بود

اقامه برهان در عين تكرار مدعا

قرآن در اينجا جوابی می‏دهد كه اين جواب دو جنبه دارد ، در عين اينكه‏ تكرار مدعاست اقامه برهان بر مدعا هم هست
توضيح [ جنبه اول ] اين است كه اگر كسی چيزی را مشاهده كرده است كه‏ ديگران مشاهده نكرده‏اند و ديگران دائما او را تكذيب می‏كنند چه راهی برای‏ بيان دارد جز اينكه دائم قسم بخورد كه والله من راست می‏گويم ؟ مثلا كسی‏ ادعا می‏كند كه من شب كه اينجا خوابيده بودم ، نيمه‏شب صدايی شنيدم و هنگامی كه بلند شدم ديدم افرادی برای دزدی آمده‏اند . مرا كه ديدند فرار كردند و رفتند . كسی می‏آيد و می‏گويد آقا تو بيخود می‏گويی . چنين فردی چه‏ راهی برای اثبات اين مطلب دارد جز اينكه دائم قسم بخورد كه به خدا من‏ راست می‏گويم ؟ خود حضرت رسول صلی الله عليه و آله عين همين تعبير را دارند . ايشان‏ در اوايل بعثت مردم را در تپه " صفا " كه يكی از دو طرف سعی صفا و مروه است جمع كردند . در مكه رسم بر اين بود كه وقتی حادثه مهمی پيش‏ می‏آمد و می‏خواستند به مردم اعلام كنند ، آن كسی كه می‏خواست اعلام كند به‏ كوه صفا می‏رفت . پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله كه در دوران قبل از رسالت هم به عنوان امين و صادق و راستگو و مرد فوق‏العاده و متينی شناخته‏ می‏شدند بالای تپه صفا رفته و مردم را فراخواندند . مردم جمع شدند . به‏ آنها فرمودند : اگر به شما خبر بدهم كه من پشت كوهستان مكه رفته‏ام و ديده‏ام كه يك لشكر جرار قصد حمله به مكه را دارند آيا قبول می‏كنيد ؟ ( مقصود امری است كه برای خودم مشهود است ) همه گفتند : البته ، ما از تو جز راستی و درستی نديده‏ايم ، تو صادق و امين هستی و سخنت را می‏پذيريم . وقتی از آنها اقرار گرفتند فرمودند : پس من به شما خبر می‏دهم كه ورای اين زندگی شما زندگی ديگری هست و آن زندگی ديگر چنين و چنان است ، من آنچه را كه‏ ديده‏ام به شما می‏گويم . ابولهب كه عموی پيامبر بود يكدفعه دستهايش را به هم كوبيد و گفت : برای يك چنين مطلبی ما را جمع كردی ؟ ! ما خيال‏ كرديم صحبت پول و زندگی است
غرض اين است كه وقتی كسی حقيقتی را مشاهده كرده است و آنچه را كه‏ می‏داند به مردمی كه نمی‏دانند اطلاع می‏دهد آنگاه كه مردم او را تكذيب كنند ، راهش اين است كه مرتب قسم بخورد كه مطلب همين‏طور است كه من می‏گويم‏ و اشتباهی در آن نيست و عين حقيقت است . از اين نظر قرآن جواب را به‏ همين شكل می‏دهد : " « زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلی و ربی لتبعثن‏ ثم لتنبئن بماعملتم و ذلك علی الله يسير »" بگو به پروردگارم قسم كه‏ چنين است ، البته و البته به پروردگارم قسم كه شما مبعوث خواهيد شد و تمام كارهايی كه امروز انجام می‏دهيد در آينده يك به يك به اطلاع شما خواهد رسيد و به حساب اعمال شما رسيدگی خواهد شد و اين امر مستبعدی‏ نيست . خداست ، وقتی كه خدا می‏گويد ، بر خدا همه كارها آسان است . اين‏ يك جنبه قضيه است
جنبه دوم قضيه اين است كه برهان مطلب هم گفته شده است . توضيح اينكه‏ به هر اسمی از اسمهای خداوند می‏توان قسم خورد ولی در اينجا به " رب " قسم خورده شده است . اگر فرموده بود " بلی والله " قسم بود و اگر فرموده بود " بلی والرحمن " باز قسم بود ولی می‏فرمايد: " « بلی و ربی‏ " يعنی بله ، سوگند به ذات خداوند كه پروردگار من است و پروردگار همه‏ عالم است. اين "پروردگار" يعنی آن ذاتی كه اشيا را در رسيدن به كمال و غايتی كه استعداد رسيدن به آن را دارند پرورش می‏دهد. پروراندن يعنی چه ؟ حقيقت پروراندن چيست ؟ فراهم‏كردن مقدمات و وسايل برای چيزی كه استعداد رسيدن به كمال و غايتی را دارد به طوری كه آن چيز به نهايت خودش برسد
