fehrest page

back page

جلسه دوم اسلام و آزادی تفكر

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری‏ء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
« لا اكراه فی الدين قد تبين الرشد من الغی » بحث ما درباره آزادی عقيده بود در جلسه گذشته بحثی شد درباره اينكه‏ چگونه عقيده ای صحيح است آزاد باشد و چگونه عقيده ای صحيح نيست آزاد باشد و آزاد بودن بشر در آن برخلاف حيثيت شرافتی انسان است عرض كرديم‏ معتقدات بشر بر يكی از دو پايه می‏تواند باشد گاهی پايه اعتقاد بشر يك‏ تفكر آزاد است ، انسان با يك عقل و فكر آزاد از روی تأمل و انديشه‏ واقعی عقيده ای را برای خود انتخاب می‏كند ولی گاهی عقيده ای به بشر تحميل می‏شود از هر راهی ولو از راه تقليد آباء و اجداد ، و بعد انسان به‏ آن عقيده خو می‏گيرد و آن عقيده بدون آنكه با قوه تفكر او كوچكترين
ارتباطی داشته باشد ، در روح او مستقر می‏گردد اولين خاصيت و اثر اينگونه‏ عقائد اينست كه جلو تفكر آزاد انسان را می‏گيرد و به صورت زنجيری برای‏ عقل و فكر انسان در می‏آيد اينگونه عقائد عبارتست از يك سلسله زنجيرهای‏ اعتيادی و عرفی و تقليدی كه به دست و پای فكر و روح انسان بسته می‏شود ، و همان طوری كه يك آدم به زنجير كشيده و به غل بسته شده خودش قادر نيست آن زنجير را از دست و پای خودش باز بكند ، شخص ديگری لازم است‏ تا با وسائلی كه در اختيار دارد آن را از دست و پا و گردن او باز بكند ، ملتهايی هم كه نه از روی تفكر ، عقائدی را پذيرفته اند بلكه از روی يك‏ نوع عادت ، تقليد ، تلقين و آن عقائد را پيدا كرده اند چون فكر آنها را به زنجير كشيده است ، نيروی ديگری لازم است كه اين زنجيرها را پاره كند عرض نمی كنم كه يك زنجير ديگری به دست و پای او بنهد و عرض نمی كنم‏ كه يك فكر و عقيده ای حتی يك عقيده ای مبتنی بر فكری را به او تحميل‏ بكند بلكه می‏گويم كه او را از اين زنجيرها آزاد بكند تا بتواند خودش‏ آزادانه فكر كند و عقيده ای را بر مبنای تفكر انتخاب بكند اين از بزرگترين خدمتهايی است كه يك فرد می‏تواند به بشر بكند يكی از كارهای‏ انبيا همين بوده است كه اينگونه پايگاههای اعتقادی را خراب بكنند تا فرد آزاد شده بتواند آزادانه درباره خودش ، سرنوشت و اعتقاد خودش فكر كند در اين زمينه مثال خيلی زياد است برای اينكه اجمالا بدانيد انسان در حالی كه در زنجير يك عادت گرفتار است ، اصلا نمی تواند درباره آن فكر بكند ، يك مثال كوچك برايتان عرض می‏كنم ، قياس بگيريد
يكی از معاريف صحابه رسول خدا آمد در مقابل حضرت ايستاد و عرض كرد يا رسول الله ! من هر چه فكر می‏كنم ، می‏بينم نعمتی كه خدا به وسيله تو بر ما ارزانی داشت بيش از آن اندازه ای است‏ كه ما تصور می‏كنيم ظاهرا اين سخن را در وقتی گفت كه پيغمبر اكرم به‏ دخترشان يا به يك دختر بچه ديگری مهربانی می‏كرد بعد يك جريان قساوت‏ آميزی را از خودش نقل كرد كه واقعا اسباب حيرت است و خود او آنوقت‏ حيرت كرده بود كه چگونه بوده است كه چنين كاری را انجام می‏داده اند می‏گويد من از كسانی بودم كه تحت تأثير اين عادت قرار گرفته بودم كه‏ دختر را نبايد زنده نگه داشت ، دختر مايه ننگ است و اين مايه ننگ را بايد از ميان برد بعد نقل می‏كند كه زنش دختری می‏زايد و سپس دختر را مخفی می‏كند و به او می‏گويد من دخترم را از ميان بردم دختر بزرگ می‏شود ، شش هفت ساله می‏شود يك روز اين دختر را می‏آورد به اين پدر نشان می‏دهد به اطمينان اينكه اگر ببيند يك چنين دختر شيرينی دارد ديگر كاری به‏ كارش نخواهد داشت ، و بعد با چه وضع قساوت آميزی همين مرد اين دختر را زنده به گور می‏كند می‏گويد حالا من می‏فهمم كه ما چه جانورهايی بوديم و تو چطور ما را نجات دادی ما آنوقتی كه اين كار را می‏كرديم فكر می‏كرديم چه‏ كار خوبی داريم می‏كنيم
مسئله اينكه بشر در چه چيزهايی بايد آزاد باشد و در چه چيزهايی نمی‏ تواند آزاد باشد و اصلا فكر آزادی درباره آنها غلط است ، انيست : بعضی‏ چيزهاست كه اصلا اجبار بردار نيست يعنی نمی شود بشر را مجبور كرد كه آن‏ را داشته باشد ، خود موضوع قابل اجبار نيست ، اگر تمام قدرتهای مادی‏ جهان جمع شوند و بخواهند با زور آنرا اجرا بكنند قابل اجرا نيست مثلا محبت و دوستی اگر يك فرد فرد ديگر را دوست نداشته بشاد ، آيا با زور می‏شود او را دوستدار و عاشق وی كرد ؟ چنين چيزی محال است اگر تمام قدرتهای جهان جمع‏ شوند و بخواهند يك فرد را كه فرد ديگر را دوست ندارد ، به زور دوستدار او بكنند ، امكان ندارد ، زيرا اين قلمرو ، قلمرو زور نيست بر عكس ، اگر كسی كسی را دوست دارد باز با زور نمی توان آن دوستی را از دل او بيرون آورد
يكی از چيزهايی كه خودش طبعا زور بردار نيست و چون زور بردار نيست‏ موضوع اجبار در آن منتفی است ايمان است آنچه كه اسلام از مردم می‏خواهد ايمان است نه تمكين مطلق اعم از آنكه ايمان داشته باشند يا ايمان نداشته‏ باشند ، آن به درد نمی خورد ، نمی تواند پايدار بماند ، تا زور هست باقی‏ است ، زور كه رفت آن هم منتفی می‏شود به انتفاء علت خودش قرآن كريم‏ هميشه دم از ايمان می‏زند و حتی در موردی كه عده ای از اعراب باديه نشين‏ آمدند ادعا كردند كه ما هم ايمان آورديم ، [ خطاب به پيامبر ( ص ) ] می‏فرمايد به اينها بگو شما نگوئيد ما ايمان آورديم ، « قالت الاعراب‏ امنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فی قلوبكم »شما همينقدر می‏توانيد بگوئيد ما اسلام آورديم يعنی يك اسلام ظاهری ، اما نمی‏ توانيد بگوئيد ما ايمان آورديم پيغمبر از مردم ايمان می‏خواهد اسلام فقط اثرش اينست كه همينقدر كه كسی اظهار اسلام بكند ، شهادتين را بگويد ، مسلمين از جنبه اجتماعی می‏توانند او را در زمره خودشان حساب كنند و از نظر حقوق اجتماعی مساوی خودشان بدانند يعنی اگر مرد است می‏توانند به او زن بدهند ، اگر زن است در شرائطی می‏توانند با او ازدواج بكنند و همچنين‏ ساير احكام حقوقی ای كه افراد مسلمان نسبت به يكديگر دارند اما آيا اسلام‏ فقط آمده است كه يك اجتماع اسلامی كه از مقررات اسلامی تمكين بكند ايجاد كند ؟ نه ، اين يك مرحله است اسلام آمده‏ است ايمان ، عشق ، شور و محبت در دلها ايجاد كند ايمان را كه نمی شود به زور به كسی تحميل كرد آيه « لا اكراه فی الدين قد تبين الرشد من الغی شايد غير از آن جهتی كه در هفته پيش عرض كردم ناظر به اين جهت است كه‏ تو از مردان ايمان می‏خواهی ، مگر با اجبار هم می‏شود كسی را مؤمن كرد ؟ ! اينست كه قرآن می‏فرمايد مردم را با حكمت دعوت كن : « ادع الی سبيل‏ ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه »مردم را با دليل و منطق دعوت كن تا روح‏ و قلب آنها را خاضع بكنی ، تا عشق و محبت در دل آنها ياجاد بكنی در آيه‏ ديگر می‏فرمايد : « فذكر انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر »ای پيغمبر ! وظيفه تو گفتن و ابلاغ و يادآوری است ، تو كه مسلط بر اين مردم نيستی كه‏ بخواهی به زور آنها را مؤمن و مسلمان بكنی پس بعضی از موضوعات است كه‏ خود آن موضوعات زور بردار و اجبار بردار نيست طبعا در اينگونه مسائل‏ بايد مردم آزاد باشند ، يعنی امكانی غير از آزادی وجود ندارد
