![]() |
ديگر خصوصيات نماز جمعه
امام برای ايراد خطبههای نماز جمعه كه دو خطبه است با يك زی خاصی برای خطبه خواندن میرود ، زيی كه جمع ميان حالت نمازگزار و حالت جهادكننده است . امام عصا و يا شمشير خود را به دست میگيرد و دامنها را بالا میزند و میرود بالای منبر میايستد و در زی يك مجاهد خطبه میخواندامام جمعه در خطبه برای مردم چه بايد بگويد ؟ اين مطلب را در ضمن حديثی كه در همان سخنرانيها ( خطابه و منبر ) نقل كردهام و چاپ شده است ، حضرت رضا عليه السلام به بهترين وجهی بيان كردهاند .
پاورقی : . 1 شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحديد ، ج / 13 ص . 13
البته يكی از كارها نصيحت و پند و اندرز و موعظه است ، ذكر خداوند است ، ثنا و حمد الهی است ، بردن نام پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله و ائمه عليهمالسلام است . متاسفانه فرصت نكردم كه متن حديث را مجددا به ذهنم بسپارم . از آن سه قسمت دو قسمت يادم هست ( 1 )يكی اين است كه امام جمعه وظيفه دارد تازهترين خبرها را از آنچه در دنيای اسلام واقع شده است به اطلاع مردم برساند . ببينيد اسلام تا چه اندازه توجه دارد كه مسلمين را در جريان اطلاعات مربوط به دنيای اسلام قرار دهد . من در آن خطابهها گفتم : اندلس اسلامی را در سيصد الی چهارصد سال قبل قتل عام كردند و اين عضو بزرگ را از تن اين اندام بريدند و تا سيصد سال بعد اين طرف دنيای اسلام خبردار نشد كه چنين عضوی را از او بريدهاند ! در تمام تواريخی كه در اين سيصد چهارصد سال نوشتهاند اشارهای به چنين قضيهای نيست . اولين كتابی كه در اين زمينه نوشته شد ، همين كتابی است كه مرحوم دكتر آيتی خودمان نوشتند و خيلی كتاب خوبی هم هست . در جاهای ديگر هم همينطور است . فرض كنيد شهرهای ايران را كه روسها بردند ، آيا ساير بخشهای دنيای اسلام خبردار شدند كه چنين قضيهای بوده است ؟ پس اين خطبهها و خطابهها و اين منبرها كه وظيفه امامی است كه جمعه را اقامه میكند ، يكی برای اين است كه تازهترين اطلاعات دنيای اسلام را به اطلاع مردم برساند
امر ديگری كه حضرت رضا عليه السلام فرمود اين است كه امام جمعه مصالح مردم را برای آنان بازگو كند ، يعنی درباره مصالح كلی عالم اسلام برای مردم بحث كند
پاورقی : . 1 [ مراجعه شود به كتاب ده گفتار ، سخنرانی " خطابه و منبر " . ]
قربانی شدن نماز جمعه در ميان اهل تسنن
نماز جمعه در ميان اهل تسنن به يك شكل خاص قربانی شد . آنها ظاهرش را حفظ كردهاند يعنی نماز جمعه میخوانند ولی به اقرار خودشان كه در اين كتب تفاسير اغلب من میبينم [ روح آن حفظ نشده است ] . آيه میفرمايد : "« اذا نودی للصلاه من يوم الجمعه فاسعوا الی ذكر الله »" وقتی كه ندای نماز جمعه بلند میشود ، بشتابيد به سوی ذكر حق . خداوند خطبه را " ذكر حق " ناميده است . اصلا روح نماز جمعه همين دو خطبه است . بعدها در نماز جمعه به جای همه حرفها ، مدح و ثنای خلفا و سلاطين وقت گفته شديعنی آقای خطيب شروع میكرد يك سخنرانی در مدح اين آقايی كه آنجا نشسته بود ايراد میكرد : خدا سايه فلانكس را از سر مسلمين كم نكند و غيره
فخررازی و ديگران میگويند : اينها همه " ذكرالشيطان " است در حالی كه قرآن میگويد : " « فاسعوا الی ذكر الله »" . اينها را اهل سنت در كتابهايشان نوشتهاند
ببينيد در همين نماز جمعه و خطبه نماز جمعه كه در اسلام اينقدر دارای اهميت است بنیاميه چطور اسلام را مسخ كردند . بنیاميه سب و لعن علی عليه السلام را جز اركان خطبه نماز جمعه قرار دادند . ببينيد اسلام از كجاها خورد ! وقتی اين نماز جمعه اينچنينی كه بايد در درجه اول به وسيله امام معصوم و در درجه بعد توسط امام عادل بپا شود ، توسط فاسقترين و ظالمترين امامها اقامه شد معلوم است كه وضعش به چه صورت درمیآيد
ممنوع شدن سب اميرالمومنين عليه السلام توسط عمربن عبدالعزيز
عمربن عبدالعزيز بود كه قضيه سب و لعن علی عليه السلام را ممنوع كردخودش میگويد : دو قضيه باعث شد كه من اين كار را منع كردم . يكی اينكه وقتی بچه بودم معلم سرخانهای داشتم كه میآمد و برای من تدريس میكرد . ما در كوچهها با بچههای همسن و سال بازی میكرديم . به اين بچهها چنان آموخته بودند كه بدون اينكه قصد خاصی هم داشته باشند ، دو كلمه كه صحبت میكردند ، تا كسی حركتی میكرد و از او میپرسيدند چرا اين كار را كردی ، وقتی میخواست بگويد من اين كار را نكردم ، العياذبالله میگفت : " لعنت بر علی ، كی من چنين كاری كردم ؟ " عمربن عبدالعزيز میگويد يك بار كه ما در كوچه اين كارها را میكرديم معلم من آمد از آنجا گذشت
قرار بود برای تدريس به من به مسجد برود و من هم به آنجا بروم . به مسجد 2 رفتم ديدم مشغول نماز است . منتظر ماندم تا نمازش تمام شود . تا گفت " السلام عليكم " به سرعت از جا بلند شد و دوباره گفت : " اللهاكبر " . تا اين نماز ديگر هم تمام شد زود بلند شد و نماز ديگری را شروع كرد . ديدم وقت گذشت و حس كردم كه امروز نمیخواهد به من درس بدهد . پيش خود گفتم : بايد بفهمم چرا نمیخواهد به من درس بدهد . اين بار به محض اينكه گفت : " السلام عليكم " ديگر مجال ندادم ، فورا سلام كردم و گفتم : استاد ! آيا امروز نمیخواهيد به من درس بدهيد ؟ ديدم رفتارش با من جور ديگری است . گفتم : آيا تقصيری كردهام ؟ گناهی كردهام ؟ گفت : آن چه كاری بود كه در كوچه كردی ؟ آن چه بود كه من از تو شنيدم ؟ گفتم : چه چيزی ؟ موضوع را گفت . بعد ، از من پرسيد : تو از چه موقع اطلاع پيدا كردی كه خداوند پس از آنكه بر اهل بدر راضی شد بر آنها غضب كرد ؟ ( اهل تسنن مساله اهل بدر را قبول دارند . ) من هم بچه بودم و بیاطلاع ، گفتم : مگر علی هم از اصحاب بدر بود ؟ گفت : " هل البدر الا لعلی ؟ ! " مگر در بدر قهرمانی غير از علی بود ؟ اصلا بدر مال علی است . از آن پس تصميم گرفتم كه ديگر اين كار را نكنم
عمربن عبدالعزيز میگويد قضيه دوم مربوط است به زمانی كه پدرم حاكم مدينه بود . پدرم كه خطبه میخواند میديدم كه خيلی فصيح و بليغ حرف میزند جز آنجا كه میرسد به لعن علی عليه السلام كه گويی زبانش به لكنت میافتد . در خلوت از پدرم پرسيدم : تو چرا همه چيز را خوب بيان میكنی الا اين يكی را ؟ علتش چيست ؟ گفت : آخر اين مردی كه ما داريم لعن میكنيم از تمام صحابه پيامبر افضل است و هيچكس بعد از پيامبر به اندازه او مستحق درود نيست . گفتم : اگر اينطور است چرا او را لعن میكنی ؟ گفت : اگر ما او را اينطور نكوبيم و لعن نكنيم ، امروز نمیتوانيم بچههايش را بكوبيم . ( سياست را ببينيد ! ) گفت : ما گذشته اينها را بايد اينگونه بكوبيم تا بچههايشان موقعيت خلافت پيدا نكنند . اگر بنا باشد كه علی را آنطور كه هست بشناسانيم به شر بچههايش گير میكنيم ، چون مردم خواهند گفت مستحق خلافت آنها هستند
