سلوك الى الله در واقع لبيك گفتن به نداى درون است كه عمرى بر آن پشت كردى و نجواى آن را در سكوت و تنهايى به هيچ گرفتى و همان بود
كه تو را به سعادت و جاودانگى مى خواند، دعوتى به ملكوت كه در همين تنگناى جهات ، مى توان بى زمانى و بى مكانى و بى وزنى آن را درك
كرد و غوغاى بيرون را در سكوت و آرامش درون گوارا كرد، ولى بازگشت به خود و حقيقت جهان هستى
حاصل نمى شود تا قاره عظيم روان خويش را كشف نكنى .
((ما راءيت شى ء إ لا و راءيت الله قبله و معه و بعده ؛ نمى بينم هيچ چيز جز مى بينم خدا را قبل از آن و با آن و بعد از آن .)) و شيخ اجل سعدى فرمود:
و اين آيه را مگر به تدبر ننشستى كه : ((هو الا ول و الاخر و الظاهر و الباطن .(311) از حضرت على عليه السلام پرسيدند: وجود چيست ؟ فرمود: به غير از وجود چيست ؟(312) وقتى دانستى كه قيام ماهيات به وجود است و وجود مطلق آن گونه مورد نظرت بود كه ماهياءت را نديدى آن وقت در مى يابى كه ((لا هو إ لا هو.)) ترسم از آن است كه تو را خسته كرده باشم ، و ترس ديگرم آنكه اين سخنان را منكر شوى ؛ بنده را يقين است كه جلال الدين مولوى رحمة الله عليه را در سرودن اين غزل چنين حالى بوده است ، از بارى تعالى پرسيدم : اذن مى فرمايى اين غزل را به محضر خواننده عزيز تقديم دارم ؟ فرمود: ((اءبلغكم رسالات ربى و اءنا ناصح اءمين ؛(313) و بر شما مى رسانم رسالات پروردگارم و من شما را اندرز گويى امينم .))
((بحول الله وقوته اءقوم و اءقعد؛ با نيرو و قدرت خدا بر مى خيزم و مى نشينم .)) كهكشان ها هم در رفتار خود همين سخن را دارند و موران ريز نيز، و اين همان كلمه ((لا حول و لا قوة إ لا بالله )) است كه وحدت افعال و سرود دايمى كل عالم هستى است . در بيابان پير زالى مواجه با رسول خدا شد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله . حضرت فرمودند: تو مرا از كجا در اين بيابان شناختى ؟ عرض كرد: تو رسول حضرت پروردگارم هستى . حضرت فرمودند: تو در اين نقطه دور دست خدا را از كجا شناختى ؟ پير زن كه مشغول به دوك ريسى بود دستش را از دوك برداشت و دوك ايستاد، يعنى اينكه با گردنده گرداننده اى هست . حضرت رو به ياران كردند و فرمودند: ((عليكم بدين العجائز؛ بر شما باد دين همين پير زنان .)) ((إ ن فى خلق السماوات و الا رض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ما اءنزل الله من السماء من ماء فاءحيا به الا رض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الا رض لايات لقوم يعقلون ؛(314) به راستى كه در آفرينش آسمان ها و زمين و آمد و شد شب و روز، و كشتى هايى كه به سود مردم در دريا شناورند و آبى كه خداوند از آسمان بر زمين نازل مى فرمايد و آن زمين بعد از مرگش حيات مى يابد و پراكندگى در زمين همه گونه حيوانات و حركت باد و ابرها بين زمين و آسمان هر آينه نشانه هاست براى اهل خرد.)) آسمان ها در حركت ، زمين در حركت ، كشتى ها در حركت و شب و روز در حركت ، قطرات باران در حركت ، حيوانات همگى در حركت ، باد و ابر در حركت ، كدام خردمند تواند اين ادعا كند كه نيرويى با اين حركات در كار نيست ؟!
