next page

fehrest page

نام كتاب: حقيقت گمشده جلد دوم
نام نويسنده: شيخ معتصم سيد احمد
ترجمه: سيدمحمدرضامهرى
فصل هشتم: مذاهب چهارگانه زير ذره بين
آغاز اختلاف در ميان مذاهب
آثار سقيفه و خارج شدن خلافت از دست اهل بيت، در تمام زمينه ها منعكس شده، و تاءثيرى منفى بر تاريخ، علم حديث و ديگر علوم گذاشته است. آثار آن به طور آشكار بر فقه اسلامى پديدار گشته، ولذا مكاتب فقهى متعدد و گوناگون ايجاد شده است.
تاريخ از تعصب هر گروهى نسبت به مكتب فقهى خود روايت مى كند و اختلاف ها و درگيرى هاى حاصل ميان آنها كه تا حد تكفير يكديگر پيش ‍ رفته است، و همچنين نقش قدرت هاى حاكم كه چگونه دين مسلمانان را بازيچه خود قرار داده، هر علمى را كه موافق اهداف آنها بود به عنوان امام مسلمين قلمداد نموده و مردم را به طور مستقيم يا غير مستقيم وادار به تقليد و تبعيت از او مى كردند.
مرجعيت فقهى پس از اتفاقات و كشمكش هاى مختلف، از ميان صدها مجتهد بر روى چهار نفر استقرار يافت: مالك، ابو حنيفه، شافعى، واحمد بن حنبل، سپس اجتهاد را حرام دانسته و به همگان دستور دادند تا از اينها تقليد كنند. اين قضيه بر مى گردد به سال 645 هجرى، هنگامى كه قدرت حاكم مصلحت خود را در منحصر كردن اجتهاد در اين چهار نفر مى ديد. عده اى از علما نيز اين تفكر را پذيرفته و از آن دفاع كردند، و در مقابل عده اى ديگر آن را نوعى خفقان و مصادره آزاديها دانستند. ابن القيم در - اعلام الموقعين - فصلى طولانى نوشته و در آن دلايل كسانى كه معتقد به لزوم تعطيل وبستن درهاى اجتهاداند را با دلايل قوى رد كرده است. هر چند اين راى كه قائل به وجوب توقف بر اجتهاد ائمه اربعه است، رايى مخالف دين و عقل سليم است، ولى بر ساير آراء پيروز شده زيرا اين راى به مصلحت حاكمان بوده ولذا مورد تاييد آنها قرار گرفت.
استاد عبدالمتعال صعيدى مى گويد: ((بعد از اين من مى توانم چنين حكم كنم كه منع اجتهاد از راههايى ظالمانه و بازورگويى يا تطميع به اموال صورت گرفته است، و بدون شك اگر اين امكانات براى مذهبى ديگر غير از مذاهب چهارگانه اى كه امروز از آنها تقليد مى كنيم فراهم شده بود، گروهى نيز از آن مذهب تقليد كرده و به عنوان يك مذهب درست براى آنهائى كه امروز آن را رد مى كنند مورد قبول بود. بنابراين ما مقيد به اين مذاهب چهارگانه كه توسط آن وسايل نادرست بر ما تحميل شده است نبوده و حق داريم دوباره به اجتهاد در احكام دينمان بازگرديم، زيرا منع آن جز بازور نبوده و اسلام جز آنچه از راه رضايت و شورى بين مسلمين صورت گيرد نمى پذيرد، همان گونه خداوند مى فرمايد:
((وامرهم شورى بينهم (1))).
اين همان حقيقت تلخى است كه هر محقق منصفى در تاريخ مذاهب چهارگانه بدان مى رسد، به چه حقى مسلمانان را ملزم به تبعيت از يكى از آنها نموده و با چه دليل علما را از اجتهاد منع كردند، و چرا اين چهار مذهب انتخاب شدند؟!، با وجود علمائى اعلم وافضل از آنها، مانند:
(1) سفيان ثورى: در سال 65 هجرى متولد شده و داراى مذهب خاصى است، ولى عمل به مذهب او ادامه نيافت زيرا دولت از آن طرفدارى نمى كرد. او از شاگردان امام صادق (عليه السلام) وفارغ التحصيل مكتب ايشان است. او از فقهائى به شمار مى رود كه براى تحصيل علم از او ارزش ‍ دارد كه انسان از شهرى به شهر ديگر سفر كند، بيست هزار نفر از او روايت كرده اند.
منصور عباسى خواست او را به قتل برساند ولى نتوانست و او فرار كرد و تا وقت وفاتش در سال 161 هجرى متوارى بود. مذهب او تا قرن چهارم داراى پيروانى بود.
(2) سفيان بن عيينه: عالم وفقيه مسلم بوده و عملش را از امام صادق (عليه السلام)، زهرى، ابن دينار و ديگران فرا گرفته است. شافعى درباره او مى گويد: من كسى را در ملكه فتوى مانند سفيان نديده ام، هيچ كس را نديده ام بهتر از او بتواند فتوى دهد. مذهب او تا قرن چهارم پيرو داشت.
(3) اوزاعى: از علما بود، مذهب او در شام منتشر شد و اهل شام مدتها به مذهب او عمل كردند. اوزاعى نسبت به دستگاه حاكم محترم و مقرب بود، زيرا از مويدين دولت بوده و آنها نيز او را محورى دينى تلقى مى كردند. وقتى عباسى ها به قدرت رسيدند، باز هم او را به خاطر موقعيتى كه نزد اهل شام داشت مقرب دانسته، منصور او را بزرگ شمرده و به دليل انحرافش از آل محمد صلوات الله عليهم با او در تماس بود. ولى على رغم آن، وقتى كه محمد بن عثمان - شافعى مذهب - به عنوان قاضى دمشق تعيين شد، مذهب اوزاعى روبه انقراض نهاد زيرا محمد بن عثمان دستور داده بود از مذهب شافعى تبعيت كرده وسعى در نشر و تحميل آن بر مردم شام نمود، تا آن كه اهل شام در سال 302 به مذهب شافعى گرويدند.
غير از اين افراد، دهها مجتهد ديگر مانند: ابن جرير طبرى، داود بن على ظاهرى، ليث بن سعد، اعمش، شعبى، و ديگران بوده اند.
پس چرا تنها اين چهار مذهب باقى مانده و منتشر شدند؟!
آيا ائمه آنها اعلم مردم در زمان خود بوده اند؟! يا آنكه مردم بر آنها اتفاق نموده و به عنوان ائمه انتخاب كردند؟
هيچ يك از اين موارد درباره مذاهب اربعه نبوده است، تاريخ نشان مى دهد كه علمائى اعلم از آنها بوده اند، و از نظر عقلى اين شرط منتقى است زيرا تعيين اعلميت بسيار مشكل است. به اضافه آنكه انتشار اين مذاهب و شهرت ائمه آنها در زمان و شرايط آزادى و بى طرفى علمى نبود، بلكه در بررسى تاريخ آنها مشخص مى شود كه اين مذاهب بازور بر مسلمين تحميل شده اند، و اما اتفاق مردم ورضايت آنان بر اين مذاهب در هيچ جاى تاريخ اسلامى گفته نشده، بلكه درست به عكس آن عده اى نسبت به مذهب خود تعصب ورزيده و مذاهب يكديگر را تخطئه نمودند و نتيجه اين اختلافات درگيريهاى خونين بود كه هزاران مسلمان قربانى آن شدند. آنها دشمنانى سرسخت گرديده و يكديگر را به خروج از دين متهم مى ساختند. محمد بن موسى - حنفى مذهب - قاضى دمشق و متوفاى سال 506 هجرى مى گويد: اگز قدرت در اختيار داشتم از شاعفى جزيه (2) مى گرفتم. ابو حامد طوسى متوفاى سال 567 هجرى گويد: اگر قدرت در دست من بود از حنبلى ها جزيه مى گرفتم. درگيرى ميان حنفى ها و حنبلى ها، ويا بين حنبلى ها و شافعى ها بسيار زياد بود.
سخنرانان حنفى، حنبلى ها و شافعى ها را بر منبر لعن مى كردند، حنبلى ها در مرو مسجد شافعى ها را به آتش كشيدند، و آتش فته و تعصب ميان حنفى ها و شافعى ها در نيشابور بر پاشد، بازارها و مدارس به آتش كشيده شد، كشتار در ميان شافعى ها بسيار زياد گرديد، و به دنبال آن شافعى ها نيز در انتقامجوئى اسراف كردند. اين حوادث در سال 554 هجرى اتفاق افتاد.
قضاياى مشابهى ميان شافعى ها و حنبلى ها اتفاق افتاد تا آنكه دولت در سال 716 هجرى مجبور به دخالت شده و درگيرى را با زور متوقف ساخت .(3)
حنبلى ها با كارهاى خود امنيت را بر هم زده و در بغداد به هرج و مرج مى پرداختند.
آنها با تحريك مردمى كه كور كورانه مطيع اوامرشان بودند به شافعيانى كه به مساجد پناه مى بردند حمله كرده و گاهى آنان را مورد اذيت و آزار قرار مى دادند.(4)
به خاطر اعمال نادرست ابن تيميه، ديگر مذاهب عليه حنبلى ها به توافق رسيده، و در دمشق و ديگر شهرها اعلام كردند:
هركه بر دين ابن تيميه باشد جان و مال او حلال است. يعنى آنكه با آنها مانند كفار برخورد مى كردند، و در مقابل شيخ ابن حاتم حنبلى مى گويد: ((هركه حنبلى نباشد مسلمان نيست (5))).
پس او تمام مسلمين جز حنبلى ها را تكفير مى كند. و به عكس او شيخ ابوبكر مغربى - واعظ مساجد بغداد - تمام حنبلى ها را كافر مى دانست.(6)
امثال آن، قضاياى ديگرى كه انسان از شنيدن آنها خون دل مى خورد، تعصب تا حدى پيش رفت كه علما و فقها را مسموم مى كردند. مثلا ابو منصور فقيه متوفاى سال 567 هجرى به دست حنبلى هاى متعصب مسموم شد. ابن الجوزى مى گويد: حنبلى ها زنى را با يك ظرف شيرينى فرستادند، او به ابو منصور گفت: مولاى من، اين دست پخت خودم است، ايشان خودش، همسر و فرزندش، و حتى فرزند كوچكى كه داشت از آن شيرينى خورده و صبح روز بعد همگى مرده بودند. او از علماى به نام شافعيه بود(7). غير از او نيز علماى زيادى با شمشير تعصب به قتل رسيدند.
بدين ترتيب هر گروهى نسبت به ائمه خود تعصب ورزيده، تا حدى كه در فضيلت آنها حديث جعل كرده و به طور ناروا و دروغ آنها را به رسول الله نسبت دادند، و ديگر از حدود تعقل و تعادل خارج شدند، مانند اين سخن كه به رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) نسبت داده اند: ((آدم به من افتخار كرده و من به مردى از امتم به نام نعمان افتخار مى كنم))، يا اين كه: ((انبيا به من افتخار نموده، و من به ابو حنيفه افتخار مى كنم، هر كه او را دوست داشت مرا دوست دارد و هر كه با او دشمنى كرد، با من دشمنى كرده است (8))). و آنقدر درباره ابو حنيفه غلو كرده كه در فضيلت او چنين نقل كردند: ((خداوند ابو حنيفه را به شريعت و كرامت تخصيص ‍ داده، و از كرامات او اينكه خضر (عليه السلام) هر روز صبح به ديدارش ‍ آمده، و بمدت پنج سال احكام دين را از او مى آموخت، وقتى ابو حنيفه مرد، خضر اينگونه دعا كرد: خدايا، اگر من نزد تو منزلتى دارم، پس به ابوحنيفه اجازه بفرما تا مانند گذشته در قبرش نيز مراتعليم دهد، تا بتوانم شريعت محمد را بطور كامل به مردم تعليم داده و خود از اهل طريق گردم. خداوند دعاى او را مستجاب كرده، خضر توانست مدت بيست و پنج سال در قبر از ابوحنيفه درس فراگير... تا آخر اين افسانه كه در مجالس و مساجد حنفى ها در هند خوانده مى شود(9))).
مالكى ها نيز براى امام خود ادعاهايى داشتند، از جمله اين كه: با قلم قدرت بر ران او نوشته شده است: مالك حجت خدا بر زمين است، و او مرده هاى اصحاب خود را از قبر احضار كرده، دو ملك را از ميت دور ساخته، و به آنها اجازه نمى دهد او را بر اعمالش محاسبه كنند.(10)
همچنين درباره او گفته اند: كتابش ((موطا)) را در آب انداختند ولى تر نشد.
حنبلى ها درباره امام خود گفته اند: ((احمد بن حنبل امام مامى باشد، هر كه نپذيرد اهل بدعت است)). پس بنابراين قاعده، تمام مسلمين اهل بدعت اند.
مى گويند بعد از رسول الله هيچ كس مانند احمد بن حنبل براى اسلام تلاش ‍ نكرد حتى ابوبكر، واينكه خداوند به زيارت قبر او مى رود، ابن الجوزى در مناقب احمد صفحه 454 مى گويد: ((ابوبكر بن مكارم ابن ابى يعلى حربى - كه پيرمرد صالحى بود - روايت كرده گفت: در يكى از سالها - چند روز قبل از ماه رمضان - كه باران بسيار زيادى باريد، يك شب در خواب ديدم كه طبق عادت هميشگى به زيارت قبر امام احمد بن حنبل رفته، ديدم كه قبر تقريبا با زمين يكسان شده و تنها با يك رديف گل و سنگ از زمين بالاتر است، گفتم: حتما باران زياد قبر امام احمد را اين گونه خراب كرده است. صداى او را از درون قبر شنيدم كه مى گويد: خير، بلكه از هيبت حق - عزوجل - بود هنگامى كه مرا زيارت كرد، من از ايشان پرسيدم كه چرا هر سال به زيارت من مى آيد، خداوند فرمود: زيرا تو كلام مرا يارى كردى اى احمد، و لذاست كه منتشر شده و در محرابها مى خوانند. آنگاه من خود را بر قبراو انداخته و بوسيدم سپس گفتم اى مولاى من چرا هيچ قبرى نبايد بوسيده شود جز قبر شما؟ گفت: اى فرزندم، اين به خاطر كرامتى در من نيست، بلكه كرامتى است براى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)، زيرا چند مو از رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) در بدن من هست، و هر كه مرا دوست بدارد، مرا در ماه مبارك رمضان زيارت خواهد كرد، و اين جمله آخر را دو بار تكرار كرد)).
علاوه بر مناقب ديگرى كه تنها نشانه تعصب و غلو شديد است. اين تعصب در شعر آنها نيز بوضوح پيدا است.
شاعر حنيفيان مى گويد:
غدا مذهب النعمان خير المذاهب كذا القمر الوضاج خير الكلواكب
مذاهب اهل الفقه عندى تقلصت و اين عن الرواسى نسج العناكب (11)
مذهب نعمان - يعنى او حنيفه - بهترين مذاهب است، مانند ماه تابناك كه بهترين ستاره است، به نظر من ديگر مذاهب فقهى كوچك شده است، آيا تارهاى عنكبوت را مى توان با كوهها مقايسه كرد.
شاعر شافعيان گويد:
مثل الشافعى فى العلماء مثل ابدر فى نجوم السماء
قل لمن قاسه بنعمان جهلا اءيقاس الضياء بالظلماء
شافعى در ميان علما مانند ماه شب چهارده در ميان ستارگان آسمان است، به آنكس كه از جهالت خود او را با نعمان - ابو حنيفه - مقايسه كرد بگو: آيا مى توان روشنائى را با تاريكى مقايسه نمود.
