فصل بيست و دوم: در تأويل اهل رضوان و درجات به ائمه (عليهم السلام) و
اهل سخط و عقوبات به اعداى ايشان، و در آن چند آيه است
آيه اول: افمن اتبع رضوان الله كمن باء بسخط من الله و ماءواه جهنم و بئس المصير # هم درجات عند الله و الله بصير بما يعملون (1393) يعنى: ((آيا كسى كه پيروى كرد خشنودى خدا را مانند كسى است كه برگشت با غضبى از خدا و آرامگاه او جهنم است و بد
محل بازگشت است جهنم از براى ايشان، و صاحب درجه هايند نزد خدا، و خدا بينا است به آنچه ايشان مى كنند.))
كلينى و ابن شهر آشوب و عياشى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده اند: آنها كه متابعت رضاى خدا كرده اند ائمه اند، و بخدا سوگند
كه ايشانند درجات براى مؤمنان و به ولايت و دوستى و شناختن ايشان ما را مضاعف مى گرداند خدا از براى آنها عملهاى ايشان را و بلند مى گرداند
خدا به سبب ما درجات عاليه براى ايشان در دنيا و عقبى.(1394)
و به روايت عياشى فرمود كه: بخدا سوگند آنها كه به غضب خدا برگشته اند، آنهايند كه حق على بن ابى طالب (عليه السلام) و حق ما
اهل بيت را انكار كرده اند و به اين سبب مستحق غضب و سخط الهى شده اند.(1395)
و از حضرت امام رضا (عليه السلام) روايت كرده است كه: درجات مؤمنان كه بلند مى كنند مابين هر درجه اى تا درجه اى ديگر به قدر ما بين آسمان
و زمين است.(1396)
آيه دوم: ذلك بانهم اتبعوا ما اسخط الله و كرهوا رضوانه فاحبط اعمالهم (1397) يعنى: ((آنكه در وقت مردن، ملائكه بر رو و بر پشت
آنها مى زنند به سبب آن است كه ايشان متابعت و پيروى كردند چيزى را كه خدا را به خشم آورده و كراهت داشتند از چيزى كه موجب خشنودى خداست پس
باطل نمود خدا ثواب عملهاى ايشان را.))
ابن ماهيار از حضرت باقر (عليه السلام) روايت كرده است در تفسير كرهوا رضوانه يعنى: كراهت داشتند على و ولايت او را، و على مرضى و
پسنديده خدا بود و پسنديده رسول او و امر كرد خدا به ولايت او در روز بدر و روز حنين و در بطن نخله و در روز ترويه
نازل شد در شاءن آن حضرت و عمره يست و دو آيه كه منع كردند حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را از
داخل شدن مسجدالحرام و در حديبيه و جحفه و در غدير خم.(1398)
و على بن ابراهيم روايت كرده است در تفسر اين آيه كه: متابعت چيزى كه خدا را به خشم آورد، ولايت و دوستى ابوبكر و عمر است و جميع آنها كه
ستم كردند بر حضرت امير (عليه السلام)، پس خدا حبط كرد و باطل نمود ثواب هر
عمل خيرى كه كرده بودند.(1399)
آيه سوم: يا ايتها النفس المطمئنة # ارجعى الى ربك راضية مرضية # فادخلى فى عبادى # و ادخلى جنتى (1400) يعنى: ((اى نفس آرميده
شده به ياد خدا! بازگرد بسوى پروردگار خود خشنود و راضى به ثواب خدا و پسنديده نزد خدا، پس
داخل شو در ميان بندگان شايسته من و داخل شو در بهشت من.))
