fehrest page

back page

رشد شخصيت از نظر غريزه جنسی

يكی از مسائل مهم اخلاق جنسی مسئله عشق است . چنانكه می‏دانيم فلاسفه از قديم الايام برای عشق فصل مخصوصی باز كرده و به بررسی ماهيت آن پرداخته‏اند ، ابن سينا رساله خصوصی در عشق فراهم آورده است ، عرفا عشق‏ را در همه اشياء ساری ، و عشق انسان به انسان را مظهر آن حقيقت كلی‏ دانسته‏اند
شعراء اهل ادب با آنكه شهوت را امری حيوانی و پست شمرده‏اند ، عشق را ستايش كرده و به آن افتخار كرده‏اند تا آنجا كه مقايسه عقل و عشق و ترجيح‏ عشق بر عقل بخشی از ادبيات ما را تشكيل می‏دهد
عشقی كه مورد ستايش واقع شده و از غير مقوله شهوت دانسته شده است‏ تنها عشق الهی نيست ، حتی عشق انسان به انسان نيز در بعضی از اقسامش‏ امری شريف و خارج از مقوله شهوت معرفی شده است . نقطه مقابل اين عده ، افرادی بوده و هستند كه عشق را چه از لحاظ مبدأ و چه از لحاظ كيفيت و چه از لحاظ هدف ، جز حدت و شدت غريزه جنسی‏ نمی‏دانند و به عشق مقدس ، ايمان و اعتراف ندارند ، از نظر اين عده‏ استعمال عشق در مورد خداوند نيز خارج از نزاكت و ادب و عبوديت است
از نظر دسته اول ، عشق تقسيماتی دارد ، يكی از اقسام آن عشق انسان به‏ انسان است ، اين عشق نيز به نوبه خود بر دو قسم است جسمانی و نفسانی ( و به تعبير ديگر : حيوانی و انسانی ) ولی از نظر دسته دوم عشق تقسيمات و اقسامی ندارد ، هر چه هست همان شهوت است و بس
امروز در ميان بعضی از فلاسفه جديد عقيده سومی پيدا شده است ، از نظر اين عده ريشه همه عشقها امر جنسی است ، ولی همين امر جنسی در شرائط خاصی‏ تدريجا تغيير شكل می‏دهد و خاصيت جنسی و شهوانی خود را از دست می‏دهد و جنبه روحی و معنوی به خود می‏گيرد
اين عده به دو گونگی عشق قائل هستند . اما به معنی دو گونگی از لحاظ حالت و كيفيت و هدف و آثار ، نه دو گونگی از لحاظ ريشه و مبدأ . از نظر اين عده جای تعجب نيست كه يك امر مادی شكل معنوی بخود بگيرد ، زيرا ميان ماديات و معنويات آنچنان ديوار غير قابل عبوری وجود ندارد و به قول يكی از اهل نظر " هر امر معنوی ، اصل و پايه طبيعی دارد و هر امر مادی يك گسترش و بسط معنوی " ( 1 )
ما فعلا نمی‏خواهيم وارد اين بحث عميق روانی و فلسفی بشويم و به نقل و نقد عقايد و آراء زيادی كه در اين باره قديما و جديدا گفته شده بپردازيم‏ ، در اينجا همين قدر می‏گوئيم خواه عشق ريشه غير جنسی داشته باشد و خواه نداشته باشد ، و به فرض اول خواه‏ بتواند تغيير شكل و ماهيت بدهد و جنبه معنوی و روحانی پيدا كند ، خواه‏ نكند ، در اين جهت نمی‏توانيم ترديد داشته باشيم كه عشق از لحاظ آثار روانی و اجتماعی ، يعنی از لحاظ تحولاتی كه در روح فرد ايجاد می‏كند و از لحاظ تأثيراتی كه در خلق آثار هنری و ذوقی و اجتماعی دارد ، با يك شهوت‏ ساده حيوانی كه هدفش صرفا ارضاء و اشباع است تفاوت بسيار دارد