يك تخم گل می‏تواند همان ابتدا فاسد شود ، جوانه از زمين كه بيرون آمد می‏تواند به خاطر نرسيدن آب يا امر ديگری از بين برود . ولی پروراندن گل‏ اين است كه كمالات و استعدادات گل به نهايت برسد ، تا آنجا كه ممكن‏ است شكوفه كند و گل بدهد . خداوند كه " رب‏العالمين " است ، يعنی‏ استعدادهايی را كه در ذات موجودات هست به فعليت می‏رساند . استعداد انسان و بلكه هر موجودی در دنيا پايان نمی‏پذيرد . انسان استعداد بقا دارد و خدای رب‏العالمين و پرورش‏دهنده موجودات ، انسان را تا آنجايی كه‏ می‏تواند برود می‏برد
پس در ضمن يك قسم برهان مطلب هم گفته شده است . خداوند متعال مكرر در قرآن می‏فرمايد خلقت " عبث " نيست ، بيهوده و بدون هدف و غايت‏ نيست ، چنين نيست كه اشيا در وسط راه معلق و فانی شوند . خدای متعال در نهايت امر هر موجودی را به هر حدی كه بايد برسد می‏رساند و حد نهايی‏ انسان جاودانگی و باقی‏ماندن است
پس اينكه فرمود : " سوگند به پروردگارم كه پروردگار همه جهانيان است‏ شما مبعوث می‏شويد " يعنی بعث شما شانی از شوون ربوبيت حق‏تعالی است
" « ثم لتنبئن بماعملتم »" بعد خبر داده می‏شويد به آنچه انجام‏ داده‏ايد . " « لتنبئن »" از ماده " نبا " است و " نبا " يعنی خبر ، اطلاع ، آگاهی . اين فعل ، مجهول است و باز با نون تاكيد ثقيله آمده‏ است ، يعنی قطعا و شديدا خبر داده می‏شويد به تمام اعمالی كه انجام‏ داده‏ايد
مقصود از خبردادن و آگاه‏كردن انسان در اينجا چيست ؟ خبردادن يك وقت‏ مثل خبردادن‏هايی است كه در دنياست . مثل اينكه برای يك نفر در جايی پرونده‏ای تشكيل داده‏اند و بعد از چند سال كه خودش هم فراموش‏ كرده كه چه كرده است ، محتوای پرونده‏اش را به او اطلاع می‏دهند كه در فلان‏ وقت چنين كردی و در اوقات ديگر چنان . ولی قرآن آياتش يكديگر را تفسير می‏كنند . در بعضی آيات می‏فرمايد كه خود اعمال انسانها در آنجا حضور دارند ، يعنی خود اعمال انسان را به انسان ارائه می‏دهند و كتاب انسان كه‏ همان كتاب نفس انسان است ، اين كتاب پيچيده در آنجا باز می‏شود و بعد به او می‏گويند: " « اقرا كتابك كفی بنفسك اليوم عليك حسيبا »" (1)
پس خبردادن در آنجا اين‏طور است كه ناگهان انسان می‏بيند كه با ميليونها و بلكه با ميلياردها عمل ( عملهای طرف راست و عملهای طرف چپ ، عملهای‏ صالح و عملهای ناصالح ) مواجه است ، چون " « لايغادر صغير و لا كبير الا احصاها غ" (2). بالاخره همان اعمال سرنوشت انسان را تعيين می‏كنند كه آيا به طرف چپ چربيده است يا به طرف راست. معنی راست و چپ را در توضيح‏ آيه شريفه "« فاصحاب الميمنه‏ما اصحاب الميمنه غ" (3) بيان كرديم (4)
حال كه اين‏طور است كه به موجب ربوبيت پروردگار ، بعث و جزا و پاداش در كار است و خبردار شدن از اعمال به معنايی كه گفته شد در كار است " « فامنوا بالله و رسوله والنور الذی انزلنا »" پس ايمان آوريد به ذات‏الله و به رسول و پيام‏آور او و به آن نوری كه ما فرود آورديم
اين نور برای راهنمايی در همين راه طولانی است كه شما از اينجا تا ابديت‏ در پيش داريد ، يعنی قرآن.