ابن ماهيار روايت كرده است از حضرت صادق (عليه السلام) كه: اين آيه در شاءن امام حسين (عليه السلام)
نازل شده است.(1401)
و على بن ابراهيم از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: اين آيه در شاءن حضرت امام حسين (عليه السلام)
نازل شده است.(1402)
و ايضا از آن حضرت روايت كرده است كه: بخوانيد سوره فجر را در نمازهاى واجب خود و نمازهاى سنت خود كه آن سوره حضرت امام حسين (عليه
السلام) است، و رغبت كنيد در خواندن آن تا خدا رحمت كند شما را بواسطه آن. ابو اسامه گفت: چگونه آن سوره مخصوص آن حضرت شده است؟
حضرت فرمود: مگر نشنيده اى اين آيه را يا ايتها النفس المطمئنة تا آخر آيه؟ و مراد آن حضرت است و اوست صاحب نفس مطمئنه كه راضى بود
به قضاى الهى و پسنديده بود نزد او و اصحاب او از آل محمدند و خدا از ايشان راضى است و اين سوره در شاءن حضرت امام حسين (عليه السلام) و
شيعيان او و شيعيان آل محمد (عليهم السلام) نازل شده و مخصوص ايشان است، پس هر كه مداومت كند بر خواندن اين سوره، در بهشت با آن حضرت
باشد در درجه او و خدا عزيز و حكيم است.(1403)
و ايضا كلنى و ابن ماهيار از سدير صراف روايت كرده اند كه: به حضرت صادق (عليه السلام) عرض كرد كه: فداى تو شوم اى فرزند
رسول خدا، آيا اكراه مى كنند مؤمن را بر قبض روحش؟ فرمود: نه والله، چون ملك موت به نزد او آيد براى قبض روح او، او فزع مى كند و مى
ترسد، پس مى گويد به او ملك موت كه: اى دوست خدا! جزع مكن، سوگند ياد مى كنم به آن خداوندى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را به حق
فرستاده است كه من با تو نيكوكارتر و مهربانترم از پدر مهربان اگر نزد تو مى بود، بگشا ديده هاى خود را و نظر كن؛ پس
متمثل مى شوند براى او حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) و اميرالمؤمنين و فاطمه و حسنين و ساير ائمه (عليهم السلام)، پس ملك موت مى گويد:
اينها رفيقان تواَند، پس مى گشايد ديده خود را و ايشان را مشاهده مى نمايد، پس ندا مى كند روح او را ندا كننده اى از جانب رب العزه و مى گويد: اى
نفس مطمئن و آرميده بسوى محمد و اهل بيت او! برگرد بسوى پروردگار خود راضى به ولايت ايشان، پسنديده به ثواب، پس
داخل شو در زمره بندگان خاص من يعنى محمد و اهل بيت او و داخل شو در بهشت من؛ پس در آن وقت هيچ چيز نزد او دوست تر نيست از آنكه روحش كشيده
شود و به ندا كننده ملحق گردد.(1404)
آيه چهارم: لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة (1405) يعنى: ((بتحقيق كه راضى شد خدا از مؤمنان در وقتى كه بيعت
كردند با تو در زير درخت.))
ابن ماهيار روايت كرده است كه: جابر از حضرت باقر (عليه السلام) سؤال كرد كه: آن جماعت كه در آن وقت بيعت كردند چند نفر بودند؟ فرمود كه
: هزار و دويست نفر بودند. پرسيد كه: آيا على (عليه السلام) در ميان آنها بود؟ فرمود: بلى سيد ايشان و اشرف آنها بود.(1406)
مترجم گويد كه:
اين آيه اشاره است به بيعت رضوان كه در عمره حديبيه واقع شد و حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) به قصد عمره رفته بود و كفاره قريش مانع شدند حضرت را از
داخل شدن مكه و حضرت، عثمان را به رسالت نزد آنها فرستاد و مذكور شد كه آنها او را حبس كردند، حضرت اصحاب خود را در زير درخت خارى يا
درخت سدرى جمع كرد و از ايشان بيعت گرفت كه با كافران قريش جنگ نمايند و نگريزند، پس اين آيه
نازل شد؛(1407) و چون فرمود كه: راضى شد خدا از مؤمنان، منافقان بيرون رفتند پس ابوبكر و عمر و اشباه آنها در اينجا
داخل نيستند.
