next page

fehrest page

back page

ديگر خصوصيات نماز جمعه

امام برای ايراد خطبه‏های نماز جمعه كه دو خطبه است با يك زی خاصی‏ برای خطبه خواندن می‏رود ، زيی كه جمع ميان حالت نمازگزار و حالت‏ جهادكننده است . امام عصا و يا شمشير خود را به دست می‏گيرد و دامنها را بالا می‏زند و می‏رود بالای منبر می‏ايستد و در زی يك مجاهد خطبه می‏خواند
امام جمعه در خطبه برای مردم چه بايد بگويد ؟ اين مطلب را در ضمن‏ حديثی كه در همان سخنرانيها ( خطابه و منبر ) نقل كرده‏ام و چاپ‏ شده است ، حضرت رضا عليه السلام به بهترين وجهی بيان كرده‏اند .

پاورقی : . 1 شرح نهج‏البلاغه ابن ابی‏الحديد ، ج / 13 ص . 13

البته‏ يكی از كارها نصيحت و پند و اندرز و موعظه است ، ذكر خداوند است ، ثنا و حمد الهی است ، بردن نام پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله و ائمه‏ عليهم‏السلام است . متاسفانه فرصت نكردم كه متن حديث را مجددا به ذهنم‏ بسپارم . از آن سه قسمت دو قسمت يادم هست ( 1 )
يكی اين است كه امام جمعه وظيفه دارد تازه‏ترين خبرها را از آنچه در دنيای اسلام واقع شده است به اطلاع مردم برساند . ببينيد اسلام تا چه‏ اندازه توجه دارد كه مسلمين را در جريان اطلاعات مربوط به دنيای اسلام‏ قرار دهد . من در آن خطابه‏ها گفتم : اندلس اسلامی را در سيصد الی چهارصد سال قبل قتل عام كردند و اين عضو بزرگ را از تن اين اندام بريدند و تا سيصد سال بعد اين طرف دنيای اسلام خبردار نشد كه چنين عضوی را از او بريده‏اند ! در تمام تواريخی كه در اين سيصد چهارصد سال نوشته‏اند اشاره‏ای‏ به چنين قضيه‏ای نيست . اولين كتابی كه در اين زمينه نوشته شد ، همين‏ كتابی است كه مرحوم دكتر آيتی خودمان نوشتند و خيلی كتاب خوبی هم هست‏ . در جاهای ديگر هم همين‏طور است . فرض كنيد شهرهای ايران را كه روسها بردند ، آيا ساير بخشهای دنيای اسلام خبردار شدند كه چنين قضيه‏ای بوده‏ است ؟ پس اين خطبه‏ها و خطابه‏ها و اين منبرها كه وظيفه امامی است كه‏ جمعه را اقامه می‏كند ، يكی برای اين است كه تازه‏ترين اطلاعات دنيای اسلام‏ را به اطلاع مردم برساند
امر ديگری كه حضرت رضا عليه السلام فرمود اين است كه امام جمعه مصالح‏ مردم را برای آنان بازگو كند ، يعنی درباره مصالح كلی عالم اسلام برای‏ مردم بحث كند

پاورقی : . 1 [ مراجعه شود به كتاب ده گفتار ، سخنرانی " خطابه و منبر " . ]

قربانی شدن نماز جمعه در ميان اهل تسنن

نماز جمعه در ميان اهل تسنن به يك شكل خاص قربانی شد . آنها ظاهرش‏ را حفظ كرده‏اند يعنی نماز جمعه می‏خوانند ولی به اقرار خودشان كه در اين‏ كتب تفاسير اغلب من می‏بينم [ روح آن حفظ نشده است ] . آيه می‏فرمايد : "« اذا نودی للصلاه من يوم الجمعه فاسعوا الی ذكر الله »" وقتی كه ندای‏ نماز جمعه بلند می‏شود ، بشتابيد به سوی ذكر حق . خداوند خطبه را " ذكر حق " ناميده است . اصلا روح نماز جمعه همين دو خطبه است . بعدها در نماز جمعه به جای همه حرفها ، مدح و ثنای خلفا و سلاطين وقت گفته شد
يعنی آقای خطيب شروع می‏كرد يك سخنرانی در مدح اين آقايی كه آنجا نشسته‏ بود ايراد می‏كرد : خدا سايه فلان‏كس را از سر مسلمين كم نكند و غيره
فخررازی و ديگران می‏گويند : اينها همه " ذكرالشيطان " است در حالی كه‏ قرآن می‏گويد : " « فاسعوا الی ذكر الله »" . اينها را اهل سنت در كتابهايشان نوشته‏اند
ببينيد در همين نماز جمعه و خطبه نماز جمعه كه در اسلام اين‏قدر دارای‏ اهميت است بنی‏اميه چطور اسلام را مسخ كردند . بنی‏اميه سب و لعن علی‏ عليه السلام را جز اركان خطبه نماز جمعه قرار دادند . ببينيد اسلام از كجاها خورد ! وقتی اين نماز جمعه اينچنينی كه بايد در درجه اول به وسيله‏ امام معصوم و در درجه بعد توسط امام عادل بپا شود ، توسط فاسق‏ترين و ظالمترين امامها اقامه شد معلوم است كه وضعش به چه صورت درمی‏آيد