يك سلسله مسائل ديگر است كه در آنها می‏شود مردم را اجبار كرد ولی‏ اجبار برای مردم كمال نيست آن كمالی كه در آن كار می‏خواهند به اجبار پيدا نمی شود مثلا در اخلاقيات ، مردم موظفند راستگو باشند ، امين باشند ، به يكديگر خيانت نكنند ، عادل باشند می‏شود مردم را مجبور كرد كه دروغ‏ نگويند ، امين باشند ، اگر خيانت كردند ، دزدی كردند دستشان هم بريده‏ شود ولی اين از نظر مقررات اجتماعی است در اينگونه مسائل يك جنبه‏ ديگری هم وجود دارد كه جنبه اخلاقی مطلب است و آن اينست كه اخلاق از انسان می‏خواهد راستگو باشد ، امين باشد . آنچه كه اخلاق می خواهد اين نيست كه انسان راست بگويد بلكه اينست كه انسان راستگو باشد يعنی راستگويی ملكه روحی او باشد ، تربيت او باشد ، تقوی در روح او وجود داشته باشد كه راستی و درستی و امانت و آن چيزهايی كه فضائل اخلاقی‏ گفته می‏شود به طبع ثانوی از روح او صادر شود يعنی وقتی كه راست می‏گويد نه به خاطر ترس از قانون باشد كه اگر دروغ بگويد قانون مجازاتش می‏كند ، يا امانت داشته باشد نه به خاطر اينكه اگر خيانت بكند قانون مجازاتش‏ می‏كند ، بلكه امانت داشته باشد به دليل اينكه امانت را برای خودش‏ فضيلت و انسانيت می‏شمارد راستگو باشد برای اينكه راستی را برای خودش‏ شرف و كمال می‏داند و از دروغ تنفر دارد و آن را زشت می‏داند پس راستی ، درستی ، امانت آنوقت برای بشر فضيلت و كمال است كه به صورت يك‏ تربيت درآيد نه صرف اينكه فقط عمل و اجرا بشود اينگونه مسائل هم قابل‏ اجبار نيست يعنی به اين شكل [ كه كمال مقصود در انسان ايجاد شود ] قابل‏ اجبار نيست
يكی ديگر از مسائلی كه بشر بايد در آن آزاد باشد نه از نظر اينكه اصلا قابل اجبار نيست بلكه از جنبه های ديگری ، رشد بشر است بشر اگر بخواهد رشد پيدا بكند بايد در كار خودش آزاد باشد ، در انتخاب خودش آزاد باشد شما بچه تان را تربيت می‏كنيد ، خيلی هم علاقمند هستيد كه او آن طوری كه‏ دلتان می‏خواهد از آب در بيايد ولی اگر هميشه از روی كمال علاقه ای كه به‏ او داريد در تمام كارها از او سرپرستی كنيد يعنی مرتب به او ياد بدهيد ، فرمان بدهيد : اين كار را بكن ، از اينجا برو ، اگر می‏خواهد چيزی بخرد همراهش برويد ، هی به او دستور بدهيد : اين را بخر ، آن را نخر ، محال‏ است كه اين بچه شما يك آدم با شخصيت از آب در بيايد . در حدودی برای شما لازم است بچه تان را هدايت كنيد و در حدودی هم لازم است‏ او را آزاد بگذاريد يعنی هم هدايت و هم آزاد گذاشتن ايندو وقتی با يكديگر توأم شد ، آنوقت بچه شما اگر يك استعدادی هم داشته باشد ، ممكن‏ است كه يك بچه با تربيت كاملی از آب درآيد در يكی از كتابهای حيوان‏ شناسی خواندم بعضی از پرندگان [ به روش خاصی پرواز را به بچه يشان ياد می‏دهند ] مثل اينكه كركس را مثال زده بود نوشته بود اين حيوان وقتی‏ می‏خواهد پرواز را به بچه اش ياد بدهد بعد از اينكه اين بچه پر درآورد ، يعنی حجازش از نظر جسمانی كامل شد ولی چون هنوز پرواز نكرده پرواز كردن‏ را بلد نيست ، او را با نوك خودش بر می‏آورد می‏اندازد روی بال خودش و پرواز می‏كند يك مقدار كه بالا رفت ، يك دفعه اين بچه را رها می‏كند او به حكم اجبار شروع می‏كند به پر و بالا خودش و پرواز می‏كند او به حكم‏ اجبار شروع می‏كند به پر و بال زدن ولی پر و بالهای نامنظم ، گاهی بالا می‏رود گاهی پائين ، گاهی افقی می‏رود ، گاهی عمودی مادر هم مراقب و مواظبش است تا وقتی كه احساس می‏كند خسته شده كه اگر او را نگيرد سقوط می‏كند آنوقت او را می‏گيرد و دو مرتبه روی بال خودش می‏گذارد باز مقداری‏ او را می‏برد و ضمنا به او ارائه می‏دهد كه اينطور بايد حركت كرد و بال زد همينكه رفع خستگيش شد دو مرتبه آزادش می‏گذارد باز مدتی پر و بال می‏زند و همينطور مدتها بچه خودش را اينطور تربيت می‏كند تا پرواز كردن را به‏ او ياد بدهد يعنی راهنمايی را با به خود واگذاشتن توأم می‏كند تا آن بچه‏ پرواز كردن را ياد بگيرد
بسياری از مسائل اجتماعی است كه اگر سرپرستهای اجتماع افراد بشر را هدايت و سرپرستی نكنند ، گمراه می‏شوند . اگر هم بخواهند ولو با حسن نيت ( تا چه رسد به اينكه سؤ نيت داشته باشند ) به بهانه اينكه مردم قابل و لايق نيستند و خودشان نمی فهمند آزادی را از آنها بگيرند به حساب اينكه مردم خودشان لياقت ندارند ، اين مردم تا ابد بی لياقت باقی می‏مانند مثلا انتخابی می‏خواهد صورت بگيرد ، حالا يا انتخاب وكيل مجلس و يا انتخاب ديگری ممكن است شما كه در فوق اين‏ جمعيت قرار گرفته ايد واقعا حسن نيت هم داشته باشيد و واقعا تشخيص شما اين باشد كه خوب است اين ملت فلان فرد را انتخاب بكند ، و فرض می‏كنيم‏ واقعا هم آن فرد شايسته تر است اما اگر شما بخواهيد اين را به مردم‏ تحميل بكنيد و بگوئيد شما نمی فهميد و بايد حتما فلان شخص را انتخاب‏ بكنيد ، اينها تا دامنه قيامت مردمی نخواهند شد كه اين رشد اجتماعی را پيدا كنند اصلا بايد آزادشان گذاشت تا فكر كنند ، تلاش كنند ، آنكه‏ می‏خواهد وكيل بشود تبليغات كند ، آن كسی هم كه می‏خواهد انتخاب بكند مدتی مردد باشد كه او را انتخاب بكنم يا ديگری را ، او فلان خوبی را دارد ، ديگری فلان بدی را دارد يك دفعه انتخاب كند ، بعد به اشتباه خودش را پی ببرد ، باز دفعه دوم و سوم تا تجربياتش كامل بشود وبعد به صورت ملتی‏ در بيايد كه رشد اجتماعی دارد و الا اگر به بهانه اينكه اين ملت رشد ندارد بايد به او تحميل كرد ، آزادی را برای هميشه از او بگيرند ، اين‏ ملت تا ابد غير رشيد باقی می‏ماند رشدش به اينست كه آزادش بگذاريم ولو در آن آزادی ابتدا اشتباه هم بكند صد بار هم اگر اشتباه بكند باز بايد آزاد باشد مثلش مثل آدمی است كه می‏خواهد به بچه اش شناوری ياد بدهد بچه ای كه می‏خواهد شناوری ياد بگيرد آيا با درس دادن و گفتن به او ممكن‏ است شناوری را ياد بگيرد ، اگر شما انسانی را صد سال هم به فرض ببريد سر كلاس هی به او بگوئيد كه اگر می‏خواهی‏ شناوری را ياد بگيری اول كه می‏خواهی خودت را در آب بيندازی ، به اين‏ شكل بينداز ، دستهايت را اينطور بگير ، پاهايت را اينطور ، بعد دستهايت را اينطور حركت بده ، پاهايت را اينطور ، امكان ندارد كه او شناوری را ياد بگيرد بايد ضمن اينكه قانون شناوری را به او ياد می‏دهيد ، رهايش كنيد برود داخل آب ، و قهرا در ابتدا يك چند دفعه می‏رود زير آب‏ ، مقداری آب هم در حلقش خواهد رفت ، ناراخت هم خواهد شد ولی دستور را كه می‏گيرد ضمن عمل شناوری را ياد می‏گيرد والا با دستور فقط بدون عمل آنهم‏ عمل آزاد ممكن نيست شناوری را ياد بگيرد يعنی حتی اگر او را ببريد در آب ولی آزادش نگذاريد و همه اش روی دست خودتان بگيريد ، او هرگز شناور نمی شود
اينها هم يك سلسله مسائل است كه اصلا بشر را بايد در اين مسائل آزاد گذاشت تا به حد رشد و بلوغ اجتماعی لازم برسد از جمله اينهاست رشد فكری‏ همين طوری كه برای شناوری بايد مردم را آزاد گذاشت ، از نظر رشد فكری هم‏ بايد آنها را آزاد گذاشت اگر به مردم در مسائلی كه بايد در آنها فكر كنند از ترس اينكه مبادا اشتباه بكنند ، به هر طريقی آزادی فكری ندهيم‏ يا روحشان را بترسانيم كه در فلان موضوع دينی و مذهبی مبادا فكر بكنی كه‏ اگر فكر بكنی و يك وسوسه كوچك به ذهن تو بيايد ، به سر در آتش جهنم‏ فرو می‏روی ، اين مردم هرگز فكرشان در مسائل دينی رشد نمی كند و پيش نمی‏ رود دينی كه از مردم در اصول خود تحقيق می‏خواهد ( و تحقيق هم يعنی به‏ دست آوردن مطلب از راه تفكر و تعقل ) خواه نا خواه برای مردم آزادی فكر قائل است می‏گويد اصلا من از تو " لا اله الا الله " ی را كه در آن فكر نكرده ای و منطقت را به كار نينداخته ای نمی‏ پذيرم نبوت و معادی را كه تو از راه رشد فكری انتخاب نكرده ای و به آن‏ نرسيده ای من از تو نمی پذيرم پس ناچار به مردم آزادی تفكر می‏دهد مردم‏ را از راه روحشان هرگز نمی ترساند ، نمی گويد مبادا در فلان مسئله فكر بكنی كه اين ، وسوسه شيطان است و اگر وسوسه شيطان در تو پيدا شد به سر در آتش جهنم می‏روی در اين زمينه احاديث زيادی هست از آن جمله است كه‏ پيغمبر اكرم فرمود : از امت من نه چيز برداشته شده است يكی از آنها اينست : « الوسوسه فی التفكر فی الخلق » يا : « التفكر فی الوسوسه فی‏ الخلق » يعنی يكی از چيزهايی كه امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند كرد ، اينست كه انسان درباره خلقت ، خدا و جهان فكر بكند و وساوسی در دلش پيدا بشود مادامی كه او در حال تحقيق و جستجو است ، هر چه از اين‏ شكها در دلش پيدا بشود ، خدا او را معذب نمی كند و آن را گناه نمی‏ شمارد در حديث معروفی است ( اين حديث در فرائد شيخ ، كتاب اصولی كه‏ طلاب می‏خوانند نقل شده است ) كه يك عرب بدوی آمد خدمت رسول خدا عرض‏ كرد : يا رسول الله ! هلكت تباه شدم پيغمبر اكرم فورا درك كرد فرمود فهميدم چه می‏خواهی بگويی لابد می‏گويی شيطان آمد به تو گفت : من خلقك ؟ تو هم در جوابش گفتی كه مرا خدا آفريده است شيطان گفت : من خلقه ؟ خدا را كی آفريده اس ؟ تو ديگر نتوانستی جواب بدهی گفت يا رسول الله همين‏ است پيغمبر فرمود : « ذلك محض الايمان » ( عجبا ! ) فرمود چرا تو فكر كردی كه هلاك شدی ؟ ! اين عين ايمان است يعنی همين تو را به ايمان واقعی‏ می‏رساند ، اين تازه اول مطلب است چنين فكری كه در روح تو پيدا شد ، اين‏ شك كه پيدا شد [ بايد برای رفع آن تلاش كنی ] شك منزل بدی است ولی معبر خوب و لازمی است يك وقتی بد است كه تو در همين منزل بمانی : شيطان به‏ تو گفت تو را چه كسی خلق كرده است ؟ گفتی خدا گفت خدا را چه كسی خلق‏ كرده ؟ گفتی ديگر نمی دانم ، بعد هم سرجايت نشستی اين شك تنبلهاست ، هلاكت است اما تو كه چنين آدمی هستی كه وقتی چنين شك و وسوسه ای در تو پيدا شد ، در خانه ننشستی ، از مردم هم رودربايستی نكردی و نگفتنی كه اگر من به مردم بگويم چنين شكی كرده ام ، می گويند پس تو ايمانت كامل نيست‏ ، معلوم می‏شود كه يك حس و طلبی در تو هست كه فورا آمدی نزد پيغمبرت‏ سؤال بكنی كه اگر من چنين شكی پيدا كردم چه كنم ؟ آيا اين شك را با يك‏ عمل رد بكنم ، با يك فكر رد بكنم ؟ « ذلك محض الايمان » [ اين عين ايمان است . ] چرا از چنين چيزهايی می‏ترسی ؟ ! اينست آزادی در تفكر پس اسلام كه رشته تقليد را از اساس پاره كرده‏ است و می گويد من اصول دين را بدون آنكه آزادانه آنرا درك كرده باشيد نمی پذيرم ، چنين مكتبی آيا اصلا امكان دارد كه مردم را مجبور بكند به‏ اينكه بيائيد اسلام را به زور بپذيريد ؟ همين طور كه در عمل هم نكرد آنچه‏ كرد غير از اين بود كه مردم را مجبور به اسلام كرده باشند آنچه كرد مبارزه‏ با آن عقائد خرافی ای بود كه يك ذره با عقل و فكر بشر سر و كار نداشت ، فقط زنجيری شده بود برای عقل و فكر زنجيرها را برداشت گفت حالا آزادانه‏ فكر كن تا بفهمی مطلب از چه قرار است يا اگر با كشورهايی جنگيد ، با ملتها نجنگيد ، با دولتها جنگيد يعنی با كسانی جنگيد كه اين زنجيرهای‏ خيالی و اجتماعی را به دست و پای مردم بسته بودند
اسلام با حكومتهای جابر جنگيد كجا شما می‏توانيد نشان بدهيد كه اسلام با يك‏ ملت جنگيده باشد ؟ و به همين دليل ملتها در نهايت شوق و رغبت اسلام را پذيرفتند كه يكی از آنها ايران خودمان بود
يكی از صفحات بسيار درخشان تاريخ اسلام كه متأسفانه مذاهب ديگر در اينجا صفحات تاريخشان سياه و تاريك است ، همين مسئله آزادی عقيده ای‏ بود كه مسلمين پس از آنكه حتی حكومت را در دست گرفتند به ملتها دادند و اين نظير ندارد ( متأسفانه ما آن طوری كه بايد و شايد در اين مسائل‏ دقت و فكر نمی‏كنيم . ) من جز اينكه شما را در اينگونه مسائل راهنمائی‏ بكنم كه تاريخ را مطالعه بكنيد ، راه ديگری ندارم چون فعلا چنين وقتی‏ نداريم شما جلد سوم تاريخ آلبرماله را كه تاريخ قرون وسطی است بخوانيد ببينيد مسيحيها همينهايی كه امروز دارند در ميان ما تبليغ می‏كنند كه اسلام‏ با زور پيشروی كرده است ، چه جناياتی برای تحميل عقيده مسيحيت مرتكب‏ شده اند چه درباره خود مسيحيان يعنی فرقه های بدعتی مسيحيت به قول‏ خودشان و چه درباره مسلمين و غير آنها تاريخ زردشتيها را بخوانيد مخصوصا توصيه می‏كنم تاريخ دوره ساسانيان ، ايران قبل از اسلام را بخوانيد و مخصوصا ببينيد روابطی كه زردشتيهايی كه حكومت را در دست داشتند و موبدها كه در آن دستگاهها متنفذ بودند با عيسويان آن دوره داشتند ( حالا مانويان و مزدكيان به جای خود ) ، آزارهايی كه درباره عيسويها و يهوديها كردند چه بوده است ؟ ! جلد سيزدهم تاريخ تمدن ويل دورانت را بخوانيد باز راجع به مظالم مسيحيهاست همچنين جلد يازدهم تاريخ تمدن ويل دورانت‏ را بخوانيد كه راجع به اسلام است ، مخصوصا قسمتهای مختلفی كه خود او نشان‏ می‏دهد كه اسلام و مسلمين چقدر برای آزاديهای ملتهايی كه تحت فرمان آنها بودند احترام قائل بودند چنين چيزی در تاريخ جهان نظير ندارد به عنوان نمونه‏ جلد دوم كتاب محمد خاتم پيامبران يك مقاله بسيار عالی از يكی از اساتيد دارد به نام كارنامه اسلام لااقل می‏توانيد چند صفحه اول آن مقاله را بخوانيد كه راجع به انگيزه تمدن اسلامی بحث كرده است اگر چه به طور فشرده بحث كرده است آنجا می‏توانيد مطلب را كاملا به دست آوريد چون آن‏ بحث يك بحث بسيار آزادی است علما راجع به علل پيدايش و گسترش تمدن‏ اسلامی خيلی بحث كرده اند دو علت اساسی برايش ذكر نموده اند اولين علت‏ تشويق بيحدی است كه اسلام به تفكر و تعليم و تعلم كرده است چون اين ديگر در متن قرآن است علت دومی كه برای پيدايش و گسترش تمدن اسلام ذكر كرده‏ اند كه چطور شد اسلام توانست از ملتهای مختلف نامتجانس كه قبلا از يكديگر كمال تنفر را داشتند چنين وحدتی به وجود آورد ؟ ، احترامی است كه‏ اسلام به عقائد ملتها گذاشت به قول خودشان تسامح و تساهلی كه اسلام و مسلمين راجع به عقائد ملتهای مختلف قائل بودند لهذا در ابتدايی كه اين‏ تمدن تشكيل می‏شد هسته اولی مسلمانها را اعراب حجاز تشكيل می‏دادند كه‏ تمدنی نداشتند كم كم ملتها آمدند مسلمان شدند در ابتدا عده كمی از آنها مسلمان شدند ، بقيه يا يهودی بودند يا زردشتی يا مسيحی و يا صابئی ( مخصوصا صابئيها خيلی زياد بودند ، زردشتی خيلی كم بوده است ) مسلمين به‏ قدری با اينها با احترام رفتار كردند و اينها را وارد كردند در ميان‏ خودشان كه كوچكترين دوگانگی با آنها قائل نبودند ، و همين سبب شد كه‏ تدريجا خود آنها در اسلام هضم شدند يعنی عقائد اسلامی را پذيرفتند
در اين زمينه نمونه زياد است از زمان حضرت امير شروع می‏كنم ما در تاريخ اينطور می‏خوانيم كه اميرالمؤمنين علی ( ع ) در زمان خلافتشان مكرر اين جمله را می فرمود كه تا من زنده هستم هر سؤالی داريد از من بپرسيد كه‏ اگر بميرم و در ميان شما نباشم ديگر كسی را پيدا نخواهيد كرد كه اينگونه‏ از شما بخواهد كه از او سؤال كنيد : « سلونی قبل ان تفقدونی » نوشته اند يك مرتبه شخصی از پای منبر بلند شد و با يك تجاسرو بيان جسارت آميزی‏ گفت : « ايها المدعی ما لا يعلم و المقلد ما لا يفهم انا السائل فاجب »
