| چون رها از منجنيق آمد خليل | |
| آمد از دربار عزت
جبرئيل |
| گفت هل لك حاجه يا مجتبى | |
| گفت اءما منك يا
جبريل لا |
| من ندارم حاجتى از هيچ كس | |
| با يكى كار من افتاده است و بس |
| گفت با او جبرئيل اى پادشاه | |
| پس ز هر كس باشدت حاجت بخواه |
| گفت اينجا هست نامحرم مقال | |
| علمه
بالحال حسبى بالسؤ ال |
| گر سزاوار من آمد سوختن | |
| لب ز دفع او ببايد دوختن |
| مى تواند آتشم گلشن كند | |
| شعله ها را شاخ نسترون كند |
| من نمى خواهم جز آنچه خواهد او | |
|
حال من مى بيند و مى داند او(228) |
و سرانجام براى اينكه كار خود را به خدا واگذاشت و به او اعتماد كرد، آتش اثر
سوزندگى خود را از دست داد و بر او گلستان شد: قرآن مى فرمايد: