|
از جميل است اين جمال آب و گل | |
پس ز خاطر ذكر جانان را مهل |
|
چون كه برف پيريم بر سر نشست | |
شسته بودم از جوانى پاك دست |
|
گر چه عمرم بى غم عشقى نبود | |
زان همه عشق مجازيم چه سود؟ |
|
گفتم از يارى نشان گيرم دمى | |
كه جوانى رفت در عشقش همى |
|
آن نگارى كه غم و سوداى او | |
دفترم پر گشت از غوغاى او |
|
از جمالش نغمه و دستان زدم | |
آتشى بر خانه و سامان زدم |
|
خواب از چشمان گريزان شد از او | |
اشك ها از ديده ريزان شد از او |
|
دوش گفتم : يك دمى آنجا روم | |
تا به ديدارش رود از دل غمم |
|
شايد از ديدار او بار دگر | |
شور ايام شباب آيد به سر |
|
در خيابانى پر از بيد و چنار | |
كوچه اى مى بود آنجا كوى يار |
|
با عصاى پيرى و پشتى كمان | |
ره گرفتم سوى كويش آن زمان |
|
در زدم فرياد كردم دلبرم | |
رحم كن بر پيرى و چشم ترم |
|
سالها چون حلقه بر در بوده ايم | |
پاسبان كوى دلبر بوده ايم |
|
در چو بگشودم يكى ديوى سپيد | |
از پس در گوييا سر بر كشيد |
|
بود اين ديو هيولا پير زال | |
پشت كرده همچو پشت من هلال |
|
چين فتاده هر طرف بر روى او | |
نيست بوى عاشقى از كوى او |
|
گفتمش اى پير زن گو دلبرم | |
تا دمى آيد به پيرى بر سرم |
|
يا كه بگشا در كه اندر كوى او | |
بوسه اى درمان شود از روى او |
|
رنگ از رخسار پر چينش پريد | |
گويى از گفتار من مرگش رسيد |
|
ناگهان دستى فرو زد بر سرش | |
قطره ها بيرون شد از چشم ترش |
|
گفتمش آخر چه شد يارم كجاست ؟ | |
پيكر زيباى دلدارم كجاست ؟ |
|
گفت : اى عاشق منم آن دلبرت | |
كه پر از گوهر نمودم دفترت |
|
من همان زيبا بت افسونگرم | |
كه نبُد سروى به سان پيكرم |
|
از لبم نوشيده اى آب حيات | |
كعبه مقصود توست اين بى صفات |
|
از جوانى هر چه بودى رفت ، رفت | |
اين بگفت افتاد آهى كرد تفت |
|
در ميان صحبت پير كهن | |
لرزه بس افتاد بر اندام من |
|
عبرتم از گفت او غفلت سترد | |
دفتر ايام واپس برگ خورد |
|
يادم آمد بس ز شب ها پيش او | |
عاشقى آيين مر او كيش او |
|
عمر و جان در خدمتش مى باختم | |
با هزاران رنج هجرش ساختم |
|
بس ز شب ها حلقه بر در بودمى | |
پاسبان كوى دلبر بودمى |
|
اين همان باشد بت افسونگرم ؟ | |
واى بر من ، خاك عالم بر سرم |
|
همچنانكه گل نماند در بهار | |
نيست زيبايى در عالم پايدار |
|
مست آن گل شو كه نا دارد خزان | |
مى نبيند هيچ باد مهرگان |
|
چون به يغما برد مرگ آن گلعذار | |
از گلستان خود چه ماند غير خار |
|
عشق را گويى كه جاويدان بود | |
ليك زيبايى دمى مهمان بود |
|
جاودانى را بر ناپايدار | |
چون دهد آسان رفيق هوشيار؟ |
(مؤ لف )