ای مدعی ( العياذ بالله ) جاهل و ای كسی كه نفهميده حرف می‏زنی ! من سؤال‏ می‏كنم تو جواب بده وقتی به قيافه اش نگاه كردند ديدند اتفاقا به مسلمين‏ هم نمی خورد فقط قيافه اش را توضيح داده اند كه آدم لاغر اندامی بود و موی مجعد و درازی داشت ، كتابی را هم به گردنش آويخته بود كانه من‏ مهوده العرب يعنی قيافه اش شبيه بود به عربهايی كه يهودی شدند تا اينگونه جسارت كرد اصحاب اميرالمؤمنين با ناراحتی بپاخاستند و خواستند اذيتش كنند ، اين كسيت كه جسارت می‏كند ؟ ! علی ( ع ) جمله ای دارد ، فرمود بنشينيد « ان الطيش لا يقوم به حجج الله و لا تظهر به براهين الله » . فرمود اين شخص سؤال دارد ، از من جواب می‏خواهد شما خشم گرفتيد ، می‏خواهيد خشونت به خرج بدهيد ، غضب كرديد ، عصبانيت به خرج می‏دهيد ، با عصبانيت نمی شود دين خدا را قائم و راست كرد ، با عصبانيت برهان‏ خدا ظاهر نمی شود بنشينيد سرجايتان بعد رو كرد به آن مرد و فرمود : « اسئل بكل لسانك و ما فی جوانحك » فرمود بپرس با تمام زبانت يعنی هر چه می‏خواهد دل تنگت بگو هر چه در درون دل داری بگو همين يك جمله كافی‏ بود كه اين آدم را از ابتدا نرم كند شروع كرد به سؤال كردن . چندين سؤال كرد و حضرت جواب دادند متأسفانه در نقل متن سؤال و جوابها ذكر نشده است همين قدر نوشته اند كه در آخر يك مرتبه ديدند آن‏ شخص گفت : اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله
اسلام اساسا در اينگونه مسائل ، خفه شو و اين حرفها ندارد در زمان خود پيغمبر می آمدند سؤال می‏كردند ، حضرت جواب می‏داد شما در تاريخ می‏خوانيد كه علی ( ع ) در زمان خلافت شيخين مخصوصا زياد به مسجد می‏رفت و [ در بيان علت اين كار ] می‏فرمود برای اينكه صيت اسلام در جهان بلند شده است‏ ، از اطراف و اكناف مردم دانشمندی می‏آيند ، سؤالاتی دارند ، كسی بايد به‏ آنها جواب بدهد گاهی اصحاب خاص خودش مثل سلمان و ابی ذر را می‏فرستاد و به آنها می‏فرمود برويد در مسجد ، مراقب باشيد اگر افرادی پيدا شدند كه‏ راجع به اسلام سؤالاتی داشتند مبادا كسی باشد كه نتواند جواب آنها را بدهد ، مبادا آدم جاهلی باشد به عنف آنها را رد كند اگر ديديد يك دانشمندی‏ از يك جای جهان پيدا شد و سؤالاتی درباره اسلام داشت فورا بيائيد مرا خبر كنيد كه بروم جوابهايش را بدهم
حتی بنی اميه عليرغم اينهمه تبليغاتی كه عليه آنها می‏شود و بسياری از آن تبليغات ( حدود صدی نود آن ) درست است ، اگر آنها را قياس بكنيم‏ با بسياری از حكومتهای ديگر كه در جهان بودند ، باز آنها بهتر بودند مخصوصا در دوره بنی العباس آزادی عقيده ( تا آنجا كه با سياست برخورد نداشت ) فراوان بود اين داستان را من در " داستان راستان " تحت عنوان‏ " توحيد مفضل " نقل كرده ام : مفضل بن عمر يكی از اصحاب امام صادق ( ع‏ ) است . رفت در مسجد مدينه نماز بخواند . خلوت هم بود خودش می‏گويد " بعد از نماز من‏ درباره پيغمبر و عظمت او فكر می‏كردم " در همان حال ابن ابی العوجاء كه‏ يكی از زنادقه بود يعنی اصلا خدا را قبول نداشت ، آمد يك كناری نشست‏ بطوری كه فاصله زيادی با مفضل نداشت بعد يكی از همفكرانش هم آمد كنار او نشست شروع كردند با همديگر صحبت كردن در بين صحبتها يك دفعه ابن‏ ابی العوجاء گفت من هر چه فكر می‏كنم درباره عظمت اين آدم كه در اينجا مدفون شده ، متحيرم ! ببين چه كرده است ! چگونه به گردن مردم افسار زده‏ است ! در پنج وقت صدای شهادت به پيامبری او بلند است شروع كرد به كفر گفتن راجع به خدا ، پيغمبر ، قيامت و مفضل آتش گرفت ، نتوانست طاقت‏ بياورد آمد نزد او و با عصبانيت گفت ای دشمن خدا ! در مسجد پيغمبر خدا چنين سخنانی می‏گويی ؟ ! او پرسيد تو كسيتی و از كدام نحله از نحله های‏ مسلمين هستی ؟ از اصحاب كلامی ؟ از فلان فرقه هستی ؟ بعد گفت اگر از اصحاب جفعربن محمد هستی ما همين حرفها و بالاتر از اينها را در حضور خودش می‏گوئيم ، با كمال مهربانی همه حرفهای ما را گوش می‏كند به طوری كه‏ ما گاهی پيش خودمان خيال می‏كنيم كه تسليم حرف ما شد و عنقريبا او هم‏ حرف ما را قبول می‏كند بعد با يك سعه صدری شروع می‏كند به جواب دادن ، تمام حرفهای ما را جواب می‏دهد يك ذره از اين عصبانيتهايی را كه‏ جنابعالی داريد او ندارد ابدا عصبانی نمی شود مفضل بلند می‏شود می‏رود خدمت امام صادق ( ع ) و می‏گويد يا ابن رسول الله ! من يك چنين گرفتاری‏ پيدا كردم حضرت تبسم می‏كند و می‏فرمايد ناراحت نباش اگر دلت می‏خواهد ، فردا صبح بيا من يك سلسله درس توحيدی به تو می گويم كه بعد از اين اگر با اين طبقه مواجه شدی بدانی چه جواب بدهی‏ كتاب " توحيد مفضل " كه امروز در دست است مولود اين جريان است
همين ابن ابی العوجاء يك سال در فصل حج رفته بود مسجد الحرام ! با رفقای زنديق خودش حلقه ای را تشكيل داده بودند و با هم سخن می‏گفتند ظاهرا ابن مقفع هم در آنجا بوده يك وقت ابن مقفع می‏گويد اين مردم را ببين مثل گاوی كه به خرمن بسته باشند دور اين سنگها می‏چرخند و در بين‏ اينها يك نفر آدمی كه قابل صحبت كردن باشد نيست مگر آن شيخ جالس كه‏ آنجا نشسته ابن ابی العوجاء گفت تو درباره او هم مبالغه می‏كنی ، او هم‏ چيزی نيست گفت نه ، اين غير از آنهاست بينشان مباحثه در گرفت ابن‏ مقفع گفت حالا اگر خيلی دلت می‏خواهد برو از او يك سؤال بكن من با او صحبت كرده ام ، برو با او صحبت كن رفت اما چقدر جسارت آميز ! ابتدا كه نشست ، گفت يا ابن رسول الله ! می‏دانی آدم وقتی راه حلقش سرفه‏ بگيرد بايد سرفه كند فرمود بله گفت آدم شك هم كه در دلش پيدا می‏شود بايد بگويد فرمود بله گفت من می‏گويم : الی ما تدوسون هذا البيدر و تحومون حوله حوم البقر ( و از اينگونه تعبيرات ) تا كی شما می‏خواهيد مثل‏ گاو دور اين خرمن بچرخيد ؟ بعد شروع كرد به سؤال كردن راجع به خدا ، كه‏ امام صادق ( ع ) جواب داده ، و متنش در كتب حديث هست گفت اگر خدا راست است چرا خودش را نشان نمی دهد ؟ حضرت فرمود خدا چگونه خودش را نشان بدهد از اين بهتر ؟ يك صانع چگونه می تواند خودش را صنعتش نشان‏ بدهد كه خدا خودش را در اين عالم نشان نداده است ؟ آيا خدا خودش را در خلقت تو نشان نداد ؟ در خلقت آسمان و زمين نشان نداد ؟ در چشم و دست و پا و جحاز هاضمه و ريه ات نشان نداد ؟ در فلان گياه نشان نداد ابن ابی العوجاء می‏گويد آنقدر گفت كه يك مرتبه‏ پيش من مجسم شد كه الان خدا خودش در می‏آيد و می‏خواهد خودش را به من‏ نشان بدهد
