فصل دوم: در بيان آنكه اهل ذكر، اهل بيت (عليهم السلام) اند؛ و آنكه بر
شيعه سؤال از ايشان واجب است و بر ايشان جواب واجب نيست
حق تعالى فرموده كه فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون # بالبينات والزبر،(354) فسئلوا
اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون،(355) و در جاى ديگر نيز فرموده هذا عطاؤ نا فامنن او امسك بغير حساب،(356) و فرموده است:و انه
لذكر لك و لقومك و سوف تسئلون.(357)
ظاهر آيه اولى و ثانيه آن است كه: سؤال كنيد از اهل ذكر اگر باشيد كه ندانيد؛ و خلاف كرده اند مفسران كه
اهل ذكر كيستند: بعضى گفته اند اهل علمند؛ و بعضى گفته اند اهل كتابند(358) و اخبار بسيار وارد شده است كه ائمه (عليهم السلام) اند(359) به
دو وجه:
وجه اول آنكه: ايشان اهل علم قرآنند چنانچه بعد از اين آيه در سوره نحل فرموده است:كه و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما
نزل اليهم.(360)
دوم آنكه: ايشان اهل رسولند و رسول ذكر است چنانچه فرموده است: قد انزل الله اليكم ذكرا # رسولا.(361)
و در آيه سوم مشهور ميان مفسران آن است كه خطاب به حضرت سليمان (عليه السلام) است،(362) يعنى: ((اين پادشاهى عطائى است از ما كه
به تو داده ايم خواهى بده و منت گذار و خواهى امساك كن و مده بى آنكه بر تو حسابى باشد)) نه در دادن و نه در نگاه داشتن، و از اخبار آينده
ظاهر مى شود كه مراد عطاى علم است.
و در آيه چهارم اكثر مفسرين ذكر را به شرف تفسير كرده اند يعنى: قرآن شرفى است از براى تو و از براى قوم تو، و در قيامت
سؤال كرده خواهيد شد از اداى شكر قرآن و قيام نمودن به حق آن؛(363) و در احاديث آينده وارد شده است كه مراد آن است كه
سؤال از علوم و احكام قرآن از شما خواهند كرد.(364)
و على بن ابراهيم و صفار به سندهاى بسيار روايت نموده اند كه: زراره از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام)
سؤال كرد از اهل ذكر، حضرت فرمود كه: مائيم، زراره گفت: پس از شما بايد
سؤال كنند؟ فرمود: بلى، زراره گفت: مائيم سؤال كنندگان؟ فرمود: بلى، گفت: پس بر ما واجب است كه از شما
سؤال كنيم؟ فرمود: بلى، گفت: بر شما واجب است جواب ما بگوئيد؟ فرمود: نه اختيار با ماست اگر مى خواهيم جواب مى گوئيم و اگر نمى خواهيم
نمى گوئيم؛ پس اين آيه را خواند هذا عطاؤنا.... تا آخر.(365)
مترجم گويد كه:
هدايت گمراهان و نهى از منكر و امر به معروف بدون مانعى و با تحقق شرايط بر همه كس واجب است خصوصا بر امامان و پيشوايان دين كه ايشان
براى اين امور منصوبند، پس اين حديث و امثال آن يا محمولند بر حال تقيه كه مامور نيستند كه ترك تقيه كنند و با ظن ضرر البته اظهار حق نكنند،
و يكى از شرايط امر به معروف و نهى از منكر عدم خوف ضرر است و شرط ديگر تجويز تاثير است، يا محمولند بر بعضى از
تأويل آيات نسبت به جمعى كه عقول ايشان تاب فهم آنها نداشته باشد يا بعضى از دقايق معرفت الله يا معرفت
احوال غريبه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) و حضرات ائمه معصومين (صلوات الله عليهم) كه فهم اكثر خلق قاصر است از ادراك آنها، زيرا كه
ائمه ما (صلوات الله عليهم) از شيعيان قاصر الفهم زياده از سنيان تقيه مى كردند به سبب آنكه بعضى از شيعيان از ديدن بعضى از معجزات
غريبه يا شنيدن بعضى از احوالات عجيبه ايشان غالى شدند و به الوهيت ايشان
قائل شدند.