و ايضا در همين سوره فرموده است:فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيؤ تيه اجرا عظيما(1408) يعنى: ((هر
كه بيعت را بشكند پس نمى رسد ضرر آن مگر به خودش، و هر كه وفا كند به عهدى كه با خدا كرده است پس بزودى مى دهد خدا او را اجر عظيمى.))
على بن ابراهيم گفته كه: اين آيه بعد از آيه لقد رضى الله نازل شده است، پس خشنودى خدا از ايشان مشروط است به آنكه پيمان را
نشكنند؛(1409) پس آنها كه پيمان را شكستند و حق اهل بيت را غصب كردند و بيعت روز غدير را شكستند و انكار نص
رسول را نموده كافر شدند، در آيه رضوان داخل نيستند، و بعضى از اين سخنان در مجلد بعد از اين انشاء الله بيان خواهد شد، و
تفصيل اين قصه در جلد دوم گذشت.
فصل بيست و سوم: در آنكه ناس، اهل بيت (عليهم السلام)؛ و شبيه به ناس، شيعيان ايشانند؛ و غير ايشان، نسناسند
كلينى و فرات بن ابراهيم به سندهاى معتبر از حضرت امام زين العابدين و حضرت صادق (عليهما السلام) روايت ركده اند كه: مردى برخاست و در
خدمت حضرت امير (عليه السلام) ايستاد و گفت: اگر تو عالمى خبر ده از ناس و اشباه ناس و نسناس، حضرت خطاب نمود به حضرت امام حسين
(عليه السلام) كه: جواب بگو اين مرد را، حضرت فرمود كه: مراد از ناس، حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) است و ما از آن حضرتيم و داخليم در ناس، چنانچه خدا مى فرمايد: ثم افيضوا من حيث افاض الناس (1410)
يعنى: ((پس بار كنيد و بسرعت روانه شويد از آنچه كه مردم بار مى كنند)) فرمود كه: پس
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بار كرد و روانه شد از عرفات با مردم، پس مراد از ناس در اينجا آن حضرت است و ما از آن حضرتيم و در حكم
اوئيم؛ و اشباه ناس، شيعيان مايند و ايشان از مايند و به ما شبيه اند و از اين جهت ابراهيم (عليه السلام) گفت فمن تبعنى فانه منى (1411) يعنى: ((پس هر كه متابعت كند مرا پس او از من است))؛ و اما نسناس، پس اين سواد اعظم است، و اشاره نمود به دست خود بسوى سنيان،
پس اين آيه را خواند ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا(1412) يعنى: ((نيستند ايشان مگر چون چهارپايان بلكه ايشان گمراهترند از
آنها.))(1413)
مترجم گويد كه:
مفسران خلاف كرده اند در تفير اين آيه ثم افيضوا تا آخر آيه، اكثر گفته اند كه: قريش به عرفات نمى رفتند و در حج در مشعر الحرام
توقف مى نمودند و باز به منى بر مى گشتند و مى گفتند: ما اهل حرم خدائيم و مانند ساير مردم نيستيم و از حرم بدر نمى رويم و ساير مردم بايد
به عرفات بروند، چون حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) در مشعر نماند و روانه عرفات شد و بر قريش گران آمد، پس خدا اين آيه را
فرستاد، پس بعضى گفته اند كه: مراد اين است كه بار كنيد در آنجا كه ساير عرب بار مى كنند كه عرفات باشد.(1414)
و از حضرت باقر (عليه السلام) نيز چنين روايت كرده اند.(1415)
و بعضى گفته اند كه: مراد از ناس، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و ساير پيغمبران است.(1416)
و تأويلى كه حضرت فرمود به اين تفسير نزديك است كه خطاب با قريش باشد، يعنى: برويد به عرفات با حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) و از آنجا با آن حضرت بار كنيد و متوجه مشعر بشويد، پس پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را خدا ناس فرموده و
اهل بيت آن حضرت نيز مرادند و داخلند در ناس، پس انسان حقيقى كه به كمال علم و وفور كمالات ممتازند از ساير حيوانات ايشانند، و شيعيان آنها
فى الجمله خود را به ايشان شبيه كرده اند، و ساير مردم نه انسانند و نه شبيه بلكه حيوانند در صورت شبيه به انسان.