بخشی از كتابهای حديثی ما احتجاجات است مثلا بحارالانوار يك جلد در احتجاجات دارد ما يك كتاب داريم در احتجاج : احتجاج طبرسی بايد اين‏ احتجاجات را خواند اينها مباحثاتی است كه علمای اديان ديگر و به طور كلی دانشمندان ديگر كه بعضی از آنها دهری و مادی مسلك ، بعضی يهودی ، بعضی مسيحی ، بعضی زردشتی ، بعضی صابئی و حتی بعضی بت پرست بودند ، با ائمه عليهم السلام داشته اند اينها می‏آمدند نزد ائمه سؤال می‏كردند ، جواب‏ می‏شنيدند و می‏رفتند كسی نمی گفت تو چه حقی داری در دولت مقتدر اسلامی‏ چنين حرفهايی بزنی مخصوصا مباحثات و احتجاجات حضرت رضا ( ع ) كه در متن كتب تاريخ و حديث مضبوط است عجيب است دولت هارون و دولت مأمون‏ از مقتدرترين دولتهايی است كه جهان به خودش ديده است يعنی اينها اگر می‏خواستند جلوی آزادی عقيده را بگيرند ، به حد اعلا می‏توانستند و كسی‏ جرئت مخالفت نداشت هارون اجازه می‏داد متكلمين بيايند در آنزمان هنوز فرقه های متكليمن توسعه زياد پيدا نكرده بود فرقه های مختلف متكلمين‏ اسلامی می‏آمدند ، شروع می‏كردند به مباحثه كردن ، آنهايی كه عقائد اعتزالی‏ داشتند ، آنهايی كه عقائد اشعری داشتند و حتی آنها كه شيعه بودند با اينكه اينها دشمن درجه اول شيعه بودند معذلك به متكلمين شيعی كم و بيش‏ اجازه می‏دادند كه بيايند در اين مجالس بحثهای خودشان را مطرح بكنند . مأمون كه داستانی است ! با اينكه او از نظر سياسی آدم سنی مسلكی‏ بود و متعصب هم بود يعنی پايه سياستش بر احترام شيخين و بر تسنن بود و می‏دانيم كه در مسائل سياسی چقدر شيعه را اذيت می‏كرد و همين كافی است كه‏ امام رضا ( ع ) را شهيد كرد ، ولی همين آدم تا آنجا كه به سياستش برخورد نداشت در مسائل مذهبی آزادی می‏داد خودش مباحثاتی دارد به نفع تشيع و عليه تسنن كه يك قاضی ترك چند سال پيش كتابی نوشت به نام ( تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد ) به فارسی هم ترجمه شده من وقتی آن كتاب را خواندم ديدم يكی از بهترين احتجاجات و مباحثاتی كه به نفع شيعه شده است‏ و استدلال شده بر امامت اميرالمؤمين ، همين مباحثه ای است كه مأمون با علمای اهل تسنن كرده است مأمون هر عيبی داشت ولی يك مرد دانشدوست و دانش طلب عجيبی بود
شما نظير و شبيه اينها را در كجا پيدا می‏كنيد ؟ اين برای چه بود ؟ برای‏ اينكه اسلام به منطق خودش اعتماد داشت اسلام چون به منطق خودش اعتماد داشت هيچوقت نمی آمد مردم را بترساند بگويد درباره اين مسائل فكر نكن ، درباره خدا فكر نكن ، بلكه می‏گفت هر چه دلت می‏خواهد فكر كن ولی به شرط اينكه اساسی فكر كنی ، روی منطق فكر كنی ، در حدودی كه يك بشر می‏تواند فكر كند يك وقت مثلا تو می‏گويی من می‏خواهم حقيقت خدا را به دست آورم‏ به تو می‏گويند آيا تو حقيقت يكی از مخلوقات خدا را به دست آورده ای كه‏ می‏خواهی حقيقت خدا را به دست آوری ؟ آيا تو حقيقت همين نور حسی را به‏ دست آورده ای ؟ الان هم كه علم اينهمه پيشرفت كرده است ، از بحث در حقيقت اشياء خودداری می‏كند ولی می‏گويد اينكه ما نرسيم به كنه و حقيقت‏ اشياء دليل نمی شود كه وجود اشياء را انكار بكنيم اگر از ما بپرسند حقيقت برق چيست‏ نمی دانيم ، حقيقت ماده چيست نمی دانيم ، حقيقت انرژی چيست نمی دانيم‏ ، حقيقت نور چيست نمی دانيم ، اما وجود اينها را انكار نمی كنيم حقيقت‏ حيات چيست ؟ يك بشر هنوز پيدا نشده است كه ادعا بكند من می‏توانم‏ بگويم حقيقت حيات چيست اما وجود حيات را انكار نمی كنيم چون آثار حيات را می‏بينيم به خدا در اين حدود همه مردم می‏توانند معرفت پيدا كنند كه خدايی هست ، ذات لايزالی هست ، ذات ازلی و ابدی هست ، ذات ازلی و ابدی هست ، ذاتی كه بی نياز از همه چيز است ، ذاتی كه مبدأ همه اشياء است ، ذاتی كه عالم است به مخلوقات خودش ، قادر است بر همه چيز در اين حدود همه می‏توانند درك كنند حالا راز قضا و قدر را فرض كنيم هيچكس‏ نتواند درك كند يا بعضی افراد بتوانند درك كنند ولی افراد ديگر نتوانند درك كنند ، اين مضربه جايی نيست اينست كه اسلام نه تنها به مردم اجازه‏ می‏دهد بلكه فرمان می‏دهد كه در اينگونه مسائل فكر كنند ، درباره معاد فكر كنند ، و نمونه تفكر به دست مردم می‏دهد ، درباره نبوت فكر كنند ، و درباره ساير مسائل چرا ؟ روی اطمينانی است كه اسلام به منطق خودش دارد روی اين حساب است كه پايه اين دين روی منطق و فكر و تفكر است
من مكرر در نوشته های خودم نوشته ام : من هرگز از پيدايش افراد شكاك‏ در اجتماع كه عليه اسلام سخنرانی كنند و مقاله بنويسند ، متأثر كه نمی شوم‏ هيچ ، از يك نظر خوشحال هم می‏شوم چون می‏دانم پيدايش اينها سبب می‏شود كه چهره اسلام بيشتر نمايان بشود وجود افراد شكاك و افرادی كه عليه دين‏ سخنرانی می‏كنند ، وقتی خطرناك است كه حاميان دين آنقدر مرده و بی روح‏ باشند كه در مقام جواب بر نيايند يعنی عكس العمل نشان ندهند اما اگر همين مقدار حيات و زندگی در ملت اسلام وجود داشته باشد كه در مقابل‏ ضربت دشمن عكس العمل نشان بدهد ، مطمئن باشيد كه در نهايت امر به نفع‏ اسلام است همان طوری كه در طول سی چهل سال اخير ، كسروی پيدا شد عليه‏ شيعه بالخصوص و احيانا عليه اسلام چيزها نوشت توده ايها آمدند در مسائل‏ ماديگری حرفها زدند و به اساس اسلام اعتراض كردند ، افراد ديگری پيدا شدند كه به نام حمايت از مليت ايرانی عليه اسلام سخنانی گفتند اينها بدون اينكه خودشان بخواهند و قصد داشته باشند ، به طور غير مستقيم آنقدر به اسلام خدمت كردند كه خدا می‏داند يعنی وقتی كسروی آن كتابها را نوشت‏ تازه دست علمای اسلام رفت روی كاغذ و مسائلی را كه در طول چند قرن در اثر اينكه اعتراض و تشكيك و ايرادی نشده بود پرده هايی از ابهام روی‏ آنها را گرفته بود و كم كم خرافات و اوهامی هم درباره آنها پيدا شده بود ، تشريح كردند اصلا مردم نمی دانستند مثلا در باب امامت چه بايد بگويند ، در باب تشيع چه بايد بگويند ، در باب تقيه جه بايد بگويند ، در باب‏ بداء چه بايد بگويند آنوقت علما شروع كردند به آشكار ساختن حقايق از زير پرده های اوهامی كه در طول چند قرن در اثر نبودن شكاك و اين دشمنان‏ خدمتگزار به وجود آمده بود ، و يك سلسله از مسائل خيلی بهتر روشن شد توده ايها آمدند چقدر توانستند به طور غير مستقيم بدون اينكه خودشان‏ بخواهند به منطق فلسفی و منطق اجتماعی اسلام خدمت بكنند يعنی اينها سبب‏ شدند كه دستهای علمای اسلام از آستين بيرون آمد و چه آثار نفيسی در اين‏ زمينه منتشر شد
يك دين زنده هرگز از اينگونه حرفها بيم ندارد . يك دين زنده آنوقت بيم دارد كه ملتش آنقدر مرده باشند كه عكس العمل نشان‏ ندهند و متأسفانه ما در گذشته گاهی چنين چيزی داشته ايم مثلا در اوايل‏ مشروطيت عده ای آمدند گفتند قوانين جزائی اسلام به درد امروز نمی خورد يك نفر ما نديديم پيدا شود كه يك كتاب بنويسد از منطق اسلام در اين‏ زمينه حمايت بكند بعد عده ای روی غرض و عده ای روی جهالت و نادانی‏ آمدند قوانين جزائی اسلام را يكباره بوسيدند و كنار گذاشتند ، نسخ شده‏ تلقی كردند و رفتند قوانين جزائی كشورهای خارجی را ترجمه كردند اين‏ اسباب تأسف است والا اكنون كه در مسائل ديگر حقوقی اسلام مثل حقوق زن ، و مسائل اقتصادی اسلام يك جنبشی در ميان مسلمين می‏بينيم هيچ جای نگرانی‏ نيست يعنی در نهايت امر پيروزی با مسلمين است
اساسا دينی كه منطقش بر اساس فكر و عقل است ، بر اساس حساب است ، بر اساس فلسفه است ، بر اساس يك سلسله مصالح است ، در اين جهت‏ نگرانی ندارد روی همين حساب از صدر اسلام تا كنون آن آزادی تفكری كه اسلام‏ به مسلمين و به ملل ديگر درباره اسلام داده ، هيچ ملت ديگری نداده است و اين از افتخارات اسلام است
خدايا ! به همه ما توفيق عنايت كن كه حقايق اسلام را از روی بصيرت و تحقيق درك كنيم
خدايا ! به ما غيرت و حيات و جنبش عنايت كن . خدايا ! خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت بفرما ، پنبه های غفلت از گوش ما بيرون كن
خدايا ! اموات همه ما را ببخش و بيامرز
رحم الله من قرء الفاتحه مع الصلواه