شاعر مالكيان مى گويد:
اذا ذكروا كتب العلوم فحى هل بكتب الموطا من تصانيف مالك (12)
فشد به كف الصيانه تهتدى فمن حاد عنه هالك فى الهوالك
اگر كتابهاى علمى را به ياد آوردند، رو به كتاب ((موطا)) از تاليفات مالك بياور. و آن را محكم بگير كه هر كه از آن كنار رود جزء هلاك شدگان است.
شاعر حنبلى نيز گويد:
سبرت شرائع العلماء طرا فلم اءركاعقاد الحنبلى
فكن من اهله سرا و جهرا تكن ابدا على النهج اسوى
شريعت تمام علما را بررسى كردم، ولى هيچكدام را مانند عقيده حنبلى نديدم، پس در ظاهر و باطن پيرو او باش، تا آنكه در راه راست باشى.
يك حنبلى ديگر چنين مى گويد:
انا حنبلى ماحييت وان اءمت فوصيتى للناس اءن يتحنبلوا
من تا عمر دارم حنبلى خواهم بود، و اگر بميرم وصيت من براى مردم اين است كه حنبلى شويد.
بدين صورت هر يك به سوى خود دعوت كرده و براى امام خويش تعصب مى ورزد. هركدام به مذهب خويش افتخار نموده و از ديگر مذاهب تبرى جويد. تا آنكه گفته شد: ((هر كه حنفى شود به او خلعت داده و هر كه شافعى شود تعزير مى گردد(13))).
سبكى در ((طبقات الشافعيه)) اين وضعيت را اينگونه توصيف مى كند:
((ابو سعيد - متوفاى سال 562 هجرى - حنفى مذهب بود، چون شافعى شد سختى هاى فراوانى ديده و بدين وسيله امتحان گرديد. سمعانى نيز وقتى از مذهب حنفى به مذهب شافعى گرويد گرفتار محنتها و تعصبهاى زيادى گرديد، و در اين باره جنگهايى برپا شد و آتش فتنه ميان دو طرف شعله ور گرديد، از خرسان تا عراق درگيرى بود، اهل مرو نيز به شدت به جان يكديگر افتادند، و هركس ديگرى را آزار مى داد. اهل رأى به اهل حديث پناه آورده و به درگاه سلاطين رفتند... تا آخر تو صيفاتش (14))).
مانند اين حوادث، فراوان و غير قابل شمارش بوده و آنچه نقل شد مثالها و نمونه هاى كافى براى حركت اختلاف و تعصب ميان مذاهب چهارگانه است.
كار به جايى رسيد كه افراد مجبور بودند مذهب خود را كتمان كنند. ابوبكر محمد بن عبدالباقى متوفاى سال 535 هجرى هجرى - كه حنبلى مذهب بود - درباره حالت كتمان مذاهب چنين توصيف مى كند:
احفظ لسانك لا تبح بثلاثه سن و مال ما استطعت و مذهب
فعلى الثلاثه تبتلى بثلاثه بمكفر وبحاسد و مكذب
تا توانى زبانت را از سه چيز نگه دار: از عمر، مال و مذهب خويش، كه اگر اين سه را افشا كردى گرفتار سه نفر خواهى شد:
تكفير كننده، حسود و تكذيب كننده.(15)
زمخشرى، شدت اختلاف و درگيرى ميان مذاهب را اين گونه به تصوير كشيده است:
اذا سالوا عن مذهبى لم ابح به واكتم كتمانه لى اسلم
فان حنيفا قلت قالوا بانيى ابيح الطلا وهو الشراب المحرم
وان شاغعيا قلت قالوا باءننى ابيح نكاح البنت والبنت تحرم
وان مالكيا قلت قالوا باننى ابيح لهم اكل الكلاب وهم هم (16)
وان قلت من اهل الحديث و حزبه يقولون تيش ليس يدرى ويفهم (17)
1 - اگر از مذهب من بپرسند، آن را افشا نخواهم كرد، بلكه كتمان كرده كه سلامتى در اين كتمان است.