و اما استشهاد به آيه قصه سليمان (عليه السلام) به آن است كه بر سبيل
مثل و نظير ذكر كرده اند، يعنى: همچنانچه حضرت سليمان (عليه السلام) را در امور دنيوى مخير نموده بودند ميان عطا و منع، ما را در افاضه علوم
و حقايق مخير گردانيده اند، يا آنكه در قصه حضرت سليمان نيز مراد خصوص علم و معارف باشد يا اعم از اينها از امور دنيويه، يا آنكه در حق ائمه
ما (عليهم السلام) نيز اعم از هر دو مراد باشد.
و در عيون اخبار الرضا در حديث احتجاج در فضيلت عترت طاهره آن حضرت فرمود: پس مائيم
اهل ذكر كه خدا در قرآن فرموده است، پس از ما سؤال كنيد اگر ندانيد؛ پس علماى عامه گفتند: مراد به
اهل ذكر يهودند و نصارى، حضرت فرمود: سبحان الله! آيا جايز است كه از ايشان بپرسيم؟! اگر از ايشان
سؤال كنيم ما را به دين خود دعوت خواهند كرد و خواهند گفت كه: دين ما بهتر است از دين اسلام. مامون گفت كه: آيا شرحى و بيانى به خلاف گفته
ايشان نزد شما هست؟ حضرت فرمود كه: بلى ذكر رسول خداست و ما اهل اوئيم و اين مطلب در كتاب خدا مبين و واضح است در آنجا كه در سوره طلاق
مى فرمايد: الذين آمنوا قد انزل الله اليكم ذكرا # رسولا يتلوا عليكم آيات الله مبينات (366) پس ذكر،
رسول خداست، و ما اهل اوئيم.(367)
و در قرب الاسناد و بصائر الدرجات و كافى به سند صحيح روايت كرده اند كه حضرت امام رضا (عليه السلام) نوشت به ابن ابى نصر كه:
حضرت عزت مى فرمايد: فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون (368) و ايضا مى فرمايد: و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلولا نفر من
كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون (369) يعنى: ((نبوده اند مؤمنان كه بيرون آيند از
شهرهاى خود پس چرا از هر فرقه اى بيرون نمى آيند از براى آنكه مسائل دين خود را بياموزند و بترسانند قوم خود را از عذاب الهى چون
برگردند بسوى ايشان شايد حذر كنند.))
حضرت فرمود: پس واجب شده است بر شما سؤال كردن و رد كردن بسوى ما و بر ما واجب نكرده اند جواب گفتن را، حق تعالى مى فرمايد:: فان لم
يستجيبوا لك فاعلم انما يتبعون اهوائهم و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله (370) يعنى: ((اگر استجابت تو نكنند و سخن تو را
قبول نكنند پس بدان كه ايشان متابعت نمى كنند مگر خواهشهاى نفسانى خود را و كيست گمراه تر از كسى كه پيروى كند خواهش خود را بغير هدايتى
از جانب خدا.))(371)
مترجم گويد كه:
ظاهرا حضرت آيه را تأويل فرمودند به آنكه: هرگاه دانى كه استجابت تو نمى كنند در كار نيست بر تو تبليغ رسالت و مبالغه در آن نسبت به
ايشان پس دليل اين خواهد بود كه بر ايشان جواب گفتن واجب نيست.