عمربن عبدالعزيز میگويد : من اين دو قضيه را كه ديدم با خودم عهد كردم كه اگر روزی قدرت پيدا كردم ، سب ولعن علی عليه السلام را قدغن كنم و قدغن هم كرد
كيفيت قدغن كردن را بعضی به اين شكل نوشتهاند كه ذهن مردم شام را در همان چيزی كه در دوران كودكی در ذهن عمربنعبدالعزيز بود راسخ كرده بودند كه علی عليه السلام مردی بود كه اصلا مسلمان نبود و كافر بود و برای مردم شام جز كفر علی عليه السلام مساله ديگری مطرح نبود . عمربنعبدالعزيز با يك مرد يهودی ( يا مسيحی ) تبانی میكند . به او میگويد : روز جمعه كه من به مسجد میروم در مجمع عمومی بيا و دختر مرا خواستگاری كن . تو چنين میگويی و من چنين میگويم و همينطور . آن شخص آمد و خواستگاری كرد
عمربنعبدالعزيز گفت : تو كيستی و مذهبت چيست ؟ گفت : من فلانكس و يهودی هستم . گفت : مگر نمیدانی كه در اسلام دختر را به كافر نمیشود داد ؟ گفت : اگر اينطور است ، پس چرا پيامبر شما دخترش را به كافر داد ؟ چرا دخترش را به علی داد ؟ عمربنعبدالعزيز رو به جمعيت كرد و گفت : يا جواب او را بدهيد و يا اگر جواب ندهيد ، اگر بشنوم كسی لعن علی را كرده است سرش را از تنش جدا خواهم كرد
نماز جمعه در شيعه
حكم نماز جمعه در شيعه چيست ؟ در اينجا نظريات مختلفی است . بعضی میگويند اصلا نماز جمعه اختصاص به امام معصوم دارد ، جز امام معصوم كس ديگری حق ندارد نماز جمعه را اقامه كند ، حتی مجتهد عادل جامعالشرايط مبسوطاليد هم حق ندارد نماز جمعه بخواند . اين نظر ، بسيار ضعيف است به جهت اينكه معصومين محدودند و نماز جمعه برای همه دنيا و برای هميشه است . [ معمولا ] فقها چنين حرفی را نمیزنند . آنها كلمه " امام و يا نايب امام " را به كار میبرندآيا نايب امام اختصاص به نايب خاص دارد يا نواب عام هم میتوانند نماز جمعه را اقامه كنند ؟ مثلا اميرالمومنين خودشان امام هستند و نايبهای خاص ايشان حكامی بودند كه در بلاد معين كرده بودند . بعضی میگويند نواب عام ، يعنی هر كس كه مجتهد شد میتواند نماز جمعه را اقامه كند . ولی بعضی ديگر میگويند نه ، در اين جهت هر مجتهدی نايبعام نيست
مرحوم آقای بروجردی عقيدهشان اين بود كه نماز جمعه نماز حكومتی است ، يعنی نمازی است كه حاكم اسلامی و حاكم شرعی بايد بخواند نه فقط يك مجتهد . آنوقت يا بايد حاكم شرعیای باشد كه بالفعل حاكم است و يا اگر بالفعل حاكم نيست كسی باشد كه در مقام به دستگرفتن حكومت است . مرحوم آيالله بروجردی میگفتند در دوران ائمه عليهمالسلام هم هر كسی كه درصدد انقلاب عليه خلفا بود به خودش اجازه میداد كه نماز جمعه بخواند . تاريخ هم همين را حكايت میكند كه آن كسی كه نماز جمعه میخواند يا خودش مبسوط اليد بود و يا در مقام به دست آوردن بسط يد بود و الا مجتهدی كه گوشه خانه خودش نشسته است و جز هفتهای يك بار از خانه بيرون نمیآيد و بعد عبايش را به سرش میكشد و به خانه میرود اصلا معنی ندارد كه بيايد نماز جمعه بخواند . اصلا كار او نيست كه بيايد مصالح عمومی مردم در دنيای اسلام را به آنها خبر بدهد و آخرين اخبار دنيای اسلام را به مردم برساند ، اصلا از جايی خبر ندارد تا بيايد خبر برساند ، خودش از بیخبرترين مردم دنياست ، آنوقت بيايد خبرها را به مردم برساند ؟ ! مرحوم آقای بروجردی میگفتند در جنگهای عثمانی و صفوی ، صفويه ديدند يكی از مظاهر شوكتی كه عثمانيها دارند و شيعهها ندارند ، نماز جمعه است
خيلی ناراحت شدند . عثمانيها روز جمعه كه میشد نماز جمعه میخواندند و از نيروی نماز جمعه برای جنگها حداكثر استفاده را میكردند . البته آنها بحثشان در نماز جمعه بيشتر اين بود كه شيعه كافر است و اگر هفتاد كافر را بكشيد به اندازه اين است كه يك شيعه را بكشيد و از اين حرفها
صفويه به علمای شيعه میگفتند آخر اين نماز جمعه يك نماز اسلامی است نمیشود كه ما نداشته باشيم . آنوقت سلاطينی مثل شاه طهماسب و كسانی ديگر بودند كه از طرف علما خود را مجاز میدانستند نماز جمعه بخوانند . از آن وقت به بعد بود كه مسجد جمعهها در ايران هم تاسيس شد كه البته قبلش هم مسجد جمعهها بود ولی مال اهل تسنن بود . بعدها نماز جمعه يك شكل مسخرهآميزی پيدا كرد ، يعنی آن نماز جمعه واقعی اسلامی ديگر عملا نه در ميان اهل تسنن تشكيل میشود و نه در ميان شيعه ( 1 )
پاورقی : . 1 [ خواننده محترم توجه دارد كه اين تفاسير مربوط به قبل از پيروزی انقلاب شكوهمند >
خاطرهای از مراسم حج
در عربستان سعودی زمينه نماز جمعههايی فراهم میشود كه اصلا در دنيا بینظير است . در يكی از سفرهايی كه به سفر حج مشرف شده بوديم روز هفتم ذيحجه مصادف با جمعه بود . روز هفتم ذيحجه روزی است كه حجاجی هم كه به مدينه رفتهاند به مكه آمدهاند و همه حجاج در آنجا جمع شدهاند . مردمی هم كه اهل عربستان سعودی هستند و میخواهند به حج بيايند آمدهاند . در مسجدالحرام به اين عظمت ، يك جمعيت پانصد هزار نفری تشكيل میشودعدهای هم برای نماز در خيابانها میايستند چون اتصال صف را خصوصا با بودن راديوها و بلندگوها كه صدای امام شنيده میشود شرط نمیدانند . ما وقتی خطبه اين امام جماعت را گوش كرديم ، گفتيم صد رحمت به اين روضهخوانهای خودمان ! آنقدر بیمحتوا بود كه خدا میداند . سياست اين است كه بايد بیمحتوا باشد . خطيب جمعه مناسك حج را برای مردم گفت . هر كس كه آنجا آمده است و فردا كه روز هشتم است میخواهد به عرفات برود مناسك حج را میداند . ضمنا حجاج ، مذاهب مختلف دارند . تو كه وهابی هستی كسی به حرف تو گوش نمیكند . كوچكترين اشارهای به مسائل مهم دنيای اسلام در اين خطبهها نمیشود و صددرصد كنترل شده است . يك جمعيت حدود پانصد هزار نفری كه اسلام به نام حج از يك طرف و به نام جمعه از طرف ديگر بهوجود آورده است اينطور هدر میرود . واقعا من آن روز كه از راديو آن خطبهها را گوش كردم و آن جمعيت را در آنجا ديدم تاسف عجيبی به من دست داد كه چگونه نيروهای اسلام به دست اين حكومتهای فاسد و كثيف هدر میرود
شركت در نماز جمعه اگر نماز جمعه ، نماز جمعه باشد واجب است .