و در نسناس خلاف كرده اند: بعضى گفته اند كه ياءجوج و ماءجوجند؛ و بعضى گفته اند كه خلقند به صورت انسان و از فرزندان آدم (عليه
السلام) نيستند؛ و سنيان روايت نموده اند كه: قيله اى از عاد نافرمانى پيغمبر خود كردند و خدا ايشان را مسخ نمود و نسناس شدند، هر يك، يك دست
و پا دارند از يك جانب و مانند چهارپايان در زمين چرا مى كنند.(1417)
و بدان كه در بعضى از اخبار تفسير انسان در بعضى از آيات به حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) وارد شده، چنانچه حق تعالى مى فرمايد: اذا
زلزلت الارض زلزالها # و اخرجت الارض اثقالها # و قال الانسان مالها # يومئذ تحدث اخبارها # بان ربك اوحى لها(1418) يعنى: ((چون
به زلزله در آورده شود زمين زلزله اى كه در آن مقدر شده كه زلزله قيامت باشد، يا آنكه جميع زمين بلرزد و بيرون افكند زمين بارهاى گران خود را
- يعنى مردگان كه در آن مدفون شده اند و گنجها كه در آن پنهان كرده اند - و گويد انسان كه: چه شد زمين را كه چنين مى لرزد؟ در آن روز گويا
شود زمين خبرهاى خود را - يعنى خبر دهد زمين كه هر كس چه كرده است بر روى زمين از نيك و بد - به آنكه پروردگار تو وحى كرده است بسوى زمين
آن خبرها را.))
و در احاديث معتبره وارد شده است كه: مراد از انسان در اين آيه، حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) است كه در قيامت از زمين
سؤال مى كند و زمين خبرهاى خود را به او مى گويد به وحى و به الهام خدا.(1419)
چنانچه ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه: مردم را زلزله عظيمى عارض شد در مدينه در زمان خلافت ابوبكر و مردم پناه بردند بسوى
ابوبكر و عمر، ديدند كه آنها نيز بسيار ترسيده اند و به جانب خانه اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى روند، مردم نيز همراه ايشان رفتند، چون به
در خانه حضرت رسيدند ديدند كه حضرت از خانه بيرون آمده در نهايت اطمينان و پروا نمى كند از آن واقعه هايله، پس از عقب آن حضرت روانه
شدند تا از مدينه بيرون رفتند و به تلّى رسيد، پس بر تل بالا رفت و بر روى آن نشست و صحابه بر دور او نشستند و مى ديدند كه ديوارهاى
مدينه حركت مى كند و پيش مى آيد و پس مى رود، حضرت به آنها فرمود كه: گويا ترسيده ايد از اين حالت كه مشاهده مى نمائيد؟ گفتند: چگونه
نترسيم كه هرگز چنين حالتى نديده ايم؛ پس لبهاى مبارك خود را حركت داد و دعائى خواند و دست شريف خود را بر زمين زد و فرمود: چه مى شود
تو را؟ ساكن شو؛ پس در همان ساعت زلزله ساكن شد به اذن خدا، پس تعجب كردند صحابه از اين حالت زياده از تعجبى كه در هنگام بيرون آمدن
حضرت كردند كه پروا نكرد و به اطمينان بيرون آمد. حضرت فرمود كه: تعجب كرديد از آنچه از من مشاهده نموديد؟ گفتند: بلى، فرمود: منم آن
انسان كه خدا فرموده است: قال الانسان مالها و من در قيامت از زمين سؤال خواهم كرد و او خبرهاى خود را به من خواهد گفت.(1420)
و به روايت كلينى فرمود كه: اگر زلزله قيامت مى بود، جواب من مى گفت.(1421)
فصل بيست و چهارم: در تأويل بحر و لؤلؤ و مرجان به ايشان (عليهم السلام)
حق تعالى فرمود مرج البحرين يلتقيان # بينهما برزخ لا يبغيان # فباى آلاء ربكما تكذبان # يخرج منهما الؤ لؤ و المرجان (1422)
يعنى: ((سر داد دو دريا را كه ملاقات كردند با يكديگر و ميان ايشان فاصله قرار داد كه بر يكديگر زيادتى نكنند، پس به كداميك از نعمتهاى
پروردگار خود تكذيب مى كنيد اى گروه جنيان و آدميان؟! بيرون مى آيد از اين دو دريا مرواريد بزرگ و مرواريد كوچك يا مرجان سرخ مشهور.))
