|
ز رويش ، باغ رضوان آفريدند | |
ز مويش ، نقش كيوان آفريدند |
|
ز خشنوديش ، سر زد باغ نسرين | |
ز خشمش ، نار و نيران آفريدند |
|
مظاهر را ز ظاهر نقش بستند | |
ز باطن عالم جان آفريدند |
|
حيات عالمى از حى بر آمد | |
ز قائم سرو بستان آفريدند |
|
در از خمخانه وصلش گشودند | |
از آن ميخانه ، مستان آفريدند |
|
خزائن را ز رحمت در گشودند | |
ز خاك تيره صد خوان آفريدند |
|
چو ناز نازنينش گشت آغاز | |
هزاران جان نالان آفريدند |
|
شبستان عدم را در گشودند | |
جهانى ز آن شبستان آفريدند |
|
بهار آمد چو از احيا زد او دم | |
اماتت را ز مستان آفريدند |
|
نگين خاتمش چون پرتو افكند | |
و زان نقش سليمان آفريدند |
|
هويت غيب را چون پرده انداخت | |
ز ناى عشق دستان آفريدند |
|
چو احمد سر زد از ممكن گه غيب | |
به عالم نور ايمان آفريدند |
|
ز قاف قدرتش در كهكشان ها | |
به بالا نقش كيوان آفريدند |
|
هزاران انجم از خلوتگه راز | |
به يك ((كُن )) سهل و آسان آفريدند |
|
به قتل عاشقان در مسلخ عشق | |
وصالش را به تاوان آفريدند |
|
نهاد مادران مهر پرور | |
ز رنگ و بوى رحمان آفريدند |
|
چو سر زد رشحه اى از بحر علمش | |
وز آن صدها دبستان آفريدند |
|
ز هجرانش دل غمگين برآمد | |
ز وصلش لعل خندان آفريدند |
|
چو جان ها از هبوطش رنج بردند | |
لقايش را به پايان آفريدند |
|
چو بنمود از وصالش جلوه اى چند | |
به مستان وصل شايان آفريدند |
(مؤ لف )|
اى اهل نظر طلعت آن يار ببينيد | |
عكس رخ او بر در و ديوار ببينيد |
|
در چهره خوبان خط و خالى كه كشيده است | |
خال و خط خود كرده پديدار ببينيد |
|
هر گوشه به نوعى رخ او جلوه نموده است | |
اما نكند جلوه به تكرار ببينيد(357) |
|
يك مهر وجود است عيان در همه آفاق | |
كز آن زده سر اين همه آثار ببينيد |
|
اين كثرت موهوم ز عكس رخ او خاست | |
دلدار يكى آينه بسيار ببينيد |
|
بحريست كه مى خيزد از آن اين همه امواج | |
از بحر شود موج پديدار ببينيد |
|
بيهوده پى او مرويد اين در و آن در | |
كاو آمده خود بر سر بازار ببينيد |
|
پندار دو بينى همه از ظلمت جهل است | |
جز او احدى نيست در اين دار ببينيد |
|
از ديده دل تا كه عطايى رخ او ديد | |
در بند رخش گشته گرفتار ببينيد |
(دكتر غلامعلى عطائى )