ممنوع شدن سب اميرالمومنين عليه السلام توسط عمربن عبدالعزيز

عمربن عبدالعزيز بود كه قضيه سب و لعن علی عليه السلام را ممنوع كرد
خودش می‏گويد : دو قضيه باعث شد كه من اين كار را منع كردم . يكی‏ اينكه وقتی بچه بودم معلم سرخانه‏ای داشتم كه می‏آمد و برای من تدريس‏ می‏كرد . ما در كوچه‏ها با بچه‏های هم‏سن و سال بازی می‏كرديم . به اين بچه‏ها چنان آموخته بودند كه بدون اينكه قصد خاصی هم داشته باشند ، دو كلمه كه‏ صحبت می‏كردند ، تا كسی حركتی می‏كرد و از او می‏پرسيدند چرا اين كار را كردی ، وقتی می‏خواست بگويد من اين كار را نكردم ، العياذبالله می‏گفت : " لعنت بر علی ، كی من چنين كاری كردم ؟ " عمربن عبدالعزيز می‏گويد يك‏ بار كه ما در كوچه اين كارها را می‏كرديم معلم من آمد از آنجا گذشت
قرار بود برای تدريس به من به مسجد برود و من هم به آنجا بروم . به مسجد 2 رفتم ديدم مشغول نماز است . منتظر ماندم تا نمازش تمام شود . تا گفت‏ " السلام عليكم " به سرعت از جا بلند شد و دوباره گفت : " الله‏اكبر " . تا اين نماز ديگر هم تمام شد زود بلند شد و نماز ديگری را شروع كرد . ديدم وقت گذشت و حس كردم كه امروز نمی‏خواهد به من درس بدهد . پيش‏ خود گفتم : بايد بفهمم چرا نمی‏خواهد به من درس بدهد . اين بار به محض‏ اينكه گفت : " السلام عليكم " ديگر مجال ندادم ، فورا سلام كردم و گفتم‏ : استاد ! آيا امروز نمی‏خواهيد به من درس بدهيد ؟ ديدم رفتارش با من‏ جور ديگری است . گفتم : آيا تقصيری كرده‏ام ؟ گناهی كرده‏ام ؟ گفت : آن‏ چه كاری بود كه در كوچه كردی ؟ آن چه بود كه من از تو شنيدم ؟ گفتم : چه‏ چيزی ؟ موضوع را گفت . بعد ، از من پرسيد : تو از چه موقع اطلاع پيدا كردی كه خداوند پس از آنكه بر اهل بدر راضی شد بر آنها غضب كرد ؟ ( اهل‏ تسنن مساله اهل بدر را قبول دارند . ) من هم بچه بودم و بی‏اطلاع ، گفتم : مگر علی هم از اصحاب بدر بود ؟ گفت : " هل البدر الا لعلی ؟ ! " مگر در بدر قهرمانی غير از علی بود ؟ اصلا بدر مال علی است . از آن پس تصميم‏ گرفتم كه ديگر اين كار را نكنم
عمربن عبدالعزيز می‏گويد قضيه دوم مربوط است به زمانی كه پدرم‏ حاكم مدينه بود . پدرم كه خطبه می‏خواند می‏ديدم كه خيلی فصيح و بليغ حرف‏ می‏زند جز آنجا كه می‏رسد به لعن علی عليه السلام كه گويی زبانش به لكنت‏ می‏افتد . در خلوت از پدرم پرسيدم : تو چرا همه چيز را خوب بيان می‏كنی‏ الا اين يكی را ؟ علتش چيست ؟ گفت : آخر اين مردی كه ما داريم لعن‏ می‏كنيم از تمام صحابه پيامبر افضل است و هيچ‏كس بعد از پيامبر به اندازه‏ او مستحق درود نيست . گفتم : اگر اين‏طور است چرا او را لعن می‏كنی ؟ گفت : اگر ما او را اين‏طور نكوبيم و لعن نكنيم ، امروز نمی‏توانيم‏ بچه‏هايش را بكوبيم . ( سياست را ببينيد ! ) گفت : ما گذشته اينها را بايد اين‏گونه بكوبيم تا بچه‏هايشان موقعيت خلافت پيدا نكنند . اگر بنا باشد كه علی را آن‏طور كه هست بشناسانيم به شر بچه‏هايش گير می‏كنيم ، چون‏ مردم خواهند گفت مستحق خلافت آنها هستند
عمربن عبدالعزيز می‏گويد : من اين دو قضيه را كه ديدم با خودم عهد كردم‏ كه اگر روزی قدرت پيدا كردم ، سب ولعن علی عليه السلام را قدغن كنم و قدغن هم كرد
كيفيت قدغن كردن را بعضی به اين شكل نوشته‏اند كه ذهن مردم شام را در همان چيزی كه در دوران كودكی در ذهن عمربن‏عبدالعزيز بود راسخ كرده بودند كه علی عليه السلام مردی بود كه اصلا مسلمان نبود و كافر بود و برای مردم‏ شام جز كفر علی عليه السلام مساله ديگری مطرح نبود . عمربن‏عبدالعزيز با يك مرد يهودی ( يا مسيحی ) تبانی می‏كند . به او می‏گويد : روز جمعه كه من‏ به مسجد می‏روم در مجمع عمومی بيا و دختر مرا خواستگاری كن . تو چنين‏ می‏گويی و من چنين می‏گويم و همين‏طور . آن شخص آمد و خواستگاری كرد
عمربن‏عبدالعزيز گفت : تو كيستی و مذهبت چيست ؟ گفت : من فلان‏كس و يهودی هستم . گفت : مگر نمی‏دانی كه در اسلام دختر را به كافر نمی‏شود داد ؟ گفت : اگر اين‏طور است ، پس چرا پيامبر شما دخترش را به كافر داد ؟ چرا دخترش را به علی داد ؟ عمربن‏عبدالعزيز رو به جمعيت كرد و گفت : يا جواب او را بدهيد و يا اگر جواب ندهيد ، اگر بشنوم كسی لعن علی را كرده است سرش را از تنش جدا خواهم كرد

نماز جمعه در شيعه

حكم نماز جمعه در شيعه چيست ؟ در اينجا نظريات مختلفی است . بعضی‏ می‏گويند اصلا نماز جمعه اختصاص به امام معصوم دارد ، جز امام معصوم كس‏ ديگری حق ندارد نماز جمعه را اقامه كند ، حتی مجتهد عادل جامع‏الشرايط مبسوطاليد هم حق ندارد نماز جمعه بخواند . اين نظر ، بسيار ضعيف است به‏ جهت اينكه معصومين محدودند و نماز جمعه برای همه دنيا و برای هميشه است‏ . [ معمولا ] فقها چنين حرفی را نمی‏زنند . آنها كلمه " امام و يا نايب‏ امام " را به كار می‏برند
آيا نايب امام اختصاص به نايب خاص دارد يا نواب عام هم می‏توانند نماز جمعه را اقامه كنند ؟ مثلا اميرالمومنين خودشان امام هستند و نايبهای‏ خاص ايشان حكامی بودند كه در بلاد معين كرده بودند . بعضی می‏گويند نواب‏ عام ، يعنی هر كس كه مجتهد شد می‏تواند نماز جمعه را اقامه كند . ولی‏ بعضی ديگر می‏گويند نه ، در اين جهت هر مجتهدی نايب‏عام نيست
مرحوم آقای بروجردی عقيده‏شان اين بود كه نماز جمعه نماز حكومتی است ، يعنی نمازی است كه حاكم اسلامی و حاكم شرعی بايد بخواند نه فقط يك مجتهد . آن‏وقت يا بايد حاكم شرعی‏ای باشد كه بالفعل حاكم است و يا اگر بالفعل‏ حاكم نيست كسی باشد كه در مقام به دست‏گرفتن حكومت است . مرحوم آيالله‏ بروجردی می‏گفتند در دوران ائمه عليهم‏السلام هم هر كسی كه درصدد انقلاب‏ عليه خلفا بود به خودش اجازه می‏داد كه نماز جمعه بخواند . تاريخ هم همين را حكايت می‏كند كه آن كسی كه‏ نماز جمعه می‏خواند يا خودش مبسوط اليد بود و يا در مقام به دست آوردن‏ بسط يد بود و الا مجتهدی كه گوشه خانه خودش نشسته است و جز هفته‏ای يك‏ بار از خانه بيرون نمی‏آيد و بعد عبايش را به سرش می‏كشد و به خانه می‏رود اصلا معنی ندارد كه بيايد نماز جمعه بخواند . اصلا كار او نيست كه بيايد مصالح عمومی مردم در دنيای اسلام را به آنها خبر بدهد و آخرين اخبار دنيای‏ اسلام را به مردم برساند ، اصلا از جايی خبر ندارد تا بيايد خبر برساند ، خودش از بی‏خبرترين مردم دنياست ، آنوقت بيايد خبرها را به مردم برساند ؟ ! مرحوم آقای بروجردی می‏گفتند در جنگهای عثمانی و صفوی ، صفويه ديدند يكی‏ از مظاهر شوكتی كه عثمانيها دارند و شيعه‏ها ندارند ، نماز جمعه است
خيلی ناراحت شدند . عثمانيها روز جمعه كه می‏شد نماز جمعه می‏خواندند و از نيروی نماز جمعه برای جنگها حداكثر استفاده را می‏كردند . البته آنها بحثشان در نماز جمعه بيشتر اين بود كه شيعه كافر است و اگر هفتاد كافر را بكشيد به اندازه اين است كه يك شيعه را بكشيد و از اين حرفها
صفويه به علمای شيعه می‏گفتند آخر اين نماز جمعه يك نماز اسلامی است‏ نمی‏شود كه ما نداشته باشيم . آن‏وقت سلاطينی مثل شاه طهماسب و كسانی ديگر بودند كه از طرف علما خود را مجاز می‏دانستند نماز جمعه بخوانند . از آن‏ وقت به بعد بود كه مسجد جمعه‏ها در ايران هم تاسيس شد كه البته قبلش هم‏ مسجد جمعه‏ها بود ولی مال اهل تسنن بود . بعدها نماز جمعه يك شكل‏ مسخره‏آميزی پيدا كرد ، يعنی آن نماز جمعه واقعی اسلامی ديگر عملا نه در ميان اهل تسنن تشكيل می‏شود و نه در ميان شيعه ( 1 )

پاورقی : . 1 [ خواننده محترم توجه دارد كه اين تفاسير مربوط به قبل از پيروزی‏ انقلاب شكوهمند >

