|
گفت با مجنون به مكتب اوستاد | |
حرف ((يا)) را در كدام اسم است ياد |
|
گفت : ليلى را به آخر ((يا)) بود | |
الحق اين ((يا)) در سخن زيبا بود |
|
گفت : اگر ((ياى )) وسط گويند آر | |
گفت : يايى در وسط دارد نگار |
|
گفت : از خود حرف اول بازگوى | |
گفت : خود را از دل عاشق بشوى |
|
گفت : شب درس ناخواندى تو باز | |
گفت : با ليلى بود راز و نياز |
|
شب مگو، گو ليل ما ليلا بود | |
هر كجا تنها شوم آنجا بود |
|
گفت : در مكتب چه دارى كار و بار؟ | |
گفت : كار و بار ما يار است ، يار |
|
گفت : معلومت از اين مدرس چه بود؟ | |
گفت : در مكتب به جز عشقم نسود |
|
گفت : ليلى را ز مكتب وانهم | |
گفت : هر جا رفت او، آنجا روم |
|
گفت : عجب بى حرمتى با اوستاد | |
گفت : استادم به جز ليلى مباد |
|
گفت : از دى بازگو درسم جواب | |
گفت : ليلى درس و مشق است و كتاب |
|
راند ليلى را ز مكتب اوستاد | |
كار مجنون در دل صحرا فتاد |
(مؤ لف )|
اى تو ديرم ، اى تو مسجد اى كنشت | |
اى تو جانم اى نعيمم اى بهشت |
|
اى تو جنت اى تو طوبى اى تو حور | |
اى تو جوى شير و ديبا اى قصور |
|
جز تو در اين مكتبم كى بود يار؟ | |
((فادخلى فى جنتى )) با ما بيار |
|
اى تو آرام دل رسواييم | |
اى تو جانبخش سر سوداييم |
|
بر زبانم غير نامت ، نام نيست | |
جز به يادت هى هى و هيهام نيست |
|
تا تو باشى در دلم خاكم به سر | |
گر به جز تو ديگر آيد در نظر |
(مؤ لف )|
مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول | |
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد |
|
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ | |
از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود |
|
گريه شام و سحر شكر كه ضايع نشد | |
قطره باران ما گوهر يكدانه شد |
|
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند | |
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند |
|
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى | |
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادتم |
|
از صبا پرس كه ما همه شب تا دم صبح | |
بوى زلف تو همان مونس جان خواهد بود |
|
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى | |
به پيام آشنايى بنوازد اين گدا را |