و در بصائر و كافى به سندهاى معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت نموده است كه: امانت، ولايت على بن ابى طالب (عليه السلام) است.(611)
و ايضا در بصائر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: امانت، ولايت است، ابا كردند از آنكه
حمل كنند آن را و كافر شوند در حمل آن، و آن انسانى كه آن را حمل كرد ابوبكر بود.(612)
و ابن شهر آشوب در مناقب روايت نموده از مقاتل از محمد بن حنفيه از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه فرمود در تفسير انا عرضنا الامانة
عرض كرد حضرت عزت امامت مرا بر آسمانهاى هفتگانه با ثواب و عقاب، گفتند: پروردگارا! با ثواب و عقاب
حمل نمى كنيم وليكن بدون ثواب و عقاب حمل مى كنيم؛ و عرض كرد امامت و ولايت مرا بر مرغان، پس
اول مرغى كه به آن ايمان آورد بازهاى سفيد و قبره بود، و اول مرغى كه انكار نمود بوم و عنقا بود، اما بوم نمى تواند كه در روز ظاهر شود
براى بغضى كه ساير مرغان نسبت به آن دارند، و اما عنقا پس پنهان شد در درياها كه كسى آن را نمى بيند؛ و بدرستى كه عرض كرد امامت مرا بر
زمينها، پس هر بقعه اى كه ايمان آورد به ولايت من، آن را طيب و پاكيزه گردانيد و گياه و ميوه اش را شيرين و گوارا گردانيد و آبش را صاف و
شيرين ساخت، و هر بقعه اى كه انكار امامت و ولايت من كرد آن را شوره زار گردانيد و گياهش را تلخ و ميوه اش را عوسج و
حنظل كرد و آبش را شور و تلخ گردانيد؛ بعد از آن فرمود و حملها الانسان يعنى: امت تو يا محمد
حمل كردند ولايت اميرالمؤمنين را و امامت او را با آنچه در آن هست از ثواب و عقاب بدرستى كه بسيار ظالم بود مر نفس خود را و بسيار نادان بود امر
پروردگار خود را، يعنى هر كه ادا نكرد حق آن را و عمل به مقتضاى آن نكرد، ظالم و عدوان كننده بود.(613)
و در بصائر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: ولايت ما را عرض نمودند بر آسمانها و زمين و كوه ها و شهرها پس
قبول نكردند مثل قبول كردن اهل كوفه.(614)
و در تفسير فرات از حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها)روايت كرده است كه: حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود كه: چون مرا در شب معراج به آسمان بردند و از سدرة المنتهى گذشتم و به مرتبه قاب قوسين او ادنى
رسيدم و خدا را به دل ديدم نه به ديده، پس صداى اذان و اقامه شنيدم و صداى منادى شنيدم كه ندا كرد كه: اى ملائكه من و ساكنان آسمانها و زمين
من و حاملان عرش من! گواهى بدهيد اى ملائكه من كه منم خداوند يگانه و شريك ندارم، گفتند: گواهى داديم و اقرار نموديم؛ باز ندا آمد كه:
گواهى بدهيد اى ملائكه من و ساكنان آسمانها و زمين من و حاملان عرش من كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) بنده و
رسول من است، گفتند: شهادت داديم و اقرار كرديم (باز ندا آمد كه: گواهى بدهيد اى ملائكه من و ساكنان آسمانها و زمين من و حاملان عرش من كه على
ولى من و ولى رسول من و ولى مؤمنان بعد از رسول من، گفتند: شهادت داديم و اقرار كرديم.)
حضرت باقر (عليه السلام) فرمود كه: هرگاه ابن عباس اين حديث را ذكر مى كرد مى گفت: اين همان امانتى است كه خدا در قرآن فرموده است:انا
عرضنا الامانة تا آخر آيه، و بخدا سوگند كه به آنها دينار و درهمى نسپرد و نه گنجى از گنجهاى زمين وليكن وحى كرد بسوى آسمانها و زمين
و كوه ها پيش از آنكه خلق كند آدم را كه: من در شماها خليفه مى گردانم ذريه محمد را، با ايشان چه خواهيد كرد هرگاه شما را بخوانند؟ اجابت كنيد
ايشان را و اطاعت ايشان بكنيد بر دشمن ايشان، پس آسمانها و زمين و كوه ها ترسيدند از اين اطاعتى كه خدا ايشان را به آن امر كرد و فرزندان آدم
قبول كردند و اين تكليف را بر ايشان بار كردند.
پس حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه: قبول كردند و وفا نكردند.(615)
مترجم گويد كه:
تأويلاتى كه در اين اخبار شريفه و امثال اينها وارد شده به چند وجه بر مى گردد:
اول آنكه: حمل كرده باشند امانت را بر مطلق تكاليف، و تخصيص ولايت به ذكر به اعتبار اين باشد كه عمده و
اصل ساير تكاليف است و شرط اعظم قبول آنهاست و محل اختلاف ميان امت است، و تخصيص ابوبكر و
امثال او به ذكر به اعتبار اين باشد كه در ظاهر از روى نفاق بيعت كردند و پيش از ديگران شكستند و باعث شكستن ديگران نيز شدند؛ پس مراد به
حمل، قبول كردن ولايت است.
و مويد آنكه مراد از امانت، تكاليف است؛ و مراد به حمل، قبول كردن، آن است كه ابن شهر آشوب و ديگران روايت نموده اند كه: چون وقت نماز
داخل مى شد حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) اندام مباركش مى لرزيد و از رنگ به رنگ مى گرديد، چون مى پرسيدند كه: چه مى شود شما را؟ مى
فرمود كه: رسيد هنگام اداى امانتى كه بر آسمانها و زمين عرض كردند و آنها ابا نمودند و ترسيدند و انسان
متحمل آن شد و نمى دانم كه اين بار امانت كه متحمل شده ام نيك ادا خواهم كرد يا نه.(616)
دوم آنكه: الف و لام ((الانسان)) از براى عهد باشد، و مراد ابوبكر باشد؛ و ولايت به كسر باشد به معنى خلافت و امارت؛ و مراد به عرض،
آن باشد كه به ايشان القا كردند كه: آيا قبول مى كنيد كه دعوى امامت به ناحق بكنيد و عقوبتهاى الهى را
متحمل شويد؟ ايشان ترسيدند از عقاب و ابا كردند، و آن ظالم جاهل با علم به عقوبت
متحمل آن وزر شد.
سوم آنكه: بنا بر هر يك از اين دو وجه مراد به حمل، خيانت باشد، نه قبول نمودن چنانچه سابقا مذكور شد؛ و به وجه دوم انسب است.
فصل نهم: در بيان آياتى كه دلالت بر وجوب متابعت اهل بيت (عليهم السلام) مى كند
حق تعالى مى فرمايد: يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و
الرسول ان كنتم تؤ منون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاءويلا؛(617) و باز فرموده است:ولو ردوه الى
الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم؛(618) و باز فرموده است:ام يحسدون الناس على ما آتيهم الله من فضله فقد
آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما # فمنهم من آمن به و منهم من صد عنه و كفى بجهنم سعيرا.(619)
ترجمه آيه اول آن است كه: ((اى گروهى كه ايمان به خدا و رسول آورده ايد! اطاعت كنيد خدا و اطاعت كنيد
رسول را و اولى الامر از شما را كه امر ايشان و حكم ايشان بر شما جارى است، پس اگر تنازع كنيد در چيزى پس رد كنيد آن را بسوى خدا و
رسول اگر بوده ايد كه ايمان آورده ايد به خدا و روز قيامت، اين بهتر است از براى شما و عاقبتش نيكوتر است.))