مگر نه اين است كه سخن اول هر موجودى اين است كه : ((من هم هستم )) در بهاران كه زمين شكافته مى شود، گه گاهى آسفالت سر سخت خيابان ها، ديرى نمى پايد كه گياهى لطيف ، قبايى سبز در بر، خنده كننده از زير شكاف سر بر مى آورد و بر تو سلام مى كند،با او بگو: تو از كجا آمدى ؟ نه تو را مته و بيل و كلنگى بود، نه ناخنى تيز، سر تا پاى تو لطافت است ، از كجا آمدى و چگونه آمدى ؟ مى گويد: آمدم تا با تو بگويم : من هم هستم . اين هستى رحمتى است كه همه موجودات را در بر گرفته . ((و رحمى وسعت كل شى ء؛ رحمت من همه اشياء را در بر دارد.)) آيا اين هستى جز پرتوى از هستى پروردگار است ؟!
آنان كه در كار پرورش گياهان اند بعضى خود را دهقان و بعضى زارع ، بعضى باغبان و بعضى كشاورز بعضى كديور و بعضى گلكار نام نهاده اند، به راستى كه در عالم توحيد همه كاذب نيستند؟! ((اءفراءيتم ما تحرثون # اءاءنتم تزرعونه اءم نحن الزارعون # لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفكهون # إ نا لمغرمون # بل نحن محرومون ؛(315) آيا شما زراعت و كشاورزى مى كنيد؟ شما زراعت كاريد يا ما؟ اگر خواهيم كه آن را خشك و سم زده كنيم تعجب كنيد از تباهى آن و گوييد ما خسران زدگانيم بلكه بى بهره مانديم .)) ((اءفمن هو قائم على كل نفس بما كسبت و جعلوا لله شركاء؛(316) بر آنچه هر كس به چنگ مى آورد خداوند قائم و بر پا است ، براى چنين خدايى شريك قرار مى دهند؟!)) تو با چه گام بر مى دارى ؟ با چه مى بينى ؟ با چه مى انديشى ؟ با چه سخن مى گويى ؟ از حضرت پيامبر پرسيدند: اين همه خضوع و انابه شما از چيست ؟ فرمود: چشمى را كه به هم مى گذارم نمى دانم توفيق باز كردنش را باز مى يابم يا نمى يابم ؟ اين درك فقر كلى انسان با معرفت است . بعضى مردگان با چشم باز مرده اند، يعنى توفيق بستن چشم را از آنان باز گرفتند، در يك لمحه روى پاى خود نيستيم ، كمى بينديش ، آيا چنين نيست ؟
((قل من يرزقكم من السماء و الا رض اءمن يملك السمع و الا بصار و من يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى و من يدبر الا مر فسيقولون الله فقل اءفلا تتقون ؛(317) بگو: كيست تا روزى مى دهد شما را از آسمان و زمين و كيست در كار شنوايى و بينايى شما؟ كيست كه بيرون مى آورد زنده را از مرده و بيرون مى آورد مرده را از زنده ؟ مدبر امور چه كسى است ، زود باشد كه پاسخ گويند: خدا. پس چرا پرهيزگار نمى شويد؟)) ((وجعل لكم السمع و الا بصار و الا فئدة لعلكم تشكرون ؛(318) و قرار داد از براى شما گوش و ديده ها و دل ها بسا سپاس گزاريد.)) ((فذلكم الله ربكم الحق فما ذا بعد الحق إ لا الضلال فانى تصرفون ؛(319) پس خدا پروردگار شماست در حقيقت و چيست بعد از حق جز گمراهى ، پس به كجا روى مى آوريد؟)) بارى اين همه شواهد بدان آورم ، كه از منيت تو بكاهم و منيب درگاهت كنم . اينجاست كه بنده با كسب معرفت از جاى بر مى خيزد و ديگر خود را نمى بيند و خدا به جاى او مى نشيند.