خاطره‏ای از مراسم حج

در عربستان سعودی زمينه نماز جمعه‏هايی فراهم می‏شود كه اصلا در دنيا بی‏نظير است . در يكی از سفرهايی كه به سفر حج مشرف شده بوديم روز هفتم‏ ذيحجه مصادف با جمعه بود . روز هفتم ذيحجه روزی است كه حجاجی هم كه به‏ مدينه رفته‏اند به مكه آمده‏اند و همه حجاج در آنجا جمع شده‏اند . مردمی هم‏ كه اهل عربستان سعودی هستند و می‏خواهند به حج بيايند آمده‏اند . در مسجدالحرام به اين عظمت ، يك جمعيت پانصد هزار نفری تشكيل می‏شود
عده‏ای هم برای نماز در خيابانها می‏ايستند چون اتصال صف را خصوصا با بودن‏ راديوها و بلندگوها كه صدای امام شنيده می‏شود شرط نمی‏دانند . ما وقتی‏ خطبه اين امام جماعت را گوش كرديم ، گفتيم صد رحمت به اين روضه‏خوان‏های‏ خودمان ! آنقدر بی‏محتوا بود كه خدا می‏داند . سياست اين است كه بايد بی‏محتوا باشد . خطيب جمعه مناسك حج را برای مردم گفت . هر كس كه آنجا آمده است و فردا كه روز هشتم است می‏خواهد به عرفات برود مناسك حج را می‏داند . ضمنا حجاج ، مذاهب مختلف دارند . تو كه وهابی هستی كسی به‏ حرف تو گوش نمی‏كند . كوچكترين اشاره‏ای به مسائل مهم دنيای اسلام در اين‏ خطبه‏ها نمی‏شود و صددرصد كنترل شده است . يك جمعيت حدود پانصد هزار نفری كه اسلام به نام حج از يك طرف و به نام جمعه از طرف ديگر به‏وجود آورده است اين‏طور هدر می‏رود . واقعا من آن روز كه از راديو آن خطبه‏ها را گوش كردم و آن جمعيت را در آنجا ديدم تاسف عجيبی به من دست داد كه‏ چگونه نيروهای اسلام به دست اين حكومتهای فاسد و كثيف هدر می‏رود
شركت در نماز جمعه اگر نماز جمعه ، نماز جمعه باشد واجب است .

پاورقی : > اسلامی است . ]

نماز جمعه‏ای كه خليفه اموی بخواهد بخواند كه نماز جمعه نيست ، اگر نماز جمعه‏ای كه اسلام می‏خواهد ، تشكيل شود ، شركت همه واجب است و هر كاری در آن حال حرام است
" « يا ايها الذين امنوا »" ای اهل ايمان ! " « اذا نودی للصلاه من‏ يوم الجمعه »" در آن وقت از روز جمعه كه فرياد برای نماز يعنی صدای‏ موذن بلند می‏شود " « فاسعوا الی ذكرالله »" بشتابيد به سوی ذكر حق
مقصود از ذكرالله فقط نماز نيست كه استماع خطبه مستحب باشد ، به اجماع‏ همه مفسرين و فقها استماع خطبه هم واجب است نه فقط شركت در آن دو ركعت . " « فاسعوا الی ذكرالله »" قرآن خود اين سخنرانی و خطبه را " ذكرالله " می‏نامد . اين تعبيرات ، تعبيرات كوچكی نيست ، حساب دارد
همين‏جاست كه مفسرين اهل‏سنت می‏گويند : خطبه‏هايی كه امروز در نماز جمعه‏ خوانده می‏شود " ذكرالشيطان " است در حالی كه قرآن از خطبه‏های نماز جمعه به ذكرالله تعبير می‏كند
" « و ذروا البيع »" خريد و فروش را رها كنيد . گفته‏اند : بيع به‏ عنوان مثل برای كار است ، يعنی هر كاری را رها كنيد . در فقه وقتی‏ می‏خواهند مثال بزنند به بيع حرام كه خود تصدی به اين عمل حرام است ، می‏گويند : " بيع وقت الندا " و مقصود همين است . همين كه صدای موذن‏ بلند شد ، اشتغال به هرگونه كاری حرام است . همين سعوديها ظاهرها را حفظ می‏كنند . البته سالهای اول بيشتر ظواهر را رعايت می‏كردند ، حالا آن‏قدرها هم دقت نمی‏كنند . كسانی كه آن وقتها رفته بودند می‏گفتند : صدای اذان كه‏ بلند می‏شد حتی آن كسی كه جنسش در ترازو و مشغول معامله بود معامله را رها می‏كرد و می‏گفت : حرام ! حرام ! " « ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون »" اين برايتان خير و مصلحت است‏ اگر بدانيد و بفهميد. مراد از " « تعلمون »" در اينجا [ علم به ] شی‏ء خاصی‏ نيست بلكه چيزی است كه ما از آن به " رشد " تعبير می‏كنيم : اگر مردم‏ عالم و رشيدی باشيد ، اگر فهم داشته باشيد
" « فاذا قضيت الصلاه فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و اذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون »" هرگاه كه نماز به پايان می‏رسد در زمين پخش شويد . اين امر [ به پراكنده شدن ] را اصطلاحا " امر عقيب حظر " می‏گويند . اگر حظر و منعی باشد و بعد از منع ، امری برسد علامت رخصت‏ است ، نه دلالت بر وجوب می‏كند و نه دلالت بر استحباب . " « فانتشروا فی الارض »" يعنی مانعی نيست اگر خواستيد متفرق شويد ، نمازتان كه‏ تمام شد اگر می‏خواهيد ، همان‏جا بمانيد و مشغول ذكر خدا شويد و يا اگر ميلتان بود متفرق شويد . " « و ابتغوا من فضل الله »" و از فضل الهی‏ بجوييد يعنی مشغول كار و كسب شويد . " فضل " زياده و منفعت است
ولی " « واذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون »" خدا را زياد ياد كنيد ، باشد كه رستگار شويد ، در حالی كه مشغول كسب و كار هستيد ، زياد در ياد خدا باشيد و از خدا غافل نشويد

لغزش بعضی از مسلمين

در يكی از نمازهای جمعه ، خطا و لغزشی از مسلمين صادر شد كه قرآن كريم‏ از آن لغزش در اينجا ياد می‏كند و آن را مورد ملامت قرار می‏دهد
نوشته‏اند سالی بود كه در مدينه مجاعه و قحطی بود ، ارزاق كمياب بود و از خارج وارد می‏كردند . مردی بود به نام دحيه كلبی كه در آن وقت هنوز اسلام‏ اختيار نكرده بود . او معمولا از شام و جاهای ديگر اجناسی از ارزاق و غير ارزاق می‏آورد . وقتی همراه اجناس وارد می‏شد خود او و يا از اهل مدينه‏ طبل و ساز می‏زدند و كارهای لهوی انجام می‏دادند تا مردم را بيشتر جمع كنند . روزی پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله ايستاده بودند و مشغول ايراد خطبه‏های جمعه بودند . صدای ساز و طبل و دهل دحيه كلبی كه‏ از يك طرف ساز و دهل بود و از طرف ديگر اجناس آورده بود بلند شد . تا اين صدا بلند شد در ميان جمعيت ولوله‏ای افتاد : زود برويم كه دير می‏شود
عده زيادی بلند شدند و رفتند در حالی كه پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله‏ مشغول خطبه‏خواندن بودند . عده قليلی از مردم ايستادگی كردند و نرفتند
اينجاست كه قرآن آن گروه اول را به نحو ملايمی ملامت می‏كند : " « و اذا راوا تجار او لهوا انفضوا اليها »" آنگاه كه تجارت و يا لهوی می‏بينند كه ايندو با هم بوده است و لهوش مقدمه تجارت بوده است به سوی آن‏ پراكنده می‏شوند و گويا ديگر دست از پا نمی‏شناسند. " « و تركوك قائما " و تو را رها می‏كنند درحالی كه ايستاده‏ای و مشغول خطبه خواندن هستی
" « قل ما عندالله خير من اللهو و من التجار » " بگو آنچه كه در نزد خداست از اينها بهتر است ، نبايد به خاطر چنين چيزی كاری را كه مربوط به خداست تحقير كنيد . " « والله خير الرازقين »" و خدا بهترين روزی‏ دهندگان است، يعنی اعتماد و توكلتان به خدا باشد. اينجا آيات سوره جمعه‏ پايان می‏پذيرد
پروردگارا ! دلهای ما به نور ايمان منور بگردان ! نيتهای ما را خالص‏ بگردان ! پرتوی از انواری كه بر دلهای بندگان خالص و مخلص و متهجدينت‏ تابانيده‏ای بر دلهای ما هم بتابان ! خدايا ! دست ما را از دامان ولای علی‏ و آل‏علی كوتاه نفرما ! ما را پيرو واقعی آنها قرار بده ! پروردگارا ! قلب مقدس امام زمان از همه راضی بفرما ! پروردگارا ! اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده ! رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات

تفسير سوره منافقون

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول‏ الله لووا رووسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون 0 سوا عليهم استغفرت لهم‏ ام لم‏تستغفر لهم لن يغفرالله لهم ان‏الله لا يهدی القوم الفاسقين‏0 هم الذين‏ يقولون لاتنفقوا علی من عند رسول‏الله حتی ينفضوا و لله خزائن السموات و الارض و لكن المنافقين لايفقهون 0 يقولون لئن رجعنا الی المدينه ليخرجن‏ الاعز منها الاذل و لله العز و لرسوله و للمومنين و لكن المنافقين لايعلمون‏ ( 1 )
اين آيات مربوط به منافقين و سوره هم به نام سوره منافقون است
درباره نفاق و منافق به‏طوركلی و درباره منافقين در اسلام در جلسه‏

پاورقی : . 1 منافقون / 5 - . 8

گذشته ( 1 ) توضيحاتی داديم و باز هم لازم است توضيحاتی داده شود كه به‏ دو سه نكته اشاره می‏كنم

اختلاف ميان تشيع و تسنن در مورد منافقين

نكته اول راجع به منافقين در صدر اسلام است كه گفتيم اينجا يك نوع‏ اختلاف نظری ميان شيعه و سنی وجود دارد . اهل تسنن معمولا منافقينی را كه‏ در قرآن از آنها ياد شده است و بلكه اساسا منافقين در دوره اسلام را منحصر می‏دانند به منافقين مدنی ، يعنی منافقينی كه از انصار هستند ، و معتقدند كه اينها در اوايل ورود پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله به‏ مدينه پيدا شدند و بعد در سالهای آخر حيات پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله هم ريشه‏شان كنده شد و كارشان تمام شد . اين‏طور هم تعليل می‏كنند كه تا اين مقدار حرف درستی است كه در مدينه گروهی بودند كه در راسشان مردی‏ بود به نام عبدالله بن ابی كه اينها از اول ، از آمدن پيغمبر ناراضی‏ بودند ، يعنی آمدن پيغمبر اكرم منافع خاص آنان را در خطر می‏انداخت ، ولی موج اسلام در مدينه موجی بود غيرقابل مقاومت و اينها چاره‏ای نداشتند الا اينكه خود را در زير پوشش اسلام مخفی كنند ، يعنی در باطن همان كه‏ بودند بودند ، ولی تظاهر به اسلام می‏كردند . شك ندارد كه چنين گروهی در مدينه بوده‏اند و اينها منافق بوده‏اند و بسياری از آيات هم ناظر به‏ همانهاست و شان نزول آيات نفاق اغلب در مورد همانهاست
ولی آيا منافقين منحصر بودند به همين منافقين مدنی كه به قول اين‏ حضرات ريشه آنها هم در همان زمان پيامبر كنده شد ، و يا نه منافقين‏ منحصر به اينها بودند و نه ريشه خود اينها كنده شد ؟

پاورقی : . 1 [ نوار جلسه مذكور در دست نيست . ]

وقتی كه پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله از دنيا رفت ، منافقين هنوز گروهی قوی و نيرومند بودند . اين مطلب دلايلی دارد . يكی اينكه اين يك‏ امر واضح و روشنی است كه همان‏طور كه موج اسلام در مدينه خواه‏ناخواه سبب‏ شد كه عده‏ای هم كه درواقع مسلمان نبودند تظاهر به اسلام كنند ، در سالهای‏ آخر يعنی بعد از آنكه مكه فتح شد ، عين همان جريان ، در مكه تكرار شد ، يعنی موج اسلام باز مكه را آنچنان گرفت كه باز عده‏ای از مردم مكه ، از همان قرشی‏ها ، وقتی ديدند كه ديگر اين موج غيرقابل مقاومت است خودشان‏ را در زير پوشش اسلام مخفی كردند . امثال ابوسفيان در حدود بيست سال با پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله جنگيده بودند و به شدت هم مخالفت كرده‏ بودند ، احقاد بدريه و حديبيه و احديه در اينها بود ، كشته‏ها داده بودند ، در راه مبارزه با اسلام همه چيزشان را درواقع از دست داده بودند . شك‏ ندارد كه وقتی موج اسلام مكه را گرفت و اينها تظاهر به اسلام كردند ، اسلام‏ اينها يك اسلام واقعی نبود و لهذا عمار ياسر در مورد اينها فرمود : " مااسلموا و لكن استسلموا " ( 1 ) يعنی درواقع اسلام نياوردند ، تظاهر به‏ اسلام كردند
و اما اينكه سياست پيغمبر اكرم در مورد منافقين چه سياستی بود ، درباره منافقين اهل مدينه مورد اتفاق است . سياست ايشان درباره منافقين‏ سياست حذر و احتياط بود ، نه اينكه كسانی كه تظاهر به اسلام می‏كنند ، مادامی كه عملی بر ضد انجام نداده‏اند ، اينها را پيغمبر اكرم بكشد ، اين‏طور نبوده است
مطلب ديگر اين است كه اين مطلب كه اينها مدعی می‏شوند كه حتی منافقين‏ مدينه با وفات پيغمبر اكرم يا نزديك به وفات ايشان به كلی ريشه‏كن شدند اين هم يك حرف صد در صد قابل قبولی نيست كه حتی منافقين‏ مدينه هم چنين شده باشند

پاورقی : . 1 بحارالانوار ، ج / 32 ص . 325

نكته‏ای از علامه طباطبايی

نكته‏ای علامه طباطبايی ذكر كرده‏اند و نكته خوبی هم هست و آن اين است : مساله‏ای كه فوق‏العاده نظر را جلب می‏كند اين است كه چطور است كه‏ منافقين تا پيغمبر اكرم زنده هستند تحريكات می‏كنند ولی پيغمبر كه از دنيا می‏رود و دوره خلافت خلفا می‏رسد ديگر نامی از اين منافقين نيست ؟ منافقين كوچكترين تحريك و دسيسه‏كاری در دوره خلفا نكردند . اينها چطور يكمرتبه مومن و عابد شدند ؟ ! تا پيغمبر زنده بود ، اينها مومن واقعی‏ نشدند ولی آيا پيغمبر كه از دنيا رفت ، يكمرتبه اينها مومن واقعی شدند و يا اينها در دوره خلافت ، منافع خودشان را تامين‏يافته ديدند و از اين‏ جهت صدايشان خوابيد ؟ اين خودش مساله فوق‏العاده‏ای است كه تا پيغمبر زنده است اينهمه صدای اينها هست كه در خود قرآن منعكس است ولی پيغمبر كه از دنيا می‏رود ، يكمرتبه گويی چنين افرادی اصلا وجود نداشته‏اند و اصلا ديگر در تاريخ اسلام اسمی از منافقين برده نمی‏شود . اين نشانه اين است كه‏ در اثر وفات پيغمبر اكرم‏صلی الله عليه و آله و برقراری خلافت ، جريان‏ شكلی پيدا كرد كه منافقين منافع خودشان را تامين‏يافته ديدند ، اين بود كه‏ ديگر اسمی و صدايی از آنها نبود . اين مطلب حتی در مورد منافقين مدينه‏ صادق است و در مورد منافقين مكه امثال ابوسفيان كه تاريخچه خيلی روشنی‏ دارد
مساله ديگر كه بايد عرض كنم اين است كه آيا منافقين منحصر به همين دو گروه هستند ، يعنی گروههايی بعد از آن كه می‏بينند موجی آنچنان شديد است‏ و غيرقابل مقاومت ، از اول خودشان را در زير اين پوشش می‏برند . و يا ممكن است افرادی ابتدا مومن باشند و بعد منافق‏ بشوند ؟ بله ، همه‏جور احتمال در كار بشر هست ! همان‏طور كه ممكن است‏ افرادی مومن باشند و بعد كافر شوند ، به طريق اولی اين احتمال هست كه‏ افرادی مومن باشند و بعد منافق بشوند . آنهايی كه كافر می‏شوند چرا كافر می‏شوند ؟ انسان بعد از اينكه ايمان پيدا كرد و واقعا چيزی را انتخاب كرد ، هميشه در معرض امتحانات هست و در آن وقت است كه گاهی انسان لغزش‏ پيدا می‏كند و كافر می‏شود و به طريق اولی منافق هم ممكن است بشود و بلكه‏ احتمال اينكه منافق بشود خيلی بيشتر است و شايد اسلام از منافقينی كه در يك دوره مومن راستين بوده‏اند و بعد منافق شده‏اند بيشتر ضرر برده است تا منافقينی كه از اول منافق بوده‏اند . منافقينی كه از اول منافق بودند ، اعتمادها را نتوانستند جلب كنند ، ولی منافقينی كه از ابتدا منافق‏ نبودند و بعد منافق شدند اعتمادها را جلب كرده و بعد منافق شده بودند و خطر اينها خيلی بيشتر است . حتی همه منافقين مدينه مثل عبدالله بن ابی‏ نبودند كه از ابتدا منافق باشند بلكه عده‏ای از آنان ابتدا مومن بودند و بعد منافق شدند . قرآن می‏فرمايد : " « ذلك بانهم امنوا ثم كفروا » " (1) . پس اين كه ما بياييم و بگوييم همين كه كسی اسلام آورد اگر از ابتدا اسلامش اسلام حقيقی باشد و از روی نفاق نباشد ، اين ديگر تا ابد اسلامش از روی نفاق نيست ، اصلی نيست كه دليلی داشته باشد كه انسان بتواند بپذيرد ، بلكه اصل غيرقابل پذيرشی است

