next page

fehrest page

مقدمه

جلد هفتم آشنايی با قرآن مشتمل است بر تفسير سوره‏های مباركه صف ، جمعه ، منافقون و تغابن توسط شهيد آيالله مطهری ، تاحدی كه نوارهای آنها موجود بوده است . شرح اين جلسات تفسير در مقدمه جلد پنجم اين مجموعه‏ ذكر شده است . اين مجلد نيز همچون ساير مجلدات از محتوايی غنی و بيانی‏ روان برخوردار است . در اين شماره ، به تناسب آيات ، برخی موضوعات‏ اجتماعی سياسی مانند نماز جمعه و مساله نفاق مورد بحث قرار گرفته است
همچنين برخلاف مجلدات قبلی ، فهرستهای آيات قرآن كريم ، احاديث و غيره‏ در آخر كتاب اضافه شده است
از خداوند متعال توفيق بيشتر برای نشر مجلدات بعدی اين مجموعه‏ خواستاريم
22 بهمن 1377 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری

1 - تفسير سوره صف

بسم‏الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين و الصلاه و السلام علی عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد صلی الله عليه و آله و علی‏ آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « و اذ قال عيسی ابن مريم يا بنی اسرائيل انی رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدی‏ من التورا و مبشرا برسول ياتی من بعدی اسمه احمد فلما جاهم بالبينات‏ قالوا هذا سحر مبين 0 و من اظلم ممن افتری علی الله الكذب و هو يدعی الی‏ الا سلام و الله لايهدی القوم الظالمين 0 يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم‏ و الله متم نوره و لو كره الكافرون 0 هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دين‏ الحق ليظهره علی الدين كله و لو كره المشركون ( 1 ) . »

پاورقی : . 1 صف / 6 - . 9

دو ركن رسالت عيسی عليه السلام

درباره اين آيات كريمه بحث می‏كرديم ( 1 ) و گفتيم كه حضرت عيسی‏ بن‏مريم ، عيسای مسيح ، پيامی كه برای مردم آورد دو نكته بيشتر نبود . يكی‏ تاييد تورات بود ، می‏فرمود : من نيامده‏ام كه چيزی از تورات كم كنم يا زياد كنم . همان‏طور كه قرآن مجيد نقل كرده ، حضرت عيسای مسيح قسمت خيلی‏ كمی از احكام شريعت حضرت موسی را تغيير داد ، يعنی ايشان پيغمبر صاحب‏ شريعت بود نه اينكه صاحب شريعت نبود ، ولی شريعت او اختلاف كمی با شريعت موسی داشت و لهذا خود را مصدق تورات ، كسی كه برای تاييد تورات‏ آمده است ، يعنی برای اين نيامده است كه اين كتاب را به‏كلی نفی كند [ معرفی كرد ] . نكته ديگر اينكه می‏فرمود به عنوان مبشر آمده ، يعنی خود بشارت ، رسالت حضرت عيسای مسيح بوده است
توضيح اينكه يك وقت است كه پيغمبری در ضمن تعليماتش ، مبشر هم هست‏ ، يعنی بشارت هم می‏دهد به پيغمبری كه بعد از او می‏آيد يا مثلا با اسلام‏ نبوت پايان يافته است ، ولی مساله بشارت ظهور حضرت مهدی‏عجل‏الله تعالی‏ فرجه مطرح شده است . البته جز تعليمات اسلامی ، اين مطلب هم هست ، اما نه اين است كه پيغمبر ما آمده است برای دادن اين بشارت ، كه اصلا ركن‏ رسالت پيغمبر اين بشارت باشد . حضرت مسيح ركن رسالتش بشارت بوده ، يعنی درواقع عيسای مسيح يك ركن رسالتش جنبه پيشقراولی و جنبه مقدمی‏ بوده است برای پيغمبری كه بعد از او می‏آيد و اوست كه جهان بايد منتظر او باشد و اوست كه آن شريعت را می‏آورد .

پاورقی : . 1 [ نوار جلسه اول سوره صف ذر ذست نيست . ]

اين مطلبی است كه قرآن با يك‏ لطافت مخصوص بيان كرده است و ما به حكم اينكه قرآن برای حضرت عيسای‏ مسيح عظمت و جلالت قائل است ، برای ايشان جلالت قائل هستيم و او را يكی از پنج‏ پيغمبر بسيار بزرگ عالم می‏شماريم ولی در عين حال اين نكته بايد مشخص‏ باشد كه عيسی عليه السلام همين دو جنبه را داشت : مصدق و مويد تورات بود با تغييرات بسيار كمی : " « و لا حل لكم بعض الذی حرم عليكم »" ( 1 ) و ديگر اينكه مبشر بود ، آمده‏ام برای اينكه به شما آمدن پيامبری را كه‏ بعد از من خواهد آمد نويد دهم و لهذا تواريخ در اين جهت اتفاق دارند و فرنگيها هم اين مطلب را قبول دارند كه دوره ماموريت حضرت عيسای مسيح‏ برای ابلاغ رسالت ، بسيار كوتاه بوده است . حضرت عيسی همان‏طور كه خود مسيحيها هم اعتراف دارند تا سی سالگی رسالت خود را هيچ ابراز نكرد و در سی سالگی رسالت خود را ابراز كرد . بعد يا در سی و سه سالگی به قول بعضی‏ و يا در سی و شش سالگی و حداكثر سی و هفت سالگی ، عيسی به قول آنها كشته شد ، می‏گويند بعد از سه سال و يا شش سال و يا هفت سال كشته شد
عيسای مسيح دوره زيادی نداشت ، علتش اين است كه تعليمات زيادی نداشت‏ كه دوره زيادی بخواهد ، آمده بود برای تصديق و تاييد تورات و برای اصلاح‏ مردم براساس شريعت موسی و بعد هم برای همين بشارت ، و لهذا نام كتاب‏ عيسی عليه السلام ( انجيل ) ( 2 ) در اصل افاده معنای بشارت می‏كند .

