next page

fehrest page

back page

فصل نهم: عقايد اهل سنت
تاءملى در تاريخ:
قبل از آنكه احمد بن حنبل منصب امامت را به عهده بگيرد اهل سنت از نظر عقايد داراى فرقه هاى گوناگون و دسته هاى مختلف بودند. يكى مرجى ء بود كه رابطه اى ميان ايمان و عمل نمى ديد، و مى گفت هيچ گناهى به ايمان انسان ضرر نمى زند، همچنين كه هيچ طاعتى همراه با كفر فايده اى ندارد. ديگر قدرى بود كه تقدير الهى را انكار مى كرد. آن يكى هم جهمى بوده، تمام صفات خداوند را نفى مى كرد و ديگرى خارجى بود... و الى آخر، كه چه اختلافات فكرى و عقيدتى فراوانى ميان آنها وجود داشت، تا آنكه احمد بن حنبل آمده و همه مذاهب موجود ميان اهل حديث را از ميان برد و همه را بر اساس اصولى كه اختيار كرده بود و حديث بخشيد، او ادعا مى كرد كه اين اصول همان عقائد سلف صالح از صحابه و تابعين است. ولى حقيقت امر اين است كه بهتر است اين اصول و عقايد به خود احمد نسبت داده شود تا به صحابه و تابعين، زيرا اين اصول قبل از ظهور احمد نه شناخته شده و نه اجماع و اتفاقى بر آنها بود، و اختلافات عقيدتى اهل سنت در طول تاريخ و تا كنون نشان دهنده اين مطلب است.
اين عقايد حنبلى در ايام متوكل عباسى به طور گسترده منتشر شد، زيرا متوكل احمد را مقرب درگاه خود نموده و دست او را باز نگه داشت، تا آنكه بدون هيچ مخالفى امام عقايد شد، و اين وضع ادامه يافت تا آنكه ابوالحسن اشعرى در ميدان عقايد ظاهر شد. او از عقيده اعتزال توبه كرده و به عقيده حنبلى ملحق شد. ولى به تقليد ابن حنبل اكتفا نكرد، بلكه سعى نمود عقايد خود را دسته بندى و عقلانى كند، او عقايدى را اعلام كرد كه نه كاملا موافق احمد و نه مخالف بود. و على رغم آن مذهب جديد او مجال يافت تا در تمام بلاد اسلامى منتشر و در نهايت گليم را از زير پاى ابن حنبل در امامت بر عقيده بكشد، و بدين وسيله مذهب اشعرى، مذهب رسمى اهل سنت گرديد. مقريزى پس از اشاده به اصول عقايد امام اشعرى مى گويد: ((اين است اجمال اصول عقايد او كه تمام اهالى بلاد اسلامى بدان معتقد و هر كه بر خلاف آن نظرى دهد خون او مباح خواهد بود))(259). و بهمين جهت آتش اختلاف ميان اشاعره و حنابله در طول قرنهاى گذشته مشتعل بوده است. حنبليان متمسك به روايت هاى تشبيه و تجسيم بوده و صفاتى براى خداوند متعال قائل شده اند كه جايز نيست آنها را به او نسبت داد، و در مقابل اشاعره از اين عقايد دورى و تبرى مى جستند.
ولى اگر از اين اختلافات بگذريم، مى توان عقايد سنى ها را پس از انقراض ‍ تقريبى معتزله در دو مكتب اشاعره و حنابله تقسيم كرد و در اين فصل نمونه هائى از اين دو مكتب را بررسى خواهيم كرد.
مكتب حنابله (سلفى ها):
براى بررسى عقايد سلفى ها بايد آن را به سه مرحله تاريخى زير تقسيم كرد:
الف - دوران احمد بن حنبل
ب - دوران ابن تيميه
ج - دوران محمد بن عبدالوهاب
الف: دوران احمد بن حنبل:
خط مشى عقيدتى او:
نقطه اتكا در خط مشى عقيدتى ابن حنبل و حنابله بر سماع - شنيدن - است، يعنى اعتماد بر آيات واحاديث نبوى براى اثبات عقايد، و لذا آنها چندان توجهى به دليل عقلى و برهان ندارند.