در آيه دوم فرموده است:كه: ((اگر رد كنند آن امرى را كه افشا مى كنند از امن و خوف و موافق روايات مطلقه امر را بسوى
رسول و بسوى اولى الامر از ايشان هر آينه خواهند دانست آنها كه استنباط مى نمايند و علمش را طلب مى كنند از آن جماعت يا از اولى الامر موافق روايات
ظاهره)) بدان كه خلاف كرده اند مفسران در تفسير اولى الامر: بعضى از مفسران عامه گفته اند كه مراد، امرا و سر كرده هاى لشكر و پادشاهانند،
و بعضى از ايشان گفته اند كه: مراد، علماى امتند؛(620) و علماى اماميه اتفاق كرده اند كه مراد، ائمه از
آل محمد (عليهم السلام) اند(621) به مقتضاى رواياتى كه مذكور خواهد شد به آنكه اولى الامر صاحب اختيار در امر است، و چون مقيد به قيدى نشده
است بايد كه صاحب اختيار مطلق در جميع امور دين و دنيا باشد و آن امام است و يا هر كه در امرى صاحب اختيار شود اطاعت او واجب باشد در آن امر، پس
كسى كه صاحب اختيار در همه امور باشد مطاع مطلق خواهد بود و آن امام است.
و ايضا ترك لفظ ((اطيعوا)) ميان رسول و اولى الامر مشعر است به اينكه مرتبه امامت نظير مرتبه نبوت و
مثل آن است، بلكه چنانچه نبوت رسالتى است از جانب خدا به وساطت ملك، امامت نيز فى الحقيقه نبوتى است به وساطت نبى، و به اين سبب اطاعت
اولى الامر عين اطاعت است به نبى، پس به اين سبب ((اطيعوا)) در ميان متوسط نشده بخلاف مرتبه نبوت كه هر چند بالاترين مراتب است
مثل مرتبه الوهيت نيست، و توسط ((اطيعوا)) ميان لفظ جلاله و رسول اشاره است به اين.
و ايضا چون اطاعت اين جماعت را مقرون به اطاعت خود تعالى شاءنه و رسول خود گردانيد، البته جمعى بايد باشند منصوب ايشان كه امر و حكمشان
امر و حكم ايشان باشد تا طاعتشان طاعت ايشان و مقرون به آن باشد و الا لازم آيد كه طاعت جميع ملوك جبابره مانند سلطان روم و اورنگ و غير ايشان
همه داخل اطاعت اولى الامر باشند مثل خدا و رسول او، و قباحت و شناعت اين قول بر هيچ
عاقل مخفى نيست.
چنانكه شيخ طبرسى (رحمة الله عليه) گفته است كه: جايز نيست كه خداوند حكيم واجب گرداند طاعت شخصى را على الاطلاق مگر كسى كه عصمت او
ثابت باشد و بداند كه باطن او مثل ظاهر اوست و ايمن باشد كه از او غلطى يا امر قبيحى صادر شود، و اين معنى در امراء و علماء غير ائمه معصومين
(عليهم السلام) حاصل نيست، و حق تعالى جليلتر است از آنكه امر كند به اطاعت كسى كه معصيت او كند و به انقياد جماعتى كه مختلف در
فعل و قول باشند، زيرا كه محال است اطاعت كرده شوند جماعت مختلف چنانچه
محال است اجتماع آنچه در آن اختلاف كرده اند، و از جمله دلايل آنچه گفتيم آن است كه حضرت عزت مقرون نكرده است اطاعت اولى الامر به اطاعت رسولش
چنانكه مقرون كرده است اطاعت رسولش را به اطاعت خود مگر براى آنكه اولوالامر فوق جميع خلقند چنانچه
رسول فوق اولى الامر است و فوق ساير خلق، و اين صفت ائمه از آل محمد (عليهم السلام) است كه ثابت شده است امامت و عصمت ايشان و اجماع كرده اند
امت بر علوّ مرتبه و عدالت ايشان.