پاورقی : . 1 ال عمران / . 50 . 2 بعدها حواريين " اناجيل " نوشتند كه در مورد اين كتابها خيلی‏ حرفها هست . قرآن اناجيل نمی‏گويد ، انجيل می‏گويد ، چون كتاب عيسی يكی‏ بيشتر نبوده كه همان انجيل است . حواريين تعليمات عيسای مسيح را با فاصله خيلی زياد نوشتند . اينها كه نوشتند چطور نوشتند ؟ اينها از حافظه‏ خودشان نوشتند . منتها مسيحيها برای اينكه می‏خواهند جنبه قداستش را حفظ كنند می‏گويند : با يك نوع الهام الهی نوشتند . به آنها جواب می‏دهند كه‏ اگر با يك الهام الهی نوشتند ، بايد همه انجيلها يك جور از آب دربيايد ، پس چرا مختلف و حتی >

اينجا می‏توان فهميد كه چقدر مساله بشارت در رسالت عيسی عليه السلام اساسی بوده و ركن رسالت‏ ايشان بوده كه اصلا اسم كتاب ايشان " بشارت " است كه همان جنبه‏ مقدميت را می‏رساند
آيه هم درست همين مطلب را می‏فهماند كه حضرت عيسی عليه السلام كه آمد اساس تعليماتش اين دو امر بود : احيای شريعت موسی عليه السلام و تاييد تورات و اصلاح بنی‏اسرائيل براساس تعليمات تورات ، و ديگر بشارت‏ خاتم‏الانبيا صلی الله عليه و آله
" « و اذ قال »" ياد كن يا ذكر كن آنگاه كه عيسی پسر مريم خطاب به‏ بنی‏اسرائيل گفت : " « انی رسول الله اليكم »" من فرستاده خدا هستم به‏ سوی شما ، در حالی كه " « مصدقا لما بين يدی من التورا »" تاييد و تصديق می‏كنم كتابی كه قبل از من آمده است كه آن تورات است، كتاب موسی‏ و شريعت او را تصديق و تاييد می‏كنم درحالی كه مبشر و نويد دهنده به‏ پيامبری هستم كه بعد از من می‏آيد و نام او احمد صلی الله عليه وآله است
اينجا گفتار حضرت عيسی تمام می‏شود و ديگر كلام خود قرآن است : " « فلما جاهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين »". با اين همه بشارتی كه‏ عيسی به بنی‏اسرائيل يعنی يهوديها داده بود ، وقتی كه احمد صلی الله عليه‏ و آله با دلايل بسيار روشن آمد ، گفتند : گفتار اين فرد يك جادوی آشكار است
در آن هفته عرض كردم كه در انجيل ، مخصوصا در انجيل يوحنا ، [ اين‏ بشارت ] ، مكرر و با عبارات مختلف آمده است و عرض كردم كه حضرت علی‏ بن موسی‏الرضاعليه السلام در مجمعی كه مامون تشكيل داده بود ، همين موضوع‏ را در مباحثه‏ای يادآوری كردند

پاورقی : > احيانا در بعضی قسمتها متناقض از آب درآمده است ؟ ! پس معلوم می‏شود جنبه الهامی نداشته است

اخيرا تحقيقاتی شده است از طرف خود فرنگيها و از طرف بعضی از مسلمينی كه در اين قضايا مطالعه داشته‏اند ، راجع به بشارتهايی كه در كلمات حضرت عيسی يا پيغمبران ديگر آمده است ، و مخصوصا همان‏طور كه در هفته پيش گفتم ، بعضی از علمای مسيحی كه اطلاعات بسيار عميقی در مسيحيت‏ داشتند و بعد مسلمان شدند ، اين اطلاعات را دراختيار مسلمين قرار دادند كه گفتيم در ميان كتابها البته من اطلاعاتم در اين زمينه آنقدر زياد نيست‏ تا آنجا كه ما اطلاع داريم آن كه از همه بهتر است همين كتاب انيس‏الاعلام‏ فخرالاسلام است . فخرالاسلام يك عالم بزرگ مسيحی بوده و بعد مسلمان شده و يك مسلمان بسيار مخلصی است و به زبان عبری و سريانی هم ظاهرا آشنا بوده‏ است . او متن اين بشارتها را به آن زبانهای اولی نقل می‏كند
برای اينكه ذكر خيری از مرد ديگری هم كه در اين زمينه خيلی خدمت كرد ، ولی مجهول‏القدر ماند ، شده باشد عرض می‏كنيم كه در زمان نزديك به ما كه‏ شايد امثال ما هم آن زمان را درك نكرده باشيم ، در عتبات عالمی بوده به‏ نام شيخ جواد بلاغی . مرحوم شيخ جواد بلاغی از آن افراد استثنايی است كه‏ برای خدمت از مسير عمومی خارج می‏شوند

فداكاری علمی در حوزه‏های علميه

اين نكته را توجه داشته باشيد كه خيلی وقتها افرادی وقتی كه می‏خواهند كاری انجام بدهند كه آن كار خدمت است ، اگر از مسير عمومی كارهای‏ حوزه‏های علميه خارج باشد ، اين مساوی است با خرد شدن و از بين رفتن آنها و اين جريانات به هر حال هست . در حوزه‏های علميه اگر كسی در رشته فقه و اصول كار كند و استعداد زيادی داشته باشد به مقامات عاليه‏ای می‏رسد و مردم هم از او تقدير و تجليل می‏كنند . و اخيرا رشته‏های علوم عقلی مثل فلسفه هم تا حدودی چنين حالتی پيدا كرده است
ولی از اين حدود اگر خارج شود هر اندازه هم خدمت عظيم و بزرگ باشد ديگر جز يك فداكاری هيچ چيز ديگری نمی‏تواند باشد . ما نمونه‏اش را ديده‏ايم كه‏ چقدر افرادی از بين رفتند ، البته نه خودشان بلكه از نظر اجتماع
ما ابتدا از كسی نام می‏بريم كه ايشان البته به جهت ديگری نه تنها از بين نرفته ، الحمدلله يك شخصيت بزرگ اجتماعی است يعنی استاد خودمان‏ علامه طباطبايی . اين مرد بزرگ از آن استعدادهای فوق‏العاده است و در همه‏ رشته‏های علوم اسلامی كار كرده و زياد هم كار كرده است . ايشان احساس كرد كه ما از نظر تفسير خيلی جای خالی داريم و در اين زمينه احتياج داريم
ولی تفسير يك علمی است كه اگر كسی چهل سال هم روی آن كار كند هيچ وقت‏ اجتماع برايش قدری قائل نيست . ايشان بيست سال تمام زحمت كشيد تا اينكه اين تفسير الميزان را در بيست جلد نوشت . در مورد وضع مالی ايشان‏ در جوانی ، چون الحمدلله فعلا مستغنی است ( 1 ) می‏گويم كه در سالهای اولی‏ كه من به تهران آمده بودم ايشان گاهی از من پنج يا شش تومان پول قرض‏ می‏گرفت . حالا چنانكه گفتم الحمدلله مستغنی است و خيال هم نمی‏كنم در همه‏ ايام سال پيش بيايد كه يك نفر هديه‏ای به منزل اين مرد ببرد . ولی خدمتی‏ كرده كه گرچه الان تا حدودی شناخته شده است و از ايشان تقدير می‏شود ولی‏ تدريجا بهتر شناخته خواهد شد . آقای بروجردی مسلما صد سال ديگر فراموش‏ می‏شود ولی آقای طباطبايی صد سال ديگر خيلی اهميت بيشتری از حالا خواهد داشت ، چون اثری به وجود آورده است كه او را زنده نگه می‏دارد