ولى خود اين مقدمه نياز به اثبات دارد زيرا نمى توان فرض كرد كه سماع - شنيدن - ميزان و معيار شناخت عقايد بدون دخالت دادن عقل باشد، زيرا سماع نمى تواند حجتى الزام آور باشد مگر آن كه انسان اولا به خداى متعال، سپس به رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) ايمان آورد و كلام رسول را تصديق و باور كند و مطمئن شود كه اين سخن از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) صادر شده است. اگر اين سه مرحله فراهم نشود، امكان ندارد انسانى را ملطم نمود و با آيات و روايات بر او تمام حجت كرد زيرا مساله به يك مجادله بى اساس تبديل و در حلقه اى بى انتها خواهد چرخيد و از نظر عقلى معروف است كه نمى توان چيزى را با خودش ثابت كرد زيرا مستلزم دور بوده و دور باطل است، به عنوان مثال:
اگر بخواهيم با استناد به يك آيه قرآنى و احتجاج به آن وجود خداى سبحان را ثابت كنيم، لازم مى آيد كه قبلا به آن آيه قرآنى ايمان و باور داشته باشيم، ولى ايمان به آيه متوقف بر ايمان به خداوند است، و دوباره ايمان به خداوند است، و دوباره ايمان به خداوند متوقف بر ايمان به آيه است، حال اگر قسمت تكرارى را حذف كنيم نتيجه مى گيريم كه ايمان به آيه، متوقف بر ايمان به آيه است... و اين باطل است.
سپس از خود مى پرسيم كه اين وحى بر چه چيزى نازل شد؟
مگر بر غير از انسان نازل شده است؟
اگر بر انسان نازل شده، پس چرا خداوند آن را مخصوص انسان قرار داده است؟
مگر به اين خاطر نيست كه انسان داراى آن گوهر گرانبهاى عقل است؟
اگر جواب مثبت است، پس جايگاه عقل در اين معيار كجا است؟
همين جا ابتداى انحراف در تفكر حنبلى است، زيرا اهميتى به عقل نداده و آن را در استدلال هاى عقيدتى خود وارد نكرده است، هر چند مى دانيم كه دليل پا بر جا نخواهد بود مگر آنكه موافق عقل باشد.
اشتباهى كه حنابله و ديگران مانند حشويه و اشاعره مرتكب شدند همان عدم شنات عقل است و عقل را نمى توان به طور صحيح شناخت مگر از مكتب اهل بيت (عليه السلام). حنابله، حشويه و اشاعره و معتقدند كه ممكن است عقل موافق يا مخالف شرع باشد، و در واقع هيچ كاشفيت يا حجيتى براى عقل وجود ندارد، و اگر اندكى حجيت نيز براى عقل باشد، آن را از شرع بدست آورده است، اين رأى يك جانبه عكس العملى است نسبت به مكتب معتزله كه حجيت عقل را ذاتى مى داند و دليل شنيدنى كه موافق عقل نباشد را بى ارزش مى شمارد، و ديديم كه چگونه معتزله در زمان مامون، معتصم وواثق مردم را به زور وادار به قول عقيده خود مى كردند و هر كه نمى پذيرفت - به خصوص اهل حديث را - شديدا شكنجه مى دادند، و لذا برخورد با منهج عقلى بسيار تند بود، وگرنه به چه دليل عقل را كنار گذاشته و بر ظاهر متون تكيه نمودند؟! و اين كشمكش ‍ ميان معتزله و حنابله سبب شد كه روش تفاهم براى رسيدن به نقطه هاى مشترك از بين برود، هر گروهى منهج خود را دنبال و بر آن تعصب نمايد، و نمى توان اين مشكل اساسى كه شناخت و عقايد دين مبتنى بر آن است را حل نمود مگر با كشف معيارى ثابت كه همگى بر آن اتفاق نظر داشته باشند، تا بتواند وجه مشتركى در تفكر و انديشه دينى باشد.
