![]() |
مقدمه
جلد هفتم آشنايی با قرآن مشتمل است بر تفسير سورههای مباركه صف ، جمعه ، منافقون و تغابن توسط شهيد آيالله مطهری ، تاحدی كه نوارهای آنها موجود بوده است . شرح اين جلسات تفسير در مقدمه جلد پنجم اين مجموعه ذكر شده است . اين مجلد نيز همچون ساير مجلدات از محتوايی غنی و بيانی روان برخوردار است . در اين شماره ، به تناسب آيات ، برخی موضوعات اجتماعی سياسی مانند نماز جمعه و مساله نفاق مورد بحث قرار گرفته استهمچنين برخلاف مجلدات قبلی ، فهرستهای آيات قرآن كريم ، احاديث و غيره در آخر كتاب اضافه شده است
از خداوند متعال توفيق بيشتر برای نشر مجلدات بعدی اين مجموعه خواستاريم
22 بهمن 1377 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری
1 - تفسير سوره صف
بسمالله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين و الصلاه و السلام علی عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد صلی الله عليه و آله و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « و اذ قال عيسی ابن مريم يا بنی اسرائيل انی رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدی من التورا و مبشرا برسول ياتی من بعدی اسمه احمد فلما جاهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين 0 و من اظلم ممن افتری علی الله الكذب و هو يدعی الی الا سلام و الله لايهدی القوم الظالمين 0 يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون 0 هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين كله و لو كره المشركون ( 1 ) . »پاورقی : . 1 صف / 6 - . 9
دو ركن رسالت عيسی عليه السلام
درباره اين آيات كريمه بحث میكرديم ( 1 ) و گفتيم كه حضرت عيسی بنمريم ، عيسای مسيح ، پيامی كه برای مردم آورد دو نكته بيشتر نبود . يكی تاييد تورات بود ، میفرمود : من نيامدهام كه چيزی از تورات كم كنم يا زياد كنم . همانطور كه قرآن مجيد نقل كرده ، حضرت عيسای مسيح قسمت خيلی كمی از احكام شريعت حضرت موسی را تغيير داد ، يعنی ايشان پيغمبر صاحب شريعت بود نه اينكه صاحب شريعت نبود ، ولی شريعت او اختلاف كمی با شريعت موسی داشت و لهذا خود را مصدق تورات ، كسی كه برای تاييد تورات آمده است ، يعنی برای اين نيامده است كه اين كتاب را بهكلی نفی كند [ معرفی كرد ] . نكته ديگر اينكه میفرمود به عنوان مبشر آمده ، يعنی خود بشارت ، رسالت حضرت عيسای مسيح بوده استتوضيح اينكه يك وقت است كه پيغمبری در ضمن تعليماتش ، مبشر هم هست ، يعنی بشارت هم میدهد به پيغمبری كه بعد از او میآيد يا مثلا با اسلام نبوت پايان يافته است ، ولی مساله بشارت ظهور حضرت مهدیعجلالله تعالی فرجه مطرح شده است . البته جز تعليمات اسلامی ، اين مطلب هم هست ، اما نه اين است كه پيغمبر ما آمده است برای دادن اين بشارت ، كه اصلا ركن رسالت پيغمبر اين بشارت باشد . حضرت مسيح ركن رسالتش بشارت بوده ، يعنی درواقع عيسای مسيح يك ركن رسالتش جنبه پيشقراولی و جنبه مقدمی بوده است برای پيغمبری كه بعد از او میآيد و اوست كه جهان بايد منتظر او باشد و اوست كه آن شريعت را میآورد .
پاورقی : . 1 [ نوار جلسه اول سوره صف ذر ذست نيست . ]
اين مطلبی است كه قرآن با يك لطافت مخصوص بيان كرده است و ما به حكم اينكه قرآن برای حضرت عيسای مسيح عظمت و جلالت قائل است ، برای ايشان جلالت قائل هستيم و او را يكی از پنج پيغمبر بسيار بزرگ عالم میشماريم ولی در عين حال اين نكته بايد مشخص باشد كه عيسی عليه السلام همين دو جنبه را داشت : مصدق و مويد تورات بود با تغييرات بسيار كمی : " « و لا حل لكم بعض الذی حرم عليكم »" ( 1 ) و ديگر اينكه مبشر بود ، آمدهام برای اينكه به شما آمدن پيامبری را كه بعد از من خواهد آمد نويد دهم و لهذا تواريخ در اين جهت اتفاق دارند و فرنگيها هم اين مطلب را قبول دارند كه دوره ماموريت حضرت عيسای مسيح برای ابلاغ رسالت ، بسيار كوتاه بوده است . حضرت عيسی همانطور كه خود مسيحيها هم اعتراف دارند تا سی سالگی رسالت خود را هيچ ابراز نكرد و در سی سالگی رسالت خود را ابراز كرد . بعد يا در سی و سه سالگی به قول بعضی و يا در سی و شش سالگی و حداكثر سی و هفت سالگی ، عيسی به قول آنها كشته شد ، میگويند بعد از سه سال و يا شش سال و يا هفت سال كشته شدعيسای مسيح دوره زيادی نداشت ، علتش اين است كه تعليمات زيادی نداشت كه دوره زيادی بخواهد ، آمده بود برای تصديق و تاييد تورات و برای اصلاح مردم براساس شريعت موسی و بعد هم برای همين بشارت ، و لهذا نام كتاب عيسی عليه السلام ( انجيل ) ( 2 ) در اصل افاده معنای بشارت میكند .