پاورقی : . 1 ايشان چيزی در آذربايجان داشتند كه بعدها توانستند پس بگيرند

همين حضرت آقای خويی كه الان مرجع تقليد هستند ، ايشان مدتی در نجف‏ درس تفسير شروع كردند و يك جلدش هم از چاپ بيرون آمده به نام البيان‏ كه يك مقدمه‏ای است . اين كتاب نشان می‏دهد اين مرد چقدر در اين كار استعداد دارد ، ولی ای كاش ادامه می‏دادند ، ولی ادامه ندادند . در يك‏ سخنرانی گفته‏ام كه يكی از علمای تهران وقتی با ايشان صحبت كرده بود ، گفته بود : ديگر نمی‏توانم ، دارم از بين می‏روم . طلبه‏های فاضلی كه تا ديروز به درس من می‏آمدند ديگر نمی‏آيند . از ايشان پرسيده بود پس آقای‏ طباطبايی چطور در قم اين كار را كردند ؟ ايشان پاسخ داده بود : ايشان‏ تضحيه كردند يعنی خودشان را قربانی كردند

يادی از مرحوم شيخ جواد بلاغی

شيخ جواد بلاغی كه ظاهرا آذربايجانی است مسير ديگری را پيش گرفت
گذشته از اين كه در تفسير كار كرد و تفسيری هم نوشت به نام الاالرحمن كه‏ ظاهرا كامل نيست و شايد دو سه جلد بيشتر نباشد ، كار عمده‏ای كه كرد اين‏ بود كه در زمينه مذاهب اهل كتاب مانند يهوديت و مسيحيت كار كرد و به‏ زبانهای اصلی مثل زبان عبری و زبان سريانی آشنا شد . يك نفر از فضلای‏ قديم قم كه زمانی در نجف بوده است نقل می‏كرد كه ما با مرحوم آقا شيخ‏ جواد در بغداد به مجامع مسيحيها می‏رفتيم و من تعجب می‏كردم وقتی با آنها به زبانهای عبری و سريانی و زبانهای قديم صحبت می‏كرد و بر كتابهايشان از خود آنها بيشتر مسلط بود . چنين مردی نان برای خوردن نداشت . آدمی كه‏ اينجور است بايد از اوضاع دنيا اطلاع داشته باشد . قهرا مجلات آنها را می‏خريد و مطالعه می‏كرد . مرحوم آقای صدر می‏گفت : ما جوان بوديم و ايشان‏ را نمی‏شناختيم . همين‏قدر می‏دانم كه اين شيخ جواد كه رد می‏شد می‏گفتند : شيخ روزنامه‏خوان ! او را به عنوان شيخ روزنامه‏خوان می‏شناختند ، چون روزنامه می‏خواند . بايد هم‏ روزنامه می‏خواند تا از وضع روز اطلاع پيدا كند . كتابهايی كه اين مرد در اين زمينه نوشته ، كتابهايی است بسيار باارزش
غرض اين بود كه شما بدانيد كه حساب خدمت غير از حساب نعمت است
يك گروه ، گروه نعمت هستند ، اگر هم خدمتی می‏كنند از نعمتهايش هم خوب‏ بهره می‏برند ، ولی آنهايی كه خيلی خدمت می‏كنند به‏كلی از گروه نعمت‏ بيرون هستند يعنی اصلا بی‏بهره بی‏بهره هستند
مرحوم‏آقا شيخ جواد در اين زمينه‏ها خيلی خوب كار كرده بود . كتابهايش‏ هم الان هست مثل كتاب الهدی الی دين المصطفی يا الرحله المدرسيه
كتابهايی كه من از ايشان سراغ دارم عربی است ، نمی‏دانم به فارسی هم‏ كتابی دارد يا نه . شايد بعضی كتابهای ايشان ترجمه شده باشد كه من اطلاعی‏ ندارم . به هر حال اين مرد در اين زمينه‏ها بسيار كار كرده بود و كارهايش‏ هم فوق‏العاده باارزش است و اجرش هم با خدا . شايد پنجاه سال باشد كه‏ از دنيا رفته است

مباحثات حضرت رضا عليه السلام

در مباحثاتی كه حضرت رضا عليه السلام در مجلس مامون كردند و شيخ صدوق‏ در كتاب عيون اخبار الرضا ( 1 ) نقل كرده ، [ مساله بشارت طرح شده است‏ ] . يكی از علما بر اين كتاب حواشی‏ای نوشته است و حتی از بعضی از علمای‏ بزرگ چيزهايی را نقل می‏كند كه نشان می‏دهد آنها در مورد معنی چند لغت‏ اطلاع نداشته‏اند . مثلا در كلام حضرت رضا عليه السلام لفظ " بارقليطا " يا " فارفليطا " آمده است . حضرت می‏گويند اين كلمه در انجيل و يا جای ديگری آمده است .