حنا الفا خورى و خليل الحر در كتاب خود مى گويند: ((دو نوع برهان وجود دارد، يكى برهان عقلى كه جز بر عقل و مبنانى عقلى بر چيزى تكيه نمى كند، و ديگرى برهان سمعى كه مبتنى بر قرآن، حديث و اجماع است. ما از طرفى معتزله را مى بينيم كه جز برهان عقلى را قبول نداشته و هر برهان سمعى كه عقل آن را تاءييد نكند مردود مى شمارند. و از طرفى ديگر متكلمين در راءس آنها اشاعره را مى بينيم كه تاكيد دارند برهانهاى عقلى هيچ ارزشى - جز اينكه شرع بدان امر مى كند - ندارند، و اينكه عقل خود به خود هيچ ارزشى ندارد مگر آنچه از شرع بدست مى آورد)).(260)
حال ببينيد چه تفاوت هاى زيادى ميان آراء اين دو گروه وجود دارد، گروهى براى عقل و حجيت آن ارزشى قائل نبوده و گروهى ديگر جز براى عقل ارزشى قائل نمى باشد.
وجود اين اختلاف در خط مشى است كه موجب متفرق شدن مسلمين و تقسيم آنان به مذاهب مختلف گرديده است، زيرا در اصول تفكر اختلاف كرده اند. پس خط مشى هاى مختلف سبب ايجاد نتيجه هاى گوناگون شده است، بنابراين اگر بنا باشد وحدتى ميان مسلمين ايجاد شود بايد از وحدت در اصول تفكر و طرق برهان آغاز كرد، مثلا: اين اختلاف كه نتيجه تفاوت در اصول تفكر است را در نظر مى گيريم، در موضوع اعمال بندگان، معتزله مى گويند: انسان اعمال خود را در خلق مى كند وگرنه - بنابر ادعاى آنان - خلاف عقل خواهد بود. و بر اين اساس تمام روايت هايى كه خلاف اين معنى را مى گويد كنار گذاشتند. و در مقابل مى بينيم حنبلى ها به اين نتيجه رسيدند كه اعمال انسان با اراده خود نبوده، بلكه را اراده خداوند است، و لذا انسان در كارهاى خود مجبور است، آنها براى اثبات گفته خود بر ظاهر آيات و احاديث استناد كرده و هيچ اهميتى به عقل ندادند.
احمد بن حنبل در رساله خود مى گويد: ((... زنا، دزدى، شراب خوارى، آدمى كشى، خوردن مال حرام، شرك به خداى متعال و ساير گناهان و معاصى همگى بر اساس قضاء وقدر الهى مى باشد)).(261)
روايتى در ضرورت عقل:
اگر مساءله را درست بررسى كنيم مى يابيم كه هيچ يك از اشاعره، حنابله و معتزله حقيقت عقل را نشناخته اند، و براى آنكه اين واقعيت را بدانيم لازم است در ابتداى كار بعضى از روايات اهل بيت (عليه السلام) را مطالعه كرده تا اهميت و موقعيت عقل را دريابيم.
ابو جعفر، امام محمد باقر (عليه السلام) مى فرمايد: ((وقتى خداوند عقل را خلق كرد به او گفت: نزديك بيات عقل نزديك آمد، سپس گفت: بر گرد، عقل برگشت، آنگاه خداوند فرمود: به عزت و جلالم قسم، هيچ مخلوقى بهتر از تو خلق نكرده ام، تو را امر و نهى كرده و تو را پاداش و كيفر مى دهم)).(262)
در وصيتى طولانى از امام موسى بن جعفر (عليه السلام) به هشام بن حكم چنين آمده است، ما براى استفاده بيشتر تمام آن را نقل مى كنيم:
اى هشام! خداوند تبارك و تعالى اهل عقل و فهم را در كتاب خود اينگونه بشارت داده است: فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله واولئك هم اولوا الالباب :(263) ((پس ‍ بشارت ده آن بندگان مرا كه به سخن گوش فرا داده و از بهترين آن پيروى مى كنند، آنها كسانى هستند كه خداوند آنان را هدايت كرده و آنها خردمندان اند)).
اى هشام! خداوند تبارك و تعالى حجت را با عقل بر مردم تمام كرده! انبيا را با بيان يارى نموده و آنان را با ادله به ربوبيت خود راهنمائى فرموده است، خداوند مى گويد: والهكم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحيم ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار و الفلك تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابه و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لايات لقوم يعقلون (264): ((خداى شما، خداى يگانه است، هيچ پروردگارى جز او كه بخشنده و مهربان است وجود ندارد، در آفرينش آسمانها و زمين، در آمد و شد شب و روز، در كشتى هائى كه براى استفاده مردم در دريا حركت مى كنند، در آبى كه خداوند از آسمان نازل كرده پس زمين مرده را با آن زنده نموده و از هر جنبنده اى در آن منتشر كرده است، در تغيير مسير بادها، و در ابرهاى به كار گرفته شده ميان آسمان و زمين، نشانه هائى است براى مردمى كه عقل دارند)).