پاورقی : . 1 ال عمران / . 50 . 2 بعدها حواريين " اناجيل " نوشتند كه در مورد اين كتابها خيلی حرفها هست . قرآن اناجيل نمیگويد ، انجيل میگويد ، چون كتاب عيسی يكی بيشتر نبوده كه همان انجيل است . حواريين تعليمات عيسای مسيح را با فاصله خيلی زياد نوشتند . اينها كه نوشتند چطور نوشتند ؟ اينها از حافظه خودشان نوشتند . منتها مسيحيها برای اينكه میخواهند جنبه قداستش را حفظ كنند میگويند : با يك نوع الهام الهی نوشتند . به آنها جواب میدهند كه اگر با يك الهام الهی نوشتند ، بايد همه انجيلها يك جور از آب دربيايد ، پس چرا مختلف و حتی >
اينجا میتوان فهميد كه چقدر مساله بشارت در رسالت عيسی عليه السلام اساسی بوده و ركن رسالت ايشان بوده كه اصلا اسم كتاب ايشان " بشارت " است كه همان جنبه مقدميت را میرساندآيه هم درست همين مطلب را میفهماند كه حضرت عيسی عليه السلام كه آمد اساس تعليماتش اين دو امر بود : احيای شريعت موسی عليه السلام و تاييد تورات و اصلاح بنیاسرائيل براساس تعليمات تورات ، و ديگر بشارت خاتمالانبيا صلی الله عليه و آله
" « و اذ قال »" ياد كن يا ذكر كن آنگاه كه عيسی پسر مريم خطاب به بنیاسرائيل گفت : " « انی رسول الله اليكم »" من فرستاده خدا هستم به سوی شما ، در حالی كه " « مصدقا لما بين يدی من التورا »" تاييد و تصديق میكنم كتابی كه قبل از من آمده است كه آن تورات است، كتاب موسی و شريعت او را تصديق و تاييد میكنم درحالی كه مبشر و نويد دهنده به پيامبری هستم كه بعد از من میآيد و نام او احمد صلی الله عليه وآله است
اينجا گفتار حضرت عيسی تمام میشود و ديگر كلام خود قرآن است : " « فلما جاهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين »". با اين همه بشارتی كه عيسی به بنیاسرائيل يعنی يهوديها داده بود ، وقتی كه احمد صلی الله عليه و آله با دلايل بسيار روشن آمد ، گفتند : گفتار اين فرد يك جادوی آشكار است
در آن هفته عرض كردم كه در انجيل ، مخصوصا در انجيل يوحنا ، [ اين بشارت ] ، مكرر و با عبارات مختلف آمده است و عرض كردم كه حضرت علی بن موسیالرضاعليه السلام در مجمعی كه مامون تشكيل داده بود ، همين موضوع را در مباحثهای يادآوری كردند
پاورقی :
> احيانا در بعضی قسمتها متناقض از آب درآمده است ؟ ! پس معلوم میشود
جنبه الهامی نداشته است
برای اينكه ذكر خيری از مرد ديگری هم كه در اين زمينه خيلی خدمت كرد ، ولی مجهولالقدر ماند ، شده باشد عرض میكنيم كه در زمان نزديك به ما كه شايد امثال ما هم آن زمان را درك نكرده باشيم ، در عتبات عالمی بوده به نام شيخ جواد بلاغی . مرحوم شيخ جواد بلاغی از آن افراد استثنايی است كه برای خدمت از مسير عمومی خارج میشوند
فداكاری علمی در حوزههای علميه
اين نكته را توجه داشته باشيد كه خيلی وقتها افرادی وقتی كه میخواهند كاری انجام بدهند كه آن كار خدمت است ، اگر از مسير عمومی كارهای حوزههای علميه خارج باشد ، اين مساوی است با خرد شدن و از بين رفتن آنها و اين جريانات به هر حال هست . در حوزههای علميه اگر كسی در رشته فقه و اصول كار كند و استعداد زيادی داشته باشد به مقامات عاليهای میرسد و مردم هم از او تقدير و تجليل میكنند . و اخيرا رشتههای علوم عقلی مثل فلسفه هم تا حدودی چنين حالتی پيدا كرده استولی از اين حدود اگر خارج شود هر اندازه هم خدمت عظيم و بزرگ باشد ديگر جز يك فداكاری هيچ چيز ديگری نمیتواند باشد . ما نمونهاش را ديدهايم كه چقدر افرادی از بين رفتند ، البته نه خودشان بلكه از نظر اجتماع
ما ابتدا از كسی نام میبريم كه ايشان البته به جهت ديگری نه تنها از بين نرفته ، الحمدلله يك شخصيت بزرگ اجتماعی است يعنی استاد خودمان علامه طباطبايی . اين مرد بزرگ از آن استعدادهای فوقالعاده است و در همه رشتههای علوم اسلامی كار كرده و زياد هم كار كرده است . ايشان احساس كرد كه ما از نظر تفسير خيلی جای خالی داريم و در اين زمينه احتياج داريم