بدان كه اكثر مفسران گفته اند كه: مراد، درياى شور و درياى شيرين است كه شيرين رد شور
داخل مى شود به قدرت الهى و به يكديگر مخلوط نمى شوند، و در محل اجتماع اينها مرواريد
بعمل مى آيد؛ و بعضى گفته اند: درياى آسمان و درياى زمين است كه چون باران نيسان بر دريا مى بارد صدفها دهان مى گشايند و مرواريد از آنها
بهم مى رسد؛ و بعضى گفته اند: درياى فارس و درياى روم است.(1423)
و در تأويل اين آيات احاديث بسيار وارد شده از طريق عامه و خاصه چنانچه ثعلبى كه از معتبران مفسران عامه است روايت كرده از سفيان ثورى و ابن
جبير كه: دو دريا، على و فاطمه (عليهما السلام) اند؛ و برزخ، محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)؛ و لؤ لؤ و مرجان، حسن و حسين (عليهما السلام)
اند،(1424) كه حسن (عليه السلام) را تشبيه به مرواريد بزرگ كرده اند و حسين (عليه السلام) را به مرواريد كوچك يا مرجان به اعتبار
سرخى كه مناسب شهادت آن حضرت است.
و شيخ طبرسى (رحمة الله عليه) نيز اين حديث را از سلمان فارسى و سعيد بن جبير و سفيان ثورى روايت كرده است.(1425)
و ابن ماهيار نيز همين روايت را از ابن عباس نقل كرده است.(1426)
و ايضا به سندهاى بسيار روايت كرده است از طريق مخالفان از ابو سعيد خدرى (1427) و به طريق شيعه از حضرت صادق (عليه السلام)
روايت كرده كه: دو دريا، على و فاطمه (عليهما السلام) اند؛ لا يبغيان يعنى على بر فاطمه و فاطمه بر على زيادتى نمى كنند، و از ايشان
بيرون مى آيند حسنين (عليهما السلام).(1428)
مولف گويد كه:
بنابراين احاديث كه جناب رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) مذكور نيست، ممكن است كه مراد از برزخ، عصمت آن دو بزرگوار باشد كه مانع است از بغى
هر يك بر ديگرى.