پاورقی : . 1 شيخ صدوق در اين كتاب فقط احاديث را نقل كرده و شارح نيست

برخی علمايی كه بعد آمده‏اند ، گفته‏اند " فارفليطا " عربی است و شايد به معنای فارق بين حق و باطل است ، درصورتی كه اين كلمه معرب يك لفظ يونانی است ، معرب " پاراكليتوس‏ " ( 1 ) است كه به اين صورت درآمده است
من قسمتی از آن كلام حضرت رضا عليه السلام را برای شما نقل خواهم كرد
مامون همان طور كه مكرر گفته‏ايم با همه شقاوت و خباثتی كه داشت اهل علم‏ و علم‏دوست و فاضل و درس‏خوانده بود ، منطق و فلسفه خوانده بود ، حديث و فقه و كلام خوانده بود و از همه اينها كاملا اطلاع داشت . اين بود كه خيلی‏ خوشش می‏آمد كه مجالس بحث تشكيل بدهد و در تشكيل اين مجالس بی‏غرض هم‏ نبود . وقتی كه حضرت رضا عليه السلام به خراسان و به مرو آمدند ، مامون‏ به فضل بن سهل وزير خود گفت : حال كه علی بن موسی‏الرضا از مدينه آمده‏ است ، دوست دارم مجمعی تشكيل دهی و روسا و علمای همه مذاهب را در آن‏ جمع كنی ، برای اينكه با علی بن موسی‏الرضا عليه السلام مباحثاتی بشود . او هم از همه علمای مذاهب دعوت كرد . از جاثليق دعوت كرد ( جاثليق معرب‏ كاتوليك است ، به كشيش عمده مسيحيها " كاتوليك " می‏گفتند ) ، از بزرگ يهود به نام راس‏الجالوت دعوت كرد ، از بزرگ صابئين كه عقايد خاصی داشتند و خود را تابع نوح می‏دانستند دعوت كرد ( درباره عقايد صابئين اختلافاتی هست ) ، " هربد " را كه همان هيربد ، عالم بزرگ‏ مجوسی و زردشتی است دعوت كرد ، از متكلمين غيرشيعه دعوت كرد ، و حتی‏ كسانی را دعوت كرد كه اصلا منكر خدا بودند ، دهری و به قول امروزيها مادی‏ و ماترياليست بودند
[مامون‏] اول آنها را دعوت كرد و از حضرت رضا عليه السلام دعوت نكرد