و در بصائر الدرجات به چندين طريق موثق از زراره روايت كرده است كه گفت: از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) پرسيدم كه:
اهل ذكر كيستند؟ فرمود كه: مائيم، پرسيدم: آنها كه مامور شده اند كه سؤال از ايشان بكنند كيستند؟ فرمود كه: شمائيد، يعنى شيعيان. گفتم: پس
چنانچه مامور شده ايم سؤال مى كنم و گمان كردم كه از اين راه كه بدر آيم هر چه
سؤال كنم جواب خواهد گفت، پس فرمود كه: شما مامور به سؤال شده ايد و ما مامور به جواب نشده ايم، اختيار با ماست اگر خواهيم جواب مى
گوئيم و اگر نخواهيم نمى گوئيم.(372)
و صفار در بصائر الدرجات زياده از سى سند معتبر اين مضمون را روايت كرده است، و عياشى نيز در تفسير به سندهاى بسيار روايت كرده است.(373)
و ابن بطريق از تفسير ثعلبى روايت نموده است از حضرت صادق (عليه السلام) كه: مائيم
اهل ذكر، و از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز چنين روايت كرده است.(374)
و علامه حلى (رحمة الله عليه) در كتاب كشف الحق از تفسير محمد بن موسى شيرازى كه از علماى عامه است و از دوازده تفسير استخراج كرده روايت نموده
است كه: او از ابن عباس روايت كرده است كه: اهل ذكر محمد و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) اند، ايشان
اهل ذكر و علم و عقل و بيانند و اهل بيت نبوتند و معدن رسالتند و محل آمدن و رفتن ملائكه اند، و الله كه خدا مؤمن را مؤمن نناميده مگر از براى كرامت
اميرالمؤمنين (عليه السلام).
و سفيان ثورى نيز اين حديث را روايت كرده است از سدى از حارث اعور.(375)
و در بصائر الدرجات به چهار سند صحيح از حضرت باقر (عليه السلام) روايت كرده است در تفسير و انه لذكر لك و لقومك و سوف
تسئلون كه: ذكر، قرآن است، و مائيم قوم آن حضرت و از ما سؤال مى كنيد معانى و احكام قرآن را.(376)
و در روايت صحيح ديگر حضرت باقر (عليه السلام) فرمود كه: مقصود به اين آيه مائيم، و مائيم
اهل ذكر، و مائيم سؤال كرده شده كه بايد از ما سؤال كنند.(377)
و در دو روايت ديگر صحيح حضرت باقر (عليه السلام) فرمود در تفسير اين آيه كه:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت او (عليهم السلام) اهل ذكرند و از ايشان
سؤال مى كنند.(378)
و ايضا به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليه السلام) روايت كرده است كه: مائيم قوم آن حضرت.(379)
و ابن ماهيار در تفسيرش مثل اين روايات را از سليم بن قيس از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كرده است.(380)
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه حضرت اين آيه را خواندند و فرمودند كه:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت او اهل ذكرند و ايشانند سؤال كرده شدگان، خدا امر كرده است مردم را كه از ايشان
سؤال كنند پس ايشانند واليان مردم و اولى به امر ايشان، پس حلال نيست احدى از مردم را كه اين حقى كه خدا از براى ايشان واجب گردانيده است از
ايشان بگيرد.(381)
و ايضا در حديث معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه: قوم آن حضرت، اميرالمؤمنين (عليه السلام) است و مردم را از ولايت آن حضرت در قيامت
سؤال خواهند كرد.(382)
و در كافى به سند معتبر روايت كرده است از موسى بن اشيم كه گفت: در خدمت حضرت صادق (عليه السلام) بودم شخصى از تفسير آيه اى
سؤال كرد، حضرت جواب فرمود، پس مرد ديگر داخل مجلس شد و از همان آيه
سؤال كرد حضرت تفسير و جواب ديگر فرمود غير آن كه به اول فرموده بود، پس مرا حالتى عارض شد كه خدا مى داند حتى آنكه گويا دلم را
پاره پاره كردند و در دل خود گفتم كه: من ابو قتاده را در شام گذاشتم كه يك حرف مانند ((واو)) خطا نمى كند آمدم به نزد اين مرد كه چنين
خطاى بزرگى مى كند، در اين حال بودم كه مرد ديگرى آمد و از همان آيه سؤال كرد و تفسير ديگر فرمود بغير آنچه به هر دو گفته بود، پس نفس
من ساكن شده دانستم كه اين خطا نيست دانسته اينها را فرموده از براى تقيه و مصلحت؛ و چون حضرت به اعجاز دانستند كه چه در خاطر من گذشت به
جانب من التفات نمودند و فرمودند كه: اى پسر اشيم! خدا تفويض كرد به حضرت سليمان (عليه السلام) و فرمود هذا عطاؤ نا فامنن او امسك
بغير حساب (383) و به پيغمبرش (صلى الله عليه و آله و سلم) تفويض كرد و فرمود ما آتاكم
الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا(384) يعنى: ((هر چه عطا كند شما را
رسول پس بگيريد و عمل بكنيد و آنچه نهى كند شما را از آن پس ترك كنيد))، و آنچه به حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) تفويض كرده بود به ما تفويض نموده.(385)
و در كتاب اختصاص همين حديث را روايت كرده و در آخرش چنين است كه: چون حاضران مجلس بيرون رفتند نظر كرد بسوى من و فرمود كه: گويا
دلتنگ شدى، گفتم: فداى تو شوم! دلتنگ شدم از سه قول مختلف در يك
سؤال، حضرت فرمود: اى پسر اشيم! بدرستى كه خدا تفويض كرد به پسر داود (عليه السلام) امر پادشاهى را و فرمود هذا عطاؤ نا فامنن او
امسك بغير حساب و تفويض كرد به محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) امر دين خود را و فرمود ما آتاكم
الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا و بدرستى كه خدا تفويض كرده است به ائمه از ما آنچه تفويض كرده بود به محمد صلى الله عليه و
آله پس دلتنگ مشو.(386)
و در بصائر الدرجات به سند حسن كالصحيح روايت كرده كه صفوان از حضرت امام رضا (عليه السلام) پرسيد كه: آيا مى توان بود كه از امام
بپرسم از مساءله حلال و حرام و جوابش نزد او نباشد؟ فرمود كه: نه، اما گاه هست كه جوابش نزد او هست و نمى گويد از براى مصلحت.(387)
و از حضرت صادق (عليه السلام) به سند صحيح روايت كرده است كه: مائيم
اهل ذكر و اولوالعلم و نزد ماست علم حلال و حرام.(388)
و على بن ابراهيم روايت كرده است در تفسير اين آيه الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكرالله (389) يعنى: ((آنها كه ايمان آورده اند و مطمئن
و ساكن مى گردد دلهاى ايشان به ياد خدا))، فرمود كه: ياد خدا اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ائمه اند،(390) يعنى ولايت ايشان يا آنكه ياد
ايشان ياد خداست.
و ابن ماهيار روايت كرده است از حضرت امام موسى (عليه السلام) در تفسير اين آيه لقد انزلنا اليكم كتابا فيه ذكركم افلا تعقلون (391)
يعنى: ((بتحقيق كه فرستاده ايم بسوى شما كتابى را كه در آن ذكر شما هست آيا نمى فهميد و
تعقل نمى كنيد؟)) فرمود كه: مراد به ذكر، اطاعت امام است بعد از پيغمبر كه مورث شرف دنيا و آخرت است.(392)
فصل سوم: در بيان آنكه ايشانند اهل علم قرآن و راسخون در علم و انذار كنندگان به قرآن
ابن ماهيار به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت كرده است در تفسير اين آيه فالذين آتيناهم الكتاب يؤ منون به يعنى:
((پس آنها كه داده ايم به ايشان كتاب را ايمان مى آورند به آن،)) حضرت فرمود كه: مراد به آنها كه كتاب به ايشان داده شده است
آل محمدند كه علم قرآن به ايشان داده شده است، و من هؤ لاء من يومن به (393) يعنى: ((و از اين جماعت بعضى هستند كه ايمان مى آورند به
كتاب))، فرمود كه: مراد اهل ايمانند از اهل قبله.(394)
و ايضا او و كلينى و ديگران روايت كرده اند به سندهاى بسيار از حضرت صادق (عليه السلام) در تفسير اين آيه
بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم (395) يعنى: ((بلكه قرآن آيات واضحى چند است در سينه هاى آنها كه علم به ايشان داده
شده است،)) فرمود كه: مراد به آنها كه علم به ايشان داده شده است ائمه اند از
آل محمد و لفظ و معنى قرآن در سينه هاى ايشان است.(396)
و در بصائر الدرجات به سند معتبر از ابو بصير از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه حضرت اين آيه را خواند بعد از آن
فرمود كه: خدا نگفت كه در ميان دو جلد مصحف است بلكه گفت: در سينه آنهاست كه علم به ايشان داده شده است؛ ابو بصير گفت كه: شمائيد آنها؟
فرمود: كه بغير ما مى تواند بود؟(397)
و قريب به بيست سند روايت كرده است كه اين آيه درشان ايشان است (398) و
محتمل است كه فى صدور الذين اوتوا العلم را متعلق به بينات گردانيده باشند، يعنى وضوحش در سينه آنهاست و كسى به غير ايشان معانى
و اسرار را نمى داند پس در فهم قرآن رجوع به آنها بايد كرد.