فان تنازعتم فى شى ء يعنى: ((اگر اختلاف نمائيد در چيزى از امور دين خود)) فردوه الى الله و الرسول ((پس رد كنيد آنچه در
آن نزاع كرده ايد بسوى كتاب خدا و سنت رسول.))
و ما - گروه شيعه - مى گوئيم كه: رد بسوى ائمه كه قايم مقام رسولند بعد از وفات آن حضرت،
مثل رد بسوى رسول است در حيات آن حضرت، زيرا كه ايشان حافظان شريعت آن حضرت و خليفه هاى اويند در ميان امت.(622) تا اينجا كلام شيخ
طبرسى بود.
و در اول آيه ذكر اولى الامر شده و در آخر آيه نشده بنابر قرائت مشهوره، و نكته اى كه شيخ طبرسى فرموده مذكور شد و مى تواند بود كه نكته
آن باشد كه نزاعى كه در امامت اولى الامر شود نيز بايد رجوع به كتاب و سنت كرد، پس مى بايد امام منصوص از جانب خدا و
رسول باشد نه به روشى كه مخالفان قائلند كه امامت را مستند به اجماع مى دانند و نصب امام را از جانب امت مى دانند؛ اما در بعضى از اخبار وارد
شده است كه: در قرائت اهل بيت (عليهم السلام) ((والى اولى الامر)) در آخر نيز بوده، چنانچه على بن ابراهيم گفته است كه: مراد از اولى الامر
حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است، پس روايت نموده است به سند كالصحيح از حضرت صادق (عليه السلام) كه: آيه چنين
نازل شده: فان تنازعتم فى شى ء فارجعوه الى الله والى الرسول والى اولى الامر منكم.(623)
و عياشى نيز روايت نموده كه حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) كه: وصيت نمود
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بسوى على و حسن و حسين (عليهم السلام)؛ پس فرمود در
قول حق تعالى اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم كه: مراد به اولى الامر امامانند از فرزندان على و فاطمه (عليهما السلام) تا روز
قيامت.(624)
و در اكمال الدين نيز همين مضمون را به سند صحيح از حضرت باقر (عليه السلام) روايت كرده است.(625)
و در اعلام الورى و مناقب ابن شهر آشوب از تفسير جابر جعفى روايت شده است كه جابر انصارى گفت كه: پرسيدم از حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) از قول حق تعالى يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول خدا و
رسول را شناختيم، اولى الامر كيستند؟ حضرت فرمود كه: خليفه هاى منند اى جابر و امامان مسلمانانند بعد از من:
اول ايشان على بن ابى طالب است، پس حسن، پس حسين، پس على بن الحسين، پس محمد بن على كه معروف است در تورات به باقر و زود باشد
كه تو او را دريابى اى جابر پس چون او را ملاقات كنى سلام مرا به او برسان، پس صادق جعفر بن محمد، پس موسى بن جعفر، پس على بن
موسى، پس محمد بن على، پس على بن محمد، پس حسن بن على، پس همنام من و هم كنيت من حجت خدا در زمين او و بقيه خليفه هاى خدا در ميان بندگانش
فرزند حسن بن على آن كه فتح مى كند خدا بر دست او مشرقهاى زمين و مغربهاى آن را، آن است كه غايب مى گردد از شيعيانش غايب شدنى كه ثابت
نمى ماند بر قول به امامت او مگر كسى كه امتحان كرده باشد حق تعالى دل او را به ايمان.(626)
و كلينى و عياشى از بريد بن معاويه روايت كرده اند كه گفت: سؤال نمودم از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) از تفسير
قول حق تعالى اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم حضرت شروع فرمود به
تأويل اول آيات: الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت (627) يعنى: ((آيا نمى بينى و نظر نمى كنى
بسوى آنها كه بهره اى از كتاب به ايشان داده شده است ايمان مى آورند به جبت و طاغوت)) كه دو بت قريش بودند؛ مفسران گفته اند كه: مراد
كعب بن الاشرف و جماعتى از يهود كه به مكه رفتند و بتهاى قريش را سجده كردند،(628) حضرت فرمود كه: مراد به جبت و طاغوت دو بت
منافقاند ابوبكر و عمر.