بخش ششم ياد داشتها

اسلام و انقلاب

1 - اول بايد انقلاب را تعريف كنيم ، سپس انواع انقلابها را توضيح‏ دهيم و سپس درباره علل و انگيزه ها و موجبات انقلاب بحث نمائيم
اما تعريف : انقلاب به حسب مفهوم لغوی پشت و رو شدن و يا دگرگون شدن‏ است تعبير « انقلب علی وجهه »يعنی پشت و رو شد و برگشت و تغيير جهت‏ داد « انقلبتم علی اعقابكم 0 فانقلبوا بنعمه من الله و فضل 0 قالوا انا الی ربنا منقلبون 0 و سيعلم الذين ظلموا ای منقلب ينقلبون 0 و قلبوا لك‏ الامور 0 فاصبح يقلب كفيه 0 قد نری تقلب وجهك فی السماء فلنولينك قبله‏ ترضيها 0 و تقلبك فی الساجدين »
مجموعا در قرآن كلمه انقلاب مفهوم ( برگشتن ) داخلی يك شيی‏ء را يعنی‏ عوض شدن جهت رو و پشت يا زير و زبر را می‏فهماند و با رجوع فرق دارد برگشتن سنگ از هوا رجوع هست ولی انقلاب نيست
انقلاب در فقه و فلسفه اصطلاح خاص دارد غيراز اصطلاح لغت كه قرآن هم بر همان اصطلاح جاری است در فقه در كتاب طهارت ، انقلاب و استحاله را از مطهرات می‏شمارند . در باب استحاله می‏گويند : كالغدوه تصير ترايا والخشبه المتنجسه اذا صارت رمادا اوالماء المتنجس بخارا والكلب ملحا وهكذا كالنطفه تصير حيوانا و الطعام‏ النجس جزء من الحيوان و در باب انقلاب می‏گويند : كالخمر ينقلب خلاسواء كان بنفسه او بعلاج ( عروه الوثقی ، باب مطهرات ) سيد در مسأله 5 مطهرات عروه می‏گويد : الانقلاب غير الاستحاله ، اذ لا تتبدل فيه الحقيقه‏ النوعيه بخلافها و لهذا لا تطهر المتنجسات به وتطهر بها ولی آقای حكيم در مستمسك می‏گويد با انقلاب هيچ چيز پاك نمی شود حتی نجاسات ، و طهارت‏ خمر منقلب به خل استثنا است و در تحرير الوسيله استحاله و انقلاب خمر به خل را در يك مقوله قرار داده و گوئی نظر بر اينست كه انقلاب الخمر الی الخل نيز نوعی تبدل حقيقت است پس استثنا نيست
فلاسفه اصطلاحا تغيير كيفی را استحاله می‏نامند و انقلاب را تغيير ماهوی - بر عكس اصطلاح امثال سيد در عروه الوثقی - و بنابر اصالت ماهيت ، انقلاب ذات را محال می‏دانند و لهذا تغيير ماهوی و كيمياوی عناصر به‏ يكديگر را طرفداران اصالت ماهيت محال می‏دانستند بر خلاف اصات وجوديها بلكه طبق نظر اصالت وجوديها هر حركت اشتدادی مستلزم انقلاب آنا فانا ماهوی است :
كون المراتب فی الاشتداد
انواعا استنار للمراد
( منظومه سبزواری ) سيد صدرالدين دشتكی در وجود ذهنی به نوعی انقلاب و تغيير ذاتی و ماهوی‏ قائل است :
و قبل بالانفس و هی انقلبت
( منظومه سبزواری ) ولی انقلاب در عصر ما يك مفهوم اجتماعی پيدا كرده است كه با اصطلاحات‏ فلسفی نزديك است - نه با اصطلاح لغوی يا فقهی - و آن عبارت است از تغيير بنيادی در جامعه ، يعنی دگرگون شدن‏ جامعه از بن و از بيخ و از اساس به عبارت ديگر درهم ريختن نظم حاكم‏ هرگاه با شدت و سرعت و مقرون به نوعی عصيان و تمرد و انكار و نفی و طرد باشد يعنی گروهی عليه گروهی ديگر كه نظم حاكم قائم به آنهاست و آنها آن‏ نظم را حفظ كرده اند و آن نظم آنها را و وضع آنها را ، [ قيام می‏كنند ] قيام انقلابی با زور و عنف آن نظم را برای جايگزين كردن نظم ديگری بر هم‏ می‏زند
پس انقلاب نوعی عصيان و طغيان است عليه نظم موجود و وضع حاكم به‏ منظور برقراری نظمی و وضعی مطلوب پس انقلاب مبتنی است بر نارضائی و خشم از وضعی و آرزو و طلب وضعی ديگر
ولی صرف نارضائی از وضعی و آروزی وضعی ديگر كافی نيست بلكه انكار و نفی وضع حاضر ضروری است همچنانكه طلب و جستجو و تلاش و جهاد برای وضعی‏ ديگر ضرورت دارد عليهذا ممكن است نارضائی و حتی خشم باشد اما مقرون به‏ سكون و سكوت و حديث نفس و رؤيا
اينجاست كه ارزش مكتب و ايدئولوژی روشن می‏شود تنها آن ايدئولوژی‏ می‏تواند مفيد و انقلابی و راهگشا باشد كه عنصر انكار و نفی و طرد در متن‏ تعليماتش قرار گرفته باشد فرق اسلام و مسيحيت در همين جا است كه اسلام‏ مشتمل بر جهاد و امر به معروف و نهی از منكر است كه عنصر شورش و هجوم‏ بر وضع موجود است و مسيحيت فقط دم از صلح و سازش با هر وضعی می‏زند
اقبال در مورد خصلت انقلابی قرآن می‏گويد :
نقش قرآن چونكه در عالم نشست
نقشه های پاپ و كاهن را شكست
فاش گويم آنچه در جان مضمر است
اين كتابی نيست چيز ديگر است
چونكه در جان رفت جان ديگر شود
جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
انقلاب در مفهوم اجتماعيش اولا ارادی است و لهذا ديگر مفهوم فعل لازم‏ را ندارد ، مفهوم فعل متعدی را دارد می‏گوئيم انقلاب كرد نه اينكه منقلب‏ شد ثانيا در جهت تكامل اطلاق می‏شود نه در هر عوض شدنی ، كه دگرگونی در جهت سقوط ، انقلاب ناميده نمی شود ثالثا بر نوعی نفی و انكار و عصيان‏ استوار است

اقسام انقلاب

انقلاب يا فردی است يا اجتماعی يعنی يا فرد انقلاب می‏كند و يا جامعه‏ انقلاب فردی يا حيوانی است يا انسانی هر عشقی خود نوعی انقلاب است و بحث است درباره عشق كه آيا ماهيت حيوانی دارد يا انسانی بوعلی رساله‏ ای دارد در عشق ، و ملاصدرا فصل مبسوطی در اسفار در اين باره دارد كه‏ قسمتهايی را از شيخ اقباس كرده است و ما وارد بحث آن نمی شويم
آنچه امير خجستانی گفت كه از ديوان حنظله بادغيسی متأثر شده است كه :
مهتری گر به كام شير در است
شو خطر كن زكام شير بجوی
يا بزرگی و عز و مكنت و مال
يا چو مردانت مرگ رو ياروی
نوعی انقلاب به اصطلاح وهمی بود ( برزخ ميان حيوانی و انسانی ) توبه خود نوعی انقلاب انسانی است توبه انقلاب وجدان اخلاقی و انسانی انسان است‏ عليه حيوانيت و سبعيت او از نظر فردی انقلابها گاهی خشمی است يعنی ناشی‏ از عقده هاست كه نوعی انفجار عقده است ، و گاهی انقلاب جاه طلبی است‏ كه در امير خجند نمونه اش را ديديم ، و گاهی فكری و فرهنگی است كه در برخی افراد طالب علم نمونه های عجيبی ديده می‏شود كه همه چيز را فدای علم‏ می كنند ، و گاه وجدانی و فطری و الهی است مثل توبه
ولی اگر در تعريف انقلاب تكامل را داخل كنيم ، انقلاب خشمی و جاهی‏ انقلاب نيست ، به علاوه جنبه انتخابی و ارادی ندارد ولی البته عصيان هست‏ ، عصيان عقده های مكتوم عليه نظم حاكم بر شعور ظاهر وسيله وجدان معقول و تلقين و تقليدها و عادات اجتماعی
توحيد اسلام نفی و اثبات است ، كفر به طاغوت و ايمان به الله است از اين جهت است كه ايمان اسلامی يك ايمان انقلابی است ، طغيان عليه نظم‏ طاغوتی حاكم بر روح و بر جامعه برای برقراری نظم الهی بر روح و يا بر جامعه
صرف نارضائی و خشم برای انقلاب كافی نيست ، روحيه تعرض و تهاجم و نفی و انكار لازم است اينجاست كه نقش مكتب ظاهر می‏شود اسلام مشتمل بر عنصر شورش و تعرض است و آن عبارتست از فرمان جهاد و فرمان امر به‏ معروف و نهی از منكر
1 - سرايت عجيب انقلاب اسلامی ايران در ستوان فقرات استبداد و استعمار از طريق نفوذ در روحيه گروههای دست پائين ارتش
2 - شناخت ماهيت انقلاب از راه شناخت رهبری امام خمينی كه ندايش از قلب تاريخ اين مملكت برخاست