پاورقی : . 1 اسرا / . 14 . 2 كهف / . 49 . 3 واقعه / . 8 . 4 رجوع شود به آشنايی با قرآن ، ج . 6

وقتی كه برايتان روشن شد كه چنين راهی طويل و طولانی به سوی جاودانگی داريد ، به خدا كه خالق شماست و بازگشت شما به‏ سوی اوست و به رسول او كه آن پيام را آورده و آن حقيقت را برای شما روشن كرده است و به قرآن كه نوری است كه برای روشن‏كردن همين راه‏ فرستاده شده است ايمان بياوريد
" « والله بماتعملون خبير »" و بدانيد كه خدا به تمام اعمال شما آگاه است. شما خدايی داريد كه " « لا تاخذه سنه و لا نوم »" (1) غفلتی‏ و خوابی او را نمی‏گيرد و به همه اعمال شما ناظر است . پس به اصطلاح " مراقبالله " داشته باشيد ، هميشه در حال مراقبه باشيد ، هميشه بدانيد كه‏ در حضور خداوند هستيد و هر كاری كه می‏كنيد و هر عملی كه انجام می‏دهيد و هر فكری كه می‏كنيد همه در حضور خداوند است و او به آنها آگاه است

يوم الجمع

ما چه موقع مبعوث می‏شويم ؟ معلوم است كه در روز قيامت مبعوث می‏شويم‏ . روز قيامت القابی دارد ، ولی اين القاب ، القاب تشريفاتی نيست بلكه‏ هر لقب به اعتبار خصوصيتی است كه در آن روز هست . يكی از القاب روز قيامت " يوم‏الجمع " است . جهان دنيا " يوم‏الفرق " است و جهان غيب‏ و جهان آخرت " يوم‏الجمع " است . " يوم‏الفرق " يعنی روز تفرق و پراكندگی ، روز از يكديگر دور بودن ، چه از نظر مكانی و چه از نظر زمانی
از نظر مكانی كه خيلی واضح است . الان ما كه اينجا هستيم يك عمر شصت‏ ساله ، هفتاد ساله در يك گوشه دنيا می‏كنيم و اصلا از انسانهايی كه پنجاه‏ فرسخ آن طرف‏تر زندگی می‏كنند خبر نداريم ، ما از آنها بی‏خبريم و آنها از ما بی‏خبرند ، تا چه رسد به آنها كه در قاره‏های ديگر دنيا هستند و تا چه رسد به انسانهايی كه احتمالا در كرات ديگر وجود دارند

پاورقی : . 1 بقره / . 255

اما از نظر زمانی ، ما در يك قطعه مخصوصی از زمان قرار گرفته‏ايم
كسانی كه قبل از ما بوده‏اند از ما جدا هستند و آنهايی هم كه بعد از ما خواهند آمد از ما جدا هستند . معمولا هر كسی حداكثر پدر و پدربزرگ خودش‏ را ديده است ولی پدر پدربزرگ خودش و بالاتر را نديده است و اغلب‏ اشخاص اسمشان را هم نمی‏دانند چيست ، غير از سادات عظام كه آن هم به‏ افتخار سيادت ، نسب خودشان را حفظ می‏كنند و چه افتخار بزرگی است
ديگر مردم اساسا [ سلسله نسب ] خود را نمی‏دانند . هر كس دلش می‏خواهد بداند مثلا جد پنجم او چه كسی بوده و كجا زندگی می‏كرده و چگونه انسانی‏ بوده است ولی نمی‏داند . به طريق اولی انسان در مورد نسل آينده خود نمی‏داند كه آيا نوه او و نوه پسر او و نوه نوه او به دنيا خواهند آمد يا نه و اگر به دنيا می‏آيند چگونه انسانهايی خواهند بود ؟ هيچ يك را انسان‏ نمی‏داند ، در قطعه‏ای از زمان قرار گرفته است ، هم جداست از گذشتگان و هم جداست از آيندگان
اما قيامت " يوم‏الجمع " است . اولين و آخرين در يك جا و در يك‏ ظرف گرد می‏آيند و ديگر مساله زمان در آنجا به شكلی كه در دنيا مطرح است‏ مطرح نيست و نيز مساله مكان به شكلی كه در دنيا مطرح است در آنجا مطرح‏ نيست . در دعاهای ماه رمضان ، يكی از دعاهای سحر اين است : " « و اذا جمعت الاولين و الاخرين يوم القيامه فارحمنا »" خدايا! آنگاه كه اولين و آخرين را در قيامت گرد می‏آوری به ما ترحم بفرما ! پس در قيامت از فرق به سوی جمع می‏رويم . اين متفرقات مكانی و زمانی‏ ، در آن جهان همه مجتمعات و با هم هستند . اين يك لقب قيامت است

دو معنا برای " يوم‏التغابن " :

معنای اول

يك لقب ديگر قيامت كه قرآن ذكر فرموده است " يوم‏التغابن " است
تغابن از ماده " غبن " است . " غبن " داريم و " غبن " كه معانی‏ نزديك به هم دارند . اين مصرع از صبيان است : " غبن در زرها زيان است‏ و غبن در رايها " . اين ديگر اصطلاح بازاری است كه در يك معامله و داد و ستدی كه كسی انجام می‏دهد اگر كمتر از آنچه كه داده است بگيرد اسمش‏ می‏شود " غبن " . اين در مال است . اگر انسان در فكر ضرر كند می‏شود " غبن " . به هر حال ماده " غبن " مربوط به از دست‏دادن سرمايه است
قيامت روز " تغابن " است . " تغابن " به اصطلاح علمای صرف از باب " تفاعل " است و در معنای باب " تفاعل " اشتراك است . وقتی‏ كه دو نفر يا بيش از آن در كاری شركت داشته باشند گاهی آن را در باب‏ " تفاعل " بيان می‏كنند . " تضارب زيد و عمرو " يعنی زيد و عمرو هر دو در عمل زدن شريك هستند . " تغابن " يعنی مشاركت كردن در غبن
بعضی از مفسرين جنبه باب تفاعل اين كلمه را درنظر نگرفته‏اند و همين‏قدر گفته‏اند كه روز قيامت روز غبن است ، روز مغبونيت است ، به اين معنا كه هر كسی احساس مغبونيت می‏كند ، هم سعيد احساس مغبونيت می‏كند و هم‏ شقی
يك مثال عادی بازاری می‏زنيم . اگر معامله يك زمين پيش بيايد ، عده‏ای‏ آن را می‏خرند و عده ديگری سرمايه خودشان را صرف آن نمی‏كنند و صرف چيز ديگری می‏كنند . بعد كه اين زمين ترقی می‏كند هر دو دسته احساس مغبونيت و ناراحتی می‏كنند . آن كسی كه نخريده احساس مغبونيت می‏كند كه عجب معامله‏ مفتی پيش آمد و انجام ندادم و آن كسی هم كه معامله كرده است باز ناراحت است كه چرا كم خريدم ، ای كاش بيشتر می‏خريدم . در قيامت همه‏ مردم مگر افراد بسيار نادری كه يك لحظه را هم از دست نداده‏اند احساس غبن می‏كنند . حساب می‏كنند كه ما هفتاد سال عمر كرديم . هفتاد سال يعنی هفتاد " سيصد و شصت و پنج روز " . هفتاد را در سيصد و شصت و پنج ضرب كنيد و بعد آن را در بيست و چهار ساعت ضرب كنيد و بعد تعداد ساعتها را ضرب در شصت دقيقه كنيد . هر كس‏ پيش خود حساب می‏كند كه از هر دقيقه اين عمر می‏توانستم استفاده كنم . در حديث است كه ساعات و لحظات عمر انسان همه در مقابلش مجسم می‏شود
بعد نگاه می‏كند می‏بيند مثلا در پنج هزار دقيقه يك دقيقه هست كه پر كرده‏ است و سفيد است ، دقيقه‏هايی را سياه كرده است و دقيقه‏هايی را خالی نگه‏ داشته است . آن لحظاتی كه سفيدی‏اش بيش از سياهی است ، يعنی وقت‏ خودش را نورانی كرده و از آن استفاده كرده است . در حديث است كه اگر می‏شد كسی در قيامت به‏خاطر احساس مغبونيت بميرد اكثر اهل محشر می‏مردند . آن‏وقت می‏گويد چقدر عمر من تلف شد و از بين رفت ! می‏توانست تمام‏ كارهای من براساس رضای حق و بر طريق پيمودن صراط عبوديت باشد . حتی من‏ می‏توانستم لحظات خواب خود را عبادت كنم . انسان به خواب احتياج دارد . انسان اگر كارهايش براساس برنامه الهی باشد همه كارهايش عبادت‏ می‏شود . خوابی كه براساس احتياج باشد ، برای اين باشد كه انسان رفع‏ خستگی كند تا باز به كارهايی ب./پردازد كه در آنها رضای حق باشد عبادت‏ است . غذا خوردنش هم عبادت می‏شود ، شوخی و مزاح‏كردنش هم عبادت می‏شود . هرچه كه در اين مسير در حد نياز باشد و هدف اصلی انسان خدا باشد همه‏ عبادت می‏شود . آيا من می‏توانم شش يا هفت ساعت پشت سر هم بخوابم و همه خواب من عبادت باشد ؟ البته می‏توانم
اما آن كسی‏كه هيچ لحظات نورانی ندارد ديگر واويلاست . " « و انذرهم « يوم الحسره اذ قضی الامر و هم فی غفله و هم لايومنون »" ( 1 ) . يكی از اسمهای قيامت " « يوم الحسره »" است ، روز تاسف. می‏فرمايد انذار كن‏ ، بترسان مردم را از روز تاسف ، وقتی كه ديگر كار از كار گذشته است و ديگر راه بازگشتی نيست ، سرمايه‏ها همه هدر رفته است ولی امروز در حال‏ غفلت است
پس آنها كه تغابن را به همان معنای خود غبن گرفته‏اند و از معنای باب‏ تفاعل آن قطع نظر كرده‏اند به هر حال درست معنا كرده‏اند و در حديث هم‏ آمده است كه در قيامت همه مردم مگر نوادری از آنها ( الا ما شذ و ندر ) احساس غبن می‏كنند حتی سعدا و اهل بهشت