و يقولون للذين كفروا هولاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا(629) به قول مفسران يعنى: مى گفتند به كافران - كه ابو سفيان و اصحاب او
بودند - كه ايشان هدايت يافته ترند از محمد و اصحابش به راه دين حق.(630) حضرت فرمود كه: مراد خلفاى جور و امامان گمراهند كه مردم را
بسوى آتش جهنم مى خوانند، ايشان مى گفتند كه: اينها هدايت يافته ترند از
آل محمد.
اولئك الذين لعنهم الله ((اينهايند آن جماعت كه خدا ايشان را لعنت كرده است))، و من يلعن الله فلن تجد له نصيرا(631) ((و هر
كه خدا او را لعنت كند پس نمى يابى از براى او ياورى.))
ام لهم نصيب من الملك ((آيا از براى ايشان بهره اى از ملك هست؟)) حضرت فرمود كه: مراد از ملك، امامت و خلافت است، فاذا لا يؤ تون
الناس نقيرا(632) يعنى: ((پس اگر بهره اى از خلافت با ايشان باشد، نخواهند داد به مردم نه قليلى و نه كثيرى حتى به قدر نقيرى
نخواهند داد))، حضرت فرمود كه: مراد از ناس كه به ايشان چيزى نخواهند داد، مائيم؛ و مراد از نقير، آن نقطه اى است كه مى بينى در ميان دانه
خرما.
ام يحسدون الناس على ما آتيهم الله من فضله (633) ((بلكه آيا حسد مى برند مردم را بر آنچه خدا عطا كرده است به ايشان از
فضل خود))، بعضى گفته اند مراد به اينها كه حسد بر ايشان مى برند حضرت
رسول است كه بر پيغمبرى او حسد مى بردند و بر آنكه حق تعالى نه زوجه بر او
حلال كرده؛ و بعضى گفته اند محمد و اصحابش مرادند؛ و بعضى گفته اند محمد و آلش مرادند.(634) و
فضل در آن حضرت پيغمبرى است و در آلش امامت.(635)
و از حضرت باقر و صادق (عليهما السلام) روايت نموده اند چنانچه خواهد آمد، حضرت فرمود كه: مراد مائيم كه حسد مى برند بر ما كه خدا امامت را
مخصوص ما گردانيد و به احدى از خلق غير ما نداد.
فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما(636) ((پس بتحقيق كه عطا كرديم به
آل ابراهيم كتاب را و حكمت را - كه پيغمبرى باشد - و عطا كرديم به ايشان پادشاهى عظيم را))، حضرت فرمود كه: مراد آن است كه گردانيديم
ميان آل ابراهيم رسولان و پيغمبران و امامان، پس چرا اقرار مى كنند اينها را در
آل ابراهيم و انكار مى كنند در آل محمد.
فمنهم من آمن به و منهم من صد عنه و كى بجهنم سعيرا ((پس بعضى از امت به ابراهيم ايمان آوردند و بعضى روگردان شدند و ايمان
نياوردند، و بس است آتش جهنم براى سوختن و عذاب ايشان))؛ و بعضى گفته اند كه مراد اين است كه بعضى از
اهل كتاب ايمان به محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) آوردند و بعضى ايمان نياوردند.
راوى گفت: پرسيدم كه: ملك عظيم كه خدا به آل ابراهيم داد چيست؟ حضرت فرمود كه: مراد آن است كه در ميان ايشان امامانى قرار داد كه هر كه
اطاعت ايشان كند اطاعت خدا كرده باشد و هر كه معصيت ايشان كند معصيت خدا نموده باشد، اين است پادشاهى عظيم.