انقلاب اسلامی يا اسلام انقلابی ( 1 ) ؟

1 - فرق انقلاب اسلامی يعنی انقلابی كه ماهيت اسلامی و راه اسلامی و هدف‏ اسلامی دارد با اسلام انقلابی يعنی اسلامی كه ماهيت و راه و هدف انقلابی‏ دارد به عبارت ديگر فرق ميان آنجا كه اسلام هدف و معيار انقلاب است با آنجا كه انقلاب ، هدف و معيار اسلام است
2 - رجوع شود به . . . و مسئله نقش وارد كردن خود آگاهی طبقاتی و تضاد طبقاتی در شعور مردم و اينكه از نظر اسلام انقلابی يگانه راه همين است بر خلاف انقلاب اسلامی كه به هويت اسلامی و هويت الهی قائل است
3 - راجع به ريشه مذهب ، از ديده اسلام انقلابی ، خود اسلام و مذهب‏ راستين تاريخ خاسته از طبقه محروم است و هميشه جنگها جنگ مذهب عليه‏ مذهب بوده است و كفر خود مذهب است

پاورقی : 1 - [ اصطلاح " اسلام انقلابی " به وسيله گروههای فرقان و منافقين رايج‏ شد البته ممكن است افراد ديگری نيز اين اصطلاح را به كار برده باشند بدون‏ آنكه مقصود آنها را در نظر داشته باشند ]

نه بی مذهبی ، و اينكه اسلام همواره دعوت به جنگ با مذهب كفر كرده است‏ نه به جنگ با لامذهبی مثلا ماترياليسم و ماركسيسم كه اين جنگها اختراع‏ مذهب شرك است ! 4 - يكی از تفاوتهای اين دو بينش قضاوت درباره اخلاق است از نظر اسلام‏ انقلابی ، مبارزه محور است ، آنتی تز بودن ، محور و اساس است ( آنچنانكه در اخلاق ماركسيستی گفته ايم ) بر خلاف انقلاب اسلامی
5 - تفاوت ديگر در خوشبينی و بدبينی نسبت به گذشته و تاريخ است از نظر اسلام انقلابی گذشته سراسر ظلم و ظلمت و تاريكی است و جهان تاكنون به‏ ناحق و باطل برپا بوده است ، بر خلاف انقلاب اسلامی كه [ معتقد است ] همواره غلبه با حق است
6 - تفاوت ديگر در آينده تاريخ است كه هر دو به آينده تاريخ و بشريت‏ خوشبينند اما اسلام انقلابی آينده را و پيروزی را از محرومين می‏داند و انقلاب اسلامی از انسان مؤمن عامل به رشد فكری و اخلاقی و پيوستگی به عقيده‏ و ايمان رسيده
7 - از نظر اسلام انقلابی در طول تاريخ همواره مذهب عليه مذهب می‏جنگيده‏ نه مذهب عليه لامذهبی ، و اكنون نيز وظيفه مذهب جنگيدن عليه مذهب است‏ پس مذهب توحيد و شرك همواره در برابر يكديگر بوده اند نه مثلا اسلام و مسيحيت يا يهوديت ، يا اسلام و الحاد ، اسلام و ماترياليسم كه اين جنگها انحراف است ! 8 - از نظر اسلام انقلابی خاستگاه مذهب توحيدی محرومينند و خاستگاه‏ مذهب شرك ، اغنيا و مترفين ، و جنگ مذهب با مذهب همين جنگ دو طبقه‏ است !

انقلاب حقيقی

در كتاب خاك و آدم صفحه 63 از زبان وينوبا پيامبر اصلاح ارضی هندوستان‏ در عصر ما می‏نويسد : " ای مردم هندوستان ، انقلاب حقيقی انقلابی است كه‏ اول در اذهان و ارواح و ضمائر افراد قومی به عمل آيد . . . "
حقيقت همين است و بايد گفت هر انقلابی انقلاب در روح است و اگر نه‏ نام هرج و مرج و بی نظمی و بلوا و غوغا دارد انقلابهای روحی هم درجات‏ دارد يكوقت انقلاب خشم و غضب است يعنی انقلاب قوه غضبيه و تحرك حس‏ انتقام است و يكوقت انقلاب عاقله يعنی انقلاب فرهنگی است و يكوقت‏ انقلاب وجدان يعنی انقلاب اخلاقی و عاطفی و تربيتی است و البته همه‏ انقلابها به هم پيوستگی دارد ولی بايد دانست كه وجود انقلاب انتقامی بدون‏ انقلاب عاقله فقط جنبه احساسات دارد و منطق و حالت ندارد و بلااثر است‏ و مايه استفاده دشمن بيدار و آگاه و مجهز به منطق است و بلكه ضميمه شدن‏ انقلاب فرهنگی بدون انقلاب وجدانی نيز به جائی نمی رسد زيرا بشر ابزار و اجزاء ماشين نيست كه بتوان تنها با نيروی علم افراد را به يكديگر متصل‏ كرد پيوندها و روابط اجتماعی را جز عواطف مخصوص كه از ناحيه دين تقويت شود تشكيل نمی دهد تنها مغز نمی تواند جامعه بشريت را اداره كند تا پای قلب به ميان نيايد كمااينكه با عاطفه تنها بدون عقل و بدون قدرت و حس دفاع نمی تواند كار مهمی انجام دهد پس سه چيز بايد بهم توأم شود : قدرت و تحرك دفاعی و فرهنگ و سيع و وجدان سالم و بيدار و آگاه هر چند ما نام همه آنهايی كه‏ گفته شد انقلاب گذاشتيم ولی می‏تون گفت انقلاب مفهوم مضيقتری دارد همه‏ آنها تحول هست ولی انقلاب نيست انقلاب يك نوع عصيان و تمرد است عليه‏ وضع حاكم و مسلط موجود بنابراين شورش فكری عليه افكار و عقائد موجود و انقلاب وجدانی عليه رسوم جائرانه موجود نيز انقلاب است مثلا سقراط يك‏ مرد انقلابی بود اما تنها در جنبه فكری و جنبه اخلاقی نه در جنبه اجتماعی‏ در هر فرد در هر حال بايد روحيه عصيان و تمرد و انقلاب بوده باشد آنچه در قرآن به عنوان كفر به طاغوت ذكر شده همين است

مسائل حكومت

1 - تعريف حكومت 2 - لزوم حكومت 3 - حق حاكميت 4 - چه كسی شايسته است حكومت كند ( شرائط حاكم ) و اين با حق حاكميت‏ دو مسئله است و معمولا به يكديگر خلط می‏شود
5 - شكل و سيستم حكومت

1 - تعريف حكومت

اگر حكومت را بخواهيم تعريف كنيم يك وقت هست آنچه را كه وجود دارد و وجود داشته به عنوان امری موجود تعريف می‏كنيم مثلا حكومت امروز ايران‏ ، عراق ، شوروی ، چين ، فرانسه ، انگليس كه شكلهای مختلفی دارند و البته‏ جامع مشترك هم برای همه آنها می‏توان پيدا كرد و يك وقت حكومت را به‏ عنوان امری كه بايد باشد می‏خواهيم تعريف كنيم كه قهرا تعريف امری‏ اعتباری خواهد بود و اين امور از طريق نوع نيازی كه به آنها هست كه‏ اعتبار می‏شوند و از طريق آثاری كه بر آنها مترتب می‏شود تعريف می‏شوند
جامعه نيازمند است به حكمران ( 1 ) ، وضع قانون ، اجرای قانون ، مصالح‏ كلی جامعه كلی جامعه در مقابل فرد ، وحدت ، تأمين امكانات اجتماعی ، دفاع از هجوم اقوام و ملل ديگر ، جلوگيری از تجاوزات افراد در داخل و حفظ آزادی و امنيت افراد از تجاوز افراد ديگر ، مديريت ، قضاوت و فصل‏ خصومات ، ارتباط و عهد و پيمان و معامله با واحدهای اجتماعی ديگر ، تعليم و تربيت ، بهداشت ، حفظ مواريث فرهنگی

پاورقی : 1 - حكمران بالضروه يعنی كسی كه مطاعبت مشروع دارد نه كسی كه به زور خود را تحميل كرده است و آن كسی كه مطاعبت مشروع دارد به دو گونه ممكن‏ است : يكی به نحو ولايت ، و ديگر نه نحو وكالت آنچه در فقه مطرح است‏ به عنوان ولايت حاكم مطرح است اين بحث را در فصل حق حاكميت نيز می‏توان‏ طرح كرد