ولی تفسير يك علمی است كه اگر كسی چهل سال هم روی آن كار كند هيچ وقت اجتماع برايش قدری قائل نيست . ايشان بيست سال تمام زحمت كشيد تا اينكه اين تفسير الميزان را در بيست جلد نوشت . در مورد وضع مالی ايشان در جوانی ، چون الحمدلله فعلا مستغنی است ( 1 ) میگويم كه در سالهای اولی كه من به تهران آمده بودم ايشان گاهی از من پنج يا شش تومان پول قرض میگرفت . حالا چنانكه گفتم الحمدلله مستغنی است و خيال هم نمیكنم در همه ايام سال پيش بيايد كه يك نفر هديهای به منزل اين مرد ببرد . ولی خدمتی كرده كه گرچه الان تا حدودی شناخته شده است و از ايشان تقدير میشود ولی تدريجا بهتر شناخته خواهد شد . آقای بروجردی مسلما صد سال ديگر فراموش میشود ولی آقای طباطبايی صد سال ديگر خيلی اهميت بيشتری از حالا خواهد داشت ، چون اثری به وجود آورده است كه او را زنده نگه میدارد
پاورقی :
. 1 ايشان چيزی در آذربايجان داشتند كه بعدها توانستند پس بگيرند
يادی از مرحوم شيخ جواد بلاغی
شيخ جواد بلاغی كه ظاهرا آذربايجانی است مسير ديگری را پيش گرفتگذشته از اين كه در تفسير كار كرد و تفسيری هم نوشت به نام الاالرحمن كه ظاهرا كامل نيست و شايد دو سه جلد بيشتر نباشد ، كار عمدهای كه كرد اين بود كه در زمينه مذاهب اهل كتاب مانند يهوديت و مسيحيت كار كرد و به زبانهای اصلی مثل زبان عبری و زبان سريانی آشنا شد . يك نفر از فضلای قديم قم كه زمانی در نجف بوده است نقل میكرد كه ما با مرحوم آقا شيخ جواد در بغداد به مجامع مسيحيها میرفتيم و من تعجب میكردم وقتی با آنها به زبانهای عبری و سريانی و زبانهای قديم صحبت میكرد و بر كتابهايشان از خود آنها بيشتر مسلط بود . چنين مردی نان برای خوردن نداشت . آدمی كه اينجور است بايد از اوضاع دنيا اطلاع داشته باشد . قهرا مجلات آنها را میخريد و مطالعه میكرد . مرحوم آقای صدر میگفت : ما جوان بوديم و ايشان را نمیشناختيم . همينقدر میدانم كه اين شيخ جواد كه رد میشد میگفتند : شيخ روزنامهخوان ! او را به عنوان شيخ روزنامهخوان میشناختند ، چون روزنامه میخواند . بايد هم روزنامه میخواند تا از وضع روز اطلاع پيدا كند . كتابهايی كه اين مرد در اين زمينه نوشته ، كتابهايی است بسيار باارزش
غرض اين بود كه شما بدانيد كه حساب خدمت غير از حساب نعمت است
يك گروه ، گروه نعمت هستند ، اگر هم خدمتی میكنند از نعمتهايش هم خوب بهره میبرند ، ولی آنهايی كه خيلی خدمت میكنند بهكلی از گروه نعمت بيرون هستند يعنی اصلا بیبهره بیبهره هستند
مرحومآقا شيخ جواد در اين زمينهها خيلی خوب كار كرده بود . كتابهايش هم الان هست مثل كتاب الهدی الی دين المصطفی يا الرحله المدرسيه
كتابهايی كه من از ايشان سراغ دارم عربی است ، نمیدانم به فارسی هم كتابی دارد يا نه . شايد بعضی كتابهای ايشان ترجمه شده باشد كه من اطلاعی ندارم . به هر حال اين مرد در اين زمينهها بسيار كار كرده بود و كارهايش هم فوقالعاده باارزش است و اجرش هم با خدا . شايد پنجاه سال باشد كه از دنيا رفته است
مباحثات حضرت رضا عليه السلام
در مباحثاتی كه حضرت رضا عليه السلام در مجلس مامون كردند و شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا ( 1 ) نقل كرده ، [ مساله بشارت طرح شده است ] . يكی از علما بر اين كتاب حواشیای نوشته است و حتی از بعضی از علمای بزرگ چيزهايی را نقل میكند كه نشان میدهد آنها در مورد معنی چند لغت اطلاع نداشتهاند . مثلا در كلام حضرت رضا عليه السلام لفظ " بارقليطا " يا " فارفليطا " آمده است . حضرت میگويند اين كلمه در انجيل و يا جای ديگری آمده است .