پاورقی : > اسلامی است . ]
نماز جمعهای كه خليفه اموی بخواهد بخواند كه نماز جمعه نيست ، اگر نماز جمعهای كه اسلام میخواهد ، تشكيل شود ، شركت همه واجب است و هر كاری در آن حال حرام است" « يا ايها الذين امنوا »" ای اهل ايمان ! " « اذا نودی للصلاه من يوم الجمعه »" در آن وقت از روز جمعه كه فرياد برای نماز يعنی صدای موذن بلند میشود " « فاسعوا الی ذكرالله »" بشتابيد به سوی ذكر حق
مقصود از ذكرالله فقط نماز نيست كه استماع خطبه مستحب باشد ، به اجماع همه مفسرين و فقها استماع خطبه هم واجب است نه فقط شركت در آن دو ركعت . " « فاسعوا الی ذكرالله »" قرآن خود اين سخنرانی و خطبه را " ذكرالله " مینامد . اين تعبيرات ، تعبيرات كوچكی نيست ، حساب دارد
همينجاست كه مفسرين اهلسنت میگويند : خطبههايی كه امروز در نماز جمعه خوانده میشود " ذكرالشيطان " است در حالی كه قرآن از خطبههای نماز جمعه به ذكرالله تعبير میكند
" « و ذروا البيع »" خريد و فروش را رها كنيد . گفتهاند : بيع به عنوان مثل برای كار است ، يعنی هر كاری را رها كنيد . در فقه وقتی میخواهند مثال بزنند به بيع حرام كه خود تصدی به اين عمل حرام است ، میگويند : " بيع وقت الندا " و مقصود همين است . همين كه صدای موذن بلند شد ، اشتغال به هرگونه كاری حرام است . همين سعوديها ظاهرها را حفظ میكنند . البته سالهای اول بيشتر ظواهر را رعايت میكردند ، حالا آنقدرها هم دقت نمیكنند . كسانی كه آن وقتها رفته بودند میگفتند : صدای اذان كه بلند میشد حتی آن كسی كه جنسش در ترازو و مشغول معامله بود معامله را رها میكرد و میگفت : حرام ! حرام ! " « ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون »" اين برايتان خير و مصلحت است اگر بدانيد و بفهميد. مراد از " « تعلمون »" در اينجا [ علم به ] شیء خاصی نيست بلكه چيزی است كه ما از آن به " رشد " تعبير میكنيم : اگر مردم عالم و رشيدی باشيد ، اگر فهم داشته باشيد
" « فاذا قضيت الصلاه فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و اذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون »" هرگاه كه نماز به پايان میرسد در زمين پخش شويد . اين امر [ به پراكنده شدن ] را اصطلاحا " امر عقيب حظر " میگويند . اگر حظر و منعی باشد و بعد از منع ، امری برسد علامت رخصت است ، نه دلالت بر وجوب میكند و نه دلالت بر استحباب . " « فانتشروا فی الارض »" يعنی مانعی نيست اگر خواستيد متفرق شويد ، نمازتان كه تمام شد اگر میخواهيد ، همانجا بمانيد و مشغول ذكر خدا شويد و يا اگر ميلتان بود متفرق شويد . " « و ابتغوا من فضل الله »" و از فضل الهی بجوييد يعنی مشغول كار و كسب شويد . " فضل " زياده و منفعت است
ولی " « واذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون »" خدا را زياد ياد كنيد ، باشد كه رستگار شويد ، در حالی كه مشغول كسب و كار هستيد ، زياد در ياد خدا باشيد و از خدا غافل نشويد
لغزش بعضی از مسلمين
در يكی از نمازهای جمعه ، خطا و لغزشی از مسلمين صادر شد كه قرآن كريم از آن لغزش در اينجا ياد میكند و آن را مورد ملامت قرار میدهدنوشتهاند سالی بود كه در مدينه مجاعه و قحطی بود ، ارزاق كمياب بود و از خارج وارد میكردند . مردی بود به نام دحيه كلبی كه در آن وقت هنوز اسلام اختيار نكرده بود . او معمولا از شام و جاهای ديگر اجناسی از ارزاق و غير ارزاق میآورد . وقتی همراه اجناس وارد میشد خود او و يا از اهل مدينه طبل و ساز میزدند و كارهای لهوی انجام میدادند تا مردم را بيشتر جمع كنند . روزی پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله ايستاده بودند و مشغول ايراد خطبههای جمعه بودند . صدای ساز و طبل و دهل دحيه كلبی كه از يك طرف ساز و دهل بود و از طرف ديگر اجناس آورده بود بلند شد . تا اين صدا بلند شد در ميان جمعيت ولولهای افتاد : زود برويم كه دير میشود
عده زيادی بلند شدند و رفتند در حالی كه پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله مشغول خطبهخواندن بودند . عده قليلی از مردم ايستادگی كردند و نرفتند
اينجاست كه قرآن آن گروه اول را به نحو ملايمی ملامت میكند : " « و اذا راوا تجار او لهوا انفضوا اليها »" آنگاه كه تجارت و يا لهوی میبينند كه ايندو با هم بوده است و لهوش مقدمه تجارت بوده است به سوی آن پراكنده میشوند و گويا ديگر دست از پا نمیشناسند. " « و تركوك قائما " و تو را رها میكنند درحالی كه ايستادهای و مشغول خطبه خواندن هستی
" « قل ما عندالله خير من اللهو و من التجار » " بگو آنچه كه در نزد خداست از اينها بهتر است ، نبايد به خاطر چنين چيزی كاری را كه مربوط به خداست تحقير كنيد . " « والله خير الرازقين »" و خدا بهترين روزی دهندگان است، يعنی اعتماد و توكلتان به خدا باشد. اينجا آيات سوره جمعه پايان میپذيرد
پروردگارا ! دلهای ما به نور ايمان منور بگردان ! نيتهای ما را خالص بگردان ! پرتوی از انواری كه بر دلهای بندگان خالص و مخلص و متهجدينت تابانيدهای بر دلهای ما هم بتابان ! خدايا ! دست ما را از دامان ولای علی و آلعلی كوتاه نفرما ! ما را پيرو واقعی آنها قرار بده ! پروردگارا ! قلب مقدس امام زمان از همه راضی بفرما ! پروردگارا ! اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده ! رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات
تفسير سوره منافقون
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رووسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون 0 سوا عليهم استغفرت لهم ام لمتستغفر لهم لن يغفرالله لهم انالله لا يهدی القوم الفاسقين0 هم الذين يقولون لاتنفقوا علی من عند رسولالله حتی ينفضوا و لله خزائن السموات و الارض و لكن المنافقين لايفقهون 0 يقولون لئن رجعنا الی المدينه ليخرجن الاعز منها الاذل و لله العز و لرسوله و للمومنين و لكن المنافقين لايعلمون ( 1 )اين آيات مربوط به منافقين و سوره هم به نام سوره منافقون است
درباره نفاق و منافق بهطوركلی و درباره منافقين در اسلام در جلسه
پاورقی : . 1 منافقون / 5 - . 8
گذشته ( 1 ) توضيحاتی داديم و باز هم لازم است توضيحاتی داده شود كه به دو سه نكته اشاره میكنماختلاف ميان تشيع و تسنن در مورد منافقين
نكته اول راجع به منافقين در صدر اسلام است كه گفتيم اينجا يك نوع اختلاف نظری ميان شيعه و سنی وجود دارد . اهل تسنن معمولا منافقينی را كه در قرآن از آنها ياد شده است و بلكه اساسا منافقين در دوره اسلام را منحصر میدانند به منافقين مدنی ، يعنی منافقينی كه از انصار هستند ، و معتقدند كه اينها در اوايل ورود پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله به مدينه پيدا شدند و بعد در سالهای آخر حيات پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله هم ريشهشان كنده شد و كارشان تمام شد . اينطور هم تعليل میكنند كه تا اين مقدار حرف درستی است كه در مدينه گروهی بودند كه در راسشان مردی بود به نام عبدالله بن ابی كه اينها از اول ، از آمدن پيغمبر ناراضی بودند ، يعنی آمدن پيغمبر اكرم منافع خاص آنان را در خطر میانداخت ، ولی موج اسلام در مدينه موجی بود غيرقابل مقاومت و اينها چارهای نداشتند الا اينكه خود را در زير پوشش اسلام مخفی كنند ، يعنی در باطن همان كه بودند بودند ، ولی تظاهر به اسلام میكردند . شك ندارد كه چنين گروهی در مدينه بودهاند و اينها منافق بودهاند و بسياری از آيات هم ناظر به همانهاست و شان نزول آيات نفاق اغلب در مورد همانهاستولی آيا منافقين منحصر بودند به همين منافقين مدنی كه به قول اين حضرات ريشه آنها هم در همان زمان پيامبر كنده شد ، و يا نه منافقين منحصر به اينها بودند و نه ريشه خود اينها كنده شد ؟
پاورقی : . 1 [ نوار جلسه مذكور در دست نيست . ]
وقتی كه پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله از دنيا رفت ، منافقين هنوز گروهی قوی و نيرومند بودند . اين مطلب دلايلی دارد . يكی اينكه اين يك امر واضح و روشنی است كه همانطور كه موج اسلام در مدينه خواهناخواه سبب شد كه عدهای هم كه درواقع مسلمان نبودند تظاهر به اسلام كنند ، در سالهای آخر يعنی بعد از آنكه مكه فتح شد ، عين همان جريان ، در مكه تكرار شد ، يعنی موج اسلام باز مكه را آنچنان گرفت كه باز عدهای از مردم مكه ، از همان قرشیها ، وقتی ديدند كه ديگر اين موج غيرقابل مقاومت است خودشان را در زير پوشش اسلام مخفی كردند . امثال ابوسفيان در حدود بيست سال با پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله جنگيده بودند و به شدت هم مخالفت كرده بودند ، احقاد بدريه و حديبيه و احديه در اينها بود ، كشتهها داده بودند ، در راه مبارزه با اسلام همه چيزشان را درواقع از دست داده بودند . شك ندارد كه وقتی موج اسلام مكه را گرفت و اينها تظاهر به اسلام كردند ، اسلام اينها يك اسلام واقعی نبود و لهذا عمار ياسر در مورد اينها فرمود : " مااسلموا و لكن استسلموا " ( 1 ) يعنی درواقع اسلام نياوردند ، تظاهر به اسلام كردندو اما اينكه سياست پيغمبر اكرم در مورد منافقين چه سياستی بود ، درباره منافقين اهل مدينه مورد اتفاق است . سياست ايشان درباره منافقين سياست حذر و احتياط بود ، نه اينكه كسانی كه تظاهر به اسلام میكنند ، مادامی كه عملی بر ضد انجام ندادهاند ، اينها را پيغمبر اكرم بكشد ، اينطور نبوده است
مطلب ديگر اين است كه اين مطلب كه اينها مدعی میشوند كه حتی منافقين مدينه با وفات پيغمبر اكرم يا نزديك به وفات ايشان به كلی ريشهكن شدند اين هم يك حرف صد در صد قابل قبولی نيست كه حتی منافقين مدينه هم چنين شده باشند
پاورقی : . 1 بحارالانوار ، ج / 32 ص . 325
نكتهای از علامه طباطبايی
نكتهای علامه طباطبايی ذكر كردهاند و نكته خوبی هم هست و آن اين است : مسالهای كه فوقالعاده نظر را جلب میكند اين است كه چطور است كه منافقين تا پيغمبر اكرم زنده هستند تحريكات میكنند ولی پيغمبر كه از دنيا میرود و دوره خلافت خلفا میرسد ديگر نامی از اين منافقين نيست ؟ منافقين كوچكترين تحريك و دسيسهكاری در دوره خلفا نكردند . اينها چطور يكمرتبه مومن و عابد شدند ؟ ! تا پيغمبر زنده بود ، اينها مومن واقعی نشدند ولی آيا پيغمبر كه از دنيا رفت ، يكمرتبه اينها مومن واقعی شدند و يا اينها در دوره خلافت ، منافع خودشان را تامينيافته ديدند و از اين جهت صدايشان خوابيد ؟ اين خودش مساله فوقالعادهای است كه تا پيغمبر زنده است اينهمه صدای اينها هست كه در خود قرآن منعكس است ولی پيغمبر كه از دنيا میرود ، يكمرتبه گويی چنين افرادی اصلا وجود نداشتهاند و اصلا ديگر در تاريخ اسلام اسمی از منافقين برده نمیشود . اين نشانه اين است كه در اثر وفات پيغمبر اكرمصلی الله عليه و آله و برقراری خلافت ، جريان شكلی پيدا كرد كه منافقين منافع خودشان را تامينيافته ديدند ، اين بود كه ديگر اسمی و صدايی از آنها نبود . اين مطلب حتی در مورد منافقين مدينه صادق است و در مورد منافقين مكه امثال ابوسفيان كه تاريخچه خيلی روشنی داردمساله ديگر كه بايد عرض كنم اين است كه آيا منافقين منحصر به همين دو گروه هستند ، يعنی گروههايی بعد از آن كه میبينند موجی آنچنان شديد است و غيرقابل مقاومت ، از اول خودشان را در زير اين پوشش میبرند . و يا ممكن است افرادی ابتدا مومن باشند و بعد منافق بشوند ؟ بله ، همهجور احتمال در كار بشر هست ! همانطور كه ممكن است افرادی مومن باشند و بعد كافر شوند ، به طريق اولی اين احتمال هست كه افرادی مومن باشند و بعد منافق بشوند . آنهايی كه كافر میشوند چرا كافر میشوند ؟ انسان بعد از اينكه ايمان پيدا كرد و واقعا چيزی را انتخاب كرد ، هميشه در معرض امتحانات هست و در آن وقت است كه گاهی انسان لغزش پيدا میكند و كافر میشود و به طريق اولی منافق هم ممكن است بشود و بلكه احتمال اينكه منافق بشود خيلی بيشتر است و شايد اسلام از منافقينی كه در يك دوره مومن راستين بودهاند و بعد منافق شدهاند بيشتر ضرر برده است تا منافقينی كه از اول منافق بودهاند . منافقينی كه از اول منافق بودند ، اعتمادها را نتوانستند جلب كنند ، ولی منافقينی كه از ابتدا منافق نبودند و بعد منافق شدند اعتمادها را جلب كرده و بعد منافق شده بودند و خطر اينها خيلی بيشتر است . حتی همه منافقين مدينه مثل عبدالله بن ابی نبودند كه از ابتدا منافق باشند بلكه عدهای از آنان ابتدا مومن بودند و بعد منافق شدند . قرآن میفرمايد : " « ذلك بانهم امنوا ثم كفروا » " (1) . پس اين كه ما بياييم و بگوييم همين كه كسی اسلام آورد اگر از ابتدا اسلامش اسلام حقيقی باشد و از روی نفاق نباشد ، اين ديگر تا ابد اسلامش از روی نفاق نيست ، اصلی نيست كه دليلی داشته باشد كه انسان بتواند بپذيرد ، بلكه اصل غيرقابل پذيرشی است
تكيه قرآن بر حذر از منافقين
مسالهای كه فوقالعاده توجه انسان را به خود جلب میكند اين استپاورقی : . 1 منافقون / . 3
كه در قرآن بيش از هر كتاب ديگری روی احتياط و حذر از منافقين تكيه شده است . شما در هر كتاب مذهبی ديگری میبينيد كه صحبت از مومن و كافر است ، ولی قرآن در مقابل مومن ، دو گروه را قرار میدهد : كافر و منافقمومن ، يعنی يك انسان با ايمان يكچهره كه چهره درونش ايمان و چهره برونش هم ايمان است . كافر يعنی يك انسان بیايمان يكچهره كه چهره درونش بیايمانی و چهره برونش هم بیايمانی است . ولی منافق يك بیايمان دو چهره است كه چهره درونش بیايمانی و چهره برونش ايمان است . اين اگر مسالهای بود كه اختصاص به همان گروه منافقين مدينه میداشت اينهمه آيه در مورد منافقين نازل نمیشد . اين قضيه به صدر اسلام هم اختصاص نداشته و برای ذيل اسلام و بلكه برای دنيا هميشه بوده است
نكته ديگر اين است كه نفاق از مختصات بشر است . معمولا در حيوانات اثری از نفاق يعنی دوچهرگی و دورويی ديده نمیشود . شايد خيلی به ندرت در بعضی از حيوانات زيرك چنين چيزی ديده شود ، يعنی حيوان به حالتی بر ضد حالتی كه داراست تظاهر كند . حيوان اگر خشم بگيرد آثار خشم در صدايش و حنجرهاش ظاهر میشود ، اگر خوشحال شود فورا جست و خيز میكند ، اگر دردش بيايد ناله میكند . هر صدايی از حيوان يك نشانه واقعی است از حالتی كه دارد و ميان حالتش و آن صدا يا علامتی كه از خود بروز میدهد اختلاف نيست ، اين انسان است كه اين قدرت را دارد كه ممكن است با يك نفر در نهايت درجه دشمن باشد و در دلش حقد و كينه او را داشته باشد ولی وقتی با او بنشيند تظاهر به دوستی كند و با چهره باز برخورد كند و اظهار خوشوقتی و خوشحالی كند . اكثر تعارفاتی كه در ميان مردم معمول است نوعی نفاق است برای اينكه دروغ است . كسی به خانه میآيد و صاحبخانه میگويد قدم روی چشم ما گذاشتيد ، چنين و چنان كرديد ، اما همينكه مهمان میرود ، خلافش را میگويد و باطنش را ظاهر میكند . بشر به دليل اينكه هوشش بيشتر و عقلش زيادتر است میتواند منافقگری و دورويی كند ( 1 )
هرچه انسانها بدویتر هستند صريحتر هستند يعنی فاصله ميان درون و بيرونشان كمتر است . هرچه انسانها به طرف تمدن آمدند و هرچه كه فرهنگ و تمدنشان پيش رفت بر نفاقشان افزوده شد ، يعنی فاصله ميان اين دو چهرهشان زياد شد و اين امر مثالهای بسياری دارد بهطوری كه دنيای ما را بايد گفت " دنيای نفاق " . آن انسانهای اولی درصورتی كه منافقگری میكردند ، اگر فاصله دو چهرهشان چهار سانتيمتر بود حالا انسانها در حدی منافق شدهاند كه فاصله ميان دو چهرهشان چند فرسخ است و كشف اين [ نفاقها ] فوقالعاده مشكل است . اين نيرنگهايی كه استعمارچیهای دنيا میزنند و كارهايی كه میكنند اگر لای اولش را باز كنی چيزی نمیفهمی ، لای 2 دوم را كه باز كنی باز هم نمیفهمی ، لای سوم را كه باز كنی چيزی نمیفهمی ، آن لای صدمش را اگر كسی باز كند ، آن نيت حقيقی را در آن لای صدم میفهمد
حذر از اينها خيلی مشكل است . هر مقدار كه نفاق شديدتر و پرپيچ و خمتر و دقيقتر باشد احتياط از آن مشكلتر و دشوارتر است . " « هم العدو فاحذرهم »" ( 2 ) . دستور ، دستور احتياط است . احتياطكردن از اينها صد درجه دشوارتر و مشكلتر است
مرحوم آقا ميرزا محمد صادق اصفهانی از علمای خيلی بزرگ و همدوره مرحوم آقا سيدابوالحسن بودند .