2 - اگر خود را حنفى گويم خواهند گفت: من ((طلا)) را حلال مى دانم، در حالى كه آن نوعى شراب بوده و حرام است.
3 - و اگر خود را شافعى گويم، خواهند گفت كه من ازدواج با دختر خود را حلال مى دانم، در صورتى كه ازدواج با دختر حرام است.
4 - و اگر خود را مالكى بنامم خواهند گفت: كه من خوردن گوشت سگ را حلال مى دانم، و آنها چنين و چنان اند.
5 - و اگر خود را از اهل حديث و حزب آنها قلمداد كنم خواهند گفت: او يك بز است كه چيزى نمى داند و درك نمى كند.
سخنى با روساى مذاهب چهارگانه
بحث درباره تاريخ ائمه مذاهب چهارگانه بسيار مشكل است، زيرا اخبار آنها يا از راه طرفداران متعصب و غلو كننده نقل شده، و يا از طرف دشمنان آنها كه عليه آنان سخن مى گفتند. و ميان اين دو خط مخالف، به زحمت مى توان به يك ديدگاه سالم و بى طرفانه اى رسيد.
احمد امين مى گويد: تعصب مذهبى، پيروان هر مذهبى را وادار به جعل اخبار براى بالا بردن ارزش مذهب خود نموده، و از اين جمله احاديثى است كه خبر از بشارت دادن پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره هر يك از اين ائمه است، مانند اين روايت كه، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره اهل عراق فرموده است:
((خداوند خزائن علم خود را در آنها قرار داده است)). و يا اينكه: ((مردى از اين امت به نام نعمان بن ثابت خواهد آمد، وكنيه او ابوحنيفه، خداوند به دست او سنت مرا در اسلام احيا خواهد كرد))... و غيره. حتى ادعا كردند كه تورات درباره ابو حنيفه بشارت داده است. همچنين شافعى ها درباره شافعى و مالكيها درباره مالك چنين عمل كرده، هر چند اين سخنان دردى را دوا نمى كرد. وبدين خاطر بررسى تاريخ صحيح هر يك از اين ائمه مشكل بوده، زيرا هر نسلى كه مى آيد، فضايل جديدى براى امام خود مطرح مى كرد.(18)
درباره فضايل ابوحنيفه به تنهايى چندين كتاب به تحرير درآمده است، از جمله:
((عقود المرجان فى مناقب ابى حنيفه النعمان)) از ابو جعفر طحاوى، ((مناقب ابى حنيفه)) از خوارزمى، ((البستان فى مناقب النعمان)) از شيخ محى الدين عبدالقادر بن ابى الوفا و ((شقائق النعمان فى مناقب النعمان)) از زمخشرى... غيره. امثال اينها دلالت دارد بر شدت غلو و تعصب نسبت به ابو حنيفه، و اختلاف و جدال درباره مذاهب و ائمه آنها، والا به چه انگيزه اى اينقدر كتاب تاليف كرده اند، كه مشابه آنها حتى درباره خلفاى راشدين نيز نيامده است؟!
اكنون، در ميان اين دو خط مخالف يكديگر، خط غلو و خط بدگويى، سعى مى كنيم ديدگاهى بى طرفانه از تاريخ مذاهب واشكالهاى آنها بدست آوريم.
امام ابو حنيفه:
زندگى ابو حنيفه:
نام او نعمان بن ثابت است. در سال 80 هجرى در ايام خلافت عبدالملك بن مروان متولد، و در سال 150 هجرى در بغداد وفات كرده است. او در عهد حجاج در كوفه زندگى مى كرد، و كوفه يكى از شهرهاى بزرگ عراق بود كه جلسات علمى در آن تشكيل مى شد. شدت اختلاف نظرها و برخورد افكار درباره سياست، علم و اصول عقائد در آن زمان شگفت انگيز است. در چنين جوى ابو حنيفه در كلام و جدال از خود نبوغ نشان داده و به مناظره پرداخت، سپس به حلقه فقه پيوسته و در آن تخصص يافت. او شاگرد حماد بن ابى سليمان متوفاى 120 هجرى واز با هوشترين شاگردان او بود. پس از وفات حماد، ابو حنيفه خود به تدريس مشغول شده، آوازه او بالا گرفته و نام او مشهور شد. او نزد اساتيد ديگرى نيز مانند عطاء بن رباح در مكه، نافع مولاى ابن عمر در مدينه و ديگران درس خوانده است. ولى بيشتر ملازم حماد بن سليمان بود. او از اهل بيت مانند امام محمد باقر و فرزندش امام صادق (عليه السلام) نيز روايت كرده است.