پاورقی :
. 1 شيخ صدوق در اين كتاب فقط احاديث را نقل كرده و شارح نيست
من قسمتی از آن كلام حضرت رضا عليه السلام را برای شما نقل خواهم كرد
مامون همان طور كه مكرر گفتهايم با همه شقاوت و خباثتی كه داشت اهل علم و علمدوست و فاضل و درسخوانده بود ، منطق و فلسفه خوانده بود ، حديث و فقه و كلام خوانده بود و از همه اينها كاملا اطلاع داشت . اين بود كه خيلی خوشش میآمد كه مجالس بحث تشكيل بدهد و در تشكيل اين مجالس بیغرض هم نبود . وقتی كه حضرت رضا عليه السلام به خراسان و به مرو آمدند ، مامون به فضل بن سهل وزير خود گفت : حال كه علی بن موسیالرضا از مدينه آمده است ، دوست دارم مجمعی تشكيل دهی و روسا و علمای همه مذاهب را در آن جمع كنی ، برای اينكه با علی بن موسیالرضا عليه السلام مباحثاتی بشود . او هم از همه علمای مذاهب دعوت كرد . از جاثليق دعوت كرد ( جاثليق معرب كاتوليك است ، به كشيش عمده مسيحيها " كاتوليك " میگفتند ) ، از بزرگ يهود به نام راسالجالوت دعوت كرد ، از بزرگ صابئين كه عقايد خاصی داشتند و خود را تابع نوح میدانستند دعوت كرد ( درباره عقايد صابئين اختلافاتی هست ) ، " هربد " را كه همان هيربد ، عالم بزرگ مجوسی و زردشتی است دعوت كرد ، از متكلمين غيرشيعه دعوت كرد ، و حتی كسانی را دعوت كرد كه اصلا منكر خدا بودند ، دهری و به قول امروزيها مادی و ماترياليست بودند
[مامون] اول آنها را دعوت كرد و از حضرت رضا عليه السلام دعوت نكرد
پاورقی : . 1 . Paracletos
به آنها گفت : من ميل دارم جلسهای تشكيل بدهم و شما با پسر عموی ما كه از مدينه آمده است مباحثه كنيد . آيا حاضريد ؟ گفتند : بله ، ما حاضريم . گفت : پس فلان وقت صبح زود بينالطلوعين شما را دعوت میكنم به اينجا بياييد . بعد فرستاد خدمت حضرت رضا عليه السلام . چون مامون آدم زرنگی بود ديگر به حضرت رضا عليه السلام به صورت امر نگفت . پيغام فرستاد كه چنين چيزی در نظر است ، اگر مصلحت میدانيد در اين مجلس شركت بفرماييد . حضرت به حامل پيام فرمود : به مامون سلام برسان و بگو من فردا صبح میآيممردی به نام نوفلی كه راوی اين قضاياست میگويد : حضرت به من فرمود : تو در اين قضيه چه میبينی ؟ گفتم : حقيقت اين است كه من مصلحت نمیبينم ، برای اينكه اينها مردمی نيستند كه روی حق و حقيقت بخواهند حرف بزنند، اينها آسمان ريسمان میكنند ، جدل میكنند . اين اصحاب كلام و جدل مثل علما نيستند كه هدفشان حقيقت باشد ، اينها اهل مجادله هستند و حرفی میزنند كه طرف را هو كنند و خلاصه هوچی هستند . جلسه ، جلسه هوچیگری و مغالطه كاری خواهد شد، من مصلحت نمیبينم . حضرت تبسمی كردند و فرمودند:« " افتخاف ان يقطعوا علی حجتی " » میترسی من آنجا دربمانم ؟ ²([ قلت : لا والله ما خفت عليك قط " » نه ، من اصلا نمیترسم ، اميدوارم خداوند شما را پيروز كند، ولی خواستم بگويم كه اينها اينطور هستند. بعد حضرت فرمود به نظر تو مامون از اين كار چه منظوری دارد ؟ بعد خودشان فرمودند : مامون بعد خودش پشيمان میشود ، میگويد ای كاش اين جلسه را تشكيل نداده بودم . چون وقتی ديد من در مجلس آنها بر كتب آنها از خودشان مسلط تر هستم و بعد همه اينها در مقابل من مغلوب میشوند ، نتيجه معكوس میگيرد و پشيمان میشود ( اين سخن سو نيت مامون از تشكيل اين جلسات را نشان میدهد ) . بعد فرمود : آيا میدانی مامون چه موقع از اين كارش پشيمان میشود ؟ « " قال : اذا سمع احتجاجی علی اهل التوراه بتوراتهم، و علی اهل الانجيل بانجيلهم ، و علی اهل الزبور بزبورهم و علی الصابئين بعبرانيتهم ، و علی اهل الهرابذه بفارسيتهم ، و علی اهل الروم بروميتهم ، و علی اصحاب المقالات بلغاتهم . . . علم المامون الموضع الذی هو سبيله ليس بمستحق له فعند ذلك يكون الندامه " » وقتی مامون همه اينها را ديد ، از كار خودش پشيمان میشود . علت پشيمانیاش هم اين است كه در ذهن مردم چنين فكری پيش میآيد كه وقتی در مملكت چنين مردی هست، پس چرا مامون اينجا نشسته است ؟ داستان خيلی مفصل است ، من آن قسمتهايی را كه مربوط به اين آيه است و با اين آيه تناسب دارد عرض میكنم . در يك جا حضرت به آن عالم يهود خطاب میكند : « " يا يهودی اقبل علی اسئلك بالعشر الايات التی انزلت علی موسی بن عمران " » من تو را قسم میدهم به آن ده معجزهای كه بر موسی نازل شد ، آيا در تورات ، خبر محمد صلی الله عليه و آله و امت او هست يا نه ؟ آيا با عنوان « " اتباع راكب البعير يسبحون الرب جدا جدا تسبيحا " » نيامده است ؟ و آن وقت به بنیاسرائيل دستور داده شده است: « " فليفرغ بنواسرائيل اليهم و الی ملكهم لتطمئن قلوبهم " » دستور داد مخالفت نكنند ، « " فان بايديهم سيوفا ينتقمون بها من الامم الكافر فی اقطار الارض " » در دست آنها شمشيرهايی است كه از همه ملتهای روی زمين انتقام خواهند گرفت . « " اهكذا هو فی التوراه مكتوب ؟ " » آيا چنين چيزی در تورات هست ؟ تصديق كرد و گفت : بله
بعد خطاب به جاثليق فرمود: آيا از كتاب شعيا اطلاعی داری ؟ گفت: حرف تا حرفش را میدانم . گفت : آيا در آنجا اين كلام نيست : « " انی رايت صوره راكب الحمار لابسا جلابيب النور و رايت راكب البعير ضوء مثل ضوء القمر "؟ » در مكاشفه خودش گفت : من آن الاغسوار ( يعنی عيسی ) را ديدم در حالی كه جلبابها و روپوشهايی از نور به خودش گرفته بود، و آن شترسوار را ديدم در حالی كه نورش مانند نور قمر میدرخشيد ؟ گفت: بله، شعيا چنين چيزی گفته است.