پاورقی : . 1 . Paracletos

به آنها گفت : من ميل دارم جلسه‏ای تشكيل بدهم و شما با پسر عموی ما كه‏ از مدينه آمده است مباحثه كنيد . آيا حاضريد ؟ گفتند : بله ، ما حاضريم‏ . گفت : پس فلان وقت صبح زود بين‏الطلوعين شما را دعوت می‏كنم به اينجا بياييد . بعد فرستاد خدمت حضرت رضا عليه السلام . چون مامون آدم زرنگی‏ بود ديگر به حضرت رضا عليه السلام به صورت امر نگفت . پيغام فرستاد كه‏ چنين چيزی در نظر است ، اگر مصلحت می‏دانيد در اين مجلس شركت بفرماييد . حضرت به حامل پيام فرمود : به مامون سلام برسان و بگو من فردا صبح‏ می‏آيم
مردی به نام نوفلی كه راوی اين قضاياست می‏گويد : حضرت به من فرمود : تو در اين قضيه چه می‏بينی ؟ گفتم : حقيقت اين است كه من مصلحت نمی‏بينم‏ ، برای اينكه اينها مردمی نيستند كه روی حق و حقيقت بخواهند حرف بزنند، اينها آسمان ريسمان می‏كنند ، جدل می‏كنند . اين اصحاب كلام و جدل مثل علما نيستند كه هدفشان حقيقت باشد ، اينها اهل مجادله هستند و حرفی می‏زنند كه‏ طرف را هو كنند و خلاصه هوچی هستند . جلسه ، جلسه هوچی‏گری و مغالطه كاری‏ خواهد شد، من مصلحت نمی‏بينم . حضرت تبسمی كردند و فرمودند:« " افتخاف‏ ان يقطعوا علی حجتی " » می‏ترسی من آنجا دربمانم ؟ ²([ قلت : لا والله ما خفت عليك قط " » نه ، من اصلا نمی‏ترسم ، اميدوارم خداوند شما را پيروز كند، ولی خواستم بگويم كه اينها اين‏طور هستند. بعد حضرت فرمود به نظر تو مامون از اين كار چه منظوری دارد ؟ بعد خودشان فرمودند : مامون بعد خودش‏ پشيمان می‏شود ، می‏گويد ای كاش اين جلسه را تشكيل نداده بودم . چون وقتی‏ ديد من در مجلس آنها بر كتب آنها از خودشان مسلط تر هستم و بعد همه‏ اينها در مقابل من مغلوب می‏شوند ، نتيجه معكوس می‏گيرد و پشيمان می‏شود ( اين سخن سو نيت مامون از تشكيل اين جلسات را نشان می‏دهد ) . بعد فرمود : آيا می‏دانی مامون چه موقع از اين كارش پشيمان‏ می‏شود ؟ « " قال : اذا سمع احتجاجی علی اهل التوراه بتوراتهم، و علی اهل‏ الانجيل بانجيلهم ، و علی اهل الزبور بزبورهم و علی الصابئين بعبرانيتهم ، و علی اهل الهرابذه بفارسيتهم ، و علی اهل الروم بروميتهم ، و علی اصحاب‏ المقالات بلغاتهم . . . علم المامون الموضع الذی هو سبيله ليس بمستحق له‏ فعند ذلك يكون الندامه " » وقتی مامون همه اينها را ديد ، از كار خودش‏ پشيمان می‏شود . علت پشيمانی‏اش هم اين است كه در ذهن مردم چنين فكری‏ پيش می‏آيد كه وقتی در مملكت چنين مردی هست، پس چرا مامون اينجا نشسته‏ است ؟ داستان خيلی مفصل است ، من آن قسمتهايی را كه مربوط به اين آيه است و با اين آيه تناسب دارد عرض می‏كنم . در يك جا حضرت به آن عالم يهود خطاب می‏كند : « " يا يهودی اقبل علی اسئلك بالعشر الايات التی انزلت‏ علی موسی بن عمران " » من تو را قسم می‏دهم به آن ده معجزه‏ای كه بر موسی‏ نازل شد ، آيا در تورات ، خبر محمد صلی الله عليه و آله و امت او هست‏ يا نه ؟ آيا با عنوان « " اتباع راكب البعير يسبحون الرب جدا جدا تسبيحا " » نيامده است ؟ و آن وقت به بنی‏اسرائيل دستور داده شده است: « " فليفرغ بنواسرائيل اليهم و الی ملكهم لتطمئن قلوبهم " » دستور داد مخالفت نكنند ، « " فان بايديهم سيوفا ينتقمون بها من الامم الكافر فی‏ اقطار الارض " » در دست آنها شمشيرهايی است كه از همه ملتهای روی زمين‏ انتقام خواهند گرفت . « " اهكذا هو فی التوراه مكتوب ؟ " » آيا چنين‏ چيزی در تورات هست ؟ تصديق كرد و گفت : بله
بعد خطاب به جاثليق فرمود: آيا از كتاب شعيا اطلاعی داری ؟ گفت: حرف‏ تا حرفش را می‏دانم . گفت : آيا در آنجا اين كلام نيست : « " انی رايت‏ صوره راكب الحمار لابسا جلابيب النور و رايت راكب البعير ضوء مثل ضوء القمر "؟ » در مكاشفه خودش گفت : من آن الاغ‏سوار ( يعنی عيسی ) را ديدم‏ در حالی كه جلبابها و روپوشهايی از نور به خودش گرفته بود، و آن شترسوار را ديدم در حالی كه نورش مانند نور قمر می‏درخشيد ؟ گفت: بله، شعيا چنين‏ چيزی گفته است.
بعد خطاب به جاثليق نصرانی فرمود : « " يا نصرانی هل تعرف فی الانجيل‏ قول عيسی عليه السلام: انی ذاهب الی ربكم و ربی ، و البار قليطا جاء ؟"» آيا از اين سخن عيسی عليه السلام اطلاع داری كه فرمود : من به سوی پروردگار خودم و پروردگار شما می‏روم و بارقليطا خواهد آمد ؟ « " هو الذی يشهدنی‏ بالحق كما شهدت له " » او مرا تاييد و تصديق می‏كند همان‏طور كه الان من‏ به او گواهی دادم ، « " و هو الذی يفسر لكم كل شی‏ء " ». می‏خواهد بگويد من رسالتم اين نيست كه حقايق را برای شما بگويم و بيان كنم ، من مبشر او هستم ، كسی كه حقايق را خواهد گفت اوست . « " و هو الذی يبدی فضائح‏ الامم " » اوست كه رسوايهای ملتها را در اثر غلبه و پيروزی ظاهر می‏كند
« " و هو الذی يكسر عمود الكفر " » و اوست كه ستون كفر را در هم خواهد شكست . جاثليق تاييد كرد كه اين كلمات در انجيل آمده است
بعد راجع به اينكه انجيل چطور از بين رفت بحث می‏كنند كه خيلی مفصل‏ است تا اينكه همان جمله دوباره تكرار می‏شود : « " قال له الرضا عليه‏ السلام: ان عيسی عليه‏السلام لم يخالف السنه و كان موافقا لسنه التوراه "» به راس الجالوت خطاب می‏كند كه عيسی با تورات مخالف نبود و همان طور كه در قرآن آمده ، او برای تاييد تورات آمده بود نه برای نسخ تورات ، « " حتی رفعه الله اليه ، و فی الانجيل مكتوب : ان ابن البره ذاهب و البار قليطا جاء من بعده " » ، پسر بره ( كه مراد از بره ، ظاهرا مريم‏ سلام‏الله عليهاست ) می‏رود و بعد از او بارقليطا خواهد آمد . « " و هو الذی يحفظ الاصار و يفسر لكم كل شی‏ء و يشهد لی كما شهدت له " » (1) او به من شهادت خواهد داد ، همان‏طور كه من به او شهادت دادم ، همان‏طور كه من او را تصديق كردم او هم مرا تصديق می‏كند .

پاورقی : . 1 عيون اخبارالرضا ، ج / 2 صص . 158 139

غرض اين بود كه‏ همين‏قدر اشاره كرده باشم كه در كلمات حضرت رضا عليه السلام اين مطلب‏ آمده است

دروغ بستن به خداوند

حال آيه بعد را بخوانيم : " « و من اظلم ممن افتری علی الله الكذب و هو يدعی الی الا سلام و الله لايهدی القوم الظالمين »" . اين تعبير و تعبيرهای مشابه در قرآن زياد آمده است : " « و من اظلم ممن افتری علی‏ الله »" ( 1 ) ( و يا " « و كذب بالصدق »" ( 2 " ستمگرتر از كسی‏ كه به خدا افترا ببندد كيست ؟ می‏دانيم كه دروغ گناه كبيره و ظلم است ، يعنی در مورد هر چيزی و به هر كسی انسان دروغ بگويد ، چون او را از حقيقت منحرف كرده ، بنابراين به‏ او ظلم كرده است . دروغ به طور كلی در قرآن ظلم تلقی می‏شود . ولی دروغ‏ تا دروغ تفاوت دارد . هر دروغی گناه كبيره است ، هيچ دروغی نداريم گناه‏ صغيره باشد ، ولی در ميان دروغها ، دروغ بستن به خدا و رسول ، شنيع‏ترين‏ دروغهاست و لهذا می‏بينيد كه روزه ماه رمضان با دروغهای عادی باطل نمی‏شود ( البته چنين دروغی گناه كبيره است ولی روزه را باطل نمی‏كند ) ولی اگر انسان به خدا و رسول دروغ ببندد ، روزه‏اش باطل است . مثلا اگر انسان در بيان يك مساله شرعی [ عمدا ] برخلاف حقيقت بگويد كه حكم خدا اين است ، اصلا روزه باطل است . اين نشان می‏دهد اين دروغ با دروغهای ديگر چقدر تفاوت دارد. باز دروغ بستن به خدا هم همه مانند يكديگر نيست.