فقه ابو حنيفه
فقه خاصى از ابو حنيفه در دسترس نيست مگر آنچه از راه شاگردانش ‍ بدست مى آيد، او فقه را تدوين نكرده و چيزى از آراء خود را ننوشته است. ولى شاگردان زيادى داشته است كه چهار نفر از آنها مذهب او را بر پا نموده و منتشر كردند، و آنها عبارتند از: ابو يوسف، زفر، محمد بن حسن شيبانى، و حسن بن زياد لولوى.
از ميان آنها ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم نقش بزرگى در نشر مذهب حنفى داشته، زيرا مورد تاءييد خلفاى بنى عباس قرار گرفته و در عهد مهدى ، هادى ورشيد عباسى رياست دستگاه قضائى را به عهده داشته است. او نزد هارون الرشيد بسيار مقرب بوده و توانست از اين موقعيت براى نشر مذهب حنفى در شهرها استفاده كند. او اين كار را توسط قضاتى كه خود آنها را تعيين مى كرد انجام مى داد، ولذا قدرت مذهب حنفى از قدرت او سر چشمه مى گرفت. ابن عبدالبر در اين باره مى گويد: ((ابو يوسف در زمان سه خليفه قاضى القضاه بود. قضاوت را در ايام مهدى عباسى و پس از او هادى و سپس رشيد به عهده گرفت. ابو يوسف نزد رشيد از احترام و موقعيت بالايى برخوردار بوده و رشيد او را بسيار تجليل وتكريم مى كرد، لذا با تمام قدرت توانست ياد ابو حنيفه را زنده نگه داشته و مقام او را بالا ببرد، او از قدرت و تسلطى كه در اختيار داشت براى تبليغ او حنيفه استفاده مى نمود(19))).
همچنين محمد بن حسن شيبانى ديگر شاگرد ابو حنيفه در نشر مذهب او همكارى كرد، تاءليفات او به عنوان مرجع اصلى فقه ابو حنيفه بشمار مى آيد هر چند شيبانى نزد ديگران نيز درس خوانده مانند ثورى، اوزاعى و مالك، او حديث را در فقه اهل رأى دخالت داد.
اما زفر بن هذيل كه از قديمى ترين ياران ابو حنيفه است، مذهب وى را با زبان خود منتشر ساخت، او در زمان ابو حنيفه قاضى بصره شده و از قياس ‍ بسيار استفاده مى كرد. احمد بن معدل مالكى اينگونه در ذم او گفته است:
ان كنت كذابا بما حدثتنى فعليك اثم ابى حنيفه او زفر
الماثلين الى القياس تعمدا والراغبين عن التمسك بالخبر
اگر مطلبى كه براى من نقل كردى دروغ باشد، پس گناه ابو حنيفه وزفر بر عهده تو باد.
آنها عمدا رو به قياس آورده و از تمسك به حديث خوددارى مى كردند.
قياس بدترين عيبى بو كه بر ابو حنيفه و يارانش گرفته مى شد، در ((العقد الفريد)) صفحه 408 آمده است كه مساور درباره ابو حنيفه چنين گفت:
كنا من الدين قبل اليوم فى سعه حتى بلينا باصحاب المقاييس ‍
قاموا من السوق اذ قامت مكاسبهم فاستعملوا الرأى بعد الجهد والبوس
ما قبل از اين كمبودى در دين خود نداشتيم، تا آنكه گرفتار اهل قياس ‍ شديم.