پاورقی : ( 1 ) لذات فلسفه صفحه 135

حالت خاص شهوانی تا وقتيكه صورت شهوانی دارد مقرون به خودخواهی است‏ و در اين حالت انسان به موضوع شهوت به چشم يك ابزار و وسيله نگاه‏ می‏كند ، اما همينكه شكل عشق به خود گرفت ، موضوع دلخواه آنچنان اصالت‏ پيدا می‏كند كه حتی از جان خواستار عزيزتر و گرانبهاتر می‏گردد و خواستار فدائی موضوع دلخواه خود می‏شود ، يعنی شخص خواستار از " خودی " بيرون‏ می‏رود و لااقل خودی او خودی طرف را نيز در بر می‏گيرد ، از اين رو است كه‏ عشق به عنوان مربی ، كيميا ، معلم و الهام بخش خوانده شده است
سعدی می‏گويد :
هر كه عشق اندر او كمند انداخت
بمراد ويش به بايد ساخت
هر كه عاشق نگشت ، مرد نشد
نقره فائق نگشت تا نگداخت
يا مثلا حافظ می‏گويد : بلبل از فيض گل آموخت سخن ، ورنه نبود اين همه قول و غزل ، تعبيه‏ در منقارش ادبيات جهان پر است از اين تعبيرات
عشق را ، هم غربی ستايش كرده ، هم شرقی ، اما با اين تفاوت كه ستايش‏ غربی ، از آن نظر است كه وصال شيرين در بر دارد ، و حداكثر از آن نظر كه‏ به از ميان رفتن خودی فردی كه همواره زندگی را مكدر می‏كند و به يگانگی در روح منجر می‏شود ، و دو شخصيت بسط يافته و يكی شده توأم با يكديگر زيست‏ می‏كنند و از حداكثر لطف زندگی بهره‏مند می‏گردند
اما ستايش شرقی از اين نظر است كه عشق فی حد ذاته مطلوب و مقدس است : به روح ، شخصيت و شكوه می‏دهد ، الهام بخش است ، كيميا اثر است ، مكمل است ، تصفيه كننده است ، نه بدان جهت كه وصالی‏ شيرين در پی دارد و يا مقدمه همزيستی پر از لطف در روح انسانی است ، از نظر شرقی اگر عشق انسان به انسان مقدمه است ، مقدمه معشوقی عاليتر از انسان است و اگر مقدمه يگانگی و اتحاد است ، مقدمه يگانگی و وصول به‏ حقيقتی عالی‏تر از افق انسانی است ( 1 )
خلاصه اينكه در مسئله عشق نيز مانند بسياری از مسائل ديگر طرز تفكر شرقی‏ و غربی متفاوت است ، غربی در عين اينكه در آخرين مرحله ، عشق را از يك‏ شهوت ساده جدا می‏داند و به آن صفا و رقتی روحانی می‏دهد ، آنرا از چهارچوب مسائل زندگی خارج نمی‏سازد ، و به چشم يكی از مواهب زندگی‏ اجتماعی به آن می‏نگرد ، اما شرقی عشق را در مافوق مسائل عادی زندگی جستجو می‏كند