(امام صادق عليه السلام ) اين حديث شريف كه به حديث نوافل مشهور است به وسيله شيعه و سنى نقل شده است و كاملا مشهود است كه چون بنده در توحيد واقعى رسيد به جايى كه نه ديگران را ديد و نه خود را، خداى تعالى به جاى او نشنيد و كار او به عهده گيرد؛ چون جناب رسول الله در خدا فانى بود، فرمود پروردگارش : ((من يطع الرسول فقد اءطاع الله ؛(321) كسى كه اطاعت كرد از رسول پس هر آينه اطاعت از خدا نموده .)) و فرموده ((و فعلش فعل خداست )): ((ما رميت إ ذ رميت ولكن الله رمى ؛(322) تو نبودى كه تير انداختى بلكه خدا بود كه انداخت .)) و سخنش سخن خداست : ((ما ينطق عن الهوى # إ ن هو إ لا وحى يوحى ؛(323) او از سر هوس سخن نگويد# او سخنى نگويد جز آنچه باو وحى گردد.)) زين رو گفته اند: ((دع نفسك لخالقها يفعل ما يشاء لا تدخل فى البين ؛ رها كن نفست را براى آفريدگارش تا هر كار كه خواهد با آن كند تو در ميان مَايست .))
بيت سوم ابيات فوق سخن فيثاغورث است كه مى فرمود: عددى به جز عدد يك در عالم نيست و بقيه اعداد ضريب آن هستند. ((كان الله و لم يكن معه شى ء و الان كما كان ؛(324) خدا بود و هيچ با او نبود و هم اكنون هم همينطور است .)) اينان اند كه در همين دار فنا و غرور در ديار جاودانگى و خلود به سر مى برند، چنانكه در حديث معراج در حق آنها فرمود: (( و ينتقل من دار الفناء إ لى دار البقاء و من دار الشيطان إ لى دار الرحمن ؛(325) از خانه فنا به سراى جاودانگى و از ديار شيطان به سوى سراى رحمان رخت بر بسته اند.)) و بنگر كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام سرور اولياء، چگونه از اين مقامات در مناجات شعبانيه سخن راند: ((إ لهى هب لى كمال الا نقطاع إ ليك و انر اءبصار قلوبنا بضياع نظرها إ ليك حتى تخرق اءبصار القلوب حجب النور فتصل إ لى معدن العظمة و تصير اءرواحنا معلقة بعز قدسك ، إ لهى و اءجعلنى ممن ناديته فاءجابك و لاحظته فصعق لجلالك فناجته سرا و عمل لك جهرا إ لهى و الحقنى بنور عزك الا بهج فاءكون لك عارفا و عن سواك منحرفا؛(326) پروردگارا! مرا واله و حيران ذكر خود براى ياد خود گردان و همت و تكاپويم را بر پيروزى معرفت اسماء خود قرار ده . بار الها! كمال و نهايت بر كندگى به سوى خودت را به من عنايت فرما و ديده دلمان را براى ديدارت نورانى كن تا بدانجا كه حتى حجاب هاى نور را بر درند و به معدن عظمت و جلالت ره جويند و جانمان را به مقام عزت قدس خود وابسته كن . الهى ! مرا از آنان قرار ده كه آنها را خواندى و دعوت تو را اجابت كردند و چون به مشاهده تو پرداختند و تو پرده بر گرفتى از عظمت جلالت بيهوش در افتادند، پس تو با ايشان در نهاد جانشان بس راز گفتى و او به عيان به كار تو مشغول شد. پروردگارا! مرا به شادى آفرين نور خود ملحق گردان تا تو را كاملا بشناسم و از ما سواى تو روى برگردانم .)) (حضرت على عليه السلام ) بنگر اى عزيز كه در اين تمناها چه بينى ؟ ما كجا و اين تمنا؟! تمناى آب و نان كجا و اين آرزوها كجا؟ مى گوييم و مى نويسيم اما سر خجلت به زير و اشك حسرت بر چشم و آه نوميدى در سينه داريم .
عقل گويد: ((يحذركم الله نفسه ؛(327) بر حذر دارد خداوند شما را از خود.)) اما عشق مى گويد: ((و لا تياءسوا من روح الله ؛(328) از رحمت خدا ماءيوس نشويد.)) عقل گويد: ((اءو لا يذكر الا نسان اءنا خلقناه من قبل و لم يك شيئا؛(329) آيا انسان ياد نمى آورد كه ما آفريديم او را در پيش و چيزى نبود؟)) اما عشق گويد: هم او فرمود: ((لقد كرمنا بنى آدم ؛(330) به راستى گرامى داشتيم انسان را.))
|