بعد خطاب به جاثليق نصرانی فرمود : « " يا نصرانی هل تعرف فی الانجيل قول عيسی عليه السلام: انی ذاهب الی ربكم و ربی ، و البار قليطا جاء ؟"» آيا از اين سخن عيسی عليه السلام اطلاع داری كه فرمود : من به سوی پروردگار خودم و پروردگار شما میروم و بارقليطا خواهد آمد ؟ « " هو الذی يشهدنی بالحق كما شهدت له " » او مرا تاييد و تصديق میكند همانطور كه الان من به او گواهی دادم ، « " و هو الذی يفسر لكم كل شیء " ». میخواهد بگويد من رسالتم اين نيست كه حقايق را برای شما بگويم و بيان كنم ، من مبشر او هستم ، كسی كه حقايق را خواهد گفت اوست . « " و هو الذی يبدی فضائح الامم " » اوست كه رسوايهای ملتها را در اثر غلبه و پيروزی ظاهر میكند
« " و هو الذی يكسر عمود الكفر " » و اوست كه ستون كفر را در هم خواهد شكست . جاثليق تاييد كرد كه اين كلمات در انجيل آمده است
بعد راجع به اينكه انجيل چطور از بين رفت بحث میكنند كه خيلی مفصل است تا اينكه همان جمله دوباره تكرار میشود : « " قال له الرضا عليه السلام: ان عيسی عليهالسلام لم يخالف السنه و كان موافقا لسنه التوراه "» به راس الجالوت خطاب میكند كه عيسی با تورات مخالف نبود و همان طور كه در قرآن آمده ، او برای تاييد تورات آمده بود نه برای نسخ تورات ، « " حتی رفعه الله اليه ، و فی الانجيل مكتوب : ان ابن البره ذاهب و البار قليطا جاء من بعده " » ، پسر بره ( كه مراد از بره ، ظاهرا مريم سلامالله عليهاست ) میرود و بعد از او بارقليطا خواهد آمد . « " و هو الذی يحفظ الاصار و يفسر لكم كل شیء و يشهد لی كما شهدت له " » (1) او به من شهادت خواهد داد ، همانطور كه من به او شهادت دادم ، همانطور كه من او را تصديق كردم او هم مرا تصديق میكند .
پاورقی : . 1 عيون اخبارالرضا ، ج / 2 صص . 158 139
غرض اين بود كه همينقدر اشاره كرده باشم كه در كلمات حضرت رضا عليه السلام اين مطلب آمده استدروغ بستن به خداوند
حال آيه بعد را بخوانيم : " « و من اظلم ممن افتری علی الله الكذب و هو يدعی الی الا سلام و الله لايهدی القوم الظالمين »" . اين تعبير و تعبيرهای مشابه در قرآن زياد آمده است : " « و من اظلم ممن افتری علی الله »" ( 1 ) ( و يا " « و كذب بالصدق »" ( 2 " ستمگرتر از كسی كه به خدا افترا ببندد كيست ؟ میدانيم كه دروغ گناه كبيره و ظلم است ، يعنی در مورد هر چيزی و به هر كسی انسان دروغ بگويد ، چون او را از حقيقت منحرف كرده ، بنابراين به او ظلم كرده است . دروغ به طور كلی در قرآن ظلم تلقی میشود . ولی دروغ تا دروغ تفاوت دارد . هر دروغی گناه كبيره است ، هيچ دروغی نداريم گناه صغيره باشد ، ولی در ميان دروغها ، دروغ بستن به خدا و رسول ، شنيعترين دروغهاست و لهذا میبينيد كه روزه ماه رمضان با دروغهای عادی باطل نمیشود ( البته چنين دروغی گناه كبيره است ولی روزه را باطل نمیكند ) ولی اگر انسان به خدا و رسول دروغ ببندد ، روزهاش باطل است . مثلا اگر انسان در بيان يك مساله شرعی [ عمدا ] برخلاف حقيقت بگويد كه حكم خدا اين است ، اصلا روزه باطل است . اين نشان میدهد اين دروغ با دروغهای ديگر چقدر تفاوت دارد. باز دروغ بستن به خدا هم همه مانند يكديگر نيست.پاورقی : . 1 صف / . 7 . 2 دمر / . 32
يك وقت كسی دروغ به خدا میبندد و مثلا در مورد مسالهای از مسائلی كه در رسالهها داريم میگويد : حكم الله اين است ، در صورتی كه حكم الله اين نيست . از اين بالاتر اين است كه كسی بيايد ادعا كند كه من پيغمبر خدا هستم . اين دروغ بستن به خداست ولی خيلی بالاتر از آن قبلی است . اين فرد دارد ادعا میكند كه خدا من را به پيغمبری مبعوث كرده است ، ديگر ظلمی از اين بالاتر نيستو در رديف اين ظلم اين است كه انسان افترای منفی به خدا ببندد ، يعنی كسی را كه خدا فرستاده است بگويد او را خدا نفرستاده است . اين هم باز دروغ بستن به خداست . يك وقت خدا كسی را نفرستاده است و فردی به دروغ میگويد خدا من را فرستاده است و يك وقت خدا كسی را فرستاده است و فردی میگويد : نه ، من میفهمم ، من اطلاع و خبر دارم كه خدا هيچكس را نفرستاده است . اين هم در رديف آن است ، يعنی تكذيب انبيای حقيقی و واقعی ، چيزی در رديف ادعای پيغمبری كردن است و اينقدر اين ظلم فاحش است