پاورقی : ( 1 ) رجوع شود به الهيات اسفار

اگر آن فرضيه را بپذيريم كه می‏گويد عشق از لحاظ ريشه و هم از لحاظ كيفيت ، هدف و آثار ، جز غريزه جنسی نيست ، عشق در اخلاق جنسی فصل جداگانه‏ای نخواهد داشت ، آنچه درباره لزوم و عدم لزوم‏ پرورش غريزه جنسی ، گفته شد در اين باره كافی است . و اما اگر عشق را از لحاظ ريشه و لااقل از لحاظ كيفيت و آثار روانی اجتماعی ، با غريزه‏ جنسی مغاير دانستيم ناچاريم فصل جداگانه‏ای برای لزوم و عدم لزوم پرورش‏ اين استعداد باز كنيم . لزوم اشباع غريزه جنسی كافی نيست كه عشق را مجاز بشماريم ، همچنانكه اشباع غريزه جنسی برای پرورش اين حالت نيمه معنوی‏ كافی نيست و محروميت از اين موهبت ممكن است عوارضی داشته باشد كه با اشباع حيوانی غريزه جنسی چاره پذير نيست
راسل در زناشوئی و اخلاق می‏گويد : " كسانيكه هرگز از وحدت صميمانه و عميق رفاقت پرشور يك عشق طرفينی بوئی نبرده‏اند ، در حقيقت شيرينی‏ جنبه‏های زندگی را نچشيده‏اند و بی آنكه خود بدانند محروميت از آن ، عواطف آنان را بسوی قساوت ، حسادت و زورگوئی سوق می‏دهد "
معمولا گفته می‏شود كه مذهب دشمن عشق است ، باز طبق معمول اين دشمن‏ اينطور تفسير می‏شود كه چون مذهب ، عشق را با شهوت جنسی يكی می‏داند و شهوت را ذاتا پليد می‏شمارد ، عشق را نيز خبيث می‏شمارد
ولی چنانكه می‏دانيم اين اتهام درباره اسلام صادق نيست ، درباره مسيحيت‏ صادق است ، اسلام شهوت جنسی را پليد و خبيث نمی شمارد تا چه رسد به عشق‏ كه يگانگی و دوگانگی آن با شهوت جنسی مورد بحث و گفتگو است
اسلام محبت عميق و صميمی زوجين را به يكديگر محترم شمرده و به آن توصيه‏ كرده است و تدابيری به كار برده كه اين يگانگی و وحدت هر چه بيشتر و محكمتر باشد
نكته‏ای كه در اينجا هست و از آن غفلت شده اين است : علت اينكه‏ گروهی از معلمان اخلاق با عشق از نظر اخلاقی به مخالفت برخاسته‏اند و لا اقل‏ آنرا اخلاقی نشمرده‏اند ضديت عقل و عشق است . عشق آنچنان سركش و نيرومند است كه هر جا راه پيدا می‏كند به حكومت سلطه عقل خاتمه می‏دهد ، عقل‏ نيروئی است كه به قانون فرمان می‏دهد و عشق باصطلاح تمايل به آنارشی دارد و پابند هيچ رسم و قانونی نيست ، عشق يك نيروی انقلابی انضباط ناپذير آزادی طلبی است ، عليهذا سيستم‏هائی كه اساس خود را بر پايه عقل گذاشته‏اند نمی‏توانند عشق را تجويز كنند . عشق از جمله اموری‏ است كه قابل توصيه و تجويز نيست ، آنچه در مورد عشق قابل توصيه است‏ اين است كه اگر به حسب تصادف و به علل غير اختياری پيش آيد ، شخص‏ بايد چگونه عمل كند تا حداكثر استفاده را ببرد و از آثار مخرب آن مصون‏ بماند
مطلب عمده‏ای كه در اينجا هست رابطه عشق و عفت است . آيا عشق به‏ مفهوم عالی و مفيد خود در محيط های به اصطلاح آزاد ، بهتر رشد می‏يابد و يا عشق عالی توأم با عفت اجتماعی است ، محيط هائی كه در آنجا زن به حال‏ ابتذال در آمده است ، كشنده عشق عالی است ؟ اين مطلبی است كه در قسمت آينده كه آخرين قسمت اين بحث است مطرح‏ خواهد شد