از ميان آنچه در بالا گفته شد قانون ( مجلس شورا ) ، دفاع از هجوم خارجی ( وزارت دفاع ) ، حفظ امنيت داخلی ( وزارت كشور و شهربانی‏ و ژاندارمری ) ، ارتباط و عهد و پيمان با ساير واحدهای اجتماعی ( وزارت‏ امور خارجه ) ، فصل خصومت ( وزارت دادگستری ) از اركان دولت و حكومت‏ است و به منزله مقوم است ، ولی تعليم و تربيت ( وزارت آموزش و پرورش ، وزارت علوم ) ، حفظ مواريث فرهنگی ( وزارت فرهنگ و هنر ) ، بهداشت عمومی ( وزارت بهداری ) ، مديريت صنعت ( وزارت صنايع و معادن‏ ) ، تجارت ( وزارت بازرگانی ) ، مخابرات ( وزارت پست و تلگراف و تلفن ) ، روشنايی ( وزارت برق و نيرو ) ، روشنايی ( وزارت برق و نيرو ) ، اوقاف ( وزارت اوقاف ) و امثال اينها اموری است كه به واسطه توسعه‏ تمدن ضرورت نوعی هماهنگی كلی پيش آمده و حكومت مسئول هماهنگی و مديريت آنها است و الا در گذشته تلگراف و تلفن نبود ، فقط پست بود كه‏ معلوم نيست دولتی بوده يا ملی برق و نيرو هم نبود ولی بهداشت ، فرهنگ‏ و هنر ، آموزش و پرورش و امثال اينها بود ولی ملی بود و امروز در بعضی‏ كشورها اين امور ملی است و دولت به عنوان مظهر وحدت و مظهر مديريت و مظهر امكانات و تسهيلات اجتماعی براينها نظارت می‏كند
پس دولت و حكومت در حقيقت يعنی مظهر قدرت جامعه در برابر هجوم‏ خارجی و مظهر عدالت و امنيت داخلی و مظهر قانون برای داخل و مظهر تصميمهای اجتماعی در روابط با خارجی

2 - لزوم و ضرورت حكومت

ماركسيسم دولت را و دين را ساخته احتياج عمومی جامعه نمی داند بلكه‏ ساخته يك طبقه می‏داند كه پس از پيدايش مالكيت و اختصاص منابع ثروت به يك طبقه ، آن طبقه دولت را يعنی در واقع زور را به عنوان يك نيروی بيرونی برای اخضاع طبقه استثمار شده و دين را به‏ عنوان يك نيروی درونی برای اقناع آن طبقه اختراع كرد ، و در دوره‏ اشتراكی قبلی نه دين بوده و نه دولت ، در اشتراك نهايی نيز همچنين
ولی همچنانكه گفتيم آنجا كه جامعه بی طبقه نيز باشد ، عدالت داخلی خود به خود اجرا نمی شود و جرم خود به خود از بين نمی رود كه حفظ امنيت‏ داخلی نيازمند به يك قدرت متمركز نباشد ، و همچنين يك جامعه اشتراكی‏ نيز نيازمند به دفاع ملی و نيازمند به روابط خارجی است و نيازمند به فصل‏ خصومات و اجراء حدود و مجازاتها است مگر اينكه فرض كنيم آينده بشريت‏ يكپارچه است پس دشمن خارجی وجود ندارد و رابطه با خارج وجود ندارد پس‏ نه وزارت دفاع لازم است نه وزارت خارجه چون ريشه همه تجاوزات و عصيانها مالكيت است پس نيازی به دادگستری و همچنين به شهربانی و ژاندارمری و بالاخره به حفظ امنيت نيست ، پس نياز به دولت نيست
ولی باز هم اين سؤال پيش می‏آيد كه نيازهای ثانوی ناشی از توسعه تمدن‏ ايجاب می كند ارشاد و هدايت و مديريت را در عصر توسعه پس نياز به‏ دولت و حكومت به عنوان اين مظهر هست

3 - حق حاكميت

حق حاكميت از كی است ؟ در اينجا چند گونه تصور وجود داشته و دارد : الف - حق طبيعی اينكه حق طبيعی يك تخمه و يك نژاد است . برخی نژادها آسمانی هستند همان عقيده ای كه در ايران قديم وجود داشته در مورد آسمانی نژاد بودن شاهان ، و تخمه شاهی ، و نژاد بودن پس‏ حقی طبيعی و موروثی می‏شود ( نظير زنبور عسل ) ( 1 )
ب - حق الهی ، به معنی اينكه حاكميت اعم از وضع قانون و وضع مصوبات‏ فرعی و حكم به مفهوم فقهی ، يعنی برمبنای مصالح موقت ( فرمان ) نظير معبوديت است ، نظير فصل قضاء است ، نظير افتاء است ، جز خداوند كسی‏ شايسته نيست ( و ريشه اين مطلب همان فلسفه نبوت است كه ايدئولوژی و وضع قانون بشری جز وسيله خدا ميسر نيست ، قهرا در مقام اجرا نيز ولايت‏ الهی شرط است ) و افرادی كه نه به دليل خاصيت طبيعی و موروثی بلكه به‏ دليل خاصيت تقرب و عدالت و علم اين حق را پيدا می‏كنند و قهرا ماهيت‏ حكومت ، ولايت بر جامعه است نه نيابت از جامعه و وكالت از جامعه فقه‏ هم اين مسئله را به عنوان ولايت حاكم مطرح كرده است ، از نوع ولايتی كه‏ بر قصر و غيب دارد پس ملاك ، انتخاب مردم نيست ، انطباق با معيارهای‏ الهی است و با آن انطباق خود به خود حاكم می‏شود و مانعی نيست كه در آن‏ واحد دهها حاكم شرعی و ولی شرعی وجود داشته باشد
ج - حق طبقه برگيرنده و اشراف است نه به ملاك اينكه حكومت فن است و تخصص و مهارت می‏خواهد و تخصص و مهارت ناشی از دو چيز است يكی‏ استعداد و ديگری اكتساب ، از اين جهت مانند پزشكی است ، مانند استادی‏ است ، مانند قضاوت است كه فقط حق متخصصان است و ديگران نه حق اشتغال‏ به اينها را و نه حق انتخاب آنها را [ دارند . ] ( نظريه افلاطون ) .

پاورقی : 1 - نظريه اليگارشی كه يك نژاد ( نه يك خانواده ) را حق حاكميت‏ برايش قائل است ( نظريه ارسطو ) غير اين نظريه است و جداگانه بايد طرح‏ شود

د - حق عموم مردم است از باب اينكه همه مردم علی السويه آفريده شده‏ اند ( بر خلاف نظريه اول ) و حكومت يك امر دنيايی است و مذهب نبايد در اين امور دخالت كند و يا اساسا منكر مذهب شده اند ، و بالاخره به‏ مردم تعلق دارد نه به خدا اعم از اينكه قائل به خدا بشويم يا نشويم ( بر خلاف نظريه دوم ) و ديگر اينكه امتياز طبقه اريستوكرات از ديگران در مسئله بعدی است كه چه كسی بايد حكومت كند و يا بايد انتخاب يا انتصاب‏ شود و نه در حق حاكميت ( بر خلاف نظريه سوم )
پس وضع قانون ، اجرای قانون ، تعيين واضع و مجری قانون همه بر عهده‏ مردم است ( دموكراسی )
ه - وضع قانون كلی ، الهی است ولی تعيين حاكم برای وضع قوانين جزئی و حكم بر طبق مصالح و آمريت بر عهده مردم و حق مردم است ( اصل بيعت و اصل شورا ) ، نظريه اهل تسنن ، و شرط حاكم حداكثر عدالت و سياست است‏ نه فقاهت و فيلسوفی
د - نظريه بالا با تفاوت ميان عصر حضور و عصر غيبت و با تفاوت در ضرورت فقاهت و عدالت حاكم ( قابل انطباق بر فقه شيعه ) ولی انتخابگرها يا ساير فقها هستند ( نوعی حكومت اريستوكراسی ) و يا انتخاب آنها نظير انتخاب مرجع تقليد با عامه است ( نوعی دموكراسی ) ( 1 )

پاورقی : 1 - [ اين يادداشت ادامه داشته است ولی استاد شهيد فرصت تكميل آن را نيافته است ]

1 - فرق است ميان حق حاكميت و ميان حق ناشی از صلاحيت برای حكومت
2 - فرق است ميان حاكم به معنی وكيل و حاكم به معنی ولی جامعه دومی از آنجا ناشی می‏شود كه فلسفه نبوت ناشی می‏شود و ديگر از آنجا ناشی می‏شود كه‏ هدف حكومت تأمين زندگی مادی است يا چيزی بيشتر . 3 - فرق است ميان حكومت بر مردم برای مردم كه ضروری است و حكومت‏ مردم بر مردم
4 - آزادی را چه چيز محدود می‏كند ؟ به عقيده ( ميل ) هيچ چيز مگر زيان‏ فرد ديگر يا جامعه به عقيده ( لاك ) مصلحت فرد و مصلحت جامعه يعنی‏ اكثريت به عقيده ما مصلحت انسانيت به طور كلی
5 - آيا عامه برای خاصه ( انسان كامل ) آفريده شده اند يا به عكس ؟ نظريه بوعلی

fehrest page

back page