| بى مهر رخت روز مرا نور نمانده ست | |
| و زعمر مرا جز شب ديجور نمانده ست
|
| هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم | |
| دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده ست
|
| مى رفت خيال تو ز چشم من و ميگفت | |
| هيهات از اين گوشه كه معمور نمانده ست
|
| وصل تو اجل را ز سرم دور همى داشت | |
| از دولت هجر تو كنون دور نمانده ست
|
| نزديك شد آندم كه رقيب تو بگويد | |
| دور از رخت اين خسته رنجور نمانده ست
|
| صبر است مرا چاره هجران تو ليكن | |
| چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده
ست |
| در هجر تو گر چشم مرا آب روان است | |
| گو خون جگر ريز كه معذور نمانده
ست (25) |
رفيق ! اين رسم رفاقت است ! مرا در آن گرفتارى گذاشتى و رفتى ؟