اخلاق جنسی ( 7 ) عشق و عفت

ويل دورانت می‏گويد : در سر تا سر زندگی انسان ، به اتفاق همه " عشق‏ " از هر چيز جالب‏تر است ، و تعجب اينجا است كه فقط عده كمی درباره‏ ريشه و گسترش آن بحث كرده‏اند در هر زبانی دريائی از كتب و مقالات ، تقريبا از قلم هر نويسنده‏ای درباره عشق پيدا شده است و چه حماسه‏ها و رامها و چه اشعار شورانگيزی كه درباره آن به وجود آمده است ، با اين همه‏ چه ناچيز است تحقيقات علمی محض درباره اين امر عجيب ، و اصل طبيعی آن‏ ، و علل تكامل و گسترش شگفت انگيز آن ، از آميزش ساده " پروتوزوئا " تا فداكاری " دانته " و خلسات " پترارك " و وفاداری " هلوئيز ، به‏ ابلارد " ( 1 )
ما در صفحات قبل گفتيم آنچه مجموعا از گفته‏های علمای قديم و جديد درباره ريشه و هدف عشق و يگانگی يا دو گانگی آن با ميل جنسی استنباط می‏شود سه نظريه است ، و گفتيم عشق هم در غرب و هم در شرق از شهوت‏ تفكيك شده و امر قابل ستايش و تقديسی شناخته شده است ، ولی اين ستايش‏ و تقديس آنطور كه ما استنباط كرده‏ايم از دو جنبه مختلف بوده است كه‏ قبلا توضيح داده شد
مطلب عمده در اينجا رابطه عشق و عفت است ، بايد ببينيم اين استعداد عالی و طبيعی در چه زمينه و شرائطی بهتر شكوفان می‏گردد ؟ آيا آنجا كه يك‏ سلسله مقررات اخلاقی به نام عفت و تقوی بر روح مرد و زن حكومت می‏كند و زن به عنوان چيزی گرانبها دور از دسترس مرد است اين استعداد بهتر به‏ فعليت می‏رسد يا آنجا كه احساس منعی به نام عفت و تقوی در روح آنها حكومت نمی كند و اساسا چنين مقرراتی وجود ندارد و زن در نهايت ابتذال‏ در اختيار مرد است ؟ اتفاقا مسئله‏ای كه غير قابل انكار است اين است كه محيط های‏ باصطلاح آزاد مانع پيدايش عشقهای سوزان و عميق است ، در اين گونه محيط ها كه زن به حال ابتذال درآمده است ، فقط زمينه برای پيدايش هوسهای آنی‏ و موقتی و هر جائی و هرزه شدن قلبها فراهم است

پاورقی : ( 1 ) لذات فلسفه ، صفحه . 117

اين چنين محيطها ، محيط شهوت و هوس است نه محيط عشق به مفهومی كه‏ فيلسوفان و جامعه شناسان آنرا محترم می‏شناسند ، يعنی آن چيزی كه با فداكاری و از خود گذشتگی و سوز و گداز توأم است ، هشيار كننده است ، قوای نفسانی را در يك نقطه متمركز می‏كند ، قوه خيال را پر و بال می‏دهد و معشوق را آنچنانكه می‏خواهد در ذهن خود رسم می‏كند نه آنچنانكه هست ، خلاق‏ و آفريننده نبوغها و هنرها و ابتكارها و افكار عالی است ! بهتر است اينجا مطلب را از زبان خود دانشمندانی كه طرفدار اصول نوينی‏ در اخلاق جنسی می‏باشند بشنويم . ويل دورانت می‏گويد : " يونانيان شعر عاشقانه را گر چه در مورد غير طبيعی آن ( عشق مرد بمرد ) می‏شناختند ، داستانهای هزار و يك شب نشان می دهد كه سرودهای عاشقانه از قرون وسطی جلوتر بوده ، ولی ترغيب عفت و پاكدامنی از طرف كليسا كه او را به علت دور از دسترس بودن جذابيت‏ بخشيد مايه نضج غزل عاشقانه گرديد ، حتی لارشكوفو نويسنده نيش زن می‏گويد : " چنين عشقی برای روح مانند جان برای بدن است " . . . اين استحاله‏ ميل جسمانی را به عشق معنوی چگونه توجيه كنيم ؟ چه موجب می‏شود كه اين‏ گرسنگی حيوانی چنان صفا و لطف بپذيرد كه اضطراب جسمانی به رقت روحی‏ تبديل شود . . . آيا رشد تمدن است كه به علت تأخير انداختن ازدواج‏ موجب می‏شود تا اميال جسمانی برآورده نشود و بدرون نگری و تخيل سوق داده‏ شود و محبوب را در لباس رنگارنگی از تخيلات اميال نابرآورده جلوه‏گر سازد ؟ آنچه بجوئيم و نيابيم عزيز و گرانبها می‏گردد ، زيبائی به قدرت‏ ميل بستگی دارد و ميل با اقناع و ارضاء ضعيف و با منع و جلوگيری قوی‏ می‏گردد " ( 1 ) هم او می‏گويد : " به عقيده ويليام جيمس ، حيا امر غريزی نيست ، اكتسابی است ، زنان دريافتند كه دست و دل بازی مايه طعن‏ و تحقير است و اين امر را به دختران خود ياد دادند . . . زنان بی شرم جز در موارد زودگذر ما برای مردان جذاب نيستند . خودداری از انبساط ، و امساك در بذل و بخشش‏ بهترين سلاح برای شكار مردان است ، اگر اعضای نهانی انسان را در معرض‏ عام تشريح می‏كردند توجه ما به آن جلب می‏شد ولی رغبت و قصد به ندرت‏ تحريك می‏گرديد