اى هشام! خداوند آن نشانه ها را به عنوان راهنمائى براى شناخت خود قرار داد زيرا آنها بايد مدبر داشته باشند.
خداوند مى فرمايد: وسخر لكم الليل و النهار و الشمس والقمر و النجوم مسخرات بامره ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (265): ((او براى شما شب وروز، خورشيد و ماه را مسخر نموده و ستارگان به امر او مسخر هستند، كه در آن نشانه هائى است براى كسانى كه عقل دارند)).
باز هم خداوند مى فرمايد: وسخر لكم الليل و النهار و الشمس والقمر و انجوم مسخرات بامره ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (266): ((او براى شما شب و روز، خورشيد و ماه را مسخر نموده و ستارگان به امر او مسخر هستند، كه در آن نشانه هائى است براى كسانى كه عقل دارند)).
باز هم خداوند مى فرمايد:
هو الذى خلقكم من تراب ثم من نطفه ثم علقه ثم يخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشدكم ثم لتكونوا شيوخاومنكم من يتوفى من قبل و لتبلغوا اجلا مسمى و لعلكم تعقلون (267): ((اواست كه شما را از خاك، سپس ‍ از نطفه و بعد از علقه (خون منعقد) آفريد، پس از آن شما را به صورت كودكى خلق كرد، تا آنكه به مرحله نيرومندى خود برسيد، و پس از آن پير شويد، بعضى از شما در اين ميان مى ميرند، تا به سر آمد عمر رسيده، و شايد كه تعقل كنيد)).
و همچنين مى فرمايد: و اختلاف الليل و النهار و ما انزل الله من اسماء من رزق فاحيا به الارض بعد موتها و تصريف الرياح آيات لقوم يعقلون (268): ((و در آمد و شد شب و روز، ورزق و روزى كه خداوند از آسمان نازل كرده وبواسطه آن زمين را پس از بى حاصل شدن سرزنده مى كند و در گردانيدن بادها، نشانه ها و آياتى است براى قومى كه عقل و خرد را بكار بندند)).
خداوند مى فرمايد: يحيى الارض بعد موتها قد بينا لكم الايات لعلكم تعقلون (269): ((زمين را پس از بى حاصل شدن سرزنده گرداند، ما آيات را براى شما بيان كرده، شايد كه تعقل كنيد)).
خداوند مى فرمايد: وجنات من اعناب وزرع و نخيل صنوان و غير صنوان يسقى بماء واحد و نفضل بعضها على بعض فى الاكل ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (270): ((و باغهايى از انگور، زراعت و نخل، كه از يك پايه روئيده يا از پايه هاى متعدد، و از يك آب آبيارى مى شود، و بعضى را بر بغض ديگر از جهات خوراك برترى داديم، و در آن نشانه هائى است براى قومى كه تعقل مى كنند)).
خداوند فرموده است: و من آياته يريكم البرق خوفا و طمعا و ينزل من السماء ماءفيحيى به الارض بعد موتها ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (271): ((يكى از نشانه هاى او اين است كه برق به شما نشان مى دهد كه هم مايه ترس است و هم اميد، و از آسمان آبى نازل كرده زمين را بعد از مردنش زنده مى كند، و در آن نشانه هائى است براى قومى كه عقل دارند)).
خداوند فرموده است: قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا وبالوالدين احسانا و لا تقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم و اياهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق، ذلكم و صاكم به لعلكم تعتقلون (272): ((بگو بيائيد تا بگويم آنچه پروردگارتان بر شما حرام كرده است: اينكه چيزى را شريك او قرار نداده، به پدر و مادر احسان كنيد، فرزندانتان را به دليل فقر نكشيد كه ما شما و آنها را روزى مى دهيم، به كارهاى قبيح نزديك نشويد چه مخفى باشد چه علنى، و كسى را كه خداوند كشتنش را حرام كرده است نكشيد مگر به حق، اين چيزى است كه خداوند شما را بدان وصيت نموده شايد كه تعقل كنيد)).