آنها بازار را رها كردند زيرا بازار آنها رونق نداشت پس رأى را به كار انداختند پس از بينوايى وفقر.
ابو حنيفه او را ملاقات كرده، گفت: اى مساور، از ما بدگوئى كردى، ما تو را راضى مى كنيم، سپس چند درهمى به او داد، آنگاه مساور چنين گفت:
اذا ما الناس يوما قايسونا بابده من الفتيا طريفه
اتيناهم بمقياس صحيح تلاد من طراز ابى حنيفه
اذا سمع الفقيه بها وعاها واثبتها بحبر من صحيفه
اگر روزى مردم براى بدست آوردن فتوى از ما قياس خواستند، ما مقياس ‍ صحيح واصيل از نوع مقياسهاى ابوحنيفه براى آنها مى آوريم، اگر فقيه آنها قياسها را بشنود آنها را پذيرفته و آن را در صحيفه اى ثبت خواهد كرد.
اصحاب حديث در جواب او گفتند:
اذا ذو الراى خاصم عن قياس وجاء ببدعه هنه سخيفه
اتيناهم بقول الله فيها و آثار مبرزه شريفه
اگر اصحاب راى خواستند با قياس به مخاصمه با ما پرداخته و بدعتى بى ارزش از خود بسازند، ما در مقابل، قول خدا واحاديث شريف نبوى را مى آوريم.
عجيب اين استكه علمائى كه مذهب حنفى را اصل قرار داده و آن را تدوين نمودند، خود مقلد آراء ابو حنيفه نبودند، بلكه علمائى مستقل بوده، گاهى با استاد خود ابو حنيفه موافق و گاهى مخالف بودند، ولذا مى بينيم كتابهاى حنفى براى يك مساءله چهار قول آورده اند، قولى از ابو حنيفه، قولى از ابو يوسف، قولى از محمد وقولى از زفر.
علامه خضرى مى گويد: ((بعضى از حنفى ها سعى كردند اقوال مختلف خود مبنى بر اينكه رأى او از اين اقوال برگشته است را همگى به امام برگردانند،
ولى آنچه را كه آنها در كتابهايشان نقل كرده اند اشتباه بسيار فاحش، در تاريخ اين ائمه است.
مثلا ابو يوسف در كتاب ((خراج)) رأى ابو حنيفه را نقل، سپس، با صراحت، نظر مخالف خود را اعلام داشته و سبب خلاف را نيز مى گويد. او در كتاب ابو حنيفه وابن ابى ليلى نيز چنين عمل مى كند، واحيانا پس از نقل هر دو راى، نظر ابن ابى ليلى را انتخاب مى كند. و محمد نيز در كتابهاى خود اقوال امام وابو يوسف واقوال خود را گفته و به صراحت خلاف آنها نظر مى دهد، و مضاف بر آنكه اگر آنگونه بود كه آنها مى گويند(20)، پس آرائى كه او از آنها دست كشيده نمى تواند جزء مذهب او بشمار آيد.
مسلم استكه ابو يوسف و محمد از بعضى آراء امام برگشته اند، آنهم به خاطر احاديثى كه از اهل حجاز بدست آوردند، بنابراين از نظر تاريخى مسلم است كه ائمه حنفيان كه آنها را پس از ابو حنيفه نام برديم، مقلد او نبوده اند)).(21)
خلاصه آنكه مذهب حنفى با تلاش اصحاب او منتشر و توسعه يافت و در اين باره نفوذ ابو يوسف در دستگاه حاكم به آنها كمك كرد، بنابراين مذهب حنفى را مجموعه اى از فقهاء تاءسيس كرده كه هر يك براى خود مستقل بوده است، نه اينكه توسط يك امام يعنى ابو حنيفه تاءسيس شده باشد. اما اينكه حنفى ها سعى مى كنند همه چيز را به خود او برگردانند، اين كار هيچ توجيهى ندارد.

next page

fehrest page