پاورقی : . 1 صف / . 7 . 2 دمر / . 32

يك وقت‏ كسی دروغ به خدا می‏بندد و مثلا در مورد مساله‏ای از مسائلی كه در رساله‏ها داريم می‏گويد : حكم الله اين است ، در صورتی كه حكم الله اين نيست . از اين بالاتر اين است كه كسی بيايد ادعا كند كه من پيغمبر خدا هستم . اين دروغ بستن‏ به خداست ولی خيلی بالاتر از آن قبلی است . اين فرد دارد ادعا می‏كند كه‏ خدا من را به پيغمبری مبعوث كرده است ، ديگر ظلمی از اين بالاتر نيست
و در رديف اين ظلم اين است كه انسان افترای منفی به خدا ببندد ، يعنی‏ كسی را كه خدا فرستاده است بگويد او را خدا نفرستاده است . اين هم باز دروغ بستن به خداست . يك وقت خدا كسی را نفرستاده است و فردی به دروغ‏ می‏گويد خدا من را فرستاده است و يك وقت خدا كسی را فرستاده است و فردی می‏گويد : نه ، من می‏فهمم ، من اطلاع و خبر دارم كه خدا هيچ‏كس را نفرستاده است . اين هم در رديف آن است ، يعنی تكذيب انبيای حقيقی و واقعی ، چيزی در رديف ادعای پيغمبری كردن است و اين‏قدر اين ظلم فاحش‏ است
در اين آيه همين قسمت اخير ذكر شده است : " « و من اظلم ممن افتری‏ علی الله الكذب »" چه كسی ستمگرتر است از آن كه به خدا دروغ می‏بندد ؟ در اينجا بحث در مورد كسانی است كه پيغمبر راستين را تكذيب كرده‏اند نه‏ كسانی كه ادعای پيغمبری كرده‏اند ، چون بعد می‏فرمايد : " « و هو يدعی الی‏ الاسلام »" در حالی كه خود او به سوی اسلام دعوت می‏شود . آدمی كه اسلام را شناخته است ، آدمی كه براساس بشارتهای گذشته و براساس آيات و بينات‏ و معجزات می‏داند كه اين شخص ، پيغمبر خدا و از طرف خداست و مع‏ذلك‏ خودش را به نادانی می‏زند و می‏گويد : نه ، دروغ است ، اين شخص پيغمبر نيست ، به اين وسيله با تكذيب پيغمبر به خدا دروغ می‏بندد . " « و الله‏ لايهدی القوم الظالمين »" خدا مردم ستمكار را هرگز هدايت نمی‏كند تا چه رسد به اين بزرگ‏ستمكاران ، كه " اظلم " هستند ، ظالمترين‏ ظالمان عالم هستند

نور خدا خاموش شدنی نيست

اينجا يك سوال پيش می‏آيد . پيغمبرانی و مخصوصا عيسای مسيح چنين‏ بشارتهايی دادند ولی بعد اكثريت مردم قبول نكردند و دانسته انكار كردند . پس آيا بايد فاتحه اسلام را خواند ؟ قرآن جواب می‏دهد كه عيسای مسيح و ديگران كه به آن مردم بشارت دادند ، اين برای خير آنها بود كه وقتی آن‏ پيغمبر می‏آيد و آن مائده الهی پهن می‏شود ، صلاح و سعادت آنها در آن است‏ كه به او بگروند ، نه اين كه اگر نگرويدند بگويند اين دين تاييد نمی‏شود
می‏فرمايد : اينها تكذيب كنند يا تكذيب نكنند ، نور خدا با اين حرفها خاموش نمی‏شود : " « يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره‏ و لو كره الكافرون »" . اشتباه نشود ، با موضع منفی‏گرفتن آنها سد راه‏ اسلام نمی‏شود . اسلام حقيقتی است كه بايد نقش و رسالت خود را در عالم‏ انجام بدهد و انجام هم می‏دهد . قرآن كه در سوره توبه هم قريب به همين‏ بيان آمده است چنين تشبيه می‏كند كه مثل اينها برای جلوگيری از توسعه‏ اسلام ، مثل كسی است كه بخواهد اين خورشيد عالمتاب را با پف خودش‏ خاموش كند : " « يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم »" اينها می‏خواهند با دهانشان نور خدا را خاموش كنند . نوری را كه خدا روشن كرده است ، اينها می‏خواهند با پفشان خاموش كنند ؟ ! نه ، خدا نور خودش را به تمام‏ و كمال به مرحله نهايت خواهد رسانيد ، می‏خواهد كافران خوششان بيايد ، می‏خواهد بدشان بيايد ، خوشامد و ناخوشامد آنها در سرنوشت خودشان موثر است نه در سرنوشت اسلام . " « يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم و الله‏ متم نوره و لو كره الكافرون »" . عجيب است اين سياق و انتظام آيات‏ قرآن كه هر كدام به‏دنبال ديگری چطور نظم خاصی دارد و به سوالات جواب می‏دهد
پس در آن آيات مساله بشارت مطرح شد و در اين آيه مطلب اين‏طور بيان‏ شد كه خيال نكنيد كه توسعه اسلام و عالمگيرشدن شعاع دين اسلام بستگی دارد به اين كه اين بنی‏اسرائيلی كه عيسی عليه السلام به آنها بشارت داده ، گرايش پيدا كنند يا نكنند ، مردم دنيا همه منتظر ايستاده‏اند كه آيا اينها مسلمان می‏شوند ، نه ، مسلمان شدن آنها فقط برای خود آنها خوب بوده‏ است . اين نور خداست و نور خدا خاموش‏شدنی نيست . اراده خدا تعلق‏ گرفته است كه اين نور را جهانگير كند