پاورقی :
. 1 سالهای اولی كه به تهران آمده بودم پيش يك نفر چند درسی انگليسی
خواندم . میگفت مثلی در انگليسی هست كه میگويند : " خدا به انسان زبان
داده برای اينكه هميشه ضد آنچه كه فكر میكند بگويد "
. 2 منافقون / . 4
گفت : من در زمان مشروطيت در نجف در فلان حجره بودم ، و خودش را معرفی كرد . يادم آمد كه او طلبهای بود از شاگردهای مرحوم آخوند كه آنچنان زاهد و مقدس و متدين بود و آنچنان درسهايش را هم خوب حاضر میكرد كه مورد اعتماد همه قرار گرفته بود . معلوم شد كسی بوده كه سی سال ماموريت داشته است
بشر اينقدر قدرت و توانايی دارد كه پرده روی چهره خودش بكشد و چهره واقعی خود را پنهان كند . " « هم العدو فاحذرهم »" . قرآن میفرمايد از اينطور دشمنان بپرهيز
كتمان ممدوح و نيكو
مطلب ديگر اين است كه اگرچه درصورتیكه انسان قدرت و توانايی اينكه بتواند اسرار خود را مخفی كند نمیداشت اين نوع عمل خدعه و فريبكاری را كه بالاترين خدعههاست انجام نمیداد ، ولی بشر به واسطه همين توانايی كه دارد میتواند از بزرگترين فضيلتها برخوردار باشد ، فضيلتی كه نقطه مقابل نفاق است . هر كتمانی كه نفاق نيست . نفاق يعنی باطن بد و نيت بد را به قصد خدعه و فريب مردم مخفی كردن ، جو فروختن و گندمنمايی كردن . عكس قضيه چگونه است ؟ عكس قضيه اينگونه است كه انسانی به كمالاتی از معنويت رسيده باشد كه اگر مردم از آن اطلاع پيدا كنند دست و پايش را میبوسند ، خاك پايش را برمیدارند ولی او اين كمالات را مخفی میكند و میخواهد اين راز بين خودش و خدای خودش باشد ، ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟ داستان آن غلام را شنيدهايد كه در خانه امام زينالعابدين عليه السلام بود . سال قحطی و سختی بود و باران نيامده بود . مردم به صحرا رفته بودند و دائما دعا میكردند و نماز میخواندند . شخصی میگويد : من غلامی را در يك غربت و تنهايی و خلوت در آنجا ديدم . نماز خواندن و عبادت او و گريه و خشوع او و مناجاتی كه با حق كرد و دعايی كه كرد مرا مجذوب كرد . من شك نكردم كه بارانی كه آمد از دعای او بود . دنبالش را گرفتم و تصميم گرفتم هرطور كه هست او را دراختيار بگيرم برای اينكه غلام او بشوم . خدمت امام زينالعابدين عليه السلام رفتم و عرض كردم : من میخواهم اين غلام را از شما بخرم نه برای اينكه غلام من باشد بلكه برای اينكه مخدوم من باشد و خدمتگزار او باشم . غلام را حاضر كردند . وقتی او را خريدم ، نگاه حسرتباری به من كرد و گفت : تو چه كسی هستی كه مرا از مولايم جدا كردی ؟ گفتم : قربان تو ، من تو را برای اين نخريدم كه تو را خدمتگزار خودم قرار بدهم ، بلكه برای اين خريدم كه خدمتگزار تو باشم . من در تو چيزی ديدم كه در كس ديگری نديدم . جز برای اينكه خدمتگزار تو باشم هيچ قصد و غرضی نداشتم . من میخواهم از محضر تو بهره ببرم و بعد جريان را به او گفتمتا جريان را گفتم رو كرد به آسمان و گفت : خدايا اين رازی بود بين من و تو . من نمیخواستم بندگان تو از آن اطلاع پيدا كنند . حال كه بندگانت را مطلع كردهای خدايا مرا ببر . همين را گفت و جان به جانآفرين تسليم كرد
بشر قدرت كتمان كردن دارد ، اما چه چيزی را بايد كتمان كند ؟ يكی بدی را كتمان میكند و تظاهر به خوبی میكند و ديگری از اين قدرت و از اين كمال و توانايی به اين نحو استفاده میكند كه اسرارش را كه اگر مردم اطلاع پيدا كنند او را به عرش برين میرسانند از مردم پنهان نگاه دارد
در قرآن درباره بعضی از فقرا چنين آمده است : " « يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف »" ( 1 ) . اين نقطه مقابل نفاق است . بعضی از فقرا 2به واسطه اينكه عفيف هستند آنچنان روی فقر و ناداری خودشان را میپوشانند و نمیخواهند كسی بفهمد كه آنها فقير هستند كه مردم خيال میكنند آنها اغنيا هستند
پس نه اين است كه اگر ظاهر با باطن فرق داشته باشد مطلقا بد است
اگر انسان كاری كند كه باطنش از ظاهرش بهتر باشد و هميشه كوشش كند كه ظاهرش يك درجه پايينتر از باطنش باشد خيلی هم خوب است و برای انسان كمال است . آنچه كه اسمش نفاق است فريب است ، خدعه است ، گولزدن مردم است
تعبيری در سوره " علق " آمده است كه میفرمايد : " « كلا لئن لمينته لنسفعا بالناصيه 0 ناصيه كاذبه خاطئه »"(2) [ چنين نيست، اگر از كارش دست برندارد ] در قيامت موی پيشانی او را خواهيم گرفت ، اين پيشانی دروغگوی خطاكار . پيشانی دروغگو ، يعنی اين سيمای دروغگو ، سيمايی كه مردم فكر میكنند كه او چه آدم خوبی است اما اين سيما دروغ میگويد
نمیفرمايد زبانش دروغ میگويد بلكه میفرمايد خود پيشانیاش دروغ میگويد
در آيه بعد ، قرآن لحن اكيدی دارد .
پاورقی : . 1 بقره / . 273 . 2 علق / 15 و . 16
بعد از آن كه تشت رسوايی منافقين از بام افتاد و معلوم شد كه اينها خطا كردهاند ، بعضی به آنها گفتند : برويد خدمت رسول اكرم صلی الله عليه و آله و اظهار ندامت كنيد و از ايشان بخواهيد از خداوند برای شما طلب مغفرت كند . اين سخن به آنها برمیخورد ! " « و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسولالله لووا رووسهم »" وقتی به آنها گفته میشود بياييد تا پيغمبر برای شما استغفار كند سرشان را میپيچند كه اين حرفها چيست كه میزنيد ؟ " « و رايتهم يصدون و هم مستكبرون » " اينها را میبينی در حالیكه صد میكنند كه هم ممكن است به معنای اعراض خودشان باشد و هم به معنای اعراض دادن مردم : خودشان روی برمیگردانند و يا مانع مردم هستند و آنها تكبر میورزند . كسی كه به پيغمبر ايمان داشته باشد، محال است در مقابل ايشان استكبار بورزدقرآن میفرمايد ولی كار اينها از اين حرفها گذشته است. به آنها گفتهاند بياييد پيغمبر برای شما استغفار كند . مگر اين گناهان با اين استغفارها آمرزيده میشود ؟ " « سواء عليهم استغفرت لهم ام لمتستغفر لهم لن يغفر الله لهم » " فرقی نمیكند ، چه تو برای اينها استغفار بكنی و چه نكنی خدا هرگز اينها را نخواهد آمرزيد . " « ان الله لايهدی القوم الفاسقين »" خدا مردم فاسق و خارج را هدايت نمیكند . فسوق همان خروج است