و ايضا ابن ماهيار به سند مخالفان از ابوذر روايت كرده كه: بحرين، على و فاطمه (عليهما السلام) اند؛ و لؤ لؤ و مرجان، حسنين (عليهما السلام)
اند، پس كه ديده است مثل اين چهار كس را؟ دوست نمى دارد ايشان را مگر مؤمنى و دشمن نمى دارد ايشان را مگر كافرى، پس مؤمن باشيد به محبت
اهل بيت، و كافر مباشيد به دشمنى ايشان كه در اندازند شما را به جهنم.(1429)
و ابن بابويه در خصال از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است در تفسير اين آيه كه: يعنى على و فاطمه (عليهما السلام) دو دراى عميق اند
از علم كه هيچيك بر ديگرى زيادتى نمى كنند؛ و لؤ لؤ و مرجان، حسن و حسين (عليهما السلام) هستند.(1430)
و ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه: حضرت فاطمه (سلام الله عليها)روزى گريه كرد نزد حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) از گرسنگى و برهنگى، حضرت فرمود كه: قانع شو اى فاطمه به شوهر خود كه او سيد و بزرگ و بهترين
خلايق است در دنيا و آخرت؛ پس خدا اين آيات را فرستاد مرج البحرين يلتقيان يعنى: منم خداوندى كه دو دريا را فرستادم على بن ابى طالب
درياى علم است و فاطمه درياى پيغمبرى است كه به يكديگر متصل شدند و من ايشان را به يكديگر
متصل گردانيدم، بينهما برزخ يعنى: ميان ايشان مانعى هست كه آن حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه منع مى كند على (عليه السلام) را از آنكه دلگير باشد از دست تنگى دنيا و منع مى كند فاطمه عليها السلام
را از آنكه در اين باب با على منازعه كند، پس به كداميك از نعمتهاى پروردگار شما اى گروه جن و انس تكذيب مى كنيد، به ولايت اميرالمؤمنين (عليه
السلام) يا به محبت فاطمه زهرا (سلام الله عليها)كه هر دو نعمت بزرگ خدايند بر شما؟ پس لؤ لؤ، امام حسن (عليه السلام)؛ و مرجان، امام حسين
(عليه السلام) است؛ زيرا كه لؤ لؤ مرواريد بزرگ است؛ و مرجان، مرواريد كوچك.(1431)
فصل بيست و پنجم: در تأويل ماء معين و بئر معطله و قصر مشيد و سحاب و مطر
و ظل و فواكه و ساير منافع ظاهره است به ائمه (عليهم السلام) و علوم و بركات ايشان و آيات در اين باب بسيار است
آيه اول: قل ارايتم ان اصبح ماؤ كم غورا فمن ياءتيكم بماء معين (1432) يعنى: ((بگو - يا محمد به قوم خود كه: - خبر دهيد مرا كه اگر
صبح كند آب شما فرو رفته در زمين، پس كيست كه بياورد براى شما آبى جارى و ظاهر بر روى زمين؟)).
على بن ابراهيم روايت كرده است كه: مراد آن است كه اگر امام شما غايب گردد كيست كه امامى مانند او بياورد براى شما؟(1433)
و از حضرت رضا (عليه السلام) روايت كرده است كه در تأويل اين آيه فرمود كه: آب شما درهاى شمايند بسوى خدا، و ائمه (عليهم السلام) درهاى
خدايند بسوى شما كه خدا گشوده ميان خود و ميان خلق خود، و آب جارى كنايه است از علم امام.(1434)
و در كتاب غيبت شيخ طوسى از حضرت امام موسى (عليه السلام) روايت كرده است كه در
تأويل اين آيه فرمود: يعنى اگر امام خود را نيابيد و غايب گردد و او را نبينيد چه واهيد كرد؟(1435)
و ابن ماهيار از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: يعنى اگر غايب گردد امام شما - به سبب بديهاى
اعمال شما - كه براى شما امام تازه خواهد آورد؟(1436)
و بر اين مضمون احاديث بسيار است.(1437)
و آب را كنايه از علم گردانيده اند براى آنكه چنانكه آب باعث حيات بدن است، همچنين علمى كه از ائمه به شيعيان رسيده باعث حيات روح ايشان است
، و اين اولى است به منت گذاشتن زيرا كه آب سبب حيات چند روزه دنيا است و علم موجب حيات ابدى آخرت است، و اين بطن آيه است و منافات با ظاهر
آيه ندارد، و هر دو مراد است و قرآن مجيد را هفت بطن مى باشد.
آيه دوم: و ان لو استقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا(1438) يعنى: ((و اينكه اگر مستقيم باشند بر راه حق و نگردند از آن بسوى راه
هاى باطل هر آينه مى آشامانيم به ايشان آبهاى بسيار.))