پس حضرت فرمود كه: حضرت بارى بعد از اين فرمود كه ان الله ياءمركم ان تؤ دوا الامانات الى اهلها. حضرت فرمود كه: مراد مائيم كه
بايد امام سابق به امام بعد از خود تسليم كند كتابها و علم و سلاح رسول الله را.
و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل (637) يعنى: ((چون حكم كنيد ميان مردم حكم نمائيد به آن عدالتى كه در دست شما است.))
پس حق تعالى خطاب كرد به ساير مردم كه يا ايها الذين آمنوا پس خدا جمع كرد در اين خطاب جميع مؤمنان را تا روز قيامت اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم مراد از اولى الامر مائيم و بس.
فان خفتم تنازعا فى الامر فارجعوا الى الله و الى الرسول و اولى الامر منكم آيه چنين
نازل شده و چگونه امر مى كند ايشان را به طاعت اولوالامر و رخصت مى دهد ايشان را در منازعه ايشان؟ اين خطاب متوجه ماموران است كه ايشان را امر
به اطاعت كرده است.(638)
و عياشى روايت نموده كه: ابان بن تغلب به خدمت امام رضا (عليه السلام) رفت و
سؤال كرد از اولى الامر، حضرت فرمود: على بن ابى طالب (عليه السلام) است؛ و ساكت شد. پس ابان پرسيد كه: بعد از او كه بود؟ فرمود:
امام حسن (عليه السلام)؛ و باز ساكت شد. من باز سؤال نمودم، فرمود: حضرت امام حسين (عليه السلام)؛ و باز ساكت شد. پس
سؤال كردم كه: بعد از او كيست؟ فرمود: حضرت على بن الحسين (عليه السلام)؛ و همچنين هر يكى را كه مى فرمود ساكت مى شد و من
سؤال مى كردم تا آنكه تا آخر ائمه (عليهم السلام) را فرمود.(639)
و ايضا روايت نموده از عمران حلبى كه حضرت صادق (عليه السلام) به او فرمود كه: شما گروه شيعه دين خود را از اصلش اخذ نموده ايد: از
گفته خدا كه اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم و از گفته
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه: دو چيز در ميان شما مى گذارم كه تا به آنها متمسك شويد هرگز گمراه نمى شويد، نه از گفته ابوبكر و
عمر و امثال ايشان.(640)
و ايضا از حضرت باقر (عليه السلام) روايت كرده است در تفسير اين آيه كه: در شاءن على و ائمه از فرزندان اوست، خدا ايشان را به جاى
پيغمبران قرار داده است، و فرقى كه هست اين است كه ايشان چيزى را حلال نمى كنند و چيزى را حرام نمى كنند بلكه شريعت حضرت رسالت را به
خلق مى رسانند.(641)
و ايضا روايت نموده است از حكيم كه گفت: از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدم كه: فداى تو شوم، اولوالامر كه خدا امر به طاعت ايشان نموده
است كيستند؟ فرمود: على بن ابى طالب است و حسن و حسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد كه منم، پس حمد و شكر كنيد خداوندى را
كه به شما شناسانيد امامان و پيشوايان شما را در وقتى كه مردم انكار ايشان كردند.(642)
و به روايت ديگر از حضرت امام رضا (عليه السلام) روايت نموده است كه: اولوالامر على بن ابى طالب (عليه السلام) است و اوصياى بعد از
او.(643)
و فرات بن ابراهيم روايت كرده است كه: از حضرت صادق (عليه السلام)
سؤال نمودند از اولوالامر، (فرمود)(644) كه: صاحب دانائى و علم مراد است، پرسيدند كه: مخصوص شما است يا عام است؟ فرمود كه:
مخصوص ما اهل بيت است.(645)
و از حضرت باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه: اولوالامر در اين آيه،
آل محمدند.(646)
و در كتاب اختصاص روايت نموده است كه از حضرت صادق (عليه السلام)
سؤال كردند كه: آيا اطاعت اوصياء واجب است؟ فرمود كه: بلى آنهايند كه خدا فرموده است:اطيعوا الله و اطيعوا
الرسول و اولى الامر منكم و آنهايند كه در شاءن ايشان فرموده است:انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون
الزكوة و هم راكعون (647).(648)
و فرات و كلينى روايت كرده اند كه از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدند از دعائم و ستونهاى اسلام كه جايز نيست احدى را كه تقصير كند از
معرفت چيزى از آنها و اگر تقصير كند دين او فاسد مى گردد و اعمال او مقبول نيست و اگر آنها را بداند ندانستن چيزهاى ديگر به او ضرر ندارد،
حضرت فرمود كه: گواهى لا اله الا الله است و ايمان به رسول خدا و اقرار به آنچه آن حضرت از نزد پروردگار آورده است و حقى كه در
اموال واجب است كه آن زكات است؛ و ولايتى كه خدا به آن امر كرده است، ولايت
آل محمد (عليهم السلام).