تكيه قرآن بر حذر از منافقين

مساله‏ای كه فوق‏العاده توجه انسان را به خود جلب می‏كند اين است‏

پاورقی : . 1 منافقون / . 3

كه در قرآن بيش از هر كتاب ديگری روی احتياط و حذر از منافقين تكيه شده‏ است . شما در هر كتاب مذهبی ديگری می‏بينيد كه صحبت از مومن و كافر است ، ولی قرآن در مقابل مومن ، دو گروه را قرار می‏دهد : كافر و منافق
مومن ، يعنی يك انسان با ايمان يكچهره كه چهره درونش ايمان و چهره‏ برونش هم ايمان است . كافر يعنی يك انسان بی‏ايمان يكچهره كه چهره‏ درونش بی‏ايمانی و چهره برونش هم بی‏ايمانی است . ولی منافق يك بی‏ايمان‏ دو چهره است كه چهره درونش بی‏ايمانی و چهره برونش ايمان است . اين‏ اگر مساله‏ای بود كه اختصاص به همان گروه منافقين مدينه می‏داشت اينهمه‏ آيه در مورد منافقين نازل نمی‏شد . اين قضيه به صدر اسلام هم اختصاص‏ نداشته و برای ذيل اسلام و بلكه برای دنيا هميشه بوده است
نكته ديگر اين است كه نفاق از مختصات بشر است . معمولا در حيوانات‏ اثری از نفاق يعنی دوچهرگی و دورويی ديده نمی‏شود . شايد خيلی به ندرت در بعضی از حيوانات زيرك چنين چيزی ديده شود ، يعنی حيوان به حالتی بر ضد حالتی كه داراست تظاهر كند . حيوان اگر خشم بگيرد آثار خشم در صدايش و حنجره‏اش ظاهر می‏شود ، اگر خوشحال شود فورا جست و خيز می‏كند ، اگر دردش‏ بيايد ناله می‏كند . هر صدايی از حيوان يك نشانه واقعی است از حالتی كه‏ دارد و ميان حالتش و آن صدا يا علامتی كه از خود بروز می‏دهد اختلاف نيست‏ ، اين انسان است كه اين قدرت را دارد كه ممكن است با يك نفر در نهايت درجه دشمن باشد و در دلش حقد و كينه او را داشته باشد ولی وقتی‏ با او بنشيند تظاهر به دوستی كند و با چهره باز برخورد كند و اظهار خوشوقتی و خوشحالی كند . اكثر تعارفاتی كه در ميان مردم معمول است نوعی‏ نفاق است برای اينكه دروغ است . كسی به خانه می‏آيد و صاحبخانه می‏گويد قدم روی چشم ما گذاشتيد ، چنين و چنان كرديد ، اما همينكه مهمان می‏رود ، خلافش را می‏گويد و باطنش را ظاهر می‏كند . بشر به دليل اينكه هوشش بيشتر و عقلش زيادتر است می‏تواند منافق‏گری و دورويی كند ( 1 )
هرچه انسانها بدوی‏تر هستند صريح‏تر هستند يعنی فاصله ميان درون و بيرونشان كمتر است . هرچه انسانها به طرف تمدن آمدند و هرچه كه فرهنگ‏ و تمدنشان پيش رفت بر نفاقشان افزوده شد ، يعنی فاصله ميان اين دو چهره‏شان زياد شد و اين امر مثالهای بسياری دارد به‏طوری كه دنيای ما را بايد گفت " دنيای نفاق " . آن انسانهای اولی درصورتی كه منافق‏گری‏ می‏كردند ، اگر فاصله دو چهره‏شان چهار سانتيمتر بود حالا انسانها در حدی‏ منافق شده‏اند كه فاصله ميان دو چهره‏شان چند فرسخ است و كشف اين [ نفاقها ] فوق‏العاده مشكل است . اين نيرنگهايی كه استعمارچی‏های دنيا می‏زنند و كارهايی كه می‏كنند اگر لای اولش را باز كنی چيزی نمی‏فهمی ، لای‏ 2 دوم را كه باز كنی باز هم نمی‏فهمی ، لای سوم را كه باز كنی چيزی نمی‏فهمی ، آن لای صدمش را اگر كسی باز كند ، آن نيت حقيقی را در آن لای صدم می‏فهمد
حذر از اينها خيلی مشكل است . هر مقدار كه نفاق شديدتر و پرپيچ و خم‏تر و دقيق‏تر باشد احتياط از آن مشكلتر و دشوارتر است . " « هم العدو فاحذرهم »" ( 2 ) . دستور ، دستور احتياط است . احتياطكردن از اينها صد درجه دشوارتر و مشكلتر است
مرحوم آقا ميرزا محمد صادق اصفهانی از علمای خيلی بزرگ و هم‏دوره مرحوم آقا سيدابوالحسن بودند .

پاورقی : . 1 سالهای اولی كه به تهران آمده بودم پيش يك نفر چند درسی انگليسی‏ خواندم . می‏گفت مثلی در انگليسی هست كه می‏گويند : " خدا به انسان زبان‏ داده برای اينكه هميشه ضد آنچه كه فكر می‏كند بگويد "
. 2 منافقون / . 4

ايشان بعد به اصفهان آمد كه اگر در نجف مانده بود خودش مرجع تقليد بود . ايشان گفته بود از اصفهان برای‏ سفر حج عازم مكه شدم ( در آن وقت بيشتر با كشتی می‏رفتند و از كشورهايی‏ عبور می‏كردند ) . در يكی از سفارتخانه‏های خارجی دنبال گذرنامه رفته بودم‏ . يك وقت ديدم مردی با زبان فارسی فصيح صدا زد : آقا ميرزا صادق ! آقا ميرزا صادق ! بعد مثل يك آدم كاملا آشنا شروع به صحبت كرد . هرچه فكر كردم ديدم او را نمی‏شناسم . آخر گفت : من را نمی‏شناسی ؟ گفتم : نه
گفت : من در زمان مشروطيت در نجف در فلان حجره بودم ، و خودش را معرفی‏ كرد . يادم آمد كه او طلبه‏ای بود از شاگردهای مرحوم آخوند كه آنچنان زاهد و مقدس و متدين بود و آنچنان درسهايش را هم خوب حاضر می‏كرد كه مورد اعتماد همه قرار گرفته بود . معلوم شد كسی بوده كه سی سال ماموريت داشته‏ است
بشر اين‏قدر قدرت و توانايی دارد كه پرده روی چهره خودش بكشد و چهره‏ واقعی خود را پنهان كند . " « هم العدو فاحذرهم »" . قرآن می‏فرمايد از اين‏طور دشمنان بپرهيز