پاورقی : ( 1 ) لذات فلسفه صفحه 133

مرد جوان به دنبال چشمان پر از حيا است و بدون آنكه بداند حس می‏كند كه اين خودداری ظريفانه از يك لطف و رقت عالی خبر می‏دهد ، حيا و در نتيجه عزيز بودن زن و معشوق واقع شدن او برای مرد پاداشهای خود را پس‏ انداز می‏كند و در نتيجه نيرو و شجاعت مرد را بالا می‏برد و او را به‏ اقدامات مهم وا ميدارد و قوائی را كه در زير سطح آرام حيات ما ذخيره‏ شده است بيرون می‏ريزد " ( 1 )
هم او می‏گويد : " امروز لباسهای سنگين فشارآور كه مانند موانعی بودند از ميان رفته‏اند ، و دختر امروز خود را با جسارت تمام از دست لباسهای‏ محترمانه‏ای كه مانع حمل بود رهانيده است ، دامنهای كوتاه بر همه جهانيان‏ به جز خياطان نعمتی است و تنها عيبشان اين است كه قدرت تخيل مردان را ضعيف‏تر می‏كند و شايد اگر مردان قوه تخيل نداشته باشند زنان نيز زيبا نباشند ! " ( 1 )
برتراند راسل در كتاب زناشوئی و اخلاق در فصلی كه به عنوان " عشق‏ رمانتيك " باز كرده است می‏گويد : " اصل عشق رمانتيك اين است كه‏ معشوق خود را بسيار گرانبها و به دست آوردنش را بسيار دشوار بدانيم .
. . بهای زيادی كه برای زن قائل می‏شدند نتيجه روانشناسی اشكال تصرف وی‏ بود " ( 2 ) . و نيز می‏گويد : " از لحاظ هنر مايه تأسف است كه به‏ آسانی بتوان به زنان دست يافت و خيلی بهتر است كه وصال زنان دشوار باشد بدون آنكه غير ممكن گردد ! . . . در جائی كه اخلاقيات كاملا آزاد باشد انسانی كه بالقوه ممكن است عشق شاعرانه داشته باشد عملا بر اثر موفقيتهای متوالی به واسطه جاذبه شخصی خود ، ندرتا نيازی به توسل به‏ عالی‏ترين تخيلات خود خواهد داشت " ( 3 )

پاورقی : ( 1 ) لذات فلسفه صفحه 165 ( 2 ) زناشوئی و اخلاق صفحه 35 ( 3 ) زناشوئی و اخلاق صفحه 39 - 40