در كافى و مناقب از حضرت امام محمد تقى (عليه السلام) روايت نموده است كه: يعنى اگر بر راه ولايت و محبت و اعتقاد امامت على بن ابى طالب (عليه
السلام) و اوصياى او مستقيم بمانند، مى آشامانيم به دلهاى ايشان زلال ايمان را.(1439) و اين نيز بطن آيه است به وجهى كه مذكور شد.
آيه سوم: فكاين من قريد اهلكناها و هى ظالمة فهى خاوية على عروشها و بئر معطلة و قصر مشيد(1440) يعنى: ((بسى از شهرها كه هلاك
گردانيديم اهل آنها را، پس خالى گرديد آنها از اهلش و ديوارهاى آنها بر سقفهاى آنها فرود آمد، و بسى چاه كه
معطل گرديد به هلاك شدن اهل آنها، و چه بسيار قصرهاى محكم بلند كه بى صاحب و خراب ماند.))
اكثر مفسران گفته اند كه: مراد از بئر معطله، چاهى است كه در دامن كوهى واقع است در حضرموت يمن؛ و مراد به قصر، قصرى است كه بر قله آن
كوه واقع است و بر آن چاه مشرف است، و اينها را قوم حنظلة بن صفوان كه از بقاياى قوم حضرت صالح (عليه السلام) بودند احداث كرده بودند،
و چون حنظله پيغمبر خود را كشتند خدا ايشان را هلاك كرد و آن چاه و قصر معطل و باير ماندند.(1441)
و ابن بابويه به سندهاى معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: چاه
معطل، امام خاموش است - كه غصب حق او كرده اند و او از ترس مخالفان اظهار امامت نمى تواند كرد، و هر كه خواهد از آن چشمه علم و حكمت منتفع مى
تواند شد - و قصر محكم، امام سخن گو است - كه بى تقيه و خوف سخن مى تواند گفت و دعواى امامت علانيه مى تواند كرد. و غالب آن است كه امام
صامت را اطلاع مى كنند بر امامى كه هنوز نوبت امامت به او نرسيده باشد، و امام ناطق بر كسى كه امام شده باشد -.(1442)
و ايضا به سند ديگر روايت كرده است كه: قصر مشيد محكم، حضرت امير (عليه السلام) است؛ و بئر معطله، حضرت فاطمه (سلام الله عليها)و امامان
از فرزندان او كه معطل اند از ملك و پادشاهى و حق ايشان را ديگران غصب كرده اند.(1443)
و در نخب المناقب از حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) منقول است كه: قصر مشيد و بئر معطله، هر دو كنايه است از حضرت امير (عليه السلام).(1444)
مترجم گويد كه:
بنابر اين قول، تأويلاتى كه در اين اخبار وارد شده است ممكن است كه مراد از هلاك
اهل قريه، هلاك معنوى ايشان بوده باشد يعنى ضلالت و گمراهى ايشان كه منتفع نمى گردند نه به امام صامتى و نه به امام ناطقى؛ و اين
تأويلات مبتنى است بر آنچه سابقا مذكور شد از تشبيه حيات معنوى به حيات صورى و تشبيه انتفاعات روحانيه كه انتفاعات جسمانيه. و در كتاب
((بحار)) تحقيق اين مراتب شده (1445) و اين كتاب گنجايش ذكر آنها ندارد.
آيه چهارم: والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه والذى خبث لا يخرج الا نكدا(1446) يعنى: ((شهرى كه خاكش پاكيزه و نيكوست بيرون
مى آيد گياه آن به اذن و تقدير و قدرت پروردگار آن - يعنى نيكو مى آيد به آسانى بدون تعبى و مشقتى - و آن شهرى كه زمين آن خبيث و شوره
زار و سنگستان است بيرون نمى آيد گياه آن مگر اندكى.))