كتمان ممدوح و نيكو

مطلب ديگر اين است كه اگرچه درصورتی‏كه انسان قدرت و توانايی اينكه‏ بتواند اسرار خود را مخفی كند نمی‏داشت اين نوع عمل خدعه و فريبكاری را كه بالاترين خدعه‏هاست انجام نمی‏داد ، ولی بشر به واسطه همين توانايی كه‏ دارد می‏تواند از بزرگترين فضيلتها برخوردار باشد ، فضيلتی كه نقطه مقابل‏ نفاق است . هر كتمانی كه نفاق نيست . نفاق يعنی باطن بد و نيت بد را به قصد خدعه و فريب مردم مخفی كردن ، جو فروختن و گندم‏نمايی كردن . عكس‏ قضيه چگونه است ؟ عكس قضيه اين‏گونه است كه انسانی به كمالاتی از معنويت رسيده باشد كه اگر مردم از آن اطلاع پيدا كنند دست و پايش را می‏بوسند ، خاك پايش را برمی‏دارند ولی او اين كمالات را مخفی می‏كند و می‏خواهد اين راز بين خودش و خدای‏ خودش باشد ، ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟ داستان آن غلام را شنيده‏ايد كه در خانه امام زين‏العابدين عليه السلام بود . سال قحطی و سختی بود و باران نيامده بود . مردم به صحرا رفته بودند و دائما دعا می‏كردند و نماز می‏خواندند . شخصی می‏گويد : من غلامی را در يك‏ غربت و تنهايی و خلوت در آنجا ديدم . نماز خواندن و عبادت او و گريه و خشوع او و مناجاتی كه با حق كرد و دعايی كه كرد مرا مجذوب كرد . من شك‏ نكردم كه بارانی كه آمد از دعای او بود . دنبالش را گرفتم و تصميم گرفتم‏ هرطور كه هست او را دراختيار بگيرم برای اينكه غلام او بشوم . خدمت امام‏ زين‏العابدين عليه السلام رفتم و عرض كردم : من می‏خواهم اين غلام را از شما بخرم نه برای اينكه غلام من باشد بلكه برای اينكه مخدوم من باشد و خدمتگزار او باشم . غلام را حاضر كردند . وقتی او را خريدم ، نگاه‏ حسرتباری به من كرد و گفت : تو چه كسی هستی كه مرا از مولايم جدا كردی ؟ گفتم : قربان تو ، من تو را برای اين نخريدم كه تو را خدمتگزار خودم قرار بدهم ، بلكه برای اين خريدم كه خدمتگزار تو باشم . من در تو چيزی ديدم كه‏ در كس ديگری نديدم . جز برای اينكه خدمتگزار تو باشم هيچ قصد و غرضی‏ نداشتم . من می‏خواهم از محضر تو بهره ببرم و بعد جريان را به او گفتم
تا جريان را گفتم رو كرد به آسمان و گفت : خدايا اين رازی بود بين من و تو . من نمی‏خواستم بندگان تو از آن اطلاع پيدا كنند . حال كه بندگانت را مطلع كرده‏ای خدايا مرا ببر . همين را گفت و جان به جان‏آفرين تسليم كرد
بشر قدرت كتمان كردن دارد ، اما چه چيزی را بايد كتمان كند ؟ يكی‏ بدی را كتمان می‏كند و تظاهر به خوبی می‏كند و ديگری از اين قدرت و از اين‏ كمال و توانايی به اين نحو استفاده می‏كند كه اسرارش را كه اگر مردم اطلاع‏ پيدا كنند او را به عرش برين می‏رسانند از مردم پنهان نگاه دارد
در قرآن درباره بعضی از فقرا چنين آمده است : " « يحسبهم الجاهل‏ اغنياء من التعفف »" ( 1 ) . اين نقطه مقابل نفاق است . بعضی از فقرا 2به واسطه اينكه عفيف هستند آنچنان روی فقر و ناداری خودشان را می‏پوشانند و نمی‏خواهند كسی بفهمد كه آنها فقير هستند كه مردم خيال می‏كنند آنها اغنيا هستند
پس نه اين است كه اگر ظاهر با باطن فرق داشته باشد مطلقا بد است
اگر انسان كاری كند كه باطنش از ظاهرش بهتر باشد و هميشه كوشش كند كه‏ ظاهرش يك درجه پايين‏تر از باطنش باشد خيلی هم خوب است و برای انسان‏ كمال است . آنچه كه اسمش نفاق است فريب است ، خدعه است ، گول‏زدن‏ مردم است
تعبيری در سوره " علق " آمده است كه می‏فرمايد : " « كلا لئن لم‏ينته‏ لنسفعا بالناصيه 0 ناصيه كاذبه خاطئه »"(2) [ چنين نيست، اگر از كارش‏ دست برندارد ] در قيامت موی پيشانی او را خواهيم گرفت ، اين پيشانی‏ دروغگوی خطاكار . پيشانی دروغگو ، يعنی اين سيمای دروغگو ، سيمايی كه‏ مردم فكر می‏كنند كه او چه آدم خوبی است اما اين سيما دروغ می‏گويد
نمی‏فرمايد زبانش دروغ می‏گويد بلكه می‏فرمايد خود پيشانی‏اش دروغ می‏گويد
در آيه بعد ، قرآن لحن اكيدی دارد .

پاورقی : . 1 بقره / . 273 . 2 علق / 15 و . 16

بعد از آن كه تشت رسوايی‏ منافقين از بام افتاد و معلوم شد كه اينها خطا كرده‏اند ، بعضی به آنها گفتند : برويد خدمت رسول اكرم صلی الله عليه و آله و اظهار ندامت كنيد و از ايشان بخواهيد از خداوند برای شما طلب مغفرت كند . اين سخن به‏ آنها برمی‏خورد ! " « و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول‏الله لووا رووسهم »" وقتی به آنها گفته می‏شود بياييد تا پيغمبر برای شما استغفار كند سرشان را می‏پيچند كه اين حرفها چيست كه می‏زنيد ؟ " « و رايتهم‏ يصدون و هم مستكبرون » " اينها را می‏بينی در حالی‏كه صد می‏كنند كه هم‏ ممكن است به معنای اعراض خودشان باشد و هم به معنای اعراض دادن مردم : خودشان روی برمی‏گردانند و يا مانع مردم هستند و آنها تكبر می‏ورزند . كسی‏ كه به پيغمبر ايمان داشته باشد، محال است در مقابل ايشان استكبار بورزد
قرآن می‏فرمايد ولی كار اينها از اين حرفها گذشته است. به آنها گفته‏اند بياييد پيغمبر برای شما استغفار كند . مگر اين گناهان با اين استغفارها آمرزيده می‏شود ؟ " « سواء عليهم استغفرت لهم ام لم‏تستغفر لهم لن يغفر الله لهم » " فرقی نمی‏كند ، چه تو برای اينها استغفار بكنی و چه نكنی خدا هرگز اينها را نخواهد آمرزيد . " « ان الله لايهدی القوم الفاسقين »" خدا مردم‏ فاسق و خارج را هدايت نمی‏كند . فسوق همان خروج است
آيه بعد گويی می‏خواهد بيان كند كه چرا خداوند اينها را نمی‏آمرزد . قرآن‏ يك گناه اين منافقين را كه اهانتی بود كه به خدا ، پيغمبر اكرم صلی الله‏ عليه و آله ، اسلام و مومنين كردند گوشزد می‏كند : « " هم الذين يقولون‏ لاتنفقوا علی من عند رسول الله " » اينها همان كسانی هستند كه به ياران‏ خودشان می‏گويند چرا به اين مردمی كه نزد پيغمبر هستند انفاق می‏كنيد ؟ چرا به اصحاب مهاجر پيغمبر انفاق می‏كنيد ؟ كلمه " انفاق " را به كار برده‏اند . قرآن در سوره حشر همين قصه را نقل می‏كند . قرآن كلمه " ايثار " را به كار می‏برد . ايثار يعنی ازخودگذشتگی . اينها كه كلمه " انفاق " را به كار می‏برند می‏خواهند مهاجرين را تحقير كنند . گويی چنين می‏گويند كه چرا مثلا به اين گداها اين‏قدر پول می‏دهيد ؟ البته اين را در بين رفقای خودشان می‏گفتند كه بعد ، از طرف زيدبن ارقم كه در آن وقت بچه‏ای بود و در آنجا حاضر بود و آنها متوجه نبودند كه ممكن است خبر بدهد قضيه فاش شد . " « هم الذين يقولون‏ لاتنفقوا علی من عند رسول‏الله حتی ينفضوا » " اينها كسانی هستند كه‏ می‏گويند به مردمی كه نزد پيغمبر هستند انفاق نكنيد تا متفرق شوند
قرآن می‏فرمايد: " « و لله خزائن السموات و الارض »" چه فكر كرده‏ايد ؟ شما خيال كرده‏ايد كه ريشه همه چيز ، شندر غاز ( 1 ) پولی است كه مردم‏ می‏دهند ؟ خيلی به اصطلاح اقتصادی و مادی فكر كرده‏ايد . مساله ، مساله‏ ايمان است ، مساله اتكای به خداست و مساله نصرت الهی است . اگر مردمی‏ استحقاق اين را پيدا كنند كه خدا بخواهد آن مردم را پيروز كند ، همه آن‏ وسائل را فراهم می‏كند ، مال و ثروت هم برايشان فراهم می‏كند . خزائن‏ آسمانها و زمين مال خداست ، برای خدا كار مشكلی نيست كه بخواهد وسيله‏ای‏ را فراهم كند . " « و لكن المنافقين لايفقهون »" ولی منافقين اين چيزها را نمی‏فهمند