و عياشى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است در تفسير اين آيه ميمونه الذين آتيناهم الكتاب يتلونه حق تلاوته اولئك يؤ منون به
(399) يعنى: ((آنها كه كتاب به ايشان داده ايم تلاوت مى كنند آن را چنانچه سزاوار تلاوت كردن است، ايشانند كه ايمان آورده اند به
كتاب)) حضرت فرمود: آنها كه كتاب به ايشان داده شده است، ائمه اند.(400)
مترجم گويد كه:
بعضى از مفسران گفته اند كه مراد به كتاب، تورات است؛ و آنها كه علمش به ايشان داده شده است، آن جماعتند از يهود و نصارى كه ايمان به
حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) آورده بودند. و بعضى گفته اند كه: كتاب، قرآن است؛ و آنها كه كتاب به ايشان داده شده است، مؤمنان اين
امتند.(401)
و تفسيرى كه آن حضرت فرموده اند مبتنى بر اين است و موافقتر است به سياق آيه كريمه زيرا كه حق تلاوت قرآن موقوف است بر علم به اسرار
و بطون آن و آن مخصوص ايشان است چنانچه ايمان كامل داشتن به قرآن بعمل نمى آيد مگر از ايشان.
و كلينى به سندهاى معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت نموده است در تفسير اين آيه كريمه و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من
بلغ (402) يعنى: ((وحى كرده شد بسوى من اين قرآن كه بترسانم به آن شما را و هر كه برسد)) حضرت فرمود كه: يعنى هر كه به
حد امامت برسد از آل محمد (عليهم السلام) و انذار مى كند مردم را به قرآن چنانچه انذار مى كرد
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به آن.(403)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه و من بلغ امام است؛ و فرموده كه: محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) انذار مى كرد و ما انذار مى كنيم چنانچه آن
حضرت انذار مى كرد.(404)
مترجم گويد كه:
اكثر مفسرين گفته اند و من بلغ عطف است بر ضمير مفعول در لا نذركم يعنى از براى آنكه انذار كنم شما را و انذار كنم هر كس را كه قرآن
به او برسد تا روز قيامت؛ و بنابر آنچه در احاديث وارد است عطف است بر ضمير
فاعل ((انذركم)) خواهد بود.
و على بن ابراهيم به سند معتبر روايت كرده است از حضرت صادق (عليه السلام) كه: قرآن زجر كننده است و امر كننده؛ امر مى كند به بهشت و زجر
مى كند از جهنم. و در آن محكم هست - كه واضح الدلاله است بر معنى مقصود - و متشابه است - كه معانى بسيار در آن
محتمل است، و فهم معنى مقصود از آن مشكل است -؛ اما محكم را پس ايمان مى آورى به آن و
عمل مى كنى به آن و اعتقاد مى كنى به آن؛ و اما متشابه را پس ايمان مى آورى به آن و
عمل نمى كنى به آن و اين است معنى قول حق تعالى فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأويله و ما يعلم
تأويله الا الله و الراسخون فى العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا(405) و ((راسخون در علم))
آل محمد (عليهم السلام) اند.(406)
و ايضا على بن ابراهيم و صاحب اختصاص به سندهاى صحيح و معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت نموده اند كه:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بهترين راسخان در علم بود و دانست آنچه خدا بر او فرستاده بود از
تنزيل قرآن و تأويل آن - يعنى ظهر و بطن قرآن - و نخواسته بود كه بر او فرو فرستد آيه را كه تأويلش را تعليم او نكند، و اوصياى او كه
بعد از او آمدند همه تنزيل و تأويل قرآن را مى دانستند.(407)