معنای دوم

اما اگر نظر به باب تفاعل داشته باشيم ، آنچنانكه در بعضی تفاسير از جمله تفسير الميزان به اين نكته توجه كرده‏اند [ معنای ديگری از آيه‏ فهميده می‏شود ] . تغابن يك كار اشتراكی است . تغابن در جايی است كه دو نفر كه با يكديگر همكاری دارند ، احساس كنند كه هر دو ضرر كرده‏اند . اين‏ مساله‏ای است كه گاهی در فقه مطرح می‏شود و يادم هست كه در شرح لمعه مطرح‏ شده است كه آيا ممكن است دو نفر با يكديگر معامله كنند و هر دو مغبون‏ شوند ؟ در باب غبن می‏گويند آن طرفی كه مغبون است " خيار فسخ " دارد و حق دارد معامله را فسخ كند . قهرا اين مساله را طرح كرده‏اند كه آيا می‏شود خيار غبن برای هر دو طرف پيدا شود ، يعنی هم فروشنده مغبون باشد و هم‏ خريدار ؟ وجوهی ذكر كرده‏اند
يادم هست در سالهای قبل از اينكه ما قم برويم و بچه بوديم ، در فريمان‏ يك رئيس شهربانی بود كه هيكل عجيبی داشت .

پاورقی : . 1 مريم / . 39

معلوم بود كه سواد طلبگی هم دارد و يك انسان فاسق ، فاجر ، مشروب‏خوار و فوق‏العاده‏ ظالمی بود . حتی ابوی ما را كه يگانه ملای روحانی آن منطقه بودند مجبور كرده بود كه بايد حتما مكلا شوند و ايشان ديگر از خانه بيرون نمی‏آمدند
يك دايی هم داشتيم كه او هم طلبه و اهل علم و خيلی خوش‏ذوق بود . يك‏ وقت دايی ما را كه به شهربانی برده بود گفته بود : حاج شيخ ! من يك‏ مساله از تو سوال می‏كنم : آيا می‏شود معامله‏ای واقع شود كه هر دو طرف‏ فروشنده و خريدار مغبون باشند ؟ دايی ما هم كه خيلی اهل‏ذوق بود باتوجه به‏ اينكه طرف مقابل شرابخوار بود گفته بود بله ، خريد و فروش شراب
حال در قيامت اين مغبونيت طرفينی در كجاست ؟ مفسرين گفته‏اند گاهی دو نفر و يا بيش از دو نفر ، هزاران نفر با يكديگر برای يك هدف اشتراك‏ مساعی می‏كنند ، نوعی معامله می‏كنند . يك نفر به اصطلاح يك عده ايادی‏ دارد كه آنها فرمانهای او را اجرا می‏كنند و اين فرمانها در طريق ظلم و ستم به مردم و خلاف رضای پروردگار است . به تعبير قرآن يك نفر متبوع‏ است و ديگران تابع . متبوع به تابع خودش فرمان می‏دهد كه فلان جرم را مرتكب شو و او هم انجام می‏دهد . او از اين راضی است و اين از او راضی‏ است . متبوع از تابع خودش راضی است ، چون فرمانهای او را دقيقا اجرا می‏كند و تابع از متبوع خودش راضی است برای اينكه در مقابل فرمانهايی كه‏ اجرا كرده است ، متبوع امكانات زيادی برای او فراهم كرده است . اين‏ خودش نوعی معامله است ، با هم داد و ستد كرده‏اند