و نيز می‏گويد : " كسانی هم كه افكار كهنه را پشت سر گذاشته‏اند در معرض خطر ديگری در مورد عشق به مفهوم عميقی كه ما برای آن قائليم قرار گرفته‏اند ، اگر مردی هيچ گونه رادع اخلاقی در برابر خود نبيند ، يكباره تسليم تمايلات جنسی شده و عشق را از كليه‏ احساسات جدی و عواطف عميق جدا ساخته و حتی آنرا با كينه همراه می‏سازد " ( 1 )
عجبا ! آقای راسل در اينجا دم از اخلاقيات می‏زند ، مقصود او از اخلاقيات چيست ؟ او كه عفت و تقوی را محكوم می‏كند ، حتی ازدواج را مانع‏ عشق بلكه مانع هيچ گونه تمتع از غير همسر شرعی و قانونی نمی داند و معتقد است كه زن فقط بايد كاری بكند كه از غير همسر قانونی باردار نشود ، او كه زنا را جز در صورت عنف و يا در صورتی كه صدمه جسمی برطرف وارد شود مجاز می‏شمارد ! او كه اخلاق را جز تطبيق كردن و هماهنگ ساختن منافع خود با اجتماع نمی داند ، او كه چنين فكر می‏كند چه تصور صحيحی از اخلاقی كه‏ مانع ورادع تمايلات جنسی و پرورش دهنده احساسات لطيف عشقی باشد دارد ؟ ! به هر حال آنچه مسلم است اين است كه محيطهای اشتراكی جنسی يا شبه‏ اشتراكی كه آقای راسل و امثال او پيشنهاد و آرزو می كنند كشنده " عشق " به مفهومی است كه فيلسوفان از آن دم می‏زنند و آنرا اوج حيات و حد اعلای شور زندگی می‏خوانند ، از او به عنوان معلم و مربی ، الهام بخش و كيميا ياد می‏كنند ، و كسی را كه همه عمر از آن بی‏ نصيب مانده است ، لايق انسانيت نمی شمارد

پاورقی : ( 1 ) زناشوئی و اخلاق صفحه 64

يادآوری دو نكته لازم است يكی اينكه تفكيك عشق از شهوت و اينكه عشق ، هم از لحاظ كيفيت ، هم از لحاظ هدف با شهوت حيوانی و جنسی مغاير است‏ از آن جمله مسائل روحی است كه با اصول ماترياليستی سازگار نيست ، ولی‏ به هر حال مورد قبول كسانی است كه در مسائل روحی مادی فكر می‏كنند ، راسل‏ يك جا اعتراف می‏كند كه : می‏گويد : " عشق چيزی بالاتر از ميل به روابط جنسی است " ( 1 ) . در جای ديگر می‏گويد : " عشق برای خود غايت و اصول‏ و اخلاق خاصی دارد كه بدبختانه تعاليم مسيحيت از يك طرف و عناد عليه‏ اصول اخلاق جنسی كه قسمتی از نسل جوان امروز طالب آنند ( و خود راسل آتش‏ افروز اين عناد است ! ) از طرف ديگر ، آنها را تحريف و واژگون می‏سازد " ( 2 )