پرسيدند كه: آيا در ولايت دليلى هست كه كسى كه متمسك به آن شود استدلال به آن تواند كرد؟ حضرت فرمود كه: بلى، حق تعالى فرموده
((اطيعوا الله)) تا آخر.
و حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود كه: هر كه بميرد و امام زمان خود را نداند، به مردن جاهليت مرده است، پس امام در زمان حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) آن حضرت بود؛ و بعد از او على بود - و بعضى به جاى على (عليه السلام) معاويه را امام دانستند - پس بعد از
حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) امام حسن (عليه السلام) امام بود، پس بعد از او حضرت امام حسين (عليه السلام) - و ديگران گفتند: يزيد بن
معاويه، آيا معاويه را در برابر اميرالمؤمنين (عليه السلام) و امام حسن (عليه السلام) قرار مى توان داد و يا امام حسين (عليه السلام) و يزيد پليد
را برابر مى توان كرد، مساوى نيستند -.
پس بعد از حسين (عليه السلام) على بن الحسين و امام محمد باقر (عليهما السلام) بود، و شيعيان مناسب حج و
حلال و حرام خود را نمى دانستند تا آنكه امام محمد باقر (عليه السلام) اين در را بر ايشان گشود و بيان نمود براى ايشان
اعمال حج و حرام و حلال ايشان را به مرتبه اى كه علماى اهل سنت در مسائل محتاج ايشان شدند بعد از آنكه ايشان محتاج آنها بودند، و هميشه همچنين
بود كه مقابل عالمى از علماى اهل بيت جاهل و شقى از خلفاى جور بود، و به مقتضاى آيه و حديث بايد كه در هر زمان امامى باشد و هر كه او را
نشناسد بر جاهليت و كفر مرده است، و هر زمانى را كه ملاحظه مى كنى در برابر امامان
اهل بيت (عليهم السلام) جمعى بودند كه هر عاقل كه تامل كند مى داند كه ايشان اولى بودند به امامت از آنها، پس بايد كه ايشان اولوالامر و امام
باشند.
پس حضرت فرمود كه: محتاجترين احوال تو به دين حق آن وقتى است كه جان تو به اينجا رسد - و اشاره به حلق مبارك خود فرمود - و در وقتى كه
دنيا از تو منقطع مى گردد و در آن وقت آثار دين حق بر تو ظاهر خواهد شد و خواهى گفت: در خوب دينى بودم.(649)
و عياشى از حضرت امام رضا (عليه السلام) روايت نموده است در تفسير قول حق تعالى ولو ردوه الى
الرسول والى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم (650) كه فرمود: يعنى
آل محمد و ايشانند كه استنباط مى كنند از قرآن، و حلال و حرام را از آن مى دانند، و ايشانند حجت خدا بر خلق.(651)
و ايضا از حضرت باقر (عليه السلام) روايت نموده كه: اولوالامر در اين آيه ائمه (عليهم السلام) اند.(652)
|