|
از تو مى ميرد حياتى دم به دم | |
باز رويد نو حياتى از عدم |
|
((يخرج الميت من الحى ))(11) را بخوان | |
نو حياتى را از اين ميت بدان |
|
دم به دم تو در حياتى و ممات | |
از مماتى تازه مى رويد حيات |
|
سيل هستى مى رود در دشت لا | |
باز لا را مى دهد هستى خدا |
|
چون كفى بر سيل هستى و نمود | |
جان فداى آنكه او بود است و بود |
|
تو مكان ها پشت سر انداختى | |
لا مكان را در مكان ها يافتى |
|
هم ز خود جو، آن محرك در وجود | |
تا كه گردى راز دار آنكه بود |
|
هست تو از هست او جويد نشان | |
بود تو از بود او يابد امان |
|
مبداء حركت هم او، مقصد هم او | |
قاصد او و قصد او، مقصد هم او |
|
((كل يوم او بشاءنى ))(12) رخ نمود | |
ما نمود هستى و او هست و بود |
|
اى حيات من نشان بود تو | |
ما همه موجيم اندر رود تو |
|
خود حباب از خود چه دارد غير آب | |
غير آب آخر چه انديشد حباب |
|
چونكه مى لغزى ميان هست و نيست | |
خود تماشا كن كه با تو دست كيست ؟ |
|
چون حيات از مرگ خيزد در جهان | |
مرگ ها را عامل هستى بدان |
(مؤ لف )|
چون دوم از اوليت بهتر است | |
پس فنا جو و مبدل را پرست |
|
در فناها اين بقاها ديده اى | |
بر بقاى جسم چون چفسيده اى |
|
هين بده اى زاغ جان و باز باش | |
پيش تبديل خدا جانباز باش |
|
تازه مى گير و كهن را مى سپار | |
كه هر امسالت فزون است از سه پار |
|
اهل دنيا ز آن سبب اعمى دلند | |
شارب شورابه آب و گلند |
|
شور مى خور كور مى چر در جهان | |
چون ندارى آب حيوان در نهان |
|
مرغ پرنده چون باشد بر زمين | |
باشد اندر ناله و درد و حنين |
|
مرغ خانه بر زمين خوش مى رود | |
دانه چين و شاد و شاطر مى دود |
|
زانكه او از اصل بى پرواز بود | |
وآن دگر پرنده و پر، باز بود |
(مولوى )