سر خاموش نشدن نور خدا

اينجا سوال ديگری پيش می‏آيد و اين سوال خيلی مهم است : خدا چطور نور خودش را جهانگير می‏كند ؟ وقتی می‏گوييم خدا نور خودش را تمام می‏كند ، آيا مقصود اين است كه اين نور خود به خود خاموش می‏شود ولی خدا با يك‏ قوه قسری ( به قول حكما ) جلوی خاموشی آن را می‏گيرد ؟ يا نه ، خدا در خود اين نور ، در خود اين حقيقت ، چيزی قرار داده كه چون حقيقت است ، اراده خدا تعلق گرفته كه حقيقت باقی بماند ؟ اين نكته عجيبی است كه در اين آيه و در آيات ديگر به آن اشاره شده است
ابتدا آيه ديگری را كه اين معنا را بيان كرده ذكر می‏كنم و بعد به اين‏ آيه می‏پردازم . قرآن منطقی دارد كه خيلی با منطقهای ما در امروز متفاوت‏ است و همين منطقهای كج و كوله ما فعلا حجاب اسلام است . حقيقت مطلب‏ اين است كه اين حرفی كه سيد جمال‏الدين اسدآبادی گفته ، بسيار حرف حسابی‏ است : " الاسلام محجوب بالمسلمين " اسلام يك حجاب بيشتر ندارد و آن‏ همين مسلمين هستند . گفت : " تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز " . اسلام مثل يك نوری است كه در پشت شيشه‏های كج و كوله و شكسته و كثيف و آلوده‏ای قرار گرفته باشد كه وقتی مردم می‏خواهند آن نور را ببينند ، چون از ورای اين شيشه‏ها می‏بينند و آن نور را به اين شكل‏ شكسته و كثيف و سياه و تيره می‏بينند ، نمی‏دانند كه اين ، خاصيت اين‏ شيشه است ، اين شيشه را بشكن ، می‏بينی كه آن نور جور ديگری است . اسلام‏ محجوب به مسلمين است . من نمی‏دانم مسلمين چقدر بايد شلاق بخورند تا به‏ حقيقت اسلام بازگردند و به صورت يك شيشه پاكيزه خوبی دربيايند كه نور اسلام را خوب نشان بدهند
منطق قرآن اين است كه حق چون حق است باقی می‏ماند و باطل چون باطل و پوچ است از ميان رفتنی است . اگر باطلی را ديديد كه مقداری باقی مانده‏ ، حتما حقی را با خودش مخلوط كرده است . اين كلام اميرالمومنين عليه‏ السلام در نهج البلاغه است: « " فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف‏ علی المرتادين " » ( 1 ) . باطل هميشه خودش را با حقی ممزوج می‏كند و در پناه آن خودش را نگه می‏دارد ، والا [ در مواجهه ] حق صريح با باطل صريح ، باطل فورا از بين می‏رود . اين منطق قرآن است كه حق ، باقی‏ماندنی و باطل‏ از بين‏رفتنی است . اگر می‏بينيد حقی خودش را ضعيف می‏بيند در خود تجديدنظری كند ، عيبهای خود را رفع كند ، آنوقت می‏فهمد كه نيرو دارد يا نيرو ندارد
قرآن مثال می‏زند به آب باران و به كفی كه روی آب را می‏گيرد . در سوره‏ رعد می‏فرمايد : " « انزل من السما ما فسالت اوديبقدرها فاحتمل السيل‏ زبدا رابيا . . . فاما الزبد فيذهب جفا و اما ما ينفع الناس فيمكث فی‏ الارض »". كف زود از بين می‏رود، پوچ و نابود می‏شود و آب باقی می‏ماند، چرا ؟ آب چون نافع است و وجودش در نظام عالم خير است باقی می‏ماند

پاورقی : . 1 نهج‏البلاغه ، خطبه . 50

"« كذلك يضرب الله الحق و الباطل غ" (1) مثل حق و باطل هم همين است
باطل مثل كف است ، امر پوچی است كه به طفيل حق پيدا می‏شود و زود هم از بين می‏رود ، حق باقی ماندنی است
چرا خدا نور خودش را باقی نگه می‏دارد ؟ حتی اگر آيه بعد از اين هم‏ نبود ، آيه سوره رعد اين آيه را تفسير می‏كرد : چون حق است باقی می‏ماند
ولی در اينجا آيه بعد ، خودش خوب اين را بيان می‏كند كه اين كه ما می‏گوييم خدا نگه می‏دارد ، اين‏طور خيال نكنيد كه هميشه خدا به زور نگه‏ می‏دارد ، بلكه چون حق و حقيقت است ، اراده الهی به اين تعلق گرفته كه‏ حق و حقيقت باقی باشد
پيغمبر فرمود : قرآن و اسلام جاری می‏شود مثل جريان ماه و خورشيد ، يعنی‏ همان‏طور كه ماه و خورشيد هر روزی و هر ساعتی به منطقه‏ای می‏تابد ، اسلام هم‏ به منطقه‏ای می‏تابد . اين‏طور نيست كه قول داده باشند هميشه اسلام مثلا بايد در سرزمين ايران باشد ، هميشه در سرزمين عراق و يا مصر باشد ، اين خود مردم هستند كه بايد آن را حفظ كنند . اگر مردم كفران نعمت كنند اسلام از اينجا می‏رود ، ولی از دنيا نمی‏رود ، از دنيا نخواهد رفت و زمان خواهد گذشت تا بالاخره روزی همه دنيا اين حقيقت را بپذيرد . چون حقيقت است و دنيا رو به تكامل می‏رود ، در نهايت همه دنيا اين حقيقت را خواهد پذيرفت
پس بعد از اينكه می‏فرمايد : " « يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون »" می‏فرمايد : " « هو الذی ارسل‏ رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين كله »" خدا پيامبرش را همراه با يك برنامه راهنما و راهگشا فرستاد و به دليل اينكه راهی كه او نموده است از همه راهها بهتر است ( « ان هذا القرآن يهدی للتی هی اقوم ») (1) در آخر ، دنيا مجبور است‏ تسليم او بشود.