آيه بعد گويی میخواهد بيان كند كه چرا خداوند اينها را نمیآمرزد . قرآن يك گناه اين منافقين را كه اهانتی بود كه به خدا ، پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله ، اسلام و مومنين كردند گوشزد میكند : « " هم الذين يقولون لاتنفقوا علی من عند رسول الله " » اينها همان كسانی هستند كه به ياران خودشان میگويند چرا به اين مردمی كه نزد پيغمبر هستند انفاق میكنيد ؟ چرا به اصحاب مهاجر پيغمبر انفاق میكنيد ؟ كلمه " انفاق " را به كار بردهاند . قرآن در سوره حشر همين قصه را نقل میكند . قرآن كلمه " ايثار " را به كار میبرد . ايثار يعنی ازخودگذشتگی . اينها كه كلمه " انفاق " را به كار میبرند میخواهند مهاجرين را تحقير كنند . گويی چنين میگويند كه چرا مثلا به اين گداها اينقدر پول میدهيد ؟ البته اين را در بين رفقای خودشان میگفتند كه بعد ، از طرف زيدبن ارقم كه در آن وقت بچهای بود و در آنجا حاضر بود و آنها متوجه نبودند كه ممكن است خبر بدهد قضيه فاش شد . " « هم الذين يقولون لاتنفقوا علی من عند رسولالله حتی ينفضوا » " اينها كسانی هستند كه میگويند به مردمی كه نزد پيغمبر هستند انفاق نكنيد تا متفرق شوند
قرآن میفرمايد: " « و لله خزائن السموات و الارض »" چه فكر كردهايد ؟ شما خيال كردهايد كه ريشه همه چيز ، شندر غاز ( 1 ) پولی است كه مردم میدهند ؟ خيلی به اصطلاح اقتصادی و مادی فكر كردهايد . مساله ، مساله ايمان است ، مساله اتكای به خداست و مساله نصرت الهی است . اگر مردمی استحقاق اين را پيدا كنند كه خدا بخواهد آن مردم را پيروز كند ، همه آن وسائل را فراهم میكند ، مال و ثروت هم برايشان فراهم میكند . خزائن آسمانها و زمين مال خداست ، برای خدا كار مشكلی نيست كه بخواهد وسيلهای را فراهم كند . " « و لكن المنافقين لايفقهون »" ولی منافقين اين چيزها را نمیفهمند
ذلت عبدالله بن ابی
" « يقولون لئن رجعنا الی المدينه ليخرجن الاعز منها الاذل »" میگويند اگر ما به مدينه بازگرديم آن كه عزيزتر است ذليلتر را بيرون خواهد كردعبداللهبن ابی میگفت پايم كه به مدينه برسد پيغمبر را بيرون میكنم
پاورقی : . 1 [ كنايه از پول اندك . ( غاز : كوچكترين واحد پول در عهد قاجاريه . ده غاز معادل يك شاهی بود فرهنگ معين ) . ]
قرآن میفرمايد : " « ولله العز و لرسوله و للمومنين »" عزت منحصرا از آن خدا و پيامبر و مومنين است ، يعنی تو ذليلتر از آن هستی كه بخواهی چنين كنی ، تو آنقدر ذليلی كه خودت هم نمیدانی : " « و لكن المنافقين لايعلمون »"عبدالله بن ابی هنوز به مدينه نرسيده بود كه خدای متعال دو بار ذلت او را به او نشان داد . اينطور اشخاص كه منافق و ترسو هستند وقتی كه در ميان رفقای خودشان هستند رجز میخوانند ولی در جمع به كلی شكل ديگری به خود میگيرند . وقتی كه آمد خدمت پيغمبر ، قسمهای غلاظ و شدادی خورد كه اصلا من اين حرفها را نگفتهام و اينها را به من دروغ بستهاند . اين اولين ذلتش بود . بعد هم پسرش آمد خدمت پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و عرض كرد : يا رسولالله همه میدانند كه در ميان انصار ، جوانی نسبت به پدر و مادرش خوشرفتارتر از من نيست . من پدرم را به عنوان يك پدر دوست دارم ولی پدر من منافق است . اگر حق پدرم كشته شدن است فرمان بده تا خودم او را بكشم . فرمود : نه . با اينكه پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله او را نهی كرد ، آمد كنار دروازه مدينه ايستاد . هر كس میآمد میديد كه او دارد قدم میزند و شمشيرش هم دستش است . پدرش از دور پيدا شد
جلوی او را گرفت و گفت حق ورود به مدينه را نداری . تا پيغمبر اجازه ندهد من نمیگذارم وارد مدينه شوی . اين آدمی كه اينچنين لاف میزد كه اگر به مدينه برگردم پيغمبر را از مدينه بيرون میكنم ، كارش به جايی رسيد كه روز بعد ( بيش از يك روز هم تا رسيدن به مدينه فاصله نشد ) نزديكترين افراد به او يعنی پسرش به او گفت من بدون اجازه پيامبر نمیگذارم وارد مدينه بشوی
" « يا ايها الذين امنوا لاتلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكرالله و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون »" . گويی قرآن میخواهد اينطور نتيجه بگيرد كه اين كسانی كه اينهمه باد و بروت میكنند و اين حرفها را میزنند ، غرورشان به مال و ثروتی است كه دارند . فكر میكنند هر چه هست مال و ثروت است و ثروت هم دست ماست پس همه چيز دست ماست ، قدرت هم دست ماست ، پيغمبر و مهاجرين كه از مكه آمدهاند ثروتی ندارند ، ثروت مال ماست . ما همينقدر كه جلوی اين جريان اقتصادی را بگيريم ، خواهناخواه متفرق میشوند . اين غرور را از مال و ثروت پيدا كردهاند . بعد هم كه عبدالله بن ابی خود را به عنوان عزيزتر حساب میكند ، تكيهاش به قوم و فاميل و بچههايش است
قرآن به عنوان نصيحت به مومنين خطاب میكند كه ای اهل ايمان ، ببينيد چطور مال و ثروت و فرزندان و فاميل ، سبب غفلت و غرور و سبب نفاق عدهای شد . مبادا اينجور چيزها ، مانع شما و غافلكننده شما از خدا باشد
" « يا ايها الذين امنوا لاتلهكم اموالكم ولا اولادكم عن ذكر الله »" ای اهل ايمان ثروتهای شما و فرزندان شما ، شما را از ياد خدا باز ندارد و غافل نكند آنچنانكه آنها را غافل كرده است . " « و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون »" . هر كس اين كار را بكند و اينچنين بشود يعنی مال و ثروتش موجب غفلتش بشود زيانكار است . كلمه " خسران " به كار رفته است چون در مال ، نفع و زيان مطرح است . همين مال كه عين سود است ، تبديل به زيان میشود
" « و انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتی احدكم الموت »" برعكس ، بنای كار خودتان را بر انفاق بگذاريد ، بنای كار خودتان را بر اين بگذاريد كه تا زنده هستيد از مال و ثروت خودتان ، خودتان استفاده كنيد
استفاده شما در اين است كه اينها را در راه خدا بدهيد و تنها به اين وسيله است كه مال خود را برای خود جاويد كردهايد
سخن اميرالمومنين عليه السلام
مكرر عرض كردهايم كه علی عليه السلام پولی به دستشان رسيد . ايشان اين پول را در دستشان حركت میدادند و میفرمودند كه ای پول ، ای دينار ، ای درهم ، تو آن وقت مال من هستی كه تو را خرج كنم . برعكس آنچه معمولا خيال میكنند كه میگويند پول تا وقتی كه در دست من است مال من است ، ايشان فرمودند : پول تا در دست من است مال من نيست ، وقتی كه پول را خرج كردم آن وقت است كه مال من میشود" « و انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتی احدكم الموت »" انفاق كنيد از آنچه كه به شما روزی دادهايم پيش از آنكه مرگ يكی از شما فرا برسد . وقتی كه مرگ فرا میرسد ، آن وقت است كه هر كس آرزو میكند كه ای كاش مهلتی داشت و میتوانست از مال خود در راه خدا خرج كند ، در درجه اول واجبات را و در درجه دوم مستحبات را انجام دهد . بعضی گفتهاند : اينجا مقصود واجبات است . شايد هم چنين باشد