خداوند مى فرمايد: هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركاء فى ما رزقناكم فانتم فيه سواء تخافونهم كخيفتكم انفسكم كذلك نفصل الايات لقوم يعقلون (273): ((آيا از ميان بردگان شما كسانى هستند كه شريك شما باشند در آنچه ما به شما روزى داديم، به طورى كه هر دو نسبت به آن مساوى باشيد، از آنها بترسيد همانگونه كه از يكديگر مى ترسيد؟ ما اينگونه آيات را براى كسانى كه عقل دارند توضيح مى دهيم)).
اى هشام! خداوند پس از آن اهل عقل را موعظه و آنها را به آخرت علاقمند نموده و مى فرمايد: و ما الحياه الدنيا الالعب ولهو وللدار الاخره خير للذين يتقون افلا تعقلون (274): ((و زندگى دنيا جز بازى و وقت گذرانى نيست، و منزلگاه آخرت براى كسانى كه تقوى دارند بهتر است، آيا شما تعقل نمى كنيد)).
اى هشام! سپس خداوند كسانى را كه تعقل نمى كنند از عقاب خود ترسانده و مى فرمايد: ثم دمرنا الاخرين و انكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون (275): ((سپس ديگران را نابود كرديم، و شما صبح و شام بر آنان مى گذريد آيا شما تعقل نمى كنيد)).
و خداوند فرمود: انا منزلون على اهل هذه القريه رجزا من السماء بما كانوا يفسقون ولقد تركنا منها آيه بينه لقوم يعقلون (276): ((ما به خاطر فسق اهالى اين شهر، عذابى از آسمان بر آنها نازل خواهيم كرد، و ما نشانه اى آشكار از اين شهر براى قومى كه تعقل مى كنند باقى گذاشتيم)).
اى هشام! عقل همراه علم است و از اين رو خداوند مى فرمايد: وتلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون (277): ((و ما آن نمونه ها را براى مردم مى آوريم، و جز عالمان كسى آن را درك نمى كند)).
اى هشام! سپس خداوند بى خردان را نكوهش نموده و مى فرمايد: و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباءنا اولوكان آباوهم لايعقلون شيئا و لا يهتدون (278): ((و اگر به آنها گفته شود از آنچه خداوند نازل كرده است پيروى كنيد، مى گويند بلكه ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مى نمائيم، آيا - آنها چنين مى كنند - اگر چه پدرانشان عقل نداشته و هدايت نشده باشند)).
و مى فرمايد: و مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بما لا يسمع الا دعاء و نداء صم بكم عمى فهم لا يعقلون (279): ((مثال دعوت تو از كفار مثال كسى است كه گوسفندانى را صدا مى كند كه جز سر و صدا چيزى را نمى شنوند، آنها كر، لال و كوراند، پس آنها عقل و شعور ندارند)).
خداوند مى فرمايد: و منهم من يستمعون اليك افانت تسمع الصم ولو كانوا لا يعقلون (280): ((و ميان آنها كسانى هستند كه به تو گوش فرا مى دهند، مگر تو مى توانى ناشنوايان را وادار كنى كه بشنوند هر چند كه عقل نداشته باشند)).
و مى فرمايد: ام تحسب ان اكثرهم يسمعون او يعقلون ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا(281): ((و آيا مى پندارى كه اثر آنها مى شنوند يا تعقل مى كنند، آنها جز مانند چهارپايان نيستند، بلكه گمراه تراند)).
خداوند مى فرمايد: لا يقاتلونكم جميعا الا فى قرى محصنه او من وراء جدر باءسهم بينهم شديد تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ذلك بانهم قوم لا يعقلون (282): ((آنها دسته جمعى با شما نمى جنگند، مگر در دژهاى محكم يا از پشت ديوارها، قدرت آنان در ميان خودشان زياد است، آنها را متحد مى پندارى در حاليكه دلهاى آنان متفرق است، زيرا آنها قومى هستند كه عقل ندارند)).
و مى فرمايد: و تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلا تعقلون (283): ((و خود را از ياد مى بريد در حاليكه شما كتاب - تورات - را مى خوانيد، مگر شما عقل نداريد)).
اى هشام! خداوند پس از آن اكثريت را نكوهش كرده مى فرمايد: وان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله (284): ((و اگر از اكثريت كسانى كه روى زمين هستند پيروى كنى تو را از راه خدا گمراه مى سازند)).

next page

fehrest page

back page