تابع و متبوع در دنيا خيال می‏كنند هر دو از اين معامله سود برده‏اند
در روز قيامت است كه می‏فهمند از اين اشتراك مساعی و همكاری و از اين‏ داد و ستدی كه در دنيا با يكديگر داشته‏اند هر دو ضرر كرده‏اند . اگر در دنيا معامله‏ای كه فروشنده و خريدار هر دو ضرر كنند احيانا وجود نداشته‏ باشد در آخرت اين نوع معامله‏ها [ وجود دارد ] . برخی مفسرين گفته‏اند مقصود از اين‏كه روز قيامت روز تغابن است اشاره است به آنجا كه در آيه‏ ديگر می‏فرمايد : " « اذ تبرا الذين اتبعوا من الذين اتبعوا »" ( 1 )
يكی از تابلوهايی كه قرآن از قيامت مجسم می‏كند تابلوی تبری متبوعها از تابعها ، و تابعها از متبوعهاست . تابعها و متبوعها با همكاری يكديگر جنايت و ظلم كرده‏اند . تابع می‏خواهد به گردن متبوع بيندازد ، می‏گويد : من كه كاره‏ای نبودم ، به من دستور دادند و من اين كاررا كردم ، و متبوع‏ می‏گويد : به من مربوط نيست ، آن كسی كه اين كار را كرده است مقصر است‏ . نظير كاری كه يزيد و ابن‏زياد می‏كردند كه در همين دنيا اين قضيه اتفاق‏ افتاد . يزيد می‏گفت : خدا لعنت كند ابن‏زياد را ، من كه نگفته بودم‏ اين‏طور بكند ، و ابن‏زياد می‏گفت : خدا لعنت كند يزيد را كه اين دستور را داد ، او اگر دستور نمی‏داد من اين كار را نمی‏كردم
قرآن می‏گويد تابع و متبوع هر دو مغبونند و هر دو ضرر كرده‏اند . اينها معامله‏هايی در دنيا كرده‏اند و هر دو هم در اين معامله مغبون هستند . اين‏ مغبونيت را در دنيا احساس نمی‏كنند اما در آخرت احساس می‏كنند
چنانكه گفتيم اين سوره را كه " سوره تغابن " می‏نامند به اعتبار اين‏ آيه است : " « يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن »" بعثت و بعث در آن روزی است كه شما را جمع می‏كند و گرد می‏آورد ، آن روزی كه‏ نامش " يوم‏الجمع " است ، اولين و آخرين در آن روز گرد هم می‏آيند . " « ذلك يوم التغابن »" روز مغبونيت و يا روز اشتراك دو همكار در مغبونيت ، آن روز است
اما آن كسانی كه [ اين‏قدر ] مغبون نيستند . اين‏گونه افراد يا اصلا مغبون نيستند كه گفتيم يك اقليتی هستند و يا مغبونيتشان از اين جهت‏ است كه چرا ما كم سود برديم ، ای كاش بيش از اين كار كرده بوديم
می‏فرمايد : " « و من يؤمن بالله و يعمل صالحا يكفر عنه سيئاته »" آن‏ كسی كه به ذات حق ايمان واقعی بياورد و موحد واقعی باشد و عمل شايسته‏ انجام دهد خداوند بديهای او را می‏پوشاند

پاورقی : . 1 بقره / . 166

next page

fehrest page

back page