" « فيقول رب لولا اخرتنی الی اجل قريب »" خدايا چرا مدت كمی به من مهلت نمیدهی ؟ كمی به من مهلت بده ، همينقدر مهلت بده كه بتوانم مالم را در راه تو خرج كنم . " فاصدق و اكن من الصالحين " تا در راه خدا صدقه بدهم و از مردمان صالح و شايسته باشم . ولی قرآن میفرمايد : " اجل مسمی " تخلفپذير نيست . " « و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها » " خدا هرگز هيچ نفسی را كه اجلش فرا رسيده ، به تاخير نمیاندازد ، اينها خيال و حرف است . " « والله خبير بما تعملون » " و خدا به آنچه كه شما انجام میدهيد خبير و آگاه است
درباره " « و اكن من الصالحين » " كه در همين آيه بود كه خدايا چرا اجل مرا به تاخير نينداختی تا صدقه بدهم و از صالحين باشم ، ابنعباس گفته است : " اصدق " اشاره است به اينكه حق واجب مالم را بدهم " و اكن من الصالحين " يعنی حج واجب خودم را انجام بدهم . درباره كسانی كه حج واجبشان را انجام ندادهاند ( و ظاهرا درباره كسانی هم كه حقوق مالی واجب ديگران را ادا نكردهاند چنين تعبيری هست ) در حديث آمده است كه وقتی میخواهند بميرند ، به آنها گفته میشود حالا ديگر مختاريد ، میخواهيد يهودی بميريد ، میخواهيد نصرانی بميريد ، ديگر نمیتوانيد مسلمان بميريد . حج در سابق واقعا يك عمل رياضت و نيمهجهاد بوده است ولی حالا به صورت تفنن و سفر تفريحی درآمده است
ذكری از امام حسن عليه السلام
از جمله چيزهايی كه در مورد امام حسن مجتبی عليه السلام كه اين ايام ، ايام شهادت ايشان است نوشتهاند اين است كه ايشان در عمرشان مكرر ( شايد بيست بار ) هر چه داشتند نصف كردند ، نصف را برای خود نگه داشتند و نصف ديگر را در راه فقرا و مواردی كه لازم بود ، انفاق كردندامام حسن عليه السلام سفرهای متعدد پياده به حج مشرف شدند . با اينكه مركوب داشتند ولی سوار نمیشدند و اين عمل را برای خودشان به صورت يك رياضت و عبادت واقعی درمیآوردند . مقام ايشان بالاتر از اين است كه بخواهيم اين حرفها را بزنيم ولی شك ندارد كه برای افراد عادی هم آن حالی كه در سفر پياده پيدا میشود هرگز با اين تنعمها حاصل نمیشود
امام مجتبی عليه السلام در حال پيدا كردن در هنگام عبادت فوقالعاده بودند . دشمنان ايشان ، چه تهمتها به ايشان زدند ، چه دشمنان امويشان و بدتر از آنها دشمنان عباسی ، چون در دوره بنیالعباس علويان بنیالحسن زياد قيام میكردند و دستگاه سياست و تبليغات بنیالعباس برای اينكه سادات بنیالحسن را بكوبد شروع به تبليغات عليه جد آنها يعنی امام حسن عليه السلام كرده بود : زن خيلی زياد گرفته است ، مرد عياشی بوده است و از اين جور نسبتها ، درصورتی كه امام مجتبی عليه السلام " اعبد " اهل زمانشان بودهاند . نماز كه میخواندند سراسر گريه بود و اگر به آيهای از آيات قرآن میرسيدند كه در آن آيه ذكری از عذاب بود ، میافتادند و غش میكردند
نمونهای بودند از پدر بزرگوارشان علی عليه السلام . آنچه كه درباره علی عليه السلام شنيدهايد ، نمونهاش درباره امام حسن عليه السلام صادق است
اين كه روزگار با اين وجود مقدس در زمان خودش چه كرد و بعد در زمانهای بعد از خودش ، دستگاه خلافت عباسی چه كرد داستان درازی دارد . ده سالی كه بعد از پدر بزرگوارشان زنده بودند كه بين نه تا ده سال طول كشيد ( اميرالمومنين عليه السلام در سال چهلم هجری و امام حسن عليه السلام درسال چهل و نهم هجری از دنيا رفتند ) دوره حكومت استبدادی سياه معاويه است و بيشترين فشارها روی شخص امام است . ديگر معاويه از هيچگونه آزار و اذيت و تحقير و تبليغی عليه امام حسن عليه السلام خودداری نمیكرد . در اوايل حكومت معاويه هنوز به اصطلاح آنچنان كه بايد و شايد صابون معاويه و بنیاميه به جامه مردم نخورده بود ، اواخر حكومت معاويه و در زمان حكومت يزيد بود كه تشت اينها ديگر بهطوركلی از بام افتاد والا قبلا مردم میگفتند معاويه مرد باكفايتی است . معاويه به حكم اينكه بعد از خودش تمام انديشهاش اين بود كه خلافت به پسرش يزيد برسد موانع را در زمان حيات خودش يكی پس از ديگری برمیداشت و اين اختصاص به امام حسن عليه السلام ندارد . عده ديگری هم كه از نظر مردم يا از نظر خودشان كانديدای خلافت بودند ، همه را از بين برد مثل سعد بن وقاص . معاويه سعدبن وقاص پدر عمر سعد را مسموم كرد و كشت چون يكی از شش نفری بود كه عمر برای شورا معين كرد . قهرا در ميان مردم [ شايع ] بود كه سعد مردی است كه لياقت خلافت دارد برای اينكه خليفه دوم او را هم جزو آن شش نفر نامزد كرد
مردی است به نام " عبدالرحمن بن خالد " كه پسر خالد بن وليد است
چون پدرش سردار معروفی بود خودش هم ادعاهايی داشت . معاويه او را هم مسموم كرد و از بين برد و حتی چندين نفر از بنیاميه را كه داعيه خلافت داشتند از بين برد . در مورد آنها ، هدف معاويه فقط اين بود كه خودشان را از بين ببرد ولی راجع به امام حسن عليه السلام هدف ديگری هم داشت و آن اين بود كه میخواست علاقه و محبت به امام حسن عليه السلام را از بين ببرد ، چون میدانست مردم به اهلبيت علاقه و محبت دارند و بعد هم میخواست به خيال خود روح امام حسن عليه السلام را در زمان حياتشان خرد كند . به حاكم مدينه سپرده بود كه روزهای جمعه موظف هستی حتما در حضور حسن بن علی پدرش را لعن و سب كنی . در آيه نماز جمعه خوانديم كه وقتی نماز جمعه اقامه میشود بر همه واجب است شركت كنند . اگر كسی شركت نمیكرد نمیتوانست بگويد من كه شركت نمیكنم برای اين است كه اينها لياقت اين را ندارند كه نماز جمعه را اقامه كنند . فورا میگفتند اين فرد مخالف نماز جمعه و كافر است و او را تكفير میكردند بهطوریكه همان مردم مقدس میريختند و او را میكشتند . امام در نماز جمعه شركت میكرد . آن وقت در حضور حضرت و در كنار قبر پيغمبر صلی الله عليه و آله خطبه نماز جمعه كه در دو جلسه پيش عرض كرديم كه وظيفه امام جمعه در هنگام ايراد خطبه چيست تبديل شده بود به لعن و سب علی عليه السلام . در آخر كار هم به فكر افتاد كه امام حسن عليه السلام را از ميان بردارد . اين بود كه وسيله مسموم كردن امام حسن عليه السلام را فراهم كرد ، آنهم نه يكبار بلكه دو بار يا سه بار ايشان را مسموم كرد ... (1)
پاورقی : . 1 [ متاسفانه جملات انتهايی نوار ضبط نشده است . ]