و در كافى و بصائر تتمه اى هست كه: آنها كه تأويلش را نمى دانند - از شيعيان - چون عالم - يعنى امام - از روى علم و دانائى در ميان ايشان بيان
كند مى گويند: ايمان آورديم به آن همه از جانب پروردگار ماست، و قرآن در آن خاص و عام مى باشد و محكم و متشابه مى باشد و ناسخ و منسوخ
مى باشد و راسخان در علم همه را مى دانند.(408)
مترجم گويد كه:
اول آيات چنين است هو الذى انزل عليك الكتاب يعنى: ((اوست خداوندى كه فرستاده است بر تو قرآن را)) منه آيات محكمات هن ام الكتاب
((از جمله قرآن آيه اى چند هست واضح الدلاله كه آنها اصل قرآن است))، و اخر متشابهات ((و آيه اى چند ديگر هست كه معنى آنها شبيه
به يكديگر است و معنى مقصود در آن واضح نيست))، فاما الذين فى قلوبهم زيغ ((پس آنها كه در دلهاى ايشان
ميل بسوى باطل هست)) فيتبعون ما تشابه منه ((پس متابعت مى كنند آنچه متشابه است از قرآن،)) ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأويله
((از براى آنكه مردم را گمراه كنند و به شبهه اندازند و از براى آنكه به خواهش خود
تأويل كنند))، و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون فى العلم يعنى: ((نمى دانند
تأويل متشابه را مگر خدا و آنان كه ثابتند در علم)) و بناى علم ايشان بر يقين است، و در اينجا خلاف است ميان مفسران اكثر ايشان وقف مى كنند
بر ((الله)) و اين را ابتداى كلام مى دانند و يقولون آمنا به كل من عند ربنا(409) را خبر آن مى دانند، يعنى ((راسخون در علم مى
گويند: ايمان آورديم به متشابه، همه از جانب پروردگار ماست)) هر چند معنى آن را ندانيم؛ و بعضى بر ((الله)) وقف نمى كنند و
((راسخون)) را عطف بر ((الله)) مى كنند، يعنى راسخون در علم نيز مى دانند يعنى متشابه قرآن را. و احاديث بسيار وارد شده است بر اين
تفسير و بر آنكه مراد از راسخون، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه هدى (عليه السلام)اند.(410)
و در بعضى از روايات وارد شده است كه ((يقولون)) استيناف كلام است، و
فاعل آن: شيعيان است، يعنى چون شيعيان از ائمه خود كه راسخ در علمند تأويل متشابه كلام را مى شنوند تصديق ايشان مى كنند و مى گويند همه از
جانب پروردگار ماست.(411)
و كلينى به سند صحيح از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: مائيم راسخان در علم و ما مى دانيم
تأويل متشابه قرآن را.(412)
و به سند معتبر ديگر از آن حضرت روايت است كه: راسخان در علم، اميرالمؤمنين و امامان بعد از اوست.(413)
و در بصائر الدرجات روايت كرده است به سند صحيح از امام محمد باقر (عليه السلام) كه: هيچ آيه در قرآن نيست مگر آنكه آن را ظهرى و بطنى
هست، و هيچ حرفى در آن نيست مگر آنكه اشاره است به امرى كه حادث مى شود و حدوث و ظهور آن بر امام وقتى دارد، و بر امام زنده علم آن فائض
مى شود و بر امام گذشته چنانچه خدا مى فرمايد: كه: نمى داند تأويل آن را مگر خدا و راسخان در علم و ما مى دانيم آن را.(414)
و على بن ابراهيم روايت كرده است از حضرت صادق (عليه السلام) در تفسير اين آيه كريمه
قال الذين اوتوا العلم ان الخزى اليوم و السوء على الكافرين (415) يعنى: ((خواهند گفت آن جماعتى كه داده شده است به ايشان علم كه:
خوارى امروز و حال بد بر كافران است)) حضرت فرمود كه: آن جماعت كه علم به ايشان داده شده است ائمه اند.(416)
و ايضا روايت كرده است در تفسير اين آيه ويرى الذين اوتوا العلم الذى