پاورقی : ( 1 ) زناشوئی و اخلاق ص 62 ( 2 ) زناشوئی و اخلاق ص 65

نكته ديگر اينكه به نظر می‏رسد اين حالت روحی كه مغاير با شهوت جنسی لا اقل از لحاظ كيفيت و هدف شناخته شده است دو نوع است و به دو صورت‏ مختلف ظهور می‏كند ، يكی به صورت حالت پر شور و پر سوز و گدازی كه در نتيجه دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوق العاده روح و تمركز قوای‏ فكری در نقطه واحد از يك طرف ، و حكومت عفاف و تقوی به روح عاشق از طرف ديگر ، تحولات شگرفی در روح ايجاد می‏كند ، احيانا نبوغ ميافريند . و البته هجران و فراق شرط اصلی پيدايش چنين حالتی است و وصال مدفن آن‏ است و لااقل مانع است كه به اوج شدت خود برسد و آن تحولات شگرفی كه‏ مورد نظر فيلسوفان است به وجود آورد
اين گونه عشقها بيشتر جنبه درونی دارد ، يعنی موضوع خارجی بهانه‏ای است‏ برای اينكه روح از باطن خود بجوشد و برای خود معشوقی آنچنانكه دوست دارد بسازد ، و از ديدگاه خود آنطور كه ساخته نه آنطور كه هست ببيند ، كم كم‏ كار به جائی می‏رسد كه به خود آن ساخته ذهنی خو می‏گيرد و آن خيال را بر وجود واقعی و خارجی محبوب ترجيح می‏دهد
نوع ديگر آن مهر و رقت و صفا و صميميتی است كه ميان آتشين‏تر می‏كند بر خلاف اين نوع از عشق كه ما آنرا صفا و صميميت می‏ناميم‏ و اختصاص به زوجين دارد در اثر وصال و نزديكی كمال می‏يابد
نوع اول در حقيقت پرواز و كنش و جذب و انجذاب دو روح متباعد است و نوع دوم وحدت و يگانگی دو روح معاشر ، فرضا كسی در نوع اول ترديد كند ، در نوع دوم نمی‏تواند ترديد داشته باشد
در آيه قرآن آنجا كه پيوند زوجيت را يكی از نشانه‏های وجود خداوند حكيم‏ عليم ذكر می‏كند ، با كلمه مودت و رحمت ياد می‏كند چنانكه می‏دانيم ، مودت و رحمت با شهوت و ميل طبيعی فرق دارد ، می‏فرمايد : " " ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا وجعل بينكم موده ورحمه ""
يعنی يكی از نشانه‏های خداوند اين است كه از جنس خود شما برای شما جفت آفريده است ، و ميان شما و آنها مهر و رأفت قرار داده است
مولوی چه خوب اين نكته را دريافته است آنجا كه می‏گويد :
زين للناس حق آراسته است
زآنچه حق آراست كی تانندرست
چون پی يسكن اليهاش آفريد
كی تواند آدم از حوا بريد
اين چنين خاصيتی در آدمی است مهر ، حيوانرا كم است ، آن از كمی‏ است
مهر و رقت وصف انسانی بود
خشم و شهوت وصف حيوانی بود
ويل دورانت اين صفا و صميميت را كه پس از خاتمه شهوت نيز دوام پيدا می‏كند اين طور توصيف می‏كند : " عشق به كمال خود نمی رسد مگر آنگاه كه با حضور گرم و دلنشين خود تنهائی پيری و نزديكی مرگ را ملايم سازد ، كسانيكه عشق را فقط ميل و رغبت می‏دانند فقط به ريشه و ظاهر آن می‏نگرند ، روح عشق حتی هنگامی كه‏ اثری از جسم بجا نمانده باشد باقی خواهد بود
در اين ايام آخر عمر كه دلهای پير از نو با هم می‏آميزند ، با شگفتگی‏ معنوی ، جسم گرسنه به كمال خود می‏رسد " ( 1 )
با همه اختلافی كه ميان اين دو نوع عشق وجود دارد و يكی مشروط به هجران‏ است و ديگری به وصال ، يكی از نوع ناآرامی و كشش و شور است و ديگری از نوع آرامش و سكون ، در يك جهت مشتركند

پاورقی : ( 1 ) لذات فلسفه صفحه 224

هر دو گلهای با طراوتی می‏باشند كه فقط در اجتماعاتی كه بر آنها عفاف و تقوی حكومت می‏كنند می‏رويند و می‏شكفند محيطهای جنسی يا شبه اشتراكی جنسی‏ نه قادرند عشق باصطلاح شاعرانه و رمانتيك به وجود آورند ، و نه می توانند در ميان زوجين آنچنان صفا و رقت و صميميت و وحدتی كه بدان اشاره شد به‏ وجود آورند

fehrest page

back page