ذلت عبدالله بن ابی

" « يقولون لئن رجعنا الی المدينه ليخرجن الاعز منها الاذل »" می‏گويند اگر ما به مدينه بازگرديم آن كه عزيزتر است ذليل‏تر را بيرون خواهد كرد
عبدالله‏بن ابی می‏گفت پايم كه به مدينه برسد پيغمبر را بيرون می‏كنم

پاورقی : . 1 [ كنايه از پول اندك . ( غاز : كوچكترين واحد پول در عهد قاجاريه‏ . ده غاز معادل يك شاهی بود فرهنگ معين ) . ]

قرآن می‏فرمايد : " « ولله العز و لرسوله و للمومنين »" عزت منحصرا از آن خدا و پيامبر و مومنين است ، يعنی تو ذليل‏تر از آن هستی كه بخواهی‏ چنين كنی ، تو آن‏قدر ذليلی كه خودت هم نمی‏دانی : " « و لكن المنافقين‏ لايعلمون »"
عبدالله بن ابی هنوز به مدينه نرسيده بود كه خدای متعال دو بار ذلت او را به او نشان داد . اين‏طور اشخاص كه منافق و ترسو هستند وقتی كه در ميان رفقای خودشان هستند رجز می‏خوانند ولی در جمع به كلی شكل ديگری به‏ خود می‏گيرند . وقتی كه آمد خدمت پيغمبر ، قسمهای غلاظ و شدادی خورد كه‏ اصلا من اين حرفها را نگفته‏ام و اينها را به من دروغ بسته‏اند . اين اولين‏ ذلتش بود . بعد هم پسرش آمد خدمت پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و عرض كرد : يا رسول‏الله همه می‏دانند كه در ميان انصار ، جوانی نسبت به‏ پدر و مادرش خوشرفتارتر از من نيست . من پدرم را به عنوان يك پدر دوست دارم ولی پدر من منافق است . اگر حق پدرم كشته شدن است فرمان بده‏ تا خودم او را بكشم . فرمود : نه . با اينكه پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله او را نهی كرد ، آمد كنار دروازه مدينه ايستاد . هر كس می‏آمد می‏ديد كه او دارد قدم می‏زند و شمشيرش هم دستش است . پدرش از دور پيدا شد
جلوی او را گرفت و گفت حق ورود به مدينه را نداری . تا پيغمبر اجازه‏ ندهد من نمی‏گذارم وارد مدينه شوی . اين آدمی كه اينچنين لاف می‏زد كه اگر به مدينه برگردم پيغمبر را از مدينه بيرون می‏كنم ، كارش به جايی رسيد كه‏ روز بعد ( بيش از يك روز هم تا رسيدن به مدينه فاصله نشد ) نزديكترين‏ افراد به او يعنی پسرش به او گفت من بدون اجازه پيامبر نمی‏گذارم وارد مدينه بشوی
" « يا ايها الذين امنوا لاتلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكرالله و من‏ يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون »" . گويی قرآن می‏خواهد اين‏طور نتيجه‏ بگيرد كه اين كسانی كه اينهمه باد و بروت می‏كنند و اين حرفها را می‏زنند ، غرورشان به‏ مال و ثروتی است كه دارند . فكر می‏كنند هر چه هست مال و ثروت است و ثروت هم دست ماست پس همه چيز دست ماست ، قدرت هم دست ماست ، پيغمبر و مهاجرين كه از مكه آمده‏اند ثروتی ندارند ، ثروت مال ماست . ما همين‏قدر كه جلوی اين جريان اقتصادی را بگيريم ، خواه‏ناخواه متفرق می‏شوند . اين غرور را از مال و ثروت پيدا كرده‏اند . بعد هم كه عبدالله بن ابی‏ خود را به عنوان عزيزتر حساب می‏كند ، تكيه‏اش به قوم و فاميل و بچه‏هايش‏ است
قرآن به عنوان نصيحت به مومنين خطاب می‏كند كه ای اهل ايمان ، ببينيد چطور مال و ثروت و فرزندان و فاميل ، سبب غفلت و غرور و سبب نفاق‏ عده‏ای شد . مبادا اين‏جور چيزها ، مانع شما و غافل‏كننده شما از خدا باشد
" « يا ايها الذين امنوا لاتلهكم اموالكم ولا اولادكم عن ذكر الله »" ای‏ اهل ايمان ثروتهای شما و فرزندان شما ، شما را از ياد خدا باز ندارد و غافل نكند آنچنانكه آنها را غافل كرده است . " « و من يفعل ذلك‏ فاولئك هم الخاسرون »" . هر كس اين كار را بكند و اينچنين بشود يعنی‏ مال و ثروتش موجب غفلتش بشود زيانكار است . كلمه " خسران " به كار رفته است چون در مال ، نفع و زيان مطرح است . همين مال كه عين سود است‏ ، تبديل به زيان می‏شود
" « و انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتی احدكم الموت »" برعكس ، بنای كار خودتان را بر انفاق بگذاريد ، بنای كار خودتان را بر اين‏ بگذاريد كه تا زنده هستيد از مال و ثروت خودتان ، خودتان استفاده كنيد
استفاده شما در اين است كه اينها را در راه خدا بدهيد و تنها به اين‏ وسيله است كه مال خود را برای خود جاويد كرده‏ايد