در اين آيه همين قسمت اخير ذكر شده است : " « و من اظلم ممن افتری علی الله الكذب »" چه كسی ستمگرتر است از آن كه به خدا دروغ میبندد ؟ در اينجا بحث در مورد كسانی است كه پيغمبر راستين را تكذيب كردهاند نه كسانی كه ادعای پيغمبری كردهاند ، چون بعد میفرمايد : " « و هو يدعی الی الاسلام »" در حالی كه خود او به سوی اسلام دعوت میشود . آدمی كه اسلام را شناخته است ، آدمی كه براساس بشارتهای گذشته و براساس آيات و بينات و معجزات میداند كه اين شخص ، پيغمبر خدا و از طرف خداست و معذلك خودش را به نادانی میزند و میگويد : نه ، دروغ است ، اين شخص پيغمبر نيست ، به اين وسيله با تكذيب پيغمبر به خدا دروغ میبندد . " « و الله لايهدی القوم الظالمين »" خدا مردم ستمكار را هرگز هدايت نمیكند تا چه رسد به اين بزرگستمكاران ، كه " اظلم " هستند ، ظالمترين ظالمان عالم هستند
نور خدا خاموش شدنی نيست
اينجا يك سوال پيش میآيد . پيغمبرانی و مخصوصا عيسای مسيح چنين بشارتهايی دادند ولی بعد اكثريت مردم قبول نكردند و دانسته انكار كردند . پس آيا بايد فاتحه اسلام را خواند ؟ قرآن جواب میدهد كه عيسای مسيح و ديگران كه به آن مردم بشارت دادند ، اين برای خير آنها بود كه وقتی آن پيغمبر میآيد و آن مائده الهی پهن میشود ، صلاح و سعادت آنها در آن است كه به او بگروند ، نه اين كه اگر نگرويدند بگويند اين دين تاييد نمیشودمیفرمايد : اينها تكذيب كنند يا تكذيب نكنند ، نور خدا با اين حرفها خاموش نمیشود : " « يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون »" . اشتباه نشود ، با موضع منفیگرفتن آنها سد راه اسلام نمیشود . اسلام حقيقتی است كه بايد نقش و رسالت خود را در عالم انجام بدهد و انجام هم میدهد . قرآن كه در سوره توبه هم قريب به همين بيان آمده است چنين تشبيه میكند كه مثل اينها برای جلوگيری از توسعه اسلام ، مثل كسی است كه بخواهد اين خورشيد عالمتاب را با پف خودش خاموش كند : " « يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم »" اينها میخواهند با دهانشان نور خدا را خاموش كنند . نوری را كه خدا روشن كرده است ، اينها میخواهند با پفشان خاموش كنند ؟ ! نه ، خدا نور خودش را به تمام و كمال به مرحله نهايت خواهد رسانيد ، میخواهد كافران خوششان بيايد ، میخواهد بدشان بيايد ، خوشامد و ناخوشامد آنها در سرنوشت خودشان موثر است نه در سرنوشت اسلام . " « يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون »" . عجيب است اين سياق و انتظام آيات قرآن كه هر كدام بهدنبال ديگری چطور نظم خاصی دارد و به سوالات جواب میدهد
پس در آن آيات مساله بشارت مطرح شد و در اين آيه مطلب اينطور بيان شد كه خيال نكنيد كه توسعه اسلام و عالمگيرشدن شعاع دين اسلام بستگی دارد به اين كه اين بنیاسرائيلی كه عيسی عليه السلام به آنها بشارت داده ، گرايش پيدا كنند يا نكنند ، مردم دنيا همه منتظر ايستادهاند كه آيا اينها مسلمان میشوند ، نه ، مسلمان شدن آنها فقط برای خود آنها خوب بوده است . اين نور خداست و نور خدا خاموششدنی نيست . اراده خدا تعلق گرفته است كه اين نور را جهانگير كند
سر خاموش نشدن نور خدا
اينجا سوال ديگری پيش میآيد و اين سوال خيلی مهم است : خدا چطور نور خودش را جهانگير میكند ؟ وقتی میگوييم خدا نور خودش را تمام میكند ، آيا مقصود اين است كه اين نور خود به خود خاموش میشود ولی خدا با يك قوه قسری ( به قول حكما ) جلوی خاموشی آن را میگيرد ؟ يا نه ، خدا در خود اين نور ، در خود اين حقيقت ، چيزی قرار داده كه چون حقيقت است ، اراده خدا تعلق گرفته كه حقيقت باقی بماند ؟ اين نكته عجيبی است كه در اين آيه و در آيات ديگر به آن اشاره شده استابتدا آيه ديگری را كه اين معنا را بيان كرده ذكر میكنم و بعد به اين آيه میپردازم . قرآن منطقی دارد كه خيلی با منطقهای ما در امروز متفاوت است و همين منطقهای كج و كوله ما فعلا حجاب اسلام است . حقيقت مطلب اين است كه اين حرفی كه سيد جمالالدين اسدآبادی گفته ، بسيار حرف حسابی است : " الاسلام محجوب بالمسلمين " اسلام يك حجاب بيشتر ندارد و آن همين مسلمين هستند . گفت : " تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز " . اسلام مثل يك نوری است كه در پشت شيشههای كج و كوله و شكسته و كثيف و آلودهای قرار گرفته باشد كه وقتی مردم میخواهند آن نور را ببينند ، چون از ورای اين شيشهها میبينند و آن نور را به اين شكل شكسته و كثيف و سياه و تيره میبينند ، نمیدانند كه اين ، خاصيت اين شيشه است ، اين شيشه را بشكن ، میبينی كه آن نور جور ديگری است . اسلام محجوب به مسلمين است . من نمیدانم مسلمين چقدر بايد شلاق بخورند تا به حقيقت اسلام بازگردند و به صورت يك شيشه پاكيزه خوبی دربيايند كه نور اسلام را خوب نشان بدهند
منطق قرآن اين است كه حق چون حق است باقی میماند و باطل چون باطل و پوچ است از ميان رفتنی است . اگر باطلی را ديديد كه مقداری باقی مانده ، حتما حقی را با خودش مخلوط كرده است . اين كلام اميرالمومنين عليه السلام در نهج البلاغه است: « " فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علی المرتادين " » ( 1 ) . باطل هميشه خودش را با حقی ممزوج میكند و در پناه آن خودش را نگه میدارد ، والا [ در مواجهه ] حق صريح با باطل صريح ، باطل فورا از بين میرود . اين منطق قرآن است كه حق ، باقیماندنی و باطل از بينرفتنی است . اگر میبينيد حقی خودش را ضعيف میبيند در خود تجديدنظری كند ، عيبهای خود را رفع كند ، آنوقت میفهمد كه نيرو دارد يا نيرو ندارد
قرآن مثال میزند به آب باران و به كفی كه روی آب را میگيرد . در سوره رعد میفرمايد : " « انزل من السما ما فسالت اوديبقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا . . . فاما الزبد فيذهب جفا و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض »". كف زود از بين میرود، پوچ و نابود میشود و آب باقی میماند، چرا ؟ آب چون نافع است و وجودش در نظام عالم خير است باقی میماند
پاورقی : . 1 نهجالبلاغه ، خطبه . 50
"« كذلك يضرب الله الحق و الباطل غ" (1) مثل حق و باطل هم همين استباطل مثل كف است ، امر پوچی است كه به طفيل حق پيدا میشود و زود هم از بين میرود ، حق باقی ماندنی است
چرا خدا نور خودش را باقی نگه میدارد ؟ حتی اگر آيه بعد از اين هم نبود ، آيه سوره رعد اين آيه را تفسير میكرد : چون حق است باقی میماند
ولی در اينجا آيه بعد ، خودش خوب اين را بيان میكند كه اين كه ما میگوييم خدا نگه میدارد ، اينطور خيال نكنيد كه هميشه خدا به زور نگه میدارد ، بلكه چون حق و حقيقت است ، اراده الهی به اين تعلق گرفته كه حق و حقيقت باقی باشد
پيغمبر فرمود : قرآن و اسلام جاری میشود مثل جريان ماه و خورشيد ، يعنی همانطور كه ماه و خورشيد هر روزی و هر ساعتی به منطقهای میتابد ، اسلام هم به منطقهای میتابد . اينطور نيست كه قول داده باشند هميشه اسلام مثلا بايد در سرزمين ايران باشد ، هميشه در سرزمين عراق و يا مصر باشد ، اين خود مردم هستند كه بايد آن را حفظ كنند . اگر مردم كفران نعمت كنند اسلام از اينجا میرود ، ولی از دنيا نمیرود ، از دنيا نخواهد رفت و زمان خواهد گذشت تا بالاخره روزی همه دنيا اين حقيقت را بپذيرد . چون حقيقت است و دنيا رو به تكامل میرود ، در نهايت همه دنيا اين حقيقت را خواهد پذيرفت
پس بعد از اينكه میفرمايد : " « يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون »" میفرمايد : " « هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين كله »" خدا پيامبرش را همراه با يك برنامه راهنما و راهگشا فرستاد و به دليل اينكه راهی كه او نموده است از همه راهها بهتر است ( « ان هذا القرآن يهدی للتی هی اقوم ») (1) در آخر ، دنيا مجبور است تسليم او بشود.