پاورقی : . 1 رعد / . 17

پس چرا اين نور باقی می‏ماند؟ " « بالهدی و دين الحق‏غ " ، چون راه حقيقت است خدا آن را بر همه راهها و همه دينها غالب و پيروز می‏گرداند : " « ليظهره علی الدين كله و لو كره المشركون »" . آنجا فرمود : " « و لو كره الكافرون »" و اينجا می‏فرمايد : " « و لوكره‏ المشركون »" . می‏خواهد مشركان خوششان بيايد يا بدشان بيايد . به قول‏ معروف جبر است ، با اين تفاوت كه بعضی می‏گويند " جبر طبيعت " ولی‏ قرآن می‏گويد " جبر حقيقت " ، جبر است ولی جبر حقيقت . " جبر حقيقت‏ " يعنی اراده حق به اين تعلق گرفته است كه حقيقت پيش برود ، می‏خواهد كافران خوششان بيايد می‏خواهد بدشان بيايد ، می‏خواهد مشركان خوششان بيايد ، می‏خواهد مشركان بدشان بيايد
اين مثل را عرض می‏كردم كه خود قرآن ذكر فرموده است : " « انزل من‏ السما ما فسالت اوديبقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا »" خدا از آسمان‏ بارانی می‏فرستد ، آب پاكی می‏فرستد كه تمام فضا را می‏گيرد ، صحرا و دره و سر كوه را می‏گيرد ، همه جا را می‏گيرد . ضمنا وقتی كه بر سر كوهها نازل‏ می‏شود و در جويها و در دره‏ها می‏ريزد ، سيل تشكيل می‏دهد . سيل با قدرت‏ فراوان در مسير خودش می‏آيد و زباله‏ها را حركت می‏دهد . برخوردهايی كه‏ اين آبها و زباله‏ها و چيزهای ديگر می‏كنند كم‏كم توليد كف می‏كند . بعد می‏بينيد همين كف روی سيل را می‏گيرد ، يعنی همين شی پوچ و بی‏خاصيت كه‏ زاييده همين سيل است ، كه اگر اين سيل نبود آن هم نبود ، می‏آيد روی آن‏ را می‏گيرد ، به‏طوری كه آدمی كه عمق را نمی‏بيند فكر می‏كند هر چه هست كف‏ است و ديگر آب مغلوب كف شده است ، نمی‏داند كه اين كف يك حيات‏ تبعی و طفيلی و موقتی دارد ، حقيقت چيز ديگری است .

پاورقی : . 1 اسرا / . 9

قرآن بعد از اينكه مثال كف و آب را می‏زند ، می‏فرمايد : " « كذلك يضرب الله الحق و الباطل » " اين است مثل حق و باطل
ما می‏بينيم عين همين مطلب ، هم مورد استناد امام حسين عليه السلام قرار گرفته ، هم مورد استناد حضرت زينب سلام‏الله عليها واقع شده و هم مورد استناد ديگران . امام حسين عليه السلام چرا اين‏قدر ايستادگی روح دارد ؟ برای اينكه حق و حقيقت است و مطمئن است . جريان امام حسين عليه السلام‏ كه معدوم نشد ، فانی نشد ، تحول پيدا كرد ، تبديل شد به يك نيروی الهی‏ كه تا جهان ، جهان است باقی است . اول سخن حضرت زينب را نقل می‏كنم
حضرت زينب وقتی به شام رسيدند ، اين جريان از نظر ظاهر و از نظر نيروی‏ دنيايی آنها را به ضعيفترين مرحله و حد رسانده است ، ديگر آخرين مرحله‏ است . . . ( 1 ) خداوند ان‏شاالله به همه توفيق عنايت بفرمايد
باسمك العظيم الاعظم الاجل الاكرم يا الله . .
پروردگارا دلهای ما به نور ايمان منور بگردان ! نيتهای ما را خالص بفرما ! در اين ماه اگر از ما راضی شده‏ای بر رضا و خشنودی خود بيفزا ! و اگر هنوز استحقاق اين خشنودی را پيدا نكرده‏ايم ، به لطف و كرم خودت از ما خشنود باش ! خدايا از گناهان ما در اين ماه و در ماههای ديگر درگذر ! توفيق توبه حقيقی و بازگشت به سوی خودت به همه ما عنايت بفرما ! توفيق عروج از معارج خودت به همه ما كرامت بفرما !

پاورقی : . 1 [ افتادگی از اصل نوار است . ]

2 - تفسير سوره صف

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « يا ايها الذين امنوا هل ادلكم علی تجار تنجيكم من عذاب اليم 0 تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبيل‏الله‏ باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون 0 يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات تجری من تحتها الا نهار و مساكن طيبفی جنات عدن ذلك الفوز العظيم 0 و اخری تحبونها نصر من الله و فتح قريب و بشر المومنين »(1)
اين خطاب دوم به اهل ايمان در اين سوره مباركه است . خطاب اول آيه‏ دوم سوره بود . بعد از آن كه در آيه اول فرمود : " « سبح لله ما فی‏ السموات و ما فی الارض و هو العزيز الحكيم »" فرمود : " « يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لاتفعلون » " كه عرض كرديم گرچه مفاد آيه " « لم تقولون ما لا تفعلون »" عام است ولی همان‏طور كه مفسرين گفته‏اند ، شان نزول آيه در مورد كسانی است كه در مورد جهاد در راه خدا قبل از اينكه دستور اين آيات برسد ، خيلی ادعاها می‏كردند ولی بعد در عمل به وعده خود وفا نكردند
بعد آيه " « ان الله يحب الذين يقاتلون فی سبيله صفا كانهم بنيان‏ مرصوص »" بود كه باز مربوط به جهاد بود . پس از آن ، آيه مربوط به‏ حضرت موسی عليه السلام بود و بعد آيه مربوط به حضرت عيسی عليه السلام ، و بعد هم راجع به اينكه اسلام كه نور خداست در عالم پهن خواهد شد ، خواه‏ كافران خوششان بيايد خواه بدشان بيايد و در آيه بعد از آن دليل اين امر آمده بود
بار ديگر مخاطب ، خود مومنين هستند . در اينجا قرآن مجيد به شكل‏ استفهام و در لباس تجارت پيشنهاد خود را ذكر می‏كند

پاورقی : . 1 صف / 10 - . 13

next page

fehrest page