على بن ابراهيم روايت كرده است كه: بلد طيب، مثلى است براى ائمه (عليهم السلام) كه علم ايشان
حاصل مى شود به الهام حق تعالى - بدون تعبى -؛ و بلد خبيث، مثلى است براى دشمنان ايشان كه علوم ايشان خبيث و
باطل است،(1447) و اگر اندك علمى از ايشان به خلق برسد بهره اى از آن نمى برند.
و شيخ طبرسى از ابن عباس روايت كرده است كه: اين مثلى است كه حق تعالى زده براى مؤمن و كافر، پس خبر داده است كه چنانچه زمين همه يك جنس
است، و بعضى طيب است و به باران نرم مى شود و گياهش نيكو مى گردد و ريعش (1448) بسيار مى گردد و بعضى شوره است كه چيزى از آن
نمى رويد و اگر برويد چيزى است كه منفعتى در آن نيست، همچنين دلها همه از گوشت و خون بهم مى رسد و بعضى به موعظه نرم مى شود و
بعضى سنگين است و قبول پند نمى كند، پس هر كه دلش نزد ياد خدا نرم شود خدا را بر اين نعمت شكر كند.(1449)
مولف گويد كه:
تأويلى كه در حديث وارد شده است مى تواند بود كه اشاره به طينتهاى نيك و بد باشد كه در احاديث وارد شده، و طينت نيكو
قابل علوم و معارف و افاضات الهى است و جميع خيرات و نيكيها را منشاء مى شود، و از طينت بد بغير جهالت و شقاوت ثمره اى
حاصل نمى شود و قابل افاضات سبحانى و هدايات ربانى نيست.
آيه پنجم: ان الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى (1450) يعنى: ((بدرستى كه خدا شكافنده حبّه است كه
از آن گياه مى روياند، و شكافنده دانه است كه از آن درخت مى روياند، بيرون مى آورد زنده را از مرده - چون گياه از حبه، و حيوان از نطفه و بيضه -
و بيرون آورنده است مرده را از زنده - مانند نطفه و بيضه از حيوان، و حبه از نباتات -.))
از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه: حب، مؤمن است كه خدا او را دوست مى دارد؛ و نوى، كافر است كه از هر خيرى دور است.(1451)
و به روايت ديگر: شكافتن حب آن است كه علوم بسيار از ائمه اطهار (عليهم السلام) ظاهر مى گرداند؛ و نوى، كسى است كه از آن علم دور است.(1452)
و به روايت ديگر: حب، طينت مؤمن است كه (خدا) محبت خود را بر آن انداخته است؛ و نوى، طينت كافر؛ و حى را از ميت بيرون مى آورد يعنى طينت كافر را
از طينت مؤمن جدا مى نمايد.(1453)
و به روايت ديگر: مؤمن را از صلب كافر بيرون مى آورد.(1454)
و تأويل اين بطون را در بحارالانوار ايراد كرده ام.(1455)
آيه ششم: و اصحاب اليمين ما اصحاب اليمين # فى سدر مخضود # و طلح منضود # و
ظل ممدود # و ماء مسكوب # و فاكهة كثيرة # لا مقطوعة و لا ممنوعة # و فرش مرفوعة (1456) يعنى: ((اصحاب دست راست يا اصحاب يُمن و
بركت در ميان درختان سدرند كه خارشان را بريده باشند، و درختان موز كه ميوه شان از بالا تا پائين بر روى يكديگر بافته شده باشد، و
سايه اى كشيده شده مانند هواى مابين طلوع صبح تا طلوع آفتاب، و آبى ريزنده از بالا به زير، و ميوه هاى بسيار كه در هيچ وقت منقطع نشوند و
كسى منع نكند ايشان را از چيدن آنها، و فرشهاى بلند شده و بر روى هم افتاده.))
در بصائر الدرجات از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: اينها كنايه است از امام (عليه السلام) و علومى كه به خلق مى
رسد.(1457)
|