پاورقی : . 1 رعد / . 17
پس چرا اين نور باقی میماند؟ " « بالهدی و دين الحقغ " ، چون راه حقيقت است خدا آن را بر همه راهها و همه دينها غالب و پيروز میگرداند : " « ليظهره علی الدين كله و لو كره المشركون »" . آنجا فرمود : " « و لو كره الكافرون »" و اينجا میفرمايد : " « و لوكره المشركون »" . میخواهد مشركان خوششان بيايد يا بدشان بيايد . به قول معروف جبر است ، با اين تفاوت كه بعضی میگويند " جبر طبيعت " ولی قرآن میگويد " جبر حقيقت " ، جبر است ولی جبر حقيقت . " جبر حقيقت " يعنی اراده حق به اين تعلق گرفته است كه حقيقت پيش برود ، میخواهد كافران خوششان بيايد میخواهد بدشان بيايد ، میخواهد مشركان خوششان بيايد ، میخواهد مشركان بدشان بيايداين مثل را عرض میكردم كه خود قرآن ذكر فرموده است : " « انزل من السما ما فسالت اوديبقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا »" خدا از آسمان بارانی میفرستد ، آب پاكی میفرستد كه تمام فضا را میگيرد ، صحرا و دره و سر كوه را میگيرد ، همه جا را میگيرد . ضمنا وقتی كه بر سر كوهها نازل میشود و در جويها و در درهها میريزد ، سيل تشكيل میدهد . سيل با قدرت فراوان در مسير خودش میآيد و زبالهها را حركت میدهد . برخوردهايی كه اين آبها و زبالهها و چيزهای ديگر میكنند كمكم توليد كف میكند . بعد میبينيد همين كف روی سيل را میگيرد ، يعنی همين شی پوچ و بیخاصيت كه زاييده همين سيل است ، كه اگر اين سيل نبود آن هم نبود ، میآيد روی آن را میگيرد ، بهطوری كه آدمی كه عمق را نمیبيند فكر میكند هر چه هست كف است و ديگر آب مغلوب كف شده است ، نمیداند كه اين كف يك حيات تبعی و طفيلی و موقتی دارد ، حقيقت چيز ديگری است .
پاورقی : . 1 اسرا / . 9
قرآن بعد از اينكه مثال كف و آب را میزند ، میفرمايد : " « كذلك يضرب الله الحق و الباطل » " اين است مثل حق و باطلما میبينيم عين همين مطلب ، هم مورد استناد امام حسين عليه السلام قرار گرفته ، هم مورد استناد حضرت زينب سلامالله عليها واقع شده و هم مورد استناد ديگران . امام حسين عليه السلام چرا اينقدر ايستادگی روح دارد ؟ برای اينكه حق و حقيقت است و مطمئن است . جريان امام حسين عليه السلام كه معدوم نشد ، فانی نشد ، تحول پيدا كرد ، تبديل شد به يك نيروی الهی كه تا جهان ، جهان است باقی است . اول سخن حضرت زينب را نقل میكنم
حضرت زينب وقتی به شام رسيدند ، اين جريان از نظر ظاهر و از نظر نيروی دنيايی آنها را به ضعيفترين مرحله و حد رسانده است ، ديگر آخرين مرحله است . . . ( 1 ) خداوند انشاالله به همه توفيق عنايت بفرمايد
باسمك العظيم الاعظم الاجل الاكرم يا الله . .
پروردگارا دلهای ما به نور ايمان منور بگردان ! نيتهای ما را خالص بفرما ! در اين ماه اگر از ما راضی شدهای بر رضا و خشنودی خود بيفزا ! و اگر هنوز استحقاق اين خشنودی را پيدا نكردهايم ، به لطف و كرم خودت از ما خشنود باش ! خدايا از گناهان ما در اين ماه و در ماههای ديگر درگذر ! توفيق توبه حقيقی و بازگشت به سوی خودت به همه ما عنايت بفرما ! توفيق عروج از معارج خودت به همه ما كرامت بفرما !
پاورقی : . 1 [ افتادگی از اصل نوار است . ]
2 - تفسير سوره صف
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « يا ايها الذين امنوا هل ادلكم علی تجار تنجيكم من عذاب اليم 0 تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبيلالله باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون 0 يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات تجری من تحتها الا نهار و مساكن طيبفی جنات عدن ذلك الفوز العظيم 0 و اخری تحبونها نصر من الله و فتح قريب و بشر المومنين »(1)اين خطاب دوم به اهل ايمان در اين سوره مباركه است . خطاب اول آيه دوم سوره بود . بعد از آن كه در آيه اول فرمود : " « سبح لله ما فی السموات و ما فی الارض و هو العزيز الحكيم »" فرمود : " « يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لاتفعلون » " كه عرض كرديم گرچه مفاد آيه " « لم تقولون ما لا تفعلون »" عام است ولی همانطور كه مفسرين گفتهاند ، شان نزول آيه در مورد كسانی است كه در مورد جهاد در راه خدا قبل از اينكه دستور اين آيات برسد ، خيلی ادعاها میكردند ولی بعد در عمل به وعده خود وفا نكردند
بعد آيه " « ان الله يحب الذين يقاتلون فی سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص »" بود كه باز مربوط به جهاد بود . پس از آن ، آيه مربوط به حضرت موسی عليه السلام بود و بعد آيه مربوط به حضرت عيسی عليه السلام ، و بعد هم راجع به اينكه اسلام كه نور خداست در عالم پهن خواهد شد ، خواه كافران خوششان بيايد خواه بدشان بيايد و در آيه بعد از آن دليل اين امر آمده بود
بار ديگر مخاطب ، خود مومنين هستند . در اينجا قرآن مجيد به شكل استفهام و در لباس تجارت پيشنهاد خود را ذكر میكند
پاورقی : . 1 صف / 10 - . 13