سخن اميرالمومنين عليه السلام

مكرر عرض كرده‏ايم كه علی عليه السلام پولی به دستشان رسيد . ايشان اين‏ پول را در دستشان حركت می‏دادند و می‏فرمودند كه ای پول ، ای دينار ، ای‏ درهم ، تو آن وقت مال من هستی كه تو را خرج كنم . برعكس آنچه معمولا خيال می‏كنند كه می‏گويند پول تا وقتی كه در دست من است مال من است ، ايشان فرمودند : پول تا در دست من است مال من نيست ، وقتی كه پول را خرج كردم آن وقت است كه مال من می‏شود
" « و انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتی احدكم الموت »" انفاق‏ كنيد از آنچه كه به شما روزی داده‏ايم پيش از آنكه مرگ يكی از شما فرا برسد . وقتی كه مرگ فرا می‏رسد ، آن وقت است كه هر كس آرزو می‏كند كه‏ ای كاش مهلتی داشت و می‏توانست از مال خود در راه خدا خرج كند ، در درجه اول واجبات را و در درجه دوم مستحبات را انجام دهد . بعضی گفته‏اند : اينجا مقصود واجبات است . شايد هم چنين باشد
" « فيقول رب لولا اخرتنی الی اجل قريب »" خدايا چرا مدت كمی به من مهلت نمی‏دهی ؟ كمی به من مهلت بده ، همين‏قدر مهلت بده كه بتوانم مالم‏ را در راه تو خرج كنم . " فاصدق و اكن من الصالحين " تا در راه خدا صدقه بدهم و از مردمان صالح و شايسته باشم . ولی قرآن می‏فرمايد : " اجل‏ مسمی " تخلف‏پذير نيست . " « و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها » " خدا هرگز هيچ نفسی را كه اجلش فرا رسيده ، به تاخير نمی‏اندازد ، اينها خيال و حرف است . " « والله خبير بما تعملون » " و خدا به آنچه كه‏ شما انجام می‏دهيد خبير و آگاه است
درباره " « و اكن من الصالحين » " كه در همين آيه بود كه خدايا چرا اجل مرا به تاخير نينداختی تا صدقه بدهم و از صالحين باشم ، ابن‏عباس‏ گفته است : " اصدق " اشاره است به اينكه حق واجب مالم را بدهم " و اكن من الصالحين " يعنی حج واجب خودم را انجام بدهم . درباره كسانی كه‏ حج واجبشان را انجام نداده‏اند ( و ظاهرا درباره كسانی هم كه حقوق مالی واجب ديگران را ادا نكرده‏اند چنين تعبيری هست ) در حديث آمده است كه وقتی می‏خواهند بميرند ، به آنها گفته می‏شود حالا ديگر مختاريد ، می‏خواهيد يهودی بميريد ، می‏خواهيد نصرانی بميريد ، ديگر نمی‏توانيد مسلمان بميريد . حج در سابق‏ واقعا يك عمل رياضت و نيمه‏جهاد بوده است ولی حالا به صورت تفنن و سفر تفريحی درآمده است

ذكری از امام حسن عليه السلام

از جمله چيزهايی كه در مورد امام حسن مجتبی عليه السلام كه اين ايام ، ايام شهادت ايشان است نوشته‏اند اين است كه ايشان در عمرشان مكرر ( شايد بيست بار ) هر چه داشتند نصف كردند ، نصف را برای خود نگه داشتند و نصف ديگر را در راه فقرا و مواردی كه لازم بود ، انفاق كردند
امام حسن عليه السلام سفرهای متعدد پياده به حج مشرف شدند . با اينكه‏ مركوب داشتند ولی سوار نمی‏شدند و اين عمل را برای خودشان به صورت يك‏ رياضت و عبادت واقعی درمی‏آوردند . مقام ايشان بالاتر از اين است كه‏ بخواهيم اين حرفها را بزنيم ولی شك ندارد كه برای افراد عادی هم آن حالی‏ كه در سفر پياده پيدا می‏شود هرگز با اين تنعمها حاصل نمی‏شود
امام مجتبی عليه السلام در حال پيدا كردن در هنگام عبادت فوق‏العاده‏ بودند . دشمنان ايشان ، چه تهمتها به ايشان زدند ، چه دشمنان امويشان و بدتر از آنها دشمنان عباسی ، چون در دوره بنی‏العباس علويان بنی‏الحسن‏ زياد قيام می‏كردند و دستگاه سياست و تبليغات بنی‏العباس برای اينكه‏ سادات بنی‏الحسن را بكوبد شروع به تبليغات عليه جد آنها يعنی امام حسن‏ عليه السلام كرده بود : زن خيلی زياد گرفته است ، مرد عياشی بوده است و از اين جور نسبتها ، درصورتی كه امام مجتبی عليه السلام " اعبد " اهل‏ زمانشان بوده‏اند . نماز كه می‏خواندند سراسر گريه بود و اگر به آيه‏ای از آيات قرآن می‏رسيدند كه در آن آيه ذكری از عذاب بود ، می‏افتادند و غش‏ می‏كردند
نمونه‏ای بودند از پدر بزرگوارشان علی عليه السلام . آنچه كه درباره علی‏ عليه السلام شنيده‏ايد ، نمونه‏اش درباره امام حسن عليه السلام صادق است
اين كه روزگار با اين وجود مقدس در زمان خودش چه كرد و بعد در زمانهای‏ بعد از خودش ، دستگاه خلافت عباسی چه كرد داستان درازی دارد . ده سالی‏ كه بعد از پدر بزرگوارشان زنده بودند كه بين نه تا ده سال طول كشيد ( اميرالمومنين عليه السلام در سال چهلم هجری و امام حسن عليه السلام درسال‏ چهل و نهم هجری از دنيا رفتند ) دوره حكومت استبدادی سياه معاويه است و بيشترين فشارها روی شخص امام است . ديگر معاويه از هيچ‏گونه آزار و اذيت و تحقير و تبليغی عليه امام حسن عليه السلام خودداری نمی‏كرد . در اوايل حكومت معاويه هنوز به اصطلاح آنچنان كه بايد و شايد صابون معاويه و بنی‏اميه به جامه مردم نخورده بود ، اواخر حكومت معاويه و در زمان حكومت‏ يزيد بود كه تشت اينها ديگر به‏طوركلی از بام افتاد والا قبلا مردم می‏گفتند معاويه مرد باكفايتی است . معاويه به حكم اينكه بعد از خودش تمام‏ انديشه‏اش اين بود كه خلافت به پسرش يزيد برسد موانع را در زمان حيات‏ خودش يكی پس از ديگری برمی‏داشت و اين اختصاص به امام حسن عليه السلام‏ ندارد . عده ديگری هم كه از نظر مردم يا از نظر خودشان كانديدای خلافت‏ بودند ، همه را از بين برد مثل سعد بن وقاص . معاويه سعدبن وقاص پدر عمر سعد را مسموم كرد و كشت چون يكی از شش نفری بود كه عمر برای شورا معين كرد . قهرا در ميان مردم [ شايع ] بود كه سعد مردی است كه لياقت‏ خلافت دارد برای اينكه خليفه دوم او را هم جزو آن شش نفر نامزد كرد
مردی است به نام " عبدالرحمن بن خالد " كه پسر خالد بن وليد است
چون پدرش سردار معروفی بود خودش هم ادعاهايی داشت . معاويه او را هم‏ مسموم كرد و از بين برد و حتی چندين نفر از بنی‏اميه را كه داعيه خلافت‏ داشتند از بين برد . در مورد آنها ، هدف معاويه فقط اين بود كه خودشان‏ را از بين ببرد ولی راجع به امام حسن عليه السلام هدف ديگری هم داشت و آن اين بود كه می‏خواست علاقه و محبت به امام حسن عليه السلام را از بين‏ ببرد ، چون می‏دانست مردم به اهل‏بيت علاقه و محبت دارند و بعد هم‏ می‏خواست به خيال خود روح امام حسن عليه السلام را در زمان حياتشان خرد كند . به حاكم مدينه سپرده بود كه روزهای جمعه موظف هستی حتما در حضور حسن بن علی پدرش را لعن و سب كنی . در آيه نماز جمعه خوانديم كه وقتی‏ نماز جمعه اقامه می‏شود بر همه واجب است شركت كنند . اگر كسی شركت‏ نمی‏كرد نمی‏توانست بگويد من كه شركت نمی‏كنم برای اين است كه اينها لياقت اين را ندارند كه نماز جمعه را اقامه كنند . فورا می‏گفتند اين فرد مخالف نماز جمعه و كافر است و او را تكفير می‏كردند به‏طوری‏كه همان مردم‏ مقدس می‏ريختند و او را می‏كشتند . امام در نماز جمعه شركت می‏كرد . آن‏ وقت در حضور حضرت و در كنار قبر پيغمبر صلی الله عليه و آله خطبه نماز جمعه كه در دو جلسه پيش عرض كرديم كه وظيفه امام جمعه در هنگام ايراد خطبه چيست تبديل شده بود به لعن و سب علی عليه السلام . در آخر كار هم‏ به فكر افتاد كه امام حسن عليه السلام را از ميان بردارد . اين بود كه‏ وسيله مسموم كردن امام حسن عليه السلام را فراهم كرد ، آنهم نه يك‏بار بلكه دو بار يا سه بار ايشان را مسموم كرد ... (1)

پاورقی : . 1 [ متاسفانه جملات انتهايی نوار ضبط نشده است . ]

next page

fehrest page

back page