انزل اليك من ربك هو الحق (417) يعنى: ((و مى دانند آنها كه علم به ايشان داده شده است كه آنچه
نازل شده است بسوى تو از پروردگار تو آن حق است)) حضرت فرمود كه: مراد اميرالمؤمنين (عليه السلام) است كه تصديق كرد حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را در آنچه خدا بر او فرستاده است.(418)
و كلينى روايت كرده است به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) كه: دعوى نكرده است احدى از مردم كه همه قرآن را چنانچه
نازل شده است مى داند مگر دروغگوئى، و جمع نكرده و حفظ نكرده است قرآن را چنانچه خدا فرستاده است مگر على بن ابى طالب (عليه السلام) و
ائمه بعد از او (عليهم السلام)؛ و در روايت ديگر فرمود: نمى تواند دعوى كند كسى كه نزد او جميع قرآن هست ظاهرش و باطنش غير اوصياى پيغمبر
(عليهم السلام).(419)
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه: از جمله علمها كه خدا به ما داده است تفسير قرآن است و احكام قرآن، و علم تغيير زمانه و حوادثى كه واقع مى
شود؛ پس فرمود: اگر ضبط كننده مى يافتيم كه اسرار ما را فاش نكند يا كسى كه رازى به او توان گفت، مى گفتيم.(420)
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه فرمود: بخدا سوگند كه من مى دانم كتاب خدا را از
اول تا آخر چنانكه گويا در كف من است، در قرآن خبر آسمان هست و خبر زمين و خبر گذشته و خبر گذشته و خبر آينده، و خدا مى فرمايد:: فيه تبيان
كل شى ء(421) يعنى: ((در قرآن است بيان همه چيز.))(422)
و در حديث ديگر فرمود كه: خدا درشان آصف وزير سليمان (عليه السلام) گفته است كه: ((گفت آن كسى كه نزد او علمى از كتاب بود كه من مى
آورم براى تو تخت بلقيس را پيش از آنكه چشم بر هم زنى))(423) پس حضرت انگشتها را گشود و بر سينه حقيقت دفينه خود گذاشت و
فرمود: والله علم جميع كتاب نزد ماست.(424)
و به سند صحيح از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه: معاوية بن عمار از آن حضرت
سؤال كرد از تفسير اين آيه قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب (425) يعنى ((بگو يا محمد كه: بس است خدا گواه
ميان من و ميان شما و آن كه نزد اوست علم كتاب)) يعنى علم قرآن يا لوح محفوظ، حضرت فرمود: مراد مائيم، و على (عليه السلام)
اول ما و افضل و بهتر ماست بعد از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم).(426)
و در بصائر به سند معتبر روايت نموده است كه: شخصى به خدمت امام موسى (عليه السلام) عرض نمود كه: شما تفسيرى چند مى كنيد كتاب خدا را
كه ما نشنيده ايم از ديگرى، حضرت فرمود: قرآن بر ما نازل شده پيش از ديگران و از براى ما تفسير شده پيش از آنكه در ميان مردم منتشر گردد،
پس ما مى دانيم حرام و حلال قرآن را و ناسخ و منسوخ آن را و ما مى دانيم كه كدام آيه در سفر
نازل شده و كدام آيه در حضر نازل شده و در كدام شب نازل شده و در شاءن كه و در چه باب
نازل شده، پس ما حكيمان و دانايان خدائيم در زمين او و گواهان خدائيم بر خلق او، و اين مفاد
قول حضرت عزت مى باشد ستكتب شهادتهم و يسئلون (427) يعنى: ((بزودى نوشته مى شود شهادت ايشان و از ايشان
سؤال مى كنند)) حضرت فرمود: شهادت از براى ماست و سؤال كردن از براى مشهود عليه است كه ساير امت باشند، پس اين علم آن چيزى است كه
اعلام كردم بسوى تو و ادا نمودم بسوى تو آنچه لازم شده بود بر من، پس اگر
قبول كنى شكر كن و اگر ترك كنى پس خدا بر همه چيز گواه است.(428)
|